تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مرشد و مارگریتا

صفحه  صفحه 5 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#41 | Posted: 28 Oct 2013 14:51




فصل 12
نمایشی از جادو


مردی کوچک، با دماغی سرخ رنگ و گلابی مانند، کلاه شاپوی زرد مندرسی به سر، شلوار پیچازی و پوتین ورنی به پا، رکاب زنان سوار بر دوچرخه ای، بر صحنهٔ واریته ظاهر شد. ارکستر آهنگ تندی مینواخت و مرد چند بار دور صحنه چرخید و ناگهان، با فریاد کوتاه ظفرمندانه ای، دوچرخه، بر چرخ عقب، در هوا بلند شد. مرد بعد از آنکه چند دوری هم تک چرخ زد، با سر بر زین دوچرخه معلق زد و یک چرخ را باز کرد و به کنار صحنه انداخت. با یک چرخ، به حرکت خود ادامه میداد و با دست رکاب میزد.
آنگاه دختر بور چاقی در بلوز و دامن کوتاه منجوق دوزی شده وارد صحنه شد؛ بر لولهٔ فلزی درازی سوار بود که یک سرش چرخ داشت و در انتهای دیگرش زینی دیده میشد. به هم که رسیدند، مرد با فریادی خوشامد گفت و با پا کلاه شاپو را از سر خودش برداشت.
بالاخره پسرکی حدودا هفت ساله که صورت پیرمردها را داشت، میان دو پزرگسال جایی برای خود پیدا کرد؛ بر دوچرخهٔ کوچکی نشسته بود که یک بوق عظیم داشت.
بعد از چند رفت و بازگشت، تمام گروه همگام با صدای تند طبل ارکستر، با سرعت تمام به طرف جلو صحنه حرکت کرد. نفس در سینهٔ تماشاچیان ردیف اول حبس شد، سرهاشان را دزدیدند، چون منتظر بودند هر سه نفر با چرخهاشان به داخل جایگاه ارکستر بیفتند؛ ولی آنها، درست قبل از آنکه چرخهاشان سر بخورد و بر سر نوازندگان ارکستر بیفتد، متوقف شدند. سه سوار با فریاد بلند... از چرخهشن پائین پریدند و تعظیمی کردند؛ دختر بور برای حضار بوسه میفرستد و پسرک با بوقش آهنگ عجیبی میزد.
صدای کف زدن حضار، سالن را به لرزه انداخت. پرده آبی پائین آمد و سوارکارن ناپدید شدند. چراغهای ((خروج)) سبز رنگ خاموش شد و حبابهای سفید رنگی که در لابلای ستونها، زیر گنبد تالار قرار داشت، هر لحظه روشنتر و پرنورتر میشد. دومین و آخرین تنفس شروع شده بود.
گریگوری دانیلوویچ ریمسکی تنها کسی بود که شیوههای شگفت انگیز سوارکاری خانواده گیولی(Giulli) در او تاًثیری به جا نگذشته بود. در اتاق کارش تنها نشسته بود، لبش را گاز میگرفت و عضلات صورتش بالا و پائین میپرید. اول لیخودیف، در مرموزترین شرایط، غیبش زده بود و حالا هم یکدفعه واره نوخا ناپدید شده بود. ریمسکی میدانست واره نوخا کجا میخواست برود - ولی مردک رفته بود و هرگز برنگشته بود. شانه بالا انداخت و با خود گفت: ((ولی چرا؟))
برای آدم معقولی مثل ریمسکی، کاری سادهتر از این نبود که به جایی که واره نوخا میخواست برود تلفن کند و از آنجا بپرسد که بر سرش چه آمده؛ ولی تا ده شب همّت نکرد این کار را بکند.
بالاخره در ساعت ده، ریمسکی بر خود مسلّط شد و گوشی تلفن را برداشت. تلفن از کار افتاده بود. یکی از راهنماهای تئاتر گزارش داد که همهٔ تلفنهای دیگر ساختمان هم از کار افتاده. این اتفاق ناراحت کننده، که البته چیز قاعدتاً فوق العاده ای نبود، ریمسکی را تکان داد؛ البته ته دلش خوشحال بود، چون از اجبار تلفن زدن رهایی مییافت.
وقتی چراغ سرخی، به علامت شروع تنفس، بالای سر حسابدار روشن شد، راهنمایی به اتاق کار آمد و ورود استاد جادوی سیاه را به تئاتر علم کرد. حالت ریمسکی عوض شد و آمیزه ای از اضطراب و عصبانیت، چهره اش را در هم کشاند. وظیفهٔ او بود که به عنوان تنها عضو باقیماندهٔ مدیریت تئاتر، به پشت صحنه برود و به هنرمند مدعو خیر مقدم بگوید.
زنگ اخطار که به صدا در آمد، مردم کنجکاو به داخل رخت کن هنرمندان سرک میکشیدند. در آنجا، شعبده بازی با ردا و دستار سفید، اسکیت بازی با ژاکت پشمی بافتنی و دلقکی که صورتش با پودر سفید شده بود و یک چهره پرداز دیده میشدند. هنرمند مدعو مشهور، با کت رسمی دراز - که با استادی تمام دوخته شده بود - و با ردا و نقابش، شگفتی همه را برانگیخت. دو همکار استاد از خودش حیرت آور تر بودند. یکی مرد بلند قد پیچازی پوش بود که عینک پنسی لق و لوقی به چشم داشت و دیگری گربه ی چاق سیاهی بود که بر پاهای عقبش در رخت کن قدم میزد و بی تکلف روی کاناپه مینشست و نور چراغهای بی سایبان دور آینهٔ توالت چشمش را میزد.
ریمسکی با لبخندی زورکی که تنها قیافه اش را تلخ و ناسازگار میکرد، به طرف استاد جادوی سیاه که ساکت در کنار گربه بر کاناپه نشسته بود سری خم کرد. دست دادنی در کار نبود، ولی مرد پیچازی پوش خود را با ظرافت به عنوان ((دستیار)) معرفی کرد. این کار موجب تعجب و نگرانی حسابدار شد، چون در متن قرارداد ذکری از دستیار نشده بود.
گریگوری دانیلوویچ خیلی خشک پرسید که ابزارهای کار پرفسور کجا است؟
دستیار استاد جادوی سیاه جواب داد: ((آقای عزیز، اختیار دارید، همهٔ ابزارهای مورد نیازمان را همراه داریم، ببینید!Eins, Zwei, Drei,))... به آلمانی یعنی: یک ,دو ,سه
در حالی که دستهای استخوانی اش را با حالتی نمایشی از مقابل چشمهای ریمسکی میگذارند، به پشت گوش گربه چنگی زد و زنجیر و ساعت طلای ریمسکی را بیرون کشید؛ تا همان لحظه ساعت زیر کت و در جیب جلیقهٔ حسابدار قرار داشت و زنجیرش هم از لای یکی از جادگمه ا یها رد شده بود.
ریمسکی بی اراده به شکمش چنگی زد، حاضرین نفس عمیقی کشیدند و چهره پرداز، که از راهرو سرک کشیده بود، از روی رضایت قدقدی کرد.
مرد پیچازی پوش گفت: ((قربان ساعت مال شماست؟ بفرمائید.)) در حالی که بی تکلّف میخندید، ساعت را روی کف دست کثیف خود گذشت و آن را به صاحبش پس داد.
دلقک با خوشحالی به چهره پرداز گفت: ((من که تو ترن پهلوش نمینشینم.))
ولی گربه حقهٔ ساعت را تحت الشعاع قرار داد. یکباره از روی کاناپه برخاست و در حالیکه بر پاهای عقبش راه میرفت، به طرف میز توالت رفت، با چنگالش سر تنگ آب را برداشت، لیوانی را پر از آب کرد، آن را نوشید، سر تنگ را به جای اولش برگردند و سبیلش را با یک دستمال آرایش خشک کرد.
نفس از کسی در نمیآمد. دهانها باز مانده بود و چهره پرداز با تحسین زمزمه کرد: ((آفرین...))
آخرین زنگ اخطار به صدا در آمد و همه در هیجان انتظار یک نمایش خوب، از رخت کن بیرون رفتند.
لحظه یی بعد، چراغهای سالن خاموش شد؛ چراغهای پائین پرده، حاشیه ای از نور سرخ بر پرده میتاباند و در لابلای پرده ها، در جایی که پرتوی از نور آن را روشن میکرد، تماشاچیان مرد چاق و سرحالی را دیدند که صورتش را دو تیغه تراشیده بود و لباس رسمی چرک و چروکی به تن داشت. این مرد کسی جز گئورکی بنگالسکی....، معروفترین مجری برنامه در مسکو نبود.
بنگالسکی که لبخند کودکانه ی معروفش را به لب داشت، گفت: ((و اینک، خانمها، آقایان... شما شاهد...)) در اینجا لحظه ای مکث کرد و لحنش را کاملا تغییر داد و گفت ((می بینم که بعد از تنفس، تعداد تماشاچیها بیشتر شده، مثل اینکه نصف مسکو امشب اینجا جمع اند. دیروز یکی از دوستانم را دیدم و گفتم: چرا نیامدی برنامه ی ما را ببینی، دیشب نصف مسکو آنجا بود و او جواب داد: خوب من در آن نصف دیگر زندگی میکنم.)) بنگالسکی مکثی کرد؛ منتظر خنده ی حضار بود ولی خنده ای شنیده نشد. ((بله، داشتم میگفتم که شاهد نمایش هنرمند بسیار معروفی از خارج خواهید بود؛ موسیو ولند و نمایشی از جادوی سیاه. البته، همه میدانیم که)) - بنگالسکی با اطمینان خاطر میخندید - ((واقعا چنین چیزی وجود ندارد. همه اش خرافات است. شاید باید گفت استاد ولند، استاد سابق جادوی سیاه هستند و همانطور که خواهید دید، در جالبترین بخش برنامه شان، رمز و راز تکنیک سحر و جادو را افشا خواهند کرد. و حالا، خانمها و آقایان، چون هیچکدام بیش از این نمیتوانیم منتظر بمانیم... این شما و این... موسیو ولند!))

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#42 | Posted: 28 Oct 2013 14:54




بنگالسکی که سهم حقیر خود را ادا کرده بود، کف دستهایش را به هم کوبید و آنرا به علامت خوشامد به طرف شکافی در پرده بالا برد و پرده با خش خش ملایمی بالا رفت.
تماشاچیان به مجرّد دیدن استاد جادوی سیاه، همراه با دستیاری بلند قد و گربه ای که بر پاهای عقبش جست میزد، بسیار مشعوف شدند.
ولند به آرامی گفت: ((صندلی دسته دار((و فورا از هوا، یک صندلی بر صحنه ظاهر شد. استاد جادوی سیاه نشست و از دلقک پیچازی پوشی که ظاهراً اسمی سوای کرووپف هم داشت، پرسید: ((بگو ببینم، فاگت عزیز، آیا فکر میکنی مردم مسکو خیلی تغییر کرده اند؟))
استاد با سر به جمعیت اشاره کرد ولی آنها هنوز از حیرت ظهور صندلی از هوا، ساکت و بی صدا بودند.
فاگت - کرووپف - با صدایی آهسته گفت: ((قربان، گمانم تغییر کرده باشند.))
((حق با تو است... مسکوییها تغییر زیادی کرده اند... منظورم تغییر ظاهری است... خود شهر هم تغییر کرده... نه تنها لباسها عوض شده، بلکه حالا این چیزها را هم دارند... اسمش چیست، قطار، ترموا!))
فاگت با احترام اضافه کرد: ((اتوبوس.))
تماشاچیان با دقت به این گفتگو گوش میدادند و آن را پیش درآمد یک سحر و جادو میدانستند. گوشه تالار پر بود از هنرپیشگان و دستیاران صحنه و در میانشان چهرهٔ خسته و رنگ باخته ی ریمسکی هم دیده میشد.
بر صورت بنگالسکی، که در گوشه ای از صحنه پنهان شده بود، علائم نگرانی دیده میشد، در حالیکه یکی از ابروهایش به طور نامحسوسی بالا پریده بود، از مکثی در گفتگوی روی صحنه برای گفتن این نکته استفاده کرد:
((هنرمند مدعو خارجی ما بی تردید از پیشرفتهای تکنولوژیک مسکو خوشحال شده... )) با گفتن این حرفها، لبخندی نثار لژ نشیننان و حضار ردیفهای اول کرد.
ولند و فاگت و گربه هر سه به مجری برنامه رو کردند.
استاد از فاگت پرسید: ((من گفتم خوشحالم؟))
فاگت جواب داد: ((قربان، اصلا چنین چیزی نگفتید.))
((پس این مردک چه میگفت؟))
((او دروغ میگفت.)) ((دلقک پیچازی پوش این جمله را آنقدر بلند گفت که همهٔ تئاتر آن را شنیدند و آنگاه به بنگالسکی رو کرد و گفت: ((شنیدی؟ تو دروغگو هستی.))
بنگالسکی که از عصبانیت چشمهایش داشت از حدقه در میآمد، سعی کرد چیزی بگوید که شلیک خنده ای از تالار بلند شد.
((طبعا علاقه چندانی به اتوبوس و تلفن و امثالهم ندارم...))
فاگت اضافه کرد: ((یعنی به دستگاهها.))
((دقیقا، خیلی متشکرم.)) استاد با صدایی بم صحبت میکرد و کلمات را هجا به هجا بر زبان میآورد: ((علاقه من به مساله بسیار مهمتری است؛ آیا مسکوییها تغییر درونی هم کرده اند یا نه؟))
((قربان، جدا که سوالی است اساسی.))
در دو جناح، نگاهها ردو بدل میشد و شانهها بالا میافتاد؛ بنگالسکی کبود میشد و ریمسکی سفید. استاد که حالت نگرانی عمومی را دریافته بود، یکباره گفت: ((فاگت عزیز، به اندازی کافی حرف زدیم. تماشاچیان خسته شده اند. به عنوان پیش در آمد، یک چیز ساده ای نشانمان بده.))
در سالن خش خشی بلند شد که از فراغت خاطر حکایت میکرد. فاگت و گربه به دو طرف مخالف چراغهای زیر پرده رفتند. فاگت با انگشتانش بشکنی زد و فریاد کشید: ((سه، چهار!)) و یک دسته ورق را از هوا قاپید و آن را بر زد و یک تیغ به طرف گربه انداخت و او هم کارتها را گرفت و به همین شکل پسشان فرستد. قوس براق کارتها پیچی خورد و فاگت دهانش را مثل یک پرنده ی کوچک باز کرد و تمام دسته ورق را فرو بلعید. گربه تعظیمی کرد و شلیک کف زدنها به هوا رفت.
از دو جناح، فریاد مشتاقان شنیده میشد: ((آفرین! آفرین!))
فاگت به صندلیهای لژ اشاره کرد و گفت: ((خانمها، آقایان، دستهٔ ورق الان در ردیف هفتم، در کیف جیبی رفیق پارچوسکی(Parchevsky) است، بین یک اسکناسسه روبلی و برگه ی احضاریه ی دادگاه که بر اساس آن رفیق را به جرم عدم پرداخت نفقه ی زن سابقش به دادگاه فرا خوانده اند.))
دوباره در سالن خش خشی بلند شد، مردم نیم خیز شده بودند و بالاخره مردی که واقعا پرچوسکی نام داشت، در حالیکه از خجالت کبود شده بود، از جا برخاست و دستهٔ ورق را از کیفش بیرون آورد و چون نمیدانست با آنها چه باید بکند، در هوا تکانشان داد.
فاگت فریاد زد: ((به عنوان یادگاری نگهشان دارید، به آن احتیاج خواهید داشت. مگر دیشب سر شام نمیگفتید که اگر پوکر نبود، زندگی مفت هم نمیارزید.))
از بالکن فریادی شنیده شد: ((این یک حقه ی قدیمی است. مردی که در لژ نشسته همدست آنها است.))
فاگت که به بالکن نگاه میکرد فریادی از سر خشم کشید: ((اینطور فکر میکنی؟ پس تو هم همدست هستی، چون یک دسته ورق هم در جیب تو است.))
کسانی که در لژ نشسته بودند، سرهاشان را به عقب برگرداندند. مرد خجالت زده بالکن در جیبش بسته ای پول پیدا کرده بود که با یک نوار بانکی بسته بندی شده بود و روی نوار نوشته شده بود: ((یک هزار روبل)). اطرافیان دورش جمع شدند؛ با انگشتهایش با نوار ور میرفت تا ببیند اسکناسها واقعی است یا صرفاً کاغذی است که برای نمایش چاپ کرده اند.
صدای ذوق زده ای از بالکن شنیده شد: ((خدای من. اسکناسها واقعی است!))

مرد چاق و چله ای از لژ، با لحن گدائی گفت: ((اگر باز هم از آن دسته ورقها داری، یک دفعه هم با من بازی کن.))
فاگت جواب داد:Avee Paisir)) )به فرانسه یعنی با کمال میل(.ولی چرا بازی را به شما منحصر کنم. همه در بازی شرکت کنید. لطفا همه به بالا نگاه کنید. یک، )) هفت تیری در دستش ظاهر شد: ((دو، )) هفت تیر رو به هوا بود: ((سه. )) برقی زد و صدایی بلند شد و یک دفعه آبشاری از کاغذ سفید از زیر گنبد فراز سالن فرو ریختن گرفت.
کاغذها چرخ میخورد و برخی در بالکن فرود میآمد و بعضی در نزدیکی محل ارکستر یا بر صحنه به زمین مینشست. چند لحظه بعد، رگبار اسکناس به لژ رسید و تماشاچیان شروع به برداشتن آن کردند.
صدها دست به هوا رفته بود، چون تماشاچیان پولها را در مقابل نور صحنه گرفته بودند و میدیدند که همهٔ علائم مشخصهٔ اسکناس اصیل را دارد. بوی اسکناسها جای شکر باقی نمیگذشت. همان بوی خوش و منحصر به فرد اسکناس نو بود. همهٔ تئاتر را اول ذوق و بعد حیرت فرا گرفت. از تمام سالن، در میان نفسهای عمیق و خندههای پر شور، کلمه ((پول، پول!)) شنیده میشد. یکی از تماشاچیان چهار چنگولی شده بود و در میان ردیف و زیر صندلیها میگشت. چند نفر دیگر بر صندلیهاشان ایستاده بودند تا اسکناسهایی را که میپیچید و میچرخید و فرو میافتاد در هوا بقاپند.
کم کم حالتی از گیجی در چهرهٔ افراد پلیس دیده میشد؛ هنرمندانی که در پشت صحنه بودند آشکارا به طرف جناحهای سالن فشار میاوردند. از ردیفهای میانی صدایی شنیده شد: ((ولش کن، من اول گرفتمش. مال من است!)) و سپس صدایی دیگر: ((اینقدر هل نده وگرنه سر و صورتت را له و لورده میکنم!)) صدای خفه ی سقوط چیزی بلند شد. کلاه آهنی پلیس در ردیفهای میانی دیده میشد و یکی از تماشاچیان را بیرون بردند. موج هیجان بالا گرفت و داشت از کنترل خارج میشد که فاگت با شلیکی هوایی، باران اسکناس را متوقف کرد.
دو مرد جوان، که عمدا لبخند میزدند، از جا برخاستند و به طرف بار حرکت کردند. زنگ بلندی به صدا در آمد. تماشاچیان از شدت هیجان میخکوب شده بودند و بنگالسکی، که میکوشید وضع را اداره کند، تکانی خورد و روی صحنه ظاهر شد. میخواست با هر جان کندنی شده بر خودش مسلّط بماند و به عادت معمول، ادای شستن دستهایش را در آورد و به بلندترین صدا گفت:
((خانمها، آقایان، ما شاهد تجربه ای در به اصطلاح هیپنوتیزم عمومی بودیم. صرفاً یک تجربهٔ علمی بود که بهتر از هر چیز نشان میداد سحر و جادو چیزی مافوق طبیعی نیست. از استاد ولند میخواهیم که راز این آزمایش را افشا کند. خانمها، آقایان، اکنون میبینید که آن به اصطلاح اسکناسها به همان صورتی که ظاهر شدند ناپدید خواهند شد.))
شروع به دست زدن کرد، ولی تنها ماند. در چهره اش لبخندی حاکی از اطمینان ظاهر شد ولی حالت چشمهایش از استرحام حکایت میکرد.
تماشاچیان از سخنرانی بنگالسکی خوششان نیامده بود. فاگت سکوت را شکست:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#43 | Posted: 28 Oct 2013 14:56




((و این، تجربه ای بود در به اصطلاح مزخرف بافی!)) و آنگاه با صدای زنگ داری که شبیه صدات بز بود، اعلام کرد: ((خانمها، آقایان، اسکناسها همه واقعی هستند.))
از ته بالکن، صدای بمی یکدفعه بلند شد: ((آفرین!))
فاگت به بنگالسکی اشاره کرد و گفت: ((این مرد کم کم دارد حوصلهام را سر میبرد. بیخود در کارهایی که به او مربوط نیست دخالت میکند و تمام برنامه را خراب میکند. چه کارش کنیم؟))
صدایی جدی گفت: ((سرش را ببر.))
((چی گفتید آقا؟)) فاگت فورا به این پیشنهاد وحشیانه جواب داد. ((سرش را ببریم؟ بد فکری نیست. بهیموت)) و رو به گربه کرد و فریاد زد: ((کارت را بکن!Eins, Zwel, Drei))
و آنگاه عجیبترین واقعه رخ داد. موهای گربه بر تنش سیخ شد و صدای ((میوی)) وحشتناکی از او در آمد. چمباتمه زد و سپس مانند ببری بر سینه بنگالسکی پرید و از آنجا به طرف سرش رفت. صدای وحشتناکی در آورد؛ چنگالش را در موهای چرب مجری برنامه فرو کرد و با جیغ وحشیانه ای، با دو چرخ، سر را یکسره از گردن جدا نمود.
دو هزار و پانصد نفر یکدفعه با هم فریاد زدند. از رگهای بریده شدهٔ گردن، خون فوارهٔ میزد و پیراهن و فرک مرد را خیس میکرد. بدن بی سر پاهایش را احمقانه تکانی داد و بر زمین نشست. جیغهای عصبی از سرتاسر سالن به گوش میرسید. گربه سر را به فاگت داد و او آن را از مو بلند کرد و به تماشاچیان نشانش داد. سر با درماندگی ناله کرد: ((دکتر بیاورید!))
فاگت با لحنی دهید آمیز به سر گریان گفت: ((باز هم مزخرف میگویی یا نه؟))
سر قدقدی کرد: ((قول میدهم دیگر نگویم.))
صدای زنی از یکی از لژهای مخصوص بر فراز قیل و قال جمعیت بلند شد که میگفت: ((ترا به خدا دیگر عذابش ندهید!)) و استاد به طرف صدا برگشت.
فاگت به تماشاچیان رو کرد و گفت: ((خوب خانمها، آقایان، موافقید ببخشیمش؟))
اول صدای جیغ چند زن از ردیفهای جلو بلند شد و به تدریج با صدای مردان هم آواز شدند که: ((بله، ببخشیدش، ببخشیدش.))
فاگت از پرفسور نقاب دار پرسید: ((قربان، شما چه میفرمائید؟))
استاد جادوی سیاه، با تامل جواب داد: ((خوب، اینها هم مثل همهٔ آدمهای دیگرند... از پول زیادی خوششان میآید، ولی خوب همیشه همینطور بودند... انسان عشق پول است، خواه پول از چرم باشد، خواه از کاغذ و خواه از برنز یا طلا. البته بی فکر هم هستند... ولی گاهی احساساتی هم میشوند... آدمهایی ساده اند، در واقع مرا یاد اسلاقشان میاندازند؛ با این تفاوت که البته مساله کمبود مسکن عصبی شان کرده،)) و سپس فریاد کشان فرمان داد: ((سرش را بگذارید سر جایش. ))
گربه با دقت هدف گرفت و سر را به طرف گردن پرتاب کرد و سر چنان دقیق بر جایش نشست که انگار هرگز از تن جدا نشده بود. عجیب تر از همه این بود که حتی علامت زخمی هم دیده نمیشد. گربه چنگالش را بر فرک و پیراهن کشید و لکّههای خون همگی ناپدید شد. فاگت بنگالسکی نشسته را بر پا ایستاند و مشتی پول در جیبش گذشت و او را به خارج صحنه برد و گفت: ((برو، بدو، بی تو خوشتر میگذارد!))
مجری برنامه مات و مبهوت بود و تلو تلو میخورد، به شیر آتش نشانی نرسیده بود که از حال رفت. با حالتی رقت انگیز فریاد میزد:
((سرم، سرم...))
ریمسکی از جمله ی کسانی بود که به قصد کمک جلو دویدند.مجری برنامه گریه می کردو چیزی را در هوا قاپ می زد و می گفت:" سرم را پس بدهید، سرم.......آپارتمانم مال شما،همه ی عکس هایم هم مال شما....فقط سرم را پس بدهید."
یکی از راهنماها دوید که دکتر بیاورد.سعی کردند بنگالسکی را بر کاناپه ای در رخت کنش بخوابانند،ولی مقاومت می کرد و وحشی شد.وقتی مجری برنامه ی بیچاره را از صحنه دور کردند، ریمسکی به سرعت به طرف صحنه برگشت؛معجزات تازه ای در جریان بود. همان وقت یا کمی زودتر بود که استاد جادوی سیاه و صندلی دسته دار رنگ و رو رفته اش یکسره از صحنه محو و ناپدید شدند. تماشاچیان که مجذوب حقه های فاگت بودند، حتی متوجه ناپدید شدن استاد هم نشدند.
فاگت بعد از آنکه مجری برنامه را از صحنه خارج کرد، به تماشاچیان رو کرد و گفت:"حالا که از شر این مزاحم وامانده خلاص شدیم، مغازه ای برای بانوان باز می کنیم."
در یک چشم به هم زدن ، نیمی از صحنه پر شد از قالی ها ی ایرانی، آیینه های قدی و یک ردیف ویترین های مختلف؛و تماشاچیان از دیدن اخرین مدل های پاریس در بعضی از ویترین ها حیرت کردند. در ویترین های دیگر، تعداد زیادی کلاه زنانه_برخی بی پر و بعضی پر دار _دیده می شد؛ همچنین صد ها جفت کفش بر صحنه بود. کفش های سیاه، کفش های سفید، کفش های زرد ، کفش های چرمی، کفش های ساتن ، کفش های سگک دار،کفش های جوهر نشان.در کنار کفش ها، شیشه های عطر، انبوهی کیف دستی از پوست گوزن و ساتن وابریشم وبالاخره، در کنار کیف ها،مشتی ماتیک دان مطلا دیده می شد.
دختر سرخ مویی در لباس تیره ی شب، یکدفعه از هوا بر صحنه ظاهر شد؛ زیبایی اش را تنها جا ی زخم غریبی بر گلویش خدشه دار می کرد،و از پشت ویترین ها، همان لبخند صاحب مغازه ها را بر لب داشت.
فاگت با نیشخندی جذاب، اعلام کرد مؤسسه لباس ها و کفش های کهنه ی بانوان را، مفت ومجانی، با لباسها و کفش های تازه ی پاریسی تعویض می کندو کیف های دستی،همراه با همه ی خرت وپرت هایشان هم جزء معامله هستند.
گربه مانند فروشنده ای که در را به روی مشتری باز می کند،دولا وراست می شد.
دختر روی صحنه با صدایی که کمی گرفته بود،مطالبی گفت که گرچه عجیب و غریب به نظر می آمد،ولی از چهره ی زنان تماشاچی در لژ می شد حدس زد که پیشنهاد هایش سخت وسوسه انگیز است:
"گرلن(Guerlain)،شانل(Chanel)، میتسوکو (Mitsouko)،نارسیس نوار(Narcisse Noir)،شانل نامبر فایو(Chanel Number Five)(اسامی برخی از معروف ترین سالن های مد پاریس)، لباس های شب، لباس های عصر...."
فاگت خم شد، گربه تعظیم کرد و دختر در ویترین ها را گشود.
فاگت فریاد زد:" بفرمایید، خواهش می کنم .خجالت نکشید!"
در تماشاچیان جنب وجوشی دیده می شد ،ولی کسی جرأت نمی کرد به صحنه قدم بگذارد.بالاخره خانومی مو خرمایی از ردیف دهم لژ برخاست در حالیکه بی تکلف می خندید،به طرف پله های کنارصحنه رفت.
فاگت فریاد زد:"آفرین!اولین مشتری رسید.بهیموت، برای خانوم یک صندلی بیار.مادام،اجازه می فرمایید از کفش ها شروع کنیم؟"
موخرمایی بر روی صندلی نشستو فاگت فورا انبوهی از کفش های مختلف جلو خانوم، روی قالی پخش کرد. کفش راستش را درآورد،کفش بنفش کم رنگی را به پا کرد،محض امتحان چند قدمی راه رفت و پاشنه های کفش را وارسی کرد.
با حالتی فکور پرسید :"بعدا پایم را نمی زند؟"

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#44 | Posted: 28 Oct 2013 14:56




فاگت که بهش برخورده بود، فریاد زد:"خانوم دست بردارید."و گربه هم میویی کرد که از آزردگی خاطرحکایت داشت.
مو خرمایی در حالی که لنگه ی دیگر کفش را به پا می کرد،با وقارت و متانت گفت: "موسیو،برشان می دارم."کفش های کهنه اش را به پشت پرده انداختندو دختر، همراه دختر سرخ مو و فاگت، که چند دست لباس شب را بر چوب رختی حمل می کرد،به پشت پرده رفتند.گربه مشغول کمک بود و برای تأثیر بیشتر،نوار متری به گردنش آویزان کرده بود.
لحظه ای بعد،مو خرمایی با لباس شب از پشت پرده بیرون آمدو آه از نهاده همه ی سالن برخاست.دختر شجاع که حالا خوشگلتر شده بود،رفت جلوی آیینه؛ شانه های برهنه اش را تکانی داد،و به موی خود دستی کشید وچرخی زد تا از پشت هم لباس را ببیند.
فاگت،در حالی که جعبه ی بازی حاوی یک شیشه عطر به دختر می داد، گفت:"مؤسسه استدعا دارد این را به عنوان یادگاری بپذیرید."
دختر با تفرعن گفت:"مرسی"و از پله ها پایین امد و به طرف لژ رفت. در راه،مردم از جایشان می پریدند و دستی به شیشه ی عطر می کشیدند.
سد شکست،زنان از همه سو به طرف صحنه هجوم می بردند. در میان همهمه ی صحبت ها وخنده هاو فریاد ها، صدای مردی شنیده شد:" بهت اجازه نمی دهم."و پشت بندش جیغ زنی بود که می گفت:"دستم را ول کن،قلدر حقیر کوته فکر." زن ها به پشت پرده نا پدید می شدندو لباس های کهنه شان را همان جا میگذاشتندو با لباس های نو برمی گشتند.یک ردیف زن بر چهار پایه هایی مطلا نشسته بودندو کفش های نو امتحان می کردند.فاگت دو زانو نشسته بودو پاشنه کشی به دست داشت و سخت مشغول بود، در حالیکه گربه زیر بار گران کیف و کفش دائم بین ویترین ها و چهارپایه ها تلو تلو می خوردو دختری که زخم سرخی برگردن داشت، این طرف و آن طرف می دویدو چنان گرم ماجرا شده بود که پس از مدتی، فقط به زبان فرانسه تکلم می کرد.عجیب این بود که همه ی زنان،حتی آ نها که کلمه ای فرانسه نمی دانستند، حرف های دختر را کاملا می فهمیدند.
در میان حیرت حضار،مرد تنهایی از صحنه بالا رفت. اعلام کرد که زنش سرما خورده،و تقاضا کرد چیزی بهش بدهندکه برای او به منزل ببرد. برای اثبات ادعای متاهل بودنش، می خواست گذرنامه اش را نشان بدهد.با شلیک خنده ای، از این شوهر با وجدان استقبال شد.فاگت اعلام کرد حتی بدون دیدن گذرنامه هم حرف های مرد را قبول داردو دو جف جوراب ابریشمین تحویلش داد.گربه هم به طور خود انگیخته یک جعبه کرم صورت بر جوراب ها افزود.
صف زنان خوشحال،پشت سرهم با لباس های شب و پیژامه هایی که با تصویر گلدوزی شده ی اژدهاو لباس های دست دوز،کلاه بر سر به طرف سالن می خرامید؛آنها که دیر جنبیده بودند،تازه داشتند به طرف صحنه می آمدند.
آنگاه فاگت اعلام کرد چون دیر وقت است، ظرف یک دقیقه مغازه تا فردا شب بسته خواهد شد.بلبشوی غریبی در صحنه ایجاد شد.زنان، بی آنکه امتحان کنند،هر کفشی که بدستشان می رسید، می قاپیدند. زنی پرید پشت پرده،لباس هایش را بیرون انداخت،اولین چیزی را که دم دست بود_یک لباس ابریشم که بو ته های عظیم گل تزئینش می کرد_ به تن کرد و یک لباس شب را هم قاپ زد و برای حسن ختام ، دو شیشه عطر برداشت.دقیقا یک دقیقه بعد، صدای شلیکی شنیده شد،آیینه ها ناپدید گشت،ویترین هاو چهار پایه ها آب شدو قالی ها و پرده ها به هوا رفت.آخرین چیزی که ناپدید شد، تل لباس های کهنه ی روی صحنه بود.صحنه دوباره عریان و خالی شد.
در این لحظه، شخصیت جدیدی به خیل بازیگران پیوست. صدای باریتون دلپذیرو از خود مطمئنی از لژ شماره ی دو شنیده شد:
"آقا،وقتش شده به تماشاچیان نشان بدهید که این حقه ها را چه طور سوار کردید؛مخصوصا حقه ی اسکناس را.در عین حال مایلیم مجری برنامه را دوباره در صحنه ببینیم.تماشاچیان نگران این قضیه هستند."
صدای باریتون به کسی جز مهمان برجسته ی شب،آرکادی آپولونیچ سمپلیارف(Arkady Apollonich sempleyarov )،رئیس کمیسیون آکوستیک تئاترهای مسکو تعلق نداشت.
در لژ آرکادی آپولونیچ دو خانوم همراهش بودند. یکی مسن بود ولباس های مد و گران قیمت به تن داشت و دیگری، زیبا و جوان بود و ساده تر لباس پوشیده بود. وقتی که بالاخره گزارش رسمی ماجرا را تنظیم کردند مسجل شد اولی همسر آرکادی آپولونیچ و دومی از خویشاوندان دور خانواده بوده ،و از اهالی شهر ساراتو(saratov) و از هنر پیشگان جوان و تازه کار به شمار می رفته و فعلا در آپارتمان سمپلیارف سکنی گزیده بود.
فاگت جواب داد:"خیلی معذرت می خواهم،متاسفم که چیزی برای نشان دادن نمانده،همه اش خیلی واضح است."
"می بخشید،ولی من موافق نیستم. توضیح لازم است،وگرنه نمایش درخشان شما تاثیر سوئی به جا خواهد گذاشت.تماشاچیان طالب توضیح اند."
معرکه گیری جسور سخن آرکادی را قطع کرد:"تماشاچیان، تا آنجا که من اطلاع دارم،اصلا چنین چیزی نمی خواهند. ولی اقای آرکادی آپولونیچ با در نظر گرفتن مقام منیع شما،و از آنجا که اصرار می کنید، گوشه ای از تکنیکهایمان را برایتان توضیح خواهم داد. برای این کار، اگر اجازه بفرمایید،اول یک برنامه ی کوچک دیگر اجرا می کنیم."
آرکادی آپولونیچ مشتاقانه گفت:"البته ، ولی باید رمز ان را هم نشان بدهید."
"بسیار خوب قربان، بسیار خوب.آرکادی آپولونیچ، ممکن است بپرسم دیشب کجا بودید؟"
با این سوال کاملا نا مربوط وبی موقع، در چهره ی آرکادی آپولونیچ تغییری کامل و سریع پدیدار شد.
زنش با تفرعن گفت:"دیشب آرکادی آپولونیچ در کمیسیون آکوستیک شرکت کرد و بی تردید این مسئله ربطی به سحر و جادو ندارد."
فاگت جواب داد:"خانوم عزیز ربط دارد. ولی شما طبعا از چگونگی ربطش بی اطلاعید. درباره ی جلسه اشتباه می کنید. وقتی که به محل جلسه رفت_جلسه ای که اصولا قرار نبود تشکیل شود_شوفرش رادم در کمیسیون آکوستیک مرخص کرد(سکوت بر تمامی تئاتر حکم فرما شد)و سوار اتوبوسی شد و برای دیدن خانوم هنر پیشه ای به نام میلیتسا آندریونا پوکوباتکو (Militsa Andreyevna Pokobatko) از گروه تئاتر محلی به خیابان یلو خوفسکایا(Ye lokhorskaya) رفت وحدود چهار ساعت در آپارتمان خانوم ماند."
صدای درد آلودی از میان سکوت سنگین سالن بلند شد:"آه!"
ناگهان شلیک خنده ی آرام و پر کینه ی عمه زاده ی جوان هم شروع شد.
با تعجب گفت:"البته!مدت ها است بهش مشکوکم. حالا می فهمم آن عوضی دست دهم چطور توانست نقش لوئیزا (Louisa) را بدست بیاورد!"و با یک حرکت سریع بازوانش،چتر کوتاه و کلفت بنفش کم رنگی را بر فرق آرکادی آپولونیچ کوبید.
فاگت بی حیا،که در واقع کسی جز کروویف نبود، فریاد زد:"خانوم ها،آقایان،این هم توضیحی که می خواستید؛همان توضیحی که آرکادی آپولونیچ برایش آن قدر سینه چاک می داد."
همسر با عصبانیت گفت:"بی حیای بی همه چیز،چطور جرأت میکنی آرکادی آپولونیچ را کتک بزنی؟"و آنگاه با تمامی وزن عظیمش،در لژ مخصوص به پا خاست
دختره جوان، بی اراده، شلیک خنده ی شیطانی دیگری سر داد.
با خنده گفت:"همان قدر حق دارم که تو حق داری!" و با خوردن ضربه ی دیگر چتر بر سر آرکادی آپولونیچ ،صدای خفه ای بلند شد.
مادام سمپلیارف با صدای وحشت زده فریاد زد:"پلیس! دستگیرش کنید!"
در اینجا گربه خود را به زیر نور افکن ها رساند و با صدایی انسانی گفت:"در این جا برنامه ی امشب ما تمام می شود!رهبر ارکستر،لطفا موسیقی پایان!"
رهبر ارکستر، که مبهوت مانده بود،بی آنکه درست بداند چه می کند،چوب دستش را تکانی دادو ارکستر به صدا در آمد ؛یا بهتر است بگوییم نواهای نامنظمی را به جای مارشی قالب زد که معمولا همراه اشعاری مستهجن ولی خنده دار اجرا می شد. البته طولی نکشید که نوای موسیقی در میان جنجالی که برخاست غرق شد.پلیس به طرف لژ مخصوص سمپلیارف دوید، تماشاچیان کنجکاو از در ودیوار بالا می رفتند که ماجرا را از نزدیک تماشا کنند؛جیغ های بنفش و خنده های شیطانی شنیده می شدو گاه طنین زرین سنج ارکستر صداها را در خود فرو می بلعید.
صحنه یکباره خالی شد.فاگت بد ذات وبهیموت، همان گربه ی بد طینت،به هوا رفتند و ناپدید شدند؛همان طور که قبلا استاد جادوی سیاه با صندلی دسته دار قدیمی اش نا پدید شده بود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#45 | Posted: 28 Oct 2013 15:03




فصل 13
قهرمان وارد می شود


پاهایش را از تخت بیرون انداخت و خیره شد.مردی در مهتابی ایستاده بود و به دقت داخل اتاق را برانداز می کرد.سی و هشت سالی داشت؛سبزه بود و صورتش را دو تیغه کرده بود؛دماغش نوک تیز بود و چشم ها یش دودو می زد و طره ای مو بر پیشانی اش خم شده بود.
مهمان مرموز چند لحظه ای گوش داد:وقتی از تنهایی ایوان اطمینان حاصل کرد،وارد اتاق شد.وقتی که مرد وارد شد،ایوان دید که لباس بیمارستان به تن دارد:پیژامه و دم پایی پوشیده بود و ردای قهوه ای تیره ای به دوش داشت.
مهمان به ایوان چشمکی زد،دسته کلیدی را در جیبش گذاشت وبا صدایی بسیار آهسته پرسید:"اجازه می فرمایید بنشینم؟"با شنیدن جواب مثبت، در صتدلی دسته داری فرو رفت.
ایوان به تبعیت از حرکت هشدار دهنده ی انگشت مهمان، آهسته صحبت کرد:"چطور وارد اینجا شدید؟مگر توری های پنجره قفل نیستتند؟"
مهمان سری تکان داد:"بله، توری ها قفل اند.پراسکوویا فیویورونا آدم بسیار عزیزی است، ولی متاسفانه بسیار فراموشکار است. حدود یک ماه پیش این دسته کلید را ازش کش رفتم و با این کلیدها می توانم به مهتابی بروم.مهتابی در طول تمام این طبقه ادامه دارد. به این خاطر، هر وقت بخواهم می توانم به دیدن همسایه ها بروم."
ایوان با علاقه پرسید:"اگر می شود به مهتابی رفت،پس فرار هم می شود کرد.نکند مهتابی آنقدر بلند است که نمی شود از آن پرید؟"
مهمان با قاطعیت جواب داد:"نه، من از اینجا نمی توانم در بروم.نه بخاطر آنکه مهتابی بلند است،بلکه بخاطر اینکه جایی ندارم بروم."بعد از مکثی،اضافه کرد:" به همین دلیل، همین جا هستیم."
ایوان که به چشم های نا آرام وقهوه ای مرد خیره شده بود تکرار کرد:"همین جا هستیم."
مهمان یکباره نگران شد:"خوب.... ببینم،مسلما شما که آدم خشنی نیستید؟می دانید،تحمل سر وصدا و خشونت و این جور چیزها را ندارم.مخصوصا از صدای فریاد مردم بدم می آید؛ مهم هم نیست که فریاد از سر درد باشد یا خشم یا هر نوع دیگرش.فقط به من اطمینان بدهید که خشن نیستید،خشن اید؟"
شاعر مردانه اعتراف کرد:"دیروز در رستورانی ، زدم توی پوز یکی."
مهمان به وضوح این کار را نپسندیده بود پرسید:" برای چه؟"
ایوان با شرمساری جواب داد:" متاسفانه باید بگویم که دلیلی نداشت."
مهمان سرزنش کنان گفت:"خجالت آور است،" و اضافه کرد:"تازه از اصطلاحی هم که به کار بردید اصلا خوشم نمی آ ید. زدم تو پوزش یعنی چه؟ مردم صورت دارند،نه پوزه.فکر می کنم منظورتان این بود که با مشتی به صورت کسی زدید........این کارها را نباید کرد."
بعد از این سرزنش ، مهمان پرسید:"چه کاره هستید؟"
ایوان با بی میلی اعتراف کرد:"شاعرم."
این حرف مرد را ناراحت کرد.با تعجب گفت:" این هم از بخت بد من است!"
ولی فورا از حرفش پشیمان شد وعذر خواست وپرسید :"اسمتان چیست؟"
"بزدومنی"
مرد چهره در هم کشید و گفت:" آه...."
ایوان با کنجکاوی پرسید:"چطور،مگر از شعرهای من خوشتان می آید؟"
"خیر،خوشم نمی آید."
"از آنها چیزی را خوانده اید؟"
مهمان با حالتی عصبی گفت:"هیچ کدام از اشعارتان را نخوانده ام."
"پس چرا آن حرف را زدید؟"
مهمان جواب داد:"چرا نباید بزنم؟بسیاری از اشهار دیگران را خوانده ام.گمان نمی کنم که معجزه ای شده باشدو اشعارشما چیز بهتری باشد؛ولی حسن نیت به خرج می دهم و از خودتان می پرسم:شعرتان خوب است؟"
ایوان با صداقت وجسارت گفت :"مزخرف است!"
مهمان لابه کنان گفت:"دیگر شعر نگویید!"
ایوان خیلی رسمی جواب داد :"قول می دهم که نگویم."
وقتی با فشردن دست یکدیگرقرارشان را قطعی می کردند،صدای پا و زمزمه ای از راهرو شنیده شد."
مرد زیر لب گفت:"هیس!"به سرعت پرید توی مهتابی و توری را پشت سرش بست.
پراسکوویا فیودورونا به داخل اتاق سرک کشید و حال ایوان را پرسیدو سؤال کرد که ترجیح می دهد در تاریکی بخوابد و یا زیر نور؟ایوان از او خواست که چراغ ها را روشن بگذارد و پراسکوویا فیودورونا شب بخیری گفت و رفت.وقتی دوباره سکوت شد،مهمان هم برگشت.
با زمزمه به ایوان گفت مریض تازه ای را در اتاق 119خوابانده اند.مرد چاقی است که صورتش بنفش رنگ است و دائم چیزی درباره ی دلار در هواکش بلغور می کند و قسم می خورد که نیروهای شیطانی بر منزلشان در خیابان سادووایا چیره شده اند.آنگاه مهمان که عضلات صورتش می پرید گفت:"هی به پوشکین فحش می دهدو فریاد می زند:"Encore،encore"(به فرانسه یعنی دوباره) کمی که آرام شد، بر صندلی نشست و گفت:"ولی بهتر است درباره ی او صحبت نکنیم." و دنباله ی گفتگوی قبلی را گرفت:"چطور از اینجا سر درآوردید؟"
ایوان که با افسردگی به زمین خیره شده بود،گفت :"به خاطر پونتیوس پیلاطس."
مهمان که احتیاط های قبلی اش را یکسر فراموش کرده بود،فریاد زد:"چی؟"ولی فورا دهانش را با دو دست گرفت:"عجب اتفاقی!لطفا در این مورد بیشتر توضیح بدهید."
ایوان نمی دانست چرا،اما می دید که می تواند به این غریبه اطمینان کند.اول با کمی خجالت و بعد با اطمینان خاطر بیشتر به شرح وقایع روز اخیر در پاتریارک پاندز پرداخت. مهمان با ایوان مثل عاقل ها رفتار می کرد،به داستان کمال علاقه را نشان می داد و با ادامه ی داستان،بیشتر به خلسه فرو می رفت.گهگاه صحبت ایوان را قطع می کرد و با تعجب می گفت:"بله،بله.ادامه بدهید.ولی ترا به خدا چیزی را از قلم نیندازید."
ایوان هم چیزی را از قلم نینداخت،چون نقل داستان به ترتیب آسان تر می شد و بالاخره به لحظه ای نزدیک شد که پونتیوس پیلاطس ردای سفیدی با حاشیه ی سرخ به رنگ خون بر دوش،از جایگاه بالا رفت. در آن لحظه مهمان دست هایش را مثل وقتی دعا می خوانند بر هم گذاشت و با خود زمزمه کرد :"آه حدس می زدم!همه اش را حدس می زدم!"
مهمان که به داستان وحشتناک مرگ برلیوز گوش می داد،متذکر نکته ی عجیبی شد و چشم هایش از کینه برقی زد:
"فقط از این متاسفم که چرا لاتونسکی (Latunsky) منتقد و مستیسلاو لاورویچ(Mstislav Lavrovich)شارلاتان جای بر لیوز نبودند."وبا آرامش و حالتی خلسه وار گفت :"ادامه بدهید!"
مهمان از داستان پول بلیط دادن گربه و راننده ی زن قطار بسیار خوشش آمد؛ایوان که موفقیت در داستان سرایی به وجدش آورده بود،قوز کرد، این طرف وآن طرف جست، و مثل گربه که سبیلش را با یک سکه ش ده کوپکی می تاباند سبیل تاباند. به اینجا که رسید،مهمان از بس سعی کرده بود بلند نخندد، نزدیک بود از حال برود."و اینطور شد که"_وقتی ایوان وقایع گریبایدوف را شرح داد،افسرده شد_"از اینجا سر در آوردم
مهمان دستی بر سبیل همدردی بر شانه ی شاعر بیچاره گذاشت و گفت:"شاعر بدبخت!ولی دوست عزیز،گناهش بر گردن خودتان است.نبایست با او چنین بی پروا و بی نزاکت رفتار می کردید.حالا دارید تاوانش را پس می دهید. باید تازه خوشحال باشید که نسبتا قسر در رفتید."
ایوان که از هیجان مشت هایش را گره کرده بود گفت:"ولی این مردک واقعا کی بود؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#46 | Posted: 28 Oct 2013 15:11




مهمان به ایوان خیره شد و با طرح سؤالی جوابش را داد:"عصبانی که نمی شوید؟می دانید،ما این جا آدم های نا متعادلی هستیم
....شما که تقاضای دیدن دکتر یا تزریق آمپول نمی کنید یا از این قبیل ناراحتی ها؟"
ایوان با تعجب گفت:"نه، نه.بگو ببینم او کیست؟"
مهمان جواب داد:"بسیار خوب."و آنگاه با لحنی جدی،به آرامی گفت:"شما دیروز در پاتریارک پاندز با ابلیس ملاقات کردید."
ایوان،همانطور که قول داده بود،خشونتی نشان نداد ولی به شدت می لرزید:"ممکن نیست.او وجود خارجی ندارد."
"دست بردار،شما یکی دیگر نباید این حرف رابزنید.شما ظاهرا از اولین کسانی بودید که از او صدمه دیدید.ببینیدچطور گوشه ی یک کلینیک روانی افتاده اید و باز هم معتقدید که وجود خارجی ندارد.خیلی عجیب است."
ایوان قدرت تکلم را از دست داده بود.
مهمان ادامه داد:"به محض آنکه قیافه اش را شرح دادید،حدس زدم که دیروز با چه کسی صحبت می کردید.باید اذغام کنم که از برلیوز در حیرتم...شما البته خامید،"مهمان دوباره از عبارتی که به کار برده بود عذر خواست:"ولی او،تا آنجا که من شنیده ام،آدم چیز خوانده ای بود.اولین حرف های این پروفسور با شما همه ی تردیدهایم را بر طرف کرد.دوست عزیز،او را که نمی شود عوضی گرفت...مرا دوباره می بخشید،ولی اگر اشتباه نکنم، شما آدم جاهلی هستید."
ایوان جدید موافقت کرد:"بله هستم."
"خوب ببینید،حتی صورتی که برایم توصیف کردید،چشم هایی که رنگ های مختلف داشت،ابروها،معذرت می خواهم،ولی شما اپرای فاوست(Faust؛فاوست نام تراژدی معروف گوته است.شارل گونو(Gounod)اپرایی بر این اساس تنظیم کرد؛ساختمان مرشد و مارگاریتا شباهت فراوانی به ساختمان فاوست گوته دارد ومنتقدین متعددی در این باب تحقیق و اظهار نظر کرده اند.)را دیده اید؟"
ایوان شرمزده،توجیهی کرد.
"بفرما،تعجب آور هم نیست.ولی همان طور که گفتم از برلیوز در حیرتم.او نه تنها آدم چیز خوانده ای است بلکه خیلی هم حقه باز است.البته در دفاع از او باید این نکته را بگویم که ولند حتی می توند آدم های خیلی با هوش تر از برلیوز را هم گمراه کند."
ایوان فریاد زد:"چی؟"
"یواش!"
ایوان دستش را توی هوا چرخاند،بر پیشانی کوبید و با صدایی دورگه گفت:«حالا متوجه می شوم.بر کارت ویزیتش حرف (دبلیو) دیده می شد.چه حماقتی کردم.»چند لحظه ای گیج و مات ماند و به ماه خیره شد که از مقابل توری به آرامی می گذشت و آنگاه گفت:«یعنی می گویید پونتیوس پیلاطیس را هم واقعاً می شناخته؟یعنی آنوقت هم زنده بوده؟تازه به من می گویند دیوانه.»این را گفت و با عصبانیت به در اشاره کرد.
لبخند تلخی بر لبان مهمان خشک شده بود.
«باید واقعیات را پذیرفت،»مهمان صورتش را به طرف ماه چرخاند که به سرعت از میان ابری عبور می کرد:«من و تو هر دو دیوانه هستیم و انکارش هم نمی شود کرد.او با ضربه ای که به تو زده دیوانه ات کرده،البته از روحیه ی تو هم انتظاری بیش لز لین نمی شود داشت.به هر حال،آنچه شرح دادی به راستی اتفاق افتاده.ولی این واقعه آنقدر عجیب که حتی استراوینسکی این روانشناس نابغه،هم حرفت را طبعاً باور نمی کند.معاینت کرده؟(ایوان سری تکان داد)مردی که با تو صحبت کرد،پونتیوس پیلاطس را واقعاً دیده و با کانت واقعاً صبحانه خورده و حالا هم تصمیم گرفته سری به مسکو بزند.»
ایوان قدیمی سرش را بلند کرد؛آتشش کمی فروکش کرده بود ولی هنوز خاموش نشده بود و با دودلی گفت:«خدا می داند که چه صدمه هایی خواهند زد.بهتر نیست یک جوری سعی کنیم دستگیرش کنیم.»
مهمان با نیشخندی گفت:«تو سعی خودت را کردی و دیدی از کجا سر درآوردی.من یکی هم این کار را به دیگران توصیه نمی کنم.تردیدی نداشته باش که البته صدمات بیشتری خواهند زد.از این عصبانی ام که چرا تو ملاقاتش کردی و نه من.گرچه من پاک سوخته ام و حالا دیگر خاکستری بیش نیستم،ولی قسم می خرم که حاضرم در ازای ملاقات او،کلیدهای پراسکوویا فیودورونا را بدهم.من تنها همین کلیدها را دارم.آدم بی چیزی هستم.»
«چرا اینقدر دوست داری او را ببینی؟»
مهمان بعد از مکثی طولانی و پر از غم بالاخره گفت:«می دانی،خیلی عجیب است،ولیبمن هم به همان دلیل اینجا ههستم؛یعنی به خاطر پونتیوس پیلاطس.»مهمان با نگرانی یه اطراف نظری انداخت و ادامه داد:«حقیقت اینست که یک سال پیش،رمانی درباره ی پونتیوس پیلاطس نوشتم.»
شاعر با علاقه ی فر اوان پرسید:«مگر نویسنذه هستی؟»
مهمان چهره در هم کشید،ایوان را با مشت تهدید کرد وگفت:«من یک مرشدم.»
قیافه اش جدی شد و از جیب ردایش کلاه چرب و چیل سیاهی بیرون کشید که بر آن حرف"میم"با ابریشم زرد،قلاب دوزی شده بود.کلاه را به سر گذشت و برای اثبات مرشدی اش،اول نیم رخ و سپس تمام رخش را به ایوان نشان داد.و آنگاه به طور مرموزی اضافه کرد:«او با دستهای خودش این را برایم دوخته.»
«اسمت چیست؟»
مهمان عجیب،با نفرتی عمیق جواب داد:«دیگر اسمی ندارم.اسمم را هم مثل زندگی رها کرده ام.حرفش را هم نزن.»
ایوان،با احتیاط پرسید:«اقلاً چیزی درباره ی رمانت برایم بگو.»
مهمان آغاز صحبت کرد:«حالا که مایلید،باید بگویم که زندگی ام چندان معمولی نبوده.»
تاریخ خوانده بود،و ظاهرا دو سال پیش ،در یکی از موزه های مسکو کار می کرد؛مترجم هم بود.
ایوان پرسید:«از کدام زبان ترجمه می کنید؟»
مهمان جواب داد:«به غیر از زبان خودمان.پنج زبان می دانم؛انگلیسی،فرانسه،آلمان ی،لاتین و یونانی.کمی هم ایتالیایی بلدم.»
ایوان از غبطه سوتی زد:«اوه!»
تاریخدان تنها زندگی می کرد،خویشاوندی نداشت و تقریباً هیج کس را در مسکو نمی شناخت.ناگهان یک روز جایزه ای برد به مبلغ صدهزار روبل.
مهمان که کلاه سیاهش را کماکان به سر داشت،زیر لب گفت:«تصورش را می کنی که چقدر تعجب کردم وقتی بالاخره بلیط بخت آزمایی را در لابلای سبد رختهای چرک پیدا کردم و دیدم که شماره ی بلیط درست همان شماره ای است که در روزنامه چاپ شده.و توضیح داد:«بلیط را موزه به من داده بود.»
مهمان مرموز ایوان،بعد از آنکه صدهزار روبلش را برده بود،چند کتاب خریده بود،از اتاقش در خیابان میاس تینتسکا نقل مکان کرده بود...
غرغر کنان گفت:«چه هلفدانی کثیفی!»
... و دو اتاق در زیرزمین خانه ی کوچک باغچه داری،نزدیکهای خیابان آربات اجاره کرده بود. کارش را در هم موزه ول کرد و شروع کرد به نوشتن رمانی دربارۀ پونتیوس پلاطیس .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#47 | Posted: 28 Oct 2013 15:16




راوی که چشمهایش برق میزد آهسته گفت : " آه که چه دورۀ ماهی بود! یک آپارتمان نقلی مستقل با راهرو و دستشوئی و آب لوله کشی ." و با غرور افزود: " پنجره های کوچکی هم داشت که مشرف بود به راه باریکۀ توی باغچه. چند قدم آنطرف تر , نزدیک در باغچه , یک گل یاس بود و یک درخت زیرفون و یک درخت افرا . وای بر من ! در زمستان به ندرت کسی در باغچه دیده میشد; و صدای خردشدن برفها هرگز به گوشم نمیرسید . در بخاری کوچکم هم همیشه آتشی میسوخت. ولی ناگهان بهار آمد و از لابلای پنجره های گل آلودم , اولین شاخه های عریان و اولین جوانه های برگ درختان را دیدم . بهار گذشته اتفاقی افتاد که به مراتب شیرین تر بود از بردن صد هزار روبل که باید قبول کرد پول واقعاً هنگفتی است. "
ایوان که با دقت گوش میداد موافقت کرد : " بله واقعاً ! "
" پنجره را باز کرده بودم و در اتاق دوم , که خیلی کوچک بود , نشسته بودم . "
مهمان با ایما و اشاره , اندازه هائی را نشان میداد . " اینطوری . کاناپه ایتجا بود , کاناپۀ دیگری در کنار دیوار , چراغ قشنگی روی میز میان دو کاناپه , یک قفسۀ کتاب نزدیک پنجره و یک میز تحریر اینجا . البته اتاق اصلی خیلی بزرگتر بود – چهارده متر مربع – کتاب , باز هم کتاب و یک بخاری . خیلی جای خوبی بود . چقدر لاله ها خوشبو بود . از خستگی گیج شده بودم. و به آخرهای کتاب پیلاطیس رسیده بودم ..."
ایوان با تعجب گفت : " ردای سفید , حاشیۀ سرخ , این احساس را خوب میفهمم . "
"دقیقاً ! پیلاطیس با سرعت به پایان نزدیک میشد و حتی میدانستم که آخرین کلمات رمان چه باید باشد – پنجمین حاکم یهودا , پونتیوس پیلاطیس سلحشور . طبعاً گاهی میرفتم قدم میزدم . صد هزار روبل پول زیادی است و یک کت و شلوار شیک هک داشت . گاهی هم برای ناهار به رستوران میرفتیم . آن روزها یک رستوران خوب در خیابان آربات بود ; نمیدانم هنوز هست یا نه ."
در اینجا چشمهایش گشادتر شد و در حالیکه چیزی زیر لب میگفت , به ماه خیره شده بود : " زن چند تا از این گلهای زرد بد ترکیب دستش بود . اسمشان را نمیدانم , ولی همیشه اولین گل بهارند. گلها بر متن سیاهی لباسش بیشتر به چشم می زد; گل زرد داشت. رنگ زشتی است. از خیابان تورسکایا(Tvreskaya) به داخل یک کوچه فرعی پیچید و به پشت سر نگاه کرد . خیابان تورسکایا را که بلدی ؟ قسم میخورم حداقل هزار نفر توی کوچه بودند , ولی او بجز من کسی را ندید . رنج از چهره اش میبارید و تنهائی عجیب چشمهایش بیشتر از زیبائیش مجذوبم کرد. به دنبال علامت رنگ زرد , من هم وارد کوچۀ فرعی شدم و به دنبالش رفتم . از کوچۀ غمزده و پر پیچ و خمی گذشتیم , بی آنکه کلمه ای رد و بدل کنیم ; او از یک طرف کوچه و من از طرف دیگر. جز ما کسی در کوچه نبو , در عذاب بودم . احساس میکردم باید به او چیزی بگویم و میترسیدم مبادا نتوانم کلمه ای بر زبان بیاورم و آنوقت ناپدید شود و دیگر هرگز نبینمش ; شاید باورتان نشود; ولی زن همان وقت رو به من کرد و گفت :
- از گلهای من خوشتان می آید ؟
" صدایش را دقیقاً به خاطر دارم . کم و بیش آهسته بود , ولی حالت داشت , شاید فکر کنید که بی ربط میگویم ولی حس مسکردم صدا به دیوار زرد کثیف آنطرف خیابان میخورد و منعکس میشود. فوراً به آنطرف کوچه رفتم و به نزدیکش که رسیدم گفتم :
- نخیر
" با تعجب نگاهم میکرد و ناگهان , بی هیچ نشانه و امارۀ قبلی , میدانستم که تمام عمر عاشق این زن بوده ام . عجیب نیست ؟ حتماً میگوئید دیوانه ام ."
ایوان با تعجب گفت : " اصلاً چنین چیزی نیست ," و اضافه کرد: " خواهش میکنم ادامه بدهید ."
مهمان ادامه داد : " بله , با تعجب نگاهم کرد و گفت :
- یعنی از هیچ گلی خوشتان نمی آید ؟
"احساس می کردم در لحن صحبتش کمی خصومت هست . در کنارش راه افتادم ; سعی کردم شانه به شانۀ او بروم و خودم هم متحیر شدم که اصلاً خجالت نمیکشم . گفتم :
- نه , از گل خوشم می آید , از این نوعش خوشم نمی آید.
- از چه گلی خوشتان می آید ؟
- -عاشق گل سرخم.
" فورا از اینکه این حرف را زدم پشیمان شدم , چون او لبخندی زد و گلهایش را انداخت توی جوی . من که کمی شرمزده شده بودم , گلها را برداشتم و به او دادم , ولی او با لبخندی آنها را پس زد و مجبور شدم خودم آنها را به دست بگیرم .
" مدتی در سکوت قدم زدیم , تا اینکه گلها را از دستم گرفت و کنار کوچه انداخت و دستش را که در دستکش سیاه بود در دستم گذاشت و باز قدم زدیم ."
ایوان گفت : " لطفاً ادامه بدهید ; خواهش میکنم چیزی را از قلم نیاندازید . "
مهمان گفت : " خوب, بعدش را که دیگر خودتان میتوانید حدس بزنید ."
با آستین دست راستش , اشکی را که ناگهان سرازیر شده بود , پاک کرده و ادامه داد: " عشق گریبان ما راگرفت , درست همانطوری که قاتلی یکدفعه از کوچه ای تاریک سر آدم هوار میشود . هر دو مان را تکان داد- همان تکان رعد و برق ; همان تکان برق تیغۀ چاقو . بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سالها پیش , حتی بی آنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بوده ایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی میکرده و من هم با ذآن دخترک ... اسمش چه بود ... زندگی میکردم . "
بزدومنی پرسید: " با کی زندگی میکردی ؟"
مهمان که بیهوده میکوشید با بشکن زدن نام دختر را به یاد آورد میگفت: " با... اه ... آن دخترک ... اسمش...
" آیا با او ازدواج کرده بودی ؟"
" بله, البته. به همین دلیل فراموش کردن اسمش واقعاً خجالت آور است و فکر کنم اسمش واریا (Varya) ... بود... نه , نه , خودش است . واریا . لباس راهراه میپوشید و در موزه کار میکرد . فایده ای ندارد. چیزی یادم نمی آید بگذریم . میگفت , آنروز به این دلیل گل زرد به دستش گرفته بود که من بتوانم پیدایش کنم و میگفت اگر این اتفاق نمی افتاد, خودش را میکشت, چون زندگی اش تهی شده بود.
" بله عشق هر دوی ما را با هم یکدفعه تکان داد. یک ساعت بعد , بی آنکه بفهمیم , به ساحل رودخانه زیر دیوار کرملین رسیده بودیم و من همانجا فهمیدم که عاشق یکدیگریم . چنان صحبت میکردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سالها همدیگر را می شناسیم . آفتاب ماه مه بر ما میتابید و زن معشوقۀ من شد. هر روز , سر ظهر , به دیدنم می آمد . از صبح زود انتظارش را میکشیدم .
از شدت انتظار خیالاتی میشدم و روی میز مرتب چیزهای مختلف می دیدم . بعد از ده دقیقه , کنار پنجرۀ کوچک مینشستم و منتظر شنیدن صدای در قدیمی باغچه میماندم . عجیب بود. پیش از ملاقاتمان , هرگز کسی به آن باغچه نیامده بود. حالا به نظرم میرسید که همۀ شهر در آن جمع شده اند. در ناله می کرد , قبلم تند میزد و آنطرف پنجره , بمحاذات سرم یک جفت پوتین گل آلود ظاهر میشد. چاقو تیز کن بود. در خانۀ ما چه کسی چاقو تیزکن میخواست؟ چه چیزی برای تیز کردن وجود داشت ؟ چاقوی چه کسی؟
" او فقط روزی یکبار از در باغچه وارد میشد , ولی هر روز صبح حداقل ده بار, قلبم از صداهای عوضی فرو میریخت ; ولی وقتی نوبت او میرسید و عقربه های ساعت ظهر را نشان میداد , قلبم تندتر میزد تا آنکه کفشهایش , با نوار چرم سیاه براق و سگک آهنین , تقریباً بی صدا , به محاذات پنجرۀ زیر زمین میرسید.
"گاهی محض شوخی , کنار پنجرۀ دوم می ایستاد و با پاشنۀ کفشش به شییشه میزد. در یک چشم به هم زدن , خودم را به پنجره میرساندم , ولی همیشه کفش و لباس ابریشم سیاهش که جلو نور را گرفته بود , ناپدید میشد و من هم میدویدم به طرف راهرو که در برایش بازکنم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#48 | Posted: 28 Oct 2013 15:18




" هیچ کس از رابطۀ ما خبر نداشت , این را قسم میخورم , با اینکه معمولاً رسم نبود که این نوع روابط را کاملاً پنهان کنند. شوهرش خبر نداشت , دوستانمان نمیدانستند . البته مستاجرین دیگر آن ساختمان قدیمی و فراموش شده با خبر بودند, چون میدیدند که هر روز زنی به سراغم میآید ; ولی اسمش را نمی دانستند. "
ایوان که عمیقاً تحت تاثیر این داستان عاشقانه قرار گرفته بود , پرسید: " اسمش چه بود؟ "
مهمان به صورتش حالتی داد که معنایش این بود که اسم را هرگز برای کسی فاش نخواهد کرد و به روایت خود ادامه داد.
مرشد و معشوقه اش چنان عاشق یکدیگر شدند که دیگر جدائی شان متصور نبود . ایوان به وضوح دو اتاق زیر زمین را می دید ; اتاقهائی که همیشه بخاطر سایۀ دیوار و گل لاله , تاریک روشن بود: مبلهای سرخ رنگ قدیمی , میز کار , ساعت روی میز که هر نیم ساعت زنگ می زد, و کتابها , کتابها , کتابهائی که از کف رنگ شدۀ اتاق تا سقف از دود سیاه شده روی هم چیده شده بود و یک بخاری دیواری.
ایوان متوجه شد که از همان روز اول رابطه , مردو معشوقه اش به این نتیجه رسیدند که دست سرنوشت آنها را در گوشۀ خیابان تورسکایا و آن کوچۀ فرعی با هم آشنا کرده و آنها تا باد برای یکدیگر آفریده شده اند.
ایوان شنید که این عشاق روزهاشان را چگونه میگذرانند . وقتی که زن از راه میرسید , اولین کارش این بود که پیش بندی ببندد و چراغ نفتی را روی یک میز چوبی در یک راهروی تنگ و شلوغ روشن کند , همان راهروئی که مریض بیچاره از شیر و دستشوئی اش با مباهات یاد کرده بود . ناهار را همانجا می پخت و سفره را روی میز بیضی شکلی در اتاق نشیمن پهن میکرد . وقتی طوفانهای ماه مه شدت میگرفت و آب با صدای فریاد به پنجره های تیره شان میکوفت و سیل خانه شان را تهدید میکرد, دو عاشق بخاری دیواری را روشن میکردند و در آن سیب زمینی تنوری میکردند.
سیب زمینی ها را که میبریدند , بخار بیرون میزد و پوست سیاه شده شان انگشتانشان را سیاه میکرد. در زیر زمین , خنده بود ; و بعد از باران , شاخه های شکسته و شکوفه های سفید درختان در باغ پراکنده می شد.
وقتی طوفانها را پشت سر می گذاشتند و تابستان فرا می رسید , گلدانها پر از گلهای سرخی می شد که هر دو سخت دوست می داشتند. مردی که خود را مرشد می خواند , با تب و تاب روی رمانش کار میکرد ; کتاب حتی زن ناشناس را مسحور کرده بود.
مهمانی که با مهتاب آمده بود , زیر لب به ایوان گفت : " گاهی واقعاً به کتاب حسودیم می شد. "
زن در حالیکه ناخنهای بلند و نوک تیزش را لا بلای موی سرش میکشید , متن کتاب را می خوان و دوبار میخواند و در عین حال همان کلاه سیاه را هم می دوخت. گاه در کنار قفسه های پائین کتاب چمباتمه می زد و گاهی هم در کنار بالاترین قفسه ها می ایستاد تا صدها عطف گرد گرفتۀ کتاب را تمیز کند . زن که شهرت را نزدیک میدید , مرد را به کار بیشتر تشویق میکرد و او را "مرشد" صدا میزد.
بی صبرانه منتظر آخرین کلمات راجع به پنجمین حاکم یهودا بود و با صدائی بلند , جملات محبوبش را از کتاب به آواز می خواند. و میگفت این رمان تمام زندگی من است.
در ماه اوت تمام شد و متن را به ماشین نویسی سپردند که از آن پنج نسخه ماشین کرد. بالاخره زمان آن فرا رسیده بود که از پناهگاه خروج کنند و به جهان خارج در آیند. مرشد زمزمه کرد:" وقتی رمان به دست وارد جهان شدم , زندگی ام تمام شد. " سرش را پائین انداخت و مدتها با کلاه سیاهش که "میم" زردرنگی روی آن قلاب دوزی شده بود ور رفت. داستانش را ادامه داد , ولی هر لحظه گسیخته تر میشد و تنها این نکته دستگیر ایوان شد که مهمان مصیبتها دیده است .
" اولین پروازم در جهان ادبیات بود و حالا که نابود شده ام و مضحکۀ عالم و آدم , فکرش لرزه بر اندامم می اندازد. " مرشد در حالیکه با وقار دستش را بالا میبرد ,زیر لب گفت : " خدایا , مرا چه تکانی داد!"
ایوان که میترسید که محل فیضان روحی مرشد شود , آهسته, به طوری که حرفش به سختی شنیده میشد , پرسید : " کی؟ "
" سردبیر , معلوم است , سردبیر . بله . کتاب مرا مبخواند. چنان نگاهم میکرد که انگار صورتم ورم کرده ; توی چشمهایم نگاه نمیکرد و گاه با دستپاچگی , نقلی میخندید. روی متن تایپ شده اینجا و آنجا خط و خطوطی کشیده بود و صفحات را دستمالی کرده بود. سوالهائی پرسید که به نظرم احمقانه می آمد. از موضوع رمان صحبتی نکرد , فقط پرسید کی هستم و از کجا آمده ام , آیا مدت زیادی است که مینویسم و چرا پیش از این اسمی از من نشنیده و بالاخره آخرین سوالی که پرسید به نظرم از همه احمقانه تر آمد. پرسید چه کسی مرا به این فکر انداخت دربارۀ چنین موضوع غریبی رمان بنویسم . بالاخره حوصله ام سر رفت و رک و راست ازش پرسیدم که آیا رمانم را چاپ خواهد کرد یا نه ؟
از این سوال دستپاچه شد . چیزی بلغور کرد و بالاخره گفت که صلاحیت اظهار نظر در این باره را ندارد و لازم است اعضای دیگر هیئت ویرایش , مخصوصاً لاتونسکی و آریمن (Ariman) منتقد و مستیسلاو لاورویچ نویسنده , متن را بخوانند. از من خواست دو هفته دیگر سری بزنم . همین کار را هم کردم و دختری مرا به حضور پذیرفت که از بس دروغ گفته بود چشمش چپ شده بود. "
ایوان دنیائی را که مهمان با آن تلخی و نفرت توصیف میکرد میشناخت و با لبخندی گفت :" اسمش لاپشینکواست . منشی سردبیر است . "
حرفش را قطع کرد . " شاید به هر حال , رمانم را که پاره پوره و پراز لکه های روغن شده بود پس داد . دختر که سعی میکرد نگاهم نکند , به اطلاعم رساند که هیئت سردبیری برای دو سال آینده به اندازه کافی مطلب دارد و باین ترتیب , مسآله چاپ رمان من , به قول خودش "منتفی " است . بعدش چه شد ؟ " مهمان که همچنان زمزمه میکرد , عرق را از پیشانی پاک کرد : " بله , آن لکه های سرخی که در سر تا سر اول پراکنده بود و چشمهای معشوقم , بله , آن چشمها را به یاد دارم . "
داستان هر لحظه مغشوش تر میشد و به اینجا و آنجا اشاراتی میشد که ادامه نمی یافت . از بارانی گفت که مورب میبارید و از فلاکت زندگی در زیر زمین و از نقل مکان کردن . با تاکید زمزمه میکرد که هرگز زنش را سرزنش نمی کند ; همان زنی که به مبارزه تشویقش کرده بود.
بعد از آن , تا آنجا که ایوان دستگیرش شد , اتفاق غیر مترقبۀ عجیبی افتاد . روزی روزنامه را باز کرد و مقاله ای از آریمن در آن دید که عنوانش این بود : " دشمن به پرواز در می آید ! " در مقاله منتقد به همه هشدار داده بود که او , یعنی قهرمان ما , سعی کرده است توجیه عیسی مسیح اش را به چاپ بزند.

فریاد زد : " یادم می آید ! ولی اسمت را فراموش کرده ام . "
مهمان جواب داد : " دوباره تکرار میکنم , دور اسمم را خط بکش , دیگر وجود ندارد . مهم نیست . یکی دو روز بعد , مقالۀ دیگری در یک روزنامۀ دیگر به قلم مستیسلاو لاورویچ چاپ شد و نویسنده پیشنهاد میکرد که باید به آن " پیلاطس زدگی " و " دین زدگی " که من سعی داشتم به چاپ بزنم ( و دوباره همان کلمۀ "زدن " لعنتی ) حمله کرد و آنهم حمله ای جانانه . من که هنوز از حریت کلمۀ تازۀ " پیلاطس زدگی " بیرون نیامده بودم , روزنامۀ سوم را باز کردم . دو مقاله در آن بود , یکی به قلم لاتونسکی و دومی را با دو حرف N.E امضا کرده بودند. باور کن مطالب آریمن و لاورویچ در مقایسه با مصالب مقالۀ لاتونسکی ملایم بود. در وصف مقاله همین بس که عنوانش " یک عضو مومن قدیمی حزب " بود . چنان مجذوب خواندن مقالۀ مربوط به خودم بودم که متوجه نشدم که او با چتری خیس و نسخۀ خیس همان روزنامه در مقابلم ایستاده است. از چشمهایش آتش بیرون میزد , دستهایش سرد و لرزان بود . اول دوید و بوسیدم و آنگاه با صدائی خفه , در حالیکه بر میز میکوبید , گفت که لاتونسکی را خواهد کشت . "
ایوان , خجالت زده , ناله ای کرد ولی چیزی نگفت .
مهمان ادامه داد : " روزهای اندوه بار پائیز فرا رسید . به نظر میرسید شکست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#49 | Posted: 28 Oct 2013 15:34




مفتضحانه ی رمانم بخشی از روحم را پژمرده کرده بود.در حقیقت دیگر کارینداشتم بکنم و فقط برای دیدین او زنده بودم.کم کم در من اتفاقی افتاد.خدا می داند چه بود؛حدش می زنم مدتها قبل استراوینسکی هم از این معما پرده برداشته باشد.از افسردگی رنج می بردم و احساس اضطراب عجیبی داشتم.در ضمن،مقالات هم متوقف نشد.اول فقط به آنها می خندیدم و بعد مرحله ی دوم،یعنی شگفت زدگی،شروع شد.به رغم لحن از خود مطمئن و تهدید آمیز مقالات ،در سطر سطرشان عدم اطمینان و ریا دیده می شد.احساس می کردم نویسندگان آن مقالات حرف دلشان رانزده اند و همین امر باعث خشمشان شده بود و هر چه بیشتر می خواندم،بر این اعتقاد استوارتر می شدم.و بالاخره مرحله ی سوم،یعنی ترس،شروع شد.سوءتفاهم نشود؛از مقاله ها نمی ترسیدم.از چیز دیگری می ترسیدم که هیچ ربطی با آن مقالات و رمان نداشتم.برای مثال،یکدفعه از تاریکی ترس برم داشت.به مرحله ی جنون نزدیک می شدم.مخصوصاً قبل از خواب،احساس می کردم اختاپوسی با چنگالهای سرد سنگینش،قلبم را می فشارد.با چراغ روشن می خوابیدم.
«او هم عوض شد.درباره ی اختاپوس چیزی بهش نگفتم،ولی می دید که حالم خوب نیست.وزنش کم شد؛رنگش پرید،دیگر نمی خندید و دائم از من می خواست که بخشی از رمان را چاپ کنم.می گفت باید همه چیز را فراموش کنم و له جنوب،به کنار دریای سیاه بروم و تتمه ی صد هزار روبل را خرج سفرم کنم.
«پافشاری می کرد و برای احتراز از بحث با او قول دادم که ترتیب سفر را بدهم.(اما ته دلم می دانستم کههرگز به کنار دریای سیاه نخواهم رفت)اما او می گفت که بلیط را خودش خواهد خرید.تمام پولم را که ده هزار روبلی می شد،در آوردم و تحویلش دادم.با تعجب گفت:
_چرا اینقدر؟
«گفتم که از دزد می ترسم و خواهش کردم تا زمان عزیمتم،پولها را پهلوی خودش نگه دارد.پولها را گرفت و توی کیفش گذاشت و مرا بوسید و گفت کاش می مرد و مرا در این حال تنها نمی گذاشت؛ولی عده ای منتظرش هستند و باید یرود و فردا دوباره به دیدنم می آید.از من خواست که نترسم.
«اواسط اکتبر بود و هوا گرگ و میش.او رفت.روی کاناپه خوابیدم،بی آنکه چراغ را روشن کنم.احساس کردم اختاپوسی آمده و فوراً از خواب پریدم.در تاریکی،
افتان و خیزان بالاخره چراغ را روشن کردم.ساعتم دو صبح بود.به خواب که می رفتکم،داشتم مریض می شدم،بیدار که شدم مریض بودم.یکدفعه احساس کردم ظلمت پاییزی می خواهد از درون پنجرا به اتاق سرازیر شود و اتاق را در خود غرق کند؛مانند مرکب سیاهی،مرا در خود فرو بلعید.اختیارم را از دست داده بودم.فریاد کشیدم.می خواستم به جایی بروم،حتی اگر منزل صاحب خانه ام باشد که در طبقه ی بالا بود.با خودم همانطور کلنجار می رفتم که با یک دیوانه؛فقط همین قدر رمق برایم مانده بود که بتوانم خودم را به بخاری دیواری برسانم و دوباره روشنش کنم. وقتی صدای ترق و تروق آتش بلند شد و در نتیجه ی جریان حرارت،درِ فلزی بخاری به صدا افتاد،کمی بهتر شدم.به راهرو دویدم،چراغ را روشن کردم،بطری شراب سفیدی پیدا کردم و لاجرعه از بطری سر کشیدم.ترس کمی فروکش کرد،آنقدر که دیر نمی خواستم به صاحب خانه ام پناه ببرم.حرارت آتش دست و صورتم را گرم کرد و با خود زمزمه کزدم:
_اتفاق وحشتناکی برایم افتاد...بیا،بیا،لطفاً بیا.
«ولی کسی نیامد.آتش در بخاری می غرید و باران بر پنجره ها شلاق می زد.نسخه های ماشین شدهو نسخه ی دستنویس رمانم را از کشوی میزم بیرون کشیدم و شروع کردم و شروع کردم به سوزاندنشان.کار بسیار سختی بود،چون کاغذی که با مرکب بر آن نوشته باشند،به آسانی نمی سوزد.دفترهای تایپ شده را تکه تکه کردم و در این کار،ناخنهایم همه شکست؛کاغذهای تکه تکه شده را لابلای هیزمهای سوزان می گذاشتم و ورقهای گُر گرفته را با سیخ به وسط آتش هل می دادم.گاه خاکستر آنقدر زیاد می شد که آتش را خاموش می کرد،ولی به هر جانکندنی بود،رمان را که تا
آخرین لحظه مقاومت می کرد کاملاً از بین بردم.کلمات آشنا در برابر چشمانم شعله می کشید،زردی آتش بی رحمانه به ورقه های کاغذ می زد،ولی هنوز می توانستم کلمات را از میان شعله ها بخوانم.کلمات تنها زمانی از بین می رفت که کاغذ یکسر سیاه می شد و آنوقت با سیخ ضربه ی وحشیانه ای بر آن وارد می کردم.
«صدای کسی آمد که به آرامی بر پنجره ناخن می کشید.قلبم از جا کنده سد و در حالیکه آخرین نسخه ی کتاب را به درون آتش می انداختم،از پله های آجری به سرعت از زیرزمین به طبقه ی بالا رفتم و درِ حیاط را باز کردم.نفس زنان به در رسیدم و به آرامی پرسیدم:
-کیست ؟
" و صدایی که صدای خودش بود جواب داد :
-منم ......
" یادم نیست کلید و زنجیر در را چطور باز کردم . تا از در آمد تو بغلم کرد؛ سر تا پا خیس بود , گونه هایش خیس بود , موهایش به هم چسبیده بود , می لرزید . تنها توانستم بگویم :
-واقعا تویی ؟
" وصدایم بند آمد و با هم به زیر زمین دویدیم . در راهرو پالتویش را در آورد و مستقیم به اتاق نشیمن رفتیم . در حالیکه نفس نفس می زد , آخرین بسته کاغذ را با دست لخت از اتش بیرون کشید . اتاق ناگهان پر دود شد . با پا شعله را خاموش کردم و او را بر کاناپه پهن شد و بی اختیار هق هق کنان می گریست .
" وقتی کمی ارام شد , گفتم :
-یکدفعه احساس کردم از آن رمان بدم می آید و ترس برم داشت . مریضم . حالم خیلی بد است .
" نشست و گفت :
-خدایا , چقدر مریضی ؟ چرا , چرا ؟ ولی من نجاتت می دهم کجات درد می کند ؟
" چشمهایش را می دیدم که از گریه و دود و باد کرده بود و حس می کردم دستهای سرش را بر پیشانی ام می کشد .
" زیر لب گفت :
-حالت را خوب می کنم .
" و سرش را در شانه ام فرو کرد :
-دوباره می نویسی . چرا , خدایا چرا نسخه ای از آن کتاب را پهلوی خودم نگه نداشتم .
" از عصبانیت دندان قروچه ای کرد و چیز نامفهومی گفت . آنگاه با لبهایی بسته , اوراق سوخته را جمع آوری و منظم کرد . بخشی از اواسط کتاب دوم بود . درست یادم نیست کدام بخش . با دقت کاغذ ها را جمع کرد , دسته شان کرد و نخی دورشان پیچید . حرکاتش همه نشان می داد که زنی است مصمم و کاملا مسلط بر خود . لیوان شرابی خواست و بعد از سرکشیدنش, به آرامی گفت :
-آدم تاوان دروغ گفتن را اینطور پس می دهد .
-بعد گفت :
-دیگر نمی خواهم دروغ بگویم . دلم می خواست امشب پهلوت بمانم , ولی اینجور دوست ندارم . نمی خواهم آخرین خاطره اش از من این باشد که نیمه شب ترکش کردم . او هرگز به من آزاری نرسانده , ناگهان احضارش کردند ؛ کارخانه ای آتش گرفته بود . ولی زود بر می گردد. فردا بهش می گویم , بهش می گویم که کس دیگری را دوست دارم و آن وقت می آیم و دیگر از پهلویت نمی روم . اگر نمی خواهی این کار را بکنم همین الان بگو .
" به او گفتم :

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#50 | Posted: 28 Oct 2013 15:35




-دختر بیچاره , دختر بیچاره , را ضی نیستم این کار را بکنی . زندگی با من مثل جهنم است و نمی خواهم تو هم اینجا مثل من نابود بشوی .
"چشمهایش ررا نزدیک چشهمایم آورد و پرسید :
-تنها دلیلت همین است ؟
-تنها دلیلم همین است .
"شدیدا هیجان زده شد ؛ بغلم کرد , گردنم را در اغوش گرفت و گفت :
-پس با تو می میرم . فردا صبح بر می گردم .
" آخرین خاطره ای که از او دارم , در پرتو راهرو منزلم بود و در آن نور , خم طره مویش را دیدم و کلاه بره اش را , چشمهای مصممش را , سایه تیره اش را بر آستانه در , و بسته ای که در کاغذ پیچیده بود .
-دلم می خواست تا دم در می آمدم , ولی مطمئن نیستم بتوانم تنها برگردم . می ترسم .
-نترس , فقط چند ساعت صبر کن . فردا صبح بر می گردم .
" اینها آخرین کلماتی بود که از او شنیدم . "
" هیس ! " بیمار یکباره صحبتش را قطع کرد و انگشتش را بالا برد . " شب مهتابی ناآرامی است . " در مهتابی نا پدید شد . ایوان صدای چرخی در راهرو شنید و ناله و فراید ضعیفی بلند شد .
وقتی آرامش دوباره برقرارشد , مهمان برگشت و خبر داد که بیماری در اتاق 120 یستری شده ؛ مردی است که دائم سرش را پس می خواهد . هر دو مکثی پر اضطراب کردند و پس از چندی , گفتگوی ناتمامشان را از سر گرفتند . مهمان تازه داشت دهانش را باز می کرد که صدایی در راهرو شنیده شد ؛ همانطور که خودش گفته بود , شب نا آرامی بود و مهمان در گوش ایوان چنان آهسته زمزمه می کرد که فقط شاعر حرفهایش را می شنید , آنهم البته به استثنای جمله اول .
" یک ربع بعد از آنکه ترکم کرد , کسی به پنجره ام زد ..... "
مرد آشکارا از آنچه در گوش ایوان نجوا می کرد هیجان زده شده بود . گهگاه درد صورتش را مچاله می کرد . چشمهایش از ترس و عصبانیت برق می زد . به ماه اشاره کرد که از مدتها پیش از مهتابی ناپدید شده بود . تنها بعد از آنکه تمام صداهای بیرون فروکش کرد , مهمان از ایوان فاصله گرفت و کمی بلندتر صحبت کرد :


" بله , شبی در اواسط ماه ژانویه , در حیاط کوچکم با همان پالتو ایستاده بودم که البته این بار دکمه نداشت و داشتم از سرما یخ می زم . دانه های برف بوته یاس پشت سر را می پوشاند و در مقابلم , پنجره های کم نوری , با پرده های کشیده دیده می شد . کناراولین پنجره زانو زدم و گوش دادم. در اتاقم گرامافون روشن بود و صدایش را می شنیدم, ولی چیزی نیم دیدم . بعد از مکث کوتاهی , از در حیاط خارج شدم و به خیابان رفتم . طوفان برفی در طول خیابان می غرید . سگی به پرو پایم پیچید و ترساندم و برای فرار از دستش , به آن طرف خیابان رفتم . سرما و ترس همراهان همیشگی من شده بودند و مستاصلم می کردند و ملجایی نداشتم و ساده ترین راه حل آن بود که نبش همان کوچه فرعی خودمان و خیابان اصلی , خودم را بیندازم زیر قطار . قطار را دیدم که از دور می آمد ؛ شبیه جعبه های نورانی یخ زده بود؛ صدای وحشتناک سایش چرخهای قطار بر خطوط یخ زده شنیده می شد . دوست عزیز , مضحک این بود که تمام ذرات وجودم را ترس فراگرفت . از قطار همانقدر می ترسیدم که از سگ . مطمئن باش توی این ساختمان حال من از همه بدتر است . "
ایوان با همدردی گفت : " ولی مگر نمی شد خبرش کرد ؟ به علاوه همه پولهایت هم پهلویش بود . همه پولها را هم نگه داشت ؟ "
" نگران نباش ؛ بله , پول را نگه داشت . ولی بی تردید متوجه حرفم نشده ای . شاید هم قدرت بیان سابقم را از دست داده ام . برایش زیاد غصه نمی خورم , چون دیگر برای من استفاده ای ندارد . چرا باید برایش نامه بنویسم ؟ نامه ای از " –مهمان غرق خیال به اسمان شب خیره شد و ادامه داد – " تیمارستان به دستش می رسد . آیا واقعا می شود از جایی مثل اینجا برای کسی نامه نوشت ؟ آنهم من , یک بیمار روانی ؟ چطور می توانم اینقدر ناراحتش کنم ؟ نه , این کار از من بر نمی آید ؟ "
ایوان تنها می توانست موافقت کند . سکوت شاعر همدردی و همدلی اش را با مهمان به فصاحت تمام بیان می کرد ؛ مهمانی که زیر بار خاطرات دردناکش کمر خم کرده بود و می گفت : " زن بیچاره .....فقط امیدوارم فراموشم کرده باشد ......"
ایوان محتاطانه گفت : " ولی شاید معالجه شدی ؟ "
مهمان با آرامش جواب داد : " درد من علاج پذیر نیست . البته استراوینسکی می گوید به زندگی طبیعی برم می گرداند . ولی حرفش را باور نمی کنم . آدم خوبی است و می خواهد با این حرفها تسکینم بدهد. البته منکر این نیست که الان حالم از قبل خیلی بهتر شده . خوب چه می گفتم ؟ بله یخبندان و قطار در حال حرکت .......می دانستم که اینجا کلینیک تازه ای باز شده و از تمام شهر پیاده گذشتم و خودم را به اینجا رساندم . کار احمفانه ای بود . اگر بخت یارم نبود , حتما از سرما سیاه می شدم . کامیونی کنار جاده خراب شده بود ؛ با راننده اش صحبت کردم . چهار کیلومتر خارج از محدوده شهر بود , دلش به حالم سوخت . قرار بود با ماشین بیاید اینجا؛ مرا هم همراهش آورد . انگشتان پای چپم یخ زده بود , ولی آنها خوبش کردند . الان چهار ماه هست که اینجا هستم .....می دانی , فکر هم نمی کنم جای چندان بدی باشد . اگر جای تو بودم , به خودم زیاد زحمت نمی دادم که برای اینده برنامه ریزی کنم . من مثلا آرزو داشتم دور دنیا سفر کنم . خوب , شاید در سرنوشتم نبود که به آرزویم برسم . تنها گوشه ناچیزی از دنیا را خواهم دید . البته فکر نمی کنم که اینجا بهترین گوشه دنیا باشد , ولی خوب , تکرار می کنم که چندان هم بد نیست . تابستان نزدیک است و آنطور که پراسکوویا فیودورونا می گوید , تمام مهتابی را پیچک می پوشاند . این دسته کلید دایره فعالیت مرا وسیع تر کرده . امشب مهتاب خواهد بود؛ به به ! ببین , ماه بیرون آمده . نشاط بخش است . به نیمه شب نزدیکیم.....دیگ وقت رفتن است . "
ایوان لابه کنان گفت :" لطفا به من بگو که بر سر یسوعا و پیلاطس چه آمد . خواهش می کنم . خیلی مایلم بدانم . "
" نه نمی توانم . " مهمان که درد صورتش را مچاله کرده بود , ادامه داد: " نمی توانم درباره رمانم فکرکنم و نلرزم. دوستت در پاتریاک پاندز از پس این کار بهتر بر می اید . از اینکه با من صحبت کردید متشکرم . خداحافظ . "
تا ایوان چشم بهم بزند , توری با صدای آرامی بسته شد و مهمان رفته بود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 5 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مرشد و مارگریتا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites