تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

الهه ناز ( جلد اول )

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 14 Nov 2013 11:44 | Edited By: paridarya461
كمي فكر كرد و گفت : شخصا نخير
- يعني تا حالا نشده يه دوست براتون يه ظرف خوردني بياره و ازش تشكر كنين؟
- خب چرا، تو شركت دوستان گاهي تخمه ، شكلات تو ظرفي مي ريزن و روي ميز مي ذارن . يه بار هم شركت طبقه پايين ما به مناسبت سالگرد تاسيس ، يه ظرف پر از شيرينيِ تر برامون آورد
- خب شما چطور تشكر كردين؟
- راستش، من هم چند شاخه گل از سبد گلي كه دوستم برام آورده بود چيدم و تو ظرف شيريني گذاشتم و برگردوندم . بعد هم از مستخدم شركت خواستم سبد گلي تهيه كنه و از طرف من و پرسنل تقديمشون كنه
- و حالا شما هم به پاس تشكر از خداي مهربون كه چنين پرتقال خوشمزه اي براتون آفريده همينطور ثريا خانم كه زحمت كشيدن و ميوه آوردن، اين گل رو درست كردين و تو ظرف گذاشتين اين روانكاوي بنده است .البته شايد خودتون ظاهرا چنين قصدي نداشتين ، ولي ذاتا در وجودتون بوده و خواستين يه جوري محبت رو جبران كنين .
صداي كف زدن خانم متين، من و مهندس را به تعجب واداشت، مهندس نگاهي با ناباوري به من انداخت ، بعد نگاهش تبديل به تحسين شد و گفت :
- شما دختر عاقل و باهوشي هستين جداً لذت بردم
- نظر لطف شماست
- مامان مي بينين اين بار چه پرستاري براتون پيدا كردم .
لبخند زد و من هم تشكر كردم . تصميم گرفتم به اتاقم بروم كه مهندس مخالفت كرد:
- مي خواين تنها برين بالا چكار؟
- ميخوام شما و مادر راحت باشين
- ما راحتيم، بفرمايين خواهش مي كنم ! ترسيدم ، نكنه حرف بدي زدم
- اختيار دارين
بعد از كمي صحبت مادر جون قصد رفتن كرد. بلند شدم تا او را همراهي كنم . روي پله ها بوديم كه مهندس گفت:
- خانم رادمنش گويا مي خواستين صحبت كنين من منتظرتونم
- در اون موضوع به تفاهم رسيديم آقاي مهندس، ديگه لارم نمي دونم . ولي در مورد موضوع ديگه اي ميخوام باهاتون صحبت كنم
- پس منتظرم
خانم متين را به اتاقش بردم و به سالن برگشتم
- خب امرتون ؟
- مي خواستم خواهش كنم دستور بفرمايين ملحفه هاي متنوع تهيه كنند
- ملحفه هاي متنوع؟!
زنگ تلفن بلند شد و ثريا آمد گوشي را برداشت
ثريا گفت:
- ببخشيد كلامتون رو قطع كردم گيتي خانم
- خواهش مي كنم
- الناز خانم پاي تلفن هستن آقا
در دل گفتم كه اين الناز امروز ول كن نيست . الناز خانم! الناز خانم!
مهندس گفت :
- ببخشيد خانم.
- راحت باشين .
و رفت گوشي را از ثريا گرفت .
- سلام الناز خانم ........ ممنونم شما خوبيد؟.............خونواده چطورن؟..............بله شرمنده م بهم گفتن اتفاقي افتاده ؟............... شما لطف دارين ، هميشه احوال ما رو مي پرسين كوتاهي از بنده س .............. من گرفتارم ، خرده نگيرين .......... جانم .............. امشب بريم دربند؟.......... چه ساعتي؟
بلند شدم از سالن بيرون برم تا راحتتر صحبت كند كه رو به من كرد و گفت:
- خانم رادمنش تشريف داشته باشين، من راحتم .
و اشاره كرد كه بنشينم دوباره نشستم
- مهمون كه چه عرض كنم، صاحبخونه اند. خب نگفتين چه ساعتي......... ساعت 12 شب؟ نميشه به پنج شنبه موكولش كنين؟ اين هفته شمال نمي رم........ آه ، پس قرار قبلي گذاشتين؟............... باشه موردي نداره ، من ساعت 12 ميام دنبالتون با هم بريم . الميرا خانم هم ميان ؟......... باشه منتظرم باشين ............ اختيار دارين . مقصر منم كه فراموش كردم تماس بگيرم ........... قربان شما ، خوشحال شدم . سلام برسونين ...........خدانگهدار.
و گوشي را گذاشت . حسادت به دلم چنگ انداخته بود . چرا؟ نمي دانم
- خيلي معذرت ميخوام خانم رادمنش
- خواهش ميكنم
روي مبل نزديكتر به من نشست و گفت:
- خب، مي گفتين !
- گويا ملحفه ها روزي يكبار عوض ميشه و همه سفيدن ، من خواستم روزي دوبار عوض بشه و هر بار رنگهاي متنوع داشته باشه . اينه كه در صورت موافقت ملحفه رنگي تهيه بفرمايين
- ملحفه سفيد اشكالي داره؟
- آدم رو ياد بيمارستان و بيماري مي اندازه .
لبخند ظريفي زد و با انگشت پيشاني اش را كمي خاراند و گفت:
- باشه، حرفي نيست . اين رو هم در دانشگاه ياد گرفتين؟
- نخير احساسم بهم ميگه
- خب ، امر ديگه؟
- اون باشه بعد ، ميترسم باز كنايه بزنيد. چون يه كم گرون تر و اساسي تره
- شما خيلي حساسيد . بگيد خواهش ميكنم
- حالا نه يه وقت ديگه
- باشه اصرار نمي كنم
- راستي خواستم بخاطر اينكه سر ميز با مادرتون غذا خوردم و اينجا نشستم عذرخواهي كنم قصد جسارت ندارم ، خواستم مادر از تنهايي بيرون بيان و حال و هواشون عوض بشه
- اختياردارين اين چه فرمايشيه .اتفاقا خيلي خوشحال شدم . امروز روز متفاوتي براي من و مادر بود
- اميدوارم
- چطور همچين فكر كردين؟
- گفتم شايد درست نباشه يه پرستار كنار شما بشينه ، غذا بخوره
- مگه ما شاهزاده ايم ، خانم ؟
- در هر صورت ، فكر نكنين قصد سوء استفاده دارم
- نه خانم، چنين فكري نمي كنم . شما بايد هميشه كنار مادرم باشين . پس بايد راحت باشين اينجا منزل خود شماست
- متشكرم
- ميتونم بپرسم مادر شما چرا فوت كردن؟
- سكته مغزي كردن.
- متاسفم، و پدرتون؟
- ايشون هم از غصه دق كرد.
تو دلم گفتم دور از جون
- فاصله مرگ مادر و پدرتون چقدر بود؟
- شش ماه
- همدردي منو بپذيرين . دركتون مي كنم.خيلي سخته . من كه فقط يكي رو از دست دادم هنوز نتونستم بپذيرم واي بحال شما
- شما هم دو نفر از دست دادين :خواهرتون و پدرتون
سرش را پايين انداخت و نفسي بيرون داد و گفت:
- منظورم والدين بود . در هر صورت همدرديم
او چه مي دانست كه من برادرم را هم از دست داده ام .
- آره واقعا همدرديم . قدر مادرتون رو بدونين مهندس متين .بي مادري سختتر از بي پدريه
- فكر كردين نمي دونم؟
- شايد قلبا بدونين ، ولي عملتون اينو نميگه
- نه خانم من عاشق مادرم هستم
- پس اينو نشون بدين
- دادم ديگه
- اميدوارم دائمي باشه . حتي وقتي من از اينجا رفتم .
- من اين چيزها رو موثر نمي دونم ، ولي براي اينكه در كار شما خللي وارد نشه به حرفهاتون گوش ميكنم .تصميم گرفتم اين بار من مطيع پرستار مادرم باشم .نميخوام روزي كه از اينجا مي رين، كه مطمئنم اون روز دور نيست بگيد كمكتون نكردم
- از حالا دارين بيرونم مي كنين؟
- اختيار دارين . ديدين كه صبح بخاطر اينكه بمونين ازتون پوزش خواستم اين كار اصولا از من بعيده
- ممنونم
- هنوز نمي خواين كار دومتون رو بگين
- نه اون باشه بعد. راستي من اجازه دارم از وسايل اينجا استفاده كنم؟ از كتابخونه،ضبط صوت....
- البته گفتم كه اينجا منزل شماست
- ممنونم واسه خودم نميخوام واسه مادر ميخوام
- مادر اهل موسيقي بود، اما ديگه نيست.خودتون رو عذاب ندين
- من افراد اين رو به اصلشون بر مي گردونم
در حاليكه سيگاري روشن ميكرد لبخندي زد وگفت:
- پس فرشته نجات استخدام كردم؟!
- شايد خدا منو وسيله كرده تا خودش رو بشما يادآوري كنه
- من كه حالم خوبه خانم، شما به مادر برسين
- اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
- يعني بنده حالم خرابه؟
- شما اون چيزي نيستين كه نشون مي دين . دارين تظاهر مي كنين، يا شايد هم يه نوع لجبازي با خود يا فرار از واقعيتهاست
- باز روانشناسي؟همون زير ديپلم استخدام ميكردم بهتر بود
لبخند زديم
- حالا چي شد كه اينطور فكر مي كنين؟
- بيشتر از هرچيز ، از رنگ آميزي اتاقتون فهميدم . همينطور از قاب عكس خودتون، مادرتون و پدرتون كه سه نفري كنار هم ايستادين .از چهره تون مي شه فهميد آدم خوش قلب و مهربوني هستين.
- پس به اتاق منم رفتين؟
- داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
- خوبه
لبخند زد و دود سيگارش را بيرون داد.
- شما سيگار نمي كشين ؟
- مي خواين منو مثل خودتون سيگاري كنين كه ديگه راحت باشين ؟
- شما كه گفتين دوست دارين مرد باشين؟
- ولي نه بجاي شما
- مگه من مشكلي دارم خانم؟
- دوتا مشكل ، يكي اينكه محبتتون رو نشون نمي دين . دوم اينكه من از سيگار خوشم نمياد ، همونطور كه شما از زنها خوشتون نمياد
- ولي من از بعضي زنها خوشم مياد
- ولي من از بعضي سيگارها خوشم نمياد
با لبخندي عميق سيگارش را خاموش كرد و گفت:
- خيلي دوست داشتم سيگار رو ترك ميكردم، ولي شديدا بهش وابسته م.
- از نظر من مسئله اي نيست ، ولي براي سلامتي شما مسئله سازه
- سلامتي من براي شما مهمه؟
- خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه اي در عمق چشمهايم خيره شد و پرسيد:
- چرا؟ به دليل كنايه هام يا توهين هام؟ يا شايد هم بي محبتي ام ؟
- هم يه حس انسان دوستانه و هم اينكه وجودتون و سلامتي تون براي كسي كه من پرستارشم حياتيه.
- يعني شما فكر ميكنين مادرم منو دوست داره؟
- این چه سوالیه؟
آهي از ته دل كشيد و گفت:
- من و مادر مدتهاست از هم فاصله گرفتيم . خودم هم نمي دونم چرا، احساس ميكنم مادر باهام قهره·
- ولي من مي دونم·
- ميشه بگيد·
- بله، علت فاصله شما و مادر ماديات، تجملات، مشغله و گرفتاري نيست همسر هم ندارين كه بگيم علتش همسر، ازدواج و عيالواريه ، حتي اختلاف سليقه هم نيست·
- پس چيه كه من دوساله نفهميدم ، اونوقت شما يه روزه پي بردين·
- من حدس مي زنم از وقتي خدا رو فراموش كردين ، مادر رو هم فراموش كردين·
- اين دو موضوع جداست·
- نه مهندس ، ياد خدا دل رحمي مياره .عاطفه و محبت و گذشت مياره، صفا و آرامش مياره صبر در برابر مشكلات مياره·
- براي من كه نياورد·
- چون نخواستين .آيا اون موقع كه خواهرتون غرق شد از خدا خواستين كه بهتون صبر بده؟ يا اون موقع كه پدر رو از دست دادين از خدا خواستين هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ كنه؟فقط ناشكري كردين و كفر گفتين مطمئنم همينطوره

Signature
     
#12 | Posted: 15 Nov 2013 22:54 | Edited By: paridarya461
نگاهش را به زمين دوخت و دستهايش را بهم قلاب كرد·
- شما عوض اينكه جاي خواهرتون رو براي مادر پر كنين يا نقش سرپرست رو براي مادر ايفا كنين و كانون خونواده رو حفظ كنين و نذارين دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوري كردين و در خود فرو رفتين . اونو تنها گذاشتين و محبت و حتي يه بوسه و احوالپرسي رو از ايشون دريغ كردين . شما دو نفر رو از دست دادين ، ولي مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت مي گيد چرا خداوند مادرم رو مريض كرده؟
يك دستش را در موهايش فرو برد وگفت :
- شايد هم از اول بي ايمان بودم
- نه نبودين
- از كجا مي دونين؟
- از قاب وان يكادي كه به ديوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب كردين تا هميشه چشمتون بهش باشه يعني خدا را تكيه گاه و حافظ خودتون مي دونين
باز نگاه عميق تحسين آميز ،
- من اونو نزدم،مادرم زده
- خب مادر كه دوساله به اتاق شما نيومدن مي تونستين برش دارين چرا برنداشتين؟
- نخواستم جاي قاب روي ديوار بمونه
- اولا اين خونه پارسال رنگ شده، پس ميتونستين بعد از رنگ، ديگه اون قاب رو نزنين . دوما گمان نكنم در بند تجملات باشين و در و ديوار براتون مهم باشه
- اينها رو ديگه از كجا مي دونين ؟
- ثريا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تميزي رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ مي كنن و من فهميدم پارسال اين خونه رنگ شده . ديروز هم گفتن آقا دربند تجملات نيستن و سادگي رو بيشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادي زندگي رو رعايت كنن
- چه جالب ثريا حسابي غيبت منو كرده ؟
- اگر بيان خوبيها رو غيبت مي دونين ، بايد بگم بله .
- يعني اينجا از صبح تا شب تعريف خوبيهاي بنده س؟
- اونها واقعايت رو ميگن
- شما محبت دارين جايزه بزرگي پيش من دارين خانم ، چون ماشاءا..... استادين ، دقيق، تميز، باهوش و با درايت
- لطف دارين
- ادامه بدين
- چيه از موعظه ام خوشتون اومده
- راستش آره. دوست دارم پاي صحبتهاتون بشينم
- خب پس خوب گوش كنين . شما هنوز خدا رو دوست دارين چون سالهاست تو قلبتون ريشه كرده ولي بخاطر مصيبتهايي كه بهتون وارد شده، دارين ازش فرار مي كنين و باهاش لجبازي مي كنين . به اصلتون برگردين جناب متين تا آرامش بگيرين . ياد خدا آرامبخش دلهاست . فكر مي كنين من چطور آرومم؟ فقط با ياد اون .مي دونين؟ مصيبتهايي كه به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولي خدا رو از ياد نبردم . اين دختر حساسي كه روبه روي شما نشسته، غم غصه زيادي تو دلشه ، اما حتي عوض اينكه براي پرداخت اجاره خونه ش گريه كنه مي خنده، چون هم اميدواره و ميدونه خدا رو داره و هم ، ديگه اشكي براي ريختن نداره . چون..................
بغض ديگر به من مجال صحبت نداد.نزديك بود بزنم زير گريه و براي اينكه نپرسد پس اين اشكها چيست ، بلند شدمو گفتم :
- ببخشيد مهندس ، با اجازه
و بطرف اتاق حركت كردم در پاگرد نگاهي به مهندس انداختم . سرش را به مبل تكيه داده بود ، پا روي پا انداخته بود، دستش را زير گونه اش گذاشته بود و به من خيره شده بود .
روي تختم افتادم و مدتي اشك ريختم . آخه تو كجا طاقت داشتي ببيني برادرت با دستهاي خودش ، خودش رو حلق آويز كرده ، اونهم از ميله بارفيكسي كه هميشه براي تقويت عضلات ازش استفاده ميكرد .تو كجا ميتونستي ببيني پدرت با اونهمه دبدبه و كبكبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا ميگه .چطور ميتونستي ببيني مادرت جلوي چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بميره .چطور از شهر و ديارت آواره شدي چطور غرورت رو زير پا گذاشتي . ولي نه، با اينهمه بدبختي و غم باز هم خدا رو مي پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به اميد لطفش زندگي مي كنم . بدبختيها را ما خودمون به سر خودمون مي آريم
بعد از اينكه گريه هايم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
- حالتون چطوره مادر؟ ميايين قدم بزنيم؟
- خب ، پس يه چيزي براتون بيارم بپوشين كه سرما نخورين .حوصله غرغرمهندس رو ندارم
وقتي ژاكت تن او ميكردم به چشمهايم خيره شد. انگار فهميد گريه كرده ام . دستش را بالا آورد و روي چشمم كشيد ، باز چشمهايم پر از اشك شد. نتوانستم خود را كنترل كنم و اشكهايم سرازير شدند. با مهرباني اشكهايم را پاك كرد . سرم را روي دامنش گذاشتم و گريستم .دست نوازشش را روي سرم كشيد .مي دانستم دلش ميخواهد بداند چرا گريه ميكنم .گفتم:
- دلم براي مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس مي كنم خيلي تنهام مادرجون .نگران آينده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد.مهندس در چهارچوب در نمايان شد و با تعجبي وصف ناپذير گفت:
- چي شده خانم؟ چرا گريه مي كنين؟
بلند شدم . گفتم:
- متاسفم ، نتونستم مهارشون كنم
- نوازش مادر رو يا اشكها رو
- هردو . مادر دنياي محبتند و من نيازمند اون محبت
- اينطور پيش بره ، فكر كنم يا بايد مادر رو ببريم تيمارستان ، يا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخي زدم .
- براي اولين بار حسوديم شد خانم رادمنش. مي خواين مادر رو ببرين بيرون هواخوري كه ژاكت تنشون كردين؟
- بله، هوس كرديم كمي قدم بزنيم
- مراقب باشين سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
- يعنی داخل باغ هم نرفتن ؟!
- فكر نمي كنم
- شما هم ازشون نخواستين
- فكر نميكردم قبول كنه
- ولي مي بينين كه قبول كردن.امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پيش شما مريض ميشه. واي بحال بيمار
- فكر ميكنم شما مهره مار داشته باشين، اما من ندارم خوش بحالتون
- اين مهره مار در وجود هر آدمي هست فقط بايد بروزش بده
با لبخند گفت:
- خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
- از اينكه اومدين احوالشون رو بپرسين تشكر ميكنه مهندس
- وظيفه م بود . ميخواين كمكتون كنم بريم پايين مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پايين برويم سر پله ها گفتم:
- من مي برمشون مهندس
- لطف مي كنين پس با اجازه
دوباره ايستاد و گفت :
- راستي بالاخره نفهميدم چرا گريه كردين خانم رادمنش
با لبخند گفتم :
- گفتم كه نيازمند محبت بودم
مهندس نگاهي عجيب به من كردو بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت.
لابد پيش خودش مي گفت: اگه باز هم نياز به محبت داشتي بيا پيش خودم و سرت رو بذار روي پاي خودم
با مادر به باغ رفتيم و كمي قدم زديم كمي هم آقا نبي از باغ براي ما گفت روي صندلي نشسته بوديم كه صداي متین به گوشم رسيد :
- بهتره برين تو، سرما ميخورين
بعد رو به آقا نبي كرد و گفت:
- آقا نبي لطف در رو باز كنين ، ميخوام برم بيرون
- بله آقا الساعه
- خوش مي گذره؟
- بله مهندس. زيباتر از اين باغ كجاست؟ كم كم بهار هم داره از راه مي رسه قشنگتر هم ميشه
- بله انشاءا...... اگر سعادت داشته باشيم و ارديبهشت هم اينجا باشين مي بينين چه گلهاي قشنگي داريم
- انشاءا.........
- با اجازه
- بفرمايين خوش بگذره
- برين تو، سرما ميخورين.
- چشم
بطرف ماشين ها رفت .
بيچاره!
انگار بر سر دو راهي مانده بود كه كدام ماشين را انتخاب كند.ماشين سفيد را كه يك بنز كوپه است .يا ماشين سياه را كه يك بنز دويست و سي است، يا ماشين قرمز را كه سقف ندارد و نمي دانم اسمش چيست ، ولي خيلي خوشگل است .
آخيش الان اگه علي زنده بود مي گفت خيلي مامانه.
بالاخره تصميم گرفت ماشين سفيد را سوار شود .
گفتم:
- مي بيني مادر؟ به چيزي تظاهر مي كنه ولي چيز ديگه اي در دل داره انتخاب رنگ سفيد نشونه صلح و دوستي و دل روشن و صافه ،مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پايين كرد و لبخند زد
- امروز از من مي پرسيد شما دوستش دارين يا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حياتيه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
- خب بهتره بريم تو مادرجون تا سرما نخوردين. ميترسم اين صلح و دوستي آخرش به دعوا و دشمني تبديل بشه . مهندس قابل پيش بيني نيست . اونوقت منم بايد برم ليسانسم رو عوض قاب گِل بگيرم
خانم متين لبخند زيباتري زد و با هم داخل منزل رفتيم
ساعت هشت و نيم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بوديم و با ثريا صحبت مي كرديم .صفورا و محبوبه هم كه ساعت هفت رفته بودند .براي صرف شام مادر را سر ميز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم كه بروم . ) با اجازه(
- كجا تشريف مي برين خانم؟
- شما راحت باشين من آشپزخونه غذا ميخورم
خيلي جدي گفت:
- بفرمايين بنشينين خانم، چرا انقدر تعارف مي كنين؟
- تعارف نمي كنم ميخوام شما راحت باشين
- خيلي خب، پس ما هم ميايم تو آشپزخونه
- مثل اينكه بايد بشينم تا بيشتر شرمنده نشم
- شما مزاحم نيستين لطفا بنشينين.
يك صندلي براي من بيرون كشيد و من بين آنها نشستم . ثريا براي سرو غذا آمد ، وقتي ديس كريستال پر از كتلت هاي خوشمزه و هوس انگيز را روي ميز گذاشت گفتم:
- ثريا خانم پس سفارش من چي شد؟
- كدوم سفارش خانم؟ شما كه غذايي سفارش ندادي
بجاي گلدان كه خالي بود اشاره كردم و گفتم :
- خواستم يه چيزي توش بذارين، نه اينكه خودش رو هم بردارين
مهندس با تعجب به ما نگاه ميكرد.
ثريا گفت:
- آه معذرت ميخوام گيتي خانم. الان ميارم .بردم گل توش گذاشتم ، يادم رفت بيارم . الان ميارم
مهندس اصلا نپرسيد موضوع چيست . ثريا با گلدان سفيد پر از گلهاي رز صورتي و سفيد به سالن آمد و گفت:
- ببخشيد گيتي خانم ، فراموش كردم
متين نگاهي به گلدان روي ميز انداخت لبخند قشنگي زد و نگاهي پر معنا به من كرد و گفت:
- خودتون گلي د خانم
- خواهش مي كنم
- بفرمایید ، غذاتون سرد شد

Signature
     
#13 | Posted: 16 Nov 2013 11:11 | Edited By: paridarya461
مشغول صرف غذا شديم . متين آنقدر آرام غذا ميخورد كه كيف كردم . خانم متين هم كه همانطور آرام غذا ميخورد،مصرف داروها كندترش هم كرده بود
- خانم رادمنش شما حتما امشب مي خواين برين ؟
- اگه اجازه بدين
- خواهش مي كنم، ولي صبح سر وقت بياين كه مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار كسب كنم
هر دو لبخند عميقي به هم زديم.
- مطمئن باشين نمي ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس .
و چنگال را كنار قاشقم گذاشتم و تشكر كردم
- همين غذاي شماست ، خانم؟
- بله، من نميتونم زياد بخورم . سير شدم
- اين غذاي يه دختر بيست وچهار ساله نيست . ضعيف مي شين
- الان ضعيفم مهندس؟
- اندام خوش تركيبي دارين و اين بخاطر اينه كه رعايت مي كنين ، اما از درون ضعيف مي شين زياد بخورين ولي با ورزش و پياده روي مصرفش كنين
- بخاطر فرمايش شما چشم
و يك كتلت ديگر برداشتم . بعد به شوخي گفتم:
- پس فردا نگيد ما پرستار چاق و بد هيكل نمي خوايم مهندس .
همه زديم زير خنده حتي مادر جون
- با اين كتلت چاق نمي شيد فقط قوي مي شيد. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش مي خورين كه همه آب ميشه . پرستارهاي ديگه توپ مي اومدن ، ني قليون مي رفتن
دوباره زديم زير خنده . مهندس بعد از اينكه غذايش تمام شد ، كه آن هم فقط سه كتلت با كف دستي نان بود ، از سرميز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذايش را تمام كند تا با هم برويم .
الهه ناز-جلد1-قسمت8
كمي در سالن نشيمن نشستيم .صداي آهنگ زيبايي كه مهندس انتخاب كرده بود،پخش مي شد و ما مشغول صحبت شديم.بعد از صرف چاي مادر را به اتاقش بردم.كمي پيشش نشستم .داروهايش را دادم كه ثريا وارد شد و گفت:
- محبوبه سفارش كرده بود ملحفه را عوض كنم .اشكالي نداره؟
- نيازي نيست ثريا خانم منظور من تنوع رنگ بود. باشه وقتي مهندس ملحفه ها رو تهيه كردن
- بله خانم، پس امري نيست؟
- عرضي نيست ، بفرمايين
- شب بخير
- شب بخير
- خب مادر شما بخوابين . منم ميرم و صبح ميام .امروز ازم راضي بودين؟
دو دستش را جلو آورد . دستم را گرفت و فشرد و به من با لبخند نگاه كرد
- من كاري براي شما نكردم ، فقط وظيفه م رو انجام دادم .
او را بوسيدم و بطرف در آمدم و گفتم :
- شب بخير مادر!
مادر سرش را بعلامت احترام پايين آورد . از اتاق خارج شدم به اتاقم رفتم .كيفم را برداشتم و پايين آمدم .مهندس كنار شومينه نشسته بود و مطالعه ميكرد .آهنگ ملايمي كه نواخته ميشد فضا مملو از آرامش كرده بود. عينكي كه به چشم زده بود خيلي به صورتش مي آمد و جذاب ترش كرده بود .
- مهندس متين؟!
سرش را بلند كرد و عينك را از چشمش برداشت وگفت:
- بله خانم
و بلند شد ايستاد .
- دارين تشريف مي برين؟
- با اجازه تون
- مادر خوابيدن؟
- براي خواب آماده شدن
- حالا كه ساعت دهه، بفرمايين بشينين
- تا خونه برسم طول ميكشه
- مي گم مرتضي شما رو برسونه يازده تشريف ببرين
- هرطور شما بخواين .
و به تعارفش روي مبل مقابلش نشستم.كتاب و عينك را روي ميز گذاشت و رو به رويم نشست
- امروز خسته شدين
- نخير ابدا روزي خوبي بود
- اميدوارم . امروز بعد از دوسال، خونه ما شده بود مثل اون موقعها ازتون ممنونم
- من كاري نكردم
- ميخوام بدونم درخواست دومتون چي بود كنجكاوم
- حالا در خواست اولم رو پاسخ بدين تا به دوميش برسه
- قول مي دم انجام بدم . فردا ظهر ملحفه ها رو ميارن
- ممنون.اما اجازه بدين چند روز ديگه خواسته دومم را مطرح كنم
- باشه ميتونم بپرسم چرا امروز سرتون رو روي پاي مادرم گذاشتين و گريه كردين؟ نكنه از من شكايت مي كردين؟
- نه هنوز به اونجا نرسيده
- پس چي؟
- دلم گرفته بود
- از چي؟
- از روزگار ، از غصه ها ، از دلتنگي ها
- ميخوام بدونم
- اگه موندني شدم بهتون مي گم . دلم نميخواد دلتون برام بسوزه و نگهم دارين .
- من آدم دل نازكي نيستم ، در ضمن كار و احساس رو قاتي نمي كنم
- هستين ، بيشتر از اونچه كه فكرشو مي كنين
- چطور؟
- از اونجا كه گريه من روي شما اثر گذاشته و حس كنجكاوي شما رو برانگيخته ، پس بهتره صبر كنيم . شما هم به مطالعه علاقمندين؟
- بله مطالعه باعث ميشه كمتر فكر كنم و سرم گرم شه. تنهايي خيلي بده
- حرفتون رو مي فهمم. مي بخشين ولي بنظر من بهتره تشكيل خونواده بدين
نگاهي طولاني به من كرد وگفت:
- كه يكي ديگه رو بدبخت كنم؟ خودم مي كشم بسه، خانم رادمنش
- شايد خوشبخت شد
- شايد رو رها كنيد .من حوصله مادرم رو هم ندارم ، چه برسه به يه زن غريبه
- اون زن شريك زندگي شما مي شه، شريك غمها و شاديهاي شما ، پس غريبه نيست
- شايد نبود اونوقت چي؟
- خب شما فرد عاقلي هستين درست انتخاب كنين
- شما چطور؟ قصد ازدواج ندارين؟ مطمئنم خواهان زياد دارين
- نه من قصد ازدواج ندارم .خيلي كارها هست كه بايد انجام بدم. در ضمن اول خواهرم. از بچگي هميشه دوست داشتم در سن بيست و هفت سالگي ازدواج كنم .چرا آدم خودش رو زود اسير كنه . شانس اينكه آدم خوب گير بياد خيلي كمه.نبايد ريسك كرد
- پس فقط مي خواين بنده رو تو هچل بندازين؟
با تبسم گفتم :
- شما سي وچهار سالتونه و دقيقا چهارسال از سن ازدواجتون گذشته.در ضمن تجربه دارين و درست انتخاب مي كنين من هنوز خيلي جوونم ، ميترسم انتخاب درستي نكنم
- فكر نمي كنم بذارن شما تا سه چهار سال ديگه مجرد بمونين
- نظر لطف شماست، ولي بنده اختيارم دست خودمه نه ديگران
- اگه در اين سن بخواين ازدواج كنين دوست دارين شوهرتون چه خصوصيات اخلاقي داشته باشه؟ چند ساله باشه؟
- براي من ايمان از هر چيزي مهم تره، بعد هم تحصيلات .كسيكه ايمان داره، همه چيز داره. در مورد سنش هم هميشه دوست داشتم شوهرم آدم پخته اي باشه و مسن تر از من
- پنجاه شصت ساله چطوره؟
- يه كم جوونه
زديم زير خنده
- پنجاه شصت ساله كه نه ولي سي خوبه. شما چطور مهندس؟
- من به زيبايي خيلي اهميت مي دم، بعد تميزي، بعد اخلاق و رفتار،بعد خونواده و تحصيلات، سنش مهم نيست البته هر چي جوونتر بهتر.
- انشاءا..... به خواسته تون برسين
- نه خانم، فعلا از اين دعاها نكنين، چون قصد ازدواج ندارم
- اگه مادرتون سرحال بودن ، قطعا تا حالا نوه هم داشتن
- باور كنين اگه روزي ازدواج كنم صرفا بخاطر همينه . بخاطر اينكه فرزند داشته باشم،يه وارث .بالاخره اين همه ثروت رو بايد به كسي بدم كه دوستش داشته باشم
- اگه اينطوره كه اصلا ازدواج نكنين ، چون هم شما عذاب مي كشين هم خانمتون ، يه بچه بي سرپرست بيارين بزرگ كنين .ثواب هم مي برين زندگي بدون عشق يعني مرگ ، يعني تباهي
- شايد هم اين كار رو كردم .مي دونين ، دخترهايي كه مامان براي من مي پسنديد همه زيبا، از خودراضي،قرتي،متكبر و رقاص بودن. يه موقع ها فكر ميكنم بيماري مادر حكمتش اين بوده كه منو بدبخت نكنه
- خدا عالمه .خب اجازه مرخصي مي فرمايين؟
- افتخار بدين بريم دربند .يه ساعت ديگه با دوستان قرار داريم خوش مي گذره
- ممنونم جاي من بين شما و دوستاتون نيست مهندس،خوش بگذره
- بيايد بريم، نيمه شب شما رو به منزل مي رسونم
- نه متشكرم ، خواهرم منتظره
- تعارف مي كنين؟
- نه چه تعارفي.
و از جايم بلند شدم
- با اجازه براي همه چيز ممنونم خدا نگهدار
بلند شد و گفت :
- ما ممنونيم خانم، لطف كردين.خدانگهدار.
و تا بيرون مرا بدرقه كرد.بعد در ماشين را باز كرد و يك بوق زد.
- من خودم مي رم مهندس
- ديگه چي خانم؟ اين موقع شب تنها كجا بريد؟
- چه هواي خوبي!
- بله ، اگه مي اومدين دربند هواي بهتري هم تنفس مي كردين
- ممنونم انشاءا.... در فرصت ديگه اي
مدتي بعد مرتضي آمد .
- مرتضی ! خانم رو به منزلشون برسون
سوار شدم و خداحافظي كردم .
مرتضي قد بلند و سبزه ، چشم و ابرو مشكي، با موهاي خوش حالت بود. پسر با شخصيتي بنظر مي آمد .
از آينه نگاهي به من كرد و گفت:
- فكر مي كنين بتونين با اين خونواده كنار بيايين خانم؟
- انشاءا.... آدمهاي خوبي هستن. آدم بايد قلق رفتار ديگران رو بدست بياره ، اونوقت خيلي راحت ميتونه باهاشون كنار بياد
- بله، آقاي مهندس و مادرشون خيلي مهربونن
- همينطوره شما درس نمي خونين آقا مرتضي؟
- چرا خانم ، من سال آخر مهندسي صنايع غذايي هستم
- جداً؟چه عالي!خوش بحال ثريا خانم و آقا نبي
- وقتي ديپلم گرفتم جناب مهندس بهم گفتن اگه صنايع غذايي يا حسابداري بخونم منو تو شركتشون استخدام مي كنن .منم چسبيدم به درس و الحمدالـله موفق شدم .سال آخرم ، ديگه چيزي نمونده
- انشاءا.... موفق باشين
- مادرم از شما خيلي تعريف ميكنه و خيلي خوشحاله كه شما به اين خونه اومدين
- ممنونم منم ثريا خانم رو خيلي دوست دارم
- از خدا خواستم عمري بهم بده كه بتونم زحمتهاي پدر و مادرم رو جبران كنم
- انشاءا.... عمري طولاني همراه سلامتي داشته باشين .آقا مرتضي روزي رو مي بينم كه كساني خدمت شما و خونواده شما رو مي كنن
- اي خانم ، همينكه دستمون به دهنمون برسه كافيه ، اهل تجملات نيستيم .
- چند سالتونه آقا مرتضي؟
- بيست و شش سال. دير تصميم گرفتم درس بخونم وگرنه الان بايد شاغل باشم عوضش سربازيم رو رفتم
- دير نشده نگران نباشين
پس از مدتي بخانه رسيدم
- ماشاءا... چه باهوشين! با يه دفعه اومدن، خونه ما رو ياد گرفتين؟
- شما و منزلتون فراموش شدني نيستيد ، گيتي خانم .
و از توي آينه نگاه قشنگي به من كرد
- ممنونم شما لطف دارين، بفرمايين منزل
- ممنون به خواهر سلام برسونين
تشكر وخداحافظي كردم .
مرتضي ايستاد تا وارد منزل شدم، بعد رفت

Signature
     
#14 | Posted: 17 Nov 2013 11:27 | Edited By: paridarya461
گيسو در را باز كرد .
- سلام خسته نباشي خانم دكتر
- سلام گيسو جان ، تو هم همينطور
- ممنون
- چكار كردي تنهايي؟
- تماشا كردن در و ديوار، فكر كردن، غصه خوردن
- تو اهل يه گوشه نشستن نيستي گيسو.راستش رو بگو
- صبح يه سر رفتم پيش طاهره خانم. بعد از ظهر هم با نسرين رفتيم چند جا دنبال كار
- دنبال كار براي چي؟ مهندس استخدامت كرده ديگه
- فكر نكنم تو موندگار باشي
- خدا رو چه ديدي،فعلا كه روزاي اول بخير گذشت
- متين چطور آدميه؟
- مرد خوبيه سربه زير و زيرك، دقيق و محتاط،مهربان،ولي جدي و با جذبه
- ازش خوشت مياد؟
- اين ديگه چه سواليه گيسو؟
- همينطوري، آخه تو از اين تيپ آدمها خوشت مياد
- نمي دونم،شايد! چرا تا حالا بيدار موندي؟
- خب دلم برات تنگ شده بود
- منم همينطور. ميخواستم بهت تلفن كنم ، ولي روم نشد
- مسئله اي نيست چند روز اول من بهت زنگ ميزنم چيزي ميخوري برات بيارم؟
- نه ميل ندارم.خسته م.ميخوام بخوابم. از بس با پرستيژ رفتار كردم بدنم درد گرفته
- برو بگير بخواب
لباسم را عوض كردم،مسواك زدم و بعد از كمي صحبت با گيسو به اتاق خوابم رفتم و روي تخت ولو شدم .
بي اختيار به متين فكر ميكردم. نكنه از او خوشم اومده؟
ولي نه، اون به درد من نمي خوره، ميخواد بخاطر بچه ازدواج كنه! چه فكر احمقانه اي!
خدايا الناز كيه ، چه شكليه؟ الان با مهندس رفتن دربند و دارن صفا مي كنن. چرا از من هم دعوت ميكرد؟ لولوي سرِ خرمن مي خواست؟
**********
- گيتي بلند شو. ساعت هشت شد . ميخواي خرخره تو بجوه؟
پريدم و بساعت نگاه كردم .دستم را روي قلبم گذاشتم و گفتم:
- خدا ذليلت نكنه گيسو، ترسيدم!ساعت يك ربع به هفته ، ميگي هشته؟ داشتم خوابهاي خوب مي ديدم
- معلومه خيلي جذبه داره ها! حالا چه خوابي ديدي؟
- مامان رو خواب مي ديدم .سرحال بود.انگار خانم متين هم بود. با مادر حرف مي زد
- چي مي گفت؟
- نذاشتي ديگه !
- نكنه خانم متين رو ميخواي بفرستي اون دنيا پيش مامان
- تو خواب تو هم بودي گيسو
- چي كار ميكردم؟
- داشتي سفره پهن ميكردي
- آره ديگه ، ما يكسره در حال كلفتي هستيم .تو خواب هم كارها رو گردن من مي اندازي، بدجنس!
بلند شدم مسواك زدم .صبحانه خورديم.شلوار لي و پليور آبي نيلي پوشيدم.گيسو موهايم را تيغ ماهي بافت و گفت:
- مردم ميخوان دلبري كنن موهاشونو افشون مي كنن، تو مي بندي؟
- آخه عشقم اينطوري دوست داره
- پس بالاخره دونستي دوستش داري يا نه؟
- ولم كن گيسو، باز شروع كردي.
- پس فردا نياي بگي گيسو دوستش دارم كمكم كن ها!
با برس آرام زدم تو سر گيسو و گفتم:
- نه ميگم بيا منو بكش كه راحت بشم. خب من رفتم .كاري نداري؟
- نه بسلامت
- گودباي آبجي
- خارجي و دهاتي رو باهم قاتي كردي از تاثيرات عشقه؟
- چه كنيم ديگه ، عاشقيم .راستي به طاهره خانم زنگ بزن كه به زري خانم بسپاره يه وقت بروز ندن كه پدر زنده س بگو به ثريا هم سفارش كنه
- باشه دروغگو خانم ، مي گم بگه پدرمون مرده
- يه دروغ گفتم توش موندم گيسو .كاش نمي گفتم
- هميشه كه نميشه صادقانه رفت جلو
- خداحافظ
- بسلامت
با لبخند از منزل خارج شدم .بسم اللهي گفتم و راهي شدم .بمنزل متين كه رسيدم، تو پله ها مهندس را ديدم كه پايين مي آمد ، كت وشلوار كرم ، پيراهن قهوه اي و كراوات شيري قهوه اي، كيفش را به آن دستش داد
- سلام مهندس صبح بخير
- سلام خانم رادمنش ، صبح شما هم بخير
و تغيير مسير داد و با من بالا آمد
- مادرم صبحونه خوردن ولي داروهاشون رو شما بدين
- حالا شدين فرزند صالح .البته اگه ايشون رو بوسيده باشين كه ديگه جاتون تو بهشته.
سري تكان داد و لبخند زد و گفت:
- پس حتما جام طبقه اول بهشته ، چون ايشون رو بوسيدم ، هم با هم صبحونه خورديم
- خيلي عاليه خوشحالم كردين .ديشب خوش گذشت؟
- جداً جاتون خالي بود .اونجا يادتون بودم
نگاهي با خجالت به او انداختم و تشكر كردم .
در زديم و وارد اتاق مادر شديم
- سلام مادر جون .صبحتون بخير
با لبخند و نگاه عميقي از من پذيرايي كرد .جلو رفتم او را بوسيدم .او هم مرا بوسيد
- اين يكي دو روز اينجا بوسه بارون شده
با خنده گفتم :
- مگه بده مهندس؟
- نه خانم كاش همه بارونها ، بارون بوسه باشه ، نه بدبختي . با من كاري ندارين؟
- نه بفرمايين
- خداحافظ
- خدانگهدار
مادر لبخند زد.
- خب مادرجون حالتون چطوره؟ اجازه بدين كمي پنجره رو باز كنم كه هواي خوب بيرون رو تنفس كنين
داروهاي مادر را دادم، پنجره را بستم و بعد خواندن كتاب را از سر گرفتيم
صفورا آمد ملحفه ها را عوض كرد و رفت
يكساعت بعد به مادر گفتم : مادرجون ؟
نگاهم كرد
- شما رنگ مو تو منزل دارين؟
مادر بلند شد بطرف كشو ميز توالتش رفت و با دو سه تا جعبه رنگ مو برگشت
- چه عالي! قهوه ايه. اين رنگها رو خيلي وقته دارين؟
دو انگشتش را به من نشان داد
- دو ساله؟ شايد فاسد شده باشن. ولي فكر نمي كنم .حالا امتحان مي كنيم اگه رنگ نگرفت مي ريم مي خريم .
مادر هنوز نمي دانست من رنگ مو را براي كي ميخواهم گفتم:
- ميخوام موهاي شما رو رنگ كنم
مثل اينكه بدش نيامد.
- اجازه مي دين؟
لبخند رضايت بر لبانش نشست
- پس من برم از ثريا خانم پلاستيك بگيرم و بيام .
پايين كه رفتم ديدم دو نفر براي رنگ كردن در و پنجره ها آمده اند و ميخواهند كار را شروع كنند .با خودم گفتم امروز همه رنگ كاري دارند .وقتي برگشتم مادر يك كيسه روي ميز گذاشته بود. آنرا باز كردم .لوازم كامل رنگ مو در آن بود، كلاه، فرچه، اكسيدان وشانه هاي مختلف خلاصه موهاي مادر را رنگ كردم .صفورا و محبوبه و ثريا هم آمده بودند تماشا ميكردند .انگار آرايشگاه باز كرده بودم.
گفتم:
- اگه خواستين من حاضرم موهاي شمارو هم رنگ كنم ، بي تعارف مي گم
تشكر كردند
مادر سرش را شست و خشك كرد .موهايش را سشوار كشيدم رنگ قشنگي از آب در آمده بود. قهوه اي طلايي متوسط.خودش خيلي خوشش آمده بود و مرتب به موهايش دست مي كشيد و در آينه خودش را تماشا ميكرد .معلوم بود در اين زمينه حرفه اي است.
لباسش را هم عوض كرد.كمي رژ و ريمل براي مادر زدم و حسابي ترگل ورگل شد ثريا آمد و گفت:
- به به،ماشاءا....! خانم شد مثل همون موقع ها .دستتون درد نكنه گيتي خانم
- خواهش ميكنم من كاري نكردم .مادرجون خودش زيباست
- ناهار رو بياريم؟
- نه ثريا خانم.صبر مي كنيم آقاي مهندس هم تشريف بيارن.
به اتاقم رفتم ، كمي وضعم را مرتب كردم و تا صداي بوق ماشين مهندس را شنيدم به اتاق خانم متين رفتم تا با هم برويم پايين .دلم ميخواست ببينم عكس العمل مهندس نسبت به مادرش چيست .از پله ها پايين رفتيم و در سالن نشيمن روي مبل نشستيم .مادر پشتش به در ورودي سالن بود مهندس وارد سالن شد .جلو رفتم و سلام كردم :
- سلام مهندس خسته نباشين
- سلام خانم ممنونم
بعد وقتي خانمي را ديد كه موهاي قهوه ای طلايي بلند و سشوار كشيده اي داشت ، آهسته پرسيد:
- مهمون داريم؟
- مهمون كه نيستن ، صاحبخونه اند
به مادر سپرده بودم كه برنگردد و نگاه نكند تا كمي سربه سر پسرش بگذاريم . مهندس با تعجب جلو رفت .كنار خانم متين كه رسيد گفت :
- سلام خانم.
مادرجون برگشت و به مهندس نگاه كرد و لبخند زد و سرش را براي جواب تكان داد. قيافه متين ديدني بود . من و ثريا از خنده غش كرده بوديم .كم كم قيافه بهت زده اش خندان شد و گفت :
- ماشاءا....! مامان شمايين؟ من فكر كردم مهمون داريم ، خيلي قشنگ شدين، چقدر فرق كردين . شماها هم كه به ريش من ساده مي خندين .خانم رادمنش، جداً خيلي شيطونيد .
با لبخند بطرف آنها آمدم و روي مبل نشستم .مهندس هم روي مبل نشست وگفت:
- درست مثل اون موقع ها شدين مامان .حتما اين هنر خانم رادمنشه
- اختيار داريد
- خيلي ممنون ، آرايشگر ماهري هستين
- مادرجون خودشون زيبا هستن
- نه، مثل اينكه واقعا مي خواين ما رو به اصلمون برگردونين
- انشاءا....
- من برم دست و صورتم رو بشورم.لباسهام رو عوض كنم ، بيام ناهار بخورم كه خيلي گرسنه هستم
- بله، عجله كنين، چون ما هم خيلي گرسنه ايم مهندس
- شما هم غذا نخوردين؟
- نخير، منتظر شما بوديم
- ممنونم ، الان میام
مشغول صرف غذا بوديم كه به من گفت:
- رنگ پليورتون خيلي قشنگه ، خانم رادمنش.
- چشماتون قشنگ مي بينه
- به درد اتاق من ميخوره
زديم زير خنده پرسيد:
- خودتون موهاتون رو بافتين؟
- گاهي اوقات آرايشگرها هم نياز به آرايشگر دارن، مهندس
- آرايشگر شما كي بوده كه انقدر ماهر بوده؟
- هم سلوليم ، گيسو
- بهتون مياد، بزنم به تخته كه چشم نخورين
- ممنونم
- حالا تا چند روزي بوي رنگ مياد.وامصيبتا!
- عوضش قشنگ و تميز ميشه .در و پنجره هاي سفيد اين خونه رو دلبازتر مي كنه.
- بله همينطوره
غذا را صرف كرديم و كمي در سالن نشستيم و بعد براي استراحت به اتاقهايمان رفتيم . عصر كه مهندس بيرون رفت ، كاست شادي را داخل ضبط صوت گذاشتم .خودم كه رقصم گرفته بود ، خانم متين را نمي دانم . ولي افسوس كه خجالت مي كشيدم بلند شوم برقصم.
ثريا خانم وارد سالن شد تا بساط پذيرايي را جمع كند كه گفت:
- آخيش خانم، خدا خيرتون بده ! دلشادمون كردين مدتهاست تو اين خونه از اين آهنگها نشنيديم
بهتر ديدم يقه ثريا خانم را بگيرم ، گفتم:
- پس خواهش ميكنم كمي برامون برقصين
- اوا، خدا مرگم بده ! من با اين سن وسال برقصم
- مگه چه عيبي داره؟
- شما خودتون بلند شين برقصين ، ما فيض ببريم
با اينكه خيلي دلم مي خواست گفتم:
- اول شما، حق تقدم با بزرگترهاست
- رقص مال جوونهاست، گيتي خانم بلند شين
صداي شاد موسيقي محبوبه خانم را هم به سالن كشيد
- محبوبه خانم افتخار بدين
- من؟ اوا! خاك عالم!
و با دست تو صورتش زد
- بيايين وسط، آهنگ تموم شد
- من بلد نيستم
- مگه مي شه كسي رقص بلد نباشه
- آخه جلو خانم خوب نيست
- ايشون ناراحت نمي شن. مگه نه مادرجون؟
مادر با لبخند سر تكان داد و با دست به محبوبه تعارف كرد كه وسط بيايد.بالاخره محبوبه خانم وسط آمد. حالا بايد يكي را پيدا ميكرديم كه خانم را بنشاند.ثريا و صفورا هم رقصيدند .كم كم خودم هم بلند شدم و رقصيدم و مادر را هم بلند كردم .آرام و زيبا مي رقصيد .خلاصه ساعت شادي را ترتيب داديم و روحيه ما عوض شد كه ناگهان مهندس وارد شد و با تعجب به ما چشم دوخت .از خجالت مرديم و زنده شديم .آنقدر صداي ضبط صوت را بلند كرده بوديم كه صداي ماشينش را نشنيديم . اصلا فكر نميكردم به اين زودي برگردد.مهندس با لبخند به يك يك ما نگاه ميكرد كه حالا هركدام گوشه اي ايستاده بوديم .نمي دانم از شدت فعاليت بود يا خجالت كه آنقدر سرخ شده بودند و عرق كرده بودند .خيلي خودم را كنترل كردم كه نخندم ، ولي نتوانستم .مادرجون آرام و خونسرد رفت روي صندلي نشست .من هم خواستم بروم بالا كه گفت:
- ادامه بدين چرا متوقف كردين؟ به این قشنگي داشتين مي رقصيدين ، خانم رادمنش!
- يه ساعتي بود مي رقصيديم .ديگه كافيه مهندس .ببخشيد با اجازه
و با لبخند بالا رفتم تا چند پله با نگاهش مرا بدرقه كرد شنيدم به مادر مي گفت:
- كاش قايم مي شدم . برم به آقا نبي بگم كلاهش رو بذاره بالاتر .
و زد زير خنده

Signature
     
#15 | Posted: 17 Nov 2013 13:57 | Edited By: paridarya461
يك ساعت بعد شام را صرف كرديم و آخرشب هم دوباره با مرتضي بمنزل برگشتم
**********
شش روز است كه در منزل متين استخدام شده ام.
از كارم راضي ام.احساس مي كنم مادر روحيه بهتري دارد .خودش جلو آينه ميرود و به سر و صورتش مي رسد پزشكش كه به ديدنش آمد گفت همينطور پيش بره به زودي داروهاي مادر را كم مي كند.البته اگر همينطور پيش برود .امروز ميخواهم با مهندس راجع به خواسته دومم صحبت كنم .بعد از ناهار وقتي مادر به اتاقش رفت ، پيش مهندس رفتم و گفتم:
- آقاي مهندس وقت دارين؟
- بله بفرمايين
- ممنونم
- ميخوام درخواست دومم رو بگم
- امر بفرمايين. ما شش روزه منتظريم
- ميخوام محبت كنين رنگ پرده و مبلمان و موكت اتاق مادر رو عوض كنين
مثل ترقه پريد و گفت:
- بله خانم؟
- ببخشيد، مثل اينكه شوك شديدي بود
- آخه انتظار هرچيزي رو داشتم جز اين. حالا ميتونم بپرسم براي چي؟
- رنگ قرمز براي اعصاب خوب نيست.روز اول متوجه شدم مادر رنگ سبز دوست دارن .اينه كه ميخوام تنوعي ايجاد كنم
- ولي مادر خودش اون رنگ رو انتخاب كرده.
- اون رنگ مربوط به دوسال پيشه كه مادر بقول شما شاد و سرزنده بودن نه حالا كه نياز به آرامش دارن
- حرف شما درست ولي اگه اينكار رو كرديم و تاثيري در روحيه مادر نكرد چي؟
- مطمئنم موثره
- ببينيد خانم رادمنش ، بنظر من مادر رو بايد بحال خودش رها كنين و بيشتر از اين با اعصابش بازي نكنين
- منظورتون اينه كه تا حالا هرچه كردم به ضرر مادرتون بوده؟
- نخير روحيه مادر بهتره .اما خودتون رو زياد اذيت نكنين . فقط كارهاي عادي روزمره اش رو براش انجام بدين .اينكار هاي شما بي فايده س. بهترين پزشكهاي متخصص مادر رو تحت نظر داشتن ، نتونستن كاري بكنن .اونوقت شما با چهارسال تحصيل در رشته روانشناسي مي خواين مادر رو مداوا كنين؟
- اگه براي هزينه شه، از حقوق من كم كنين
نگاه گله مندي به من كرد . سيگاري روشن كرد و گفت:
- فكر كردين هزينه مبلمان و موكت و پرده براي من رقمي يه؟ اون مبلغ، پول تو جيبي منه
- اگه ميخواين منم بمونم بايد كارهايي رو كه مي گم انجام بدين. اگر هم نميخواين كه من از فردا صبح نميام .
- خودتون مي دونين ، من كه دوست دارم شما به كارتون ادامه بدين
- پس تو ذوقم نزنين و مخالفت نكنين. اگه من مسئوليت مادر شما رو بر عهده دارم بايد به هدفم برسم. اگر هم براتون زحمته ، شما فقط به من اجازه بدين بقيه ش با خودم.
- شما ملحفه ها رو تغيير دادين چه تاثيري داشت؟ گلدون روي ميز رو پر از گل كردين چه تاثيري داشت؟ موهاي مادر رو رنگ كردين، زدين ، رقصيدين چه فايده اي داشت ؟
- موثر بوده
- من كه احساس نمي كنم
- واقعا تغييرات رو حس نمي كنين؟
- اگه مادرم با من حرف زد مي فهمم موثر بوده. مادر فقط از تنهايي در اومده و خوشحاله
- پس كاري رو كه خواستم انجام نمي دين؟
دستي با كلافگي به موهايش كشيد و گفت:
- باشه ترتيبش رو مي دم، خانم
- ممنونم يه خواهش ديگه!
فقط نگاهم كرد.
- نه بگذريم
- حرفتون رو بزنين
- والـله از نگاهتون ترسيدم اين بار حتما سرم رو مي برين
- يزيد كه نيستم خانم
- ميخوام خواهش كنم اجازه بدين عصر خودم برم رنگ پرده رو انتخاب كنم.شما متناسب با اون موكت و مبلمان رو تهيه كنين
- نيازي نيست شما به زحمت بيفتين.بگيد چه رنگي مي خواين من ترتيبش رو مي دم
- گفتم ميخوام خودم برم
دو دستش را به علامت اصلا به من چه بالا آورد و گفت:
- خودتون بريد.
- و ميخواهم مادرجون رو هم ببرم .
و زير چشمي نگاهش كردم پاهايش را با كلافگي كنار هم جفت كرد و گفت:
- چكار مي كنيد؟
- ميخوام مادر رو ببرم. هم حال و هواشون عوض شه و هم خودشون انتخاب كنن
- خانم تو رو خدا ول كنين. شما دارين زيادي احساسات بخرج مي دين، انقدر شلوغش نكنين
- خب چرا اين همه هزينه كنیم اونوقت باب ميل مادر نباشه؟
- مي گم كاتالوگ بيارن اينجا خوبه؟
- نه
- خانم عزيز، مادر من دوساله پاشو از خونه بيرون نذاشته .متوجه هستين يا نه؟
- خب حالا مي ذاره .اينكه مسئله اي نيست روحيه ش هم عوض ميشه
- روحيه،روحيه ديگه حالم داره به هم ميخوره
- شما هيچ متوجه شدين روحيه خودتون هم بهتر شده اين رو من نمي گم اهل خونه مي گن.
- حتما منظورتون اينه كه از بركت وجود شماست
- نخير، منظورم اينه كه در اثر برقراري ارتباط با مادرتون روحيه تون بهتر شده منظورم چيزي كه شما گفتين نبود.
سكوت كرد .سيگارش را خاموش كرد.بطرف پنجره رفت، دستي داخل موهايش كشيد بعد دو دستش را داخل جيبش كرد از رفتار و گفتارش ناراحت شدم. طوري برخورد ميكرد كه انگار براي خودم اين چيزها را ميخواهم .آرام بدون اينكه متوجه بشود بسمت پله ها رفتم .آنقدر در فكر بود كه اصلا متوجه من نشد .
به اتاقم رفتم و عصبي روي مبل نشستم.شيطان مي گفت جل و پلاسم را جمع كنم و بروم .بخودم لعنت فرستادم كه چرا اين تقاضاها را از او كرده ام كه چند ضربه به در خورد
- بفرمايين در بازه .
تا ديدمش از جا پريدم. با جذبه آمد داخل و گفت:
- ببينيد خانم رادمنش، ميتونين با مادر برين ولي اگه اتفاقي براي مادر بيفته از چشم شما مي بينم . در ضمن اگه تجويزهاي شما تا سر ماه جواب نده اينجا رو ترك مي كنين، چون نه هر روز حوصله بحث كردن دارم ، نه حوصله ناز كشيدن و انجام فرمايشات شما رو . خودم هزارتا گرفتاري دارم خانم.
و عصباني در را بست و رفت .
چه بد اخلاق! ترسيدم بابا! ولي معلومه كه طاقت قهر و نازم رو نداري! خوش بحال كسي كه زن تو بشه .جگر طلا !
چرا مي گي بدبخت ميشه ، بنظر من كه خيلي هم خوشبخت ميشه!
الهه ناز-جلد1-قسمت9
كمي استراحت كردم ، كمي مطالعه كردم ، كمي فكرهاي جورواجور كردم و ساعت يك ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بيدار بود .
- سلام مادرجون امروز يه خبر خوب براتون دارم .البته اميدوارم خودتون مخالفت نكنين .از آقاي مهندس با بدبختي اجازه گرفتم كه من و شما با هم بريم رنگ و مدل پرده رو انتخاب كنيم .نظرتون چيه؟
دستم را فشرد
- پس بلند شين تا پشيمون نشدن.آقاي مهندس خيلي شما رو دوست دارن ها.برام خط و نشون كشيدن اگه بلايي سر شما بياد بيچاره م مي كنن .تاز گفتن اگه تا سر ماه صحبت نكنين عذرم رو ميخوان .من شما رو دوست دارم مادرجون دلم نميخواد از پيشتون برم، حداقل تا وقتيكه ببينم كاملا خوب شدين
نگاهي پر از مهر و سپاس به من كرد . لبخند زد. او را بوسيدم .از داخل كمد باراني شيكي برايش آوردم تا بپوشد.
پايين آمديم مهندس مشغول نوشيدن چاي بود. به احترام نيم خيز شد.
- عصرتون بخير!
- عصر شما هم بخير خانم.مامان! فكر نميكردم قبول كنين كه بيرون برين
- مادر رو حرف من حرف نمي زنن
- ما هم كه همين كار رو كرديم خانم
- از شما هم سپاسگزارم.ولي اي كاش اونطوري برام خط و نشون نمي كشيدين
- گاهي اوقات لازمه
- به نازكشي بعدش مي ارزه؟
- گاهي اوقات بله .عصبانيت دست خود آدم نيست
- قبول ندارم
- خب كجا مي رين و كي بر مي گردين؟
- كجاش رو نمي دونم ولي تا ساعت هشت ونيم برميگرديم
- كمي دير نيست؟
- فرصت انتخاب كه به ما مي دين؟
- من هم باهاتون ميام
- لازم نيست مهندس، شما به كارتون برسين
- پس نمي خواين من بيام؟
- نخير با عرض معذرت.ميخوام مادر كمي احساس استقلال كنه
- ثريا؟!
- بله آقا.
و با سيني چاي وارد شد
- به مرتضي بگو مادر و خانم رادمنش ميخوان برن بيرون خريد. اونها رو برسونه
- چشم آقا.
و با تعجب به ما چشم دوخت
- ثريا خانم، شما چيزي نياز ندارين؟
- نه، ممنون گيتي خانم.
- و اگه مهندس اجازه بدن ما مزاحم آقا مرتضي نمي شيم خودمون مي ريم
- خانم عزيز، ماشين و راننده جلو خونه س اونوقت ميخواين با تاكسي برين؟
- نخير با ماشين شما مي ريم
- شما كه گفتين نمي خواين همراهتون بيام
- منظورم اينه كه خودم مادر رو ميبرم
- مگه رانندگي بلدين؟
- با اجازه شما!
سر بيني اش را خاراند.جا خورده بود ولي به رو نياورد .گفت:
- چه تضميني مي دين؟
- من كه دزد نيستم آقاي محترم
- سوء تفاهم نشه ، منظورم اينه كه چه تضميني مي دين كه گواهينامه دارين؟
- من حرفم تضمينه
- ولي مرتضي باشه خيالم راحت تره
- باشه ، اگه اطمينان ندارين اصرار نمي كنم .عقده رانندگي كه ندارم
بلند شدم.باراني و شالم را پوشيدم .مادر هم بلند شد و بطرف در آمد . مهندس آمد و گفت:
- اين كارت پرده فروشي آشناييه كه ما هميشه كارهامون رو بهش سفارش مي ديم. اگه دوست دارين برين اينجا .من بعد باهاشون حساب مي كنم .اگر هم ميخواين جاي ديگه برين.صبر كنين براتون پول بيارم
- گمان نمي كنم اطمينان كنين .مي ريم همون پرده فروشي خودتون.
و كارت را از او گرفتم .نگاه گله مندي به من كرد و گفت:
- چند لحظه صبر كنين الان برميگردم .
و از پله ها بالا رفت و با دو دسته اسكناس برگشت .
- اين پول پيشتون باشه. شايد از پرده فروشي مورد نظر چيزي باب ميلتون نبود وخواستين جاي ديگه خريد كنين.
پول را گرفتم و در كيفم گذاشتم .آقا مرتضي ماشين سفيد را آماده كرده بود و منتظر ما بود
- خدانگهدار مهندس
- بسلامت .مواظب باشين .
بعد لبخند ظريفي تحويلم داد و گفت:
- آقا مرتضي سوييچ رو بدين خانم.خودشون رانندگي مي كنن

Signature
     
#16 | Posted: 22 Nov 2013 13:21 | Edited By: paridarya461
مرتضي سوييچ را به من داد . تشكر كردم.وقتي سوار شديم گفتم:
- از اينكه بهم اطمينان كردين ممنونم . و براي اينكه كاملا مطمئن بشيد ، بفرمايين اين گواهينامه منه .چهار سال پيش گرفتم و دو سال هم پشت ماشين پدرم نشستم .خيالتون راحت باشه
لبخند زد و گفت:
- بريد گيتي خانم، ديرتون نشه.من هشت و نيم منتظرتونم .
از اينكه براي اولين بار اسم كوچكم را صدا كرد تعجب كردم و تا آمدم دنده را جابه جا كنم پرسيد:
- ماشين پدرتون چي بود؟
- بي ام و.
- بله ديگه. عتيقه فروشي و بي ام و سواري
- اي بابا مهندس، خدا عاقبت آدم رو به خير كنه
- انشاءا.... كنه .براي اين پرسيدم كه اگه به دنده اتوماتيك عادت دارين قرمزه رو سوار شين
- نه ممنون، با همين راحتترم .رنگ سفيد نشانه صلح و دوستيه . رنگ قرمز هم آدم رو آتشي ميكنه و هم رنگ عاشقاست
- مگه شما عاشق نيستين؟
- وقتش رو ندارم.خدانگهدار.
- بسلامت خانم روانشناس .مادر مواظب خودتون باشين ، از گيتي خانم جدا نشين
دنده عقب گرفتم و از آقا نبي كه در را باز ميكرد خداحافظي كردم و راه افتاديم
- مادر جون تند كه نمي رم؟
سر تكان داد. محو خيابانها شده بود.
چطور پسري هستي كه مادرت رو دو ساله بيرون نبردي؟ باريكلا به غيرتت!
به كارت پرده فروشي نظري انداختم و گفتم:
- مادر خودمونيم من خيابونها رو بلد نيستم . ولي دل و جراتم زياده و پرسون پرسون مي ريم .
و جالب اينجا بود كه مادر با اشاره دست مرا راهنمايي ميكرد . به مغازه رسيديم . صاحب مغازه خانم متين را شناخت و چاق سلامتي جانانه اي كرد و گفت:
- خب امرتون
- پرده سبز رنگ مي خوايم كه مناسب اتاق خواب ايشون باشه
كاتالوگ پرده را روي ميز گذاشت و گفت:
- انتخاب بفرمايين . ببخشيد شما عروس خانم متين هستين ؟
- نخير ، خيلي بهشون علاقه مندم .
مادر لبخند زد .
- مثل اينكه الحمدالـله حالتون بهتر شده خانم متين ، مهندس چطورن؟
گفتم : الحمدالـله خوبن ، سلام رسوندن
مادر كاتالوگ را بطرف من چرخاند تا من انتخاب كنم . من هم دوباره آن را بطرف خودش چرخاندم و گفتم:
- اتاق شماست . خودتون هم بايد انتخاب كنين . اگر هم رنگ ديگه اي دوست دارين ، رنگ ديگه اي انتخاب كنين
مادر يكي از نمونه را نشان داد.
- خيلي قشنگه اتفاقا نظر منم همين بود.خب، حالا مدل رو هم انتخاب كنين .
صاحب مغازه كاتالوگ مدلها را جلوي ما گذاشت و بالاخره يك مدل را انتخاب كرديم . اندازه در و پنجره ها را دادم و قرار شد تا آخر هفته براي نصب پرده بيايند .
از صاحب مغازه خداحافظي كرديم و چون يك ساعت وقت داشتيم به مادر پيشنهاد كردم به پارك نياوران برويم و كمي قدم بزنيم . آب ميوه اي گرفتم و روي نيمكت نشستيم
- مي دونين مادر، وقتي سيزده چهارده ساله بودم تا حوصله ام سر مي رفت ، با مامانم و گيسو پارك مي رفتيم . مدام در حال گردش بوديم . جمعه ها هم گاهي بند و بساطمون رو جمع مي كرديم و مي رفتيم پيك نيك . يادش بخير ! چه روزهايي بود ! هنوز باورم نميشه كه به اين زودي خونواده ام رو از دست دادم .تو اين دنياي به اين بزرگي يه خواهر برام مونده و يه دل پر از ياد و خاطره ،يه دل پر از غصه . ولي روحيه ام رو شاد نگه مي دارم . دنيا همينه ديگه ، ارزش غصه خوردن نداره .
بعد دستش را گرفتم و ادامه دادم :
- من مي دونم شما خوب مي شين ولي دلم ميخواد اگه من از پيشتون رفتم با ديگران حرف بزنين ، باهاشون ارتباط برقرار كنين . اونها نتونستن با شما ارتباط برقرار كنن. نه اينكه نخواستن ، فكر مي كنن شما اينطوري راحت ترين. شما بايد بهشون بفهمونين كه ارتباط رو دوست دارين . شما هنوز سني ندارين ، پنجاه و پنج يا شش درسته ؟
سرش را بعلامت مثبت تكان داد .
- ماشاءا.... هنوز زيباييد، خوش انداميد ، كمي به خودتون برسين معركه ميشين مادرجون . فقط بايد بخواين و اين سكوت رو بشكنين . اگر هم فعلا دوست ندارين با كسي حرف بزنين ، پنهاني با من حرف بزنين ، من به كسي نمي گم . ولي شما حرفهاي دلتون رو بيرون بريزين تا سبك شين
نگاهي پر از رضايت به من كرد و چشمهايش پر از اشك شد .
- چند روز پيش داخل كاستها به كاستي برخوردم كه روش نوشته شده بود صداي همسر عزيزم مرجان . مرجان شما هستين؟
چشمانش را بست ، در حاليكه قطرات اشك روي صورتش مي غلطيدند .
- چه اسم قشنگي دارين مادر و چه صداي قشنگي . با ويولن مي خوندين . من به اون نوار گوش كردم . محشر بود . شما يه هنرمندين . معلومه همسرتون خيلي به شما علاقه داشتن و عاشق صداتون بودن . دلم ميخواد ببينم كه شما باز هم مي خونين . شوهرتون مي نواختند؟
سرش را بعلامت منفي تكان داد . بغضش شكست . دستش را روي چشمانش گذاشت و گريست . دستمالي از كيفم بيرون آوردم و به او دادم كه اشكهايش را پاك كند . او را بوسيدم و گفتم:
- گريه نكنيد مادر، ساعت هشت و ده دقيقه س. بريم كه مهندس دفعه ديگه هم به ما اجازه بيرون اومدن بده
بخانه برگشتيم . فكر ميكنم مهندس بدجوري انتظار مي كشيد كه تا صداي تك گاز ما را شنيد از ساختمان بيرون آمد .
پيراهن ليمويي،ژاكت مشكي اسپرت و شلوار سفيدش را قلبم لرزاند . چقدر خوشگل شده بود.
سيگارش را در باغچه انداخت .
- سلام مهندس، سر وقت رسيديم؟
- سلام ، خوش گذشت؟
- جاي شما خالي.
- مارو كه نبردين ! هرچي التماس كرديم، دلتون نسوخت .
و بطرف مادرش رفت تا كمكش كند .
- مادر و ماشين سالم تحويل شما
- ما نگران شما هم بوديم
- شما لطف دارين
مادر خودش بطرف ساختمان رفت . متين ايستاد تا پياده شوم . شيشه ها را بالا كشيدم و پياده شدم . در را قفل كردم.سوييچ را بطرف مهندس گرفتم و گفتم:
- بفرمايين از لطفتون ممنون . ببخشيد جسارت كردم
- افتخاري بود كه نصيب ماشين ما شد
- خواهش ميكنم
- ببخشيد بعد از ظهر عصباني شدم
- مهم نيست ، مهندس . من براي سلامتي مادر همه چيز تحمل ميكنم، براي بدست آوردن هر چيز بايد بهايي پرداخت
وارد ساختمان شديم
- پرده خريدين؟
- بله سفارش داديم. تا آخر هفته حاضره
- مبارك باشه .مبلمان و موكت رو هم لازمه مادر انتخاب كنه؟
- لازم هست ولي كافي نيست . شما هم بايد برين
زديم زير خنده و روي مبل نشستيم
- شما رو كه داريم غم نداريم گيتي خانم
- لطف دارين ولي جدا اينبار بايد خودتون برين
- سه نفري مي ريم اينطوري بهتره
لبخند زدم و پول را از كيفم در آوردم و مقابلش گذاشتم
- ناقابله
- اختيار دارين.
- بعد از مدتها اولين بار بود كه احساس كردم خونه خيلي سوت و كوره . احساس تنهايي ميكردم همين كه مادر تو اتاقش هم باشه من راضي ام وجودش برام دلگرميه . به شما هم عادت كرديم
- ممنونم
دوست داشتم فقط نگاهش كنم .خدا چرا يكباره مهر اين مرد به دلم نشسته؟ من چه ام شده؟
ثريا آمد و گفت:
- سلام گيتي خانم خسته نباشين . خوش گذشت ؟
- سلام ، جاتون خالي بود
- ممنون، شام حاضره
- بله الان مياييم ثريا .
- خانم بفرمايين باروني تون رو در بيارين. من مي رم مادر رو ميارم
- ممنونم
در حين صرف شام مهندس گفت:
- خانم تصميم ندارين كارتون رو شبانه روزي كنين؟
- شما كه بعدازظهر تهديدم كردين
- خب هنوز سرحرفم هستم .براي تستهاي روانشناسي شما يكماه فرصت خوبيه كه فقط سه هفته باقي مونده .اما ميخواستم به اين وسيله وقت بيشتري بهتون بدم . اينطور شبها هم وقت دارين .
- تو خواب چه كاري از دست من برمياد مهندس متين؟
- ماشاءا..... استادين. فكر ميكنم تو خواب هم كارهايي ازتون بربياد
- مسخره مي كنين ؟
- بنظر شما داشتن تحصيلات و فن سخنوري و شيرين زبوني و رانندگي و محبت چيز مسخره ايه؟
- شما لطف دارين ، ولي من خوابم سنگينه
- من فكر كردم الان قهر مي كنين، ترسيدم
- خب بهتره قبل از اينكه صحبت كنين كمي به عاقبتش فكر كنين، مهندس
- از اون روزي كه شما اومدين سعي كردم اينطور باشم
- اين هم از خوش شانسي منه
- شايد بخاطر نيت پاك و دل مهربونتونه
- من فقط وظيفه ام رو انجام مي دم
- چيزي فراتر از وظيفه .ازتون ممنونيم
بمادر نگاه كردم و گفتم:
- من مادر رو دوست دارم و هر كاري ميكنم بخاطر دل خودمه
- خوش بحال مادر.
و نگاهي عجيب به من كرد .كمي قاشق را جلوي دهانم گرفتم .
يعني دلش ميخواست او را هم دوست داشته باشم؟ خودش هم نمي دانست چه آتشي به قلبم زده ، گل پسر ، ولي حيف كه راهمان از هم جداست
با دستمال دور لبش را پاك كرد و بلند شد .با اجازه اي گفت و رفت .
در دلم گفتم اگه منو دوشت داشت بيشتر مي نشست .مثل من كه دوست ندارم لحظه اي از اون دور باشم .
ما هم بلند شديم.مادرجون خسته بود و ميخواست استراحت كند .لباس خوابش را پوشيد و داروهايش را خورد و براي خواب آماده شد . از او خداحافظي كردم و پايين آمدم .مهندس مشغول تماشاي تلويزيون بود. با ديدن من نيم خيز شد و اداي احترام كرد .
- مادر خوابيده؟
- بله
- بفرمايين بشينين
- مزاحم نمي شم
- نه خانم بفرمايين
نشستم .
- چيزي كم وكسر ندارين؟
- نه همه چيز هست ، ممنون
- نمي خواين رنگ و وسايل اتاق شما رو هم عوض كنيم ؟ بي تعارف!
- نه من حالم خوبه، ممنونم
با لبخند سينه اي صاف كرد و گفت:
- منظورم اين نبود
- مي دونم شوخي كردم
- رنگ اتاق من چي؟
- عاليه، مثل خودتون
- شما كه مي گفتين من بيمارتر از مادرم ؟
- اون قضيه مال چند روز پيش بود .حالا نظرم عوض شده
نگاه عميقي به من كرد و گفت:
- چرا؟
- خب با محبت شدين، به مادرتون مي رسين ، توجه مي كنين
- پس فقط پسر خوبي براي مادرم شدم
- شما مرد محترم و باشخصيتي هستين.تو اين خونه همه دوستتون دارن
- متشكرم . روز جمعه مهمون داريم .خواستم خواهش كنم شما هم تشريف داشته باشين
- ولي مهندس ، جمعه روز مرخصي منه.بخدا دلم واسه خواهرم يه ذره شده.شبها كه ميرم انقدر خسته م كه خوب نمي بينمش . من هم كارهايي دارم كه بايد انجام بدم
- مي دونم، براي همين خواهش كردم .ميتونين خواهرتون رو هم بيارين
- نه ممنون.ميتونم بپرسم حضور من چه ضرورتي داره؟
- خب شما بايد هواي مادر رو داشته باشين .براي اولين باره كه مادر در جمع حضور پيدا ميكنه و من نگرانم
- مادر كاملا حالشون خوبه .همه رفتارهاشون طبيعيه . فقط صحبت نمي كنن . نگراني نداره . بنظر من اين زبون آدمها س كه نگران كننده س

Signature
     
#17 | Posted: 23 Nov 2013 12:37 | Edited By: paridarya461
خنديد و گفت:
- آدم براي جملات شما پاسخي نداره
- خب چون حرف منطقي مي زنم .
- بله، منم منظورم همين بود براي همين دوست دارم شما هم باشين
- چشم ، امر شما مثل خودتون متين
- ممنونم خوشحالم كردين .مهمونها اقوام دور ما هستن كمي باهاشون رودربايستي دارم .بدونين بهتره
- من بايد چطور بيام؟
- منظورتون چيه؟
- چطور لباسي بايد بپوشم؟
- شما هميشه شيك و متين لباس مي پوشين .لزومي نمي بينم نظر بدم
- ممنون
- فكر كردين گفتم باهاشون رودربايستي دارم يعني لباس خوب بپوشين؟
سكوت كردم
- شما خيلي حساس و نكته بين هستين و مدام از جملات من برداشتهاي منفي مي كنين
- معذرت ميخوام ، خب اجازه مرخصي مي فرمايين
- چشمهاتون خسته س ، اينه كه برخلاف خواسته قلبي ام اصرار نميكنم
- ممنون .خدانگهدار.
- خدانگهدار.
و باز با مرتضي بخانه برگشتم
**********
امشب خواب از چشمانم فرار كرده، انگار تحولي در درونم بوجود آمده .انگار عاشق شده ام و دوستش دارم .نمي دانم چرا از اعتراف به اين مطلب وحشت دارم .خدايا مهر منصور رو به دلم ننداز. چون مي دونم عاقبت نداره .من تا حالا عاشق نشدم .مي دونم اگه بشم نمي تونم دل بكنم.پس كمكم كن
**********
روز جمعه يك پيراهن آبي زنگاري و كفش سفيدي پوشيدم ، پيراهني با آستين هاي بلند شمشيري و دامن كلوش .يك كمربند ورني مشكي هم به كمرم بستم.
جلوي آينه خودم را برانداز كردم .ايرادي نداشتم كمي عطر زدم، كمي رژ ماليدم ، يك خط كمرنگ آبي هم پشت چشمم كشيدم .الحمدالـله به ريمل هم كه نياز نداشتم مژه هايم بلند و برگشته بودند.موهايم را با سشوار صاف كردم و روي شانه هايم ريختم و بالاخره از جلوي آينه دل كندم و به اتاق مادر رفتم .
مادر هم آماده بود. با تحسين لبخندي زد. تا آن موقع ، هميشه بلوز و شلوار تنم بود .
ثريا وارد اتاق شد و گفت :
- آقا گفتن تشريف بيارين . مهمونها اومدن .
از پله ها پايين رفتيم و وارد سالن پذيرايي شديم .
با سلام من همه بلند شدند . متين چنان قد و بالاي مرا برانداز ميكرد كه اگر كسي نمي دانست فكر ميكرد تا حالا مرا نديده .رضايت از نگاهش مي باريد .
جلو رفتيم و با ميهمانها دست داديم .
متين گفت:
- ايشون خانم گيتي رادمنش يكي از دوستان جديد ما هستن . در رشته روانشناسي تحصيل كردن و به خواهش ما براي همراهي مادر اومدن
و ادامه داد:
- ايشون آقاي مهندس فرزاد هستن . ايشون همسرشون مينا خانم . الناز خانم و الميرا خانم هم دخترشون .
- خدايا، پس الناز اين دختر خوشگل است؟
بعد از اينكه معرفي تمام شد، نشستيم.اصلا احساس خوبي نداشتم و شكست را پذيرفته بودم .شايد بخاطر زيبايي فوق العاده الناز بود. الميرا هم دختر قشنگي بود ، ولي الناز چيز ديگري بود .موهاي بلند خرمايي، چشمان خمار ناز، ابروهايي كه بطرف بالا كشيده شده بود و لبان كوچك قلوه اي با بيني كوچك كه حالت عمل شده داشت ولي خدادادي بود.
آقاي فرزاد گفت:
- خانم متين مدتهاست شما رو نديديم . دلمون تنگ شده بود. مهندس مي گفتن كسالت دارين . انشاءا... كه رفع شده
با سكوت سرش را پايين آورد . از عكس العملش خوشحال شدم .
خانم فرزاد گفت:
- مرجان خانم باور كنين اين خونه بدون حضور شما سوت و كوره ، چندباري كه اومديم جاتون خالي بود .
متين گفت:
- گيتي خانم، لطفا نگاه مادر رو معني كنين
- ايشون مي گن پس چرا نيومدين بالا حالي ازم بپرسين .من توي اين خونه بودم .جاي دوري نبودم مي تونستين افتخار بدين بيايين اتاقم .خوشحال ميشدم .
نگاه پر از رضايت و تحسين خانم متين و مهندس صحت كلامم را تاييد كرد
- حق با شماست خانم متين. كوتاهي از ما بوده . به بزرگي خودتون ببخشين.ولي منصورخان مي گفتن شما به سكوت نياز دارين
- خانم مي فرماين توقعي ندارن خانم فرزاد
الميرا گفت:
- چه جالب پس شما مترجم استخدام كردين مهندس، خيلي هم واردن ماشاءا...
- نخير ايشون به ما افتخار دادن كه مدتي در خدمتشون باشيم . گيتي خانم با احساس لطيفشون نگاههاي مادر رو درك مي كنن و خيلي خوب تونستن با مادر رابطه برقرار كنن .همون كاري كه من نتونستم بكنم
چرا مهندس متين يك كلمه نمي گفت او پرستار است ، استخدامش كرده ايم؟ اين همه احترام براي چه بود؟
- اي كاش به من مي گفتين مهندس. حتما يادتون رفته بود كه منم روانشناسي خوندم
- حواسم بود، ولي نخواستم گرفتاري تون رو بيشتر كنم
- حتما خانم رادمنش مشغله كاريشون كمه و بيكارن
دلم ميخواست بلند شوم و خفه اش كنم.
ادامه داد:
- فارغ التحصيل چه سالي هستيد گيتي خانم؟
- سال 53
- پس يه سال از من زودتر فارغ التحصيل شدين .كدوم دانشگاه تحصيل كردين؟
- شيراز
- آه پس تهروني نيستين
لجم گرفت . دختره پر روي بي ترتبيت!
- نخير، خوشبختانه
- چرا خوشبختانه ؟ همه آرزو دارن تهروني باشن.
دلم ميخواست بگويم تهراني هايي كه به تو رفته باشند به درد سطل آشغال مي خورند ، ولي پاسخ دادم :
- خب شما تهرانيها رو دوست دارين چون تهراني هستين .منم شيرازيها رو دوست دارم چون شيرازي ام
الميرا و الناز نگاهي به هم كردند ، يعني كه چه حاضر جواب!
مهندس صحبت را عوض كرد تا مرا از فشار بار سوالات الميرا نجات بدهد و موفق هم شد .
هنگام صرف ناهار متين و الناز رو به روي هم نشستند .مشخص بود كه الناز خيلي تلاش مي كند توجه او را بخودش جلب كند .اشتهايم كور شده بود. اگر بي ادبي نبود از سر ميز بلند مي شدم .انگار خدا هم برايم خواست كه ثريا آمد و گفت:
- مي بخشيد گيتي خانم، خواهرتون تماس گرفتن.گويا حالشون خوب نبود .نمي تونستن خوب صحبت كنن .خواستن خودتون رو برسونين منزل
از جا پريدم.
- نگفت مشكلش چيه؟
- نخير
مهندس گفت:
- نگران نباشين ، فقط سريعتر برين ببينين چه خبره. كمكي از دست من برمياد بگين
- ممنون، ببخشيد از همگي معذرت ميخوام. با اجازه
سريع به اتاقم رفتم .كيفم را برداشتم و از پله ها پايين آمدم و خداحافظي كردم.
مهندس بلند شد و سوييچ را از داخل جيبش در آورد و گفت:
- بفرماييد گيتي خانم با ماشين برين. سوييچ بنز سفيده.ما رو بي خبر نذارين
- خيلي ممنون .خودم مي رم
- اين چه فرمايشيه؟ متعلق به خودتونه
- متشكرم مهندس.خدانگهدار
مهندس تا كنار ماشين مرا همراهي كرد و گفت:
- من مواظب مادر هستم .خيالتون راحت
- ممنون
- احتياط كنين و ما رو بي خبر نذارين
- بله چشم. خداحافظ . باز هم معذرت ميخوام
**********
- چي شده گيسو؟ اين چه رنگ و روييه؟
- دارم مي ميرم.
و بطرف دستشويي دويد و بالا آورد
- بلند شو بريم بيمارستان .حتما مسموم شدي. چي خوردي؟
- رفتم بيرون خريد . يه ساندويچ خوردم .همين .واي دلم چقدر درد ميكنه!
به نزديكترين مركز درماني رفتيم. به گيسو سرم تزريق كردند، كمي بهتر شد .حالش كه خوب شد پرسيد:
- يك هفته اي ماشين خريدي يا آقاي عمارت به نامت كرده؟
- باز حالت خوب شد؟ يه ساندويچ ديگه بهت مي خورونم ها
- نه جان من، آخه اين بنز كوپه به كجاي من و تو مياد؟
- مهندس داد كه سريعتر برسم .نگران تو بود
- نگران من؟
- آره
- مثل اينكه خوشبختي دوباره داره مياد سراغمون ، ولي اون كه هنوز منو نديده
- خب منو كه ديده . بهش گفتم گيسو مثل منه .اما خالدارش
انگار او را آتش زده باشند ، گفت:
- تو غلط كردي، تو بيجا كردي،گيتي!خالدار خودتي! ببين چه آبرو و حيثيت ما رو برده.الان فكر ميكنه پر خالم
- نه بابا، گفتم يه خال روي بازوت داري.گفت جاش خوب نيست
- او هم مثل تو غلط كرد .بخند،بخند كه يه روزم من بتو مي خندم .حالا ببينم . خيلي دوستت داره؟
- نه بابا ديروز خودم به اصرار ماشين رو ازش گرفتم تا مادرو بيرون ببرم
- چقدر وقيح!خجالت نكشيدي؟
- من براي سلامتي خانم متين هركاري ميكنم. دلم ميخواد به اجتماع برگرده.احساس استقلال كنه .كم كم كاري ميكنم كه خودش بشينه پشت فرمون.خيلي حالش بهتره
- توروخدا زودتر كه ماهم بريم سركار،گيتي
بمنزل رسيديم .
- مهندس گفته اگه تا سرماه مادرش حرف نزنه اخراجم ميكنه
- چه توقعاتي!بگو مگه من متخصص گفتاردرماني ام .حالا بايد برگردي؟
- آره .بايد ماشينش رو ببرم
- پس ديگه شب نيا.نمي ترسم
- با اين حال و روزت تنهات بذارم؟
- من ديگه حالم خوبه .خيالت راحت باشه.اصلا يه شب بمون ببين اونجا چه خبره ،مطمئنه يا نه
- آره گيسو.بي بخار بي بخاره، به فريزر گفته زكي
- از آن بترس كه سر به تو دارد گيتي خانم ، به كي تلفن مي زني؟
- همون كه سر به تو دارد گيسو خانم، كه الهي قربون او سرش برم
- واي ،دوباره يكي از افراد خونواده ما عاشق شد !خدا به دادمون برسه! الحمدالـله اينجا از بارفيكس خبري نيست
- حرف مفت نزن...........الو، سلام ثريا خانم.
- سلام گيتي خانم.گيسو خانم چطوره؟
- الحمدالـله بهتره. مسموم شده بود. بردمش درمانگاه حالا خوبه
- خب الهي شكر.آقا مرتب مي گفتن چرا تماس نگرفتين. نگران بودن
- گرفتار بودم ببخشيد .بگيد تا يه ساعت ديگه ماشين رو ميارم
- فكر كردين نگران ماشينم خانم؟
- سلام آقاي مهندس
- سلام، حالتون چطوره؟
- ممنونم
- چه مشكلي براي گيسو خانم پيش اومده بود؟
- مسموم شده بود. بردمش بيمارستان بهتر شد .تشكر مي كنن
- سلام برسونين ، من كه كاري نكردم
- اختيار دارين .ببخشيد امروز نتونستم وظيفه مو انجام بدم
- خواهش ميكنم، جاتون خاليه
آه ، پس هنوز اين الناز و الميرا اونجا هستن.
- دوستان بجاي ما
- برنامه تون چيه؟
- من تا يه ساعت ديگه ميام
- اگه براي آوردن ماشينه كه خودتون رو ناراحت نكنين .صبح بيايين
- دلم شور ميزنه مي دونم تا صبح خوابم نمي بره
- پس اگه مياين بايد شب بمونين
- نه متشكرم، برميگردم
- پس نياين خانم
- حالا ميام بعد تصميم ميگيرم
- پس منتظریم

Signature
     
#18 | Posted: 24 Nov 2013 13:18 | Edited By: paridarya461
الهه ناز-جلد1-قسمت10
گوشي را كه گذاشتم گيسوي ذليل نشده گفت:
- فكر كنم ميخواد بلايي سرت بياره
- خجالت بكش
- هنوز تحولي رخ نداده؟
با چشم و ابرو ناز آمدم و گفتم:
- چرا ازش خوشم مياد
كف زد و گفت:
- مباركه،مباركه.چه شود! گيتي رادمنش همسر مهندس منصور متين
- من دارم با احساسم مبارزه مي كنم . اون به درد من نميخوره .امروز دوتا دختر قشنگ مهمونش بودن. تا اونها هستن ما جايي نداريم
- تو تورت رو بنداز و عقب نشيني نكن.حتما اونها هم مي گن كه واي چه پرستار خوشگلي استخدام كرده، حالا چكار كنيم .
- نه اين ماهي زيادي بزرگه .تور ما ديگه تور محكمي نيست، پوسيده شده. ولي مي دوني گيسو امروز نگفت من پرستارم.انقدر قشنگ . با احترام منو معرفي كرد كه خجالت كشيدم .گفت از دوستان جديد ما هستن كه براي همراهي مادر اومدن .
- تو مال و ثروتشو دوست داري يا خودشو گيتي؟
- بخدا خودشو گيسو.آدم عجيبيه .جدي ولي دلرحمه ، بداخلاقه اما مهربونه.سياستمداره در صورتي كه ساده س.
گيسو گفت:
- عاقله ولي ديوونه س.خل نيست ولي چله .دِ بگو ديگه .
زدم زير خنده و بلند شدم
- از دست تو گيسو ، ايشاءا... يه ساندويچ مسموم ديگه بخوري.من رفتم .مواظب باش .جلوي اون شكم هميشه گرسنه ات رو هم بگير
- تو اونجا روز و شب بوقلمون و مرغ بريوني مي زني، كسي حرف ميزنه؟چه بخيلي!يه تيكه سوسيس لاي نون هم نميتوني ببيني ما بخوريم؟
- والـله تو كه نيستي از گلوم پايين نمي ره
- الهي قربون تو برم كه انقدر ماهي.تو نگران نباش من بخودم مي رسم.شب مياي؟
- فكر نمي كنم .بقول تو بد نيست يه شب امتحان كنم
- خداحافظ .با احتياط برو گيتي .حالا خودت به درك .منو بدهكار مهندس نكني .پول ندارم نون بخورم بنز كوپه از كجا بخرم؟
ساعت شش و نيم بمنزل متين رسيدم. بعد از سلام و عليك با ثريا وارد سالن پذيرايي شدم و با همه سلام و احوالپرسي كردم و روي مبل نشستم و پرسيدم :
- مادرجون كجا هستن مهندس
- تو اتاقشون شما كه نيستين ما رو تحويل نمي گيرن
- اختيار دارين
الميرا گفت:
- خب مترجمشون نبودن، ترجيح دادن حضور نداشته باشن
متين نگاهي به من كرد.هردو كفرمان بالا آمده بود. خانم فرزاد گفت:
- خواهرتون بهتر شدن؟
- بله الحمدالـله ممنونم .
الناز پرسيد:
- خواهرتون چند سالشونه؟
- دقيقا همسن خودم .بيست وچهار سال
- چه جالب! مگه ميشه؟
- خب دوقلوييم
- آه ، چه بامزه! شكل خودتون هستن؟
- دقيقا
- شما ايشون رو ديدين منصورخان؟
- بله، سعادتش رو داشتم ، خيلي زيبا هستن
با تعجب به مهندس نگاه كردم.چرا دروغ گفت.او كه گيسو را نديده بود.
الناز نگاه چپي به من كرد .پيش خودش مي گفت:يعني گيتي هم زيباست؟
- خب، چه خبر گيتي خانم؟
- سلامتي مهندس.خواهرم كه بهتر شد.خودم هم خوبم .ماشين هم سالمه
همه خنديدند
متين گفت:
- خب ماشين از همه مهمتر بود.من فقط ميخواستم همين رو بدونم
باز هم صداي خنده بلند شد.
- ببخشيد با اجازه من برم سري به مادرجون بزنم و بيام
الميرا گفت:
- چه جالب،به خانم متين مي گيد مادرجون؟
- اولين نشانه صميميت اينه كه آدم طرف مورد علاقه ش رو با صميميت و محبت صدا بزنه .مادرم مرحوم شدن ، اينه كه خانم متين رو واقعا دوست دارم و خودم رو دختر ايشون مي دونم.شما كه خودتون روانشناسي خوندين الميرا خانم.
الميرا صاف نشست و گفت:
- بله حق با شماست
مهندس نگاه پر تحسينش را نثار من كرد
به طبقه بالا رفتم .مادر را بوسيدم .او هم مرا بوسيد و دستم را گرفت .انگار خدا دنيا را به او داده بود
- گيسو مسموم شده بود .بردمش درمانگاه .سلام رسوند .ببخشيد تنهاتون گذاشتم
- كتاب مي خوندين؟ ديگه چيزي نمونده تمومش كنين؟
كمي پيش مادر نشستم .بعد به اتاقم رفتم .خيلي خسته بودم .روي تخت دراز كشيدم تا كمي آرامش بگيرم كه با صداي در از خواب پريدم
- بله؟
- گيتي خانم خوابين؟
و وارد شد و چراغ را روشن كرد.
- ساعت چنده ؟ هوا تاريك شده؟
- هشت ونيم
- هشت ونيم؟ خداي من اصلا نفهميدم چطور خوابم برد. مهمونها رفتن؟
- نخير هستن. نيمساعت پيش خواستم بيدارتون كنم آقا گفتن خسته اين بيدارتون نكنم
- همه فهميدن من خواب بودم ؟ چه بد شد!
- نه خانم، من اومدم بگم بياين براي شام. در زدم جواب ندادين .با اجازه در رو باز كردم .ديدم خوابيدين .بعد آروم به آقا گفتم ، گفتن بذارم نيمساعت ديگه بخوابين .مهمونها نفهميدن ، خيالتون راحت .
- آه چه خوب شد .الان ميام
بلند شدم .سر وصورتم را شستم و كمي آرايشم را تجديد كردم و به اتاق خانم متين رفتم .ولي او نبود .از اينكه اجتماعي شده بود خوشحال شدم. از پله ها رفتم پايين و وارد سالن شدم و سلام كردم .همه نيم خيز شدند و اداي احترام كردند
- بفرمايين ،خواهش ميكنم
كنار مادرجون نشستم .دستش را در دستم گرفتم و گفتم :
- مادر جون ديگه تنها تنها مياید پايين .
مادر لبخند زد .
متين گفت:
- اين هم نتيجه زحمات خودتونه، گيتي خانم.
- شما لطف دارين
ثريا از ما دعوت كرد براي صرف شام به سالن غذاخوري برويم .شام را صرف كرديم .بعد از شام هم كمي صحبت كرديم و ساعت يازده ميهمانها قصد رفتن كردند .از چشمهاي الناز ميخواندم از اينكه من شب مي مانم ناراحت است .
بعد از بدرقه ميهمانها به سالن برگشتيم .مادرجون را به اتاقش بردم، داروهايش را دادم و به سالن برگشتم
مهندس روي ميز كيفش را باز كرده بود و مشغول حسابرسي دفترهاي دم دستش بود و مرتب با ماشين حساب كار ميكرد .
- مهندس؟
- شمايين ؟بفرمايين
- ممنون، اجازه مي دين برم؟
سرش را به راست و چپ تكان داد و با لبخند گفت:
- نه! اجازه ندارين .امشب رو بايد بد بگذرونين
- خواهش ميكنم ولي.......
- شما نذر دارين؟
- چطور مگه؟
- كه هي اين راه رو برين و بياين؟
- كاش همه نذرها به اين آسوني بود
با لحن قشنگي گفت:
- بمونين گيتي خانم
نتونستم مقاومت كنم و گفتم:
- چشم. مزاحم ميشم
- اختيار دارين ،بفرمايين بشينين
- ممنونم
- امروز فوق العاده شده بودين
- چشمهاي زيبا ، زيبا مي بينن
- نه الحق زيبايين.من اصولا موهاي بلند باز دوست ندارم .يعني احساس ميكنم مدام مو مي ريزه، ولي موهاي شما جعد قشنگي داره ، حتي موهاي صاف هم بهتون مياد
- شما لطف دارين
از هيجان حرارت زيادي روي گونه هايم حس ميكردم
- ثريا؟
- بله آقا
- قبل از اينكه بري دو فنجون قهوه براي ما بيار
- چشم
- ميتونم يه سوال ازتون بپرسم؟
- البته
- چرا امروز نگفتين من پرستار مادرتونم.از محبتتون شرمنده شدم در ضمن شما كه گيسو رو نديدين ، پس چرا گفتيد ديدين ؟
- وقتي روانشناسيد، چرا بايد بگم پرستاريد . وقتي با هم دوستيم .چرا بايد بگم غريبه اين و وقتي گيسو خانم درست مثل شما هستن ، چرا بايد بگم ايشون رو نديدم .شما رو كه ديدم ، انگار ايشون رو ديدم
- ممنون
- وقتي گفتم شما دوست جديد خونوادگي ما هستين ، نمي شد بگم گيسو خانم رو نمي شناسم ، درسته؟
- آه،بله
- از اينكه الميرا بي پروا صحبت ميكرد معذرت ميخوام .اون همينطوره ولي الناز با اون فرق داره .بنظرتون اينطور نبود؟
- راست بگم يا رودربايستي كنم؟
- معلومه ، راست بگيد .
- خب الناز هم خواهر الميرا خانمه و درست مثل ايشونه، ولي سياستمدار
- جدي؟
- بگذريم ،ميترسم سوء تفاهم بشه و فكر كنيد غرضي دارم
- نه،چنين فكري نميكنم شما كه وقتش رو ندارين
كمي بهش خيره شدم و لبخند زدم .
- خب راستش نگاه هردو يكي بود. بنظر من الميرا زبون النازه، ولي بعدها زبون الناز هم باز ميشه .
بلند زد زير خنده و گفت:
- بعدها يعني كي؟
ثريا با سيني قهوه وارد شد و به ما تعارف كرد .
- برو بگير بخواب ثريا.خسته شدي.من فنجونها رو تو آشپزخونه مي ذارم
- چشم آقا،ممنون. شب بخير!
- خب، ادامه بدين
- بگذريم مهندس
- نه، خواهش ميكنم .اصلا ميخوام با يه روانشناس مشورت كنم
- پس شما هم دوستش دارين؟
- اينطور فكر مي كني؟
- البته
- خب، بعدا يعني كي؟
اي بابا ول كن نيست.
- وقتي شما رو تصاحب كرد .فعلا پشت يك چهره زيبا و دوست داشتني پنهون شده تا بعد چهره واقعي خودشو نشان بده .البته اين نظر منه . شايد اشتباه مي كنم
- اميدوارم اشتباه كرده باشين
- شما به صحبتهاي من توجه نكنين ، من فقط نظرم رو گفتم .انشاءا... خوشبخت مي شين .
- ممنون
حال خودم را نمي فهميدم .داشتم از حسادت مي تركيدم .البته نظري كه دادم از روي حسادت نبود. واقعيت را گفتم .ولي خدايا غصه هايم كم بود كه اين هم اضافه شد؟
فنجان قهوه را برداشتم و كمي نوشيدم .او هم همين كار را كرد .
به دفتر دستكش اشاره كردم و گفتم :
- كمكي از دست من برمياد؟
- اگر حسابداري هم بلد باشين چرا كه نه؟
- خب، راستش پدرم هميشه حساب كتابهاي آخر سالش رو به من و گيسو مي داد تا براش انجام بديم، از خودش ياد گرفتيم
- چه خوب! خوش بحال چنين پدري با چنين فرزنداني! خدا رحمتشون كنه
- ممنون . پدرم و مادرم هميشه معتقد بودن زن مدير كسي يه كه از هر كاري سررشته داشته باشه.
- چه پدر فهيمي!راستش حساب كتابا باهم نميخونه .هر كاري ميكنم نود هزار تومان كسر ميارم
- نود هزار تومان؟
- بله
- مي خواين كمكتون كنم؟
- زحمتي براتون نيست؟
- ابدا.
آخرين قلپ فنجانم را سر كشيدم و بلند شدم روي مبل كنار متين نشستم و كمي مبل را جلوي ميز كشيدم
- مي خواين شما ارقام رو بخونين ، من حساب كنم
- موافقم
و شروع كرد .من هم تند تند به ماشين حساب وارد كردم
- درسته صد هزار تومان كم مياد .ميتونم نگاهي به دفترتون بندازم؟
- بله بفرمايين
- دفتر ساليانه رو هم مي دين؟
- بله، اين هم دفتر ساليانه اين شش ماه اول .اين هم شش ماه دوم
نگاهي به دفاتر كردم و چند سوال كردم. احساس ميكردم منصور رفتار مرا زير نظر دارد و هر از گاهي به چهره ام دقيق ميشود.معذب شدم و با لبخند گفتم:
- ميشه خواهش كنم شما يه جوري خودتون رو مشغول كنين؟ وقتي بالا سرم هستين نميتونم كار كنم.
منصور لبخندي زد و گفت:
- حق با شماست من كتاب ميخونم، شما حساب كنيد و مارو از اين گرفتاري نجات بدين
- انشاءا....
متين بلند شد رفت، كتابش را از روي ويترين برداشت ، روي مبلي دورتر نشست ، عينكش را به چشمش زد و مشغول مطالعه شد .

Signature
     
#19 | Posted: 25 Nov 2013 16:06 | Edited By: paridarya461
ارقام را با دفتر اصلي مقايسه كردم.حساب كتاب كردم .باز هم كم بود. شش ماه اول را كه كنترل كردم ، درست بود. پس هرچه بود در حسابهاي شش ماه دوم بود.مهر ، آبان ،آذر و دي هم مشكلي نداشت.بهمن ماه را كه كنترل كردم ، متوجه شدم در دفتر اصلي يكصد هزار تومان هست و دفتر فرعي ده هزار تومان زده شده بود. خوشحال شدم و نفس عميقي كشيدم .نگاهي به مهندس كردم و از خجالت مردم . در مبل فرو رفته بود و سرش را تكيه داد بود ،كتاب را بسته بود و عينكش را روي كتاب گذاشته بود و با لبخند به من نگاه ميكرد .انگار داشت از تماشاي من لذت ميبرد .
خيلي خونسرد گفت:
- به كجا رسيدين خانم؟
- شما هميشه اينطوري مطالعه مي كنين مهندس؟
خنديد و گفت:
- خب ، گاهي حواسي براي مطالعه نميمونه
- آه پس داشتين منو مطالعه مي كردين!
- خيلي دقيق
- چند دقيقه س؟
- 20 دقيقه
- چطور بودم؟ ارزش مطالعه داشتم؟
- اوه عالي، در ضمن اگه حسابدار مي شدين حسابدار موفقي بودين
- فكر نمي كنم ، چون نتونستم مشكلتون رو حل كنم
- مهم نيست، همينكه زحمت كشيدين يه دنيا مي ارزه.ولي گمان ميكنم به نتيجه رسيدين
- چطور؟
- از لبخند زيباتون و اون نفسي كه بيرون دادين فهميدم
- آدم باهوشي هستين
- نه به اندازه شما
- ممنون.حالا بفرمايين براتون توضيح بدم
از خدا خواسته بلند شد آمد كنارم نشست
- ببينيد مهندس نقطه كور كه ميگن اينه.
و به صفر اضافه اشاره كردم.با لبخند به من نگاه كرد.هر دو خنديديم.
دستهايم را تكاندم وگفتم:
- همين، اين هم از توضيح بنده
اشتباه نميكردم .لبخند و نگاهش عاشقانه بود . از آن فاصله نزديك به راحتي ميشد فهميد
- اين حسابدار كم حواس رو بايد اخراج كنم و شما رو به جايش بنشونم
- پس مادرجون چي؟
- مادر ديگه نياز به پرستار نداره.تازه بعدازظهرها هم اينجا هستين ديگه
- از لطفتون ممنونم.ولي من جام خوبه
- گفتين گيسو خانم هم حسابداري بلدن؟ پس ايشون رو مي بريم
- گويا فقط سه هفته وقت دارم
- اگه در پرستاري موفق نشدين تو شركت استخدامتون مي كنم
- اگه موفق نشم براي هميشه باهاتون خداحافظي ميكنم مهندس.چشممون به هم نيفته بهتره
- مگه جنايت كردين خانم؟
- مگه پرستارهاي قبلي رو مي بينين؟
- خب شما با بقيه فرق مي كنين
خوشحال شدم ، بلكه ميخواهد
- چطور؟
- خب، باعرضه ترين،مهربون ترين، مسئول ترين.
خدا ذليلت نكنه مرد؟ دلم رو شكستي.عشق الناز لالت كرده؟
- امشب كه افتخار مي دين؟
رنگم پريد، ياد حرف گيسو افتادم .گفتم:
- در چه مورد
- اينكه بمونيد
قلبم ريخت ، مرد حسابي اين چه طرز سوال كردن است؟
- بله گفتم كه امشب مزاحمتون هستم
- مراحميد
- با اجازه، من مي رم بخوابم
- شما كه غروب يه ساعت و نيم خوابيدين.باز هم خوابتون مياد؟ تازه صحبتهامون داغ شده
- ميترسم از داغي جوش بياد و سر بره
با لبخند پرسيد: چرا؟
- شب بخير
- نمي گيد چرا؟
- همينطوري گفتم.شب بخير
- شبتون بخير و بابت كمكتون ممنون. باعث شدين امشب راحت بخوابم
- خواهش ميكنم .
بسمت پله ها رفتم.احساس كردم كه با نگاهش بدرقه ام ميكند. سري به اتاق مادر زدم خواب بود. به اتاق خودم رفتم و در را قفل كردم و روي تخت نشستم و اين وقايع را به دفتر خاطراتم اضافه كردم.
واقعا دوستش دارم .در كنار او بودن برام لذت بخشه ،آرام بخشه.لباسهايي كه ميپوشه منو ديوونه ميكنه .ادوكلني كه ميزنه روحم رو به بهشت ميبره .اون متانتي كه در راه رفتن ، صحبت كردن ، غذا خوردن بخرج مي ده دلم رو ميلرزونه . درست هموني يه كه در روياهام ميخواستم
نمي دانم چقدر غرق فكر بودم كه صداي موسيقي روح نوازي را شنيدم . صداي آرشه اي روي سيمهاي ويولن .
آه خدايا چقدر ماهرانه مينوازد! آهنگ الهه ناز!
چقدر اين آهنگ را دوست دارم با آهنگ زمزمه كردم
باز اي الهه ناز با دل من بساز
كين غم جانگداز برود ز برم
خدا رحمت كند استاد بنان را، چه يادگاري از خودش گذاشت .
ربدوشامبر سفيدي پوشيدم و از پله ها پايين رفتم .چراغهاي سالن خاموش بود، فقط ديوار كوبها روشن بود. جلو رفتم و سرم را از ميان در سالن داخل كردم .اين منصور بود كه آنطور زيبا ، گردن كشيده بود و ويولن را زير چانه اش گذاشته بود و به آرشه حركتهاي زيبا مي داد .چنان در خود فرو رفته بود و مينواخت كه تحسين بر انگيز بود.
خوش بحالت الناز ! آخه تو چكار كردي كه توجه منصور رو بخودت جلب كردي؟ تو چشمات كه جز شرارت و قساوت نديدم ، حيف اين مرد كه اسير تو بشه !
آخرهاي آهنگ بود كه تصميم گرفتم از آنجا دور بشوم. درست نبود مرا ببيند. نياز به هواي آزاد داشتم ، بلكه بتواند آتش اين عشق را كمي آرام كند . آرام در ورودي را باز كردم و به باغ رفتم. خوشبختانه دو سه تا از چراغهاي باغ روشن بود. روي صندلي نشستم .نسيم سردي كه به صورتم خورد حالم را جا آورد.
آهنگ ديگري را شروع كرد كه اشكهايم سرازير شد .بياد بدبختيهايم افتادم .
ديگر صدايي نمي آمد .از ترسم كه در را قفل نكند ، بلند شدم، آهسته وارد ساختمان شدم .سكوت كنجكاوي ام را برانگيخت.باز بطرف سالن رفتم ، ولي خبري نبود.حدس زدم رفته خوابيده.تا خواستم برگردم كسي جلوي دهانم را گرفت.داشتم زهره ترك ميشدم .نفسم بند آمده بود. انگشتش را جلوي بيني اش گذاشت يعني كه آرام باشم. بعد دستش را برداشت .دستم را روي قلبم گذاشتم
- معذرت ميخوام ترسيدين؟
- كم نه
- گفتم منو بي هوا ببينين جيغ مي كشين . اين بود كه جسارت كردم جلوي دهنتون رو گرفتم .ببخشيد .خب اينجا چيكار ميكردين؟
- فضولي
- در چه مورد؟
- ببينم كيه كه انقدر زيبا ميزنه
- خب اين فضولي نيست ذوق هنريه.معلومه به موسيقي علاقه دارين
- خب بله
- آهنگي كه مي نواختم خيلي غم انگيز بود؟
- نه خيلي، اما فوق العاده با احساس مي نوازين
- شما لطف دارين خانم رادمنش
از نگاه عجيبي كه به من كرد مجبور شدم بپرسم:
- مشكلي پيش آمده
- ميخوام بدونم چرا جوش آوردين و سر رفتين؟
و به اشكهايم اشاره كرد
آه، گفتم بي بخاره ، مثل يخ مي مونه، گيسو باور نكرد
- به همون علت كه شما مي نواختين
- راستي؟! شما كه گفتين وقتش رو ندارين
لبخند زدم .پس او عاشق بود نه بدبخت
- غصه هاي دلم با سوز آهنگ شما آب شد.
- به من نمي گين چه غصه هايي تو دلتونه؟
- نه
- چرا؟
- هنوز فاصله هاي زيادي بين ماست
- فرض كنين ميخوام اين فاصله ها رو بردارم
- يعني ميخواين بمونم؟ حتي اگه مادرتون صحبت نكنن؟
- من سرحرفم هستم .شما فقط دو هفته وقت دارين
- پس درد دلها باشه وقتي موندگار شدم . تازه، شنيدن غمهاي من چه سودي براتون داره مهندس؟ من اومدم اينجا كه غمها رو از رو دلتون بردارم نه اينكه اضافه كنم
- خب شايد اگه غصه هاي شما بيشتر باشه بفهمم دردمندتر از من هم هست و تسكين پيدا كنم
- وجود اون كسي كه براش الهه ناز رو مي زدين مرحم تمام زخمهاي شماست مهندس، نه شنيدن درددل من ، ميگن عشق تسكين تمام دردهاست و براي شما يعني الناز خانم
نگاه عميقي به من كرد.تك تك اجزاي صورتم را بررسي كرد و گفت :
- آره دارم اين رو حس ميكنم
- خب اجازه مي دين؟
- ميخواين برين؟
- بله
- بياين داخل بشينيم
- ديروقته،درست نيست .مگه شما صبح نمي خواين برين شركت؟ ساعت دو نيمه شبه
- مدتيه كم خواب شدم .از غلت زدن تو رختخواب اعصابم خرد ميشه.ميام پايين هنرنمايي ميكنم
- عالي بود .احسنت .هركس بتونه اشكهاي منو دربياره خيلي هنرمنده .
خنده قشنگي كرد و گفت:
- كسي كه اشكهاي شما رو در بياره بايد دار زده بشه
اسم دار اعصابم را متشنج كرد . يك لحظه برادرم را در حاليكه آويزان بود ديدم . لبخند تلخي زدم و گفتم :
- شب بخير
- شب خوش
اصلا نفهميدم چطور سي تا پله را نیم دايره زدم آمدم بالا، انگار خواب ديدم.خدايا تا تو اين خانه ديوانه زنجيري نشده ام به دادم برس. رحم كن، من جرئت اينكه خودم را از بارفيكس آويزان كنم ندارم
صبح روز بعد به اتفاق مادر براي صرف صبحانه سر ميز رفتيم.مهندس سر ميز بود .خيلي عادي برخورد كرد. اصلا انگار نه انگار كه ديشب فقط يك وجب با من فاصله داشت .صبحانه اش را خورد ، خداحافظي كرد و رفت . آن روز براي نصب پرده آمدند .پرده ها بسيار زيبا شده بود .
**********
به همين ترتيب سه هفته از ورود من به اين منزل گذشت. لرزش دستهاي مادر كم شده، روحيه اش بهتر است ، خودش مي آيد پايين ، مي رود بالا .انگار فقط يك مونس ميخواست .با هم بيرون مي رويم ، پارك و سينما مي رويم گردش و تفريح فرصت فكر كردن و غصه خوردن را به او نمي دهد .
يكبار هم با مهندس به رستوران رفتيم .يكي دوتا از آشنايان آنها به ديدن آنها آمدند. از جمله دختردايي خانم متين بنام مينو خانم كه دختر دلنشيني بنام نگين دارد كه تقريبا همسن و سال من است .
يك هفته به تعيين سرنوشت من باقي است و البته به فصل بهار .انگار با تغيير سال، سرنوشت من هم عوض ميشود. دوباره بايد دنبال كار بگردم .اين از همه بدتر است .
خانه تكاني و تكاپوي مخصوص سال نو فضاي ديگري ايجاد كرده . چقدر من روزهاي آخر اسفند را دوست دارم .
هر روز به انتظار مهندس صبح را ظهر ميكنم .او هم كه از شانس بد من بخاطر مشغله هاي مخصوص آخر سال ديرتر بخانه مي آيد .بنظرم خودش هم زياد از اين وضعيت راضي نيست چون مرتب غر ميزند و ميگويد :
ديگه حوصله كار كردن ندارم. ديگه نمي كشم .بايد شركت را بسپارم دست فرهان و بشينم خونه .
يك روز ظهر ، حدود ساعت سه بعدازظهر ، با صداي پي در پي زنگ تلفن گوشي را برداشتم
- بله!
- سلام گيتي خانم
- سلام خانم
- بجا نياوردين؟
- نخير
- من الناز هستم
- آه، حالتون چطوره الناز خانم؟ ببخشيد بجا نياوردم
- خوبم
- خونواده خوبن؟
- الحمدالـله ، منصورخان نيستن؟
- نخير، هنوز نيومدن
- با شركت تماس گرفتم نبودن. حتما تو راهن.بهشون بگيد من تماس گرفتم .منتظر تلفنشون هستم
- بله،حتما
- خدانگهدار
- خدانگهدار
از بخت بد كاملا فراموش كردم به مهندس بگويم كه با الناز تماس بگيرد. طرفهاي ساعت هشت شب در اتاق مادر بودم كه دو ضربه به در اتاق خورد و در به تندي باز شد .
مهندس بر افروخته گفت:
- خانم امروز كسي با من كار نداشت؟

Signature
     
#20 | Posted: 25 Nov 2013 17:04 | Edited By: paridarya461
- امروز؟ امروز ؟ آه، چرا ساعت 3 الناز خانم تماس گرفتن . ببخشيد، فراموش كردم
- فراموش كردين يا مخصوصا نگفتين؟
با تعجب بلند شدم ايستادم .
- منظورتون چيه؟
- خودتون رو به اون راه نزنين خانم . من خودم استاد اين كارهام
از عصبانيت نگاهم را به زمين دوختم . احساس ميكردم مادر متعجب شده چرا بايد براي قصد نداشته توبيخ ميشدم؟ فكر كرده دوستش دارم و به الناز حسودي ميكنم.خب آره ، دوستش دارم ، ولي واقعا فراموش كرده بودم .
بغضم در حال شكستن بود ، ولي غرورم به من اجازه اشك ريختن نمي داد .با صدايي بلندتر از حد معمول گفت:
- پس چرا ساكت شدين؟
- در برابر رفتار شما بهت زده م
- لطف كنيد يا گوشی را بر ندارين يا وقتي بر مي دارين احساستون رو كنار بذارين .شايد مردم كار واجبي داشته باشن
دستم را از فرط عصبانيت مشت كردم و به خانم متين گفتم:
- ببخشيد مادر
و از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم . روي تخت افتادم و بغضم را شكستم و هر چي بد و بيراه بود نثارش كردم .جدا كه فقط لايق الناز بود و بس.مرتيكه بي صفت عاشق
نمي دانم چقدر گذشت كه دستي را روي شانه هايم احساس كردم .هراسان رو برگرداندم. مادر بود، كنارم نشست و اشكهايم را پاك كرد .
- اين اشكها را جلو كسي بريز كه طاقت ديدنش رو داشته باشه دخترم ، من ندارم
چه صداي قشنگي! چه ملاحت كلامي! چقدر زيبا حرف ميزنه! خدايا چه مي بينم؟ چه مي شنوم؟
در آغوشش افتادم و گفتم :
- خداي من شكرت! چقدر زيبا حرف مي زنين مادر جون.باورم نمي شه.
مادر موهايم را نوازش كرد و گفت:
- باور كن عزيزم .دارم حرف ميزنم.
الهه ناز-جلد1-قسمت11
- خيلي خوشحالم! خيلي!
- ممنونم
- خودتون ديدين چي به من گفت . قسم ميخورم فراموش كرده بودم .منظوري نداشتم .
- مي دونم. منصور هم اهل اين حرفها نيست .خودم تعجب كردم .نمي دونم چرا اينكار رو كرده
- عيب نداره، عوضش باعث شد صداي قشنگ شما رو بشنوم . همينكه به آرزوم رسيدم همه چيز رو فراموش كردم
- ممنونم عزيزم
- چرا سكوت مي كردين مادرجون؟
- خب، آدم تا شنونده نداشته باشه براي چي بايد حرف بزنه؟
- ولي من كه بودم
- ميترسيدم به منصور بگي، ولي امروز ديگه طاقتم تموم شد
- يعني بازهم نمي خواين اون بفهمه
- نه
- چرا؟ اون آرزو داره با شما حرف بزنه و جواب بگيره
- بايد تنبيه بشه
- تنبيه بشه؟ چرا؟
- يه روز بهم گفت قرتي بازي و حرافي من باعث مرگ پدر و خواهرش شده ، منم، هم خودم رو تنبيه كردم هم اونو
- پس با بقيه چرا حرف نزدين؟
- نميخواستم فكر كنن با منصور قهرم.ولي خدا تو دختر مهربون و پاك رو برام فرستاد
- باور كنيد از لحظه اي كه ديدمتون مهرتون به دلم نشست .خيلي دوستتون دارم
- من هم همينطور عزيز دلم . قول بده به منصور نگي
- اگه ميخواستم اينجا بمونم اين قول رو نمي دادم . ولي حالا مي دم.
- مگه ميخواي بري؟
- بله مادر، بهتره برم .اجازه بدين غرورم رو حفظ كنم .شما هم كه الحمدالـله ديگه نياز به من ندارين .مي دونم كه دلم براتون خيلي تنگ ميشه .صبحها ميام بهتون سر ميزنم
- من به تو نياز دارم. نذار پشيمون بشم كه چرا حرف زدم
- نه، من قبل از صحبت شما اين تصميم رو گرفتم .ديگه نميتونم اينجا بمونم
- ميخواي از دوريت دق كنم و دوباره عصبي بشم ؟
- خدا نكنه
- پس بمون
- شرمنده م نكنين .الان نرم چند روز ديگه مهندس عذرم رو ميخواد .چون شما كه نمي خواين باز هم حرف بزنين
- اون چنين كاری نمي كنه
- چيزي رو كه اصلا فكرشو نميكردم ، امشب ديدم . اينكه ديگه پيش بيني شده س
خانم متين بلند شد و گفت:
- تو هيچ جا نمي ري ، چون من نمي ذارم
و بطرف در رفت
- اگه نديدمتون خدانگهدار مادر
- صبح بايد بياي وگرنه از دستت ناراحت مي شم .
و رفت
بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم .دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم وسايلم را جمع كردم .ساكم را برداشتم و پايين رفتم . خير سرش نشسته بود حساب كتاب ميكرد )) ايشاءا... مرده شور ببردت! ايشاءا.... كارخونه ات رو سيل ببره . هم آغوش الناز ديوونه بشي كه زجرت بده ، انقدر كه هر روز آروزي منو......((
به ثريا برخوردم
- اِ خانم تشريف آوردين؟ داشتم مي اومدم صداتون كنم براي شام
با زاويه ديدم متوجه شدم سرش را بالا كرد و به ما خيره شد
- ممنونم ثريا خانم. من دارم مي رم. اگه بدي ديدين حلال كنين
- كجا دارين مي رين؟
- خونه خودم. درجوارتون خوش گذشت .از قول من از بقيه خداحافظي كنين
بلند شد بطرف ما آمد .
ثريا گفت:
- آخه براي چي دارين مي رين؟ ما همه بشما عادت كرديم گيتي خانم
- آدمها بايد تو اين دنيا به هيچ چيز عادت نكنن .منم بشما عادت كردم ، ولي مجبورم ثريا خانم
در سه قدمي ما ايستاد و با خونسردي گفت:
- كجا خانم رادمنش؟
دلم نميخواست حتي جوابش را بدهم، ولي بالاخره نان و نمكش را خورده بودم.گفتم:
- اونجا كه دل خوشه
- صبح كه تشريف ميارين؟
- نخير
- از دست من ناراحت شدين؟
- بله،ولي زود فراموش ميكنم .اين مرام بعضي از پولدارها و به اصطلاح متشخص هاست .
- طعنه مي زنين؟
- حرف دلم رو ميزنم
دستهايش را در جيبش كرد و گفت:
- پس بالاخره جا زدين
- حالا ميفههم كه نه تقصير پرستارها بوده ، نه تقصير مادر
- اگه شما برين من جواب مادر رو نميتونم بدم.
- ايشون كه از شما سوالي نمي كنن.تازه بهتر بود قبلا به اين مسئله فكر ميكردين
- خانم عزيز ، خب شما چرا فراموش كردين بگين؟
- شما كه قضاوت فرمودين .فكر كنين به همون علت
- خب، شايد من زود قضاوت كردم.معذرت ميخوام
- گاهي اوقات عذرخواهي غرور آدمها رو برنميگردونه مهندس متين .با اجازه تون مي رم . براي همه چيز ممنون.ثريا خانم خداحافظ
- صبر كنين!
ثريا گفت:
- گيتي خانم، آقا كه معذرت خواهي كردن .حتما براشون عزيز و محترميد
- عزيز و محترم؟ عزيز و محترم نه ثريا خانم.عزيز ومحترم كس ديگه اي يه .تازه امروز نرم فردا بيرونم ميكنه
متين چنگي به موهايش زد و گفت:
- حالا تا اون موقع .فعلا كه مادر به شما عادت كرده،از كارتون راضي ام ، حرف زدن مادر اهميتي نداره. فقط تصميم داشتم ديگه خرج تراشي هاتون رو قبول نكنم
- اونها خرج تراشي نيست، فراهم كردن زمينه آرامش و رفاهه
- حالا هرچي كه شما اسمش رو مي ذارين، ديدين كه موثر نبود.
- بود. خيلي معذرت ميخوام كه اين رو ميگم ، ولي ديدن نتايج كار من چشم بصيرت ميخواد
- مادر فقط كمي اجتماعي تر شده، همين
- اين كافي نيست؟ مگه من چند وقته كه اينجا هستم ؟هنوز يه ماه نشده
- من دوست دارم مادر رو مثل سابق ببينم.شاد و پرانرژي و پرحرف
- مگه از پرستارهاي قبلي چنين انتظاري داشتين كه از من دارين؟
- خب شما روانشناسين و مرتب خرج مي تراشين كه بلكه مادر روحيه اش عوض شه.
- من به اندازه يه روز پول تو جيبي شما خرج تراشيدم . اون رو هم حاضرم تقديم كنم
- منظورم اين نبود
- كمي فكر كنين چيكار كردين كه مادرتون باهاتون يه كلمه حرف نمي زنه
- من؟
- بله،شما
- اينم از نگاهش فهميدين؟
سكوت كردم
- با شما چرا حرف نمي زنه ؟ شما كه درياي محبت و احساسيد .
باز سكوت كردم .نه، قول دادم. بايد جلوي دهانم را بگيرم
- چرا سكوت كردين ؟حرف منطقي جواب نداره،آره؟
راهم را كشيدم بروم
- خانم عزيز ، من عذرخواهي كردم، چقدر كينه اي هستين!
- متاسفم .اينجا ديگه جاي من نيست.خداحافظ!
- اقلا صبر كنين حقوقتون رو براتون بيارم
- من حقوق نميخوام
- من دوست ندارم منتي رو سرم باشه
- منتي نيست .من حقوقم رو يه ساعت پيش گرفتم
با تعجب نگاهم كرد .
- چيزي كه من گرفتم مادي نبود
- آه! همون نگاه مادرانه!
سري به افسوس تكان دادم و خودم را به در رساندم
- صبر كن گيتي جان
بر جا ميخكوب شدم .بطرف پله ها برگشتم . همه با دهان نيمه باز به خانم متين چشم دوخته بوديم كه از پله ها پايين مي آمد و با غضب به منصور نگاه ميكرد. رو به روي منصور قرار گرفت و گفت:
- تو هيچكس رو براي خودت نگه نمي داري، البته برخلاف خواسته قلبي ات
بعد جلو آمد و گفت:
- مگه قرار نشد نري عزيزم
- گفتم كه بايد برم مادرجون. بهتون سر ميزنم .قهر كه نكردم .مي رم كه مهندس و الناز خانم راحت باشن
- اگه بري يك لحظه اينجا نمي مونم به روح محسن و مليحه قسم، مي رم ساختمون پشتي
منصور و ثريا خانم به من نگاه ميكردند
- تو مگه بخاطر منصور اومدي كه بخاطر منصور بري. تو براي من اينجا هستي و منم دوست دارم كه بموني .چيه خشكت زده منصور؟
- والـله منم دوست دارم گيتي خانم بمونن مامان جان.چند بار عذرخواهي كردم.بازم ميگم .گيتي خانم، معذرت ميخوام.دلتون مياد كه مامان منو ترك كنين؟......
- ثريا ساك و كيف گيتي رو بگير ببر بالا
- چشم،الهي شكر! نمي دونين چقدر خوشحالم كه شما رو در حال صحبت ميبينم ، خانم جون!
- ممنونم ثريا
ثريا كيف و ساك را از من گرفت.
- مامان جان شما از كي صحبت مي كنين؟باورم نميشه.
- از وقتي اشك عزيز دل منو در آوردي
- من حاضرم دارم بزنين گيتي خانم.سرحرفم هستم
لبخند تلخي زدم
- چرا به من نگفتين مادر باهاتون صحبت كرده؟ فقط در برابر سوالات من سكوت كردين
- براي اينكه من ازش خواستم
متين مادرش را در آغوش كشيد و گفت:
- نمي دونم بخندم يا گريه كنم .الهي شكر .خيلي خوشحالم .
و مادرش را بوسيد .
خانم متين دست دور شانه هاي من انداخت و گفت:
- بيا بريم شام بخوريم عزيزم
چند قدم كه رفتيم منصور گفت:
- گيتي خانم؟
- بله؟
- منو بخشيدين؟
- مهم نيست
- بخاطر همه محبتهاتون ممنونم . شما لطف بزرگي كردين
- من فقط وظيفه م رو انجام دادم
- من رو به محفل گرمتون دعوت نمي كنين؟ منم گرسنمه.
من و مادر لبخند زديم .
مادر گفت:
- تو برو محفل الناز خانم .اونجا گرمتره . گرسنگيت رو هم برطرف ميكنه
انگار يخ روي دلم گذاشتند .خيلي دلم خنك شد كه حرف دل مرا زد
منصور با لبخند گفت:
- الناز كيه ديگه. حالا ما يه غلطي كرديم .البته ببخشيد
- پس اگه غلط كردي بيا بشين پسرم
دور ميز نشستيم
- خب از كي دست يه يكي كردين منو فريب بدين؟
- از وقتي گيتي جون حقوق گرفت
زديم زير خنده
- پس حقوقتون رو گرفتين. خدارو شكر

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / الهه ناز ( جلد اول ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites