تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه )

صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  
#71 | Posted: 18 Nov 2013 20:34
خنده دار نیست ؟!

همه ی دیشب را به تو فکر کرده ام. وقتی مسنجر را خاموش کردی و رفتی، انگار چیزی در من درگرفته بود که نمیتوانستم آرام بمانم... تازه همان نصف شبی بساط چلوکباب را هم راه انداختم. من که شبها شام نمیخورم، هم بساط کباب را راه انداختم، هم برنج باسماتی زعفران زده و گوجه ی کبابی و سالاد و ماست و موسیر و زهر مار را... و بعد از این همه بیگاری، به اندازه ی یک گنجشگ هم نخوردم... همه اش ماند که لابد فردا بریزمشان دور... هنوز خداحافظی نکرده بودی که زنگ زدم به ترانه... ساعت ده و نیم شب بود... چپیدم تو رختخواب... ولی اصلا حواسم به حرفهاش نبود... همه اش به تو فکر میکردم و این که چرا به آن شب هفت ماه پیش تو حسودی ام میشود؟


این که تو شبی میهمان زنی بوده ای و تمام آن شب را با او سر کرده ای... عشقبازی و حمام... اه... اصلا نمیتوانم تصور کنم که کس دیگری هم تو را داشته است... خنده دار نیست؟

از خودم خنده ام میگیرد... مگر من کی هستم که گذشته ی تو عذابم میدهد؟ چه خنده دار؟ من که آن زمان اصلا نبودم. اصلا تو را نمیشناختم... ولی حالا زنی را میبینم – حالا بگیر دورادور – که شبی تو را در کنار داشته، از پیکرت مست شده و حالا من به او حسودی ام میشود...



خیلی سعی کردم ادای آدمهای مدرن را در بیاورم... از تو بخواهم اذیتش نکنی... از دوستیمان به او پز ندهی... اما نه... نمیتوانم کشش بین تو و او را، دست کم کشش او را به تو ندیده بگیرم...نمیشود... اصلا نمیشود... الان ساعت سه صبح است... سه ی صبح شنبه... و ما دیشب... عصر جمعه با هم گپ زده ایم...ساعت دو و نیم صبح از رختخواب آمده ام بیرون...دفترچه ام را برداشته ام و آورده امش تو تختم و دارم مینویسم...
چیزی بیدارم کرده که تازه است... تازه بود... تازه ی تازه بود... ای بابا... دارم به تو حسودی میکنم...میفهمی؟ من دارم احساس مالکیت میکنم... احساس این که واژه ی «میخواهمت» یا مثلا «دوستت دارم» فقط مال من باشد...دهان خوش ترکیبت این واژه ها را فقط برای من ادا کند، برای من ادا کرده باشد... حتا زمانی که تو را نمیشناختم، حتا زمانی که این کتابهای لعنتی وسیله نشده بودند که تو به سراغم بیایی... خنده دار است... خنده دار... اه...

امشب چیزی در تنم بیدارم کرد... مرا که به قول مامان حتا در میدان جنگ هم میخوابم... میخوابیدم، خوابیده بودم و حالا میدان جنگ راهش را کشیده است به تن من... همه ی امشب و دیشب را به تو فکر کرده ام... که چگونه زنی شبی، تمام شب سه بار تو را تصاحب کرده و ... حق مرا خورده است... اه...


اصلا خوشم نمیاید... اصلا خوشم نیامد... دوست ندارم دیگر از این داستانها بشنوم...

بگذار گذشته ات مال گذشته باشد... حال به حال فکر کنیم... و به بعد... به بعدها... با یک قیچی گنده برای چیدن آنچه که اذیتم میکند، اذیتمان میکند...


تو از این شیدایی خنده ات نمیگیرد؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#72 | Posted: 18 Nov 2013 20:40
مردی روی بام

مرد – با من حرف بزنید. خواهش می‌کنم تلفن را زمین نگذارید!

زن – وقت ندارم؛ راحتم بگذارید!

مرد [دوباره زنگ می‌زند] - اگر با من حرف نزنید؛ خودم را می‌کشم.

زن – چه اهمیتی دارد؟

زن – اگر طناب یا تفنگ و زهر لازم دارید، فعلا ندارم.

مرد – زبانتان از هر زهری تلخ‌تر است.

زن – اگر کمکتان می‌کند، از آن استفاده کنید!

مرد- همین؟

زن تلفن را قطع می‌کند.

مرد باز زنگ می‌زند.

زن تلفن را برنمی‌دارد.

مرد – شما کجا هستید؟

زن – همین‌جا...

مرد – می‌دانم، کدام خیابان؟

زن – چه فرقی می‌کند؟

مرد – مرا می‌بینید؟

زن از پنجره بیرون را نگاه می‌کند.

مرد از روی پشت بام روبرویی دست تکان می‌دهد...

زن – شما رفته‌اید روی پشت بام که خودکشی کنید؟

مرد – اگر با من حرف نزنید شاید...

زن – پس دیگر زهر و طناب و تفنگ لازم ندارید...

مرد – ولی شما را لازم دارم!

زن – هیچ‌کس مرا لازم ندارد!

مرد – پس چرا خودکشی نمی‌کنید؟

زن – برای این که احمق نیستم.

مرد – من هم احمق نیستم.

زن – مطمئنید؟

مرد – نه!

زن گوشی را زمین می‌گذارد و تلفن پلیس را می‌گیرد.

زن – دیوانه‌ای رفته است روی پشت بام روبرویی و می‌خواهد خودش را بکشد...

و تلفن را قطع می‌کند. هم زمان از پشت پرده نگاهی به پشت بام روبرو می‌اندازد.

مرد – با من حرف بزنید!

زن – مزاحمم هستید!

مرد – نگرانم هستید؟

زن – من دلم برای حیوانات هم می‌سوزد.

مرد – چه خشن!

زن – کافی است؛ روز خوش!

مرد – نه نه نه اجازه بدهید یک فنجان قهوه دعوتتان کنم!

زن – روی پشت بام؟

مرد – نه؛ کافه‌ی روبرو، سر خیابان...

زن – حوصله ندارم.

مرد – پس چرا خودکشی نمی‌کنید؟

زن – می‌خواستم فضولم پیدا کنم!

مرد – من فضولتان هستم...

زن – ولم کنید!

مرد – پس الان می‌پرم پائین...

صدای آژیر اتومبیل پلیس شنیده می‌شود...

مرد – دیدید نگرانم هستید؟

زن – نه!

مرد – منتظرم باشید. باز تلفن می‌کنم.

پلیس مرد را از روی پشت بام پائین می‌کشد و او را به اداره‌ی پلیس می‌برد. مرد توضیح می‌دهد که برای جلب توجه زنی که دوستش دارد [و زن توجهی به او ندارد] این «شو» را راه انداخته است. پلیس برایش پرونده‌ای تشکیل می‌دهد و او را می‌فرستد برود. پلیس‌ها می‌خندند.

یکی از آنها می‌گوید: «ولش کن بابا، پاره‌اش کن بره!»

پلیس دوم می‌خندد و می‌گوید: «اوکی!»

و برگه را راهی سطل ذباله می‌کند.

زن همچنان پشت پنجره نشسته است.

تلفن زنگ می‌زند

پلیس می‌پرسد: «شما شکایتی از آقای ایکس ندارید؟»

زن – من او را نمی‌شناسم.

پلیس – اوکی!

و گوشی را می‌گذارد!



مرد با دسته گلی راهی گورستان است. زن خودش را از پشت‌بام روبرویی به پائین پرت کرده است؛ حتی نوشیدن قهوه، گپ زدن و عشق ورزیدن هم کمکی به «زن» نکرده است.

مرد اگر می‌دانست راه «خودکشی» را نشان زن داده است، شاید هرگز چنین شوخی‌ای با «زن» نمی‌کرد. تنها می‌ماند که نم اشکش را پاک ‌کند و در سکوت از گورستان تهی بازگردد!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#73 | Posted: 18 Nov 2013 20:42
با دلکش رویا ...

باید زمان را دور می‌زدم، تا به کاباره‌ای که آنجا می‌خواند، بروم که نمی‌شد. عصر آن روز در شکوفه‌نو می‌خواند. می‌خواست مرا هم ببرد. من اما چگونه می‌توانستم [وقتی هنوز به دنیا نیامده‌ام] آنجا باشم؛ آن هم با لباس دکلته؟

پرسیدم فیلمی، صدایی، چیزی از امشب نداری که بتوانم در زمان خودم [همین روزها] گوش کنم؟ بلند شد و یکی از آن صفحه‌های قدیمی گنده را از کشوی کمدش درآورد و روی میز گذاشت. صدایش «خش» داشت و باید کلی کار می‌کردم، تا صاف و تمیز شود.

داشت در حیاط خانه‌ی قدیمی‌اش شال سفید حریر گلدوزی شده‌ای را روی بند رختش پهن می‌کرد. شاید قطره‌ای شراب سرخ، رنگینش کرده بود. ناخن‌هایش بلند بودند و دلم را آب می‌کردند. عکاس‌ها از دار و درخت بالا رفته بودند، تا عکسی از «دلکش» بگیرند. بلوز حریر بدن‌نمایی پوشیده بود، با دامنی سیاه و تنگ؛ تا زیر زانو؛ کمربند چرمی پهنی اندامش را خوش ترکیب‌تر می‌کرد. موهایش بلند بودند و حلقه حلقه تا کمرش را می‌پوشاندند. رژ لب سرخی به لب‌هایش زده بود که آن زمان‌ها خیلی مد بود.

خودش در را برویم باز کرد و از دست عکاس‌ها نجاتم داد. اگر دیرتر می‌رسید، لابد زیر دست و پایشان «له» می‌شدم. عکاسی که «پررو»تر بود، از او خواست که دستانش را زیر موهایش بگیرد، آن‌ها را بالا ببرد، کنار دیوار بایستد، با حالتی لوند لبانش را غنچه کند، تا عکسش را بگیرد؛ بدبخت‌ها داشتند خودشان را خفه می‌کردند.

عکسش را من قاب کرده، روی دیوار اتاقم داشتم. خیلی زیبا بود؛ حیاط نقلی خانه‌ی کلنگی‌اش و دیوارهای قدیمی‌اش را نشان می‌داد که تنها «زیبای بی‌مرگ» خودش بود که در این «خانه‌» زندگی را «تفسیر» می‌کرد. شال حریر سفید روی بند رختش هم زیبا بود؛ انگار پرچم صلحی که در باد موج برمی‌داشت و می‌رقصید.

در اتاق پذیرایی زیبایش که با چند عکس «قمر» تزئین شده بود، روبرویش نشستم. زنی که آنجا کار می‌کرد و اونیفورم پوشیده بود، برایم چای و شیرینی آورد؛ از آن شیرینی‌های خوشمزه‌ی شمالی که دهان را آب می‌انداخت.



از گرامافون قدیمی‌اش صدایش را می‌شنیدم که ترانه‌ی «ترسون ترسون» را می‌خواند. شاید اگر من آنجا نبودم، قری هم به کمر قشنگش می‌داد. نگاهش می‌کردم و از این که تنها میهمانش بودم، به خودم می‌بالیدم.

همه‌ی فکرم این بود که زمان را دور بزنم، تا همراهش بروم. می‌خواستم صدایش را «بی‌واسطه» بشنوم؛ صدایش را که به گستردگی تمام آب‌ها دلپذیر بود. به بلندگو نیاز نداشت. از این صداهای دیجیتالی نبود که به ضرب و زور تکنیک شنیدنی می‌شوند.

وقتی می‌خواند، شش دانگ حواسم را اشغال می‌کرد.

«بیا بریم دنبال اون مرد جوون...»

دستم را روی دستش گذاشتم تا گرمای تنش را بنوشم. انگار صدایش در تک تک سلولهای تنش روان بود. دستم را فشرد و چای تازه‌ای تعارفم کرد.

گفتم: «شراب می‌خواهم. با صدای تو می‌چسبد!»

کارگر خانه‌اش دو جام را پر از شراب کرد و روی میز گذاشت. شراب را برداشت و اشاره کرد که جامم را بردارم. چند جرعه که نوشید، صدایش بازتر شد. گفتم: «برایم بخوان!»

خندید که: «پس امشب نمی‌آیی؟» دلم می‌خواست، ولی نمی‌توانستم.

چشمانش را بست و بدون ارکستر خواند. صدایش همه‌ی ارکسترها را جواب می‌کرد. هنوز می‌خواستم زمان را دور بزنم و همراهش بروم؛ با دکلته، بی‌دکلته، فقط همراهش باشم. کنارش باشم که نشد؛ که نمی‌شود. هنوز نمی‌توان زمان را دور زد. حیف!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#74 | Posted: 18 Nov 2013 20:48
اهالی کافورستان

زن سرکار استوار جانبخش – خانم جانبخش - زن میانسالی بود که همیشه ی خدا چیزی برای گفتن و خندیدن داشت. من ازش خوشم میآمد، اما مامان که خیلی دماغ سربالا بود، تحویلش نمیگرفت. آخر خانم جانبخش گاه حرفهای سکسی میزد و مامان که میترسید چشم و گوش من - این دختره ی ورپریده به گفته ی خودش - باز شود، فورا میفرستادم پی ی نخود سیاه و بعد هم لابد با تلخی میگفت: «وای خانم جانبخش، اقلا جلو بچه ها ملاحظه کنین!» و در خانه را میبست و میرفت تو و با من هم حرف نمیزد. ولی من گاه عصرها یواشکی میرفتم سر کوچه مان، دم خانه ی آنها و وقتی خانم جانبخش داشت با دیگر زنهای محل اختلاط میکرد، خودم را میکشاندم زیر چادر یکیشان، تا حرفهاشان را بشنوم.

خیال میکنم همان روزها بود که شنیدم زن جانبخش از عیالش پرسیده بود که چرا اینقدر بیحال است؟ چی به خوردش داده است؟ و بعد هم خندیده و از قول جانبخش گفته بود:

«ای داد. لابد مال اون نونهای سربازیه که از قلعه مرغی آوردم خونه و تو همه رو چپوندی...»

بعد هم غش غش میخندید...


همین موقعهاست که مامان سرش را از تو حیاط میـآورد بیرون و تا مرا میبیند که دارم شش دانگ به حرف زنهای سر گذر گوش میکنم، خودش را میکشد تا سر کوچه، بعد نگاهی به زنها میکند... سلام و علیک سردی... بعد هم کشان کشان مرا میبرد تا خانه... با این تهدید که شکایتم را به بابا خواهد کرد... دختر بدی شده ام و از این حرفها...
این قضیه ی کافور تو نانهای سربازی که خانم جانبخش را بیحال میکرد، تو کله ی من بود تا این که یکی از این برو بچه های آتیش پاره ی اینطرفها تیکه آمد که امام راحل در جریان اقامتش در نوفل لوشاتو، آن زمان که قرار بود ایران را تبدیل به «چیز» کند، که کرد، همیشه ی خدا بو میداد. اتفاقا من خودم این بوی «بهشتی» را از هر سه تا ضلع مثلث بیق استشمام کرده ام، آن وقتها که همه شان اسهال سخنرانی داشتند، و حالا هم از نوابشان در همین خارج کشور...

از یکی دیگر از این بچه های آتش پاره هم شنیدم که جانشین رهبر راحل، علاوه بر بوی کافور، بوی عطر «اوپیوم» میدهد.


غلط نکنم این بابا نمیدانسته که طرف نه بوی عطر دلچسب «اوپیوم» که بوی تریاک میدهد. اینها را داشته باشید تا بروم سر این یارو که بارها به همه ی ما سور زد، چه آن موقعها که آمده بود کنفرانس برلین و چه بعدها تو زندان اوین و چه حالا در فرنگ... و... ای داد... در کنار زنان «مکش مرگ ما»ی هالیوود... وای خاک عالم بر سرش...
خواستم یک جورهایی تیکه بیایم که این اهالی کافورستان، فقط بوی «اوپیوم» نمیدهند، بوی عرق انقلابشان هم تو سرشان بخورد، بوی نان سربازی ای را میدهند که بیچاره خانم جانبخش را بیحال میکرد.

اصلا من تازگیها متودیک کشف کرده ام که اینها برای این که یک وقتی بهشتشان خط خطی نشود، بعضی جاهاشان را با کلی کافور نوازش میکنند که احتمال ِ حمله را بیاورند پائین، تا بتوانند صاف و بی دردسر وارد شوند به جایی که – البته اگر شهید شدند – که دیگر آنجا اصلا نه به کافور جهت پائین آوردن فرکانس شهوت نیاز هست و نه به تریاک بیحال کننده.

صبر کنید... اصلا اگر زن سرکار استوار جانبخش هنوز زنده باشد، همین الان زنگ میزنم خانه شان و تغییر حالاتش را پس از استعمال کافور، یا تناول کافور یا اماله ی کافور... - چه میدانم؟ – میپرسم. صبر کنید. هنوز گوشی را برنداشته است...

درررررررررر... دررررررررر... دررررررررر... د ِ ... بجنب دیگه...


عنوان : مردانی که دوست داشته ام ...

♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥

پـــــایــــان

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites