تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زیبای عرب

صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#21 | Posted: 22 Nov 2013 17:46




-اگه اجازه بدی نه چون فردا زندایی باید حموم کنه و من به زهرا خانم قول دادم که نهار رو درست می کنم تا با خیال راحت به حمام زندایی بپردازه.
مسعود کمی درنگ کرد و بعد گفت :
-چون قول دادی کاریش نمیشه کرد اما حیف شد دلم می خواست این روزهای اخر همه جا با هم باشیم در تمام لحظات تو رو در کنارم ببینم ولی اشکالی نداره باشه برای روزهای بعد.
سر تکان دادم و بلند شدم ساعت دوازده بود شب به خیر گفتم و از اتاق بیرون امدم زمانی وارد اتاقم شدم نگاهم به مسعود افتاد که با چشمان پر از عشق و محبت در استانه در اتاقش ایستاده و به من نگاه می کند .
مسعود فردا پرواز مي کرد و ما پس از صرف شام در حالي که دور هم نشسته بوديم تلاش مي کرديم که وانمود کنيم ارام هستيم و بغض هايمان را فرو مي داديم .در هنگام خواب وقتي به طبقه بالا مي رفتيم مقصود به مسعود نگاه کردو گفت :
-من مي خواستم امشب با تو حرف بزنم اما اين حق رو به امل مي دم ،تا در اين اخرين شب شما بتونين با هم باشين ما مي تونيم فردا که مي خوام تو رو به پرواز شيراز –تهران برسونم در راه صحبت کنيم.
شرمگين سر به زير انداختم مسعود لبخند زد و در حالي که چشمکي حواله مقصود مي کرد گفت:
-بازم مثل هميشه با هوش و تيزبين .ما از همه مخفي کرديم اما از تو يکي نميشه چيزي قايم کرد .
-خب علتش اينه که منم هنوز جوونم و مي تونم راز نگاهها و تبسم ها رو بخونم .خب ديگه مزاحم نمي شم اما قبل از رفتن مي خواستم به امل پيشنهاد بدم که فردا با ما به شيراز بياد اين طوري مي تونه تا اخرين لحظه اي پرواز پيش تو باشه .
مسعود نگاهم کرد تا ببيند چقدر از پيشنهاد مقصود راضي هستم .به ارامي گفتم:
-باشه با هاتون تا شيراز ميام.
مقصود لبخندي دوستانه زد و در حالي که دستش را پيش مي اورد گفت:
-پس شبتون به خير.
زماني که دست مقصود را در دست گرفتم،فشار اندکي به انگشتهايم اورد و انها را رها کرد .به سرعت دستم را کشيدم و کنجکاو نگاهش کردم .مقصود بي هيچ تغيير حالتي دست مسعود را فشرد و به اتاقش رفت..با ديدن ارامش مقصود خيالم راحت شد و از اينکه بي دليل به او سوءظن بردم در دل خود را سرزنش مي کردم.
زماني که در اتاق مسعود روي تخت نشستم او با سردر گمي لحظه اي نگاهم کرد بعد نشست به خوبي ناراحتي اش را درک مي کردم براي ارام کردنش گفتم:
-مسعود جان کمي از انگليس برام بگو.مي خوام بدونم چه جور کشوريه؟
شانه بالا انداخت وگفت:
-يک جا مثل همه جاهاي ديگه فعلا که براي من حکم قفس رو داره!
لبخندي دردمندانه زدم و با چيره شدن بر احساسات دروني ام تلاش مي کردم تا مسعود از ان همه فشارهاي روحي ازاد کنم.پرسيدم:
-مي خوام بدونم ابو هواي و شهرهاي مهمش و فاصله اش تا اينجا ،يا هر چيزي ديگه که مي تونه شنيدني باشه.
مسعود با بي حوصلگي گفت:
-اب وهواش مه الود و ابريه،توي زمستتان سردو يخبندانو روزهاش کوتاهه.زيباي انگليس فصل بهار و تابستونه.شهرهاي مهمش لندن،ليورپول،بريستول و .......جاهاي ديگه است.فاصله اش تا تهران يک چيزي حدود 6يا 7 ساعته وسه ونيم ساعت اختلاف ساعت داريم .خب ديگه چي مي خواي بدوني ؟
-همين کافيه .کلي به اطلاعات عموميم اضافه کردي خيلي ممنونم.
-قابل شما رو نداشت .يعني داشت ها،اما ما ناديده مي گيريم.اخه هر چي باشه شما با ديگرون فرق دارين ،اين دفعه ناديده مي گيريم تا هميشه مشتري بمونين!
خنديدم مسعود باز سر شوخي را باز کرده بود .دقايقي به خنده و شوخي سر کرديم.يکباره بلند شد و پشت پنجره رفت و به بيرون چشم دوخت.در کنارش ايستادم .مسعود دستهايش را دور شانه ام انداخت و با نيم نگاهي به بيرون گفت:
-فردا شب اين موقع من در ان سوي دنيا هستم و تو در اين سو،اما قلب من اينجا پيش توئه.اين جسم منه که از تو دور مي شه،ياد و خاطره تو هميشه در ذهن من و همراهمه.
بغض الود نگاهش کردم و گفتم:
-مسعود به من قوا بده که به عشقمون وفادار بموني يادت باشه که در اين سوي دنيا دختري منتظرته و روز شبش در اون لحظه اي خلاصه شده که تو از درداخل بياي.نکنه دختراي قد بلند مو بور انگليسي دلت رو بدزن و منو تاراج زده عشق کنن؟
-مطمئن باش عزيزم که هيچ کس نمي تونه به عشق تو ناخنک بزنه چه برسه اونو به تاراج ببره .من از اين دختراي که ميگي رو نمي خوام من زيباي عربي رو مي خوام که دل و جانم گرو کمند مهر اون اسيره...!
-اوه مسعود .....مسعود .
سرم در اغوش مسعود بود وهق هق گريه ام را در درون خاموش مي کرد.مسعود که همانطور که گيسوانم رو نوازش مي کرد مي کرد گفت:
-گريه نکن عزيزم دلم،نمي تونم گريه هاتو تحمل کنم.خواهش مي کنم ديگه بس کن.
نگاهش کردم.اشک در چشمانش جمع شده بود با لبهاي مرتعش گفتم:
-دلم برايت خيلي تنگ مي شه مسعود ،کاش امشب هيچ وقت صبح نشه.
نرم و ارام اشکهايم را پاک کرد و با صدايي روح نواز گفت:
شب هاي از پنجره اتاقت به ماه کن من هم اين کار رو مي کنم اگر چه در ساعاتي مختلفي از شب هستيم اما من به خودم اين اميد رو مي دم که شايد تو هم در همون ساعت داري ماه رو نگاه مي کني .مي خوام انهکاس نگاهت رو تو انور دنيا در ماه ببينم.من به اين اميد نياز دارم .به اينکه تو هم در اون لحظات همون قدر قلبت لبريز از عشق من نسبت به تو .
ساعت سه نيمه شب بود که از اتاق مسعود بيرون رفتم تمام ان شب را تلاش کردم که بخوابم اما خواب از من دور بود.
صبح با چشماني ممتورم و سرخ از بيدار شدم در اتق معطل کردم تا مسعود اماده رفتن شود .مي دانستم اگر زودتر پايين بروم از دلدادگي خود را لو خواهم داد.صداي زهرا خانم مي امد که من را صدا مي زدو مي گفت:
-امل جان کجايي دخترم بيا صبحانه بخور که بايد زود راه بيفتين.
به ناچار از اتاق بيرون امدم زماني که پايين رفتم از ديدن ساک و چمدان هاي مسعود که در کنار در ورودي گذاشته شده بود ،اشکهايم بي اراده جاري شد زهرا خانم که براي سرکشي به سالن امده بود با ديدنم گفت:
-ا....ا....ا..تو اينجا ايستادي داري گريه مي کني ؟بيا اينجا دختر جان شگون نداره پشت مسافر گريه کني .بيا يه ابي به صورتت بزن اگه مسعود تو رو اينجوري ببينه کلي ناراحت مي شه.
زهرا خانم من را به سرعت به دستشويي برد و از هر دري حرف زد تا ارامم کنه زماني که به اشپز خانه رفتيم همه در ارامش صبحانه مي خوردند .وقتي که مقصود ياداوري کرد که عجله کنيم زندايي صورتش را با دستانش پنهان کرد و شروع کرد به گريه کردن مسعود زندايي را در اغوش کشيد و گفت:
گريه نکن مادر نمي خوام اخرين تصوير که از شما تو ذهنمه ،با گريه و غصه باشه بخندين وبذارين که منم با اعصابي راحت به اين سفر برم.
زندايي لبخندي غمگيني زد .مسعود سر مادرش را بوسيد و به سرعت گفت:
-خداحافظ مادر مواظب خودتون باشين به محض اينکه رسيدم بهتون زنگ مي زنم.
-باشه پسرم تو هم مواظب خودت باش .به ويدا سلام برسون وبهش بگو دلم براش خيلي تنگ شده.
مسعود سر تکان داد و بعد با اقا رحمان و زهرا خانم خداحافظي کرد .نم اشک را در چشمان انها نيز ديدم.به همراه مسعود ومقصود سوار ماشين شدم .
مسافتي را طي کرده بوديم که مسعود پشت برگشت و با محبت به من نگاه کرد .مقصود که متوجه حرکات مسعود بود ماشين را گوشه نگه داشت و به مسعود گفت:
-مسعود جان بهتره بري پشت بشيني اگه بخواي تمام طول راه رو به عقب برگردي هم کمر درد ميگيري هم حواس منو پرت ميکني .
مسعود خندکنان پياده شد و متعاقب ان گفت:
-افرين به برادر چيز فهم خودم!به اين مي گن يار غار ببين چقدر به فکرمه!
در کنارم نشست و به من که مي خنديدم نگاه کرد انقدر مفهوم ديدگانش شيرين و گوارا بود که مغلوب نگاهش شدم .مقصود که شوق چشمانمان را ديد در حالي که ماشين را به راه مي انداختگفت:
-شما که اين همه شيفته همديگه شدين چرا به مادر حرفي نزدين؟
مسعود گفت:
نمي خواستيم فعلا کسي چيزي بدونه در ضمن ما تصميم نداريم تا مراسم سالگرد پدر مراسمي بگيريم ،پس چه اصراري بود ديگرون را باخبر کنيم؟
-اما اگه من جاي امل بودم براي محکم کاري هم که شده حرفي مي زدم و خيال خودم رو راحت مي کردم دنيا رو چه ديدي شايد تو رفتي و...
مقصود سکوت کرد دلم در سينه لرزيد نمي دانستم مقصود چه منظوري دارد با درماندگي در اينه به او نگاه کردم بي توجه به من به جاده مي نگريست پرسيدم:
-شايد چي اقا مقصود منظورتون چيه؟
خنديد و شانه بالا انداخت.کنجکاوانه به مسعود نگاه کردم مسعود خونسرد گفت:
-اين مقصود عادتش اينه که حرفهاش رو مرموز بزنه نگران نباش کم کم به اخلاقش عادت مي کني فقط يه توصيه بهت مي کنم که اصلا حرفهاش رو جدي نگيري.
مقصود زد زير خنده با تعجب گاه به او و گاه به مسعود که مجذوبانه نگاهم مي کرد نگريستم.
مسافت سه ساعته را تا شيراز با شوخي و خنده گذرانديم .در استانه ورود به شيراز مقصود سه مرتبه روي ترمز زد وقتي علت را جويا شدم،خندکنان گفت:
-ارامگاه شاه چراغ برادر امام رضا در شيرازهو من با اين کار موقع ورود به شيراز به شاه چراغ سلام مي دم!
کار مقصود برايم جالب بود .انها از اين مکان روحاني برايم تعريف کردند.مقصود قول داد بعد از بدرقه مسعود من را به شاه چراغ ببرد.
در فرودگاه هنگام خداحافظي مسعود در کنارم ايستادو نگاه نگرانش را به ديدگان گريانم دوخت و گفت:
-برات نامه مي نويسم و انو به ادرس فروشگاه در کازرون پست مي کنم مقصود نامه هاي من رو به دستت مي رسونه فعلا بهتره که جز مقصود کسي از جريان با خبر نشه تو هم جواب نا مه هام رو بده مقصود تا برام پست پست کنه

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#22 | Posted: 22 Nov 2013 17:47




سرم را تکان دادم بغض راه گلويم را مسدود کرده بود و نمي توانسم حرفي بزنم مسعود گفت:
-بهم قول بده که غصه نخوري و دلتنگي نکني .به خونه زنگ مي زنم اما نمي تونم با تو راحت حرف بزنم پس اگه يه وقت خواستي به من تلفن کني مي توني از مخابرات برام زنگ بزني و با من حرف بزني ،باشه؟
بازم سر تکان دادم مسعود که حال منقلبم را ديد با نگاهي نوازشگر گفت:
-دلم برات خيلي تنگ مي شه عزيز دلم هر شب به ياد لحظات خوشي که با هم داشتيم به يادم باش ،همونطوري که من در اين مدت کوتاه دوري به يادت خواهم بود.
ديگر نمي توانستم مقاومت کنم اشک بر چهره ام جاري شد.مسعود به نرمي دستهايم را در دست گرفتو گفت:
-اين قدر دلم رو خون نکن عزيزم من تاب ديدن گريه هاتو ندارم.
-نمي تونم مسعود ....احساس بدي دارم انگار داري براي هميشه از پيشم مي ري ..من طاقت ندارم.....من نمي تونم بي تو زندگي کنم....
-به تو قول مي دم که خيلي زود برگردم بهت اطمينان مي دم که براي هميشه پيشت مي مونم عمر اين سفر کوتاهه امل جان ...کاش مجبور به رفتن نبودم .اگه به خاطر ويدا نبود قيد فروشگاه و همه چيز رو مي زدم و نمي رفتم اما بهت گفتم که مادر اونو به من سپرده .من وظيفه دارم که ذهن اونو براي برگشتن اماده کنم.
-اما اگه ویدا نخواد بیاد ایران چی؟اونوقت تو و مقصود هر شش ماه می رین انگلیس ؟
-نه عزیز قشنگم این اخرین سفرم منه .بهت قول می دم اگه ویدا برنگشت دیگه کاری بهش نداشته باشم و پیش تو برگردم.این خیالت رو راحت می کنه؟!
در میان گریه لبخندی زدم .مسعود خندید و در دستهایم تکه کاغذی گذاشتوگفت:
-این شعر رو من دیشب بعد از رفتنت از اتاقم نوشتم .قول بده که امشب اونو در اتاق خودم بخونی .در اتاق بازه و تو هر وقت دلتنگ شدی می تونی به اونجا بری .یادت باشه کتاب های شعرم غریب
نمونن .
با نزدیک شدن زمان پرواز مقصود به سوی ما امد .شعر را در کیفم گذاشتم .زمان وداع فرا رسیده بود .مقصود و مسعود همدیگر در اغوش گرفتند و با هم خداحافظی کردند .زمانی که مسعود به سمت من برگشت تمام تلاشم کرده بودم که گریه نکنم.مسعود با بغض گفت:
-خداحافظ امل....همیشه به یادم باش !
-همیشه به یادت خواهم بود تا اخرین نفس!
لبخند غمگینی زدو دستهایم را فشرد .بعد به سرعت کیف خود را برداشت و از من فاصله گرفت.در کنار در ورودی محوطه لحظاتی با مقصود حرف زد و بعد برگشت و دستش را به علامت وداع بلند کرد و نگاهم کرد .با اشتیاق نگاهش می کردم . من طوری غمگین بودم که انگار برای همیشه او را از دست داده ام.صدای مقصود به گوشم رسیدکه گفت:
-خیالت راحت باشه نامه هاتو بهش می رسونم .هر وقت هم تلفن کنه خودم باهاش می یام و اجازه نمی دم غصه بخوره .تو هم به محض اینکه رسیدن به فرودگاه هیترو به من زنگ بزن و خیال ما رو راحت کن.
مسعود سر تکان داد و بعد از در شیشه ای گذشت و در میان جمعیت ناپدید شد.بارفتن مسعود ،مقصود به سویم امد و گفت:
-دیگه بهتر بریم، موندن فایده نداره.
با زانوانی لرزان به راه افتادم.مقصود که ضعف بدنم را دید به ارامی بازویم را گرفت و کمکم کرد تا سوار ماشین شوم.به شدت خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم از مقصود خجالت می کشیدم نمی دانم احساسی متفاوت نسبت به او داشتم در حرکاتش حالتی بود که انسان نمی توانست با او راحت باشد و انگار باید از او بپرهیزد .البته خیلی باهوش و تیزبین بود و با من و دیگران با مهربانی برخورد می کرد.
مقصود در سکوت رانندگی می کرد تا اینکه به شاه چراغ رسیدیم وزیارت از ان مکان معنوی سبب ارامشم شد و من برای سلامتی مسعود و همه مسافران دعا کردم.
پس از زیارت به خواست مقصود به یک رستوران رفتیم و ناهار را انجا خوردیم و پس از ان به زیارت شیخ اجل و حافظیه و از باغ دلگشا هم که نزدیکی ارامگاه سعدی بود دیدن کردیم.
مقصود تلاش می کرد با سرگرم کردن من خاطره دوری از مسعود را در ذهنم کمرنگ کند و اصرار داشت که حالا که در شیراز هستیم به جاهای دیدنی شهر برویم.
از دیگر جاهای شهرکه دیدن کردیم ،موزه ی پارس و ارامگاه کریم خان زند بود .همین طور باغ ارم .در قسمت بیرونی کاخ ارم تصاویری از بزم های شیرین و فرهاد و یوسف و زلیخا کشیده شده بود .زمانی که از باغ ارم بیرون امدیم غروب شده بود مقصود با نگاهی به ساعتش گفت:
-اگه خیالم از جانب مادر نگران نبود بهش زنگ می زدم و می گفتم که امشب رو در شیراز می گذرونیم .چون دلم می خواست تو رو به تخت جمشید ببرم تا بتونی در اونجا تالار اپادانا ،ارامگاه کوروش ،ساختمان اتشکده و نقش فرشته ی بالدار دیدن کنی.اونجا یکی از اثار بزرگ به جا مونده از گذشتگانه و شهرت جهانی داره.
مشتاقانه پرسیدم:
-از اینجا خیلی دوره؟!
-خیلی دور نیست تقریبا یک ساعت نیمی با اینجا فاصله داره اما اگه بخوایم بریم و برگردیم دیگه خیلی دیرمی شه هم اونجا تاریک می شه و رفتن ما بی فایده اس و هم مادر رو نگرونمی کنیم .خصوصا که امشب اون دلتنگ رفتن مسعوده ما باید دورش را شلوغ کنیم تا کمتر غصه بخوره.
مقصود در راه بازگشت به خانه را پیش گرفت و ما شب به خانه رسیدیم .با ورود به خانه صدای زهرا خانم و زندایی از اشپزخانه می امد که با هم درد دل می کردند.در نگاه هر دو اثار گریه کاملا مشهود بود به ارامی سلام کردم .زهرا خانم با دیدن مقصود روی خود را برگرداند ظاهرا امشب مجبور بود به خاطر زندایی مقصود را تحمل کند.
شام در محیطی ساکت و سرد به اتمام رساندیم و بعد از ان هر کدام به سوی اتاق خود رفت.فقط مقصود منتظر تلفن مسعود در سالن نشست.
بنا به توضیحاتی که مقصود داده بود مسعود ساعت یک نیمه شب به لندن می رسید و قرار است از انجا به خانه زنگ بزند .تصمیم گرفتم تا ان زمان بیدار باشم .به اتاق مسعود رفتم .اتاق بوی عطر و جودش را می داد.نفس عمیقی کشیدم و بلافاصله اشکهایم جاری شد .در کیفم به دنبال کاغذ شعر مسعود گشتم و زمانی که ان را یافتم در میان هاله ای از اشک به خط زیبایش نگریسته و با صدای نجواگونه خواندم:
اسمان چشمهایم مال تو
اشکهای جانگدازت مال من
خنده های دلگشایم مال تو
بی قراری ،درد و رنجت مال من
باغ سرسبز خیالم مال تو
دشت غمناک وجودت مال من
خنده های وقت وصلت مال تو
انتظار صبر هجران مال من
شعر را به سینه فشردم و گریستم .
ان انقدر در اتاق مسعود ماندم تا اینکه صدای تلفن از طبقه ای پایین می امد فهمیدم که حتما مسعود زنگ زده است.بعد ازمدتی صدای پای مقصود را شنیدم و از اتاق بیرون امدم.او با دیدن من تعجب کرد و محیرت زده پرسید:
-تو تا حالا بیداری؟خیال می کردم خواب هستی.
-بیدار موندم تا از سلامت رسیدن مسعود با خبر بشم.
خنده ای دلنشینی کرد و با طنز گفت:
-خوش به حال مسعود!اگه بدونه که قشنگترین دختر دنیا امشب به انتظار شنیدن خبر سلامتیش تا حالا حالا در اتاقش نشسته و بیداره که کار من زاره.فردا ست که می خواد برگرده و من بیچاره رو بفرسته کشور غریب .راستی گفت امشب ساعت دو منتظر تلفنش نباش و بگیر بخواب .
لبخند زدم.خیلی صمیمانه حرف می زد .پس از سفر امروز احساس میکردم رفتارش خالی از تکل شده و با او راحت هستم.پرسیدم:
-حالش خوب بود؟
-بله خیلی بهت سلام رسوند .خب دیگه حالا که خیالت راحت شد می تونی بری بخوابی .اگه نقشه کشیدی که فردا خودت خبر سلامتی مسعود رو به مادر بدی بهتر زودتر بری بخوابی تا خواب نمونی.
با تعجب به او نگاه کردم .به نظر می رسید افکار دیگران را می توانست بخواند.شب به خیر گفتم و به اتاقم رفتم.نیمه شب بود که کابوس وحشتناکی دیدم وهراسان و وحشت زده از خواب پریدم .از صدای ناله و فریادم مقصود بیدار شده بود.او به اتاقم امد و به من که عرق ریزان گریه می کردم نزدیک شد و با نگرانی پرسید:
-چی شده...خواب دیدی؟
مات و مبهوت نگاهش می کردم .بدنم می لرزید .مقصود به سرعت متوجه حالم شدوکمک کرد تا دوبتره دراز بکشم گفت:
-نترس!هر چی بوده فقط خواب و رویاس و هیچ خطری تو رو تهدید نمی کنه .حالا سعی کن بخوابی .من اینجام و تا تو خوابت نبره از اینجا نمی رم.
خاطره اولین شب ورودم در ذهنم تکرار شد .ان شب مسعود به اتقم امد و همین حرفها را گفت. یاد مسعود ارامم کرد و چشمهایم را برهم گذاشتم و کم کم خوابم برد .میان خواب و بیداری احساس کردم که کسی عرق های روی پیشانی و بین موهایم را پاک می کند و من زیر اهنگ نوازشگر دستهایی مهربان به خواب رفتم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#23 | Posted: 22 Nov 2013 17:49




روزها خسته کننده و یکنواخت می گذشت .پس از رفتن مسعود دیگر خبری از او نداشتم و من هر روز که مقصود به خانه می امد از او می پرسیدم نامه ای از مسعود رسسیده و او لبخند زنان جواب منفی میدادومن را به صبر و بردباری دعوت می کرد.تمام سرگرمی ام خواندن کتاب شعر و حرف زدن با زندایی و زهرا خانم بود .زهرا خانم با توجه به بیماری زندایی انعطاف به خرج داده و حالا با دیدن مقصود نمی گریخت و با امدن مقصود همچننان به کارهای خود مشغول بود.بین من و زهرا خانم کم کم صمیمیتی به وجود امد بود که او بعضی اوقات از مینا برایم حرف می زد اینکه به از به دنیا امدن مینا قدرت باروریش را از دست داده بود .اما عمو رحمان همچنان اهوی گریز پای خانه بود و من کمتر او را می دیدم.
هوا سرد شده بود و خیال عمو از بابت ابیاری باغ راحت شده بود و همین سبب شده بود که من به ندرت عمو را ببینم گاهی اوقات خیلی دلتنگ عمو می شدم به ساختمان انها می رفتم و دقایقی در کنارش می نشتم .دلم برای زهرا خانم و عمو می سوخت از اینکه می دیدم هنوز هم به یاد مینا می سوزند متوجه عشق والدین به فرزند میشدم.چیزی که من ان را در کودکی از دست داده بودم و همین امر سبب شده بود که تشنه هر محبتی باشم.
مقصود هر صبح به کازرون می رفت و شب برمی گشت.شبی به اتاق مسعود رفته بودم .بازدن ضربه ای به در وارد اتاق شد و در کنارم نشست.با دیدن کتاب شعر در دستم پرسید:
-داری چی کار می کنی؟
-شعر می خونم.
-به شعر علاقه داری؟!
-بله خیلی زیاد .خصوصا که اگه سراینده از دل من گفته باشه و حرفاش به دل بشینه.
لبخند زد و گفت:
-خب حالا این شعری که می خونی وصف حال تو هست یا نه؟
-بله مثلا گوش کن این جا فروغ چی گفته:
اکنون منم در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پرخروش ،تو را یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم
کتاب را بستم و به او نگاه کردم . در حالی لبخند بر لب داشت پرسید:
-انو خیلی دوست داری؟!
سرخ شدم و سر به زیر انداختم .خودش می دانست تا چه اندازه عاشق مسعود هستم.پس چرا می پرسید؟دوباره گفت:
-می خوام بدونم چی شد که عاشق مسعود شدی ؟
-خب اون خیلی مهربونه.....یعنی یه طوری گرم و صمیمیه واین برای هر مردی نقطه امتیازه...
-اگه دلیلش اینه پس تو رقیبای زیادی داری .چون مسعود با همه همینطور صمیمی رفتار می کنی پس طبیعیه که دختر های زیادی رو جذب خودش می کنه.
سر بلند کرده و به او نگاه کردم و او از پرسش گنگم را فهمیدو گفت:
-نمی خوام تو رو نسبت به مسعود بدبین کنم اما من می تونم نمونه های زیادی برات بیارم تا حرفم رو باور کنی که مسعود در بین دختران خواهان زیاد داره.
-مثلا کی؟
-خب خیلی ها هستن که البته تو اونا رو نمی شناسی .اما شاید یکی از اونا برات اشنا باشه ،همین ملانی شریک خودمون عاشق دلخسته مسعوده و برای رفتن مسعود خیلی بی تابی می کرد مسعود هم می دونه ملانی چقدر دوستش داره چون ملانی به عشقش اعتراف کرده .
خشم سراسر وجودم را برگرفته بود به یاد اولین روزهای امدنم افتادم که مسعود چطور برای خریدن تخمه و سفارش ملانی جوش وخروش نشان می داد.حتما ملانی برای او عزیز بوده که برای او سو غاتی بخرد و خوشحالش کند .
مقصود که بارقه خشم را در نگاهم دید خندید وگفت:
-فکر خودت را پریشون نکن !من مطمونم که ملانی با تمتم زیبایش نمی تونه با تو رقابت کنه .تو از ملانی خیلی قشنگ تری !
کنجکاوانه پرسیدم:
-ملانی خوشگله ؟!
-بله خیلی خوشگله .اگه می خوای عکسش را دارم .اتفاقا تو کیف بغلمه .اهان ....ببین این عکس رو ما سه نفره توی فروشگاه انگلیس انداختیم ...
به عکس نگاه کردم دختر در بین مسعود و مقصود ایستاده بود و دستهایش به کمر مسعود و مقصود انداخته بود .واقعا زییبا بود لباس تنش تمام اندامش را به نمایش می کشید وچتری موهایش بر روی پیشانیش ریخته شده بود .به مسعود نگاه کردم دلم برایش ضعف رفت در عکس خیلی زیبا بود .او در تصویر شادمانه می خندید .او هرگز از علاقه ای ملانی به خودش با من حرف نزده بود اما این عکس تمام پنهان کاریهایش را افشا می کرد .به تصویر مقصود نگاه کردم او هیچ هیجانی در چهره اش نبود بر عکس مسعود .بعد از دیدن عکس را به مقصود پس دادم ،او که سکوتم را دید با لحنی دلدلری دهنده دستهایم را گرفتو گفت:
-من مطمئنم مسعود به عشق تو وفادار می مونه و به علاقه ملانی جواب مثبت نمی ده پس نگران نباش ،اینو من بهت قول می دم.
ارام سر تکان دادم و بی حوصله از جا بلند شدم و شب به خیر گفته و به اتاقم رفتم .خیلی تلاش کردم که به ملانی و علاقه اش به مسعود فکر نکنم اما افکار مسموم دست از سرم برنمی داشت.یعنی حرفهای مسعود فریب بود ان همه عشق و علاقه همه دتروغ بود؟باورم نمی شد مسعود با من ان چنین بکند اما یه منطق پنهان مدام در گوشممی پیچید .چرا وقتی از مسعود خواستم در مورد گذشته ای خود حرف بزند همیشه طفره می رفت.
ان شب را با افکار مغشوش به بح رساندم صبح را با سردرد اغاز کردم .صدای ارام قدم های روی پلکان می امد موهایم را مرتب کردم و وانمود کردم در حال امدن به بیرون از اتاق هستم زهرا خانم به دنبالم امده بود تا بیدارم کند و زمانی که دید بیدار شده ام تشویقم کرد تا هر چه زودتر برای صبحانه به پایین بروم .وقتی کنار زندایی برای خوردن صبحانه نشستم زندایی یکباره گفت:
-امل جان انگار امروز حالت خوب نیست ؟
-نه خوبم زندایی طوریم نیست.
ناباورانه نگاهم کرد و گفنت:
-اما به نظر من بیمار به نظر می رسی رنگ و روت ام پریده وزیر چشماتم گود افتاده اگه حالت خوب نیست بگو تا بدونم چی کار کنیم.
-من خوبم زندایی ،نگران نباشین .
زندایی لحظه ای تامل کرد بعد با مهربانی پرسید:
-فکر کنم توی خونه حوصله ات سر رفته درسته؟
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم.گفت:
-دلت می خواد فردا که جمعه اس را بریم تنگ چوگان؟
می تونم از زهرا خانم خواهش کنم برامون ناهار درست کنه این طوری هم فاله هم تماشاهم تفریح کنی هم می تونی از اثارباستانی بیشابور و تنگ چوگان دیدن کنی .
لبخند غمگینی زدم به یاد مسعود افتادم او هم من قول داده بود روزی من را به انجا خواهدبرد اما فشار کار ب او مهلت این کار را نداد .گفتم:
-این خیلی خوبه زهرا خانم و عمو رحمان هم با ما میان؟
-فکر نمی کنم اخه اقا رحمان هنوز هم از مقصود گریزانه منم نمی خوام به اونا فشار بیارم به نظرم بهتره بذارم تا اونا خودشون کم کم مقصود رو ببخشن.
به تایید سر تکان دادم از اینکه فردا به بیرون از خانه و یک مکان تفریحی می رفتم خوشحال بودم من که برای تسکین سردرد به حیاط رفته بودم عمو رحمان را دیدم که چند ماهی در دست دارد به سویش رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم:
-اسم این ماهی چیه عمو ؟
عمو رحمان لبخندزنان جواب داد:
-یادته اون روز که رفتیم دریاچه پریشان بهت قول دادم که از ماهی های اون دریاچه برات بخرم و کباب کنم؟حالا این ماهی ها مال همون دریاچه اند و تو امروز عصر وقتی که اینها رو پاک کردم می تونی مهمون من باشی تا منم به قولم عمل کرده باشم و ببینم تو هم مثل مادرت و مینا از این ماهی خوشت میاد یانه.
لبخندزنان تشکر کردم .عمو با دقت نگاهم کرد و به بادگیری که به تن داشتم اشاره کرد و گفت :
-رنگ این بادگیر خیلی بهت میاد .فکر کنم هدیه ای مسعوده،درسته؟
به ارامی سر تکان دادم .عمو که سکوت معنا دارمن را به حساب دلتنگی گذاشته بود گفت:
-جای مسعود خیلی خالیه.این پسر اونقدر پرشر و شوره که جای خالیش خیلی زود احساس می شه .خصوصا برای تو که هر شب با اون مشاعره داشتی.
لبخند غمگینی زدم .عمو با مهربانی سرش را نزدیک تر اوردو گفت:
-می دونم با رفتن مسعود و تنها شدن خیلی دلتنگی .زهرا می گفت این روزا خیلی بی حوصله ای ،اما غصه نخور دخترم .هر وقت حوصلت سر رفت می تونی بیای پیش ما .تو که می دونی من چرا دیگه به ساختمون شما نمی یام اما در خونه ما همیشه برات بازه و تو هر وقت بخوای می تونی پیش ما بیای.
لبخن زدمو گفتم:
-خیلی ممنون عمو یادم می مونه.
عمو سر تکان داد و در حالی مشتاقانه به ماهی ها نگاه میکرد گفت:
-میرم ماهی ها رو پاک کنم .عصر میام تا اونا رو برات کباب کنم می دونم مقصود تا شب خونه نمیاد و من فرصت دارم حسابی از تو پذیرای کنم پس خداحافظ تا عصر.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#24 | Posted: 22 Nov 2013 17:49




عصر ان روز عمو بادکمک همسرش منقل و زغال های گداخته را به حیاط اوردند و ماهی های نمک زده و پاک شده را به سیخ کشیدو کباب کرد .و به من زهرا خانم و زندایی که به حیاط امده بودیم وبی صبرانه منتظر ماهی کباب بودیم،داد .در فضایی شاد به خوردن پرداختیم ماهی واقعا لذیذ و دلچسب بود عمو دو تا از ماهی ها را کنار گذاشت و من به سرعت فهمیدم که انها را برای مقصود کنار گذاشته است.
شب قبل از اینکه مقصود به خانه بیاید هر دو ماهی را با خود به حیاط بردم و در حالیکه قورباغه های ریز و درشت از کنارم می گذشتند و گاهی من را به وحشت می انداختند ماهی های مقصود را کباب کردم و در لای نان گذاشتم .زمانی که می خواستم به داخل بروم با شنیدن صدای ماشین توقف کردم تا مقصود وارد خانه شود .مقصود با دیدمن من و تکه ای نان بزرگ که در دست داشتم متعجب شده بود کنجکاوانه نگاهم کرد ،هوا را بو کشید و گفت:
-این بوی خوب از کجاست؟
-از اینجا.
مقصود به من که بشقاب را پیش رویش گرفته بودم نگریست .سرش را جلو اورد و نان را بو کشید و گفت:
-ماهی کبابیه؟!
سرم را تکان دادم و بعد به سرعت از عمو و کاری که کرده بود برایش تعریف کردم مقصود ناباورانه نگاهم می کرد و گوش می داد .زمانی که حرفهایم تمام شد لبخند زنان به سوی شیر اب رفت و در حالیکه دستهایش را می شست گفت:
-ماهی ای که توسط عمو رحمان پاک شده باشه و تو کبابش کنی حتما خوردن داره بهتره امشب شامم رو توی حیاط بخورم چطوره ،تو موافقی؟
-اما من حسابی خوردم و این سهم توئه.
مقصود خندید و در حالی که بشقاب را از دستم می گرفت ،روی سکوی سیمانی نشستو گفت:
-من می خوام تو توی سهم من شریک بشی .چون تو این خبر خوب رو به من دادی و من در حال حاضر فقط این ماهی ها رو دارم که به عنوان مژدگانی بهت بدم پس دیگه تعارف نکن بیا یکی از ماهی ها رو بردار.
لبخند زده و در کنارش نشستم .بشقاب را جلویم گرفت و من یکی از ماهی ها را برداشتم .او هم دیگری را برداشت هر دو با لذت شروع به خوردن کردیم .از ترس قورباغه ها پاهایم را جمع کرده و زیر تنم گذاشتم .صدای میومیو گربه می امد با وسواس به اطراف نگاه می کردم که مقصود گفت:
-نگران نباش تا ما توی حیاط هستیم گربه ها فقط از همون دور نگاهمون می کنند نزدیکمون نمی شن .
به تایید سر تکان دادم .خیلی زود ماهی را تمام کرده و در حالی که اسکلت را در دست داشتم به مقصود که او ماهی اش را تمام کرده بود گفتم:
-بهتر اینها رو برای گربه ها بذاریم و خودمون هم بریم توی خونه می ترسم کم کم بی طاقت بشن و دیگه از دور نگاهمون نکنن و بخوان شانسشون را از نزدیک ازمایش کنن.
-ای ترسو!
لبخند زدم و به مقصود که می خندید نگاه کردم .او اسکلت را در گوشه ای از حیاط جای که صدای گربه می امد انداخت به سرعت به داخل خانه رفتم مقصود خنده کنان به دنبالم امد و در خانه را بست.ان شب زندایی در مورد گردش فردا با مقصود حرف زد و مقصود هم با مسرت قبول کرد که فردا را بیرون از خانه باشیم .
ان شب من زودتر به اتاقم رفتم .بی خبری از مسعود داشت کلافه ام می کرد و کم کم داشتم بی طاقت می شدم .هر شب ساعت دو به انتظار تلفن مسعود بودم اما از قول و قرارهای مسعود خبری نبود

صبح وقتی که خورشید دامن خودش را بر همه جا گسترده بود من و مقصود و زندایی به همراه زهرا خانم که به دلیل مراقبت از زندایی اماده شده بود ،سوار ماشین شدیم و به سمت تنگ چوگان حرکت کردیم .زندایی و زهرا خانم روی صندلی عقب نشسته بودند و من هم به پیشنهاد زندایی جلو نشستم.در طول راه همه سکوت کرده بودند .من در فکر مسعود بودم اگر چه به نوعی ازش دلخور بودم اما به شدت دلتنگش بودم و در ارزوی شنیدن خبری از او بودم.
شب قبل زمانی که مقصود به خانه امده بود ان قدر هیجان زده بودم که فراموش کردم از مسعود خبری بگیرم .تصمیم گرفتم در اولین فرصت این کار را بکنم.
تنگ چوگان یک مکان تفریحی و توریستی بود در ورود منطقه ای که تنگ چوگان منتهی می شد با تابلوی که سر دروازه ان نسب شده بود مشخص می شد .ما از مکانی که پیاده شدیم تا به انجایی که برای نشستن انتخاب کرده بودیم کمی راه برویم .مقصود پیشنهاد کرد که برای ملاحظه ای زندایی که بیمار بود در زیر الین نقشی که بر دل کوه کنده شده بود نسته و جلوتر نرویم .با کمک بقیه وسایل را اورده و در زیر سایه ای درختی پهن کردیم.مقصود پس از پارک کردن ماشین در کنارم امد و اطلاعات مفیدی رابرایم شرح می داد و با دیدن مجذوبیت من گفت:
-اگه کمی بالاتر بریم می تونی چند تا از این نقش های رو ببینی یکی دو نقش بالاتر تصویر واضح تره و تو اونجا می تونی عظمت و بزرکگی و پادشاهان قدیم ایران و تسلط اونها رو به همه جهان به خوبی احساس کنی .
مشتاقانه خواستم که انها را نشانم بدهد .مقصود با یک توضیح کوتاه به زندایی با من همراه شد .وقتی بالاتر رفتیم باز با تصاویری مواجه شدیم و مقصود در مورد انها برای من توضیح می داد.مقصود توضیح داد که در ان سوی جادهای که در وردی تنگ چوگان بود ،اثار بیشابور قرار گرفته که ظهر پس از صرف ناهار می توانیم به انجا رفته و از انجا دیدن کنیم با شادمانی موافقت کردم و لبخند زدم .مقصود در حالی که به تکه سنگ بزرگی در گوشه شرقی سکو تکیه میداد نگاهم کرد وپرسید:
-از اینجا خوشت میاد؟
-خیلی زیاد ،هیچ فکر نمی کردم که در این نزدیکی ها این چنین مناطق توریستی بزرگی باشه که مسلما می تونه خیلی ها رو جذب کنه
-بله اما متاسفانه اینجا ناشناس مونده اگر چه جهانگردان خارجی به دیدن اینجا میان اما خود ایرانی ها از اون بی خبر هستن و تعداد معدودی گردشگر از شهرهای اطراف به دیدن این نقش ها میان.اثار باستانی ما غریب مونده و خودمون هم قدرش رو نمی دونیم.
به دور وبرم نگاه کردم صداقت حرف مقصود را به خوبی عیان بود.به منطقه اصلا رسیدگی نمی شد و اشغالها در همه جا به چشم می خورد .با افسوس سرمرا تکان دادم و زمانی که برگشتم تا به نقش ها نگاه کنم دیدگانم در نگاه مقصود گره خورد .او لبخندی زد و دوستانه نگاهم کرد یکباره یادم امد می خاستم چیزی از او بپرسم .در حالی که اندکی برافروخته شده بودم ،پرسیدم:
-از مسعود چه خبر ؟نامه یا تلفن...
-نه هیچ کدوم مطمئن باش اگه خبری بشه از همون فروشگاه بهت زنگ می زنم و نمی ذارم تا اومدن من معطل بمونی !
نجوا کنان پرسیدم:
-به نظرت دیر نکرده ؟به من قول داده بود زورد به زود برام نامه بنویسه اون حتی شب ها هم به من زنگ نمی زنه.
-خب تو چرا ممنتظر اون نشستی ؟تو براش نامه بنویس .اگه همین امشب براش بنویسی بهت قول میدم که فردا صبحاول وقت برم و اونو براش پست کنم.
-اون حتی تلفن هم نکرده .من نگرانشم ما قرار گذاشته بودیم هر شب سر ساعت دو به هم زنگ بزنیم.
مقصود با مهربانی گفت:
-نگران نباش امشب که رفتیم خونه بهش زنگ می زنم فقط باید حواست باشه همونطوری که خودش خواسته بود رفتار کنی تا کسی متوجه علاقه بین شما هم نشه خصوصا جلوی مادر که زن باهوشیه!
به ارامی سر تکان دادم .مقصود که دید ساکت نشسته ام لبخندی زد و گفت:
-حتما رسیدگی به کارها باعث شده که اون نتونه تلفن کنه .من می دونم که مسعود چقدر تو رو دوست داره و حتما از اینکه در این مدت از تو بی خبر بوده خیلی ناراحته اما نگران نباش امشب تو میتونی صدای اون روبشنوی و با شنیدن حرفهای عاشقونه اش در اسمونا سیر کنی.
لبخند زدم از این که می دیدم همراز مهربان و پرعطوفتی مثل مقصود دارم شادمان بودم مقصود علاقه ای زیادی به مسعود داشت و حالا در نبود او سعی داشت ناراحتی را از من دور کند.
به مقصود که با لبخندی گشود نگاهم می کرد نگریستم و گفتم:
-امروز کجا رفتی؟به اتاقت اومدم ولی اونجا نبودی.
به یکباره غم بر چهره اش نشست اما پس از مدتی سکوت با صدای غمگین گفت:
-رفته بودم سر خاک مینا من همیشه صبح جمعه رو می رم سر خاک اون چون میدونم پدر و مادرش پنچ شنبه ها سر خاک اون می رن و برای پرهیز از روبه رو شدن مجبورم تا صبح جمعه رو انتخاب کنم.
به مقصود که افسرده و ناراحت بود نگاه کردم و گفتم:
-من قصه ای دلدادگی تو و مینارو می دونم به خاطر اون خیلی متاسفم .شاید اگه کمی صبر می کرد حالا زنده بود و می تونست به خوشی زندگی کنه.
مقصود به ارامی جواب داد:
-من خودم رو مقصر مرگ مینا می دونم من نباید در اون موقعیت تنهاش می ذاشتم برای همین هیچ وقت نمی تونم خودمو ببخشم .این گناه منه که حالا اون میان ما نیست و پدر و مادرش داغدارش هستن .اونا حق دارن از من بیزار باشن من تنها فرزندشون رو گرفتم .بعد از مرگ مینا اونا هم به نوعی در خودشون مردن اگر مراقبتهای پدر و دلسوزیهای مادر نبود اونا شاید خیلی وقت پیش از بین رفته بودندچون تنها امیدشون را به حیات از دست داده بودند .
به حرفهای مقصود گوش می دادم و اون گویا سنگ صبوری یافته بود برایمن درد دل میگرد.نگاهی به ساعت کردم و گفتم :
-بهتره پیش بقیه بریم .فکر کنم دیگه وقت ناهار شده.
مقصود موافقت کردو در حالیککه به سوی پلکان سنگی می رفت گفت:
-صبر کن تا اول من برم شیب اینجا زیاده ممکن پات سر بخوره بذار من
برم تا مواظب باشم برات اتفاقی نیفته.
مقصود با مهارت از پلکان پایین رفت و به من که غصه دار ایستاده بودم و او نگاه می کردم ،گفت:
-حالا نوبت توئه اروم و محتاط بیا پایین .سعی کن که سرعت قدمهات رو بگیری...
به سوی پلکان رفتم لیزی سنگها در هنگام بالا امدن زیاد به نظر نمی رسید اما حالا پایین رفتن خیلی مشکل بود من در اولین قدم ان چنان پایم لیز خوردم که وحشتزده جیغ کشیدم مقصود به سرعت دستم را گرفت و من در حالیکه یکباره در اغوش او رها شدم به پایین رفتم .رنگ شرم بر گونه هایمنشست به سرعت خودم را کنار کشیدم و مشغول تکاندن شلوارم شدم .مقصود حتی حرفی نمی زد و من نیز جرات اینکه سرم رابالا بگیرم ،نداشتم
مقصود که متوجه ای شرمم شده بود گفت:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#25 | Posted: 22 Nov 2013 17:49




-بهتره بریم ممکنه مادر صدای جیغ تو رو شینده باشه و نگران بشه.
با زانوهایی لرزان به راه افتادم مقصود در کنارم راه می رفت و من تلاش می کردم تا جایی که امکان دارد از او فاصله بگیرم و مقصود با متانت هر چه تمامتر این امکان را برایم فراهم می نمود .
زمانی نزد زندایی و زهرا خانم برگشتیم انها سفره را پهن کرده بودند و در حال چیدن وسایل ناهار بودند رفتم و به انها کمک کردم .پس از صرف ناهار مقصود یاد اور شد که به دیدن اثار باستانی بیشابور برویم ومن در حالیکه کم کم حادثه قبل از ناهار را یاد می برم به همراه مقصود به راه افتتادیم .بعد از طی مسیری با مطالعه ای تابلو،متوجه شدم وارد قلمرو شاپور اول شده ام .به همراه مقصود از سکوهای سنگی بالا می رفتم و مقصود در مورد انجا برای من توضیح می داد.زمانی که از شهر باستانی بیشابور دیدن کردیم مقصود پیشنهاد کرد که از غار شاپور هم دیدن کنیم و من به سرعت موافقت کردم.
برای رسیدن به غار شاپور از یک مسیر ناصاف و پر از سنکلاخ عبور کرده و خود را بالا بکشیم .چند بار در هنگام بالا رفتن پایم لغزید که مقصود به کمکم شتتافت و دستم را گرفت تا بهتر قدم بردارم و بعد زمانی که مطمئن می شدم که می توانم خودم بروم دستم را از دستش بیرون می کشیدم ولی در اخرین باری که دستم را گرفت درنگ بیشتری کرد و برای لحظاتی کوتتاه دستم را در میان دستهای گرم ومرطوبش اندکی فشرد .نگاهش کردم .لبخند می زد اما چهره اس عاری از هیچ واکنشی بود به ارامی دستم را رها کردم و با دقت بیشتری قدم برمی داشتم تا دیگر به کمکهای مقصود نیازی نداشته باشم شک و تردید برجسم و جانم حاککم شده بود و یکباره از اینکه به همراه مقصود در این مکان پرت تنها هستیم نگران شدم
به غار رسیدیم مقصود در حالیکه به دهنه ای غر اشاره می کرد گفت:
-کاش چراغ قوه را با خودمون برداشته بودیم به خاطر تاریکی داخلی غار نمی شه خیلی جلو بریم فقط تا اونجایی که نور نفوذ می کنه می شه رفت چون چاله های زیادی که توی غاره ،دیده نمیشه
با احتیاط پرسیدم:
-خب اگه می گی خطرناکه می تونیم از خیر دیدنش بگذریم.
لبخند دلگرمی زد و گفت:
-حیف نیست تااینجا اومدیم از داخل غار دیدن نکنیم؟!نترس خطری نداره فقط باید مواظب باشی و بدونی که زیر پات نشون می دم.
دودل بودم و برای رفتن تردید داشتم اما مقصود به راه افتاد و به من اشاره کرد تا دنبال او بروم.به راه افتادم مقصود با احتیاط پیش می رفت و به من تذکر می داد که پاههایم را به جای قدم های او بگذارم و من به اندازه ای که در راه رفتن خود محتاط بودم حواسم به غار و جاذبه های ان نبود .به جایی رسیده بودیم که نور کم می شد و تاریکی به پیشوازمان می امد .نجواکنان گفتم:
-دیگه بهتره برگردیم .نور خیلی کم شده.
-یک کم بیشتر اگه به یه جوی باریک اب می رسیم من می خوام تو اونجا رو ببینی .
-ولی جلومون خیلی تاریکه من می ترسم.
مقصود خندهکنان گفت:
-از چی می ترسی من که باهاتم؟
-خب درست،ولی نمی دونم که چی جلومونه.
-این همه ترسو نباش،دستت رو بده به من دیگه داریم میرسیم.
لجوجانه ایستادم و گفتم:
-من دیگه جلوتر نمیام می خوام برگردم...
-خیلی خب باشه فقط یک لحظه تامل کم می خوام موضوعی رو بهت بگم.
-چه موضوعی؟!
مقصودروبه رویم ایستاد ودر حالیکه نگاهش در تاریکی نیمه روشن غار می درخشید گفت:
-من اگه اصرار دارم که به اونجا بریم برای اینه که اون جوی اب منوبه یاد گذشته میندازه.
-به یاد گذشته؟!
مقصود به ارامی سر تکان داد و مغموم گفت:
-بله به یاد گذشتته.روزی که همراه خانواده به دیدن تنگ چوگان اومده بودیم و من و مینا با هم راهی این غار شدیم .ما در اون روز عشمون رو به هم اعتراف کردیم و در پای جوی اب به هم قول دادیم که همیشه عاشق هم باقی بمونیم قولی که هنوز هم با رفتن اون پا برجاست و از بین نرفته

بغض راه گلوی مقصود را بسته بود .با دانستن این موضوع با ملایمت گفتم:
-خیلی خب با هم به اونجا می ریم اما باید زود برگردیم نمیخوام زندایی نگران ما بشه.
-باشه حالا دستت رو به من بده از اینجا به بعد غار کمی تنک می شه و ما نمیتونیم با فاصله حرکت کنیم.در ضمن به خاطر وجود اب سنگها لغزنده هستن من نمی خوام اتفاقی برات بیفته خصوصا که مسعود تو رو دست من سپرده.نگران نباش چشمه همین نزدیکی هاست.
دستم را پیش بردم .مقصود محکم دستم را گرفت وبه راه افتادبه راستی خیلی زود به چشمه رسیدیم نور اندک بود .مقصود در کنار اب نشست دستهایش را در اب فرو برد و با چشمانی بسته غرق در گذشته شد من نیز در کنار او نشستم و دستهایم را در اب زدم اما به خاطر سرمای اب دستم را بیرون کشیده گفتم:
-وای چقدر سرده !انگار یه قالب یخ بزرگ توی اب انداختن.
مقصود چشم گشود و خندید.سر تکان داد و گفت:
-خنکی این اب مال اینه که از ل کوه بیرون می یاد و در طول مسیر خودش افتاب و حرارتی بهخود نمی بینه در ثانی حالا اواخر پاییزه سردی هوا هم به خنکی بیشتر اون کمک می کنه.
لبخندزنان تایید کردم وگفتم:
-بهتر نیست دیگه برگردیم ؟دیر میشه ها!
بلندشدو در حالیکه دوباره دستم را می گرفت گفت:
-باشه برمی گردیم .مواظب باش کفش هامون خیس شده و حاالا بیشتر از قبل احتمال سر خوردن می ره پس مراقب باش.
دستهای مقصود را محکم گرفتم و با احتیاط راه می رفتم.مقصود هر از گاهی برمی گشت نگاهم می کرد و می خندید در یکی از دفعات گفتم:
-هیچ می دونی این طریق دست گرفتن تو منو یاد مینا می اندازه ؟!اونم اون روز موقع برگشت درست مثل تو دستام رو گرفته بود و با احتیاط قدم برمی داشت .منهر بار که دست تو رو گرفتم احساس کردم که حالا مینا کنارمه و این منو خیلی اروم میکنه تو از خیلی جهات شبیه مینا هستی اونم مثل تو زیبا و مهربون بود و انسان با دیدنش غرق در لذت می شد.
گرمایی گنگ همه وجودم را برگرفته بود .اگر چه مقصود از زیبای و محبت میننا رف می زد اما از اینکه او من را با مینا مقایسه می کرد پی بردم مورد پسند مرد جذابی همجون مقصود قرار گرفته ام و قلبم در سینه لرزید .کاش حالا مسعود عزیزم در کنارم بود و این حرفها را می شنید ان وقت بیشتر احساس غرور می کردمو از اینکه پیش روی محبوبم از زیبایی ام دم بزنند بیشتر مسرور می گشتم.
یاد مسعود اتشکده قلبم را شعله ورتر کرد .خدا می دانست که چقدر دلتنگ خبری از او بودم .به قول مقصود فکر کردم و از این که امشب خواهم توانست با او حرف بزنم غرق در اشتیاق شدم.
زمانی که از غار بیرون امدیم به سرعت راهی تنگ چوگان شده وبه پیش زندایی و زهرا خانم برگشتیم .زندایی که نگران شده بود با دیدنما نفس اسوده ای کشید و زهرا خانم با چای معطر و خوش رنگ از ما پذیرایی کرد.مقصود پیشنهادکرد تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برگردیم که به سرعت موافقت شد .وسایل را جمع کرده و راهی خانه شدیم .زمانی که به خانه رسیدیم مقصود برای انجام کاری به بیرون رفتو من نیز با زندایی مشغول صحبت کردن در مورد امروز شدیم. با امدن مقصود زهرا خانم شام را کشید و سهم خوشان را برد تا با اقا رحمان در ساختمان خودشان بخورند.پس از شام زندایی اظهار خستگی کرد و من نیز او را با اتاقش بردم .زمانی که برگشتم مقصود با اشاره ای زیرکانه یاد اور شد به مسعود از طبقه ای بالا زنگ بزنیم.به سرعت به طبقه ای بالارفتیم .
مقصوددر اتاقش را گشود و من برای اولین بار به اتاق او می رفتم با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم اتاق مقصود برخلاف اتاق مسعود خالی از هر قابی بود فقط در زاویه روبه روی تخت او یک ساعتی به شکل دلفین اویختته شده بود .
مقصود به تخت اشاره ای کرد و گفت:
-بشین تا شماره ای مسعود رو بگیرم فقط خدا کنه حالا خونه باشه و سرش جایی گرم نباشه!
در دل دعا کردم که مسعود خانه باشد زهر کلام مقصود جانم را ازرد اماسعی می کردم تا اهمیتی به مفهومش ندهم.دقایقی گذشت تا اینکه گوشی را برداشت و مشغول صحبت شدو گفت:
-الو...سلام ویدا جان منم مقصود حالت چطوره؟
-....
-منم خوبم مادر و امل هم خوب هستن .گوش کن ویدا ....امل اینجاست می خواد با مسعود حرف بزنه .گوشی رو بده بهش.
-......
-راستی ؟خب پس بهش بگو که زنگ زدیم .ببینم این شازده پسر کجاست؟
-.....
به مقصود نگاه کردم در لابه لای حرفهایش فهمیدم که مسعود خانه نیست .مقصود دقایقی گوش داد و بعد در حالیکه نگاهم می کرد به ویدا گفت:
-بهش بگو که امل منتظر نامه یا تلفن از اونه خوشگذرونی رو بذاره کنار و یاد کسانی که اینجا هستن باشه مگه قول و قراراش با اون یادش رفته که دیگه یادی از اون نمی کن؟!
-......
-خیلی خب حالا عجله داری دیگه معطلت نمی کنم.فقط فراموش نکنی پیغام منو رو به مسعود برسونی .در ضمن یه کاری باهات داشتم اما حالا که وقت نداری ،فردا بهت زنگ می زنم باشه؟
مقصود کمی درنگ کرد و بعد با یک خداحافظی کوتاه تلفن را قطع کرد و به من نگریست و گفت:
-ویدابهت سلام رسوند اژانس منتظرش بود و نتونست با تو حرف بزنه اما می گفت خیلی دلش می خواد حتی اگه تلفنی هم شده با تو اشنا بشه.مسعود ظاهرا اونو محرم اسرار دونسته و در مورد تو براش حرف زده .
لبخند غمگینی زدم وتشکر کردم و گفتم:
-مسعود کجا بود؟
نگاهش را دزدید و به ارامی گفت:
-به یه شب نشینی رفته بود.
-تنهایی ؟چرا ویدا باهاش نرفته ؟
شانه بالا انداخت .مصرانه نگاهش کردم و پرسیدم:
-چرا جوابم رو نمی دی؟
-نمی خوام ناراحت بشی.
-ناراحت نمی شم خواهش می کنم بگو.
مقصود در نگاهم نگریست و زیر لب گفت:
-با ملانی رفته بود ویدا تمرین داشته و نتونست با اونا بره.اینه که اون دوتا باهم رفتن.
سوزش شدیدی در معده ام احساس کردم .گویی ترشح یک ماده تلخ که در درونم می جوشید و همه جسم و جانم را می گدداخت شبنم اشکی در نگاهم نشستو من در استانه گریه بودم و به سرعت اتاق مقصود را ترک کردم.
در اتاق روی تخت افتادم و به تلخی گریستم .باور انچه که می شنیدم برایم دشوار بود مسعود نه برای من نامه می نوشت و نه تلفن می کرد و من در تمام مدت دلیل این موضوع را گرفتاری کاری مسعودو می دانستم اما حالامی فهمیدم او ننه تنها گرفتار نیست بلکه انقدر فرصت دارد که به شب نشینی و میهمانی برود ان هم با ملانی، و این موضوع من را ازار می داد .حالا که من برای او مهم نبودم من نیز با خود عهد بستم که جواب تلفن های احتمالیش را ندهم و اگر نامه ای داد به ان پاسخ ندهم.
مقصود پشت در اتق امد اما من که نمی خواستم او صورت گریان من را ببیند از او خواهش کردم که به اتاقش برود و بگذارد شب را با خودم خلوت کنم.مقصود مطیعانه پذیرفتو من در حالیکه اشک می ریختم صدای پایی او را که به اتاقش برمی گشت می شنیدم.ان شب برای تلافی حتی به ماه هم نگاه نکردم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#26 | Posted: 25 Nov 2013 07:19




انقدر کم حوصله و عصبی بودم که خودم هم از خود بیزار بودم .زندایی بی حوصلگی من را به پای باران چند روز اخیر می گذاشتو زهرا خانم دم کرده بابونه و گل گاوزبان درست می کرد و به خوردم می داد تا تقویت روحیه بگیرم.
ان شب در سالن بزرگ خانه همه دور هم نشسته بودند که مقصود به خانه امد .همه می دانستیم که دو روز پیش هنگامیکه اقا رحمان و زهرا خانم سر خاک مینا رفتند مقصود نیز انجا رفته و از انها درخواست کرده که او را ببخشند و به خاک مینا انها را قسم داده بود که گذشته را فراموش کنند و از گناه او در گذرند .اقا رحمان از ببخشش امتناع کرده اما زهرا خانم همان جا به حرمت خاک مینا قسم خورده بود که مقصود را ببخشد و گذشته را فراموش کند.ان وقت اقا رحمان با نیم نگاهی چهره پریشان دیدگان نمناک مقصود ،او را در اغوش گشوده و او را بخشیده بود و از فردای انروز او همچون سابق به میان جمع می امد .اما کمتر با مقصود حرف می زد گرچه مقصود به همین هم راضی بود و از اینکه با ورودش به خانه دیگر او را گریزان نمی دید احساس رضایت می کرد.
زندایی با خوشحالی از این گذشت با رها از انها تشکر کرد و با دیده تحسین به این همه گذشت و بخشش انها لبخند زده و خدا را شکر می کرد.ان شب شام در محیطی گرم صرف شد ،همه به نوعی از کنار هم بودن لذت می بردیم.شام به اتمام رسیده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد .مقصود گوشی را برداشت و گفت:
-بله بفرمایید...
یکباره دیدگانش برقی زد و در حالیکه به من و زندایی نگاه میکرد لبخندزنان گفت:
-سلام مسعود جان حالت چطوره؟
خودم را سرگرم جمع کردن سفره کردم .غرورم جیحه دار شده بود و با خود عهد بسته بودم با مسعود حرف نزنم .بنابراین وسایل سفره را جمع کردم و در حالیکه شاد و خندان با مسعود حرف می زد به کمک زهرا خانم رفتم صدای زندایی را شنیدم که می گفت:
-همه حالشون خوبه سلام می رسونن .چرا زودتر زنگ نزدی ؟مقصود چند شب پیش بهت زنگ زده بود اماگویا تو گرفتار بودی و اون نتونسته با تو حرف بزنه..
متوجه شدم که مقصود صلاح ندانسته از شب نشینی مسعود و ملانی حرف بزند و نخواسته زندایی را نگران کند .زندایی دقایقی حرف زد و با صدای بلند من را فراخواندو گفت:
-امل جان دخترم ....بیا.مسعود می خواد باهات حرف زنه و حالت رو بپرسه.
با دستکش کف الود از اشپزخانه بیرون امدم و گفتم:
-زندایی دستم بنده .بهش برسون وبگو که حالم خیلی خوبه .
زندایی لحظه ای درنگ کرد وبعد ناچار دوباره گوشی را در دست گرفتو گفت:
-مسعود جان امل بهت سلام می رسونه ..نمی تونه باهات حرف بزنه....
-.....
-باشه تو هم به ویدا سلام برسون.از راه دور هر دوتون رو می بوسم خدانگهدار.
مکالمه قطع شد و زندایی از این مکالمه خیلی خوشحال بود .اگر چه از قبل تصمیم گرفته بودم که با مسعود حرف نزنم اما فکر نمی کردم عمل کردن به ان تا ان حد سخت باشد زهرا خانم خیلی اصرار کرد دست از ظرف شستن بردارم و با مسعود حرف بزنم اما من قبول نمی کردم .پس از شستتن ظرفها سردرد را بهانه کردم و به اتاقم رفتم.چیز در درونم به من می گفت که اشتباه کردم نباید جای را برای رقیبم باز می کردم ،باید با مسعود حرف می زدم اما یکی دیگر ندا می داد ننه کار تو درست بوده این حق مسعود بود که بیتوجهی بیند .
ان شب با خودجنگیدم تا به یک نقطه ای یقین برسم و بفهمم که کدامیک از ندای درونی ام درست است.عشق مسعود به من را با عشق مقصود به مینا مقایسه کردم و از اینکه مقصود بعد از سالها هنوز هم عاشق مینا بودو انچنان عاشقانه از او یاد می کرد گویی که هنوز زنده است ولی عشق مسعود به من ......
صدای ارام قدمهای مقصود را که از پله ها بالا می امد شنیدم به سرعت اشک هایم را پاک کردم مقصود با زدن چند ضربه به در وارد اتاقم شد.با دیدن من که روی تخت نشسته بودم کنارم نشست.نگاهم کرد و با علم به این که لحظات قبل گریه کرده ام گفت:
-این همه خودت رو زجر نده .تو که تلافی کار مسعود رو سرش در اوردی همین که باهاش حرف نزدی می تونه براش بزرگترین تنبیه باشه .در ثانی شاید اونطور که تو فکر می کنی نباشه.
-یعنی می گی خودم رو گول بزنم ؟مگه تو خودت با ویدا حرف نزدی و اون بهت نگفت که مسعود با مللانی به شب نشینی رفته؟پس چرا می خوای از مسعود حمایت کنی و گناه بی وفایی انو بشویی؟
-من نمیخوام گناه کسی رو بشویم،فقط شاید مسعود واقعا گرفتاره و نمیتونه برات نامه بده یا تلفن کنه.امشب هم که دیدی به محض این که فرصت کرده به اینجا زنگ زده .حالاتو باهاش قهر بودی و حرف نزدی ،ولی اون تلاش خودشو رو کرده.
به تندی گفتم:
-بله،ولی تلاشش رو وقتی کرده که فهمیده ممکنه ما از جریان شب نشینی اون شب با خبر شده باشیم و خواسته گناهش رو ماست مالی کنهن .اما من فریب نمی خورم .حالا که اون بی خیال این عشق شده پس من هم مثل خودش می شم.
-پس تکلیف اون همه عشق و علاقه و قول و قرارهاتون چی میشه؟!
-خب منم مثل مسعود زیر همه اونا می زنم .مگه اون این کار رو نکرده؟
مقصود با شک و تردید نگاهم کرد .بعد در حالیکه بلند می شد گفت:
-تو امشب عصبانی هستی و یه چیزی می گی .من مطمئنم اگه امشب استراحت کنی فردا ککمی حالت بهتر می شه و دیگه نمی خوای مثل حالا همه چیز رو بهم بزنی ،پس بهتره که بخوابی.
-این من نیستم که دارم همه چیز رو بهم می زنم .این مسعوده که همه چیز رو فراموش کرده.نزدیک به یه ماهه که از اینجا رفته و منو در بی خبری قرار داه.اون فرصت هر تفریحی رو داره اما به من که می رسه گرفتاره و همه مدافعش میشن .من مطمئنم که امشب هم برای این زنگ زده چون ویدا بهش گفته که ما از ماجرای شب نشینی اون با ملانی با خبر شدیم برای همین می خاسته قضیه رو یه جوری رو هم بیاره و منو از شک در بیاره ولی کور خونده !من فریبش رو نمی خورم .
مقصود خنده کنان گفت:
-این همه عجولانه قضاوت نکن .من مطمئنم که همه چیز به زودی معلوم می شه .اگه مسعود قصد فریب تو رو دداشته باشه من بهت قول می دم که از طریق ویدا باخبر بشیم .اصلا می دونی چیه من با ویدا کار دارم زنگ می زنم بهش می گم که کارهای مسعود رو زیر نظر داشته باشه و اگه دست از پا خطا کرد ،به من خبر بده .البته این در صورتیه که تونخوای مسعود رو ببخشی،در غیر این صورت همین حالا می تونی با من به اتاقم بیای با مسعود حرف بزنی و خودت تکلیفت رو مشخص کنی.
با بیتفاوتی شانه بالا انداختم و در حالیکه روی تخت می خوابیدم گفتم:
-من با مسعود کاری ندارم و نمی خوام باهاش حرف بزنم .من عشق رو گدایی نمی کنم و به دنبال این نمی افتم که از مسعود بخوام دلیل بی وفایش رو برام شرح بده اونم با شوخی و مسخره بازی جوابم رو بده و منو سربدوونه.من خیال می کنم مهر و محبتی بین ما نبوده و همه چیز راو فراموش می کنم.
مقصود متحیرانه نگاهم میکرد.زمانی که بیرون رفت تا به ویدا زنگ بزند.چشمه اشکم جاری شد .ان شب تا سپیده دم بیدار بودم و در حسرت عشق فراموش شده ام به سردی گریه کردم .
**********
صبح به اصرار زندایی به همراه مقصود به فروشگاه رفتم تا با کار کردن خودم را سرگرم کنم. مقصود با تسط کامل بر تمامی شعبات نظارت میکرد و من حالا که به این کار علاقمند شده بودم بر خلاف روزهای قبل با اشتیاق به محل کارم می رفتم .مقصود توضیح داد که بنا به درخواست وصیت نامه دایی پس از مرگ تمامی ثروت مادر و سود حاصله به مقداری است که ممن را صاحب اصلی دو تا از شعب کار فرو شگاه دانستو می توانم در صورت تمایل اداره انها را در دست بگیرم اما من که از نحوه ی کار اطلاعی نداشتم تصمم گرفتم که همچنان شعبات زیر نظر مقصود اداره شود و سود حاصله به حساب من واریز شود .
همراهی من با مقصود سبب شده بود که ما با هم از قبل صمیمی تر شویم .مقصود طی دو تماس دیگر با مسعود سعی کرد که رنگ کدورت را ازمیان مابردارد اما از طریق ویدا فهمیدیم که مسعود همچنان به بیرون رفتن های خوود با ملانی ادامه می هد و حتی روابط انها به جاهایی باریک کشیده شده است.کوتاه نیامم و حاضر صحبت با مسعود نشدم مسعود نیز تلاش بیشتری نکرد و فقط به پرسیدن حال من از زندایی اکتفا می کرد و سلام می رساند.
ان روز ظهر در حالی که راهی خانه بودیم و مقصود رانندگی میکرد به من که چشم به جاده دوخته بودم نگاه کردو گفت:
-چیه داری به چی فکر میکنی ؟
شانه بالا انداختم .قانع نشد و باز پرسید:
-نمی خوای بگی تو چه فکر هستی؟
هیچی فقط داشتم به گذشته ها فکر میکردم.
اندکی درنگ کرد و بعد گفت:
-منظورت تز گذشته ها ،مسعوده؟
-خب مسعود هم جزیی از گذشته منه اما بیشتر فکر من معطوف به گذشته ها دور می شه به اتفاقی که افتاد و مادرم مجبور شد از اینجا فرار کنه.شاید اگه اون از اینجا نمی رفت من تا این اندازه احساس دلتنگی نمی کردم.
-ولی تو تنها نیستی .یادت رفته که خانواده دلسوز داری که حاضرند به خاطرت هر کاری بکنند تو خودتد شاهدی که مادر چقدر دوستت داره یا زهرا خانم و اقا رحمان تو رو مثل دختر شون دوست دارن حتی من...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#27 | Posted: 25 Nov 2013 07:21




یکباره ساکت شد .با برافروختگی سر به زیر اننداختم .سکوتی که میان ما حاکم شده بود با صدایی پر طنین نفسهایمان شکسته می شد .من از مدتها قبل متوجه احساس مقصود شده بودم ولی هرگز فکر نمی کردم او به همین راحتی سعی کند پرده از احساسش بردارد.اما به نظر می رسید او تصمیم خود را گرفته و به این باور رسیده که من مسعود را فراموش کرده و قلبم خالی از محبت و عشق مسعود است و برای همین می خواست از احساس خودش حرف بزند .
مقصود با صدایی نواشگر گفت:
-تو مسلما فهمیدی که من مدتیه که به تو علاقمند شدم،اما این احساس رو به زبون نمی اوردم چون پای مسعود در میون بود و من نمی خواستم که به عشق مسعود ناخنک بزنم .اما حالا که همه چیز میون تو و مسعود تموم شده ،پس فکر می کنم بهتره تو بدونی که ....
به میان حرفش دویدم و با ناراحتی گفتم:
-خواهش میکنم مقصود ...خواهش می کنم ادامه نده .من نمی توننم این عشق رو قبول کنم.
-چرا ...چه چیزی مانع از پذیرش عشق من به تومی شه ؟
سرم رابه رفین تکان دادم و گفتم:
-هیچ مانعی وجود نداره ،فقط من امادگی پذیرش چهیچ عشقی رو ندارم .
-و این معنیش اینه که تو هنوز به انتظار بازگشت مسعودی؟!
به تندی جواب ددادم:
-منت منتظر هیچ کس نیستم .فقط نمی خوام دوباره خودم رو اسیر یه عشق توخالی و پوشالی کنم.نمیخوام دوباره دلم بشکنه.
مقصود به نرمی دستش را روی دستم گذاشتو با شوقی وصف ناپذیر گفت:
-عشق من تو خالی نیست.عشق من به تو عمیق و باور نکردنیه!تو صداقت منو در عشق شاهد بوودی .خودت دیدی که من هنوز پس از سالها به عشق خیالی مینا پایبند بودم اما حالا که اون مرده من دنبال یه عشق زنده و گرم می گردم .بهت قول می ددم که هرگز دلترو نشکنم و کاری رو که مسعود با تو کرده تکرار نکنم.
-بس کن مقصود ...خواهش می کنم بس کن!
دستم را به سرعت کشیدم و صورتم را با دست پوشاندم .احساس بدی داشتم من هنوز از پایان عشق مسعود مطمئن نبودم هنوز هم منتظر او بودم چطور می توانسم عشق مقصود را بپزیرم.در ان شرایط که تکلیف خود را با مسعود نمی دانستم نمی خواستم قلبم را از عشق دیگری پر کنم باید با مسعود حرف می زدم و از بی وفایش می گفتم .
در حالیکه تلاش می کردم که پرسش من به مقصود برنخورد گفتم:
-میشه شماره مسعود و به من بدی ؟می خوام بهش زنگ بزنم.
-میخوای باهاش اتمام حجت کنی؟!
-نه می خوام علت این همه بی مهریش رو بدونم .می خوام بفهمم که چرا برام نامه نمیده و اصلا چرا منو فراموش کرده ؟اون خودش به من گفت میون جمع نمی تونه ازادانه باهام صحبت کنه و تموم حرفهاش رو توی نامه می نویسه .حالا می خوام بدونم چرا به من اظهار عشق کرد و در حالیکه منو میون معرکه عشق انداخت رهام کرد و با دختر دیگه ای دوست شد؟اون اگه به ملانی علاقه داشت چرا اینقدر خودشو دلباخته من نشون داد و دم از مهر و وفای خودش در عشق می زد؟می خوام این چیزها رو ازش پرسم.
در میان گریه حرف می زدم و از بی وفایی مسعود شگوه می کردم.مقصود با مشاهده اک هایم به ارامی گفت:
-برای تماس با مسعود باید یکی دو روز صبر کنی .ویدا می گفت که اونا قرار برای اسکی چند روز به ژنو برن.چند روز بعد که از سوئیس برگشت می تونی با مسعود حرف بزنی .
نیشخندی زهر الود زدم .پس مسعود حتی این فرصت را هم داشت که برای تفریح به کشور دیگری برود،اما انقدر وقت نداشت که برای من نامه بنویسد و من را از نگرانی درارد.
یک هفته از ان روز گذشت تا اینکه بلاخره یک شب مقصود به اتاقم امد و گفت:
-ویدا همین حالا تماس گرفت.اونا امروز برگشتن و تو می تونی همین حالا به مسعود زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی .از ویدا خواستم که امشب رو مانع خروج مسعود از خونه بشه پس همین امشب حرفهات رو بزن.
به ارامی بلند شدم و به اتق مقصود رفتم .قلبم در سینه به شدت می تپید ،حرفهای زیادی برای گفتن داشتم اما حالا احساس می کردم با شنیددن صدای مسعود اورا می بخشم وباز سرمهر بیایم.
مقصود شماره را گرفت و بعد گوشی را به دستم داد.در کنارم نشست و در حالیکه نگاهم میکرد همچون من به انتظار برداشتن گوشی از طرف مقابل ماند .بالاخره کسی ان طرف خط جواب داد:
-بفرمایید خواهش می کنم.
دلم ضعف رفت.او در کشوری غریب همان تکیه کلام اشنایی را داشت که من بارها در تماسهای داخلی از زبانش شنیده بودم.با لکنت زبان در حالیکه بغض گلویم را می فشردگفتم:
-سلام مسعود منم امل .
-سلام
انقدر سرد و بی روح جواب سلامم را داد که برای لحظاتی همه چیز را از خاطرم بردم .صدایش عاری از هیچ اشتیاقی بود دلم می خواست سرش فریاد بزنم چرا با من این گونه رفتار می کند تا ایکه خودش به حرف امدو گفت:
-دست از سرم بردار!بهتره منو فراموش کن همن طور که من تو رو فراموش کردم .هر چی بین ما بوده دیگه تموم شده من دیگه دوستت ندارم و می خوام با ملانی ازدواج کنم پس دیگه به من فکر نکن .خداحافظ!
گوشی را گذاشت .سرد و بیروح ،مبهوت به گوشی نگاه کردم .باور نمی شد مسعود انچنان بی رحمانه حرف زده باشد .مسعود انچنان راحت گفت فراموش کرده انگار اصلا از همان اول عشقی نبوده است.
اشک ریزان به مقصود نگاه کردم .اوگوشی را از دستم گرفت و روی دستگاه گذاشت.یکباره رها شده از هر امتناعی سر بر سینه اش گذاشتم و گریه کردم .او دلدارانه موهایم را نوازش می کرد ،گفت:
-گریه کن عزیزم ،گریه کن تا اروم بشی .من متوجه همه حرفهای میون تو و مسعود شدم.متاسفانه مسعود انچنان با عتاب حرف زد که من ناخواسته همه حرفهاش رو شنیدم .من به خاطر تو متاسفم اما اگه یادت باشه بهت گفته بودم که ملانی ،مسعود رو دوست داره .حالا نمی دونم چطور ،اما به هر ترفندی که بوده مسعود رو راضی کرده که باهاش ازدواج کنه.اما من می خوام از تو یه قولی بگیرم و اونم اینه که نباید از این موضوع حرفی به مادر بزنی.اون بیچاره قلب ضعیفی داره نمی خوام من یا تو پیام رسون این خبر ناراحت کننده باشیم.مسعود خودش باید به مادر من توضیح بده .
به ارامی سر تکان دادم.سالگرد دایی فصل بود چه بسا مسعود همراه ملانی عازم ایران می شد تا هم زندایی عروس خود را از نزدیک ببیند و هم این که بتواند در مراسم پدر همسرش شرکت کرده باشد.دلم برای خودم می سوخت .از این که اینگونه طرد شده بوده احساس شکست می کردم اما تمام تلاشم را میکردم تا پیش روی مقصود از خرد شدنم دم نزنم.
مقصود که حالا می دید کم کم ارام شده ام به خیال این که با موضوع کنار امده ام گفت:
-حال که تکلیف خودت رو با مسعود معلوم کردی ،ازت می خوام که به پیشنهاد من خوب فکر کنی .یادت باشه که من در کنارت هستم و هرگز عشق تو رو به بازی نمی گیرم .تو میتونی عشق منو در بوته ازمایش محک بزنی و از صدداقت اون مطمئن بشی .من پاک ترین و جاودانه ترین عشقدنیا را به تو هدیه می کنم.
بغض راه گلویم را مسدود کرده بود .قبل از ان که دوباره اشک هایم جاری شود به نقطه پایان رسیده و با ازدواج قریب الوقوع او با ملانی همه چیز به اتمام می رسید.مسعود ازدواج میکرد و با ملانی به ایران می امدو من باید شاهد عاشق بی وفایی خود که با دیگری نرد عشق باخته بود ،می ایستادم با دیدن او ،هر دم خاطرات گذشته را در ذهنم تکرار می کردم و در خود می شکستم.
من باید می رفتم و کسی را از رفتن خوود باخبر نمی کردم باید صبح زمانی با مقصود به فروشگاه می رفتم به بهانه خرید از مغازه بیرون بیام و بلیط تهیه کنم حالا برای هر کجا باشد برایم فرقی ندارد فقط دور باشد هر چی دورتر بهتر .بله باید می رفتم و این خانه و ادم های مهربانش را به فراموشی می سپردم.
همه چیز را تهیه کرده بودم و تمام پولی را که از فروش خانه در کویت و سوود حاصله ی فرو شگاهها را به یک حساب در گردش واریز کردم .شب زمانی که در میان نششسته بودم به فردا می اندیشیدم که باید از عزیزانم برای همیشه دور شومو دیگر انها را نمی بینم .هر بار که نگاهم به مقصود می افتاد متوجه می شدم که مقصود با نگاه شیفته و پر احساس نگاهم میکند ولی من خسته تر از ان بودم که عشقی جدید را قبول کنم .تصمیم گرفته بوودم تا ابد در سوگ این عشق ناکام زندگی خواهم کرد!
ناچار بودم برای انکه فردا با مقصود به شهر نروم همان شب نقش بازی کنم .می خواستم فرداپس از رفتن او قبل از بیدار شدن زندایی خانه را ترک کنم و از سر دو راهی عازم شیراز و پس از ان تهران شم.زهرا خانم پس از دادن صبحانه به مقصود خودش نیز یک چرتی می زد و این بهترین فرصت برای گریز بود .
خودم را به سردر زدم زندایی با دیدنم ناراحت گفت:
-شاید سرما خورده باشی وسردرد شروع بیماریت باشه.
زهرا خانم به سرعت بلند شد و در حالیکه لیوانی آب و یک قرص مسکن می آورد در ادامه سخنان زن دایی گفت:
- بیا این قرص رو بخور. هم سردردت رو خوب میکنه وهم اگه سرما خورده باشی برات خوبه.
برای حفظ ظاهر قرص رو خوردم. آقا رحمان با دلسوزی گفت:
- بهتره یک کمی پماد ویکس هم به پیشونیت بزنی سردردت رو تسکین میده.
- نه خیلی ممنون.از بوی اون اصلا خوشم نمیاد.در ثانی پوستم رو میسوزونه.
مقصود مداخله کرد و گفت:
-فکر میکنم اگه امشب رو زودتر بخوابی حالت بهتر میشه .فردا هم در خونه استراحت کن تا کاملا خوب بشی اگه دیدی سردردت ادامه داره فردامی تونی بری دکتر .اینجا دکتر های خوبی پیدا می شه.
به تایید سر تکان دادم و در حالیکه در دل با همه وداع می کردم صورت زندایی و زرا خانم را بوسیدم .بعد از اقا رحمان و مقصود خداحافظی کردم و شب بخیر گویان به اتاقم رفتم.
نقشم را خوب بازی کرده بودم و همه چیز را در زیر تخت پنهان کرده بودم زمانی که لوازم ضروریم را در ساک می گذاشتم برای یک لحظه برای بردن یا گذاشتن بادگیر اهدایی مسعود دچار تردید شدم ،اما بالاخره خودم را راضی کردم و ان را در ساک گذاشتم .این تنها هدیه اسی مسعود به من بود و من خیال داشت تا ابد ان را نزد خود نگه دارم و لحظه ای از خود دور نکنم.بعد از بستن ساکم ان را در زیر تخت گذاشتم .
چراغ اتاقم را خاموش کردم تا مقصود به خیال اینکه در خواب هستم به اتقم نیاید .ان شب اخرین شبی بود که من در ان خانه امن و میان ادمهای که دوستم داشتند ،زندگی می کردم واحساس می کردم ان شب به درازی شب یلداستو به پایان نمی رسد .فردا عازم شهری بزرگ بودم و می خواستم خود را در میان شلوغی ان گم کنم تا کسی از من ردی ناشته باشد .من از راه دور با مزار پدر و مادرم نیز وادع کردم و از خدا خواستم به اننها ارامش ابدی بدهد.
***********
اتوبوس جادههای پر پیچ وخم را طی میکرد و من تا ساعتی دیگر به تهران می رسیدم .در طول راه همه اش گریه میکردم .صبح زمانی که از خانه خارج شدم با نگاهی به ساختمان با ساکنان مهربانش خداحافظی کردم .
دو نامه ای جداگانه برای مقصود و بقیه ای اهل خانه نوشته بودم از اقا رحمان و زندایی و زهرا خانم به خاطر محبتهای بی شائبه شان تشکر کرده بودم و از انها خواسته بودم که من را به خاطر اینکه بدون خداحافظی با انها رفته بودم ،ببخشند.
در طی نامه ای به مقصود که ان را در اتاقش گذاشته بودم،به او اعتراف کرده بودم که همچننان مسعود را دوست دارم و علی رغم بی وفایش نمی توانم فراموشش کنم ونمی توانم عشق او راقبول کنم.از او خواستم که لطف کند و سود حاصله از فروشگاه ها را هر ماهه به حسابم واریزکند .همچین از او خواسته بودم تا هیچ وقت به دنبالم نگردد چون نمی خواهم پیدایم کند و تصمیم گرفته ام که برای همیشه خود را در میان حوادث روزگار گم کنم و تلاش کنم تا روزهای خوشی را که با انها داشتم را به ناچار فراموش کنم.
زمانی که به ترمینا بزرگ تهران رسدم با راهنمایی چند عابر مهربان و راننده تاکسی که با توجه به لهجه ام متوجه شد که انجا غریب هستم ، توانستم در هتلی اتاق پیدا کنم .همان روز اول برای خرید خانه ای به بنگاه مراجعه کردم ان قدر شانسداشتم تا بعد از چند روز گشتن بالاخره خانه مناسب و خوبی را خریدم .
خانه بیش از انتظار من شیک بود .خرید لوازمخانه ام یک ماهی وقتم را گرفت و زمانی که از خریدن فارغ شدم ،صاحب خانه ای مستقل و کاملا ابرومند شده بودم .ظاهرا خانه برای من خوش اقبال بود چند هفته بعد توانستم وارد کادر اموزش و پرورش شوم و به عنوان معلم پاره وقت وارد یکی از مدارس پایین شهر مشغول به تدریس شوم .
هر شب دلتنگ زندایی و بقیه می شدم و با یاد انها گریهمیکردم .در محیط کار چند دوست پیدا کردم اما انقدر صمیصی نبودم که از انها بخوام که هر از گاهی به دیدنم بایند .خصوصا اینکه من به جایی معلمی امده بودم که همه او را دوست داشتند برای همین با من انقدر راحت نبودند اما بعضی از انها صمیمی تر از بقیه برخورد میکردند .
در میان همکارانم اقای امیدی مشاور مدرسه،که از همان بدو ورودم از من استقبالی گرم کرد و همه را به من معرفی نمود .علاقه ای او به شعر من را بهیاد مسعود می انداختو این سبب شده بود من نیز صمیمانه با او برخورد کنم.
اقای امیدی مرد جوانتقریبا سی یا سی ویک ساله بود او با بچه ها خیلی با محبت و ارامش برخورد میکرد و برای همین بچه ها او را خیلی دوست داشتند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#28 | Posted: 25 Nov 2013 07:21




چیزی به سالگرد دایی نمانده بود تلگراف تسلیتی اماده کرده بودم و در ضمن دادن نشانی جعلی ان را به نشانی منزل دایی فرستادم.
نمی خواستم هیچ ردی از خودم به جایی بگذارم.به هیچ کس نگفته بودم که من تنهایی زندگی می کنم همیشه وانمود میکردم که باخانواده زندگی میکنم چون می ترسیدم در این شهر بزرگ کسی برایم مزاحمت ایجاد کند .
بچه های کلاس که در اواسط سال با تغییر معلم مواجه شده ودر ابتد من هم در زمینه اموزش و هم در زمینه ای تدریس با مشکل مواجه شدم اما با کمک اقای امیدی توانستم نبض کللاس را در دست بگیرم.
ان شب در سکوت تنهایی نشسته بودم و روزنامه می خواندم که یکباره با دیدن اگهی تسلیت فوت دایی غمی بزرگ سیسنه ام را فشرد من از صبح با خود جنگیدده بودم تا به امدن مسعود در این روز فکر نکنم اما نتوانسته بودم .
مسعود حتما با ملانی به ایران برگشته بودو زندایی نیز با دیدن شرایط حتمابا ازدواج انها موافقت خواهد کرده.فکر کردن در مورد زندایی سبب شد یادم بیاید که چقدر دلتنگ او هستم .وسوسه شدم زنگی بزنم و خبری از زندایی بگیرم می خواستم حال مریض او را جویا شوم و از سلامتی زندایی مطمئن شوم .
به پشتی تکیه دادم نمی دانستم چه کار کنم .بالاخره دل به دریا زدم و شماره خانه ای دایی را گرفتم .صدای بوق ممتد در گوشی پیچید من صدایی تپش قلبم را می شنیدم .یکباره طنین صدایش در گوشی پیچید که گفت:
-بفرمایید خواهش می کنم.
به سرعت تماس را قطع کردم اصلا به فکرم نرسید که ممکن است مسعود گوشی را بردارد .پس او به ایران برگشته بود همان طور که قول داده بود اما چه فایده او به همراه ملانی امدده بود .با یاد این موضوع اشکهایم بی اختیار جاری شدند .بازم دلم برایش پرمی کشید می خواستم دوباره صدایش را بشنوم.
بی اراده گوشی را برداشتم مجددا شماره را گرفتم .این بار زود گوشی را برداشت و با همان تکیه کلام همیشگی گفت:
-بفرمایید خواهش می کنم.
سکوت کردم می خواستم بشنوم .می خواستم همه لذت دنیا را در صدایش خلاصه کنم مسعود این بار با بی حوصلگی تکرار کرد:
-بفرماییدخواهش می کنم.
چشم هایم را بستم و بی صدا گریستم.بارها این کلمات را شنیده بودم در حالیکه اتاقهایمان با هم فاصله ای نداشت اما باز می شنوم ولی فرسخ هها از هم فاصله داریم.
گوشی دستم بود و اصلا نگران این نبودم که ردیابی شوم.مسعود که سکوت این سوی خط را دید با لحن اشنا و پرکننایه گفت:
-اینجا انجمن حمایت از کر لال هاست خواهش می کنم فرمایید.
صدایی خنده زنانه ای امد و به دنبال ان مکالماتی به زبان انگلیسی به گوش رسید .به سرعت تماس را قطع کردم.ارام ارام اشک می ریختم .اخ مسعود تو با من چکار کردی ؟هرگز فکر نمی کردم مسعود این چنین با من بی وفایی کند.
ان شب دوباره غمم تازه شده بود و برای چندمین بار با خودم عهد بستم که مسعود را فراموش خواهم کرد و راه زندگی خود را از او جدا خواهم کردهمانطور که مسعود وارد یک زندگی جدید شده بود از خدا خواستم که به من طاقت این کار را عطا کند فقط او می دانست که من چه عذابی می کشم فقط خدا می دانست......
ان روز صبح اقاي اميدي مثل روزهاي ديگر کتاب حافظ را برداشت و شروع به خواندن يکي از اشعار حافظ نمود که تلفن زنگ زد اقاي اميدي دست از خواندن کشيد و تلفن را جواب داد. من که همانطور با يکي از همکارانم حرف مي زدم متوجه اضطراب او شدم .اقاي اميدي به سرعت گفت:
-همين الان خودم رو مي رسونم بهتر از جات تکون نخوري تا من بيام فهميدي؟!
به سرعت گوشي را گذاشت و رو به مدير گفت:
-بايد برم خونه حال همسرم اصلا خوب نيست بايد ببرمش بيمارستان.
-باز هم همون حمله اسم؟
-بل دوباره به سراغش اومده.
-خيلي خب ،باشه مي توني بري .نگران مدرسه هم نباش من خودم مي چرخونم.
اقاي اميدي به سرعت تشکر کرد و مي خواست از دفتر خارج بشه که من با عجله گفتم:
-اگه بخواين من مي تونم شما رو برسونم.
-ولي کلاس هاتون...
-نگران نباشين من فقط ساعت اخر کلاس دارم.تازه درس هم نمي خوام بدم امروز بايد درس مي پرسيدم که اگه يکي از همکاران اين کار رو انجام بده من تمام وقتم ازاده.
خانم اديبي فورا گفت:
من ساعت اخر بيکارم .مي تونم اين کار رو انجام بدم .پس با خيال راحت مي تونين بااقاي اميدي برين و به داد همسر ايشون برسين.
همزمان با اميدي تشکر کرده و بيرون امديم.وقتي اقاي اميدي ادرس داد فهميدم که خانه ها ما هر دو در يک کوچه است منتها اقاي اميدي انتها کوچه و من ابتداي کوچه زندگي مي کردم.
وقتي که رسيديم اقاي اميدي به سرعت پياده شد و با کليدي در خانه را باز کرد و به محض ورود او با صداي بلند همسرش را صدا زد صدايي ضعيفي از اتاق خواب مي امد اقاي اميدي به سرعت همسرش را بغل کرد و به طرف من امد و گفت:
-حالش خوب نيست بايد برسونيمش بيمارستان.
با نگاهي به چهره زن جوان که در اثر کمبود اکسيژن کبود شده بود به سرعت سر تکان دادم اقاي اميدي من را به همسرش معرفي کرد و گفت:
-يکي از همکاران هستن که لطف کردن منو رسوندن و گرنه خدا مي دونست تا کي بايد معطل ماشين مي شدم.حالا وقت براي معرفي هست.
بعد به من نگاه کرد و با نگراني گفت:
-خواهش مي کنم عجله کنيد ودر رو پشت سرمون ببنديد.
به سرعت ماشين را روشن کردم و به سمت بيمارستان حرکت کردم با رسيدن به بيمارستان به سرعت مريم را داخل اتاق بردندو مشغول رسيدگي به او شدند.
با ديدن ناراحتي اقاي اميدي سعي کردم به او دلداري بدهم و اقاي اميدي نيز با من درد دل کرد و گفت که همسرش را خيلي دوست دارد.با باز شدن در اقاي اميدي به سمت دکتر رفتو از او پرسيد:
-حال بيمار ما چطوره اقاي دکتر؟
-خوبه دچار يک حمله شديد شده بود که کم کم داره برطرف مي شه .
دکتر به اقاي اميدي گفت که مي تونه همسرش را ببيننه .من به همراه اقاي اميدي وارد اتاق شديم.با ديدن حال بد مريم و اقاي اميدي که چشمهايش پر از اشک شده بود خيلي ناراحت شدم .از اتاق بيرون امدم تا انها راحت باشند.مدتي بعد اقاي اميدي بيرون امد و رو به من گفت:
-امروز خيلي زحمتتون دادم .از کار و زندگي انداختمتون.
-اين حرف رو نزنين .حال خانمتون چطوره؟
-فعلا که خوابيده .دکترش هم گفته وضعيتش رو بهبوديه ولي بايد تا عصر اينجا بمونه .من بايد خونه مادر مريم برم و انو از وضعيت دخترش با خبر کنم.اخه اونا تلفن ندارن بايد خودم به اونجابرم.
-اگه بخواين من شما رو مي رسونم و بعد برمي گردونم بيمارستان.
اقاي اميدي با سپاسگزاري گفت:
-نه ديگه به شما زحمت نمي دم از صبح تا حالا معطل شدين ،خيلي ازتون ممنونم.در ثاني پدر و مادرتون منتظرتونن.
-کسي توي خوننه منتظر من نيست پس نگران نباشين .
اقاي اميدي با تعجب گفتک
-يعني چي که کسي منتظرتون نيست ؟يعني اونا به مسافرت رفتن؟
لبخند غمگيني زدم و گفتم:
-اونا سالهاست که مردن .من اين موضوع رو به کسي نگفتم ،خواهش مي کنم شما هم به کسي نگين.شايد اگه شما اين همه به من نزديک نبودين و احتمال فهميدن اين موضوع رو نمي دادم به شما هم نمي گفتم.من به خاطر احتياط ومخاطرات،خبر تنهايم رو تا حالا مخفي کردم پس شما هم....
-خيالت راحت باشه .من به کسي حرفي نمي زنم .اما حالا که اين موضوع رو فهميدم بايد بهم يه قولي بدي .
با تعجب پرسيدم:
-چه قولي؟
-بايد قول بدي که از امشب به بع مدام به ما سر بزني من و مريم هم تنها هستيم وخونه مادر مريم با ما خيلي فاصله داره براي همين نمي تونيم زياد رفت و امد داشته باشيم .
لبخند زنان موافقت کردم و با اقاي اميدي بيرون امديم و او را به خانه مادر مريم رساندم .و بعد از مدتي او را دوباره به بيمارستان رساندم.
***********
من تقريبا هر روز به خانه انها مي رفتم و حالا با انها خيلي صميمي شده بودم .مريم زن دلسوز و مهرباني بود و اقاي اميدي به او علاقه اي وافر داشت .رفتار اقاي اميدي بسيار شبيه مسعود بود وهميشه سعي مي کرد ادم را بخنداند.
اقاي اميدي اکثر روزها بعداز تعطيلي مدرسه از من مي خواست او به بانک برسانم و اين روزها رفتارش کمي عجيب بود .وقتي علت اين موضوع را از مريم پرسيدم او گفت که علي مدتي است که دنبال گرفتن وام است .او مي خواهد براي اتاقهاي کودکان بهزيستي سيستم خنک کننده نصب کند و براي همين با استفاده از سند خانه مي خواهد وام بگيرد .
با شنيدن اين موضوع خيلي متاثر شدم .چون خودم نيز يک يتيم مثل همه بچه هاي بهزيستي بودم و مي خواستم من هم کمکي انجام بدم .راي همين به مريم گفتم که اگر علي بخواهد مي توانم سند خانه خود را در اختيار او بگذارم تا بتواند به وسيله ان وام بگيرد.
روز بعد مريم گفت که اين موضوع را به علي گفته و او بسيار خوشحال شده است وقبول کرده .
رفت و امد من به خانه انها همين طور ادامه داشت و من هر شب به ياد مسعود به ماه نگاه مي کردم .هنوز هم باورم نمي شد که مسعود به من خيانت کرده باشد و فقط چند صباحي نقش يک عاشق را بازي کرده .
موضوع بي وفاي مسعود را به مريم گفته بودم و ظاهرا او هم به اقاي اميدي که حالا من او را علي صدا مي زدم گفته بود
حال مريم بعضي اوقات خيلي بد مي شد اما با اقدام سريع من و علي خوشبختانه مشکل چنداني برايش به وجود نمي امد .
در اخرين باري که مريم حالش بد شد و ما او را به بيمارستان رسانديم
دکتر از علي خواسته بود تا مريم براي مدتي به جايي دور از اين هواي الوده ببرد.

انها تصميم گرفتند که مدتي به شمال کشور سفر کنند .من که به انها خيلي وابسته شده بودم و دلتنگ انها مي شدم و از طرفي ديگر نگران تنهايي خودم بودم، و اين دو موضوع فکر من را به شدت مشغول کرده بود. و نمي دانستم در مدتي که انها نيستند چه کنم اما مريم و علي با پيشنهاد همراهي انها من را غافلگير کردم اما نمي خواستم مزاحم انها شوم براي همين قبول نکردم تا با انها همسفر شوم.وقتي با اصرار مريم و علي مواجهه شدم قبول کردم .علي سرم به سرم مي گذاشت ميگفت که براي ماشينم راضي شده من را به اين سفر ببرند.

از شهر هاي سرسبز شمال ديدن کرديم .بسيار زيبا و خوش اب وهوا بودند .من از لاهيجان که عروس شهرهاي شمال ،که بسيار سرسبز و زيبا بود خوشم امد.به جاهاي ديدني زيادي رفتيم .
اب و هواي مناسب و تفريح و گردش باعث شده بود که حال مريم بهتر شود و روحيه اي شاد داشته باشد واين موضوع من و علي را بسيار خوشحال کرد .
علي در طول سفر اطلاعات کاملي در مورد شهر ها و مکانهاي ديدنيشان به من مي داد.سفر با انها به من نشان داد که تا چه اندازه ان دو به هم وابسته هستند .سفر چهل روزه ما انقدر تند و سريع گذشت که باورم نمي شد که اين همه مدت گذشته باشد.روزي که عازم تهران شديم ،حاصل اين سفر چند البوم عکس بود که نشان مي داد که چقدر در اين سفر به ما خوش گذشته است.
***********
با بازگشت باز هم همان روزها ي تکراري شروع شد .روزها خودم را با خواندن کتاب سرگرم مي کردم و شب ها به ديدن مريم و علي مي رفتم.
ان شب وقتي به خانه انها رفتم،مريم تنها و منتظر علي بود با ديدنم گفت:
-چه خوب شد اومدي داشتم از تنهايي دق ميکردم .
-چرا تنها؟مگه علي اقا کجاست؟
-يه جلسه اي فوري داشت .اما بايد کم کم پيداش بشه.
همانطور که روي مبل مي نشستم پرسيدم:
-جلسه ؟جلسه چي؟
-والله من هم درست نمي دونم .ظهر که از خواب بيدار شدم ديدم علي لباس پوشيده مي خواد بره بيرون وقتي ازش پرسيدم کجا،گفت يه جلسهفوري پيش اومده داره مي ره بهزيستي .منم چون خواب الود بودم نپرسيدم در مورد چيه.
کمابيش فهميده بودم که علي در بعضي امور خيريه دست دارد .اما کنجکاو شده بودم بيشتر سر در بيارم.وقتي ديدم که مريم نگران ساعت را نگاه مي کند گفتم:
-بهتره يه زنگ به بهزيستي بزني.
-قبل از اينکه تو بياي زنگ زدم .گفتن جلسه ساعت هشت تموم مي شه و اعضاء رفتن تاجايي را ببينن.پرسيدم کجا ،اما اونا هم ادرسي درست نداشتن.حالام ساعت يازده اس يعني علي کجا مونده؟
لبخند دلگرمي زدم و گفتم :
نگران نباش کم کم پيداش مي شه تا اون بياد من پيشت مي مونم.
-ازت ممنونم امل جان اگه تو رو نداشتم چه کار مي کردم؟
خنديدم .او نيز خنديد و بعد دوستانه پرسيد :
-مي تون يه سوال خصوصي ازت بکنم.؟
-بپرس.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#29 | Posted: 25 Nov 2013 07:22




کمي ترديد کرد بعد گفت:
-تو هنوز به گذشته فکر مي کني؟
-مي تونم فکر نکنم؟گذشته جزيي از وجود منه.
-خب درسته اما من فکر مي کنم اگه تو گذشته ها رو رها کني اينده اي بهتري خواهي داشت.
از پنجره اتاق به ماه نگاه کردم و با صدايي لرزان گفتم:
-روزها و شبهاي زياديه که دارم با خودم مي جنگم اما گذشته و خاطرات اون هميشه با منه.
-شايد علتش اينه که خودت نمي خواي دست از خاطرات برداري.فکر کردن بهگذشته را رها کن تا کم کم احسلس ارامش کني.
-گفتنش اسونه مريم جون اما عمل کردن بهش خيلي سخته!
مريم دستهايم را در دست گرفت و با محبت گفت:
-ولي تو مي توني اين کار رو بکني .شايد خودت متوجه نباشي امل جان تو انقدر خوشگلي که چشم خيلي ها رو به خودت خيره مي کني .مي دوني علي ديشب چي مي گفت؟
پرسان نگاهش کردم.او ادامه داد:
-مي گفت يکي از دوستاش دنبال يه دختر خوب و خوشگل مي گرده.علي مي گفت چطوره تو رو بهش پيشنهاد کنه.
-نه مريم از تو و اقا علي خواهش مي کنکم که اين کار رو نکنين.من هنوز درگير گذشته ام.
مريم گفت:
-خب براي همين مي گم با گذشته ات خداحافظي کن .مسعود رفته دنبال زندگيش و تو هنوز منتظر اون هستي .تو چرا خودت رو فداي يه احساس زود گذر مي کني؟
-اما اون يه احساس زودگذر نبود .من هنوز به اندازه اي سال گذشته مسعود رو دوست دارم.
مريم با دلسوزي گفت:
-اين درست،اما امل جان به اين پايبندي مي گن عشق يکطرفه.تو به گذشته وفاداري اما مسعود به کلي اونو فراموش کرده.
-برام مهم نيست .نمي خوام به احساسي که از اون در قلبم دارم خيانت کنم.
-تو ديوونه اي دختر وهيچ کس اين کار رو نمي کنه.
اشک ارام ارام برگونه هايم جاري شد .مريم راست مي گفت من ديوونه بودم ديوونهاي عشق مسعود!
مريم که حال زارم را ديد ديگر اصراري نکرد تا اينکه يک ساعت بعد علي به خانه امد.علي براي ما توضيح داد که خانه فعلي ايتام فرسوده است راي همين انها تصميم گرفتند تا در جايي مناسبي مکاني براي انها بسازند.محل مناسبي را پيدا کرده بودند اما نتوانستند با صاحب ملک به توافق برسند .
من در لابه لاي سخنان او به ميزان کمبود مالي انها پي بردم و همانطور که علي مشغول حرف زدن بود جرقه اي در ذهنم روشن شد .من اين پول را در حساب بانکي داشتم و مي توانستم به بچه هايي که خودم هم جزيي از انها بودم به صورتي کمک کنم.
يک هفته بعد يک شب که به خانه انها رفتم .انها خيلي خوشحال بودند .و به من خبر دادند که مشکل مسکن ايتام حل شده .در همان روز نامه اي به دستشان رسيده که داخل ان يک فقره چک به مبلغي قابل توجه بوده و قرار شده که با وصول ان چک ان ملک را خريداري کنند .با کنجکاوي پرسيدم :
-کي اين چک را فرستاده؟!
علي جواب داد:
يه نشوني اينجا نوشته شده بود اما حدس مي زنم جعلي باشه .بعضي از ادمها دوست دارن ايثارشون مخفي باقي بمونه.
مريم با بشقابي از شيريني که خودش درست کرده بود کنارمان نشستو گفت:
-خب حالا به مناسبت اين خريد بزرگ ،دهنتون رو شيرين کنين که اين شيريني خوردن داره.
علي در حاليکه نگاهم ميکرد:
-ان شاالله يه روز شيريني شادي شما رو مريم بهمون بده .نمي خواي يه شيريني و سور به ما بدي.
-شيريني که قابل نداره هر وقت خواستين تشريف بيارين خونه در خدمتم.اما سورش هم با هم مي ريم بيرون و يه شب مهمون من باشين. اين که مشکلي نداره.
علي خنديدو گفت:
-خوب بلدين از زير سوالم در برين .خودتون هم مي دونين منظورم چيه مي دونم مريم بهتون گفته....
-بله گفته و من هم جوابم رو بهش دادم.
-اما من اونو جواب نمي دونم ،اون در واقع يه نوع پيله کردن به گذشته اس.
غم در خانه دلم نشست چرا همه فکر مي کنند مي توانم مسعود را فراموش کنم .علي که سکوتم را ديد گفت:
-گوش کن امل جان تو دوست نزديک ما هستي و ما دلمون مي خواد کمکت کنيم .من دلم نمي خواد تو رو ناراحت کنم اما فکر مي کنم بهتره که ديگه گذشته ات را فراموش کني .حميد پسر خوبيه .من از همه جهات تضمينش مي کنم .اون تو رو دم در مدرسه ديده يه روز سراغت رو از من گرفت و منم هر چي مي دونستم بهش گفتم .البته در مورد احساست نسبت به مسعود حرفي نزدم .اگه قبول کني يه روز رسما بياد خواستگاريت .من چند روزه دارم دست به سرش مي کنم ،ولي اون امروز ازم قول گرفت که حتما باهات حرف بزنم .حالا تو چي ميگي؟
-بهش بگو من خيال ازدواج ندارم .بگو مي تونه بره سراغ يکي ديگه .
علي لحظاتي نگاهم کرد اما وقتي اشک را در چشمانم ديد بحث را عوض کرد .
ان شب زودتر به خانه رفتم.حال و حوصله اي ماندن نداشتم.دلم به شدت گرفته بود و مي خواستم تا دلم مي خواست گريه کنم.به ماه نگاه کردم و باز ياد بي وفايي مسعود در قلبم دوباره زنده شد به طور درد ناکي گريستم.
***********
با خريداري ملک جديد، علي و همکارانش تمام تلاش خود را مي کردند تا خانه را هر چه زودتر براي بچه ها اماده کنند.
در هنگام ورود بچه ها به خانه جديد ،من و مريم نيز به انجا رفتيم .کودکان با ديدن ان خانه اي قشنگ و نقاشي ها کودکانه برروي ديوار ان خيلي خوشحال شدند .بر لبان همه لبخند شادي بخشي بود و من با ديدن اين همه شادي و اشتياق احساس ارامش و اسودگي ميکردم و از اينکه توانسته بودم در شادي اين بچه ها سهيم شوم بسيار خوشحال بودم.
به مناسبت ورود به خانه جديد ،ان روز ميهمان يکي از هتل هاي شهر بوديم .من هر بار به مريم نگاه مي کردم مي توانستم رنگ حسرت را در نگاهش ببينم .يک بار از او پرسيدم :
-مريم جان چرا نمي خواي بچه دار بشي؟
مريم لبخند غمگيني زد و گفت:
-چون مي ترسم بچه دار بشم و يک وقت دچار حمله اسمي بشم و اون وقت کسي نباشه که از اون نگهداري کنه و وقتي گريه کرد به دادش برسه ، اونوقت بچه ام از گريه تلف ميشه .من نمي خوام هرگز اين اتفاق بيفته.
-اما مريم جان اين طررز فکر اشتباهه .شايد هرگز اين اتفاق نيفته ،وتو نبايد به خاطر يه ترس، خودت رو در حسرت بچه دار شدن نگه داري.در ثاني بايد به شوهرت هم فکر کني .نمي بيني اون چطور با نگاهش داره بچه ها رو قورت مي ده؟به فکر اون نيستي.
مريم به علي که داشت قاشق به قاشق به کودکي غذا مي داد نگاه کرد وگفت:
-چرا به فکر اونم هستم .خيلي وقت ها به خاطر اون تصميم مي گيرم تا بچه دار بشم اما خيلي زود به خاطر ترسي که دارم پشيمان مي شم.براي همين اين کار رو گذاشتم براي موقعي که حالم خوب بشه.
-اماخيليها هستن که مشکل اسم دارن اما بچه دار ميشن .فقط بايد در دوران بارداري تحت نظر پزشک باشن.مطمئن باش مشکلي پيش نمي ياد.
مريم سر تکان داد و باز به بچه ها نگاه کرد و در اخر گفت:
نمي دونم بايد در اين باره با دکتر مشورت کنم.
لبخندزنان سکوت کردم و دوباره به علي نگاه کردم که بچه را مي بوسيد و دست نوازش بر سرشان مي کشيد.
با شروع سال تحصيلي جديد من و علي دوباره همکار شديم .من هرروز صبح دنبال او مي رفتم و در حاليکه براي مريم دست تکان مي داديم راهي مدرسه مي شديم.
يک روز در حالي که از دفتر خارج مي شدم علي من را صدا زد و گفت:
-ميشه من رو تا يه جايي برسوني؟
لبخندزنان گفتم:
-باز هم بانک؟مي خواي بازم وام بگيري؟
-نه بانک نيست .خيالت راحت باشه .امروز خيلي معطل نمي شي .
-باشه بيا تا هر جا که بخواي مي رسونمت.
لبخند زنان تشکر کرد و با من به راه افتاد .با راهنمايي علي به محلي که بنا به گفته او بيماران خاص را در انجا نگهداري مي کردندرفتيم.وقتي جلوي ساختمان رسيديم با اصرار علي من هم پياده شدم و با بي خيالي دنبالش روانه شدم .از چند اتاق ديدن کرديم که بيماران سرطاني وکليوي و لاعلاج در انجا بستري بودند .به خواسته اي علي به دفتر مسئول انجا رفتيم.
زماني که علي مسئول انجا را به من معرفي کرد ،تازه فهميدم که در دام علي گرفتار شدم.
-معرفي مي کنم ،خانم حداد،ايشون هم اقاي حميد وارسته.
به علي که لبخند مي زد نگاه کردم با ديدن اخم چهره ام به سرعت گفت:
-تا شما و اقاي وارسته کمي حرف بزنين و باهم انا بشين من مي رم به چند تا بيمار سر بزنم.
مي خواستم اعتراض کنم ککه ديدم علي به سرعت خارج شد و مجالي برايم باقي نگذاشت.سکوتي ميان من و اقاي وارسته حاکم بود و در بلا تکليفي ايستاده بودم.
پس از مدتي اقاي وارسته به خود امد و گفت:
-مي بخشين خانم حداد ،من اونقدر از ديدن شما غافلگير شدم که پاک يادم رفت تعارفتون کنم بشينين.خواهش مي کنم بفرمايين.
دانستم که علي حتي به خود او خبر نداده بود که مي خواهد من را امروز به اينجا بياورد.
سرم پايين بود ،امااحساسمي کردم که چشماني کنجکاو دارد نگاهم مي کند .اقاي وارسته من من کنان گفت:
-علي از شما براي من خيلي حرف زده ....
-اميدووارم بدگويي نکرده باشه.
-اه،نه اصلا.اتفاقا ازتون تعريف مي کرد.
لبخند زدم به نحو شگرفي احساس ارامش مي کردم .از ديدن دستپاچگي اقاي وارسته به نوعي شيطنت اميزي تفريح ميکردم.حالا مثل لحظات قبل از دست علي ناراحت نبودم شايد براي اينکه مي دانستم که در اين توطئه اقاي وارسته دست نداشته.
اقاي وارسته دستس به موهايش کشيد و گفت:
-مي دونم که از طريق علي با پيشنهاد من مواجهه شدين،اون تقريبا همه چيز رو در مورد شما به من گفته ومن هم ازش خواستم ترتيب يک ديدار را بده تا من بتونم در مورد خودم باهاتون حرف بزنم.که خب ...علي شيطنت کرده و به نظر مي رسه هر دو تامون رو غافلگير کرده.
لبخند کمرنگي زدم با ديدن لبخندم ادامه داد:
-باورتون ميشه اولين باره که اين طور دست و پايم رو گم مي کنم؟
سرم را به ارامي تکان دادم .با ديدنحال پريشان اقاي وارسته تصميم گرفتم که او را از مخمصه نجات بهم .در حاليکه مستقيما به چشمانش نگاه ميکردم گفتم:
-گوش کنيد اقاي وارسته !متاسفانه برخلاف اونچه شما تصور مي کنين علي اقا همه چيز رو در مورد من به شما نگفته .الته قصد فريب يا حله اي نبوده منتها چون اون از احساس من باخبر نبوده نتونسته يه موضوع مهم رو به شما بگه.
با سر در گمي پرسيد:
-چه موضوعي؟
-اين که من قبلا به مردي علاقه داشتم و با وجود بي وفاي اون بازم دوستش دارم و نمي تونم محبت کس ديگه اي رو جايگزينش کنم .فکر مي کنم شما حق دارين از موضوع باخبر بشين.
اخمي بر چهره اش بود که نشاندهنده ناراحتي او بود بلند شدم و در حاليکه تلاش ميکردم تمامي رشته هاي اميد او را پاره کنم،با تاني گفتم:
-شايد به نظر شما وفادار موندن به يه عشق يک طرفه حماقت باشه اما من اين حماقت را پذيرفتم و نمي خوام به هيچ مردي ديگري فکر کنم .پس ديگه به من فکر نکنين و بهتره دنبال دختري باشين که بتونه قلب و احساسش رو به پاي محبت شما بريزه.
در سکوت نگاهم کرد .به ارامي خداحافظي کردم و از انجا بيرون امدم.به دنبال علي نگشتم او بهتر بود خودش برمي گشت .مي ترسيدم با او مواجه بشم و حرفي بزنم که موجب کدورت شود و من اين را نمي خواستم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#30 | Posted: 25 Nov 2013 07:24




ان شب برخلاف شب هاي ديگر به ديدن مريم و علي نرفتم به شدت افکارم پريشان بود .صداي زنگ خانه افکارم را در هم ريخت .ايفون را برداشتم و پرسيدم:
-کيه؟!
-باز کن امل جان ماييم.
در را باز کردم مريم و علي بودند .اشکهايم را پاک کردم و پيش انها رفتم و سعي کردم صدايم گله مندانه نباشد.مريم روي مبل نشست و گفت:
-خيال کرديمي توني ما رو يه شب از ديدن خودت محروم کني؟به علي گفتم حالا که اين خانم خانما با ما قهره پس ما مي ريم سراغش.
با نيم نگاهي به چهره مهربانش گفتم:
-اما من با کسي قهر نيستم.
-اگه قهر نيستي پس چرا نيومدي ديدنمون؟وقتي ديدم سر ساعت هر شب نيومدي فهميدم که از دستمون دلگير شدي.
به ارامي گفتم:
-دلگير نيستم .باور کن فقط امشب حال وحوصله هر شب رو نداشتم.
مي خواستم کمي با خودم خلوت کنم.
-اما من و علي بهت اجازه نمي ديم توي خودت باشي .ما دوستيم و دلمون مي خواد که تو هميشه شاد و سر حال باشي .
به نشانه تشکر سرم رو تکان دادم .به اشپز خانه رفتم تا مقدمات پذيرايي را اماده کنم.سرگرم بيرون اوردن ميوه از يخچال بودم که مريم پيشم امد و گفت:
-امل من وعلي خيلي متاسفيم .نمي خواستيم توي زندگيتون فضولي کنيم.فقط قصدمون کمک به تو بود.
-مي دونم مريم جان....مي دونم.
-علي مي گفت تو همه چيز رو به حميد گفتي و بعد اون قدر از دستش عصباني شدي که ولش کردي و تنها به خونه اومدي .اون بعد از رفتن تو رفته پيش حميد .حميد بهش گفته که اگه بتوني گذشته رو فراموش کني براي اون مهم نيست که قبلا دلبسته کس ديگه اي بودي و اون مي تونه چشم به روي گذشته ببنده و هيچ وقت به روت نياره که تو ...
-نه مريم جان از طرف من به اقاي وارسته بگين من حرف اخرم رو بهش زدم .نمي تونم مسعود رو فراموش کنم .اونم بهتره فکر کسي ديگه اي باشه.
-ولي امل ...
با چشماني باراني نگاهش کردم و ملتمسانه گفتم:
-خواهش مي کنم مريم ديگه اصرار نکن .من مي دونم که اقاي وارسته ادم خوبيه اما من نمي خوام اونو گول بزنم .به علي هم بگو که ديگه به فکر شوهر دادن من نباشه وگرنه...
مريم در سکوت نگاهم کرد و بعد سر تکان داد. ان شب براي اينکه خيال علي را راحت کرده باشم با شوخي و خنده لحظاتي را در کنار انها ماندم .
ان شب بعد از بدرقه اي انها ،بادگير اهدايي مسعود را به خود فشردم و به ياد مسعود ساعتها گريستم.
*********
دوسال از مرگ دايي گذشته بود اما من به شدت دلتنگ و سوگوار او بودم .ان شب به دايي و خانواده اش فکر مي کردم خيلي دلتنگ محبت انها بودم .گريه مي کردم تا شايد با ريزش اشکهايم از درد و رنجم کم شود .
در نيمه شب با صدايي تلفن از خواب بيدار شدم .با تعجب به ساعت نگاه کردم ساعت دو نيمه شب بود .براي يک لحظه فکرم به مريم و علي افتاد .اما اندو را من همان شب ديده بودم وپس انها نبودند .در حاليکه صدايم اشکارا مي لرزيد گوشي را برداشتم و گفتم:
-امل ...منم علي .چرا اين همه دير گوشي را برداشتي ؟حال مريم خوب نيست .بايد برسونيمش بيمارستان .عجله کن تا من اماده اش مي کنم تو هم خودت رو برسون.
-باشه باشه من اومدم .
به سرعت گوشي را گذاشتم و اماده شدم.ماشين را بيرون بردم و جلوي خانه انها پارک کردم .قبل از انکه از ماشين پياده شوم علي در حاليکه زير بازوي مريم را گرفته بود از خانه بيرون شدند و سوار ماشين شدند.
-تندتر برو ...زودباش ....تندتر برو ...
پا را روي گاز گذاشتم و به سرعت به سمت ببيمارستان حرکت مي کردم .
مريم با صدايي که به سختي بيرون مي امد به علي گفت:
-حالم بده ...علي ....اگه من ...مردم ..مي خوام که .....يه قولي ...بهم بدي ...
-اين حرفا رو نزن مريم جان .اين دفعه هم مثل هميشه مي ريم بيمارستان حالت خوب ميشه و برمي گرديم خونه.
-نه من ....مي دونم...اين دفعه .....خيلي سخته...مي خوام قول بدي....که ....بعد از من....زياد خودت ...رو ناراحت ....نکني ...تو بايد ....به زندگيت ...ادامه بدي...باشه ...باشه؟
-باشه بهت قول ميدم .حالا تو اروم باش و نيروت رو با حرف زدن هدر نده .اروم باش عزيزم..
مريم لبخندي زد و به من که در ايننه به او نگاه ميکردم نگريست و گفت:
-اما ...تو هم ...بايد ...قول.بدي...که علي منو ....هيچ وقت....تنها ....نذاري...
بغض راه گلويم را بسته بود به ارامي سر تکان دادم .
زماني به به بيمارستان رسيديم .علي مريم را در اغوش کشيد و به داخل برد .علي به طرف اطلاعات دويد و از خانم پرستاري که با چشماني خواب الود بافتني مي بافت پرسيد:
-دکتر کشيک کيه؟عجله کنين همسرم دچار اسم شده حالش خيلي وخيمه.
-صبر کنين الان پيچش مي کنم.
بعد به کندي بافتتني خودش را گذاشت و دکتر را پيچ کرد .هر لحظه حال مريم بدتر مي شد و اين سبب نگراني علي شده بود علي که تاخير دکتر عصباني بود رو به پرستار گفت:
-پس چي شد اين دکتر؟زن من داره مي ميره...
پرستار که دوباره مشغول بافتن بود بااخم جواب داد :
-اروم باشين اقا،اينجا بيمارستانه .حتمادکتر خواب بوده تا بيدار بشه و امادده بشن طول مي کشه.پس صبر کنين.
علي با صدايي بلند گفت:
-صبرکنم ؟زن من روي دستم داره پر پر ميشه اونوقت شما ميگين صبر کنم ؟
پرستار دهان باز کرد تا جواب دهد اما با ديدن دکتر که با عجله به سمت مي امد ،گفت:
-اينم دکتر ،ديگه نگران نباشين.
دکتر به سرعت اشاره کرد :
-بياره توي اين اتاق عجله کن ...اسم داره؟!
-بله اسم داره .ربع ساعتي هست که حمله شروع شده ولي حالا نفسش به سختي بالا مياد.
دکتر رو به پرستار گفت:
-کپسولها رو لطفا وصل کنين.اقا شما هم بهتره برين بيرون تا ما بتونيم راحتر به کارمون برسيم.
علي به سرعت از اتاق بيرون امد .پشت درهاي بسته اتاق به گوش ايستاديم .صداي تلاش و تکاپوي دکتر و پرستاران با نفس هاي عميق مريم به گوش مي رسيد .علي نيز به صداها گوش مي داد .
به يکباره صدا ها قطع شد من فهميدم که احتمالا اتفاق بدي افتاده است.اشکهايم پشت سر هم مي ريخت .علي نا باورانه به من مي نگريست و بعد از چند لحظه متوجه فاجعه شد و فرياد زنان به داخل اتاق رفت .
مريم در سکوت و ارامش خوابيده بود و دکتر مات و مبهوت به ما نگاه ميکرد .علي گريه کنان خود را به روي جسد او انداخته بود مي گريست و دقايقي بعد من سعي کردم که او را از روي جسد مريم بلند کنم.
باورم نمي شد که مريم مرده باشد .علي انقدر بي قراري کرد تا اينکه بي هوش روي زمين افتاد .
به درگاه خدا روي اوردم و سلامتي علي را از خدا خواستم و خواستم که خداي مهربان به او صبر و تحمل مرگ همسر عزيزش را بدهد .مي دانستم که علي به خاطر غم از دست دادن همسرش غش کرده اما مي ترسيدم کهاو را هم مانند مريم عزيزم که مانند خواهرم بود ،از دست بدهم .علي به هوش امد و خيلي بي قراري مي کرد و دکتر ناچار شد به او امپول خواب اوري تزريق کند تا او ارام شود و انها بتوانند جسد را به سرد خانه منتقل کنند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زیبای عرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites