تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه )

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 6 Nov 2013 11:31
دانشكده بزرگ نبود. یكی از استاد‌ها كه چلاق بود، برای هركاری صدام می‌كرد. این را باید می‌نوشتم، آن را باید تایپ می‌كردم، كٍیسم را باید در كنار استاد می‌نوشتم. استاد ـ فقط ـ به دخترها كمك می‌كرد.

استادِ اقتصاد ـ كه تازه از آلمان آمده‌ بود ـ با كاركردنِ زن‌ها مخالف بود. می‌گفت: من كه می‌آمدم خانه، زنم هم از سركار می‌آمد. من پام را می‌گذاشتم روی میز، روی مبل لم می‌دادم و می‌گفتم: خانم قهوه! اونم كه از سركار آمده‌ بود، پاش را می‌گذاشت روی میز و می‌گفت: قهوه. برای همین ازش جدا شدم. زن باید قهوه‌ی شوهرش را آماده كند؛ مهم نیست كه كار می‌كند یا نه!

سرش را به عقب خم می‌كرد. بعد هم، انگار دارد كشف ویژه‌اش را افشا می‌كند، می‌گفت: من چند جا كار می‌كنم كه زنم كار نكند. معلوم نیست ناموس آدم با چه كسی می‌افتد! من كه نمی‌توانم برای همه كنتور بگذارم. با زنم شرط كرده‌ام كه كار نكند. من همه‌ی حمالی ها را می‌كنم، عوضش زنم سالم و دست‌ نخورده مال خودم است.

رئیس حسابداری گفت: نرگس، آخر هفته بریم شمال!

نرگس گفت: این رؤسا سیرمونی ندارند.

صادق خان گفت: زنم قبل از این كه با من ازدواج كند مینی‌ژوپ می‌پوشید. گفتم اگر مرا می‌خواهد، باید چادر سرش كند!

موقع زایمان كه شرم می‌كردم معاینه‌ام كنند، دكترگفت: خجالت نمی‌كشیدی یك فلانِ این قدری می‌رفت تو تنت، از یك انگشتٍ من خجالت می‌كشی؟

نویسنده‌ای كه باهاش قرار گذاشته بودم راجع به مشكلات جوان‌ها حرف بزنم، همان اول کار، از تنهایی ومشكلات زندگیش حرف زد.

بالاخره پدرم مرا پای سفره‌ی عقد نشاند. مهر و جهیزیه، پچ‌پچِ مخفیانه‌ی خودشان بود.

كار من فقط این بود كه دستمال خونی را درست و سالم تحویل بدهم.


همه‌اش حال تهوع داشتم. نمی‌فهمیدم چرا. هیچكس نبود بگوید: دخترجان، چه مرگت شده؟

پدر گفته بود: این دختره این جا نیاید! هروقت خواستید او را ببینید شما بروید آنجا!

وقتی نامه‌ی سیروس را لای كتاب‌هام پیدا كرد، دیگر نگذاشت مدرسه بروم. قبل از آن یواشكی كیف و كتابم را می‌گشت.

به سعید سپرده‌ بود مواظب باشد با پسرها حرف نزنم! اجازه نداشتم پشت سرم را نگاه كنم. سایه‌ی سعید همیشه پشت سرم بود.

شوهرم می‌دانست دختر آزادی بوده‌ام. دیده بود كه كارِ سیاسی كرده‌ام. می‌دید كه پول درمی‌آورم؛ با این حال بعد از عقد گفت: باید روسری سرت كنی!

اگر روسری‌ام كمی عقب می‌رفت، گریه می‌كرد.

معلم سرخانه شده بود. خودش می‌گفت: به دختره كه درس می‌دادم، دستش را انداخت دور گردنم.

خیلی از زنها ـ بی‌ آن كه آقا خواسته باشد ـ دستشان را می‌انداختند دورِ گردنش.

شب ها هم دیر می‌آمد. می‌گفت با رضا و جعفر بوده؛ اما بوی عطر زنانه می‌داد.

رضا می‌گفت: مدت‌هاست نماز نخوانده‌ام؛ حتا مشروب هم خورده‌ام...

بعد می‌گفت: حالا باید بگویم كجا مشروب خورده‌ام؟

سرِ راه مدرسه می‌ایستاد، و می‌گفت: سلام

من می‌ترسیدم. خیلی می‌ترسیدم. اگر پدر می‌فهمید، كتكم می‌زد.

ادای راه رفتنِ اختر خانم را كه درآوردم، محكم كوبید تو سرم: مگر دخترِ خوب ـ موقع راه رفتن ـ خودش را تكان می‌دهد؟

پسرِ همسایه، با زن‌ها حرف نمی‌زد. سرش را می‌انداخت پائین. به همه‌ی زن‌ها می‌گفت: همشیره

پاسداری كه رفته‌ بود خواستگاری نجمه، به نامزدش می‌گفت: خواهر!

پدر نجمه گفت: این مرتیكه چقدر خر است! آدم به عیالش كه نمی‌گوید همشیره!

مادر گفت: اگر مردی به زنش بگوید خواهر، زنش به او حرام می‌شود.

وقتی خطبه را خواندند و خرش از پل گذشت، اول از همه گفت: خانم، شام چی داریم؟

از زیر میز دیدم كه پاش را به پای مهری می‌مالد. بیچاره مهری رفت و دیگر نیامد.

شام نداشتیم. از سرِكار آمده‌ بودم ـ خسته ـ می‌خواستم دراز بكشم، كه ده /دوازده نفر آمدند. دعوتشان كرده‌ بود؛ بدون این ‌كه به من بگوید. باید می‌رفتم آشپزخانه!

فقط می‌نشست و با مهمان‌ها گپ می‌زد.

مهمان‌ها كه رفتند با عصبانیت گفت: خانم برنجت دم نكشیده‌ بود. چای كم‌رنگ بود. خورش كم‌آب بود. تو آبروی مرا پیش سر وهمسر بردی!

رفیقش گفت: بیا از ایران زن بگیریم! این زن‌هایی كه می‌آیند اروپا، پررو می‌شوند.

به ننه‌اش سپرده‌ بود، دختر جوانی برایش نم كند.

خواهرش می‌گفت: تو با این سن و سال، دختر چهارده‌ ساله می‌خواهی چكار؟!

می‌گفت: هنوز پدر سوختگیِ زن‌های فرنگی و فرنگ رفته را یاد نگرفته. هرطوری بخواهم تربیتش می‌كنم.

ازدواجش را هیچ جا ثبت نكرد: اگر لنگ و لگد انداخت برش می‌گردانم ایران.

مادرش گفته بود: عروس، باید آشپزی بلد باشد! بچه‌ام مرد از بس غذای فرنگی خورد.

وكالتی عقدش كردند. چند بار تلفنی تماس گرفتند، چند بار هم با نامه، یك حلقه فیلم هم از عروس خانم، برای شاه داماد ارسال شد.

اصغر گفت: یك وقت خر نشی، ببری شهرداری عقدش كنی! پدرت را در می‌آورند.

دادگاه گفت: چون خانم پاسپورت و شناسنامه‌ی ایرانی دارد ـ طبق قوانین ایران ـ بچه‌اش مال پدر است.

پنج سالی كه این‌جا بود سه‌تا زاییده‌بود. وقت نكرده ‌بود زبان یاد بگیرد. سالی یكبار می‌فرستادش ایران كه یادش باشد از كجا آمده‌است! وقتی می‌رفت ایران، فقط جای قورمه‌ سبزی‌اش خالی بود. بقیه‌ی كمبودها را زن‌های فرنگی پر می‌كردند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#62 | Posted: 6 Nov 2013 11:34
من آدم مهمی ام!

امروز یك آدم مهم، كتاب مهمی برام فرستاده بود كه در صفحه‌ی اولش حرف‌های خیلی مهمی نوشته بود. نوشته بود كه من آدم مهمی هستم، و چون خیلی مهم هستم، خوب است این كتابِ مهم را بخوانم، و بعد، یك نقد مهم درباره‌اش بنویسم، و نقد را هم برای مجله‌ها و سایتها و روزنامه‌های مهم بفرستم. كار مهمی بود، و من با این كه خیلی كارهای مهم دیگر داشتم، همه را زمین گذاشتم، و به خواندن و نقد نوشتن مشغول شدم.

كتاب خواندن كار مهمی است، و من اگر بتوانم چند صفحه كتاب را پشت ِ سرهم و بی‌وفقه بخوانم، كلاهم را می‌اندازم هوا. مثلا همین امروز كه این كتاب مهم را پستچی آورد، بچه‌ها رفته بودند مدرسه، و من هم طبق معمول چهارشنبه‌ها از كارِ گل معاف بودم؛ بنابراین سعی كردم بنشینم و چند صفحه‌ی كتاب را بخوانم. اول كتاب نوشته بود: «... تصور عام ـ حتا در نزد روشنفكران ایرانی ـ این است كه این اقلیت‌ها[ی مذهبی] بیش از آنكه وزنه‌ی كمی‌شان اجازه می‌دهد، مورد توجه قرار گرفته‌اند.
خاصه آنكه به عنوان «تمامیت‌های جداگانه» نه تنها در «مبارزات سیاسی/اجتماعی ملت ایران» و تقویت «وحدت ملی» شركتی محسوس ندارند؛ بلكه در مجموع منافعی مغایر و بعضا متضاد با آن‌را دنبال می‌كنند. یهودیان پشتیبان اسرائیل‌اند، داشناك‌ها «دست راستی» اند. و بالاخره پرشمارترین آنها یعنی بهائیان «ستون پنجم محافل امپریالیستی در ایران» را تشكیل می‌دهند. در چنین شرایطی «پیروان عادی» این اقلیت‌ها باید سپاسگزار باشند كه در «میهن اسلامی ایران» وجودشان تحمل گشته، تا آنجا كه خیانت و جنایتشان ثابت نشده، از مواهب زندگی برخوردار بوده و هستند...»

همین موقع زنگ می‌زنند. همسایه‌ی اینطرفی با چشم‌های پر از گریه، پشت در ظاهر می‌شود كه: «می‌شود چند دقیقه بیایی پیش من؟» چرا نمی‌شود عزیزم. من اصلا از آن روشنفكرهایی نیستم كه نویسنده در كتابش نوشته ‌است. و برای اثبات ِ این ادعا ـ كه همین الان یاد گرفته‌ام ـ سفت و محكم در آغوشش می‌گیرم.

بیچاره، پسر نه ساله‌اش را از خانه بیرون كرده، چون مست بوده است، چون دپرسیون داشته است، و چون پدر بچه‌اش طلاقش داده و اتفاقا «همجنس‌باز» شده است. اگر شما جای آدم مهمی مثل من بودید، چه كار می‌كردید؟ خب... من‌هم سعی كردم ادای آدم‌های خیلی مهم را درآورم؛ آدم مهمی كه همه، همه جا به او احتیاج دارند!


هنوز دارم جنایت ما مثلا روشنفكران در باره‌ی اقلیت‌های مذهبی را نشخوار می‌كنم كه یكی از دخترها از دكتر برمی‌گردد كه: «دكترِ احمق ـ به جای اینكه به سرما خوردگی و سرفه‌ام توجه كند ـ از اضافه وزن و جوش صورتم حرف می‌زند.» حالا باید نقشِ یك مامان مدرن و مهم را بازی كنم، چون قبلا در یك برنامه‌ی تلویزیونی دیده‌ام كه نباید گذاشت بچه‌ها عقده‌ای و دچار دپرسیون شوند. میگویم: «عزیزم، گور پدر دكتر. تو می‌توانی سی/چهل كیلوی دیگر هم وزنت را اضافه كنی، و اصلا مگر ارزش آدم‌ها به قیافه‌ی آنهاست؟» آه... این حرف را از كجا یاد گرفته‌ام؟ آهان... فورا یادم می‌آید در آن سازمان معروف كه بودم ـ و البته كه آنجا هم آدم مهمی بودم و خیال داشتم انقلاب كنم! ـ شنیدم اكرم را كه می‌خواستند به یك مرد زشت و خیكی شوهر بدهند، گفتند: «ارزش آدم‌ها به قیافه‌شان نیست.»
باز خدا را شكر كه هنوز مغزم كار می‌كند، و می‌توانم بگویم این همه «فهم و شعور» كه باعث مهم شدنِ من شده، از كجا در مخچه‌ام رسوب كرده است. اما هنوز شام نداریم، و نان هم تمام شده است، و دخترها هركدام دنبال كار خودشان هستند؛ یا مدرسه می‌روند، یا كلاس رقص، یا با اینترنت ور می‌روند، یا با همكلاسی‌هاشان قرار دارند و... هیچ‌كس وقت ندارد نان بخرد، و من مجبورم مخچه‌ام را تعطیل كنم، و یكی را بفرستم نان بخرد، شاید بتوانم چند صفحه‌ی دیگرِ كتاب را بخوانم. اما می‌شود كتاب را برداشت، و رفت كافه‌ای، لبِ رودخانه، و نشست و قهوه‌ای نوشید، و كمی خواند، و بعد هم دوتا كیسه‌ی پلاستیكی خرید كرد، و آورد خانه تا مساله‌ی گرسنگی دراروپای مركزی حل شود. البته روز خرید، شنبه است. ولی تا شنبه كه نمی‌شود گرسنه ماند. مگرنه اینكه: «گرسنگی فقط نداشتن چیزی است برای خوردن...»

اقلیت‌های مذهبی، هنوز دارند در مغزم رژه می‌روند كه تلفن زنگ می‌زند: «چند سوال ریاضی دارم؟» عجب؟ فورا جمع‌ و‌ ضربی در مغزم راه می‌افتد كه درصد این جماعت ِ اقلیت ِ مذهبی چقدر است كه به قول روشنفكران ما بیش از ارزش كمی‌شان به ایشان پرداخته شده است!؟ سوالات ریاضی سخت نیست. بانو می‌خواهد در سن پنجاه و چند سالگی به كلاس آشپزی برود، و باید بداند اگر دو كیلو گوجه فرنگی می‌شود پنج یورو، شش عدد تخم مرغ چقدر می‌شود؟ نه نه، با چهار یورو چقدر می‌تواند گوجه بخرد كه پولش كم نیاید؟ ولش كن! یك جوری دست‌ به سرش می‌كنم تا دوباره برگردم سرِ كتاب.

كافه‌ی قشنگی است. گارسن خوشگلی هم دارد كه دامن كوتاهی پوشیده. فورا یادم می‌آید كه كلاس هشت كه تمام شد، پدر گفت: «خب، حالا باید بروی كلاس خیاطی. از هر انگشت دخترِ دمِ بخت، باید هزار هنر بریزد.» البته آن روزها مغز ریاضی ام مثل این روزها كار نمی‌كرد كه بگویم: «یعنی از هر انگشتم صدتا؟» و پدر بخندد كه: «ما به خیاطی و گلدوزی و آشپزی و قلاب‌بافی و شیرینی‌پزی و بافتنی و... راضی هستیم.» بعد هم لابد چشمش را ببندد و تو دلش بگوید: «بزرگ شده، باید زودتر رساندش دست صاحب اصلی‌اش.»

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#63 | Posted: 6 Nov 2013 11:35
حالا هم با علم به این هنرِ پدر پسند، با چشم‌هام كوتاهی دامن دخترك را اندازه می‌گیرم، و جلد اول كتاب را كه سیصد صفحه است، از كیفم می‌‌كشم بیرون. البته كتاب، سیصد صفحه‌ی كامل نیست. ولی ما در مدرسه یاد گرفته‌ایم كه اعداد را «روند» كنیم. یعنی اگر من به جای 29 یورو می‌گویم 30 یورو و روند می‌كنم، دخترها حق ندارند بگویند: «مامان چرا مبالغه می‌كنی؟» لابد می‌خواهند بگویند من دروغ می‌گویم. لغت مبالغه را هم بلد نیستند، و معادل فرنگی‌اش را می‌پرانند، و من همچنان دنبال صیغه‌ی مبالغه‌ی روشنفكران و یا روند كردنشان هستم كه جمعیت شش میلیونی كردها را اقلیت قومی می‌دانند، و جمعیت میلیونی یهودی‌ها را، و میلیونی ارمنی‌ها را، و چند صدهزار نفری آسوری‌ها را، و چند... نفری زرتشتی‌ها را، و چند... نفری بهایی‌ها را، و چند نفری سنی‌ها را، و عرب‌ها را، و ترك‌ها، و آذری‌ها و بلوچ‌ها را، و تركمن صحرایی‌های مغول را و... عجب!؟ كاش رشته‌ی ریاضی نخوانده بودم، و كاش... كه گارسن كافه می‌آید، و حالا می‌دانم دامنش را پانزده سانتیمتر از خط زانو ـ روی الگو ـ بالاتر چیده است، و پنج سانت هم پس‌دوزی كرده است، و كمربندش هم آن را سه سانت بالاتر نگاه داشته است، و من باید به جای سه یورویی كه قهوه نوشیده‌ام، پنج یورو بدهم؛ كه یا پول خرد ندارد، و یا حقش است چهل درصد دستخوش بگیرد.

كتاب را باز می‌كنم، و دوباره یادداشت مهم آن آدم مهم را دوره می‌كنم. بعد یادم می‌آید كه ممكن است دخترها اجاق را روشن گذاشته باشند... تلفن را برمیدارم... که ... صدای جیغ و داد می‌آید، و انگار صدتا دختربچه ـ اگر «روند» نكرده باشم ـ دارند باهم جیغ می‌كشند. «الو... مامان، اون ضبط را خاموش كن!»

«چی...؟ هرهر... كركر...»

«صدای ضبط را كم كن!»

«هه هه... كیه؟»

«مامان، منم... ببین اجاق گاز خاموش است؟»

«هه هه... كركر... هرهر... خاموش... آهان... بله... خاموش... است.»

و گوشی را می‌گذارد.

كجا بودیم؟ آهان روشنفكران...
نویسنده یك چیزهایی راجع به خیانت «رهبری شیعه» نوشته است كه علیرغم عدم تمایل روس‌ها به جنگ با دولت ایران، این «رهبری» با مقلدینش به استقبال سپاه روس می‌روند، و انبار آذوقه و اسلحه‌ی شهر تبریز را... عجب!... پس به این كار می‌گویند جاسوسی؟ شاید هم می‌گویند خیانت... و همان‌طور كه خودكار را در دهانم می‌گردانم، یادم می‌آید ازبیمارستان كه برگشتم یكی از دخترها گفت: «مامان، دوتا مرد با تو كار دارند.» عیال نگاه پرسشگری به من می‌اندازد، و به زبان همان‌ها می‌گوید: «من از سیاست‌ بازی‌های تو خسته شده‌ام. تمامش كن!» و می‌رود لباس بپوشد و از خانه برود. دو مامور امنیتی پشت در هستند.


«روز بخیر...» كارت شناسایی‌شان را نشان می‌دهند.

«بفرمایید! اتاق نشیمن از این طرف است.» چه كار دارند؟ ولشان كن! چای هم بهشان نمی‌دهم.

«بله بفرمایید!»

«می‌خواستیم راجع به نشریه‌ای كه شما مدتی است دیگر در آن نمی‌نویسید، با شما صحبت كنیم!»

«كار خلافی كرده‌ام؟» ترس را هم می‌توان به این سوال اضافه كرد.

«نه، ولی چرا دیگر با این نشریه كار نمی‌كنید؟» هنوز من دهانم را بازنكرده‌ام كه یكی‌شان می‌گوید: «اجازه دارم حدس بزنم؟»

«اوه... بله حدس بزنید!»

«چون شما می‌خواستید فمینیستی بنویسید...»

«بله... من می‌خواستم چیزهایی زنانه بنویسم، و آقایان را خوش نمی‌آمد.» تا این‌جا كه جاسوسی نیست، هنوز که كسی را لو نداده‌ام، داده ام؟

«اما می‌دانید، كسانی كه در این نشریه كار می‌كنند، همه‌شان برای رژیم كار می‌كنند؟»

«جدی؟»

چه میخواهند بگویند؟ ولشان کن!

ساعت دارد شش می‌شود و من هنوز نتوانسته‌ام خرید كنم، و دخترها خانه را گذاشته‌اند روی سرشان. تازه «دانیلا» هم آمده اینجا، و قرار است شب را اینجا سر كند، و «دم پختك» مرا خیلی دوست دارد... و من كلی كار دارم. رخت‌ها را هم پهن نكرده‌ام. كمرم هم درد می‌كند. اما زیاد از «رهبری شیعه» خوشم نمی‌آید، برای همین كتاب را می‌چپانم در كتابخانه‌ی كم ظرفیتم، و كتاب دیگری بیرون می‌كشم. نصفِ شب كه نمی‌شود «تحقیقات تاریخی» خواند، آدم خواب وحشتناك می‌بیند.

دوباره زنگ می‌زنند. دخترها چنان سرگرم شنیدن موزیك و وراجی درباره‌ی پسرها هستند كه هیچ‌كدام صدای زنگ را نمی‌شنوند، و من باید كفگیر به دست بروم دم در كه...اه... باز همسایه‌ی بغلی است که چشم‌هاش شكل توپ تخم مرغیِ قرمز شده و...

«یك ساعت دیگر می‌آیم آنجا.» و در را می‌بندم و دكش می‌كنم. آه... چقدر هوس كرده‌ام امشب «برشت» بخوانم.

زنك همسایه دوباره می‌زند زیر گریه. وسط گریه هم تعریف می‌كند كه پسر دهساله‌ی همسایه را كتك زده است. عجب! چه گرد و خاكی اینطرف‌هاست و من خبر ندارم. تقصیر من نیست. آپارتمان زیر شیروانی ام به سمت كوچه پنجره ندارد، یعنی دارد، ولی روی سقف است، و من نمی‌توانم از اتاقِ بچه‌ها خیابان را دید بزنم.

یادش بخیر! می‌ایستادم پشت پنجره‌ی اتاقم، و پسرك همسایه را ـ كه مرا دید می‌زد ـ نگاه می‌كردم. گاه بود كه پدر داشت دمِ در با همسایه‌ها گپ می‌زد، در ضمن سركی هم به اتاق من می‌كشید. لابد با خودش فكر می‌كرد: «پسرك همسایه چه را دید می‌زند؟» من البته دست پدر را خوانده‌ام، و برای اینطور مواقع آمادگی كامل دارم. با سرعت می‌نشینم و به پس‌دوزی دامن نیمه كاره‌ام مشغول می‌شوم. پدر لبخند پیروزمندانه‌ای می‌زند. بعد نگاه چپ چپی به پسرك همسایه می‌اندازد. اما اینجا نمی‌شود از اینكارها كرد. منهم دیگر حوصله ندارم پشت پنجره‌ای ـ اگر بود ـ بایستم، و وقتم را در انتظارِ نگاه ِ رهگذرِ بیكاره‌ای تلف كنم. هركاری برای خودش دوره‌ای دارد.

زن همسایه تا اشكم را درنیاورد، ول‌كن نیست. ساعت شده است یازده و بچه‌ها ـ بی آنكه بتوانند شب بخیری بگویند ـ به خواب ناز جوانی‌شان فرو رفته‌اند، و نسیم جوانی، تورش را كشیده است روی تنشان، و همه‌ی تنشان خواب است، و مرا كه می‌روم تا معصومیت چهره‌شان را ببوسم، با نگاهی بدرقه می‌كنند كه: «شب بخیر مامان، خوب كار كنی!»

اما همین دخترها برای اثبات وجودشان و اینكه من یادم باشد «رئیس» آنها هستند؛ تمام تخت آشپزخانه را با ظرف‌های كثیفشان پر كرده‌اند، و من نباید فراموش كنم كه مامانم، آنهم مامانی كه نمی‌خواهد بچه‌ها را اذیت كند، و جز یكشنبه‌ها ـ آنهم فقط نیمساعت ـ كاری به آن‌ها محول نمی‌كند، كه بچه‌اند و تمام دنیا را وقت دارند تا كار كنند، و بگذار فعلا كمی نفس بكشند، و «دوران پادشاهی»شان را با دپرسیون كمتری بگذرانند!

ضبط را روشن می‌كنم، و حین خشک کردن ظرف‌ها به كتابی فكر می‌كنم كه امشب با آن «رانده‌وو» دارم.

«شهرها تنگ است، دایره‌ی افكار هم تنگ، خرافات و طاعون، ولی اگر تابحال وضع این بوده، دلیلی نیست كه همین‌طور هم بماند، چون همه‌چیز در حركت است، جانم.»

«كار به جایی رسیده كه حتا پیرهای صد ساله از جوان‌ها می‌خواهند كشفیات تازه را به گوشِ سنگین آنها برسانند.» خودكار را بار دیگر در دهانم می‌چپانم.

عجب! ببین «برشت» جان! طنین صدای دلنواز تو را حتا پیرهای صدساله‌ی ما هم شنیده‌اند و دنیا دارد تغییر می‌كند، و چه تغییر شگرفی! و بیچاره ماموت‌های ما كه خونشان سرد است، و فقط در هوای آلوده‌ی اكسیده می‌توانند زنده بمانند، و چیزی نمانده است كه این هوای احیاء كننده ایشان را...

«در پایه‌های ایمان هزار (و پانصد) ساله رخنه می‌افتد، و شك جای آن را می‌گیرد.»

«اگر در جایی فقط قانون به زانو درافتادن معتبر باشد، دیگر قانون فروافتادن اجسام به چه دردی می‌خورد؟»

برای امشب كافی است، و تا همین‌ها را در حافظه‌ی تاریخی‌ام ضبط كنم، كلی كار كرده‌ام، و یادم هست كه سالها پیش هم همین‌ها را خوانده‌ام، و نمی‌دانم چرا در مخچه‌ام رسوب نكرده‌اند. شاید برای درك چنین مفاهیمی، تاریخی به ضخامت این سالها لازم بود، تا من، هم قانون به زانو درافتادن را تجربه كرده باشم، و هم رخنه‌ها را در پایه‌های ایمان 1400 ساله به چشم دیده باشم. آن سال‌ها كه دوران جوانی بود، و شور و شوق «انقلاب كردن» بی آنكه شاه عادلی را پشت دروازه‌ی تهران، منتظر نگه داشته باشیم. یادش بخیر میرزا رضای كرمانی ِ قاتل ناصرالدین شاه را که وقتی از او پرسیدند: «كدام انوشیران عادلی را پشت دروازه‌ی تهران منتظر نگه داشته بودی كه شاه را كشتی؟» بدبخت که مثل همان سالهای من هوایی شده بود، پس از كمی اندیشه ـ لابد برای اولین بار ـ افاضات فرمود كه: «در این چند روزه سخنی به این درستی نشنیده‌ام.»

من هم سالهاست سخنی به این درست نشنیده ام... حیف...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#64 | Posted: 18 Nov 2013 21:05
سپیدار

صفی طولانی است رو به سوی اوین. دژخیم پیرمردی است كه با انگشت نشانه‌اش درِ نورانی بهشت را نشان می‌دهد.

آن كه از برابر دژخیم می‌گذرد، شادی را سال‌هاست گم كرده‌ است. گاه خاطره‌ی دژخیم با خاطره‌ی قربانی تصادم می‌كند.

دسته‌ی موزیك یك لحظه از زدن باز نمی‌ماند. موزیكچی ـ كه كمانچه در دست دارد ـ صورت ندارد. در چهره‌اش به جای چهره، كمانچه كاشته‌اند.

مردی با تنبك همراهی‌اش می‌كند. زن بدهیكلی روی سنِ كافه شكوفه نو می‌رقصد. دژخیم آنجا است. در كنارش زن جوانی را نشانده‌ است كه آمده‌ بود هنرپیشه بشود.

زنی كه دارد به سوی چوبه‌ی دار می‌رود، خود را در گرداگرد یك عشق پیچیده‌ است.

شب است. آسمان سیاه است. چند كوسه خودشان را از آب، به هوا پرتاب می‌كنند. چهره‌ی كوسه‌ها آشناست. بعضی‌شان عمامه دارند.

بعضی‌ها فكلی‌اند. بعضی هم از «نور» می‌آیند.

بعضی‌ها وجودشان را در تمسخرِ دیگران جستجو می‌كنند: «مگر می‌شود تو بهتر از من بفهمی؟ آلتٍ لای پای من، دلیلِ فهمِ بیشترِ من است؛ حتا اگر پنچر باشد!»


صفٍ طولانیِ رو به سوی اوین هم‌چنان ادامه دارد.

حاجی رئیس‌ جمهور نگرانِ اسلام عزیز با انگشت شستش، به مردم حواله می‌دهد. همان‌ها كه در صف ِ نان و گوشت و قبرستانند، براش سوت می‌زنند و هورا می‌كشند.

حاجی ـ با آن خبرنگار نیمه وطنی كه گپ می‌زند ـ دندانش را نشسته‌ است، تا به غربزدگی متهم نشود.

من تمام شب را در پیكرم تجربه كرده‌ام. شب، روی سرِ من می‌چرخد.

دسته‌ی موزیك هم‌ چنان می‌نوازد. سرودِ مرگ از سرودِ این‌ها قشنگ‌تر است. در میدان فوتبال، قهرمانان به جای ترنمِ مارش وطن، زوزه می‌كشند.

چند مجله در جهنم منتشر می‌شود. آتشِ جهنم هیچ‌گاه بر ما گلستان نشده‌ است.

این ها دری‌وری‌های كتاب‌های كهنه‌ی مذهبی است. آتش، داغ است و می‌سوزاند؛ حتا اگر به خدای ندیده ایمان داشته‌ باشی.

مجله‌های جهنم پراست از راست‌های چندش‌آور. در سانسور، دروغ‌هایی به خوشمزگی جوك ِ ملانصیرالدین چاپ می‌شود. همه‌جا امن‌ و ‌امان است. فقط دانشگاه ساخته می‌شود، دانشگاه ساخته می‌شد كه مردم را با دگنك مسلمان كند، كه ملت ِ مسلمان را مسلمان‌تر كند.

دسته‌ی موزیك در مسیرِ اوین ایستاده است.

شجریان چهچه می‌زند. شجریان در وصف ِ عرفانیت ِ امام، شعرِ یك شاعرِ پلاسیده‌ی عهدٍ بوق را توی بوقِ شعار می‌دمد. دسته‌ی موزیك، گوشِ همه را كر كرده‌ است. كسی نیست كه دستش باز باشد، تا گوشش بگیرد.

من مشقم را می‌نویسم. سرمشق این است. هزار بار بنویس:

«جنگ، جنگ، تا پیروزی»
مشقم را باید بنویسم، والا مادرم را به مدرسه خواهند‌ خواست. پدرم، علیل شده‌است. برادرم، دستش را از دست داده‌ است. دایی‌ام كور است. خواهرم را ملای محل صیغه كرده‌ است. این‌ها هدایای خدا ـ برای امت حزب الله ـ است. خدا را صد هزار مرتبه شكر! قرار است وقتی دوازده سالم شد، به بسیج بروم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#65 | Posted: 18 Nov 2013 21:05
دختر همسایه را كه لو دادم، شبانه به خانه‌شان ریختند. هفت پاسدارِ ریشو. یعنی می‌شود كه یك روز، ریش منهم مثل این‌ها بلند شود؟

دسته‌ی موزیك همچنان می‌نوازد.

كسی نمی‌تواند بپرسد كه چطور جعبه‌ی شیرینی به در خانه‌ی دختر همسایه آمد؟


زَنَكی بد هیبت، چادر سیاهی به خودش پیچیده‌ است. دستش تا آرنج پر از جرینگ‌ جرینگٍ طلای زرد است. وقتی در خانه‌اش را می‌كوبی، دستٍ كثیفش را ـ تا مرفق ـ در دهانش می‌كند. حاج آقا می‌گوید:

«هنوز بالغ نشده‌ است. لازم نیست حاجیه‌خانم رو بگیرد!»

خانم، از خروس‌ها هم رو می‌گیرد؛ اما نه از جوجه‌خروس‌ها.

پیرمرد، هیچ‌گاه دهانش را نمی‌شوید. وقتی غذا می‌خورد، خرده‌های غذا، لای سبیلِ بدهیبتش گیر می‌كند.

دسته‌ی موزیك هم‌چنان می‌نوازد. این بار سنفونی است كه از پشتٍ درِ اوین به گوش می‌رسد. روی این آهنگٍ بدكردار، شعری در وصف قصاب سروده‌اند. آهنگران، در وصفٍ قصاب، ترانه می‌خواند. اعضای كُرِ موزیك از دسته‌ی توابانند.

عفریته‌ای لباس سبز پوشیده است. گروه مارش نظامی، نظام‌ جمع می‌كند. عیال ـ از ذوق شعارهای زنانه‌ی عیالش ـ خوش خوشانش می‌شود.

همه حرفِ خودشان را می‌زنند. كسی را نباید محكوم كرد، حتا اگر دلال محبت باشد.

كف‌ پام درد می‌كند. كمرم صاف نمی‌شود. پرده‌ی گوشم را ـ در نوازشی! ـ پاره كرده‌اند.

دسته‌ی موزیك مارش می‌زند. رئیس‌ جمهور، دستور مرگ صادر می‌كند. چادر از سر رئیس جمهور افتاده‌ است. چادرِ فریب را تروریست ها از سرش كشیده‌اند.

مادرم همچنان در صف است. به برادرم عنوان «آزاده» داده‌اند. بعد از این كه ماشین حملِ گوشت، به قبرستان اعزامش كرد. آخر شش ماه هم‌ سلول لاجوردی بود.

زنی با ماسكی بر چهره هر روز به رئیس‌ جمهور لبخند می‌زند. از زیر چادرش، قانونِ زنانه /مردانه كردن لب‌پر می‌زند.
دیواری سیمانی وسط شهر كشیده‌اند. توی خانه‌ها دیوار كشیده‌اند. اتوبوس‌ها نرده‌ی آهنی دارند. بیمارستان ها نرده سفارش داده‌اند.

سرِ پیچِ جاده دل من از تفنگی می‌ترسد كه آماده‌ی شلیك است.

دسته‌ی موزیك در بیابان است. زنی با موهای سپید، خاطره‌ی پنجاه سال دوست داشتن را می‌فروشد، به مفت.

حاج جلال، برای جوانیِ من مجلسِ ختم می‌گیرد.

كفتارِ یك دست كمیسیون مرگ راه انداخته‌ است.

كوسه، هشت سال پراگماتیست است.


امنیتی‌های سابق مدرن‌های امروزی‌اند. پاسدارها فیلم می‌سازند. بسیجی‌ها نویسنده‌اند. آخوند‌ها تئوریسینِ آزادیِ زنان.

خط قرمز جابجا شده‌ است. مردم در یك سمتٍ خط، چپانده شده‌اند.

دسته‌ی موزیك هم‌چنان می‌نوازد. هنگامه برای زنان می‌خواند. تیمسار الله كرم ـ زن در مجلس زنانه را ـ تاب نمی‌آورد. مردان همیشه به زنان شبیخون زده‌اند.

حاجی ده‌ نمكی نماینده‌ی مردانِ با نمكٍ ایرانی است!

رئیس جمهور هنرمند است. امام، شاعر و عارف است. سالن دار‌زنی با شعرهای امام آذین شده‌ است. روی ماشینِ حملِ گوشتٍ اوین، آگهیِ رفیق‌ دوست و رفسنجانی چاپ شده‌است. بر در و دیوار دانشگاه هیاهوی شعارِ دیواری گوشم را كر می‌كند. دستم را باز نمی‌كنند تا گوشم را بگیرم. چشم‌ بندم خفه‌ام می‌كند.

زنی دستش را در كمری پیچانده و می‌رقصد.

آنكه با زن می‌رقصد با «برلین» هم رابطه‌ای دارد. چه تفاوت می‌كند؟ از آقا باید حمایت كرد!

چنارهای پاركینگٍ بغلی یك شكلند، مثل دختربچه‌هایی كه لچكٍ سیاه سركرده‌اند.

درخت سبز است. این ها سیاه می‌پوشند.

رنگ‌ها را كشته‌اند. فقط رنگ سیاه جواز عبور دارد.
در دكانِ كتاب فروشی، آگهی فروشِ خانه‌های كرج چاپ شده‌است. برنج فروش، دلال معاملاتی هست. نمی‌شود این همه گریخته از میهن را در حسرت زمین‌های داخل محدوده منتظر نگه داشت.

جلال سه خانه خریده‌ است. پاسپورتش چند بار سوراخ شده‌ است. در جیب بغلش پاسپورت آبی هم هست.

خبرنگاری كه به ایران رفته ‌بود، به كناری كشیده‌ می‌شود. فرودگاه همه‌ی زنها را چك می‌كند.

دسته‌ی موزیك به پاریس رفته‌ است. بانوی آوازِ لچك به سر چهچه می‌زند. بلیط ورودی ده هزار فلان است. ردیف اول را ریشوها قرق كرده‌اند.


باغچه‌ی خانه‌ام پر از شكوفه است، پر از گل یاس، گل بنفشه، گل بوسه، گل دوست داشتن. گلِ یادم تو را فراموش.

سالنِ دار زنی پر است از شكوفه. پر است از گل یاس. پر است از گل بوسه. پر است از انگشتری‌هایی كه رفیق برام فرستاد.
وقتی دست‌های مهربانش از حركت ایستاد، انگشتر من هم افتاد. آن روز نوبت اسدالله بود كه ساعت ها و انگشتری ها را جمع كند. طلا فروش محل همه‌ی یادگاری‌ها را به مفت خرید.

ساك رفیق توی مشت مادر تكان تكان می‌خورد.

باغچه پر است از بوسه. پر است از شكوفه. پراست از تمنای دوست داشتن. پر است از گرمای تنی كه آن زمان‌ها ـ قرن‌ها پیش ـ در من پیچیده بود. سالنِ دار زنی حرارت قلب محبوب را سرد كرد. لاجوردی دلِ محبوب مرا در ماشینِ حملِ گوشت منجمد كرد. كیسه‌های پلاستیكیِ حملِ محبوب را سگ‌ها در حلبی آباد به نیش كشیده اند.

دل محبوبم هنوز در ترنم ترانه‌ی عشق جاری است. باغچه‌ام پر است از عشق، پر است از تو، پر است از شكوفه، پر است از انگشتریِ یادبودِ تو.

صف طولانی اوین همچنان جریان دارد. حاجی شعار می‌دهد. دسته‌ی موزیك، آهنگ پینك فلوید می‌زند. مردی كه موسیقی را تعریف می‌كند، چهره ندارد.

سگ‌ها دلدارم را در كفرآباد پاره كرده‌اند؛ بعد از آنكه كفتارها قلبِ خوش آهنگش را به سیخ كشیدند

قلب محبوبم را پای سپیدار كاشته‌ام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#66 | Posted: 18 Nov 2013 21:07
تولدت مبارک عزیزم !

اشاره

این روزها سالگرد تولد من است.

این کار را که سالها پیش و برای تولد دخترم نوشته ام، اینجا میاورم؛ که فرزند، تداوم انسان است در هیئتی زیباتر و تازه تر و دوست داشتنی تر؛ و لابد من نیز برای پدری که دیگر نیست و برای مادری که هر روز منتظرم دیگر نباشد که نزدیک به ربع قرنی است هیچکدام را ندیده ام. و البته بسیاری دیگر را، و آن سرزمین ِ آزرده را، و آن همه خاطرات ِ دل انگیز ِ دوست داشتن را...

همین!


عاشق می‌شوی. پیكر تازه‌ ات را به تنش گره می‌زنی. بوی طراوت و عشق به درونت نقب می‌زند. می‌لرزی، می‌سوزی، داغ می‌شوی.

سیراب كه شدی، بلند می‌شوی، تنت را نوازش می‌كنی، ستایشش می‌كنی كه این همه عشق و لذت را ارزانی ‌ات كرده‌ است. چشم‌ها را می‌بندی، انگار محو شده ‌ای.

چند روزی كه گذشت، لرزشی را در تنت تجربه می‌كنی. انگار كن كه پیچیدنِ نسیم در ساقه ‌ی شكوفه‌ ای تازه! انگار كن كه تپش قلبی پس از اولین تجربه‌ ی بوسه. انگار كن كه...


عشقی كه به درونی‌ ترین بخش تنت، نقب زده ‌بود، بارور می‌شود. تنت گرم می‌شود. دیگر تنها نیستی. دیگر مرد، كاره‌ای نیست. تحملش نمی‌كنی. نمی‌شود. یكی دیگر دارد می‌آید. یكی دیگر باید بیاید. دیگر جا برای عشق كهنه تنگ است. عشق كهنه، دور می‌شود. دور ِ دور. بدل به خاطره می‌شود. تو می‌مانی و عشقی كه در درونت به بار می‌نشیند.

هر روز تپش تمنا را در تنت حس می‌كنی. با او حرف می‌زنی. به او پناه می‌بری. خدای كوچكت را كه زیرآب همه‌ ی خدایان دیگر را زده‌ است، عاشقانه در عشق و بوسه غسل می‌دهی.

نه ماه تمام، نه ماهی كه هر لحظه‌ اش دنیایی است، كه در هر لحظه ‌اش آتشِ درونت شعله‌ ورتر و داغ ‌تر می‌شود. عاشق می‌شوی. این‌ بار دیگر تمنای تن نیست. این بار، تنی است كه از تنِ تو می‌روید، در تو رشد می‌كند، در تو شكوفه می‌زند، در تو قد می‌كشد، بلند بالا می‌شود و تو را زیر چتر حمایتش می‌گیرد.
نه ماه، لحظه به لحظه سجده می‌كنی. لحظه به لحظه، عشق و طراوت را - كه گاه پلید و دكان است ـ تجربه می‌كنی. با شكفتن ِ عشق، قد می‌كشی، بزرگ می‌شوی، در محبوب نادیده تحلیل می‌روی. ثانیه‌ ها را می‌شماری.

چقدر دیگر مانده‌ است؟ دكتر می‌گوید: چهار ماه!

آخ، چه بزرگ شده‌ ای!

آه، چقدر می‌جنبی!

وای... چقدر گرمی!

سه ماه مانده‌ است، دو ماه، یك ماه... و عشق كهنه را دیگر تحمل نمی‌كنی. قرار است نوروز متولد شوی.

بروید كنار، فصل‌ های دیگر! بزنید به جدول! نه، نه! شما هم بیاید خدای كوچك مرا ستایش كنید! بیایید در عشق من شریك شوید! كور شوم اگر حسودی كنم. بیایید! همه‌ تان. دستتان را بگذارید روی تنم. ببینید كه می‌تپد!

ببینید كه با من حرف می‌زند! بكس بازی می‌كند. خودش را مثل گربه‌ ای ملوس پهن می‌كند. خمیازه می‌كشد. لگد می‌زند و منتظر است كه بیاید:


«آه چقدر این جا تنگ است!»

نگران نباش خدای كوچولوی من، متولد می‌شوی. من می‌دانم، حتما متولد می‌شوی.

سكینه می‌گوید: «كاش پسر باشد!»

صغرا می‌گوید: «ترشی نخوری، حتما پسر می‌شود!»
كبرا می‌گوید: «پسر اسمی دارد والله. اگر بچه‌ ی اول آدم، پسر باشد، دیگر اجاقش كور نیست. آدم پیش سر‌ و‌ همسر، سرش بلند است!»

عزیزم، این احمق‌ ها را می‌بینی؟ خیال می‌كنند مهم است كه تو چه جنسیتی داری؟ تو خدای كوچك من، عشق منی. بروید گم شوید دیوهای بند باز، بگذارید باد بیاید! فضای خدای مرا آلوده نكنید!

نه ماه گذشته‌ است. دیگر بزرگ شده‌ ای، قد كشیده‌ای، شده‌ ای نیم ‌متر، شده ‌ای سه كیلو. دیگر می‌توانی از دنیای درون من بیایی بیرون. دیگر به حمایت تنِ من نیازی نداری. آنقدر قد كشیده‌ای كه بتوانی از خودت، در این دنیای وحشی دفاع كنی. خوش آمدی خدای كوچولوی من!

از درد نمی‌گویم. ما یاد گرفته‌ایم كه بدی‌ ها را ببینیم، یاد گرفته‌ایم چشممان را بر خوبی‌ها ببندیم. تولد درد دارد. معلوم است كه درد دارد! تغییر كردن دردناك است، خیلی هم دردناك؛ اما چه باك!

تو را گرم ِ گرم از تنم می‌كشند بیرون. تن ِ داغت را می‌اندازند روی تنِ سردم، كه هنوز از فشار و درد، سرد است. پاهای لختم یخ كرده ‌است. تنم می‌لرزد.


تمام انرژی ‌ام را به كار زده‌ام، آخر در كار تدوین تو بوده‌ ام. نه ‌ماه رویت كار كرده‌ام. نه ماه، هر روز و هر لحظه. و حالا تنِ گرم تو، مماس بر تنِ سرد من است، گرمم می‌كند. متولد می‌شوی. متولد شده‌ای. دكتر - كه پیرزنی است ـ آلتت را نشانم می‌دهد كه:

«ببین! قبلا نخواسته‌ بودی بدانی چیست!»

چه فرقی می‌كرد؟!

من در آفرینش شریك شده‌ ام. من انسانی را متولد كرده‌ام. از تنم به او خورانده‌ ام، به او نوشانده ‌ام. و تو پا به دنیایی می‌گذاری كه برای هر لحظه نفس كشیدنت، جنگی تن به تن باید! چه باك!

ما پشت‌ به پشت هم، پشت همه را به خاك می‌مالیم!

تولدت مبارك عزیزم!!!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#67 | Posted: 18 Nov 2013 21:09
عاشقانه ...

سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. دستش دور شانه‌ام بود. چانه‌ام را با دست دیگرش بالا كشید.

پنجره خودش را لوله كرد، تا ببیند چه می‌شود. دیوار، از پشت، نیشگونش گرفت: چه كارشان داری؟

درِ بالكن، خودش را جلو كشید تا باز شود: این ‌طوری آفتاب می‌خورند.

پنجره نمی‌توانست فضولی نكند. دیوار، از همان پشت‌ها سرك كشید.



درِ بالكن باز شد. باز ِ باز.

هیچ‌ كس نبود. دنیا تمام شده ‌بود. فقط زن بود و مرد. فقط من بودم و تو.

پنجره، اشك‌های داغش را پاك كرد و گفت: خوش به حالشان!

دیوار، عكسی را كه از بوسه‌ی قدیمی‌شان قاب كرده‌ بود، از گرد ‌و ‌خاك پاك كرد.

بالكن، باز هم بیشتر سرك كشید: دوست داشتن احساس خوبی است! اگر كسی را پیدا كردی كه دوستش داشتی، معطلش نكن!

دیوار گفت: من كه اینجا اسیرم. زیر این همه بتن آرمه. باید اول پی‌های تنم را خراب كنی!
پنجره گفت: من هم به تو وصلم.

اتاق پر بود از بوی عطر. عطر اقاقی با نور آفتاب... اقاقی گر گرفته بود. اقاقی...

دیوار، دستی به تنش كشید، جای گلدانی را كه به دلش خورده‌ بود، نوازش كرد. پنجره، شیشه‌ی شكسته از مشت ِ آن دیگری را بوسید. شیشه، دردش آمد.

دیوار حس كرد كه او هم عاشق دیوارِ بغلی شده‌ بود.

پنجره، یادش آمد كه قبل از آنكه ساختمان آنطرفی را خراب كنند، با نور شیشه‌اش، به پنجره‌ی همسایه چشمك می‌زد.

اگر یك روز دوستت نداشته‌ باشم، می‌میری!


ولی تو همیشه دوستم داری. نه؟!

اگر همیشه همین‌ طور باشی!

همیشه... همیشه زمان درازی است.

دیوار دستمال جیبی‌اش را به بالكن قرض داد. پنجره دست‌های شیشه‌ای‌اش را به كمر زد و گفت: قدر خوشبختی را نمی‌داند. از بس كه...

دیوار گفت: حق دارد!

بالكن گفت: مار گزیده...



پنجره گفت: خوشبختی هم لیاقت می‌خواهد.

شیشه گریه كرد. یاد روزی افتاد كه كنترل ِ تلویزیون خورده‌ بود وسط دلش.

گلدان بزرگ گفت: برگ‌هام سبزتر شده‌اند.

گلدانِ پشت پنجره گفت: آدم هم آب می‌خواهد هم آفتاب.

دیوار گفت: با آب و آفتاب، فقط می‌شود نمرد.

بنفشه گفت: من ـ بی‌عشق ـ سبز نمی‌شوم. نمی‌بینی مرا در بهار می‌كارند؟

بالكن گفت: اگر پنجره تمیز باشد، خودت را توی آن می‌بینی.

بعد دیوار آهی كشید و گفت: اگر عاشق باشی می‌شوی پنجره.

سرم روی شانه‌اش بود. نمی‌گذاشتم برود.

دلم برات تنگ می‌شود.

تا خودِ راه‌ پله‌ها رفتم دنبالش.
با دستش بوسه‌ای فرستاد و گفت: تا بعد!

پله، به پله‌ی بغلی چشمك زد. برای شب ـ دیروقت ـ قرار گذاشتند؛ وقتی كه همه خواب بودند؛ وقتی كه كسی از روی پله‌ها رد نمی‌شد. آخر پله‌ها هم عاشق می‌شوند.

پنجره گفت: دیدگاه‌ها فرق می‌كند.

دیوارگفت: همیشه نمی‌شود گفت كه عشق

...تا نیمه ‌شب بیدار می‌ماندم. منتظر. خسته می‌آمد. دراز می‌كشید كنارم.

دنیا تمام می‌شد. بوی تنِ عشقِ، آرامشِ عطر كاج بود.

پنجره نمی‌توانست سرك بكشد. گلدان بزرگ، برگ‌های عسلی‌اش را باز كرده‌ بود تو صورت ِ پنجره.


پنجره، با دستش برگ‌ها را كنار زد. برگ‌ها تكانی خوردند. چندتاشان كنده شدند. پنجره غصه‌اش گرفت. نمی‌خواست برگ‌ها بیفتند.

شب تولدم یادش نمی‌رفت. با چند شاخه گل خودش را دست خالی حس می‌كرد.

پنجره گفت: تشكر كار خوبی است.

دیوار گفت: به عاشق نمی‌شود چیزی یاد داد.

دفتر خاطرات روی زنده باد و مرده باد چمباتمه زده بود.

خودنویس جوهرش را كه خشك شده‌ بود، تجدید كرد و شروع كرد به نوشتن.

مداد پاك كن - اول از همه ـ لكه‌های قرمزِ دفترش را پاك كرد.

پنجره از رنگ قرمز خوشش نمی‌آمد.

دلِ دیوار هنوز درد می‌كرد. پنجره، شیشه‌ی شكسته‌اش را نوازشی كرد و گفت:

بد نیست آدم یادش باشد كجا بوده است!

تلویزیون از خشونت خوشش نمی‌آمد. دیوار حق خودش را می‌خواست:

به بعضی‌ها باید نشان داد كه «اردنگی» معنی خاصی دارد.



می‌رفتیم لب ِ رودخانه. چشم می‌دوختیم به زلالِ گذرِ آب.

بعضی وقت‌ها تكه‌ای نان برای ماهی‌ها و مرغابی‌ها می‌بردیم؛ اگر یادمان می‌ماند؛ اگر كمتر حواسمان به خودمان بود.

رودخانه چشم می‌دوخت به درختی كه تا نیمه‌ در آب بود. قلقلكش می‌داد. درخت می‌خندید. برگ‌هاش تكان می‌خوردند. خیال می‌كردی باد می‌آید.

پنجره، لباس‌های زمستانی را جمع می‌كرد. نفتالین می‌زد: زمستان را فراموش كنیم!

دیوار كه رویشِ خون را تجربه كرده‌ بود، با فراموشی موافق نبود.

دیوارها پرازخاطراتِ وحشتناكند.

«اگر فراموش كنی، مجبوری دوباره تجربه كنی.» می‌دانم دردت می‌آید.

پنجره لباس‌های سیاه را گذاشت توی طشت، باید می‌شستشان. رودخانه آمد كمكش.

دیوار، بند رخت را باز كرد. پنجره، سیاهی ها را چنگ زد.

پرنده، چنگی گرفته بود دستش، آواز «گل پری جون» می‌خواند.

قناریِ توی قفس حسودی‌اش می‌شد.

زندان دست از سرم بر نمی‌داشت. نیمه شب كه بیدار می‌شدم، دست می‌كشیدم كه ببینم هست، كه خوشبختی كَلَك ِ خیالبافی‌ نیست؟

خیلی وقت بود پنجره با دیوار دوست بود. اول دیوار را كار گذاشته‌ بودند. بعد پنجره را آورده‌ بودند. هر پنجره‌ای به دیواری می‌آید. به دیوار كاهگلی نمی‌شود پنجره‌ی مشبك وصل كرد. دیوار دوام نمی‌آورد. زیر آوارِ غریبگی، حوصله‌ی هردوشان سرمی‌رود. حرفی ندارند باهم بزنند.

می‌شود با همه یك قهوه خورد، اما زندگی چیز دیگری است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#68 | Posted: 18 Nov 2013 21:10
یک اتفاق ساده !

چگونه می‌شود در تكرارِ یك اتفاقِ ساده ـ یك اتفاقِ خیلی ساده ـ شكافِ عفونت را كه محلِ تخم ریزی مردارخواران است، تعریف كرد؟

داستان همانجا اتفاق افتاد، همان جا كه شما هستید، همانجا كه ایران نیست، عربستان نیست، افغانستان نیست، همانجا كه علَم مجسمه‌ی آزادی‌اش، حواله‌ای رندانه به من و ماهایی است كه بخیالمان در غرب زندگی می‌كنیم.

حسین پنج سالی می‌شود كه امریكاست. دانشجوست. دوسالی هم می‌شود كه خانواده‌اش را ندیده‌ است. نه مادر را، نه پدر را، نه دو‌ خواهر و دو‌ نیمه‌برادرش را. این‌جایی‌ها به كسانی خواهر و برادر می‌گویند كه یك مادر داشته‌ باشند. پدر چندان به حساب نمی‌آید.

حسین همراهِ دوست امریكایی‌اش سارا كه او هم دانشجوی مهندسی است، به یك رستورانِ شیك ایرانی می‌رود. دلش برای قورمه‌سبزی مادر تنگ شده‌ است. شاید آنجا بتوان یادی از مادر كرد.

تا اینجای داستان مثل بقیه‌ی قصه‌هاست. دو دوست می‌گویند و می‌خندند و خبر ندارند كه لحظاتی بعد كسانی را ملاقات می‌كنند كه خودشان را تحصیل كرده‌ی فرنگ می‌دانند و از مزایای زندگی در فرنگ بهره‌مند! و...

بیایید داستانِ این اتفاقِ ساده را ـ كه چندان هم ساده نیست ـ در هیئتٍ یك نمایشنامه، بیان كنیم!

صحنه: رستورانی شیك در ناف امریكا.

نقش‌ها: حسین و سارا. گارسنِ رستوران. چند خانواده‌ی ایرانی كه دارند چلوكباب می‌خورند. چند جوان ایرانی كه دارند در باره‌ی زنانِ امریكایی جوك می‌گویند.

وارد سالنِ رستوران می‌شوند. رستوران شیك و گرانقیمت است. مردی پالتوی هردوشان را می‌گیرد. میز شماره‌ی شش به ایشان تعارف می‌شود. حسین صندلی دوستش را می‌گیرد. دقایقی به گفت‌ وگو پیرامون فلان استاد و فوتبال و مونیكاگیت می‌گذرد. هر دو می‌خندند. به هیچ‌كس دیگری توجه ندارند.

حسین: اینجا بوی قورمه سبزی مادر می‌آید.

سارا: هرچه تو بخوری، من هم می‌خورم.

سارا برای رفتن به دستشوئی عذرخواهی می‌كند. گارسن عقیده دارد كه غذاهاشان همیشه تازه است؛ برای همین هم مدتی طول می‌كشد تا آماده شود.

حسین كه تنها می‌شود چشمی در سالن می‌چرخاند. چند جوانك در میز كناری نشسته‌اند. همان‌ها كه دارند از جوك گفتن و خندیدن می‌تركند.

یكی‌شان می‌پرسد: این كیه؟

نامزدم

می‌خواهی بگیری‌اش؟

دختر خوبی است.

چند سالش است؟

بیست‌ و‌ یك سال.

قبل از تو دوست پسری هم داشته‌ است؟

معلوم است.

با آنها هم خوابیده‌ است؟

حتما، چرا كه نه؟!

و تو می‌خواهی بگیری‌اش؟

گذشته‌اش به من مربوط نیست.

بی‌غیرت!

بعد جوانك‌ها با آمدنِ سارا دست از سرِ حسین برمی‌دارند و شروع می‌كنند به فارسی اندربابِ اصالتٍ بكارت و پاكدامنی سخن‌پراكندن و مسخره‌ كردن.

سارا حسین را در فكر می‌یابد:

در این دو/ سه دقیقه چه می‌تواند شده‌ باشد؟

زخمِ واژه‌ی بی‌غیرت حسین را زخمی كرده‌ است.

جوانك‌ها با صدای بلند از بازارِ آزادِ زنان در غرب سخن می‌رانند و از وارداتِ زنانِ پستی باكره، طبقِ سفارشِ مادر شوهر، بدونِ كاغذ.

بعد هم صحبت از غیرتی است كه حسین ندارد و خودشان دارند و البته كه به خود می‌نازند و ...مضحكه.

حسین دیگر قورمه‌ سبزی نمی‌خواهد. برای احترام به دوستش ساكت می‌ماند. دیگر از چهچه‌ی خنده‌ی دو دوست خبری نیست.

حسین چه می‌تواند به این جوانك‌ها بگوید؟

صدای جوانك‌ها به گوش می‌رسد:

امسال مادرِ اصغر رفته خواستگاری. فیلمی هم از دخترك فرستاده‌اند امریكا. طرف شانزده‌ ساله است. تا پنج ابتدایی خوانده‌ است. دخترهای امریكایی خوبند، تجربه دارند؛ اما نه برای ازدواج!

حسین در ذهنش دنبالِ تبیینِ واژه‌ی غیرت است.

روبه جمعیت:

غیرت این نیست كه كسی را كه دوست می‌داریم، باورش هم داشته‌ باشیم. غیرت این نیست كه انسان‌ها را بی‌كنجكاوی در زندگی گذشته‌شان بپذیریم. غیرت این نیست كه به حریمِ ممنوعه‌ی كسی سرك نكشیم. غیرت این نیست كه اگر كسی هوایی را كه تنفس می‌كند با ما قسمت كرد، ممنونش باشیم. غیرت اصلا پدیده‌ای امروزی و این جهانی نیست. وصله‌ای است ناجور كه از اعماقِ قرون در متنِ جامعه رسوب كرده‌ است. و بوی لجنِ كهنگی و ماندگی‌اش در غرب هم انسان را به تهوع وامی‌دارد. انسان‌ها با تعدادِ همخوابگی‌هاشان ارزیابی می‌شوند.

این تبیینِ آن جوانك‌هاست از بهای انسان!

حسین پای خطٍ مادر درددل می‌كند.

مادر با خنده: می‌دانم كه نتوانسته‌ای ساكت بمانی. هنگامِ تركِ سالن به آنها چه گفتی؟

با خنده: مطمئن باشید زنانی كه برای شما پست می‌شوند، خیلی‌هاشان بخیه‌ای‌اند!!

و رنگ از روی جوانك‌ها پریده بود!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#69 | Posted: 18 Nov 2013 21:21 | Edited By: anything
کافه خاکستری !

با "خود"م قرار داشتم. "خود"م را به كافه‌ای در خیابان بتهوون دعوت كرده‌ بودم. خیابان دراز و قشنگی بود كه از میانه‌ی چند شهر نزدیك به هم می‌گذشت. شهر، همین یك خیابان اصلی را داشت.

از كافه‌های آلمانی خوشم نمی‌آید. در شهركی كه خیابان‌های تنهایش، از یك "بعلاوه" تجاوز نمی‌كند، مجبوری "ضربدر" ی هم كه شده، كافه‌های بی‌ریختش را دور بزنی؛ دور نزنی حوصله‌ات سرمی‌رود.

با "خود"م قرار داشتم. می‌خواستم "خود"م را به چای و كیكی میهمان كنم. مثل خیلی‌ها من هم چندتا "خود" دارم. همه‌ی "خود"ها را هم نمی‌توانم باهم ببرم. دعواشان می‌شود. می‌زنند سر و كله‌ی هم را می‌شكنند. از وقتی خشونت از مد افتاده، دیگر نمی‌گذارم همدیگر را لت‌ و ‌پار كنند. برای همین هم از "خود"شان با فحش‌های چارواداری پذیرایی می‌كنند. چای و قهوه را حرامم می‌كنند. حوصله‌ام را سر می‌برند. وِر‌وِر می‌كنند. لیچار می‌بافند.

قرار گذاشته‌ام هر روز نوبت یكی‌شان باشد. تازه همه‌شان را كه با خودم می‌برم، كلی خرج گردنم می‌گذارند. یكی قهوه می‌خواهد، یكی چای شیرین، یكی سیب‌ زمینی‌ سرخ كرده، یكی كباب‌ تركی، آن یكی كباب‌ برگ، یكی زهرماری و نجسی. شما باشید حوصله‌تان سر‌نمی‌رود؟!

لازم نیست اسمی روشان بگذارم. رو كه می‌آیند "خود"شان را نشان می‌دهند. نشان می‌دهند كه از كجا آمده‌اند. نشان می‌دهند كه كجا می‌خواهند بروند...

بیایید توافق كنیم كه همه‌شان همان "من" باشند، با همان تعریف‌هایی كه من از "خود"م دارم! قول می‌دهم نگذارم قاطی‌/پاطی شوید! نمی‌گذارم باهم عوضی‌شان بگیرید ...

امروز با "خود"م قرار داشتم. حمام كردم. سرم را سشوار كشیدم. لب‌ها را تا جایی كه می‌شد "قرمز" كردم. چشم‌ها را ریمل و سایه زدم. آخر این"منِ" من خیلی قرتی است. تا رخت و لباسش فیكس و میزان نباشد، پا از خانه بیرون نمی‌گذارد. دلش نمی‌خواهد. حاضر است تشنگی و گشنگی بكشد؛ اما شیك و مد روز باشد. كفشش حتما باید پاشنه بلند باشد، اما نه پاشنه‌ بلندی كه تق ‌تق صدا می‌كند. باید به نرمی یك بالرین در خیابان‌های یخزده‌ی این‌ جا بخرامد. اگر هم كفشِ پاشنه‌ صناری‌اش زیر فشارِ برفِ دیشب باریده، سر خورد، از خجالت آب می‌شود و می‌رود تو زمین. تا بناگوشش سرخ می‌شود.

نوبتش بود. با هم قرار گذاشته بودیم. البته یكی دوتای دیگر هم نامزد بودند؛ اما خودش خواست بیاید:

"نوبتم را به هیچ احدالناسی نمی‌فروشم." حاضر هم نبود پورسانتی بگیرد ـ و تو این هوای نچسبِ آخرِ پائیز ـ بتمرگد تو خانه، بغل شوفاژ تا مثلا موها را رنگ كند، یا ماسك بگذارد و یا به بقیه‌ی هنرهای "بكشید و خوشگلم كنید" برسد.

نوبتش بود. نمی‌خواست از نوبتش صرفنظر كند. تا نوبت بعدی بهار می‌شد. تازه اگر نمی‌آمد پالتوی شیكٍ زمستانی‌اش باد می‌كرد. كسی نبود بگوید: "به! چه پالتوی قشنگی؟! از كجا خریده‌ای؟" كه بتواند چشم‌ها را خمار كند و بگوید: "از بوتیك پاویلیون، پاریس." و دلِ طرف را بسوزاند. همه كه نمی‌توانند هر روز تا پاریس بروند! همه كه نمی‌توانند از مزون پاویلیون خرید كنند!

قرار بود كافه را او انتخاب كند. اینقدر دموكراسی داشتم كه حق انتخاب بهشان بدهم. روز، روز آنها بود.

می‌روم كافه‌ی "چشمه طلایی". چشمه طلایی كافه‌ای است برِ خیابان بتهوون، نبش خیابان موتسارت. بیرون كافه حوضچه‌ای است و یكی دو نیمكت سنگی. تابستان‌ها كه فواره‌ها باز است، چند دست مبل تابستانی را دور‌ و ‌بر حوضچه می‌چینند؛ تا آدم‌هایی كه نمی‌توانند هوای دم‌ كرده‌ی كافه را تحمل كنند، بیایند بیرون در آفتاب نیمه مستٍ تابستانِ اینجا چای و قهوه بنوشند. اگر هم مثل این "خودِ من" اهل صفا باشند؛ شراب شیرینی با تكه‌ای شیرینی محلی، یا مثلا بستنی میوه‌ای با "روم".

قسمت ورودی كافه، هم نانوایی است و هم شیرینی‌ و شكلات فروشی. از سمت خیابان بتهوون كه وارد می‌شوی كافه را می‌بینی. می‌بینی كه خاكستری است. دیوارها را رنگ خاكستری زده‌اند. میزها از سنگ مرمر و خاكستری است. جا لباسی، خاكستری است. زنی كه تنها كنار میز روبرویی نشسته‌ است، پلیوری خاكستری با شال‌ گردنی خاكستری دارد. شلوارش مشكی است. از زیرِ شلوارش، رنگ خاكستری جورابش حالِ آدم را می‌گیرد. لبخندی می‌زند كه یعنی: "سلام" بروی خودم نمی‌آورم. ازآدم‌های خاكستری خوشم نمی‌آید.

بگو فلانی چه رنگی می‌پوشد، تا بگویم چطور فكر می‌كند؟ هم خط فكری‌اش را كشف می‌كنم، هم ارتفاع فهم هنری‌اش را.

دو مرد جوان‌تر كنار میز آن‌طرفی نشسته‌اند. یكی‌شان لابد رفته دستشوئی. آن كه مانده‌ است، كت ‌ و شلواری خاكستری دارد، با پالتویی خاكستری‌تر، كه به جالباسی آویزان است. جوراب خاكستری‌اش از زیرِ شلوار خاكستری‌ترش پیداست. كفش خاك‌ گرفته‌اش، بیشتر خاكستری است تا مشكی وارفته.

وقتی می‌بیند دیدش می‌زنم ـ به خیال اینكه خیالی براش

دارم ـ لبخندی پرتاب می‌كند كه تق می‌خورد به آئینه‌ی قاب خاكستری پشتِ سرم و دوباره برمی‌گردد به طرفش. یخ می‌كند. شال‌ گردنِ خاكستری‌اش را برمی‌دارد و راه می‌افتد. دوست خاكستری‌اش كه مو و سبیلش هم مد روز و خاكستری است، از دستشوئی برمی‌گردد. خاكسترها راه می‌افتند به سمتٍ درِ كافه كه خاكستری است. زنی كه لباسی خاكستری پوشیده و از قضا پیشبندی خاكستری بسته، حساب و كتابی با ایشان می‌كند. آن‌ها هم یك سكه‌ی خاكستری می‌گذارند روی میز كه یعنی پول‌ چای!

زنی كه روبروی ما نشسته بود و لباسی خاكستری داشت، بلند می‌شود كه برود. چشمم به پالتوی خوشقواره‌ی قرمز رنگش می‌افتد كه پشت‌ و ‌‌رو آویزانش كرده‌ بود. پالتو را رو می‌كند كه بپوشد. چشمم روشن می‌شود. رنگ زنده‌ی لباسش لبخند می‌زند. تازه یادم به سلام‌ و‌علیك یك‌ ساعت پیشش می‌افتد. سلامِ كهنه‌اش را جواب می‌دهم. می‌خندد. از تنهایی است یا چیزی دیگر، نمی‌دانم! كیف سیاهش را روی شانه‌اش می‌اندازد و راه می‌افتد. دوباره با لبخندی خداحافظی می‌كند. می‌رود بیرون. به دم حوضچه‌ی خاكستری كه می‌رسد، برقِ سرخِ لباسش قشنگتر می‌شود. برمی‌گردد. با سر خداحافظی می‌كند. خوب شد! دست‌ كم این یكی خاكستری نبود.

وارد كافه كه می‌شوم همه سرشان را برمی‌گردانند. لابد حوصله‌شان سر رفته است. پالتو را به جالباسی آویزان می‌كنم تا دیوار خاكستری مقابل را بپوشاند. شال‌ گردن را پهن می‌گذارم روی صندلی كناری. خاكستری صندلی محو می‌شود. می‌نشینم كنار میزی كه روبروی باغچه است. باغچه‌ای كه هنوز چند گلِ جا مانده از بهار در آن ناز می‌فروشد.

شیرینی میوه‌ای سفارش می‌دهم. توت فرنگی و تمشك با خامه‌ی سفید. شرابی‌ سرخ در گیلاسی بیرنگ، بلوری، كه رنگٍ رژِ خوش‌ رنگِ قرتی "مرا" منعكس می‌كند. نگاهی به دور و برم می‌اندازم. با پیرزن خوش‌ قیافه‌ای كه انتهای سالن را با رنگٍ سبزِ شفافش روشن كرده ‌است، سلام وعلیكی از سرِهمدستی رد و بدل می‌كنم... امروز با "خود"م صفا كردم...

روز خوبی بود...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#70 | Posted: 18 Nov 2013 21:21 | Edited By: anything
می شود ...

می‌شود امروز روزی باشد مثل یك‌ روز تاریخی، مثلا سه‌ شنبه، سوم اكتبر، روزِ وصلِ دو تكه‌ی آلمان به هم. می‌شود تو هم اتفاقا از كارِ گل معاف باشی، و به كافه‌ای رفته‌ باشی تا تاریكی تعطیلی گورستانی این دهكده‌ی كوچك را روشن كنی. می‌شود كسی هم با تو آمده‌ باشد كه هنوز نفهمیده‌ای چرا همیشه با توست و از جانت چه می‌خواهد؛ تا طبق معمول با حرافی‌های هزار و چهار صد ساله‌اش سرت را بخورد.

می‌شود در یك میز آنطرف‌تر دو چشم سبز نشسته باشد كه از تمام وجودش شادابی و بوسه لب‌پر بزند. حتا می‌تواند نیمرخ نشسته باشد و تمام‌نما به چشمان ترسان تو خیره‌ شده باشد. می‌تواند كسی را هم همراه آورده باشد كه در خاطره‌ی رنگ‌پریده‌ی تو زیر برق نگاه تمام نشدنی‌اش تحلیل رفته باشد. می‌تواند حتا ریشش را هم اصلاح نكرده‌ باشد و می‌تواند با دو چشم تب‌دارش تو را به میهمانی دوست داشتن دعوت كند، و تو فقط برای این‌كه سال‌هاست به گرو رفته‌ای، جرات نكنی این نگاه آبی بارانی را به لبخندی میهمان كنی.



اتفاقات دیگری هم می‌تواند بیفتد. مثلا این‌كه نه این مردِ اجاره‌دار كنار دستت نشسته باشد، و نه آن زن مزاحمی كه معلوم نیست چرا سرِ آن میز طلایی نشسته است! شاید هم بشود كه چهار چشم تشنه آنقدر در هم گره بخورند كه دنیا درنظرشان زیر آب برود. حتا می‌شود كه هر دوی این چشم‌های بارانی منتظر لحظه‌ای باشند تا با هم قهوه‌ای بنوشند و گپی بزنند.

شاید هم بشود كه مرد اجاره‌دار یا مثلا شوهرت نگاهت را تعقیب نكند و تو مجبور نباشی در لحظات نادری كه آن دو چشم بارانی چشم در چشمت می‌دوزد، محوطه‌ی تراسِ جلو كافه را دور بزنی كه یعنی: چی گفتی؟

حتا می‌شود كه آن نگاه بارانی پر در آورد و در غیبت آن دو چشم لوچ و جاسوس سر میزت بیاید و بگوید: از تو خوشم میآید. و تو هم بگویی: وقت داری همدیگر را ببینیم؟

اتفاقات دیگری هم می‌تواند بیفتد. مثلا می‌شود روز بعد، بعد ازكارِ گل، تنها به همان كافه بروی و همانجایی كه آن نگاه بارانی نشیمن خوش‌تركیبش را گذاشته‌ بود، بنشینی و بعد از بیست و چهار ساعت حرارت تنش را به درون بكشی. حتا می‌شود كه او هم همانجا بی‌مزاحمی نشسته باشد، و بی‌ آن كه حتا نیازی به حرف زدن داشته باشد، به چشمانش میهمانت كند، یا آنقدر تند و تند حرف بزند كه در تنهایی بعدی‌ات یك كلمه از حرف‌هاش یادت نیاید. می‌شود حتا بوی عطرِ تنِ بارانی‌اش را تا نزدیك تو پائین بیاورد تا گونه‌ات را ببوسد و تو این بوی سحرآمیز را در تنت فرو بكشی و تا قرار بعدی نشئه‌ی رایحه‌‌ی دلپذیرش باشی.

یا شاید برای جمعه شب، ساعت هشت شب به بهانه‌ای آن زن مزاحم را دست به سر كند و با تو دمِ درِ سینمای قدیمی شهر كه حالا فقط پاتوق عشاق قدیمی شهر است، قراری بگذارد. می‌شود كه تو هم تمام جمعه را به عشق بوسیدن آن دو چشم بارانی بوتیك‌ها و سلمانی‌های شهرِ یخ‌ زده‌ات را دور بزنی. حتا می‌شود كه مردك اجاره‌دار را از خانه‌ات بیرون كنی وآزادِ آزاد سرت را روی شانه‌اش بگذاری و تا خود یونان، كشورِ آفتابی محل تولدش صفا كنی.

می‌شود زنِ همراهش، خواهرش، مادرش یا مثلا همكارش باشد و نه كسی كه او هم در خیالش این نگاه بارانی را احتكار كرده‌ است.



حتا می‌شود كه تمام قراردادهای دنیا، مثلا قرارداد خرید و فروش انسان‌ها لغو شده‌ باشد و زن‌ها بتوانند بی‌ آن كه نگران ترس‌هاشان باشند، كسی را دوست بدارند. و همین هفته درست روز سه‌شنبه كه دو آلمان پس از پنجاه سال جدایی به هم رسیدند، تو هم خودت را از این قرارداد‌های تمام‌نشدنی و مرگ‌آور رها كنی و فقط با باور عشق پیمان ببندی. بعد هم آن دو چشم بارانی را در احتكار عشق تا امتداد عشق از آنِ خود كنی و تن بارانی این دو چشم جذاب را در تمام لحظه‌ها به درون بكشی.

می‌شود وقتی كه از پله‌های دانشكده‌‌ات بالا می‌روی، خودش را به تو برساند و به جای كلاس رفتن به پارك ساعی دعوتت كند و در فقدان پاسدار، حتا در ذهن مه‌گرفته‌ات اولین بوسه‌ی خواستنی را تجربه كنی.

خیلی چیزهای دیگر هم می‌شود. مثلا می‌شود كه حوصله‌ی شوهر اجباری‌ات سر رفته‌ باشد و به جای این‌كه ورِ دلت بنشیند و به جانت نق بزند، با چند یارِ غار به تایلند رفته باشد تا انتقامِ برودتت را بگیرد و خودش را در آغوش وزارت جلب توریست آن كشور بی‌نفت از راه سكس هلاك كند.

شاید هم بشود كه سفرهای مخفیانه‌ی مثلا كاری‌اش از راه سنگاپور به تایلند به مرضی دچارش كرده‌ باشد كه تتمه‌ی عمرش را كه چندان‌هم دراز نیست، از ناشناخته‌ترین مرض خوشگذرانی تحلیل برود.

حتا می‌شود كه رفیقه‌اش جوابش كرده‌ باشد و مجبور شده‌ باشد دست‌بندی را كه برای معشوقه‌اش خریده‌ بود، به تو هدیه كند.

می‌شود كاملا اتفاقی زن فالگیری در یك سلمانی زنانه‌ی ایرانی، راز دست‌بند برگشت‌ خورده را برای تو فاش كند؛ اما در چشم تو مهم نباشد كه این زن فالگیر دست‌بندت را قبلا دستٍ زن دیگری هم دیده‌ است.

یا مثلا آن دو چشم بارانی هنگامی كه در كافه‌ای لب رودخانه نشسته‌ای تا نگاهش را بروی كاغذی جاودانه كنی، بی آن كه نیازی به پرسیدن داشته باشد، دستش را روی شانه‌ات بگذارد و بعد به شراب سرخی و چشمانش میهمانت كند. می‌تواند حتا این شرابخواری درست زمانی باشد كه مردك اجاره‌دار زیر باران سرم و سرنگٍ آن مرضِ وارداتی تحلیل رفته‌ باشد.

شاید هم زمانی برسد كه دیگر در این كشور سرما و سردی انسان‌ها تبعیدی دینِ حكومتی نباشی و مجبور نباشی با زبان بیگانه‌ای كه حتا ترانه‌های شاعرانه‌اش هم با مارش نظامی گره خورده‌ است، بگویی: دوستت دارم.

شاید هم بشود كه مرد اجاره‌دار، صبح، ساعت هفت صبح به خانه برنگردد و تو عرضه داشته باشی در خانه را قفل كنی و راهش ندهی و پدری هم نباشد كه مجبورت كند، مردك را فقط با كفن سفید ترك كنی.

می‌توانی به جای این‌كه به بیمارستان بروی و ناله‌های تمام نشدنی مردك لوچ را دوره كنی، در یك تابستان داغ و تب‌دار، بی‌ترس و بی‌مزاحم ساعت‌ها روی شن‌های ساحلی دراز بكشی و به تن داغ آن دو چشم بارانی فكر كنی. حتا می‌شود مجبور نباشی شب‌ها خودت را به خواب بزنی تا فرصتی برای اندیشیدن به خوشبختی داشته‌ باشی. باور كن خیلی اتفاقات دیگر هم می‌تواند بیفتد. مثلا می‌شود كه همان قدیم‌ها مجبور نشده باشی غریبه‌ای را به ضرب اجبار پدر یدك بكشی و می‌شود كه در نبود عشق، چشمت همیشه دنبال چشمانی عاشق پرپر نزند.

حتا می‌شود كه دوباره در آن كافه‌ی خاكستری نشسته باشی و آن دو چشم بارانی، به جای میز بغلی كنار تو نشسته باشد و دست‌های گرمش را روی دست‌های تو بگذارد و صدای خنده‌های شادابتان سرِ همه‌ی میهمانان كافه را برگرداند. حتا می‌شود كه دستش را زیر چانه‌ات بگذارد و تو را به سوی خودش بكشد و لب طلایی‌اش را در میان لب‌های تشنه‌ی تو گم كند. بعد هم، همه‌ی آن‌هایی كه آنجا نشسته‌اند، دست بزنند به خیال این‌كه دو یار ـ شاید پس از قرن‌ها جدایی ـ به هم رسیده‌اند.

خیلی چیز‌ها می‌تواند بشود، اما... نمی‌شود. فقط باید به بیمارستان بروم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites