تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Tonight | امشب

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 25 Oct 2013 20:56




با سلام و عرض ارادت خدمت مدیران محترم
درخواست داستان در تالار داستانهای ادبی
نام داستان : امشب
نویسنده : سیمین شیر دل
تعداد صفحات : بیش از ۶ صفحه

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2 | Posted: 25 Oct 2013 22:16 | Edited By: andishmand




فصل اول

اگر میخواهی سرگذشت من رو بدونی باید قول بدی خوب به حرفام گوش کنی.
هر جا بردمت بیایی نه نگی... بعد میتونی قضاوت کنی. در مورد همه چی، در مورد من عشقم زندگیم و ....
میخوام برگردم به گذشته. نه گذشتهای خیلی دور کمی دور. به اندازه یک وجب نه شایدم کمتر به اندازه یک پلک به هم زدن. همیشه فکر میکنیم از گذشته فرسنگها دور شدیم در حالی که این طور نیست. گذشته هر دم با ماستو آینده کمی جلوتر از ما. اما اون قدر تو رویاها گم میشیم که حقیقت نمیبینیم . حقیقتی مثل تولد مثل نفس کشیدن مثل خود زندگی. شاید فکر کنی توهم گرفتم و یه چیزهایی برای خودم میگم. اما اگه بشینی و پنح تا انگشت دستت رو جلوصورتت باز کنی خیلی آسون میلادت نوجوانیت و جوانیت و پیری و حتی مرگت را میتونی مجسم کنی که مثل برق و باد و با فاصله ای اندک میگذره و تو هنوز اندر خم یک کوجه ای.
البته اینهایی که گفتم هیچ ربطی به سرگذشت من نداره اما تنهایی خیلی بیشتر از گذشته به حقایق زندگی و سرگذشت ادمها فکر میکنم تا شاید بتوانم نتیجه ای بگیرم .
الان سی و پنج سالم است. از اینکه هنوز زیبا هستم و تفاوتی با گذشته نکردم خدا را شاکرم یعنی یاد گرفتم که شکر گزار باشم و قانع.
خونه ما در محله ای بود که به شمال شهر نزیک تر بود. محله ای قدیمی و خوب با کوجه های عریض و بن بست .
خونه ای جنوبی و دوبلکس. ما خیلی پولدار نبودیم . مثل محله مون که رو بشمال شهر بود و ضع مالی پدر نیز متوسط رو به خوب بود. هر سال هم رشد و ترقی خوبی داشت.پدرم کارمند شرکت نفت بود..اما الان سالهاست که بازنشسته شده. پدر مردی گندمگون است با قدی متوسط و اندامی پر وجهار شانه.مرد خوبی بود و تنها عیبش خونسردی بیش از حدش بود..هر چه مادر دلسوز و متعهد بود پدر تو خودش بود و با کسی کاری نداشت.
مادرم دبیر بود و عاشق کارش . وقتی عصبانی میشدم میگفتم تو عاشق شاگرداتی و برای من نامادری.که میگفت : بیتاتو خیلی بی انصافی. تو اولین و آخرین شاگرد من هستی. مطمئن باش تربیت و رسیدگی به تو همیشه در اولویت قرار دارهرابطه ما مثل تمام مادر و دخترها گاهی با محبت و گاهی با لجاجت همراه بود . مثلا موقع کنکور با شرایط خوبی که از لحاط درسیداشتم با انتخاب رشته تربیت بدنی مادر را هاج و واج کردم اما سکوت اختیار کرد چون به آزادی انتخاب عقیده داشت.خوب میدانستم که مادرتوقع داشت دست کم به ادبیات رو بیاورم اما برای نشان دادن سرکشی ام ساز مخالف مادر زدم که البته خدا رو شکر پشیمان نشدم.
روز بازنشستگی مادر روز مرگ آرزوهاش بود چون اعتقاد داشت هنوز رسالت خودش را به جا نیاورده و جوانان به او و تجربیاتش نیاز دارند.
مادر از پا ننشست و پس از یک سال استراحت در چند دبیرستان غیر انتفاعی شروع به تدریس کرد.
شباهت من و مادر خیلی بود درست مثل سیبی که از وسط به دو نیم کرده باشند. محال بود جایی برویم و نفهمند ما مادر و دختریم چشمانی سبره. بینی قلمی پوستی روشن و البته قد و بالایی بلند. باید اعتراف کنم از این لحاظ خیلی خوش اقبال بودم. موهای سیاهو براقم تضاد زیبایی با پوست روشن و چشمان سبزم داشت. که جذابیتم را دو چندان میکرد.میونه من و پدر خیلی خوب بود وقتی میخواستم حرص مادر رو در بیارم موافق پدر میشدم . خیلی لوس بودم.پدر من رو خوشگل بابا صدا میکرد.بیشتر هوسهام رو زیر سایه پدر عمل میکردم. بی چون و چرا دستوراتم اجرا میشد . چیزی که مادر نمی پسندید.پدر یواشکی پول میداد تا لباس مورد علاقه ام را بخرم و حتی با دوستانم بیرون بروم. و به گفته خودش خوش بگذرانم.بیچاره مادر چقدر حرص میخورد. آن زمان شانزده هفده سال بیشتر نداشتم.
در مورد برادرام باید بگم وقتی پانزده سالم بود بهرام برای ادامه تحصیل به آلمان رفت و بعد از چهار سال ازدواج کرد و تصمیم گرفت همان جا ماندگار شود. چند بار هم به تنهایی به ایران سفر کرد . همسر آلمانی اش نامش گریس بود. زیبا نبود و اندامی بلند و ظریف داشت که کمکی به حال و روزش نمیکرد. پدر و مادر از اینکه بهرام بدون اجازه و مشورت با آنها ازدواج کرده دل شکسته شدند اما برای توجیه کارش در سکوت و با برخوردی سیاستمدارانه وانمود کردند که از ازدواج او خبر داشتند و مقصر خودشان بودند که موضوع را جدی نگرفتند.
بهنام با پنج سال اختلاف از بهرام به دنیا آمده بود. پس از گرفتن لیسانس در شرکت معتبری شروع به کار کرد. پدر و مادر چها ر چشمی مراقب بهنام بودند تا دست از پا خطا نکند. بهنام تو عالم خودش بود. شرکت میرفت و میامد و به قول خودش تیپ میزد و با دوستان آن چنانی اش بیرون میرفت. گاهی یواشکی از پشت پنجره نگاهشان میکردم. فقط از سر کنجکاوی .از آن دسته پسرانی بودند که هیچ زمانی ایده آل من نبودند.
باید بگم من خیلی به مد روز میگشتم اما روی مد کاری نمیکردم. اغلب دوستانم برای آنکه از قافله عقب نمانند میخواستند وارد دانشگاه بشوند و بعنوان دانشجو در اجتماع پذیرفته شوند.برایشان چندان فرقی نمیکرد کدام رشته و کدام شهر . حتی دوست پسر میگرفتند تا عقب مانده جلوه نکنند. یا هر چند وقت یک بار نامزد میکردند و بهم میزدند تا بفهمانند به دنبال تفاهم هستند که پیدا نکردند.اما من فقط عاشق مدل لباس و مو بودم.آخه بیکار بودم و آزاد.
مادر و پدر خیلی به من اعتماد داشتند . مادر از این بیرون رفتنهای من خوشش نمیامد که البته حریفم نمی شد. چون تفریح دیگه ای نداشتم. تنها دوست صمیمی ام کتی بود.
دختر فهمیده و با شعوری که از د وران دبیرستان دوستی ما شکل گرفت و همان طور ادامه پیدا کرد. حتی رشته تحصیلی مان رو مثل هم انتخاب کردیم و همزمان فارغ التحصیل شدیم.
کتی رو خیلی قبول داشتم. مربی شنا بود. نقاشی میکرد کلاسهای مراقبه میرفت و خلاصه از هر انگشتش هنرهای واقعی میریخت . نه برای سرگرمی و نه برای پز دادن. بلکه استعدادش رو داشت و میرفت دنبالش. من رو هم قبول نداشت . میگفت تو لوس و تنبلی . هر کی جای تو بود الان پای پیاده دور دنیا رو هم گشته بود. این آرزوی خودش بود که با کوله پشتی و کفش کتانی جهانگردی کند که مطمئن بودم اگه اراده کنه این کار رو هم انجام میده.
کتی با پسرهای دانشکده دوستی ساده ای داشت . آرش آدم خاصی بود. موهای بلند و مجعدش رو پشت سرش می بست . با چشمانی سیاه و نافذ د ر صورتی کشیده و لبخندی اسرارآمیز تیپ جالبی به هم میزد که ناخودآگاه به سویش جلب میشدی. به نظرم آرش تفاوتی با بقیه پسران دور و برمان داشت که کتی مشکل پسند رو اسیرش کرده بود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#3 | Posted: 25 Oct 2013 22:24 | Edited By: andishmand




فقط با کتی این قدر صمیمی بودم چون رگ خواب همدیگر رو میدانستیم. بقیه بچه ها برای گذراندن یک یا دو ساعت خوب بودن اما بعد حوصله مون رو سر میبردند. آخه اونا راه می افتادن تو خیابون تا توجه چند نفر رو جلب کنن .اما ما تو خیابونها دنبال چیزهایی بودیم که همه آنها با نمی دیدند و یا اگر می دیدند توجه نمی کردند.مثل رفتن به کوچه های بهارستان و یا خانقاه وقت غروب، پرسه زدن تو کوچه های پامنار و دیدن خونه های متروکه که کتی اعتقاد داشت و مطمئن بود خانه اجنه هاست.یکی دیگه از اعتقادات کتی نسبت به مردم طرز نگاه کردن بود. می گفت طوری باید نگاه کنی تا بتونی اون طرف هر چیزی رو ببینی.مثلا وقتی به خونه ای خیره میشی باید حیاط خلوتش رو هم ببینی. آدما مثل خونه ها حیاط خلوتی دارن که باید دید و به درونش رخنه کرد. باید حیاط رو دید نه نمای ظاهریشون رو.
مامان میونه خوبی با کتی داشت فقط کمی نه ... بیشتر از کمی از جسارت کتی میترسید ولی اعتراف میکرد در نوع خودش بی نظیره. کتی ماهی یک بار به بهشت زهرا یا گورستانهای متروکه میر فت . به غسالخانه وسر قبرهای قدیمی میرفت. برای من تعریف میکرد که چه حالی داشته و چه چیزی در درونش کشف کرده. نگاه کتی معمولی نبود . اگه کمی ایمانش قوی میکرد یک چیزی میشد.
وقتی بیست و پنج سالم شد و فارغ التحصیل شدم در دفتر هواپیمایی که متعلق به عمو جانم بود مشغول کار شدم. بعد از ظهر ها هم برای دو نوبت مربی بدن سازی بودم.
مطمئن بودم تا آخر عمر پدر و مادرم به من پول خواهند داد اما در شرایطی که میتونستم دو موقعیت کاری خوب داشته باشم که مورد علاقه ام بود و درآمد خوبی داشتم چه دلیلی داشت دستم رو جلوی پدر و مادر دراز کنم.
بهنام زیاد سر به سرم نمی گذاشت که البته زیاد حوصله و وقت این کار رو نداشت.فقط گاهی من رو به کوه می برد تا هم خودش هوا بخوره و هم نگن با خواهرش جایی نمیرود. با دوست دختراشم اون جا قرار می گذاشت تا بهتر هواخوری کنه! اگه مادر می فهمید قیامت به پا میشد چرا که فکر میکرد برای من بد آموزی داره.
من به مادر حرفی نمیزدم نه برای اینکه میترسیدم فقط چون میدیم تاثیری روی من نداره
بهترین روزهای عمرم رو میگذروندم به نظر اطرافیانم در اوج زیبایی و طراوت بودم کار خوبی داشتم. ورزش میکردم. مدیر یکی از آزانسهای هواپیمایی خواستگارم بود. یکی از پسران محله مان محجوبانه نگاهم میکرد وبه این وسیله علاقه اش رو نشان میداد. یکی از اقوام دور پدر در انگلیس خواهانم بود. خانمی که برای ورزش به باشگاه میامد چشم از من بر نمیداشت و برای برادرش که بازاری اسم و رسم داری بود در نظر گرفته بود. چند بار هم به بهانه های مختلف اون رو به باشگاه کشانده بود با من رو ببیند. البته برای دختری در این سن و سال چندان
عجیب نیست . عجیب من بودم که از احساس خالی بودم و خودخواه.
تنها مورد جالب توجه در کوچه خانه ای بود درست رو بروی خانه ما. جالبی اون به خاطر بزرگی خانه و بعد خالی بودن و وجود نخل بزرگی بود که در حیاط قرار داشت. همیشه حسرت داشتن اون رو در حیاط خون مون داشتم.
ساکنان قبلی آن به خارج مهاجرت کرده بودند.مدتی می شد که عده ای برای بازسازی به آنجا تردد می کردند . از اینکه با ورودشان آرامش نخل من به هم خورده بود عصبانی بودم. به نظرم اون خونه محکوم بود تا ابد تنها بمونه. نخل من سمبل همه چیز بود. تنهایی سکوت، آفتاب، روشنایی ، استقامت ، تاریکی نیاز حیات و جاودانگی در طبیعت کدام نماد رو سراغ دارین که مثل درخت تمام چیز های خوب رو در خودش پنهان کرده باشه.
صبح جمعه بود که با سرو صدایی که از کوچه شنیدم کنار پنجره رفتم . کامیونی حامل اثاثیه کنار در خانه رو به رویی ایستاده بود و کارگران مشغول بردن وسایل به داخل بودند.
پرده را انداختم و پایین رفتم . ساعتی بعد همراه مادر به استخری رفتیم که کتی مربی و غریق نجات آنجا بود. مادر اغلب برای ماساز و من برای شنا و هم صحبتی با کتی به آنجا می رفتیم.
سهیلا جون ، مادر کتی دندان پزشک بود وپدرش مهندس. مادر و سهیلا جون هم سن و سال بودند . چند بار هم به مسافرت رفته بودند. روابطی حساب شده و از روی احترام بین شون برقرار بود. روزهایی که به استخر می رفتیم مادر از قبل با سهیلا جون هماهنگ می کرد. همان جا ناهار مختصری می خوردیم و تا بعد از ظهر وقت مون رو میگذروندیم.
آن روز پدر و بهنام هم برای خرید زمین به کرج رفته بودند.
موقع برگشتن کوچه خلوت بود و اثری از کامیون و کارگران نبود. مادر گفت آخرش این خونه هم صاحب پیدا کرد. گفتم خدا کنه خانواده آروم و خوبی باشن.
"خدا کنه". کافیه یک خانواده ناجور تو کوچه پیدا بشه... دیگه فاتحه اینجا خونده شده.
صبح به محض اینکه از در بیرون آمدم اتومبیلی سیاه رنگ توجه مرا جلب کرد. با خروج مرد جوانی از خانه ، راننده اتومبیل پیاده شد و سلام نظامی داد. نیم نگاهی به آن دو انداختم و راهم را پیش گرفتم . طبق عادت سر کوچه به انتظار تاکسی ایستادم. اتومبیل سیاه رنگ از کنارم گذشت. در یک لحظه کوتاه نگاه تند و تیز مرد جوان را مثل تیری از کمان کشیده شده روی خودم احساس کردم. به جهت مخالف نگاه کردم تا رد شوند. کمی به مغزم فشار آوردم تا قیافه همسایه جدید رو به خاطر بیاورم . اما چندان موفق نشدم. فقط قد بلند و اندام چهار شانه او که بیشتر شبیه ورزشکاران بود در نگاه اول جلب توجه می کرد.
فردای آن روز کتی به دیدنم آمد به کتی گفتم خونه رو به رویی رو خریدن. کتی کنار پنجره رفت و گفت: آخی دلم به حال ارواحی که تو این خونه بودن می سوزه.
"ارواح! تو از کجا میدونی خونه ارواحه؟"
" هرجا که خالی باشه و مرموز، خونه ارواحه"
"مرموزیش به خاطر درخت نخلشه که حالت عجیبی به اون داده"
"ارواح که جای خاصی ندارن. همه جا هستی. حالا اگه جایی خالی باشه راحت تر رفت و آمد می کنن"
در حالی که هر دو به خونه رو به رو زل زده بودیم مرد جوان همسایه سر رسید . کتی گفت : این کیه ؟
نمی دونم، گویا صاحب خونه باشه و تنها زندگی کنه. شاید با زن و بچه اش زندگی میکنه.
نه... زن نداره. چه برسه به بچه.
از کجا می دونی؟
از قیافه اش پیداست. بعد خودت می فهمی. بعضیها حیاط خلوتشون رو راحت نشون می دی، با یک نظر.
پس باید آدم درستی باشه.
فکر میکنم همین طوره.در ضمن خیلی هم خوش لباس و خوش قیافه است. و با نگاهی عمیق به من خیره شد
شانه ها یم را با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم : خوب ... که چی؟
" هیچی . فقط مراقب خودت باش"
با تمسخر خندیدم و گفتم: کتی، باورت شده که خیلی حس ششمت قویه
" این حس اسمی نداره . ناخودآکاه تو ضمیرم نقش می بنده و کمی جلوتر رو می بینم"
"کمی جلوتر چی دیدی؟"
"یک رابطه مثبت بین تو و اون"
با حیرت گفتم: من و اون... اون کیه؟ من حتی اسمش رو نمی دونم. روی حدس و گمان میگی زن و بچه نداره و حیاط خلوتش معلومه . بعد
می گی رابطه مثبت بین من و اون. البته می تونه مثبت باشه. چون فکر می کنم همسایه های خوبی هستن.
"تو پرسیدی ، منم جواب دادم.آینده همه چی رو معلوم می کنه. فراموش نکن ما بازیچه سرنوشتیم"
"ولش کن . می خوام سایتی رو که راجع به جن پیدا کردم نشونت بدم. عکسهاش دیدنیه"
هر دو سراغ کامپیوتر رفتیم و ساعتی سرگرم کارمان شدیم و همسایه جدید رو به حال خودش گذاشتیم.
دلم نمی خواست با کتی و حدسیاتی که می زد درگیر شوم . اما در واقع مرد جوان تصوری از رویاهام بود. چهره ای خشن و جداب مثل چهره های سینمایی که با قدرت و با ابهت به نظر میرسید. قیافه ای که به راحتی نمی شد سن و سالش را تشخیص داد. حدسم بین بیست و هشت تا سی و پنج سال بود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#4 | Posted: 26 Oct 2013 00:14




فصل دوم

عاقبت معمای همسایه جوان حل شد. بهنام با یکی از دوستانش در حال گذر بودند که جناب سروان پویا معین رو می شناسن. شب برای ما از کشفی که کرده بود حرف زد.
"پویا معین ، افسر با هوش و مشهور آگاهی"
مادر می گفت :" خدا رو شکر . دلم شور می زد که مبادا آدمای نا جوری باشن.
پدر گفت: خانم مطمئن باش تو این کوچه آدم نا جور نمی آد... همه جور جورن.
در حالی که ناخن پایم را سوهان می کشیدم گفتم: زن و بچه داره؟
بهنام گفت: مثل اینکه با مادرش زندگی می کنه.
مادر گفت: تو از کجا میدونی ؟
"صبح خانم مسنی رو دیدم که داشت بیرون می رفت . لابد مادرش بود."
پدر گفت: راجع به مسایل خصوصی مردم کنجکاوی نکنید. همین که آدمای شناخته شده ای هستن کافیه. ما که قرار نیست با اونها رفت و آمد کنیم.
مادر گفت: یک کم شناخت از افراد لازمه. هر چی باشه همسایه هستیم و نا خود آگاه ارتباط خواهیم داشت.
" شما مدام دنبال زندگی اجتماعی می گردید. پس حریم خصوصی افراد چی می شه؟"
جلال تو هیج وقت موافق من نیستی . من دنبال زندگی اجتماعی نیستم ، اما در هر حال تو اجتماع زندگی می کنم. چه بخواهیم و چه نخواهیم به یکدیگر وابسته ایم.
پدر برای آنکه نشان دهد اهمیتی به حرفهای مادر نمی دهد گفت:" خوشگل من، امروز بهت خوش گذشت؟
" بد نبود . ممنون"
" کتی کی رفت؟"
" یک ساعت پیش"
" هفته دیگه با هم می ریم کرج. می خوام رستو رانی که بهترین قزل آلای ایران رو طبخ می کنه نشونت بدم. ماهی بخوری که تا عمر داری یادت نره."
زیر چشمی به مادر نگاه کردم که با دلخوری نشسته بود. گفتم : یه شرطی که مامان هم بیاد و نگه حوصله ندارم.
" البته که مامان باید باشه. بدون او خوش نمی گذره."
مادر با غیظ گفت: شما لطف دارید.
به آشپرخانه رفتم و لیوانی چای ریختم. بی اختیار زیر لب گفتم : افسر آگاهی ، جوان و با هوش ، درست مثل فیلمها.
همسایه جدید نکات جالب و جذابی داشت که بی اختیار اطرافیان ر و به خودش مشغول می کرد. حتی کتی با دیدن مرد جوان به حیاط خلوتش راه پیدا کرده بود.
حالا چه بخواهم و چه نخواهم هر روز جناب سروان معین را می دیدم. ساعت خروجمان هم زمان بود. اگر کمی در خروج از منزل تأخیر داشت به طور حتم سر کوچه از کنارم می گذشت.
دو سه روز اول بی اعتنا از کنار هم گذشتیم .تا سر کوچه برسم حالت معذبی داشتم. روز چهارم در را پشت سرم بستم که آقای معین با لبخندی بر پهنای صورت گفت: سلام. صبح بخیر.
لحظه ای ایستادم و گفتم : سلام صبح شما هم به خیر.
از لبخندش پیدا بود که می خواهد لطف خود را در حق همسایه به جا بیاورد. با قدمهای بلند از کنارش گذشتم . خوشبختانه اولین تاکسی عبوری ایستاد و سوار شدم.
غروب مادر دنبالم اومد و به خرید رفتیم. وقت برگشت ، خانم اردلان ، همسایه بغلی رو دیدیم . احوالپرسی می کردیم که خانمی مسن از خونه رو به رو بیرون آمد. خانم اردلان سلام کرد و آن خانم چند قدم به طرف ما آمد . ما هم به او نزدیک شدیم و سلام کردیم.
خانم اردلان گفت: با خانم معین آشنا شدید؟
مادر گفت: متأسفانه افتخار آشنایی نداشتیم.
خانم اردلان ما را به خانم معین معرفی کرد. مادر هم ورود به منزل جدید رو به او تبریک گفت. خانم معین از اینکه افتخار همسایگی با ما را دارد اظهار خوشحالی کرد . بعد از خداحافظی همسایه جدید، خانم اردلان گفت:خانواده خوبی به نظر میرسند.
مادر گفت: مثل اینکه با پسرشون زندگی می کنن؟
" اون طور که خانم معین می گفت همسرش سال گذشته فوت کرده و چون قادر نبوده با خاطرات همسرش تو اون خونه سر کنه خونه رو عوض کردن و با دو پسرش زندگی می کنه."
" اون یکی پسرش مهندس پتروشیمیه و تو ماهشهر کار می کنه. ماهی یک بار می آد مرخصی."
" که این طور. .. خدا رو شکر که همسایه های خوبی نصیبمان شده."
" بله . همین طوره. از قدیم گفتن همسایه خوب از صد تا فامیل بهتره."
" تشریف می آوردید منزل در خدمت باشیم."
" متشکرم. می خوام برم داروخانه برای اردلان پماد بگیرم.
"بلا دوره. خدای نکرده آقای اردلان کسالتی دارن؟"
" حالش خوبه. فقط می خواد خودش رو لوس کنه می گه پا درد دارم. می گم اگه پا درد داری چه جوری پارک می ری."
" اگه شما همراهیش کنید دیگه بهونه نمی گیرن."
" من حال و حوصله پارک ندارم. می خواد شطرنج بازی کنه دنبال حریف می گرده."
" مزاحم وقتتون نشیم. سلام من رو به آقای اردلان برسونید."
" سلامت باشید. شما هم خدمت آقای ارجمند سلام برسونید."
پس از خداحافظی به خونه اومدیم. حمام رفتم و بعد به کتی زنگ زدم که خونه نبود. پیغام گذاشتم تا تماس بگیرد. بهرام تلفن کرد . کمی با گریس دست و پا شکسته انگلیسی حرف زدم . بهرام می گفت:
گذاشتم عروسی تو یا بهنام بیام ایران. گفتم عروسی بهنام خواستی بیا اما از عروسی من خبری نیست. گفت تا کی می خوای مزاحم پدر و مادر باشی. زودتر یه بدبختی رو تور کن.
بعد از قطع تماس طبق معمول مادر دلش گرفت و گریه کرد. کمی که آروم شد گفت: اگه امسال نیاد خودم میرم می بینمش . این جوری می فهمم اوضاع و احوالش چطوره. از پشت تلفن که چیزی نمی شه فهمید. فقط می گه خوبم، گریس خوبه و ما با هم خوشبختبم و از این حرفا.
" نکنه می خواین برین مامی شوهر بازی در بیاریم؟"
" چقدر هم بلدم. باید برم یه خورده از شیرین جون یاد بگیرم . شاید به دردم خورد."
" نترسین گریس رو که ببینین اون حس خدادادی در شما بیدار خواهد شد."
" بیتا، خیلی بد جنس شدی. از تو بعید که من رو مثل دیو ببینی."
" شوخی کردم . به دل نگیرین. راستی چرا با پدر نمی رید؟"
" پدرت رو که می شناسی... امسال تصمیم بگیره چند سال بعد اجرا می کنه."
" اما در مورد کارش این طور نیست. زمین رو می بینه و معامله می کنه."
" فقط در این مورد زود می جنبه که برای من معما شده."
" اگه پدر نیاد من با شما میام."
" از الان پول جمع کن شاید بتونیم تکونی بخوریم."
" بدبختی پول من جمع نمیشه."
" خرید های اضافی رو بذار کنار می شه. ماهی دو تا کیف و چند تا شلوار و مانتو و کفش با اون قیمتها و مارکها.... بعید می دونم بتونی پولی جمع کنی."
" اگه تصمیم بگیرم این کار رو می کنم."
"ببینیم و تعریف کنیم. حالا برو اونهایی که خریدی رو جا بجا کن تا مجموعه لباسات کامل بشه."
" مثل پیرزنها پول جمع کنم که چی بشه .ولی اگه بخوام برم آلمان پولم رو جمع می کنم تا اون جا خرید کنم."
" پس بگو چرا می خوای همراهیم کنی. دنبال فروشگاه می گردی."
" هم فال و هم تماشا."
"تا ببینیم خدا چی می خواد."
ساعتی بعد کتی زنگ زد . قرار گذاشتیم جمعه با فرزانه و شبنم بریم سینما.
صبح ، بعد از آماده شدن لحظه ای تردید کردم . کنار پنجره رفتم و اتومبیل همیشگی رو در انتظار دیدم. همان طور از گوشه پرده نگاه می کردم. منتظر موندم آنها بروند و بعد بیرون بروم. چند دقیقه نگذشت که آقای معین بیرو ن آمد و به در خونه ما خیره شد. بعد به ته کوچه و سر کوجه نظر کرد و سوار شد
از حرکاتش خنده ام گرفت. شاید کارش بی منظور بود و یا به عادت چند وقت اخیرو اما به نظرم به قول بجه ها کارش کمی تابلو بود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#5 | Posted: 26 Oct 2013 00:17




تصمیم گرفتم از روز بعد پیش از بیرو ن آمدن از خونه مطمئن شوم کوچه خلوت است. چند دقیقه تأخیر هیچ اشکالی نداشت.
هوا کم کم پاییزی می شد . پاییز فصل مورد علاقه ام نبود. سرد و کسل کننده . در هر حال قادر نبودم جلو اومدن فصلها رو بگیرم و گرنه هر چهار فصل رو به بهار تبدیل می کردم و بس.
دو روز به آخر هفته مانده بود و من هر روز با تأخیر بیرون می رفتم. از کار همسایه جوان هر روز می خندیدم که با خروج از خانه به در بسته ما نگاه می کرد و چند دقیقه تأمل می کرد و سوار می شد و می رفت.
جمعه بعد از ظهر بجه ها دنبالم آمدن. با صدای بوق اتومبیل کتی سریع از پدر و مادر خداحافظی کردم و بیرو ن رفتم. آقای معین و مادرش را دیدم. سلام کردم . خانم معین گفت: جایی تشریف می برید برسونیمتان.
پویا معین خیره به من ایستاده بود و خیال نگاه بر گرفتن نداشت.
دستپاچه از حالت نگاهش گفتم: ممنون وسیله هست. و به اتومبیل کتی اشاره کردم که چند قدم جلوتر از ما توقف کرده بود.
با این جمله هر دو به اتومبیل در انتظار من نگاه کردند. بدبختانه هر سه دختر برگشته بودن و به ما که نه .... بلکه پویا معین رو زیر نظر گرفته بودند. بعدبا خنده رویشان را برگرداندند.
از کار بجه ها عصبی شدم. آبرویم پیش آنها رفت. خانم معین گفت: دوستان شادی دارید.
"بله همینطوره"
پویا گفت: مزاحمتون نمی شیم. با اجازه.
خانم معین با لحنی نا خوشایند گفت: خوش بگذره.
خداحافظی کردم. سوار شدم و نفس راحتی کشیدم و بعد به هر سه خیره شدم . با هم گفتن : سلام
" سلام و زهر مار . خجالت نکشیدین ... شما ها آدم ندیدین"
شبنم گفت: آدم دیدیم . مثل اون کم دیدیم.
فرزانه گفت: حالا تور کردنی هست؟
کتی گفت: نه نیست.
" وا ، چرا نیست؟"
" برای اینکه از بچه بازی خوشش نمی آد"
" حالا ما شدیم بچه. اگه مرد این جوری پیدا بشه پسرا به چه درد می خورن"
شبنم با التماس گفت: بذار بیام تو اتاقت بادبادک هوا کنم؟
فرزانه گفت: منم می آم . منتظر می مونم تا اگه بادبادکت گیر کرد رو درخت همسایه برم برات بیارم.
" زحمت نکش مگه خودم چلاقم. شما دو تا هیچ حرف دیگه ای ندارید بزنید؟"
فرزانه گفت: منم همسایه ای به این خوش قیافه ای داشتم راجع به کس دیگه ای یک درصد هم فکر نمی کردم.
شبنم گفت: امروز قوف دادیم مودب باشیم و شیطونی نکنیم.
البته اونها تو سینما هم آروم و قرار نداشتن و تا می تونستن به پشت و جلو خیز بر میداشتن تا به قول خودشون آمار همه رو داشته باشند.
در سالن انتظار مرد میان سالی جلو آمد و با معرفی خود به عنوان کارگردان از من خواست در صورت علاقه به کارهای هنری به دفتر فیلم سازی او مراجعه کنم، بی معطلی هم کارتش را به من داد و گفت شما چهره ای سینمایی دارید. تشکر کردم و گفتم راجع به پیشنهادتون فکر خواهم کرد.
شبنم گفت:می پرسیدی سیاهی لشکر نمی خواد فرزانه رو بفرستیم.
فرزانه گفت: در جایی که تو هستی من رو قبول نمی کنن.
همگی خندیدیم . بعد از سینما به رستوران رفتیم و شام خوردیم.کتی تعریف کرد با آرش به هم زده. آرش فلک زده تقاضای ازدواج داده و به کتی برخورده . چون آرش رو به عنوان یک دوست قبول داشته و هیچ وقت عاشقش نبوده. گفت: پسر احمق فکر کرده خاطر خواهش هستم.
شبنم گفت: مگه میشه آدم به یه پسر چند سال دوست باشه بدون هیچ منظوری؟
کتی گفت: حالا که می بینی می شه . اگه می تونستیم قبول کنیم که همه ما احتیاج به دوست مونث و مذکر داریم این طور نمی شد.
گفتم: در هر حال این یک غریزه است و نمی شه از آرش خرده بگیری. آرش پسر خوب و مظلومی بود، اما مرد دلخواه من نبود. من دنبال مارکوپولو میگردم که با هم دنیا رو بگردیم. آرش یه هنرمنده. فقط باید آهنگ بسازه و بنوازه. شب به شب هم باید می شدم کنیز آقا و مو های بلند شو شونه می زدم و می بستم. آدمای شاعر مسلک به درد من نم خورن.
فرزانه گفت: چطور چند سال تحمل کردی؟
" تحمل نکردم. دوست داشتم با آرش نشست و برخاست کنم و سر از حرفاش در بیارم که از عرفان و مسلک من در آوردیش سخنرانی می کرد"
" سر در آوردی؟"
" نه بابا . همش پرت و پلا می گفت"
گفتم: پس از این به بعد از کنسرت مجانی خبری نیست.
"غصه نخور . با اقساط بلند مدت خودم می برمت.
شبنم گفت: بیتا، در مورد پیشنهاد کارگردانی که دیدیم چه نظری داری؟
" پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. گمان نکنم پدر رضایت بده"
" یعنی اگه خانواده ات راضی بشن قبول می کنی؟"
" نمی دونم. تا به حال راجع به چنین موردی فکر نکردم."
کتی گفت: اگه بری تو کار هنر باید قید زندگی راحت رو بزنی.
فرزانه گفت: دون قد ر مشهور می شی که باید محافظ بگیری.
کتی گفت: شهرت فقط باعث دردسره.
شبنم گفت: مثل پسر خاله من که فوتبالیست مشهوریه.
گفتم: راستی اون در چه حاله؟
" حسابی داره حال می کنه. اگه هر روز عکسش رو تو یه روزنامه و یا مجله نبینه براش عجیبه"
کتی گفت: تونسته با این شهرتی که به هم زده کنار بیاد؟
" بیشتر از پسر خاله ام ، خاله مریم خودش رو گرفته وگرنه علی زیاد تو این باغا نیست"
کتی گفت : شهرت هم مثل خیلی چیزهای دیگه بعد از مدتی عادی می شه. یعنی جزوی از زندگی می شه.
ادامه بحثمان راجع به هنرپیشه ها و مسایل هنری در ایران گذشت و هر کس نظر خودش را ابراز می کرد.
شب کتی پیش من موند. سرمان به کامپیوتر گرم بود که با صدای برخورد باران به پنجره به هم نگاه کردیم. گفتم: مثل اینکه بارون می آد...
با شوق به سمت پنجره دویدیم.
کتی گفت: دستات رو بگیر بیرون تا بارون رو لمس کنی.
هر دو خم شدیم بیرون و دستامون رو به سمت آسمون گرفتیم. بی اختیار به درخت نخل که از قطره های بارون لبریز بود خیره شدم. کمی آن طرف تر مرد جوان همسایه را دیدم که به طارمی تکیه زده و محو تماشای ما بود.دستم را پس کشیدم و گفتم: کتی بیا تو ، می ترسم سرما بخوری.
کتی نفس عمیقی کشید و گفت: چه بوی خوبی. بوی خاک... الان قبرستون دیدنیه. گورهای خیس شده از بارون و سکوت خیال انگیز اون جا شور انگیزه.می تونم خودم رو اون جا تصور کنم. شب .تنها و زیر بارون.
پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم تا کتی از حالت مالیخولیایی در بیاد. خوشبختانه کتی متوجه مرد همسایه نشد وگرنه باز از حیاط خلوت او حرف میزد. شاید او هم از کتی خوشش آمده بود که آن طور محو تماشا شده بود.
قایم موشک بازی خوب پیش می رفت. صبحها از گوشه پنجره منتظر رفتن او می ماندم و بعد از در بیرون می رفتم. نمی دونم چرا این کار رو می کردم. من دختری خجالتی نبودم. ترسو هم نبودم .ولی مثل بچه ها که از لو لو خور خوره می ترسن، منم از پویا معین وحشت داشتم .
روز چهارشنبه بود که عمو جان من رو صدا کرد. نیم ساعتی راجع به کمالات آقای پارسایی صحبت کرد . گفت: بنده خدا دست بردار نیست. هر چی می گم نره می گه بدوش. راستش ر و بخوای از بس دست به سرش کردم دیگه خجالت می کشم . اگه بدونم کس دیگه ای رو زیر سر داری می گم حق داری ، اما تو که آسه می ری آسه میای . پس بگو آقای پارسایی چه ایرادی داره تا منم بدونم.
" عمو جان ، اجازه هست بدون رودربایستی حرف بزنم"
"صد در صد"
تا حالا نمی خواستم رک و راست نظرم رو بگم تا حمل بر بی ادبی من قلمداد نکنین. اما از دید من ایشون نگاه خوبی ندارن.
عمو جان با لحنی با مزه گفت: یعنی هیزه؟
با خنده گفتم: نمی خوام این کلمه رو به کار ببرم. چیزی که احساسم می گه رو بیان کردم. وقتی با آدم حرف میزنه می خواد با نگاهش... بقیه شو بهتره نگم. همه چی پول و مقام نیست.شخصیت آدما اهمیت داره که این آقا فاقد اونه.
عمو جان کمی طول و عرض اتاق رو بالا و پایین رفت و گفت : تو چیزی رو دیدن که اغلب دخترا نمی بینن. اول پول و مقام رو می بینن. بعد که می رن تو زندگی تازه متوجه می شن نگاه همسرشون به تمام دخترا و خانمها همان نگاه است که مختص به خودشون می دونستن. مرد هم باید مثل زن حجب و حیا داشته باشه. دیگه راجع به پارسایی حرفی نمیزنم.
بلند شدم و گفتم ممنون عمو جون.
عمو جان گونه اش رو با انگشت نشون داد و گفت: اول بوس ، بعد مرخص.
بوسه ای به گونه عمو جان زدم و گفتم شما خیلی ماه هستید.
" تو هم ستاره ناز منی. در ضمن شب جمعه فراموش نشه"
" مگه میشه یادمون بره.دلم برای دستپخت شیرین جون لک زده"
عمو جان دو پسر داشت . به همین علت علاقه خاصی به من داشت و هرازگاهی سر به سرم میگذاشت و لوسم می کرد . گاه با کارهایش و گاه با هدیه هایی که می داد ابراز علاقه می کرد.
پشت میزم برگشتم که متوجه شخصی شدم که به انتظار ، رو به روی میزم نشسته است. پریسا جلو آمد و گفت: فکر میکنم اون آقا آشناست. چون هر چی گفتم چه خدمتی از دستم بر میاد گفت منتظر میمونم.
" چرا زودتر صدام نکردی؟"
" اومدم صدات کنم که خودت اومدی"
خیلی احتیاج به فکر کردن نداشت ، چون با نکاه به سر شانه های پهن و آرایش مو هایش راحت حدس زدم چه کسی باید باشد. در حالی که روی صندلی جا بجا می شدم گفتم: از اینکه معطل شدید معذرت می خواهم بفرمایید در خدمتم .
نگاهش کردم و با حیرتی ساختگی گفتم: آقای معین... سلام حالتون خوبه ؟ خوش آمدید.
با لبخندی گیرا و پر جاذبه گفت: سلام از بنده است . امیدوارم مزاحمتون نشده باشم.
" خواهش میکنم. باعث افتخاره . چه خدمتی از دستم بر میاد؟"

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#6 | Posted: 26 Oct 2013 00:21




در حالی که به اطرافش نگاهی انداخت گفت: نمی دونستم شما اینجا مشغول به کار هستبد . دنبال آزانس هواپیمایی می گشتم که بر حسب تصادف به اینجا آمدم.
جای کتی خالی تا حیاط خلوتش رو ببینه . حرفهایش به اندازه کافی ضد و نقیض بود که دستش را رو کند.
" در هر حال خوشحالم که گذرتون به اینجا افتاده . رضایت همسایه محترمی چون شما و خانواده محترمتون باعث افتخار بنده است"
" نظر لطف شماست ، اگه می دونستم اینجا تشریف دارید زودتر از این مزاحمتون می شدم"
به مستخدم اشاره کردم تا نوشیدنی بیاورد.
"بلیط به مقصد مشهد می خواستم ، البته برای آخر هفته"
به سمت مانیتور چرخیدم تا جای خالی پیدا کنم. همان طور که مشغول جستجو بودم گفتم : پنجشنبه هشت شب و جمعه نه صبح . جوابی نشنیدم . به طرفش چرخیدم.
و گفتم آقای معین.
نگاه خیره اش را از من گرفت و با دستپاچگی گفت : ببخشید ، سوالی کردید؟
"تاریخ پرواز رو گفتم. پهجشنبه هشت شب و جمعه نه صبح... هر کدوم که مایلید براتون رزرو کنم؟
" پنجشنبه خوبه"
" برای چند نفر؟"
" دو نفر"
" با مادر تشریف میبرید زیارت ؟"
" خیر ، مأ موریت اداریه"
" آه ... نباید کنجکاو می شدم"
" اشکالی نداره ... همسایه ها حق دارن اطلاعات کوچکی از حال هم داشته باشن"
در این مورد با مادر هم عقیده بود. مستخدم دو فنجان قهوه روی میز گذاشت . گفتم: تا سرد نشده میل کنین"
" شرمنده ام نکنید"
" این رو از طرف خودم و عمو جانم که مدیر آزانس هستند صادقانه خدمتتون عرض کردم"
" جالبه ... مدیریت اینجا با عموی شماست! بنابراین شما کارمند ایشون هستید"
" بله همینطوره"
" در هر حال خوشحالم با همسایه محترمی چون شما آشنا شدم"
" از حسن نیتتون ممنونم"
با لبخندی زیبا در قالب چهره ای خشن و مجذوب کننده گفت: سلام برسونید . با اجازه تون.
از جا بلند شدم و گفتم : سفر خوشی داشته باشید، خدا نگه دار.
توجه همکارانم به ما جلب شده بود. شهره از پشت میز رو به رو زبانش را در آورد . شانه هایم را به علامت نفهمیدن بالا انداختم . پریسا که در میزکناری می نشست خم شد و گفت: آره جون خودت.
آقای معین بعد از پرداخت مبلغ بلیتها بیرون رفت .رو به پریسا گفتم: این آقا همسایه ما هستن.
" خدا اقبال بده... همسایه هم داشته باشی این طوری"
شهره کنار ما آمد و گفت: ببینم ، طرف چه کاره است؟
" افسر آگاهی"
هر دو با حیرت گفتن : نه
شهره گفت : می دونی بیتا، همه چیز این آقا استاندارد بود.
پریسا گفت : یعنی چی همه چیز طرف استاندارد بود؟
" خوب از قد و بالا و قیافه و جذابیتش، اگه می گفتی خلبانه یا دکتر بیشتر باورم می شد"
آقای سلیمانی ، یکی از همکاران ، از کنارمان گذشت و گفت: خانمها جلسه تشکیل دادن؟
شهره چشم غره ای رفت و گفت: خودش نصفش تو زمینه ، حسودی می کنه.
خوشبختانه آقای سلیمانی نشنید وگرنه حرف شهره که چندان دل خوشی از او نداشت را بی جواب نمی گذاشت. با زنگ تلفن ، پریسا و شهره سر جای خود برگشتند. گوشی را برداشتم . بفرمایید.
" خانم ارجمند"
" بله خودم هستم"
" معین هستم . از اینکه دوباره مزاحمتون شدم شرمنده ام"
" خواهش میکنم. امرتون؟"
اگه ممکنه دو بلیت به مقصد مشهد برای هفته آینده هم رزرو کنین. راستش وقتی گفتید با مادر به این سفر می روم دلم خواست این کار " رو برای مادر انجام بدم."
" هر روزی که بخواهید رزرو می کنم. خیالتون راحت باشه، اما به نظر من با تور تشریف ببرین راحت تر هستین"
" بله خودمم همین نظر رو داشتم. بنابر این خیالم راحت باشه؟"
" بله یادداشت کردم"
" وقتی برگشتم خودم برای گرفتن بلیت خدمت می رسم"
" هر طور مایلید"
" خداحافظ"
" خدا نگه دار"
بعد از قطع تماس پریسا به طرف من چرخید و گفت : خودش بود؟
" بله ... جناب معین بود"
" متوجه شدم. دیگه چی کار داشت؟"
" برای مادرش تور مشهد می خواست رزرو کنه. راستی ببین تور با قیمت مناسب و شرایط خوب چی داری؟"
" چشم. مطمئن باش سنگ تموم می گذارم"
" پریسا ... بس کن و به کارت برس"
بعد از ظهر وقتی کتی به باشگاه آمد راجع به آمدن پویا معین به آزانس حرف زدم . کتی گفت: ببینم آزانس هواپیمایی قحط بود که سر از اون جادر آورد؟
" می گفت تصادفی آنجا آمده"
" تو هم باور کردی؟"
" تو که گفتی حیاط خلوتش پیداست. پس چه دلیلی داره دروغ بگه ؟"
" چون حیاط خلوتش پیداست دروغاش معلوم می شه"
" کتی ، راستش رو بخوای من ازش می ترسم"
" برای اینکه خیلی با ابهته"
" و خشن "
" خوبه نگفتی وحشی"
" وحشی چیه، در واقع خیلی مودب و با نزاکته، خیلی خوش لباس و خیلی"
" بس کن ، همین خیلی گفتن تو رو ترسونده. در ضمن اون که با تو کاری نداره"
" کاری نداره. اما فکر می کنم داره سبک سنگینم می کنه"
" تو هم زیر دره بین بگیرش . من که روابط مثبت بین تو و اون رو پیش بینی کرده بودم"
" من بهش فکر نمی کنم. وقتی می بینمش راجع به اون حرف می زنم"
" یواش یواش ، عجله نکن ، بیست و پنج سالته و هنوز عاشق نشدی. چند ماهم روش"
" چه اصراری داری من عاشق بشم؟"
" من .... به من چه ربطی داره؟"
تو از روز اول این طور فکر کردی و به زبون آوردی . آدم عاشق یعنی بدبخت، کسی که حق زندگی ازش سلب می شه و اراده هر کاری ازش "" گرفته میشه. من دوست ندارم آدم بی اراده ای باشم و ذهنم فقط یک جا باشه و بس. این اوج بدبختی یک انسانه عشق چیز قشنگیه . اما با این استدلال تو وحشتناکه . در ضمن نمی شه که تو همیشه همه رو بدبخت کنی ، یک بار هم خودت بدبخت شو. یک نصیحت دیگه .... اگه تونستی جلوش رو بگیر "
" وگرنه بی خود شعار نده.
" ببینم منظور تو از بدبخت کردن من پارسایی و برادر خانم فلاح و پسر سرهنگ و .... ا
" خوب آره ، مگه پارسایی کم منت کشید یا همین خانم فلاح ... اما تو با خیره سری و بی اعتنایی همه شون رو جواب کردی. دوست آرش یادته دیگه .کم مونده بود با گیتارش بزنه تو سر خودش"
" همه اینها یادمه . اما ربطی به معین نداره"
" ربطش اینه که داری حرص می خوری ، رفتی تو نخ معین و ادعا می کنی بقیه فرقی نمی کنه . بهت حق می دم . اون با بقیه فرق داره"
" تو تاییدش می کنی؟"
" اگه برات مهمه ،آره"
" پای همه حرفا ت هستی"
" هستم ، روز اول هم گفتم"
" یادته می گفتم اگه از کسی خوشم بیاد حاضرم خودم پیش قدم بشم"
" خوب حالا وقتشه"
" نه ، وقتش نیست . چون من می ترسم"
" پس عهدت رو شکستی؟"
"توخواب هم نمی دیدم از کسی خوشم بیاد به همون اندازه هم بترسم. یادته پریشب پنجره رو باز کردیم تا بارون رو تماشا کنیم؟"
"یادمه"
" اون داشت ما رو نگاه می کرد"
" متوجه شدم"
" خیلی بد جنسی . چرا به من نگفتی؟"
" چون تو هم به من حرفی نزدی"
" شاید از تو خوشش اومده"
" ها ... ها... خندیدم. من از همون فاصله متوجه نگاه تند و تیزش به تو شدم"
" تو تاریکی! چطور متوجه شدی؟"
" این دیگه یه رازه که نمی تونم تو رو توجیه کنم. اونم به هوای بارون رو تراس بود. طبعی لطیف در ظاهری خشن.بعد تو رو می بینه و مات می مونه"
" چه شاعرانه! اثر هم نشینی با آرش ؟ البته به درد فیلمهای هندی هم می خوره که هیچ وقت مورد علاقه تو نیست"
" ببین خانم بی مشغله ، آخرش روزی من و تو باید دم به تله بدیم. حالا اگه تله خوبی پیدا کنیم چرا گیر نکنیم."
" من که بعید می دونم تو یکی دم به تله بدی"
" دور و برت رو نگاه کن ، اگه کسی مثل جناب معین دیدی معرفی کن . حرفی که خودت همیشه می زدی"
" مطمئن باش الان تو قلب من سکوته"
" اما تو مغزت هیاهوست و آخرین مرحله فرمان مغز به قلب "
همه این حرفها کنار . تو می تونی با مردی که نگاه دختر ها و زنها رو به خودش جلب می کنه سر کنی؟ اگه امروز می دیدی بچه ها چی می گفتن. حتی مردهای همکار هم با حساد ت نگاه میکردن.
"اگر زنی باشم که از نظر ظاهر نگاه دیگرون رو به خودم جلب کنم مساوی می شیم. تو فراموش کردی چی هستی . به نظرم با دیدن معین اعتماد به نفست رو از دست دادی"
" من زنم.قدرت رقابت با مردها رو ندارم. اونا آزادی و سرکش"
احتیاجی به رقابت نیست . اگه مردی عاشقت باشه . به طور حتم تحمل نگاه هیچ کس رو به تو نخواهد داشت. اون قدر دور و برت رو می گیره که خودش رو از یاد می بره... حالا برو که کلاست شروع شد.
" تو ورزش نم کنی؟"
" چرا، الان خودم رو می رسونم"

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#7 | Posted: 26 Oct 2013 00:22




به سالن رفتم و ضبط رو روشن کردم و گفتم:سلام روزتون بخیر. طبق معمول برای گرم شدن دور سالن می دویدیم. و با شمارش من نرمش شروع شد.
آخر شب سرو صدایی که از بیرون می آمد توجهم رو جلب کرد. کنار پنجره رفتم.
خانواده معین در حال بدرقه مهمان بودند. حدود بیست نفر با خنده و شوخی در حال خدا حافظی بودند.در کنار پویا مردی جوان تر از خودش ایستاده بود .
شباهت چندانی به یکدیگر نداشتند اما مشخص بود کسی نمی تواند باشد جز برادرش از پنجره دور شدم و به رختخواب رفتم . بر خلاف همیشه که با لباس رسمی دیده بودمش تی شرت و شلوار جین به تن داشت .
بی اختیار آه کشیدم . خدایا... کاش می شد فکر اون رو از سرم بیرون کنم و هیچ علاقه ای به کارها و رفتارش نداشته باشم. اما بدبختانه با کوچکترین صدا و یا احساسی که نوید دیدن او را می داد کنجکاو می شدم و کنا پنجره می رفتم تا شاید برای لحظه ای کوتاه او را ببینم و سر از کارهایش در بیاورم.
حتی در این مورد به کتی دروغ گفتم که به طور حتم متوجه شده بود. دلم می خواست به خودم تلقین کنم تمام احساسم فقط دروغی دخترانه و پوچ است که برای سرگرمی و تنوع در مغزم جریان پیدا کرده و به زودی با گذر زمان از ذهنم پاک خواهد شد.
روز پنجشنبه بی اختیار به یادش افتادم. آن روز به مقصد مشهد پرواز داشت. شب خانه عمو جان دعوت داشتیم و سرم گرم می شد و کمتر به او فکر می کردم.
قرار بود مادربه آرایشگاه برود و رنگ موهایش را عوض کند. تا آمدن مادر و رفتن به مهمانی وقت داشتم تا نامه ای به بهرام بنویسم. بعد از اتمام نامه اتاقم را مرتب کردم و لباسهایی که قرار بود بپوشم را آماده کردم.
ساعتی بعد مادر آمد و به دنبال آن پدر و بهنام نیز رسیدند. حاضر شدیم و بیرون رفتیم . خانم معین همره مردی که آن شب کنار پویا بود بیرون آمد. سلام و احوالپرسی کردیم .
خانم معین پسرش را با لقب مهندس پدرام معین معرفی کرد. بهنام از اتو مبیل پیاده شد و برای عرض ادب کنار ما آمد.
پدرام معین به نظرم مردی گوشه گیر و شخصیتی بر عکس برادرش داشت با عینکی ظریف در
چهره ای استخوانی . اگر دیدی مثل کتی داشتم چه خوب می شد. دست کم حیاط خوتش را می دیدم. بعد از خداحافظی سوار اتومبیل شدیم . بهنام گفت: خانواده خوبی هستن.
پدر گفت: اگه یه دختر دم بخت داشتن می گرفتیم برای تو.
" من اگه اقبال داشتم اینجا چه کار می کردم"
مادر گفت: از این لحاظ جای خوشحالیه. دست کم دخترای مردم در امن و امان هستن.
مادر کمتر به رفتار بهنام اشاره می کرد و ترجیح می داد خود را به نادانی بزند. اما گاهی با حرفها و کنایه هایش یهنام رو متوجه کارهایش می کرد
بهنام گفت: مامان از شما توقع نداشتم.
گفتم : راست یادم اومد ... چند وقت پیش که با بچه ها رفته بودم سینما آقایی که خودش رو کارگردان معرفی کرد به من پیشنهاد بازیگری داد. کیفم رو باز کردم تا کارتی که آن شب به من داد را نشان دهد.
پدر برگشت و گفت چطور الان می گی؟
به خاطر اینکه جندان جدی نگرفتم.
بهنام گفت مبادا قبول کنی. من آبرو دارم.
" مگه چه اشکالی داره . کار هنری باعث افتخاره"
نبینم دور و بر این حرفها بگردی .... از من گفتن.
حالا که این طور شد از لج تو هم شده می رم دنبالش.
پدر گفت : بهنام جان ، حواست رو بده به رانندگیت .
آخه همش لجبازی می کنه.
اگه خوب گوش می کردی می فهمیدی که بیتا علاقه ای به این مسئله نداره و فقط می خواست ماحرای اون شب رو تعریف کنه. اگه براش مهم بود همون موقع مطرح می کرد.
باشه ، معذرت می خوام و از آینه نگاهم کرد و گفت: شاید برای نقش دراکولا تو رو لازم دارن.
از حسودیت می گی . اگه به خودت پیشنهاد می دادن با سر می رفتی.
مادر گفت بس کنین. این قدر با هم جدل نکنین.یک دفعه هم که می خواهیم بریم مهمونی باید شاهد بحث شما دو تا باشیم.
هر دو سکوت کردیم. پدر سر راه از قنادی شیرینی خرید. خانه عمو جان سمت تجریش بود. شیرین جون و عمو جان زوج خوشبختی بودند و زندگی خوبی داشتند.
شیرین جون خیلی خوش پوش و امروزی بود و حسابی عمو جان را در گیر خودش می کرد. طوری که عمه جان همیشه از این مسئله ابراز ناخشنودی می کرد و شیرین جون را بی ملاحظه و از خود راضی قلمداد می کرد. البته این نظر عمه جان بود .
چون من شیرین جون رو خیلی دوست داشتم و از اینکه مجتل تکان خوردنه به عموی خوش قیافه ام نمی داد خوشحال بودم . با .وجود کارمندان زیبایی که دور و برش بودند فثط شیرین جون بود .
که از پس اطرافیانش بر می آمد و بر تمام امور تسلط داشت. هومن، پسر بزرگشان ازدواج کرده بود و حسام هنوز مجرد بود و هم سن و سال بهنام
با باز شدن در خانه حسام طبق معمول با رویی باز به استقبال آمد .گفت: دختر عمو ی نازنینم . خیلی خوشگل شدی.
بودم.
خوشگل بودی . بیشتر شدی.
فکر می کنم تو این یک ماه که من رو ندیدی خوشگل تر شدم.
به سر تا پایم نگاه کرد و با حیرت گفت یک ماهه که ندیدمت . عجب آدم گندی شدم.
دستم رو دور بازویش حلقه کردم و گفتم می بخشمت.
با هم وارد خونه شدیم. هر زمان که من و بهنام و حسام دور هم جمع می شدیم آن قدر حرف برای گفتن داشتیم که گذر زمان را حس نمی کردیم و وراجیهایمان تمامی نداشت.
حسام خوش قیافه و خوش قد و بالا بود و با توجه به موقعیت زندگی خوبی که داشت در سلامت کامل به سر می برد و از مسائلی که بسیاری از جوانان آلوده آن می شدند خود را دور نگه می داشت.
پدر آن شب از خانواده عمو جان هم برای رفتن به کرج و خوردن ماهی قزل آلا دعوت کرد و قرار شد صبح به اتفاق از تهران خارج شویم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#8 | Posted: 26 Oct 2013 14:40




فصل سوم

از اول هقته منتظر آمدن آقای معین به آژانس برای گرفتن بلیتها بودم. یکشنبه نزدیک ظهر آمد. از اینکه توجه همکاران به او جلب می شد حرص می خوردم. بعد از قرار گرفتن روی صندلی گفتم: زیارتتون قبول.
امیدوارم سفر خوش گذشته باشه.
خوب بود، ممنون . در این دو روز موفق شدم یک بار به زیارت برم. چون وفت کم بود و کار زیاد.
برای مادر و همراهشون تور خوبی پیدا کردم. روز چهارشنبه رفت و شنبه صبح برگشت.
عالیه . قراره مادر همراه برادرم به این سفر برن.
بله .چند روز پیش با ایشون آشنا شدم.
پدرام دو هفته مرخصی داره و می تونه مادر ر و همراهی کنه.
بلیتهای آماده را به دستش دادم و بلند شدم و گفتم: با اجازه ... الان بر می گردم.
اگه کاری دارید رفع زحمت می کنم؟
خواهش می کنم تشریف داشته باشید.
به سمت اتاق عمو جان رفتم در زدم. با صدای عمو جان که دعوت به داخل شدن کرد در را باز کردم.
عمو جان من مهمان دارم. ممکنه بیایید و با ایشون آشنا بشید.
" مهمانت کی هست؟"
" همسایه جدیدمون ، جناب سروام معین"
عمو جان بلند شد و گفت : با کمال میل ، چرا زودتر نگفتی.
پویا با دیدن عمو جان بلند شد و با او دست داد. آن دو را به یکدیگر معرفی کردم. عمو جان از آشنایی با او اظهار خوشحالی کرد و پویا نیز همین را گفت.
بعد از تعارفات معمول ، جناب سروان خداحافظی کرد و عمو جان تا در خروج او را همراهی کرد تا لطف خود را تمام و کمال نشان داده باشد. وقتی برگشت.
گفت: نمی دونستم همسایه ای به این محترمی دارید. خوب شد من رو با خبر کردی تا با اون آشنا بشم.
این بار دوم بود که اومدن. فکر کردم خوب نیست تا اینجا آمده با شما آشنا نشه.
کار بسیار خوبی کردی. مرد جوان و مقبولی به نظر می رسید.
همین طوره.
عمو جان چند قدم دور شد و دوباره برگشت و گفت: ببینم جناب سروان معین متأهل هستن یا مجرد؟
عمو جان برای چی این سوال رو می پرسین؟
یه کنجکاوی کوچولو.
فکر می کنم مجرد هستن.
باید حدس میزدم.
چی رو؟
آهسته گفت: این که رنگ و روت چرا پریده و خندید.
عمو جان، نمی بخشمتون که دارید.....|
تهمت میزنم؟ نه جانم . مطمئن باش من بی خودی حرفی نمی زنم. برو یه آبی به سر و صورتت بزن تا حالت جا بیاد.
با دلخوری نگاهش کردم، اما بدون توجه و با خنده از من دور شد.
آن هفته در آرامش و سکوت گذشت. کتی به اصفهان رفته بود تا به کاوشهای خودش ادامه دهد.یک روز در میان سر وقت مقرر بیرون می رفتم و با سلام و صبح به خیر از کنار پویا معین می گذشتم. دلیل این کارم فقط برای عادت نکردن به دیدن یکدیگر بود و از طرفی به خودم ثابت می کردم که او فرقی با دیگران ندارد و فقط همسایه ما است نه چیزی بیشتر، اما تا رسیدن به سر کوچه همان حالت معذب را داشتم و احساس می کردم قدمهایم را کج و نا هماهنگ می گذارم.
یکشنبه مادر تماس گرفت و گفت زود به خونه بروم و با کسی قرار نذارم چون خانم معین به دیدنمان می آید و سر راه هم شیرینی تهیه کنم.
البته من فقط روزهای زوج کلاس بدن سازی داشتم و آن روز وقتم آزاد بود. به خونه رفتم و در حالی که برای تعویض لباس به اتاقم می رفتم از مادر پرسیدم: چطور خانم معین تصمیم گرفته به اینجا بیاد؟
نمی دونم ! فقط گفت بعد از ظهر تشریف دارید خدمت برسم.
روی پله آخر ایستادم و گفتم شاید برای دادن سوغاتی میاد چون رفته بودن مشهد.
تو از کجا میدونی؟
آخه من براشو ن تور گرفتم.
لباس عوض کن و بیا برام تعریف کن .
باشه زود بر می گردم.
تا آمدن خانم معین ماجرای آمدن آقای معین و آشنایی او با عمو جان رو تعریف کردم. مادر گفت: تازگی آخرین نفرم که از اتفاقات پیش اومده با خبر می شم.
به نظرم چندان مهم نبود که بگم.
مادر با دلخوری گفت: بله از نظر شما مهم نیست . شاید برای من و پدرت مهم باشه. در ضمن موضوعات پیش پا افتاده بعدها بزرگ جلوه می کنن . این رو به خاطر بسپار.
به نظر شما چه چیزی در این موضوع جالبه. من با دهها نفر برخورد دارم و اتفاقاب جالب هم می بینم .ولی گفتن اونها ضرورتی نداره
این مورد فرق می کنه. هر چی باشه آقای معین همسایه ما هستن.
با صدای زنگ در گله کردن مادر هم نیمه تمام ماند. با دیدن خانم معین و بسته کادر پیچ شده اش مطمئن شدم آمدن او برای تشکر از من است که البته ضرورتی نداشت. شاید هم بهانه ای برای رفت و آمدهای بعدی.
همدیگر را بوسیدیم و بسته را به من داد و گفت: قابل شما رو نداره .
تشکر کردم و گفتم: راضی به زحمت نبودم.
مادر گفت: شرمنده کردین . همین که تشریف آوردید برای ما یه دنیا ارزش داره.
بسته را روی میز گذاشتم و به آشپز خانه رفتم تا چای بریزم . شیرینی و میوه روی میز آماده بود. بعد از پذیرایی د ر کنار مادر نشستم . خانم معین گفت: پویا جان گفتن که شما زحمت کشیدید و تور گرفتین . خواستم حضوری تشکر کنم.
امیدوارم راضی باشید.
عالی بود . من که قصد و نیت سفر نداشتم . اون هم به مشهد. قسمت بود بریم. البته ناگفته نماند همت پویا جان بود.
مادر گفت : زنده باشن ان شاء.... الان مدتهاست نذر مشهد دارم ولی هنوز قسمت نشده.
ان شاءا... به زودی قسمت شما هم بشه. همین طور دختر خانمتون که دعا کردم برای ماه عسل به امام رضا مشرف بشن.
با لبخند گفتم: ممنون که دعا کردین . ولی تنها برم بهتره.
مادر و خانم معین خندیدند .
خانم معین گفت : امان از این جوونا که تا اسم ازدواج می آد فوری جبهه می گیرن و می خوان از زیر بار مسئولیت شانه خالی
کنن. دو تا پسرای منم همین طورن. می گم آخه تا کی می خواین پیش من بمونین. برین دنبال زندگیتون ، مگه زیر بار می رن.
البته خیالم از پویا جان راحته. آخه دختر خواهرمو براش نشون کردم .
لبخند روی صورتم ماسید و دهانم کج شد. دست زیر چانه ام زدم تا آن را صاف کنم .
مونده پدرام جان که یه فکرایی براش دارم . تا خدا چی بخواد .
مادر گفت : زنده باشن .
سلامت باشید. پدرام مهندسه . یک سال از مأ موریتش بیشتر نمونده.
مادر گفت: زیر سایه مادر ی چون شما به طو ر حتم تمام کارها درست خواهد شد. مهم رشد و تعالی بچه هاست که خدارو شکر شما به نحو احسن انجام دادین.
مادر با اشاره به من فهماند بلند شوم و هدیه خانم معین را باز کنم و از آن حالت بیرون بیایم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#9 | Posted: 26 Oct 2013 14:44





چنان غرق در صحبتهای خانم معین بودم که از اطرافم بی خبر بودم. وقتی اسم پویا رو می برد بی اختیار ضربان قلبم تند می شد و در هیجان شنیدن نکته های ناگفته از زندگی خصوصی اش به تلاطم در می آمدم . از جایم به سختی بلند شدم و هدیه خانم معین را باز کردم . مادر در مورد بهرام و ازدواجش صحبت می کرد.
درون بسته یک قواره پارچه و یک شال بلند با رنگهای روشن بود و زعفران و نبات و یک بسته زرشک. گفتم : مامان خانم معین خیلی زحمت کشیدن . و هدیه ها را مقابل مادر گذاشتم.
وای خدای من ! چرا این قدر خودتون رو تو زحمت انداختبد. سفر چند روزه که این همه سوغاتی نداره.
قابل شما رو نداره . امیدوارم بیتا خانم از شالش خوشش اومده باشه؟
خیلی خوشگله . شما خیلی با سلیقه اید.
پس از نیم ساعت خانم معین بلند شد و گفت رفع زحمت می کند . تا دم در برای بدرقه اش رفتیم . در حالی که کفشش را می پوشید گفت: اگه اجازه بدید پنجشنبه با پدرام جان ساعتی مزاحمتون بشیم؟
مادر گفت: منزل خودتونه . شما مراحمید.
ممنونم . خدمت آقای ارجمند سلام برسونید.
در را بستم و با مادر به اتاق برگشتیم . گفتم: مامان منظور خانم معین چی بود؟
در چه موردی؟
روز پنجشنبه؟ فکر کنم قضیه خواستگاری باشه.
شما اجازه دادید بیان؟
دیدی که چطور غافلگیرم کرد. با زرنگی حرف رو به خواستگاری کشوند.
چرا مخالفت نکردین. چرا بهونه نیاوردید. می گفتید پنجشنبه نیستیم و یا مهمون داریم.
بیتا جان. من می گم خواستگاری . تو فکر میکنی مهمونی هستن که یک ساعت می آن و می رن.
مامان.... مگه میشه این طور فکر کنم؟
خوب آره . اونا برای آشنایی می آن.
کلافه و عصبی به مادر نگاه کردم. اما متأسفانه نمی خواست کمکم کند.
به پدر بگید پیغام بده زحمت نکشن.
نمی خوام باعث کدورت بشه . تو هم نمی خواد بزرگش کنی . مگه اولین خواستگاریه که پیدا کردی. در ضمن پسر بدی به نظر نمی آد . مهندسم که هست.
بر خلاف ادعاهایی که می کنین حال من رو درک نمی کنین. از شما توقع ندارم با آینده من این قدر خونسرد برخورد کنین.
عزیز من . نمی دونم جی تو رو ناراحت کرده . مسئله مهمی نیست. باور کن اگر اجازه دادم برای این بود که از دم در جوابشون نکنم. آخه سن و سالی از خانم معین گذشته و احترامش واجبه. تو هم اگه جای من بودی همین کار رو می کردی .
از سن و سالش بعیده که این طور خود سرانه برخورد کنه و نظر دیگرون رو نادیده بگیره. به من چه ربطی داره که راجع به پسرانش حرف می زنه. اول از پویا می گه که نامزد داره بعد از پدرام می گه .
من به هیچ وجه تحمل این طور مردها رو ندارم که مادرشون می بره و خودشم می دوزه. بدتر از همه شمایید که همین طور خشکتون زده و از ذوق پیدا شدن خواستگار زبونتون بند اومده.
خیله خوب . حرفات رو زدی . سبک شدی؟
نه نشدم.
هر وقت آروم شدی با هم حرف می زنیم . چون دلیل عصبانیت تو رو نمی فهمم.
من از دست خانم معین و رفتار خودسرانه اش ناراحتم. از اطلاعاتی که راجع به پسرانش می ده و فکر میکنه چشم به اونها دوختم و با کمال افتخار یکی شون رو برای من ترشیده کاندید کرده.
نمی دونستم در مورد همسایه های جدید این قدر حساس شدی!
خوب . حرفی که نباید می شنیدم رو شنیدم. اون قدر غر زدم تا دستم رو شد و مادر از لا به لای حرفهام به نکته ای پی برد. بی آنکه جواب مادر را بدهم به اتاقم رفتم. نمی دونستم حرص بخورم و یا حسرت. از حرفهایی که شنیده بودم نوعی خوش خیالی بچگانه به من دست داده بود که کورکورانه دل به مردی بستم که هیچ اطلاع درستی از وضعیت زندگی و موقعیتش نداشتم. من که خود را عقل کل می دونستم و به راحتی نمی خواستم دلبسته کسی شوم حالا با رویاهایی که در ذهنم پرورش داده بودم کلنجار می رفتم و خودم رو دختری احمق و سر به هوا حس می کردم .
حسرت در وجودم ریشه دواند. حسرت در از دست دادن تنها مرد رویاهایم که فکر می کردم همان گمشده من است که پیدا شده. اگر دستم به کتی می رسید آن قدر سرش داد می زدم تا حیاط خلوت کسی را دیگه نبیند.
خدارو شکر کردم که عاشق نبودم و گرنه از پنجره خودم رو پایین می انداختم و عنوان روزنامه ها می شدم که از عشق خیالی دختری به مرد همسایه خبرهای داغ می نوشتند. پس اگر عاشق نبودم این همه جوش و خروش برای چه بود و چه اسمی می شد روی اون گذاشت.
در هرحال پویا معین به دختر دیگری تعهد داشت و باید فراموشش می کردم و به کنج قلبم می سپردمش. می دانستم زمانی به حال و روز خودم در آینده ای نه چندان دوز می خندیدم.
صبح به عمد منتظر شدم تا وقت رفتن پویا معین از خانه خارج شوم. باید بی تفاوتی ام را یک طوری نشانش می دادم. بیرون آمد. چند قدم برداشتم و خیلی سرد سلام کردم. او نیز بر خلاف همیشه فقط به سلامی اکتفا کرد و زود سوار اتومبیل شد و رفت. از عصبانیت قدمهایم را کف آسفالت می کوبیدم. کف پایم درد گرفت. پیش خودم گفتم : به جهنم بذار بی اعتنا باشه و طلبکار...
به کتی تلفن کردم . از سفر برگشته بود . قرار گذاشتم در باشگاه همدیگر رو ببینیم.
بعد از ظهر کتی طبق معمول سر وقت رسید. همیشه به وقت و قرارهایش اهمیت می داد. به یاد نداشتم حتی دقیقه ای سر قرار دیر برسد. این یکی از خصوصیات جالبش بود.
خیلی سر حال بود و سفر خوبی رو پشت سر گذاشته بود و کشفیات ارزنده ای به دست آورده بود که قرار شد سر فرصت برایم تعریف کند. از سنگهای آبی فیروزه ای گردنبندی به رسم سوغات به گردنم بست. صورتش را بوسیدم و تشکر کردم.
این گردنبند برات شانس می آره. می گی نه ببین از امروز چقدر متحول می شی.
به اندازه کافی متحول شدم. پیش از اینکه به گردنم ببندی کار خودش رو کرده.
چه جالب . دو روز پیش خریدم. نمی دونستم به این زودی جواب میده.
تمسخر را در نگاهش خواندم. با خنده گفت: من که می دونم اتفاقی افتاده که من رو خبر کردی. بگو می شنوم.
از کجا فهمیدی؟
سوالت تکراریه و جوابی براش ندارم.
جوابهای تو هم تکراریه.
پس چرا می پرسی؟
همیشه که نمی شه تو سر به سر دیگران بذاری.
چی شده بیتا . الان کلاست شروع می شه. و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: وقت چندانی نداری.
خانم معین اومد خانه ما به بهانه تشکر و دادن سوغاتی مشهد.
خوب بعد؟
از من خواستگاری کرد.
برای کدوم پسر خوشبختش؟
چرا نگفتی برای پویا؟
برای اینکه اگه پویا بود تو این طور گرفته نبودی.
درست حدس زدی. برای پدرام.
تو چی گفتی؟
من اوش نفهمیدم . بعد از مامان پرسیدم منظور خانم معین چی بود که گفت . بدتر از همه واکنش مامان بود که هیچ مخالفتی نکرد و اجازه داد بیان.
حتی از من نپرسید و نظر من رو نخواست بدونه .می گه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم.
همین طور بود یا به عمد این کار رو کرد؟
فکر می کنم همین طور شد. نمی دونی خانم معین چقد ر زرنگ تشریف داره و با سیاست حرف رو به خواستگاری کشوند و فرصت نداد نظرمون رو بگیم.
حالا چرا پدرام؟
پویا نامزد داره . دختر خاله اش.
از کجا مطمئنی؟
اطمینان از این بیشتر که مادرش بگه.
تو خیلی ساده و زود باوری.
چه دلیلی داره دروغ بگه؟
خیلی دلیل... اگه پویا نمی اومد به محل کارت و تو رو زیر نظر نداشت شاید باور می کردم . خانم معین متوجه شده که پسرش از تو خوشش اومده. خودش هم دختر خواهرش رو برای اون در نظر گرفته . از طرفی دیده سنگی بهتر از پدرام برای انداختن جلوی پای پویا و تو وجود نداره. با این کار هم از شر تو خلاص می شه و هم خودش به آرزوش می رسه.
اینها تخیل توست. چندان با واقعیت جور نیست.
اگه من رو صدا کردی تا با تخیلاتم تو رو شاد کنم. اشتباه کردی. از خودت پرسیدی چرا پویا تو رو زیر نظر داره؟
اتفاقی به آژانس اومد. خودش گفت.
گفتم که ساده ای.
بر فرض حرفهای تو درست باشه. در هر حال اون نامزد داره.
اگه نامزد داره چرا یگ بار اون رو با نامزدش ندیدی؟ در ضمن اون مردی نیست که تعهدی به کسی داشته باشه و بخواد در کنار اون به خوشگذرونیهای دیگه برسه.
طوری حرف می زنی انگار سالهاست با اون زندگی کردی.
اگه تو هم کمی باهوش بودی خیلی راحت به نتایج من دست پیدا می کردی. پدرام تو رو یک بار بیشتر ندیده. بنابراین نمی تونه عاشقت باشه و یا فرصت فکر کردن به تو رو پیدا کرده باشه. از طرفی اون طور که راجع به اون گفتی باید پسری باشه که زیاد تو باغ نیست. پس حساسیت مادرشون روی پویاست تا پدرام.
یعنی رفتار صبح پویا در واقع اعتراضی به این بود که من خواستگاری پدرام رو قبول کردم.
درسته . داری کم کم مغز متفکر می شی.
از کجا می تونم بفهمم پویا نامزد داره و یا دروغ مصلحت آمیز بوده؟
خواهی فهمید. روزی که پویا رو ببینی واقعیت برات روشن می شه.
به نظر تو پویا راجع به من به مادرش چی گفته که باعث شده خانم معین سراسیمه از من خواستگاری کنه.
لابد گفته تو رو هر روز می بینه . دختر خوبی هستی . خوشگل و خوش هیکل. سر کارت اومده و تا حدودی سر از زندگی تو در آورده. همین چند کلمه حرف برای یه مادر کافیه که تا آخرش رو بخونه.
تمام این حرفا رو زده.فقط کلام آخر رو نگفته؟
شاید می خواد خیالش از تو راحت بشه. بعد به مادرش بگه.
بازم می گم اینها تصورات من و توست.
تصوراتی که به حقیقت خیلی خیلی نزدیکه.
در هر حال می تونست گوشه ای از علاقه اش رو به مادرش ابراز کنه.
فرصت نکرده. خانم معین با خواستگاری از تو پسرش رو هم غافلگیر کرده.
تکلیف من با این خواستگاری چی می شه؟
بذار بیان .خیلی مودب و متین جوابشون کن. نذار مادرش به چیزی شک کنه.مثل خودش با سیاست جلو برو.
اگه درست پیش بینی نکرده باشی چی؟
نگران نباش . با این حرکت مادرش، پویا معین زودتر از آنچه فکر کنی تصمیماتی خواهد گرفت. من می رم. با فرزانه قرار دارم. می خوام برم امامزاده حسن.
کجا؟
امامزاده حسن. برای زیارت.
التماس دعا.
می دونم. لازم به یاد آوری نیست.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#10 | Posted: 26 Oct 2013 14:47




تا روز پنجشنبه دو روز وقت داشتم. زمان کمی بود . باید این چند روز رو تحمل می کردم و پویا معین رو نمی دیدم. صبح از گوشه پنجره منتظرشدم تا بیرون آمد و بر خلاف گذشته در را بست و بدون نگاه به اطرافش که عادت هر روزش بود سوار شد و رفت. کم کم به حرفهای کتی ایمان آوردم . واکنش پویا معین کمی شک بر انگیز بود و دلیل عصبانیت و ناراحتی اش جالب . او حتی با کوچه هم قهر بود.
پنجشنبه پدر خرید مفصلی کرد. بهنام با دیدن میز پذیرایی گفت: بوی خواستگار می آد.
گفتم: مگه خواستگار بو داره با نمک.
پدر گفت : دختر دم بخت داشتن این گرفتاریها رو داره.
مادر گفت : بهنام تو نمی خواهی تو مراسم حضور داشته باشی؟
حالا که خبری نشده. اگه عروس خانم بله رو بگه منم وارد گود می شم.
با تمسخر گفتم: به همین خیال باش.
اگه خیالت نیست واسه چی همه رو مچل خودت کردی؟
تو که برات فرقی نمی کنه. نه وقت برام می گذاری و نه کاری با این کارها داری.
آهسته گفت: اگه اون یکی برادر بود یه چیزی . این آقا پدرام شکل بازنشسته ها می مونه.
مادر گفت: بهنام در گوشی حرف نزن. اگه حرفی یا نظری داری بلند بگو؟
نه مامان . من چه کاره ام . یه نصیحت کوچولو کردم در مورد برخورد با خواستگار . شاید زودتر از دست خواهر یکی یک دونه ام خلاص شدم. خداحافظ همگی.
خوش بگذره.
اگه پدر و مادر نبودن با هر چی که دم دستم بود به بهنام حمله می کردم تا یادش بمونه داغ دلم رو تازه نکنه.
عقربه روی عدد شش بود که زنگ در زده شد. با دیدن پدرام با سبد گل خنده ام گرفت. به یا د تشبیه بهنام افتادم و خنده ام شدت گرفت. خانم معین به خیال آنکه از ذوقم می خندم گفت: ان شاءا.... همیشه لبت خندون باشه.
مادر با نگاهی به من خواست بر رفتارم مسلط باشم. اما با آن حالم ممکن نبود خودم رو آروم نگه دارم. چند قدم که از ما دور شدن مادر گفت: بیتا مواظب باش. آبروم رو نبری. روز روزش نمی خندیدی حالا که باید جدی باشی ... و با چشم غره نزد مهمانان رفت.
برای دور شدن از آن حالت به آشپزخانه رفتم و چای ریختم . با خودم گفتم بهنام ،دستم بهت نرسه که باعث شدی مامان دلخور بشه.
با سینی چای به اتاق رفتم . خانم معین که می خواست اوج خوشحالی اش را برساند.ماشاءا... و آفرین می گفت. بعد از تعارفات معمول ، خانم معین اجازه
خواست تا من و پدرام گفتگویی دو نفره داشته باشیم. پدر موافقت کرد. با کمی فاصله پشت میز ناهارخوری نشستیم. پدرام خیلی با نزاکت و جدی بود اما در مقایسه با پویا هیچ بود. شاید اگر پویا برادرش نبود قابل تحمل تر می شد. پس از چند لحظه سکوت گفت: من کمی دستپاچه شدم و نمی دونم
چطور صحبت رو شروع کنم.
دلیلی برای دستپاچگی نمی بینم. من و شما دو دوست هستیم برای صحبت و آشنایی.
متشکرم. راهنمایی خوبی بود تا خونسردی خودم رو حفظ کنم.
لبخندی زدم و گفتم : خواهش می کنم. قابلی نداشت.
ببینید خانم؟
بیتا . بیتا ارجمند.
بله خانم ارجمند. در حقیقت نیت من خواستگاری از شما نیست. علاقه مندم این نکته را در ابتدا مطرح کنم تا سوء تفاهمی پیش نیاید.
جالبه ! پس قرار امروز برای چیه؟
اصرار بی حد مادر... من خودم متوجه اوضاع احوال اطرافیانم هستم.
متوجه منظورتون نشدم.
ببینید. مادر خبر از چیزی نداره و تو افکار خودش می بره و می دوزه.
چند وقت می شد که مدام اصرار می کرد شما رو به من معرفی کنه . اون هم از نزدیک. خوشبختانه موفق شد. البته دیدار شما سعادتیه که نصیب بنده شده.
یعنی شما قادر نیستید مادرتون رو متقاعد کنید؟
چرا. خیلی صحبت کردم و عذرو بهانه آوردم. اما قانع نشد. بهترین راه آمدن به اینجا و زیارت شما و خانواده محترمتون از نزدیک بود. دست کم از دست مادر راحت می شدم.
در حقیقت وقتی از اینجا بروم به او خواهم گفت در صحبتهایمان به توافق نرسیدیم و موضوع در همین حد باقی خواهد ماند. از نظر شما اشکالی نداره؟
ممنونتون هم خواهم شد . چون در ظاهر هم عقیده هستیم با این کارتون لطف بزرگی در حق من انجام می دید. چون نمی خواهم مادرتون از خانواده من به خصوص از خودم رنجشی به دل بگیرن.
درک می کنم و برای این پیش آمد ازتون عذر می خوام.
جایی برای عذر خواهی نیست.
همانطور که مستحضر هستید خانواده من چند ماهه به اینجا نقل مکان کردن. به طور حتم با برادرم آشنا شدید.
بله ایشون رو زیارت کردم.
با لبخند گفت: اون بر خلاف من پر جنب و جوش و موفقه.
شما هم از لحاظ تحصیلات و موقعیت کاری موفق هستید.
موفقیت من اشعه پر فروغی نداره. در حالی که برادرم همیشه مطرح و پر فروغه .
چرا خودتون رو با برادرتون مقایسه می کنید؟
دلیل خاصی نداره. فقط خواستم نظر شما رو بدونم.
در ظاهر پدرام آدم بی دست و پایی بود ولی به نظر می آمد با سوالهایش می خواست مرا در تله گرفتار کند و حرف از دهانم بیرون بکشد.
مقایسه چیز خوبی نیست . باعث می شه از ارزش آدما کم بشه. شما الان در نظر من مردی تحصیلکرده و با شعور و روراست هستید. خصوصیاتی که بایدبه آن مباهات کنید .
در مورد برادرتان هم من نظری ندارم.
لبخندی موذیانه کنج لبانش آشیانه کرد و گفت : متشکرم از حسن نیت شما .
بله. به نظر من هم بهترین سلاح روراستی است. از ابتدای صحبتم با این منطق جلو رفتم. حالا تا چه حد موفق بودم نمی دانم.
کنایه پدرام در واقع به من بود که نتوانست با صحبتهایش و اظهار نظر هایش کلامی غیر از آنچه می خواست از من بشنود.
ما ایرانیها با تعارفات و رودربایستیهای دست و پا گیر خودمون اسیر سنتهای غلط هستیم. البته بسیاری از سنتهایمان قابل قبوله و بعضی از آنها هم به اشتباه در زندگی ما رخنه کرده . متأسفانه مادر من کم که نه خیلی سنتی فکر می کنه و می خواد همسر آینده من و برادرم رو خودش انتخاب کنه.
امیدوارم بتونن به ایده های خودشون جامه عمل بپوشانن.
چندان مطمئن نیستم.در هر حال از اینکه با دختر زیبایی هم صحبت شدم حتی برای چند دقیقه کوتاه بسیار خوشحالم و برای شما آرزوی خوشبختی می کنم.
امیدوارم این دوستی و محبت در جوار یکدیگر ادامه داشته باشد.
چند دقیقه بعد پدرام معین در نهایت تواضع و احترام همراه مادرش آنجا را ترک کرد. با رفتنش سکوت سنگینی در خانه ته نشین شد. پدر و مادر چشم به من دوخته بودند تا شاید حرف یا اظهار نظری کنم. وقتی با اوقات تلخی من رو به رو شدند به کار خودشان مشغول شدند.
به اتاقم رفتم و روی تخت افتادم. خسته تر از همیشه به سقف خیره ماندم.
از صحتبهای پدرام به نکته جالبی دست پیدا کردم. واقعیت آن بود که در این بین نه من و نه پدرام و یا حتی پویا مقصر نبودیم. هر سه در آرزوی ساده دلانه مادری گرفتار بودیم.
مادری که به عواطف و احساسات و حتی خرد شدن شخصیت فرزندانش اهمیت نمی داد و خواسته های خودش در اولویت قرار داشت. با صدای زنگ تلفن دست بردم و گوشی را برداشتم. صدای کتی بود.
با هیجان گفت: خواستگاری تموم شد؟ نکنه هنوز اون جا هستن؟
من برای تو شدم موش آزمایشگاهی ؟
بنابر این مراسم خواستگاری تموم شده که ادب رو کنار گذاشتی.
خوب موقعی زنگ زدی. چون دنبال کسی می گشتم تا دق دلی ام رو سرش خالی کنم.
آفرین به آدم رو راست. کی بهتر از من.
پدرام معین قصد خواستگاری نداشت.
کتی خندید و گفت: برای چی اومده بود؟
از بس مادرش زیر پایش نشسته . گفت : مجبورش کرده پاپیش بذاره.
بدبخت . تو نتونستی پدرام دست و پا چلفتی رو هم واسه خودت نگه داری.
تا خواستم جواب مثبت بدم مرغ از قفس پرید. در ضمن دست مادرش رو هم رو کرد.
در چه موردی؟
در مورد پویا.
اون که نامزد داره؟
فکر کنم نامزدی پویا چندان جدی نباشه. البته من چیزی نپرسیدم چون پدرام به اندازه کافی اطلاعات داد. با این کار مادرش اگه بخواد پا پیش بذاره دیگه نمی تونه!
چرا؟
به نظرت مسخره نیست این برادر بیاد خواستگاری . بعد اون یکی . پدر و مادر چی فکر می کنن.
تو که گفتی برای خواستگاری نیو مده بود؟
ما این رو می دونیم . اطرافیان که خبر ندارن.
این برادر راه رو برای اون یکی برادر باز کرده. نگران نباش.
نگران نیستم. فقط کنجکاوم و ...
عاشق.
به همین خیال باش.
تو اون قدر ترسویی که از خودتم رودربایستی داری.
از خودم نه . از عاقبت کارم می ترسم.
بسپار به تقدیر.امشب هم راحت بخواب و به هیچی فکر نکن.
ممنون کتی جون. شب خوش.
راستی که شبم خوش بود. پویا عین سایه کنارم بود و با نگاه سمجش در تعقیب روح و روانم. انگار به سقف اتاق چسبیده بود تا آرزوهایم را در سقفی به اندازه تمام دنیا جستجو کنم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Tonight | امشب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites