تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مرشد و مارگریتا

صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#1 | Posted: 17 Oct 2013 21:10




با سلام و خسته نباشید
درخواست ایجادتاپیک باعنوان

مرشد و مارگریتا

در تالار خاطرات و داستان های ادبی رادارم


نویسنده :میخائیل بولگاکف

مترجم : عباس میلانی

کلمات کلیدی : رمان /رمان خارجی / مرشد و مارگریتا /میخائیل بولگاکف/ عباس میلانی

تعدادصفحات :بالای شش صفحه

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 18 Oct 2013 17:53




درباره نویسنده


میخائیل بولگاکف

در پانزدهم ماه مه ۱۸۹۱در خانواده‌ای فرهیخته در شهر کیف اوکراین متولد گردید. پدرش آفاناسی ایوانویچ دانشیار آکادمی علوم الهی و مادرش، واروارا می‌خاییلونا دبیر دبیرستانی در شهر کیف بود. پس از تولد فرزند اول، یعنی می‌خاییل، مادر از تدریس دست کشید و بیشتر وقت خود را به تربیت او اختصاص داد. بعد از می‌خاییل ویرا- نادژدا- واراوار- نیکلای- ایوان و لینا به جمع خانواده اضافه شدند. در زمان حیاب پدر، اصول اخلاقی جدی بر خانه حاکم بود. ولی در اثر این شیوهٔ تربیت، میخائیل مرد سر به زیر و مقدسی نشد.
در سال ۱۹۰۱ او را به دبیرستان شمارهٔ یک شهر کیف «الکساندرفسکی» فرستادند. در آنجا بود که استقلال و خودرایی واپس زدهٔ خود را نشان داد. به هیچ گروه یا انجمن سیاسی نپیوست و شخصیت منحصربه‌فرد و نامتعارفش توجه اطرافیان را به خود جلب کرد. گرچه میخائیل دوست داشت دنباله کار پدر را بگیرد اما پدرش علاقه‌مند بود پسرش پزشک شود. میخایئل پس از پایان تحصیلات دبیرستانی در ۱۹۰۹ به دانشکده پزشکی روی آورد و در ۱۹۱۶ آنرا به پایان رساند.
در سال ۱۹۰۷ پدر بولگاکف، آفاناسی ایوانویچ در گذشت. این حادثه برای خانواده ضربهٔ سنگینی بود؛ زیرا افزون بر وابستگی شدید عاطفی افراد خانواده به پدر، مادر خانواده قادر به تامین هزینهٔ زندگی آنها نبود. اما خیلی زود، آکادمی علوم الهی، موفق به دریافت حقوق ماهانه از دولت برای میخائیل شد. مبلغی که بیشتر از حقوق پدر بود.
در بهار ۱۹۱۶، بولگاکف، دانشکدهٔ پزشکی را به پایان رساند و کمی بعد به خدمت سربازی احضار شد. علاقه شخصی بولگاکف به زبان‌ها و ادبیات خارجی باعث شد که در کنار کار پزشکی در زمینه ادبی نیز رشد کند.
در پاییز همان سال ارتش، او را به عنوان پزشک به روستای «نیکلسکی» در منطقهٔ اسمالنسک اعزام کرد. خاطرات این دوران در مجموعهٔ داستان «یادداشتهای پزشک جوان روستا» آمده‌است.
یک سال بعد از اتمام دانشگاهش بود که انقلاب روسیه و به دنبال آن جنگ‌های داخلی در گرفت و بولگاکف به عنوان پزشک در جبهه‌ها فعالیت می‌کرد. در این زمان دو برادر بولگاکف در ارتش سفید با ارتش سرخ مقابله می‌کردند.
او تا سپتامبر ۱۹۱۷ به فعالیت‌های پزشکی خود در «نیکلسی» ادامه داد و سپس به بیمارستان «ویازما» منتقل شد. پس از انقلاب اکتبر سال در فوریه ۱۹۱۷، کیف بازگشت؛
بولگاکف همهٔ کوشش خود را برای ملحق نشدن به ارتش به کار برد. با این همه ناچار شد بکی دو روز در ارتش «پتلورا» خدمت کند، اما از آنجا فرار کرد و در پاییز سال ۱۹۱۹ به ارتش «دنکین» پیوست و به ولادی قفقاز اعزام شد و در آنجا به مداوای سربازان و افسرانی که در نبرد با ارتش سرخ مجروح می‌شدند، پرداخت.
با شکست ارتش سفید از انقلابیون سرخ، برادران بولگاکف مجبور به فرار و مهاجرت از سرزمین مادری خود شدند.
هرچند بولگاکف عملاً نشان داده بود که به هیچ گروهی وابسته نیست اما پس از پیروزی بلشویک‌ها، آنها اجازه ندادند فعالیت وسیع ادبی داشته باشد. زیرا پدرش مدرس مذهبی و دو برادرش ضدانقلاب و فراری بودند.
بولگاکف درطول زندگی سه بار ازدواج کرد. او در سال ۱۹۱۰ می‌خاییل با «تاتیانا نیکلایونا لاپا» که دوره دبیرستان را می‌گذراند آشنا شد و این آشنایی در سال ۱۹۱۳ به ازدوجشان انجامید و در سال ۱۹۲۴ به شکست منتهی شد. او در همین سال با لوبوف بلوزسکی ازدواج کرد. این ازدواج هم در سال ۱۹۳۲ به جدایی انجامید و کمی بعد با «یلنا شیلوفسکی» ازدواج کرد. اعتقاد بر این است که «یلنا شیلوفسکی» منبع الهام شخصیت مارگارتا در رمان «مرشد و مارگاریتا» بوده‌است. بولگاکف سرانجام در دهم مارس ۱۹۴۰ بر اثر نوعی بیماری کبدی موروثی درگذشت و پیکر او را در گورستان نووودویچی مسکو به خاک سپردند. از آثار بولگاکف که به فارسی ترجمه شده‌اند می‌توان به مرشد و مارگاریتا، دل سگ، برف سیاه و مرفین و تخم مرغ‌های شوم نام برد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 18 Oct 2013 17:58




فعالیت‌های ادبی
شکست ارتش سفید در بهار ۱۹۲۰ برایش فاجعه‌ای به حساب می‌آمد و او را به فکر ترک کشور انداخت. اما بیماری سخت او در این روزها سرنوشتش را به کلی عوض کرد. بیماری، فرصتی کافی برای اندیشیدن و تصمیم گیری در اختیارش گذاشت. پس از بهبودی، حرفهٔ پزشکی را کنار گذاشت و به خبرنگاری و فعالیت‌های فرهنگی روی آورد. او آغاز فعالیت‌های جدیدش را این گونه توصیف می‌کند:
«شبی از شبهای سال ۱۹۱۹ در سکوت پاییزی، زیر نور شمع کوچک داخل یک بطری که قبلاً در آن نفت سفید ریخته بودند، اولین داستان کوتاهم را نوشتم و در شهری که قطار، مرا با خود به آنجا می‌کشاند، آن را برای چاپ به دفتر روزنامه بردم. پس از آن، چند مقالهٔ فکاهی انتقادی مرا چاپ کردند. در اوایل سال ۱۹۲۰، از فعالیت‌های پزشکی دست کشیدم و به طور جدی به نوشتن پرداختم.»
روزگار سختی برای او بود سرگردان از شهری به شهری به دنبال سرنوشت بود. کیف، ولادی قفقاز، تفلیس و سرانجام به مسکو رسید. جایی که تا پایان عمر در آنجا ماندگار شد.
بولگاکف در سال ۱۹۲۱ به مسکو رفت. در این زمان مرگ مادر، آخرین پیوندهای او را با شهر دوران کودکیش، کیف قطع کرد و باعث شد که برای همیشه در مسکو بماند. در آنجا، در بخش فرهنگی سیاسی سازمانی که به اختصار «لیتو» خوانده می‌شد، به کار پرداخت. دیری نگذشت که «لیتو» در اثر مشکلات مالی بسته شد، از آن به بعد، بولگاکف کاملاً خود را وقف نوشتن کرد.
از سال ۱۹۲۲ تا سال ۱۹۲۵، مجلهٔ سرخ برای همه، و روزنامه‌های «منظرهٔ سرخ، بلندگو، سرخ، کارمند پزشکی و بوق» پر از مقالات و داستان‌های کوتاه بی امضای او یا با اسامی مستعاری چون: م. بول، م. ناشناس، اما_ ب، بودند.
این نوشته‌ها به علت جمع آوری نکردن روزنامه‌ها از بین رفته‌اند.
زندگی بولگاکف با انتشار ابلیس نامه دگرگون شد. این داستان، توجه مجامع فرهنگی را به خود جلب کرد و نام او را به عنوان یک نویسندهٔ برجستهٔ طنزپرداز بر سر زبان‌ها انداخت. سال ۱۹۲۵ برای او سالی پر از تنش بود. رمان مورد علاقهٔ نویسندهٔ یعنی «گارد سفید» اجازهٔ انتشار یافت و «داستان‌های تخم مرغ‌های شوم» و دل سگ در مجلات مختلف به چاپ رسید.
در سال ۱۹۲۴ کتاب گارد سفید را به پایان رساند. تنها بخش‌هایی از این کتاب اجازه انتشار یافت و به شکل کامل، سال‌ها بعد از مرگش منتشر شد. او در این کتاب درباره افسری روسی صحبت می‌کند که در ارتش سفید بودند و پس از شکست خوردن از کشور فرار کرده و سرنوشت خویش را نه به عنوان یک سرخ یا سفید، بلکه به عنوان یک انسان می‌نگارد. افزون بر این، انتشارات «ندار» اولین مجموعهٔ داستان او را منتشر کد. اما اجازهٔ انتشار قسمت دوم رمان «گارد سفید» و چاپ داستان‌های «تخم مرغ‌های شوم» و «دل سگی» به صورت کتاب داده نشد و کتاب «مجموعه داستان ها» هم پس از انتشار، توقیف و تمام نسخه‌های آن از بین برده شد.
در سال ۱۹۲۶ او این رمان را تبدیل به نمایشنامه کرد. اجرای نمایشنامه با استقبال روبرو شد. به دلیل ذکر واقعیت‌ها و برخوردی عاطفی با قضیه، مردم در حین اجرای نمایشنامه می‌گریستند.
نمایشنامه گارد سفید از آن جهت بر روی صحنه آمد که استالین از آن خوشش آمده بود. اما بسیاری از آثاردیگر بولگاکف اجازه چاپ نیافت بطوری که شرایط زندگی را بر او سخت کرد. و وی در ۱۹۳۰ نامه به استالین نوشت و از او خوهست که یا اجازه به او اجازه کار و فعالیت آزاد داده شود و یا اجازه خروج از کشور. استالین دستور داد او را در تاتری مشغول به کار کنند. اما این کار دهنش را نبست و او همچنان به نوشتن آثاری ادامه داد که روزگار دیکتاتوری را حداقل بطور سمبلیک به تصویر می‌کشید از بین آثار بولگاکف دو کتاب قلب سگی (در ایران به نام دل سگ) و مرشد و مارگایتا از اهمیت زیادی برخوردارند. زیرا در آنان بطور نمایانی به جو اختناق پرداخته‌است. کتاب قلب سگی او تا آخرین لحظه‌های عمر حکومت کمونیستی اجازه انتشار نیافت.
از استعداد بولگاکف علی‌رغم هوش و ذکاوت و قلم توانایش به دلیل مخالفت با وضعیت زمان خود، استفاده لازم نشد، آثارش توقیف می‌شدند. کار در تاتر را به دلیل نمایشنامه جنجال برانگیز «دار و دسته دو روها» از دست داد.
منتقدان و نویسندگان مشهوری چون س _ آنگارسکی، آ _ وارونسکی، بولگاکف را یک نابغهٔ ادبی معرفی کردند و در مقابل نیز نیش قلم گروهی دیگر از منتقدان به سمت او نشانه رفت. به هر حال، موفقیت‌هایی که او آن سال در تئاتر کسب کرد، همهٔ شکست‌ها را جبران کرد.
در اوایل سال ۱۹۳۰، دو بخش رمان «گارد سفید» چاپ شد و نگارش نمایشنامه‌های «آپارتمان زویکا»، «دو» و «جزیزهٔ ارغوانی» به پایان رسید.
پنجم اکتبر سال ۱۹۲۹ بولگاکف شروع به نوشتن نمایشنامهٔ دربارهٔ زندگی مولیر با نام «زیر یوغ ریاکاران» کرد. این نمایشنامه در اکتبر سال ۱۹۳۱ اجازه یافت به روی صحنه برود و در ژانویه ۱۹۳۲ هم در سالن تئاتر آکادمی هنر مسکو به اجرا درآمد.
در سال ۱۹۳۵ با «شوستاکویچ» و «پاسترناک» آشنا شد و این آشنایی به دوستی آنها انجامید. دو نمایشنامهٔ «ایوان و اسیلویچ» و «آخرین روزها» در این سال نوشته شدند. از سال ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۷ بولگاکف روی «رمان تئاتری» که نام‌ها دیگر آن «یادداشتهای مرد مرده» و «برف سیاه» بود، کار می‌کرد.
در ۱۹۳۴ اولین نسخهٔ رمان مرشد و مارگاریتا و در سال ۱۹۳۸ متن اصلاح شده و کامل تر آن نوشته شد. بازنگری و تکمیل این رمان تا واپسین روزهای زندگی بولگاکف ادامه داشت.
در سال ۱۹۳۸ بولگاکف، با وجود بروز نشانه‌های بیماری پدرش در خود، از کار ادبی دست نکشید و نمایشنامهٔ با الهام از دن کیشوت و به همین نام و سرانجام آخرین نمایشنامهٔ خود به نام «باتوم» را به رشتهٔ تحریر درآورد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 18 Oct 2013 18:02




اثار
مرشد و مارگاریتا رمان
یادداشتهای روزانه‌ی یک پزشک جوان
دل سگ رمان
گارد سفید
برف سیاه
تخم مرغ‌های شوم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 18 Oct 2013 18:03




چگونگی ‌نوشتن مرشد و مارگریتا:
از اواخر دهه‌ی بیست با اوج‌گرفتن دیکتاتوری استالین، بولگاکف، مانند مرشد مغضوب منتقدان رسمی دولت شد. نقد‌های متعددی در تکذیبش نوشتند و از کار برکنارش کردند. عقاید بورژوایی‌اش افشا شد و بیم جانش می‌رفت. بولگاکف در پی این مصائب به فکر مهاجرت افتاد، اما با دخالت شخصی استالین کاری در مسکو به او واگذار شد و در پناهِ نسبیِ کارش شروع به نوشتن رمان مرشد و مارگریتا در 1928 کرد. در 1930 و در نتیجه‌ی فشارهای روانی وارده از اجتماع و منتقدانِ رسمی دچار افسردگی شد و در لحظه‌ی ناشی از آن فشار،مانند مرشد، دست‌نوشته‌ی رمانش را به آتش انداخت. چندی بعد با ترغیب و تشویق چند دوست و همسرش نگارش مجدد رمان را آغاز کرد و تا آخرین روزهای زندگی خود در 1940 به تصحیح و تکمیل آن مشغول بود و هیچ کس جز همان دوستان و همسرش ( النا سر‌گیونا) از نوشتن دوباره‌ی آن اطلاعی نداشت. النا مانند مارگریتا کلاهی برای بولگاکف دوخت و عمیقا دلبسته‌ی مرشد و مارگریتا شد و در سال‌های آخر عمرِ او وقتی که بیماری مانع کارش بود رمان را به صدایی بلند می‌خواند و تصحیحاتی که بولگاکف لازم می‌دید وارد متن می‌کرد. میخائیل بولگاکف دوازده سال آخر عمر خود را صرف نوشتن این رمان کرد که به گمان بسیاری از منتقدان با رمان‌های کلاسیک پهلو می‌زند و بی‌تردید در زمر‌ه‌ی درخشان‌ترین آثارِ ادبِ تاریخِ روسیه به‌شمار می‌رود.
و اما بعد مرگش ربع قرن طول کشید تا بالاخره مرشد و مارگریتا از لهیب آتش وارهید و جاودانه شد و در پی آن تمام نسخه‌های توزیع شده در شوروی یک‌شبه تمام شد و کتاب به نزدیک صدبرابر قیمت روی جلد به فروش رفت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 18 Oct 2013 18:09




نقدهایی برای این رمان
نويسنده: اميرحسين يزدان بد


بي شك علاقه مندان ادبيات داستاني «مرشد و مارگريتا»ي «بولگاكف » را خوانده يا دست كم نامش را شنيده اند. رماني كه در ايران بارها و بارها با ترجمه «عباس ميلاني » چاپ و منتشر شده و جزو پرفروش هاي عرصه رمان بود و به نظر مي رسد اين رمان نه فقط در ايران كه در كشورهاي ديگر نيز همواره با اقبال خوبي از سوي منتقدين و خوانندگان روبرو بوده چنان كه گويا قرار است نمايشي موزيكال نيز براساس آن در انگلستان روي صحنه برود.
ميخاييل بولگاكف 12 سال آخر عمر خود را صرف نوشتن مرشد و مارگريتا كرد.
از مرشد و مارگريتا سيصد هزار نسخه چاپ شد كه بيست و شش هزار نسخه آن به خارج صادر شد. تمام نسخه هاي توزيع شده در شوروي يك شبه تمام شد و كتاب به نزديك صد برابر قيمت روي جلد خريد و فروش مي شد.
يكي از محققين امريكايي ليستي از كتب و مقالاتي كه درباره بولگاكف به زبان انگليسي نوشته شده ، گرد آورده است كه در اين ليست 1100 مقاله و كتاب ذكر شده كه از اين ميان بيش از صد كتاب و مقاله ، تنها در نقد مرشد و مارگريتا است .
اين چند خط ، فقط گوشه هايي از ارج و اهميت اين رمان در جهان را نشان مي دهد كه در مقدمه مترجم به آن اشاره شده . اثر بي نظيري كه بسياري از نويسندگان قرن بيستم را متحير كرد و جزو پر تيراژترين رمان هاي ترجمه شده در سراسر جهان به شمار مي آيد.
يادآوري چند نكته ضروري به نظر مي رسد.
تحليل ساختاري (لغلوف ضق ث ف ضگ ل طمگ ل ح )، به صورت علمي ، در ادبيات ايران هنوز به صورت خواب و خيالي براي حرفه يي ها باقي مانده ! بي ترديد مقاله حاضر نيز شكلي دست و پا شكسته از چنين رويكردي به اثر خواهد بود.
قصد ندارم خلاصه يي از رمان را ارايه دهم . چرا كه درج خلاصه اثر، آن هم شاهكاري مثل مرشد و مارگريتا را خيانت به ساختار و درون مايه اثر مي دانم . بنابراين ، خواندن اثر، براي درك اين مقاله الزامي است .
رمان داراي 32 فصل و يك موخره است كه تمركز اين نوشته ، معطوف چهارده فصل آخر آن است . در اين مورد توضيح بيشتري خواهم داد.
ساختار رمان
دو زمان ، دو زبان متفاوت ، دو خط اصلي داستاني و يك بستر داستاني ريخت رمان را تشكيل مي دهند. (مترجم به سه داستان اشاره كرده رجوع كنيد به مقدمه مترجم ). دو زمان عبارتند از زمان تصليب مسيح و زمان حكومت استالين در مسكو. هر يك از داستان هايي كه در اين دو زمان ، از زاويه ديد داناي كل روايت مي شوند زبان مخصوص زمان خود را دارند. دو داستان اصلي رمان ، يكي متن رماني است كه توسط مرشد نوشته شده و ماجراي تصليب را شرح مي دهد، و ديگري ماجراي عشق مارگريتا است . بستر داستان كه بسرعت و با روايت محض در موخره تكميل مي شود و به سبب همين موخره خود به صورت داستاني جنبي و از ديد نويسنده ، بي اهميت مطرح مي گردد، ماجراي نويسنده هاي گريبايدوف و حواشي شهر مسكو است كه تا انتها نيز به صورت محمل دو داستان اصلي باقي مي ماند و پيام سياسي و اجتماعي بولگاكف را براي شوروي استاليني به ارمغان مي آورد. اين بخش جنبي كه از آن به عنوان بستر داستاني ياد خواهم كرد، تا فصل نوزده به صورت موازي ، با داستان مسيح (رمان مرشد) پيش مي آيد و خواننده را در تعليق نفس گيري رها مي كند. در فصل نوزدهم ، با ورود مارگريتا، بستر داستان كم رنگ مي شود و دو خط اصلي داستاني به صور
ت موازي پيش مي آيند تا جايي كه خواننده متوجه سمبل ها و عوامل ارتباط دهنده دو خط اصلي ، مي گردد. اين دو خط تا اواخر رمان به نظر بي ارتباط باقي مي مانند و اشاره يي هم به بهانه حضور متن رمان مرشد(ماجراي مسيح ) نمي گردد مگر اينكه مارگريتا عاشق رمان است ! در لايه هاي زيرين متن است كه به تشابه راز آلود دو خط اصلي داستان پي مي بريم و بستر داستان (جريانات گريبايدوف ، تئاتر و مسكو) در موخره به ساماني عجولانه مي رسد.
معماري دو داستان اصالت متن
در اين رمان بولگاكف در برابر مسيح (تز)، شيطان را قرار داده (آنتي تز) و در نهايت از برخورد اين دو نيرو، متن (سنتز) بر جاي مي ماند و ساير عوامل همه يكي يكي از دور خارج مي شوند. انجيل و رمان مرشد، متوني هستند كه جاودانه مي شوند. مارگريتا در عشق خود به مرشد، رمان را مي جويد و تمام نگراني او حفظ و نجات كاغذهاي سوخته رمان است و متي (حواري مسيح ) همين وضعيت را نسبت به پوستهايي كه از انجيل به همراه دارد، حفظ مي كند و از پيلاطس ، پوست سفيدي به عنوان آخرين درخواست مي خواهد تا انجيل را، پس از مرگ اسخريوطي ، به پايان برد. در اين توازن ، مسيح ، مرشد و متي در يك سو و شيطان ، پيلاطس و مارگريتا در سوي ديگري قرار دارند. از ميان اين شش شخصيت اصلي ، فقط مرشد و پيلاطس هستند كه دچار استحاله مي شوند و شخصيت چند لايه و پيچيده و از جهاتي هم مبهم دارند. ترديد! هم مرشد مردد است و ايمان كاملي به نوشته و انديشه خود ندارد و هم پيلاطس مردد است به فرامينش و نگرشش به جهان . مارگريتا زن شوهر داري است كه گناه آلود است به عشقي غير متعارف . ولند(شيطان ) را مي ستايد و در نهايت از ابتدا تا انتها عشقش را به متن رمان (و در درجه دوم مرشد) حفظ مي كند و لحظه يي ترديد
به اعمالش راه نمي يابد. متي هم باجگير گنهكاري است كه عشقش را به متن و دردرجه دوم مسيح ، بي ترديد حفظ مي كند. او در درجه دوم به مسيح عشق مي ورزد چرا كه از فراز تپه شاهد كشته شدن مراد خود است و تعلل مي كند، اما در مورد متن هرگز! مارگريتا نيز در درجه دوم به مرشد عشق مي ورزد چرا كه مرشد براي او جذابيت چنداني ندارد. سوداي مارگريتا متن است ! از توازي اين شخصيت ها نيز به اصالت متن در انديشه بولگاكف پي مي بريم . اجسام انسان ها به جامعه باز مي گردند و مشمول مرور زمان مي شوند، مي ميرند و فراز مي روند، اما متون باقي مي مانند كه من و شما بخوانيم و داستان مكرر شود!
تنها يك مورد باقي مي ماند كه مي تواند چنين فرضيه يي را با ترديد روبرو كند. مرشد در انتهاي داستان ، بزدومني را حواري خود معرفي مي كند و به بستر داستان ، بها مي دهد. در برابر اين شخصيت ، نبايد فراموش كنيم كه يهودا اسخريوطي هم حواري مسيح بود. حواري واقعي مرشد، مارگريتا بود...
در انتهاي اين چالش كوتاه براي تحليل اين اثر عظيم ، چند نكته قابل توجه است :
بررسي تطبيقي مرشد و مارگريتا با فاوست : بي ترديد ورود به اين بحث ، كار بسيار دشواري خواهد بود. آثار بسياري هم توسط منتقدين و نويسنده هاي سراسر جهان وجود دارد كه همت مترجمين و نويسنده ها را مي طلبد.
بررسي نشانه شناختي مرشد و مارگريتا: استفاده از المان هاي سمبوليك در سراسر رمان به چشم مي خورد كه بسياري از آن ها نياز به بررسي دقيق دارد تا زواياي جديدي را از اثر، روشن كند.
بررسي سياسي اجتماعي مرشد و مارگريتا:مي دانيم كه نشر اين اثر، نتايج سياسي اجتماعي بسياري در شوروي به بار آورد و در طول زندگي بولگاكف ، وي به صورت مستقيم با استالين درگيري هاي بسياري داشته كه در بستر تاريخي و سياسي دوره خاصي از تاريخ شوروي رخ داده و اين نكته مي تواند زاويه ديگري براي تحليل و بررسي اثر باشد. كه بستر داستان ، سراسر به همين موضوع مي پردازد.
بررسي روان شناختي و بيوگرافيك مرشد و مارگريتا: بسياري معتقدند، اين رمان ، داستان زندگي خود بولگاكف است . همين موضوع مي تواند دستمايه جالبي براي نگرشي از نوعي ديگر به رمان باشد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 18 Oct 2013 18:17




کتاب هجوم و نفوذ ابلیس هایی عینی و مشهود را به شهر مسکو به تصویر می کشد . شیطان هایی به شکل و ظاهر انسان و منجی هایی که گاه سخن و عملی مخالف با جامعه سوسیالیست دارند .

رمان اکسپرسیونی همراه با سحر را به مخاطب الغاء می کند. بخش هایی از داستان بازگشتی ست به مصلوب کردن مسیح گویی نویسنده در جستجوی ارتباط ی مابین این واقعه و آشفتگی ها ی موجود در رخدادهای تاریخی است

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 18 Oct 2013 18:21




1
با خارجیها هرگز صحبت مکن


غروب یک روز گرم بهاری بود و دو مرد در پاتریک پاندز دیده می شدند. اولی چهل سالی داشت؛ لباس تابستانی خاکستری رنگی پوشیده بود، کوتاه قد بود و مو مشکی، پروار بود و کم مو. لبه شاپوی نونوارش را به دست داشت و صورت دو تیغه کرده اش را عینک دسته شاخی تیره ای، با ابعاد غیر طبیعی، زینت می داد. دیگری مردی بود جوان، چهارشانه، با موهای فرفری قرمز و کلاه چهارخانه ای که تا پشت گردنش پایین آمده بود؛ بلوز پیچاری و شلوار سفید چروکیده و کفشهای کتانی مشکی پوشیده بود.
اولی کسی نبود جز میخائیل الکساندرویچ برلیوز سردبیر یکی از مجلات وزین ادبی و رئیس کمیته مدیریت یکی از مهمترین محافل ادبی مسکو، که اختصارا ماسولیت نام داشت. جوان همراه او شاعری بود به نام ایوان نیکولاییچ پونیریف که بیشتر با نام مستعار بزدومنی شناخته می شد.
وقتی دو نویسنده به سایه درختان تازه سبز شده زیزفون رسیدند، به طرف دکه ای چوبی پیچیدند که رنگهایی زنده و شاد داشت و بر آن علامتی آویزان بود. روی علامت نوشته بود:«آبجو، آبهای معدنی»
در مورد این روز لعنتی ماه مه، این نکته غریب گفتنی است که نه تنها در اطراف دکه، بلکه در تمام خیابان موازی خیابان مالایا برونایا حتی یک نفر هم دیده نمی شد. ساعتی بود که مردم حتی رمق نفس کشیدن ندارند و با ناپدید شدن خورشید در پس بولوار سادووایا، مسکو در زیر غباری خشک می گدازد. با این حال، هیچ کس نیامده بود که زیر درختان زیزفون قدم بزند و یا بر نیمکتها بنشیند و خیابان خالی بود.
برلیوز گفت:«یک لیوان لیموناد، لطفا.»
زن توی دکه پاسخ داد:«نداریم!» به نظر می رسید که به دلیلی از این تقاضا دلخور شده است.
بزدومنی با صدایی گرفته پرسید:«آبجو دارید؟»
زن جواب داد:«آبجو را امشب توزیع می کنند.»
برلیوز پرسید:«پس چی دارید؟»
«آب زردآلو، اما گرم است!»
«عیب ندارد، همان را بدهید.»
آب زردآلو با حبابهای زرد رنگ شفافی کف کرد و فضا بوی دکان سلمانی گرفت. بلافاصله بعد از نوشیدن آب زردآلو، دو نویسنده به سکسکه افتادند. پول آب زردآلو را پرداختند و پشت به خیابان برونایا، بر نیمکتی نشستند.
در همین وقت دومین اتفاق عجیب رخ داد که فقط بر برلیوز اثر گذاشت. سکسکه اش دفعتا قطع شد؛ قبلش بعد از تپش شدیدی یکباره ناپدید شد و پس از چند لحظه، در حالیکه احساس می کرد سوزن نوک تیزی در آن فرو رفته است، به سر جای اولش بازگشت. از این گذشته، ترس بی دلیلی تمام وجودش را در بر گرفت؛ ترسی چنان شدید که انگار دلش می خواست، بی آنکه پشت سرش را نگاه کند، از پاتریارک پاندز بگریزد.
برلیوزد، درمانده، به اطافش خیره شد ولی نفهمید چه چیزی او را ترسانده است. رنگش پرید، پیشانی اش را با دستمالش پاک کرد و اندیشید:«چرا اینطور شد؟ قبلا اینطور نشده بودم. قلبم بازی در آورده... زیادی جان می کنم... گمانم وقت آن رسیده که همه مارها را ول کنم و به آبهای معدنی کیسلوودسک بروم...»
در همان لحظه، هوای دم کرده لخته شد و شکل گرفت و به صورت یا مزد در آمد؛ مردی شفاف به غریب ترین هیئت. کلاه سوارکاری کوچکی بر سر و ژاکت پیچازی کوتاهی از هوا بر تن. قدش دو متری می شد؛ شانه هایش سخت باریک و زیاده از حد نحیف بود و صورتی داشت که جان می داد برای مسخره کردن.
زندگی برلیوز طوری ترتیب داده شده بود که تاب دیدن پدیده های غیر طبیعی را نداشت. رنگش باز هم بیشتر پرید و درمانده و بهت زده، اندیشید:«ممکن نیست!»
ولی افسوس مه ممکن بود، و مرد شفاف بلند قد، روبروی او به چپ و راست تاب می خورد، بی آنکه با زمین تماسی داشته باشد.
ترس چنان تمام وجود برلیوز را فرا گرفت که ناچار چشمانش را بست. چشمهایش را که باز کرد، همه چیز تمام شده بود. شبح از میان رفته بود و وجود پیچازی پوش ناپدید شده بود و سوزن نوک تیز هم با رفتن مرد ناپدید شد.
سردبیر با تعجب گفت:«بر شیطان لعنت! می دانی ایولن، قلبم داشت از گرما می گرفت! حتی خیالاتی هم شدم.» سعی کرد بخندند، ولی چشمهایش هنوز از ترس می پرید و دستهایش می لرزید. کم کم آرام گرفت و دستمالش را تکانی داد و مکالمه ای را که نوشیدن آب زردآلو قطع کرده بود، با شجاعت تمام و گفتن اینکه «خوب، می گفتیم»، دنبال کرد.
ظاهرا درباره عیسی مسیح صحبت می کردند. حقیقت این بود که سردبیر، به شاعر ماموریت داده بود برای یکی از شماره های آینده مجله، شعر ضد دینی بلندی بسراید. ایوان نیکولاییچ شعر را با سرعت بی سابقه ای سرود؛ اما متاسفانه سردبیر شعر را نپسندید. بزدومنی، شخصیت اصلی شعر، یعنی مسیحی را تیره تصویر کرده بود؛ با این همه، به گمتن سردبیر، تمام شعر را می بایستی از نو نوشت. و حالا سردبیر داشت برای بزدومنی درباره مسیح داد سخن می داد تا اشتباهات اساسی شاعر را نشان دهد.
درست معلوم نبود چه چیزی بزدومنی را وادار کرده بود شعر را آنطور که نوشته بود بنویسید: آیا استعداد فراوانش برای تو توصیفات عینی مسبب خطایش بود یا نادانی کاملش درباره مضمون شعر؟ به هر حال، مسیح او کاملا زنده از آب در آمده بود؛ مسیحی بود که با وجود عیبهای بسیارش، در واقع زنده بود.
اما برلیموز می خواست به شاعر ثابت کند که مسئله عمده این نیست که مسیح چه کسی بود. یا حتی خوب بود یا بد؛ بلکه مسئله این است که اساسا شخصی به نام

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 18 Oct 2013 18:26




مسیح وجود خارجی نداشته و تمام داستان های مربوط به او ساختگی محض اند ؛ اسطوره صرف اند .


سردبیر آدم بسیار فاضلی بود و می توانست با تبحر به تاریخ نگاران کهنی چون فیلن اسکندرانی معروف و ادیب نابغه ای مانند جوزف فلاویوس استناد کند که هیچ یک اشاره ای هم به وجود مسیح نکرده بودند . میخائیل الکساندرویچ , با به جلوه در آوردن دنیایی از فضل و دانش , به شاعر خاطر نشان کرد که از قضا آن قسمت ار بخش 44 کتاب پانزدهم سالنامه تاسیت , که شرح کشته شدن مسیح است , جز جعل ناسخان متاخر چیزی نیست .


شاعر , که همه گفته های سر دبیر برایش تازگی داشت , به دقت به سخنان میخائیل الکساندرویچ گوش می داد و با چشمان گستاخ سبزش به اوخیره شده بود و گهگاه سکسکه ای می کرد و زیر لب به آب زردآلو فحشی می داد .


برلیوز گفت : " حتی یک دین شرقی هم پیدا نمی شود که در آن باکره عفیفه ای خدایی را به این دنیا نیاورده باشد و مسیحان , که هیچ خلاقیتی نداشتند , مسیح خود را دقیقا با همین الگو خلق کردند. واقعیت این است که مسیح هرگز وحود خارجی نداشته . این نکته ای است که باید به آن توجه کرد ....."


صدای بم برلیوز در فضای خیابان خالی انعکاس می یافت و میخائیل الکساندرویچ با همام زبردستی مردان فاضل مفضال , از کنار پرتگاههای تاریخی می گذشت و شاعر هر لحظه اطلاعات جالب و سودمند بیشتری درباره ازیریس خدای مصریها , فرزند زمین و آسمانها , تموز , خدای فنیقیها و مردوک خدای بابلیها و حتی درباره خدای سرسخت و ناشناخته ای چون ویتزلی پوتزلی , که زمانی معبود آزتکهای مکزیک بود , کسب می کرد . درست در همان لحظه ای که میخائیل الکساندرویچ برای شاعر شرح می داد که چگونه آزتکها از خمیر نان , مجسمه های کوچک ویتزلیوتزلی را می ساختند , کسی در خیابان ظاهر شد .


بعد ها وقتی که دیگر کار از کار گذشته بود , نهاد های مختلف اطلاعات خود را گرد آوردند و توصیفاتی از این مرد عرضه کردند . در یکی ز این گزارش ها آمده است که تازه وارد قد گوتاهی داشت , دندانهایش از طلا بود و پای راستش می لنگید . در گزارش دیگری گفته شده که جثه ای بزرگ داشت و روکش دندانهایش از پلاتین بود و پای چپش می لنگید . گزارش سومی به اجمال ادعا کرده که این شخص هیچ علامت مشخصی نداشت . باید قبول کرد که این توصیفات هیچ کدام ارزشی ندارند .


اولا , این تازه وارد اصلا نمی لنگید , قدش نه بسیار بلند بود و نه کوتاه , کم و بیش بلند بود . دندانهایش روکش داشت : روکش سمت راست طلایی و سمت چپ پلاتینی بود . لباس شیک گران قیمت خاکستری رنگی پوشیده بود و کفش های خارجی اش, همرنگ کت و شلوارش بود. کلاه بره خاکستری اش را با ظرافت روی یکی از گوش هایش کشیده بود و دسته عصایی که به دست داشت , به شکل سر سگ بود .چهل سالی داشت .دهان , کم و بیش کج . صورت , اصلاح شده. سیاه مو . چشم راست سیاه و چشم چپ به علت نامعلومی سبز . ابرو سیاه ؛ ولی کی کمی بالاتر از دیگری , در یک کلام, یک خارجی .


از کنار نیمکت شاعر و سر دبیر که گذشت , از گوشه چشم نگاهی به آنها انداخت و ایستاد و سپس ناگهان بر روی نیمکتی نسشت که یکی دو قدم آن طرف تر قرار داشت .


برلیوز فکر کرد : " آلمانی است ! " بزدومنی اندیشید : " انگلیسی است چون توی این هوای گرم , دستکش به دست کرده . "


خارجی به خانه های مرتفعی نگاه می کرد که در اطراف استخر میدان , مربعی ایجاد کرده بود . از نگاهش می شد فهمید که اولین بار است این مکان را می بیند و نظرش جلب شده است . به طبقات فوقانی ساختمان نگاهی کرد ؛ پنجره ساختمان ها نور شکسته و کور کننده آفتابی را منعکس می نمود که برای آخرین بار بر میخائیل الکساندرویچ غروب می کرد . به طبقات پایین تر و به طرف پنجره هایی نظر انداخت که با نزدیک شدن غروب , تاریکتر می شد و سپس پوزخندی زد و دهن دره ای کرد و دست هایش را روی دسته عصا و پیشانی اش را روی دستهایش گذاشت .


برلیوز گفت :" می دانید , توصیف شما از تولد مسیح , پسر خدا , بغایت طنزآلود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 19 Oct 2013 19:33




بود ولی نکته مضحک این است که قبل از مسیح نیز چندین فرزند دیگر خدا مانند آدونیس فینیقی ، اتیس فریجیه ای و میترای پارسی ها به دنیا امده بود . طبعا هیچ کدام از انها ، و از جمله مسیح ، هرگز وجود نداشته اند و شما بایستی به جای شرح میلاد مسیح و یا امدن مجوسان ، شایعات عجیبی را ذکر میکردید که درباره رسیدن آنها رواج داشت . ولی به روایت شما ، تولد مسیح واقعا رخ داده ...
بزدومنی سعی کرد با نگه داشتن نفس خود جلو سکسکه های مزاحم را بگیرد ولی این عمل او باعث بلند تر و پر درد تر شدن سکسکه ها شد . در همان لحظه برلیوز سخنرانی خود را قطع کرد زیرا خارجی یکباره از جا برخاست و به دو نویسنده نزدیک شد . بهت زده به او خیره شدند . شخص ناشناس با لهجه خارجی ولی به زبان روسی سلیس گفت :
- مرا ببخشید بی انکه خودم را به شما معرفی کنم مزاحم شدم ولی موضوع بحث فاضلانه شما انقدر جالب بود که ...
در اینجا مودبانه کلاه بره اش را از سر برداشت و دو دوست ناچار از جا برخواستند و سری تکان دادند .
بزدومنی فکر کرد : نه ظاهرا باید فرانسوی باشد.
بزدومنی اندیشید : لهستانی است .
باید اضافه کنم که از همان نگاه اول خارجی توی ذوق شاعر زده بود اما برلیوز از سر و وضع او خوشش آمده بود ، یا دقیق تر بگوییم ، از او خوشش نمیامد بلکه توجهش به او جلب شده بود .
خارجی محترمانه پرسید :
- اجازه هست بنشینم ؟
و همینکه دو دوست با بی میلی جابهجا شدند او با ظرافت خود را در میان آندو قرار داد و فورا وارد بحث شد . در حالی که چشم سبز خود را به طرف برلیوز چرخانده بود پرسید:
- اگر اشتباه نکنم شما گفتید که مسیح هرگز وجود نداشته ، درست شنیدم ؟
بلیوز محترمانه جواب داد :
- نه اشتباه نکرده اید . دقیقا همین را گفتم .
خارجی با تعجب گفت :
- عجب ، جالب است .
بزدومنی فکر کرد که : این چه میخواهد . سپس چهره در هم کشید.
مرد ناشناس ، به مزدومنی که در طرف راست او نشسته بود ، رو کرد و پرسید :
- و آیا شما با دوست خود هم عقیده اید ؟
شاعر که عاشق استفاده از عبارات متظاهرانه ای بود که عدد و رقم داشته باشد گفت :
- صد در صد .
همصحبت ناخوانده فریاد زد : شگفت انگیز است
سپس در حالی که موذیانه به اطراف نظر میانداخت صدای خود را کوتاه کرد و گفت :
- جسارتم راببخشیدولی ایا درست فهمیدم که شما به خدا هم اعتقاد ندارید ؟
نگاه وحشت زده ای به انها انداخت و افزود :
- قسم میخورم این مطلب را به کسی نگویم!
برلیوز به واهمه های این توریست خارجی لبخند محوی زد و جواب داد :
- بله ما هیچ کدام به خدا ایمان نداریم البته میتوانیم در این باره با ازادی کامل صحبت کنیم
خارجی به پشتی نیمکت تکیه زد و با صدایی که به وضوح از شدت کنجکاوی میلرزید پرسید :
- شما ...ملحد هستید ؟
برلیوز لبخند زنان جواب داد :
- بله ما ملحد هستیم.
و بزدومنی با عصبانیت فکر کرد : خارجی لعنتی!مثل اینکه میخواهد مرافعه راه بیندازد.
خارجی شگفت اور ، سر خود را به نوبت به دو طرف چرخاند و به هر یک از آنها مدتی خیره شد و تعجب زده گفت : چقدر جالب است.
برلیوز،با احترامی دیپلماتیک جواب داد:
- در کشور الحاد چیز عجیبی نیست اغلب ما مدت هاست آگاهانه به این افسانه های کودکانه درباره خدا اعتقادی نداریم.
با شنیدن این حرف خارجی کار خارق العاده کرد،از جا برخاست و دست سردبیر متحیر را فشرد و گفت:
- اجازه بدهید از صمیم قلب از شما تشکر کنم!
بزدومنی که پلک می زد ، پرسید:
- برای چی از او تشکر میکنید؟
خارجی غریب در حالی که انگشت اشاره اش رابه طور معناداری بلند میکرد گفت: به خاطر اطلاعات ارزشمندی که برای من مسافر سخت جالب بود.
شکی نبود که این اطلاعات ارزشمند در مسافر تاثیر عمیقی به جا گذاشته است، چرا که به خانه ها ، وحشت زده مینگریست و چنان مینمود که انگار ازدیدن یک ملحد در پس هر پنجره ای میترسد.
برلیوز فکر کرد:نه انگلیسی نیست.
بزدومنی اندیشد:میخواهم بدانم که به این خوبی روسی را از کجا یاد گرفته.
سپس دوباره چهره در هم کشید.
مسافر خارجی بعد از تاملی که با نگرانی همراه بود به حرف امد:
- ممکن است بپرسم دلایل اثبات وجود خدا را که حتما میدانید پنج تا هستند ، چگونه رد میکنید؟
برلیوز با تاسف جواب داد:
- افسوس که حتی یکی از این دلایل هم تائید نشده و مدت هاست که انسان آنها را به بایگانی سپرده . حتما قبول دارید که اثبات عقلی وجود خدا ممکن نیست.
خارجی هیجان زده گفت:
- آفرین زنده باد! شما دقیقا همان نظرات ایمانوئل( پ . ن : اشاره به ایمانوئل کانت فیلسوف مشهور قرن هیجدهم المان است.) فنا ناپذیر را در اینباره تکرار کردید. ولی چیز عجیب این است که او هر پنج دلیل را از بیخ رد کرد ، اما انگار با تمهید دلیل ششم ، کوششهای قبلی خود را به باد مسخره گرفت.
سردبیر فاضل،با لبخند رنگ باخته ای اعتراض کرد:
- دلیل کانت هم قانع کننده نیست. بیخود نیست که شیلر ( پ.ن: فیلسوف وادیب شهیر آلمان قرن هجدهم.)دلیل کانت را تنها برای بردگان قانع کننده میدانست و اشترواس (پ.ن:از بزرگترین فلاسفه پرتستان قرن نوزدهم و یکی از مهمترین شارحان کتاب مقدس از پیشکسوتان الهیات اجتماعی در مسیحیت بود.)هم تنها به مسخره کردن این دلیل اکتفا کرد.
برلیوز در حین صحبت با خود فکر کرد:این لعنتی کیست؟ روسی را از کجا اینقدر خوب میداند؟
ایوان نیکولاوویچ یکباره و به طور غیر منتظره ای فریاد زد :
- کانت را به خاطر تمهید این دلیل بازداشت و به سه سال زندان در جزایر سولووکی محکوم کرد.
برلیوز خجالت زده هیسی کرد : ایوان!
ولی این پیشنهاد که کانت را کت بسته به بازداشگاه بفرستند ، نه تنها برای خارجی تعجب اور نبود بلکه در حقیقت آن را بسیار پسندید . در حالی که چشم چپ سبزش برق میزد،روبه برلیوز کرد و گفت:
- درست است ، دقیقا!بازداشگاه درست همان جایی است که به درد کانت میخورد! ان روز هم در موقع صرف صبحانه من همین را به او گفتم : پروفسور میبخشید ولی تئوری شما فایده ندارد ،شاید هوشمندانه باشد ولی نامفهوم است.مردم به شما خواهند خندید.
چشمان برلیوز از تعجب گرد شدو با خود فکر کرد : موقع صرف صبحانه ... به کانت ؟ این مزخرفات دیگر چیست؟
ولی خارجی ، بی اعتنا به شگفت زدگی برلیوز به شاعر رو کرد و ادامه داد: ولی فرستادن او به سولووکی اصلا میسر نیست ، چون از صد سال پیش تا به حال در جایی بسیار دور از سولووکی زندگی کرده.به شما اطمینان میدهم که بازگرداندن او مطلقا مقدور نیست.
شاعر به تندی گفت : چه حیف شد.
مرد ناشناس که چشمهایش برق میزد،موافقت کرد و ادامه داد :
- واقعا حیف شد! ولی سوالی که ناراحتم کرده این است که اگر خدا نباشد ، چه کسی حاکم بر سرنوشت انسان است و به جهان نظم میدهد؟
بزدومنی با عصبانیت در پاسخ این سوال کاملا بی معنی گفت:
- انسان خودش بر سرنوشت خودش حاکم است.
خارجی به ارامی جواب داد:
- ببخشید،ولی برای انکه بتوان حاکم بود باید حداقل دوره ی معقولی از آینده ، برنامه دقیقی در دست داشت. پس جسارتا میپرسم انسان چطور میتواند بر سرنوشت خود حاکم باشد در حالی که نه تنها قادر به تدوین برنامه ای برای مدتی به کوتاهی مثلا هزار سال نیست بلکه حتی قدرت پیش بینی سرنوشت فردای خود را هم ندارد؟
در اینجا خارجی به برلیوز رو کرد و گفت:
- مثلا تصور کنید قرار میشد شما به زندگی خود و دیگران نظم دهید و داشتید کم کم به این کار علاقه مند میشدید که ناگهان ... شما ...او ... او ... دچار سکته قلبی خفیفی میشد.

در اینجا خارجی از ته دل خندید،مثل اینکه موضوع سکته قلبی برایش جالب بود :
- بله ، سکته قلبی .
خارجی این جمله را به صدای بلند تکرار کرد و مثل گربه ای میخندید:
- واین پایان کار شما به عنوان یک ناظم خواهد بود . دیگر سرنوشت هیچ کس جز خودتان برایتان اهمیت نخواهد داشت . خویشاوندانتان هم از آن به بعد به شما دروغ خواهند گفت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مرشد و مارگریتا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites