تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مرشد و مارگریتا

صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#31 | Posted: 23 Oct 2013 16:22




فصل 8
نبرد پروفسور با شاعر

حدود ساعت یازده و نیم صبح آن روز ، مقارن زمانی که استپا در یالتا از هوش می رفت ، ایوان نیکولاییچ بزدومنی به هوش آمد و از خوابی طولانی و عمیق برخاست . مدتی سعی کرد بفهمد چرا در چنین اتاق عجیبی است ؛ اتاقی با دیوارهای سفید و یک میز کنار تخت فلزی براق و عجیب و کرکره های سفیدی که از لابلای آن گاه گاه درخشش خورشید دیده میشد .
ایوان سرش را تکانی داد تا مطمئن شود دردی ندارد و یکدفعه به یاد آورد که در بیمارستان است . خود این واقعیت ، مرگ برلیوز را تداعی کرد ؛ ولی امروز این ماجرا چندان ناراحتش نمی کرد . ایوان نیکولاییچ ، بعد از خواب طولانی اش احساس آرامش بیشتری می کرد و می توانست روشنتر فکر کند . بعد از آنکه مدتی بی حرکت در تخت خواب نرم و راحت و تمیزش دراز کشید ، متوجه دکمه ای کنار تختش شد . او که عادت داشت با هرچیز دم دستش ور برود ، دکمه را فشار داد . انتظار داشت زنگی به صدا درآید و یا شخصی ظاهر شود ، اما چیز کاملا متفاوتی اتفاق افتاد .
در انتهای تخت او ، استوانه ای از شیشه ی مات روشن شد که بر آن نوشته شده بود :« نوشیدنی !» پس از گذشت لحظه ای ، استوانه به چرخش در آمد تا به این کلمه رسید :«پرستار» این استوانه ی بدیع ایوان را کمی گیج می کرد . «پرستار» جای خود را به « دکتر را صدا کنید » داد .
ایوان گفت :«آها ...» نمی دانست با این استوانه چه باید کرد ، اما بخت به یاری اش آمد . با ظهور کلمه ی «دستیار» ایوان دکمه را اتفاقا فشار داد . از ماشین صدای جرینگ خفیفی برآمد و خاموش شد . زنی با قیافه ی مهربان ، روپوش سفید به تن ، وارد اتاق شد ، و رو به ایوان گفت :« روز به خیر! »
ایوان جوابی نداد ، چون با وضعی که داشت ، خوش و بش کردن را مناسب نمی دانست . آنها به زور مرد کاملا سالمی را به گوشه ی تیمارستان انداخته بودند و بدتر از همه اینکه تظاهر می کردند این کار لازم است . زن با همان نگاه مهربان ، دکمه ای را فشار داد و کرکره را بالا کشید . ناگهان نور آفتاب از لابلای سوراخهای گشاد توری سبکی که تا کف اتاق می رسید ، به داخل اتاق ریخت . آن سوی توری ، بالکنی بود و آنسوی بالکن ، رودخانه ای پر پیچ و خم و بالاخره در دوردست ، جنگل کاج شادابی دیده می شد .
زن با مهربانی دعوتش کرد که : « وقت حمام است ! » و دیوارک تاشویی را کنار زد و حمام مجلل و مجهزی را نشان داد .
گرچه ایوان تصمیم داشت با زن صحبت نکند ، ولی با دیدن جریان قوی آب که به داخل وان حمام می غرید ، چاره نداشت جز آنکه با لحنی تمسخرآمیز بگوید : « نگاه کن ! عین متروپل است . »
زن با غرور فراوان گفت : « اختیار دارید . خیلی بهتر است . اینطور لوازم را هیچ جا پیدا نمی کنید ، حتی در خارج . پروفسورها و دکترها مخصوصا می آیند اینجا که کلینیک ما را ببینند . هر روز مسافرهای خارجی می آیند اینجا !»
کلمات « مسافر خارجی » فورا پروفسور مرموز روز قبل را به یاد ایوان آورد . اخم کرد و گفت :« مسافر خارجی ... چرا اینقدر مرعوب مسافرهای خارجی هستید . در میانشان ناتو زیاد است . از من بشنوید . خودم دیروز یکی از آنها را دیدم – حقه بازی بود .»
نزدیک بود داستان پونتیوس پیلاطس را از سر بگیرد که منصرف شد . زن هرگز درک نمی کرد و نمی شد از او انتظار کمکی داشت .
بعد از آنکه ایوان نیکولاییچ شسته و تمیز شد ، همه ی لوازم مورد نیاز یک آدم بعد از حمام در اختیارش قرار گرفت . پیراهن تازه ی اتو کرده ، زیر شلوار و جوراب . تازه این اول ماجرا بود ؛ زن که در کمدی را باز می کرد ، به داخل کمد اشاره کرد و پرسید :« چی می خواهید بپوشید – پیژامه یا رب دوشامبر ؟ »
ایوان گرچه در این منزل جدید زندانی بود ، ولی مقاومت در مقابل رفتار متین و دوستانه ی زن چندان هم ساده نبود و ناچار به پیژامه ی ارغوانی ظریفی اشاره کرد .
ایوان نیکولاییچ را آنگاه از طریق راهروی خلوت و بی صدایی به اتاقی بسیار بزرگ بردند . تصمیم داشت همه چیز این ساختمان مجهز را به نیشخند بگیرد و لا جرم ، اتاق جدید را « مطبخ مرکزی » نام نهاد .
و کارش هم موجه بود . در اتاق کمدها و گنجه هایی دیده می شد که بعضی درهای شیشه ای داشتند و اغلب پر بودند از ابزارآلات نیکلی ، صندلیهای دسته دار با طرحهای عجیب ، چراغهایی با آباژورهای حباب مانند ، تعداد زیادی چراغ الکلی ، و شیشه ی دوا و سیمهای برق و ادوات و ابزارهای متعدد کاملا مرموز دیگر .
سه نفر برای دیدن ایوان وارد اتاق شدند ؛ یک مرد و دو زن ؛ همه سفیدپوش . ایوان را به میزی در گوشه ای بردند تا از او سوالاتی بکنند .
ایوان وضعیت را ارزیابی کرد . سه راه در مقابلش بود . راه اول جدا جذاب بود : به عنوان اعتراض به بازداشت بی دلیلش ، می توانست به جان چراغها و ابزارهای عجیب و غریب بیفتد و خرد و خاکشیرشان کند . اما ایوان امروز با ایوان دیروز کلی فرق داشت و این راه را مشکوک تشخیص داد – آنها را بیشتر متقاعد می کرد که دیوانه است و لاجرم از خیر این راه گذشت . راه دومی هم وجود داشت : می توانست داستان پونتیوس پیلاطس و پروفسور را برای آنها تعریف کند . اما تجربه ی دیروز متقاعدش کرده بود که مردم یا این داستان را باور نمی کنند و یا یکسر آن را اشتباه می فهمند و ناچار این راه را هم رها کرد و راه سوم را برگزید : به سکوتی تحقیرکننده پناه برد .
ادامه ی سکوت در عمل ناممکن از کار در آمد و ایوان ناچار شد یکی دو سوال را – البته با دلی سرد و چرکین – بی جواب نگذارد . آنها به دقت درباره ی همه ی گذشته ی ایوان از او سوال کردند ، حتی درباره ی کم و کیف قضیه ی مخملک پانزده سال پیش . بعد از آنکه یک صفحه ی کامل را با شرح حال ایوان سیاه کردند ، زن سفیدپوش صفحه را برگرداند و از او درباره ی اقوامش پرسید . کار بیخ داشت : کی مرده بود ، چرا و چه زمانی مرده بود ؟ اهل مشروب بود ؟ امراض مقاربتی داشت و غیره . بالاخره از او خواستند که ماجرای دیروز پاتریارک پاندز را شرح دهد ، ولی به آن توجه چندانی نکردند ، مخصوصا به داستان پونتیوس پیلاطس کاملا بی توجه بودند .
زن ایوان را به مرد حواله داد و او شیوه کاملا متفاوتی را از سر دنبال کرد .
حرارت بدن ایوان را اندازه گرفت ، نبضش را گرفت و چراغ روشنی توی چشمهای او انداخت و به درون آنها نگاه کرد . زن دیگر به کمک مرد آمد ، با ابزاری چند بار به پشت ایوان زدند ، که البته دردی نداشت ؛ با کمک دسته ی چکش کوچکی ، علامت هایی را روی پوست سینه اش معاینه کردند ؛ با چکش های دیگری به زانوهایش کوبیدند و پاهایش را از جا پراندند ، سوزنی به دستش زدند و خون گرفتند ؛ آرنجش را هم کمی سوراخ کردند و بالاخره یک مچ بند پلاستیکی دور بازویش بستند .
ایوان تنها می توانست با خود به تلخی بخندد و در پوچی همه ی این کارها غور کند . سعی کرده بود در مورد خطر پروفسور مرموز هشدارشان دهد و حتی کوشیده بود او را دستگیر کند ؛ ولی حاصلش افتادن به کنج این آزمایشگاه عجیب بود و چرت و پرت گفتن درباره ی عمو فیودوری که از عرق خوری در ولگدا مرده بود .
بالاخره دست از سر ایوان برداشتند و او را به اتاق خودشان بردند . در آنجا یک فنجان قهوه ، دو تخم مرغ نیم بند و یک تکه نان سفید کره مالیده به او دادند . ایوان بعد از آنکه صبحانه اش را خورد ، تصمیم گرفت منتظر مسئول کلینیک بماند و از او بخواهد که حرف هایش را بشنود و به درد دلش برسد .
اندکی بعد از صبحانه ی ایوان ، آن مرد آمد . در اتاق ایوان ناگهان باز شد و جمعیتی سفیدپوش وارد شدند . پیشاپیش همه ، مردی وارد شد که چهل و پنج سالی داشت ، صورتش اصلاح شده و شبیه هنرپیشگان بود ، چشم هایی گرم و نافذ داشت و رفتارش متین و مودب بود . جمعیت همه با او به احترام رفتار می کردند و در نتیجه ، کم و بیش رسمی وارد شد . ایوان فکر کرد :« درست مثل پونتیوس پیلاطس ! »

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#32 | Posted: 23 Oct 2013 16:23




بله ، بی تردید رئیس خودش بود ، بر چهارپایه ای نشست ، بقیه همه ایستاده بودند .
گفت :« از دیدنتان خوشوقتم ! اسم من دکتر استراوینسکی است . »
در حالیکه با محبت به ایوان نگاه می کرد ، بر چهارپایه نشست . مردی که ریش مرتب و تمیزی داشت ، پرسشنامه ی پر شده ی ایوان را به رییس داد و گفت :« بفرمایید ، الکساندر نیکولاییچ ! »
ایوان فکر کرد : « حتما همه چیز را خودشان بریده اند و دوخته اند . » رییس با نگاهی حرفه ای به صفحه نظری انداخت و زمزمه ای کرد و چند کلمه ای به زبان خارجی عجیبی ، با همکارانش رد و بدل نمود . ایوان با اندوه فراوان ، با خود مزاح کرد :« او هم لاتین بلد است – درست مثل پونتیوس پیلاطس ! » در این لحظه ، کلمه ای لرزه به اندامش انداخت . کلمه ی « شیزوفرنی » بود که خارجی لئیم در پاتریارک پاندز به لب آورده بود . حالا هم پروفسور استراوینسکی از همان کلمه استفاده کرد . ایوان با نگرانی اندیشید : « پس در این باره هم درست می گفت ! »
رئیس از این قاعده پیروی می کرد که با همه موافقت کند و از هر آنچه دیگران می گویند ، خوشش بیاید و بگوید :« عالیست ...»
استراوینسکی گفت :« عالیست !» و ورقه ی کاغذ را پس داد . به ایوان رو کرد :« شاعر هستید ؟»
« بله ، شاعرم .» ایوان با دلخوری جواب می داد و برای اولین بار ، کراهتی نسبت به کار شاعری احساس می کرد که نمی دانست از کجا آب می خورد . اشعاری را که به خاطر آورد ، بفهمی نفهمی ناخوشایند دید .
چهره درهم کشید و در مقابل سوال استراوینسکی پرسید :« شما پروفسورید؟»
استراوینسکی در جواب ، با نهایت خضوع و احترام ، سرش را کمی خم کرد .
ایوان سپس گفت : « مسئول شما اینجا هستید ؟»
به این هم استراوینسکی با سر جواب داد .
ایوان نیکولاییچ با لحنی رسمی و جدی گفت :« باید با شما صحبت کنم .»
استراوینسکی با لحن جدی گفت : « من هم به همین دلیل آمده ام اینجا »
«خوب ، وضعیت از این قرار است که - » ایوان شروع کرده بود ؛ احساس می کرد فرصتی که منتظرش بوده فرا رسیده - « می گویند دیوانه هستم و کسی به حرفهایم گوش نمی دهد .»
« نخیر ، با دقت به همه ی حرفهایتان با دقت گوش خواهم داد .» استراوینسکی با لحنی جدی و اطمینان بخش صحبت می کرد : « به هیچ وجه به کسی اجازه نمی دهیم شما را دیوانه بخواند .»
« بسیار خوب ، پس گوش بدهید ؛ دیشب در پاتربارک پاندز به مرد مشکوکی برخوردم که شاید خارجی بود و شاید هم نبود ؛ و از قبل درباره مرگ برلیوز مطلع بود و پونتیوس پیلاطس را هم ملاقات کرده بود .»
همراهان ، بی حرکت و در سکوت کامل ، به حرفهای ایوان گوش می دادند .
استراوینسکی که به ایوان خیره شده بود ، پرسید :« پیلاطس ؟ منظورتان همان پیلاطسی است که در زمان عیسی مسیح زندگی می کرد ؟ »
«بله »
استراوینسکی گفت :« آها ! و این برلیوز همان است که دیروز افتاد زیر قطار و مرد.»
« بله ، وقتی قطار کشتش من آنجا بودم ، آن خارجی مشکوک هم آنجا بود ...»
استراوینسکی که بی تردید از هوشی استثنایی برخوردار بود ، پرسید :« همان دوست پونتیوس پیلاطس ؟»
ایوان که استراوینسکی را برانداز می کرد گفت : « دقیقا ؛ او پیش از حادثه به ما گفت که آنوشکا روغن آفتابگردان را ریخته و دقیقا همانجا بود که برلیوز سر خورد . عجیب نیست ؟»ایوان حرفش را تمام کرده بود و انتظار داشت داستانش عکس العمل جدیدی بوجود آورد .
ولی اصلا عکس العملی به وجود نیاورد . استراوینسکی صرفا پرسید :« و این آنوشکا کیست ؟ »
ایوان که از این سوال کمی جا خورده بود ، چهره درهم کشید ، برانگیخته جواب داد :« آنوشکا مهم نیست . خدا می داند او کیست ؟ یکی از همین دخترهای احمق خیابان سادووایا . مگر متوجه نیستید ، مهم این بود که او از پیش درباره ی روغن آفتابگردان می دانست . حرفم را می فهمید ؟ »
استراوینسکی با لحن جدی گفت :« کاملا !» دستی بر زانوی شاعر زد و گفت :« عجله نکنید و ادامه دهید .»
ایوان گفت :« بسیار خوب » سعی می کرد با لحنی شبیه به لحن پروفسور صحبت کند ، چون از تجربه ی تلخ گذشته آموخته بود که تنها آرامش کمکش خواهد کرد . « بی تردید این ملعون – که در ضمن دروغگو هم هست ، چون اصلا پروفسور نیست – از قدرت خارق العاده برخوردار است ... برای مثال ، اگر تعقیبش کنید ، هیچ وقت به او نمی رسید ... یکی دو تا دیگر هم با او هستند که هرکدام در حد خودشان اعجوبه اند ؛ مرد قدبلندی با عینک شکسته و گربه ی عظیمی که خودش سوار قطار می شود . از اینها گذشته ... » - ایوان با ایمان خاص و گرمی خاصی صحبت می کرد « او در مهتابی با پونتیوس پیلاطس بوده و شکی در این موضوع نیست . می فهمید ؟ باید فورا بازداشتش کرد و وگرنه بدبختی های فراوانی به بار خواهد آورد . »
استراوینسکی پرسید :« پس فکر می کنید که باید بازداشتش کرد ؟ درست فهمیدم ؟»
ایوان اندیشید : «آدم با هوشی است ...باید اذعان کرد که در میان روشنفکران هم یکی دو تا باهوش پیدا می شوند . » و سپس جواب داد :« کاملا درست است ، واضح است که باید بازداشتش کرد . ولی در عوض مرا به زور اینجا نگه داشته اند و مرتب نور توی چشمم می اندازند و به حمام می برندم و درباره ی عمو فیودور سوال پیچم می کنند ! او سالهاست که مرده ! من جدا خواستار آزادی فوری خودم هستم .»
استراوینسکی فریاد زد : «عالی است ! عالی است ! حالا تازه همه چیز را می فهمم . حق با شماست ؛ چه فایده دارد که آدم کاملا عاقلی را در تیمارستان نگه داریم . البته باید این را ثابت کنید . کافی است خودتان بگویید ؛ آیا واقعا حالتان عادی است ؟»
سکوت کاملی حکمفرما شد . زن چاقی که صبح ایوان را معاینه کرده بود با احترام بسیار به پروفسور نگاهی کرد ، و دوباره ایوان اندیشید :« بسیار باهوش است ! »
از پیشنهاد پروفسور خوشش آمده بود ، ولی پیش از آنکه جواب بدهد ، فکر زیادی کرد ، چهره درهم کشید و بالاخره قاطعانه گفت :« حالم عادی است »
استراوینسکی با فراغت خاطر جواب داد : عالی است ! پس بگذارید عاقلانه فکر کنیم ، اول ببینیم دیروز بر سر شما چه آمد؟ » در اینجا پروفسور به پشت سرش نگاهی کرد و فورا پرسشنامه ی ایوان را تحویلش دادند «دیروز ، وقتی که دنبال مرد ناشناسی می گشتید که خودش را دوست پونتیوس پیلاطس معرفی کرده بود ؛ این کارها را کرده اید؟ » - در اینجا استراوینسکی نکته ها را یک به یک با انگشتان درازش می شمرد و متناوبا به ورق کاغذ و ایوان نگاه می کرد - « روی سینه تان تمثال قدیسی را چسبانده اید ، درست است ؟ »
ایوان با دلخوری موافقت خود را اعلان کرد :« درست است . »
« با یک شمع روشن ، و در حالیکه تنها یک زیر شلواری به پا داشتید وارد رستوران شدید و کسی را کتک زدید . دست و پاتان را بستند و به اینجا آوردنتان و از اینجا به پلیس تلفن کردید و خواستید که چند مسلسل بفرستند . بعد سعی کردید خودتان را از پنجره بیرون بیندازید . درست است ؟ مسئله اینجاست که آیا واقعا راه پیدا کردن یا بازداشت کردن کسی همین است ؟ اگر حالتان عادی است ، بی تردید جواب خواهید دید : نخیر ، نیست . از اینجا می خواهید بروید ؟ بسیار خوب ، ولی ، ببخشید که می پرسم ، کجا می خواهید بروید ؟ »

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#33 | Posted: 26 Oct 2013 17:44




ایوان با قاطعیت کمتر،و در حالیکه از نگاه خیرهء پروفسور کمی دستپاچه شده بود، جواب داد: (( البته به اداره ء پلیس.))
((مستقیم؟))
((هوم...))
استراوینسکی به آرامی پرسید: ((منزل نخواهید رفت؟))
((چرا بروم منزل،ممکن است همان وقتی که من می روم منزل، او در برود.))
((متوجهم. خوب، به پلیس چه خواهید گفت؟))
ایوان نیکولاییچ که چشمهایش کمی تار شده بود، جواب داد: ((دربارهء پونتیوس پیلاطس با آنها حرف خواهم زد.))
استراوینسکی، شکست خورده و متعجب، گفت: ((عالی است!)) آنگاه به مرد ریش دار رو کرد و گفت: (( فیودور واسیلیویچ
(Fyodor Vasilievich)،لطفاً ترتیب مرخصی همشهری بزدومنی را بدهید.البته کسی را در این اتاق نخوابانید و ملافه ها را هم عوض نکنید . همشهری بزدومنی تا دو ساعت دیگر برخواهد گشت، خوب.))
به شاعر رو کرد و گفت: ((برایتان آرزوی موفقیت نخواهم کرد چون امکان موفقیتی برایتان نمی بینم. به امید دیدار.)) از جا بلند شد و همراهانش هم با او به حرکت درآمدند.
ایوان با نگرانی پرسید: (( چرا به اینجا بر خواهم گشت؟))
((چون به محض آنکه زیر شلواری به پا به ادارهء پلیس مراجعه کنید و بگویید که شخصی را ملاقات کرده اید که پونتیوس پیلاطس را می شناخته، فوراً به همین جا برتان می گردانند و دوباره از همین اتاق سر در خواهید آورد.))
ایوان که با حواس پرتی به اطراف نگاه می کرد پرسید: (( به خاطر زیر شلواریم؟))
(( بیشتر بخاطر پونتیوس پیلاطس . البته خود زیر شلواری هم مؤثر خواهد بود. مجبوریم لباس بیمارستان را پس بگیریم و لباس خودتان را پستان بدهیم. و شما با زیرشلواری به اینجا آمدید. در ضمن، به رغم اشاره ء من، صحبتی از رفتن به منزل هم نکردید. کافی است دربارهء پونتیوس پیلاطس هم صحبت کنید... آنوقت حتماً کلکتان کنده است.))
در اینجا اتفاق غریبی برای ایوان نیکولاییچ افتاد. قدرت اراده اش را از دست داد. خود را ضعیف و محتاج نصیحت احساس کرد.
ایوان،این بار مظلومانه، پرسید: (( پس باید چه کار کنم؟))
استراوینسکی گفت: ((عالی است. این شد یک سؤال کاملاً منطقی. الان به شما می گویم که در واقع چه اتفاقی برایتان افتاده... دیروز کسی شما را با داستان پونتیوس پیلاطس و چیزهایی از این قبیل بدجوری ترسانده. در نتیجه، شما که خسته بودید و اعصابتان تحریک شده بود، دور شهر راه افتادید و مرتب دربارهء پونتیوس پیلاطس دادِ سخن دادید. طبیعی است همه ء مردم شهر شما را دیوانه تصور کنند. تنها راه نجات شما، استراحت کامل است. و باید اینجا بمانید.))
ایوان،لابه کنان گفت: ((ولی یکی باید او را دستگیر کند؟))
((بی تردید، ولی چرا آن یک نفر باید شما باشید؟ اتهامات و حدسهاتان را دربارهء این مرد روی یک ورقهء کاغذ بنویسید. کاری از این ساده تر نیست که مطالب شما را به مقامات مسئول ارجاع کنیم و اگر آن مرد، چنانکه شما حدس می زنید، قتلی مرتکب شده باشد، بزودی قضیه روشن خواهد شد. البته به یک شرط: زیاد به ذهنتان فشار نیاورید و سعی کنید هرچه کمتر دربارهء پونتیوس پیلاطس فکر کنید. اگر مرتب روی این داستان تکیه کنید، بعید می دانم کسی حرفتان را باور کند.))
ایوان با قاطعیت گفت: (( حق با شما است ؛ قلم و کاغذ بدهید.))
استراوینسکی به زن چاق گفت: ((چند ورق کاغذ با یک مداد کوچک به ایشان بدهید،)) سپس رو کرد به ایوان و گفت: ((البته من مصلحت نمی دانم که امروز شروع به نوشتن کنید.))
ایوان که هیجان زده بود گفت: ((نه،نه، همین امروز! باید این کار را بکنم.))
((ایرادی ندارد. ولی به ذهنتان زیاد فشار نیاورید. اگر امروز نشد فردا هم دیر نیست.))
((ولی فرار می کند))
استراوینسکی جواب داد: (( نخیر؛ به شما قول می دهم که فرار نکند. و یادتان باشد که ما اینجاییم که به شما کمک کنیم و بی کمک ما، نقشهء شما موفق نخواهد بود. متوجه هستید؟))
استراوینسکی این سؤال را در حالی پرسید که یکدفعه دو دست ایوان را در دست گرفته بود. دو دست ایوان را محکم در دست داشت و به چشمان ایوان خیره شده بود و تکرار می کرد که: (( به شما کمک خواهیم کرد... می شنوید...به شما کمک خواهیم کرد... استراحت کنید... اینجا جای آرام و ساکتی است و حالتان خوب می شود... خوب می شوید... به شما کمک می کنیم.))
ایوان نیکولاییچ یکدفعه دهن دره ای کرد و خطوط چهره اش ملایم تر شد.
به آرامی گفت: (( بله،متوجهم.))
استراوینسکی با همان (( عالی است!)) مألوف خود، گفتگو را خاتمه داد و از جا برخاست.((خداحافظ.)) از اتاق که خارج می شد، با ایوان محکم دست داد و به مرد ریش دار رو کرد و گفت: (( بله،هم اکسیژن بهش بدهید و ...و هم حمام.))
چند لحظه بعد، استراوینسکی و همراهانش اتاق را ترک کرده بودند. در آن سوی رودخانه، از لابلای پنجره و توری، جنگل بهاری شاداب می درخشید و رودخانه زیر آفتاب نیمروز، برق می زد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#34 | Posted: 26 Oct 2013 17:50




9
حلقه های کروویف


نیکانور ایوانوویچ بوسوی (Nikanor Ivanovich Bosoi)، رئیس مجتمع سکنهء ساختمان شمارهء302-A خیابان سادووایا، یعنی همان محل سکونت مرحوم برلیوز به دردسر افتاده بود. همهء گرفتاریها از چهارشنبه شب شروع شد.
همانطور که می دانیم، حدود نیمه شب، هیئتی که ژلدیبین عضوش بود به محل آمده، نیکانور ایوانوویچ را از تخت بیرون کشیده، مرگ برلیوز را به اطلاعش رسانده و همراه او وارد آپارتمان شمارهء 50 شده بودند در آنجا دستنویسها و متعلقات شخصی آن مرحوم را مهر و موم کرده بودند. در آن وقت شب، نه گرونیای مستخدمه، که معمولاً خارج از آپارتمان زندگی می کرد، آنجا بود و نه استپان بوگدانوویچ سر به هوا. هیئت به اطلاع نیکانور ایوانوویچ رساند که بزودی برخواهند گشتتا دستنویسها و نوشته های برلیوز را بررسی و دسته بندی کنند و آنوقت محل مسکونی او، که سه اتاق بود (یکی اتاق کار جواهرفروش، یکی اتاق نشیمن و یکی هم اتاق ناهارخوری) در اختیار اتحادیه قرار گرفت تا اجاره اش بدهند. تا تأیید دعاوی ورثه توسط دادگاه، مایملک شخصی او می بایست مهر و موم باقی بماند.
خبر مرگ برلیوز با سرعتی مافوق طبیعی در آپارتمان پخش شد و از ساعت هفت صبح پنج شنبه،تلفن بوسوی به کار افتاد.بعداً نوبت کسانی بود که شخصاً مراجعه می کردند و بادرخواست کتبی، مراتب احتیاج مبرم خود را به محل مسکونی خالی اعلان می داشتند. ظرف دو ساعت، سی و دو درخواست به دست نیکانور ایوانوویچ رسید.

این نامه ها یا تقاضاهای صادقانه بود،یا تهدید،یا توطئه،یا تکذیب،یا نوید تجدید دکور آپارتمان،و یا بالاخره اشاراتی به شلوغی و دشواری هم خانه شدن با یک مشت راهزن.در میان نامه ها،ضمناً از چگونگی سرقتدو کوفته از جیب کت یک نفر در آپارتمان شماره ی 31 به شرح و تفصیل سخن رفته بود و بحق از نظر ادبی بسیار درخشان بود.دو تهدید به خودکشی و یک اقرار یه حاملگی محرمانه هم در میانشان بود.
نیکانور ایوانوویچ را پی در پی با چشمکی به گوشه ای می بردند و زمزمه کنان به او اطمینان می داند که در این معامله ضرر نخواهد کرد...
این شکنجه تا ساعت یک بعد از ظهر دامه داشت.در آن ساعت نیکانور ایونوییچ سعی کرد از طریق درِ جلو ساختمان از آپارتمانش فرار کند،ولی متاسفانه متقاضیان در آنجا هم به کمین نشسته بودند و نیکانور مجبور شد پا به فرار بگذارد.نیکانور ایوانوویچ که ظاهراً قصد داشت از شر کسانی که در حیاط آسفالت به دنبالش می دویدند خلاص شود،به پله های شماره ی شش پناه برد و از آنجا به طرف آپارتمان منحوس رفت.
نیکانور ایونوویچ که با وجود بنیه ی قوی،از خستگی به نفس نفس افتاده بود،در پاگرد طبقه ی پنجم زنگ را به صدا درآورد.کسی در را باز نکرد.چند بار زنگ زد و زیر لب مرتب فحش می داد.باز هم جوابی نبود.کاسه ی صبر نیکانور ایوانوویچ لبریز شد و دسته کلید یدکی را _که معمولاً در دفتر مدیریت نگه داری می شد_از جیبش بیرون کشید و با مهارت و استادی در را باز کرد و وارد شد.
نیکانور ایوانوویچ در راهروی کم نور فریاد زد:«سلان،کسی خانه نیست؟گرونیا،خانه هستی؟مگر مرده ای؟»جوابی نیامد.
نیکانور ایوتنوویچ بالاخره متر تاشویی را از جیبش بیرون آورد و با کمک آن،مهر درِ اتاق کار مرحوم برلیوز را باز کرد و به داخل اتاق قدم گذاشت،حداقل باید گفت که قدم اول را برداشت.ولی در آستانه ی در از حیرت خشکش زد.
پشت میز برلیوز،غریبه ی لاغر اندام قد بلندی نشسته بود،کت پیچازی به تن،کلاه سوارکاری به سر و عینک پنسی به چسشم.
نیکانور ایوانوویچ پرسید:«همشهری،حضرت عالی کی باشید؟»
غریبه ی مرموز،با صدایی لرزان گقت:«نیکانور ایوانوویچ!»از جا پرید و با قدرت غیرمترقبه ای با جناب رئیس دست داد و دستش را به شدت درد آورد.
نیکانور ایوانوویچ که مردد شده بود،گفت:«می بخشید،ولی شما کی هستید؟مقام رسمی هستید؟»
غریبه دوستانه گفت:«ای بابا،نیکانور ایوانوویچ،این روزهادیگر کی رسمی است و کی غیررسمی؟همه اش به آن بستگی دارد که آدم به قضیه چطور نگاه کند.نیکانور ایوانوویچ،همه چیز مبهم و تغییرپذیر شده.امروز غیررسمی هستم،فردا،در یک چشم به هم زدن رسمی می شوم...شاید هم برعکس؛کی می داند؟»
این حرف ها جناب رئیس را راضی نکرد.او که ذاتاًآدم شکاکی بود،به این نتیجه رسید که این شخص پرحرف نه تنها یک مقام غیررسمی است بلکه حضورش هم در آنجا زیادی است.
جناب رئیس با قاطعیت گفت:«کی هستی؟اسمت چیست؟»و به طرف غریبه حرکتی کرد.
مرد،که از این برخورد تند اصلاً نگران نشده بود،جواب داد:«اسم من...بگذارید بگویم...مثلا کروویف است.نیکانور ایوانوویچ،چیزی نمی خورید؟ما که با هم دوستیم؟»
نیکانور ایووانوویج با دلخوری گفت:«ببینم،منظورت از خوردن چیه،»(متاسفانه باید اذعان کرد که نیکلنو ایوانوویچ نزکت چندانی نداشت)«تو به چه اجازه ای وارو آپارتمان یک مرده شدی؟اصلاً اینجا چکار داری؟»
غریبه ی خونسرد با چاپلوسی و با مهربانی گفت:«نیکانور ایوانوویچ،بگیر بنشین،»و یک صندلی تعارفش کرد.
نیکانور ایوانوویچ برافروخته،صندلی را با لگد به کناری زد و فریاد کشید:«تو کی هستی؟»
غریبه که خود را کروویف معرفی کرده بود،بر سبیل احترام،پاشنه های پوتین قهوه ای کثیف خود را به هم کوبید و گفت:«من،به عنوان مترجم زبان خارجی،در استخدام آقایی هستم که در این آپارتمان زندگی می کنند.»
دهان نیکانور ایوانوویچ از حیرت باز ماند.این برایش کاملاً تازگی داشت که در این آپارتمان یک خارجی زندگی کند،چه رسد به اینکه مترجمی هم داشته باشد،و لاجرم توضیح بیشتری خواست.
مترجم هم با کمال میل توضیحات لازم را در اختیارش گذاشت.استپان بوگدانوویچ لیخودیف،مدیر تئاتر واریته از موسیو واند،که یک هنرمند خارجی است،دعوت کرده تادر طول یک هفته ای که موسیو هنرمند مدعو تئاتر است،در ان آپارتمان منزل کند.لیخودیف دیروز در نامه ای به نیکانور ایووانوویچ از او خواسته که چون یک هفته ای به یالتا خواهد رفت،نام شخص خارجی را به عنوان ساکن موقت آپارتمان ثبت کند.
جناب رئیس با حیرت گفت:«ولی او به من نامه ای ننوشته.»
کروویف با مهربانی گفت:«نیکانور ایوانوویچ،بد نیست تو کیفتان نگاهی بکنید.»
نیکانور ایوانوویچ شانه بالا انداخت،کیفش را باز کرد و نامه ی لیخودیف را دید.با خود زمزمه کرد:«چطور ممکن است این را فراموش کرده باشم؟»و با حالتی ابلهانه به پاکت باز شده چشم دوخت.
کروویف قدقد کرد:«نیکانور ایوانوویچ،این چیزها سر همه می آید؛نتیجه ی حوای پرتی،خستگی مفرط و فشارخون زیاد است.دوست عزیز،من هم حواس پرتی دارم.اگر فرصتی پیش بیاید،یکی دو استکان می ریزیم و آنوقت من بعضی بلاهایی را که به سرم آمده برایت تعریف می کنماز خنده روده بر می شوی.»
«لیخودیف کی به یالتا می رود؟»
مترجم فریاد زد:«رفته.الان باید در راه باشد.خدا می داند الان کجاست.»و بازوانش را مانند بادبانهای آسیاب بادی به حرکت درآورد.
نیکانور ایوانوویچ به اطلاع مترجم رساند که باید شخصاً آقای خارجی را ملاقات کند،و درخواستش البته در شد.چنین چیزی اصلاً میر نبود.موسیو ولند گرفتار بودند و گربه شان را تعلیم می داند.
کروویف پیشنهاد داد:«اگر مایلید می توانید گربه شان را ملاقات کنید.»
این پیشنهاد را هم نیکاور ایوانوویچ رد کرد و یکدفعه مترجم پیشنهاد بسیار جالب و غیرمترقبه ای مطرح کرد:از آنجا که موسیو ولند تحمل ماندن در هتل را ندارد و به مسکن وسیع و جادار خو کرده،آیا اتحادیه ی سکنه نمی تواند همه ی این طبقه،یعنی اتاقهای آن مرحوم را هم،برای یک هفته به موسیو اجاره دهد؟
کروویف زیر لب گفت:«به هر حال،به حال مرده که تفاوتی نمی کند.او در هر صورت مرده.آپرتمان دیگر به چه دردش می خورد؟»
نیکانور ایوانوویچ که کمی گیج شده بود،اعتراض کرد که معمولاً خارجیها در هتل متروپل می مانند و نه در منزلهای خصوصی.
کروویف زمزمه کرد:«میدانید،موسیو وسواس عجیبی دارد.باورتان نمی شود.اصلاً زیر بار نمی رود.از هتل بیزار است.می دانید،این توریستهای خارجی مرا ذله کرده اند.»کروویف حالا دیگر داشت درددل می کرد:«خسته ام می کنند.وقتی می آیند اینجا،یا دائم اینطرف و آنطرف جاسوسی می کنند و سرک می کشند و یا با ویارهای عجیب و تقاضاهایشان نفسم را می برند.چه حقی دارند؟عادلانه نیست.البته نیکانور ایوانوویچ،خیلی به نفع اتحادیه ی شما خواهد بود.او آدم فقیری نیست.»کروویف به اطراف نگاهی کرد و زیر گوش جنابرئیس پچ پچ کرد:«میلیونر است.»
بی تردید پیشنهاد معقولی بود،ولی در مورد لباسها و در عینک بی معنی و بی استفاده ی پنسی مرد چیز مضحکی بود که به طرز مبهمی نیکانر ایوانوویچ را نگران می کرد.با این حال،پیشنهاد را پذیرفت.متاسفانه اتحادیه ی سکنه کسر بودجه ی زیادی داشت.زمستان باید برای شوفاژها گازوئیل بخرند و حتی یک سکه هم در صندوق نبود؛ول با پول این خارجی،می شد سر و ته قضایا را به هم آورد.البته نیکانور ایوانوویچ،که مثل همیشه محتاط و محافظه کار بود،تاکید داشت که باید قبلاً از اداره ی جهانگردی مجوز دریافت کند.
کروویف فریاد زد:«خوب معلوم است.باید روال عادی را طی کند.نیکانور ایوانوویچ ،تلفن همینجا است.همین الان تلفن کنید.نگران پولش هم نباشید.»در حالیکه جناب رئیس را به سوی تلفن راهرو می برد،زیر گوشش گفت:«فقط از اوست که می توان این جور پولها را بیرون بکشد.کاش ویلایش را در نیس می دیدید؟تابستان آینده که به خارج می روید،حتما سری به آنجا بزنید.شاخ در می آورید.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#35 | Posted: 26 Oct 2013 18:00




با سرعت و سادگی شگفت انگیزی،مسئله با اداره ی جهانگردی حل شد.اداره ظاهراً از نیت موسیو ولند برای اقامت در آپارتمان لیخودیف مظلع بود و اعتراضی نداشت.
کروویف فریاد کشید:«عالی شد!»
جناب رئیس که اندکی از قدقدهای مداوم این مرد بهت زده شده بود،اعلام کرد که اتحادیه ی سکنه آماده است آپارتمان شماره ی 50 را موسیو ولند به قیمت... نیکانور ایوانوویچ مکثی کرد و با لکنت زبان گفت:«روزی پانصد روبل.»
کروویف این بار حتی رو دست خودش بلند شد.در حالیکه مثل آدمهای توظئه چین به طرف اتاق خواب چشمک می زد-همان اتاقی که از آن صدای پرش نرم گربه که در حال تمرین بود ، شنیده می شد – گفت :« پس برای یک هفته می شود سه هزار و پانصد روبل ، اینطور نیست ؟»
نیکانور ایوانوویچ انتظار داشت که مرد بگوید :« نیکانور ایوانوویچ ، آدم طماعی هستی ! » ولی به جای این ، مرد گفت :« اینکه زیاد نیست . تو بگو پنج هزار روبل ؛ می دهد . »
نیکانور ایوانوویچ که از خجالت می خندید ، حتی متوجه نشد که چطور یکدفعه به کنار میز برلیوز رسید و چطور کروویف توانست ، در نهایت سرعت ، قراردادی در دو نسخه تنظیم کند . این کار که تمام شد ، مرد پرید توی اتاق خواب و با دو نسخه ی قرارداد ، همراه با دو امضای سناتوری پروفسور خارجی برگشت . جناب رئیس هم امضاء کرد و کروویف از او خواست که رسیدی تهیه کند برای پنج ...
« نیکانور ایوانوویچ ، با حروف بنویس پنج هزار روبل . » سپس با حرکاتی که با این موقعیت رسمی به هیچ نحو نمی خواند ، گفت :« یک ، دو ، سه » و آنگاه پنج بسته یاسکناس نو تانخورده گذاشت روی میز .
نیکانور ایوانوویچ پولها را شمرد ؛ وقتی که می شمرد کروویف هم مزه هایی از این قبیل می ریخت که « جنگ اول به از صلح آخر ! » بعد از شمردن پول ، جناب رئیس گذرنامه مرد خارجی را خواست تا ان را با مهر ساکن موقت ممهور کند و قرارداد و پاسپورت و پول را توی کیفش گذاشت و با شرمساری ، یک بلیط مجانی نمایش خواست .
کروویف با تعجب گفت :« خوب البته . نیکانور ایوانوویچ ، چند تا می خواستید . دوازده تا ، پانزده تا ؟ »
جناب رئیس که شدیداً تحت تأثیر قرار گرفته بود ، توضیح داد که فقط دو بلیط می خواهد ؛ یکی برای خودش ، یکی هم برای همسرش پلاژی آنتونوونا.
کروویف دفترچه ی یادداشتی برداشت و در یادداشتی به باجه ی بلیط دستور داد که دو بلیط مجانی در ردیف اول در اختیار آورنده بگذارد . مترجم که نامه را با دست چپ تحویل نیکانور ایوانوویچ می داد ، با دست راست بسته ی کلفتی به او داد که جرنگ جرنگ صدا می کرد . نیکانور ایوانوویچ نگاهی به بسته انداخت و سخت شرم زده شد و وانمود کرد که قصد پس زدن آن را دارد .
« درست نیست ... »
کروویف زیر گوشش زمزمه کرد :« نه نگویید . ما این جور کارها را نمی کنیم ف ولی خارجیها این کارها را می کنند . نیکانور ایوانوویچ ، ممکن است به او بر بخورد و کار بیخ پیدا کند . حق شما است . شما زحمت کشیدید ... »
جناب رئیس که نگاه شیطنت امیزی به اطراف می انداخت ، به صدایی بسیار اهسته گفت :« این کار ممنوع است و خطرناک ... »
کروویف زیر گوش دیگر نیکانور ایوانوویچ زمزمه کرد :« کی شاهد است ؟ از شما می پرسم : کسی هست ؟ بیا بگیر ... »
در اینجا اتفاقی افتاد که جناب رئیس بعد ها آن را یک معجزه خواند : بسته خود بخود پرید توی کیف نیکانور . لحظه ای بعد ، خود را خسته و خرد شده ، در راه پله ها یلفت . طوفانی از افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد : ویلای نیس ، گربه ی تعلیم دیده ، فراغت خاطر از نبودن شاهد و لذت زنش از بلیط های مجانی . اما به رغم این اندیشه های تسلی بخش ، خاری در ته قلبش می خلید ؛ خار نگرانی بود . وسط راه پله ها یکدفعه فکر دیگری به ذهنش آمد . مترجم پطور توانسته بود مهر اتاق کار را بشکند و واردش شود ؟ و چرا او – نیکانور ایوانوویچ – فراموش کرده بود از او در این باره توضیح بخواهد ؟ جناب رئیس چند لحظه با چشمانی مثل چشم گوساله به پله ها خیره شد ؛ بالاخره تصمیم گرفت مسئله را فراموش کند و خود را با خیالبافی آزار ندهد ...
به محض آنکه جناب رئیس اپارتمان را ترک گفت ، صدای اهسته ای از اتاق خواب شنیده شد :« از این نیکانور ایوانوویچ خوشم نمی اید . دغل مکاری است . چرا ترتیبش را نمی دهی که دیگر این طرفها پیدایش نشود ؟»
کروویف با صدای روشن و قاطعی که دیگر لرزشی نداشت جواب داد :« قربان ، کافی است امر بفرمایید . »
مترجم شیطان صفت در طرفه العینی به راهرو رسید و شماره ای گرفت و با صدای نالانی آغاز صحبت کرد :« الو ، وظیفه خودم می دانم این را گزارش بدهم که نیکانور ایوانوویچ بوسوی ، رئیس اتحادیه ی سکنه ی آپارتمان ما در شماره ی 302 - A خیابان سادووایا ، در بازار سیاه ارز خارجی دست دارد . او همین الان چهارصد دلار را لای روزنامه پیچید و در هواکش مستراح آپارتمانش که شماره ی آن 35 است ، جا سازی کرد . اسم من تیمونی کو استف است و ساکن آپارتمان شماره یازده همین ساختمان هستم . لطفاً اسم مرا مخفی نگه دارید . می ترسم اگر بفهمد ، بلایی سرم بیاورد ... »
و ان رذل آن کلمات را گفت و گوشی را سرجایش گذاشت .
کسی درست نمی داند در اپارتمان پنجاه چه اتفاقی افتاد ، ولی همه از انچه برسر نیکانور ایوانوویچ امد ، اطلاع داند . در مستراح را به روی خود بست ف بسته را از کیفش بیرون اورد غ چهارصد روبل در آن بود . پول را لابلای یک روزنامه قدیمی بسته بندی کرد و آن را توی هواکش مستراح جا داد . پنج دقیقه بعد ، کنار میزی در اتاق ناهار خوری کوچکش نشسته بود . زنش از آشپزخانه کمی فیله ماهی آورد که تکه تکه شده بود و روی آن مقدار زیادی تره رنده شده بود . نیکانور ایوانوویچ برای خودش لیوانی پر از ودکا کرد و سرکشید و دومی را پر کرد و سرکشید و داشت سه تکه ماهی با چنگالش بر می داشت که ... زنگ به صدا در آمد .
ظرف سوپی در دست پلاژی آنتونوونا بود که از آن بخار برمی خواست و آدم با یک نگاه به برش گرم و غلیظ می فهمید که یکی از لذیذترین چیزهای دنیا در آن غوطه ور است : مغز قلم .
نیکانور ایوانوویچ آب دهانش را که راه افتاده بود قورت داد و مثل سگ پاسبانی غرید :« بروید گم شوید . این لعنتی دیگر کیست ؟ این وقت شب ! نمی گذارند ادم شامش را بخورد ... کسی را راه نده ... منزل نیستم ... اگر در مورد آن آپارتمان است ، ببگو دیگر مزاحم ما نشوند . ظرف یک هفته ، جلسه ی کمیته ای درباره ی آن تشکیل خواهد شد . »
زن به طرف راهرو دوید و نیکانور ایوانوویچ مغز قلم ترک خورده را با ملاقه ای از میان دریاچه ی بخار گرفته اش بیرون کشید . در همان لحظه ف دو مرد وارد اتاق نهارخوری شدند و پلاژی آنتونووناب رنگ پریده ، دنبالش می آمد . تا چشم نیکانور ایوانوویچ به مردها افتاد ، رنگ رخسارش پرید و از جا بلند شد .
مرد اول ، پیراهن سفیدی به تن داشت که از کنار دکمه می خورد . پرسید : « مستراح کجا است ؟»
صدای بلندی برخاست . ملاقه بود که از دست نیکانور ایوانوویچ برر.ی میز مشمع افتاد .
پلاژی آنتونوونا با عجله گفت :« این جا ، این تو ، از این ور . » مراجعه کنندگان با عجله وارد راهرو شدند .
نیکانور ایوانوویچ که دنبال آنها می رفت پرسید :« چه خبر شده ؟ ... شما نمی توانید همینطوری وارد آپارتمان ما بشوید ... کارت شناسایی تان کجا است ؟ البته اگر بدتان نیاید . »
در حالی که مرد اوا کارت شناسایی خود را به نیکانور ایوانوویچ نشان می داد ، مرد دوم در مستراح روی چهارپایه ای پرید و دستش را به داخل هواکش فرو کرد . نیکانور ایوانوویچ داشت از حال می رفت . صفحه ی قدیمی روزنامه را باز کردند و دیدند که پولهای داخل بسته روبل نیست بلکه پول خارجی ناشناخته ای است به رنگ سبز متمایل به آبی ، و عکس مرد ناشناخته یمسنی بر آن نقش بسته است . البته نیکانور ایوانوویچ هیچ کدام از این چیزها را به دقت ندید ، چون نقطه های سبزی مقابل چشمهایش به رقص در آمده بود .
مرد اول با لحنی متفکرانه گفت :« دلار در هواکش ... » و آنگاه با رعایت نزاکت از نیکانور ایوانوویچ پرسید :« این بسته مال شماست ؟»
نیکانور ایوانوویچ با صدایی وحشت زده فریاد زد :« نه ، دشمنان آن را توی خانه یمن جاسازی کرده اند ... »
مرد اول موافقت کرد :« ممکن است ! » . و با همان آرامش قبلی گفت :« با این همه ، بهتر است بقیه را هم رو کنید . »
جناب رئیس از روی درماندگی فریاد زد :« بقیه ای در کار نیست . به خدا قسم حتی یکی از آنها را هم ندیده ام . » به طرف کمد دوید ، کشویی را بیرون کشید و کیفش را از آن بیرون آورد و تمام این مدت هم با حواس پرتی فریاد می زد :
« همه اش اینجا است ... قرارداد ... حتماً این مترجم آنها را توی خانه یمن جاسازی کرده ... کروویف را می گویم ، مردی که عینک پنسی دارد . »
کیف را باز کرد ، به داخلش نگاهی انداخت ، دستش را توی کیف کرد ، رنگش کبود شد و کیف را انداخت توی برش . چیزی در کیف نبود . نه نامه ای از استپا ، نه قراردادی نه پاسپورتی ، نه پولی و نه بلیط مجانی . در کیف هیچ چیز نبود ، جز یک متر تاشو .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#36 | Posted: 26 Oct 2013 18:19




جناب رئیس با حالتی عصبی فریاد زد : « رفقا! بازداشتشان کنید! نیروهای اهریمنی در این ساختمان هستند! »
در اینجا ، پلازی آنتونوونا دچار حالت عجیبی شد. در حالیکه دستهایش را به هم می مالید ، فریاد زد : « ایوانوویچ ، خجالت نمی کشی ، اعتراف کن! اگر اعتراف کنی ، بهت تخفیف خواهند داد. »
نیکانور ایوانوویچ با چشمانی پرخون دستهای مشت کرده اش را بالای سر زنش برد و فریاد زد : « ای سلیطه ی بی شعور !»
آنگاه وارفت ؛ افتاد روی صندلی ؛ به وضوح تصمیم گرفته بود تسلیم وقایع اجتناب پذیر گردد. از طرف دیگر ، تیموتی کندراتیه ویچ کواستف هم اول گوش و بعد چشمش را چسبانده بود به سوراخ کلید و در آپارتمان جناب رئیس و داشت از کنجکاوی می ترکید.
پنج دقیقه بعد ، ساکنان دیدند که دو مرد دارند جناب رئیس را می برند. بعدا روایت می کردند که نیکاتور ایوانوویچ را نمی شد شناخت : مثل مستان تلو تلو می خورد و چیزی با خود زمزمه می کرد.
یک ساعت بعد ، غریبه ای دیگر دم در آپارتمان شماره 11 ظاهر شد. همان وقتی بود که تیموتی کندراتیه ویچ کواستف داشت با لذت تمام برای ساکنان دیگر شرح می داد که جناب رئیس را چطور بردند. غریبه تیموتی کندراتیه ویچ را از آشپزخانه به راهرو فراخواند ، چیزی به او گفت و او را با خود برد.


10
خبری از یالتا

در همان لحظه ای که این مصیبت عظیم بر نیکانور ایوانوویچ نازل می شد ، در جایی نه چندان دور از ساختمان شماره A-302 ، دو مرد در دفتر حسابدار تئاتر واریته نشسته بودند : یکی ریمسکی بود و دیگری واره نوخا ، مدیر داخلی تئاتر.
از دفتر کار وسیع حسابدار که در طبقه دوم واقع شده بود ، دو پنجره به خیابان سادووایا و پنجره سومی که در پشت میز کار حسابدار قرار داشت به باغ تابستانی واریته باز می شد ؛ اتاق از این سه پنجره روشنایی می گرفت. در تابستان از باغ واریته استفاده می شد ؛ در این باغ چند دکه برای مشروبات خنک وجود داشت با یک سالن تیراندازی و یک صحنه تئاتر تابستانی. مبلمان اتاق ، میز کار به کنار ، مجموعه ای از پوسترهای قدیمی بود که به دیوار آویخته بودند ؛ و یک میز کوچک با یک تنگ آب ، چهار صندلی و ویترینی در گوشه اتاق با ماکت قدیمی و خاک گرفته صحنه ی تئاتر. طبیعی است در این دفتر هم صندوق نسوز درب و داغانی در سمت چپ میز کار ریمسکی قرار داشت.
ریمسکی تمام صبح دلخور و عصبانی بود. در مقابل ، واره نوخا سرحال و پرنشاط و اندکی هم عصبی بود. متاسفانه امروز مفری برای انرزی اش نداشت.
واره نوخا از دست لاشخورهای بلیط مجانی به اتاق حسابدار پناه برده بود ؛ این لاشخورها ، مخصوصا در روزهایی که برنامه عوض می شد ، زندگی واره نوخا را سیاه می کردند. و امروز یکی از آن روزها بود. به محض آنکه تلفن زنگ زد ، واره نوخا گوشی را برداشت و شروع کرد به دروغ و دول گفتن.
"کی؟واره نوخا؟ نیست؛از تئاتر رفته بیرون."
ریمسکی با دمغی گفت: "خواهش میکنم یک دفعه ی دیگر به لیخودیف زنگ بزن."
"ولی منزل نیست.کارپوف(karpov) را هم فرستادم. اپارتمانش خالی است."
ریمسکی که با ماشین حسابش ور میرفت، به ارامی گفت:" خدا کند من هم بفهمم چه خبر است!"
در باز شد و یکی از راهنماهای تئاتر، بسته ی کلفتی از پوسترهای تاه چاپ شده را کشید توی اتاق ؛ روی پوستر، با حرف سر بزرگ و بر زمینه ی ، اعلان شده بود:
امشب و هر شب در این هفته
تئاتر واریته
برنامه ی مخصوص
پروفسور ولند
جادوی سیاه
همه ی اسرار را اشکار خواهد کرد.
واره نوخا پوستر را به ماکت تکیه داد، اندکی از ان فاصله گرفت، تحسینش کرد و به راهنما دستور داد همه ی نسخه ها را به دیوار بچسباند.
واره نوخا به راهنما که داشت خارج میشد گفت:: تمیز از اب درامد... خیلی خوب."
ریمسکی در حالیکه از پشت عینک دسته شاخی اش به پوستر نگاه میکرد با لحنی مخالف غرغر کرد:" من اصلا این برنامه را نمیپسندم. در تعجبم که اصلا چرا استخدامش کردند."
"نه، گریگوری دانیلوویچ، این حرف را نزن. تصمیم بسیار زیرکانه ای است. لطف قضیه در این است که ادم می فهمد کار را چطور انجام میدهد- همه ی اسرار را اشکار خواهد کرد."
"نمیدانم. نمیدانم... من که درش لطفی نمیبینم...البته از او برمی اید که به فکر چنین برنامه ای بیافتد. چه خوب بود اگر این استاد جادوی سیاه را به ما هم نشان میداد. تو او را دیده ای؟ خدا میداند از کئام سوراخ او را پیا کرده؟"
به این ترتیب روشن شد که واره نوخا هم ، مثل ریمسکی ، استا جادوی سیاه را ندیده، دیروز استپا با عجله به اتاق حسابدار وارد شده بود،(به قول ریمسکی،"مثل دیوانه ها.") و پیش نویس قرار دادی را دست داشت، دستور داده بود قرار داد را فورا ماشین کنند و پول ولند را بپردازند. استاد جادوی سیاه هم غیبش زده بود و هیچ کس البته به جز خود استپا او را ندیده بود.
ریمسکی ساعتش را بیرون کشید دد دو و پنج دقیقه است و یکدفعه عصبی شد. واقعا شورش را در اورده بود . لیخودیف حدود ساعت یازره تلفن ده بود و گفته بود که تا نیم ساعت دیگر می اید ولی نه تنها نیامده بود بلکه در اپارتمانش هم اثری از او نبود.
ریمسکی که با مشتی کاغذ امضا نشده ور میرفت با عصبانیت نعره کشید:" همه ی کارهای من مانده!"
واره نوخا گوشی تلفن را به گوشش چبانده بود، و چیزی جز زنگ مداوم یاس اور نمیشنید، تلفن استپا جواب نمیداد، واره نوخا گفت:" شاید او هم مثل برلیوز رفته زیر قطار؟"
ریمسکی به ارامی و از لابه لای دندانهایش گفت:"خیلی خوب میشد اگر میرفت."
در همان لحظه، زنی وارد شد؛ لباس کار به تن داشت کلاهش نقابدار بود، دامنش سیاه و کفشش کتانی. از کیف کوچکی که به کمربندش اویزان بود، بسته ای کاغذ سفید و دفترچه ای بیرون کشید.
"واریت کدام یک از شما هستید؟ برایتان یک تلگاف فوری رسیده. اینجا را امضا کنید."
واره نوخا خرچنگ و غورباقه ای در دفترچه ی زن کشید و به محض انکه در پشت سر زن بسته شد، پاکت را باز کرد. تلگراف را خواند و چشمکی زد و ان را به ریمسکی داد:
متن تلگراف این بود:" از یالتا به مسکو واریته نقطه امروز یازده نیم بیمار روانی با لباس و شلوار بی کفش تلو تلو اداره پلیس خود لیخودیف خوانده مدیر واریته پلیس یالتا تماس لیخودیف کجا."
ریمسکی با تعجب گفت:" اگر اینطور است، پس من هم هلندی هستم." و اضافه کرد:"اینهم یکی دیگر از چشمه های اوست."
واره نوخا گفت:" دیمتری-dimitri؛بعد از مرگ ایوان مخوف،تزار روسیه،چهار دیمیتری ادعای جانشینی او را کردند و به "دیمیتری دروغین" معروف شدند._ دروغین" و از ان به بعد در گوشی تلفن حرف میزد:" تلگراف لطفا به حساب تئاتر واریته. فوری. حاضرید؟ پلیس یالتا نقطه لیخودیف مسکو ریمسکی حسابدار."
واره نوخا بی توجه به ان یالتایی دروغی کامکان سعی داشت استپا را با استفاده از تلفن پیدا کند. و بدیهی است اثری از اثار او پیدا نمیکرد. هنوز تلفن در دستش بود و در اندیشه بود که به کجا باید زنگ بزند که همان زن دوباره وارد شد و پاکت تازه ای دست واره نوخا داد. واره نوخا با عجله ان را خواند وسوتی کشید.
ریمسکی که با حالتی عصبی چشمک میزد ، پرسید:"حالا دیگر چی شده؟"
واره نوخا بی صدا تلگراف را دستش داد و حسابدار شروع به خواندن کرد:
"استدعا باور هیپنوتیز ولند من منتقل یالتا تایید هویت تلگراف پلیس لیخودیف."
ریمسکی و واره نوخا عقلهایشان را روی هم ریختند و با دهانی باز دوباره متن تلگراف را خواندند و ساکت به همدیگر خیره شدند.
زن با دلخوری گفت:"زود باشید این جا را امضا کنید! بعد میتوانید بنشینید و هرچه قدر خواستید نگاهش کنید. من باید تلگرافهای فوری دیگر را هم برسانم."
ریمسکی بی انکه چشم از تلگراف بردارد، خط و خوطی در دفتر زن کشید و زن ناپدید شد.
مدیر داخلی با حیرت کامل گفت:" مگر نگفتی که کمی بعد از یازده با او تلفنی صحبت کردی؟"
ریمسکی فریاد زد:" عجیب است، ولی واقعیت همان است که گفتی، مهم نیست که با او صحبت کردم یا نه، اما او به هر حال نمیتواند الان در یالتا باشد. خیلی عجیب است."
واره نوخا گفت:" شاید مست کرده."

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#37 | Posted: 26 Oct 2013 18:20




ریمسکی:"کی مست کرده؟" و دوباره به هم خیره شدند.
تردیدی نبود که تلگرافها یا مال ی دیوانه بود یا مال کسی که به شوخیهای غیر لفظی علاقه مند است. ولی عجیب این بودکه این نخاله ی یالتایی چطور این ولد را که تازه دیشب وارد مسکو شده بود میشناخت؟از ارتباط لیخودیف با ولند چطور خبردار شده بود؟
واره نوخا که یکی از کلمات تلگراف را تکرارمیکرد، زمزمه کنان گفت:" هیپنوتیز! از قضیه ی ولند چطور خبردار داشت؟" چشمکی زد و یکباره با قاطعیت فریاد کشید :"نه،البته نه. ممکن نیست. مزخرف است."
ریمسکی پرسید:"این مد که ولند گورستانی رفته، خدا لعنتش کند."
واره نوخا فورا با اداره ی چهانگردی تماس گرفت و خبردار شد که ولند در اپارتمان لیخودیف اقامت دارد. با شنیدن این خبر نزدیک بود شاخ در بیاورد. واره نوخا دوباره شماره ی منزل لیخودیف را گرفت و مدتها به صدای وزوز زنگ گوش داد؛ بین وزوز زنگها صدای نوحه ی بمی را از دوردست شنیده میشد که میگفت:" روشه، پناهگاه من!" و واره نوخا فکر کرد که احتمالا در اداره ی تلفن خط تلفن را با خط ایستگاه رادیو قاطی کرده اند.
واره نوخا گفت:" اپارتمانش جواب نمیدهند."گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و اضافه کرد:" یک دفعه ی دیگر هم میگیرم."
حرفش تمام نشده بود که همان زن دوباره وارد شد؛ هردو بلند شدند و به استقبالش رفتند . اینبار از کیفش نه یک پاکت سفید که یک ورقه ی خاکستری بیرون کشید.
واره نوخا در حالیکه به خروج عجولانه ی زن نگاه میکرد ، از لابلای دندانهای کلید شده اش گفت:" خیلی جالب شد.!"
اول ریمسکی کاغذ را به دست گرفت. بر کاغذ عکاسی تیره رنگی ،خطوط زیر به وضوح دیده میشد:
" به عنوان شاهد نمونه ی دستخط و امضا ضمیمه ارسال شد. تایید هویت تلگرافید. ولند پنهانی تعقیب.لیخودیف."
واره نوخا در این بیست سالی که در کار تئاتر بود ، چیزها دیده بود، اما اینبار احساس میکرد ذهنش فلج شده و چیزی جز این جمله ی پیش پا افتاده برای گفتن نداشت:
"ممکن نیست!"
عکس العمل ریمسکی متفاوت بود . از جا برخاست در را باز کرد و از میان در خطاب به راهنمایی که بر چهارپایه ای نشسته بود،فریاد زد:" جز تلگرافی،کس دیگری را راه نده." و در را بست و قفل کرد.
انگاه مشتی کاغذ از کشوی میزش بیرون کشید و دستخط استپا در یادداشت ها را با حروف درشت عکس تلگرافی مقایسه کرد. انتهای امضاها خم تیزی داشت و حروف عس تلگرافی به عقب خم میشد.
واره نوخا روی میز ریمسکی پهن شده بود و نفس گرمش به گردن ریمسکی میخورد.
حسابدار بالاخره گفت:" خط خودش است." واره نوخا هم تائید کرد:" مال خودش است،حرف ندارد."
مدیر داخلی که به چهره ی ریمسکی نگاه میکرد متوجه تغییری در ان شد. حسابدار که ادم لاغری بود لاغرتر و پیرتر شده بود .چشمهایش در پس عینک دسته شاخی ،جسرت معمولش را نداشت. در انها فقط اضطراب و حتی وحشت دیده میشد.
واره نوخا همان کارهایی را میکرد که معمولا ادمهای تحت فشار میکنن. در اتاق کار قدم میزد ،دوبار دستهایش را مانند یک مصلوب از هم باز کرد، از تنگ یک لیوان اب نیمه شور خورد و با تعجب گفت:" من که نمیفهمم!من که نمیفهمم! من که نمیفهمم!"
ریمسکی از پنجره به بیرون خیره شده بود و سخت در فکر بود . موقعیت حسابدار بسیار پیچیده بود. باید فی البداهه برای یک سری پدیده های غیر طبیعی ، راه حلی فوری و طبیعی پیدا میکرد.
حسابدار که چهره در هم کشیده بود ،سعی کرد قیافه ی استپا را بی کفش و بی لباس خواب تجسم کند که صبح ان روز ، کمی بعد از ساعت یازده و نیم ، سوار یک هواپیمای عجیب ماوق صوت شده و همین استپا ،در همان ساعت یازده و نیم ، با جورابش در فرودگاه یالتا ایستاده است...فقط شیطان میداند چه خبر است!
نکند خود استپا نبود که از اپارتمانش تلفن کرد؟ نه، بی شک خود استپا بود. صدای استپا را که میشناخت . بگوییم صبح با استپا صحبت نکرده باشد؛ دیروز که او را دیده بود ؛ همان وقت که با عجله به دفتر کار ریمسکی وارد شد و ان قرار داد کذائی را دست تکان میداد و رفتار غیر مسئولانه اش ریمسکی را عصبانی کرده بود. چطور میتوانست بی انکه به تئاتری خبر بدهد ،مسک را ترک کند؟ تازه گیرم که دیشب پرواز کرده باشد؛زودتر از ظهر که نمیتواند در یالتا باشد؟شاید هم بشود؟
ریمسکی پرسید:"تا یالتا چقدر راه است؟"
واره نوخا از قدم زدن باز ایستاد و فریاد زد:" قبلا در اینباره فکر کردم.تا سباستوپول ،با قطار، حدود هزار و پانصد کیلومتر است و از انجا تا یالتا هم خودش هشتاد کیلومتر،البته، هوائی اش کمتر میشود."
خوب اگر با قطار نرفته، پس باچی رفته است؟ جنگنده ی نیروی هوایی؟ چه کسی میگذارد استپا ،جراب به پا،سوار یک جنگنده شود؟ و چرا؟ شاید کفشش را وقتی که به یالتا رسیده دراورده؟این هم خودش مشکلی است.چرا؟ به علاوه حتی اگر کفش هم به پا داشت،بازهم نیروی هوائی اجازه نمیداد سوار جنگنده شود.نخیر، مسئله ی جنگنده کلا منتفی است.ولی در تلگراف هم گفته شده بود که کمی بعد از ساعت یازده و نیم وارد ادره ی پلیس شو ودر ساعت...درمسکو داشت با تلفن صحبت میکرد.یک دقیقه صبر کن(صفحه ی ساعت ریمسکی مقابل چشمهایش ظاهر شد)یادش امد عقربه ها کجا ایستاده بود...وحشتناک است. ساعت یازده و بیست دقیقه بود.
پس بالاخره چی شد؟ گیرم بعد از صحبت تلفنی ،استپا بی معطلی به فرودگاه رفته و مثلا ظرف پنج دقیقه به انجا رسیده(که البته ممکن نیست)و گیرم هم هواپیما فورا عزیمت کرده ،باز هم می بایستی بی از هزار کیلومتر را در کمتر از پنج دقیقه پیموده باشد .درنتیجه سرعت هواپیما قاعدتا ساعتی دوازده هزار کیلومتر بوده. ممکن نیست. پس ،در یالتا نیست.
جور دیگری میشود توضیحش داد؟هپنوتیزم؟تا به حال کسی نتوانسته هپنوتیزم مردی را به هزاران کیلومتر ان طرف تر پرتاب کند.نکند خیال میکند در یالتا است؟نکند خیال کرده،ولی پلیس یالتا هم خیال کرده؟ نه،نه، واقها بی معنی است ولی از یالتا تلگراف زده بود.
به چهره ی حسابدار نمیشد نگاه کرد. کسی دم در تقلا میکرد و به در فشار میداد و دستگیره ی در را می چرخاند و صدای راهنما شنیده میشد که با عصبانیت فریاد می زد: (( نخیر،نمیتوانید!حتی اگر بکشیدم هم نمی گذارم بروید تو! جلسه دارند!)) ریمسکی تا آنجا که می توانست خود را جمع و جور کرد؛ گوشی تلفن را برداشت و گفت: (( می خواستم با یالتا تماس فوری بگیرم.)) واره نوخا اندیشید: (( کار درستی است.)) ولی خط هرگز به یالتا وصل نشد. ریمسکی گوشی را سر جایش گذاشت و گفت: (( خط یالتا خراب است. مثل اینکه عمدی در کار است. ))

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#38 | Posted: 26 Oct 2013 18:20




خرابی خط، به دلیلی سخت ناراحتش کرد و به فکر فرو رفت. بعد از مدتی تفکر، دوباره گوشی تلفن را با یک دست برداشت و با دست دیگر آنچه را در تلفن دیکته می کرد،بر کاغذی نوشت.
(( تلگراف فوری. از تئاتر واریته،بله، به پلیس یالتا.بله. امروز حدودا 11:30 لیخودیف به من تلفن مسکو. بعد تئاتر حاضر نشد با تلفن تماس ممکن نبود.دستخط تایید. پیشنهاد مراقبت از ولند مسموع ریمسکی حسابدار.))
واره نوخا اندیشید: (( کار بسیار درستی است.)) ولی فورا تغییر عقیده داد: (( نه، معنی ندارد! او نمی تواند در یالتا باشد.))
ولی ریمسکی سرگرم کار دیگری شده بود. با دقت همه تلگرافها را روی هم گذاشت و نسخه تلگراف خودش را هم به آن اضافه کرد و همه را در داخل پاکتی گذاشت، در پاکت را بست، چند کلمه روی پاکت نوشت و آن را به واره نوخا داد و گفت: (( ایوان ساویلیچ(Ivan savyelich )، این را فورا بهشان برسان. بگذار خودشان این معما را حل کنند.))
واره نوخا که پاکت را می گذاشت تو کیفش، فکر کرد: (( این واقعا کار عاقلانه ای است.)) سپس محض اطمینان بیشتر، دوباره شماره تلفن منزل استپا را گرفت، و به گوشی گوش داد، چشمک مرموزی زد و از خوشحالی شکلکی در آورد. ریمسکی گردنش را دراز کرد که چیزی بشنود. واره نوخا با گرمی پرسید: (( ممکن است با موسیو ولند صحبت کنم،لطفا.)) از گوشی بانگ لرزانی برآمد که: (( سرشان شلوغ است، جنابعالی؟))
(( واره نوخا، مدیر داخلی تئاتر واریته.))
گوشی با خوشحالی ناله ای کرد: (( ایوان ساویلیچ؟ شنیدن صدایتان واقعا مایه افتخار است؛ حالتان چطور است؟))
واره نوخا با نگرانی و تعجب جواب داد: ((مرسی،جنابعالی؟))
گوشی با لذت جواب داد: (( بنده کروویف هستم،مترجم و دستیار ایشان. ایوان ساویلیچ عزیز، در خدمتم. بفرمایید، چه کاری از دستم بر می آید؛ چه فرمایشی داشتید؟))
((عذر می خوام. ولی استپان بوگدانوویچ لیخودیف منزل است؟))
تلفن فریاد زد: (( متاسفم. نیست. رفته بیرون.))
((کجا رفته؟))
((با ماشین رفته بیرون شهر.))
((چی؟ با ماشین؟کی برمی گردد؟))
((گفت می خواهد کمی هوا بخورد؛زود برمی گردد.))
((متوجهم...)) واره نوخا گیج شده بود. گفت: (( مرسی... لطفا به موسیو ولند بگویید که برنامه شان امشب بعد از پرده اول شروع می شود.))
از گوشی جواب پی در پی و مسلسلی شنیده می شد: (( بسیرخوب. البته. فورا بی تاخیر. قطعا به او می گویم.))
واره نوخا حیرت زده گفت: (( خداحافظ!))
تلفن گفت: (( لطفا صمیمانه ترین و گرم ترین آرزوهای مرا برای موفقیتی چشمگیر بپذیرید. نمایش بزرگی خواهد بود. بزرگ.))
مدیر داخلی، هیجان زده گفت: (( بفرما- نگفتم! به یالتا نرفته. رفته خارج از شهر دوری بزند.))
حسابدار که رنگش از عصبانیت سفید شده بود، گفت: (( اگر واقعا اینطور است، این رفتارش دیگر نهایت پست فطرتی است!))
در اینجا مدیر یکباره از جا پرید و چنان فریادی زد که ریمسکی به خود لرزید.
((یادم آمد. الان یادم آمد. تو خیابان پوشکینو(pushkino ) تازگیها یک رستوران ارمنی باز شده که اسمش یالتا است. متوجه نیستی؟ رفته آنجا و مست کرده و از همانجا تلگراف زده.))
ریمسکی جواب داد: (( این دفعه دیگر شورش را درآورده!)) گونه هایش می پرید و چشمهایش ازعصبانیت برق می زد: (( این شوخی کوچولو برایش گران تمام می شود.)) یکدفعه ساکت شد و بعد با دو دلی اضافه کرد: (( پس... تلگرافهای پلیس چه می شود؟))
واره نوخا با قاطعیت گفت: (( یک مشت مزخرف! یکی دیگر از شوخیهای او!))و پرسید: ((باز هم می خواهی پاکت را ببرم؟))
ریمسکی جواب داد: (( بله، بهتر است ببری.))
در دوباره باز شد و همان زن به داخل اتاق راه یافت. ریمسکی آهی کشید و با اضطرابی ناشناخته با خود اندیشید: (( باز هم پیدایش شد!))
هر دو مرد از جا بلند شدند و به طرف زن رفتند.
این بار در تلگراف آمده بود:
(( متشکر تایید هویت پانصد روبل تلگرافید اداره پلیس فردا پرواز مسکو لیخودیف.))
واره نوخا پچ پچ کردک ((دیوانه شده!))
ریمسکی دسته کلیدش را تکانی داد؛کمی پول از صندوق درآورد؛پانصد روبل کنار گذاشت؛زنگ زد؛ پول را به یک راهنمای تئاتر داد و به اداره پست روانه اش کرد. واره نوخا که می دید و باور نمی کرد، گفت: (( برمی گردد سرجایش. ولی این پیک نیک کوچولو برایش گران تمام می شود.)) و در حالیکه به کیف واره نوخا اشاره می کرد، گفت: (( ایوان ساویلیچ،برو،وقت را تلف نکن.))
واره نوخا کیفش را برداشت و با قدمهای کوتاه بیرون دوید.
به طبقه همکف رفت، دم باجه بلیط صفی طولانی دید و از بلیط فروش زن شنید که بزودی باید علامت((بلیط تمام شد)) را آویزان کند،چون به محض الصاق پوسترها،مردم هوار شده اند سرشان.
واره نوخا یادآوری کرد که سی تا از بهترین بلیطهای لژ و بالکن را نگه دارد و از باجه بلیط خارج شد و هر طور بود خود را از شر کسانی که بلیط مجانی گدایی می کردند خلاص کرد و به دفتر کارش وارد شد تا کلاهش را بردارد. در همان لحظه،تلفن به صدا درآمد.
فریاد زد: ((بله؟))
از گوشی، صدای تودماغی زننده ای شنیده شد که می پرسید: (( ایوان ساویلیچ؟))
واره نوخا می خواست فریاد بزند که((توی تئاتر نیست)) که تلفن حرفش را قطع کرد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#39 | Posted: 26 Oct 2013 18:27




"ايوان ساويليچ، خودت را به خريت نزن و خوب گوش كن. مبادا آن تلگرافها را جايي بري و به كسي نشان دهي."
واره نوخا غرشي كرد:" شما كي هستيد؟ لطفا اين بازي ها را بس كنيد. دير يا زود مشتشان باز مي شود. شماره ي تلفن شما چند است؟"
صداي مشمئز كننده تاييد كرد:" واره نوخا روسي كه مي فهمي،مگر نه؟ تلگرافها را نبر."
مدير داخلي با عصبانيت فرياد زد:" پس حاضر نيستي از اين بازي دست برداري؟ " و ادامه داد:" خوب گوش كن خوب گوش كن برايت گران تمام خواهد شد!" به فحاشي و تهديد هايش مدتي ادامه داد و وقتي از اين كار دست كشيد كه متوجه شد ديگر كسي آن طرف خط به حرف هايش گوش نمي دهد.
در همان لحظه دفتر كار كوچكش تاريك شد. واره نوخا از اتاق بيرون دويد، در را پشت سرش محكم به هم زد و از در كناري وارد باغ تابستاني شد.
هيجان زده و پر انرژي بود. بعد از تلفن موهن آخر، ديگر ترديدي نداشت كه مشتي اوباش شوخي خطرناكي را شروع كرده اند و اين شوخي با ناپديد شدن ليخوديف بي ارتباط نيست. مدير داخلي تصميم داشت دست اين حقه باز ها را رو كند و عجيب اين كه احساس مي كرد از اين كار لذت زيادي خواهد برد.در اين اشتياق مي سوخت كه توجه همه را به خود جلب كند و خود ناقل اخبار دست اول باشد.
در باغ باد به صورتش مي زد و شن به چشم هايش مي پاشيد، انگار مي خواست سد راهش شود و يا بر حذرش دارد. پنجره اي در طبقه ي دوم چنان با شدت بسته شد كه نزديك بود شيشه هايش بشكند و صداي وحشتناكي در برگ درختان افرا و زيزفون مي پيچيد. هوا تيره تر و سردتر شد. مدير داخلي چشم هايش را پاك كرد و ديد كه ابري طوفاني كه شكمش زرد رنگ بود بر فراز مسكو به كندي حركت مي كند. از دور دست، صداي غرش خفه اي به گوش مي رسيد.
واره نوخا عجله داشت، ولي با اين حال اشتياقي سوزان گريبانش را گرفت و او را وا داشت تا در حياط به مستراح مردانه سري بزند و ببيند آيا برقكار توري لامپ آنجا را انداخته است يا نه؟
وقتي به سرعت از سالن تير اندازي مي گذشت، از ميان انبوه لاله هايي رد شد كه مثل پرده اي مستراح آبي رنگ را مي پوشاندند. برقكار ظاهرا كارش را انجام داده بود.
لامپ مستراح مردانه در سرپيچ قرار داشت و توري سمي آن هم تعويض شده بود؛ با اين همه مدير داخلي از اين ناراحت شد كه در تاريكي ساعات قبل از طوفان هم نوشته هايي كه با مداد بر ديوار نوشته شده بود به وضوح قابل رؤيت بود.
با خود گفت:" عجب!" كه يكباره كسي با خوشحالي از پشت سر صدايش زد."ايوان ساويليچ، تويي؟"
لرزه بر اندام واره نوخا افتاد، برگشت و در مقابلش موجود نسبتا كوتاه چاقي را ديد كه صورتش شبيه گربه بود.
واره نوخا با سردي جواب داد:" بله..."
شخص گربه مانند و چاق و چله ميو ميو كرد:" از ديدنت خوشحالم." يكباره چرخي زد و چنان سيليي بر بنا گوش واره نوخا نواخت كه كلاهش پريد و بي آنكه اثري از خود باقي بگذارد، در سوراخ يكي از مستراح ها ناپديد شد.
براي لحظه اي ضربه باعث شد مستراح با نور لرزاني روشن شود. آسمان برقي زد. دوباره برق دومي ظاهر شد دوباره و موجودي ديگر تجسد يافت. كوتاه قد بود، ولي هيكل ورزشكاران را داشت و موهايش سرخ آتشين بود. يك چشمش سفيد سفيد بود و يك دندان نيش از دهانش بيرون زده بود . به نظر چپ دست مي آمد،مخصوصا وقتي كه سيلي برق آساي ديگري به طرف ديگر بناگوش مدير داخلي زد. در جواب، آسمان دوباره تپيد و سقف چوبي زير باران خيس آب شد.
واره نوخا كه تلو تلو مي خورد گفت:" ببين رفي..." به ذهنش خطور كرد كه واژه ي رفيق برازنده ي مشتي اوباش نيست كه در خيابان ها ولو هستند و مردم را در مستراح هاي عمومي مورد ضرب و شتم قرار مي دهند، به اين دليل ناله اي كرد كه :"همشهري ها" در اين فكر بود كه اين ها حتي لايق اين عنوان هم نيستند كه ضربه ي وحشتانك سومي را خورد. اين دفعه نديد چه كسي ضربه را زد ، از دماغش خون فواره مي زد و بر پيراهنش مي ريخت.
شخص گربه مانند فرياد زد:" عوضي،تو كيفت چي داري؟ تلگراف؟ مگر تلفني بهت نگفتند كه جايي نبرشان؟ خودت بگو مگر بهت هشدار ندادند؟"
واره نوخا عجز و لابه كنان گفت:" بله... بهم.... هشدار دادند."
"و باز هم رفتي، ها ؟ كثافت ، كيف را بده ببينم." موجود دوم بود، همانطور تو دماغي صحبت مي كرد كه قبلا از پشت تلفن شنيده شده بود ،كيف را از دست لرزان واره نوخا قاپ زد.
آنگاه دو نفري چهار دست و پاي واره نوخا را گرفتند و به بيرون باغ و از آن جا در مسير خيابان سادووايا بردند. طوفان به اوج رسيده بود، آب مي غريد و با امواجي شبيه هزاران هزار حباب توي ناودانها قل قل مي كرد، ناودانها گير كرده بود و آب از پشت بام ها سر ريز مي شد و همراه آب ناودانها در جويبارهاي كف كرده جاري مي گشت. همه ي موجودات زنده پهنه ي خيابان را ترك كرده بودند و كسي نبود كه به ايوان ساويليچ كمك كند. به طرفة العيني راهزنان كه از روي جويبارهاي گل آلود مي پريدند و رعد و برق هاي متناوب، راهشان را روشن مي كرد، واره نوخاي نيمه جان را به ساختمان شماره 302_A بردند و به سرعت به ورودي ساختمان داخل شدند. دو زن پابرهنه كفش ها و جوراب هاي خيس به دست،ناچار عقب كشيدند و به ديوار تكيه زدند، راهزنان با عجله از راه پله شماره ي شش بالا رفتند. واره نوخاي نميه مجنن را به طبقه ي پنجم رساندند و در راهروي آشنا و نيمه تاريك آپارتمان استپا ليخوديف به زمين گذاشتند.
دو راهزن ناپديد شدند و به جاي آن ها زني كاملا عرين ظاهر شد. سرخ مو بود و چشم هايش برق فسفري مي زد.
واره نوخا احساس مي كرد اين بدترين اتفاقي است كه در زندگي برايش افتاده. با ناله چرخي زد و به ديوار تكيه داد . دختر يكراست به سراغش آمد و دست هايش را روي شانه ي واره نوخا گذاشت. مو بر تن واره نوخا سيخ شد.
حتي از پشت سردي پارچه ي كلفت و خيس كتش احساس مي كرد كه كف دست هاي زن سرد تر است؛به سردي يخ بودند.
دختر با لحني پر محبت گفت:" بگذار ببوسمت." چشم هاي پر نورش را به چشم هاي واره نوخا دوخت، واره نوخا پيش از آنكه بوسه را احساس كند از حال رفته بود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#40 | Posted: 28 Oct 2013 15:50




فصل 11 (دو ايوان )


جنگلي كه يك ساعت پيش، در آن سوي رودخانه، زير آفتاب ماه مه مي درخشيد، اكنون تيره و تار و ناپيدا شده بود.
آب باران مانند ورقه هاي يكدست فرو مي ريخت. گهگاه در آسمان شكافي ظاهر مي شد،افلاك مي شكافت و اتاق بيمار را انفجار نري ترسناك مي انباشت.
ايوان ساكت روي تختش نشسته بود و گريه مي كرد و به رودخانه ي جوشان و گل آلود خيره شده بود. با هر غرش رعد، زار زار مي گريست و صورتش را ميان دست هايش پنهان مي كرد. صفحات كاغذ كه از نوشته هايش سياه شده بود، بر كف اتاق مي چرخيد.
كوشش هاي شاعر در تنظيم گزارشي درباره ي پروفسور ملعون بي ثمر مانده بود. به محض آنكه پرستار چاقي كه پراسكوويا فيودورونا (praskovya fyodorova( نام داشت يك ته مداد و يك دسته كاغذ به او داد،شاعر مثل نويسندگان دو دستش را به هم ماليد و ميز كنارتختش را جلو كشيد. شروع چندان بد نبود:
"به اداره ي پليس؛ از ايوان نيكولاييچ بزدومني، عضو ماسوليت. اظهاريه: ديشب همراه ام. ا. برليوز مرحوم به پاتر يارك پاندز رفتيم..."
شاعر اينجا گير كرده بود ، علت اصلي همان كلمه ي "مرحوم" بود. غلط به نظر مي رسيد. چگونه مي شد با "مرحومي" پاتر يارك پاندز رفته باشد؟ ... مرده كه راه نمي رود . اگر اينطور بنويسد، حتما فكر مي كنند ديوانه است . به اين خاطر،ايوان نيكو لاييچ اصلاحاتي كرد و نتيجه اين شد:" ... همراه ام . ا. برليوز،كه بعدا فوت شد."

از این هم خوشش نیامد و روایت سومی نوشت که از هر دو روایت قبلی بدتر بود: "بابرلیوز , که رفت زیر قطار ..." به فکر آهنگسازی افتاد که به همین نام بود و به ناچار اضافه کرد ..." البته نه برلیوز آهنگساز"
ایوان که با دو برلیوز در کشمکش بود , یکباره تصمیم گرفت بر همۀ نوشته ها خط بطلان بکشد و از نو , و با جملۀ چشمگیری آغاز کند که فوراً توجه خواننده جلب شود. به این لحاظ , اول چگونگی پریدن گربه بر قطار را شرح داد و سپس به توصیف سر از تن جدا شده پرداخت . از قضیۀ سر به یاد پیشگوئی پروفسور و پونتیوس پیلاطس افتاد و برای آنکه نوشته قانع کننده تر باشد , تصمیم گرفت شرحی مستوفی از داستان حاکم یهودا بنویسد ; از همان لحظه ای که با ردائی با حاشیه ای به رنگ سرخ خونین , وارد مهتابی کاخ هرودیس شد.
ایوان جان میکند; بر آن چه نوشته بود , خط کشید و کلمات تازه ای نوشت . حتی کوشید از پونتیوس پیلاطس طرحی بکشد , و بعد هم طرحی از گربه که روی پاهای عقبش جست میزد . ولی طرحها افتضاح بود و هر چه بیشتر مینوشت , اظهاریه مغشوش تر می شد.
وقتی طوفان شروع شد ایوان احساس کرد رمقی برایش نمانده و هرگز قادر به نوشتن آن اظهاریه نخواهد بود. باد اوراق نوشته هایش را پرو پخش کرده بود ; ایوان بی آنکه در صدد گرد آوری اوراق برآید به آرامی و تلخی گریه میکرد. پرستار با محبت , پراسکوویا فیودورونا , در میان طوفان به شاعر سر زد. وقتی گریانش دید , نگران شد , کرکره ها را کشید تا رعد و برق بیمار را نترساند, اوراق نوشته را جمع و جور کرد و همراه آنها به جستجوی دکتر رفت .
دکتر آمد , سوزنی به بازوی ایوان تزریق کرد و به او اطمینان داد که گریه اش بزودی متوقف میشود و طوفان میگذرد و همه چیز به حال عادی بر می گردد و او هم این مسائل را فراموش می کند.
حق با دکتر باد. طولی نکشید که جنگل آن سوی رودخانه به حال عادی برگشت. هوا صاف شد و درختان یک یک در افقی که مثل قبل آبی بود قد برافراشت و رودخانه آرام شد. تزریق سوزن از میزان افسردگی ایوان فوراً کاست. شاعر به آرامی دراز کشید و به رنگین کمانی خیره شد که پهنۀ آسمان را می پوشاند.
تا شب همانجا دراز کشید و حتی متوجه نشد که چه وقت رنگین کمان رنگ باخت و آسمان تیره و غمزده شد و جنگل در ظلمت فرو رفت.
ایوان شیر گرمش را که خورد , دوباره دراز کشید. از تغییر وضع روحیش شگفت زده بود. خاطرۀ گربه شیطان صفت محو شده بود و دیگر فکر سر از تن جدا شده نمی ترساندش. ایوان به صرافت افتاد که کلینیک جای چندان بدی هم نیست و استراوینسکی هم آدم تیز هوش و مشهوری ایت که سر و کار داشتن با او دلپذیر است. هوای شب هم , بعد از گذشتن طوفان تر و تازه بود.
آسایشگاه حزن آلود در خواب فرو رفته بود . چراغهای سفید شیری راهروهای ساکت را خاموش کرده بودند و به جای آنها , طبق مقررات , چراغهای کم سو و آبی روشن بود. صدای خفه پای پرستاران بر کف لاستیکی راهروها به ندرت شنیده میشد.
ایوان در رخوت شیرینی غرق بود ; گاه به چراغ کنار تختش و گاه به چراغ کم نور سقف و گاه به ماهی که در ظلمت رخ می نمود , نگاه میکرد و با خود حرف میزد.
شاعر با خود استدلال میکرد : " چرا آنقدر دربارۀ زیر قطار رفتن برلیوز هیجان زده شدم ؟ او به هر صورت , مُرد . و همۀ ما دیر یا زود می میریم . تازه نه خویشاوند من بود و نه دوست صمیمی ام . درست فکرش را بکن ; او را حتی خوب نمی شناختم . راستی در بارۀ او چه می دانستم ؟ هیچ جیز , جز اینکه البته طاس بود و سخت بلیغ . پس – " خطاب به شنوندگان خیالی ادامه داد - : " آقایان اجازه بدهید این مسئله را بررسی کنیم . می خواهم بدانم چرا اینقدر از دست آن پروفسور مرموز یا استاد جادوی سیاه که چشمی سیاه و تهی داشت عصبانی شدم ؟ چرا مثل دیوانه ها با زیر شلواری , شمع در دست , دنبالش افتادم ؟ چرا چنان صحنۀ مسخره ای در رستوران ایجاد کردم ؟ "
" یک دقیقه صبر کن ببینم ." ایوان قدیمی بود که با لحنی جدی , و با صدائی که نه در درونش بود و نه بیخ گوشش , گفت : " ولی مگر او واقعاً از پیش نمیدانست که سر برلیوز بریده می شود ؟ خوب , در چنین موردی نباید عصبانی شد ؟ "
ایوان جدید اعتراض کرد : " منظورت چیست ؟ کاملاً موافقم که مسئله سخت و پیچیده ای بود . این را که بچه هم می فهمد . ولی او یک موجود مرموز و برتر است . نکتۀ جالب این ماجرا همین است. فکرش را بکن: مردی که پونتیوس پلاطیس را میشناخته . بهتر نبود به جای آن صحنۀ وحشتناکی که در پاتریارک پاندز ایجاد کردی , ازش با احترام می پرسیدی که بعداً بر سر پیلاطیس و ناصری زندانی چه آمد ؟ مگر مجبور بودی مثل دیوانه ها رفتار کنی ؟ بی تردید قتل یه سردبیر مجله خیلی مهم است , ولی مگر مجله به صرف این دلیل بسته میشود ؟ انسان فانی است و همانطور که پروفسور به حق می گفت , هر لحظه ممکن است فنا دامن انسان را بگیرد. خدا او را بیامرزد ; سر دبیر تازه ای پیدا میکنیم که شاید حتی از برلیوز هم بلیغ تر باشد. "
بعد از چرتی کوتاه , ایوان جدید با نفرت به ایوان قدیمی گفت : " قیافه ام بعد از این ماجرا چطور است ؟ "
" مثل دیوانه ها! " صدای بمی بود که به وضوح صحبت میکرد و به هیچ یک از دو ایوان تعلق نداشت و شباهت تامی به صدای پروفسور داشت.
ایوان , به دلیلی از کلمۀ دیوانه نه تنها دلخور نشد که حتی خوشش آمد; لبخندی زد و پلکهایش سنگین شد ; خواب بر او چیره میشد . تصویر نخلهائی را دید که تنه هائی پیل آسا داشتند و گربه ای رد می شد. گربۀ وحشتناکی نبود , جالب هم بود .
ایوان نزدیک بود خوابش ببرد که یکدفعه توری پنجره بی صدا کنار رفت . در مهتابی روشن شده از نور ماه , هیکل مرموزی ظاهر شد و تهدیدکنان با انگشت به ایوان اشاره ای کرد.
ایوان بی آنکه ترسی به خود راه دهد , بر تخت نشست و مرد را در مهتابی دید. مرد انگشتش را بر لب فشار داد و زمزمه کرد : " هیس."

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مرشد و مارگریتا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites