تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه )

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 5 Nov 2013 14:55
تهران، محشر است!

وقتی «آدم» ریشش را اصلاح نمیکند، سلمانی نمیرود، موها را کوتاه نمیکند، یا مدل ترکی کوتاه میکند، تازه دوزاری اش میافتد که - ای بابا - شناسنامه اش دارد سه رقمی میشود که اصلا عین خیالش نیست. جواد از چندتا از این بروبچه های «شجاع» دهان به دهان میشنود که قدرت خدا «مملکت امام زمان» حساب و کتاب دارد. همانطور که زنها «قانونا» باید قوانین کشور را رعایت کنند و چیزکی - برای خالی نبودن عریضه – رو سرشان بیاندازند که دهان مجریان قانون را ببندند، جواد هم با ریش پانزده روزه میرود سفارت.

حالا دیگر میداند که تو سفارت، باید دست راستش را بگذارد روی سینه ی چپش و از دربان دم در تا خود سفیر به همه بگوید: «حاج آقا، مخلصیم. حاج آقا، کوچیکیم. حاج آقا، چاکریم»

این یک کد است. تمام آنهایی که میروند ایران، یا میخواهند بروند، این را میدانند. زنها کدشان فرق دارد. آرایش نمیکنند. اگر دستشان برسد زردچوبه به صورتشان میمالند که رنگ و روشان زردنبو باشد. موها را رنگ نمیکنند و با گلگیرهای فلفل/نمکی راهی سفارت میشوند. آرایشگاه نمیروند و با ابروهایی مثل پاچه ی بز، چیزکی رو سرشان میاندازند و میروند آن تو که چی چی و چی چی شان را به ثبت قانونی «مملکت امام زمان» برسانند. اما همین زنها موقع بیرون آمدن از سفارت، از همان آسانسور یا پله ها، حالا دیگر بدون واهمه از جناب حاجی آقای دربان، ماتیکها و سایه چشمها را از تو کیف ساک مانندشان بیرون میکشند و... از همانجا...د... بمال... از بالا تا پائین... بعد آن چیزک زهرماری را مچاله، میچپانند تو ساک خریدشان، یا اگر دیگر نخواهند راهی این اداره ی وطنی شوند، همان دم در سفارت میاندازندش تو سطل ذباله ی آن حوالی... و مدرن و متمدن راه میافتند تو کوچه/پس کوچه های تمدن و مدرنیته...

آقایون وضعشان فرق میکند. کراوات/مراوات که هیچی، با پیراهن چرک و یقه ی چروک، با کتی که موقع باغبانی تنشان میکنند یا اسباب کشی و کارگری، که مثلا چاک آستینش وا شده، یا دگمه هاش افتاده، و البته و البته بدون استعمال عطر و ادوکلن راهی میشوند به سوی کعبه ی آمالشان، وطن اسلامیزه شده... نه... اول به سمت سفارت. طفلکها همه شان که گلاب قمصر و عطر شاهچراغی به گل و گردنشان نمیمالند. بعضیشان حتا عطر مردانه ی اگوئیست شانل را دوست دارند.


با تمام این دگردیسیها دل تو دل جواد نیست. خب، میخواهد برود ایران. مردک چند ماه پیش از سفر اولش به ایران، نامه ای دریافت میکند که رو پاکتش مهر سفارت خورده است. طفلک با دیدن نامه، چهار ستون بدنش به لرزه میافتد. یعنی چه؟ چه میتواند باشد؟ بلافاصله زنگ میزند به بشیر که نامه ای اینطوری دریافت کرده است. بشیر لبخندی میزند و میگوید: «خب بازش کن، مرد حسابی! بعد خبرش را به من بده!» و با خودش میگوید: «این هم پرید. چه اطواری هم درمی آورد. انگار همین خودش نبوده که تقاضای پاسپورت ایرانی کرده! من که میدانستم. مدتهاست میدانم.

حالا برای من ادا هم درمی آورد که مثلا از هیچی خبر ندارد!» بالاخره جواد با خواندن چند بار «وان یکاد» و فوت کردنش به خودش «جن نامه» را باز میکند. بازش میکند و میبیند که نامه ای است چاپی، با سر نسخه ی وزارت خارجه ی جمهوری اسلامی.

خیلی خوشگل. عکس پرچم شاخدار آن بالاست و مهر سفارت... که پس از سلام و تحیات فراوان، دعوتش کرده اند برود ایران، آن هم با چه عزت و احترامی... تازه نوشته اند که مدارک کار در «صدا و سیما»ی دوران قبل از انقلابش را پیدا کند که براش حقوق بازنشستگی تعیین کنند.

باورش نمیشود. این همه مهربانی و لطف را در هیچ حکومتی سراغ ندارد! حتا دررفته های حکومت فاشیستی/راسیستی هیتلر هم اینجوری نوازش نشده اند... آدم سیاسی باشد، تو دوران شاه و دوران همینها – آن اوایل - زندان رفته باشد، خودش و زنش کارمند دون پایه ی رادیو/تلویزیون باشند، تازه مثل خودش کلی هم پرونده ی سکسی داشته باشد، ولی حکومتیها با این همه مهربانی براش بنویسند که:

«برادر گرامی، جناب آقای جواد... مد ظله... با تحیات فراوان... ما همه در زندگیمان اشتباه میکنیم که فقط باید از خداوند منان طلب رحمت داشته باشیم. رحمت باریتعالی بسیار زیاد است. شما که در راه به ثمر رساندن حکومت الله در کشورتان این همه زحمت کشیده اید، چرا نمیآئید از مواهب زندگی در میهن اسلامیتان استفاده کنید... به شما اطلاع داده میشود که پرونده های قبلی همه ی هموطنان مقیم خارج که قبل از هفت سال پیش جلای وطن کرده و در کشورهای بیگانه اقامت گزیده اند، مشمول مرور زمان شده است. بیایید و از همه ی مواهب وطن استفاده کنید... تنها آنهایی که مرتکب قتل شده اند... یا شاکی خصوصی دارند...»

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#52 | Posted: 5 Nov 2013 14:56
جواد که آدم نکشته است. شاکی خصوصی هم احتمالا ندارد، یا خودش خبر ندارد... البته موقع شلوغ/پلوغیهای انقلابی چند تا سنگ به سمت ارتشیها پرتاب کرده است، اما این که آدمکشی نیست... حالا باز این آدمهای بیکار بنشینند اینطرف و آنطرف و پشت سر حکومت اسلامی صفحه بگذارند و لغز بخوانند!

جواد با سابقه ی ذهنی خرابی که داشت، نمیتوانست باور کند. باور کردنی نبود! دفعه ی دوم دیگر ترسش ریخته بود. البته او مثل محمد نیست که بگیرند و فلان و بهمانش کنند. اصلا معلوم نیست در مورد محمد هم راست گفته باشند و شایعه نباشد؛ شایعه ای ساخت کارخانه ی اضداد و مخالفین، همانهایی که آنطرف گود نشسته اند و هی دریوری پشت سر رژیم میبافند. این ها را شده باید با دگنگ فرستاد که خودشان بروند و با چشمهای چهارتا شده شان وطن را ببینند. با چشم بصیرتی که ندارند، ببیند. ببینند تهران چه محشری است! ببینند چه تغییراتی در میهن ایجاد شده...

خیلی دلش میخواست برود و حقوق بازنشستگی اش را بگیرد، یا مثلا خانه اش را که مصادره شده بود، دوباره پس بگیرد. با خودش فکر میکرد: «حالا ایران نه، بنده ی خدا چرا نمیروی سفارت که ارث و میراث پدر خدا بیامرزت ملاخور نشود؟» البته آن اوایل خیال میکرد: «خود کرده را تدبیر نیست! اینها بلاهایی هستند که خودش، با دست خودش، سر خودش آورده است، والا اگر یک خورده پاشنه ی دهانش را میکشید و اینقدر به خادمان مملکت افترا نمیبست، حالا از آن آپارتمان تنگ دو اتاقه اش رفته بود ایران و جاش اون بالا/بالاها بود. مجبور هم نبود برای سی شاهی/صنار اینقدر حساب و کتاب کند.»

بعد در ادامه ی خیالات فرمودنش، به کله اش میزد که:

«ای بابا... حقوق بازنشستگی که حق خودم است. 20 سال براش کار کرده ام. خانه ام هم که مال خودم است و آن اوایل انقلاب که هنوز تنور داغ بود، چند تا از این بچه جقله های دهاتی جنوب شهری نفهم مصادره اش کرده اند، که این ها اصلا ربطی به دولت آقای رئیس جمهور ندارد.» و بعد...

«آخر پدر آمرزیده، بد میکنند این همه پناهنده ی بدبخت را که تو همه ی دنیا پخش و پلا شده اند، و خیلیهاشان آه ندارند با ناله سودا کنند، جمع میکنند و با عزت و آبرو برشان میگردانند ایران و میگذارندشان سرکار... که بیشتر از این مایه ی آبروریزی نشوند؟ حالا این اضداد بنشینند اینجا و هی سوزن به تخم چشمشان بزنند. بنشینند و هی مقاله بنویسند و سمینار و سخنرانی مرتکب شوند. بروند هی امضا رو امضا جمع کنند!» بعد هم با لبخند که: «خیال میکنند کسی به تخمش هست؟ آنها که میخواهند بروند، میروند. هیچ طوری هم نمیشود.»...

طفلک جواد اگر نمیدانست، حالا دیگر خوب میداند. خودش رفته است و با همین چشمهای باباغوری اش دیده است. از نزدیک دیده است و دیده است که آنجا چه محشری است!

برای سپاسگزاری و در ضمن ایجاد رابطه ای بهتر و «محشرتر» جواد در سفر دومش به ایران - و البته بعد از ریختن ترسش - به ارشادیها پیشنهاد میکند که فیلمی در مورد آمدن امام به ایران بسازد. موضوعش را خودش «انتخاب» کرده و کلی برای این انتخاب به خودش دسته گل داده است. ارشادیها از این پیشنهادش استقبال میکنند.... کلی هم خوشحال میشوند. جواد را هم خوشحال میکنند!!

حالا این بابا اسباب و اثاثیه اش را جمع کرده است. قرار است آپارتمان فسقلی دو اتاقه ی زیر شیروانی پناهندگی اش را تحویل دهد و برای همیشه از اروپا برود. سالهاست اینجاست و این اواخر بدجوری دلتنگ است. وقت زیادی ندارد. باید از همه چیز ِ این سالها – این سالهای دربدری و بیهویتی – دل بکند. میخواهد برود. باید برود. دلش برای بقالی سرکوچه شان تنگ است، برای بچه های کوچه، برای چنار وسط حیاط خانه ی پدری، پدری که دیگر نیست که موقع مردنش رو قوز افتاد و نرفت برای آخرین بار ببیندش: چه خریتی؟!


دلش هوای دختری را کرده است که اولین بار عاشقش شد. اصلا همانجا بود که اولین بار عاشق شد... زیر همان چنار گردن کلفتی که روی تنه اش، هر دوشان دو قلب تودرتو کشیدند و تیری که از وسط نصفش کرده بود. برای کوه البرز، برای ترافیک تهران، برای عربده ها و «گل کوچیک» تو کوچه/پس کوچه های خاکی جنوب تهران، برای کفتربازیها، الک/دولک... تیله بازی... دختربازیها... بازیها و بازیها... چه سالهایی!

تهران همان است. همان است که این جماعت بازگشته میگویند. محشر است. معرکه است. پر از خوشی است، پر از آبگوشت سرا، پر از کافه هایی که میشود آنجا لم داد و قلیان با طعم سیب کشید. پر از گذرهایی که میشود آنجاها ایستاد و چشم چرانی کرد. سیر چشم چرانی کرد. ای گه بزند این زنهای خسیس فرنگی را... سالهاست حسرت یک بوسه ی واقعی به دلش مانده است. یک بوسه ی دلچسب و از ته دل و داغ... یک زن حسابی... از وقتی زنش ولش کرد و رفت... اه...

همانطور که با خودش فکر میکند، نامه ای را که برای بشیر – بعد از بازگشت از ایران - نوشته بود، چند ماه پیش نوشته بود، پاره میکند.

آن زمان هنوز تصمیمش جدی نبود. هنوز نمیخواست برگردد و برای همیشه برود آنجا... هنوز لب پرتگاه بود. هنوز خودش را اینطرفی میدانست و هنوز کمی تردید در جانش ریشه داشت...

چه چیزها که تو این نامه برای بشیر ننوشته بود! چه قولها که نداده بود. چه دروغها که نبافته بود... همین پارسال بود که مقاله ی بشیر نظرش را عوض کرد. اه... چرا اینقدر مردد است؟ چرا سست میشود؟ اصلا چه اجباری دارد به بشیر جواب بدهد؟ مگر بشیر چه کاره ی مملکت است؟!

نامه را که در میان کاغذها به ریشخندش گرفته است، برمیدارد، از وسط پاره اش میکند. بعد تکه/تکه اش... تکه/پاره اش... میکند... خرده های کاغذ تا سطل ذباله رقص کنان همه ی آنچه را با دوستانش، با بشیر سالها زندگی کرده است، به سطل آشغال سرازیر میکند. آینده از آن اوست. آینده ی اسلامی از آن اوست. همین چند روز دیگر فستیوال دهه ی فجر است. باید عجله کند... لابد بشیر باز دارد مقاله مینویسد. لابد دارد پته اش را میریزد روی آب... به جهنم! ولش کن! فردا پرواز دارد. این بار برای آخرین بار...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#53 | Posted: 5 Nov 2013 14:58
ننه کماندو ...

از پیچ که میپیچی، اول، خیابان باغ را میبینی. بعد که جلوتر میروی، حیاط آن سنگتراش گورهاست. همانجا که برای بعدها – خیلی بعد ها – آدم میتواند تصور کند که آن سنگ مرمر سیاه براق را که به شکل کتاب گشوده ای تراشیده اند، سمت راستش اسمت را بنویسند و سمت چپش تاریخ تولد و مرگت را. با چشم، اندازه هم زده بودم که اندازه ی حرفها چقدر باشد، که بتواند مرا در سنگ گوری این چنینی نمایش دهد؟! کنار محوطه پر است از گونه های گوناگون سنگهایی که مدلی هستند برای گورهای مایی که هنوز هستیم و میشود روزی که دیگر نباشیم و دیگر نبینیم و دیگر نشنویم و دیگر عاشق نشویم و دیگر نبوسیم و دیگر یاری را در آغوش نکشیم یا نتوانیم و... یا مثلا کینه و درد نداشته باشیم؛ دورانی که سنگینی این سنگهای گور سنگین و سیاه مرمرین، ما را انگار که برای آرامشی مطبوع و ماندنی وسوسه میکنند و ...همین.

کنار همین ساختمان، مطب دکتر روانشناس من است. با پلاک شماره 13، سیزده تکراری، سیزده آ ، لابد به نیت این که سیزده اصلی همان دکان سنگ گور تراشی است و این جا فقط محل گذری است که زیاد نباید به آن دل بست! آ...آ...آ... آه... آه...

در میزنم، نه زنگ میزنم. باران باریده است و من چترم را همانجا میبندم و زیر سردر مطبش میتکانمش که نم باران را وارد راهرو نکرده باشم. خودش در را باز میکند. همیشه خودش باز میکند و سگ کوچولوی نازی از لای پاهاش خودی نشان میدهد و تا میبیند غریبه نیستم، دمی میجنباند و سرکی به کیف دستی ام که آیا براش چیزی در چنته دارم؟

دکتر غدغن کرده است که زیاد که میچپاند بالا میآورد و کار دستش میدهد و از این حرفها. هر دو اتاق ویزیتش پر است و من به اتاقک انتظارش روانه میشوم. با همان لبخند همیشگیش در آغوشم میکشد و شادی اش را از دیدن دوباره ام نشان میدهد. خیس بارانم. نگاهی به بیرون میاندازد که زودتر بیا تو. تا بیشتر خیس نشده ای بیا تو. از باران بدم نمیآید. گاه که هم چتر دارم و هم بارانی، باز دلم غنج میزند که مثل بچه ها تو باران بدوم و خیس شوم و سرم را زیر شرشر باران بالا نگه دارم که همه ی لحظه های بودن را - تا پیش از خفتن زیر سنگینی آن سنگهای مرمرین قیمتی - آری همه ی لحظه های بودن را زیر ریزش این بارانهای موسمی و دایمی به درون بکشم. فورا قهوه ای برام میآورد با شیر و بیسکویت که از انگشت شمار دکترهایی است که مطبش عینهو خانه ی آن «ارباب» ناز شهرنشین شده، پر است از عشق و دعوت و میزبانی و همدلی. دو اتاق ویزیتش را پر از سنگ و شمع کرده است و از من میخواهد خودم انتخاب کنم کجا دوست دارم ویزیت شوم و روی کدام صندلی بنشینم یا دراز بکشم!


دوست دارم با پنجره ی باز میهمانش باشم، یا در هوای خفه هم دوام میآورم؟! میخندم که اینجا چقدر جا برای نفس کشیدن باز است. میداند. من هم میدانم. پنجره ها را باز میکنم. بارانی را درمیاورم. سری به دستشویی میزنم تا دوباره ته آرایشم را فیکس و میزان کنم، تا از کلافگی زشتی بیرون بیایم. لابد خیال کرده ام که موهام تو باران خیس شده اند، یا وز کرده اند و یا رنگ رژ نارنجی ام کمرنگ شده است، یا کمی از سیاهی مداد چشمم پایین ریخته است. عطری را که همراه دارم دوباره به گل و گردنم میپاشم که تر و تازه تر باشم. او هم تر و تازه است. زنی است بالای شصت سال، توپر که همیشه بلند بلند حرف میزند و همیشه میبینی که چقدر از کارش و از زندگیش راضی است. آخ... اگر میشد من هم مثل او...درست مثل او اعتماد به نفس میداشتم و این همه احساس حقارت نمیکردم... چه آرزوهای دونگی؟! قهوه اش را و سه گوشی تلفنش را همراه میآورد و چند دقیقه ای از نگرانی اش برای دخترش میگوید که رفته است دکتر و نمیداند حالش چگونه است. بعد سیگاری روشن میکند. سیگاری هم به من تعارف میکند و بعد میپرسد:

- خب، این هفته چطورید؟

- بد نیستم. امروز میخواهم از موضوع تازه ای حرف بزنم.

نگاهم میکند. هر دو سیگار را پک میزنیم و جرعه ای قهوه روش و من... چشمها را میبندم که:

- زن آشنایی هست که سیزده/چهارسال است میشناسمش. نه نه دوستم نیست. فقط آشناست. چند بار با او قهوه خورده ام. چند بار هم تلفنی حرف زده ایم. گاه از بس احساس تنهایی اش را منتقل کرده است، کتاب و مجله ای هم به او قرض داده ام. از زندگی اش خبردارم. میدانم که پنجاه سال است با مردی زندگی کند. دو تا بچه و دو تا نوه دارد... و تازه... با مردش مثل یک اسیر بدبخت رفتار میکند. انگار اسیر آورده است. آنقدر تحقیرش میکند که آدم حالش به هم میخورد و مرد هم همینطور. یک رابطه ی دو طرفه ی تحقیر مضاعف. اه... و حالا... همین آشنا جایی داستانی از من خوانده است و تلفن کرده است که: خانم، این چیزها چیست که مینویسید؟ اینها که ادبیات نیست. سر خودتان را کلاه نگذارید. شما دارید خیانت کردن را تبلیغ میکنید. خیانت کردن به شوهر را... و من همان پای تلفن شده ام دخترکی که مردکی جواز دارد او را همیشه و در همه حال تحقیر کند. با لباس عروسی جواز را گرفته است. کلی هم مهریه ام کرده است که حتما تحقیرش قانونی و شرعی و رسمی باشد.


و بعد میزنم زیر گریه. سیگار بعدی را روشن میکند.

- من نمیکشم. حرفم را قطع نکنید.

تلفن زنگ میزند. در مطب هم زنگ میزند. و من فرصت میکنم خودم را جمع و جور کنم تا بقیه داستان را – همان را که اتفاق افتاده است – براش تعریف کنم.

کوتاه میپرسد:

- مگر این همان زنی نیست که نگران رختخواب دختر چهل ساله اش است؟ آن وقت تو با او ارتباط هم داری؟ و انتظار داری که برات دست هم بزند و هورا بکشد؟ نمیدانی که این زنها میلیتانت تر از مردان زنجیرهاشان را تروخشک میکنند؟ آدم از سادگی ات خنده اش میگیرد. نکند میخواستی به راه راست هدایتش کنی؟!!

با چشمان خیس میخندم. او هم میخندد. این بار یکساعت، یکساعت و نیم شده است. بیمار بعدی در اتاق انتظار دارد قهوه اش را مینوشد. بلند میشوم. قرار بعدیمان شانزده اوت، یازده صبح همین جا، کنار همان دکان سنگ گورتراشی است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#54 | Posted: 5 Nov 2013 15:00
کچلا جمع بشین...

برای مامان که خیلی اذیتش کردم.


گاه که این عیال مربوطه از راه پله ها میآید بالا، و من تصادفا بیدارم و در را براش باز میکنم و منتظر میمانم که تو همان راه پله یقه اش را بگیرم و ببوسمش، دلم براش میسوزد که یواش یواش موهای نازنینش غزل خداحافظی را میخوانند و غیب میشوند. حیف است. واقعا حیف است. آن همه موی یک دست و خوشفرم که کف دست را بد جوری نوازش میدهند، هی کم و کمتر میشوند و من بیچاره را که سالهاست به نوازششان عادت کرده ام، تو خماری میگذارند. بابا هم همینطور بود. از وقتی یادم هست، سرش خلوت بود و خاله اسی «آقای سر خلوتیان» صداش میکرد و حرصش را درمیآورد. خیال میکنم هشت ساله بودم که یک روز مامان گفت:

«برو سر کوچه ببین بابات میآید، که چای را بار بگذارم!» رفتم و برگشتم و گفتم:

«خودش را ندیدم، اما برق آفتاب را که تو کله اش افتاده بود، دیدم. دارد میآید.»

و در رفتم. مامان خندید و با یک «ذلیل مرده ی بلای ناگهون» بدرقه ام کرد و من رفتم که مشقم را بنویسم. بابا که آمد، فرنج/شلوارش را کند و آن پیژامای گشاد دست دوزش را به پاش کشید و پاها را شست، بعد خودش را زیر کرسی ولو کرد. مامان - همانطور که چای میآورد – شیطنتم را براش تعریف کرد. من آن سمت کرسی چپیده بودم و داشتم زیر چشمی نگاهش میکردم. چای نخورده، بلند شد. مامان گفت:

«کجا؟ اول چایت را بخور، سرد میشود.»

«الان برمیگردم.»

و رفت از تو کمد یا صندوقچه اش آلبومش را برداشت و آورد و گذاشت جلو من و با تشر گفت:

«نگاه کن ببین چه موهایی داشتم!»


و عکسهای دوران دبیرستانش را در آن مدرسه ی مختلط دوران رضا شاه نشانم داد، با آن موهای خوشفرم تاب دار که چه زود غیب شده بودند. داستان مدرسه اش را میدانستم. میدانستم که موهای بلند را خیلی دوست داشت و تو همان مدرسه عاشق دخترکی بود که موهایی بلند و بلوند داشت. کارش بود. هر روز خودش را یک طوری به دخترک ند.

بابا چای مینوشید و قصه ی عاشقی اش را تعریف میکرد. مامان که خودش موهایی زیبا و دیدنی داشت و بیشتر تو سلمانیهای «صوفیا» و «روفیا» ولو بود، اصلا حسودی اش نمیشد.

و من همان موقع زیر چشمی میدیدم که آدمها هر چقدر هم بزرگ باشند، باز گاهی خودشان را لو میدهند و دلم براش سوخت. برای همین دیگر شریک شیطنت خاله اسی نشدم. اما بابا همان روز نفرینم کرد که:

«امیدوارم کچل بشی و بفهمی کچلی یعنی چی؟»



و من زیرزیرکی خندیدم.

«مگر میشود این موهای قشنگ نباشند؟»

و دستی به موهام کشیدم، ولی... نفرینم کرده بود. نفرین کرده بود که کچل شوم و شدم.


تصویر کودکی

هنوز چندی نگذشته بود که موهام شروع کردند به ریختن. نه زخمی در کار بود و نه چیزی. موهای نازنینم مثل نقشه ی جغرافی میریختند و این درست زمانی بود که تمام پول توجیبی ام خرج خریدن گچ پلیکان میشد. مرض بدی پیدا کرده بودم. گچ میخوردم. تمام پاگرد خانه ی سه طبقه مان، روی قرنیزها جای دندانهای موشی من – تا آنجا که قدم میرسید – مانده بود. و همانطور که قد میکشیدم، قله های بالاتر گچهای دیوار را گاز میزدم و با چه ولعی ... مهرهای گلی خاله جان هم یکی یکی غیب میشدند. تسبیح صد دانه اش اول سی و سه دانه شد، بعد هم غیب شد. بیچاره هرچه گشت تسبیح تربتش را پیدا نکرد. چطور میتوانست از محل اختفای مهرش در شکم کارد خورده ی من خبردار شود؟

پشت سرم دوتا لک سفید مثل کف دست پیدا شده بود و مامان یکبار وقتی تو حمام سرم را میشست، دید و دادش به هوا رفت. اولش خیال کرد که چون بد غذام و میوه و ویتامین دوست ندارم، کمبود ویتامین پیدا کرده ام. دیگر پاشنه ی مطب دکترها بود که زیر پاهای حامله اش برداشته میشد. شکمش روز به روز بزرگتر میشد و غصه اش روز به روز بیشتر. یک روز که داشت با خاله جان درددل میکرد، خاله جان گفت:

«اینم قسمت توست که یک دختر کچل داشته باشی.»

و مادر زد زیر گریه. بابا دلداری اش داد که:

«حتا شده فرش زیر پامان را بفروشم، نمیگذارم اینطوری بماند.»

من که نمیدانستم چه خبر است، هر روز موها را حسابی شانه میکردم، چتری ها ورز میدادم که خوشفرم بایستند. یک پاپیون گنده ی سفید به سرم میزدم، یقه ی سفید توری خوش ریخت روپوش چهارخانه ام را مرتب میکردم و راه میافتادم به سمت مدرسه، نه، به سمت آن دکان بقالی. تا از سر پیچ میپیچیدم، میچپیدم تو بقالی سر گذر و یک فروند گچ سفید نرم و خوردنی پلیکان میخریدم و همانجا تکه ای از آن را میکندم و میچپاندم گوشه ی لپم و راه میافتادم به سمت مدرسه...

بیشتر بعد از ظهرهای مامان پا به ماه – و گاه پا به پای خاله اسی - در دکانهای رنگ و وارنگ دکترهای بیخبر از همه جا سر میشد. و من با این که هفته ای یکی/دوبار ب کمپلکس و کلسیم ساندوز به رانهام تزریق میشدند، از این همه گردش اجباری خوشحال بودم. مادر روز به روز لاغرتر و تکیده تر میشد، با این همه زنگ تفریحها پرتقال و سیبی پوست میگرفت و میآورد دفتر مدرسه و همانجا مینشست تا میوه ها را بلمبانم و حرامشان نکنم.



بچه های بعدی بد جوری حسودیشان میشد، مخصوصا داداش کوچولوم با همان زبان تازه باز شده اش میگفت:
«مامان، کاش من کچل بودم.»

و مامان میبوسیدش و برای این که به خاطر من فراموششان میکرد، به خودش غر میزد. چند صباحی اینطوری سلطنت کردم که یکباره جیغ مامان از راه پله ها بلند شد. خیال میکنم جمعه ای بود و بابا هنوز زیر کرسی لم داده بود که از صدای جیغ دوید به سمت راه پله ها و «گاف» کشف شد. جای دندانهای موشی ام تو پاگرد پله ها کشف شده بود. این را میفهمیدم که بد جوری گاف داده ام، اما وقتی به راه پله میرسیدم، دست و پام شل میشدند. نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. در تمام این مدت مامان سیر را ورقه ورقه میکرد و به پوست سرم میمالید. تخم مرغ را میسوزاند و روی سرم میگذاشت. انجیر خام را روی نقشه ی جغرافی سرم میمالید که جیغم را به هوا میبرد...

تا این که جلسه ی مشاوره ی خانوادگی برگزار شد. گویا جاسوسی گذاشته بودند و جاسوس دیده بود که چه چیزی و از کجا میخرم. پول توجیبی قطع شد. بقالی دیگر گچ پلیکان نیآورد.

تصویر مامان

رفت و آمد به مدرسه هم با بادیگارد انجام میشد. دختر بزرگ همسایه قرار شده بود هر روز مرا به مدرسه ببرد و به خانه بیاورد. خانه را نقاشی کردند. رنگ لعابی کلفتی زدند و روش چیزی مالیدند که تلخ بود و حالم را به هم میزد. یک ترفند دیگر هم زدند. به محض این که مدرسه تعطیل شد و این درست زمانی بود که من عاشق پسر همسایه ی سرکوچه مان شده بودم، بابا مرا برد سلمانی خودش و داد سرم را از ته تراشیدند. بیژن یک تخته گذاشت روی دسته های صندلی جلو آیینه ی گنده سلمانی اش، بعد بغلم کرد و نشاندم روی چوب که قد بلندش به من برسد. پیش بندی دور گردنم بست. کمی با موهام ور رفت. یکباره ماشین شماره دو اش را برداشت و از وسط چتریهام تراشید تا وسط سرم. بعد که دید نگاهش میکنم، با پدرسوختگی گفت:

«اگر ناراحتی موهاتو نزنم؟» و من نمیدانستم چه باید بگویم. لبخندش را میدیدم و عکس بابا را که افتاده بود تو آیینه ی جلو من که زیر لب غرغر میکرد و با خودش حرف میزد. اصلا وقتی کاری میکرد که دوست نداشت، قیافه اش همینطوری میشد. بعدها سه/چهار سال بعد که عینکی شد و عینکش آستیگمات بود، باز هم قیافه اش همین طوری شد. وقتی میخواست عینک تازه اش را از عینک سازی بگیرد، گفت:

«تو با من بیا که تو خیابان کمکم کنی!»

نگاهی به قد و قواره اش انداختم، بعد خودم را لوس کردم که:

«من چه کمکی میتوانم به شما به این بزرگی بکنم؟!» و تو دلم گفتم: «به بابای به این گندگی!»

و بابا که: «اگر به جوی آب رسیدیم، بگو مواظب باشم!»

میگفتم: «بابا جون مواظب باشین، همینجا را مواظب باشین...اینجا.» و او درست پاش را وسط جوی آب خیابان زند شیراز میگذاشت و من از خنده ریسه میرفتم و زیر چشمی نگاش میکردم که حالا این بابای خوش قد و قواره، عینکی شده است و نمیتواند درست راه برود...

پیش از رفتن به سلمانی «بیژن» و تراشیدن موهام، مرا برده بود فروشگاه فردوسی و یک کلاه حصیری شیک برام خریده بود که موقع گردش و میهمانی سرم میگذاشتم. اما تو خانه و موقع تاب بازی و بازی با بچه ها که نمیشد با کلاه رفت! از سلمانی که برگشتم و سر تاس تراشیده ام را جلو آیینه دیدم، دستی به پوست کف سر تراشیده و آفتاب نخورده ام کشیدم و رنگم زرد شد. مامان بیچاره همانجا حالش به هم خورد و پس افتاد...

برای برنامه ی کودک رادیو نامه نوشته بودم و اسمم را از رادیوی گنده ی شارپمان خوانده بودند که بروم تو مسابقه ای شرکت کنم. لباس شیکی تنم کردند. مامان و خاله دوپیس و سه پیس خوش ریختشان را پوشیدند. کفشهای پاشنه صناریشان را به پاشان کشیدند و تاکسی گرفتیم به سمت میدان ارک. حالا دیگر نه ساله شده بودم. عاشق هم بودم. پسر همسایه پیغام داده بود که منتظر است صدام را از رادیو بشنود و برام آرزوی موفقیت کرده بود. قلبم بدجوری میزد. با همه ی کچلی زیر کلاه حصیری احساس شیکی میکردم. از همه بدتر ویر راننده ی تاکسی بود. او که مرا با آن کلاه حصیری دید و آدرس را شنید، خیال کرد خواننده ی برنامه ی کودک را سوار کرده است. گیر داد که باید براش ترانه ی «عروسک ناز من» را بخوانم و من که صدایی نداشتم، حرصم درآمد. مامان و خاله خندیدند و گفتند:

«برای شرکت در مسابقه راهی میدان ارکیم.»

آن روز با این که خیلی میترسیدم، اما یک ساعت مچی «ناوزر» بردم. فرداش آن را دستم کردم و به بچه های کوچه پز دادم.

یواش یواش موهام درمیآمدند. روز اول مدرسه ی سال بعد با روسری رفتم سر کلاس. خانم قانع که معلم کلاس اولم هم بود، تا مرا با روسری دید، گفت: «درش بیار ببینم!»

بعد گفت: «بلند میشوند. لازم نیست روسری سرت کنی.»

کم کم گچ خوردن از سرم افتاد. البته گاه بعدها که حامله شدم، دمی به خمره ی مهر و تسبیح ترتب «ایکس عیال حزب اللهی» میزدم. نفرین بابا گرفته بود، ولی ول کرده بود. آنقدر بدجنس نبود که از ته دل نفرینم کند.

گاه برای شیطنت، این شعر را برای این رفیق دوست داشتنی میخوانم، آن هم ریتمیک، که:

«کچلا جمع بشین تا برویم پیش خدا

یا به ما مو بده یا بزنه گردن ما»

اما دلم براش میسوزد. مو زیباست. همه میدانند. راستی چرا بعضی چیزها اجباری است؟!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#55 | Posted: 5 Nov 2013 15:03
يک عاشقانه سفت و سخت!

درست يادم نيست از کجا شروع شد. يادم هست، اما اين که اين تکه گوش لخم صاحب مرده از کی شروع به تپيدن کرد، را نميدانم، خب، نميدانم ديگر. قدش بلند بود. هنوز هم هست. چهارشانه بود و صدای قشنگی داشت. انگار بيشتر عاشق صداش بودم. صداش گرم بود و دوست داشتنی. دوست داشتم حرف بزند. آن سمت ميز تو کافه بنشيند و حرف بزند. تلفن کند و حرف بزند. تو پيام گير تلفنم حرف بزند و حرف بزند. آنقدر حرف بزند که نوار تمام شود. بعد که آمدم، بنشينم و صداش را گوش کنم. چشمها را ببندم و گوش کنم که اين صدا... مهم نيست چه ميگويد. فقط حرف بزند تا من لرزه های دلم را تو آهنگ صداش بشنوم. همين. عکسش را که ديدم، ازش خوشم نيامد. اما وقتی دوباره صداش را شنيدم، يادم رفت که کمی زمخت است. نامه که براش نوشتم، بالاش نوشتم: «اشکنه جان!» لابد هم خنديد و هم حرصش گرفت. گفتم: «اگر همه ی کارهات مثل صدات باشند، هزارتا خاطرخواه پيدا ميکنی.» خودش را لوس کرد که: «خوشگله، بايد همه چيز و همه جامو با هم دوست داشته باشی. من که گاو نيستم، بعضی جاهامو دوست داشته باشی!»

و من که: «نه گاو نيستی. اما من اينجوری ام. بعضی چيزاتو دوست دارم. صداتو. نوشتنتو. صداتو. صداتو. صداتو...» و او خنديد که: «يعنی زبونمو دوست داری؟ کله پاچه امو دوست نداری؟ ولی من تک تک نميفروشم. بايد همه رو با هم ببری خانوم جون!» اه... بيمزه... شوخی سرش نميشه...

بعد دوباره صداش را لوند کرد و سربه سرم گذاشت.

فکر کنم آن يکشنبه ای که منتظر تلفنش بودم و تلفن نکرد، يا کرد و من خوابم برد، فهميدم چيزی در من به وجد آمده. صبح که پا شدم، کبکم خروس ميخواند. خوابش را ديده بودم که جلو چند نفر ميبوسمش. از بس عصا قورت داده بود، روش نميشد جلو بقيه ببوسدم. دوست هم نداشت از بوسيدنم محروم شود. رفته بودم بلژيک که ببينمش. همانجا بود. آنقدر خاطرش را ميخواستم که رفته بودم تا خود بروکسل. تو خواب رفته بودم بروکسل. تو بيداری که آنجا نبود. بعد که برام تاقچه بالا گذاشت که: «چرا جلو بقيه؟ مگه ما خونه نداريم؟ مگه اتاق نداريم؟» باهاش قهر کردم. چرا خودش را لوس ميکرد؟ آدم هرجا که احساسش گل کرد، بايد بهش جواب بدهد!
«حالا همينجا، تو کافه، تو همين راه سينما، ميخوام ببوسمت و تو خودتو لوس ميکنی. اه... بدجنس...»


باهاش قهر کردم. چند روز باهاش قهر کردم. چند هفته قهر کردم. نه به نامه هاش جواب دادم، نه به تلفنش. بعد برام شعر نوشت. اه... چقدر بدجنسم. هر روز تا ميآمدم، ای ميلها را چک ميکردم. پيامگير را گوش ميدادم، اما بدجنسی ميکردم. بايد ميخ را محکم ميکوبيدم: «هرچی من بخوام بايد همون بشه، فهميدی؟» حتما نفهميده، والا اينقدر خودش را لوس نميکرد، اين اشکنه ی ننر.

براش يادداشتی نوشتم که: «او.کی. اجازه داری حرف آخر را بزنی!» بعد تو دلم خنديدم که: «ميتونی بگی چشم! بايد بگی چشم! حرف آخرت همينه، حالا فهميدی؟!» هنوز جوابی نداده! اين بار حرف آخر را من زدم....

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#56 | Posted: 6 Nov 2013 11:20
قورباغه‌ی دون ژوان


تقصیر رعنا بود. همان اول که دیدش اسمش را گذاشت قورباغه. نگاهش کردم، دیدم راست میگوید، یارو عین قورباغه است. با این فرق که غبغبش بدجوری چروک خورده است. تصور کن وقتی چشم ها را خمار میکند و به دوست دخترش میگوید: «جیگر» غبغبش هم در عین باد شدن، رضایتش را اعلام میدارد. آخ... خدا خفه کند این رعنا را. کار به جایی رسیده که من اصلا نمیتوانم نگاهش کنم. تا میبینمش هری میزنم زیر خنده. حالا اینقدر روش زیاد شده که برام ای میل زده:

- «بیا برویم از این ولایت من و تو!» که میگویم:

- «خدا روزیتان را جای دیگری حواله کند.» بیچاره نمیداند با رعنا چه مضمونها براش کوک میکنیم. اگر همه را مار میگزد، من بدبخت را خرچسونه یا این قورباغه ی انتر که خیال میکند میتواند نقش دون ژوان را برای من بازی کند. تازه اینقدر کیفش کوک است که هم عیالات دارد و هم رفیقه، سیرمونی هم ندارد. به این میگویند بخت بلند. رعنا هرهر میخندد و میگوید:

- «چرا این قدر گوشت تلخی؟! قورباغه هم دل دارد.» و من از حرفش حرصم میگیرد. به رعنا گفتم:

- «خبر نداری که از تو هم خوشش میاید. از وقتی تو را تو جشن عروسی "دوشیزه دکتر پریناز اسماعیلی" دیده، هی تلفن میکند که:

- «این رعنا خانم چقدر ناز است، مخصوصا که شاعر است و من دلم غش میرود برای شاعرها.» گفتم:

- «بابا خوشگلی دیگر، ببین این قورباغه چه غش و ضعفی برات میکند.» رعنا هم نه گذاشت و نه ورداشت، سوتی زد که:

- «از این بابا چی به من میماسه؟» بعد هم «ای میل» زد که:

- «من دهاتی چشم و گوش بسته این حرفهای تهرونی ها را نمیفهمم. مگه هر کی با هر کی دوست بشه، باید ماستی بشه و یا ماسیده بشه و یا بماسه و یا چیزی بهش بماسه؟ اگه اینطوره من با قورباغه دوست نمیشم، میترسم ماستی بشم.» به این میگویند آدم از خود راضی که دست پیش را میگیرد، پس نیفتد. چون لابد بهش الهام شده چیزی بهش نمیماسد. بهش گفتم:

- «رعنا جان یعنی تو اینقدر بدبختی که از پس این قورباغه ی فکسنی - حتا اگر دون ژوان باشد - و با یک اردنگی تو به درک اسفل السافلین سرازیر میشود، برنمیآیی؟»

همین هفته ی پیش بالاخره رضایت دادم که قورباغه زیارتم کند. یعنی به دستبوس و پابوسم بشتابد. رعنا را هم خبر کردم که:

- «بیا کافه ی "وان حمام" ساعت هشت شب. بنشین دو تا میز آن طرفتر ببین این قورباغه ی انتر چه غلطی میخواهد بکند؟! اگر به کمکت نیاز داشتم، یک سوت بلبلی میزنم، بپر وسط و حالشو جا بیار!» رعنا موافق نبود. میخواست نیمساعت زودتر بیاید و سر همان میز من بنشیند، ببیند وقتی قورباغه ما دوتا را با هم ببیند و لابد یادش بیاید که برای هر دومان چند بار عشوه ی خرکی یا به قول رعنا «دلبری خرکی» مرتکب شده است، چه غلطی میکند؟!

هر دومان غذاهایی گرانقیمت همراه با چیزهایی «زن افکن» سفارش میدهیم، به نیت این که اگر قورباغه آمد، صورتحساب را بیاندازیم گردنش، ببینیم باز هم عشوه های خرکی اش ادامه پیدا میکند، یا تو زرد از آب در میآید؟ سیروس اما نظر دیگری دارد:

- «این لقبی که تو به این بابا داده ای، وجه مثبت هم دارد ها.» بعد که با چشمهای گشاد شده ی من روبرو میشود، میخندد که:

- «مگر در افسانه ها نخوانده ای که اگر قورباغه را ببوسی، تبدیل به شاهزاده میشود؟» و من با حرص میگویم:

- «اه... این انتر بیشتر به کچل کفترباز شبیه است، تا شاهزاده. منتها نه این که روده رو سرش کشیده باشد. خودش شکل و شمایلش اینطوری است.» و سیروس میخندد.

ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه سر و کله ی قورباغه پیدا میشود و لابد چون مرا تنها نمیبیند، سر خرش را کج میکند و از کافه میزند بیرون. صورتحساب کت و کلفت روی دست من و رعنا میماند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#57 | Posted: 6 Nov 2013 11:22
مرد، به این لوسی؟!

لوس بود. آنقدر که حوصله ام را سر میبرد. با این همه ازش خوشم میآمد. شعرش را که برام فرستاد، فکر کردم کلمات تو دستاش چه نرمند. انگار با واژه ها گاوبندی داشت. واژه ها خودشان را پیشش لو میدادند و او هر کدام را که میخواست، تصاحب میکرد. بعد گلی به سرشان میزد و میکشاندشان تو کوچه/باغهای شعرش. شعرش جوان بود. جوان و دوست داشتنی و این بود که دلم را میبرد.

براش یادداشتی نوشتم که: ازت خوشم میاید. بیا با هم دوست بشویم. همان اول نشان داد که لوس است. برام گذاشت تاقچه بالا که حواست را جمع کن. پس فردا برام دبه در نیاوری. فروغ هم همینطور شروع کرد، بعد برید. نوشت که از سن و سالم رم نکن. نوشتم پدوفیل که نیستم دنبال پسربچه بگردم. بچه ها سرگرمیهای خودشان را دارند.

تازه کدام بچه ای میتواند به قشنگی تو حس کند و به آن ظریفی بنویسد؟! باز حواسش جمع بود. این بود که کنار کشیدم. دیگر براش ننوشتم. بعد از سه/چهار روز نوشت: چرا در سرای بستی؟ دیدی گفتم؟ فهمیدم به خال زده ام.


نباید سر به سرش میگذاشتم. باید نوازشش میکردم، اما نه خیلی که رم کند. این طوری بود که باهاش دوست شدم. بازی موش و گربه ای بود که بد نبود. اگر یک روز صبح زود تو صندوق پستم نمیدیدمش، دمغ میشدم. عادت کرده بودم که هر روز صبح زود بگوید: سلام دخترک گل و بلبل. حالت خوبه؟ من از دست این و آن شیکارم.
چه خوب که توهستی و چه خوب... بعد من باید ترمز دستی را میکشیدم که از خوشحالی نپرم تو بغلش. خیلی ناز بود. به نظرم باید خوشگل هم میبود. چون از تصویری که تو یکی از قصه هام داده بودم، کلی خندیده بود. یارو براش هیولا بود که بعد از بیست سال هیولاتر هم شده بود. و من که هنوز عکسی ازش ندیده بودم، تصویرم را نمکین تر میکردم. گاه برای این جور کارها عکس، کار را خراب میکند. همان تصویری که از محبوب داری، کافی است. حتما قدش بلند بود. حتما موها را که میتوانست کمی جو/گندمی شده باشد، یکوری شانه میکرد و حتما چشمهاش تیز و تند تمام مدت در جستجو بودند. مردهایی که چشمهایی مات و بیرنگ دارند، حالم را به هم میزنند. و میدانستم – ندیده میدانستم – که اگر ببینمش زیاد تصویرش با صداش فرق ندارد. صداش قشنگ بود. کمی عصبی بود.زود جوش میآورد، بعد که نوازشش میکردی، آرام میشد و من از این که قلقش را پیدا کرده بودم، میخندیدم.

مرد بود دیگر. خودخواه، لوس، از خودراضی و سیر و سیراب از بوسه و دوست داشتن و اینش هلاکم میکرد.

همین امسال میخواست بیاید اروپا و میخواست مرا ببیند و میخواست من نبینمش. مگر میشود؟ انگار میترسید مرا که ببیند، تصویرش از من بشکند.


من اما چنین نگرانی ای نداشتم. اندامی که ... اه...حتما میآید و حتما مرا میبیند و حتما من میبینمش و حتما همانطوری است که من میخواهم و زیاد با تصویر من فرق ندارد و زیاد پیر نیست و زیاد چاق نیست و زیاد یخ نیست و چشمش لوچ نیست و شکمش گنده نیست و سرش کچل نیست و سبیلش استالینی نیست و دهانش بیدندان نیست. آخ... چقدر از دستش شیکار بودم که نمیگذاشت کشفش کنم.
سالن شماره ی 3 پرواز شماره 765 ساعت سه و چهارده دقیقه ی کله ی سحر سوم مارس. این پرواز را گرفته بود که لابد من خوابالود باشم، که لابد خسته باشم، که لابد حوصله نداشته باشم بروم فرودگاه پیشوازش تا نبینمش و بعد بگوید که آمده است و رفته است و کار داشته است و وقت نبوده است و اگر همان نصفه شبی رفته بودم، حتما میدیدمش و حیف که از دست داده ام و حالا دیگر باید برگردد و دبه و دبه... و مرا قال بگذارد. نه... نمیگذارم و نگذاشتم.

معما حل شده بود. تلخی اش رفته بود. خسته بود، اما گرم. مرا دیده بود. عکسم را دیده بود و من باید در میان آن همه آدم رنگ و وارنگ پیداش میکردم. هی سرک میکشیدم و سرک میکشیدم، ولی نمیدیدمش. بعد دستی روی شانه ام. بعد چند شاخه گل روی سینه ام. بعد... نگاه و نگاه و قهوه و نگاه و تطبیق صداش با خودش. تطبیق خودش با صداش با شعرش و با خودش و با خود خودش.

همان بود که میخواستم. همان قدر ناز و همانقدر لوس. آخ که چقدر ناز بود. من مرد به این لوسی ندیده بودم. درست عین آخرین یادداشتی که براش نوشتم، پیش از این که بیاید و پیش از این که بخواهد بیاید و همانطور سیر و سیراب، ولی تشنه ی من. شب خوبی بود. کاش بیاید.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#58 | Posted: 6 Nov 2013 11:24 | Edited By: anything
آن روز که هوا خوب بود !

روز خوبی بود. هوا خوب بود. قدم زنان رفت تا کنار رودخانه و درازای ساحل را زیارت کرد. روی نیمکتی نشست. دستها را بالا گرفت. نفس عمیقی کشید، تا نم باران شب مانده را که حالا شبنم وار از روی این همه برگ و گلبرگ سرزیر میکرد، به درون بکشد. خوشبخت بود. برای خوشبختی تعریف ساده ای داشت. وقتی درد نداشته باشی، وقتی مجبور نباشی برای کسی که هیچکس نیست، رل منشی را بازی کنی، همین عین خوشبختی است. خوشبختی یعنی این که هستی و میدانی که هستی و خوشبختی. چه ساده. سایه نیستی. از سایه ها بدش میآمد.

ساعت نه رسید به سلمانی. قرار نگرفته بود. فکر کرد شاید اول صبحی کسی آنجا نباشد و کلودیا براش وقت داشته باشد. وقت داشت، ولی دیرتر. از ساعت هشت تا نه را لب رودخانه با پرنده ها و آب و رودخانه و آن درختهایی که تا نیمه، تنه شان تو آب بود، عشق کرده بود و حالا میخواست خوشگل تر باشد. خوشگل تر بشود. موها را رنگ کند و گلگیرها را که کمی فلفل/نمکی شده اند، لاپوشانی کند. به همین سادگی. هوا همچنان خوب بود. از نه تا ده و بیست دقیقه که کلودیا براش وقت باز کرد، باید سرش گرم میشد. چپید تو کافه ی بغلی که معجونی از کافه/رستوران/نانوایی و قنادی بود. قهوه ی جانداری خرید و سینی را برداشت و آمد بیرون. بر خیابان چند دست میز و صندلی شیک را زیر چترهای آفتابی عنابی رنگ چیده بودند.


روی چند تا از صندلیهای چوبی تراس کافه، پتوهای لطیف عنابی را «تاکرده» گذاشته بودند که لابد اگر هوا براش ملس بود، پتو را بکشد روی پاهاش و از میدان در نرود، یا میدان را برای بادهای شرزه باز نگذارد. پتو را کشید روی پاش و نشست. قهوه تو این هوای ملس صبحگاهی چه میچسبید. چند جرعه را با لذت نوشید، بعد مرد خوش قیافه ای را دید که به میزها نگاه میکند. میزها پر بودند و جایی براش نبود. صداش کرد. اگر دوست دارید، میتوانید سر میز من بنشینید. لبخند مهرآمیزی و ... سپاسگزارم. صبحانه را تو کافه خورده ام و... باید بروم. بگذاریم برای دفعه بعد و لبخند دیگری میهمانش کرد. مرد درست مثل یک سکه ی کوچولوی یک سنتی بود که آلمانها میگویند اگر کسی اول صبح پیداش کند، تمام روز براش شانس میآورد. رفت و آمد اتومبیلها را نگاه میکرد و مغازه های روبرو را و این که آن بوتیک روبرویی که باز شد، میرود آنجا و آن کت شیک تابستانی راهراه را پرو میکند. اگر رنگش به صورتش بیاید و اگر سایزش را داشته باشد، خیلی خوب میشود. زنهایی که یکی/دو پرده گوشت دارند، سخت تر لباس پیدا میکنند. ولی مهم نیست. همینطور که بود، خودش را دوست داشت و مردی که دوستش داشت، همینطوری دوستش داشت. تو شرابی، هرچه میمانی خوشمزه تر میشوی. با لبهاش مزه ی شراب دیشبی را دوباره مزمزه کرد و...

زن سیاهپوشی کالسکه ای را میکشید و بچه ای را به دنبال و با بدزبانی به پدر بچه اش بد و بیراه میگفت. بچه زر میزد و دامن مادرش را میکشید. قیافه ای شرقی داشت. موها را شانه نکرده، ول کرده بود رو شانه هاش. کلافه و عصبی بود. بچه هم سر و وضع مرتبی نداشت. با این همه اگر همان لباسها را درست پوشیده بود، خیلی بدنما نبود. دمپایی پوشیده بود. انگار حوصله نکرده بود کفش و جورابی به پاش بکشد. شاسی کالسکه را کشید، آن را کنار دو میز آن طرفتر که حالا دیگر خالی شده بود، پارک کرد. با خستگی ماتحتش را روی صندلی چوبی نشاند و بچه را که همچنان زر میزد، با خشونت روی صندلی کناری اش تمرگاند.

کسی را نداشت که براش قهوه ای بیاورد. این کافه ی «سلف سرویس» پرسنل گارسن مانند نداشت. نیم ساعتی نشست و زن از همان دو میز آنطرفتر میدید، نه میشنید که چه تلخ است، چه بد زبان است و چه بی حوصله. انگار همه ی جنگها و همه ی ترورهای عالم را قلمبه چپانده بودند تو دل سیاه پوشیده اش که کمی از شلوارش بالاتر بود و نشان میداد که زمانی با حوصله بوده، برای خودش خرید رفته، بلوز کوتاه مد روز خریده، و آن را با شلوار جین شیک و مد روزی ست کرده است. حالا ارزن میریختی از هیکلش پایین نمیآمد و آن بچه ی تمرگیده که انگار منتظر چیزی بود تا به شکم صاحبمرده اش بزند و نبود، روال کار را نمیدانست.

بلند شد. سینی قهوه را برداشت تا آن را به کافه برگرداند. به سر میز زن که رسید، با لبخند روز بخیری گفت که اینجا سلف سرویس است، گارسن ندارد. اگر برایتان مشکل است، برایتان قهوه ای بیاورم. زن سرش را بالا گرفت. از این که یکی پیدا شده است و در این شهر پرت و دور افتاده به زبان خودش احوالش را میپرسد، تعجب کرد. اخمش باز نشد. تشکر سردی کرد و گفت: میبینید که نمیتوانم. این پول. ممنون.


سر گفتگو باز شده بود. ساعت هنوز نه و نیم بود. رفت داخل کافه و چیزکی هم برای دخترک کوچولو سفارش داد. چیز خوشمزه ای که شاید لبخندی به چشمهای از اشک خشک شده ی دخترک بیاورد.

سینی را گذاشت روی میز زن سیاهپوش و راه افتاد که برود. زن همانطور که سرش با بچه اش گرم بود، زیرلب گفت: نمیخواهید بنشینید؟ صبح به آن قشنگی اگر با حرفهای این زنک بدعنق بیرنگ میشد، بد میشد. با این همه گفت: مرسی، ساعت ده باید بروم. در سلمانی همین بغل قرار دارم. نگاهی به ساعتش کرد و زیر لب گفت: نیمساعت هم نیمساعت است. نشست. صندلی را کشید جلو. ساندویجی را که برای دختر کوچولو خریده بود گذاشت جلوش. قهوه ی زن را نیز، و رل گارسن را براش بازی کرد. زن گذاشت تا ازش پذیرایی کنند. روش نمیشد به چشمش نگاه کند. نمیخواست چشمش به چشمش دوخته شود. میدانست اگر نگاهشان به هم گره بخورد، خودش را لو داده است. کمی صبر کرد. لب زیرینش را گاز گرفت. بعد سرش را بلند کرد. نگاهش را به زن دوخت و اشک از چشمش سرازیر شد.

اه... روز به این خوبی داشت خراب میشد. ساعتش را نگاه کرد. عقربه ها همچنان روی نه و نیم میخکوب شده بودند. انگار تمام ساعتهای دنیا در ساعت نه و نیم صبح روز هفتم ماه مه از کار افتاده بودند. قهوه تان سرد میشود. بروی خودش نیاورد که گریه اش را دیده است. زن باز نگاهش کرد. قهوه را برداشت و تلخ و سیاه، آن را هرت کشید. بچه هنوز ونگ میزد. ساندویچ را تکه کرد و تکه ای از آن را با چنگال به دستش داد. بچه آن را چنگ زد و بینی اش را خاراند. اه... چطور میتوانست از شر این زنک رها شود؟

حوصله تان را سر میبرم؟ چیزی نگفت. نمیخواست دروغ گفته باشد. میدانست داستانهاشان یکی است. فقط هنرپیشه ها عوض میشوند. آنقدر شنیده و خوانده بود - و اه... تجربه کرده بود – که دیگر حوصله نداشت همان فیلم را از اول تماشا کند. چیزی نگفت. ساعت هنوز همانجا بود. اگر این ساعت لعنتی تکان میخورد، شاید بهانه ای برای گریز پیدا میکرد. قهوه ی زن پر بود. شکم بچه اش خالی و ونگ ونگش همچنان در طنین... زود... ده بجنب... حوصله ام را سر بردی. انگار زن که زیر چشمی میپاییدش، تلخی بیحوصلگی را در چهره اش خواند. اما براش مهم نبود. گوش مجانی میخواست و حالا آن را شکار کرده بود. به جهنم که روزش خراب میشد. به جهنم که حوصله اش سر میرفت. وقتی من نباشم، دیگر چه فرقی میکند که... باغچه داشت میپلاسید.

ساعتی بعد بلند شد و رفت، اما نه به سلمانی.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#59 | Posted: 6 Nov 2013 11:25
رفیق «عرعر»

دلش میخواست آنقدر تو دل برو باشد که همه ی زنها عاشقش باشند، عاشقش بشوند و حاضر به یراق تنکه ها را پائین بکشند و راه بدهند که تو کارخانه، یا صندوقخانه ی خانه هاشان، آن پشت و پسله ها ترتیبشان را بدهد. خب، وقتی آدم رئیس چیزی باشد که میرود تو کارخانه ها و «کارگران» مذکر و مونث را بسیج میکند که متحد شوند، برای ساختن جنده خانه ای به وسعت ایران، موندش میرود بالا و اجازه دارد هر کاری که دلش خواست بکند، یا نکند! چه اشکالی دارد حالا که برای این احمقهای عقب افتاده جانش را فدا میکند و به زندان میافتد، خب، بعضی وقتها بعضی کارها را بکند؟!
قرار گذاشته بود تنکه ی هر زنی را که دید، عیالش را بکند رئیس حوزه ی کارخانه یا محله شان. البته که صدتا رئیس حوزه نمیشد داشت، ولی میشد هی شعبه زد و هی عیال رو عیال، رئیس حوزه اختراع کرد و به خورد حزب داد. اما اگر یکی از این تنکه ها دهنش لق باشد و لو بدهد که وقتی شوهرش برای انجام ماموریتهای حزبی به شهریار و شهر ری و طالقون و کن و سولقون فرستاده میشود، دبیر دمی به خانه شان میرود که نگاهی به وضع کارگران جهان بیاندازد و اگر زن رئیس حوزه پر بدک نباشد...

- ای بابا... من اصلا در همه چیز سوسیالیستم. هم در مال و هم در جماعت نسوان.

حالا اگر یارو غیرتی از آب درآمد، چه خاکی به سرش بریزد؟


این داستانها بود تا این که دبیر دیگر برای تنکه ها دلچسب نبود. گویا جوانترهایی پیدا شده بودند، یا تنکه ها دیگر حوصله ی این همه زحمتی را که باید به این بابا میدادند، نداشتند، یا مثلا خوشی زیر زده بود دلشان... اصلا اسم این تنکه ها را گذاشته بود «چیز مرسی». باید ممنون هم میشدند که فلانش قدم رنجه میفرمود و صاف میچپید یک جاهایی که تو شرع مقدس ممنوع بود، والا که در مهد زحمتکشان جهان هیچی برای هیچکس ممنوع نبود.

تازه پس از انجام عملیات انقلابی اش، زنهای کیفور را وادار میکرد بساط چای و قلیانش را هم راه بیندازند. باید هم ازش ممنون باشند که فلان قیمتی اش با این همه مخفی کاری، حال میداد و حال میکرد، خب بعضی وقتهام که کیفش کوک بود، از بعضیها حال میگرفت! به کارگرهای مونث از همان اول، تشکیلاتا یاد داده بود که از زحمتی که میکشد، ممنونش باشند. باید ممنون باشند و بدهند و بدهند و کیف عالم را ببرند، یا نصیب روسا و دبیران و مسئولین حزبی و غیرحزبی بکنند:

«وای رفیق رضا خسته شدین... اوا... بمیرم براتون... ای خاک عالم به سرم... خدا منو بکشه... چه عرقی کردین ها... ویتامین میخواین... موزی... آب میوه ای... کبابی... همین الان چای تازه دم و قلیانتان آماده میشود!»

ای خاک بر سر این شرع دست و پا گیر که دست و پای رهبر زحمتکشان را میبست و براش دردسر درست میکرد!

این آخریها میخواست راهی پیدا کند که این جماعت «کس مرسی» لطف بیشتری نشانش دهند. نشان به آن نشانی که تنکه هایی که هنوز در عالم دوشیزگی سیر میکردند، بر اساس همان شرع مقدس – در این مملکتی که دین افیون توده ها نمیگذاشت روسا مثل راحت الحلقوم این جماعت را به زیر رانشان بکشند – بحث شیرین صیغه را راه انداخته بود؛ میان بری شرعی که «عرعر» را با یکی/دو تا اسکناس پشت سبز به همه ی پشت و پسله ها راه میداد.

برای این زحمتی که باید به امید مستضعفین جهان داده میشد، یک آخوند کمونیست استخدام کرده بودند که راه و چاه را نشانشان میداد. نشان همه شان می داد. البته گاهی مجبور میشدند تشکیلاتا این دوشیزه ها را به عقد شرعی کارگران عزب اوغلی درآورند و شب عروسی مستشان کنند تا...
«شان نزول» اسم «رفیق عرعر» برمیگشت به شیطنت یکی از هم حوزه ای ها که لابد به خوشگلی رضا حسودی اش میشد. آن روز که این شاهرخ ذلیل مرده دید رضا پای نامه ها و مکاتبات حزبی اش را R.R. امضا میکند، این اسم بیمزه روش را گذاشت. البته روسا و مسئولین چند بار گوشش را برای این بینمکی کشیدند، اما ول کن نبود. آخرش هم – لابد به همین دلیل – کار سیاسی را بوسید و گذاشت کنار، اما اسم «رفیق عرعر» رو این رضای بدبخت ماند که ماند. همین شاهرخ «آتیش پاره» یک دسته گل دیگر هم آب داد. عرعر که از زیر زبانش در رفت دکانش کساد شده و جنده ها دیگر تره براش خرد نمیکنند، پیشنهاد کرد نذر کند، شاید خدا حاجتش را برآورد. کلی هم از مزایای نذر حضرت عباس تعریف کرد. نشان به آن نشانی که رضا رفت همان چند تا لاخ موی زهوار در رفته اش را تراشید.


باهم رفتند شابدوالعظیم. اتاقی کرایه کردند. قبلش رفتند حرم و زیارتی و نمازی... تازه شاهرخ تسبیح صد دانه ی شاه مقصود نازنینش را که به جانش وصل بود، به رضا قرض داد. قرار شد طبق دستور روضه خوان سر قبر آقا، رضا موها را بتراشد، از سحر تا خود اذان ظهر جانماز پهن کند، یک وضوی دلچسب بگیرد و بتمرگد رو به قبله – دو زانو – یک چارک ماست چرب چرخ نکرده هم به سر کچل تراشیده اش بمالد، تسبیح شاه مقصود را دستش بگیرد و هزار دور تسبیح این ورد را با صدای بلند تکرار کند: «یا فرج النساء، والفرج النساء - یا فرج النساء، والفرج النساء – یا فرج النساء، والفرج النساء...» تا حاجتش برآورده شود...

نمیدانم حاجتش برآورده شد یا نه، ولی میدانم وقتی شاهرخ، رضا را اینطوری با کله ی ماستی رو به قبله نشاند و زد بیرون، بفهمی/نفهمی پشتش تیر کشید. این شوخیها با دبیری که دایی یوسف کلی حضرت اشرف را بخاطرش تحت فشار گذاشته بود، خطرناک بود. دادستان بدبخت را بگو که از کار ناکار شد، چون رضا را با همه ی پشتیبانیهاش به آب خنک خوری واداشت... البته «عرعر» جریان شابدوالعظیم را آفتابی نکرد، یا مثلا برای شاهرخ پاپوش ندوخت... هنوز دوست بودند... شاید هم نخواست ماتحت کثیفش لو برود؟... چه میدانم؟ تاریخنگاران بهتر این وقایع را مینگارند...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#60 | Posted: 6 Nov 2013 11:27 | Edited By: anything
دختر هم بنده‌ی خداست !

وقت تولدم قابله گفت: خُب، دختر هم بنده‌ی خداست! انشاالله بختش بلند است!

مادر گفت: كاش كمتر سردی خورده‌ بودم. اگر این قدر قرقوروت و لیموترش نمی‌خوردم، مثل آن دفعه پسر می‌زاییدم.

پدر فكر كرد: حاج مصطفی امسال پسردار شده و زن من تركید دختر.

خاله گفت: مگر چه فرقی بین پسر و دختر هست؟

مادرِ پدر گفت: غلامرضاخان ناراحت نشو! بیوه‌ی حاج یزدی را برات صیغه می‌كنم. او ماشاالله فقط پسر می‌زاید.

پدر گفت: حالا این دختره را به كی بدهم؟

مادر گفت: حاج آقا دختر است ولی قدمش خوب است.

پدر گفت: آدم دختر كه شوهر می‌دهد، می‌شود جاكش.

مادر گفت: اِوا... خاك بر سرم حاج آقا، این چه حرفی است كه می‌زنید؟ خدا را خوش نمی‌آید!

پدر گفت: بهش بگو پستوناش مثل پستونای شتر شده. جلوِ من آفتابی نشه!

پدر گفت: حق نداره دامنِ سفید بپوشه! وقتی ازش خون میره، همه‌ی عالم می‌فهمن!

سكینه خانمِ دلاك گفت: زینت خانم، دخترت ماشاالله ماشاالله آب و رنگ داره، بهتره زودتر دستشو بند كنی! خوب نیست، خدا را خوش نمیاد، پسرِ حاج عباس هم پسر خوبیه. از پشتش خاك بلند می‌شه.

پدر گفت: این مرتیكه حاج عباس خیال می‌كنه با پول می‌تونه هم منو بخره هم دختره رو. واسه‌ی اموال من كیسه دوخته. والا، چرا همون دخترِ خواهرشو واسه‌ی پسرش نمی‌گیره؟

حاج عباس گفت: پسر جان از من به تو نصیحت، درسته كه حاج غلامرضا گوشتش تلخه، عوضش دخترشو كه بگیری، دیگه نونت تو روغنه؛ اولش یك دهنه مغازه به اسمت می‌كنه، بعد هم همه‌اش می‌شه مال تو، اون كه پسر نداره و اجاقش كوره.

پسر حاج ‌عباس گفت: آقا جون، من این دختره رو نمی‌خوام. من دخترِ عمه‌ام رو می‌خوام. چرا دختر عمه‌ام را واسه من نمی‌گیری؟

حاج عباس گفت: شوهر عمه‌ات ورشكست شده. اگر دختر اونو بگیری باید خرج همه‌ی فامیل عمه‌ات را هم تو بدی.

من فكر كردم: چرا بابام این‌قدر هوله؟ اقلا صبر كنه من تصدیق شش ابتدایی را بگیرم؛ بعد هر گُهی می‌خواد به سرم بزنه.

حاج غلامرضا گفت: اگر این دختره تصدیقشو بگیره، دلش می‌خواد بره درس بخونه و معلم بشه. من حوصله‌ی این بی‌ناموسی‌ها را ندارم.

رئیس شركت خوشگل بود. دیگه دلم نمی‌خواست از بابام پول توجیبی بگیرم. شدم كمك حسابدار شركتش. ماهی 500 تومان بهم می‌داد. منم خوشحال بودم.

اول از همه صادقی آمد: خانم انصاری، عصر كه خواستید برید منزل، ماشینِ من در اختیارتان است. شما را می‌رسانم.

من باید برم دانشكده، بعد هم پدرم می‌آید دنبالم! از این جا تا دانشكده، راهی نیست، مثل همیشه با اتوبوس می‌رم.

با خودم فكر كردم: چه عیبی دارد، با این پیرمرد می‌روم. راحت‌تر است. حتما مسیرش می‌خورد.

بعد شروع كرد از زنش بد گفتن. بعد هم یواش دستش را گذاشت رو زانوهام.

فرداش، بقیه، بدجوری نگام می‌كردند. انگارچیزی شنیده‌ بودند. صادقی بدش نمی‌آمد بگوید صیغه‌ام كرده‌ است.

رئیس گفت برم پیشش! می‌ترسیدم. می‌دانستم منشی‌اش رفته انگلیس. وقتی صدام كرد، دست و پام می‌لرزید.

گفت: بیا جلوتر! چرا آنجا پشت در نشستی؟

گفت: الهه رفته انگلیس، من منشی ندارم، تو بیا بشو منشی من! من از تو خوشم می‌آید. تو شكل الهه هستی.

داشتم از ترس می‌مْردم.

فردا همان دمِ در، حقوقِ چند روزم را دادند و بیرونم كردند؛ حتا نگذاشتند بروم وسایلم را بردارم.

رئیس حسابداری گفت: شركت به شما احتیاجی ندارد.



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites