تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دشمن عزیز

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 16 Nov 2013 02:40 | Edited By: andishmand




از نوانخانه جان گریر
18 مارس،


جودی جان:

در کار پرستاری مادرانه من از صد و سیزده کودک قفه ای مطبوع پیش آمده است.
دیروز غیر از گوردون هالوک چه کسی می توانست در سر راهش به واشنگتن برای ادامه کارهای سیاسی اش ، به دهنکده آرام ما بیاید و آرامش ما را بر هم بزند؟ این طور که او می گفت، دهکده سر راهش بوده ولی وقتی من به نقشه ای که در کلاس اول نصب شده است، نگاه کردم متوجه شدم که او صد و شصت کیلومتر از مسیرش منحرف شده تا به اینجا برسد.
وای عزیزم نمی دانی چقدر از دیدنش خوشحال شدم.او اولین نشانه دنیای خارج از اینجا بود که من از لحظهی زندانی شدنم در این نوانخانه، دیده ام؛ و درباره چه موضوعات فراوان و جالبی که صحبت نکرد. او تمام مطالبی را که ظاهرا در روزنامه ها می نویسند می داند و تا جایی که من فهمیده ام از پشت پرده آنها خبر دارد. او مرکز دایره ای است که واشنگتن دور آن می چرخد. همیشه می دانستم که در سیاست موفق خواهد شد. چون راه و چاه را می داند و شکی در این باره ندارد. نمی توانی تصورش را هم بکنی که من چقدر خودم را با نشاط و سرحال حس می کنم. مثل این که بعد از یک دوره انزوای اجتماعی ، دوباره خودم شده ام. باید اعتراف کنم که من دلم برای کسی که مثل خودم چرندباف باشد تنگ می شود. بتسی تعطیلات آخر هر هفته غیبش می زند و آقای دکتر هم که به قدر کافی برای صحبت کردن اجتماعی است. ولی اوه عزیزم،حرفهایش به طور وحشتناکی منطقی است. گوردون طرفدار آن طور زندگی است، که من به آن تعلق دارم؛ یعنی رفتن به باشگاه های محلی، اتومبیل رانی، رقص، ورزش و آداب معاشرت. که البته زندگی احمقانه و ابلهانه ای است، درست ولی این روش زندگی ای است که من به آن تعلق دارم و دلم برایش تنگ می شود. خدمات اجتماعی ، در شعار، واقعا کاری تحسین برانگیز و قابل توجه است ولی وقتی داخل جزئیاتش می شوی، ابلهانه می شود.فکر می کنم من هرگز برای اصلاح یک انسان منحرف زاده نشده ام. سعی کردم گوردون را به گوشه و کنار نوانخانه ببرم تا ذره ای علاقه به اطفال یتیم در او برانگیزم، ولی به آنها حتی نگاه هم نکرد. او فکر می کند که من سر لج و لجبازی با او به اینجا آمده ام.البته حق هم دارد.اگر گوردون در برابر این نظر که من می توانم نوانخانه را اداره کنم، چنان خنده وحشتناکی سر نمی داد، هرگز با حرف های قشنگ تو گول نمی خوردم که به اینجا بیایم.
به اینجا آمدم تا به او نشان دهم که می توانم و حالا که می توانم به او نشان دهم چه کار کنم، اصلا نگاه نمی کند!من او را به شام دعوت کردم و درباره بیف تک به او هشدار دادم ولی قبول نکرد. در دلم از او تشکر کردم، چون تنوع برایم لازم بود، بنابراین به سرای برانت وود رفتیم و خرچنگ کباب شده خوردیم؛ به کلی یادم رفته بود که این موجودات خوردنی هم هستند.
امروز صبح سر ساعت هفت با صدای سرسام آور تلفن از خواب پریدم. گوردون بود که در ایستگاه راه آهن می خواست به واشنگتن برود. از رفتار ناپسندش در نوانخانه پشیمان شده بود و برای اینکه توجهی به یتیمان نکرده، سخت معذرت خواهی کرد. نه اینکه یتیمان را دوست نداشت، نه ، او می گفت از نزدیک شدن بچه ها به من ناراحت شده و چون می خواهد نظر خیر خود را به آنها ثابت کند، یک کیسه بادام زمینی برای آنها می فرستد.
بعد از جفتک پرانی کوتاهم،حالا خودم را با نشاط و سرزنده احساس می کنم.شکی نیست که یکی-دو ساعت گفتگو برای من بیشتر از یک لیتر شربت آهن و قرص های استرکنین تاثیر دارد. خانم محترم، شما دو نامه به من بدهکارید و اگر tout de suite * نفرستید، من برای همیشه قلم را به زمین می گذارم.

دوست همیشگی
س مک ب
*به فرانسه یعنی «فورا»


سه شنبه، بعد از ظهر
دشمن عزیز:


به من گفتند امروز عصر که اینجا نبودم به ما سری زده اید و معرکه ای به راه انداخته اید. شما از خانم اسنیث شکایت داشته اید که چرا به بچه های تحت نظرشان، در وقت مقرر روغن ماهی نخورانده اند.
متاسفم از اینکه دستورات پزشکی شما مو به مو اجرا نشده، ولی باید بدانید که خوراندن این شربت بد بوی نفرت آور به طفلی که مرتب در حال وول خوردن است، کار دشواری است و تازه خانم اسنیث بیچاره هم از فعالیت زیاد واقعا خسته شده. او باید از ده تا بچه که نگهداری آنها از نظر تعداد ، خارج از توان یک زن دست تنها است، مراقبت کند و تا زمانی که ما برای او دستیاری پیدا کنیم، کوچکترین وقتی برای اجرای دستورات تفننی شما ندارد.
ضمنا دشمن عزیزم خانم اسنیث نسبت به آزار و اذیت خیلی حساس است. دفعه بعد که حس کردید یک خروس جنگی شده اید، لطفا به من حمله کنید نه خانم اسنیث. برای من اصلا مهم نیست ولی بر عکس برای خانم اسنیث بیچاره مسئله طوری است که با حالتی خشمناک و عصبی توی اتاقش کز کرده و به رختخواب بردن نه کودک را به امان خدا سپرده است.
احتمالا اگر دارویی، چیزی دارید که بشود او را کمی تسکین داد لطفا به وسیله سدی کیت بفرستید.

دوستدار شما
س مک براید


صبح روز چهارشنبه
آقای دکتر مک ری عزیز:


موضعی که من انتخاب کرده ام اصلا هم غیر منطقی نیست. من فقط و فقط از شما خواهش می کنم که اگر شکایتی دارید به من مراجعه کنید نه این که مثل دیروز اوضاع کارمندان را شبیه آتشفشان به هم بریزید. من تمام کوششم را برای اجرای دستورهای شما به کار می بندم. البته منظورم دستورهای پزشکی شماست، که با دقت و وسواس عمل خواهد شد.
به نظر می رسد در این مورد غفلتی رخ داده است. به خدا اصلا نمی دانم سر آن چهارده بطری دربسته روغن ماهی که اینقدر برای آنها قیل و قال راه انداخته اید ، چه بلایی آمده است، ولی حتما پیگیری می کنم. البته من به دلایل متعدد نمی توانم عذر خوانم اسنیث را به همین راحتی که شما خواسته اید، بخواهم. او ممکن است در بعضی موارد نالایق باشد ولی نسبت به بچه ها مهربان است و موقتا همین اندازه کارایی که نسبت به یتیمان دارد، کافی است.

دوستدار شما
س مک براید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#12 | Posted: 16 Nov 2013 02:53 | Edited By: andishmand




پنج شنبه

خدمت دشمن عزیزم:


Soyez tranquille * من دستورهای لازم را صادر کرده ام و از این به بعد تمام بچه ها روغن ماهی را که حق طبیعی شان هم هست، سر موقع دریافت خواهند داشت.
س مک براید
*به فرانسه:«خیالتان راحت باشد.»


22 مارس
جودی جان:


از چند روز قبل که جنگ بزرگ روغن ماهی در اینجا در گرفته، زندگی در نوانخانه اهمیت خود را از دست داده است. اولین کشمکش همین سه شنبه روی داد و من متاسفانه آن را از دست دادم؛ چون همراه چهار نفر از بچه ها برای خرید به دهکده رفته بودیم. وقتی که برگشتیم نوانخانه را در حال انفجار دیدم. آخر دکتر قابل انفجار ما سری به اینجا زده بود.
حنایی برای دو مساله در زندگی اش اهمیت فراوان قائل است. اول روغن ماهی بعد هم اسفناج که هیچ کدام از این دو در مهد کودک ما طرفدار ندارد. کمی روغن ماهی برای تمام بچه های ضعیف البنیه/بنیه الضعیف خدای من دوباره این لغت کذایی سر راهم آمد. بله او دستور خوراندن روغن ماهی را به تمام بچه های خانم اسنیث داده بود و با حالت مشکوک اسکاتلندی اش بو برد که موشهای کوچک و بی پناهش به آن اندازه که او پیش بینی می کرد، چاق نشده اند و بلاخره هم متوجه شد چرا و معرکه ای به پا کرد. او فهمید که آنها هفته هاست روغن ماهی نخورده اند؛ به اینجا که رسید منفجر شد و هیاهویی از خوشحالی و هیجان و تشنج بر پا شد.



بتسی می گوید که مجبور شده سدی کیت را به هوای بردن پیغامی به رختشوی خانه بفرستد. آخر حرف هایی که دکتر می زده خیلی رکیک بوده و صلاح نبوده یتیمها آن را بشنوند.
وقتی رسیدم او رفته و خانم اسنیث اشک ریزان به اتاقش پناه برده و غیب شدن چهارده شیشه روغن ماهی فراموش شده بود.
آخر دکتر با بلندترین فریادهایش او را متهم به دزدیدن شیشه ها کرده بود.
فرض کن که خانم اسنیث آن معصومیت و کم حرفی و بی دفاعی اش ، شیشه های روغن ماهی آن کوچولوهای بی پناه را بدزدد و یواشکی در خلوت آنها را سر بکشد!
دفاعیه او با حالتی عصبی از این قرار بود که او عاشق بچه هاست و فقط طبق مشاهداتش انجام وظیفه کرده چون اصلا اعتقادی به خوراندن دارو به بچه ها نداشته و اینکه فکر می کند دارو برای شکم های کوچک و ضعیف آنها مضر است. فقط حنایی را جلوی چشمهایت مجسم کن که وقتی این حرف ها را بشنود...
وای وای خدای من! فکر کن ببین چطور دیدن این صحنه ها از دستم رفت.
خب، سه روز تمام طوفانی از خشم برپا شد و طفلکی سدی کیت به خاطر آوردن و بردن نامه های هیجان انگیز بین من و دکتر به راستی از پا افتاد. من فقط در مواقع ضروری و وقتی مجبور باشم با تلفن با او تماس می گیرم چون خدمتکار پررو و فضولی دارد که از گوشی طبقه پایین مکالمات را «استراق سمع» می کند.
من اصلا دلم نمی خواهد رازهای دردسرساز جان گریر بین همه پخش شود. دکتر دستور اخراج خانم اسنیث را صادر کرد و من هم مخالفت کردم. درست است که او زنی مرموز،گیج، نالایق و پیر است ولی مطمئنا عاشق بچه هاست و با سرپرستی بجایی که از آنها می کند،یقینا مفید است. به هر حال با وجود داشتن خویشاوندی عالی مقام نمی توانم همانند یک آشپز مست، عذرش را بخواهم منتظرم تا با ارائه چند پیشنهاد ظریف، از سر بازش کنم. احتمالا می شود به او قبولاند که برای سلامتی اش هم که شده، باید زمستان را در کالیفرنیا بگذراند.
ضمنا نباید به خواسته های درکتر زیاد اهمیت بدهیم، چون به قدری در رفتارش محکم و مستبد است که اصلا نمی شود اعتنایی به او کرد. اگر دکتر بگوید که زمین گرد است، فورا نتیجه می گیرم که:نه،گرد نیست،مثلث است!
بلاخره بعد از سه روز مطبوع، دلنشین و طوفانی، طوفان فروکش کرد و دکتر به خاطر رفتار ناپسندش از آن خانم معصوم معذرت خواهی ( یک عذرخواهی آبکی) کرد و خانم اسنیث هم کاملا اعتراف کرد و برای آینده قول داد. این طور به نظر می رسد که او اصلا نمی توانسته خوردن آن داروها را توسط بچه ها تحمل کند، ولی به دلایل روشنی چون نمی توانسته با دکتر روبه رو شود، چهارده شیشه روغن ماهی را در گوشه ای از زیر زمین پنهان کرده است. نمی دانم چطور می خواست کارش را به اتمام برساند.ببینم آیا تو می توانی چند شیشه روغن ماهی نسیه بگیری؟
بعدا:
مذاکرات صلح همین امروز عصر به پایان رسید و حنایی همزمان با ورود آقای سایروس وایکوف ، خروجی موقرانه داشت. اوف...دیدن دو دشمن در عرض یک ساعت، دیگر معرکه است.
سایروس وایکوف وقتی که اتاق غذاخوری جدیدمان را دید و شنید بتسی خودش با آن دستهای مثل زنبق سفیدش، آن خرگوش ها را کشیده، سخت تحت تاثیر قرار گرفت. او خودش هم قبول دارد که نقاشی آن خرگوش ها روی دیوار برای یک خانم حرفه ای کار مناسبی است؛ ولی حرفه اداری من کاری است خارج از حوزه فعالیت یک زن. به نظر او عاقلانه تر این بود که آقای پندلتون دست مرا برای خرج کردن پولهایش اینقدر باز نمی گذاشت. در حالی که حواس ما به پرشهای بتسی روی دیوار برای نقاشی کردن خرگوش ها معطوف بود، صدای سقوط وحشتناکی از آبدارخانه به گوش رسید و وقتی به آنجا رفتیم، گلادیولا مورفی را دیدیم که بین تکه های پنج بشقاب زرد شکسته نشسته بود و اشک می ریخت. شنیدن این گونه صداها وقتی که تنها هستم، به قدر کافی اعصابم را به هم می ریزد، چه رسد به اینکه یکی از اعضای بی خیال هیئت مدیره هم حضور داشته باشد.
من تا جایی که می توانم از آن بشقاب ها خوب مراقبت می کنم ولی اگر دوست داری که هدیه ات را با زیبایی ترک نخورده اش ببینی، پیشنهاد می کنم بدون تاخیر و سریعا به سمت شمال و نوانخانه جان گریر راهی شوی.

دوست دار همیشگی ات.
سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#13 | Posted: 16 Nov 2013 16:17 | Edited By: andishmand




فصل سوم

جودی عزیزم:

پیش از نوشتن این نامه با خانمی مصاحبه می کردم که برای غافلگیر کردن شوهرش می خواست نوزادی را به فرزندی قبول کند و به خانه ببرد. اگر بدانی چقدر زحمت کشیدم تا به او بقبولانم که شوهرش سرپرست بچه است و بهتر است قبل از گرفتن بچه با او مشورت کند ولی آن زن با کله شقی هرچه تمام تر می گفت که اصلا به شوهرش مربوط نیست ؛ که او خودش مسئول شستشو و دوختن و پوشاندن لباس و تربیت بچه است نه شوهرش! کم کم دارد دلم برای مردها می سوزد. به نظر نمی رسد که آنها حق و حقوقی هم داشته باشند. حتی فکر می کنم که دکتر جنگجوی ما هم قربانی یک استبداد خانگی باشد و در این میان خدمتکارش را مسئول این کار می دانم. واقعا که مگی مگ گورک به طور فاجعه آمیزی به مرد بیچاره بی توجهی می کند، به طوری که من مجبور شده ام که یکی از بچه های یتیم را برای اداره امور او مامور کنم. همین لحظه سدی کیت چهار زانو روی قالیچه اتاق او نشسته و با حس کدبانو گری خود ، دارد دکمه های نیم تنه او را می دوزد در حالی که دکتر در طبقه بالا مشغول معاینه نوزادان است.
حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی . من و حنایی کم کم داریم با روشی کاملا اسکاتلندی با هم مانوس می شویم. او عادت کرده است سر ساعت چهار که کارش تمام می شود و هنگام مراجعه به خانه است، با تلق و تولوق دور و بر خانه را بگردد تا مطمئن شود که ما بیماری وبایی ، چیزی نگرفته ایم و دچار جنون بچه کشی نشده باشیم. بعد هم ساعت چهار و نیم به اتاق مطالعه من سرک می کشد تا در مورد مسائل متقابل مشورت کنیم.
می آید که مرا ببیند؟ البته که نه! می آید که نان برشته و چای و مربا بخورد. مردک حالت گرسنه ای دارد. خدمتکارش به اندازه کافی به او غذا نمی دهد. به محض اینکه کمی بر او تسلط پیدا کنم، کاری می کنم تا طغیان کند.
در عین حال او برای خوردن هر چیزی شکر گزار است ولی اوه ، خدای من چقدر تلاشش برای آداب معاشرت خنده دار بود.
اول فنجان چای را با یک دست نگه می داشت و بشقاب نان و مربا را با دست دیگر و بعد کور کورانه دنبال دست سوم می گشت تا بتواند با آن خوراکی ها را بخورد، ولی حالا دیگر او مشکل را حل کرده است، به این ترتیب که پنجه های پایش را به طرف داخل می کشد و زانوهایش را به هم می آورد و بعد دستمالش را طوری تا می زند که شکاف بین آنها را پر کند و به این ترتیب دامن بسیار مفیدی درست می کند و بعد با عضله های کشیده شده، می نشیند تا چایش را تمام کند. فکر می کنم بهتر است میزی تهیه کنم. ولی منظره تماشایی حنایی با پنجه های کشیده تنها تفریح نشاط آوری است که من در روز می توانم داشته باشم.
همین الان پستچی رسید. به نظرم، نامه ای از تو برایم داشته باشد. خواندن نامه های تو در این زندگی یکنواخت نوانخانه می تواند برای من استراحت جالبی باشد. اگر دوست داری این مدیر را راضی نگه داری، بهتر ازت، مرتب نامه بفرستی.
جودی جان
نامه ها دریافت و مطالعه شد.
خواهش می کنم مراتب سپاسگزاری قلبی مرا برای آن سه سوسمار مرداب به آقا جرویس ابلاغ کن. او واقعا ذوق هنری فراوان خود را در انتخاب کارت پستالها نشان داده است.
از میامی نامه هفت صفحه ای مصورت همرا با نامه آقا جرویس رسید. من قیافه آقا جرویس را ، حتی بدون نشانه از درخت نخل تمیز دادم، چون از هر دوی شما پر موتر است! همچنین من نامه ای گرم و صمیمی از دوست مهربان و جوانم در واشنگتن ، به انضمام یک کتاب و یک جعبه شکلات دریافت داشتم. کیسه ای پر از بادام زمینی هم برای بچه ها توسط پست سریع السیر رسید. هرگز چنینی پشتکاری را برای دلربایی از کسی دیده ای؟
خبری که از جیمی رسیده و مرا مورد لطف قرار داده از این قرار است که به محض اینکه پدر بتواند او را از کار کردن در کارخانه معاف کند، به دیدارم می آید.
طفلکی جیمی از آن کارخانه نفرت دارد. نه این که تنبل باشد. بلکه چکار کند که اصلا علاقه ای به لباسهای کار ندارد. ولی پدر اصلا چنین بدذوقی را نمی تواند تحمل کند . چون او کارخانه را برپا کرده شور و شوقی بریای لباسهای کار ایجاد کرده که ناچار این شوق باید از پدر به بزرگترین پسر به ارث برسد.
عجب شانس خوبی دارم که دختر به دنیا آمده ام. کسی از من انتظار ندارد که لباس های کار را دوست داشته باشم ولی خب در انتخاب هر شغلی هم مثل شغلی که اکنون دارم، آزادم. خب، برگردیم سر نامه های پستی.
نامه ای تبلیغاتی از یک عمده فروش مواد غذایی رسیده که نوشته: انواع مختلف اجناس منحصر به فرد مثل بلغور جو، برنج، آرد، آلوی خشک و سیب خشک شده دارد که مخصوص زندانها و موسسات خیریه بسته بندی کرده. واقعا به نظر مقوی می آیند، مگر نه؟
همچنین نامه هایی از چند کشاورز دریافت داشته ام . هر کدام از آنها مایلند پسری خوش بنیه و درشت چهارده ساله را که از کار کردن بیمی نداشته باشد، به سرپرستی قبول کنند. منظور آنها اسکان دادن پسرها در خانه ای راحت است و این خانه های خوب ، حالا که فصل کاشت بهاره نزدیک می شود ، ظاهر شده اند. هفته گذشته وقتی که ما درباره یکی از این کشاورزها در بخشداری تحقیق می کردیم، به سوال همیشگی ما که آیا او مال و منالی هم دارد این گونه پاسخ داده شد:«احتمالا بایستی یک سر بطری باز کن داشته باشد!»
بعضی از خانواده هایی را که ما درباره شان تحقیق کرده ایم،مطمئنا شما هم تایید نمی کنید. ما دیروز در دهکده خانواده ای بسیار خوشبخت را یافتیم. آنها فقط د رسه اتاق به طور فشرده زندگی می کنند تا بقیه قسمتهای خانه زیبایشان تمیز بماند! آنها می خواهند دختر چهارده ساله ای را به سرپرستی قبول کنند یا به عبارت دیگر به عنوان خدمتکار برایشان کار کند. می خواهند او را کنار سه فرزند دیگرشان در یک اتاق کوچک جا بدهند. خانه سه منظوره آنها یا بهتر بگویم، اتاق نشیمن، غذاخوری، و آشپزخانه، از هر آپارتمان شهری که تا به حال دیده ام، بی نظم تر و فشرده تر بود و هوای کثیف تری داشت. دماسنج آن، دمای هشتاد و چهار درجه فارتهایت (بیست و نه درجه سانتی گراد) را نشان می داد. اصلا نمی شد گفت که آنها دارند آنجا زندگی می کنند؛ بلکه باید گفت که دارند کی پزند.
خیالت راحت باشد که ما هیچ کدام از دخترهایمان را به آنها ندادیم.
من در اینجا قانونی وضع کرده ام که عوض بشو نیست. البته قانون های دیگر ممکن است تغییر کنند ولی این یکی نه. هیچ کودکی به خانواده ای سپرده نمی شود مگر این که آنها بتوانند شرایطی بهتر از شرایط ما برای بچه ایجاد کنند. البته منظورم شرایطی است که در چند ماه آینده یعنی وقتی که ما بتوانیم اینجا را به یک موسسه خیریه نمونه تبدیل کنیم، وضع خواهد شد. البته باید اعتراف کنم که اوضاع اینجا هنوز کمی به هم ریخته است.
خب بگذریم. در حال حاضر من در مورد انتخاب خانواده، بسیار محتاط هستم و سه چهارم درخواست ها را رد می کنم.

بعدا:
گوردون بدرفتاری خود را نسبت به بچه ها تلافی کرده؛ کیسه متقالی بادام زمینی اش که بیتر از یک متر بلندی دارد، همین الان روبه روی من است.


دسر بادام سوخته ای را که در کالج به ما می دادند ، به یاد می آوری؟ ما دماغمان را می گرفتیم و آن را با اکراه می خوردیم. من حالا دارم آن را اینجا رواج می دهم و اطمینان دارم که این دفعه بچه ها دماعشان را نمی گیرند و با بی میلی آن را نمی خورند.
جدا غذا دادن به بچه هایی که زیر دست خانم لیپت بزرگ شده اند عجب کیفی دارد. آنها به طور رقت انگیزی برای نعمت های کوچک شکر گزار هستند.
دیگر نمی توانی گلایه کنی که نامه ام خیلی کوتاه بود.

در آستانه گرفتگی عضلات

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#14 | Posted: 16 Nov 2013 16:20 | Edited By: andishmand




از نوانخانه جان گریر
تمام روز جمعه

جودی عزیزم :


اگر بگویم دشمن تازه ای پیدا کرده ام، حتما برایت جالب است.نه؟
بله،خدمتکار آقای دکتر. چندین بار با این هیولا با تلفن حرف زده و فهمیده بودم که صدایش طنین آرام و پایینی را که مشخصه فرقه «ور دو ور» است ، ندارد. ولی حالا او را دیده ام. امروز صبح که داشتم از دهکده بر می گشتم، راهم را کمی کج کردم و سری به خانه آقای دکتر زدم. از قرار معلوم حنایی زاییده محیطش است. رنگ خانه اش سبز زیتونی و دارای شیروانی چهار ترک است. کرکره های آن به پایین کشیده شده اند. درست مثل این است که چند ساعت قبل یک مراسم تشییع جنازه در آنجا انجام شده است! اصلا متعجب نیستم که چرا شادی ها و تفریح هایی که هر کسی در زندگی دارد، از این مرد بیچاره فراری هستند. بعد از آنکه ظاهر خانه او را دیدم، درونم را حسی عجیب از کنجکاوی فرا گرفت که بدانم آیا داخل خانه هم مانند بیرون آن است یا نه؟
به این بهانه که امروز قبل از صبحانه پنج بار عطسه کرده بودم، تصمیم گرفتم داخل شوم و با او مشورتی بکنم. یقینا او پزشک اطفال است ولی عطسه کردن در تمام سنین رایج است، به همین دلیل هم با شجاعت هر چه تمام تر از پله ها بالا رفتم و زنگ در را به صدا در آوردم.
ا... این چه صدایی است که آرامش ما را به هم می زند!؟ به جان مادرم قس مخود سایروس است که از پله ها بالا می آید.
من باید چندتا نامه بنویسم. نمی توانم عذاب شنیدن حرف های او را تحمل کنم. پس جیمن را با عجله به دم در می فرستم و به او می گویم که با شهامت هر چه تمام تر به مردک بگوید که من بیرون رفته ام.

* * * * *
هورا ... او رفته، و این پنج ستاره یادآور پنج دقیقه عذاب آور است که در تاریکی کمد کتابخانه ام گذرانده ام.
جین با لحنی دلجویانه به او گفت که باید منتظر بشود. او داخل شد و نشست ولی آیا جین مرا با حالی نزار در داخل کمد رها می کرد؟ نه! او هون سایروس را به مهد کودک برد تا خرابکاری عجیب سدی کیت را ببیند. این مرد عاشق دیدن خراب کاری هاست. مخصوصا اگر به دست سدی کیت باشد. اصلا نمی دانم که جین می خواهد چه افتضاحی را بر ملا کند ولی خب دیگر مهم نیست. چون او رفته! مهم این است! ...
کجا بودم؟ بله ، بله من زنگ خانه آقای دکتر را به صدا در آوردم. در را شخصی درشت هیکل و بلند قد که آستین هایش را بالا زده بود، باز کرد. قیافه اش خیلی فعال به نظر می رسید. دماغش عقابی و چشمهایش خاکستری سرد بود.
او گفت : «بفرما» با من طوری برخورد کد که انگار فروشنده جارو برقی هستم!
با فروتنی لبخندی زدم و گفتم:«صبح شما بخیر. شما خانم مک گورگ هستید؟» و داخل شدم. او گفت :«بله خودشه. شمام حتما همان خانم جوانی هستید که مدیر تازه نوانخانه است؟»
ـ بله همین طور است. آیا او در خانه است؟
ـ نه نیست.
ـ ولی الان که باید در مطب باشد.
ـ زیاد به وقت اهمیت نمی ده.
عبوسانه گفتم :« باید بدهد. لطفا به او بگویید که دوشیزه مک براید برای مشورتی به اینجا آمد و از او بخواهید که امروز عصر سری به نوانخانه بزند.»
خانم مک گورگ خرخری کرد و گفت :«ام م م ... باشد» وبعد در را چنان محکم بست که لبه دامنم لای در گیر کرد.
وقتی امروز عصر ، موضوع را به دکتر گفتم، شانه هایش را بالا انداخت و خاطر نشان کرد که این رفتار او خیر خواهانه بوده است.!
من گفتم :«چرا او را تحمل می کنید؟»
ـ از کجا می توانم کسی بهتر از او پیدا کنم؟ کار کردن برای مرد تنهایی که برنامه مرتبی ندارد و وقت غذا خوردنش مشخص نیست، کار مشکلی است. اعتراف می کنم که اگر او گرمایی به خانه من نمی بخشد، در عوض اگر ساعت نه شب شام بخواهم، می تواند غذای گرمی تهیه کند.
همان که گفتم، حاضرم شرط ببندم که غذاهای گرم او نه خوشمزه اند و نه به طرز قشنگی روی میز چیده می شوند . او پیرزنی نالایق و بی حیا است و می دانم چرا از من خوشش نمی آید. فکر می کند که من می خواهم دکترش را از دستش در بیاورم و او را از شغلی راحت محروم کنم. این مثل یک شوخی بی مزه است، مگر نه؟ ولی من اصلا قصد ندارم او را از اشتباهش بیرون بیاورم، چون دوست دارم که آن هیولای پیر را کمی اذیت کنم. ممکن است برای دکتر شامهای بهتری بپزد و او را کمی چاق تر کند. می دانم که مردهای چاق خوش ذات هستند.

ساعت ده شب.
خودم هم نمی دانم سرتاسر روز و در فواصل استراحت چه مزخرفاتی برایت نوشته ام. بلاخره باید شب می رسید و حالا من آن قدر خسته و کوفته ام که حتی نمی توانم سرم را بالا نگه دارم. واقعا که آهنگ مورد علاقه تو حقیقت دردناکی را آشکار می کند :«هیچ لذتی در زندگی بالاتر از خوابیدن نیست.»
دیگر شب به خیر می گویم.

س.مک.ب

واقعا که انگلیسی زبان مزخرفی است. فقط به آن چهل کلمه یک سیلابی که ردیف شده اند نگاهی بینداز.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#15 | Posted: 16 Nov 2013 16:20 | Edited By: andishmand




از : ن ج گ
اول آوریل

جودی جان


من برای ایزادور کوچ نایدر خانواده ای یافتم و او را به آنها سپردم. مادر جدیدش زنی سوئدی و چاق و خندان است که چشمان آبی و موهای بور دارد. او از شیرخوارگاه پر از بچه ی ما به این دلیل این پسر بچه را انتخاب کرد که رنگ پوستش سبزه بود. او همیشه عاشق سبزه رو ها بود ولی هرگز در خواب هم نمی دید که چنین بچه ای داشته باشد. قرار است اسمش به یاد عموی مرحومش به اسکار کارلسون تبدیل شود.
اولین ملاقات من با هیئت امناء روز چهارشنبه آینده خواهد بود. باید بگویم که اصلا هم با بی صبری در انتظارش نیستم. چون من باید به عنوان کار عمده ی این جلسه سخن رانی افتتاحیه را ایراد کنم.
چقدر دلم می خواست که مدیر عامل اینجا بود تا پشتیبان خوبی برایم باشد ولی خب یک چیز را می دانم و آن این است که من هرگز آن رفتاری را که خانم لیپت با متولیان داشت، تکرار نخواهم کرد. من «اولین چهارشنبه ها» را به عنوان حادثه ای اجتماعی و مطبوع می بینم و این روز برایم روز استراحت است که با دوستان دور هم جمع می شویم و تفریح و مباحثه می کنیم و اصلا دوست ندارم که تفریحات ما بچه هایم را ناراحن کند. می بینی که تجربه های تلخ جروشای کوچولو چگونه در من اثر کرده؟
آخرین نامه ات رسید. در آن هیچ اشاره ای به مسافرت به شمال نکرده بودی. فکر نمی کنی وقت آن رسیده باشد که رویت را به طرفق خیابان پنجم بگردانی؟
«خونه،خونه است همیشه در خونه بمون» این لهجه اسکاتلندی که این طور روان از قلم جاری می شود، باعث تعجبت شده؟ از وقتی که با حنایی آشنا شده ام، بر لغاتی که می دانستم واژه های جدیدی افزوده شده است.
زنگ شام! تو را تنها می گذارم و می روم تا نیم ساعت پر انرژی را با خوراک گوشت گوسفند سر کنم! در اینجا ما برای زنده ماندن غذا می خوریم.
ساعت شش
دوباره سر و کله آقای سایروس پیدا شد. او به طور ناگهانی ظاهر می شود تا شاید مرا در حال ارتکاب جرم غافلگیر کند. وای که من چقدر از این مرد بیزارم. او موجودی صورتی رنگ، چاق، پف کرده و پیر، با روحیه ای صورتی رنگ، چاق، پف کرده و پیر است. قبل از اینکه بیاید، شاد و امیدوار و سرحال بودم ولی حالا که آمده تا آخر روز ، کاری جز غرغر کردن ندارم. او برای تمام بدعتهایی که من می گذارم، دلسوزی می کند. مثلا یک اتاق بازی شاد، لباس های قشنگ تر، حمام، غذاهای بهتر و هوای تازه و شادی و خنده و بستنی و بوسه. او می گوید که کارهای من بچه ها را در آینده به جایی می رساند که خدا آن را مقرر نکرده.
بلاخره خون ایرلندی من به جوش آمد و به او گفتم که اگر خدا می خواهد این صد و سیزده کودک را به صد و سیزده کودک بی مصرف و بی اعتنا و بدبخت تبدیل کند، اصلا او را قبول ندارم. ما این بچه ها را در همان سطحی که هستند پرورش می دهیم. یعنی در سطحی طبیعی، حتی بیشتر و موثر تر از آنچه که آنها در خانواده ای متوسط تعلیم می بینند. هر کدام از آنها اگر واقعا استعداد درس خواندن نداشته باشند، مجبورشان نمی کنیم که وارد دانشگاه شوند. مثل بچ پولدارها! و اگر آنها به طور طبیعی جاه طلب باشند، در سن چهارده سالگی مجبورشان نمی کنیم که کار کنند. مثل بچه فقیر ها. ما مراقب تک تک آنها هستیم و لیاقت ها و استعداد هایشان را با دقت بررسی می کنیم. اگر هر کدام از آنها در کارگری مزرعه یا پرستاری بچه استعدادی از خود نشان دهند، طوری پرورششان می دهیم که بهترین کارگر و بهترین پرستار از آب در بیایندو اگر استعدادی در وکیل شدن بروز دهند، آنها را صادقترین و باهوشترین و فهمیده ترین وکلا بار می آوریم.(او خودش هم یک وکیل است ولی مطمئنا فهمیده نیست.)
هنگامی که اظهاراتم تمام شد، او غرید و چایش را با شدت به هم زد. طوری که من فکر کردم شاید بهتر است یک قند دیگر توی چایش بیندازم. این کار را کردم و او را رها کردم تا جذب شود. تنها راه روبرو شدن با متولیان، ایستادگی و محکم بودن در مقابل آنهاست. نباید بگذاری که پررو شوند.
وای خدا جون ... سنگاپور با زبان سیاهش لکه ای در گوشه نامه جا گذاشت. می خواهد بوسه ای پر حرارت برایت بفرستد! طفلکی سینگ فکر می کند که یک سگ نازپرورده است. جدا وقتی که مردم وظیفه خود را در این دنیا عوضی می گیرند غم انگیز نیست؟ من خودم همیشه از خودم می پرسم که آیا واقعا یک مدیر نوانخانه به دنیا آمده ام؟

دوستدارت تا لحظه مرگ
س.مک.ب


از دفتر مدیر نوانخانه جان گریر
چهارم آوریل
خانواده پندلتون،پالم بیچ، فلوریدا


سرکار علیه و آقای محترم

من روز تشکلی اولین جلسه هیئت امنا را با سلامت و موفقیت گذرانده ام و برای آنها سخنرانی زیبایی کردم. همه این را تایید کردند، حتی دشمنانم.
دیدار اخیر گوردون هالوک از اینجا، استثنائا به جا بود. پیشنهادهایی برای سخنرانی به من کرد که من واقعا از آنها استفاده کردم.
«بامزه باش.»
این را درباره سدی کیت و چندتا دیگر از «فرشته ها» که تو می شناسی ، گفت.
«حرفهایت واقعی باشند و در سطح هوش دیگران سخن بگو.»
من مراقب سایروس بودم و هرگز چیزی نگفتم که نفهمد.
«به شنونده هایت تملق بگو.»
به این مساله که تمام اصلاحات ما بنابر عقل و ابتکار متولیان بی همتای ماست، با ظرافت اشاره کردم!
«لحنی اخلاقی و معنوی و کمی ترحم برانگیز داشته باش.»
چون با این کوچولوهای صغیر بی خانواده جامعه مان زندگی می کنم، جدا که تاثیرش خیلی خوب بود. دشمنم قطره ای اشک را از چشمانش زدود.
آخر سر با شکلات و شیرینی خامه ای، لیموناد و ساندویچ های تند از آنها پذیرایی آنها را بدرقه کردم و به خانه هایشان فرستادم. آنها با روحیه ای شاد و روشن ولی بدون اشتهای شام به خانه هایشان رفتند. من عمدتا با آب و تاب ، ماجرای این پیروزی را برایت شرح دادم تا به تو روحیه عالی بدهم و آمده ات کنم تا درباره بلایی که کم مانده بودم مجلسمان را به هم بزند، بشنوی:

باز هم آن ماجرای ترسناک و زار من
می زداید رنگ من یکباره از رخسار من

گرچه یک روزی گذشته است از سر این ماجرا
باز می لرزاند تنم را می دهد آزار من

درباره تاماس که هوی کوچولوی ما که چیزی نشنیده ای.شنیده ای؟ من به این دلیل تا کنون از او چیزی برایت ننوشته ام که به مقدار زیادی جوهر و زمان و لغت احتیاج دارد. او پسر با روحیه است و پا جای پای پدرش گذاشته که یک شکارچی پیر، نیورمند و شجاع بوده است. وای ... اینکه بیشتر شبیه قصیده شد ولی این طور نیست همین طور که می نوشتم خودش ردیف شد. ما نمی توانیم غریزه شکارچی گری را که از پدرش به ارث برده، از او بگیریم. او مرغها را با تیر و کمان می زند، خوکها را با کمند می گیرد و با گاو بازی می کند. اوه... خدا جون وای که چقدر خرابکار است. ولی نهایت شرارتش درست یک ساعت قبل از برگزاری جلیه هیئت امناء بروز کرد. درست موقعی که می خواستیم همه چیز تمویز و جالب و مرتب باشد. فکر می کنم او تله موشی را از انبار جو دزدیده و آن را در انبار هیزم نصب کرده بود و واقعا خوش شانس بود که دیروز توانست یک راسوی بدبوی چاق و چله را به دام بیندازد.
سنگاپور اولین کسی بود که توانست این موضوع را گزارش کند. او به خانه برگشت و در حالی که به نظر می رسید از گزارشی که کرده پشیمان شده است، دیوانه وار روی قالی غلت می زد. زمانی که تمام توجه ما معطوف به سینگ بود، تاماس به تنهایی مشغول کندن پوست شکارش در گوشه ای از اانبار هیزم بود. او پوست را زیر نیم تنه اش پنهان کرد، و دکمه هایش را بست. سپس آن را از بیراهه به ساختمان رساند و زیر تختش ، جایی که فکر می کرد کسی پیدا نمی کند، مخفی کرد. سپس از روی برنامه ای که قبلا تعیین شده بود، برای درست کردن بستنی برای مهمانان به زیر زمین رفت. حتما متوجه شده ای که ما بستنی را از صورت غذاهایمان حذف کرده ایم.
در فرصت کوتاهی که برایمان باقی مانده بود، تمام تلاش ممکن را کردیم. نوح (مرد سیاه پوست مسئول تاسیسات) برای دور کردن حشرات در طبقات آتش درست کرد. آشپزمان بوی قهوه سوخته را که در بیلچه ای درست کرده بود، در تمام خانه پراکنده کرد. بتسی سرسرا را آمونیاک پاشید. دوشیزه اسنیث با ظرافت تمام به قالی ها آب بنفشه پاشید. خودم هم پیام فوری برای دکتر فرستادم. او آمد و محلول حجیمی از کلرید آهک درست کرد . ولی با وجود انجام تمام این کارها، از بالا و پایین و زیر و روی هر بویی، روح صادق قربانی تاماس با کینه توزی هر چه تمام تر فریاد می کشید!
اولین دستور جلسه این بود که بهتر نیست گودالی بکنیم و نه تنها تاماس بلکه کل ساختمان را در آن دفن کنیم؟
می بینی من با چه ظرافتی این حادثه تکان دهنده را رد کردم؟
وقتی هون سایروس به خانه می رفت به جای ایرادگیری از تواناییهای من در اداره پسرها، با لبخند از این ماجرا یاد می کرد.
ما به سرنوشت خود احترام می گذاریم.

مثل همیشه
س. مک براید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#16 | Posted: 16 Nov 2013 16:24 | Edited By: andishmand




از نوانخانه جان گریر
جمعه،هم چنین شنبه

جودی جان:

سنگاپور همچنان در درشکه خانه زندگی می کند. تاماس که هو هر روز او را با عطر اسید فینیک می شوید.
امیدوارم روزی در آینده ای دور سگ عزیز من آماده بازگشت باشد.
مطمئنم که اگر درباره برنامه تازه ای که برای خرج کردن پول هایت ریخته ام، حرفی بزنم، خوشحال می شوی. ما تصمیم گرفته ایم که بخشی از خرید های خود را که شامل کفش ، خشکبار و داروست، از مغازه های محلی انجام بدهیم.با وجود اینکه تخفیف می گیریم، باز هم ارزانتر از عمدده فروشی نمی شود ولی آموزشی که همراه این خرید است ، به تفاوت قیمتش می ارزد. دلیلش را برایت می گویم:
من پی برده ام که نیمی از بچه ها ی ما چیزی از پول یا قدرت خرید نمی دانند. آنها فکر می کنند که کفش، آرد ذرت، زیر پوشهای فلانل قرمز، تاس کباب و پیراهن های کتانی از آسمان برایشان پایین می افتد. هفته گذشته یک اسکناس یک دلاری سبز نو از توی کیفم افتاد. کوچولوی شیطانی آن را برداشت. می خواست بداند که آیا می تواند تصویر پرنده ی روی آن را پیش خود نگه دارد؟! (آخر عکس عقاب روی اسکناس است.) تصورش را بکن! آن بچه در عمرش هرگز اسکناس ندیده است. من تحقیقاتنی را آغاز و کشف کرده ام که بیشتر بچه های این نوانخانه، یا هرگز در همرشان خرید نکرده اند، و یا کسی را که خرید کند ندیده اند. مثل اینکه ما قرار است وقتی آنها شانزده سالشان شد، به دنیایی تحویلشان بدهیم که منحصرا با دلار و سنت می چرخد!خداوندا!فکرش را بکن. آنها باید تا آخر عمرشان بدون کمک کسی زندگی کنند و ضمنا باید بیاموزند که چطور از سنت و دلاری که در می آورند ، بهتر استفاده کنند.
یک شب تمام نشستم و با خودم فکر کردم. بلاخره ساعت نه صبح روز بعد به دهکده رفتم. با هفت مغازه دار صحبت کردم. چهار نفرشان فهمیده و سودمند، دو نفر شکاک و یکی هم به شدت کودن بود. من کارم را با چهار تا از آنها که عبارت بودند از : خشکبار فروش، قال، کفاش و لوازم التحریر فروش شروع کردم.
در عوض خریدهای تقریبا زیاد ما، خود و همکارانشان باید به بچه های ما بیاموزند که چطور به مغازه ها بروند،جنس ها را ببینند و خریدهایشان را با پول واقعی انجام دهند.
مثلا جین به یک نخ قرقره گلدوزی ابریشمی آبی و یک متر کش احتیاج داشت. بنابر این دو دختر کوچک، دست در دست هم با یک سکه ربع دلاری نقره ای، لی لی کنان به طرف مغازه آقای میکر می روند. آنها نخ ابریشم را با دقتی بی نظیر انتخاب و هنگام خرید کش با نگرانی مواظب مغازه دار هستند و با حسادت تماشایش می کنند که نکند موقع اندازه گیری آن را زیادی کش بدهد.
بعد هم با شش سنت باقی مانده باز می گردند و تشکر و درود مرا دریافت می دارند و با احساس موفقیت و پیروزی از انجام کاری سودمند، به جاهای خودشان باز می گردند.
واقعا رقت انگیز نیست؟ بچه های معمولی در سن ده – دوازده سالگی به طور خودکار چیزهایی را یاد می گیرند که جوجه های زندانی کوچولوی ما هرگز به خواب هم نمی بینند. ولی خب من برنامه های زیادی برایشان دارم. فقط کمی به من مهلت بده. خودت می فهمی. یکی از همین روزها من چند جوان تقریبا معمولی را به جامعه تحویل می دهم.
بعدا
بعد از ظهر پوچی در پیش رو دارم، بنابر این می خواهم کمی بیشتر با تو گپ بزنم و غیبت کنم!
بادام زمینی هایی را که گوردون هالوک برایمان فرستاده بود، یادت هست؟ خب وقتی که داشتم از او تشکر می کردم آن قدر مودب بودم که او برای دوباره انجام دادن کاری خیر خواهانه اغوا شد و در یک مغازه اسباب بازی فروشی خود را بی اختیار به دست یک فروشنده متهور سپرد.
دیروز دو پستچی هیکل مند ، صندوقی پر از اسباب بازی های پارچه ای گران قیمت را که معمولا بچه پولدار ها می خرند ، در جلوی سرسرای ورودیمان گذاشتند. اگر قرار بود که من مسئول خرج کردن این ثروت باد آورده باشم، شاید هرگز چنین چیزهایی را نمی خریدم ولی کوچولوهای ما عاشق بغل کردن آنها هستند. جوجه های ما حالا با شیر و فیل و خرس و زرافه هایشان به رختخواب می روند. نمی دانم از لحاظ علم روانشناسی این کار درست است یا نه، فکر نمی کنی وقتی که همه شان بزرگ شوند سر از سیرک ها در آورند؟
ای وای عزیزم همین الان خانم اسنیث وارد شد. او به دیدن من آمده.
خداحافظ
س

حاشیه: آن سگ اشرافی برگشته . او سلام و درود های فراوانش را با سه بار تکان دادن دمش برای شما می فرستد.


از نوانخانه جان گریر
7 آوریل

جودی عزیزم


همین الان داشتم جزوه ای درباره مبنای تربیت دختران و جزوه ای دیگر درباره برنامه غذایی نوانخانه ها می خواندم؛ مثل تنظیم پروتئین غذا، چربیها، نشاسته و غیره. در این روزهای نیکوکاری که خودش یک علم به حساب می آید، اگر هر موضوعی جدول بندی شود، می توان از روی جدول نوانخانه ای را اداره کرد. من اصلا نمی دانم خانم لیپت چطور توانسته این همه اشتباه را مرتکب شود، البته با فرض اینکه او سواد خواندن را داشته است.
در این نوانخانه کار مهمی بوده که از قلم افتاده و من خودم دارم در این باره اطلاعات جمع می کنم. بلاخره روزی می رسد که جزوه ای درباره «مدیریت و هدایت متولیان» بنویسم.
دوست داری لطیفه ای را درباره دشمن عزیزم بشنوی؟ نه، سایروس، بلکه اولین دشمنم؛دشمن اولی ام کار تازه ای را شروع کرده. او با نجابت هر چه تمام تر _ او همیشه نجیب است و هرگز هم نمی خندد_ می گوید که از لحظه ورودم به اینجا مواظب من بوده و اینکه با وجود بلاهت و بی تجربگی و سبک سری ام! (چه حرف ها!) فکر نمی کند مثل روز اول سطحی به نظر برسم. او می گوید که تو در بروز مشکلات قدرتی مردانه داری، به طوری که تمام موضوع را درک می کنی و یکراست به سراغ نکته اصلی می روی.
واقعا مردها مسخره نیستند؟ وقتی که می خواهند از شما تعریف و ستایش کنند، با شادی هر چه تمام تر می گویند که فکری مردانه دارید. مسلما من هم می توانم از او ستایش کنم اما هرگز این کار را نخواهم کرد چون به راستی نمی توانم به او بگویم که تو ادراکی تیز و زنانه داری!
خب هر چند که حنایی خطاهای مرا به طور آشکار می بیند ولی فکر می کند که چندتایی از آنها را می شود اصلاح کرد و او تصمیم گرفته که آموزش مرا از نقطه بعد از تمام شدن کالج به عهده بگیرد. او می گوید که شخصی در جایگاه من باید مطالعات فراوانی در زمینه های روانشناسی، زیست شناسی و فیزیولوژی، جامعه شناسی و اصلاح نژاد داشته باشد. باید اثرات موروثی دیوانگی ، خبط دماغ و الکل را بداند و اینکه من قادر باشم تا از پس امتحان «بنیه» برآیم و سیستم دستگاه عصبی یک قورباغه را بدانم! و بلاخره اینکه او کتابخانه چهارهزار جلدی خود را در اختیار من گذاشته. او نه تنها کتابهایی را که دوست دارد بخوانم، برایم می آورد؛ بلکه سوالهایی از من می کند تا مطمئن شود که نخوانده رها نکرده باشم! ما هفته گذشته را صرف خواندن زندگی نامه و نامه های خانوادگی یوگی کردیم. مارگارت، مادر تبهکاران شش نسل پیش، خاندانی پر جمعیت به وجود آورد. تعداد فرزندان او که در زندان هم بوده اند، در حال حاضر به هزار و دویست نفر می رسد.
نتیجه اخلاقی: باید از بچه هایی که اجدادشان بد بوده، دقیقا مواظبت کنید. به طوری که بعدها بهانه ای برای یوگی شدن داشته باشند.
و حالا من و حنایی به محض اینکه چایمان را بخوریم، می خواهیم کتاب مکافات را از قفسه بیرون بکشیم و با دقت و اضطراب در لا به لای صفحات به دنبال خانواده های الکلی بگردیم. واقعا که این کار بازی کوچک و سرگرم کننده ای برای گذراندن ساعات بیکاری بعد از اتمام کار روزانه است.
Quelle vie ، زودتر به خانه برگرد و مرا از اینجا خلاص کن. من با روحیه ای کسل تا آمدنت صبر می کنم.

سالی


از ن ج گ
صبح روز پنجشنبه
خدمت خانواده پندلتون عزیز


نامه شما به دستم رسید. من با تمام وجود سعی می کنم عقیده شما را عوض کنم. اصلا دلم نمی خواهد راحت بشوم. اصلا حرفم را پس می گیرم. عقیده ام عوض شد. شخصی که شما می خواهید به اینجا بفرستید به عقیده من رونوشت دوشیزه اسنیث است، می بینم چطور می توانید از من بخواهید که بچه های عزیزم را به خانمی مهربان ولی نالایق، مسن و کم حرف بسپارم؟ اصلا حرفش هم قلب مادران مهربان را می شکند.
به خیالتان این خانم به طور موقت می تواند ، از عهده این کار برآید؟ نه. ابدا. مدیر یک نوانخانه باید دوشیزه ای جوان و خوش بنیه، پر انرژی، محکم و لایق، موقرمز و خوش اخلاق، مثل خودم باشد. خب بله، من کمی ناراضی ام ولی هر کس دیگر جای من بود، همین طور می شد. شما سوسیالیست ها اسمش را نارضایتی مقدس می گذارید. فکر کرده اید که من تمام این اصلاحات زیبا را که با هزار بدبختی سر و سامان داده ام، ول می کنم و می روم؟ نه، این طور نیست. من تا وقتی که شما مدیری بهتر از سالی مک براید، پیدا نکرده اید، از سر جایم تکان نمی خورم.
البته باز هم می گویم این حرف من به آن معنی نیست که می خواهم تمام عمرم را اینجا سر کنم. فقط تا وقتی که موسسه پا بگیرد و برنامه های صورت شویی و استنشاق در هوای آزاد و تازه و بازسازی ادامه داشته باشد، من اینجا هستم. شما هم آدم خوبی را برای این کار پیدا کرده اید، یعنی من، که عاشق سر و سامان دادن و دستور دادن به مردم هستم.
این نامه چقدر درهم وشلوغ شد، ولی می خواهم ظرف سه دقیقه آن را بفرستم تا قبل از این که شما فوری آن خانم مطبوع نالایق ، مسن و کم حرف را بفرستید، این نامه به دستتان رسیده باشد. آقا و خانم محترم، خواهش می کنم این کار را از من نگیرید. بگذارید چند ماه دیگر هم بمانم. فقط فرصت دهید تا ثابت کنم که به درد بخور هستم و به شما قول می دهم هرگز از این کارتان پشیمان نخواهید شد.

س.مک.ب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#17 | Posted: 16 Nov 2013 16:27




پنجشنبه عصر
جودی جان


یک شعر گفته ام _شعری مربوط به پیروزی:
رابین مک ری
خندید فوری
البته این حرف راست است.
س.مک.ب


از ن.ج.گ
13 آوریل


از وقتی فهمیدم که از ماندن من خوشحال شدی، من هم شاد و مسرور شدم. این را منی دانستم که کم کم دارم به بچه های یتیم دل می بندم.
واقعا جای تاسف است که گرفتاری آقا جرویس شما را مجبور کرده مدت طولانی تری در جنوب بمانید. آن قدر حرف برای زدن دارم که نگو و نپرس. عجب کار سختی است نوشتن حرف های که دلم می خواهد شفاها بیان کنم.
البته که من از ایده بازسازی ساختمان خوشحالم و همه نظرات شما را تصدیق می کنم ولی من خودم هم چند طرح ناب دارم. چقدر خوب می شد اگر ما یک سالن ورزش جدید و یک بهار خواب داشتیم؛ اما ، وای قلبم برای کلبه می تپد. هر چه بیشتر با کارهای مربوط به نوانخانه آشنا می شوم، بیشتر می فهمم که فقط روش زندگی در کلبه می تواند با زندگی خانوادگی برابری کند. تا زمانی که خانواده ، واحد کوچکی از جامعه باشد، بچه ها باید هر چه زودتر با زندگی خانوادگی آشنا شوند.
تنها مشکلی که در حال حاضر با آن دست و پنجه نرم می کنم این است که وقتی ما، در حال انجام کارهای ساختمانی هستیم، چه بر سر بچه ها می آید. در خانه ای که بنایی باشد، زندگی کردن مشکل است.چطور است که چادر سیرکی را اجاره کنم و آن را همین جا علم کنم؟ ضمنا در حال حاضر که بازسازی ساختمان شروع می شود، دوست دارم چند اتاق مهمان درست کنم و برای بچه هایی که بیمار یا بیکارند و یا می خواهند به اینجا برگردند، اختصاص دهم. راز اصلی تاثیرگذاری سیاست های ما بر زندگی آنان، مراقبت و نگهداری از بچه ها بعد از رفتن از اینجاست. واقعا وقتی که بچه ای، کسی یا خانواده ای نداشته باشد که پشتش را بگیرد ، احساس بی کسی وحشتناکی به او دست می دهد. من با وجود داشتن چندین عمه، خاله، عمو و دایی، مادر، پدر، برادر، خواهر، پسرعمو و دختر عمو نمی توانم این احساس را مجسم کنم. من هم اگر کسی را برای پناه بردن نداشتم وحشتزده می شدم، ولی درباره این یتیم های بی کس، هر طوری که شده نوانخانه جان گریر باید احتیاجات آنها را برآورده کند. خب پس دوستان خوبم، لطفا اگر امکان دارد چندتا اتاق مهمان برایم بفرستید.
خداحافظ و باز هم می گویم که خوشحال هستم آن زن را به جای من نگذاشتید. فکر آوردن مدیری جدید به جای من، و سپردن مسئولیت اصلاحات به او حتی قبل از شروع کار مخالفت شدید مرا بر می انگیخت.
متاسفانه من مثل حنایی هستم و نمی توانم فکر کنم که هر کاری که به دست خودم انجام نشود، درست از کار در می آید.

دوستدار شما در حال حاضر
سالی مک براید


از نوانخانه جان گریر
یکشنبه
گوردون عزیز

بله خودم هم می دانم که مدتی است برایت نامه ننوشته ام. جدا حق داری غر بزنی ولی عزیزم، عزیزترینم فکرش فکرش را هم نمی توانی بکنی که مدیر یک نوانخانه چقدر سرش شلوغ است. من تمام قدرت نوشتنم را برای جودی ابوت پندلتون حریص صرف می کنم. اگر سه روز بگذرد و من نامه ای برای او ننویسم، تلگراف می زند که نکند نوانخانه آتش گرفته باشد. در صورتی که اگر تو به عنوان مردی خوب نامه ای دریافت نکنی به راحتی برایمان هدیه ای می فرستی که از وجودت ما را آگاه کنی. پس می بینی گوردون جان واقعا به نفع ماست که گاه گداری تو را بی خبر بگذاریم. اگر بشنوی که تصمیم گرفته ام اینجا بمانم، احتمالا ناراحت می شوی. آنها بلاخره خانمی را برای جانشینی من پیدا کردند ولی به نظر من او اصلا برای این کار مناسب نبود و فقط می توانست به طور موقت نیازهای اینجا را برطرف کند.
وای گوردون جان این حقیقت دارد که وقتی من مجبور به ترک این فعالیت و نقشه هیجان انگیز شدم، وورسستر هم تقریبا به نظرم بی رنگ و بو آمد. من اصلا تحمل از دست دادن نوانخانه را ندارم، مگر این که مطمئن شوم زندگی بهتر و هیجان انگیز تری جانشینش می شود.
می دانم چه پیشنهادی برایم داری ولی خواهش می کنم اصلا حرفش را هم نزن. اقلا حالا نه. قبلا به تو گفته بودم که برای تصمیم گیری احتیاج به چند ماه فرصت دارم و در حال حاضر این احساس را می پسندم که به من می گوید آدم به درد بخوری هستم. از کار کردن با بچه ها حسی سازنده به انسان دست می دهد به شرطی که از دیدگاه مثبت به آن نگاه کنی ، نه با چشمان آقای دکتر اسکاتلندی مان! در عمرم هرگز مردی مثل او ندیده ام. همواره بدبین و مریض و افسرده است. بهتر است درباره دیوانگی و جنون الکل و دیگر بیماری های موروثی زیاد آگاه نباشیم. من در این محل آن قدر بی تفاوت هستم که بتوانم موثر و زنده دل باشم. فکر اینکه زندگی این کوچولوها تا ابد در هر سو گسترش می یابد، جدا تن مرا می لرزاند. در گلستان کودکان، راه و روش فراوانی برای پرورش و نمو تک تک آنها وجود دارد . به طور حتم کاشت این گلها خیلی نامنظم و بدون برنامه بوده. مطمئنا هم این طور بوده است. هرچند که ما بی تردید چندین گیاه هرزه را هرس می کنیم ولی امیدواریم که به چند شکوفه ی استثنایی و زیبا هم دست بیابیم. مثل اینکه دارم احساساتی می شوم، نه؟ اثر گرسنگی است و صدای زنگ شام هم بلند شد. قرار است شامی خوشمزه بخوریم. رست بیف با کرم زردک و برگ چغندر و درسر پای ریواس.
دلت نمی خواست اینجا می بودی تا با هم شام بخوریم؟ من که واقعا دلم می خواهد.





با صمیمیت تمام و دوست دارت
س.مک.ب

حاشیه: این گربه های آواره بیچاره را که بچه ها قصد دارند از آنها نگهداری کنند، باید ببینی. وقتی که آمدم چهارتا بودند ولی از آن موقع زاد و ولد زیادی صورت گرفته. نمی دانم دقیقا چند تا ولی فکر می کنم نوزده تایی بشوند!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#18 | Posted: 16 Nov 2013 16:28




15 آوریل
جودی عزیز من


دوست داری علاوه بر مخارج ماه قبل هدیه کوچک دیگری به ن.ج.گ اعطا کنی؟ بن Bene (به زبان فرانسوی یعنی خوب . یا باشد؟) پس با احترام کامل از شما تقاضا می شود این آگهی را در تمام روزنامه های درجه 3 پایتخت چاپ کنید:

توجه

قابل توجه خانواده هایی که می خواهند فرزندشان را سر راه بگذارند!
لطفا قبل از اینکه فرزند دلبندتان سه ساله شود، این کار را بکنید!

اصلا نمی دانم چه نوع حرکتی از طرف خانواده هایی که بچه هایشان را سر راه می گذارند ، می تواند به ما کمک نتیجه بخش تری بکند، ریشه کن کردن بدیها قبل از کاشتن بذر خوبی، کاری کند و نومید کننده است.
بچه ای داریم که مرا تقریبا زمین زده، ولی اصلا نمی گذارم کودکی پنج ساله شکستم دهد. او یک در میان یا آن قدر عبوس و ترشرو است که کلمه ای حرف نمی زند و یا آن قدر عصبانی می شود که هر چه سر راهش بیابد، می شکند. فقط سه ماه است که به اینجا آمده ولی در همین مدت کوتاه تمام آت و آشغال های نوانخانه را خرد کرده است. البته باید بگویم ضرر بزرگی برای هنر نیست.
یک ماه و نیم قبل از اینکه من به اینجا بیایم، یک روز ظهر که خدمتکار مسئول میز غذا برای به صدا در آوردن زنگ ناهار در راهرو اتاق را ترک کرده ، رومیزی را از روی میز کارمندان کشیده بود و قبل از این واقعه سوپ را آورده بودند. می توانی این کثافت کاری را در ذهنت مجسم کنی؟ خانم لیپت سر این قضیه بچه را تا سر حد مرگ کتک زد، ولی مثل اینکه برای خشم بی حد او، این تنبیه اصلا کارساز نبود و خانم لیپت هم او را همین طور دست نخورده ، تحویل من داد.
پدرش ایتالیایی و مادرش ایرلندی بوده است. موهایش قرمز است و کک و مک های صورتش را از کانتی کورگ دارد. او صاحب قشنگ ترین چشمان قهوه ای است که تا به حال در ناپل وجود داشته است. بعد از اینکه پدرش در یک درگیری چاقو خورد و مادرش بر اثر زیاده روی در خوردن مشروب درگذشت، بچه بیچاره به طور اتفاقی یا هر چه اسمش را بگذاری نصیب ما شد. من که فکر می کنم جایش باید در نوانخانه کاتولیک ها باشد. وای وای پناه بر خدا درباره حرکاتش باید بگویم که رفتارش همان طور است که خودت حدس می زنی. او فقط لگد می زند و گاز می گیرد و ناسزا می گوید. من که اسمش را وروجک گذاشته ام. دیروز او را در حالی که وول می خورد و زوزه می کشید، به دفتر من آوردند. جرمش این بود که یک دختر بچه را به زمین کوبیده و عروسکش را به غنیمت برده بود. خانم اسنیث او را پشت سر من توی صندلی جا داد و رهایش کرد تا ساکت شود. من داشتم می نوشتم که ناگهان صدای سقوط وحشتناکی شنیدم. او آن گلدان سبز را از لبه پنجره پرت کرد و گلدان پانصد تکه شد. یکدفعه از جا پریدم و جوهردان از دستم به زمین افتاد. وقتی وروجک فاجعه دومی را دید، صدایش را برید، سرش را عقب کشید و زیر خنده زد.وای، پناه بر خدا این بچه دیو صفت است.
من تصویم گرفته ام برای تعلیم و تربیت این بچه روش جدید به کار ببرم. روشی که فکر نمی کنم این بچه سرراهی بیچاره در عمر کوتاهش دیده باشد. می خواهم ببینم ستایش و تشویق و محبت با او چه می کند. به همین علت به جای تنبیه کردنش برای خرد کردن گلدان، وانمود کردم که آن فقط یک تصادف بوده. او را بوسیدم و گفتم که اصلا ناراحت نباشد. در حینی که داشتم اشک هایش را پاک و لکه جوهر را تمیز می کردم، نفسش را د سینه حبس کرد و به من خیره شد.
در حال حاضر این کودک بزرگتریم مشکل ن.ج.گ است. او باید با صبر و عشق فراوان نگهداری شود و انجام این کار به داشتن پدر و مادری مناسب و خواهر و برادر و مادربزرگ نیاز دارد. ولی من تا وقتی که نتوانم تربیتش کنم که ناسزا نگوید و به او یاد بدهم که چیزی را نشکند نمی توانم او را در خانواده ای جای دهم. من او را از سایر بچه ها جدا کردم و تمام صبح در اتاق خودم نگه داشتم. جین قبلا تمام اشیاء هنری را به جای امنی منتقل کرد.
خوشبختانه او عاشق نقاشی است. دو ساعت تمام روی قالی چمباتمه زد و مشغول بازی با مدادهای رنگی شد. یکباره وقتی دید من دارم به کشتی سبز و قرمزش که پرچم زردی از دکل آن آویزان بود علاقه نشان می دهم، به طور عجیبی مهربان شد. تا آن موقع نتوانسته بودم کلمه ای از دهانش بیرون بکشم.
عصر همان روز سر و کله دکتر «مک ری» پیدا شد. و از نقاشی او تعریف کرد و وروجک من هم از خلق این اثر به خودش بالید، بعد هم به خاطر اینکه بچه خوبی بوده، جایزه ای به او داده شد و دکتر مک ری او را سوار ماشین کرد و برای عیادت بیماری به حومه شهر برد.
سر ساعت پنج وروجک با دکتری غمگین تر و عاقل تر ، به آغل بازگردانیده شد.
او در یک منطقه آرام روستایی به چند جوجه سنگ پرتاب کرده، قابی را خرد کرده و دم گربه خانگی را پیچانده بود و هنگامی که بانوی خانه که پیرزنی مهربان بود، خواسته بود به او بفهماند که باید با گربه بیچاره مهربان باشد، به او گفته بود که به جهنم برود!
اصلا تحمل تعمق درباره چیزهایی را که این بچه دیده و لمس کرده، ندارم. سالها طول می کشد تا با محبت و گرمی و عشق، آن خاطرات وحشتناک را که در گوشه دوری در مغز کوچکشان انباشته شده، پاک کرد. تعداد بچه ها آن قدر زیاد و ما اآن قدر انگشت شماریم که نمی توانیم یک یک آنها را بغل کنیم. ما صرفا بازوهای کافی برای بغل کردن آنها نداریم.
مه پارلون دوتر شوز mais parlons dautres choses
(به فرانسه: صحبت را عوض می کنیم یا به چیزهای بهتر بپردازیم.)
موضوعات وحشتناک موروثی و محیطی که به طور دائم از ذهن دکتر ترشح می شود، کم کم دارد به مغز من هم سرایت می کند.
در چنین محلی اگر انسان بخواهد مفید واقع شود، نباید چشمهایش جز خوبی چیزی را در دنیا ببیند. خوش بینی تنها وسیله کار یک کارمند در اینجاشت.
«ساعت قصر می گوید که الان نیمه شب است» فکر می کنی که این مصراع شعر از کیت؟ بله کریس تیپل با «ک» انگلیسی. پناه بر خدا چقدر از آن درس بدم می آمد در حالی که تو خوراکت زبان انگلیسی بود و دوستش داشتی ولی من از لحظه ورود به کلاس تا لحظه خروج حتی یک کلمه هم نمی فهمیدم. خلاصه این که جمله ای را که در اول این مطلب نوشتم ، درست است. ساعت روی تاقچه نیمه شب را اعلام می کند. امیدوارم خوابهای شیرینی ببینی.

خداحافظ
سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#19 | Posted: 16 Nov 2013 16:32




فصل چهارم

سه شنبه
دشمن عزیز

شما تمام اهل خانه را معاینه کردید و بعد با دماغی سربالا از پشت کتابخانه من خرامیدید ولی نفهمیدید که من روی یک سه پایه نشسته ام و منتظر چای و کیک که مخصوصا برای آشتی کنان سفارش داده بودم ، هستم. اگر واقعا ناراحت هستید من کتاب کالیکاک را مطالعه می کنم، ولی باید به شما اعلام کنم که دارید مرا از پای در می آورید. مسئولیت اینجا به تنهایی تمام نیروی مرا می گیرد و این واحد اضافه بر دانشگااه که بر گردنم گذاشته اید، واقعا مرا خسته کرده است. هفته گذشته که اعتراف کردم که شب قبل تا نیمه شب بیدار مانده ام، یادتان هست چقدر ناراحت شدید ؟ خب آقای محترم، اگر من بخواهم تمام کتاب هایی را که شما می خواهید بخوانم، باید هر شب تا صبح بیدار بمانم.
در هر صورت، من آماده ام. هر روز نیم ساعت بعد از شام استراحت می کنم؛ هر چند دلم می خواهد نیم نگاهی به آخرین داستان بلند کتاب ولز بیندازم، در عوض خودم را با خانواده کودن شما سرگرم می کنم.

کار کار، فقط کار
همیشه تا نیمه شب کار

دوستدار مددکار شما
س.مک.ب


از : ن ج گ
17 آوریل
گوردون مهربانم :

بابت گل های لاله و سوسن متشکرم و جدا چقدر به کاسه های آبی ایرانیم می آیند.
تا به حال چیزی درباره «کالیکاک» ها شنیده ای؟ از من می شنوی این کتاب را بخر و بخوان. کتاب از خانواده دو رگه ای در «نیوجرسی» صحبت می کند و فکر می کنم که نام واقعی و نژادشان با مهارت مخفی نگه داشته شده است. ولی به هر حال این دیگر راست است که در شش نسل قبل مردی جوان و موقر که برای راحت بودن مارتین کالیکاک نامیده شده است، شبی مست کرده و با پیشخدمت جوانی که در بار کار می کرده موقتا می گرزید و به این ترتیب خانواده بزرگ کودن های کالیکاک را به وجود آورده اند : آدمهای همیشه مست، قمار بازان، فاح... ها و اسب دزدها که آبروی ایالت نیوجرسی و سایر ایالات اطراف را برده اند، از آن تیره هستند.
بعدا مارتین به خود می آید و با زنی متعادل ازدواج می کند و این بار نسل دوم کالیکاک های خوب را به وجود می آورد. یعنی: قاضی ها،دکترها، مزرعه داران، پروفسورها و سیاستمدارن که همگی اعتباری برای کشورشان بوده اند و هنوز که هنوز است این دو شاخه هستند که پا به پای هم رشد می کنند. می بینی گوردون جان، اگر آن پیشخدمت زن کودن در کودکی بلایی به سرش می آمد، چه بلای مهلکی از سر نیوجرسی دور می شد.
مثل اینکه کند ذهنی موروثی است و علم هم نمی تواند برای از بین بردن آن کاری بکند. تا کنون هنوز علم جراحی نتوانسته برای بچه ای که عقل ندارد مغز درست کند؛ در حالی که او بزرگ می شود و در سن سی سالگی دارای مغزی نه ساله است. او می تواند آلت دست خوبی برای جنایت کاران و مجرمان شود. یک سوم زندانهای ما پر آدمهای کند ذهن است... جامعه باید این گونه آدمها را از بقیه افراد جدا کند و به مزارعی جدا بفرستد تا بتوانند با این حرفه سطح پایین ولی صلح آمیز روزی خودشان را به دست آورند؛ بچه دار هم نشوند تا به این ترتیب ما ظرف یکی - دو نسل بتوانیم اثرشان را از بین ببریم.
راستی این چیزها را می دانستی؟ برای یک سیاستمدار دانستن این اطلاعات ضروری است/ کتابش را بگیر و بخوان. خواهش می کنم. اگر بخواهی من یک نسخه از کتاب خودم را برایت می فرستم ولی باید آن را به من برگردانی.
این اطلاعات برای من هم حیاتی است. یازده تا از دختربچه ها در اینجا هستند که من به آنها مشکوکم ولی مطمئنم که لورتا هیگینز یکی از همین هاست. یکی-دو ماه است که می خواهم دو سه موضوع ساده را توی مغزش فرو کنم و حالا می فهمم که مشکل از چیست. در کله این دختربچه به جای مغز یک نوع پنیر نرم انباشته شده است. من به این امید به اینجا آمدم که با ایده های کوچکی مثل هوای تازه، غذا، لباس و گرمای آفتاب این نوانخانه را اصلاح کنم ولی پناه بر خدا، می بینی با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنم؟ باید اول جامعه را اصلاح کنم تا بچه های نیمه طبیعی را به اینجا نفرستند که بخواهم آنها را اصلاح کنم.
به خاطر این صحبتهای هیجان انگیز مرا ببخش ولی من تازه با مسئله کند ذهنی روبه رو شده ام و جدا، هم ترسناک است و هم جالب. به عنوان یک سیاستمدار و قانون دان وظیفه توست که با گذراندن قوانینی، این مسائل را از دنیای امروز ما بزدایی. لطفا هر چه زودتر اقدام کن و مرا ممنون خود کن.
س. مک براید


از مدیریت نوانخانه جان گریر
خدمت آقای دانش عزیز :

امروز نیامدید ولی خواهش می کنم فردا این کار را تکرار نکنید. من کتاب خانواده کالیکاک را تمام کردم. آن قدر حرف برای گفتن دارم که نگو و نپرس. فکر نمی کنی بهتر باشد یک روانپزشک همه بچه های ما را معاینه کند؟ ما این را به خانواده هایی که سرپرستی بچه هایمان را قبول می کنند، بدهکاریم، تا مبادا فردا فرزندانی کندذهن تحویلشان دهیم.
می دانی چیست؟ دارم وسوسه می شوم که از شما بخواهم برای سرماخوردگی لورتا کمی زهر آرسنیک تجویز کنید. من مرض او را تشخیص داده ام؛ او یک کالیکاک است. آیا واقعا صحیح است که بگذاریم بزرگ شود و 378 بچه کندذهن را به جامعه تحویل دهد؟ وای خدای من، از سم دادن به آن بچه متنفرم، ولی چه کاری ازدستم بر می آید؟
س مک ب


گوردون مهربانم:
فکر نمی کنم مسئله آدمهای کندذهن، برایت جالب باشد و از اینکه برای من جالب است، جا خورده باشی، خب من هم از اینکه تو به این موضوع علاقه ای نداری، جا خورده ام. اگر به تمام مسائل تاسف باری که در این دنیا متاسفانه وجود دارند علاقه ای نداری، چگونه می توانی قوانین عاقلانه را وضع کنی؟ نه که نمی توانی!
به هر حال، بنا به درخواست خودت صحبتم را با موضوعی که کم تر اذیتت کند، عوض می کنم.
اخیرا، چهل و پنج متر روبان سر به رنگ های آبی، صورتی، سبز و زرد ذرتی به عنوان هدیه روز عید پاک برای پنجاه دختر کوچولوی اینجا خریده ام. فکر فرسادن هدیه ای برای تو هم به سرم زده است. یک بچه گربه پشمالوی کوچولو چطور است؟ هر کدام از اینهایی را که کشیده ام، می توانم تقدیم کنم.



گربه شماره سه در هر رنگی موجود است.خاکستری، سیاه و یا زرد. اگر برایم بنویسی که کدام را ترجیح می دهی، با پست سریع آن را برایت می فرستم.
می بایست نامه ای محترمانه تر می نوشتم ولی الان موقع چای است و میهمانی را می بینم که دارد داخل می شود.
خداحافظ
سالی
حاشیه : کسی را نمی شناسی که حاضر باشد پسربچه ای مامانی با هفده دندان تازه قشنگ را به فرزندی قبول کند؟

بیست آوریل
جودی جان:
کلوچه های داغ دانه ای یک پنی، دانه ای دو پنی!

روز جمعه، به مناسبت جمعه نیک هدیه ای جالب دریافت کردیم که عبارت بود از ده دوجین کلوچه، از خانم دوپیستر لامبرت. او خانمی با خداست که شیشه دریچه روحش تار است.
چند روز پیش در یک مجلس چای با او ملاقات کردم.(بازم بگو که چای خوردن وقت تلف کردن است!) او درباره بچه های بی خانمان کوچولو و ارزشمندم از من سوالاتی کرد. به من گفت که دارم کاری با ارزش و با ثواب انجا می دهم. من در چشمان او کلوچه ها را دیدم و نشستم و نیم ساعت با او گفتگو کردم. حالا قصد دارم بروم و شخصا از او تشکر کنم و از صمیم قلب به او بگویم که کلوچه ها واقعا بچه های کوچولو و بی خانمان مرا خوشحال کردند. البته این را دیگر نمی گویم که وروجک کوچولوی نازنین چطور چشم خانم اسنیث را هدف قرار داد و کلوچه اش را به طرف او پرت کرد. فکر می کنم که خانم دوپیستر لامبرت اعانه دهنده خوبی از آب در بیاید.
پناه بر خدا! راستی که من دارم به گدایی عجیب و غریب تبدیل می شوم. خانواده ام که جرات ملاقات با مرا ندارند، چون اگر اینجا بیایند با پررویی، از آنها تقاضای اعانه می کنم. من پدرم را تهدید به قطع نامه نگاری کردم، مگر اینکه شصت و پنج دست لباس سر هم برای باغبان های آینده ام، بفرستد. و امروز صبح نامه ای از دفتر انبار حمل و نقل دریافت کردم مبنی بر اینکه دو محموله پستی برایم رسیده که روی آنها نوشته شده: شرکت ج ل مک براید از وورستر. خب، حتما پدر دوست دارد مکاتبه با مرا ادامه دهد. جیمی تا حالا چیزی نفرستاده؛ با اینکه حقوق کلانی می فرستد. من مرتبا صورتی تاثر انگیز از احتیاجاتمان را می نویسم و برایش می فرستم.
ولی گوردون هالوک راه ورود به قلب یک مادر را هموار کرده است. بادام زمینی ها و حیوانات پارچه ای را که فرستاده بود آن قدر خوشحالم کرد که حالا هر چند وقت یک بار هدیه های گوناگون می فرستد و تمام وقت من صرف نوشتن نامه های تشکر آمیز از او می شود. ضمنا مراقب هستم که نامه ها مثل هم نباشند. هفته گذشته ما یک دو جین توپ بزرگ سرخ دریافت کردیم. اتاق شیرخوارگاه پر از این توپ ها شده است. راه که می روی پایت به آنها می خورد. دیروز هم یک محموله حاوی مرغابی و ماهی برای شناور شدن در وان حمام رسید.
اوه...ای بهترین اعانه دهند ها، لطفا چندتا وان برای ما بفرستید تا حیوانات آبزی ما در آنها بازی کنند.
همان س مک براید همیشگی

جودی جان:
بهار از راه می رسد. پرندگان سفرشان را از جنوب آغاز کرده اند. فکر نمی کنی بهتر باشد کمی از آنها یاد بگیری؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#20 | Posted: 16 Nov 2013 16:34




جودی جان:
بهار از راه می رسد. پرندگان سفرشان را از جنوب آغاز کرده اند. فکر نمی کنی بهتر باشد کمی از آنها یاد بگیری؟

حتی در این بلندیهای داچس کانتی بی برکت ما، نسیم بوی سبزه می دهد؛ آنقدر که دلت می خواهد بیرون بروی و از تپه ماهورها بالا بکشی و تا زانو در گل فرو رفته، از آنها پایین بیایی.
واقعامسخره نیست که بهار شکوفان حتی در شهری ترین روحیه ها، غریزه کشت و زرع را بیدار می کند؟
من امروز صبحم را با فکر تهیه چند باغچه کوچک برای بچه های بالای نه سالمان گذراندم. مزرعه بزرگ سیب زمینی دارد از بین می رود و آنجا تنها محل مناسب برای ساختن شصت و دو باغچه خصوصی است. به قدر کافی نزدیک پنجره های شمالی هست که قابل رویت باشد و در ضمن آنقدر دور که کثافت کاری بچه ها به چمن باارزش و زیبای ما لطمه زند. خاک هم غنی است بنابراین شانس آنها بیشتر می شود. نمی خواهم که بچه های کوچک و عزیزم تمام تابستان را شخم بزنند و آخر سر چیزی گیرشان نیاید و برای اینکه به آنها انگیزه بدهم، اعلام می کنم که نوانخانه تمام محصولات آنها را می خرد و پول واقعی می پردازد. هرچند فکر می کنم که ما زیر کوهی از تربچه مدفون خواهیم شد.
من می خواهک حس اعتماد به نفس و ابتکار را در این بچه ها تقویت کنم. دو حس قوی که این بچه ها به طور آشکار فاقد آن هستند (البته غیر از «سدی کیت» و چندتا بچه بد دیگر).
فکر می کنم بچه هایی که به اندازه کافی برای بد بودن روحیه دارند، به درد بخور باشند؛ ولی بچه های خوب نومید کننده اند و دلیل آن بی حالی آنهاست.
در طی چند روز گذشته مرتبا سعی کرده ام تا شیطان را از وجود وروک بیرون برانم. اگر بتوانم تمام وقتم را صرف این کار کنم، کار جالبی خواهد بود ولی من با وجود یکصد و هفت شیطان دیگر که به رسیدگی نیاز دارند، نمی توانم کل توجهم را معطوف او کنم.
مسئله ترسناک زندگی این است که در حین انجام دادن هر کاری که هستم، کارهای لازمی را که نیمه تمام مانده اند و باید انجام شوند، سخت فکرم را مشغول می کنند.
شکی نیست که روح شیطانی وروجک توجه کامل یک شخص بالغ و کامل را می طلبد و شاید هم دو نفر ، به طوری که یک در میان کار و استراحت کنند.
همین الان سدی کیت از شیرخوارگاه آمده و می گوید که یکی از کودکان ما، یک ماهی طلایی را قورت داده!(هدیه گوردون)، پناه بر خدا، چه بلاهایی که در این نوانخانه سر ما نمی آید.
ساعت نه شب
بچه هایم خوابیده اند و همین الان فکری به سرم زد. چطور می شد اگر بین آدمهای جوان هم خواب زمستانی رواج داشت. چقدر جالب بود اگر در نوانخانه ای می شد بچه ها را روز اول اکتبر توی رختخواب گذاشت و تا روز بیست و دوم آوریل آنها را در آنجا نگاه داشت! اداره کردن چنین نوانخانه ای کیف ندارد؟
دوست دارت مثل همیشه
سالی

خدمت آقای «جرویس پندلتون» محترم :

این نامه را می فرستم که تلگراف ده دقیقه پیش مرا که برایتان مخابره کرده ام، تکمیل کند. البته پنجاه کلمه نمی تواند احساس مرا بیان کند، بنابراین هزار کلمه به آن اضافه می کنم.
لابد تا زمانی که این نامه به دستتان برسد، متوجه شده اید که من باغبانمان را اخراج کرده ام ولی او از رفتن امتناع کرد. آخر وزن او دو برابر من است و مسلما نمی توانم به زور او را دم در ببرم و بیرونش کنم. او حکم رسمی و ماشین شده ای می خواهد که روی کاغذمارک دار و از طرف رئیس هیئت امناء صادر شده باشد. پس...مدیر عامل محترم، ریاست هیئت امناء خواهشمند است در اسرع وقت تمام خواسته های او را انجام دهید.
حالا داستان را به طور کامل برایتان می گویم :
وقتی که من به اینجا آمدم هنوز زمستان بود و فعالیت کشاورزان کم. بنابراین کار زیادی با رابرت استری نداشتم به جز دو بار، آنهم برای تمیز کردم آغل خوکها. امروز که به منظور مشاوره برای کشت بهاره دنبالش فرستادم او آمد بدون اینکه کلاه از سرش بردارد داخل دفتر من شد و روی مبلی لم داد. من خیلی محتاطانه به او هشدار دادم که کلاه را از سرش بردارد و این تقاضا هم جدا ضروری بود چون هر پسربچه یتیمی که با دستور من به دفتر رفت و آمد می کند ، باید کلاهش را بردارد و این اولین قانون در این خانه برای مردهاست.
استری خواسته ام را اجرا کرد و خودش را محکم گرفت تا با تمام دستورهایی که ممکن بود بدهم، مخالفت کند.
من فوری سر اصل قضیه رفتم که البته عبارت بود از این که در برنامه غذایی سال آینده نوانخانه باید سیب زمینی کمتری گنجانیده شود. او با قیافه ای همانند سایروس وایکوف غرید ولی غلیظ تر و بی ادبانه تر از آنچه که یک اعانه دهنده به خود اجازه می دهد. من به ذرت، لوبیا، پیاز، نخود سبز، گوجه فرنگی، کاهو، چغندر، هویج و شلغم برای جایگزینی با سیب زمینی یک به یک اشاره کردم. استری خاطر نشان ساخت که اگر قرار است او سیب زمینی و کلم بخورد، پس بچه های یتیم هم می توانند همین غذا را بخورند و من خیلی آرام گوشزد کردم که مزرعه دو جریبی سیب زمینی قرار است به شصت باغچه کوچک تبدیل و شخم زده شود و کود داده شود تا پسر بچه ها در آن مشغول کار شوند.



از این حرف من استری منفجر شد. او گمان می کرد آن مزرعه دو جریبی حاصلخیزترین و باارزش ترین زمین در تمام منطقه است و با خودش فکر می کرد که من می خواهم این دو جریب زمین را برای بچه ها به زمین بازی تبدیل کنم تا در آن خاک بازی کنند و اگر این حرف به گوش هیئت امناء برسد آنها کلک مرا می کنند و این مزرعه فقط برای کشت سیب زمینی مناسب است و همیشه در آنجا سیب زمینی کاشته شده و تا زمانی که او چیزی نگفته در آن مزرعه سیب زمینی کاشته خواهد شد.
من با خوشرویی گفتم: «کاری نمی توانی بکنی! من به این نتیجه رسیده ام که آن دو جریب بهترین محل برای باغچه بچه ها است و تو و سیب زمینی هایت باید قطع امید کنید.»
.بلاخره خون چوپانی اش به جوش آمد و گفت که اگر یک عده از آن موشهای شهرنشین در کارش مداخله کنند، حساب همه شان را خواهد رسید.
من خیلی مودبانه و آرام (البته برای ایرلندی موقرمزی با اجداد موقرمز، زیادی آرام بود) گفتم: «این محل فقط به نفع یتیمان اختصاص داده شده است و نبایست به خاطر نفع نوانخانه از بچه ها بهره برداری شود.» البته او منظورم را نفهمید ولی خب زبان روان شهری من مثل آبی بود بر آتش او. اضافه کردم که آنچه من از یک باغبان نیاز دارم این است که توانایی و شکیبایی به کارگیری پسران را در امر باغبانی و دیگر کارهای ساده خارج از خانه داشته باشد و محبت و عاطفه اش الگویی الهام بخش برای این بچه های یتیم باشد.
استری مانند یک موش اسیر در قفس این ور و آن ور می رفت و درباره تصورات احمقانه مدارس مذهبی داد سخن می داد، بعد هم موضوع را به طوری که من نفهمیدم چرا، به حق رای زنان مربوط کرد. از این حرفش فهمیدم که او به جنبش زنان عقیده ندارد. گذاشتم تا حرف هایش را بزند و ساکت شود بعد هم حقوقش را پرداختم و به او گفتم که تا ساعت 12 روز چهارشنبه بعد، خانه اجاره ایش را خالی کند.
استری گفت :«لعنت به من اگر این کار را بکنم.» (ببخشید که این قدر لعنت لعنت می کنم آخر او کلمه دیگری بلد نیست.) او گفت چون توسط رئیس هیئت امناء سر این کار گذاشته شده تا وقتی که شخص مدیر عامل اخراجش نکند، از اینجا نخواهد رفت. فکر می کنم استری نمی دانست که پس از استخدامش، مدیر عامل جدیدی بر تخت سلطنت جلوس کرده است.
آلوق ]alors به فرانسه یعنی سرانجام [ این تمام قضیه ای بود که اتفاق افتاد. شما را تهدید نمی کنم آقای محترم ولی اینجا، یا جای من است یا جای استری. خودتان انتخاب کنید.
ضمنا تصمیم دارم نامه ای به ریاست کالج کشاورزی ماساچوست در آمرست بنویسم و از او عاجزانه استدعا کنم که مردی خوب و کاری که همسری مهربان و لایق داشته باشد و بتواند اختیار کامل این هفده جریب را به عهده بگیرد، به ما معرفی کند. در ضمن او باید رفتاری مناسب داشته باشد تا پسربچه های ما از او سرمشق بگیرند.
در نهایت اگر بتوانیم سر و سامانی به وضع کشاورزی نوانخانه بدهیم، نه تنها لوبیا و پیاز مورد نیازمان را تامین می کنیم بلکه مغزها و دستها را نیز پرورش می دهیم.
دوست دار همیشگی شما باقی می مانم
س مک براید
مدیر نوانخانه جان گریر
حاشیه: گمان می کنم یکی از همین شبها استری با چند قلوه سنگ بیاید و شیشه های ما را بشکند، فکر نمی کنی بهتر باشد آنها را بیمه کنم؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دشمن عزیز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites