تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زیبای عرب

صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  
#41 | Posted: 1 Dec 2013 19:14




باورود به تهران متوجه شدیم که خانه به فروش رفته و فقط منتظر م هستند تا پای قرداد را امضا کنم .یک ماه فرصت داشتم تا خانه را تخلیه کنم و این تاریخ مصادف بود با اعزام بیماران به خارج از کشور .علی با شنیدن این خبر لبخند زنان گفت:
-خب حالا که زمان تخلیه خانه مشخص شده تاریخ ازدواج ما هم داره معلوم میشه .شبی که تو باید خانه رو تحویل بدی همون شب ما عروسی می کنیم .ما به هم قول دادیم که دیگه دور از همن زندگی نکنیم.باشه؟
با خوشحالی سر تکان دادم .سفر با او سبب شده بود تا من بیشتر از قبل او را بشناسم و از انتخاب خود راضی باشم .
من هر روز به دنبال او به ایتام سر می زدم . بعد راهی بهزیستی می شدم .
ان روز قرار بود بیماران شهرستانی به بیمارستان بیایند .من طبق روال قبلی هر روز علی را به بیمارستان رساندم و چون کاری دیگی نداشتم با وارد بیمارستان شدم .
در جلوی باجه تعداد زیادی جمعیت ایستاده بودند و با هم حرف می زدند .انها بادیدن علی به سوی او امدند و مشغول صحبت شدند گویی علی را می شناختند.
برق رفته بود و مسئولین بیمارستان تصمیم گرفته بودند که از شارژهای خود فقط برای اتاق عمل استفاده کنند .حال این عدده نگران ازمایش های خود بودند و از علی کمک می خواستند .علی به ارامی با انها حرف می زد و انها متقاعد می کرد که از این شارژها برای اتاق عمل و بیمارانی که زیر تیغ جراحی بی هوش افتادند استفاده میشود ..چون انها می توانستند صبر کنند تا برق بیاید اما کار برای بیماران اتاق عمل امکان پذیر نبود.
سخنان علی ابی بود روی اتش شور و اضطراب بیماران .انها که به وعده او ایمان داشتند ارام گرفتند .لبخند زنان داشتم به علی که ماهرانه کارش را انجام می داد نگاه می کردم که یکباره به رو به رو خیره ماندم .خدایا چه می دیدم ؟ایا اشتباه نمی کردم ؟مقصود در حالیکه دختربچه ای حدود دو ساله بغلش بود به علی نزدیک شد و شروع به صحبت با او شد .یکباره احساس خطر کردم .به دنبال جایی گشتم تا از تیررس نگاه مقصود در امان بمانم درمانده در جایم ایستاده بودم نمی دانستم کجا قایم شوم .علی به پشت برگشت و با دیدنمبه سویم امد و گفت:
-امل جان بیا اینجا یادت هست یه روز بهت گفتم پدر یکی از بیماران کمک هنگفتی کرده و در عوض خواسته تا دخترش رو هم اعزام کنیم؟حالا اون اینجاست بیا تو رو بهش معرفی کنم .
-ولی علی جان من کار دارم و باید برم.
علی با تعجب گفت:
-چه کار داری؟بیا من باید برم با مسئولین بیمارستان حرف بزنم .ت. همبه این اقا در مورد زمان عمل و مدت توقف در انجا و کارهای که باید انجام بده و خلاصه همه چیز یه توضیحی مختصری بده.من بهش گفتم که تو منشی مخصوص منی و حالا تو باید نقش منشی من رو بازی کنی.
-ولی علی...
-ولی نداره...یالا من عجله دارم.نگاه کن اون اقایی که اونجا ایستاده یه بچه توی بغلشه ،همونه منم اتاق رئیس بیمارستان می رم.وقتی کارت تموم شد تو رو جلوی باجه پذیرش می بینم.
علی شتابان از من دور شد .چشمم به مقصود افتاد .او از دیدن ناگهانی من وپیدا کردنم مبهوت شده بود خیره نگاهم می کرد.ارام ارام به من نزدیک شد .سرم را به زیر انداختم دیگر نمی توانستم فرار کنم.
مقصود رو به رویم ایستا و گفت:
-امل خودتی؟
نگاهش کردم .سرش را به طرفین چرخاند و گفت:
-خدا می دونه چقدر دنبالت گشتیم.هیچ فکر نمی کردم که به تهران اومده باشی .ما همه شهرهای استان فارس رو دنبالت گشتیم بدون اینکه حتی نشانی از تو پیدا کنیم .کم کم قبول کردیم که تو به کویت برگشتی .
دانه های اشک بر چهره ام فروریخت .با دیدن مقصود یاد فامیل دلم را لبریز از دلتنگی کرد و به ارامی پرسیدم:
-همه حالشون خوبه ؟!
لبخند غمگینی زد و سرش را تکان داد.به دختر بچه ساکتی که در اغوشش بود نگاه کردم .او پرسش را از دیدگانم خواندو گفت:
-این سمیرا دخترمه !ناراحتی قلبی داره وقراره با بیماران دیگه اعزام بشه تا بتونه سلامتیش رو بدست بیاره .
دستهایم را برای به اغوش کشیدن سمیرا دراز کردم .بچه بدون هیچ امتناعی به اغوشم امد .مقصود لبخند تلخی زد و گفت:
-اون قدر در طی این دوسال چهره های متفاوت دیده که دیگه از کسی غریبی نمی کنه .خیلی راحت به بغل همه می ره .اما دختر باهوشیه با دیدن رو پوش دکترها و پرستارها بغض می کنه .از بس اونو به دکترا نشون دادم که اومدن به اینجاها براش مصادف با درد و زجره.طفلک معصوم من خیلی درد کشیده.
در حالی که به سمیرا نگاه می کردم گفتم:
-باید عمل قلب انجام بده؟
-بله یه عمل مشکل و حساس که شانس موفقیتش خیلی کمه !اما من به همون مقدار کم هم چسبیدم تا شاید بتونم اونو نجات بدم .سمیرا همه زندگی منه.
به چهره جذاب و زیبای که حالا محصور غم و غصه بود نگاه کردم و کنجکاوانه پرسیدم:
-پس مادرش کجاست؟اون با دخترش به امریکا نمی ره؟
با اندوه سر تکان داد و گفت:
-مادرش مرده.اونم ناراحتی قلبی داشت و هنگام زایمان نتونست طاقت بیاره و مرد.حالا دختر کوچولوی منم دچار ناراحتی قلبیه و فقط خدا می تونه کمکش کنه.
به مقصود که اشک دیدگانش جمع شده بود نگاه کردم و با دلداری گفتم:
-غصه نخور خدا بزرگه.اگه عمر سمیرا به دنیا باقی باشه مطمئن باش که حالش خوب می شه .پس امیدوار باش.
-امید به خدا تنها چیزیه که برام مونده .با خدای خودم عهد کردم اگه سمیرا زنده بمونه هر سال مخارج عمل یه بیمار رو تهیهکنم و اونو از درد و ناراحتی نجات بدم .برام دعا کن امل .برای سلامتی سمیرا دعا کن .من طاقت دیدن رنج و عذابش رو ندارم.
اشکهای مقصود بی تابانه فرو می ریخت .شانه هایش از غصه ای زیاد می لرزید و من شاهد فروپاشی غرور مردانه اش بودم .
ان روز ساعت ها با مقصود حرف زدم و به او دلداری دادم .مقصود کنجاوانه از علی و اینکه چطور منشی مخصوصش شدم سوال می کرد .من هم سربسته به او جواب می دادم نمی خواستم او و خانواده ای دایی ام از موضوع نامزدی من و علی چیزی بدانند.من در مورد دیگران هیچ کنجکاوی نکردم و هیچ سوالی در مورد خانواده از او نپرسیدم .چند دفعه مقصود می خواست در مورد انها حرف بزند اما من با زیرکی مسیر صحبت را عوض می کردم .نمی خواستم با یاداری انها باز به یاد گذشته بیفتم.
زمانی که علی از دفتر رئیس بیمارستان بیرون امد شتابان به سئی بیماران رفت و از انها خواست تا عصر برای انجام ازمایشات همه بیایند .
علی زمانی که همه را راهی کرد به من و مقصود نگاه کرد و به من گفت:
-امیدوارم که توضیحات لازم رو به این اقا داده باشین.
سرم را تکان دادم .علی برای فشردن دست مقصود دست پیش برد و گفت:
-شما هم عصر بیمارستان باشین .رئیس بیمارستان یه سری توضیحات تکمیلی در مورد نحوه ی عمل و دیگر کارها رو به شما می ده .فکر کنم در اونجا به دردتون بخوره.
-باشه حتما میام و از شما هم خیلی متشکرم.
-من باید از شما تشکر کنم .شما دارین جون بیمارای ما رو نجات می دین .امیدوارم در عوض این کار خدا ذلتون رو شاد کنه و دختر تون سلامتیش رو بدست بیاره.
مقصود لبخندی زد .علی به من نگاه کرد و گفت:
-خب خانم منشی کار من دیگه تموم شد .بهتره بریم و تا خودمون به درد زخم معده دچار نشدیم یه فکری برای این شکم گرسنه کنیم.
با مقصود خداحافظی کردیم .زمانی که می خواستم از در بیمارستان خارج شوم دیدم مقصود هنوز سر جایش ایستاده و دور شدن ما را تماشا می کند .احساس می کردم از لحن صمیمانه علی با من حدس های زده باشد اما برایم مهم نبود .
عصر با علی به بیمارستان نرفتم .نمی خواستم دوباره مقصود را ببینم و در فرصت هایی که پیش می امد به او اجازه دهم در مورد روابطم با علی کنجکاوی یا از طرز زندگی ام سوال کند .به علی هم هز اشنایی خودم با مقصود حرفی نزدم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#42 | Posted: 1 Dec 2013 19:33




صبح از خواب برخاستم و به دنبال علی رفتم .تقریبا همه وسایل منزل را جمع اوری کرده بودم وفقط برای خواب به خانه ام می رفتم .او صبحانه را اماده کرده بود و بعد از خوردن صبحانه از خانه خارج شدیم .
ان روز ،روز اعزام بیماران بود.من به همراه علی به فرودگاه رفتیم .همه بیماران در انجا حضور داشتند .علی با اهنا حرف می زد و به انها دلداری می داد که حالشان خوب خواهد شد و با سلامتی به کور باز خواهند گشت .
داشتم به علی نگاه می کردم که یکباره حضور کسی را در کنارم احساس کردم .مقصود که متوجه شده بود که به نوعی از او فرار می کنم خیلی ارام و بیصدا به کنارم امده بود .نگاهش کردم .اهسته گفت:
-امل.... می خواستم موضوعی را بهت بگم .می دونم چرا داری از من فرار می کنی .اما در اشتباهی .اتفاقاتی که در گذشته افتاد اون طوری نیست که تو فکر می کنی .متاسفانه من در به اشتباه انداختن تو نقش بزرگی داشتم .اما حالا می خوام جبران کنم .ازت می خوام که منو ببخشی .با اون دل مهربونی که داری می دونم که می تونم به گذشت تو اطمینان داشته باشم.من اشتباه کردم امل و حالا دارم تاوان اشتباهاتم رو می دم .می دونم که قلب تو رو شکستم اما خدا در عوض دل خودم رو شکست .من از خدا گله مند نیستم .مرگ همسرم بیماری دخترم مشاهده رنج و عذاب اون برام حکم بالاترین شکنجه ها را داره .تاوان همون گناهیه که من در حق تو مرتکب شدم .من دارم مکافات اعمال خودم رو پس می دم ،پس نمی توننم از کسی گله و شکایتی دداشته باشم .اما از تو می خوام که منو ببخشی تا خدا هم دست از قهر خودش برداره و دل منو شاد کنه.
با سردر گمی به مقصود که اشک ریزان حرف می زد نگاه کردم و پرسیدم :
-تو چی داری میگی مقصود ؟من که سر در نمیارم .تو از کدوم گناه حرف می زنی ؟من چرا باید تو رو ببخشم ؟من اصلا متوجه حرفات نمی شم.
مقصود پاکتی را از جیبش در اورد در حالیکه دستش می لرزید گفت:
-جواب همه سوال های تو داخل این نامه اس.فقط ازت خواهش می کنم اونو بعد از رفتن ما و در تنهایی بخونی .نمی خوام کسی دیگه از جریانات این نامه باخبر بشه !
نامه را از دستش گرفتم و در کیفم گذاشتم.از بلندگو همهی مسافران را به جایگاه مخصوص فرا خواند .به مقصود که با غمی اشکارا نگاهم می کرد گفتم:
-من بدون اینکه بدونم توی این نامه چی نوشته شده برای دخترت دعا می کنم و از خدا می خوام که به اون سلامتی و به تو شادی رو هدیه کنه.امیدوارم وقتی برمی گردی شاد و خوشحال باشی و سمیرا سالیان سال در کنارت زندگی کنه.
زیر لب تشکر و خداحافظی کرد .به او که دور می شدد نگریسته و در دل خود برای سلامتی سمیرا دعا کردم .احساس کردم او از چیزی عذاب وجدان دارد و ناراحت است.
به دنبال اخرین نفر که از در شیشه ای گذشت علی به سویم امد و گفت:
-خب خدا رو شکر انگار همه چیز به خوبی پیش رفت .حالا بهتره ما هم بریم ،می خوام به مناسبت پایان کار تو رو به خوردن ناهار تو خونه با دست پخت خودم دعوت کنم.
خندیدم و گفتم:
-پس باید امروز تخم مرغ نیمرو بخوریم .درسته؟
-اختیار دارین خانم به جز تخم مرغ گوجه فرنگی م داریم و این می تونه سفره ما رو خیلی رنگین کنه.
-اما من ترجیح می دم گرسنگی بکشم ولی این همه تخم مرغ نخورم .می ترسم کبدهامون دیگه از کار بیفته و اون وقت ما هم باید به فکر عمل باشیم و منتظر این باشیم تا یکی ترتیب اعزاممون رو به خارج بده!
علی خندید و این بار محتاطانه پرسید:
-اگه جای تخم مرغ را با سوسیس و خیار شور عوض کنم چی دیگه رضایت می دی؟!
-بله این شد یه چیزی.اما باید به عرضتون برسونم که تو خونه نه سوسیس داریم و نه خیار شور و نه گوجه .همه را باید سر راه بخریم.
علی همانطور که پشت فرمان می نشست و ماشین را روشن می کرد با شیطنت به من نگاه کرد و گفت:
-ای من به فدای این کدبانوی عزیز خونه که از کمبودها خبر داره و به موقع خبر می ده!چشم سر راه می خریم با خودمون می بریم درست شد؟
-بله حالا درست شد.
سر راه خرید کردیم و با خود به خاننه بردیم .پس از خوردن ناهار من به بهانه خستگی با علی خداحافظی کردم و به خانه رفتم .می خواستم هر چه زودتر نامه ای مقصود را بخوانم .در اتاق روی تخت خوابیدم پاکت نامه را باز کردم .مقصود نوشته بود:
«امل دختر عمه عزیزم سلام
نمی دانم به من این اجازه را می دهی که تو را دختر عمع صدا بزنم یا نه اما من به خود این جرات را می دهم چون می دانم پس از خواندن این نامه دیگر هرگز این اجازه را نخواهم داشت .ان وقت من برای تو یک پسر دایی نیستم فقط غریبه ای هستم که با سرنوشت و احساس تو بازی کرده و زندگیت را به نابودی کشیده .
بله حق داری می دانم گیج شده ای و نمی دانی که چه دارم میگویم .اما اگر کمی به گذشته بر گردی همه چیز برایت روشن می شود .یادت است که در روز عزیمت مسعود ما او را به شیراز بردیم و در هنگام بازگشت به تو گفتم که ملانی عاشق دلخسته مسعود است ؟این حرف من حقیقت داشت اما انچه من به تو نگفتم این بود که من هم عاشق دلخسته ملانی بودم .ولی او مسعود را دوست داشت و دست رد به سینه ام زد .من از کودکی کینه مسعود را به دل داشتم از همان روزی که مسعود به دنیا امد و من در عالم کودکی احساس کردم که توچه پدر و مادرم نسبت به من و یدا کم شده است .با امدن مسعوداحساس کردم که بار دیگر والدینم را از دست دادم و در حاشیه قرار دارم .
این تفکر تا زمان نوجوانی همچنان با من بود تا زمان عشق من و مینا رخ داد .پدر می دانست من به درس خوندن علاقه دارم و زمانی که دید مینا خودکشی کرد،به عنوان تنبیه من را از درس خواندن محروم کرد و از من خواست مانند کارگری که از کارفرمایش دستور می گیرد برایش کار کنم .اگر چه این تنبیه سالهای بعد برداشته شد .او زمانی که مسعود عازم انگلیس شد رضایت داد تا من هم درس بخوانم اما من احساس میکردم که به نوعی ترحم یا رشوه است .چیزی که من طالب ان نبودم .درس خوندن مسعود کینه قبلی را دوباره در دلم زنده نگه داشت و این احساس زمانی قوی تر شد که فهمیدم ملانی به مسعود علاقه مند شده است .من تا ان روز به ملانی به چشم یک شریک نگاه می کردم اما وقتی که متوجه علاقه او شدم احساس کردم من نیز به او علاقه مندم .اما افسوس که این عشق یک طرفه بود .مسعود اصلا به ملانی توجه نداشت و دلبرهای ملانی روی او اثری نداشت .
من که بی علاقگی مسعود را دیدم تلاش کردم تا ملانی را به سوی خودو بکشم اما او یک روز اب پاکی را روی دستم ریخت و گفت که مسعود را عاشقانه دوست دارد و حاضر نیست عشق من را بپذیرد .این حرف ملانی ان قدر برایم توهین امیز بود که سعی کردم به نوعی او را فراموش کنم .اما این امکان پذیر نبود .عشق ملانی در رگ و پی من ریشه دوانیده بود و به این اسانی از دلم بیرون نمی رفت.پس از مرگ مینا برای اولین بار بود که احساس می کردم قلبم در گرو مهر دیگری قرار گرفته.
ویدا که از عشق من نسبت به ملانب باخبر بود خیلی تلاش کرد تا میانه او را گرفته و به نوعی ملانی را به سوی من سوق دهد اما او قلبش در گرو عشق مسعود بود و حتی حاضر نبود که به من کوچکترین امیدواری بدهد .من درانجا شاهد این مسئله بودم که ملانی برای امدن مسعود لحظه شماری می کند و این که من باید راهی شوم اشکارا ابراز خوشحالی می کرد .این بیشتر اتش تنفر من را نسبت به مسعود دامن زد و من را وادار به ایمن فکر کرد تا از مسعود هر طور شده انتقام بگیرم و با همین نقشه وارد ایران شدم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#43 | Posted: 1 Dec 2013 19:37




در ایران فهمیدم که مسعود به شدت به تو علاقه دارد.پس از رفتن مسعود تلاش کردم تا ذهن تو را نسبت به او خراب کنم .البته تلاش می کردم حرفهایم بدجنسی تعبیر نشود .گاهی از مسعود حمایت می کردم اما سعی می کردم غرور تو را جریحه دار کرده و با این کار که مسعود تو را فریب داده و عاشق ملانی است تو را از او متنفر کنم .تو اوایل مخالفت و سر سختانه حرفهایم را رد می کردی اما تکرا کنایه امیز حرفهایم تو را به شک انداخت .کم کم توانست ذهن تو را بیمار و مسموم کنم .حالا تو حرفهایم را باور می کرد ی و با فهمیدن بی وفای مسعود اشک ریزان از اتاقم می گریختی .عکس ملانی را نشانت دادم تا به نوعی حرفهایم را بیشتر باور کنی .
یادت هست که هرشب به خانه می امدم و تو سرغ نامه های مسعود را از من می گرفتی و من بهتو می گفتم که مسعود نامه نداده است؟این در حالی بود که نامه های عاشقانه مسعود که برای تو فرستاده بود در کشوی میز فروشگاه بود او در هر نامه از تو گلایه می کرد که چرا به نامه هایش پاسخ نمی دهی و از بی تابی هایش می نوشت.تو انقدر تحت تلفینات من قرار گرفته بودی که حتی حاضر نمی شدی تلفنی با او حرف بزنی .مسعوود بارها تلاش کرد تا با تو حرف بزنه اما تو از او دلخور بودی و فکر می کردی سرش با عشق ملانی گرم است و حاضربا حرف با نمی شدی .من از دیدن حالت قهر الود تو خوشحال می شدم و می فهمیدم که دل مسعود شکسته است.
ویدا را در جریان انتقام خود قرار دادم و او که در اندیشه ازدواج با پسر خارجی بود می دانست که مادر مخال است من به قول دادم که در ازای همکاری با من مادر را راضی کنم .
ویدا به من قول داد که انقدر مشغله های کاری مسعود زیاد کند که او فرصت سفری کوتاه به ایران را نداشته باشد تا علت این قهر را بداند.
ویدا بازیگر تئاتر و سینما بود او مدام نمایش می داد .یک شب از او خواستم تا متتن جعلی را اماده کند و به دست مسعود بدهد تا با صدای بلند بخواند .ویدا وانمود کرد که این نمایش برای ایرانیان مقیم انگلیس اجرا می شود .بنابراین از مسعود خواسته بود تا در تمرین نقش کمکش کند .بعد صدای مسعود را ضبط کرده و با تنظیم ان به من خبر داد که همه چیز اماده است .ان وقت من تو را ترغیب کردم که به مسعود زنگ بزنی .با شنیدن صدای مسعود و حرفهایی ضبط شدده او تو باور کردی که مسعود از تو متنفر است و قصد گول زدن تو را داشته و می خواهد با ملانی ازدواج کند.
حالا نوبت من بود که برای رد گم کردن خودم را عاشق بی قرار تو جابزنم .من از خوشم نمی امد و عاشقت نبودم ولی برای اینکه انتقام خود را کامل کنم باید به تو اظهار عشق می کردم .می خواستم تو متعلق به من شوی تا زمانی که مسعود به ایران برمی گشت می فهمید که تو همسر من شده ای .می خواستم رنگ شکست را در چشمانش ببینم و از اینکه دختر مورد علاقه اش را متعلق به خود کرده ام لذت ببرم .اما تو فرار کردی و همه چیز را بهم ریختی .
پس از رفتن تو ما همه جای استان فارس را گشتیم حتی به استان های اطراف هم سر زدیم .اما ردی از تو پیدا نکردیم .خیال می کردیم به کویت برگشتی و ما که هیچ نشانی از تو نداشتیم ناچار قبول کردیم که دوباره تو را گم کرده ایم.
خبر فرار تو به مسعود رسید و او سراسیمه به ایران امد .ارام و قرار نداشت .به هر کسی که می رسید علت فرار تو را می پرسید .من بیشتر از بقیه باید بهاو جواب می دادم اما چه جوابی داشتم که به او بدهم ؟
وانمود می کردم که از فرار تو ناراحتم .اگر چه فرار تو نقشه من را ناقص کرد اما حالا با دیدن چهره افسرده و غمگین مسعود و بی تابی های شبانه او که در اتاق بست منشست و فقط شعر می گفت و گریه می کرد ،ارامم می کرد که انتقام خود را گرفته ام .
من به تو گفته بودم که مسعود و ملانی به شب نشینی می روند در حالیکه این حرف اصلا صحت نداشت .مسعود در انجا سرگرم کارهایش بود تا هر چه زودتر فروشگاه به فروش برسد و به ایران بیاید .عشق به تو از انگلستان برای او قفسی ساخته بود و او تلاش می کرد هر چه زودتر خود را از ان ازاد کند .
من شبهای بیشماری شاهد ریختن اشک های اشکار مسعود و مادر بودم .مادر حالا از همه چیز باخبر بود و از اینکه این گونه پسرش در غم و انده فرو رفته بود بسیار اندوهگین بود .
زهرا خانم و اقا رحمان نیز بی تابی می کردند .تو توانسته بودی در دل انها جای برا خود پیدا کنی .انها در سکوت خانه پا به پای دیگرا غصه می خوردند .تنها من خوشحال بودم چون با دیدن حالات مالخولیالی مسعود و اشک های گاه اشکار و گاه پنهان او احساس پیروزی می کردم.
کم کم رنگ خوش این پیروزی برایم کمرنگ شد .با دیدن بیماری مادر و مرگ زود رس او تازه فهمیدم که در ازای چشیدن طعم انتقام چه حسرتی را به دل خریده ام .مرگ مادر مسعود را دیوانمه تر کرد .او گاهی اوقات از اتاقش بیرون می امد و سر بر دامان مادر می گذاشت و مادر به او دلداری می داد و کلام پرمهر مادر او را ارام می کرد اما حالا تنها شده بود و این دلخوشی هر اندک را هم از دست داده بود .با مرگ مادر خانه در سکوت فرو رفته بود تا اینکه تلگراف تو سبب شد برق امید در دل مسعود روشن شود .این نشان می داد تو هنوز به این خانه و ادمهای ان وابسته ای و توجه داری مسعود به نشانی تلگراف مراجععه کرد اما فهمید که تو نشانی جعلی داده ای .
معود تصمیم گرفت بری پیدا کردن تو به کویت سفر کند اما در انجا هم نشانی از تو پیدا نکرد تو از هیچ طریقی وارد کویت نشده بودی و مسعود در بازگشت دوباره در لاک خود فرو رفت .این بار سکوت او انقدر طولانی شد که قلب اقا رحمان و زهرا خانم را به درد اورد انها دیگر طاقت ماندن در انجا را نداشتند برای همینیک روز اقا رحمان به من گفت که می خواهند به شهر خودشان برگردند .چون دیگر تحمل جای خالی مادر و غصه مسعود را ندارند.به این ترتیب تابستان همان سال انها من و مسعود را ترک کردند .حالا من با مسعود رد ان خانه بزرگ زندگی می کردیم .با رفتن زهرا خانم حال زندگی و خانه ما اشفته شد چون دیگر کسی نبود تا به امور خانه رسیدگی کند .من که خود را در مرگ مادر مقصر می دانستم تلاش می کردم تا به مسعود نزدیکتر شوم و به نوعی او را از غصه دور کنم .من هر شب در تنهایی اتاقم می شنیدم که او اشعارش را بلند می خواند و بعد از ان با صدای بلند گریه می کرد.
به دنبال غم و سکوت خانه وادارم کرد تا به دنبال سرگرمی باشم در همین ایام با دختر به نام سمانه اشنا شدم و برای فرار از تنهای تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم تنها کسانی که به ازدواج ما امدند ویدا و همسرش همان مرد خارجی بودند.
ازدواج من با سمانه این حسن را داشت که من را از تنهای و مسعود را از اتاقش بیرون کشید با امدن او خنه رنگ و بوی تازه ای گرفت من از روی عشق با او ازدواج نکرده بودم اما هر چه زمان می گذشت متوجه می شدم که به شدت به او وابسته ام و نمی توانم دوری او را تحمل کنم .
سمانه دختر خوب و مهربانی بود و در کنار محبت به من به مسعود هم توجه نشان می داد .زمانی که فهمید که مسعود شعر می گوید و اشعار قاب شده نوشته ها یخود اوست او را تشویق کرد تا اشعارش را چاپ کند .مسعود از این پیشنهاد استقبال کرد و بالاخره پس از یک سال بعد کنج اتاق را ترک کرد و اشعارش را به دست چاپ بسپارد .من هر بار به مسعود نگاه می کردم احساس گناه می کردم .سمانه که کم حرفی و غم دیدگان مسعود را دیده بود همیشه سعی می کرد تا به نوعی به او کمک کند و او را از این حالت بیرون بیاورد .او یکی از دختر خاله هایش را به نام شیلا که دختری زیبای بود را به مسعود پیشنها کرد تا با او ازدوج کند اما مسعود هیچ وقت زیر بار نرفت .
با نزدیک شدن به زایمان سمانه،ما کم کم متوچه شدیم که او دچار ناراحتی قلبی است.روزی که موقع زایمان سمانه بود او از همان صبح حال بد و مضطرب بود .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#44 | Posted: 1 Dec 2013 19:37




بعد از به دنیا امدن سمیرا دخترم متاسفانه سمانه نتوانست تحمل کند و فوت کرد .مرگ سمانه بیشتر از همه من را در هم شکست .با مرگ او من همه کسم را از دست دادم حالا جای من و مسعود عوض شده بود و این من بودم که کنج اتاق کز می کردم و با یاد سمانه روز و شب را می گذارندم .سمیرا روز به روز بزرگتر می شد و من از شباهتش با سمانه تعجب می کردم .وقتی متوجه تنگی تفس او شدم او را به دکتر بردم و در انجا بئد که فهمیدم او مثل مادرش به بیماری قلبی مبتتلا شده است .من سمیرا را به دکتر های زیادی نشان می دادم تا شاید یکی از انها خبری امیدوار کنندهد به من بدهد .در یکی از مراجعاتی که به بیمارستان داشتم پزشکی ادرس بیمارستانی را در تهران به من داد که بیماران را به خارج از کشور اعزام کرده و در انجا انها را درمان می کنند .وقتی به تهران رفتم فهمیدم که افراد نیکو کار و خیر از طریق بیمارستان ،عده ای از بیماران را به خارج اعزام می کنند من نیز تصمیم گرفتم تا در ان کار شرکت کنم .پزشکان بیمارستان پس از خواندن پرونده سمیراقبول کردند که اعزام او را در اولویت قرار دهند .
دلم می خواست تا هر چه زودتر روز اعزام فرا رسد و من سمیرا را با خود برای معالجه ببرم .با خود عهد کردم که اگر سمیرا بمیرد هرگز به ایران باز نگردم .بالاخره روز اعزام فرا رسید و من به همراه سمیرا به تهران امدم و در انجا با کمال ناباوری تو را دیدم .اول خیال می کردم که اشتباه کرده ام و تو را بادیگری اشتباه گرفته ام .اما زمانی اشک در دیدگانت دیدم فهمیدم که خودت هستی. تو خیلی تغییر کرده بودی از ان همه شادابی در تو اثری نبود و من تازه فهمیدم که غم دوری مسعود با تو چه کرده است .
دلم می خواست همان موقع همه چیز را به تو بگویم اما از سویی شرم و از سوی دیگر حضور مرد جوانی که تا دقایقی پیش با تو حرف می زد سبب شد ساکت بمانم .من پس از رفتن تو در موردشما پرس و جو کردم و فهمیدم که شما با هم هیچ راب طه ای جز رابطه ای کاری ندارید برای همین برای تو از گذشته نوشتم و حقایق را به تو گفتم .
حالا تو می ددانی که من در نا کامی عشق تو و مسعود نقش داشته ام .حالا به تو حق می دهم که از من متنفر باشی .اما امل جان دختر عمه ای عزیزم من تاوان گذشته ام را پس داده ام .به یاد بیاور که دخترک بیمارم را به امید معجزه ای بزرگ با خود به ان سوی دنیا می برم .پس به من رحم کن .بیا و از گناهان من بگذر و با بخشش خود سلامت سمیرا را به او بازگردان.
دعا کن دخترم خوب شود چون در ان صورت دعا گویت خواهم بود دعا کن سمیرا زنده بماندچون ففقط به امید او من نیز زنده ام .برای دل درد مند اما گناهکار پسر دایی ات دعا کن!
مقصود
اشک هایم جاری شده بود .به روزها وشب های می اندیشیدم که از مسعود دلخور بودم .حالا می دانستم که عشقی بین مسعود و ملانی وجود نداشته و ملانی با مسعود ازدواج نکرده است صدای خنده ای که ان روز شنیدم صدای ویدا بود که حرفهای مسعود را برای شوهر انگلیسیش ترجمه می کرد .حالا ابهامات برایم روشن شده بود و فهمیده بودم که تا کنون فریب خورده ام من همه چیز را اشتباه تعبیر کرده بودم .
سرم را بین دستهایم گرفتم و گریه کردم
حالا تکلیف خود را با علی و مسعود نمی دانستم .حالا دیگر فراموش کردن مسعود برایم غیر ممکن شده بود .می دانستم که مسعود هرگز به عشق من خیانت نکرده بود .او حتی برای پیدا کردنم تا کویت هم رفته بود .
بدجوری دچار تردید شده بودم .من تا کنون خیال می کردم که مسعود به من بی وفایی کرده سعی در فراموشی او را داشتم اما حالا احساس می کردم زیر خاکستر عشق او جرقه ای زده باشند تا اتش رو به خاموشی عشق مسعود دوباره شعله ور شود .
به مقایسه علی و مسعود پرداختم .مسعود عشق بزرگ من و همه ی زندگی ام بود اما علی همراه خوب و مهربانی بود که در زمان غم و اندوه به یاریم امد .نمی توانستم او را که قبلا خود ضربه دیده است را رها کنم و به دنبال عشق خود بروم .نمی توانستم به علی پشت کنم و به خوشبختی خود بیندیشم .
من و مسعود به دوری از هم عادت کرده بودیم و می توانستیم صبورانه ان را تحمل کنیم .بگذار گذشته همانطور باقی بماند .بگذار مسعود هر از گاهی به یادم شعر بگوید .بالاخره من را فراموش خواهد کرد و به ازدواج با دختری دیگری راضی می شود .
من نیز گذشته را رها خواهم کرد .بله من باید همسفر تنهایی جاده زندگی علی شوم .علی به کمک من نیاز دارد ومن باید به او کمک کنم تا بتواند به را حتی به کارهایش بپردازد .من باید جای خالی مریم را در زندگیش پر کنم ....علی به کمک من نیاز داشت.......!
تا چند روز دیگر خانه ام باید خالی می کردم و برای همیشه ساکن خانه دل علی می شدم .ان روز خیلی کلافه و بی حوصله بودم .نامه مقصود را از علی پنهان کرده بودم و نمی خواستم او چیزی بفهمد .این از اسرار من بود و من نمی خواستم با افشای ان علی را در معذورات قرار دهم .او این روزها منتظر خبری از بیماران اعزامی بود و من نمی خواستم به مشکلاتش بیفزایم .
عصر زمانی به خانه امد حامل خبرههای خوب وبدی بود .چندین عمل با موفقیت انجام شده بود ولی یکی دو عمل نتیجه نداده بودند.
مضطرب و نگران به علی نگاه می کردم و او نام بیماران را برایم می گفت و از شنیدن خبر فوت سمیرا ان قدر دلم شکست که بیاراده گریه کردم .علی با محبت خاص به دلداریم پرداخت و گفت این صلاح و مصلحت خداوند بوده است .
علی در حالیکه نگاهم می کرد گفت:
-نمی خوای با من به خونه بیای؟باید ترتیب شام را بدیم .الانه که صدای قار و قور شکمم بلند میشه و اون وقته که تحملش تموم می شه و می خواد چیزی رو ببلعه .
به همراه علی به خانه او رفتیم .زمانی در را گشودم علی به سرعت متوجه شد که کسی قبل از ما امده است .باز بوی اشنای غذا از اشپزخانه به مشام می رسید .من لبخند زدم و بهعلی که اخم کرده بود نگاه کردم و گفتم:
-مثل اینکه مرجان خانم از من زرنگ تر بوده !اومده شام پخته و رفته .اون بیشتر از من به فکر قار و قور شکم خالی توئه .درسته؟
لب گزید و گفت:
-اون بار خجالت کشیدم کلید خونه رو ازشون بگیرم اما این دفعه دیگه حتما می گیرم مطمئن باش !در ضمن ما چند روز دیگه عروسی می کنیم واون وقت می تونم خیلی راحت کلید خونه رو از اونها بگیرم.
به جوش و خروش علی لبخند زدم .به اشپزخانه رفتم و در حالیکه سر دیگ را برمی داشتم به داخل ان نگریسته و گفتم:
-این مرجان خانم هم عجب کلکیه ها!ببین برات چی درست کرده ماکارانی با سس گوشت همون چیزی که تو خیلی دوست داری!
یکباره خندید و به شوخی گفت :
-قابل توجه بعضی ها که باید یاد بگیرن .
-بله درسته .همسر داری اداب و رسومی داره که من باید یاد بگیرم.
خندیدم .بوی خوش غذا خیلی اشتها برانگیز بود ولی باید تا اماده شدنش صبر می کردیم .
به سالن رفتیم و روی مبل نشستم و گفتم:
-دست مرجان درد نکنه کار منو راحت کرد.
کنارم نشست و با لبخند گفت:
-ای تنبل!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#45 | Posted: 1 Dec 2013 19:40




بعد یکباره چشمش به پاکتی که در کنار اینه بود افتاد .بلند شد و پاکت رابرداشت یک گل سرخ کوچک و کاغذی را از پاکت بیرون اورد .کنارم نشست و با صدای بلند خواند:
«علی اقا سلام
امروز ساعت 4 به خانه اممدم تا شما را ببینم و کمی به کارهای خانه تان رسیدگی کنم.اما شما خانه نبودید .مادر کمی بیمار است و من باید به خانه برگردم تا مواظب بچه ها باشم .برایتان ماکارانی درست کرده ام که می دانم دوست دارید .در یخچال سالاد و سبزی خوردن هم هست .در ضمن لباسهایتان را شسته و روی بند پهن کرده ام .فقط زحمت اطو کشیدن انها با خودتان .باز هم به شما سر خواهم زد .خداحافظ مرجان»
گفتم:
-به نظر می رسه مرجان می تونه کدبانوی خوبی برای یه خونه باشه هم شام پخته هم سالد و سبزی درست کرده و هم لباسهات رو شسته.به این ترتیب دیگه کاری برای من باقی نگذاشته .فقط به قول خودش زحمت اطوکردن باقی مونده!
علی سر بلند کرد و گفت:
-این به خاطر اینه که اونا از نامزدی من و تو چیزی نمی دونن .مادر مریم به خیال اینکه هنوز کسی در زندگی من وجود نداره مرجان رو به اینجا می فرسته تا بتونه جای خالی مریم رو برام پر کنه.
با رنجش گفتم:
-و مرجان اون قدر عاشق تو هست که با مادرش همراه شده و داره کم کم تو رو کهدر عوالم دیگه هستی به طرف خودش می کشونه .مرجان دختر خوب و زیباییه و خیلی خوب یلده که چطور دل یه مرد رو به دست بیاره .
-بله مرجان دختر خوبیه اما نه برای من شاید اگه تو در زندگیم نبودی خیلی زود تحت تاثیر توجهات و زیباییش قرار میگرفتم اما حالا تو هستی و من فقط به تو فکر می کنم .
جوابی ندادم و سکوت کردم او لبخند زد و به نرمی گفت:
-حالا کدبانوی قشنگ خونه من نمی خوتد مقدمات شام رو امادده کنه و ما رو از گرسنگی نجات بده ؟من امروز ناهار نخوردم به همین خاطر خیلی گرسنه ام.
بلند شدم و به اشپزخانه رفتم .من نیز احساس گرسنگی کردم .به همراه علی غذا را خوردم.بعد از شام خانه علی را جمع و ور کردم و چونحوصله نداشتم به خانه ام برگشتم .
علی قبل از خواب با من تماس گرفت و زمانی مطمئن شد حالم خوب است و نگرانی ندارم تماس را قطع کرد.
فردا صبح وقتی بیدار شدم به جمع کردن وسایل شخصی ام پرداختم .زمانی که از کارهافارغ شدم چیزی به ظهر نمانده .من منتظر علی بودم که کم کم سرو کله ای او پیداشود و با او به خانه برویم .احساس گرسنگی می کردم تازه یادم امد از صبح تا حالا چیزی نخورده بودم .
ساعت می گذشت و علی هنوز هم نیامده بود .دچار دلشوره شدم .با خانه ایتام تماس گرفتم اما او در انجا هم نبود .عقربه ها به ساعت 4 بعد از ظهر نزدیک می شد که یکباره صدای زنگ خانه به گوش رسید .
به طرف در حیاط دویدم در دل خدا را شکر کردم که اتفاقی برای او نیافتاده است.
در خانه را باز کردم و خود را اماده کردم که با اخم او را به خاططر دیر کردنش سرزنش کنم که یک دفعه با دیدن مسعود چند قدم به عقب برداشتم .خدایا چه می دیدم ؟!مسعود رو به رویم ایستاده بود و با چشمان اشک الود به من نگاه می کرد با دقت هر چه تمامتر سر تا پایم را نگاه می کرد .علی با فاصله ند قدم پشت سر مسعود ایستاده بود و به ما می نگریست .
یکباره بغض همه عالم در گلویم شکست .هرگز خیال نمی کردم با دیدن دوباره مسعود این گونه قلب ارامم به تلاتم بیفتد و اشوب کند .
اشک ارام ارام بر گونه هایم جاری می شد .مسعود قدمی به جلو برداشت تا به سویم بیاید اما علی دست او را گرفت و گفت:
-نه اقا مسعود !ما باید به امل فرصت بدیم اون باید تصمیم سختی بگیره و ما امشب رو بهش فرصت می دیم تا در تنهایی خودش تصمیمی بگیره و فکر کنه ما هر دو فردا به سراغش میایم تا بدونیم اون کدامیک از ما رو انتخاب می کنه .با من به خونه بیاین تا امشب رو بهش فرصت بدین تا تکلیف خودش رو با ایندش معلوم کنه.ما هر دو امشب صبوری می کنیم و به انتظار می نشینیم فردا همه چیز معلو م میشه.
به دنبال این حرف به من که همچنان می گریستم نگاه کرد و بعد دست مسعود را گرفت و بی هیچ کلامی بیرون رفت .پس از بسته شدن در با صدای بلند گریه کردم .
من پس از خواندن نامه ای مقصود تلاش می کردم تا با شعله ور کردن عشق علی در دلم این باور را به خود بقبولانم که مسعود را فراموش کرده ام اما حالا با دیدن او در نزدیکی خودم متوجه شدم تا چه اندازه در اشتباه بودم و می خواستم خود را فریب دهم .مگر میشد عشق جاوددانه ام را فراموش کنم؟مگر می شد معشوق را دید و سر به دنبالش نگذاشت؟مگر نه اینکه من خود می دانستم نوع علاقه من به علی چگونه است و می خواستم او را جایگزین مسعود کنم؟من زخمی زهر خورده ای بودم که به دنبال پادتنی می گذشت تا اثر این زهر مهلک را از جسم و جانم بیرون کند .من می خواستم پادتن عشق علی زهر بی وفایی مسعود را از قلبم بیرون کند اما حالا با امدن مسعود و فهمیدن بی گناهیش چه باید می کردم ؟
چهره علی جلوی دیدگانم بود حالا با او چه می کردم ؟ما قرار بود امروز با هم به محضر برویم و ازدواج کنیم .اما اگر می خواستم پیش علی بروم دلم برای همیشه پیش مسعود بود .و اگر می خواستم به مسعود بپیوندم با تنهایی علی چه می کردم ؟
روی تخت افتاده بودم و به فردا می اندیشیدم به فردایی که باید رو در روی ان دو می ایستادم و به انها جواب می دادم .هر چه فکر می کردم به نتیجه نمی رسیدم .
شب از راه رسید و من احساس شدید گرسنگی می کردم .چیزی در خاه نبود و ماشیننم هم پیش علی بود و نمی توانستم چیزی از بیرون تهیه کنم .یکباره صدای زنگ خانه بلند شد .در را گشودم علی بود که با ظرفی که در دست داشت به داخل امد.در حالیکه نگاهش را می دزدید گفت:
-این اش رو مرجان اورده گفت نذریه یادش بود که برای تو هم بیاره.
-خیلی ممنون زحمت کشیده از طرف من ازشون تشکر کنین.
نگاهم کرد انگار چیزی می خواست بگوید و یا افکارم را بخواند سر به زیر انداختم .پس از سکوت کوتاهی گفت:
-تونستی در دلت مسعود رو ببخشی؟
-مسعود گناهی نداشته منو فریب داده بودند.
متعجب پرسید:
-فریب..؟چه کسی تو رو فریب داده؟
-داستانش طو لانیه.
-من می خوام این داستان طولانی رو بشنوم.
به چشمان منتظرش نگاه کردم و از نامه ای مقصود برایش حرف زدم .از کینه ای که نسبت به مسعود و حیله ای که برای جدا کردن ما به کار برده بود برایش گفتم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#46 | Posted: 1 Dec 2013 19:43




علی در سکوت گوش میداد و من نوعی احساس می کردم که با شنیدن حقایق دارد به نوعی نتیجه گیری می کند .حالا می دانست که مسعود من را رها نکرده بود حتی برای پیدا کردنم تا چه اندازه سرگردان و اشفته بوده است و در غم دوری من خیلی زجر کشیده است .
وقتی حرفهایم تمام شد ابتدا سکوت کرد ولی بعد با شکیبایی هر چه تمام تر گفت:
-خب حالا می دونی مسعود در تموم سالها به عشقت وفادار بوده و فراموشت نکرده ،تصمیمت چیه؟
-نمی دونم علی نمی دونم..از ظهر تا حالا خیلی با خودم جنگیدم تا به نتیجه نهایی برسم اما هنوز نمی دونم که باید چه کار کنم .کاش می تونستم از یکی کمک بگیرم ولی ....
لبخند غمگینی زد و گفت:
-در این لحظات هیچ کس نمی تونه به تو کمک کنه این تویی که بایدجواب نهایی رو بدی اما من می خوام به یه سوال من جوابی قاطع و صادق بدی .شاید این طوری از بن بست در بیای و کمکی گرفته باشی.
به علی نگاه کردم .او به ارامی پرسید:
- من می دونم که تو هنوز مسعود رو دوست داری اما ایا علت این شک و تردید وجود منه؟
لب گزیدم .نمی دانستم چه جوابی بدهم .نمی خواستم حرفی بزنم که قلب مهربانش در هم بشکند .علی که سکوتم را دید به نرمی گفت:
-امل به من راستش رو بگو من و تو تا حالا با هم صادق بودیم و من می خوام که تو بازم با من راحت باشی من اگر بدونم که تو می تونی خوشبختی ایننده اات رو در کنار مسعود احساس کنی از تو و علاقه ای که بهت دارم می گذرم .درسته برام سخته اما نمی خوام خود خواه باشم و عشق خودم رو بهت تحمیل کنم تو حق داری که به سعادت خودت فکر کنی .من می تونم بازم دنبال مریم های دیگه بگردم و مطمئنم که می تونم پیدا کنم.
با چشمانی اشک اود به او نگریستم .علی به ارامی دستش را جلو اورد و دستم را گرفت و بعد به سرعت رها کرد و از خانه خارج شد .سکوت من جوابگوی پرسش نهایی او بود!

صبحم را با سردرد اغاز کردم .سر تا سر شب را فکر می کردم .حرفهای علی تکلیفم را روشن کرده بود .او همچون مشاوری بی طرف به یاریم امده و من را از بن بست نجات داد.
نزدیک ظهر بود و من بی قرار در خانه قدم می زدم هر ساعت برایم یک قرن می گذشت .یکبارهبا شنیدن صدای زنگ خانه همه وجودم به لرزه در امد .با زانوانی لرزان به حیاط رفتم و در را باز کردم .مسعود با نگاهی اشنا در استانه در خانه ایستاده بود .به داخل امد و در را پشت سر خود بست .با چشمانی غرق در اشک نگاهش کردم .مسعود دستهایش را بالا اورد و من انچنان مشتاقانه به اغوشش پریدم که گویی قرنهاست در انتظار این دقایق بود .مسعود با بی تابی من را به خود می فشرد ومن به راشتی صدای جابه جایی استخوانهایم را می شنیدم اما لذت این لحظات ان قدر عمیق و پرشکوه بود بود تا به ان اعتنایی نم کردم .
مسعود با صدایی مرتعش که بغض ان را دو رگه کرده بود گفت:
-بالاخره پیدات کردم عزیزم ....!تو با من چه کار کردی امل ....تو با من چه کار کردی؟
قلبم با شور و تپشی خاص جرس گونه می نواخت . مسعود با این حرف تمام رنج و اندوه سالها دوری از مرا نشان می داد. در میان گریه خندیم. مسعود با اندوه گفت:
-چرا امل ... چرا با من و خودت این کارو کردی؟ چرا به انتظارم نموندی؟!
-چون به خیال خودم می خواستم از بی وفایی تو فرار کنم!
-کدوم بی وفایی؟ اگه جای گله باشه این منم که باید از بی وفایی تو گله کنم.
لبخند تلخی زدم و به آرامی گفتم :
-ما هر دومون فریب خوردیم . من از خیال این که تو می خوای با ملانی ازدواج کنی فرار کردم و تو به خیال این که من دیگه دوستت ندارم و به نامه ها و تلفنهات جواب نمی دم در حالیکه حقیقت چیز دیگه ای بود.
مسعود با سردرگمی نگاهم کرد و گفت:
-من هنوز سردر نمیارم.من کی قرار بوده با ملانی ازدواج کنم؟ کی این حرفو تو زده؟ بگو تا برم گردنش رو بشکنم!
به جوش و خروش عاشقانه او نگریستم و لبخند زدم. او با برافروختگی نگاهم کرد. قبل از این که حرفی بزند، گفتم:
-اگه بیای داخل خونه ،همه چیزو برات تعریف می کنم. قصه اش طولانیه.
در اتاق روی تخت ،تنها جایی که می شد نشست، نشستیم و من از مقصود و کارهایش سخن گفتم. از آنچه که به من القا کرده بود،از استدلال های به ظاهر بی طرفانه، اما مغرضانه اش و از مخغی کردن نامه ها و قطع شبانه تلفن...
مسعود با ناباوری گوش می دادو لب می گزید.وقتی حرفهایم تمام شد، متحیر و مبهوت سر تکان دادو گفت:
-باورم نمی شه. یعنی مقصود فقط به خاطر حسادتی که از کوچکی با همره بوده حاضر شده که این بلا ها رو سر من وتو بیاره؟ چطور تونسته خودشو راضی کنه که با من این کارو بکنه؟ اونم با منی که خیال می کردم همون قدر که من دوستش دارم، اونم به من علاقه داره.
-گوش کن مسعود. یادت باشه که اون حالا پشیمونه. درسته که مقصود باعث جدایی ما دو تا از هم شده بود،اما حداقل خودش هم به نوعی باعث شده که ما دو تا همدیگه رو پیدا کنیم.درسته؟
به آرامی سر تکان دادو نگاهم کرد. دستهایم را در دست گرفت و با خوشحالی گفت:
-ای من به فدای این پیدا کرده ام بشم. نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
-من بیشتر مسعود.من بیشتر! فقط خدا می دونه که توی این مدت چقدر غصه خوردم.
مسعود سرم را به شانه اش تکیه داد و در حالی که نرم و آرام گیسوانم را نوازش می کرد، گفت:
-نمی دونی چقدر دنبالت گشتم. چه شبها و روزها یی رو به یاد خاطرات تو سر کردم و آه حسرت کشیدم!هر شب وقتی توی ماه نگاه می کردم ،
حس می کردم که در جایی از این کره خاکی دو چشم فتان و زیبا به ماه خیره شده و به همین فکر منو ساعت ها به تماشای ماه وادار می کرد. هر شب وقتی که ساعت روی میزم روی دو بعد از نیمه شب زنگ می زد
،تا ساعتها به یاد تو و قراری که با هم داشتیم می افتادم وآرزو می کردم که حالا در دسترسم باشی تا باز به تو بگم چقدر دوستت دارم. اما حیف که تو از من و عشق من فرار کردی و من ناچار بودم توی خلوت و سکوت شب فقط به خیال تو اعتراف کنم که دوستت دارم. نمی دونم با تو چه کار کنم امل... دلم می خواد یه دل سیر کتکت بزنم تا برات درس عبرتی بشه که دیگه از دست عاشقت فرار نکنی.
نگاهش کردم و با دلبری پرسیدم:
-دلت میاد کتکم بزنی؟
دستش را به زیر چانه ام کشید و در حالیکه سرم را بالا می آورد با شیرینی گفت:
-بله، چرا دلم نیاد؟ اگه با دست نزنمت با نگام که می تونم کتکت بزنم عزیز دلم.
خندیدم. دستهایش را به دور شانه ام حلقه کرد و گفت:
-خیلی حرفها دارم که برات بزنم ، اما قبل از همه باید این مشکل بزرگی که همه فکرم رو به خودش مشغول کرده حل کنی تا دلم آروم بگیره.
-کدوم مشکل؟
-همین علی آقا. می خوام بدونم احساس تو نسبت به اون چطوریه؟
لبخند زنان گفتم:
-مطمئن باش مثل احساسی که نسبت به تو دارم نیست. علی فقط می تونه یه دوست خانوادگی خوب برامون باشه.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#47 | Posted: 1 Dec 2013 19:44




با مسرت خندید. با فشار اندکی به دستهایم در حالیکه نگاهم می کرد گفت:
- هنو ز باورم نمی شه که دارم با تو حرف می زنم. با تویی که با فرارت همه دنیای منو به هم ریختی.وقتی خبر فرارت رو شنیدم سراسیمه به ایران برگشتم از هر کس سراغت رو می گرفتم جواب درستی بهم نمی داد .مقصود بهم گفت که تو حتی حاضر نشدی نامه های منو بخونی .باور نمی شد اما وقتی بعضی از نامه ها رو سربسته تحویلم داد باورم شد که دیگه دوستم نداری ولی علت فرارت رو نمی دونستم .روزی که ترکت کرده بودم سراپا شور عشق بودی و حالا ...کم کم باورم شد که تو دختری دمدمی مزاجی هستی که هر روز عاشق یکی میشه .اما یک فکر مثل سوهان روح عذابم می داد اگه تو نبودی پس چرا وانمود می کردی که دوستم داری ؟تو اجباری در این تظاهر نداشتی .بعضی از حرفهای مقصود پریشانم می کرد.یک روز برای سالگرد پدرم ویدا با همسرش به ایران امده بودند ک تلفن مشکوک به خونه شد .ویدا از دست من دلخور بود برای همین سعی کردم تا با لودگی او را بخندانم در همین موقع تلفن را برداشتم .نمی دونم چرا یه حس غریبی بهم می گفت که این تلفن می تونه به تو ربط داشته باشه و این خیال ارامش را از من گرفت.دیگه داشتم یاد می گرفتم که کمتر غصه بخورم و به تو فکر کنم .می خواستم همون طو رکه فراموشم کردی ،فراموشت کنم .اما کار خیلی سختی بود .جنگ با درون و احساس قلبی شروع شده بود و من معذب این احساس شده و به شدت بیمار شدم .
بقیه اش رو که خودت می دونی .
نگاهش کردم .ذکر خاطرات گذشته سبب شده بود که نم در چشمانش بشیند به ارامی دستی به صورتش کشید و بعد در حالیکه لبخند می زد گفت:
-باورت میشه که هنوز فکر می کنم دارم خواب می بینم؟دیگه از پیدا کردنت ناامید شده بودم و فکر می کردم که دیگه نتونم تو رو ببینم.تو رو که دل و قلبم رو به تاراج عشق خودت دادی و اسیرم کردی!
-چطوری پیدام کردی؟
-دیروز مقصودبهم زنگ زد و گفت سمیرا طاقت عمل رو نداشته و فوت کرده .بهم گفت که تو رو در تهران دیده و فهمیده تو منشی شخصی به نام اقای امیدی هستی .ادرس و نشونی بیمارستان رو بهم داد .در اینجا فهمیدم که علی با بهزیستی در ارتباطه و شاید اونا از علی ادرسی داشته باشن .وقتی به اونجا مراجعه کردم دیدم .من اون رو دیدم که داشت سوار ماشینش می شد .من بدون اینکه اون رو بشناسم از او سراغ علی امیدی را گرفتم و او با تعجب به من نگاه کرد و بعد گفت که خودش امیدیه.من خیلی خوشحال شدم واونو بغل کردم و سراغ تو رو ازش گرفتم .اولش اقای امیدی نمی خواست نشونی بده اما زمانی که خودم رو معرفی کردم و بهش گفتم که عاشق تو هستم و چند ساله برای پیدا کردنت همه جا رو گشتم .راضی شد و ادرس خونت رو بهم داد.می خواستم همون موقع به سراغت بیام اما اون اصرار کرد تا سوار ماشینش بشم و به حرفهاش گوش بدم .
در رفتارش نوعی ناراحتی بود اون در حین رانندگی گفت که شما دوتا با هم نامزد هستین و قراره با هم ازدواج کنید .من از شنیدن این حرف برافروخته شدم . اما اون از مرگ همسرش و حضور ثمر بخش تو در زندگیش گفت .از اینکه تو جای خالی مریم رو براش پر کردی .اون گفت می دونه که تو هنوز هم در اعماق دلت منو دوست داری برای همین همیشه تلاش میکرده تا تو منو فراموش کنی .اون گفت که اگه حالا بفهمه که منو دوست داری از زنندگیت بیرون می ره .
حالا فقط تو هستی که باید حرف بزنی تو باید تصمیم بگیری که به کدوم یک از ما جواب مثبت رو بدی .علی توی خونه منتظر جواب تو مونده و منو اینجا فرستاده تا تکلیف خودم رو مشخص کنم .اون از من خواست تا تو رو در تصمیم گیری ازاد بزارم و اجازه بدم خودت رای نهای رو بدی .حال به من بگو جوابت چیه!
مسعود حرف می زد و من اشک می ریختم .خدایا این چه سر نوشتی بود که من داشتم .مسعود دستهایم را در دست گرفت و با نگاهی پر تمنا در دیدگانم نگریست و گفت:
-امل به من بگو ایا می تونم به پاس عشقی که بینمون بود دلخوش باشم که جوابت به من مثبته؟
بی قرار و نا ارام زمزمه کردم :
-بله .......بله ....بله.
لبخند زد .اشک در دیدگانش جمع شد .بوسه ای نرم بر سر انگشتانم زد و زیر لب گفت:
-خدا رو شکر !می ترسیدم این چند سال دوری یاد منو از دلت بیرون برده باشه و تو به من جواب منفی بدی نمی دونم که اون وقت باید چه کار می کردم.
لبخند زدم و سرم را برشانه اش نهادم و گفتم:
-کی از انگلیس برگشتی ؟
نفس بلندی کشید و در حالی که ارام ارام موهایم را نوازش می کرد گفت:
-یه روز زمانی که به خونه زنگ زدم با خودم تصمیم گرفته بودم که به هر نحوی که شده با تو حرف بزنم مادر بهم خبر داد که تو با جا گذاشتن دو نامه خونه رو ترک کردی و اونام از تو خبری ندارن .من وحشتزده از علت فرار تو از هر کس می پرسیدم جوابم نداشت تا بگن.

مسعود از همه چیز برایم گفت از دلتنگیهایش از عذابی که کشیده بود .بعد از اتمام حرفهایش رو به من کرد و با حالتی گلایه امیز گفت:
-تو چرا حرف های مقصود رو باور کردی ؟واقعا منو اون طوری که بهت معرفی کرده بود شناخته بودی؟
-خب تو ضیحشکمی سخته .من اوایل نمی خواستم باور کنم اما وقتی دیدم که از نامه تو خبری نیست و طبق قولی که بهم داده بودی ساعت دو نیمه شبم بهم زنگ نمی زدی کم کم قبول حرفهاش برام اسون شد .اما بعد از مکالمه تلفنی تو فکر کردم که به من بی وفایی کردی و از طرف دیگه ابراز علاقه مقصوود به من ...
واقعا نمی دانستتم چه کار کنم نمی دونم چرا فقط می خواستم که به یاد تو وفادار بمونم .به هیچ کس حرفی نزدم چون نمی خواستم تا پیدام کنن و این رفتن اغاز در به دری ها و غم و غصه های بی پایانم بود.
من با عشق به مسعود نگاه کردم و او دستهایم را گرفت و همانطور که لبخند می زد گفت:
-باید به خونه علی بریم اون حالا چشم انتظار جواب توئه و تو باید بهش بگی که جواب نهایت چیه.
به ارامی سر تکان دادم .مسعود درست می گفت باید به انتظار علی پایان می دادم .
مسعود گفت :
راستی یادم رفت بهت بگم علی یه مهمون خونه اش داره.
-مهمون؟
-بله یه دختر زیبا که فکر کنم اسمش مرجانه.
خندیدم مرجان می توانست با عشق و محبتی کهبه علی داشت جای خالی مریم را برایش پر کند به شوخی گفتم:
-دختر خانم زیبا ،ای شیطون !درویش کن اون چشمات رو!
-چشم های من همیشه درویش بوده.فقط برای دختر زیبای عربه که نمی تونه درویش باشه.
خندیدم .بعد به همراه مسعود به خانه علی رفتیم علی زمانی که دید مسعود دستهایم را مالکانه در دستگرفته به ارامی جلو امد لبخند غمگینی زد و گفت:
-بهتون تبریگ می گم خانم حداد !
سر به زیر انداختم و ارام تشکر کردم .مرجان که داشت با انکی تعجب به ما می نگریست گفت:
-این تبریک به خاطر چیه علی اقا؟!
علی نگاهی به او کرد و در جواب گفت:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#48 | Posted: 1 Dec 2013 19:45




-به خاطر ازدواجشون .قراره به زودی به یه عروسی دعوت بشیم.
-راستی؟پس بذارین که من هم بهتون تبرگ بگم امدوارم خوشبخت بشین.
من و مسعود تشکر کردیم .مرجان به همه نگاه کرد و گفت:
-حالا چرا سر پا ایستادین؟بفرمایید بنشینید تا من ناهار رو بکشم .اگر چه دیگه باید اسمش رو بزاریم عصرونه نه ناهار!هممه لبخند زنان به سوی میز رفتیم .مسعود در کنارم نشست و در حالیکه لبخند می زد به علی نگاه کردو چشمکی زد و گفت:
-اگه مریم خانم هم به خوش اخلاقی و مهربانی مرجان خانم بوده پس زن خوبی رو از دست دادین اما در عوض اون می تونه جانشین خوبی برای خواهرش باشه .
علی لبخند ملایمی زد و ارام سر تکان داد .بعد بلند شد و به اشپزخانه رفت .به مسعود نگاه کردم و گفتم:
-تلنگر به جایی بود مرجان هم علی رو دوست داره و من فکر می کنم بالاخره اونو به طرف خودش بکشه.
-درسته خواستن توانستنه.مثل من خواستم و تونستم.
-تو چی خواستی که تونستی؟
مسعود دستهایم را بلند کرد در حالیکه پشت دستم را می بوسید گفت:
-من تو رو خواستم و تونستم به دستت بیارم فقط ای کاش مادر زنده بود و این روز رو می دید.
لبخند زدم و نگاهش کردم .علی به کمک مرجان میز ناهار را اماده کردند .لحن حرف زدن علی با من فرق کرده بود او من را خانم حداد صدا می زد و نوعی احترام در رفتارش بود .
پس از صرف ناهار به کمک مرجان ظرفها را جمع کردیم و شستیم.
وقتی به سالن امدم کنار مسعود نشستم .علی گفت:
خسته نباشید خانم حداد.
بعد به مرجان که با سینی چای به سالن امد نگاه کرد و گفت:
-شما هم خسته نباشید مرجان خانم امروز حسابی به زحمت افتادین .چای رو بدین من خودم تعارف می کنم شما بشینید.
مرجان لبخند زد و سینی را به علی داد علی پس از تعارف چای در کنار مرجان نشست و از مسعود پرسید:
-حالا شما تصمیم نهایی خودتون رو گرفتین مطمئنید نظرتون عوض نمی شه؟
-مطمئن باشین من به محض این که خونه برسم ترتیب کار رو می دم.
-خوبه پس من منتظر خبر شما می مونم.
با کنجکاوی به مسعود و علی نگاه کردم تا از لابه لای حرفهایشان متوجه صحبت های انها شوم اما انها ساکت شدند.
مرجان از علی پرسید :
-طرح و برنامه جدیده؟
علی لبخند زنان سر تکان دا و بعد به مسعود نگاه کرد و خندید.مرجان بعد از مدتی سکوت رو به مسعود گفت :
خب حالا عروسی چه موقع اس؟
مسعود نگاه عاشقانه ای به من کرد و گفت:
-امشب به شیراز حرکت می کنیم باید اول مقدمات این کار رو اماده کنم بعد بهتون خبر می دم که جشن عروس چه زمانیه.
-ان شالله که ما رو دعوت می کنین؟
مسعود به مرجان که خیلی صمیمانه این سوال را پرسیده بود نگاه کرد و گفت:
-جشن عروسی ما پذیرای قلب های عاشقانه ایه که به یاد هم می تپه.پس مطمئن باشین که شما جزو اولین نفرات هستین.
مرجان سرخ شد و سر به زیر انداخت .برای یک لحظه نگاهم به علی افتاد که با تبسم به این حجب و حیای مرجان می نگریست و نگاهش رنگ تازه ای گرفته بود .گویی تازه به عمق علاقه مرجان به خود پی می برد و این برای شکوفایی یک احساس تازه بود.
اخر شب هنگام خداحافظی من و مسعود از علی و مرجان به خاطر زحمتهایشان تشکر کردیم .علی زیر لب به من گفت:
-امیدوارم خوشبخت بشی .
به چشمانش نگاه کردم و لبخند زدم او نیز لبخند زد .زمانی که از خانه خارج شدیم برای یک لحظه برگشتم و به علی و مرجان که در کنار هم ایستاده و رفتن ما را تماشا می کردند نگاه کردم و در دل برای سعادت و خوشبختی انها دعا کردم .
شب از راه رسیده بود و من در دریای سعادت غرق شده بودم و با عشق به مسعود نگاه می کردم .مسعود یک باره نگاهم کرد و گفت:
-از نگاه کردن من سیر نشدی؟!
-هرگز سیر نمی شم .می خوام به جبران این چند سال محرومیت تا ابد به تماشای تو بشینم.
-خوبه چون من هم همچین خیالی دارم.
لبخند زدم .مسعود که را نندگی می کرد با دست ازادش دستم را گرفت و با اهنگی عاشقانه گفت:
-خیلی دوستت دارم امل.....خیلی!
-من بیشتر ،من بیشتر!
-بهم قول بده که دیگه فرار نکنی هیچ وقت.
-قول می دم چون خودم هم طاقت دوری از تو رو ندارم.
نگاهم کرد بعد در حالیکه لحن حرف زدنش یکباره جدی شده بود گفت :
-می دونی می خوام برای سورپریز عروسی چیزی بهت هدیه بدم؟
-نه چه چیزی؟
-می خوام به دنبال زهرا خانم و اقا رحمان برم .خونه بدون اونا خیلی سوت و کور و سرده .می خوام باز هم مثل سابق گرمای وجود اوونا شادی بخش محیط خونه باشه و من مطمئنم که اونا اگه بفهمن که من تو رو پیدا کردم بازم حاضر می شن که با ما زندگی کنن.
لبخند زنان سر تکان دادم .بعد کنجکاوانه پرسیدم:
-راستی تو و علی امروز در مورد چی حرف می زدین تو چه قولی به اون دادی؟
-می خوام نذری رو که کرده بودم ادا کنم.
-نذر چه نذری؟!
مسعود چشم به جاده داشت و همانطور گفت:
-من روزی از پیدا کردنت نا امید شدم با خدای خود عهد کردم که اگه روزی تو رو پیدا کنم نیمی از ثروتم را در راه خدا خرج کنم .حالا که حاجتم براورده شده می خوام این نذر رو ادا کنم.
-می خوای چه کار کنی؟
مسعود ارام و شمرده گفت:
-می خوام سهم مقصود و ویدا رو سرمایه مون جدا کنم و به حسابهاشون واریز کنم .بعد با سهم خودم یه مغازه می خرم و با مابقی ان یه فروشگاه در تتهران می خرم .بعد یه وکالتنامه به علی می دم و در اون می نویسم که اون اجازه داره از پول سود فروشگاه و در صورتیکه خودش بخواد از پول فروش فروشگاه در هر کاری که دوست داشت استفاده کنه.
در حالی که رضایتمندانه به مسعود نگاه می کردم گفتم:
-خب مغازه های سهم من رو می خوای چه کار کنی ؟
-اونا مال توئه و این تویی که باید در موردشون تصمیم بگیری.
-اجازه می دی به جای یه مغازه در تتهران دوتا فروشگاه بگیریم و من هم مثل تو یه وکالتنامه به علی بدم .
مسعود لبخندزنان سر تکان داد و گت:
-من حرفی ندارم و می تونی با پولات هر کاری که دوست داری انجام بدی به هر حال تو صاحب اونای.
-ممنون خب حالا باید یه فکری هم برای ویدا و مقصود بکنیم.
مسعود نفس بلندی کشید وگفت:
-تکلیف ویدا که مشخصه اون با همسر خارجیش زندگی می کنه و خیال برگشت به ایران هم نداره .نمی دونم که ایا می تونم یه روز مقصود رو ببخشم .و به دنبالش برم و اون رو به خونه برگردونم .شاید وقتی تونستم کاری که باهام کرده رو فراموش کنم .بتونم اونو راضیش کنم که با شیلا ازدواج کنه خدا رو چه دیدی؟شاید یکروز همه این اتفاقات خوب بیفته.اما اول باید قلبم رو خالی لز کینه کنم.
به تایید حرفهایش سر تکان دادم و دستش را فشردم .مسعود برگشت ونگاهم کرد در حالیکه نگاهش برق مجذئبانه ای می زد با شیفتگی پرسید:
-از این که داری به خونه برمی گردی چه احساسی داری؟
-خوشحالم خیلی خیلی خوشحالم!
خندید بعد با شیطنت گفت:
-هیچ می دونی توی خونه بعضی ها دلشون برای تو خیلی تنگ شده؟
-بعضی ها ؟منظورت کیه؟
خنده کنان جواب داد:
-قورباغه ها تو باغچه من مطمئنم که اونا با دیدن تو مشتاقانه به سر و کولت می پرن.
-ای وای پس اگه اینطوره من به خونه برنمی گردم.
-اما اگه من سپر بلات بشم چی؟
لبخند زدم و گفت:
-اون وقت حاضرم که با میل و رغبت برگردم.
مسعوود عاشقانه نگاهم کرد و گفت:
-ای به فدای این برگشتنت !تو تا ابد مهمون خونه دل منی مگه می تونی که برنگردی؟
خندیدم مسعود در حالیکه چشم به جاده و نیم نگاهی به من داشت به ارامی خواند:
عاشقی یعنی اسیر دل شدن
با هزاران درد و غم یکی شدن
عاشقی یعنی طلوع زندگی
با صداقت همنشین گل شدن
عاشقی یعنی که شبها تا سحر
وارد دنیای رویاها شدن
عاشقی یعنی تحمل انتظار
مثل ماه اسمان تنها شدن
عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
پر ز گوهرهای دریایی شدن


پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زیبای عرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites