تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مرشد و مارگریتا

صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#81 | Posted: 14 Nov 2013 14:56




گربه جواب داد:«عزازيل، كمي رحم داشته باش و چنين فكر هايي را به ارباب من تلقين نكن.وگرنه هرشب مثل شبه مي آيم سراغت._همانطور كه ماه به سراغ مرشد مي آيد_و با علامتي نزد خود ميخوانمت.دوست داري؟»
ولند گفت:« خوب مارگريتا ، هر چي دلت ميخواهد بگو.»
چشم هاي مارگريتا برقي زد و لابه كنان به ولند گفت:
« آيا ميتوانم در گوشش حرف بزنم؟»
ولند سري تكان داد و مارگريتا به طرف گوش مرشد خم شد و چيزي در آن زمزمه كرد.مرشد بلند جواب داد:
«نه،ديگر دير شده از زندگي جز ديدن تو هيچ چيز نميخواهم اما حرفم را بشنو وتركم كن،وگرنه در كنار من نابود خواهي شد.»
مارگريتا جواب داد:« نه ، تركت نميكنم.» و به ولند رو كرد و گفت:«لطفا ما را به همان زيرزمينش در نزديكي آربات برگردانيد و چراغ را دوباره روشن كنيد و همه چيز را به حال اولش برگردانيد.»
مرشد خنديد و سر پريشان مارگريتا را در بغل گرفت و گفت:«فربان،به حرف هاي اين زن بدبخت گوش نكنيد!الان در آن زيرزمين كس ديگري زندگي ميكند و كسي هم نميتواند ساعت را به عقب برگرداند.»سرش را به شانه ي معشوقه اش گذاشت؛ معشوقه را به بغل گرفت و لند لند كرد:« عزيز بيچاره من.»
ولند گفت:« كه گفتي كسي نميتواند ساعت را به عقب برگرداند؟ حرفت درست است.ولي هميشه ميتوان سعي كرد.عزازيل!»
ناگهان مرد حيرت زده اي ، لباس زير به تن، از سقف فرو افتاد، كلاهي به سر داشت و چمداني در دستش بود.مرد از ترس ميلرزيد و تعظيم ميكرد.
عزازيل از مرد پرسيد:«اسم تو موگاريش است؟»
تازه وارد با ترس و لرز جواب داد:« آلويسيوس موگاريش.»
عزازيل پرسيد:« آيا تو همان كسي هستي كه پس از خواندن مقاله اي از لاتونسكي در باره ي اين مرد_به مرشد اشاره كرد_ به اتهام داشتن كتب ممنوعه عليه اش اعلام جرم كردي؟»
مرد كبود شد و اشك ندامت از سر و رويش جاري گشت.
عزازيل با ناله ي تو دماغي و با لحني كه گويا اسراري را هويدا ميكند گفت:« و تو اينكار را كردي چون ميخواستي آپارتمان اين مرد را صاحب شوي؟»
گربه از سر خشم هيس هيسي كرد و مارگريتا زوزه كشان گفت:« حالا يادت ميدهم كه چطور بايد به يك ساحره كلك زد!»
و ناخن هايش را در صورت آلويسيوس موگاريش فرو كرد.
زد و خورد سريعي صورت گرفت.
«بس كنيد.»مرشد با صداي رنج ديده اي فرياد ميزد:« مارگو،خجالت بكش!» گربه ناله كرد:« من اعتراض دارم!در اين كار هيچ جيز خجالت آور نيست!»
كروويف مارگريتا را كنار كشيد.
موگاريش كه خون از صورتش جاري بود فرياد زد:« من آنجا يك حمام كار گذاشتم...»دندانهايش به هم ميخورد، با ترس چيزي بلفور ميكرد:«يك دفعه هم آنجا را دوغاب زده ام.»
عزازيل به تاييد گفت:« چه كار خوبي كردي آنجا حمام گذاشتي.حالا ايشلن ميتوانند حمام هم بگيرند.»و آنگاه به موگاريش فرياد زد:« برو بيرون!»
مرد ناگهان واژگون شد و از پنجره باز اتاق خواب ولند به بيرون پرواز كرد.
مرشد كه چشمهايش داشت از حدقه در مي آمد به زمزمه گفت:« اين حتي از داستان ايوان هم بهتر است!»حيرت زده به اطراف نگاهي كرد و به گربه گفت:«ببخشيد،آا شما همان..»مكثي كرد ، مطمئن نبود كه چطور بايد با يك گربه صحبت كرد:«گربه اي هستيد كه سوار قطاربرقي شد؟»
گربه گفت:«بله،خودم هستم.»آنگاه بادي به غبغب انداخت و افزود:«لذت دارد وقتي كسي با گربه هم تا اين حد با ادب صحبت مي كند.مردم معمولا گربه ها را «ملوس»خطاب ميكنند.به گمان من اين يك بي احترامي نابخشودني است.»
مرشد با ترديد جواب داد:«گويا شما گربه گربه هم نيستيد...»آنگاه مرشد به واند رو كرد و به حالت تسليم گفت:«مي دانيد، مامورين بيمارستان حتما پيدايم خواهند كرد.»
كروويف با روحيه اطمينان بخشي گفت:«گطور ممكن است پيدايتان كنند؟»
مشتي كاغذ و كتاب در دستش ظاهر شد.«پرونده بيماري شما همين است؟»
«بله...»
كروويف پرونده را به ميان آتش انداخت و با رضايت خاطر گفت:«پرونده آدم كه نيست،خود آدم هم نيست مي شود.»
« و آيا اين دفترچه اجاره هاي صاحبخانه ات است؟»
«بله...»
«اسم اين مستاجر چه بود؟آلويسيوس موگاريش؟»كروويف بر كاغذ فوت كرد.
زد و خورد سریعی صوت گرفت .
"بس کنید ! " مرشد با صدای رنج دیده ای فریاد می زد : " مترگو , خجالت بکش ! "
گربه ناله کرد : " من اعتراض دارم ! در این کار هیچ چیز خجالت آور نیست ! "
کروویف مارگریتا را کنار کشید .
موگاریش که خون از صورتش جاری بود فریاد زد : " من آنجا یک حمام کار گذاشتم...." دندانهایش به هم می خورد , با ترس چیزی بلغور می کرد : " یک دفعه هم آنجا را دوغاب زده ام . "
عزازیل به تایید گفت : " چه کار خوبی کردی آنجا حمام گذاشتی . حالا ایشان می توانند حمام هم بگیرند . " و آنگاه به موگاریش فریاد زد : " برو بیرون ! "
مرد ناگهان واژگون شد و از پنجره باز اتاق خواب ولند به بیرون پواز کرد .
مرشد که چشمهایش داشت از حدقه در می امد به زمزمه گفت : " این حتی از داستان ایوان هم بهتر است !" حیرت زده به اطراف نگاهی کرد و به گربه گفت : " ببخشید , آیا شما همان ...." مکثی کرد , مطمئن نبود که چطور باید با یک گربه صحبت کرد : " گربه ای هستید که سوار قطار برقی شد ؟ "
گربه گفت : " بله , خودم هستم . " آنگاه بادی به غبغب انداخت و افوزد : " لذت دارد وقتی کسی با گربه هم تا این حد با ادب صجبت می کند . مردم معمولا گربه ها را "ملوس " خطاب می کنند . به گمان من این یک بی احترامی نابخشودنی است . "
مرشد با تردید جواب داد : " گویا شما گربه گربه هم نیستید ..." آنگه مرشد به ولند رو کرد با حالت تسلیم گفت : " می دانید, مامورین بیمارستان حتما پیدایم خواهند کرد . "
کروویف با روحیه اطمینان بخشی گفت : " چطور ممکن است پیدایتان کنند ؟ "
مشتی کتاب و کاغذ در دستش ظاهر شد . " پرونده بیماری شما همین است ؟ "
" بله .... "
کروویف پرونده را به میان آتش انداخت و با رضایت خاطر گفت : " پرونده آدم که نیست , خود آدم هم نیست می شود . "
" وآیا این دفترچه اجاره های صاحب خانه است ؟ "
" بله .... " " اسم ایم مستاجر چه بود ؟ آلویسیوس موگاریش ؟ " کروویف بر کاغذ فوت کرد : " اجی , مجی ! او هم رفت و اگر توجه بفرمایید , قبلا هم آنجا نبوده . اگر صاحبخانه تع
جب کرد, بهش بگویید که آلویسیوس موگاریش را در خواب دیده . کدام موگاریش ؟ من که اسمش را نشنیده ام !" با گفتن این عبارت آخر , دفترچه سرخ رنگ از میان دستهای کروویف دود شد و به هوا رفت . " برگشت روی میز کار صاحبخانه . "
مرشد , متحیر از کارآریی کروویف , گفت : " حق با شما بود که گفتید اگر پرونده کسی نیست شود خودش هم نیست می شود . من الان دیگر وجود خارجی ندارم , چون اوراق هویت ندارم . "
کروویف با تعجب گفت : " نه قربان , این هم یکی دیگر از خیالات شما بود . بفرمایید , این هم اوراق هویت شما !" اسنادی را به مرشد داد و آنگاه به مارگریتا چشمکی زد و گفت : " و این هم همه مایملک شما . مارگریتا نیکو لایونا . " کروویف یک نسخه کتاب , با کناره های سوخته , یک گل سرخ خشک شده , یک عکس و یک دفترچه پس انداز – و دفترچه پس انداز را با مراقبت ویژه ای در دست داشت - به مارگریتا داد و گفت : " مارگریتا نیکولایونا , این هم ده هزار روبلی که در حسابتان گذاشته بودید . ما به پول مردم دست نمی زنیم . "
گربه روی چمدانی بالا و پایین می جست تا نسخه های رمان بد اقبال را داخا آن خوب جا بدهد و گفت : " روی تخت مرده شور خانه چانه بیندازم اگر به پول کسی دست بزنم . "
" و این هم سند دیگری است که به شما تعلق دارد . "کروویف ورقه کاغذی را به مارگریتا داد . آنگاه به ولند رو کرد و با احرتام گفت :" قربان , همه اش همین بود . "
ولند از کره اش رو گرداند و گفت : " نخیر , همه اش این نیست . مادونا , مایلید با ملتمزینتان چه بکنیم ؟ من که به آنها احتیاجی ندارم . "
ناتاشا , سر تا پا عریان , از پنجره باز اتاق و داخل پرواز کرد و به مارگریتا گفت : " مارگریتا نیکو لایونا , امیدوارم خیلی خوشبخت باشید . " زن به طرف مرشد سری تکان داد و گفت : "می بینی , از همان اول خبر داشتم . "
گربه فیلسوفانه پوزه اش را تکان می داد و نکته ای بر سبیل تذکر گفت : " کلفتها و نوکرها از همه چیز خبر دارند . اگر فکر کنیم کورند اشتباه کرده ایم . "
مارگریتا پرسید : " ناتاشا چه میخواهی ؟ می خواهی برگردی منزل ؟ "
ناتاشا لابه کنان گفت : " مارگریتا نیکولایونای عزیز , " و به زانو افتاد , " از او بخواه , " ناتاشا به ولند شاره کرد , " که اجازه بدهد یک ساحره باقی بمانم . نمی خواهم به آن خانه بر گردم . دیشب در مجلس رقص , مسیو ژا ک به من پیشنهادی کرد . " ناتاشا نشتش را باز کرد و چند سکه طلا نشان داد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#82 | Posted: 14 Nov 2013 15:01




مارگریتا پرسان به ولند نگاهی کرد و او هم سری تکان داد . ناتاشا مارگریتا را به بغل گرفت , با صرو صدا بوسیدش و با فریاد طفر مندانه ای از پنجره به بیرون پرواز کرد .
بعد از ناتاشا , نیکولای ایوانوویچ ظاهر شد . دوباره به هیبت انسانی در آمده بود ولی به شدت عصبی و افسرده بود .
" این یکی از آن آددمهایی که با طیب خاطر مرخصشان می کنم . " ولند که با کراهت به نیکولای ایوانوویچ نگاه می کرد, ادامه داد : " آرزویم این است که دیگر قیافه اش را نبینم . "
نیکولای ایوانوویچ با اضطراب و در عین حال با سماجت عجیبی گفت : " هر کاری می کنید بکنید , ولی خواهش می کنم یم تصدیق به من بدهید که نشان بدهد من دیشب کجا بودم . "
گربه با تندی پرسید : " برای چه ؟ "
نیکولای ایوانوویچ با قاطعیت جواب داد : " برای آنکه آن را به زنم و به پلیس نشان دهم . "
گربه سگرمه هایش را در هم کشید و جواب داد : " " ما معمولا تصدیق صادر نمی کنیم , ولی در مورد تو استثنا قایل می شویم . "
تا نیکولای ایوانوویچ چشم به هم زد , هلای عریان پشت ماشین تحریری نشسته بود و گربه داشت چیزی را به او دیکته می کرد .
" گواهی می شود حامل نامه , نیکولای ایوانوویچ , شب مورد سوال را در مجلس رقص ابلیس گذرانده و در مقام یک خودرو به این مهمانی فراخوانده شده بود ...."
-هلا بعد از کلمه خودرو , داخل پرانتز , اضافه کرد : (خوک ) – "....امضا .....بهیموت . "
نیکولای ایوانوویچ به ناله گفت : " تاریخ نمی گذارید ؟ "
گربه که کاغذ را در دست تکان می داد , جواب داد : " ما معمولا تاریخ نمی گذاریم .اگر تاریخ بگذاریم , سند باطل می شود . " حیوان آنگاه مهری رو کرد و بر آن به سیاق معمول " ها " کرد و مهر " پرداخت شد " را بر کاغذ کوبید و سند را تحویل نیکولای ایوانوویچ داد . او نیز بی رد پا غیبش زد و جایش را به طور غیر مترقبه ای به مرد دیگر داد .
ولند که چیزی را سایبان چشمش در مقابل نور شمع کرده بود با حالت تنفر آمیزی گفت : "این دیگر کیست ؟ "
وارهنوخا سرش را پایین انداخت و آهی کشید و با صدایی ضعیف گفت : " مرا پس بفرستید . من خون آشام خوبی نیستم . من و هلا نزدیک بود ریمسکی را از ترس هلاک کنیم , ولی از من هرگز یک خون اشام درست و حسابی در نمی آید . من اصلا تشنه خون نیستم . خواهش می کنم ولم کنید . "
ولند با چهره ای در هم کشیده پرسید : " چی دارد بلغور می کند ؟ ریمسکی کیست ؟ این مزخرفات چیست که می گوید ؟ "
عزازیل گفت :" قربان , اصلا جای ناراحتی نیست . " و به واره نوخا رو کرد و گفت : "دیگر دیوانه بازی در نیاور و پشت تلفن دروغ نگو . فهمیدی ؟ دیگر از این کارها نمی کنی که ؟ "
واره نوخا , سرمست از خوشی , لبخندی زد و با لکنت زبان گفت : " شکر خدا ....منظورم این است که .....قربان .....به محض آنکه شامم را خوردم ..." دستش را روی قلبش فشار داد و نگران و مضطرب به عزازیل خیره شد .
"عیب ندارد بدو برو خانه ! "
عزازیل این را گفت و واره نوخا آب شد و غیبش زد .
ولند فرمان داد : " مرا با این دو نفر تنها بگذارید , " و به مرشد و مارگریتا اشاره کرد . فرمان ولند فورا اجرا شد . بعد از مکثی به مرشد گفت : " خوب , پس بر می گردید به زیر زمینتان , در نزدیکی اربابت . حالا چطور می توانید بنویسید ؟ از چه الهام می گیرید و رویاهاتان چیست ؟ "
مرشد جواب داد : " دیگر رویایی ندارم و منبع الهام من مرده است . بجز او به کسی علاقه ندارم " – دوباره دستش را بر سر مارگریتا گذاشت – " کار من تمام است . تنها آرزویم بازگشت به آن زیرزمین است . "
" پس رمانتان چی ؟ پیلاطس چه می شود ؟ "
مرشد جواب داد : " از آن نفرت دارم به خصوص بیش از حد عذاب کشیده ام . "
مارگریتا به استرحام گفت : " خواهش می کنم , اینطور صحبت نکن . چرا عذاب می دهی ؟ تو که می دانی من همه زندگی ام را فدای کار تو کرده ام ؛ " و به ولند رو کرد و ادامه داد : " قربان , به حرفهایش گوش ندهید . بیش از حد رنج دیده است . "
ولند پرسید : " ولی فکر نمی کنید مجبور شوید بخش هایی از آن را بازنویسی کنید ؟ یا شاید اگر از موضوع حاکم خسته شده اید , چرا دریاره موضوع دیگری نمی نویسید . مثلا درباره همین آلویسیوس ....."
مرشد لبخندی زد . لاپشنیکوف هرگز چنین چیزی را چاپ نخواهد کرد و من هم به هر حال , به موضوع علاقه ای ندارم . "
" خرج زندگیتان را از کجا تامین می کنید ؟ فقر ناراحتتان نخواهد کرد ؟ "
مرشد مارگریتا را به طرف خود کشید و گفت :" اصلا !" شانه های مارگریتا را به بغل گرفت و اضافه کرد :" وقتی سر عقل امد , ترکم خواهد کرد . "
ولند با دندانهای کلید شده گفت :" بعید می دانم . " و آنگاه ادامه داد : " پس خالق پوننتیوس پیلاطیس می خواهد به زیر زمینش برگردد و گرسنگی بکشد ؟ "
مارگریتا بازوانش را از بازوان مرشد جدا کرد و با شور فراوان گفت : " من هر چه از دستم بر می آمد کردم . وسوسه انگیزترین چیزها را در گوشش زمزمه کردم و باز هم زیر بار نرفت . "
ولند گفت : " می دانم در گوشش چه گفتید , ولی آن چیزی نیست که بیش از همه وسوسه اش می کند . حرفم را قبول کنید . " با خنده ای به مرشد رو کرد و گفت :" رمانتان برایتان شگفتی های فراوانی را به بار خواهد آورد . "
مرشد جواب داد : " چه چشم انداز تلخی ! "
ولند گفت : " نه , اتفاقا اصلا تلخ نیست . قول می دهم اتفاق بدی رخ ندهد . خوب , مارگریتا نیکولایونا , ترتیب همه چیز داده شده . چیز دیگری از من می خواهید ؟ "
" قربن دیگر چه می توانم بخواهم ؟ "
" پس این را هم به عنوان یادگار قبول کنید . " ولند این را گفت و از زیر متکایش نعل اسب طلای برلیان نشانی را بیرون کشید .
" نه , این را نمی توانم قبول کنم . مگر به اندازه کافی به من لطف نکرده اید ؟ "
ئلند با لبخندی پرسید : " با من بگو مگو می کنی ؟ "
چون لباس بلند مارگریتا جیب نداشت , نعل اسب را در یک دستمال پیچید و گره زد . ناگهان چیزی نگرانش کرد . از پنجره به بیرون و به ماه نگاهی انداخت و گفت : " یک چیز را نمی فهمم . هنوز به نظر نیمه شب می آید . مگر نباید صبح شده باشد ؟ "
ولند جواب داد :" آدم دوست دارد در چنین شب پر سروری , زمان را از حرکت باز دارد . خوب , موفق باشید . "
مارگریتا هر ردو دست را به شکل زمان دعا , به طرف ولند دراز کرد اما متوجه شذ که نمی تواند به او نزدیک تر شود .
" بدرود ! بدرود ! "
مارگریتا , ردای سیاهی بر تن و مرشد با لباس بیمارستان یاش به راهروی اپارتمان برلیوز قدم گذاشتند ؛ در آنجا پراغ روشن بود و ملتمزان ولند انتظارشان را می کشیدند . از راهرو که می گذشتند , هلا , به کمک گربه , چمدانی را که حاوی رمان و خرت و پرت های مارگریتا نیکولایونا بود , حمل می کرد .
در در اپارتمان , کروویف تعظیمی کرد و غیب شد , در حالی که دیگران آنها را تا پایین راه پله همراهی کردند . راه پله خالی بود . از پاگرد طبقه سوم که می گذ شتند , صدای تالاپ خفیفی شنیده شد . اما کسی به صدا توجهی نکرد . دم در جلوی راه پله شماره شش , عزازیل دود شد و به هوا رفت و به حیاط تاریک که وارد شدند , مردی پوتین به پا و کلاه لبه دار به سر دیدند که بر پله دم در خوابش برده بود و ماشین سیاه بزرگی را دیدند که تنها چراغهای کوچکش روشن بود . در جای راننده , طرح کلاغی دیده می شد .
مارگریتا داشت در زمین می نشست که ناگهان فریاد نومیدانه ای خفه ای زد : " خدایا نعل اسب را گم کرده ام . "
عزازیل گفت : " برو توی ماشین و منتظر من باش . می روم ته و توی قضیه را در می آورم و چند دقیقه دیگر بر می گردم . " عزازیل از در ورودی وارد ساختمان شد .
جریان از این قرار بود : کمی قبل از آنکه مارگریتا و مرشد و همراهانشان آپارتمان شماره 50 را ترک کنند , زن پر چین و چروکی با یک کیف و یک قوطی حلبی از آپارتمان شکاره 48 , که درست زیر آپارتمان شماره 50 بود , خارج شد . این زن آتوشکا بود . همان آتوشکایی که چهارشنبه گذشته , نزدیک در گردان , روغن گرم آفتابگردان را ریخته و فاجعه ای را که بر سر برلیوز آمد موجب شده بود .
هیچکس نمیدانست – و شاید هم هرگز نداند – که این زن در مسکو چه می کند و اموراتش را چگونه می گذراند . هر روز یا با قوطی حلبی یا با کیفش – و یا با هر دو – دیده می شد که گاه در روغن فروشی , زمانی در بازار , گاهی دم در ساختمان آپارتمان یا در راه پله ها و بیشتر اوقات در آشپزخانه آپارتمان شماره 48 –که محل زندگی اش بود – ول می گشت . شهرت داشت که هر جا می رود , جلودار فاجعه است و به " آتوشکای نکبتی " معروف بود .
آتوشکای نکبتی معمولا صبح زود از خواب بیدار می شد , ولی آن روز صبح چیزی باعث شده بود که به مراتب زودتر از سحر , یعنی اندکی بعد از نیمه شب , از خواب برخیزد . کلیدش در قفل چرخید , دماغش بیرون امد و بعد خود آتوشکا هم ظاهر شد و در را پشت سرش بست . می خواست پی کاری برود که ناگهان دری در پاگرد طبقه بالا به هم خورد , مردی دوان دوان از پله ها پایین آمد , با آتوشکا برخورد کرد و از پهلو چنان محکم به او زد که پشت سر اتوشکا به دیوار خورد.
توشکا که پشت سرش را می مالید , به ناله گفت : " با این عجله کدام گوری می رو ی؟ آن هم با زیر شلواری ؟ "
مرد که زیر شلواری و کلاهی پوشیده بود و چمدانی به دست داشت , با چشمهایی بسته و صدایی خواب آلود جواب داد : " حمام ...دوغاب ....کلی پول پایش دادم ...." و زد زیر گریه و لند لند کنان گفت :" از خانه بیرونم کردند ! "
مرد انگاه در رفت –نه به طرف پایین بلکه به طرف بالا , یعنی جایی که پای پوپلاسکی به پنجره گیر کرده و شیشه آن را شکسته بود . مرد با پا از پنجره به طرف حیاط بیرون رفت . آتوشکا سردردش را فراموش کرد . نفس عمیقی کشید و به سرعت به طرف پنجره شکسته رفت . بر کف پاگرد دراز کشید و سرش را از لای پنجره بیرون برد و انتظار داشت زیر نور چراغ حیاط , بقایای جسد مردی با چمدان ببیند . ولی بر کف حیاط مطلقا چیزی دیده نمی شد .
تا آنجا که دستگیر آتوشکا شد , این شبگرد عجیب مثل پرنده ای از ساختمان خارج شده و رد پایی نگذاشته بود . زن بر سینه صلیب کشید و با خود اندیشید : " باز هم همان آپارتمان شماره 50 است ! بی خود نیست که مردم می گویند جن زده است ..."

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#83 | Posted: 14 Nov 2013 15:04




این فکر هنوز از ذهن زن خارج نشده بود که در طبقه بالا به هم خورد و کس دیگری دوان دوان پایین آمد . آتوشکا خود را به دیوار چسباند و مرد ریشوی به ظاهر محترمی را دید که انکار صورتی مثل خوک داشت . این مرد نیز ساختمان را در طریق پنجره ترک کرد و به زمین نخورد .آتوشکا که دیگر کاملا علت بیرون آمدنش را فراموش کرده بود , در راه پله ماند , بر سینه صلیب کشید , ناله کرد و با خودش حرف زد . بعد از مدت کوتاهی , مرد سومی از آپارتمان بیرون آمد ؛ ریش نداشت , صورت گرد دوتیغه کرده ای داشت , پیراهنی پوشیده بود ؛ او هم به نوبه خود از پنجره خارج شد .
در مورد آتوشکا باید گفت که آدم کنجکاوی بود و لاجرم تصمیم گرفت در راه پله بماند و ببیند آیا شگفتی های دیگر ی رخ خواهد داد یا نه . در بالا دوباره باز شد و این بار جمعیتی از پله ها پایین می آمد ؛ این بار کسی نمی دوید بلکه همه مثل آدم های معمولی راه می رفتند . آتوشکا از پنجره به طرف در آپارتمان خودش دوید , در را به سرعت باز کرد , پشت در قایم شد و چشمهایش را که از تعجب داشت از حدقه در می امد , چسباند به درزی که خودش لای در باز گذاشته بود .
مرد عجیب به ظاهر بیماری , با ته ریش و رنگی پریده , کلاه سیاه بر سر , ربدشامبر بر تن , لنگ لنگان از پله ها پایین می آمد و زنی که , در تاریک به نظر آتوشکا لباس قزاقی سیاهی با تن داشت , با دقت زبر بغل مرد را گرفته بود . ولی دمپایی مستعمل بود و آنقدر نخ نما شده بود که انگار زن پارهنه راه می رفت . لباس زن منافی عفت بود .یک دمپایی داشت و بجز لباس بلند سیاهی که هنگام راه رفتن باد توی ان می افتاد , چیز دیگری به تن نداشت . " این آپارتمان شماره پنجاه 50 هم شورش را در آورده ! " اتوشکا از همان وقت در فکر پروراندن داستانی بود که فردا باید برای همسایه ها نقل می کرد .
بعد از آن خانم , دختر برهنه ای آمد که چمدانی به دست داشت و گربه سیاه عظیمش کمکش می کرد . آتوشکا چشمهایش را کمی مالید , با زحمت فراوان جلو خودش را گرفت و جیغ نزد . آرین نفر این دسته مردی خارجی بود , لنگ میزد , یک چشمش سفید سفید بود , کت نداشت , جلیقه سفیدلباس رسمی پوشیده و پاپیون زده بود . تمام دسته داشت به ردیف از جلوی آتوشکا می گذشت و از پله ها پایین می رفت که چیزی افتاد روی پاگرد و " تالاپ " خفه ای بلندشد .
وقتی صدای پا قطع شد , آتوشکا مثل ماری از در اپارتمانش بیرون خزید , قوطی حلبی اش را بر زمین گذاشت ع به شکم خوابید و با دستروی کف پاگرد می مالید و دنبال چیزی می گشت . ناگهان متوجه شد که چیز سنگینی , لای یک دستمال توی دستش قرار دارد . دستمال را باز کرد و جواهر را به چشمهایش که مثل چشمهای یک گرگ حریص برق می زد , نزدیک کرد ؛ چشمهایش نزدیک بود از حدقه در بیاید . طوفانی از افکار مختلف در ذهنش در گرفت .
" شتر دیدی ندیدی ! جواهر را ببرم پهلوی خواهر زاده ام ؟ می توام سنگ ها در بیاورم و یکی یکی بفروشمشان ...."
اتوشکا یافته اش را توی سینه اش قایم کرد ؛ قوطی حلبی اش را برداشت و از خیر انجام کاری که داشت گذشت و می خواست وارد آپارتمانش بشود که ناگهان با همان مرد بی کت و پیراهن سفید مواجه شد و مرد با صدای لطیفی به زمزمه گفت : " آن نعل اسبی را که لای دستمال غذا خوری پیچیده شده بود بده به من . "
" کدام دستمال غذا خوری ؟ کدام نعل ؟ " آتوشکا که با زبر دستی تمام دورغ می گفت ادامه داد : " من مه اصلا دستمال غذا خوری ندیده ام . چه ات شده ؟ نکند مستی ؟ "
مرد پیراهن سفید , بی آنکه کلمه دیگری بگوید , با انگشتانی به سردی و سختی میله های دستگیره اتوبوس , گردن آتوشکا را گرفت و چنان فشارش داد که هوایی به ریه اش وارد نمی شد . قوطی حلبی از دست زن به زمین افتاد . غریبه بی کت کخ مدتی جلوی نفس کشیدن اتوشکا را گرفته بود , بالاخره انشتانش را از روی گردن زن برداشت . آتوشکا نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و گفت :" آها , منظورت همان نعل اسب کوچولوست ..... خوب البته مگرمال شما است ؟ دور و برم را نگاه می کردم که دیدم لای دستمال افتاده روی زمین . مخصوصا برش داشتم , مبادا کس دیگری برش دارد و در برود ! "
غریبه که دوباره نعل اسب را در دست داشت به آتوشکا تعظیم و تکریم فراوان کرد و با اتوشکا دست داد و با لهجه خارجی غلیظی از او تشکر کرد .
" مادام , از صمیم قلب از شما سپاسگذارم . این نعل اسب به عنوان یادگار برای من ارزش زیادی دارد . اجازه بفرمایید, به خاطر زحمتی که متحمل شدید , دویست روبل خدمتتان تقدیم کنم . " با گفتن این حرف , مرد پول را از جیب جلیقه خارج کرد و به آتوشکا داد و زن تنها توانست به حیرت لبخندی بزند و با تعجب بگوید : " خیلی از شما متشکرم ! مرسی ! "
غریبه سخاوتمند با یک پرش از تمام پله های یک طبقه پایین پرید , اما بیش از آنکه کاملا از دیدرس دور شود , به طبقه بالا رو کرد و بی لهجه , خطاب به زن فریاد زد : " پیر سگ هاف هافو ! دفعه دیگر اگر چیزهای مردم را پیدا کردی , آنها را به جای آنکه توی سینه ات بگذاری , بده به پلیس . "
آتوشکا که وقایع و زنگ توی گوشش یکسره گیجش کرده بود , تا مدتی نوتانست کاری کند جز آنکه در راه پله ها بایستد و قد قد کند :" مرسی ! مرسی ! " و این کاررا تا مدتها بعد از نا پدید شدن غریبه ادامه داد .
عزازیل هدیه ولند را به مارگریتا پس داد و با او خداحافظی کرد و پرسید ایا صندلی اش راحت است یا نه . هلا مارگریتا را جانانه بوسید و گربه هم با محبت فراوان خود را به مارگریتا فشار داد . گروه مشایعین , در حالی که خود را با ناراحتی و سختی خم کرده بودند و به داخل ماشین سرک می کشیدند , برای مرشد و کلاغ دستی تکان دادند و ناگهان در هوا ناپدید شدند و دیگر زحمت بالا دادن از پله ها را به خود ندادند . کلاغ چراغ های جلوی ماشین را روشن کرد و از حیاط خارج شد و از جلوی مردی که دم در خوابش برده بود گذشت . بالاخره چراغهای ماشین سیاه بزرگ در میان چراغهای خیابان ساکت و خالی سادووایا گم و گور شد .
یک ساعت بعد مارگریتا در زیر زمین خانه کوچکی در یکی از کوچه های فرعی آبارت نشسته بود و به آرامی از هیجان و خوشحالی می گریست . در اتاق کار مرشد , همه چیز مثل قبل از آن روز وحشتناک پاییز سال قبل بود . روی میز را پارچه مخملی می پوشاند و گلدانی پر از زنبق وحشی و یک چراغ حباب دار قرار داشت . نسخه سوخته کتاب در کنار تل نسخ سالم آن جلوی مارگریتا بود . در خانه سکوت حکمفرما بود . در اتاق بغلی , مرشد بر کاناچه ای دراز کشیده بود .
مارگریتا نسخه کتاب را به همان به همان لطافتی که آدم گربه را نوازش می کند , صاف و مرتب می کرد و از هر زاویه وارسی اش می نمود و گاهی به صفحه عنوان و لحظه بعد به صفحه آخر کتاب نگاهی می انداخت . این اندیشه وحشتناک به ذهنش خطور کرد که مبادا پوشه طلسم باشد و ناگهان دود بشود و به هوا برود . ترسید که مبادا از خواب برخیزد و خود را ادر اتاق خواب منزلش بیابد و ناچار باشد آتش بخاری را هم بزند . اما این صرفا آخرین خیال وحشتناک او و انعکاس مشقتهای طولانی اش بود . هیچ چیز غیب نشد؛ ولند توانا واقعا توانا بود و مارگریتا می توانست با طیب خاطر نسخه کتاب را تورق کند ؛ اگر مایل بود , می توانست این کار را تا صبح سحر ادامه دهد ؛ می توانست به کتاب خیره شود ؛ آن را ببوسد و این کلمات را دوباره بخواند : " ظلمتی که از سوی دریای مدیترانه فرا می رسید , شهری را که پیلاطس از آن بی نهایت متنفر بود می پوشاند ....."


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#84 | Posted: 16 Nov 2013 18:28




چگونه حاکم سعی کرد یهودای اسخریوطی را نجات دهد

ظلمتی که از سوی دریای مدیترانه فرا می رسید , شهری را که پیلاطس از آن بی نهایت متنفر بود می پوشاند . پلهای معلقی که هیکل را به قلعه رعب آور آنطونیا وصل می کرد ناپدید گشت ؛ از اسمان ظلمت می بارید و خدایان بالدار فراز میدان اسب سواری را , برج کنگره دار هاسمون را , بازارها و کاروانسراها را , کوچه پس کوچه ها و استخرها را در سیاهی غرق می کرد .... اورشلیم , شهر بزرگ , طوری ناپدید شد که گویی هرچز نبوده است . ظلمت همه چیز را فروبلعید و همه زندگان اورشلیم و اطراف شهر را هراسان کرد . در آخرین ساعات چهاردهمین روز ماه نیسان , شهر را ابر غریبی که از جانب دریا می آمد پوشانده بود .
ابر شکمش را فراز تپه جلجتا خالی کرده بود و جلادان , شتابزده , کار قربانیان را یکسره کردند ؛ آنگاه ابر فراز هیکل اورشلیم آمده بود و بر گنبد چوا آبشاری فرو می ریخت و به سوی شهر تحتانی جاری می شد . از لابلای پنجره های گشوده داخل می گشت و مردم را از کوچه های پر چیچ و خم به درون منازل می راند . در آغاز ابر بارانش را نگه داشت و فقط رعد و برق تف می کرد , زبانه های آتش بخار سیاه را می شکافت و بر ستون های عظیم مطبق و درخشان هیکل نور می افشاند . اما رعد و برق لحظه ای بیش نمی پایید و هیکل دوباره در مغاک ظلمت فرو می رفت .

چندین بار از میان ظلمت قیرگون قد برافراشت و باز ناپدید شد و هر بار،ناپدید شدنش با غرش فاجعه ای همراه بود.
رعد و برقهای لرزان دیگری کاخ هیرودیس را که فراز تپه ی غربی و رو در روی هیکل بود،روشن می کرد؛با هر آذزخش،انگار مجسمه ای طلایی، بی چشم و خوف انگیز،به آسمان ظلمانی می جستند و دستهایشان را به طرف آسمان دراز می کردند.آنگاه آتش افلاک فرو مینشست و غرشی خدایان طلایی را در دل ابر محو می کرد.
ناگهان رگبار در گرفت و طوفان به گردبادی بدل شد.در همان محل،نزدیک نیمکت مرمرین باغ،یعنی در جایی که صبح آن روز حاکم با کاهن اعظم سخن گفته بود،رعد و برقی تنه ی سروی را چنان قطع کرد که انگار شاخه ای بیش نیست.گردباد بر گرده ی باغ می کوبید و همراه تگرگ و بخار آب،مهتابی زیر دالان را از غنچه های گل سرخ،برگ ماگنولیا و شاخه های کوچک و سنگریزهپر می کرد.
در لحظه ی شروع طوفان،تنها حاکم در مهتابی باقی مانده بود.
این بار حاکم در صندلی ننشسته بود بلکه بر تختی دراز کشیده بود و میز کوچکی ،پر از غذا و جام شراب ،در کنار تخت دیده می شد.در آنسوی میز کوچک،تخت دیگری قرار داشت.سگی کثیف ،به رنگ سرخ خونین،دم پای حاکم و لابلای خرده های جامی شکسته دراز کشیده بود.خدمتکاری که میز حاکم را چیده بود،چنان از حالت صورت حاکم وحشت کرده بود و چنان از نارضایتی مشهود حاکم می هراسید که بالاخره حاکم از دستش عصبانی شد و جام را بر فرش کاشیها شکست و گفت:«چرا موقع خدمت کردن در چشمهای من نگاه نمی کنی؟مگر چیزی دزدیده ای؟»
چهره ی سیاه آفریقایی خاکستری شد؛ترسی مرگبار در چشمهایش ظاهر گشت و چنان به لرزه افتاد که نزدیک بود جام دیگری بشکندکه حاکم با تکان دست،مرخصش کرد و برده دوان دوان دور شد و لکه ی خیس شراب ریخته را رها کرد.
گردباد که آغاز شد،آفریقایی خود را در انحنای پشت مجسمه ی سفید زن عریانی با سر خم شده پنهان کرد ؛هم می ترسید زود در مقابل حاکم ظاهر شور و هم هراس داشت کهحاکم فراخواندش و او صدای حاکم را نشنود.
حاکم در هوای نیمه تاریک طوفانی بر تخت لم داده بود،برای خود شراب می ریخت؛شراب را قطره قطره می مزید؛گاه دستش را دراز می کرد و تکه نانی برمی داشت و نان را خرد می کرد و تکه تکه در دهان می گذاشت.گهگاه لقمه ای صدف می خورد و قاچلیمویی را زیر دندان می گرفت و دوباره می نوشید.
اگر غرسش آب نمی بود.اگر غرش رعد و برقی که انگار می خواست سقف کاخ را سوراخ کند نمی بود،اگر صدای تند ریزش تگرگ بر پله های مهتابی نمی بود،شاید می شد پچپچ حاکم را شنید که با خود حرف می زد.و اگر رعد و برقهای متناوب با نور ثابتی درخشیدن می گرفت،نظاره گری شاید می دید کهاز چهره ی حاکم ،با چشمهایی که از می و بیخوابی باد کرده بود،بی صبری می بارید؛شاید نظاره گر می دید که نگاه حاکم تنها متوجه دو غنچه ی زرد گل رز نبود که در لکه خیس سرخ غرق می شد،بلکه حاکم پیوسته به باغ و به طرف گل و سنگی نگاه می کرد که زیر تازیانه ی آب بود؛شاید می دید که حاکم بی صبرانه انتظار کسی را می کشد.
مدتی گذشت و پرده ی آبی که پیش روی حاکم پدید آمده بود نازک تر شد.طوفان گرچه هنوز خشمگین بود،اما داشت فروکش می کرد.دیگر شاخه ی درختی نمی شکست و به زمین نمی افتاد.رعد و برق هر لحظه نادرتر می شد.ابری که فراز اورشلیم می غرید دیگر سفید و حاشیه ی بنفش نبود،بلکه همان رنگ خاکستری متعارف را داشت و در حکم عقبدار طوفانی بود که به طرف بحرالمیت حرکت می کرد.
دیری نپایید که می شد صدای ریزش باران را از صدای جریان آب در ناودانها و بر راهپله ای که حاکم از آن به طرف میدان پایین رفته و احکام را اعلام کرده بود،تمیز داد.سرانجام حتی صدای فوزان فواره نیز ،که تا آن لحظه در صداهای دیگر غرق شده بود،شنیده می شد.هوا روشن تر شد.در میان حجاب خاکستری رنگی که به سوی شرق می گریخت،روزنه های آبی رخ نمود.
آنگاه حاکم از دوردست،از آن سوی صدای ضعیف ریزش بارن،صدای خفه ی شیپور و سم ضربه های خیل اسبان را شنید.صداها حاکم را به جنب و جوشی انداخت و چهره اش را برافروخت.دسته ی سوار از تپه ی جلجتا بازمی گشت.از صداشان حدس می زد که در آن لحظه از میدان اسب دوانی می گذرند.حاکم بالاخره صدای پای و صدای کف چرمین کفش را بر سنگفرش پله هایی که به سرسرای جلومهتابی باغ می انجامید شنید؛همان صدایی که از مدتها پیش در انتظارش بود.حاکم گردن کشید و چشمهایش از انتظار می درخشید.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#85 | Posted: 16 Nov 2013 18:30




در میان دو شیر مرمرین، نخست سر باشلق پوش و آنگاه هیکل مردی ظاهر شد که خود را در ردای خیسی پوشانده بود. همان مردی بود که حاکم، پیش از اعلام احکام، در اتاق تاریک شدۀ کاخ، به زمزمه، با او گفتگو کرده بود؛ این مرد همان کسی بود که سر پایه ای نشسته بود و در حالی که لا ترکه ای بازی می کرد، جریان اعدام را تماشا کرده بود.
مرد باشلق پوش از روی آبهایی که اینجا و آنجا جمع شده بود گذشت، سرسرا را پشت سر گذاشت و کف کاشی کاری مهتابی را پیمود و دستش را بلند کرد و به صدای بلند مطبوعی گفت:
(( زنده باد حاکم!)) مهمان به زبان لاتین حرف می زد.
پیلاطیس با تعجب گفت: (( ای خدایان! یک کف دست جای خشک در تمام بدنتان پیدا نمی شود! چه طوفانی. لطفاً فوراً به اتاق من بروید و لباسهایتان را عوض کنید.))
مردباشلق پوش را عقب زد و کاملاً خیسش نمایان شد که مو های آن به پیشانی اش چسبیده بود. مرد با لبخند احترام آمیزی بر صورت دو تیغه کرده اش، پیشنهاد تغییر لباس را رد کرد و به حاکم اطمینان داد که اندکی باران به او صدمه ای نمی زند.
پیلاطیس جواب داد: ((گوش من به این حرفها بدهکار نیست!)) دستهایش را بهم زد و خدمتکار وحشتزده اش را فراخواند و فرمان داد که تغییر لباس به مهمان کمک کند و برایش کمی غذای گرم بیاورد.
مهمان حاکم وقت چندانی صرف خشک کردن مو و تغییر لباس و تغییر موزه و تر و تمیز کردن خود نکرد. و بعد از مدت کوتاهی با صندلیهای خشک، در ردای نظامی بنفش رنگی، با موهایی شانه کرده در مهتابی ظاهر شد.
در آن لحظه، آفتاب پیش از آنکه در مدیترانه غروب کند دوباره در اورشلیم رخ می نمود و آخرین پرتو های خود را بر شهر منفور پیلاطیس می تاباند و راه پله های مهتابی را طلایی می کرد. فواره دوباره با تمام قوا جستن می کرد؛ کبوتر ها بر لب مهتابی نشسته بودند و بغبغو می کردند و میان شاخه های شکستۀ کوچک بالا و پایین می جستند و بر سنگریزه ها نوک می زدند. لک سرخ را تمیزکردند، ته مانده ها را از روی میز برداشتند و دیس بخار کرده ای پر از گوشت را بر میز نهادند.
مهمان به میز نزدیک شد و گفت: (( گوش به فرمان حاکم هستم.))
پیلاطیس که به تخت دیگر اشاره میکرد، با محبت گفت: (( تا ننشینی و شراب نخوری، فرمانی در کار نخواهد بود.))
مرد بر تخت تکیه زد؛ خدمتکار شراب سرخ غلیظی را در جام مرد ریخت. خدمتکار دیگری با احتیاط از کنار شانۀ حاکم خم شد و جام حاکم را هم پر کرد و آنگاه حاکم، با یک حرکت دست،هر دو خدمتکار را مرخص نمود.
مهمان می خورد و می نوشید و حاکم شرابش را می مزید و از لابلای چشمان لنگش، مرد را برانداز می کرد. مردی بود میانسال با صورتی گرد و دلپذیر و تمیز و دماغی گوشت آلود. رنگ مویش تیره بود، ولی هرچه بیشتر خشک می شد، روشن تر می زد. قومیتش بسختی قابل تشخیص بود. قیافه اش در مجموع حالت یک آدم پاک طینت را داشت؛ البته چشمهایش کار را خراب می کرد؛ یا شاید دقیقتر این است که بگوییم نحوۀ نگاهش به طرف مقابل با حالت کلی قیافه اش تناقض داشت. مرد معمولاً چشمهای ریزش را در پشت پلکهای عجیب بلند_ و شاید حتی باد کرده_ پنهان می کرد. در این مواقع، در پس شکافهای میان پلکها چیزی جز اندکی حیله گری و حالت مردی با ذوق مزاح دیده نمی شد. اما گاه می شد که مردی که اکنون مهمان حاکم بود پلکهایش را از هم باز می کرد و به آدم خیره می شد و چشم می دوخت،انگار می خواست روی دماغ آدم نقطۀ نامعلومی را بکاود.البته این نوع نگاه لحظه ای بیش نمی پایید و بعد از آن دوباره پلکهایش فرو می افتاد و چشم دوباره تنگ می گردید و اندکی تیزهوشی مکارانه و نیت پاک از آن ساطع می شد.
مهمان جام دوم شراب را پذیرفت، با لذتی آشکار چند لقمه صدف را فرو بلعید، اندکی از سبزیهای پخته چشید و یک تکه گوشت به دهان گذاشت. وقتی سیر شد، به تحسین شراب پرداخت:
(( حاکم، شرابش عالی است! آیا از نوع فالرنی است؟))
حاکم با لحنی محبت آمیز جواب داد: (( چکوبا است. سی ساله است.))
مهمان دستش را روی قلبش گذاشت و تعارف غذای بیشتری را رد کرد و گفت که بقدر کفایت خورده است. پیلاطس جامش را دوباره پر کرد؛ مهمان هم به پیلاطس تأسی جست و جام خود را پر کرد و هردو اندکی از شراب خود را بر ظرف گوشت ریختند و حاکم جامش را بلند کرد و به صدایی بلند گفت: ((به سلامتی ما و به سلامتی تو ای سزار بزرگ، ای پدر روم، و ای بهترین و برجسته ترین انسان.))
هر دو شرابهاشان را تا دٌرد آن لاجرعه سر کشیدند و آفریقاییها غذاها را از روی میز جمع کردند و ظروف میوه و جامهای شراب را باقی گذاشتند. حاکم خدمتکاران را مرخص کرد و در تالار با مهمانش تنها ماند.
پیلاطس به آرامی صحبت را شروع کرد: ((خوب، از وضع شهر چه خبری برایم دارید؟)) بی اختیار نگاهش را به طرف پایین انداخت،جایی که آن سوی مهتابی و باغ، بامها و ستونها زیر پرتو زرین خورشید آفل برق می زد.
مهمان گفت: (( حاکم، به گمان من حالت شهر را اکنون می توان رضایت بخش خواند.))
(( آیا می توانم مطمئن باشم که فتنه ای رخ نخواهد داد؟
آرتانیوس (Arthanius)با نگاه اطمینان بخشی به حاکم نظر انداخت و گفت: (( در این دنیا، تنها می شود روی یک چیز حساب کرد و آن هم قدرت سزار کبیر است.))
(( خدایان عمرش را دراز کنند!))_ پیلاطس با حرارت فراوان صحبت می کرد_ (( و آرامشی ابدی ارزانی اش دارند!)) لحظه ای مکث کرد و سپس به حرفش ادامه داد: (( آیا به نظر شما اکنون می شود سپاهیان را از شهر خارج کرد؟))
مهمان جواب داد: (( به گمان من فوج آذرخش را می توان مرخص کرد.)) آنگاه افزود: (( البته، فکری بدی نیست که قبل از عزیمت، در میان شهر خودی بنماید.))
حاکم در تأیید سخن مهمان گقت: (( فکر بسیار خوبی است.)) و ادامه داد: (( پس فردا مرخصشان می کنم. خودم هم خواهم رفت و به مهمانی دوازده خدا و به لارها سوگند، حاضرم از بسی چیزها بگذرم و همین امروز بروم.))
مهمان با لحنی محبت آمیز پرسید: ((مگر حاکم از اورشلیم خوششان نمی آید؟))
حاکم خنده ای کرد و با تعجب گفت: (( ای خدایان مهریان! ناراحت ترین جای دنیا است. مسأله فقط آب و هوای اینجا نیست؛ هر بار که به اینجا می آیم، بیمار می شوم؛ این تازه نیمی از گرفتاریهای من است. اما امان از دست اعیاد و جادوگران و ساحران و شعبده بازان و گله های متعدد و زوار! همه متعصب اند. همه شان همینطورند. و این منجی ای که انتظارش را می کشند و منتظرند همین امسال ظهور کند، چقدر دردسر ایجاد کرده؟ هر لحظه امکان خونریزی بی دلیل وجود دارد. نصف وقت من صرف این می شود که سپاهیان را جابجا کنم و شکایات و تکذیب نامه هایی را بخوانم که حداقل نیمی از آنها علیه خود من نوشته شده است. قبول دارید که این کارها خسته کننده است. اگر خدمتگزار امپراطور نبودم، آن وقت می دانستم چه کنم.))
مهمان به موافقت گفت: (( بله، اعیاد واقعاً سخت می گذرد.))
پیلاطس با لحنی بسیار جدی گفت: (( از صمیم قلب می خواهم این عید هم تمام بشود. آنوقت می توانم به سزاریا برگردم. می دانید، این ساختمان ابلهانۀ هیردویس))
_ حاکم به تالار اشاره کرد ولی از حرکتش معلوم بود که همۀ کاخ منظور نظر اوست_ (( دارد بی تردید دیوانه ام می کند. تحمل خوابیدن در اینجا را ندارم. شگفت انگیز ترین معماری دنیا را دارد... ولی برگردیم سر کارمان. اولاً، آیا این برابای لعنتی مزاحمتی برایتان ایجاد کرده؟))
در اینجا مهمان همان نگاه خاصش را متوجه حاکم کرد، اما پیلاطس خسته و درمانده به جایی نامعلوم خیره شده بود، سگرمه هایش را بر سبیل ناخرسندی درهم کشیده بود و دربارۀ آن بخشی از شهر غور می کرد که در فرودست کاخ و در شفق محو می شد. نگاه مخصوص مهمان هم محو شد و پلکها دوباره فرو افتاد.
مهمان گفت: (( گمان کنم برابا حالا دیگر به رامی یک گوسفند باشد.)) در صورت گرد مهمان چین افتاد. (( اصلاً در موقعیتی نیست که بتواند مزاحمتی ایجاد کند.))
پیلاطس با لبخندی پرسید: (( سرش خیلی شلوغ است؟))
(( حاکم طبق معمول نکته را با ظرافت خاصی بین فرمودند.))
(( ولی به هر حال،)) حاکم با اضطراب حرف می زد و انگشت لاغر درازش را که به جواهر سیاهی مزین بود، بلند کرده بود: (( ما باید...))
(( حاکم اطمینان داشته باشند که تا زمانی که من در یهودا هستم، برابا را مثل سایه تعقیب می کنم.))
((خیالم راحت شد. هر وقت که شما اینجا هستید، خیال من راحت است.))
(( حاکم بیش از حد به بنده انتقات دارند.))
حاکم گفت( خوب، حالا کمی برایم درباۀ جریان اعدام بگویید.))
((حاکم بطور مشخص به چه چیزی در این باب علاقه مند هستند؟))
(( بیشتر اینکه آیا تودۀ مردم گامی در جهت شورش برداشتند؟))
مهمان جواب داد: (( نخیر، اصلاً.))
(( بسیار خوب، آیا شما خودتان مطمئن شدید که آنها جان داده اند؟))
سضیب(( حاکم از این بابت هم آسوده خاطر باشند.))
(( راستی بگویید ببینم... آیا قبل از آنکه اعدامشان کنند، آب به آنها نوشاندند؟))
(( بله. ولی او))_ مهمان چشمهایش را بست_ (( از نوشیدن امتناع کرد.))
پیلاطس پرسید: (( کی امتناع کرد؟))
مهمان با تعجب گفت: (( سرور من، پوزش می طلبم، مگر قبلاً عرض نکردم؟ ناصری!))
پیلاطس با صورتی پر درد گفت: (( دیوانه!)) رگی زیر چشمهایش پرید. (( می خواست از آفتاب زدگی بمیرد! چرا باید چیزی را که قانون روا داشته رد کند؟چطور رد کرد؟))
(( او گفت))_ مهمان دوباره چشمهایش را بست_ (( شاکر است و کسی را به خاطر اعدام شدن خود سرزنش نمی کند.))
پیلاطس با صدایی آهسته پرسید: (( از چه کسی تشکر کرد؟))
(( سرور من، اسم کسی را نبرد.))
(( او که سعی نکرد برای سربازان موعظه کند؟))
(( نه قربان، این بار صحبت زیادی نکرد. تنها کلماتی که گفت این بود که جبن را بزرگترین گناه انسان می داند.))
(( چرا این حرف را زد؟)) صدای حاکم ناگهان به لرزه افتاده بود.
((اصلاً نمی دانم. البته در این مورد هم رفتارش، مثل همیشه، عجیب بود.))
(( از چه لحاظ عجیب بود؟))
(( دائم به مردمی که دور و برش ایستاده بودند خیره می شد و همواره همان لبخندی که ابهام غریبی داشت بر لبانش بود.))
صدای خش دار پرسید: (( چیز دیگری نیست؟))
(( هیچ چیز.))
حاکم باز هم برای خود شراب ریخت و تنگ شراب به جام او خورد و صدایی کرد. شراب را لاجرعه سر کشید و گفت:
(( نتیجه گیری من به شرح زیر است : گرچه حداقل تا کنون نتوانسته ایم پیروان یا حواریون او را پیدا کنیم، ولی نمی توان با اطمینان خاطر گفت که هیچ پیرو و حواری نداشته است.))
مهمان که به دقت گوش می کرد، سری تکان داد.
حاکم ادامه داد: (( لذا، برای پیشگیری از هرگونه پیامد آتی، لطفاً به سرعت و بی آنکه توجه کسی برانگیخته شود، سه جسد را از روی زمین بردارید. اجساد را مخفیانه و بی سر و صدا دفن کنید تا دیگر سخنی دربارۀ آنها گفته نشود.))
مهمان گفت: (( سرور من، بسیار خوب.)) از جا برخاست و گفت: (( از آنجا که مسأله مهم است و احتمالاً با دشواریهایی همراه خواهد بود، اجازۀ مرخصی می خواهم تا فوراً دست به کار شوم.))
(( نه، لطفاً دوباره بنشینید،)) پیلاطس با اشاره ای مهمانش را از رفتن بازداشت. (( یکی دو سؤال دیگر داشتم که می خواستم بپرسم. اولاً، پشتکار چشمگیر شما در انجام وظایفتان به عنوان رئیس مأمورین خفیۀ حاکم، این وظیفۀ مطلوب را به عهدۀ من می گذارد که در گزارشم به روم، از خدمات شما ذکری بکنم.))
مهمان از جا برخاست؛ از خجالت سرخ شده بود؛ به حاکم تعظیمی کرد و گفت: (( قریان، من صرفاً وظایفم را به عنوان یک خدمتکار امپراطور انجام می دهم.))
سرور گفت: (( اما، اگر خواستند شما را با ارتقای درجه به جای دیگری منتقل کنند، از شما می خواهم که پیشنهاد را رد کنید و همینجا بمانید. به هیچ وجه مایل نیستم شما را از دست بدهم. البته ترتیبی خواهم داد که پاداشتان را به طرق دیگری دریافت کنید.))
(( سرور من، خوشحالم که زیر دست جنابعالی خدمت کنم.))
(( از شنیدن این حرف خیلی خوشحالم. و اما دربارۀ سؤال دوم. مربوط است به آن مرد.... اسمش چه بود؟ ....یهودای اسخریوطی.))
با شنیدن این حرف،مهمان دوباره همان نگاه پلک گشوده اش را به حاکم انداخت وآنگاه، به اقتضای مصلحت، چشمهایش را دوباره نقاب کشید.
(( می گویند،)) حاکم صدایش را آهسته تر کرده بود و تقریباً پچ پچ می کرد: (( در ازای آنکه آن ابله را با آن کیفیت به منزل برده و از او پذیرایی کرده پولی دریافت نموده.))
مهمان به آرامی حرف حاکم را تصحیح کرد: ((دریافت خواهد کرد.))
((چقدر؟))
((سرور من، هیچکس نمی داند.))
حاکم گفت: (( حتی تو؟)) و با تعجب خود، در واقع مرد را تمجید می کرد.
مهمان با آرامش گفت: (( بله، حتی من هم نمی دانم. ولی می دانم که پول امشب پرداخت می شود. امروز به قصر قیافا احضار شد.))
((آها، این پیرمرد اسخریوطی باید آدم طماعی باشد.)) حاکم لبخندی زد و ادامه داد: (( ببینم، مرد مسنی است؟))
مرد با مهربانی جواب داد: ((حاکم هرگز خطا نمی کنند، ولی در این مورد، اطلاعات غلطی به عرض رسیده. این مرد اسخریوطی جوان است.))
((جداً؟ آیا می توانید قیافه اش را برایم توصیف کنید؟ آدم متعصبی است؟))
((خیر، حاکم، اینطور نیست.))
((متوجه شدم. دربارۀ او چه اطلاع دیگری داری

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#86 | Posted: 16 Nov 2013 18:32




((بسیار زیبا رو است.))
(( دیگر چی؟ آیا به چیزی علاقۀ مفرط دارد؟))
((حاکم، در این شهر عظیم، خیلی چیزها را نمی توان به قطعیت دانست.))
((آرتانیوس، دست بردار. خودت را دست کم نگیر.))
((حاکم، او به یک چیز علاقۀ مفرط دارد.)) مهمان مکث کوتاهی کرد: (( او به پول علاقۀ مفرط دارد.))
((شغلش چیست؟))
آرتانیوس به بالا نگاهی انداخت، تأمل کرد و جواب داد:
(( او نزد یکی از اقوامش کار می کند که صرافی دارد.))
(( متوجهم، متوجهم.)) حاکم ساکت شد، به اطراف نگاهی انداخت تا مطمئن شود در مهتابی کسی نیست و آنگاه به صدایی آهسته گفت: ((واقعیت این است که به من اطلاع داده اند که امشب به قتلش خواهند رساند.))
در اینجا مهمان نه تنها نگاه خیرۀ خاصش را به حاکم انداخت بلکه نگاه را مدتی همانجا نگه داشت و آنگاه جواب داد: (( قربان، بر من منت گذاشتید و مرا مورد تفقد قرار دادید،ولی متأسفانه کار من در خور تحسین شما نبوده، من چنین اطلاعی دریافت نکرده ام.))
حاکم جواب داد: (( شما مستحق بالاترین ستایشها هستید، اما دربارۀ این خبر هم شکی جایز نیست.))
((آیا می توانم منبع خبر را بدانم؟))
((اجازه بفرمایید فعلاً منبع خبر را بر ملا نکنم، چون غیر رسمی و مبهم و غیر موثق است. اما وظیفۀ من اقتضا می کند که هرگونه احتمالی را در نظر بگیرم. در اینگونه موارد به غریزه آن تکیۀ زیادی می کنم، چون هرگز گمراهم نکرده. بنا بر خبری که به من رسیده، یکی از پیروان مخفی ناصری از خیانت عظیم این صراف به خشم آمده و با چند نفر همدست شده که طرف را امشب بکشند و پول خون ناصری را همراه یادداشتی برای کاهن اعظم بفرستند و در یادداشت بنویسند: ((پول لعنتی ات را پس بگیر!))
رئیس پلیس مخفی دیگر با آن نگاه خیرۀ خاص خود به سرور نگاه نمی کرد و با چهره ای درهم کشیده، به دنبالۀ حرفهای پیلاطس گوش می داد:
(( فکر می کنی کاهن اعظم از چنین هدیه ای در شب عید فصح خوشش بیاید؟))
مهمان با لبخندی جواب داد: (( حاکم، نه تنها خوشش نمی آید، بلکه به گمان من قضیه بالا خواهد گرفت.))
((نظر من هم همین است. به همین خاطر است که می خواهم مراقب قضیه باشید و همۀ اقدامات لازم را برای حفظ جان یهودای اسخریوطی انجام دهید.))
آرتانیوس گفت: (( فرامین سرور اجرا خواهند شد. ولی می توانم به سرور اطمینان بدهم که این اراذل کار بزرگی را متعهد شده اند. فقط فکرش را بکنید)) _ مهمان در خلال صحبت به اطراف نگاه می کرد_ (( که آنها نه تنها باید آن مرد را پیدا کنند و بکشند، بلکه باید خبردار شوند که چقدر پول دریافت کرده و آنوقت تازه باید پول را مخفیانه برای قیافا پس بفرستند. همۀ این کارها را می خواهند یک شبه انجام بدهند؟ همین امشب؟))
پیلاطس با قاطعیت جواب داد: ((در هر صورت، او امشب به قتل خواهد رسید. به شما از همین الآن می گویم که در این باره به دلم چیزی برات شده. حدسیات من تا به حال هرگز غلط از آب در نیامده.)) دردی عضلات صورت حاکم را کشید و حاکم دستهایش را بهم مالید.
مهمان مطیعانه جواب داد: ((بسیار خوب،)) از جا برخاست، سر و وضعش را مرتب کرد و ناگهان به سردی گفت: (( سرور من، شما می فرمایید که حتماً به قتل خواهد رسید؟))
حاکم جواب داد: (( بله، و تنها امید ما کارآیی بی نهایت شما است.))
مهمان متعجب به نظر می رسید.(( حاکم، اطمینان دارم که چنین نیست.))
((یادت نیست؟ وقتی وارد اورشلیم شدم، انبوهی از گدایان دورم جمع شدند، می خواستم به طرف آنها کمی پول بیندازم. پول همراهم نبود و از شما قرض کردم.))
((ولی حاکم، آن مبلغ بسیار ناچیزی بود.))
(( باید همان مبالغ ناچیز را به یاد داشت.)) پیلاطس چرخید، ردایی را از روی صندلی پشت سرش برداشت، کیف چرمی را از زیر ردا بیرون کشید و به آرتانیوس داد. مرد تعظیمی کرد، کیف را گرفت و زیر ردا جایش داد.
حاکم گفت: (( امشب منتظر گزارش تدفین و قضیۀ اسخریوطی هستم. آرتانیوس شنیدید، همین امشب. به قراولان دستور داده خواهد شد که بمحض ورود شما بیدارم کنند. منتظرتان خواهم بود.))
((بسیار خوب،)) رئیس مأمورین خفیه این را گفت و قدم زنان از مهتابی خارج شد. پیلاطس تا مدتی صدای سنگ خیس را زیر پای مرد می شنید و سپس صدای برخورد صندلها با سنگفرش مرمر میان دو شیر سنگی شنیده می شد. بالاخره پا و بدن و آخر از همه، باشلق مرد ناپدید شد. تازه آنوقت حاکم متوجه شد که آفتاب غروب کرده و شفق فرا رسیده.
شاید به خاطر گرگ و میش هوا بود که قیافۀ حاکم تا این حد عوض شده بود. انگار پیر شده بود؛ نگران و قوز کرده بود. به اطراف نظری انداخت و به صندلی خالیی که ردایش به پشت آن آویزان بود خیره شد و لرزه بر اندامش افتاد. شب عید نزدیک می شد، سایه های شب فریبش می دادند و شاید به نظر حاکم خسته چنان آمد که کسی بر صندلی نشسته است. در لحظه ای از خوف خرافی، حاکم ردا را تکانی داد و آنگاه دور شد؛ در مهتابی قدم می زد و گاه دستش را به هم می مالید و از جام شراب روی میز جرعه ای می نوشید و گاه می ایستاد و بی آنکه چیزی ببیند، به سنگفرش مهتابی خیره می شد؛ انگار می خواست رمز نوشته ای نامعلوم را بشکند.
آن روز دومین باری بود که افسردگی سمجی گریبانش را می گرفت. پیشانی اش را پاک کرد. تنها خاطرۀ سمجی از درد جهنمی آن روز صبح باقی مانده بود. حاکم زوایای ذهنش را می کاوید تا شاید علت عذاب روحی اش را دریابد. طولی نکشید که علت را پیدا کرد، ولی چون از مواجهه با آن عاجز بود، سعی کرد خودش را گول بزند. برایش آشکار بود که آن روز صبح چیزی بی همانند را از دست داده است و حال می خواست با بدلی بی قدر،آنهم با اقدامی دیر هنگام، جبران مافات کند. در حقیقت خودش را فریب می داد، زیرا می خواست خود را متقاعد کند اعمال آن شبش بی اهمیت تر از حکمی نیست که آن روز صبح صادر کرده بود. ولی این تلاش حاکم، چندان موفقیت آمیز نبود.
داشت قدم زنان دور می زد که ناگهان برجا ایستاد و سوتی کشید. از میان سایه های شفق, عوعوی سگی به جواب شنیده شد و سگ عظیم خاکستری رنگی, با گوشهای دراز و قلاده ی مرصعی به گردن, جست زنان از باغ به مهتابی آمد.
حاکم با صدای ضعیفی گفت:«بانگا!بانگا!»
سگ بر پاهای عقبش بلند شد؛ پنجه هایش را بر شانه ی اربابش گذاشت؛ نزدیک بود ارباب به زمین بیفتد؛ سگ شروع به لیسیدن گونه های ارباب کرد. حاکم بر یک صندلی نشست. بانگا نفس نفس میزد و با زبان از دهان بیرون افتاده کنار پای حاکم دراز کشیده بود و از پایاین گرفتن طوفان خوشحال به نظر می رسید؛ طوفان تنها چیزی بود که حیوان بی مهابا از آن ترسی داشت؛ در عین حال, خوشحال بود که دوباره در کنار مرد است که دوست دارد و احترام میگذارد و قدرتمندترین مخلوق روی زمین و حاکم بر سرنوشت همه ی مردم می داندش؛ به برکت وجود همین مرد, حیوان هم احساس برگزیدگی و برتری می کرد. ولی حیوان که جلو پای پیلاطس دراز کشیده بود و به باغ شفق زده خیره می نگریست, بی آنکه به ارباب نگاهی کند, می دانست که پیلاطس گرفتار است. سگ به حرکت در آمد؛ از جا برخاست؛ پیلاطس را دور زد و کنارش دراز کشید و سر و دو پنجه ی جلویش را بر زانوی حاکم گذاشت و یقه ی ردای او را به سنگریزه های خیس آغشته کرد. ظاهرا معنای عمل بانگا آن بود که می خواهد اربابش را تسکین دهد و بگوید که آماده است در کنار ارباب با مصائب روبرو شود, سگ سعی کرد این پیام را از طریق چشم ها و حالت گوشهای تیز شده اش نشان دهد, این دو- سگ و انسانی که همدیگر را دوست داشتند- آن شب عید را در مهتابی بیدار نشستند.
در این میان, آرتانیوس سخت مشغول بود. وقتی مهتابی فوقانی باغ را ترک گفت, از پله ها پایین آمد و به مهتابی دیگری وارد شد و به راست پیچید و به طرف محل استقرار سربازان در کاخ رفت. در این محل, دو فوجی که همراه حاکم برای روز های عید به اورشلیم آمده بودند و نیز مامورین خفیه ی حاکم, تحت فرماندهی آرتانیوس, مستقر بودند. مدت کمی در سربازخانه ماند؛ گاریها پر بود از وسایل سنگر کنی, یک منبع بزرگ آب؛ گاریها را گروه سواره ی پانزده نفره ای, ردای خاکستری رنگ بر دوش, همراهی می کردند. گاریها و همراهان محل کاخ را از طریق یکی از در های فرعی ترک گفتند؛ روانه ی غرب بودند و از دروازه ای گذشتند و حصار شهر را پشت سر گذشتند و حصار شهر را پشت سر گذاشتند و از جاده ی بیت لحم به سوی شمال ره می سپرند. نزدیکیهای دروازه ی حبرون به تقاطعی رسیدند و در آنجا به جاده ی یافا پیچیدند و مسیری را طی کردندکه صبح آن روز مجریان مراسم تصلیب طی کرده بودند. هوا دیگر تاریک شده بود و ماه در افق رخ می نمود.
اندکی پس از اینکه گاریها و همراهان عزیمت کردند, آرتانیوس نیز سوار بر اسبی کاخ را ترک گفت؛ لباس شبرو و مندرسی به تن کرد و روانه ی شهر شد. پس از چندی دیده شد که به طرف قلعه ی آنطونیا, واقع در شمال هیکل می رود.مهمان اندکی در قلعه ماند و آنگاه مسیرش او را به کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ شهر تحتانی برد. مرکوبش را از اسب به قاطر بدل کرده بود.
مرد راه و چاه شهر را خوب می دانست و براحتی خیابان مورد نظرش را پیدا می کرد. به خیابان یونانیها شهرت داشت چون در آن چند دکان یونانی, و از جمله یک قالی فروشی بود. مرد قاطرش را در آنجا متوقف کرد, از قاطر پیاده شد و افسار حیوان را به حلقه ای بیرون در بست. در دکان بسته بود, مرد از دریچه ای, کنار در دکان, وارد حیاط کوچک مستطیلی شد که از آن به عنوان اسطبل استفاده می شد. مهمان از گوشه ی حیاط پیچید و به تارمی پر پیچک منزل صاحبخانه رسید و به اطراف خود نگاهی انداخت. خانه و اصطبل تاریک بود, چراغها هنوز روشن نشده بود. مهمان به آرامی صدا کرد.
«نیزا (Niza)!»‏

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#87 | Posted: 16 Nov 2013 18:33




با بلند شدن صدای مهمان, دری غژ غژ کرد و زن جوانی بی مقنعه, در گرگ و میش غروب بر تارمی ظاهر شد. از نرده ها به جلو خم شد و با نگرانی نگاه می کرد که تازه وارد کیست. زن مهمان را شناخت و لبخندی به خوش آمد زد و سر و دستی تکان داد.
آرتانیوس به آرامی, به زبان یونانی پرسید:«تنها هستید؟»
«بله تنها هستم» زن از روی تارمی به زمزمه صحبت می کرد. «شوهرم امروز صبح رفت به قیصریه»-زن در اینجا نگاهی به در انداخت و به زمزمه افزود:«اما خدمتکار اینجا است»آنگاه زن دعوتش کرد که داخل منزل شود.
آرتانیوس به اطراف نگاهی کرد, از پله های سنگی بالا رفت و همراه زن وارد خانه شد. در آنجا بیشتر از پنج دقیقه نماند و سپس خانه را ترک گفت و باشلقش را تا روی چشمهایش کشید و وارد خیابان شد. در خانه ها دیگر شمعها را روشن کرده بودند, خیابان از جمعیت بر گذار کننده ی مراسم عید موج می زد و آرتانیوس, سوار بر قاطرش در میان سیل مردم سواره و پیاده گم شد. معلوم نیست از آنجا آرتانیوس به کجا رفت. وقتی آرتانیوس زن را ترک گفت, آن زن ملقب به نیزا با عجله ی فراوان لباسش را عوض کرد, گرچه یافتن لباسهای مورد لزوم در آن اتاق تاریک سخت بود, اما زن نه چراغی روشن کرد و نه خدمتکار ا فرا خواند. بالاخره وقتی حاضر شدو و شال سیاهی بر سر انداخت, گفت:
«اگر کسی سراغ مرا گرفت, بگو رفته ام پهلوی آنانتا ( a «. ( enanta‎‎
از میان ظلمت, پیرزن خدمتکار غرولند کنان جواب داد:«آنانتا. آن زنکه. خوب می دانی که شوهرت دیدن این زن را قدغن کرده. این آنانتای تو یک پا انداز است و بس, به شوهرت خواهم گفت...»
نیزا جواب داد:«خوب دیگر, حالا بس کن.» و چون شبحی از در خارج شد؛صندلهای زن بر سنگفرش حیاط می خورد و صدا می کرد. خدمتکار که هنوز غر میزد, در تارمی را بست و نیزا از خانه بیرون رفت.
در همان لحظه, مرد جوانی خانه ی نیمه مخروبه ی کوچکی را ترک گفت؛ نمای بسته ی خانه به طرف خیابان بود و تنها پنجره ی آن به حیاط باز می شد؛ مرد از دریچه گذشت و وارد کوچه ی خاکی شد که پله می خورد و از یکی از استخر های شهر سر در می آورد. چپیه ای سفید به سر داشت که تا شانه هایش می رسید, طیلسان آبی تیره ی لبه دوزی شده ی نونواری به تن کرده بود و صندلهای نویی به پا داشت که جرق جروق می کرد. مرد جوان زیباروی دماغ عقابی, لباسی در خور عید به تن, جسورانه حرکت می کرد و از عابرین سبقت می گرفت و شتابزده بسوی منزل و سفره ی رسمی عید فصح می رفت و می دید که شمعهای خانه ها, یکی بعد از دیگری, روشن می شوند. مرد جوان وارد خیابانی شد که از بازار می گذشت و به قصر قیافا, کاهن اعظم, فرود تپه ی هیکل, می انجامید.
پس از چندی وارد قصر دروازه ی قیافا شد و اندکی بعد قصر را ترک گفت.
مرد جوان قصر را که از نور شمع و مشعل وشادمانی عید روشن بود ترک گفت و با گامهایی جسورتر و پر نشاط تر روانه ی شهر تحتانی گشت. نبش خیابانی که به بازار وصل می شد, در میان ازدحام جمعیت, زن جوانی که در راه رفتن پشت و پهلویش را مانند فاحشگان تکان می داد و شال سیاهی بر چشم کشیده بود از مرد سبقت گرفت. در همان لحظه ای که داشت سبقت می گرفت, زن گوشه ی شالش را اندکی بالا زد و نیم نگاهی به مرد انداخت, اما به جای آنکه سرعتش را کم کند, با سرعت بیشتر به راه ادامه داد؛ انگار می خواست از مرد جوان فرار کند.
مرد جوان نه تنها متوجه زن شد بلکه او را شناخت. تکانی خورد, متوقف شد, به پشت زن گیج و گنگ خیره شد و ناگهان به قصد رسیدن به زن حرکت کرد. مرد جوان که نزدیک بود مرد کوزه به دوشی را به زمین بیندازد, بالاخره به محاذات زن رسید, از دل شوریدگی نفس نفس میزد؛ زن را صدا کرد:
«نیزا!»
زن برگشت و با سردی و دلخوری نگاهی به مرد کرد و چهره در هم کشید و به زبان یونانی و به لحنی گزنده جواب داد:«تویی یهودا. نشناختمت, با اینهمه بخت یارم بود. ما ضرب المثلی داریم که می گوید اگر کسی را به جا نیاوری ثروتمند خواهد شد...»
یهودا که از شدت هیجان قلبش مانند پرنده ای در قفس می تپید, با صدایی لرزان, و نگران از آنکه مبادا عابرین حرفش را بشنوند، به زمزمه گفت:«نیزا کجا می روی؟»
نیزا سرعتش را کمتر کرد و با تفرعن به یهودا نگاهی انداخت و جواب داد:«چرا می خواهی بدانی؟»
یهودا با صدایی کودکانه, به عجز و لابه, با حواس پرتی زمزمه کرد:«ولی نیزا... قرار بود... بیام ببینمت. خودت گفتی که تمام شب خانه هستی.»
نیزا جواب داد:«اوا نه!» به عشوه گری لب می گزید و با این کار چهره اش به گمان یهودا, که از قبل هم نیزا را زیباترین زن دنیا میدانست, حتی زیباتر می شد.«خسته هستم. امروز عید تو است, ولی از من انتظار داری چه بکنم؟ در تارمی بنشینم و به آه و ناله تو گوش بدهم؟ و همیشه از خدمتکار بترسم که مبادا به شوهرم خبر بدهد؟ نخیر, تصمیم دارم به خارج از شهر برم و به صدای بلبلها گوش بدهم.»
یهودا حیرت زده پرسید:«خارج از شهر؟ چی, تنها میخواهی بروی؟»
نیزا جواب داد:«خوب البته.»
یهودا آهی کشید و زیر لب گفت:«بگذار من هم با تو بیایم.» ذهن یهودا مغشوش بود, همه چیز را فراموش کرده بود و به استرحام به چشمهای آبی نیزا, که در ظلمت سیاه می زد, خیره شده بود.
نیزا چیزی نگفت و بر سرعت گامهای خود افزود.
یهودا با عجله می رفت تا شانه به شانه ی نیزا بماند و با حالتی زار پرسید:«نیزا چرا چیزی نمی گویی؟»
نیزا ناگهان ایستاد و پرسید:«مطمئنی که حوصله ام را سر نمی بری؟»
یهودا دیگر هر گونه امیدی را از دست داده بود.
نیزا بالاخره روی خوش نشان داد و گفت:«خیلی خوب, بیا!»
«کجا برویم؟»
«صبرکن... بهتر است برویم توی این حیاط و قرار و مدارمان را بگذاریم, و گرنه می ترسم کسی مرا در خیابان ببیند و به او بگوید که با معشوقه ام در خیابان قدم می زدم.»
نیزا و یهودا از بازار غیبشان زد و زیر سر در حیاطی, پچ پچ می کردند.
«برو به زیتون زار,» نیزا زمزمه می کرد و شالش را روی چشمش کشید و از مردی که سطل به دست وارد حیاط می شد رو گرفت. «در جستیمانی ((Gethsemane,نزدیکی قدرون ((Kedrone, می دانی کجا را می گویم؟»
«بله. بله...»
نیزا ادامه داد:«من اول می روم, تو خودت از یک راه دیگر بیا... من اول می روم... وقتی از رودخانه گذشتی... می دانی آن سرداب کجا است؟»
«بله,بلدم. بلدم...»
«از توی زیتون زار بور به طرف تپه و بپیچ به طرف سرداب. من آنجا خواهم بود.هر کاری می خواهی بکن ولی فورا دنبالم راه نیفت. کمی صبر کن. مدتی همین جا بمان.» پس از گفتن این حرفها, نیزا از سر در حیاط بیرون زد و انگار نه انگار با یهودا صحبت کرده است.
یهودا مدتی تنها ماند و سعی کرد ذهن پریشانش را متمرکز کند. از جمله در این فکر بود که غیبتش از سفره ی عید فصح را چطور می تواند برای پدر و مادرش توجیه کند. مدتی صبر کرد و سعی کرد دروغی بسازد, ولی هیجان فراوان ذهنش را از کار انداخته بود و بالاخره بی آنکه عذر موجهی تراشیده باشد, از زیر سر در بیرون آمد.
حالا مسیر متفاوتی را انتخاب کرد و به جای شهر تحتانی, به طرف قصر قیافا پیچید. مراسم عید شروع شده بود. از پنجره های هر دو طرف خیابان صدای زمزمه ی مراسم عید فصح شنیده می شد. آنان که دیر رسیده بودن الاغهاشان را نهیب میزدند و بر سر آنها داد می کشیدند و با تازیانه بر گرده شان می کوبیدند. یهودا, پیاده, شتابان می رفت, به برجهای خوف انگیز قلعه ی آنطونیا توجهی نمی کرد, گوشش ندای شیپوری را که از قلعه بر می خاست نمی شنید؛ از گشتیهای سواره نظام رومی, با مشعلهایی که پرتو رعب آوری بر راهش می انداخت, پروایی نداشت.
یهودا از کنار قلعه که می گذشت دو شمعدان پنج شاخه ی عظیمی را دید که فراز هیکل, در بلندای سرگیجه آوری, روشن شده بود. اما او از شمعدانها شبحی بیش نمی دید؛ شبیه ده چراغ بودن که با ماه, آن تنها چراغ طالع فراز شهر رقابت می کردند.
یهودا در فکر هیچ چیز نبود جز آنکه به سرعت هر چه بیشتر از طریق دروازه ی جتسیمانی از شهر خارج شود. گاه خیال می کرد در میان چهره ها و پشت سرهای مردمی که جلویش حرکت می کردن, تصویری می رقصد و یهودا را به دنبال خود فرا می خواند. ولی اینها خیالاتی بیش نبود. یهودا می دانست که نیزا از او خیلی جلوتر حرکت می کند. از یک ردیف دکان صرافی گذشت و بالاخره به دروازه ی جتسیمانی رسید. در آنجا, در حالی که از بی صبری می گداخت, مجبور شد مدتی منتظر بماند. کاروان شتری به شهر وارد می شد و در پی آنها, گشتیهای سواره نظام سوری می آمد و یهودا در ذهنش همه ی شان را لعن و نفرین می کرد.
ولی تاخیر به درازا نکشید و پس از مدتی, یهودای بی صبر به خارج دروازه ی شهر رسید. در سمت چپش قبرستان کوچکی بود و در کنار آند چادرهای راهراه زوار. یهودا جاده ی خاکی مهتاب گرفته را طی کرد و به نهر قدرون نزدیک شد و از نهر گذشت, آب به آرامی زیر پایش می جوشید و او از سنگی به سنگ دیگر می جهید. بالاخره به کناره ی جتسیمانی رسید و با خوشحالی متوجه شد که جاده خالی است. کمی آنطرف تر, در نیمه مخروب زیتون زار دیده می شد. بعد از هوای دم کرده و خفه ی شهر, طراوت مست کننده ی آن شب بهاری یهودا را تکان داد. از آن سوی نرده های باغ, بوی عطر اقاقیا و مورد از مزارع جتسیمانی می آمد.
در باغ محافظی نداشت و دقایقی بعد, یهودا در اعماق باغ زیر سایه ی مرموز درختان عظیم و پر شاخه ی زیتون اینسو و آنسو می دوید. راه به فراز تپه منتهی می شد. یهودا بالا می رفت, نفس نفس میزد و گه گاه از ظلمت بیرون می آمد وه به قالی پیچتازی مهتاب قدم می گذاشت و به یاد قالیهای دکان شوهر حسود نیزا می افتاد.
دیری نپایید که در میان فضای بی درختی در سمت چپ یهودا, یک چرخ عصاری دیده شد؛ یک سنگ بزرگ عصاری و چند چلیک بر هم چیده شده آنجا بود. در زیتون زار کسی نبود. با غروب آفتاب کار متوقف شده بود و بلبلها بالای سر یهودا هم آواز با هم می خواندند.
به مقصد نزدیک بود. می دانست که بزودی از میان ظلمت سمت راستش, زمزمه ی ساکت آب جاری را از کنار سرداب خواهد شنید. صدای آب آمد و نزدیک سرداب هوا خنک تر بود. گامهایش را کوتاه کرد و صدا زد:
«نیزا!»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#88 | Posted: 16 Nov 2013 18:34




اما به جای آنکه نیزا از پس تنه ی تنومند درخت زیتونی بیرون بیاید, هیکل درشت مردی در کوره راه ظاهر شد, چیزی در دست مرد برق می زد. یهودا با فریاد خفه ای به عقب دوید, اما مرد دیگری سد راهش شد. مرد اول از یهودا پرسید:«چقدر گرفتی؟اگر می خواهی زنده بمانی رود حرف بزن.»
امید در قلب یهودا زبانه کشید و با درماندگی فریاد زد:«سی درهم, سی درهم. پولها همه اش همینجا است. پولها را بردارید ولی مرا نکشید!»
مرد بدره را از دست یهودا قاپ زد. در همان لحظه, دشنه ای از پشت به زیر کتف یهودا فرو رفت, یهودا به جلو خم شد. دستهایش را با انگشتهایی چنگ شده, به هوا پرتاپ کرد. مرد روبرو با دشنه ای به استقبال یهودا رفت و دشنه را تا دسته در قلب او فرو برد.
یهودا با لند لند خفه ی شکوه آمیزی که شباهتی به صدای جوان و رسای خودش نداشت, گفت:«نی...زا» و چیز دیگری بر زبان نیاورد. بدنش چنان محکم به زمین خورد که هوای ریه اش با نفیری از بدن خارج شد.
آنگاه مرد سومی بر کوره راه ظاهر شد؛ ردای نقابداری به تن داشت.
فرمان داد:«وقت را تلف نکنید.» مرد نقابدار به قاتلین یادداشتی داد و آنگاه بدره و یادداشت را در میان چرمی پیچیدند و نخ تابیده دور بدره بستند. مرد نقابدار دسته را توی پیراهنش جا داد و آنگاه ضاربین دوان دوان از کوره راه خارج شدن و ظلمت میان زیتون زار فرو بلعیدشان.
مرد سوم کنار جسد چمباتمه زد و به صورت جسد خیره شد. به سفیدی گچ بود و حالتش چندان از زیبایی معنوی به دور نبود.
چند ثانيه, بعد دیاری در کوره را نبود. جسد بی جان با بازوانی از هم گشوده, خفته بود. پای چپ جسد زیر پرتوی از ماه قرار داشت و همه ی بند های صندل مرد دیده می شد. صدای بلبل در تمام جتسیمانی بلند بود.
مرد نقابدار از کوره راه خارج شد و رو به سمت جنوب, در اعماق زیتون زار ناپدید شد. در گوشه ی منتهی الیه باغ, آنجا که دیوار قرنیز داشت ,از دیوار بالا رفت و از باغ خارج شد. طولی نکشید که به ساحل قدرون رسید, به تقلا بخشی از شهر را پشت سر گذاشت و در میان آب به انتظار ایستاد تا آنکه در دور دست شبح دو اسب و یک آدم را دید که آنها هم در میان آب ایستاده بودند. آب از کنارشان می گذشت و سم هاشان را می شست. مهتر بر یکی از اسب ها سوار شد و مرد نقابدار بر اسب دیگری نشست و هر دو به آرامی در بستر نهر پیش می رفتند و سنگریزه ها زیر سم اسب ها با سر و صدا خورد می شد. سواران از آب بیرون آمدند و از کناره ی نهر بالا زدند و مدتی در امتداد حصار شهر یورتمه رفتند. مهتر به تاخت جلو رفت و از دیدرس خارج شد, مرد نقابدار اسب را متوقف کرد, در جاده ای خالی از اسب پایین آمد. ردایش را برگرفت, پشت و رویش کرد و از میان چین و شکن های آن, کلاه خود بی نشانی را بیرون کشید و کلاه و ردا را دوباره به تن کرد. سوار اکنون لباس نظامی به تن داشت و شمشیری به کمر. افسار اسب را تکانی داد و مرکوب نیز به تاخت در آمد. راه درازی به دروازه ی جنوبی اورشلیم نمانده بود.
زیر رواق دروازه, شعله های بی قرار مشعل می رقصید و سوسو می زد و قراولان دسته ی دوم فوج آذرخش, بر نیمکتهای سنگی نشسته بودند و طاس می ریختند. افسر سوار که نزدیک شد, قراولان از جا پریدند, افسر دستی به طرق آنها تکان داد و وارد شهر شد.
شهر از چراغانی شب عید روشن بود. پشت هر پنجره, نور شمعی سو سو میزد و از هر پنجره صدای خواندن اوراد شنیده می شد. سوارگاه به داخل پنجره هایی که به خیابان باز می شد نگاهی می انداخت و مردم را می دی که پشت میز ها نشسته اند و روی میزها گوشت بز و جام شراب دیده می شد که در کنار کاسه های ترشی چیده شده بود. سوار گاه سوتی میزد و خیابان های متروک شهر تحتانی را تفرج کنان پشت سر می گذاشت و به سوی قلعه ی آنطونیا می رفت و گاه به شمعدان پنج شاخه ی نور افشتنفراز هیکل نگاه می کرد و گاه به ماهی که بر فرآر همه قرار داشت.
کاخ هیرودیس کبیر در مراسم برگذاری عید سهمی به عهده نگرفته بود. در ساختمانهای بیرونی بخش جنوبی کاخ, جایی که افسران فوج رومی و فرماندهان لژیون مسکن داشتند, چراغهایی روشن بود و نشانه هایی از جنب و جوشو حیات دیده می شد. ساختمانهای دوجناح کاخ که حاکم در آن به تنهایی و به اجبار سکنی داشت, با دالانها و مجسمه های ذرینش در زیر درخشش نور ماه گویی سوت و کور بود. سکوت و ظلمت در درون کاخ حکمروایی می کرد.
حاکم, همانطور که به آرطانیوس گفته بود, ترجیح داد به درون کاخ نرود. دستور داد در همان مهتابی که در آن شام خورده بود و صبح آن روز آر متهم در آن بازخواست کرده بود, تختی حاظر کنند. حاکم بر متکایی لمیده بود, ولی خوابش نمی برد. ماه عریان از آسمان صاف آویخته بود و حاکم چندین ساعت به آن خیره نگاه می کرد.
بالاخره نزدیکیهای نیمه شب خواب بر سرور ترحم آورد. حاکم خمیازه ای پر درد کشید, ردایش را باز کرد و به کناری انداخت؛ کمربند لباس رومی اش و نیز غلاف فولادین خنجرش را باز کرد و آنها را بر صندلی کنار تخت گذاشت؛ صندلهایش را از پا در آورد و بر تخت دراز کشید. بانگا نیز فورا روی تخت پرید و سینه به سینه ی حاکم دراز کشید. حاکم بازویش را زیر گردن سگ گذاشت و بالاخره چشمهایش را بست. سگ هم تازه همان وقت به خواب فرو رفت.
تخت در جایی نیمه تاریگ قرار داشت و ستونی سایه بان آن از نور ماه بود؛ باریکه ای از نور ماه از پلکان تا دم تخت ادامه داشت. حاکم که به تدریج از وادی واقعیت دور می شد, بر همان راه باریکه ی نور گام گذاشت و مستقیم به طرف ماه می رفت. در خواب از شادی به زیبایی بی نظیر آن راه آبی شفاف لبخند می زد. حاکم در کنار بانگا قدم میزد و آن فیلسوف سر گردان هم همراهشان بود. در باب مسئله ی پیچیده و سنگینی بحث می کردند و هیچیک نمی توانست دیگری را قانع کند. یکسر با هم مخالف بودند و لا جرم گفتگوشان جذاب تر و کشدارتر می شد. البته قضیه ی تصلیب یک سو تفاهم صرف بود. به هر حال همهان مرد, با همهان فلسفه ی مضحکش درباره ی نیکی همه ی آدمیان, داشت کنار او راه می رفت و در نتیجه باید گفت که زنده بود. براستی که حتی فکر تصلیب چنین آدمی بی معنی بود. تصلیبی رخ نداده بود! هرگز رخ نداده بود! در باریکه راه مهتاب که قدم می زد, این فکر تسکینش می داد.
هر چقدر می خواستند وقت داشتند, زیرا طوفان تا غروب آغاز نمی شد. بزدلی بی تردید یکی از بدترین گناهان است, چنین گفت یسوعای ناصری! نه اینطور نیست فیلسوف. من مخالفم, از هر گناهی بدتر است!
آیا او که اکنون حاکم یهودا بود و روزگاری در دره ی ویرجینز -همان روزی که آلمانها نزدیک بود موریبلوم غول را زیر ضربات گرز بکشند- فرمانده ی سربازان بود,بزدلی نشان نداده بود ؟فیلسوف, به من رحم کن! آیا مردی به تیزهوشی تو می پندارد که حاکم یهودا آینده اش را به خاطر مردی که مرتکب جنایتی علیه سزار شده به خطر می اندازد؟
«بله. بله...» پیلاطس در خواب می نالید و به هق هق می گریست.
البته که حاضر بود آینده اش را به خطر بیندازد. امروز صبح حاضر نبود, ولی امشب, بعد از سنجیدن همه ی جوانب قضیه, حاضر بود حتی اگر لازم باشد خودش را هم به خطر بیندازد. حاضر بود به هر کاری تن دهد تا این آدم رویایی معصوم و مجنون و این شفابخش معجزه گر را از تصلیب وا رهاند.
«من و تو همواره با هم خواهیم بود.» فیلسوف سرگردان ژنده پوشی که به گونه ای چنین مرموز همسفر «سلحشور نیزه ی طلایی نشان» شده بود داد سخن می داد:«هر کجا یکی از ما برود, دیگری هم همراهش خواهد بود. هر چه مردم درباره ی من بگویند, درباره ی تو هم خواهند گفت. من کودکی سر راهی از پدر و مادری ناشناس و تو که مادرت پیلای (pila) زیبا, دختر آسیابان و پدرت پادشاهی منجم بود!»
پیلاطس در خواب به لابه گفت:«فراموش نکن که برای من, فرزند منجم دعا کنی.» حاکم قسی القلب یهودا به تکان سری از سوی همدمش, گدای سارید ((Ein-Sarid, اطمینان خاطر یافت و از خوشحالی در خواب گریست و به خنده افتاد.
بعد از خلسه ی خوابش, بیداری سرور دو چندان خوف انگیز بود. بانگا به سوی ماه پارس می کرد و باریکه راه آبی, لرزان چون جیوه, پیش رو یحاکم فرو ریخت. حاکم چشمهایش را باز کرد و نخستین چیزی که به یاد آورد این بود که تصلیب صورت گرفته است. آنگاه بی اختیار به جستجوی قلاده ی بانگا این طرف و آن طرف دست می کشید و با چشمهای دردمندش ماه را جست و دید که ماه اندکی به کنار حرکت کرده و رنگی نقره ای گرفته است. نور مزاحم نامطبوع دیگری جلو چشم حاکم می درخشید و با نور ماه رقابت می کرد. موریبلوم, مشعل سوزان و جرق جرق کنان به دست, با ترس و نفرت به حیوان وحشی آماده ی پرش, چپ چپ نگاه می کرد.
حاکم, سرفه کنان, به صدای دردمندی گفت:«بانگا, دراز بکش.» از نور مشعل, دستش را سایبان صورتش کرد و ادامه داد:«شبها, حتی در مهتاب هم برای من آرامش نیست... ای خدایان! مارک, تو وظیفه ی دشواری داری. کار تو درب و داغان کردن مردم است.»
مارک حیرت زده به حاکم خیره شده بود و حاکم سرانجام خودش را جمع و جور کرد. حاکم برای رفع و رجوع حرف بی معنایی که در حالت نیمه بیداری بر زبان آورده بود گفت:«سرجوخه به دل نگیر. مطمئن باش کار من بدتر از تو است. چه می خواهی؟»
مارک به آرامی گفت:«فرمانده ی مامورین خفیه برای دیدن شما آمده...»
حاکم گفت:«بفرستش تو,بفرستش تو.» سینه اش را صاف کرد؛ پای برهنه اش را بر زمین می کشید و دنبال صندلش می گشت. شعله در تالار می رقصید و سرجوخه که به طرف باغ می رفت, صدای چکمه ی او بر کاشیها شنیده می شد.
حاکم دندان قروچه ای کرد و با خود گفت:«حتی در مهتاب هم برای من آرامش نیست.»
مرد باشلق پوش جای سرجوخه را گرفت.
حاکم که با دست بر سر سگ فشار می آورد گفت:«بانگا دراز بکش.»
آرتانیوس پیش از آنکه چیزی بگوید, بر حسب معمول, به اطراف نظری انداخت و خود را به زیر سایه کشید. وقتی مطمئن شد جز بانگا غریبه ای در مهتابی نیست گفت:«حاکم, می توانید مرا به بی توجهی متهم کنید. حق با شما بود, نتوانستم یهودای اسخریوطی را از کشتن نجات بدهم. مستحق آنم که در دادگاه نظامی محاکمه و از کار بر کنار شوم.»
آرتانیوس احساس می کرد دو جفت چشم به او خیره شده اند, یک جفت چشم سگ و یک جفت چشم گرگ. از زیر لباس رومی اش بدره ی خونینی را بیرون کشید که به دو مهر مهمور بود.
«قاتلین این بدره ی پل را به داخل خانه ی کاهن اعظم انداخته اند. روی بدره لکه ی خون است. خون یسودای اسخریوطی.»
پیلاطس بدره را بر انداز کرد و سری تکان داد و پرسید:«در بدره چقدر پول است؟»
«سی درهم»
حاکم خندید و گفت:«پول زیادی نیست.»
آرتانیوس جواب نداد.
«جسد کجا است؟»
مرد باشلق بر سر با وقار گفت:«نمی دانم. صبح تحقیقاتمان را آغاز خواهیم کرد.»
حاکم بر خود لرزید و از خیر بستن بند صندلش, که از بسته شدن سر باز می زد, گذشت.
«ولی آیا مطمئن هستی که کشته شده؟»
سوال حاکم این جواب سرد را دریافت کرد:
«حاکم, پانزده سال است که در اورشلیم خدمت می کنم. خدمتم را زیر دست والریوس گراتوس شروع کردم. لازم نیست جسد را ببینم تا بگویم که مردی مرده است و حالا می گویم که مردی که یهودای اسخریوطی نام داشت, چند ساعت پیش به قتل رسید.»
حاکم جواب داد:«آرتانیوس, مرا ببخش, آن حرف را زدم چون هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم. بد خواب شده ام.» حاکم لبخندی زد:«در خواب راه باریکه از نور ماه را می دیم, عجیب بود, احساس می کردم دارم روی باریکه راه قدم می زنم... خوب, می خواهم نظرت را درباره ی چگونگی برخورد با این ماجرا بدانم, کجا دنبال جسد خواهی گشت؟ بنشین.»
آرتانیوس تعظیمی کرد, یک صندلی را کنار تخت کشید و بر آن نشست و صدای سایش شمشیرش بر زمین شنیده شد.
«در نزدیکی چرخ عصاری باغ جتسیمانی دنبالش خواهم گشت.»
«متوجهم. ولی چرا آنجا؟»
«سرور من, به گمان من یهودا نه در داخل شهر به قتل رسیده و نه خیلی دور آر شهر؛ محل قتل همین اطراف شهر است.»
«تو در کارت مهارت داری. در خود روم را نمی دانم, ولی در مستملکات که کسی به گرد پایت هم نمی رسد. چرا اینجوری فکر می کنی؟»
آرتانیوس آهسته گفت:«اصلا باورم نمی شود که یهودا اجازه دهد در محدوده ی شهر گیر این اوباش بیفتد. خیابان جای قتل مخفیانه نیست. پس قاعدتا باید به نیرنگ به زیر زمین یا حیاطی برده شده باشد. اما مامورین خفیه همه جای شهر تحتانی را گشته اند و اگر آنجا می بود, تا به حال پیدا شده بود. چون تا به حال پیدایش نکرده اند, تردیدی ندارم که در محدوده ی شهر نیست. اگر در جایی بسیار دور از اورشلیم کشته شده باشد, آن وقت دیگر بدره ی پول را نمی شد به این سرعت به حیاط کاخ کاهن اعظم انداخت. بعد از آنکه با نیرنگ از شهر خارجش کردند, در اطراف شهر به قتلش رساندند.»
«چطور از پس این کار بر آمدند؟»
«حاکم, این سوال از همه دشوارتر است و گمان نکنم هرگز به حل آن موفق شوم.»
«بله. من هم موافقم که بغایت پیچیده است. یهودی مومنی در شب عید فصح شهر را به مقصدی که خدایان می دانند کجا است ترک می کند و به قتل می رسد. چه کسی او را اغوا کرده است و چطور از پس این کار بر آمده؟» حاکم انگار که ناگهان به او الهام شده باشد, پرسید:«نکند دست زنی در کار بوده؟»
آرتانیوس با جدیت فراوان جواب داد:«حاکم, این غیر ممکن است, چنین چیزی اصلا مصرح نیست. با مساله منطقی برخورد کنید: چه کسی می خواست کلک یهودا را بکند؟ یک مشت لات متعصب. یک دسته ی خیالپرداز که بی تردید زنی در میانشان نیست. حاکم, زن گرفتن و راه انداختن خانواده پول می خواهد. برای آنکه بتوان از زن به عنوان طعمه یا همدست استفاده کرد, پول زیادی لازم است و این مردان مشتی لات لاقبای بی خانمان و بدبخت اند. حاکم, در این ماجرا پای زنی در میان نبوده. از این گذشته, اگر دنبال این نخ را بگیریم و حدس و گما بزنیم, چه بسا که گمراه شویم و تحقیقاتمان بی ثمر بماند.»
«آرتانیوس می بینم که حق کاملا با تو است... من فقط می خواستم فرضیه ای را مطرح کنم.»
«حاکم, افسوس که فرضیه تان غلط بود.»
حاکم با کنجکاوی زایدالوصفی به آرتانیوس خیره شد و به تعجب گفت:«خوب پس نظر شما چیست؟»
«من هنوز فکر می کنم از پول به عنوان طعمه استفاده کرده اند.»
«درخشان است! ولی ممکن است بپرسم چه کسی می توانست در غروب او را با پول اغوا کند و به خارج شهر ببرد؟»
«حاکم, البته هیچ کس. نه, من فقط یک حدس می زنم و اگر آن هم اشتباه در بیاید دیگر کاری از دستم بر نمی آید.» آرتانیوس به طرف پیلاطس خم شد و زیر لب گفت:«حتما یهودا می خواست پولش را در جای امنی که فقط خودش از آن خبر داشت قایم کند.»
«توضیح تیزهوشانه ای است. جواب حتما همین است. حالا متوجه می شوم: به خروج از شهر اغوا نشد, بلکه به میل خودش آنجا رفت. بله, بله, دقیقا همینطور است.»
«دقیقا, یهودا به هیچ کس اطمینان نداشت. می خواست پول را قایم کند.»
«گفتی که در جتسیمانی... چرا آنجا؟ باید اقرار کنم که این جنبه ی قضیه را نمی فهمم.»
«حاکم، این از همه ی استنتاجها آسان تر است, کسی که پول را در جاده ها و ملاء عام چال نمی کند. لاجرم یهودا از جاده ای که به حبرون یا به بیت عنیا (Bethany ) می رفت استفاده نکرد. می بایستی به جایی رفته باشد که مخفی باشد, درخت داشته باشد. در اطراف اورشلیم جایی جز جتسیمانی این شرایط را ندارد. زیاد هم نمی توانست از شهر دور شود.»
«مرا کاملا متقاعد کردی. حالا کار بعدی ات چیست؟»
«فورا به جستجوی قاتلینی می پردازم که در تعقیب یهودا از شهر خارج شدند و در عین حال, همانطور که قبلا هم پیشنهاد کردم, خودم را تسلیم دادگاه نظامی می کنم.»
«برای چه؟»
«زیر دستان من امشب رد پای یهودا را در بازار, بعد از آنکه قیصر قیافا را ترک گفت, گم کردند. البته از چگونگی این ماجرا هنوز اطلاعی ندارم. چنین چیزی هرگز برای من اتفاق نیفتاده. بعد از گفت و گویی که با هم داشتیم, یهودا فورا تحت نظر قرار گرفت. ولی در گوشه ای از بازار ما را قال گذاشت, و بی رد پا غیبش زد.»
«متوجهم, قاعدتا از شنیدن این حرف خوشحال خواهید شد که ضرورتی در محاکمه ی نظامی شما نمی بینم. شما هر کاری را که از دستتان بر می آمد را انجام دادید. و از دست هیچ کس»-حاکم لبخند زد-«کار دیگری بر نمی آمد. مردانی را که رد پای یهودا را گم کردند تنبیه کنید. ولی صریح می گویم که مایل نیستم تنبیهات آنها شدید باشد. ما به هر حال برای نجات آن مردک رذل, هر کاری که از دستمان بر می آمد کردیم. راستی یادم رفت بپرسم» -حاکم پیشانی اش را پاک کرد- «چطور توانستند پول را به قیافا پس بدهند؟»
«حاكم، اين كار چندان سختي نبود. انتقام گيرندگان به پشت كاخ قيافا رفتند، همانجا كه كوچه اي مشرف بر حياط عقبي كاخ است. آنوقت بدره را از روي ديوار انداختند توي حياط.»
«همراه يك يادداشت؟»
«بله، حاكم، درست همانطور كه شما حدس زديد. راستي...» آرنيوس مهره هاي بسته را باز كرد و محتويات آن را به پيلاطس نشان داد.
«آرتانيوس، مواظب باش. آنها مهر هيكل هستند.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#89 | Posted: 16 Nov 2013 18:35




آرتانيوس كه بسته پول را دوباره مي بست، گفت:«حاكم از اين بابت نگران نباشيد.»
پيلاطس خنده كنان گفت:«يعني مي گويي بدل همه مهره هاي آنها را داريد؟»
جواب كوتاه و بي خنده آرتانيوس اين بود:«حاكم، طبيعي است.»
«خوب مي توانم حالت قيافا را تجسم كنم.»
«بله، حاكم. سخت به جنب و جوششان انداخت. فورا فرستادند دنبال من.»
حتي در تاريكي نيز برق چشمهاي پيلاطس ديده مي شد.
«جالب است...»
«حاكم مي بخشند اگر خلاف فرمايشاتشان چيزي مي گويم، ولي اصلا جالب نيست. پرونده ايست خسته كننده و وقت گير. وقتي پرسيدم كه آيا كسي در كاخ قيافا اين پول را قبلا پرداخته بود، قاطعانه خوابم دادند كه كسي چنين پولي پرداخت نكرده.»
«جدا؟ البته اگر مي گويند نداده اند، پس حتما نداده اند. به اين ترتيب، كار پيدا كردن قاتلين حتي دشوارتر مي شود.»
«حاكم، دقيقا همينطور است.»
«آرتانيوس، راستي به فكرم آمد: آيا ممكن نيست كه خودكشي كرده باشد؟»
«نخير قربان، ممكن نيست،» آرتانيوس به پشتي صندلي اش تكيه زد و با نگاهي خيره گفت:«خيلي مي بخشيد، چنين چيزي اصلا ممكن نيست.»
«در اين شهر همه چيز ممكن است. شرط مي بندم كه بزودي تمام شهر پر از شايعه خودكشي او خواهد شد.»
در اينجا آرتانيوس با همان نگاه خيره خاص خود پيلاطس را برانداز كرد، لحظه اي انديشيد و آنگاه به جواب گفت:«حاكم، ممكن است همينطور بشود.»
گرچه قضيه قتل يهوداي اسخريوطي كاملا توضيح داده شده بود، اما پيلاطس آشكارا به طور وسوسه آميزي هنوز درگير مسئله بود.
تاملي كرد و گفت:«كاش مي ديدم او را چطور كشتند.»
آرتانيوس با پوزخندي به پيلاطس جواب داد:«حاكم، او با مهارت تمام كشته شد.»
«از كجا مي دانيد؟»
آرتانيوس جواب داد:«حاكم، لطف كنيد به داخل بسته نگاهي بيندازيد، بر اساس وضعيت بدره مي توان حكم كرد كه خون يهودا به خوبي فوران كرده. من در دوران خدمتم قتل هاي فراواني ديده ام.»
«پس ديگر از جا بلند نخواهد شد.»
آرتانيوس با خنده اي فيلسوف مابانه جواب داد:«نه حاكم، بلند خواهد شد. اما وقتي كه صور منجي معهودشان دميده شود، پيش از آن بلند نخواهد شد.»
«بسيار خوب آرتانيوس. اين قضيه را مي شود حل شده حساب كرد. حالا بگو ببينم مراسم تدفين چه شد؟»
«حاكم، زندانيان اعدام شده همه مدفون شده اند.»
«آرتانيوس،جنايت است اگر كسي تو را محاكمه نظامي كند. تو مستحق بالاترين ستايشها هستي. بگو ببينم چطور شد؟»
در خلال زماني كه آرتانيوس مشغول كار يهودا بود، دسته اي از ماموران خفيه، تحت فرماندهي معاون آرتانيوس، كمي قبل از تاريكي به فراز پته رسيدند. يكي از جسدها كم بود. پيلاطس لرزيد و با صداي خش داري گفت:
«آه، چرا اين را پيش بيني نكردم؟»
«حاكم نبايد نگران باشند.» آرتانيوس به صحبت ادامه داد:«اجساد ديزماس و هستاس را كه كلاغهاي سياه چشمهايشان را از حدقه درآورده بودند بر گاري سوار كردند. افراد فورا به جستجوي جسد سوم رفتند. طولي نكشيد كه جسد پيدا شد. مردي به نام...»
پيلاطس گفت:«متي باجگير.» لحن صحبت پيلاطس نه سوالي كه ايجابي بود.
«بله حاكم... متي باجگير در غاري در سمت شمال تپه جلجتا به انتظار شب پنهان شده بود. جسد عريان ناصري همراهش بود. وقتي افراد مشعل به دست، وارد غار شدند، متي دچار حمله عصبي شد. فرياد مي زد كه جرمي مرتكب نشده و بر اساس قانون هر كس مي تواند، در صورت تمايل جسد مجرم مصلوبي را به خاك بسپارد. متي باجگير از جسد دست بر نمي داشت. به هيجان آمده بود، كم و بيش هذيان مي گفت، لابه مي كرد، تهديد مي كرد، فحش مي داد.»
پيلاطس با افسردگي پرسيد:«آيا مجبور شدند بازداشتش كنند؟»
آرتانيوس با لحن اطمينان بخشي گفت:«نخير حاكم. بالاخره آن ديوانه را اينطور راضي كردند كه به او گفتند جسد را دفن خواهند كرد. باجگير كمي آرام گرفت، ولي گفت جسد را ترك نخواهد كرد و مايل است در امر تدفين همكاري كند. گفت حتي اگر بكشندش هم از آنجا نخواهد رفت و به افراد يك چاقوي نان بري داد كه با همان به قتل برسانندش.»
پيلاطس با صدايي خفه پرسيد:«بالاخره دست به سرش كردند يا نه؟»
«نخير حاكم. معاون من به او اجازه داد در مراسم تدفين شركت كند.»
«كداميك از معاونان تو مسئول اين كار بود؟»
آرتانيوس خواب داد:«تولمي (Tolmai)،» و با نگراني پزسيد:«كار غلطي كردم؟»
پيلاطس خواب داد:«ادامه بدهيد. كار درستي كرديد... آرتانيوس، دارم كم كم به اين نتيجه مي رسم كه با كسي سر و كار دارم كه هرگز اشتباه نمي كند. منظورم شما هستيد.»
«متي باجگير و اجساد را بر گاري سوار كردند و حدود دو ساعت بعد به غار متروكي در شمال اورشليم رسيدند. بعد از آنكه افراد به نوبت يك ساعتي كار كردند، گودال عميقي حفر شد و جسد هر سه قرباني را در آن به خاك سپردند.»
«عريان؟»
«نخير حاكم، افراد براي همين مقصود، مقداري كتان با خود برده بودند. به انگشتان اجساد نيز حلقه هايي انداخته شد. حلقه يسوعا يك خط و حلقه ديزماس دو خط و حلق هستاس سه خط داشت. گودال را پر كردند و روي آن را سنگ گذاشتند. تولمي جاي گودال را نشان كرده است.»
پيلاطس با چهره اي در هم كشيده گفت:«بايد حدس مي زدم. خيلي دلم مي خواست اين متي باجگير را ببينم.»
«حاكم، او همين جاست.»
پيلاطس لحظه اي با چشم هاي گرد شده به آرتانيوس خيره نگاه كرد و آنگاه گفت:«از همه زحماتي كه در مورد اين قضيه كشيديد متشكرم. فردا تولمي را بفرستيد پهلوي من و قبل از آنكه بيايد اينجا به او بگوييد كه از كارش رضايت دارم. و اما شما، آرتانيوس» _حاكم از جيب حلقه اي بيرون كشيد و به رئيس مامورين خفيه داد_ «لطفا اين را به نشان سپاسگذاري من بپذيريد.»
آرتانيوس با تعظيمي گفت:«حاكم بر من بنده منت مي گذارند.»
«لطفا مراتب رضايت مرا به افراد مسئول مراسم تدفين ابلاغ كنيد و مرداني را كه در مراقبت از يهودا قصور كردند توبيخ كنيد. و فورا متي را نزد من بفرستيد. بايد برخي جزئيات قضيه يسوعا را از او بپرسم.»
«بسيار خوب، حاكم.» آرتانيوس با اين جواب تعظيمي كرد و خارج شد. حاكم دست ها را بر هم كوبيد و فرياد كشيد :«چند شمع بياوريد توي مهتابي.»
آرتانيوس هنوز به باغ نرسيده بود كه خدمتكاراني شمعدان به دست ظاهر شدند. سه شمع بر ميز جلوي حاكم گذاشته شد و شب مهتابي فورا به باغ عقب نشست، انگار آرتانيوس شب را با خود برده بود. به جاي او، غريبه لاغر اندامي در كنار سرجوخه غول آسا به مهتابي آمد. به تكان سر حاكم، موريبلوم چرخي زد و از مهتابي خارج شد.
پيلاطس تازه وارد را با نگاهي مشتاق و اندكي وحشت زده برانداز مي كرد، نگاهش درست مثل نگاه آدم هايي بود كه ذكر كسي را فراوان شنيده اند و درباره آن كس بسيار فكر كرده اند و بالاخره به ملاقاتش موفق شده اند.
مردي كه در مهتابي ظاهر شده بود چهل سالي داشت؛ سبزه بود و ژنده پوش؛ گل خشك شده سر تا پايش را مي پوشاند؛ نگاه خيره مشكوك گرگ گونه اي داشت. در يك كلام، هيئتي سخت زننده داشت و بيش از همه به يكي از گداياني شبيه بود كه در ميان جمعيت صحن هيكل و بازار هاي كثيف و شلوغ شهر تحتاني فراوان يافت مي شد.
سكوت طولاني بود و رفتار غريبي مردي كه پيلاطس به مهتابي احضارش كرده بود سكوت را سنگين تر مي كرد. حالت صورتش به ناگهان عوض شد، تلوتلويي خورد و اگر با دستان كثيفش لبه ميز را نچسبيده بود، به زمين مي افتاد.
پيلاطس از مرد پرسيد:«چه چيزي ناراحتت مي كند؟»
متي باجگير حركتي كرد كه انگار مي خواست چيزي را قورت بدهد و گفت:«هيچ چيز!» سيب آدم بر گردن بي گوشت و لاغر و خاكستري رنگش بر آمد و فرو نشست.
پيلاطس تكرار كرد:«جواب بده ! ناراحتيت چيست؟»
باجگير با دلمردگي به كف اتاق خيره شد و جواب داد:«خسته ام.»
پيلاطس به صندلي اشاره كرد و گفت:«بنشين.»
متي با بي اعتمادي به حاكم نگاه مي كرد،به طرف صندلي قدمي برداشت،وحشت زده به دسته هاي زرين صندلي نگاهي كردو كنار صندلي بر زمين نشست.
پيلاطس پرسيد:«چرا روي صندلي ننشستي؟»
باجگير ،خيره به زمين ،گفت:«كثيفم، صندلي را هم كثيف مي كنم.»
«همين الان چيزي بهت مي دهند كه بخوري.»
«چيزي نمي خواهم بخورم.»
پيلاطس به آرامي پرسيد: «چرا دروغ مي گويي؟ حداقل يك روز است كه چيزي نخورده اي، شايد هم بيشتر. به هر حال، اگر نمي خواهي نخور. تو را اينجا احضار كردم كه چاقويت را نشانم بدهي.»
باجگير جواب داد: «وقتي سربازان مي آوردندم اينجا، چاقو را از من گرفتند.» آنگاه با دلخوري افزود: «بايد آن را به من پس بدهيد، چون لازم است آن را به صاحبش برگردانم. من آن چاقو را دزديده ام.»
«چرا؟»
«براي بريدن طناب ها.»
حاكم فرياد زد: «مارك!» سرجوخه در مهتابي ظاهر شد: «چاقويش را بده به من.»
سرجوخه چاقوي نان بري كثيفي را از يكي از دو غلاف چرمين كمرش بيرون كشيد، چاقو را به حاكم داد و بيرون رفت.
«چاقو را از كجا دزديده اي؟»
«از يك دكان خبازي، درست نزديك دروازه حبرون، دست چپ.»
پيلاطس تيغه پهن چاقو را وارسي كرد و تيزي لبه آن را با نوك ناخنش آزمود. آنگاه گفت:
«نگران چاقو نباش؛ آن را به همان دكان پس خواهم داد. من چيز ديگري مي خواهم. پوستي را كه همه جا با خود داشتي و گفته هاي يسوعا را بر آن مي نوشتي به من نشان بده.»
باجگير با نفرت به پيلاطس نگاهي كرد و لبخندي زد؛ لبخندش چنان پر كينه بود كه صورتش را مچاله مي كرد.
«مي خواهيد آن را از من بگيريد؟ آخرين چيزي كه در دنيا دارم؟»
پيلاطس در جواب گفت: «نگفتم پوست را به من بده، بلكه گفتم آن را به من نشان بده.»
باجگير داخل پيراهنش كورمال كورمال دستي كشيد و طومار پوستي را بيرون كشيد. پيلاطس پوست را گرفت، بازش كرد، پوست را زير نور دو شمع پهن كرد، و با چهره اي درهم كشيده به كشف رمز نوشته هاي كم و بيش نا خواناي آن پرداخت. تا اين حد دستگيرش شد كه نوشته ها مجموعه از هم گسيخته اي ست از گفته ها، تاريخ ها، يادداشت هاي يوميه و قطعات شعر، پيلاطس توانست اين كلمات را بخواند:«مرگ نيست... ديروز شيريني خورديم...»
علائم درد ناشي از فشار بر صورت پيلاطس ظاهر شد؛ چشم هايش دو دو مي زد و مي خواند:«ما رودخانه صافي آب زندگاني را خواهيم ديد... انسان از وراي بلوري شفاف به آفتاب نگاه خواهد كرد.»
پيلاطس به لرزه افتاد. در آخرين خطوط پوست اين كلمات را تشخيص داد:«... بزرگترين گناه... بزدلي...»
پيلاطس دوباره پوست را لوله كرد و آن را با حركت سريعي به باجگير پس داد.
پيلاطس گفت:«بيا، بگير.» و بعد از سكوت كوتاهي افزود:« مي بينم كه آدم فاضلي هستي و چون تنها هم زندگي مي كني، ضرورتي ندارد بي خانمان باشي و با چنين سر و وضع ژنده اي اين طرف و آن طرف بروي. من در قيصريه كتابخانه بزرگي دارم؛ من آدم ثروتمندي هستم و دوست دارم به آنجا بيايي و براي من كار كني. كار تو طبقه بندي كردن كتاب ها و مراقبت از پاپيروس ها خواهد بود. غذا و لباست به عهده من خواهد بود.»
باجگير از جا برخاست و جواب داد:«نخير، مايل نيستم اين كار را بكنم.»
«چرا نه؟»_رنگ صورت حاكم كبود شده بود_ «از من خوشت نمي آيد... نكند از من مي ترسي؟»
خنده اي پر كينه دوباره چهره متي را مچاله كرد. گفت:«نخير. دليلش اين است كه تو از من خواهي ترسيد. بعد از آن كه او را كشتي، مي ترسي چشمت به چشم من بيفتد.»
پيلاطس حرف متي را قطع كرد:«ساكت! بيا اين پول را بردار.»
باجگير سرش را تكان داد و حاكم حرف خودش را دنبال كرد.
«مي دانم كه تو خودت را حواري يسوعا مي داني، ولي بدان كه هيچ يك تعاليم او را ياد نگرفته اي. اگر ياد گرفته بودي، چيزي از من قبول مي كردي. يادت باشد كه قبل از مرگش مي گفت كه هيچ كس را سرزنش نمي كند.»_پيلاطس انگشتش را به حالت پر معنايي بلند كرد و چهره اش در هم رفت_ «و ترديدي ندارم كه او چيزي قبول مي كرد. تو آدم كله شقي هستي. او آدم سرسختي نبود. كجا مي خواهي بروي؟» متي ناگهان به طرف ميز پيلاطس آمد، دو دستش را روي ميز گذاشت، خم شد و با نگاهي سوزان به حاكم چشم دوخت و زير لب گفت:
«سرور، بدان كه در اورشليم حداقل يك نفر هست كه من حتما او را خواهم كشت. اين را محض اطلاعت مي گويم. خون هاي بيشتري ريخته خواهد شد.»
پيلاطس جواب داد:«مي دانم كه خون بيشتري ريخته خواهد شد. حرفت براي من تعجب آور نيست. حتما مي خواهي مرا بكشي؟»
متي خواب داد:«تو را نمي توانم بكشم.» لبخندي زد و دندان هايش برق زد. «آنقدر احمق نيستم كه روي اين قتل حساب كنم . ولي يهوداي اسخريوطي را خواهم كشت، حتي اگر مجبور شوم باقي عمرم را صرف اين كار كنم.»
با شنيدن اين حرف، چشم هاي حاكم از لذت برقي زد. متي باجگير را جلوتر خواند و گفت:«تو موفق نخواهي شد، و اين كار ديگر ضرورت ندارد. يهودا امشب به قتل رسيد.»
باجگير از ميز به عقب پريد، وحشيانه به اطراف نگاه كرد و فرياد زد:«چه كسي اين كار را كرد؟»
پيلاطس جواب داد:«من اين كار را كردم.»
پيلاطس بي آنكه لبخندي بزند، برق دندان هايش را نشان مي داد، و دست هايش را به هم مي ماليد. گفت:«حسودي نكن. بد نيست بداني كه او جز تو هم حواريوني داشت.»
باجگير دوباره به زمزمه گفت:«چه كسي اين كار را كرد؟»
متي دهانش را باز كرد و به حاكم خيره شد؛ حاكم گفت:«كار مهمي نيست، ولي من اين كار را كردم.» و آنگاه افزود:«حالا چيزي قبول مي كني؟»
باجگير لحظه اي انديشيد، كمي آرام گرفت و بالاخره گفت:«دستور بده پوست سفيدي به من بدهند.»
يك ساعت از زماني كه باجگير كاخ را ترك گفته بود مي گذشت. صداي آهسته پاي سربازان تنها چيزي بود كه سكوت باغ را مي شكست. ماه رنگ مي باخت و آنسوي افق ستاره سحري چون لكه اي سفيد گون رخ مي نمود. ديري بود كه شمع ها را خاموش كرده بودند. حاكم بر تختش لميده بود. دستهايش را زير گونه هايش گذاشته بود و خوابيده بود و بي صدا نفس مي كشيد. بانگا در كنارش دراز كشيده بود.
و بدين سان، پونتيوس پيلاطس، پنجمين حاكم يهودا، به استقبال روز پانزدهم ماه نيسان رفت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#90 | Posted: 16 Nov 2013 19:26




فصل 27
پایان کار آپارتمان شماره ی 50


آفتاب زده بود که مارگریتا آخرین کلمات بخشی از کتاب را می خواند :« ... و بدین سان ، پونتیوس پیلاطس ، پنجمین حاکم یهودا ، به استقبال روز پانزدهم نیسان رفت . »
از حیاط و از میان شاخه های بید و زیزفون ، صدای شاداب و چهچهه ی بامدادی گنجشکان را می شنید .
مارگریتا از صندلی اش بلند شد ، برای رفع خستگی بدنش را پیچ و تابی داد و تازه آن وقت متوجه شد که تن و بدنش چقدر کوفته است و چقدر دلش می خواهد بخوابد . البته مارگریتا از لحاظ روحی کاملاً سرحال بود . ذهنش صاف بود و اصلاٌ پروایی نداشت که شبی را در وادی فوق طبیعی به سر برده . اصلاً نگرانش نمی کرد که در مجلس رقص ابلیس شرکت کرده و مرشد به معجزه ای برایش احیا شده و رمان از میان خاکستر برخاسته و با اخراج آلویسیوس موگاریش بیچاره ، همه چیز در آپارتمان زیرزمینی به حال پیشین بازگشته است . خلاصه ی کلام ، رودررویی اش با ولند از لحاظ روانی برای مارگریتا زیانی در بر نداشت . همه چیز آن طوری بود که باید باشد .
به اتاق بغلی رفت ، مطمئن شد که مرشد راحت خوابیده ، چراغ اضافی کنار تخت را خاموش کرد و بر کاناپه ای کوچک دراز کشید و خود را پتوی کهنه ی مندرسی پوشاند . یک دقیقه بعد ، به خواب رؤیایی فرو رفت . سکوت اتاقهای زیرزمین کوچک و همه ی خانه را پر می کرد ؛ کوچه ی باریک هم پر از سکوت بود .
ولی در همان ساعات بامدادی شنبه ، برای هیچیک از کارمندان یک طبقه ی کامل از اداره ای در مسکو که مسئول رسیدگی به قضیه ی ولند بود ، از خواب خبری نبود . در نه اتاق کار ، چراغها تمام شب می سوخت . از پنجره هایی که رو به میدان آسفالت شده ای باز می شد – و در همان لحظه ، ماشینهای آهسته ی چرخان با جاروهای متحرک مشغول نظافت میدان بودند – چنان نوری می تابید که با آفتاب طالع پهلو می زد .
از همان روز قبل که واریته را به علت ناپدید شدن مدیریت و نمایش جنجالی جادوی سیاه بسته بودند ، رئوس کلی پرونده روشن بود ، اما سیل لاینقطع شواهد جدید ، قضیه را هر لحظه پیچیده تر می کرد .
اداره ی مسئول این پرونده ی عجیب وظیفه داشت این همه وقایع گیج کننده و مختلف را به هم ربط دهد ؛ وقایعی که در سرتاسر مسکو رخ می داد و ترکیبی بود از شیطنت صرف و حقه های هیپنوتیزم و جنایت محض .
اولین کسی که به چراغهای روشن آن طبقه ی بی خواب احضار شد ، آرکادی آپولونیچ سمپلیاروف رئیس کمیته ی اکوستیک بود .
شب جمعه ، بعد از شام ، تلفن آپارتمان او در کامنی موست زنگ زد و صدای مردی شنیده شد که می خواست با آرکادی آپولونیچ صحبت کند . همسر آرکادی آپولونیچ که گوشی را برداشته بود ، با دلخوری اعلام کرد که حال آرکادی آپولونیچ خوب نیست و دراز کشیده و نمی تواند پای تلفن بیاید . با این حال وقتی صدا اعلام کرد که از کجا تلفن می کند ، آرکادی آپولونیچ چاره ای نداشت جز آنکه پای تلفن بیاید .
همسر معمولاً متفرعن آکاردی با لکنت زبان گفت :« بله ... البته ... فوراً ... » و چون تیری به طرف کاناپه ای رفت که آکاردی برآن دراز کشیده بود و قصد داشت بعد از صحنه های وحشت انگیز تئاتر و پس از اخراج طوفانی دختر عمه ی ساراتوی جوانش از آپارتمان ، تجدید قوایی کند . آکاردی آپولونیچ ، در ربع دقیقه ، با زیر شلواری و یک لنگه دمپایی ، چیزی در تلفن بلغور می کرد .
« بله ، خودم هستم . بله ، این کار را می کنم ... »
همسرش ، که فکر بی وفاییآکاردی آپولونیچ را یکسر فراموش کرده بود ، از پشت در سرک کشید و یک لنگه دمپایی را در هوا تکان داد و به زمزمه گفت :« دمپایی ات را بپوش . سرما می خوری . »
در اینجا آکاردی آپولونیچ با تکان پای برهنه اش همسرش را دور کرد و چشم غره ای به او رفت و در تلفن لند لند کنان گفت :« بله ، بله ، بله ، البته ... متوجهم ... فوراً می آیم . »
آرکادی آپولونیچ باقی شب را با کار آگاهان گذراند .
گفتگوهاشان به غایت درد آور و نا مطبوع بود ؛ وادارش کردند نه تنها جزئیات آن نمایش مشمئز کننده و داد و قال لژ مخصوص را به شرح بیان کند ، بلکه مجبور شد همه چیز را درباره ی میلیتسا آندره یونا پوکوباتکو ساکن خیابان بوخوفسکایا و دختر عمه ی ساراتوی اش و مطالب فراوان دیگری بگوید که گفتنشان برای آکاردی آپولونیچ درد و عذابی ناگفتنی به همراه داشت .
بدیهی است که شهادت آکادری آپولونیچ در پیشبرد تحقیقات سخت مؤثر بود . او مردی بود با هوش و با فرهنگ و که نمایش را به رأی العین دیده بود و می توانست در مقام شاهدی مطلع و خوش بیان ، شرحی کامل از شعبده باز نقاب دار و دو همکار حقه بازش عرضه کند و حتی به یاد آورد که نام شعبده باز ولند بوده است . با تطبیق شهادت آرکادی آپولونیچ با اظهارات دیگران ، و از جمله چند خانمی که بعد از نمایش وضعیت خجالت آوری پیدا کرده بودند ( البته خانمی هم که شلوارک بنفش به پا داشت و باعث تحیر ریمسکی شده بود جزو شهادت دهندگان بود ) و با توجه به گفته های کارپوف ، راهنمای تئاتر که به آپارتمان 50 در ساختمان 302 – آ خیابان سادووایا فرستاده شده بود ، فوراً روشن شد که مجرم را بی تردید می توان در همان آپارتمان مذکور پیدا کرد .
چندین و چند بار به آپارتمان شماره ی 50 رفتند و نه تنها به دقت کامل آپارتمان را بازرسی کردند بلکه درجستجوی مخفیگاه ، با انگشت به دیوارها می زدند و دود کشها را وارسی می کردند و دنبال درهای مخفی می گشتند . هیچیک از این اقدامات فایده ای نکرد و در بازدید از آپارتمان چیزی به دست نیامد . ولی به رغم این واقعیت که همه ی نهادهای رسمی مسکو که با مسافران خارجی سر و کار داشتند قاطعانه و بی تردید اعلام می کردند که شعبده بازی به نام ولند در مسکو نیست و نمی تواند باشد ، همه چیز حاکی از آن بود که کسی در آن آپارتمان زندگی می کند .
او بی تردید ورودش را ثبت نکرده بود ؛ پاسپورت یا سند و قرارداد و توافقنامه ای هم به کسی نشان نداده بود و حتی کسی اسمش را هم نشنیده بود . کیتائیتسف رئیس بخش برنامه های کمیسیون تئاتر مسکو به همه قدیسان قسم می خورد که استپا لیخودیف مفقودالاثر برای کسی به نام ولند هیچ برنامه ای به او پیشنهاد نکرده و در باب رسیدن ولند به مسکو هم تلفنی حتی کلمه ای به او نگفته است . لاجرم کیتائیتسف کاملاً از فهم این مسأله عاجز بود که استپا چگونه اجازه داد چنین نمایشی در واریته اجرا شود . وقتی به او گفتند که آکاردی آپولونیچ به رأی العین شاهد نمایش بوده ، تنها واکنش کیتائیتسف این بود که دستهایش را از هم باز کند و به آسمان خیره شود . از چشمهای پاک او معلوم بود که طینتش به شفافیت بلور است .
و اما درباره ی پروخور پتروویچ ، رئیس کمیسیون تفریحات ...
دست برقضا ، بمحض ورود پلیس به دفتر کارش ، او نیز به کت و شلوارش برگشت و باعث شور خلسه مانند آنا ریچاردوونا و دلخوری فراوان پلیس شد که گمان می کرد بی جهت به آنجا فراخوانده شده . به محض آنکه پروخور پتروویچ به سرکار و داخل لباس راهراه خاکستری اش بازگشت ، فوراً همه یادداشتهایی را که در دوران غیبت کوتاهش تنظیم کرده بود امضا نمود .
ناگفته پیدا است که پروخور پتروویچ هم چیزی درباره ی ولند نمی دانست .
حاصل نهایی تحقیقاتشان نتیجه ای بود که بیشتر به شوخی شباهت داشت : هزاران تماشاچی ، به علاوه کارمندان تئاتر واریته ، به علاوه ی آرکادی آپولونیچ ، آن مرد به غایت با شعور ، این شعبده باز و سه همکار لعنتی اش را دیده بودند . ولی حالا هر چهار نفر آنها غیبشان زده بود . معنای این حرفها چه بود ؟ آیا زمین دهان باز کرده و ولند را فرو بلعیده بود ؟ یا آنکه حق با کسانی بود که ادعا می کردند او هرگز به مسکو نیامده ؟ اگر آدم شق اول را می پذیرفت ، ناچار بود بپذیرد که او همه ی مدیریت واریته را نیز با خود برده ؛ اگر شق دوم را باور می کرد ، آن وقت معنایش این بود که خود مدیریت تئاتر اول فتنه ای به پا کرده و آنگاه ، بی هیچ ردپایی ، از مسکو غیب شده بود .
افسر مسئول این پرونده به کارش وارد بود و در این شکی نبود . مثلاً ریمسکی را با سرعت حیرت آوری پیدا کردند . رفتار « آس خشت » را در ایستگاه تاکسی نزدیک سینما با زمان پایان نمایش و زمان غیب شدن ریمسکی ربط دادند و فوراً تلگرافی به لنینگراد زدند . یک ساعت بعد ( در شب جمعه ) جواب آمد که ریمسکی در اتاق 412 هتل آستوریا پیدا شده ، در طبقه چهارم ، بغل اتاق مدیر برنامه ی یکی از تئاترهای مسکو که مشغول سفر در لنینگراد است ؛ در اتاق معروفی که مبلمان خاکستری و حمامی مجلل دارد .
ریمسکی که در کمد لباس اتاقش قایم شده بود فوراً بازداشت شد و در لنینگراد مورد بازجویی قرار گرفت ؛ پس از چندی تلگرافی به مسکو رسید به این مضمون که ریمسکی شاهد غیر مسئولی است که در عمل نتوانسته ، و یا شاید نخواسته ، به سؤالها پاسخ معقولی بدهد و تنها کارش این است که پیوسته استدعا می کند او را در گاوصندوقی ، تحت مراقبت محافظین مسلح ، پنهان کنند . تلگرافی به لنینگراد دستور داده شد که ریمسکی را به مسکو بازفرستند و او هم در قطار شب جمعه ، تحت الحفظ ، به مسکو باز گشت .
حدود شب جمعه رد پای لیخودیف را هم پیدا کردند . به همه ی شهر ها تلگراف کردند و درباره ی لیخودیف اطلاعات خواستند و از یالتا جواب آمد که لیخودیف در آن شهر است و بزودی با هواپیما روانه ی مسکو خواهد شد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مرشد و مارگریتا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites