تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زیبای عرب

صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#11 | Posted: 18 Nov 2013 06:32




-خیلی خب حالا که اینطوره پس من روزی ده بار به اتاقت میام تا تمام شعرهات رو بخونم
-راستی؟پس زهی سعادت!اگه به حرفی که زدی عمل کنی قول میدم هر روز چند تا شعر بگم تا تو برای مدتها مهمون همیشگی اتاق من باشی.
خنده کنان از اتاق بیرون امدیم هرگز خیال نمی کردم که مسعود چنین طبع لطیفی در شعر گفتن داشته باشد.زمانی این حرف را به خودش گفتم قیافه دلخوری به خود گرفت و گفت:
-دست شما درد نکنه یعنی به من نمیاد که لطیف الطبع باشم؟
-خب نه....یعنی می دونی اصلا منظورم این نبود که....اصلا می دونی چیه،اون قدر قشنگ بود که.....
-خیلیخب باشه نمی خواد توجیه کنی .همین قدر که از شعرها خوشت اومده برای من کافیه.
نگاهش کردم .تلاش میکرد که اخمی به چهره بیاورد اما موفق نمی شد و لبخند روی لبانش او را لو می داد وقتی دید نگاهش میکنم یکباره خندید و نشان داد اصلا نرنجیده است.
زهرا خانم بساط ناهار را چیده بود و در حیاط اقا رحمان راصدا می کرد.
مرغ شکم پر و سرخ شده به همراه برنجی سر تاسر ان را با برنج زعفرانی و زرشک تف داده شده پوشانیده بود ان قدر اشتها برانگیز به نظر می رسید که مسعود طاقت نیاورد و دور از چشم زهرا خانم گوشه ای از ان را جدا کرد و به دهان گذاشت.غافل از انکه زهرا خانم به محض امدن متوجه شد وبا نگاهی شوخ به مسعود نگریست و گفت:
-پسر جون !تو دیگه مرد شدی کی می خوای دست از دله دزدی برداری؟نمی تونی چند دقیه صبر کنی....؟
-اخ زهرا خانم باور کن منم بهش میگما.اما کو گوش شنوا .هی میگه دستپخت زهرا خانم حرف نداره.نمی تونه تحمل کنه .بهش میگم مرد شدی خجالت بکش یک کم تحمل کن اما می گه لامصب دست پخت نیست که ....
-خیلی خب خیلی خب ....نمی خوتد این همه زبون بریزی من که حریف سر و زبون تو یکی نمی شم.
زندایی نشسته بود و لبخندزنان به بحث مجادله پر طنز مسعود و زهرا خانم گوش می داد با امدن اقا رحمان همه شروع به خوردن کردیم.
شب از راه رسیده بود در حالی که سینی چای را می گردانیدم به مسعود که کنار تلفن شمارمی گرفت نگاه کردم او منتظر پشت تلفن نشسته بود لحظاتی بعد به انگلیسی روانی شروع به صحبت کرد متوجه شدم با شخصی در انگلستان صحبت می کند از لبخند مسعود مشخص می شد که شخص پشت تلفن از اشنایان نزدیک یا دوستان صمیمی او می باشد من که انگلیسی را خیلی شکسته و بسته می دانستم در میان حرفها فقط متوجه شدم در مورد فروشگاه فرش و مایحتاج ان گفت و گو می کنند.
مکالمه مسعود همانطور با لبخند شروع شد با لبخند نیز پایان یافت زندایی در تمام این لحظات ساکت بود و در سکوت به مسعود چشم دوخته بود زمانی که مسعود گوشی را گذاشت به سرعت پرسید:
-بچه ها حالشون خوب بود؟
مسعود جواب داد:
-هیچ کدوم فروشگاهدر فروشگاه نبودن با ملانی صحبت کردم اشب ویدا نمایش داشته و مقصود برای نمایش اون به تئاتر رفته ولی ملانی گفت که حال هر دوشون خوبه.
زن دایی با رضایت سر تکان داد و بعد پرسید:
-وضع کارا چطوره ملانی راضی بود؟!
-بله فقط کم وکسری داشتن که قرار شد من اونا رو براشون بفرستم.
شنیدن خبر سلامتی مقصود وویدا سبب شد که زن دایی خیالش راحت شود دقایقی بعد با کشیدن خمیازه ای کوتاه اعلام خستگی کرد بلا فاصله او را در رفتن به اتاقش کمک کردم .ان شب زهرا خانم و اقا رحمان پس از صرف شام به دیدن یکی از اقوام خود رفته بودند.
زمانی که از اتاق بیرون می امدم مسعود از اشپز خانه خارج شد در حالیکه مشتاقانه نگاهم میکرد پرسید:
-می خوام برم مهمونی تو هم میای؟
با تعجب به ساعت نگاه کردم ساعت یازده را نشان میدادپرسیدم:
-این موقع شب؟!
-خب بله چه عیبی داره ؟اون جایی که من می خوام برم وقت و بیوقت و روز وشب نمی شناسه حتی اگه نیمه شب هم به سراغش بری بهت اخم نمی کنه.
حیرت زده پرسیدم:
-خب اونجا کجاس؟
-اونجا بهترین جای دنیاست!
با سر درگمی پرسیدم:
-من صاحبخونه رو میشناسم؟
-البته که می شناسی.
-خب صاحبخونه کیه؟
مسعود لبخندزنان به سینه اش اشاره کردو گفت:
-صاحبخونه منم و میخوام تو رو مهمون شعرهای فروغ کنم.
خندیدم مسعود انقدر جدی حرف از مهمونی میزد که یکباره باورم شده بود او واقعا قصد دارد به جایی برود با من خندیدوپرسید:
-خب حالا میای مهمون خونه من و شعرهای فروغ بشی ؟
-البته که میام و مطمئنم که مهمونی امشب قشنگترین مهمونی دنیاست.
-خب حالا که این طوره پس زود باش که فروغ منتظرمونه.
باشادمانی از پله ها بالا رفتیم مسعود در اتاقش را گشود و پس از من وارد شد نگاهی به اتاق انداختم تقریبا برای خواندن شعر هایش حریص شده بودم اما امشب او مرا مهمان شعر های فروغ کرده بود مسعود کتاب را اورد و کنارم روی تخت نشست با نگاهی به چهره هش مشد به التهاب درونش پی برد در حالات هیجان زده شخصی را داشت که برای بار اول به یک مجلس مهمی دعوت شده باشد .نگاهی به من کرد از اینکه موشکافانه نگاهش می کردم خندید و گفت:
-حاضری با هم به سرزمین جادوی کلام فروغ رو شروع ؟
-حاضرم حاضر و اماده !
کتاب را گشود و به نرمی خواند:
«من که پشت پا زدم به زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او زعشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم»
مسعود متفکرانه سکوتکرد و با چشمان خیره به کتاب و شعری که خوانده بود نگریست من نیز تحت تاثیر شعر سکوت کرده بودم و در فکر فرو رفتم مسعود پس از لحظاتی کوتاه گفت:
-به نظر می رسه که فروغ هم قلبی عاشق داشته که اینطور ی از عشق و جفای معشوق حرف زده کلامش بوی بی وفایی یار و دلشکستگی می ده و در دل ادم رو متولد می کنه.
خنده کنان گفتم:
-ای بابا!تو چرا این همه جدی گرفتی ؟شاید شاعر در وقت گفتن اون تو حال و هوای غاشقی و جفای معشوق بوده دلیل نمی شه که خودش هم در گیر این ماجرا بوده باشه.
-درسته اما تا کسی خودش عاشق نشده باشه نمی تونه به این خوبی از مهر و وفای خودش در عشق و جور و جفای عشوق شکوه و شکایت کنه باید عاشق باشی تا بتونی زجر بی وفایی رو تمام تار پود وجودت حس کنی.
به تایید سر تکان دادم گفته های مسعود به نظرم درست منطقی می امد. مسعود بازبه خواندن شعر پرداخت تا زمانی که دیگر خسته شد با نگاهی چشمان خواب زده من با لبخند پرسید:
-خوابت گرفته؟
-یک کمی امااون قدر نیست که دلم بخواد برم بخوابم.
-پس موافقی توی حیاط قدمی بزنیم.
به نشانه موافقت چشانم را بر هم فشردم مسعود گفت:
-پس صبرکن تا کمی تخمه برداریم و باهم بریم توی حیاط از دست این زهرا خانم جرات نمی کنم تخمه ها را بیارم بخوریم از بس می گه خونه رو کثیف می کنه و برام کار اضافه می کنین فکر نمی کنه که تخمه های به این خوبی روی دستمون باد میکنه و حشره میگیره.
به جوش خروش مسعود خندیدم ان قدر حرفها و حر کاتش نشاط برانگیز بود که انسان را به وجد می اورد به رامی از پله ها پایین رفتیم مسعود از کابینت اشپز خانه بسته تخمه را بیرون اورد و مقداری از ان را در ظرف و با هم به حیاط رفتیم .
نسیم خنکی در فضای باغ مانندحیاط شناور بود.اندکی بر خود لرزیدم مسعود که متوجه این لرزش شده بود نگاهی به پیراهن نازکم انداخت وگفت:
-بهتر بود یه چیز ضخیم تر می پوشیدی.
-نه همین خوبه فقط یه لرز کوتاه بود.
-باشه ممکنه سرما بخوری بیا تو این ظرف تخمه رو بگیر تا من برم یه چیزی بیارم بپوشی.
ظرف تخمه را گرفتم .مسعود به سرعت داخل رفت .با چشم به دورتا دورحیاط نگاه کردم تا جای برای نشستن پیذا کردم یک سکوی پهن که در ضلع غربی ساختمان قرار داشت به نظرم مناسب ترین جای ممکن بود روی ان نشستم .غور غور قورباغه ها به گوش می رسید مسعود با یک ژاکت جلو باز زنانه امد با دیدن من نزدیک شد و گفت:
-خوب جایی روانتخاب کردی حالا بیااین بپوش .فکر می کنم دیگه سردت نشه.
همانطور که ژاکت ظریف زنانه را می پوشیدم پرسیدم:
-اینو از کجا پیداکردی؟من فراموش کرده بودم ژاکت هم بخرم.
-مال ویداس اما نگران خرید ژاکت نباش اینو خودم براش خریدم پس هر وقت خودم دلم خواست اونو به کس دیگه ای هم قرض بدم.
لبخند زدم حالا با پوشیدن ژاکت احساس مطبوعی داشتم مسعود که داشت نگاهم می کرد به ارامی گفت:
-رنگ این ژاکت خیلی به تو میاد.
تشکر کردم به نرمی خندید و با اشاره به ظرف تخمه گفت:
- یادته بهت می گفتم که تخمه های هندونه محلی که در باغ نظر خوردیم واقعا محشره ؟حالا خودت بخور تا ببینی چه قدر حرفم درست بوده.
مسعود بی درنگ شروع به خوردن کرد و من را تشویق نمود که بخورم طعم و مزه ان به همراه ابلیمو و شنبلیله ای که به ان زده بودند واقعا عالی بود.مسعود در حین خوردن تخمه از گذشته ،دایی ومحبتی که به مادرم داشت و مهربانی او از اینکه چه رنجی برای از دست دادن ان کشیده حرف میزد .حرفهای مسعود باعث شد اشک در چشمانم جمع شود مسعودکه خود نیز از یاد اوری دایی ساکت شده بود به یکباره به خود امدو گفت:
-درسته که پدر حالا زنده نیست اما من مطمئنم که به ارامش رسیده همین که تو درخونه اون بین خونواده اش هستی برای اون تسلی خاطره وارومش میکنهدر ثانی اومدن تو باعث شده که مادر کمتر غصه بخوره.چون مرگ پدر مادر رو ساکت و گوشه گیر کرده بود اون با کسی حرف نمیزد.زهرا خانم خیلی تلاش کرد که اون رو به حرف بگیره اما مادر خیلی خلاصه و بیحوصله جواب اون رو میداد اما حالا خیلی سر حال به نظر می رسه و از لاک گوشه گیری خودش بیرون اومده.
با امتنان به مسعود نگاه کرده وتشکر نمودم از این که میان خانواده ای بودم که دوستم داشتند و وجودم برایشان ارزشمند بود احساس مسرت میکردم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#12 | Posted: 19 Nov 2013 15:58




حواسم به سخنان مسعود بود و غرق در احساس خوش مقبول بودن بودم که يکباره از حرکت چيزي بر روي پايم هراسان جيغ کوتاهي کشيدم مسعود که جا خورده بودپرسيد:
-چيه چي شده؟
-نمي دونم يک چيزي پريد روي پام.
مسعود پايين رو نگاه کرد يکباره زد زير خنده قورباغه کوچک سبز رنگي داشت از کنار سکوي سيماني ميگذشت تا خودش را به باغچه ان سمت حياط با ديدن قرباغه نفس اسده اي کشيد و در حالي که از وحشت خودم خند هام گرفته بود به مسعود که لبخند بر لب داشت نگريسته خنديدم مسعود که با چشم فرباغه را دنبال مي کرد گفت:
-انگار ما امشب به قلمرو قرباغه ها تجاوز کرديم من حتم دارم همون طور که تو ترسيدي اونم از تو ترسيده و حالا داره ميره که شکايت تو رو به مامانش بکنه.
-از من؟براي چي مگه من ترس دارم؟خيلي هم دلش بخواد
-خب بله خيلي هم دلش بخواد اصلا ميدوني چيه من ميگم اون حق نداره از تو بترسه اين فقط حق توئه که از اون بترسي خوبه؟!
-مسعود جان اين همه مسخره بازي درنيار اصلا من تسليمم تو درست ميگي شايد اونم از من ترسيده باشه حالا خوب شد؟
در سکوت ميخنديد او همه چيز را به مسخره ميگرفت و از هراتفاق ساده اي براي خنده و سر به سر گذاشتن ديگران استفاده ميکرد .
به انتهاي باغ نگاه کردم و با اشاره به ساختمان اقا رحمان گفتم:
-خيال مي کردم اقا رحمان اينا اينجا غريبه باشن اما انگار قوم و خويش هاي هم دارن.
-بله اونا اينجا غريبه هستن چن به جزءايل قشقايي هاي استان فارس هستن اما يکي از بستگانشون اينجا ازدواج کرده و تنها قوم و خويش اوناست که باهاشون رفت و امد داره البته اونا زياد به اينجا نميان اين زهرا خانم اينا هستن که گاهي اوقات به ديدار اونا مي رن.
ير تکان دادم لبم از خوردن تخمه و شوري ان به سوزش افتاده بود ما بقي تخمه هاي را که در دست داشتم به داخل ظرف ريختم و به سوي شير اب رفتم تا دستهايم را بشويم اب خنک و تقريبا سرد بود ومن که احساس عطش مي کردم مشتهايم را پر از اب کردم تا با خوردن ان کمي از تشنگي خود را کاهش دهم مشتهايم پر اب يود که جهيدن چيزي بر روي پايم انچنان ترسيدم که دستهايم را باز کرده و اب را روي خود ريختم .مسعود که متوجه شده بود با خنده نزديکم امد و گفت:
-نترس بازم قرباغه بود!
به قورباغه درشتي که خالهاي روشني بر پشتش بود نگاه کردم .مسعود با لبخند گفت:
-معرفي مي کنم ايشون مادر همون قرباغه کوچولو هستن اومدن خدمتتون که ببينن براي چي شما بچه شون رو ترسوندين .از لحظه اي که اومده خونه تا حالا يکريز داره اشک ميريزه وغور غور ميکنه.
-واي مسعود از دست تو .....!
شير اب را بستم و به جلوي لباسم اشاره کردم وگفتم:
-بهتره بريم داخل با اين لباس خيس ديگه نميشه توي حياط ايستاد
مسعود که حالا جدي شده بود موافقت کرد و به طرف ظرف تخمه رفت و گفت:
-صبر کن تا اين سند جنايتمون رو از اينجا بردارم و صحنه رو پاکسازي کنم و گرنه فردا صبح زهرا خانم بر عليه من توطئه مي چينه و اقا رحمانو شير مي کنه تا اونم مثل خودش که اجازه نمي ده توي خونه تخمه بخوريم اجازه نمي ده توي حياط تخمه بشکنيم.اون وقت من مي مونم و اين دل حسرت کشيده تخمه نخورده و تخمه هاي که روي دستمون باد مي کنه.
لبخند زنان به انتظارش ايستادم مسعود با دقت يکي و پوست تخمه را که اين طرف ان طرف افتاده بود برداشت و در ميان پوست ها ريخت بعد از اينکه ظرف پوست تخمه ها را در سطل زباله خالي کرد و همين طورغرولندمي کرد و براي اعتراض هاي احتمالي زهرا خانم خط و نشان ميکشيد ما به اتاقهايمان رفتيم .
من پيراهنم را عوض کردم و روي تخت دراز کشيدم که صداي زنگ تلفن سبب شد تا گوشي را بردارمو بهاهستگي گفتم:
-بله بفرماييد.
-امل جان منم مي خواستم بهت بگم امشب شب خوبي بود.
-براي منم شب خوبي بود البته منهاي ترسيدن هاش.
-اه بله
احساس کردم که مسعود دچار يک نوع بي قراري و سر درگمي شدهاين را مي شد در بهانه ابتدايي تلفن کردنش و اين که بر خلافهميشه شوخي نمي کرد و لحنش جدي و رسمي بود فهميد سکوت کرده بودم تا بلکه بتوانم متوجه شوم علت تلفن کردنش چيست.
مسعود به دنبال سکوت کوتاهي پرسيد :
-دوست داري فردا با من به فروشگاه بياي ؟ به هر حال سرمايه تو هم در اون فروشگاه و در حال کاره اگه تو بخواي مي توني از اونجا ديدن کني .
-بدم نمياد اونجا رو ببينم البته نه به عنوان اين که سهمي در فروشگاه دارم فقط به اين دليل که کنجکاوم محل کار تو رو ببينم.
-راستي؟خب به هر دليلي که باشه براي من افتخاره که تو همراهم باشي.
-خيلي ممنون تعريف قشنگي بود.
-تعريف نيست عين حقيقته!
-به هر حال قشنگ و شاعرانه بود از لطفت ممنونم.
خنديد. به طرز دلنشيني مي خنديدريز واروم و اين نشان از ارامش دروني او ميداد با صداي پر طنيني گفت:
-شب به خير امل جان اميدوارم که خوابهاي خوب ببيني.خوابهاي بدون قورباغه هاي ريز و درشت!
-شب تو هم بخير در ضمن اگه خواب قورباغه هم ببينم ديگه نمي ترسم مطمئنم که توي اين طبقه يکي هست که بياد و به دادم برسه و نذاره بترسم.
مسعود با کلامي پر احساس جواب داد:
-تا منو داري غمي نداشته باش خودم تا اخر عمر پشت وپناهتم اينو بهت قول ميدم.
يکباره دلم لرزيد .طرز بيان مسعود به گونه اي بود که انگار ميخواست چيزي را به من القا کند .بي هيچ کلام ديگري شب گفتم و گوشي را گذاشتم.
صبح پس از خوردن صبحانه راهي کازرون شديم تا به فروشگاه برويم ان روز قرار بود که مسعود سفارشات ملاني را اماده کند و انها را براي فروشگاهشان ارسال کند اين کار باعث شده بود تا من ازادي بيشتري داشته باشم و در فروشگاه بزنم از ديدن ان همه فرش هاي زيبا و متنوع هم حيرت کرده و هم لذت ببرم.
همانطور به اطراف نگاه ميکردم متوجه شدم مسعود با تلفن به زبان انگليسي با کسي مشغول صحبت است در لابه لاي سخنانش نام ملاني را به وضوح مي شنيدم .با تکرار نام ملاني يک احساس گنک قلبم را به تپش مي انداختبه طرز مبهمي از او احساس بدي پيدا ميکردم تلاش کردم تا خود را سرگرم کنم تا متوجه گفت و گوي مسعود نباشم مسعود که در حين حرف زدن مي خنديد و اين بيشتر ازارم ميداد. مسعود بعد از اتمام تلفن به من نگاه کرد وگفت:
-دلت ميخواد يک گشتي تو شهر بزنيم؟اگه خريدي هم داري مي توني انجام بدي.
-بدم نمياد اگه تو کارت تموم شده ميتونيم بريم.
مسعود به شخصي که در کنارش بود سفارشات لازم را کرد و ما با هم يرون امديم زماني که سوار ماشين مي شديم پسيدم:
-با ملاني صحبت ميکردي؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#13 | Posted: 19 Nov 2013 15:58




-بله چطور مگه؟!
-به نظر مياد خيلي با هم صميمي باشيد.
-صميمي که نه اما به هر حال شريکيم.
در حالي سعي مي کردم کنجکاوي درونم را نشان ندهمپرسيدم:
-چطور دختريه؟!
-يه دختر خيلي خوب اما چطور شده که تو از اون مي پرسي؟!
شانه بالا انداختم و گفتم:
-هيچي همين طوري اخه به نظر مياد شريک مهمي براتون باشه.
-شريک مهم .....خب بله شريک مهميه .
رگه هاي شيطنت در کلام مسعود هويدا بود احساس مي کردم که او متوجه کنجکاوي ام شده است تصميم گرفتم ديگر پرسشي نکنم اما مسعود که گويي سرگرمي تازه پيدا کرده بود گفت:
-مي دوني چيه؟ملاني فقط شريک ما نيست اون يه دوست خيلي خوبه اگه اون نباشه اداره کردن فروشگاه در انگليس برامون خيلي مشکل مي شه و ما واقعا به وجودش نياز داريم.
به مسعود نگاه کردم با شيطنت لبخند ميزد و با تحريک کنجکاوي ام تفريح مي کرد زماني نگاه خيره ام را ديد با خنده اي شيرين گفت:
-چيه چرا اينطوري نگام مي کني ؟
-ميشه صحبت کردن از ديگرون رو تموم کني ؟من ديگه نمي خوام چيزي بدونم.
با لودگي گفت:
-خب باشه اما اگه از ديگرون حرف نزنيم بايد از خودمون حرف بزنيم ها.
-من ترجيح ميدم تا از خودمون حرف بزنيم.
-باشه هر چي شما بفرمايينحالا که اين طوره به من بگو بدونم تو چرا اين همه سال با ما تماسينداشتي ؟تو که مي دونستي که تو ايران قوم و خويشي داري پس چرا هيچ قت سراغي از اونا نگرفتي؟
به رو به رو نگاه کردم و گفتم:
-من بارها از شما و اين که قوم وخويشاني در ايران دارم حرف مي زدم و از عمه مي خواستم نشوني از شماها به من بدهد تا باهاتون تماس بگيرم اما اون بنا به دلايل نامعلوم که حالا فهميدم ترس از دست دادن من براي هميشه بوده که او اجتناب مي کرد و راضي به دادن اطلاعات نمي شد .شايد اگه دايي فوتنکمکرد و من براي وداع از همسايه هاي قديمي نمي رفتم هيچ وقت اين توفيق رو پيدا نمي کردم تا پيداتون کنمو به اينجا بيام.
مسعود به ارامي گفت:
-و اون وقت من هرگز دختر عمه زيبام رو نميديدم و حرفهاي پدرم رو که مي گفتدختر زهره حتما به زيباي خودشه ،لاف و گزاف مي دونستم و باور نميکردم.
سر به زير انداختم نگاه مسعود بر نيم رخ چهر ام حس مي کردم. او که حالا در کنار پياده رو توقف کرده بود نگاهم مي کرد گفت:
-من خيلي خوشحالم که تو پيش مايي و افسوس مي خورم که سالهاي زيادي تو رو گم کرده بوديم.
زير لب تشکر کردم مسعود بعد از لحظه اي سکوتگفت:
-اگه پياده بشي مي خواهم تو رو به جاي ديدني ببرم اينجا ب نوعي به کار ما هم مربوط مي شه و من مي خوام چند تا سفارش بدم که با بقيه سفارش ها به اون طرف اب فرستاده بشه.
پياده شدم مسعود در ماشين را قفل کرد و ما با هم به ان سوي خيابان رفتيم مسعود با اشاره به بازار سرپوشيده و کم نوري که بوي نم ونا از ان به مشام مي رسيد گفتک
- اينجا بازار نمدمالهاست مي خوام سفارش چند گليم و جاجيم بدم اگه مي خواي مي توني با من ورد بازار بشي البته شايد بوهايي که مياد خوشايندت نباشهاما وقتي که حاصل اين بو وناهاچه چيزهاي قشنگي شده مسلما خوشت مياد .
تمايا خود را براي ديدن اعلام کردم با ورود به بازار صداهاي که ارام و زمزمه وار به گوش ميرسيد حالا رساتر مي شد مسعود مشغول گفت وگو با مردي شد دم در ايستاده بودم و به مرداني که در حال کار کردن بودند نگاه ميکردم توده اي از پشم به چشم مي خورد و مردان در حال شکل دادن به اين توده ها بودند دلم مي خواست از ابتداي کارشان را مي ديدم اما حالا کا در نيمه راه بود . دو يا سه مرد برروي گليم هاي لوله شده که در دل خود پشم هاي رنگي را نهان داشتند با حرکت موزون و يکدست مردها به خورد گليم رفته و نقش و نگارهاي بديعي را بيافرينند در حال حرکت بوده و هاي هوي کنان يکديگر را تشويق مي کردند .
ديدن اين منظره برايم انقدر تازگي داشت که حتي بعد از گفت و گويي مسعود هنوز هم به تماشاي انها ايستاده بودم و از انجا دل نمي کندم مسعود با تامل و حوصله اجازهداد تا کمي بيشتر بمانم و به سوالاتم جواب هاي ساده و قابل فهم ميداد.
زماني از بازار نمدمالها بيرون امديم دوباره سوار ماشين شده و اين بار مسعود مسير مستقيم مي رفت پس از لحظاتي گفت:
-توي يه خريد زنونه کمکم مي کني؟
-بله البته ميخواي براي ويدا خريدکني ؟
-براي ويدا نه براي کس ديگه اي.
-براي زنداييه؟
خندهکنان جواب رد داد.کمي فکر کردم و پرسيدم:
-اهان لابد براي زهرا خانم درسته ؟نکنه مي خواي بهش باج بدي تا بذاره داخل خونه تخمه بشکني درست گفتم.
-نه درست نگفتي .براي زهرا خانم هم نيست .اصلا براي اون بايد اقا رحمان خريد کنه نه من.
يکباره هوشيار شدم .پس حتما خريد مسعود براي ملاني بود مگر نه اين که او چند هفته ديگر بايد به انگليس برمي گشت پس لابدمي خواست براي او سو غاتي بخردبا بي ميلي پياده شدم مسعود که مي ديد ادامه سوالاتمرا پي نگرفته ام لبخند شيطنت اميزي زد و او هم سکوت کرد به دنبالش وارد بازار شديم مسعود در مغازه ها چشم مي چرخاند و من با بي حوصلگي به لباسها و اجناس نگاه ميکردم وارد چندين مغازه شديم اما مسعود در هر کدام از مغازه ها چرخي ميزد و از ان بيرون مي امد و وارد ديگري مي شد حسابي حرصم در امده بود از اينکه مسعود تا اين اندازه وسواس نشان مي داد و دنبال يک جنس منحصر به فرد بود لجم گرفته بود کم کم اماده اعتراض بودم که مسعود در يکي از مغازه ها بالاخره به صاحب مغازه اشاره کرد و گفتک
-لطفا اون بادگير کالباسي رنگي که اون بالاست رو برام بيارين.
فروشنده از چنگک بلندي که گوشه اي مغازه بود استفاده کرد و اون را پايين اورد مسعود در حاليکه لبخند ميزد نگاهم کردو گفت:
-اينو مي خوام به کسي هديه بدم لطف مي کني بپوشي تا ببينم اندازه اش هست يا نه؟
-اگه هم سايز منه حتما اندازشه.
-هم سايز تو هست اما مي خوام ببينم بهش مياد يا نه.
با عصبانيت بادگير را گرفتم و به تن کردم نم يدانم چرا ما از اينکه مدل ديگري شده بودم و داشتند هديه ديگري را روي تن من پرو مي کردند حسابي ناراحت بودم.مسعود با نگاهي به چهره برافرو خته ام گفت:
-به تن تو که خيلي قشنگه .فکر ميکنم به اونم خيلي بياد .خب خيلي ممنون حالا مي توني درش بياري .
با همان عصبانيت به تندي درش اوردم و به دست مسعود دادم و بعد خودم به سرعت از مغازه خارج شدم و دم در ايستادم.مسعود لبخندزنان به همراه خريدش که کادو پيچ شده بود از مغازه بيرون امد .
با مشاهده خروج مسعود به راه افتادم .با چند گام بلند خودش را به من رساند و با ظاهري بي تفاوت پرسيد:
-نمي خواي يه گشتي توي بازار بزني ؟هنوز تا ظهر خيلي وقت داريم ها.
-نه مي خوام زودتر برم خونه سرم درد ميکنه.
-واقعا...؟خب اگه بخواي مي تونيم بريم دکتر .
-نياز به دکتر نيست. استراحت کنمخوب ميشم.
مسعود باز دست به تلاشي ديگر زدو گفت:
-ميخواي بريم يه جايي يه ابي به دست و صورتت بزن شايد سردردتخوب بشه ها؟
-نه خواهش ميکنم منو زودتر ببرخونه فقط همين!
-باشه خيلي خب اين که عصبانيت نداره.
از خودم تعجب ميکردم .انگار حرفهاو حرکاتم در اختيار خودم نبود.
روي سوغاتي خريدن مسعود حساس شده بودم در درون خود احساس عجز مي کردمهديه خريدن او هيچ ربطي به من نداشت براي هر کس که مي خواست بخرد من چه کار داشتم که بخوام بدانم اين هديه مال چه کسي است؟از اول نبايد کنجکاوي ميکردم و او که مستعد شيطنت و سر به سر گذاشتن است ،تحريک ميکردم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#14 | Posted: 19 Nov 2013 15:59




مسعود که سکوت دنباله دارم را مي ديد در حالي که از شهر خارج مي شد گفت:
-سردردت از کي شروع شده؟
احساس خطر کردم و گفتم:
-از صبح همون موقع که راه افتاديم.
به نيم رخ چهره امنگاه کرد و ناباورانه پرسيد:
-واقعا ؟اما توتايک ساعت پيش کاملا سر حال بودي و از سر درد شکايتي نداشتي پس چي شد يکباره اين طور ناراحت و معذب شدي و حتي ديگه حوصله نداشتي يک گشتي توي بازار بزني؟
شانه بالاانداختم .مسعود که سکوتم را ديد مصرانه پرسيد:
-اگه همون صبح در موردکسالت وسردردت به من مي گفتي بهت اصرار نمي کردم که با من به شهر بياي و با استراحت کردن توي خونه بهتر شده بودي.
نگاهم کرد چشمانم ميخکوب جاده شده بود اما هرم نفس هاو گرماي ديدگانش را احساس مي کردم .مسعود به نرمي پرسيد:
-تواز چيزي ناراحتي ؟!
به تندي جواب دادم:
-نه براي چي ناراحت باشم ؟اتفاقي نيفتاده.
-تو مطمئني؟!
-بله دليلي براي ناراحتي پيش نيومده.
مسعود نفس عميقي کشيد و مرموزانه گفت:
-خداکنه همينطور باشه که تو ميگي.
جوابي ندادم مسعد ديگر حرفي نزد و ما در ميان سکوت به خانه رسيديم در خانه پس از يک توضيح کوتاه و خوردن ناهاري مختصر به اتاقم رفتم .با بسته شدن در اتاق يکباره اشکهايم جاري شد توضيحي براي خودم نداشتم از حالات خود سر در نمي اوردم دليلي براي اين همه حساسيت نمي ديدم حال روز کسي رو داشتم که غرورش جريحه دار شده و به اوتوهين شده باشد اما هر چي فکر کردم متوجه مي شدم که اتفاقي نيفتاده و کسي حرکتي ناروايي انجام ندادهاست اما ارام قرارنداشتم و همين موجب سردر گمي و نگراني ام شده بود.
روي تخت دراز کشيدم و تلاش کردم تا بخوابم واقعا سرم درد ميکرد. صداي قدمهاي ارامي که به گوش مي رسيد نشان ميداد مسعود دارد به اتاقش مي رود صداي باز وبسته شدن در اتاقش را شنيدم اما لحظات بعد باز صداي قدم هايش امد که بهدر اتاقم نزديک مي شد چشمانم را بستم وانمود کردم که خوابم و پشتم را به در اتاق کرده بودم تا مسعود متوجه بيداري ام نشود اما او تقه اي به در اتاق زد و وارد اتاق شد روي لبه تخت نشست و در حالي ارام به شانه ام دست ميکشيد به نرمي صدايم کرد وگفت:
-امل بيداري؟
به سويش چرخيدم و وانمود کردم که خواب الودهستم لبخند زنان پرسيد:
-اومدم حالت را بپرسم سردردت خوب شد؟
-يه کمي بهتره مطمئنم تا تا عصر خوب ميشه .
لبخندشينت اميزي زد و با طنزي فريبانه گفتک
-اگه به اتاقم بياي يه چيزي بهت ميدم که زودتر از عصر حالت رو خوب ميکنه بلند شو بيا.
با بي ميلي در حاليکه دوباره به پهلو مي چرخيدم گفتم:
-به قرص و دارو نياز ندارم اگه بخوابم خوب مي شم.
-تو حالا بلند شو امتحانش که ضرر نداره اگه ديدي خوب نشدي بعد بيا بخواب .
خواستم مخالفت کنم اما دستم را گرفت و مجبورم کرد که بلند شوم از رفتن به اتاقش امتناع مي کردم اما او با شوخي دستم را گرفت و گفت:
-اگه با پاي خودت نياي بغلت ميکنم وميبرمت اخه دختر حسابي من مي خوام سردردت رو خوب کنم اون وقت تو برام ناز مي کني ؟
لجوجانه گفتم:
-دستم رو ول کن مسعود من ناز نمي کنم فقط دلم نمي خواد بيام.
-خيلي خوب باشه پس من مجبورم تهديدم رو عملي کنم و تو رو به زور ببرم.
ناغافل مرا از جا بلند کرد تا امدم به خودم بيايم عطر نفس هايش بود که بر چهره افرخته ام مي خورد و حالم رو دگرگون مي ساخت چشمان هميشه شوخش بر ديدگانم دوخته شده بود و تو در حالي که من را به دنبال خود ميکشيد وارد اتاقش شد زماني که وارد شديم با خنده گفت :
-بشين روي تخت تا داروي سردرت رو بيارم.
با همان سماجت سابق گفتم :
-اما من نمي خورم قسم مي خورم لب بهش نمي زنم تو هم نمي توني مجبورم کني .
-خيلي خب باشه اگه نخواستي نخور فقط کمي اروم بگير وبشين.
با حالتي قهر الود نشستم مسعود به سمت کمد ميزش رفت و بسته اي کادو شده را بيرون اورد در حاليکه لبخند پر شکوهي بر لب داشت کنارم نشست وگفت:
-فکر مي کنم داروي تو توي اين بسته است اگه بازش کني حتما حالت خوب مي شه!
حيرت زده به او که لبخند مي زد نگاه کردم و بريده بريده گفتم:
-اما اين....که مال ملاني بود....
-کي گفته اين هديه متعلق به ملانيه؟!
-ولي من فکر کردم که....
سخنانم را قطع کرد و دوستانه گفت:
-درسته تو اينطور فکر کردي اما من اينو براي تو خريدم.
بامشت به شانه اش کوبيدم و گفتم:
-پس چرا چيزي بهم نگفتي ؟چرا وانمود کردي روي تن من امتحانش مي کني تا اونو به کس ديگه اي هديه بدي؟!
خنديد و در حاليکه بازريش را ميماليد جسورانه گفت:
-چون ديدن حساسيت تو برام خيلي جالب بود خصو صا وقتي اونو با عصبانيت مي پوشيدي وچهره ات برافروخته شده بود اونقدر قشنگ و ديدني شده بودي که دلم مي خواست ساعتها مي ايستادم و نگاهت ميکردم تو در موقع خشم واقعا زيبا و خواستني مي شي .
شرمگين سر به زير انداختم احساس مي کردم از حرفهاي مسعود داغ مي شوم او انقدر بي تکلف اظهار علاقه ميکرد که براي من باور نکردني بود.
مسعود همانطور به برافرختگي چهره ام نگاه ميکرد با اهنگيپر تمنا گفت:
-ميشه اونو يه بار ديگه بپوشي ؟دلم ميخواد انعکاس رنگ اونو يکبار ديگه روي پوست مهتابيت ببينم.
به ارامي بسته را باز کردم و بادگير را به تن کردم مسعود با شوريدگي هر چه تمامتر نگاهم کيکرد در زير نگاهش در حال ذوب شدن بودم مسعود بلند شد يک دور به دورم چرخيد بعد رو در رويم ايستاد و در حاليکه نگاهش برقي عجيبي داشت با صدايي روح نواز گفت:
-چقدر اين رنگ بهت مياد دلم ميخواد در تموم شب هايي که به اتاقم مياي اين بادگير رو بپوشي تا من از ديدن هديه ام به تنت لذت ببرم اين کار رو ميکني؟
به ارامي لبخند زدم و تشکر کردم.مسعود در اتاق را باز کرد وبا شفقت گفت:
-بهتره بري استراحت کني امشب وشبهاي ديگه مهمون فروغ هستيم ومن مي خوام تو شبها رو شاد و سر حال به اين مهموني بياي !
از اتاق مسعود بيرون امدم وبه اتاق خودم رفتم قلبم جرس گونه در سينه ميزد اينها صداي تپش عشق بود و من ناباورانه مي ديدم که اسير ان مي شوم .
همانطور که بادگير اهدايي مسعود را به تن داشتم و خود را غرق مسرت مي ديدم يکباره از اين افکار بر خود لرزيدم ايا من نيز همچون مادرم مقهور عشق مي شدم ؟يا ان را به زانو دراورده وتسليم خود ميکردم ؟فقط اينده و انچه حادث مي شد مي توانست پاسخگويي سوال من باشد!
شب در اتاق مسعود نشسته بودم و به او که شعر می خواند گوش می دادم از عصر باران ریز وتندی شروع به باریدن کرده بود وحالا از شدت ان کم شده بود گوشم به ترنم اوای مسعود بود وچشمم با شیفتگی بیرون را تماشا میکرد.مسعود به من نگاه کرد وگفت:
-کجا سیر میکنی؟!
-درجادوی قدرت همه این زیبایها !
کتاب را بست و در کنارم نشست لبخندزنان پرسید:
- همپای سفر نمی خوای؟
نگاهش کردم وخندیدم هردو دقایقی کوتاه بیرون را نگریسته ودر سکوت فرو رفتیم پس از لحظاتی مسعود گفت:
-موافقی یه چرخی توی باغ بزنیم؟یادمه وقتی که بچه بودیم همیشه بعد از بارون به باغ میرفتیم و با مقصود و ویدا کلی دنبال هم می دویدیم می خوام خاطره اون روزهارو دوباره برای خودم زنده کنم.
به ارامی سر تکان دادم .اهسته از پله هاپایین و به حیاط رفتیم مسعود چند نفس عمیق کشید و در حالی که با لذت ریه هایش را از هوای پاکیزه اکنده می کرد چشمانش را بست تا لذت این لحظات را برای خود مضاعف کند.لبخندزنان به او نگاه کردم هر دم احساس می کردم که به او نزدیک تر می شوم حرفها حرکات مسعود برایم شور انگیز بود و من به سرعت مجذوب او می شدم همانطور که نگاهش می کردم یکباره دیدگانش راگشود و نگاهم کرد برای دزیدن خیرگی چشمانم خیلی دیر شده بود به نرمی خندید وگفت:
-مثل بچه ها شدم مگه نه؟اما این حال و هوا همیشه منو مست و مدهوش خودش میکنه حتی وقتی هم در انگلستانم و بارون میاد ارزو میکنم که ای کاش تو خونه بودم و بوی نم ونای خاک و بارون رو درباغ خونه خودمون استشمام میکردم من دیونه بارون وعطر گل های سیراب شده ام وهیچ کجای دنیا مثل اینجا نمی تونهمنو از نشئه این بو و احساس سیراب کنه.
-پس برای همینه که این باغ و خونه قدیمی رو نگه داشتین؟
مسعود سر تکان داد و در حالیکه با دست اشاره می کرد که ارام ارام در زیر باران قدم برداریم در جواب گفت:
-بله ما بچه ها خاطرات به یادمودنی و شیرینی از این خونه داریم ودلمون نمی خواد که با فروش اون تموم این خاطرات رو گم کنیم پدر اگر چه وضع مالی خوبی داشت و میتونست در شهر خونه بخره اما به خاطر دلبستگی ما بچه ها واین که این خونه اون رو به یاد خواهرش و پدر و مادرش می انداخت حاضر نشد که دست از این خونه بکشه پس از مرگ پدر هم این علایق رو گرامی دونست و حتی خیال فروش خونه رو به ذهن راه نداد.
در زیر قطرات ریز وارام باران راه می رفتیم و من به توضیحات مسعود گوش میدادم.مسعود در میان صحبت هایش کاملا هوشیار و مواظب بود یکی دوبار با گرفتن بازویم هشدار میداد که مواظب خودم باشم گل و لای که به کفشم چسبیده بود وزن ان را سنگین کرده بود در یک لحظه لیزی زمین و عدم تعادل در راه رفتنم سبب شد که سر بخورم اما مسعود به سرعت دستم را گرفت و من را از افتادن نجات داد هراسان سر بلند کردم تا از او تشکر کنم اما یکباره چشمانم اسیر دیدگان پرتمنای او شد دانه های باران بر روی موهایش می درخشید و صورتش غرق در خیسی ولبخند بود مسعود با تبسمی شیرین نگاهم می کرد و من در امواج دیدگان درخشانش شناور بودم صورتش را جلو اورد و من باچشمانی بسته غرق در لحظات شیرینی شدم که میانمان جاری بود اما یک دفعه با احساس جهیدن چیزی روی پاهایم وحشتزده چشم گشودم و جیغ کوتاهی کشیدم مسعود در حالی که می خندید گفت:
-نترس اما جان فقط یه قورباغه بود ببین اونم داره وحشتزده دور میشه.
در زیر نور اندک چراغ که فقط تا چند قدمی ما را روشن می کرد ،قورباغه درشتی که شتابان دور میشد نگاه کردم و لبخند زدم مسعود که ارامشم را دید در حالی که دستهایش را به دور شانه ام حلقه می کرد گفت:
-می خوام فردا اعام جنگ کنم.
با تعجب نگاهش کردم و تکرارکنان پرسیدم:
-اعلام جنگ به کی؟
-خب معلومه .به این قورباغه ها !نشد یک بار من وتو بیاییم داخل حیاط واونا تو رو نترسونن می خوام بهشون اخطار کنم که نباید خلوت ما رو بهم بزنن و حالمون رو بگیرن .
به او که با قیافه ای حق به جانب حرف می زد نگاه کردم با طنز گفتم:
-اما تقصیر ماست که خلوت اونا رو بهم می زنیم قورباغه ها شب ها کوچه گردی می کنن و منو تو مزاحم رفت و امدهای شبانه اونا هستیم.
مسعود که قیافه ادم مغبون را به خود گرفته بود معترضانه پرسید :
-خب حالا تکلیف ما با این قورباغه ها چیه؟بالاخره من اعلام جنگ کنم یا نه؟
-نه پسر دایی عزیز بهتره که اعلام جنگ ندی ما می تونیم زندگی مسالمت امیزی داشته باشیم و در کنارهم زندگی کنیم.
مسعود مانند سردار فاتحی که لطف می کند و با بزرگواری از سر تقصیرات حریف مقابل می گذرد متفکرانه گفت:
-خیلی خب باشه حالا که وزیر جنگ پیشنهاد صلح می کنه ما هم حاضر می شیمکه این گذشت رو داشته اما باید یه قولی به ما داده بشه.
-چه قولی قربان ؟!
-باید قول بدن که در هفته یک شب اصلا شبگردی نکنن تا ما در همون شب با خیال راحت بتونیم توی حیاط وباغ گشتی بزنیم و مزاحم نداشته باشیم.
در حالی که تلاش می کردم جلوی خنده ام را بگیرم لبخند زنان گفتم:
-این قول به شما داده می شه پس صلح نامه رو امضاء می کنین؟!
-بله امضاء می کنیم بفرما این هم امضاء!
یکباره دستم را بالا اورد وبوسه ای نرم بر پشت دستم زد و شروع به خنده کرد من متحیر نگاهش کردم.مسعود با بی خیالی پرسید:
-حاضری با هم بریم درس بازیگری بخونیم؟فکرمی کنم من وتو استعداد خوبی در این زمینه باهم داریم!
لبخندزنان نگاهم را دزدیدم حرکت غافلگیرانه مسعود شوکه ام کرده بود .او انقدر سریع و بی پروا ان کار را کرده بود که من به راستی نمی تونستم مانعش شوم.
مسعود در حال و هوای دیگری بود در حالی که دستم را در دست گرفته بود و به سوی ساختمان می رفت،گفت:
-امشب فروغ رو از خودمون رنجوندیم ما مهمون اون بودیم اما خیلی زود مهمونی رو ترک کردیم در عوض فردا شب زودتر به مهمونی میام و از فردا شب بیشتر در محفل اون می شینیم باشه؟!
به ارامی سر تکان دادم مسعود سکوتم را دید یکباره ایستاد و در زیر نور پرتوان چراغ گازی که فضای زیلدی را روشن کرده بود در دیدگان شرمگین و گریزانم نگاه کرد و با صدایی نوازشگر گفت:
-من از شب های بارونی و این باغ خاطرات زیادی دارم اما خاطره امشب و گردش با تو از این پس بهترین خاطره شب های بارونی زندگیم میشه وهر وقت بوی بارون و عطر گلها مستم کرد به یاد تو و خاطره قشنگت در این شب می افتم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 19 Nov 2013 16:04




سر به زیر انداختم ولب گزیدم. خدایا چه بر سرم می امد؟چرا کلام مسعود تا این اندازه جادویم می کرد؟
زمانی که به طبقه بالا رسیدیم به سرعت شب بخیر گفتم وبه مسعود که با دیدگان خیره نگاهم می کرد اجازه ندادم که باز با حرفهایش جادویم کند به اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم .
ان شب من در اسمان خیالم دست در دست مسعود تا اوج خوشبختی سفر کردم و ذره ذره وجودم را از عشق اکنده دیدم اما دقایقی که می رفتم تا طعم خوش عادت را احساس کنم افکاری مغشوش به سراغم امد و دیوار بلند رویاهایم در هم ریخت افکاری که ناشی از گذشته بود من با وحشت میدیدم که توانایی با رو به رو شدن با انها را ندارم و باید رویای مسعود و نهال عشقی را که از او در دل می پروراندم به سرعت از خود دور کنم.

روزهایم پر شد از شادی و خنده .حضور مسعود ان قدر به زندگی ام روح ونشاط بخشیده بود که اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدم .یک ماه بود که ه ایران امده بودم تا ان زمان فرصت نیافته بودم مدارکم را ارائه داده و کاری پیدا کنم شبها تا دیر وقت در حالی که بادگیر اهدایی مسعود را به تن داشتم به خواندن اشعار فروغ یا شعر های مسعود می پرداختیم .
مسعود عاشق اشعار فروغ بود ان شب یکی از شعر ها او را برای من می خواند:
«فردا اگر از راه نمی امد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در افتاب عشق تو می خواندم»
مسعود سکوت کرد و با چشمانی بسته مصراع اخر را دوباره تکرار کرد:
-من تا ابد ترانه عشقم را در افتاب عشق تو می خواندم.
نگاهش کردم .چشمهایش را بسته بود وبه پشتی مبل تکیه داده بود و در همان حال شعر را زیر لب زمزمه می کرد .به یکباره چشم گشود در دریای نگاهش غرق شدم نگاه برگرفتم و در سکوت به نقطه ای خیره شدم.
مسعود به ارامی کتاب را بست و در سکوت نگاهم میکرد احساس مس کردم منتظر یک تلنگر است گویا در استانه یک تصمیم گیری بزرگ بود دنبال فرصتی می گشت تا رای نهای را صادر کند شاید اگر نگاهش می کردم گفتن حرف برای او اسان تر میشد اما شرم یا هر چیزی دیگری سبب می شد که من همیشه در این گونه لحظات فرار کنم .
امشب نیز همان میل سر کش گریز انچنان بی تابم کرده بود که به یکباره بلند شدم و از اتاق مسعود گریختم به دنبالم امد و در میانه راه مقابلم قرار گرفت به ارامی گفتم :
-خواهش می کنم مسعود....خواهش می کنم .
کنار رفت به سرعت به اتاقم پناه بردم . از عشق می ترسیدم از اعتراف از خواستن از طرد شدن .اصلا در این خیال نبودم که چه کسی مخالف احتمالی این عشق است انچه من را می ترساند همان نفس عشق و دلدادگی بود روست داشتم عاشقانه هم دوست داشتم اماحاضر نبودم برای به دست اوردن او دیگران را از دست بدهم.مسعود تا یک ماه دیگر به انگلیس برمیگشت و من در صورت پذیرش عشق او باید با او راهی ان کشور می شدم که در ان صورت طاقت دوری از دیگران را نداشتم ویا باید در همین جا می ماندم وشبها و روزهای طولانی را در انتظار او می ماندم .انتظار ،من به شدت از ان متنفر بودم سالهای بی شماری منتظر دیدن خانواده مادرم بودم و این واژه ان قدر در نظرم منفور بود که حاضر بودم از عشق بگذرم اما خود را اسیر دست و پا بسته این لحظات نکنم.
صدای تقه ای به در اتاق خورد باعث شد هراسان از جا بپرم مسعود به ارامی به اتاق امد تکه کاغذی را در دستم گذاشت و بعد بی هیچ حرفی به اتاقش بگشت .برگه تا شده را باز کردمو خواندم:
«عاشقی یعنی اسیر دل شدن
با هزاران درد غم یکی شدن
عاشقی یعنی طلوع زندگی
باصداقت همنشین گل شدن
عاشقی یعنی که شبها تا سحر
غرق در دنیای رویا ها شدن
عاشقی یعنی تحمل انتظار
مثل ماه اسمان تنها شدن
عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
پر ز گوهرهای دریایی شدن»
اشک بر پهنای صورتم جاری بود مسعود انچه را که در سکوت احساس کرده بودم حالا بردل کاغذ ریخته و با افسوس واژگانش من را همسفر جاده پر شور عاشقی می کرد .
ان شب انقدر فکرم مغشوش بود که شب را تا صبح با خوابهای پریشان سپری کردم.
صبح زمانی که چشم گشودم غمی گنگ خانه دلم را انباشته بود.
در اتاق در حال عوض کردن لباسم بودم که تلفن زنگ زد قلبم به تپش افتاد می دانستم که مسعود است اگر می خواست جواب شعر شب گذشته اش را بداند چه باید می گفتم؟گوشی را برداشتم وتلاش کردم که صدایم بدون لرزش باشد گفتم:
-بله بفرمایید .
-سلام امل جان صبحت به خیر
-سلام صبح تو هم به خیر
-حاضر شو که قرار امروز برای ناهار با بیه بریم بیرون مادر امروز بعد از مدتها اظهار تمایل کرده که بیرون از منزل بریم عمو رحمان«دریاچه پریشان»رو پیشنهاد کرده که به سرعت مورد قبول جمع سه نفره اونا قرار گرفت.منو تو هم دعوت کردن که اگر چه در تصمیم گیریشون نقشی نداشتیم اما در سفر تفریحیشون شریک باشیم البته ما می تونیم اونا رو قال بذاریم و خودمون یه جای دیگه بریم مثلا تنگ چوگان،غار شاپور یا اثار باستانی نیشابور.حالا هر چی تو بگی .
-نه من ترجیح می دم که امروز رو با زندایی و بقیه باشم.
مسعود سکوت کرد و بعد با تانی گفت:
-این معنیش اینه که داری از من فرار کی کنی درسته؟
-نه معنیش این نیست فقط فکر کنم اگه با بقیه باشیم بیشتر خوش می گذره
-اهان....پس درست .....خیلی خب بهت خوش بگذره.
رنجیدگی را میشد کاملا در کلامش حس کرد با ملایمت پرسیدم:
-مگه نمیای که میگی خوش بگذره؟!
-نه.
-برای چی؟
-چون توی خونه به من بیشتر خوش میگذره.
-لجبازی نکن مسعود من چیزی نگفتم که تو ناراحت شدی .
-من اصلا ناراحت نیستم تازه خیلی هم خوشحالم که خونه خلوته ومی تونم در ارامس کتاب شعرهام رو بخونم.
سعی کردم لحن شادی به صدایم ببخشم به نرمی گفتم:
-تو باید بیای اخه اگه تو نیای به هیچ کس خوش نمی گذره .
-جدی ....پس یعنی من برای بیام که وسیله شادی و تفریح دیگرون باشم؟!
-وای مسعود تو چقدر فسسطه می کنی!من کی همچین منظوری داشتم؟
مسعود با بیحوصلگی گفت:
-به هر حال اومدن یا نیومدن من معلوم نیست فعلا خداحافظ.
گوشی را گذاشت .از اینکه نا خواسته موجب رنجش او شده بودم ناراحت شدم هیچ وقت فکر نمی کردم او تا این اندازه زود رنج باشد .انچه که من امروز از او می دیدم با انی که همیشه بود خیلی مغایرت داشت.
به طبقه پایین رفتم صدای تکاپو وجنب وجوش از اشپزخانه به گوش می رسید .با ورود به انجا سلام کردم و نشستم تا صبحانه ام را بخورم.زندایی به من نگاه کرد و گفت:
-مسعود بهت گفت که امروز داریم میریم دریاچه پریشان؟
با سر جواب مثبت دادم.گفت:
-این روزها خیلی دلم تنگ می شه دیدم دیگه نمی تونم محیط خونه رو تحمل کنم اینه بهتر دیدم امروزرو بیرون بریم.
-این خیای خوبه زندایی شما تقریبا هیچ جا نمی رین ورفت امدی هم به اون صورت ندارین تو هوای پاییزی ادم توی خونه دلش میگیره
-بله همین طوره متاسفانه به علت یک سری اتفاقاتی که در گذشته افتاده و به گوش بقیه رسیده رفت و امد ما با دیگرون محدود شده یه روز سر فرصت برات تعریف یکنم بعد از فوت رضا این اولین باره که ما داریم از خونه میریم بیرون.
سرم را تکان دادم اشاره مبهم زندایی به اتفاقات گذشته منظورش ماجرای مقصود و مینا بود او انقدر این حرفها را ارام می گفت که زهرا خانم که مشغول جمع اوری وسایل بود متوجه نشد .
صبحانه را تمام کرده بودم زهرا خانم اسوده دستی به کمرش کشید و گفت:
خب همه چیز اماده س می رم که اقا رحمان رو صدا کنم تا وسایل رو تو ماشین بذاره فکر کنم کار ابیاری باغ دیگه تموم شده باشه شما هم اقا مسعود رو صدا کنین تا کم کم راه بیفتیم.
زهرا خانم رفت تا اقا رحمان را صدا کند چند لحظه بعد مسعود وارد شد زندایی لبخند زنان گفت:
-چه خوب شد اومدی مسعود جان می خواستم همین حالا امل رو بفرستم دنبالت همه چیز اماده اس می تونیم کم کم راه بیفتیم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#16 | Posted: 19 Nov 2013 16:05




به مسعود که کتابی در دست داشت نگاه کردم چهره درهمش نشان می داد که امده تا نیامدنش اعلام کند ابتدا سکوت کرد اما بعد در حالیکه لبش را می گزید ارام گفت:
-باشه می رم ماشین رو روشن کنم تا گرم بشه.
مسعود از اشپزخانه بیرون رفت بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیندازد قلبم در سینه فشرده می شد از اینکه مورد بی مهری او قرار گرفته بودم در عذاب بودم اما از سویی خوشحال بودم که این دلخوری سبب شد که او نتواند جواب شعرش را از من بخواهد و حتی برای چند روز هم که شده می توانم جواب او را به عقب بندازم .
در طول راه هر بار که نگاهم به اينه جلو مي افتاد متوجه نگاه مسعود مي شدم که به جاده چشم دوخته بود ظاهرا او از اين که بر خلاف گفته وميلش مجبور به امدن شده بود خيلي دلخور و نا راحت به نظر مي رسيد احساس ميکردم که او فقط به خاطر خوئشحالي زن دايي راضي به امدن شده است .
سکوت مسعود انقدر به درازا کشيد تا به درياچه پريشان رسيديم عمو رحمان و زهرا خانم در جاييکه سايه بود موکت پهن کردند و وسايل را چيدند مسعود ماشين را به گوشه اي پر سايه کشانيد و خودش در حاليکه کتاب شعري را در دست داشت از ما فاصله گرفت و در زير سايه درخت نشست .
زندايي با درايت انساني باهوش در حاليکه لبخند مي زد گفت:
-مسعود امروز حال و حوصله اي هميشگي رو نداره.
سکوت کردم و زهرا خانم در جواب گفت:
-صبح که اومد پايين صبحانه خورد حالش خوب بود اما انگار يه باره از اين رو به ان رو شده اصلا انگار با همه ماها قهره .نگاه کن رفته اون گوشه تک و تنها نشسته.
براي انکه حرفي زده باشم گفتم :
-تنها نيست کتابش باهاشه.
-خب درسته که کتاب همنشين ادمه اما کتاب که مثل ادم زنده نميشه .کتاب رو بايد بزاري وقتي که تنهاي بخوني تا از تنهاي بيرون بياي .نه وقتي که توي جمع هستي .
عمو رحمان از داخل ماشين کيف کوچکي را بيرون اورد و در ان به دنبال چيزي مي کشت خيلي زود بند ماهي گيري را که به ان قلاب و يک تکه سنگ سرب وصل بود بيرون اورد و با زدن طعمه به سر قلاب به طرف درياچه به راه افتاد اما در نيمه راه متوقف شد و با نگاهي به مسعود که ظاهرا کتاب مي خواند به من نگاه کرد و گفت:
-امل جان بيا دخترم مي خوام ماهي بگيرم بيا تماشا کن .
به سرعت بلند شدم و دوان دوان خودم را به او رساندم عمو در جايي که ابتداي ان صاف و بدون هيچ نيزاري بود قلاب انداخت و به انتظار ايستاد به اطراف نگاه کردم در بيشترين قسمت هاي دور درياچه تا انجايکه چشم کار مي کرد نيزار هاي بلندي به چشم مي خورد .عمو رحمان لبخندزنان گفت :
-تا يکي دو ماه ديگه پر از نرگس هاي شيراز مي شه اونجا دشت نرگسه اگه اون موقع به اينجابياي اينقدر بوي خوش نرگس مستت ميکنه که دلت ميخواد تند تند نفس بکشي و از نفس کشيدن هم سير نميشي اينجا اين موقع خيلي جذابه .
به عمو که مهرباني به من نگاه مي کرد نگاه کردم خدايا چقدر به او احترام ميگذتاشتم و تا چه اندازه مهرش را به دل گرفته بودم نفهميدم در چه عالمي بودم که عمو يکباره گفت:
-هم زهره و هم ميناي عزيزم ماهي هاي اين درياچه را دوست داشتن اي کاش بتونم حتي يه ماهي بگيرم تا طور رو هم محک بزنم و ببينم که طعم اين ماهي رو دوست داري يا نه به ارامي گفتم :
-من ماجراي دخترتون رو مي دونم براي شما و دخترتون خيلي متاسفم اي کاش مينا اين کار رو نمي کرد و به انتظار برگشتن مقصود مي موند.
عمو نيشخندي زدوبا ناراحتي گفت:
-مينا دختر ساده و حساسي بود سن و سالي نداشت در منطق بچه گانه خودش به اين نتيجه رسيده بود که دنيا برايش به اخر رسيده بود اگر مقصودفرار نمي کرد او هيچ وقت دست به اين کار نمي زد من و زهرا هيچ نتونستيم مقصود را ببخشيم اون نبايد مينا رو در اون شرايط رها مي کرد مينا از شرم جوابگويي به ما و ديگرون بود که تن به مرگ داد .
عمو رحمان با ديدن ناراحتيم به سرعت اشک هايش را پاک کرد و گفت:
- من را ببين ماهي که برات نگرفتم هيچ اشکت رو هم در اوردم اصلا مي دوني چيه بهتر از خير ماهي گرفتن بگذريم تا هم کار غير قانوني نکرده باشيم و هم حرص زهرا خانم رو در نياورده باشيم من بهت قول ميدم که از بازار از اين ماهي برات بخرم .
با شادماني موافقت کردم عمو رحمان در حاليکه قلاب ماهي را جمع مي کرد به سوي کهمسعود نشسته بود نگاه کرد و با زيرکي پرسيد ک
-تو نميدوني مسعود امروز چشه؟
شانه بالا انداختم او با لبخند گفت:
-مسعود وقتيکه عميقا ناراحته اينقدر ساکت و اروم ميشه .
کنجکاوانه پرسيدم:
-عمو شما خيلي وقته خونواده دايي من رو ميشناسيد؟
-بله دخترم خياي وقته من از جواني باغبون اين خوانواده بودم .وبعد با زهرا خانم ازدواج کردم و موندگار شدم مي دوني مسعود رو همين زهرا خانم بزرگ کرد براهمينه که بينشون احساس مادر و فرزندي جاريه .
سرم را تکان دادم عمو باز به مسعود نگاکرد و گفت:
-مسعود از خيلي جهات مورد علاقه من وزهراست .درسته که خدا به ما پسر نداد اما اون رو مثل پسر خودمون دوسش داريم اپمن از خيلي وقت پيشها ارزو ميکردم که بين او ومينا علاقه اي به وجود بياد و اون دامادم بشه شايد هيچ وقت مينا اونطوري از دست نمي دادم .
لبخند محبت اميزي که بر گوشه اي لب عمو رحمان بو.د حاکي از محبت عميقي بود که نسبت به مسعود داشت.عمو رحمان يکباره نگاهم کرد و پرسيد:
- ببينم دلخوري امروز مسعود که به تو مربوط نميشه.
- نه .
عمو در سکوت نگاهم کرد بعد در حاليکه راه مي افتاد گفت:
-خوبه مي دونم که تو دختر خوبي هستي و دل پسر خوب منو درد نمياري.
جوابي ندادم .احساس ميکردم که عمو با جواب منفي من به اين يقين رسيده که مسبب ناراحتي مسعود من نيستم و همين ارامم ميکرد .
زهرا خانم با زندايي مشغول حرف زدن بودند و در حينحال تخمه مي شکوندند.مسعود در ان سو نشسته بود و ظرف تخمه در کنارش بود و کتاب مي خواند. با امدن ما زهرا خانمبراي همه چايي اورد و چايي مسعود را بههمراه قندان در سيني گذاشت و مي خواست براي او ببرد ،اما من در حاليکه استکان چايي خودم را در سيني مي گذاشتم گفتم:
-شما بشينيد من چايي رو ميبرم.
-دستت درد نکنه دخترم پس بيا يه کم تخمه هم ببر تا با هم بشکنيد
-لازم نيست فکر ميکنم بتونم مسعود رو راضي کنم تا از سهم تخمه هايش بخورم.
همه لبخند زدند به سوي مسعود که به تنه اي درختي تکيه داده بود رفتم صداي قدمهاي من را شنيد ارام ير بلند کردو با ديدنم نگاهش را برگردانيد گفتم :
-بفرماييد .
به سيني چايي نگاه کرد زير لب تشکر کرد کنارش نشستم و در سکوت به صفحه اي باز شده کتابش نگاهش کردم شعري از فروغ بود به نرمي خواندم
پائيز اي مسافر خاک الود
در دامن چه چيز نهان داري ؟
جز برگهاي مرده و خشکيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
کتاب را بست و به رو به رو نگاه کرد ابتدا سکوت بود اما بعد به طعنه پرسيد:
-خب با ديگران بهت خوش ميگذره .
-مسعود اين همه حساس تلخ نباش .من که منظوري نداشتم
پوزخندي زد و سرش را به طرفين تکان داد براي بدست اوردن دلش نميدانستم که بايد چه کار کنم چايي را در سکوت برداشت و جرعه جرعه نوشيد من نيز در سکوت چايم را خوردم از اين همه سردي که در او ميديدم تعجب کردم هرگز چنين تجربه اي نداشتم نمي دانستم در چنين موقعيت هاي چه بايد بکنم
براي رهايي از سکوت گفتم :
-ديدم داشتي جيزي مي نوشتي شعر جديده؟!
بي انکه حرفي بزند از ميان کتاب کاغذي بيرون اورد و به طرفم گرفت کاغذ را گرفتم و به ارامي خواندم :
خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که خدا ساخت سرشت گلشان
سنگ اندر گلشان بود همان بود دلشان
-اين شعر از خودته ؟!
-نه اما برگرفته از احساسات منه
با شيطنت پرسيدم:
-واقعا؟خب حالا چطور شد تو ياد اين شعر افتادي ياداشتش کردي .
-چون ميخواستم اين رو به دختري بدم که به بدي و سنگ دلي تمام خوبرويان عالمه
نگاهش کردم از اينکه در پرده مرا سنگدل و بي رحم مي خواند حسابي عصباني شده بودم براي تلافي گفتم:
-براي چي فکر ميکني اون دختر سنگدله؟شايد چون خيال ميکني که همه دختر ها بايد به اولين پشنهادت جواب مثبت بدن اره؟
با سماجت گفت:
-بله اينطوري فکر ميکنم
-خب اين فکر اشتباهه تو همچين تحفه اي هم نيستي .
اين بار با غيظ نگاهم کرد مستقيم در چشمانم نگريست و به تندي پرسيد:
-تو اينطور فکر ميکني
-بله
-لابد دليلي هم براي اين فکرت هم داري
-درستهمن اگه جايي اون دختر بودم بهت ميگفتم که دختر ها فقط به مردهاي علاقه مند ميشن که از گذشته اونا کاملا اگاهي داشته باشن يعني عشق از روي اگاهي
مسعود با سر در گمي پرسيد:
- منظورت چيه ؟
- هيچي فقط شايد اون دختر بخواد تو رو بيشتر بشناسه و از سر گذشتت با خبر بشه
- اما وقتي گذشته اي وجود نداره من چي مي تونم بهش بگم
با اخم نگاهش کردم و اين بار با صراحت گفتم :
- ببين مسعود اگه منظورت از اون دختر منم بايد بهت بگم من مي خوام همه چيز رو بدونم تو ويدا و مقصود رو به من شناسوندي اما در مورد خودت هيچي نگفتي
- وقتي چيزي نبوده چي مي خواي بهت بگم ؟
- ولي من باور نمي کنم
- اين مشکل خودته پس بايد بگم تو دختر شکاکي هستي.
به سرعت بلند شدم و در حاليکه صدايم مي لرزيد گفتم:
-ديگه نمي تونم تحمل کنم تو همه ي نسبت هاي بد رو به من مي دي سنگ دل و بي رحم که بودم حالا شکاک هم شدم ديگه نمي خوام بشنوم.
به سوي بقيه رفتم و با شکيباي تمام اختلاف بين خود و مسعود را پنهان داشتم دلم مي خواست ساعتها گريه کنم .زهرا خانم بساط نهار را محيا کرده بود عمو رحمان چند بار مسعود را صدا زد تا او بالاخره او بر سر سفره نهار امد.
بعد از ناهار به زهرا خانم و زندايي نگاه کردم هر دو انها خوابيده بودند و عمو رحمان نيز به تنه درختي تکيه داده بود و اماده خواب بود مسعود هم مشغول تماشاي نيزارها بود براي پرهيز از بي حوصلگي جهت مخالف به مسعود به راه افتادم زمانيکه از پيچ گذشتم از لابه لايي نيزارها ي انبوه به تماشاي مسعود مسعود ايستادم او ابتدا انتهاي مسيري را که امده بود نگاه کرد و بعد به راه افتاد انچنان با شتاب مي امد که ترسيدم من را که در لابه لايي نيزارها به تماشايش ايستاده بودم ببيند به سرعت مسيرم را در پيش گرفتم زماني که او از پيچ مي گذرد متوجه توقف من نشود به نحو شيطتنت اميزي از اين بازي موش و گربه بازي خوشم ميامد يک احساس خودخواهانهدر وجودم جان گرفت که سر به سر مسعود بگذارم .
همانطور که مي رفتم مراقب پشت سرم هم بودم زماني که به پيچ ديگري رسيدم به سرعت خود را در ميان نيزارها مخفي کردم به مسعود که با احتياط جلو مي امد نگاه کردم در حرکاتش نوعي دلواپسي بود.
با نزديک شدنش از ميان نيزارها بيرون امدم و به رفتن ادامه دادم از اينکه مسعود را اينگونه به دنبال خود ميکشيدم لذت مي بردم.
راه به پايان رسيد به درياچه رسيدم ک چندين قايق موتوري کنار سکويي بسته شده بود به طرف قايق ها رفتم از مسعود خبري نبود به سر پيچ نگاه کردم از مسعود خبري نبود به ذهنم رسيد که اين بار او بازي را شروع کرده و حالا از ميان نيزار ها نگاهم ميکند براي فهميدن اين مطلب تصميم گرفتم ازمايشي بکنم .
قايق با ريسمان کلفتي به يک تکه چوب وصل شده بودند ارام به لبه ي سکو نزديک شدم بهيک تکه چوب کوچک تکيه داده و با يک پرش کوتاه به داخل يکي از قايقها پريدم در اين هنگام صداي به گوشم رسيد که گفت:
-خداي من !
با بازيگوش خنديدم مسعود به سرعت جلو دويد و به من که با بي اعتناي به او مي خنديدم نگاه کرد و در حاليکه دستش را براي بالا کشيدن من پيش مي اورد گفت:
-بيا بيرون اين قايق ها محکم نيستند ممکن توي اب فرو بره .
با وحشت بلند شدم و بي توجه به انچه که بين ما گذشته بود دست مسعود را گرفتمو خودم را بالا کشيدمزماني خواستم تشکز کنم مسعود با خشم و اخم گفت:
-ديوونه....؟!
لب باز کردم تا جوابش را بدهماو پشت به من کرد و از انجا دور شد به يکباره دلم گرفت و با صدايي بلندي طوري که بشنودفرياد زدم:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#17 | Posted: 19 Nov 2013 16:07




-ديوونه خودتي .....مي فهمي .....ديوونه خودتي!
مسعودرفت و من تا دقايقي از خشم به خود مي لرزيدم . با ديدن عمو رحمان که به ارامي از سر پيچ مي گذشت و نزديک مي شد تلاش کردم رفتارم طبعي باشد عمو رحمتن لبخندي زد و پرسيد:
-از ديدن يه مشت پير و پاتال که داشتن چرت مي زدن حوصله ات سر رفت ها؟اومدي که اين اطراف را ببيني ؟
به ارامي در حاليکه لبخند مي زدم سر تکان دادم عمو به اطرتف نگاه کرد و گفت :
-مي خواي اين اطراف يه گشتي بزنيم شايد بتونيم قارچ پيدا کنيم؟
شانه بالا انداختم و در ميان علفزارها به گشتن پرداختم هيچ قارچي نروئيده بود عمو با لحني دلداري دهنده گفت:
-قارچ ها بعد از بارون کم کم در ميان حتما بعد از بارون چند شب پيش کساني امدن و اونا رو جمع اوري کردن خب قسمت ما نبوده.
زير لب گفتم :
-بله لابد اينطور بوده
عمو نگاهم کرد گفت:
-بيا بريم زهرا داشت سور و سات چايي رو اماده ميکرد بعد از يک چرت کوتاه چايي خيلي مي چسبه .
لبخند زدم عمو براي لحظات کوتاهي نگاهم کرد در حاليکه لب مي گزيد گفت:
-وقتي از خواب بيدار شدم ديدم که تو و مسعود نيستين خيلي ترسيدم مي دوني براثر تجربه اي بدي که دارم دلم نمي خواد برات اتفاقي بيفته وقتي که مسعود رو در اين راه ديدم فوري خودم رو رسوندم .
به ديدگاه نگرانش نگاهش کردم و گفتم :
-نگرانن نباش عمو من مراقب خودم هستم .
-مي دونم دخترم شايد اصلا نبايد اجازه ميدادم اين فکر ناروا به مغزمخطور کنه چون تو نه دختر ساده و کم تجربه مثل مينا هستي ونه مسعود خوي و خصلت مقصود رو داره .

زمانيکه به ميان جمع برگشتيم خورشيد در حال غروب کردن بود .زهرا خانم با سيني چايي بلند شد در حاليکه به ما تعارف ميکرد استکان چايي هم براي مسعود برد .بعد از خوردن چايي وسايل رو در ماشين گذاشتيم و در ميان سکوتي دلگير به سوي خانه حرکت کرديم شب از راه رسيد بود در ماشين چند بار نگاهمبه چشمان سرزنشگر مسود اسير شد اما به سرعت نگاهم را دزديدم و اخم کردم .
با رسيدن به خانه به اتاقم پناه بردم و در مقابل اصرار زهرا خانم براي خوردن شام گفتم که کاملا سير هستم و تمايلي به خوردن غذا ندارم در حاليکه گرسنه بودم اما نمي خواستم با مسعود رو به رو شوم و به گونه اي رفتار کنم که ديگران متوجه اختلاف ما شوند .
مسعود ان شب به ديدنم نيامد و حتي بر خلاف شبهاي قبل تلفن هم نزد صبح روز بعد نيز او را نديدم زندايي گفت از صبح براي سرکشي به فروشگاه رفته و خبر داده تا دير وقت کار دارد و به خانه برنمي گردد.
روز بد و کسل کننده اي بود سراسر صبح را با بي حوصلگي به ظهر رساندم دلم براي مسعود تنگ شده بود و از اينکه روز قبل باعث ناراحتي او شده بودم از خود دلگير بودم عصر همان روز در کنار زندايي مشغول صحبت کردن بوديم که تلفن زنگ زد به خيال اينکه مسعود است به سرعت گوشي را برداشتم و گفتم :
-بله بفرماييد صدا با کمي تاخير به گوشم رسيد
-سلام منم مقصود مادر شماييد
-اه نه ببخشيد يک لحظه گوشي
تلفن رو به زندايي دادم و گفتم که مقصودپشت خطه.زندايي گوشي را گرفت و مشغول صحبت کردن شد.بعد از خداحافظي زندايي گوشي را گذاشت و با رضايت گفت :
-بهت خيلي سلام رسوند اول فکر کرده بود که تو از اشنا هاي زهرا خانمي اما من بهش گفتم که اين امل عزيزم بود.
لبخند زنان سر تکان دادم زندايي با شادي مخلوط به غم گفت:
-تا بيست روز ديگه مياد و اين معناش اينکه مسعود بايد بره نمي دونم از اومدن اون خوشحال باشم يا از رفتن اين غمگين .
من نيز دلتنگ رفتن مسعود بودم .تصميم گرفتم که همان شب با او اشتي کنم و اجازه ندهم مدتي که در ايران است ،اينگونه با دلخوري به پايان برسانيم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#18 | Posted: 22 Nov 2013 16:45




پاسی از شب بود و مسعود هنوز برنگشته بود گرچه می دانستم که به زندایی زنگزده و گفته که امشب مهمان یکی از دوستانش است و برای شام منتظرش نباشیم اما باز من چشم انتظار امدنش بودم .
چشم هایم گرم خواب شده بود که صدای پایو سرفه هایش را شنیدم باصدای باز و بسته شدن در اتاق مسعود مطمئن شدم که مسعود برگشته اندکی تامل کردم و بعد از اتاق خارج شدم طبقه پایین در سکوت فرو رفته بود به ساعت نگاه کردم ساعت دو نیمه شب بود .به در اتاق ضربه زدم و وارد شدم مسعود روی تختدراز کشیده بود با ورود من چشمهایش راگشود .به سرعت گفتم :
-معذرت میخوام فکر نمی کردم به این زودی بخوابی.
روی تخت نشت و به من که اماده خروج بودم گفت:
-اشکالی نداره بیا بشین .به خیال اینکه همه خواب هستند من هم می خواستم بخوابم.
تک سرفه ای کرد و به دنبال عطسه ای .گفتم:
-انگار سرما خوردی؟
-بله فکر میکنم .
سکوت کرد از زیر چشم نگاهش میکردم نگاه دزدانه ام را دید و خندید با دیدن خنده اش من هم لبخند زدم با لطافت گفت:
-امروز دلم خیلی برات تنگ شده بود انگار هفته ها ندیدمت .
سرم را به زیر انداختم هر بار که نگاهش میکردم اسیر نگاه مخمور و جادویی اش می شدم .با ظرافت پرسید:
-امروز رو چطور گذروندی؟!
-پکر و منتظر!
-پس تو هم روز خوبی نداشتی اما اشکالی نداره عوضش دیروز بهت خیلی خوش گذشت.
-بس کن مسعود !خودت میدونی اصلا خوش نگذشت.
-و لابد علت اون هم من بودم درسته؟
خیره نگاهش کردم .هنوز هم عصبانی بود و من نمی خواستم به عصبانیت او دامن بزنم امده بودم که او را ارام کنم .مسعود که سکوتم را دید لب گزید و دیگر حرفی نزدموضوع را عوض کردم و از تلفن مقصود و انچه از زندایی شنیده بودم حرف زدم زمانی که شنید مقصود تا دو سه هفته ای دیگر به ایران می اید نفس عمیقی کشید که سبب سرفه اش شد از کنار تختش لیوان ابی برداشتم و به او دادم در میان سرفه تشکر کرد با ملایمت گفتم:
-بهتر بخوابی استراحت حالت رو خوب میکنه.
-خوابم نمیاد.
-می خوای برات قرص و دارو بیارم؟
-نه یه قرص مسکن خوردم.
سکوت کردم لحن مسعود نشان میداد که کدورت روز قبل را فراموش کرده است.پس از لحظاتی گفت:
-من یه عذر خواهی به تو بدهکارم
-بابت چی ؟
-بابت این که امشب پیش دوستم حسابی از زنها گله کردم.
-میشه بپرسم چرا؟
-چون از دست یکی از اونا حسابی عصبانی بودم .
به نرمی نگاهش کردم و سر به زیر انداختم .مسعود با لحنی نیمه شوخی پرسد:
-حالا منو می بخشی ؟
-چرا من باید تو رو ببخشم؟
-چون تو جزیی از یک کل هستی !من که نمی تونم از همه زنها معذرت بخوام تو به نمایندگی از همه اونا باید جواب من رو بدی.
سکوت کردم .مسعود که سکوتم را دید این بار با لحنی جدی گفت:
-می خوای بدونی چی به دوستم گفتم ؟بهش گفتم که شما زنها برای این افریده شدین کهقلب ما مردا را بشکنین اما دوستم گفتما مردها پوست کلفت تر از این هستیم که قلبمون بشکنه !اما من قبول نکردم و سر همین موضوع بحثمون شد حالا تو فکر می کنی کدوم یکی از ما درست میگه؟!
در حالی که بلند می شدم و به سوی در اتاق می رفتم گفتم:
-فکر کنمحق با دوستت بوده نه ما زنها استعداد شکستن قلب کسی را داریم نه شما مردا به این زودی قلبتون می شکنه .من دیگه به اتاقم می رم شب به خیر.
از اتاق بیرون امدم به سرعت وارد اتاقم شدم .ان شب خیلی به حرف مسعود فکر کردم تا انکه خوابم برد اما نیمه شب از صدای زنگ تلفن بیدار شدم هراسان از خواب بلند شدم و گوشی تلفن را برداشتم و پرسیدم:
-بله؟
-بیا اتاقم امل .....حالم خوب نیست.
نفهمیدم خود را چگونه به اتاق مسعود رساندم.بیماری اش شدت پیدا کرده بود و با چهر ای برافروخته در حال یکه صدایش به شدت گرفته بود و تمام تنش می لرزید گفت:
-چند تا پتو بیار .لرز دارم.
به اتاقم دویدم و چند تا پتو از کمد بیرون اوردم و به سوی اتاق مسعود دویدم .مسعود سرش را زیر پتو کرده بود در حالی که به شدت می لرزید گفت:
-داخل کمدیه بسته مسکن هست اونا رو هم بیار.
پتو ها را رویش کشیدم بسته قرص را اوردم و در کنارش نشستم.وقتی می خواستم پتو را از روی سرش بردارم گفت:
-حالا نه امل خیلی سردمه!
-می خوای برم زهرا خانم رو خبر کنم؟
-نه ...نه ...نمی خوام نگرون بشه.
با درماندگی گفتم:
-ولی من نمی دونم باید چی کار کنم.
-فقط توی این اتاق کنارم بمون.اگه عرق کنم حالم بهتر میشه.
-باشه من اینجا می مونم.
احساس خیلی بدی داشتم از اینکه مسعود بیمار شده بود غصه دار بودم دلم می خواست می توانستم در بیماری او سهیم شده و قسمت اعظم رنج و دردش را از ان خود کنم از اینکه مسعود در زیر پتو به خود می لرزید و هذیان گونه ناله می کرد اشکم سرازیر شده بود اما کاری از دستم ساخته نبود بالاخره بعد از نیم ساعت ناله های مسعود کم شد و از لرزش بدنش هم کاسته شد به ارامی پرسیدم:
-مسعود بیداری؟!
-بله بیدارم.
-بهتر شدی؟
-بهترم می تونی یکی از پتو را برداری.
یکی از پتو را برداشتم می دانستم که او با تن و بدن عرق کرده نباید یکباره از زیر پتو بیرون بیایدپرسیدم:
-می تونی سرت رو از زیر پتو بیاری بیرون؟اگه یه قرص مسکن بخوری حالت بهتر می شه.
مسعود به کنی سرش را از زیر پتو بیرون اورد به چشمان تب دارش و چهره گلگونش نگاه کردم اشک در چشمانم جمع شد اما سعی کردم لبخند بزنم پرسیدم:
-حالت چطوره؟
-دیگه لرز ندارم احساس می کنم خیلی بهترم.
لبخند زدم و در حالی که قرص را از جلدش بیرون می کردم گفتم:
-بلند شو این قرص را بخور .
زمانی که اب به دستش می دادم از تماس سر انگشتانش با نوک اگشتانم تازه فهمیدم که به شدت تب دارد قرص را خورد و با بی حالی دراز کشید به چشمان نگرانم نگاه کرد و با شرمی مطبوع گف:
-می بخشی امشب بد خوابت کردم.
-اشکالی نداره منم شب هایی بوده که تو رو بد خواب کردم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#19 | Posted: 22 Nov 2013 16:45




لبخند دلنشینی زد پرسیدم :
-توی اتاقت یه حوله کوچیک پیدا میشه؟
-برای چی می خوای؟
-می خوام برای پایین اومدن تبت اونو خیس کنم روی پیشو نیت بذارم .
در حالی که به شدت سرفه میکرد به کمد دیواری اشاره کرد و گفت:
-اونجا می تونی پیدا کنی.
حوله را پیدا و ان را مرطوب کردم و روی پیشانی مسعود گذاشتم حوله با سرعت داغ و خشک می شد .ان شب تا صبح به پرستاری مسعود پرداختم و او در حالی که بر اثر ضعف ناشی از تب هر دم به خواب می رفت اصرار می کرد که خودم هم استراحت کنم.
صبح زمان که زهرا خانم برای بیدار کردن مسعود به اتاقش امد ما هر دو خواب بودیم من که بر اثر بدخوابی نزدیک صبح به خواب رفته بودم با حرکت ارام شانه هایم از خواب بیدارشدم.زهرا خانم با نگرانی پرسید :
-چی شده امل جان تو چرا اینجایی؟
خواب الود نگاهش کردم و گفتم:
-دیشب مسعود به شدت بیمار بود منم اومدم که مراقبش باشم.
-چرا بیدارم نکردی دختر جان .چش شده؟
-سرما خورده به شدت تب و لرز داشت.
زهرا خانم با نگرانی به چهره ملتهب مسعود نگاه کرد و بعد دست بر پیشانی او کشیدو گفت:
-هنوزم که تب داره باید برسونیمش دکتر.
از صدای زهرا خانم مسعود ارام چشم گشود و با صدایی گرفته گفت:
-دکتر لازم نیست.من حالم خوبه.
-چی چی حالت خوبه تنت شده مثل کوره داغ اون وقت تو میگی حالن خوبه؟
به جوش وخروش مادرانه زهرا خانم که دلسوزانه مسعود رانگاه می کرد نگریستم مسعود با بی حوصلگی سر تکان داد و چیزی نگفت.
زهرا خانم همانطور که از اتاق بیرون می رفت گفت:
-الان به اقا رحمان می گم تا تو رو دکتر ببره .پسره مثل بچه کوچولوها از دکتر رفتن میترسه.
زهرا خانم بیرون رفتبه مسعود که لبخند کمرنکی بر گوشه لب داشت نگریستم و او نیز نگاهم کرد و گفت:
-حال پرستار خستگی ناپذیر من چطوره؟
-حال بیمار بد حال من چطوره؟
لبخند زد و در حالی که سعی میکرد از زیر پتو بیرون بیاید گفت:
-با داشتن پرستاری به خوبی تو مگه می شه حالم بد باشه؟
از اینکه باز در حال بیماری دست ازسر زندگی بر نمیداشمخوشحال بودم کمک کردم تا لباس بپوشد حرکاتش کند بود و این نشان دهنده از ضعف او در اثر بیماری بود در هنگام پایین رفتن از پله ها کاملا مواظب او بودم عمو رحمان پایین پله ها منتظر بود و مسعود پس از اصرارهای مکرر زندایی و زهرا خانم بعد از خوردن چند لقمه صبحانه راهی مطب شدند.
زمانیکه ااندو به خانه امدند حال مسعود خیلی بهتر شده ود عمو رحمان توضیح داد که مسعود امپول زده و بعد از ان حالش بهتر شده زهرا خانم در حالیکه به سوپ در حال اماده شدن سر کشی می کرد گفت:
-تا نیم ساعت دیگه سوپ اماده میشه اینو بخوره حالش خیلی بهتر میشه.
مسعود از عمو رحمان و زهرا خانم تشکر کرد و به من و زندایی که با نگرانی به او نگاه میکردیم نگاه کرد و گفت:
-من حالم خوبه شماها برای چی این همه نگراننین؟
زن دایی با عطوفت مادرانه جواب داد:
-خدا رو شکر که حالت خوبه من فقط همینو می خوام از امل هم ممنونم که دیشب مراقب تو بوده اما اگه بیدارمون کرده بودین خودتون این همه خسته نمی شدیم.
مسعود لبخند زد ومن در حالی که زیر لب از زندایی تشکر می کردم سر به زیر انداختم.
با اماده شدن سوپ زهرا خانم مسعود را مجبور کرد که تا اخر سوپ را بخورد .از اینکه حالش بهتر شده بود خوشحال بودم بلند شدم به اتاقم بروم تا ظهر کمی بخوابم مسعود گویی به نیت من پی برده بود نگاه محبت امیزی به همه کرد و گفت:
-دکتر گفت که بهترین دارو برام استراحته می رم که کمی بخوابم.
با هم از پله ها بالا رفتیم زمانی می خواستم به سوی اتاقم بروم گفت:
-سعی کن تا ظهر بخوابی از امشب باز هم باید مهمون فروغ باشیم ما چند شبه که مهمونی اون نرفتیم.
لبخند زنان سر تکان دادم زمانی که داخل اتاق شدم و می خواستم در رو ببندم نگاهم به مسعود افتاد که هنوز ایستاده بود و نگاهم میکرد به ارامی گفت :
-از دیشب تا حالا به این نتیجه رسیدم که دوستم بهتر از من زنها رو می شناسه اون درست می گفت زنها مهربونتر از این هستن که بتونن قلب کسی رو بشکنن!
خندیدم مسعود با مهربانی گفت:
-برو بخواب چشمات بدجوری بار خواب داره دختر عمه عزیزم.
در اتاقم رو بستم و تا دقایقی در پشت در بسته به مسعود و راز نگاهش فکر کردم .زمانی که روی تخت دراز کشیدم با خستگی تمام به خواب رفتم و از یاد بردم که در اتاق مجاور قلب پرشور پسرکی صادق و مهربان در اشتیاق وجود من با سرزندگی هر چه تمامتر می تپد!
********************
با بهبودی مسعود باز مهمانی شبانه ما سر گرفت ما ساعت ها در خلوت شبانه اتاق مسعود با اشعار فروغ شب را به نیمه شب می رساندیم .
ان شب مسعود پس از خواندن اشعار در حالیکه کتاب را می بست تحت تاثیر جادوی کلام فروغ به من که در کنارش نشسته بودم و با حظی وافر به او صدایش گوش می دادم نگاه کرد .
پرستای شبانه من از مسعود باعث شده بود که ما به نحوی بارز به همدیگر نزدیک شویم .مسعود لحظاتی کوتاه در دیدگانم نگریست زمانی که دید با شرم دیده بر زمین دوختم دستش را زیر چانه ام کشید و در حالی که دیدگانم را به خود معطوف میکرد گفت:
-به من نگاه کن امل!در جایی خوندم که عربها به ارتباط چشمی خیلی اهمیت میدن .می خوام تو چشمام نگاه کنی تا بفهمی چقدر عمیق و صادقانه دوستت دارم .می خوام بدونی که احساس می کنم مدتهاست به انتظار اومدنت روزها رو شمارش کردم و حالا که اومدی انگار گمشده چند ساله ام رو پیدا کردم...امل...تو جاودانه ترین حس عاشقونه رو در دلم به پا می کنی و من می ترسم که از این احساس کارم به جنون کشیده بشه.
با نشئه ای شاعرانه به سخنان پر شور مسعود گوش کردم قلبم در سینه بی فرار می تپید و مسعود با هر کلامش رنگین کمان عشق را جلوی دیدگانم ترسیم میکرد دستهای پر التهاب مسعود بر شانه هایم بود و من بی هیچ امتناعی سر بر سینه اش گذاشتم جرس پر طنین قلبش به من هم خاطر نشان میکرد که او هم در کیر احساسی جان بخ و محسور کننده شده است سرم را از روی سینه اش بلند کرد و در حالی که به چشمانم می نگریست گفت:
-بیا با هم یه قراری بذاریم اما نه ...اول بگو دوستم داری؟
با لبهایی لرزان تکرار کردم:
-دوستت دارم .....دوستتدارم!
لبخند زد و گفت:
-هر شب سر ساعت دو نیمه شب به اتاقت زنگ می زنم تا ...
-فکر نمی کنی اون موقع من خوابم؟
-این یه بیدار باش عاشقو نه اس یادت باشه من عاشق حسودی هستم می خوام تموم افکار شبانه روزت رو به اشغال خودم در بیارم شبا هم نیت کن فقط خواب منو ببینی باشه؟!
خندیدم مسعود با وسواس غریب پرسید:
-می تونم بهت زنگ بزنم؟
-بله می تونی.
اه عمیقی کشید بعد در حالی که من را از دور خود می کرد تا بتواند چهره ام بهتر ببیند گفت:
-بهت گفته بودم که تو دختر خیلی قشنگی هستی؟!
-نه.
مسعود با صدایی بلند خندید و گفت:
-ای به فدای این نه گفتنت!اخه از بس بی سلیقه ام اما خب حالا بهت می گم تو زیباترین و قشنگ ترین دختری هستی که می تونه قلب عاشق یه مرد رو اسیر خودش کنه .
-ممنون تعارف قشنگی بود
مسعودلبخند زیبای زد در حالی که با من بلند می شد گفت:
-حالا زیبای عرب من!به اتاقت برو و سعی کن که فقط با خیال من بخوابی از امشب ساعت اتاقم رو دو نیمه شبتنظیم می کنم تا زنگ بزنه این ساعت مقدسترین ساعت عمرمه چون می خوام تو این ساعت حقیقی ترین احساس وجودی خودم رو به تو اعتراف کنم شب به خیر عروسک قشنگم!
ان شب مسعود راس ساعت دو به من زنگ زدت زمانی گوشی را برداشتم با کلامی پر احساس گفت:
-دوستت دارم امل ...دوستت دارم دختر زیبای عرب!
از ان شب هر شب مسعود به من زنگ می زد و عین این کلمات را تکرار میکرد و عجیب این بود که من هیچ وقت از تکرار این کلماتن خسته نمی شدم مسعود به من قول داد در هنگام رفتن به انگلستان ساعت را با خودش ببرد تا بتواند براساس ساعت به وقت ایران دو نیمه شب به من زنگ بزند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#20 | Posted: 22 Nov 2013 16:46




ما شبهای بیشماری به هم قول دادیم که نسبت به عشقمان وفادار بمانیم و هرگز از یاد هم غافل نشویم من مسعود را که عاشق و شیدای خود می دیدم و این حس به من غرور می داد و تشویقم می کرد که به انتظار امدن او به شمارش ایام بپردازم اما افسوس که از بازی سرنوشت غافل بودم.
روزها تند و پرشتاب به دنبال هم می گذشتند هوا سردتر شده بود .به همراه مسعود چندین بار به کازرون رفتیم در طی یکی از همین مراجعات به اداره اموزش وپرورش سری زدم تا بلکه بتوانم با ارائه مدارک خود کاری پیدا کنم اما در نهایت شنیدم تا بازگشایی مدارس و تکمیل کادر اموزشی فعلا نیاز به معلم ندارند به هر حال شماره تلفن و ادرس را دادم و به انتظار خبری از انها نشستم.
تا رو روز دیگر مقصود به ایران می امد و این نشاندهنده این بود که مسعود تا یک هفته دیگر در کنار ما بود .مسعود این روزها بیشتر عصبی بود و دیگر ان همه شادی و خنده در خانه اثری نبود زندایی که متوجه حال مسعود شده بود یک بار به کنایه گفت:
-در طول این همه سال هیچ وقت مسعود رو اینطور ندیده بودم این دفعه انگار دل کندن از ایران براش سخته.
نگاهم کرد و خندید .سرخ وبرافروخته شدم و زهرا خانم که متوجه سخنان زندایی بود به تایید گفت:
-بله درست میگین پسره پاک هوایی شده حالا نمی دونم مال این فصل پاییزه یا چیز دیگه اس اخه می گن ادمهای که طبع شعر دارن حال و هوایی پاییز خیلی روشون اثر می ذاره.
هر بار کهع به رفتن مسعود فکر می کردم بغض راه گلمو می بست من که تازه معنایی عشق و دلدادگی رو فهمیده بودم چگونه صبر پیشه می کردم ؟یکبار در اوج خودخواهی به مسعود گفتم:
-نمیشه به مقصود بگین کخ اونجا بمونه ؟به هر حال اون حالا اونجاست خب بمونه تا فروشگاه رو واگذار کنه بعد بیاد.
مسعود همانطور به جوش وخروش عاشقانه ام می خندید گفت:
-اما این ممکن نیست عزیزم من نمی تونم کارهای مقصود رو انجام بدم درسی که من خوندم با تجاربی که مقصود داره قابل قیاس نیست در ثانی مقصود شش ماهه که رفته مسلما دلش برای اینجا خیلی تنگ شده و این بی اصافیه که من ازش بخوام این یه سال باقی مونده تا اتمام درس ویدا و واگذاری فروشگاه اونجا بمونه من بهت قول می دم که سفرم کمتر از شش ماه طول بکشه چون می خوام برای سالگرد پدر اینجا باشم.
دانه های اشک بر گونه هایم سر می خورد و مسعود قربان صدقه ام می رفت و اشکهایم را پاک می کرد.
امروز مقصود وارد شد زمانی که برای معارفه رو در روی هم ایستاده بودیم به عینه می دیدم که تصورات من از مقصود تا چه اندازه با مقصود واقعی متفاوت است .من مقصود را پسری سبک سر و جلف تصور میکردم اما حالا می دیدم با مردی جوانی کاملا برازنده و شیک پوش و جذاب طرف هستم که حرکاتش با ارامش و متانت و خویشتن داری می باشد وقتی دستش را برای فشردن دستم پیش اورد به از دست دادن سریع ان را عقب کشید و باعث تعجب بیشترم شد .
زندایی یک لحظه ارام قرار نداشت و و با وجود بیماریش پروانه وار دور مقصود می گشت و گاه از من می خواست از مقصود پذیرای کنم.
زهرا خانم و اقا رحمان در تمام بعد ظهر و شب هیچ کدامشان افتابی نشدند مقصود سراغشان رااز زندایی گرفتزندایی خیلی مختصر جواب داد حالشان خوب استمسعود از امدن مقصود خوشحال بود و از فروشگاه ،ملانی و ویدا پرسید و مقصودجواب مفصل برایش توضیح می داد .
زمانی که ان دو در کنا هم نشسته بودند نگاهشان کردم شباهت ظاهری انها خیلی محدود بود .مسعود با موهای روشن پوستی سفید ته ریشی سیاه که چشمان عسلی رنگ چهره ی مطبوعش را کامل می کرددر کنار مقصود با موهای مشکی پوستی گندمی صورتی صیقلی و چشمانی مشکی کاملا دو تیپ متفاوت مقصود بیشتر چهره ای یونانی داشت تا یک ایرانی همان پیشانی بلند و بینی قلمی و ظریف به هر حال چهره ای منحصر به فرد داشت و در میان جمع به سرعت نگاهها را به سمت خود خیره می کرد.
یک بار که نگاهش به من افتاد دقایقی کوتاه نگاهم کرد و سپس توجه اش را به مسعود جلب کرد .
شام بدون حضور زهرا خانم و اقا رحمان خالی از لطف بود زندایی به احترام انها از مسعود خواسته بود که شام را از بیرون تهیه کند و سهم انها را به ساختمانشان ببرد در فرصتی کوتاه از زن دایی پرسیدم که این وضع تا کی ادامه خواهد داشت و او گفت که فقط این برنامه ای امشب است چون از فردا مقصود به همراه مسعود از خانه خارج می شود زهرا خانم باز می تواند به نظافت و کارهای خانه بپردازد و هنگام بازگشت مقصود به خانه کار او هم تمام شده است. او می دانست که من از همه چیز با خبر هستم برای همین رک و صریح در این مورد صحبت می کرد .
شب در هنگام خواب من وظیفه ای زهرا خانم را انجام دادم و زندایی را به اتاقش بردم زمانی که به سالن برگشتم مسعود و مقصود بلند شده بودند که به طبقه ای بالا بروند به همراه انها به طبقه ای بالا رفتم وقتی می خواستم به اتاقم بروم مسعود دستم را گرفت وگفت:
-اگه خوابت نمی یاد به اتاقم بیا تا شعر های فروغ رو باهم بخونیم .
مقصود به این حرکت با لبخند نگاه کرد و بعد به سرعت شب به خیر گفت و رفت .
به همراه مسعود وارد اتاقش شدم و روی تخت نشستم فضایی اتاق کمی سرد بود مسعود بخاری را روشن کرد و با برداشتن کتاب کنارم نشست و پرسید:
-نظرت در مورد مقصود چیه؟
-با اونی که فکر می کردم خیلی فرق داره به نظر نمی رسه که اون گذشته ای غمگین مال همچین ادمی باشه.
مسعود لبخندزنان سر تکان داد و گفت:
-قیافه ای غلط اندازی داره .دخترهای زیادی رو می شناسم که عاشق اون هستن اما مقصود توجهی به اونا نداره .یادته روز اولی که تو رو دیدم تو رو رو اشتباهی گرفته بودم؟خیال می کردم که توهم یکی از اونا باشی که خاطر خواه مقصود شدی و اومدی سراغش تا شانست رو امتحان کنی غافل از اینکه تو فقط دلبر منی !اومدی که دل منو ببری و منو اسیر خودت کنی !
خندیدم مسعود با نگاهی نوازشگر گفت:
-امل من دوری تو رو چطوری تحمل کنم؟
-همونطوری که من تحمل می کنم .
-اما من دارم از تو دور می شم تو از خودت دور نمی شی .
-خب منم دارم از تو دور می شم اینم کار اسونی نیست.
-خیلی سخته امل....خیلی سخت...
یکباره گریه ام گرفت. مسعود به سرعت رو به رویم نشست و تند تند اشکهایم را پاک کرد و گفت:
-نه نه خواهش می کنم گریه نکن یکبار بهت گفتم که نقطه ضعف من گریه عزیزانمه پس خواهش می کنم گریه نکن نه حالا و نه حتی موقعی که من نیستم تو باید یاد بگیری که صبور باشی و در کمال ارامش منتظرم بمونی همونطوری که من دارم اینو به خودم اموزش می دم.
-نمی تونم مسعود خیلی سخته.
-می تونی عزیز دلم می تونی یعنی باید بتونی هم تو هم من بهت قول می دم زود برگردم .
سرم را تکان دادم احساس امنیت می کردم .مسعود دوباره کنارم نشست و با صدایی گرم شروع به خواندن شعری کرد :
من لبان سرد نسیم صبح
سر می کنم ترانه برای تو
من ستاره ام که درخشانم
هر شب در اسمان سرای تو
سربرداشت و با شیطنت گفت:
-این فروغ هم عجب شاعری بوده می بینی چقدر قشنگ برای ادمهای مثل من وتو شعر گفته انگار می دونسته یه روز یه دختر وپسر جوون با هممیشینن و شعرهاش رو می خونن که این همه عاشقانه اسرار دلش را فاش کرده!
-شاید هم می خواسته کار امثال ما را راحت کنه البته تو که مشکل شعر گفتن نداری اما برای منی که بلد نیستم شعر بگم این اشعار خیلی کاربرد داره و کارم رو راحت می کنه.
-حالا نه که تو خیلی هم از این شعر ها برای من می خونی .
-خب ایکه گله و شکایت نداره کتاب رو بده به من تا برات یکی از شعر ها رو انتخاب کنم و بخونم
مسعود به سرعت کتاب را به من داد همانطور که دنبال شعر مناسب می گشتم متوجه ای او بودم که به تلاش من عاشقانه نگاه می کرد بلاخره در یکی از صفحات به شعر بامسمایی برخوردم.
-اهان پیداش کردم گوش کن تا برات بخونم:
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر ان
مسعود معترضانه گفت:
-ای بابا!تو که عاشق همه چی هستی به جز اصل کاری من چه کار به عشق تو به ستاره و ابراهای و رئزهای بارونی دارم ؟من می خوام تو فقط عاشق من باشی.
-ای حسود تو همه چیز رو برای خودت می خوای .
-همه چیز رو نه فقط تو رو برای خودم می خوام.
-من که مال تو هستم یادت رفته اینو بهت قول دادم؟
نگاه مسعود برقی دلنشین زدبا شادمانی خندید و دستهایم را در دست گرفت و بوسه ای نرم به انها زد و گفت:
حالا دلم اروم شد اجازه می دم عاشق بعضی چیزها همباشی اما قبل از این که عاشق چیزی بشی باید بیای از من اجازه بگیری فهمیدی؟
با خنده سر تکان دادم مسعود کتاب را بست و گفت:
-کتاب دیگه بسه!بگو ببینم فردا با من ومقصود میای بریم شهر ؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زیبای عرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites