تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Tonight | امشب

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 7 Nov 2013 23:29 | Edited By: andishmand




وقتی زایمان کردم و از این شکل و قیافه در اومدم اون وقت دلش رو میسوزونم.
بچه رو هم میدم. اون وقت میتونه بره دنبال خوشی خودش.
تو فکر میکنی میتونی از این بچه دل بکنی. وقتی به دنیا بیاد دیگه قدرت اینکه از خودت دورش کنی رو نخواهی داشت.
این یک غریزه مادرانه است. اگر پویا اون رو ازت بگیره مجبوری به پاهاش بیفتی
و التماسش کنی.
من عسل رو دارم. این بچه مال پویا. اون پدر خوبیه میتونه مراقبش باشه. و بلند شدم و جلو آینه ایستادم.
نوک بینی ام از شدت گریه قرمز شده بود و چشمانم بیحال و بیرمق. بدنبال خودم میگشتم.
گفتم مامان خیلی زشت شدم.
نه تو همیشه زیبایی.
جدی پرسیدم.
منم جدی گفتم.
با حسادت گفتم پویا خیلی عوض شده بود. کمی چاق شده بود و ته ریش خیلی به اون می اومد.
برگشتم و به مادر نگاه کردم. مامان دوست ندارم زشت باشم.
تو زشت نیستی. فقط حامله ای ویه کم عوض شده ای که اونم طبیعیه . در واقع پویا اونقدر دوستت داره که تو رو همه جوره می پسنده.
نمیخوام بپسنده . میخموام دلش بسوزه و رنج ببره . نباید از اون پایین تر باشم و دلش به حالم بسوزه. در ضمن اگر پویا سرش جایی گرم باشه نمیتونه عاشق من باشه.
دوستت داره چون همسرش هستی. در مورد دومم همانطور که گفتم این مسئله طبیعیه و ربطی به عشق و عاشقی نداره.
زندگی بدون عشق در کنار زنی که فقط اوقاتش رو پر کنه؟
اینها فقط حدس و گمانه وگرنه پویا مردتر از این حرفاست.
بازم شما از پویا حمایت کردید؟
دست خودم نیست. چون بدی ازش ندیدم.
به زودی خواهید دید. آخرش پویا چهره واقعیش رو نشون خواهد داد.
اگه میخواست نشون بده در طول زندگی مشترک این کار رو میکرد و یا در اینمدت که از هم دورید.
میخوام زنگ بزنم کتی بیاد پیشم. امشب از اون شبهاست که از فکر و خیال خوابم نمیبره.
کتی پا به ماهه براش سخته که این ور و اون ور بره.
دعوتش میکنم . اگه نخواد بیاد که رودربایستی نداره.
کتی آمد و پیشم ماند. اگر کتی نمی امد بیشک تا صبح گریه میکردم و به خودم غر میزدم.
با آمدنش غمم را پنهان کردم و نخواستم به یاد بیاورم که پویا را دیدم و چقدر دلم را شکسته و سوزانده.
نزدیک صبح کتی احساس ناراحتی کرد. دستپاچه شدم و مادر را بیدار کردم . مادر به حسام تلفن کرد.
حسام پیش از آنکه مادر حرفی بزند پرسیده بود کتی طوری شده؟
مادر گفت کتی حالش خوبه فقط زود خودت رو برسون.
تا ما آماده شویم حسام خودش رو رساند. کتی از درد ناله میکرد.حسام نوازشش کرد و دلداریش داد.
و بعد کمکش کرد تا سوار ماشین شود. پس از بستری کردن کتی و آمدن دکترش من و حسام پشت در اتاق زایمان نشستیم.
حسام آهی کشید و گفت نکنه بلایی سر کتی بیاد؟
این چه حرفیه.هزاران نفر زایمان میکنن و هیچ مشکلی پیش نمیاذ. دعا کن هر چه زودتر تمام بشه.
حسام لبخند زد و گفتم میدونم بچه مون دختره.
از کجا میدونی؟
همیشه که نمیشه کتی پیش بینی کنه. من خواب دیدم.
پس راست میگن خواب دیدی خیر باشه. نمیخوای به شیرین جون و عموجان خبر بدی؟
حسام به ساعتش نگاه کرد و گفت یک ربع دیگه تلفن میکنم.باید پدر و مادر کتی رو هم خبر کنم.
خیلی هیجان داری؟
نگران کتی هستم. کاش خدا درد اون رو تو جون من می انداخت.
فکر نکنم طاقت می آوردی.
اینقدر سخته؟
خوب سخت که هست. اما چون طاقت درد کشیدن خانمها از آقایان بیشتره بهتر تحمل میکنن.
پویا رو یادته سر دوقلوها؟
یادمه.
حالا چی؟
از اشاره حسام دست وپایم را گم کردم. کمی خودم را جمع وجور کردم و گفتم حالا نمیدونم...
همه جی با گذشته فرق کرده.
اما تو عوض نشدی.
به ظاهر شاید اما در واقع خیلی عوض شدم.
پویا خیلی دوستت داره. قدرش رو بدون.
حسام بلند شد و به گوشه ای رفت تا با تلفن همراهش با خانواده اش تماس بگیرد.
در فاصله زمانی که پرستار خبر فارغ شدن کتی را بدهد شیرین جون و عمو جان و پدر و مادر کتی از راه رسیدند. همگی مشغول روبوسی و تبریک به حسام و به یکدیگر بودند.
چند دقیقه بعد نوزاد را آوردند . حسام با دیدن دخترش به گریه افتاد .
نوزاد سبزه بود و ظریف. هنوز معلو م نبود شبیه کتی است یا حسام.
وقتی خیال حسام از بابت کتی راحت شد مرا به خانه رساند تا استراحت کنم. و بعد از ظهر برای دیدن کتی به بیمارستان بروم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#52 | Posted: 8 Nov 2013 21:03




فصل شانزدهم

شیرین جون برای تولد نوه عزیزش مهمانی مفصلی تدارک دید. کتی برخلاف دیگر زائو ها خیلی زود از رختخواب بلند شد و به ورزشهای سبک و کارهای شخصی اش مشغول شد.
کتی مادر نمونه ای بود. طوری رفتار میکرد که انگار از دیرباز این کودک کنارش بوده و هیچ تازگی ندارد.
حسام خوشبخت بود که زنی چون کتی داشت. زنی که از هیجان و رفتارهای غیر معمول دور بود و آنقدر طبیعی بود که من نیز از این بابت غبطه میخوردم. چنان آرام به نوزادش شیر میداد که لذت دنیا را در تماشای آنها میتوانستی حس کنی.
حالا دیگر تمام اطرافیانم پی به بارداری ام برده بودند و خوشبختانه سوالی در اینباره نمیکردند.
و در سکوت نگاهم میکردند.
احساس زنی گناهکار را داشتم. گاه از نگاه آنان شرم وجودم را میگرفت.
هرچه میخواستم به خودم تلقین کنم و مثبت فکر کنم امکان پذیر نبود.
در همان دوران بود که ناهید هم بار دار شد. بهنام موفق شده بود ناهید را راضی کند تا صاحب فرزند شوند.
ناهید با هزار ناز و ادا قبول کرده بود. هنوز ماههای اول بارداری اش بود.
ماه هفتم بود که به دکتر مراجعه کردم و برخلاف دفعه های گذشته هنگام سونوگرافی جنسیت نوزاد را پرسیدم. دکتر گفت یک پسر کوچولو و مامانی.
لحظه زیبایی بود. چشمانم را بستم و احساس کردم آریا در وجودم نفس میکشد.
موقع برگشت مادر ماشین را جلوی در پارک کرد. همان موقع در خانه روبرویی باز شد.
و خانم معین بیرون آمد. با دیدن من لحظه ای مردد ایستاد .
سلام کردم . با خوشحالی به طرفم آمد و در آغوشم کشید و گفت سلام دخترم .
دلم برایت خیلی تنگ شده بود . بعد کمی فاصله گرفت و به سرتا پایم نگاه کرد.
مبارکه دخترم.
با مادر روبوسی کرد. تعارف کردم تا به خانه بیاید. گفت در اولین فرصت به دیدنم خواهد آمد.
حلقه اشک در چشمان خانم معین حکایت از هیجان درونش داشت.شاید از اینکه پسرش پیروز بود و سر بلند رضایت داشت. باز نظری بدبینانه نسبت به مادر شوهر . اما هرچه بود خشنودی خانم معین مرا هم به وجد آورد.
فردای آنروز خانم معین با انگشتری سنگین و گران قیمت به دیدنم آمد. مادر به بهانه چای ریختن ما را تنها گذاشت.
خانم معین گفت بیتا جان این مدت هیچ وقت شنیدی حرفی بزنم و یا اظهار نظری بکنم.
گاهی دلم میخواد حرف و یا نصیحتی بکنم اما میترسم بهت بر بخوره و ناراحت بشی.
اختیار دارید . میدونید که چقدر دوستون دارم. و براتون احترام قائلم.
میدونم دخترم . اگه غیر از این بود الان اینجا نبودم. ببین عزیز دلم.این بچه که تو راهه بهترین هدیه خداست و بهترین بهانه که سر خونه و زندگیت برگردن.
کینه ها رو فراموش کن . پویا هم خسته شده و نمیدونه تکلیفش چیه. از وقتی فهمیده بارداری مثل مرغ سرکنده شده. شب و روز نداره چون دوستت داره و غصه ات رو میخوره.
تو در و همسایه و فامیل هم صورت خوشی نداره. حالا که کار به اینجا رسیده فرصت خوبیه تا برگردی سر خونه و زندگیت.
پویا خیلی وقته خسته شده و فقط منتظر بهانه ای بود تا زودتر از دست من خلاص بشه .
این حرف رو نزن . به خدا نه اینکه پویا پسرمه میگم. اما وقتی میبینم به پات نشسته و فکر و ذکرش تو وعسل هستید دلم براش کباب میشه.
مادر جون .اگه فکر وذکرش من و عسل هستیم چرا چند ماهه گذاشته و رفته.
نمیدونم والله ازش میپرسم جواب درست نمیده. اما این جدایی شما الان درست نیست.
من هم نمیدونم...باید فکر کنم.
قول بده خوب فکرات و بکنی. فکر خودت و پویا و بچه ها رو.
بله. حق با شماست.
مادر آمد و سینی چای را تعارف کرد . خانم معین بعد از ساعتی رفت.
به محض تنها شدن ماد ر گفت برخلاف ظاهرش و رفتار های پیش از ازدواجتون باید اعتراف کنم زن خوب و نجیبیه. نه حرف اضافه میزنه و نه فضولی و دخالت میکنه. اون بنده خدا هم نگران شماهاست. هرچی باشه دلش برای پسرش میسوزه که چند ساله در بدر شده.
مادر نسبت به همه دلسوزی میکرد جز من. حالا هم تقصیر ها را گردن من می انداخت تا حواسم را جمع کنم.
خانم معین بین حرفهایش از جدایی فرناز از شوهرش گفت. نمیدانم چرا احساس بدی نسبت به این خبر پیدا کردم. در حالی که ربطی به من نداشت.
پدرام و مریم عقد کرده بودند و قرار بود جشن ازدواجشان چند ماه آینده برگزار شود.
شاید بعد از زایمان من مراسم آنها انجام میشد. قرار بود همان خانه پدری زندگی کنند تا خانم معین تنها نباشد.
عسل را در پیش دبستانی ثبت نام کردم تا سرش گرم باشد.
حالا دیگر شکمم حسابی بزرگ شده بود و هنوز نمیدانستم این کودک را که ناخواسته پا به دنیا میگذاشت میخواهم یا نه. گاهی به یاد آریا او را می پرستیدم و گاه به یاد پویا از او متنفر میشدم.
از تکانهایی که میخورد لذت میبردم و در خفا نام عرفان را برایش برگزیده بودم.
نامی که دلخواه پویا بود و بر سر گذاشتن آن روی آریا مدتها بحث و اختلاف نظر داشتیم.
پدرام و مریم چند بار به دیدنم آمدند.
کتی نام دخترش را افسون گذاشت. شاید میخواست یادش نرود که اینهم یکجور اعجاز خداوند است.
روزی که فرزانه و شبنم به دیدارکتی رفتند من را نیز دعوت کرد تا با دوستان دور هم باشیم.
فرزانه خندید و گفت ببینم بیتا باد هواست یا بچه؟
شبنم هم گفت مطمئنی به پویا خیانت نکردی؟
من از شوخیهای آنها نمیرنجیدم . اما از دوستانم خجالت میکشیدم.
دختر کتی خیلی آرام بود و حوصله نق زدن نداشت. میخورد و میخوابید.
عسل میگفت مامی بچه ما هم مثل افسون میشه؟ آخه افسون مثل اون عروسک بزرگمه که نه حرف میزنه و نه شعر میخونه.
عسل بزرگ شده بود . دختر بچه ای با شعوری بالا و درکی بینهایت از اتفاقاتی که دور وبرش رخ میداد.
اغلب بدون هیچ پرسشی خودش مسائل را تجزیه تحلیل میکرد. جالب اینکه هیچ وقت شکایتی از دوری پدرش نمیکرد و دوست نداشت من ناراحت شوم.
برخلاف بار قبل که در آرامش کامل دوره بارداری ام را گذراندم اینبار با افسردگی روزهایم را میگذراندم.
عسل میگفت بابایی خونه خریده و من رو برده نشونم داده. از شنیدن خبر چندان جا نخوردم چون پویا یواش یواش مقدمات را برای تصمیم آینده اش هموار میکرد و خرید خانه اولین قدم بود.
خانم معین گاهی به من سر میزد و با هدیه ها و یا خوراکیهایی که می اورد توجه و محبتش را نشان میداد اما حرفی از خرید خانه نمیزد.
من هم هیچ پرسشی در این رابطه از او نکردم.
با نزدیک شدن به ماه آخر بارداری ام افسردگی شدید و تنهایی و افکار مزاحم باعث شد تا احساس بیماری و ناتوانی کنم. مدتها بود مادر تحملم میکرد و شکنجه هر روز و شبش شده بودم.
پدر بی تفاوت تر از قبل شده بود و دیگر حتی حوصله حرف زدن و سر بسر گذاشتن با هیچکس را نداشت.
عسل به کار خودش مشغول بود. او علاقه زیادی به نقاشی داشت و ساعتها ورقها را سیاه میکرد و دور و برش میریخت.
کتی درگیر نوزادش بود و بهنام وناهید هم در حال و هوای دیگه ای زندگی میکردند.
با این اوضاع و احوال روحیه من روز به روز بدتر میشد. دیگه حتی پویا هم به من محل نمیگذاشت و این دشوارترین مسئله بود.
آن روز نزدیک ظهر بود که احساس کردم چیزی در درونم فرو ریخت. به موعد زایمان چند روزی باقی مانده بود. همراه بهنام و پدر و مادر به بیمارستان رفتیم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#53 | Posted: 8 Nov 2013 21:09




عسل کلاس بود و قرار بود ناهید دنبالش برود. زمان بستری کردن و بردن به اتاق عمل از شدت گریه به هق هق افتادم. پدر کمی برایم حرف زد و دلداری ام داد. اما بیفایده بود. مادر خم شد و با دلخوری گفت
چرا گریه میکنی؟
مامان من خیلی بدبختم. خیلی تنهام . از خدا خواستم زیر بیهوشی بمیرم. و ازا ین دنیا خلاص شم.
بیخود فکرهای منفی نکن. تو میمونی و بچه هات رو بزرگ میکنی.
مثل تمام مادرای خوب دنیا.و دستم را فشرد وادامه داد ما همیشه کنار تو خواهیم بود.
حالا بخند و غم رو از خودت دور کن. و پیشانی ام را بوسید و لبخند زد.
حق با مادر بود اما چه کنم که دست خودم نبود و همان طور اشک ریزان از آنها دور شدم.
پرستار با دیدن چشمان گریانم گفت شوهرت نیست؟
سرم را به حالت تأیید تکان دادم.
کجاست؟
رفته سفر.
پرستار انگار منتظر چنین جمله ای بود تا داغ دلش تازه شود گفت همه مردها همینطورن. بیخیال و خوشگذران. بدبخت زنها. و با تأسف سرش را تکان داد.
حوصله جواب دادن به او را نداشتم . همه چیز با بار اول تفاوت داشت و من مثل زنی آواره و بدون همسربه مبارزه ای تازه میرفتم.
پس از تزریق داروی بیهوشی آرزو کردم برای همیشه به کما بروم. نه علاقه ای به دیدن فرزندم داشتم و نه به ادامه زندگی.
لحظه ای خودم را روی ابرها دیدم. آریا میخندید و مرا میبوسید.
خیلی با هم خوش بودیم. صدای خنده هامون در فضا ی بیکران پیچیده بود. دست آریا دور گردنم حلقه شد و دور هم میچرخیدیم. دوباره روی ابرهاافتادم. آریا چه رختخواب نرمی داری... آره مامان اینجا خیلی خوبه . همه چی سفید و نرمه.
سپس دستش را دراز کرد و گفت بیا این سیب رو بخور . گرفتم و گاز زدم.
شیرین و آبدار بود. طعم خاصی داشت. گفتم آریا این سیب رو از کجا آوردی؟
با دست اشاره به نقطه ای پرنور کرد و گفت از اونجا.
نور خیره کننده ای بود که چشمانم را سوزاند. برگشتم تا بگویم آنجا کجاست که مثل خورشید درخشانه اما آریا رفته بود. چشمانم را باز کردم . نور مهتابی بالای سرم چشمانم را آزار میداد.
کتی و مادر و ناهید کنارم بودند.
کتی خم شد و مرا بوسید .و گفت اگه بدونی چه پسری بدنیا آوردی. مثل سیب سرح شیرین و آبداره.
ناهید گفت بیتا جون خیلی سخت بود؟ من از زایمان میترسم.
با وجودی دردی که داشتم گفتم نه خوب بود .نگران نباش.
مادر گفت خوبی عزیزم؟ قدم نو رسیده مبارک باشه.
ممنون مامان برای شما و پدر هم مبارک باشه.
چند دقیقه قبل خانم معین وپدرام و ... اینجا بودند.
بیتفاوت به حرف مامان و اشاره غیر مستقیم به حضور پویا چشمانم را بستم تا شاید دوباره خواب بهشت را ببینم.
صبح روز بعد پرستار گفت که نوزاد را برای شیر دادن به اتاق میاورد . گفتم
من شیر نمیدم نمیخوام بچه رو ببینم.
پرستار با حیرت ابروانش را بالا برد و گفت مقررات بیمارستانه. نوزادتان در انتظار آغوش شماست.
رویم را برگرداندم و گفتم همین که گفتم. من نمیخوام بچه رو ببینم.
مادر همراه پرستار بیرون رفت و پس از چند دقیقه برگشت و گفت بیتا تو چطور مادر ی هستی؟
اون بچه به تو احتیاج داره. مثل آریا مثل عسل...
مامان اگه قراره بچه رو بدم به پدرش بهتر نیست از الان نبینمش تا مهرش هم به دلم نشینه.
چه ببینیش و چه نبینیش فرق نمیکنه. چون مهرش تو دلت هست. نه ماه نگه داشتی و دوستش داشتی و به اون انس گرفتی.
با این حرفا چی رو میخواین ثابت کنین؟ من شرایط روحی خوبی ندارم.نمیتونم بچه رو ببینم و نوازش کنم.
دست کم تا زمانی که آمادگیش رو پیدا کنم.
دختر لجباز دیگه داری خسته ام میکنی. میرم خودم ببینمش. اما امکان نداره بذارم تو ببینیش.
مادر با قدمهای بلند از اتاق خارج شد. چند دقیقه بعد خدمتکار سبد گل بزرگی به اتاق آورد.
پرسیدم از طرف چه کسی است؟ البته خودم جواب سوالم را میدانستم و فقط برای اطمینان بیشتر پرسیدم.
مستخدم گفت از طرف همسرتون آورده اند.
بی معطلی گفتم ببرید بیرون . نمی خوام تو اتاقم باشه.
مستخدم در سکوت آن را برداشت و بیرون برد. بابت بدبختیهایی که کشیدم این سبد گل هیچ باری را از دوشم برنمیداشت. مادر برگشت و کنار پنجره ایستاد.
خیلی دلم میخواست از او راجع به نوزادم سوال کنم. اما جرأت نداشتم.
مادر برگشت و گفت پویا اومده بود بچه رو دید و رفت.
وقتی متوجه سکوتم شد آه کشید و دوباره به خیابان خیره شد.
در ساعت ملاقات پدر اجازه عسل را به زحمت گرفته بود تا بتواند به بخش بیاید.
بهنام و ناهید و شیرین جون و عمو جان و دایی جان و زندایی و فرزانه و شبنم نیز آمده بودند.
اتاق حسابی شلوغ بود. کمی بعد خانم معین و پدرام و مریم نیز رسیدند.
ناهید هیجانزده بود و مرتب میگفت بریم بچه رو ببینیم.
بهنام گفت میگیم بچه رو بیارن تا همگی ببینیم.
مادر نگاهی به من کرد و گفت حال بیتا مساعد نیست.
بهنام گفت کاری با بیتا نداریم.
خانم معین گفت آره بهنام خان برو بگو نوه خوشگلم رو بیارن ببینم.
پدر گفت من میرم میگم.
در سکوت به جمع نگاه کردم.چندان نظر من مطرح نبود. پدر همراه پرستار و کالسکه مخصوص نوزاد به اتاق آمد.
همگی دور او جمع شدند و قربان صدقه اش رفتند. هر کس نظری میداد.
خانم معین نوزاد را در آغوش گرفت و به سمت من آورد. بیتا ببین شکل عسله.
شاید خجالت کشید بگوید شکل آریا. چون با دیدن نوزاد بند دلم پاره شد.
درست مثل نوزادی آریا بود. موهایی قهوه ای و پوستی روشن.
بی اختیار دستم را پیش بردم و او را به سینه چسباندم. آریای عزیزم تو دوباره برگشتی.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#54 | Posted: 8 Nov 2013 21:24




فصل هفدهم

با بودن عسل هیچ نگرانی از عرفان نداشتم.تمام مدت مراقب بود و با کوچکترین حرکت و گریه عرفان گزارش میداد تا مبادا برادرش ناراحت شود.
با به دنیا آمدن عرفان خداوند رشته محکمی را به قلبم گره زد. دیدن معصومیت فرزندم و انتظار حمایت و توجه از طرف من باعث شد تمام قول و قرارهایم را فراموش کنم.
پویا شناسنامه عرفان را گرفت و همراه آن کلید آپارتمانی را که خریده بود به پدر داد.
با دیدن کلید به پدر گفتم من خونه لازم ندارم و کلید را روی میز انداختم.
پدر گفت هدیه رو پس نمیدن.
نمیخوام منتی روی سرم باشه.
این خونه حق توست. مهریه توست. اگه پیش از این نمیخواستی حالا باید بخوای... بخاطر خودت و بچه هات.باید عرض کنم دیگه اجازه نمیدم سر خود تصمیم بگیری.
میخواهید من رو بیرون کنید. ولی روتون نمیشه.
پدر که انگار دست مرا خوانده بود گفت هر طور میخوای فکر کن. چون برام مهم نیست.
آینده نوه هام مهمتر از فکرهای بچگانه توست.
خودم با پویا تماس میگیرم.
برای چی؟
میخوام بدونم منظورش از اینکار چی بوده؟
هر طور مایلی.
خانه ای که ابتدا تصور میکردم پویا برای خودش و برنامه های آینده اش خریداری کرده حالا بمن هدیه شده بود. در حالی که قرار بود به جای کلید خانه برگه طلاقنامه ام را برایم بفرستد.
قرار ما دادن عرفان به او و سپس طلاق بود. و این در هر حالی بود که لحظه ای دوری فرزندم را نمیتوانستم تحمل کنم.
پس از چند روز کلنجار رفتن با خودم مصمم شدم به پویا تلفن کنم تا از این موش و گربه بازی راحت شوم.
پس از چند بوق ممتد تلفن را جواب داد. خیلی سر سنگین سلام کردم.
پویا بدون هیچ واکنشی جوابم را داد و مثل فردی غریبه گفت حالتون خوبه؟
ممنونم. در مورد آپارتمان... میخواستم بگم من احتیاجی به اون جا ندارم و یا هرجای دیگه ای که شما در نظر بگیرید ندارم. ما شرایط دیگه ای داشتیم و به توافق رسیدیم.
قول من سر جای خودش است. بستگی داره شما چطور با شرایط جدید خودتون رو وفق بدید.
متوجه کنایه اش شدم. با خونسردی گفتم کمی که عرفان جون گرفت منم سر قولم خواهم بود.
فقط این تا زمانی است که خودم صلاح بدونم.
بنابر این جدایی هم منتفیه.
میتونیم جدا بشیم بعد در مورد عرفان تصمیم بگیریم.
متأسفم. من سر حرفم هستم. امیدوارم تو هم سر حرفت بمونی. در مورد خونه بایدبگم دیگه نمیخوام بچه هام سربار و مزاحم پدر و مادرت باشن.
درسته که در حق ما خیلی خوبی کردند و باز هم خواهند کرد اما در حال حاضر کار صحیح با دو بچه داشتن زندگی مستقله . من شرایط مالی بدی ندارم که بچه هام آواره باشن.
اول اینکه من سربار کسی نیستم . در ضمن اموالتون رو به رخ من نکشید.
شما سربار نیستید. اما اونا بچه های من هم هستن. دوست ندارم بگن بچه هاش رو ول کرده تا خونه این و اون بزرگ بشن. امیدوارم درک کنی.
نمیتونم قبول کنم.
اگر نمیتونی بچه ها رو میگیرم و براشون پرستار میگیرم.
کی به شما گفته وجود ما تو این خونه اضافه است؟
با عصبانیت گفت کسی نگفته خودم شعور دارم و میفهمم. نشانی خونه رو به پدرت دادم .میتونی بری و آنجا را ببینی.
ارتباط با آخرین کلام صریح پویا قطع شد. گوشی را سر جاش گذاشتم . در این مقطع زمانی امکان مخالفت و مبارزه نبود.
در واقع حق با پویا بود و من سر قولم نبودم و نمیتوانستم از عرفان دل بکنم.
شرط احمقانه و بدون فکر ی که خودم گذاشته بودم.
مادر با دیدن ناراحتی ام گفت پویا چی گفت؟
باید برم و تو خونه ای که خریده زندگی کنم.
چرا باید! میتونی آنجا رو اجاره بدی.
شرط پویا برای نگهداری بچه ها رفتن به اون خونه است.
میخوای با پویا حرف بزنم و متقاعدش کنم.
بیفایده است.
مادر سراغ پدر رفت تا بداند تکلیفش چیست. پدر گفته بود که خانه جدید از قبلی هم به ما نزدیکتره و بیتا میتونه به ظاهر اونجا باشه تا بهانه ای دست پویا نده اما بیشتر اوقات رو اینجا بگذرونه.
روز بعد برای دیدن خانه و خرید وسایل ضروری به آنجا رفتیم. ساختمای نوساز و خوش نمایی بود.
خانه طبقه چهارم بود. با آسانسور به طبقه مورد نظر رسیدیم.
پدر کلید انداخت و در را باز کرد. با باز شدن در خانه همگی ایستادیم و مات ماندیم.
مادر گفت جلال نکنه اشتباهی اومدیم... اینجا که پر اثاثه.
کلید برق را زد . عسل با شادی وسط هال پرید. تمام وسایل خانه نو و زیبا بود.
فرشها همرنگ مبلمان . پرده ها الوان. اتاق خواب بچه ها و خودم هم هیچ کم وکسری نداشت.
مهمتر از همه آشپزخانه بود که جدیدتری وسایل برقی در آن بچشم میخورد.
مادر گفت الحق که پویا سنگ تمام گذاشته.
پدر گفت این هم امتیاز یک مرد زندگیه.ببین چقدر زحمت کشیده!هیچ کمو کسری نذاشته! بیتا پسندیدی؟
نمشد دروغ بگم . حق با پویا بود. پس از مدتها آوارگی داشتن سرپناهی مستقل ضروری و خوب بود.
پدر از جیبش کلیدی در آورد و گفت انم اتومبیل جدیدت تو پارکینگ پارک شده. مبارکت باشه.
سوییچ را در دستم سبک و سنگین کردم. عسل گفت مامی حالا دیگه میتونیم بریم پارک و عرفان رو هم ببریم.
از داشتن هر دو هدیه خوشحال بودم. اما از طرفی بارم را سنگینتر حس میکردم.
شرایط زندگی ام بطور کامل تغییر کرده بود و هنوز نمیدانستم با آن چگونه کنار بیایم.
باید وقت بیشتری میگذاشتم تا شرایط را درک کنم. خدا میدانست آخر و عاقبت این هدیه های گران و فوق العاده ای که پویا داده بود به کجا ختم میشد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#55 | Posted: 8 Nov 2013 21:28 | Edited By: andishmand




به خانه برگشتیم .با وجود زندگی کاملی که انتظارم را میکشید دیگر چندان دلیل نداشت در خانه پدر بمانم. بکمک مادر وسایلم را جمع کردم . عسل چند کارتن اسباب بازی داشت. وسایل عرفان هم به آنها اضافه شده بود.
مادر از ذوق بیش از حدش به خاله جان و زندایی و شیرین جون خبر داد. بهنام و پدر وسایلم را بخانه جدید بردند.پس از چندین بار رفت و برگشت کار بردن وسایلم تمام شد.
مهمترین اتفاق دیدار دوباره مهتاج خانم بود . چنان ذوق زده شدم که بی امان گریه میکردم.
مهتاج خانم در کنار خاطرات تلخم روزهای خوبی را هم یادآوری میکرد.
حالا با آمدن دو باره اش دلگرمتر از گذشته میتوانستم به خودم و بچه هایم تکیه کنم.
مادر از این همه اتفاقات خوشایند فقط به این نتیجه رسید که قدم عرفان فوق العاده سبک است و باید قدرش را بدانیم.عرفان عزیزم مثل آریا شکمو بود و طوری شیر را با ولع میخورد که مطمئن بودم میتواند در آینده ورزشکار موفقی شود. تپل و سفید و شکمو.
بچه ها هفته ای دوبار به خانه خانم معین میرفتند تا پویا را ملاقات کنند.
چون عرفان مرتب گرسنه میشد و نق میزد مجبور میشدم مقداری شیرم رو بدوشم و در شیشه بریزم.
عسل میگفت بابایی عرفان رو خیلی دوست داره . وقتی عرفان خوابه بازم نگاش میکنه
خانم معین از وضع موجود چندان ناراضی نبود.بخصوص که من مستقل شده بودم و بقول پویا سربار کسی نبودم.
داشتن اتومبیل و خانه پس از مدتها که در یکنواختی کسل کننده ای به سر میبردم چندان بد نبود.
آن هم پس از نه ماه بارداری که سراسر کسالت بود و غم انتظار .
حالا با داشتن دو فرزند شاداب و سالم زندگی ام روال طبیعی به خود گرفته بود.
عرفان پاره تنم بود که بهیچ عنوان حاضر به جدا کردن از خودم تحت هیچ شرایطی نبودم.
حالا به نتیجه حرفهای پویا رسیده بودم. تا زمانی که خانه پدر و مادر بودم موقعیت خودم را درک نمیکردم.
ولی با مستقل شدن فهمیدم بهترین تصمیم را گرفتم و باید زودتر از این به فکر می افتادم.
ماندن در خانه پدری تا زمانی خوب است که مجردی و دختر خانه. بعد از آن دیگر امکان ندارد آنجا را خانه خودت بدانی.
پدر و مادر از تنهایی و نبود ما ناراحت بودند. مادر یک پایش اینجا بود و یک پایش خانه خودشان.
با تمام این اوصاف همه چیز سر جای خودش برگشته بود که برای همه بهتر بود.
عرفان سه ماهه بود که جشن ازدواج پدرام و مریم برگزار شد. قرار بود عرفان نزد مهتاج خانم بماند و من و عسل هم در جشن شرکت کنیم.
لباس شبی مناسب و گران قیمت خریدم. عسل هم لباس سفید زیبایی خرید و گل سری پر از گلهای ریز سفید تا بتواند گیسوانش را شکل بدهد.
خانواده عمو جان و بهنام و ناهید که شش ماهه باردار بود و ناراضی از ظاهرش همینطور کتی و حسام در جشن عروسی شرکت داشتند.
به پیشنهاد فرزانه وقتی از آرایشگاه گرفتم تا موهایم را فر کنم.
چون فرزانه عقیده داشت خیلی به چهره ام میاید و باید آن شب فوق العاده ظاهر میشدم تا دل هیچکس به حالم نسوزد که هیچ بلکه به حالم غبطه بخورند.
پس از مدتها دلم میخواست همانطور که فرزانه گفت باشم.
با آرایش موهایم احساس جوانی کردم . پوستم پس از زایمان عالی و شفاف شده بود.
اندامم همچنان ایده ال مانده بود. بدون هیچ اضافه وزنی.
کتی میگفت من خودم رو میکشم تا هیکلم خوب بمونه اما تو میخوری و میخوابی ولی رو فرم هستی.
تنها خوش اقبالی همین بود که استعداد چاقی نداشتم. از طرفی بعد از زمانی طولانی با پویا روبرو میشدم همسرم پدر بچه هایم در حالی که هیچ کدام اینها در ظاهر نبود.
دو روز مانده به جشن عروسی تلفن کرد و گفت غروب خودش دنبالمان میاید تا در جشن شرکت کنیم.
گفتم احتیاجی به اینکار نیست. ترجیح میدهم خودم بیایم.
چون هنوز اقوام از روابط ما آگاه نیستند بهتره با هم وارد مجلس بشویم.
موهایم را به همان حالت فر دورم ریختم . لباسم خیلی زیبا و خوش دوخت بود.
مهتاج خانم با دیدنم گفت ماشاءالله هیچ عوض نشدین. خوشگلتر هم شدید.
عسل را آماده کردم و موهایش را با گل سرهایش درست کردم. سفارشهای لازم را هم به مهتاج خانم دادم .
پویا زودتر آمد. از آیفون به مهتاج خانم گفت عرفان را پایین ببرد تا ببیند. گفتم بگو بیان داخل چون عرفان خوابه.
پویا آمد و یکراست به اتاق بچه ها رفت و یک ربع کنار عرفان نشست.
با عسل حرف زد و از لباس و آراییش موهایش تعریف کرد.عسل آمد و گفت مامی بابایی گفت بریم از اتاق بیرون آمدم و سلام کردم. پویا با کت و شلواری به رنگ طوسی مثل همیشه برازنده و قیافه شده بود.
بدون نگاه به من جوابم را داد و از مهتاج خانم خداحافظی کرد.
کنار در ایستاد تامن و عسل بیرون برویم. هر سه داخل آسانسور رفتیم.
احساس گرما میکردم. از حضور پویا کلافه بودم . از بی توجهی اش که حتی نیم نگاهی به من نمیکرد تا از ظاهرم اطمینان پیدا کنم و اعتماد بنفس بگیرم در عذاب بودم در اتومبیل هم این وضع ادامه داشت.
جلوی در تالار ماشین را نگه داشت و ازجیب بغل کتش جعبه ای کوچک در آورد و گفت
دو تا سکه داخلشه . یکی رو شما بدید یکی رو من میدم.
جعبه را گرفتم و داخل کیفم انداختم.پیاده شدیم و به سمت قسمتی رفتیم که مراسم عقد انجام میشد.
خانم معین با دیدن ما جلو آمد و گفت چقدر دیر کردید. نگران شدم. همه اومدن منتظر شما بودیم.
عذرخواهی کردم و بسمت عروس و داماد رفتم. بعد از گفتن تبریک کناری ایستادم.
دختران جوان فامیل بالا سر عروس و داماد توری گرفته بودند تا خطبه خوانده شود.
فرناز درست مقابل من ایستاده بود و بجای تماشای عروس و داماد مرا زیر نظر داشت.
پویا هم در چند قدمی من ایستاده بود.
بنظرم مراسم عقدکنان همیشه سنگین و طولانی برگزار میشد.
بعد از خواندن خطبه عقد صدای کف زدن و مبارک باد در فضا پیچید. پس از دادن هدیه ها مهمانان به تالار اصلی رفتند.
دستی به موهایم کشیدم و کمی آرایشم را پر رنگتر کردم . صدای موسیقی در فضا پیچیده بود.
با آمدن مهمانان جای سوزن انداختن نبود. رقص و موسیقی و دختران و زنانی که بشادی مشغول بودند با آمدن کتی و خانواده عمو جان لبخندی زدم و بعد مادر و ناهید جون رسیدند.
هر کدام با دیدن من ذوق زده میشدند و از لباس و آرایش موهایم تعریف میکردند.
قرار بود بعد از تالار مهمانان نزدیکتر به خانه بروند و آنجا به پایکوبی ادامه دهند.
اقوام پویا با کنجکاوی نگاهم میکردند و درگوش هم حرف میزدند.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#56 | Posted: 8 Nov 2013 21:37




مریم کنارم آمد و گفت باید با من برقصی.
گفتم اجازه بده به جای من عسل برقصه.
دستم را کشید و گفت امکان نداره. اگه نرقصی تا آخر عمرم نمی بخشمت به اجبار بلند شدم و کمی همراهی اش کردم.
پس از صرف شام مهمانان متفرق شدند و عده ای که قرار بود دنبال اتومبیل عروس بیایند ماندند.
پویا در حال بدرقه مهمانان بود. سوییچ را به عسل داد و گفت با مامی برو تو ماشین بشینین تا من بیام.
وقتی اتو مبیل عروس را ه افتاد ما هم حرکت کردیم. پویا گفتم عسلی بهت خوش گذشت؟
آره بابایی خیلی خوب بود.
برگشت و گفت به شما چطور؟
خوب بود . مبارک باشه.
ممنونم . خیالم از طرف پدرام راحت شد.
به خانه رسیدیم . مهمانان سر وصدا و پایکوبی از سر گرفته بودند. کناری نشستم و به تماشای آنان مشغول شدم. جالبتر از همه فرناز بود که در جمع زنان رغبتی به رقص نداشت اما به محض وارد شدن به خانه شروع به رقصیدن کرد.
خانم معین سراغ من آمد و گفت چرا مانتو رو در نمی آوری؟
همینطور خوبه.
لباست که باز نیست. پاشو مانتو رو در بیار.
مانتو را از تنم درآوردم و پشت صندلیم آویزان کردم. هر لحظه جمع رقصندگان بیشتر میشد.
عسل هم وسط جمعیت مشعول پایکوبی بود. پویا کنار در ایستاده بود و مشخص بود از وضعیت موجود چندان رضایت ندارد.
پسرعموی پویا که مردی چهل ساله و خوش قیافه بود کنارم آمد و گفت بیتا خانم چرا ساکت نشستید . افتخار نمیدین؟
از بوی دهانش متوجه شدم چندان حال مساعدی ندارد. گفتم چشم شما بفرمایید من با پویا میام.
پویا از همانجا اشاره کرد تا بلند شوم. کنار در رفتم گفت بیا بیرون.
دنبالش رفتم. در اتاق پشتی را باز کرد و وارد شد. من هم داخل شدم.
در را محکم بهم زد و گفت خجالت نمیکشی با این وضع نشستی جلو یه عده مست.
به خودم نگاه کردم و گفتم با کدوم وضع؟
اشاره به لباسم کرد و گفت با این لباس و سرو قیافه. تو مادر دو تا بچه ای. اما طوری رفتار میکنی که انگار دختر دم بختی.
چرا اینطور فکر میکنی؟ من مثل همیشه ام. ایرادی هم در سر و وضعم نمیبینم که تو بخوای عصبانی بشی.
من عصبانی هستم...درست فهمیدی چون طوری نشستی که نگات کنن و به خودشون اجازه بدن ازت تقاضای رقص بکنن.
این دفعه تو خجالت بکش. هر چی از دهنت در میاد به من میگی. در حالی که من به قول خودت مادر دو تا بچه ام. چطور باید مینشستم که تو خوشت بیاد؟
حرفهای پویا ناشی از حسادتش بود که هیچ وقت نمیتوانست آن را پنهان کند و همیشه ترجیح میداد آن را به زبان بیارد تا آرام بگیرد.
بهتره بری خونه.
خودمم میخواستم همین کار رو بکنم .در نبود من امیدوارم بیشتر به تو خوش بگذره.
آرام گفت من اینجا نمیمونم. میرم هتل.
با حیرت گفتم هتل؟
آره هتل... فکر میکنی کجا زندگی میکنم؟
چرا اینجا نمیمونی؟
با ازدواج پدرام دیگه حوصله اینجا موندن رو ندارم . حاضر شو اول تو رو می رسونم.
به اتاق پذیرایی برگشتم و مانتو و روسری ام را پوشیدم. عسل حاضر به ترک آنجا نبود. چون خیلی به او خوش گذشته بود. بعد از خداحافظی از عروس و داماد و مهمانان بیرون آمدیم.
خانم معین به دنبالمان آمد و گفت پویا جان میموندی تا مهمانان برن.
پویا با خشم گفت به پدرام گفتم این بساط رو راه ننداز. گفت مریم آرزو داره.
حاضر نیستم زن و بچه ام میون یه مشت آدمهای مست باشن.تا همینجا هم که موندم زیاد بود.
خانم معین با ناراحتی گفت میدونم پسرم . تو که تحمل کردی دیگه خرابش نکن.
اصرار نکن مادر . خداحافظ. و با قدمهای بلند بسمت اتومبیلش رفت.
گفتم مادر جون نگران نباشین. خدا رو شکر همه چی به خیر گذشت. یک ساعتم تحمل کنین تموم میشه.
خانم معین در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت پویا از دست پدرام ناراحته.
آخه امشب عروسی تنها برادرشه. درست نیست اینطور بره.
صبح که بلند شد یادش میره . شما که با اخلاق اون آشنایی.
برو دخترم برو به سلامت . مواظب پویا هم باش.
ساعت دوازده شب بود و خیابانها خلوت و ساکت. به خانه که رسیدیم پویا برگشت و گفت عسل بابایی رو ببوس و برو خونه تا مامی بیاد.
عسل به پدرش شب بخیر گفت و زنگ زد .
پویا بطرفم برگشت و گفت معذرت میخوام فکر میکنم کمی زیاده روی کردم.
وقتی دید ساکتم گفت خیلی خسته ام. تمام کارهای عروسی سر من بود.
دلم نمیخواست چیزی کم وکسر باشه.
خستگی ات رو سر من خالی کردی؟
تو عوض نشدی .
برگشتم و نگاهش کردم. و تو هنوز حسود و بدبینی.
نسبت به تو همیشه همین طوره... دست خودم نیست.
در رو باز کردم و گفتم شب بخیر .
دستم رو گرفت و گفت بیتا خیلی خوشگل شدی . حق با توست. من حسودی کردم.
امیدوار بودم در این مدتی که از هم دور بودیم تغییری در تو ببینم اما متأسفانه... اگه فراموشت کنم به نظرت تغییر کردم؟
یکی از مواردش همینه. چون باید عادت کنی.
با فریاد گفت باشه اگه تو اینطور میخوای من از فردا عوض میشم.
وقتی بخوام فراموشت کنم دیگه نمیخوام حتی یک لحظه هم به یاد بیارم که به یک زن ...
سکوت کرد و رویش را به سمت مخالف برگرداند.
خیلی عالیه . این وقت شب توی کوچه داد میزنی که آبروم رو ببری . بقیه حرفت رو میگم.
که حسابی دلت خنک بشه. یه زن احمق و بی چشم و رو .
همینطوره؟ میخوای منت این خونه و زندگی رو که درست کردی به سرم بگذاری؟
منتی نیست . وظیفه ام بود.
پیاده شدم و گفتم من این خونه و زندگی رو نمیخوام . چون تو رو نمیخوام. پس دنبال راه بهتری باش.
بسرعت وارد ساختمان شدم و در را بستم. صدای حرکت اتو مبیل که با سرعت از جا کنده شد در تنم وحشت انداخت.
چند لحظه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم تا اعصابم آرام شود.
باز زیاده روی کردم و پویا را به مرز عصبانیت و رننجش رساندم. تنش موجود در زندگیم تمامی نداشت.
سه سال بلاتکلیفی . نه ماه بی توجهی چون پس لرزه هایی روی ویرانه زندگی ام هنوز ادامه داشت.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#57 | Posted: 8 Nov 2013 21:40




پدرام و مریم به ماه عسل رفتند. خوشبختانه مراسم پاتختی برگزار نشد. من هم خوشحال بودم.
چون حوصله اقوام پویا را نداشتم. کتی هنوز تلاش میکرد نظرم را راجع به پویا تغییر دهد. اما هر بار با شنیدن جر و بحث و برخوردهایمان میگفت من نمیدونم تو چی میخوای. اما این رو میدونم که نمیتونی پویا رو بحال خودش بذاری. چون هنوز دوستش داری.
شاید حق با کتی بود. اما آنچه مسلم بود احساس کنونی من بود که ریشه در گذشته داشت و تا آن ریشه خشکانده نمیشد هیچ چیز در من تغییر نمیکرد.
بعد از دو هفته که از آخرین دیدارم با پویا میگذشت طبق قولی که به عسل داده بودم او را به استخر بردم. ساعتی از رفتنم نمیگذشت که تلفن همراهم زنگ زد .
مهتاج خانم بود گفت عرفان تب شدیدی کرده و نمیداند چکار کند.
بسرعت لباس پوشیدم و بدون آنکه خودم را خشک کنم با لباسها و موهای خیس راه افتادم و خودم را به خانه رساندم.
مهتاج خانم درست میگفت و تب عرفان غیر عادی بود . در آغوشش گرفتم و نوازش کردم و گفتم
مهتاج خانم لباسهای عرفان رو بیار.
صدای زنگ در بلند شد گفتم کیه؟
آقای معین اومدند.
پویا؟
بله . آخه تلفن شما جواب نداد مجبور شدم به آقای معین خبر بدم.
پویا داخل خانه شد و بطرف من آمد . عرفان را در آغوشش گذاشتم. دست روی پیشانی بچه گذاشت وگفت باید ببرمش بیمارستان.
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. کجا بودی که این بچه تو تب داره میسوزه؟
البته چندان احتیاجی نبود که بگویم کجا بودم. چون مایو تنم بود و موهایم خیس و پریشان.
با عسل رفتم استخر .
نیشخندی زد و گفت معلومه بهت خیلی خوش میگذره که بچه رو بحال خودش گذاشتی.
عرفان هیچ مشکلی نداشت. یکدفعه تب کرد.
عرفان رو میبرم پایین . اگه میخوای زود حاضر شو بیا.
لباسم رو عوض کردم و پایین رفتم. عرفان در تب میسوخت و ناله میکرد.
به نزدیکترین بیمارستان رسیدیم.
دکتر اطفال معاینه دقیقی از عرفان انجام داد و بعد دستور بستری او را داد.
پویا پرسید آقای دکتر مشکل حادی که نیست؟
مشکوک به مننژیت است. باید آزمایش بشه نگران نباشید.
پاهایم سست شد و اشکم سرازیر شد. عرفان را در آغوش کشیدم و بوسیدمش اما فرزندم چنان در تب میسوخت که هیچ واکنشی نشان نداد.
عزیزم تو خوب میشی...میدونم خدایا کمکش کن . یا امام رضا میآرمش پابوست...بچه مو شفا بده.
پرستار نزدیک عرفان شد و دستان کوچک او را گرفت. بیرون آمدم تا چیزی نبینم.پویا بالای سر عرفان ایستاد
و مراقبش بود. از شدت نگرانی پوستش تیره شده بود. ساعتی بعد جواب آزمایش آمد.
دکتر با معاینه دوباره و با توجه به آزمایشهای انجام شده گفت خطری فرزندتون رو تهدید نمیکنه.
برید خدا رو شکر کنید.
از شادی باز به گریه افتادم . پویا نفس راحتی کشید و لبخند زد. قرار شد تا دو سه ساعت دیگر عرفان را مرخص کنند. در این فاصله مراقب بودیم تبش بالا نرود.
به نمازخانه رفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم و دوباره به بخش اطفال رفتم.
بالای سر عرفان بغیر از پویا خانم معین و فرناز هم بودند.
از دیدن آن دو جا خوردم. اما با خونسردی جلو رفتم و سلام کردم.
خانم معین گفت پویا خونه بودکه مهتاج خانم تلفن کرد. راستش نگران شدیم اومدیم سر بزنیم.
خدا رو شکر که خطر رفع شده.
تشکر کردم و فرناز گفت طفلک عرفان . و دستی بسرش کشید. و با لبخند به پویا خیره شد.
این صحنه مثل انفجار انبار باروتی در درونم آتش به پا کرد. دلسوزی فرناز نسبت به عرفان و توجه او به پویا . ان هم در حضور من . بیرون آمدم و در راهرو ایستادم.
خانم معین کنارم آمد و گفت میخوای برو خونه استراحت کن. خودم عرفان رو میارم.
نه مادر جون منتظر میمونم.
نگاهی به اتاق انداختم. پویا و فرناز گرم گفتگویی با رضایت و خنده بودند.
نمیدونم پویا چه گفت که فرناز با هزار ناز سرش را به اطرافش تکان داد و سپس هر دو به عرفان خیره شدند. نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با دلخوری گفتم مادر جون فرناز برای چی اومده
گفتم نیا قبول نکرد گفت نگرانه. راستش چی بگم والله.
خانم معین طوری حرف زد و اشاره کرد که از رفتار فرناز رضایت ندارد.
فرناز و پویا بیرون آمدند . فرناز گفت خاله جان بریم؟
خانم معین گفت خیالم از بابت عرفان راحت شد. بیتا جان اگه کمکی از دستم بر میاید بمونم.
نه مادر جان تا همین جا هم که اومدین ازتون ممنونم. زحمت کشیدید.
خانم معین صورتم را بوسید و فرناز دستش را دراز کرد و با من دست داد و گفت ان شاءالله عرفان جون به زودی خوب میشه و سلامتی شو بدست میاره.
اگه کاری از داشتی من رو مثل خواهر خودت بدون.
از سر وزبان فرناز که تا آن لحظه بیخبر بودم حیرت کردم. اعتماد بنفس عجیبی پیدا کرده بود.
پویا برای بدرقه آنان دنبالشان رفت.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#58 | Posted: 8 Nov 2013 21:46




خانم معین جلوتر راه میرفت و فرناز و پویا کنار هم قدم برمیداشتند. نزد عرفان برگشتم.
پسرم نفسهای آرامی میکشید و تبش پایین آمده بود. پس از چند دقیقه پویا برگشت و روی صندلی اتاق نشست. گفتم میتونی بری خونه خودم میبرمش.
تو اگه میخوای برو. نمیخوام پسرم رو ول کنم به امان خدا.
برگشتم و نگاه تندی به او انداختم که بیخیال و خونسرد لم داده بود.
منظورت چیه؟
اتفاق یکبار میافته.
تو فکر میکنی من نمیتونم از بچه ام مراقبت کنم. بیماری ممکنه هر آن سراغ بچه بیاد. چه من خونه باشم و چه نباشم.
حالا که نبودی و بچه ام داشت از بین میرفت.
بچه ات ؟ من هنوز یک ساعت نبود از خونه بیرون رفته بودم.
بچه چهار ماهه رو مدام باید بالای سرش بود. نه اینکه به مهتاج خانم بسپاریش و بری تفریح.
اگه نمیتونی مراقبش باشی بگو تا تکلیفم رو بدونم.
من لله بچه تو نیستم . مادرش هستم. و هرطوری که صلاح بدونم ازش نگهداری میکنم.
با تمسخر گفت بله . همینطوره. ولی بزودی باید تکلیفت روشن بشه تا من بتونم در حق بچه هام پدری کنم.
عرفان بیدار شد وشروع کرد به دست و پا زدن. نوازشش کردم . از حرفهای پویا قلبم به درد آمد.
هیچ پاسخی برای کنایه هایش نداشتم.
مادر چند بار فرناز را با پویا دیده بود که به اتفاق از خانه خارج میشوند.
کمی برایش سنگین تمام شده بود. اما بروی خودش نیاورده بود.
رقیب دیرینه ام باز قد بر افراشته بود و مرا تا مرز جنون میکشاند. حاضر بودم پویا با هر کسی باشد جز فرناز.
کتی عقیده داشت فرناز بهترین گزینه برای پویاست. چون هم از گذشته اون خبر داره و هم میتونه مادر خوبی برای عرفان باشه.
با دلخوری گفتم کتی از تو توقع ندارم به این راحتی از بچه ها و جدایی اونها از من حرف بزنی.
واقعیت رو قبول کن . چیزی بود که خودت خواستی. چه کسی بهتر از فرناز.
نمیگذارم دست اون به بچه های من برسه.
تو خیلی خودخواهی . فقط خودت رو میبینی. پویا پدر بچه هاته حق داره بالای سر اونا باشه. تو هم میتونی ازدواج کنی.
به همین راحتی؟
بله به همین راحتی. تا پیر نشدی فکری به حال خودت بکن.
حرفهای کتی از سر دلسوزی بود و تلاش میکرد مرا متوجه آینده و اتفاقات احتمالی بکند که قرار بود پیش بیاید.
عرفان پنج ماهه شد . حالا دیگر مرا میشناخت و دنبالم گریه میکرد. عسل میانه خوبی با عرفان داشت و هر روز بیشتر از گذشته وابسته میشد.
وقتی بچه ها به خانه خانم معین میرفتند. عسل میگفت فرناز جون اونجا بوده و از عرفان مراقبت کرده.
از حضور فرناز که هر روز پر رنگتر میشد نگرانی و حسادتی عمیق به من دست میداد.
چند بار تصمیم گرفتم در این مورد با خانم معین صحبت کنم اما هر بار غرورم مانع میشد.
از طرفی میدیدم اجازه دخالت و اظهار نظر ندارم.بخصوص که خانم معین بشدت روی خواهرزاده اش حساس بود و امکان داشت حرفی بزند و من بدتر سنگ روی یخ بشوم.
هر چند که خانم معین همواره با منطق برخورد میکرد اما مرور زمان شامل همه چیز میشد و با زندگی بی سر وسامانی که پسرش داشت دیگر جای دفاع باقی نمیماند.
کاش میشد پویا را یک طوری ملاقات میکردم و یا کنایه و اشاره حضور فرناز را به او گوشزد میکردم.
اما من راه تماس برای پویا نگذاشته بودم . تا آن روز که تلفن زد و مرا غافلگیر کرد.
در شرایطی که دلم نمیخواست به این مسائل فکر کنم.
با شنیدن صدایش باز حرص و جوش سراغم آمد. بعد از سلام و احوالپرسی گفت هفته آینده از دادگاه وقت گرفتم .چون طلاق توافقی میخواهیم حضور هر دو ضروریه.
بهتر نبود با من هماهنگ میکردی؟
برای تو چه فرقی میکنه .مگه مدتها دنبال این مسئله نبودی.
به نظرم در حال حاضر شما بیشتر و سریعتر احتیاج به انجام این طلاق دارید.
متلک می اندازی؟
متلک نیست . تبریک میگم . امیدوارم بپای هم پیر بشین.
انتظار داشتم پویا انکار کند و یا برداشت مرا سوءتفاهمی بداند اما با خونسردی گفتم
ممنونم از دعای خیری که کردی.
تلفن را با تمام قدرت روی دستگاه کوبیدم . کار بد من و واکنش بدتر پویا باعث شد از گفته هایم پشیمان شوم. خیلی ساده لوحانه حسادتم را نشان دادم و پویا با کمال وقاحت گفته ام را تأیید کرد. او درصدد تبرئه خودش برنیامد. این یعنی آخر راه...
از شنیدن تاریح دادگاه حالم بد شد و افتادم. مادر و کتی به دیدارم شتافتند. با دیدن آن دو به گریه افتادم.
مادر گفت چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطوری شدی.
کتی گفت خجالت بکش عسل تو اتاقش گریه میکنه. بچه ها رو با این روحیه ات افسرده میکنی.
مادر پرسید. پویا حرفی زده؟
با سر حرف مادر را تأیید کردم.
کتی گفت حالا چی گفته که تو به این روز افتادی؟
با بغض گفتم هفته بعد قراره بریم دادگاه.
مادر وارفت. کتی گفت خوب این رو که خودت میدونستی. دیر یا زود این اتفاق میافتاد.
عرفان...عرفان. و دوباره به گریه افتادم.
مادر دست روی شانه هایم گذاشت و گفت مگه قراره پویا عرفان رو از تو بگیره.
آره میگیره... خودم قول دادم.
کتی گفت آروم باش . تو میتونی پویا رو راضی کنی تا عرفان رو از تو نگیره . فکرنکنم اینقدر ظالم باشه.
پویا ظالم شده. چون عاشق شده. و میخواد ازدواج کنه.
مادر گفت لابد با فرناز .
کتی گفتم خودش بهت گفته؟
چند وقته که متوجه شدم . امروز هم به این نکته اشاره کردم که تأییدش کرد.
کتی گفت حالا خدایی برای پویا و ازدواجش ناراحتی یا عرفان.
بره به جهنم. اما بچه ام رو از من نگیره.
مادر گفت به پویا حق بده تکلیف زندگیش رو روشن کنه. تو خیلی خودخواهی. مامان الی درسته؟
مادر گفت دیگه نمیدونم کی درست میگه و کی غلط.فقط این رو میدونم که بیتا خودش رو سیاه بخت کرد.
و پاسوز بچه هاش. جوونی و خوشی رو از خودش گرفت و پویا رو هم بدبخت کرد.
حالا کاسه چه کنم چه کنم دستش گرفته ولعنت به این زندگی که خودتم نمیدونی چی میخوای.
مادر در حالی که با عصبانیت بیرون میرفت گفت میرم پیش بچه ها. دیگه از این حرفا خسته شدم.
کتی لبش رو گزید و گفت مامان الی حسابی بریده. بیچاره نمیدونه غصه تو رو بخوره یا بچه ها رو؟
کتی نمیشه پیش بینی کنی.
چی رو؟
آینده من و بچه هامو.
صد دفعه گفتم من پیشگو نیستم.
فقط اینبار.
احمق جان ببین عقلت چی میگه. به قول مامان الی ببین از زندگیت چی میخوای.
اگه پیشگویی من راضیت میکنه میگم پویا ازدواج میکنه و از دست تو هم راحت میشه.
در سکوت به کتی خیره شدم. کتی آهسته گفت خیلی دوستش داری؟
کی رو؟
خوب معلومه . پویا رو؟
از رفتار ها و برنامه ریزیهایش لجم میگیره. راستش رو بخوای به روابطش با فرناز حسادت میکنم که اینم برای هر زنی اتفاق میافته.
همینطوره . اما اگه خیلی میسوزی این حسادت نیست. عشقه..
کتی تو با حسام خوشبختی؟
خیلی . بنظرم بهترین انتخاب رو کردم که البته اینم از تو دارم.
چرا من!این قسمت تو بود. چه من بودم و چه نبودم.
آدما پل بین قسمتهای زندگی هستن. وقتی از این پلها بگذری قسمت رو میتونی پیدا کنی.
حسام اون طرف پل بود. تو باعث آشنایی ما شدی. بعد ما از این پل گذشتیم و بهم رسیدیم.
قسمت به اضافه همت.
خوشحالم که این رو میشنوم. چون اگه عکس این اتفاق میافتاد نمی دونم تکلیف چی بود.
هیچی . پل خراب میشد و میریخت رو سر تو. و خندید.
خیلی بدجنسی . من بدبخت که باعث آشنایی شما بودم زیر پل بمونم و له بشم.
تو مراقب پل خودت باش . چون تو و پویا هر دو یکطرف پل هستید و هنوز این پل هیچ ترکی نداره.
وقتی پام به دادگاه برسه پل خود به خود ترک میخوره. و میریزه.
انتخاب خودت رو بکن. چون همیشه برای تغییر تصمیم وقت نداری.
با لجاجت احمقانه ای گفتم این پل باید خراب بشه. حتی به قیمت از دست دادن بچه هام.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#59 | Posted: 8 Nov 2013 21:50 | Edited By: andishmand




زبانم چیزی میگفت و قلبم چیزی دیگر . قلبم با هر بار یاد آوری جدایی از پویا تیر میکشید و درد قفسه سینه ام باعث میشد نفسم بند بیاید.
باورم نمیشد . اما پویا سر قولش بود و صبح روز سه شنبه دنبالم آمد.
خیلی سنگین بی تفاوت و سرد. مثل دو غریبه وارد راهروی دادگاه شدیم.
بعد از تشکیل پرونده به اتاقی راهنمایی شدیم که قاضی سن وسال داری پشت میز نشسته بود و پرونده را پیش رویش باز کرده و مشغول مطالعه آن بود .
سرش را بلند کرد و گفت طلاق توافقی... زوجین هر دو راضی به جدایی هستن؟دو تابچه دارید؟
پویا گفت بله آقای قاضی. همه چی تو پرونده ذکر شده.
در ضمن من مهریه همسرم رو تمام و کمال پرداخت کردم و مابقی را هم هرچی باشه تقبل میکنم.
برگشتم و نگاهش کردم و گفتم من مهریه نمیخوام . هر چی که خریدی ارزونی خودت.
پویا با لجاجت گفت مجبوری قبول کنی.
پولت رو به رخ من میکشی؟
قاضی گفت ساکت باشید. پرونده جالبی دارید. این اولین موردیه که مرد مهریه رو تمام و کمال پرداخت میکنه . اما زوجه حاضربه پذیرش اون نیست.
کمتر به این موارد برمی خوریم. شما دو نفر از سر سیری و خوشی به اینجا اومدید؟
به نظر زوج خوبی هستید.
گفتم بودیم حاج آقا . الان سه ساله که جدا از هم زندگی میکنیم.
بنابراین اعتراف میکنید که از همسرتون تمکین نمیکنید؟
بله نکردم و نمیتونم بکنم.
همینطوره آقای ...پویا معین؟
همسرم بخاطر مرگ فرزندم من رو مقصر میدونه و نمیتونه من و ببخشه.
پس به همسرتون علاقه مندید؟
بودم.
تکلیف بچه ها چی میشه؟
هر دو به یکدیگر نگاه کردیم. من در انتظار کلامی از سوی پویا بودم تا به تردیدهایم پایان دهم.
پویا پس از کمی تردید گفتم طبق قانون عمل میکنیم.
با حیرت به پویا گفتم عسل مال منه.
پویا گفت و عرفان؟
مونده به وجدانت که میدونم گمش کردی؟
اگه بچه ها رو به تو بسپرم وجدان دارم؟
من مادرشونم. چطور میتونی بچه ها رو از من جدا کنی؟
آقای قاضی با این شرایط من نمیخوام طلاق بگیرم. این آقا میخواد بچه ها رو از من بگیره...
نمیتونم تحمل کنم چون میخواد ازدواج کنه و دست نامادری بسپاردشون.
داشتن نامادری خیلی بهتر از داشتن مادر خودخواهی مثل توست.
به من توهین میکنی؟ ... چطور جرأت میکنی؟
قاضی گفت ببخشید ببینید. نمیخوام نصیحتتون کنم. و حرفهایی بزنم که خودتون میدونید و به اونا واقفید. فقط از هر دوی شما میخوام خواسته و آینده فرزندانتون رو از یاد نبرید و اونا رو قربونی ندانم کاری و اشتباهات بیمورد خودتون نکنید.
بخصوص آقای معین که پیداست خودشون مجری قانون هستند و به عواقب طلاق آشنایی کامل دارند. پیش از انجام هر کاری به مشاوره نیاز دارید که باید انجام بشه. شاید به نکاتی پی ببرید که برای هر دوی شما مفید باشه.
حالا میتونید تشریف ببرید تا بعد به پرونده تون رسیدگی بشه.
بیرون آمدیم .رو به پویا گفتم خوب خودت رو نشون دادی.
تو هم خوب به هدفت رسید. ببین پای من رو به چه جاهایی که باز نکردی...شرم دارم بگم کجا اومدم و برای چی اومدم.
نترس به زودی از خجالت در میای.
آره اگه تویی که همه کار میکنی تا به هدفت برسی.
ایستادم و گفتم هدف من بچه هام هستن. من اونا رو دست زن بابا نمی سپارم.
این رو بخاطر بسپار.
منم بچه هام رو دست ناپدری نمی سپارم . اینم تو بخاطر بسپار.
خاطرم میمونه . بشرطی که تو هم قول بدی.
من هیچ قولی نمیدم.
به در خروج رسیدیم و به جهت مخالف رفتم.
بیا برسونمت.
تا همین جا هم که اومدی ازت ممنونم. در ضمن من احتیاجی به مشاوره ندارم.
اما توصیه میکنم تو یک سری به اون جا بزن.
برای تاکسی خالی دست تکان دادم و سوار شدم.بدون آنکه به عقب برگردم و بدون آنکه بخواهم از پویا خداحافظی کنم.
باید نزد بچه هایم میرفتم و مثل دیواری آهنی آنان را محافظت کنم.
باید مبارزه میکردم تا پویا تسلیم شود. خدایا سرنوشت فرزندانم رو به تو میسپارم.
یکراست به خانه مادر رفتم. بچه ها آنجا بودند . عسل چشم به راهم بود و عرفان احتیاج به من داشت.
سکوت آزار دهنده خانه عذاب آور بود. هیچکس قادر به شکستن آن نبود.
حتی عسل با آن چشمان تیزبین و کنجکاوش در پیله ای فرو رفته بود و فقط نگاه میکرد.
پدر مثل همیشه جرأت پرسشی نداشت ومادر سرگردان بین آشپزخانه و هال در رفت و آمد بود.
انگار وحشت داشتند چیزی بپرسند.من نیز ظالمانه ترجیح میدادم این سکوت ادامه یابد.
چرا که خود نیز نمیدانستم چه شده و چه خواهد شد. هیچ نتیجه ای از این دادگاه و برخورد پویا نگرفته بودم.
شب به اصرار مادر همانجا ماندم. دلم نمیخواست به خانه بروم چون با تنها شدن هزار فکر و خیال به سمتم هجوم می آورد. هجومی یک طرفه و ناعادلانه که قضاوت را برای خودم نیز دشوار میکرد.

عمو جان به مناسبت افتتاح شعبه دیگری از آژانس هواپیمایی مهمانی مفصلی ترتیب داده بود.
شیرین جون تماس گرفت و مهمانی را یادآوری کرد.
از مادر پرسیده بود اجازه دارد پویا را هم دعوت کند.
مادر در پاسخ گفته بود در حال حاضر صلاح نمیداند.
شیرین جون پرسش دیگری نگرده بود. چون عادت به کنجکاوی نداشت.
پس از قطع تماس گفتم مامان بهتر نیست من هم شرکت نکنم؟
مادر گفت عموجان ناراحت میشود. در ضمن دلیلی برای نرفتن نداری.
عرفان رو بهانه میکنم.
اون وقت میگن با عرفان بیا.
با موقعیت پیش آمده رغبتی به شرکت در مهمانیها نداشتم. از طرفی میدانستم عموجان عذر مرا نخواهد پذیرفت.
کتی هم چند بار تماس گرفت و برنامه ریزی کرد که چطور در جشن شرکت کنیم.
ناهید پا به ماه بود و از اینکه نمیتواند لباس دلخواهش رو بپوشد دلخور بود و میگفت کاش جشن ماه دیگر بود که او نیز بارش را زمین گذاشته باشد.
مثل اینکه عموجان با ترتیب این جشن بجای دادن شادی ونشاط نگرانی و دلخوری را برای عده ای به ارمغان آورده بود.
عرفان طبق معمول نزد مهتاج خانم میماند و عسل شادمان از این اتفاق به دنبال لباسی مناسب و چشمگیر بود. وسواس عجیبی در انتخاب لباس داشت که برای من جالب بود.
خودم کت و دامنی مشکی همراه شومیزی سفید و براق انتخاب کردم که بنظرم خیلی مناسب بود.
چون هم سنگین بود و هم پوشیده.
مهمانی در اتاق پذیرایی بزرگ خانه عمو جان برگزار میشد. بغیر از تعداد انگشت شماری از اقوام
مابقی دوستان و همکاران عمو جان بودند.
پس از سالها دیدار با پارسایی خنده دار بود. چون هنوز مجرد بود و چشم در چشم دختران و بانوان د رانتظار ازدواج تا شاید بتواند آن دختر خوشبخت را پیدا کند.
چند خرس پاندای بزرگ و کوچک آورده بود با سبدی بزرگ از گل.
بچه ها از دیدن آن خرسها به وجد آمدند. به پیشنهاد پارسایی و عموجان غیر از پاندای بزرگ بقیه بین چند بچه هم سن و سال عسل تقسیم شد. یکی از آنها هم به عسل رسید.
پارسایی عسل را بوسید و گفت چه دختر خوشگل و مامانی . درست مثل مامانش شده.
لبخندی ابلهانه به روی من زد.
عسل گفت عمو جان میتونم ببرمش خونه.
آره چرا نمیشه. بازم برات اسباب بازی خوشگل میخرم.
عسل تشکر کرد و من هم ناچار شدم تشکر کنم.
پارسایی گفت سالهاست شما رو زیارت نکردم. هیچ عوض نشدید. بلکه به طور خاصی جذابتر
و زیباتر شدید.
با تمسخر گفتم ممنونم .مثل اینکه شما هم هنوز ازدواج نکردید.
دست روی قلبش گذاشت و گفت انسان فقط یکبار قلبش رو هدیه میده.
برای بار دوم عشق نیست عادته.
از حالت نگاه و رفتارش خنده ام گرفت . بسرعت از کنارش گذشتم تا گوشه ای بتوانم خنده هایم را فرو خورم . کتی کنارم آمد و گفت حق داری بخندی. دیدی با چه ادایی حرف میزد؟
پارسایی به درد اپرا میخوره. کاراش مسخره است.
جای پوی خالی تا با شلیک گلوله خدمتش برسه.
من و کتی هر جا میرفتیم . پارسایی هم درست مقابل ما ظاهر میشد. به گمانم عموجان چیزهایی از زندگی من گفته بود که پارسایی اینطور بی پروا سعی میکرد خود را به من نزدیک کند تا واکنش مرا بفهمد. کتی بیشتر از من کلافه شده بود . چون به چشمان افسونگر کتی هم خیره میشد.
دست آخر گفت چشمان شما اشعه فوق العاده ای داره که آدم رو گیج میکنه.
حسام با خشم و نفرت به پارسایی نگاه میکرد و دست کتی را گرفت و از کنار او دور کرد.
پارسایی فقط به درد فیلمهای کمدی میخورد و هیچ چیز جدی و جالبی در او بچشم نمیامد.
پس از مهمانی حسام به دعوت پارسایی اعتراض کرد و او را آدمی احمق و لوده خواند.
کتی گفت حسام!عجب آدم حسودی شدی...اون بینوا که حرفی نزد.
تو چشمای زن من زل میزنه و دنبال اشعه میگرده.
من وکتی از حرفهای حسام به خنده افتادیم.
عموجان گفت پارسایی بیچاره از درد بی زنی نمیدونه چه کار کنه.
از حرف عمو جان خنده ما شدت گرفت . حسام گفت باید هم بخندید. چون یکی پیدا شده که
از شما تعریف کنه.
کتی گفت پارسایی مرد روراستی بود. اما بقیه نمیتونن احساساتشون رو بروز بدن.
گفتم تا بحثمون داغتر نشده بهتره بریم خونه.
همگی از عمو جان و شیرین جون تشکر کردیم .عسل باخرس پاندایی که به اندازه خودش بود آنجا را ترک کرد.
تنها شبی بود که خنده بر لبم آمده بود و از این بابت مدیون پارسایی بینوا بودم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#60 | Posted: 8 Nov 2013 21:59




صبح جمعه بود. قرار بود پویا بچه ها را ببرد. هر دو را آماده کردم . عسل اصرار داشت با عروسکخرسی اش برود. ممانعتی نکردم. چون عادت داشت با وسیله جدیدی که میگیرد به مهمانی برود.
مهتاج خانم بچه ها را پایین برد.
دوباره به رختخواب رفتم تا استراحت کنم. در نبود بچه ها کاری نداشتم چون مهتاج خانم به امور خانه رسیدگی میکرد. هنوز خسته مهمانی شب گذشته بودم و به این بهانه ترجیح میدادم
در رختخواب بمانم. هنوز نیم ساعت از رفتن بچه ها نمی گذشت که زنگ در به صدا در آمد.
پس از چند لحظه مهتاج خانم به در اتاق زد و گفت بیتا خانم آقای معین آمدند.
نیم خیز شدم و گفتم پویا؟
بسرعت از رختخواب بیرون آمدم و بلوز و شلواری به تن کردم و در آینه به چهره خواب آلودم نگاهی کردم.
از اتاق بیرون آمدم . مهتاج خانم د رحال احوالپرسی با پویا بود. بعد به آشپزخانه رفت.
پویا با دیدن من خم شد و از روی زمین عروسک خرسی را برداشت و به طرفم پرت کرد.
عروسک جلوی پایم افتاد گفت این عروسک رو کی به عسل داده؟
از دیدن خشم پویا و عروسک اهدایی پارسایی خون در بدنم منجمد شد.
جوابم رو بده؟
مطمئن بودم عسل همه چیز را برای پویا تعریف کرده و انکار من بیفایده بود .
با وجود خشم او خیلی دلم میخواست دروغ بگویم و بهانه بیاورم ولی به آرامی گفتم آقای پارسایی.
با اجازه کی برای دختر من عروسک میخره؟
برای عسل نخریده بود. چند تا آورده بود .بین بچه ها تقسیم کرد. یکی هم به عسل رسید.
لابد به مادر عسل هدیه داده. نه به خود عسل؟
پارسایی جزو مهمانهای عموجان بود و ربطی بمن نداشت.
من به عمو جان شما اطمینان داشتم...چطور جرأت کرده این مردیکه احمق رو تو خونه اش راه بده؟
اون احمق یا هر چی که میخوای اسمش رو بذاری مهمان عمو جان بود. به من و تو هم ربطی نداره که کی رو میخواد دعوت کنه و کی رو نمیخواد.
مطمئنی به تو ربطی نداره؟
آره مطمئنم. در ضمن تو خونه من داد نزن.
من هر جا دلم بخواد داد میزنم.
خیله خوب داد بزن . اونقدر داد بزن که خسته بشی.
بیچاره مهتاج خانم در آشپزخانه را بسته بود و جرأت آنکه بیرون بیاید را نداشت.
حقش رو میگذارم کف دستش تا بیخودی به کسی هدیه نده. دفترش رو روی سرش خراب میکنم.
از ترس تهدید و آبروریزی پویا گفتم برای چی؟
برای اینکه به زن و بچه من چشم داره؟
زن تو؟ مثل اینکه یادت رفته چند روز پیش دادگاه بودیم.
تا آخر دنیا نمیگذارم دست اون به تو برسه.
تا چند وقت دیگه حق هیچ کاری نخواهی داشت. منم برا ی خودم تصمیم میگیرم.
چند قدم بطرفم برداشت و گفت یکبار دیگه ببینم با این مرد روبه رو شدی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. هم تو رو میکشم و هم اون رو...
تو دیوونه ای . برو بیرون... من از تو و هر چی مرده بیزارم. اگه بفهمم الان بچه هام پیش کی هستن منم هم تو رو میکشم و اون دختر حسود و بی چشم و روی بی شخصیت رو .
پوزخندی زد و گفت میبینم که تو هم دچار حسادت شدی و نمیتونی مهارش کنی.
برای بچه هام حسودم. اما برای تو ...برو به جهنم . چون کارایی که میکنی برام مهم نیست.
مهمه . چون درد تو فقط بچه هات نیستند.
هستند. این رو بهت ثابت میکنم.
ثابت کن . چون اگه پاش بیافته دیگه نمیتونی جلوی من رو بگیری .
بنابر این تصمیم خودت رو گرفتی؟
خیلی وقته...فقط منتظر روز دادگاهم.
خیلی پستی . اومدی اینجا که قول وقرار ازدواجتو به رخ من بکشی.
پرسیدی منم جواب تو رو دادم. در ضمن وقتی من برای تو مهم نیستم کارای منم نباید برات مهم باشه.
همینطوره . چون لیاقت تو همون دختر...
پویا نزدیکم شد و به حالت تهدید گفت مراقب حرف زدنت باش. تو حق نداری به اون توهین کنی.
از حالت تهدید و دفاع پویا از فرناز قلبم شکست و اشکم سرازیر شد.
مسئله آنقدر جدی بود که پویا رگ غیرتش بیرون زده بود.
با بغض گفتم تو به خاطر اون دختر من رو تهدید میکنی؟ چطور جرأت میکنی.
جرأت میکنم چون خسته ام کردی... دیگه به اینجام رسیده و با دست به سرش اشاره کرد.
سه ساله من رو به بازی گرفتی و من رو یه احمق فرض کردی و داری رو انگشتت میرقصونی.
دست کم فرناز من رو احمق نمیدونه و ارزش برام قائله.
اشکم را پاک کردم و گفتم دور بچه ها رو خط بکش و برو هر کاری میخوای بکن.
متأسفم من عرفان رو دست تو نمیدم.
چرا؟
چون خودت گفتی از من و اون شب متنفری . چطوری میتونی با عقده هات کنار بیای و بچه من و خوب بزرگ کنی؟
چطور میتونم از بچه ام متنفر باشم. من تو اوج ناراحتی و افسردگی اون حرفها رو زدم.
در هر حال من هر دو بچه رو به تو نمی سپارم . یکی مال تو یکی مال من.
تقیسم عادلانه ایه. بشرطی که ازدواج نکنی.
از قضا شرط همسر آینده ام برای ازدواج داشتن یکی از بچه هاست.
چه جالب. فرناز خانم برای ازدواجشون بچه های من رو شرط قرار دادن...
میتونی پشت قباله اش بندازی.
پیشنهاد خوبیه . راجع به اون فکر میکنم.
برو بیرون .برو گمشو. نمیخوام ببینمت.
پویا با گامهای بلند از خانه خارج شد و در را محکم به هم زد . به اتاقم رفتم و روی تخت افتادم.
چشمه اشکم بی مهابا چون تندر به صورتم شلاق میزد و مرا میسوزاند.
درد . پشیمانی .حماقت و ترس از عاقبت کارم مرا درهم ریخت. چهره خندان فرناز و نگاه عاشق پویا
به او صحنه ای بود که جلو چشمانم به نمایش در آمده بود. بچه هایم کجا بودند؟
مگر نه اینکه من فقط برای داشتن آنها مبارزه میکردم؟ اما حالا فقط پویا بود و پویا بود و پویا...
ساعتی بعد از ناهار بچه ها آمدند. مهتاج خانم پایین رفت و آن دو را از پویا تحویل گرفت.
آنقدر حالم بد بود و سر درد داشتم که قادر به برخاستن نبودم. عسل کنارم آمد و بوسیدمش.
مهتاج خانم عرفان را در آغوشم گذاشت. عرفان با دیدن من خنده ای شیرین کرد.
بغلش کردم و گونه هایش را بوسیدم .
بوی ادوکلن پویا را میداد. صورتم را به گردنش نزدیک کردم و بوییدمش . لذت و آرامشی که از استشمام عرفان به من دست داد به خاطر بوی پدرش بود.
عسل گفت بابایی عروسکم رو گرفت.
عرفان رو کنار م خواباندم و گفتم ناراحتی؟
با سر جواب داد .
قول میدم مثل اون خرس عروسکی رو برات بخرم.
چرا بابایی عصبانی شد؟
نمیدونم. شاید دلش میخواد خودش برات اسباب بازی بخره نه ادمای غریبه.
مامی گریه کردی؟
گریه؟ یک کم سر درد دارم . برای همین تو رختخوابم.
شما نمیخواین با بابایی اشتی کنین؟
دستان کوچک عسل را گرفتم و گفتم من با بابات قهر نیستم.
پس چرا بابایی خونه نمی اد؟
عزیزم ممکنه زیاد حساسیت نشون ندی. مهم پدرته که همیشه میبینیش. پس نگران نباش.
گیسوانش را نوازش کردم . کم پیش میامد عسل راجع به من و پدرش چیزی بپرسد.
اما رفتار امروز پویا باعث شده بود تا عسل به پدرش مشکوک شود و نگرانی خودش را با
سوالهایی که می پرسید بر طرف میکرد.
عسل؟ خونه مادر جون کی بود؟
عمو پدرام و مریم جون و فرناز جون و...
خیله خوب فهمیدم. فرناز جون چی کار میکرد؟
با من و عرفان بازی میکرد.
بابایی کجا بود؟
بابایی نشسته بود.
نشسته بود؟
آره.
حضور فرناز فقط یک چیز را ثابت میکرد. عادت کردن بچه ها به او . سکوت خانم معین هم دلیل بر رضایتش بود. چرا که آرزویش همین بود. در اینصورت با بودن فرناز جمع آنها جمع بود.
باید کاری میکردم. و یا حرکتی انجام میدادم.
هر روز و شب با تلنگری به مغزم چیزی در درونم جابجا میشد و تمام معادلاتم را بهم میریخت. از حسادت بیش از حد به فرناز آتش درونم هر لحظه شعله ورتر میشد.
حس بودن رقیب در کنار همسرم و نزدیکی و صمیمیتی که ممکن بود در این مدت بین آن دو به وجود آمده باشد کم اتفاقی نبود که بتوانم به راحتی با آن کنار بیایم .
تمام اینها باز به پویا ختم میشد. سه سال تلاش کردم تا او را رنج دهم و انتقام مرگ فرزندم را بگیرم اما اکنون ورق برگشته بود .
آریا برای همیشه در دل خاک آرام گرفته بود و عرفان جای او را پر کرده بود.
پویا هنوز همسرم بود و با تمام اشتباهات و ندانم کاریهایم و لجبازیها و خودسریهایم باز او را میخواستم و قادر نبودم شاهد از دست دادنش باشم.
حق با کتی بود. من میسوختم چون عشق و محبتم ریشه ای عمیق و جاودانه داشت و مثل آتشی زیر خاکستر بود.
نمیدانستم چطور پویا را متوجه کنم و به او بفهمانم هنوز فرصت میخواهم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Tonight | امشب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites