تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دشمن عزیز

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 17 Nov 2013 23:17 | Edited By: andishmand




فصل هفتم

امروز که یکشنبه ای آفتابی و دلپذیر بود، غنچه ها به گل نشسته بودند، باد بود و با باد ولرمی که می وزید کنار پنجره اتاقم نشستم و کتاب بهداشت سیستم عصبی آخرین تحفه حنایی برای رفع احتیاجات روانی ام را به قصد خواندن باز کردم وروی زانوانم گذاشتم و در حالی که چشمانم را به افق دوخته بودم، با خودم فکر می کردم:
« چه خوب است که این نوانخانه طوری روی تپه ساخته شده که لااقل می توانیم از دیوارهای آهنی که در آن احاطه شده ایم، به بیرون چشم بدوزیم.»
طوری خودم را مثل یک بچه یتیم و زندانی در قفس می انگاشتم که احساس می کردم اعصاب خودم هم به هوای آزاد و ورزش و ماجراجویی احتیاج دارد. در مقابلم درست امتداد سفید جاده ای بود که از یک طرف به دهکده و از طرف دیگر به بلندی های بالای تپه ختم می شد. از لحظه ای که وارد اینجا شده ام، این آرزو در دلم موج می زده که آن جاده را دنبال کنم و تا بالای بلندی ها بروم و پشت تپه را کشف کنم. طفلکی جودی خودم. با جرئت می توانم ابراز کنم که تو هم در بچگی ات همین ارزو را داشته ای. اگر زمانی یکی از جوجه های کوچکم رو به پنجره بایستد و در آن دور دست ها به دهکده و تپه ها نگاه کند و بپرسد:« آنجا چیست؟» با تلفن یک ماشین سواری کرایه می کنم.
ولی امروز جوجه هایم مشغول عبادت هستند و تنها منم که سرگردانم. به همین دلیل لباس ابریشمی مخصوص یکشنبه ام را از تنم بیرون آوردم و لباس خانگی پوشیدم تا بتوانم بروم و آن تپه ها را کشف کنم.
بعد به سراغ تلفن رفتم و با پررویی تمام شماره 505 را گرفتم.
با نرمی گفتم:«ظهرتان بخیر خانم مک گورک، می توانم با آقای دکتر مک ری صحبت کنم؟»
او خیلی مفید و مختصر جوابم را داد:«یه لحظه گوشی رو نگه دار.»
دکتر گوشی را گرفت و من گفتم:«ظهر به خیر دکتر جان. آیا به طور اتفاقیدر پشت آن تپه ها مریضی مردنی ندارید که بخواهید از او عیادت کنید؟»
ـ خوشبختانه خیر.
با ناامیدی گفتم:«اه...چه بد! خب امروز عصر برنامه تان چیست؟»
ـ من دارم کتاب مبدا موجودات را می خوانم.
ـ بس کن تو را به خدا. روز یکشنبه که نباید کتاب خواند. حالا بگو ببینم ماشینت راه کی رود یا نه؟
ـ در خدمتتان است می خواهی چندتا بچه یتیم را به گردش ببرم؟
ـ فقط یک نفر را که اعصابش به هم ریخته است و این فکر به کله این دختر زده که باید بالای آن تپه ها برود.
ـخب ماشین من که سربالایی را خوب می رود. در عرض پانزده دقیقه ....
من گفتم:« یک دقیقه صبر کن. یک ماهی تابه که برای دو نفر کافی باشد با خودت بیاور. ماهیتابه های آشپزخانه ما که هر کدام به اندازه چرخ گاری هستند. و از خانم مک گورک برای خوردن شام در خارج از خانه اجازه بگیر.
بعد در یک سبد مقداری گوشت و تخم مرغ و کلوچه و شیرینی زنجبیلی گذاشتم و همراه یک فلاسک پر از قهوه، روی پله ها ایستادم و منتظر حنایی شدم تا با ماشین و ماهیتابه لق لق کنان برسد. ماجراجویی جالبی بود. او هم مثل من از این فرار به طبیعت لذت می برد. حتی یک بار هم نگذاشتم اشاره ای به «جنون» بکند. مجبورش کردم تا نگاهی به رشته چمن زارها و ردیف مرتب درختان بید هرس شده بالای تپه های مواج بیندازد و کمی از هوای تمیز استنشاق کند و به قار قار کلاغها و زنگوله های آویزان از گردن گاو ها و جوش و خروش رودخانه گوش دهد.
چقدر با هم حرف زدیم. خدایا متشکرم. ما درباره میلیونها چیز که به نوانخانه ربطی نداشت حرف زدیم. کاری کردم که دانشمند بودنش را فراموش کند و به صورت یک پسربچه در آید.
لابد موفقیت او را باور نمی کنی ...؟ ولی جودی جان او در این کار کم و بیش موفق شد. او مثل بچه ها دو سه چشمه تر دستی انجام داد. حنایی هنوز سی سالش نشده. خدا جون، بزرگیت را شکر، این سن برای رشد کردن هنوز زیاد نیست.
ما روی یک سرازیری که چشم انداز قشنگی داشت، چادر زدیم و با جمع آوری مقداری چوب ، آتشی برپا کردیم و خوشمزه ترین شام عمرمان را پختیم. کمی سوخته هیزم توی نیمرویمان پاشیده شد، ولی چوب سوخته هیزم مقوی است. وقتی که حنایی پیپ کشیدنش تمام شد و خورشید در طرف غرب غروب می کرد، ما وسایل خود را جمع کردیم و به سمت خانه بازگشتیم. خودش که می گوید این عالی تین بعد از ظهری بود که در طی سالها گذرانده است. فکر می کنم حرف این مرد بیچاره علم زده درست باشد.
خانه سبز زیتونی اش آن قدر ناراحت کننده و وحشتناک و بی روح است که جدا باعث می شود او در کتابهایش غرق شود و این اصلا برایم تعجب آور نیست. به محض اینکه بتوانم یک کدبانوی شایسته برای او بیابم نقشه ای طرح می کنم تا بتوانم مک گورک را دک کنم. با اینکه فکر می کنم جدا کردن او از لنگر گاهش به مراتب از استری، مشکل تر خواهدبود.
لطفا از خواندن حرفهایم نتیجه گیری نکن که من دارم کم کم به این اقای دکتر بدخلق عصبانی علاقه مند می شود چون اصلا این طور نیست. موضوع فقط از این قرار است که او آن چنان زندگی ناراحت کننده ای دارد که بعضی اوقات دلم می خواهد دست نوازش بر سرش بکشم و شادش کنم، و به او بگویم که دنیا پر از گرمی است و مقداری از آن مال توست. همان طور که دلم می خواهد 107 کودکم را شاد کنم. همین و بس.
مطمئن بودم که اخبار جالبی برایت خواهم داشت ولی تمام آنها یکباره از مغزم گریخت.
هجوم هوای تازه به سرم مرا خواب آلود کرده است. ساعت نه و نیم است و به تو شب به خیر می گویم.

حاشیه: گوردون هالوک بخار شده و به هوا رفته است. سه هفته است که از او خبری ندارم. هیچ نوع شیرینی یا حیوان پر شده از کاه برایم نفرستاده. آن هم بی هیچ توضیحی.
فکر می کنی چه بلایی سر آن مرد جوان مودب آمده است؟

گوردون جان

واقعا که حقه کثیف و نفرت انگیز و شیطانی ای سرم پیاده کردی که برای چهار هفته متوالی حتی یک خط نامه دلگرم کننده برایم نفرستادی ، چرا؟ چون من به علت فشار عصبی سه هفته تو را بی خبر گذاشتم؟ داشتم کم کم نگران می شدم که نکند توی رودخانه «پوتوماک» شیرجه رفته و غرق شده باشی! جوجه هایم دلشان برایت تنگ شده است. آنها عمو گوردون خود را دوست دارند. تو را به خدا یادت نرود که قول فرستادن یک الاغ را به آنها داده ای. ضمنا این هم یادت نرود که سر من شلوغ تر از تو است. چرخاندن نوانخانه جان گریر به مراتب مشکلتر از چرخاندن مجلس قانون گذاری است. تازه تو آدمهای کارآمدتری برای یاری گرفتن داری. این یک نامه نیست، بلکه یک نکوهش همراه با رنجیدگی خاطر است ولی فردا برایت یک نامه دیگر می نویسم، شاید هم پس فردا.

حاشیه: نامه ات را دوباره مرور کردم. متوجه شدم، کمی نرمتر شده ام ولی فکر نکن گول حرفهای قشنگ تو را خورده ام. هر وقت خوش زبانی می کنی، می فهمم داری گولم می زنی.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#42 | Posted: 17 Nov 2013 23:21




جودی عزیزتر از جانم

مژده بده!

امروز سی و یکمین روز از اولین ماه اقامت موقت وروجک با آن دو خانم بود. من به آنها تلفن کردم تا همان طور که در قرار داد قید شده برای بازگشت وروجک اقدام کنم ولی آخ جون با امتناع شدید آنها روبه رو شدم. درست وقتی که آنها دارند آتشفشان کوچولو را طوری تربیت می کنند که آتش فوران نکند، فکر می کنی حاضر باشند آن کوچولوی شیرین را از دست بدهند؟ آنها با این درخواست من از جا در رفتند و وروجک دعوتشان را برای اقامت تابستانی در آنجا پذیرفته است.
کارگاه خیاطی هنوز رو به راه است. باید صدای تلق تلق دستگاهها و پچ پچ ها را در اتاق خیاطی بشنوی. حتی بی حال ترین و بی علاقه ترین و بی روح ترین کوچولوی یتیم ما وقتی که می شنود قرار است سه دست لباس خصوصی برای خودش داشته باشد، هر کدام با رنگی متفاوت و با انتخاب شخصی، به وجد می اید و به زندگی علاقه مند می شود. باید ببینی که چطور استعداد خیاطی آنها شکوفا می شود؛ حتی بچه های ده ساله ما دارند به خانمهای خیاط ماهری تبدیل می شوند.
چقدر دلم می خواست یک جوری این بچه ها را با روشی مشابه به آشپزی علاقه مند کنم، ولی می دانی چیست؟ آشپزخانه ما اصلا نمی تواند یک مرکز آموزش باشد. خودت هم می دانی اگر یک نفر مجبور باشد یک گونی سیب زمینی را در یک وعده بپزد، چقدر تو ذوقش می خورد.
فکر می کنم یک بار دیگر هم گفته بودم که دوست دارم کوچولوهایم را بین ده خانواده مهربان تقسیم کنم. که هر کدام زیر نظر یک کدبانوی مهربان، اداره شوند. اگر ما فقط ده کلبه مناسب برای جا دادن آنها داشتیم که باغچه ای گلکاری شده در جلو آنها قرار داشت و در حیاط پشتی چند خرگوش و بچه گربه و توله سگ و جوجه رها شده باشند، می شد گفت که این نوانخانه قابل مطرح شدن در سراسر کشور است و در صورت دیدار چند کارشناس نیکوکار از آن خجالت زده نبودیم.

پنجشنبه :
نوشتن این نامه را سه روز پیش شروع کردم ولی مجبور شدم در وسط آن برای صحبت کردن با یک آدم مستعد برای کار خیر (اعانه او پنجاه تا بلیط سیرک است) آن را قطع کنم و بعد از آن هم دیگر وقت نداشتم دوباره قلم به دست بگیرم.
بتسی برای شرکت در جشن عروسی دختر عموی بیچاره اش که ساقدوش اوست، سه روزه به فیلادلفیا رفته است. امیدوارم که دیگر هیچ کدام از اعضا خانواده او قصد ازدواج نداشته باشند چون در این صورت برای ن ج گ خیلی خطرناک می شود.
بتسی در حین اقامت در فیلادلفیا درباره خانواده ای که تقاضای پذیرش یک کودک را کرده، تحقیقاتی به عمل آورده است. گو اینکه ما برای تحقیق روش درستی نداریم ولی اگر زمانی خانواده ای به چنگمان بیفتد، دوست داریم صحبتها را تمام و کمال انجام دهیم.
طبق روال معمول ما با انجمن خیریه دولتی کار می کنیم. آنها عده زیادی مامور تربیت شده دارند که به اطراف و اکناف مملک می فرستند تا مرتبا با خانواده هایی که علاقه به سرپرستی کودکی دارند و همچنین نوانخانه هایی که کودک را تحویل می دهند در تماس باشند. از آنجا که آنها دلشان می خواهد با ما کار کنند لزومی ندارد با پای خودمان برویم و پول خرج کنیم و برای کودکانمان سرپرست بیابیم و من جدا مایلم تا جایی که ممکن باشد برای انها سرپرست پیدا کنم؛ زیرا بر این باورم که یک چهاردیواری شخصی برای هر کودکی مناسب ترین جا است. البته خودت هم می دانی، ما در انتخاب خانواده های خیلی سخت گیر هستیم؛ منظورم پدر و مادر خوانده های پولدار نیست ولی می خواهم سرپرست بچه ها مهربان و با عاطفه و با هوش باشند. این بار فکر می کنم که بتسی به هدف زده و خانواده مناسبی را یافته است، البته هنوز کودک به آنجا منتقل نشده و کاغذها و اسناد رد و بدل نشده اند ولی خب همیشه این خطر وجود دارد که آنها بالهایشان را باز کنند و پرواز کنند.
از آقا جرویس بپرس که آیا تا به حال چیزی در مورد ج ف برتلند اهل فیلادلفیا شنیده است یا نه. من خودم اولین بار از طریق نامه ای که او با این عنوان به من نوشت آَنا شدم:
مدیر نوانخانه جان گریر
آقای محترم ...

نامه رسمی و بازاری مآب و ماشین شده ای از یک وکیل که به طور وحشتناکی به یک تاجر می مانست! به دستم رسید. با این عنوان که خانمش تصمیم گرفته دختربچه ای زیبا و سالم، دو یا سه ساله را به فرزند خاندگی بپذیرد. کودک باید یتیمی آمریکایی الاصل با وراثتی بی عیب و نقص باشد و هیچ قوم و خویش فضولی که در کار آنها دخالت کنند، نداشته باشد. او پرسیده بود که آیا می توانم چنین کودکی برایش بیابم و نامه را این طور امضا کرده بود:
ج ف پرتلند ارادتمند
او از براداستریتز به عنوان معرف نامی به میان آورده بود.
واقعا این اسم به نظرت خنده دار نیست؟
انگار دارد یک حساب نسیه در یک پرورشگاه باز می کند و جنسی را از روی کاتالوگ سفارش می دهد.
ما تحقیقات معمول خود را با فرستادن پرسشنامه ای به کشیش ژرمن تاون برای معرفی او و جایی که اقامت دارد، شروع کردیم.
سوالات پرسشنامه عبارت بود از :
آیا مالک چیزی هست؟
صورت حساب هایش را به موقع می پردازد؟
حیوانات را دوست می دارد یا نه؟
به کلیسا می رود؟
با زنش بحث و دعوا می کند؟ و چندین سوال گستاخانه دیگر.
مثل اینکه پیدا کردن این کشیش کاری عبث بوده چون او به جای جواب دادن به ما، سراپای نامه را پر از این عبارت کرده بود:«آرزو می کنم مرا به فرزندی قبول می کردند.»
البته این امیدوار کننده بود، به همین علت بتسی کیندرد به محض اینکه صبحانه روز بعد از عروسی صرف شد با مهربانی هر چه تمام تر به طرف ژرمن تاون حرکت می کند.
باید به عرضتان برسانم که او استعداد خارق العاده ای در کارآگاهی از خود نشان می دهد. در یک دیدار اجتماعی می تواند حتی از روی میز و صندلی ها تاریخچه اخلاقی خانواده را بیرون بکشد. او با اخبار امیدوار کننده ای از ژرمن تاون بازگشت.
آقای ج ف برتلند تبعه ای متمول و با نفوذ است. دوستانش ، عاشق او و دشمنانش از او متنفرند. ( اخراجی ها از سر کار که اصلا تردیدی در گفتن این ندارند که او مردی سخت گیر است) حضور او در کلیسا کمی متزلزل است، ولی خانمش خیر. اما خب اعانه دهنده خوبی است. خانمش زنی محترم و جذاب و مهربان است که به تازگی پس از یک سال رکود عصبی از آسایشگاه مرخص شده است. نظر پزشک معالجش این بوده که باید علاقه به زندگی در او تقویت شود و پیشنهاد سرپرستی بچه ای را به او می کند. آوردن بچه آرزوی همیشگی او بوده ، ولی شوهر کله شق و لجباز او همیشه مخالفت می کرده و بلاخره این خانم ملایم و مصر بازی را می برد (مثل همیشه) و شوهر لجبازش مجبور به تسلیم در مقابل او می شود و در حالی که از میل باطنی خود که پسر می خواست صرفنظر می کند (همانطور که در بالا ذکر شد مثل همیشه) در نامه اش به من خواستار یک دختر چشم آبی شده است.
خانم برتلند با آرزوی شدیدی که برای داشتن یک کودک دارد، سالها بر روی بیماریهای کودکان مطالعه کرده و هیچ مطلبی در کودکان وجود ندارد که او درباره اش چیزی مطالعه نکرده باشد. او اتاق نوزادی بسیار زیبا درست کرده است. اتاق رو به جنوب غربی و کاملا آماده است البته با یک گنجه پر از عروسکهای زیبا و دلفریب که لباس هایشان را خودش دوخته و با غرور تمام آنها را به بتسی نشان داده است. خودت می توانی نیاز او را به یک دختر حس کنی. او به تازگی درباره یک پرستار متخصص انگلیسی بسیار ممتاز چیزهایی شنیده است ولی مطمئن نیست که بهتر است پرستار انگلیسی باشد یا فرانسوی تا کودک قبل از اینکه زبان بگشاید بتواند زبان فرانسه را یاد بگیرد. ضمنا وقتی که شنید بتسی یک تحصیل کرده کالج است فوق العاده خوشحال شد. اصلا نمی دانست کودکش را به کالج بفرستد یا نه؟ راستی نظر صادقانه بتسی در این مورد چه بود؟ و اگر کودک بچه واقعی بتسی بود او را به کالج می فرستاد یا نه؟ این اوضاع اگر رقت انگیز نبود، تمام مسائل مسخره می نمود ولی من خودم واقعا نمی توانم تصویر آن زن بیچاره تنها را از سرم بیرون کنم؛ زنی که برای کودکی نامعلوم که مطمئن نیست می آِد یا نه، لباس عروسک می دوزد. او، دو بچه واقعی خودش را سالها پیش از دست داده و شاید هم بهتر است بگوییم که او اصلا بچه ای نداشته، چون هرگز بچه ها به دنیا نیامده اند. می بینی چه خانه خوبی پیدا کرده ایم؟ در آنجا عشق قابل ملاحظه ای در انتظار این کوچولوست و این عشق حتی بهتر از ثروت احتمالی است که به او می رسد.
حالا مشکل اصلی پیدا کردن کودک مورد نظر است و کار چندان ساده ای هم نیست. چون برتلند ها در خواسته هایشان خیلی سخت گیرند ، پسربچه ای هست که می توانم به آنها بدهم ولی با وجود آن گنجه پر از عروسک غیر ممکحن است. فلورانس کوچولو- نه نمی شود چون یک نفر از خانواده احساساتی او باقی مانده است. تازه عده زیادی کودک خارجی با چشمان قهوه ای روشن هم دارم – نه آن هم نمی شود. خانم برتلند بور است ، دخترش هم باید شبیه مادر باشد. ضمنا چندین کرم کوچولو با سابقه وراثتی خوب هم دارم ولی برتلندها می خواهند شش نسل از پدربزرگها و مادربزگهای بچه، کلیسارو باشند و سردسته آنها باید فرماندار یک مستعمره باشد.
همچنین من دختربچه کوچولوی عزیزی دارم با موهای فرفری (موی فرفری هر روز کمیابتر و کیمیاتر می شود9 ولی هی... نامشروع است و می دانی که این خودش سدی محکم در برابر خانواده هایی است که آماده پذیرش کودک هستند. هرچند که واقعا تاثیر زیادی در سرنوشت کودک نداشته و ندارد. پس او هم مناسب نیست چون «برتلندها» سرسختانه در پی یافتن عقدنامه هستند.
می بینی جودی جان حالا فقط از بین یکصد و هفت کوچولوی موجود در این نوانخانه یک نفر باقی می ماند. پدر و مادر سوفی بیچاره در یک حادثه قطار کشته شدند و تنها دلیل اینکه او جان سالم به سر برد این بود که در بیمارستان برای عمل لوزه بستری بود. اجداد او آمریکایی های اصیل و از هر جهت پاک و بی گناهند. این موجود کوچولو دختری شسته رفته و بی روح و جیغ جیغو است. دکتر تا توانسته روغن کبد ماهی و اسفناج به او خورانده است، ولی هر کار می کند نمی تواند کمی شادی در روح او بدمد.
توجه انفرادی و محبت در کودکان بی سرپرست نوانخانه شگفتی خلق می کند چه می دانی، شاید پس از یکی – دو ماه زندگی او زیبا و خارق العاده شود. به همین دلیل من دیروز تاریخچه ای درخشان و معصومانه از خانواده اش سر هم کردم و برای ج ف برلتند فرستادم و پیشنهاد انتقال او را به شهرستان دادم.
امروز صبح تلگرافی از آقای برتلند به دستم رسید. نه فکرهای عجیب و غریب به سرت نزند. او زرنگتر از این حرفها است و نمی خواهد دختری را بدون بازدید قبلی بخرد. او ساعت سه بعد از ظهر چهارشنبه به اینجا می آید تا شخصا بچه را ببیند.
وای وای . اگر او بچه را نپسندد ، چه می شود؟ حالا ما تمام تلاشمان را معطوف زیبا کردن آن کودک کرده ایم انگار واقعا داریم توله سگی را برای نمایشگاه سگها آماده می کنیم. فکر می کنی اگر کمی سرخاب به گونه هایش بمالیم، غیر اخلاقی می شود؟ به هر حال او هنوز برای عادت کردن به این کارها خیلی کوچک است.
آه ... عجب نامه ای شد این. میلیونها صفحه دست نوشته بدون کوچکترین وقفه ای. حالا می فهمی قلبم برای که می تپد؟ من آنقدر برای آینده سوفی هیجان زده و نگرانم که انگار او دختر کوچولوی خودم است.

با عرض بهترین درودها به مدیر عامل
سالی مک ب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#43 | Posted: 17 Nov 2013 23:23 | Edited By: andishmand




17 ژانویه

جودی جان:

داستانی به درازای تاریخ دارم که باید برایت بگویم.
این طور شروع می کنم که امروز همان چهارشنبه کذایی است. به همین دلیل در ساعت دو و نیم سوفی کوچولوی ما حمام رفت و موهایش شسته و شانه زده شد. بهترین لباسشبه او پوشانده شد و به دست یتیمی قابل اعتماد سپرده شد که از او مراقبت کند و با دستور اکید مبنی بر اینکه او را تمیز نگاه دارد.
سر ساعت سه و نیم، آن موجود مشوش بازاری مآب که من هرگز در زندگیم نظیرش را ندیده ام، یعنی ج ف برلتند با ماشینی گران قیمت، مدل خارجی به طرف پله های این قصر با هیبت آمد و سه دقیقه بعد شخصی چهارشانه با فکهای محکم و سفت و سبیلی کوتاه شده، با رفتاری که تن انسان را می لرزاند، خودش را به دفتر من رساند. او مرا با اسم مختصر دوشیزه مک کاش نامید و پس از اینکه به او توضیح دادم و نامم را اصلاح کردم دوباره مرا دوشیزه مک کیم نامید. من بهترین صندلی راحتی ام را به او تعارف کردم. با این پیشنهاد که با نوشیدن نوشیدنی خنکی رنج سفر را از بین ببرد. او درخواست یک لیوان آب خنک کرد ( من مردهای با ایمان را می پرستم) . بعد هم با اشتیاق هر چه تمام تر از من خواست تا به کارمان برسیم. من زنگ زدم و دستور دادم تا سوفی کوچولو را بیاورند.
آقای برلتند گفت :«یک لحظه صبر کنید دوشیزه مک گی . دوست دارم او را در محل زندگیش ببینم. من با شما به اتاق بازی یا اصطبل یا هر جای دیگری که کودکان را در آن نگاه می دارید ، می آیم.»
این طور شد که من و او به مهد کودک رفتیم. جایی که سیزده یا چهارده کرم ریز با لباسهای کتان شطرنجی روی زمین یا تختخوابها وول می خوردند. سوفی با شکوه تمام با دامن پرچین دخترانه اش در آغوش یتیمی آبی پوش و خسته جا خوش کرده بود و داشت جیغ می زد و می خواست از بغل او پایین بیاید. در این حال چین های دامن دخترانه اش بالا رفته و زیر گردنش مچاله شده بود. من او را بغل کردم لباسش را مرتب کردم. دماغش را گرفتم و گفتم که به آن آقای غریبه نگاهی بیندازد.
آینده این کودک به پنج دقیقه خوش اخلاقی بستگی داشت. ولی او به جای یک لبخند چه کرد؟ جیغ کشید. آقای برتلند با احتیاط با او دست داد و مثل اینکه دارد یک توله سگ را ناز می کند او را نوازش کرد. سوفی بدون کوچکترین توجهی پشتش را به او کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت. آقای برتلند شانه هایش را بالا انداخت مثل اینکه دارند او را محاکمه می کنند. شاید، فقط شاید این بچه مناسب حال همسرش می بود. او که خودش بچه ای نمی خواست. برگشتیم تا خارج شویم.
فکر می کنی در آن لحظه کی تاتی تاتی کنان سر راهش ظاهر شد؟ آلگرای کوچولو که جلو آمد و با کمی تردید دستهایش را مثل یک آسیاب بادی باز کرد و چهار دست و پا تلپ روی زمین ولو شد! آقای برتلند با چابکی هر چه تمام تر پرید و خودش را کنار کشید تا مبادا روی او پا بگذارد. بعد او را بلند کرد و روی پاهایش ایستاند. آلگرا دو دستی پای آقای برتلند را گرفت و با خنده ای زیبا به او نگاه کرد و گفت:«پاپا بغلم کن!» او اولین آقا به جز دکتر است که این بچه طی هفته ها دیده و به طریقی پدر فراموش شده اش را به یاد آورده بود.
ج ف برتلند او را بلند کرد و چنان سبک به هوا انداخت که انگار دارد پر کاهی را پرواز می دهد. آلگرا در این حین از شدت خوشحالی داد و فریاد می کرد. بعد که داشت آلگرا را به آرامی پایین می آورد، دخترک دماغ و گوشش را چنگ زد و با دو پا محکم به شکمش کوفت. حالا دیگر کسی نمی تواند بگوید که آلگرا دختر پرشور و نشاطی نیست.
ج ف خود را از شر نوازشهای آلگرا خلاص کرد و با مویی پریشان ولی فکهایی محکم او را سرپا ایستاند و هنوز مشت کوچک دخترک در دستش بود.
او گفت:«خودش است. فکر نمی کنم دیگر احتیاجی به دیدن بقیه بچه ها باشد.»
من گفتم که ما نمی توانیم آلگرای کوچولو را از بردرهایش جدا کنیم، ولی هر چه بیشتر اصرار می کردم،آرواره های او محکم تر می شد. بعد با هم به کتابخانه رفتیم و نیم ساعت درباره این موضوع بحث کردیم. ج ف سابقه او را،نگاههای او را،روح او را و کلا خود او را دوست می داشت. اگر قرار بود دختری به او انداخته شود، او کودکی بور را می پسندید. اگر آن کودک جیغ جیغی قبلی را می برد، خانمش سرش را می کند. اصلا طبیعی نمی نمود ولی خب، اگر من آلگرا را به او می سپردم، درست مثل فرزند خودش او را بار می آورد و بزرگ می کرد و بقیه زندگیش را بیمه می کرد.
آیا واقعا می توانستم به خاطر مشتی مزخرفات احساسی ، او را از این زندگی محروم کنم؟خانواده او از هم پاشیده بود و حالا بهترین کاری که می توانستم بکنم این بود که برای آنها به طور انفرادی خانواده پیدا کنم.
من با جسارت به او گفتم:«هر سه تا را ببرید.» ولی نه این فکر، اصلا به مغزش هم خطور نمی کرد. همسر او علیل بود و از پس همین یکی هم به زور بر می آمد.
من سر دو راهی وحشتناکی گیر کرده بودم. شانس عظیمی به این کودک روی آورده بود ولی باز هم جدا کردنش از دو برادر کوچولو و مامانی ، کاری خشن به نظر می آمد. می دانستم اگر برتلند ها به طور قانونی سرپرستی او را قبول کنند سعی خواهند کرد، ارتباطش را با گذشته به کلی قطع کنند و این کودک به قدر کافی ظریف و کوچک بود که به محض یافتن پدر، برادرهایش را فراموش کند.
در این موقع بود که به یاد تو افتادم یعنی جودی و آن حادثه تلخ. منظورم همان موقعی است که خانواده ای می خواست تو را ببرد ولی یتیم خانه اجازه نمی داد. یادم هست که همیشه می گفتی تو هم می توانستی همانند دیگر کودکان سرپناهی داشته باشی ولی خانم لیپت مانع این کار شد. شاید هم من همین الان دارم مانع رسیدن آلگرا به یک سرپناه می شود. البته موضوع آن دو برادر مسئله دیگری است. می شود آنها را تحصیل کرده بار آورد تا بعدا بتوانند گلیم خود را از آب بالا بکشند ولی این چنین خانه ای برای یک دختر، همه چیز اوست. اززمانی که ما آلگرا را قبول کرده ایم، در نظر من کودکی بوده است درست مثل جودی، او با روح و تواناست.باید هر طور شده او را به خایی برسانیم. می دانی جودی جان، آلگرا هم باید سهم خودش را از زیبایی و امکانات دنیا به دست آورد. آیا هیچ نوانخانه ای وجود دارد که اینها را به او بدهد؟
سر جایم ایستادم و فکر کردم و فکر کردم. آقای برتلند داشت اتاق را متر می کرد.
برتلند با اصرار گفت:«بگذارید آن دوتا پسر بیایند اینجا تا من با آنها کمی صحبت کنم. اگر ذره ای سخاوت در وجودشان باشد، می گذارند خواهرشان پی سرنوشت خود برود.»[
به این ترتیب دنبال آن دو فرستادم ولی خدایا ... قلبم تاپ تاپ صدا می کرد. آنها که برای پدرشان بیتابی می کردند، داشتند خواهر کوچولویشان را هم از دست می دادند. دو برادر دست در دست هم و محکم مثل دو جوان کوچک آمدند و راست با چشمانی گرد که به آن مرد غریبه دوخته شده بود، ایستادند.
ـ بچه ها بیاید جلو. می خواهم با شما صحبت کنم.
و دست هر دو را گرفت و ادامه داد:
ـ در خانه ای که من در آن زندگی می کنم بچه کوچولویی نیست و به همین دلیل من و خانمم تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم تا از بین چندین پسر و دختر که نه پدر دارند نه مادر، یکی را انتخاب کنیم و به خانه مان ببریم. البته آن کودک یک خانه خیلی زیبا برای زندگی کردن و اسباب بازی های فراوان برای بازی خواهد داشت و برای بقیه عمرش خوشبخت خواهد شد. خیلی خوشبخت تر از آنچه که در اینجا ممکن است بشود. مطمئنم اگر بشنوید که من خواهر کوچولوی شما را انتخاب کرده ام خیلی خوشحال می شوید.»
کلیفورد پرسید:«پس دیگر نمی توانیم او را ببینیم؟»
ـ چرا عزیزم. بعضی وقتها.
کلیفورد نگاهش را از من گرفت و به آقای برتلند دوخت و دو قطره اشک بزرگ از گونه هایش به پایین غلتید. دستش را از میان دست آقای برتلند بیرون کشید و به طرف من آمد،خودش را توی بازوهای من انداخت .
ـخواهش می کنم نگذارید او آلگرا را ببرد. خواهش می کنم. خواهش می کنم. اصلا به او بگویید از اینجا برود.
با التماس گفتم:«هر سه را ببرید.»
خیلی کوتاه جواب داد:«من نیامده ام که همه بچه های این نوانخانه را با خود ببرم.»
حالا دان هم در طرف دیگر داشت زجه می زد که فکر می کنی چه کسی از راه رسید؟ بله. دکتر مک ری که آلگرا هم توی بغلش بود.
من آنها را به هم معرفی کردم و مسئله را توضیح دادم. آقای برتلند خواست بچه را بگیرد ولی حنایی او را محکم بغل کرده بود. او به آرامی گفت:«اصلا امکان ندارد اقا، حتما دوشیزه مک براید به شما گفته اند که قانون این نوانخانه جدا کردن یک خانواده را از هم مجاز نمی داند.»
ج ف برتلند با تحکم گفت :«دلی دوشیزه مک براید قبلا تصمیمشان را گرفته اند. ما در مورد این موضوع کلی بحث کرده ایم.»
حنایی که داشت خون اسکاتلندی اش به جوش می آمد رو به من کرد و گفت:«حتما اشتباهی شده است. مطمئنم که شما برای چنین کاری دلیلی هم دارید.»
ای کاش حضرت سلیمان اینجا بود و قضاوت می کرد. قضاوت بین کله شق ترین مردهایی که خداوند متعال آفریده و حالا داشتند آلگرای کوچولو را به زور از دست هم می قاپیدند.
من آن سه جوجه کوچولو را به اتاقشان برگردانیدم و به صحنه نزاع بازگشتم. ما با صدای بلند و خیلی داغ بحث می کردیم که ج ف برتلند سوالی را مطرح کرد که از پنج ماه پیش در ذهن من مانده بود.
ـ چه کسی سرپرست این یتیم خانه است؟ مدیر یا پزشک مسئول؟
من از دست دکتر به خاطر کاری که کرده بود خشمناک بودم ولی در مقابل دیگران نمی شد با او جدال کرد. پس با قاطعیت هر چه تمام تر به آقای برتلند گفتم که دیگر حرف آلگرا را هم نزند. راستی نظرتان درباره سوفی چیست؟
ولی نه. اگر می خواست دوباره به فکر سوفی بیفتد خودش را لعنت می کرد. یا آلگرا یا هیچ کس! دلش می خواست من بدانم که با این کارم دارم آینده این کودک را خراب می کنم. وقتی که من آن حرف را زدم به طرف در رفت : دوشیزه مک ری! و آقای دکتر مک براید! عصرتان بخیر.»
تعظیمی کرد و رفت.
درست در همان لحظه بود که جنگ بین من و حنایی شروع شد. نظر او این بود که اگر هر شخصی برای این کودک ادعای انسانیت دارد ، باید از خودش خجالت بکشد که فکر از هم پاشیده شدن یک خانواده را می کند. من هم او را متهم کردم که تنها به دلیل احمقانه علاقه به کودک و برای نگاه داشتنش این کار را کرده است . ( و مطمئنم که این فکر من صحیح است.) وای وای چه جنگی در گرفت و بلاخره او با رفتاری سخت و مودبانه که روی برتلند را سفید می کرد ، بیرون رفت.
من بین آن دو مرد چنان خود را مچاله احساس می کردم که انگار در زیر دستگاه اتوکشی جدیدمان رفته بودم! بعد بتسی امد و به خاطر از دست دادن بهترین شانسی که می توانستیم از یافتن این خانواده داشته باشیم، به من ناسزا گفت.
خب، این هم از پایان یک هفته فعالیت تب آلود و حالا هم سوفی و هم آلگرا دوباره بچه های یتیم خانه باقی مانده اند. خدا جون، وای خدا می شود حنایی را از فهرست کارمندان این نوانخانه حذف کنی و در عوض برایم یک آدم آلمانی یا فرانسوی یا چینی و یا هر کسی را که می پسندی بفرستی. فقط قسمت می دهم که اسکاتلندی نباشد.

دوستدار خسته تو
سالی

حاشیه: اعتراف می کنم که حنایی تمام بعد از ظهرش را برای نوشتن نامه ای مبنی بر اخراج من از این نوانخانه تلف کرده است. اگر شما بخواهید من حرفی ندارم چون دیگر از نوانخانه خسته شده ام.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#44 | Posted: 17 Nov 2013 23:28 | Edited By: andishmand




گوردون جان :

تو موجودی ایرادگیر،بهانه گیر، عیب جو، ترشرو، بی مخ، بداخلاق و کله شق هستی. اه اه چرا من نباید لباس اسکاتلندی بر تن کنم؟ تازه من یک «مک» هم در اسمم دارم!
البته که ن ج گ روز پنجشنبه آینده ورود تو را با خوشحالی خوشامد خواهد گفت. فکر نکنی برای الاغ، بلکه به خاطر وجود شیرین و مهربانت. همان طور که همیشه هستی.
قصد داشتم نامه ای برای جبران گذشته ها برایت بنویسم که یک مایل طول داشته باشد ولی خب که چی ؟ من که تو را روز پنجشنبه می بینم. خبر خوشی هم برات دارم!
آقا جون از لهجه اسکاتلندی من ناراحت نشی ها!
تمام اجدادم مال بلندی ها بوده اند.

سالی

جودی جان :
اینجا در ن ج گ اوضاع مرتب است. به جز یک دندان شکسته، یک مچ در رفته، یک زانوی به شدت زخم شده و یک کبودی چشم.
من و بتسی در عین حال که نسبت به دکتر مودب هستیم، بی اعتنا هم هستیم. مسئله آزار دهنده این است که او خودش هم سرد است. تازه فکر می کند اوست که به ما بی اعتنایی می کند. او با حالتی عالمانه و رسمی و کاملا مودب وظیفه اش را انجام می دهد و در ضمن کنار هم می کشد. هرچند که آقای دکتر در حال حاضر مزاحم ما نیست ولی قرار است شخصی به دیدار ما بیاید که بسیار از حنایی جالب تر است. مجلس نمایندگان خستگی در می کند و گوردون برای دو روز به مسافرت می رود. او قصد دارد این دو روز را در هتل برانت وود این بگذراند.

از اینکه می شوم تو دیگر از دریا و ساحل خسته شده ای و می خواهی برای گذراندن تابستان به ییلاق ما بیایی، خوشحالم.
برای اقامت شما، املاک فراوان و جاداری در چند کیلومتری جان گریر وجود دارد و برگشتن جرویس به خانه برای تعطیلات آخر هفته ، برایش تنوع جالبی خواهد شد.
حتما پس از یک غیبت مطبوع حالا هر کدام از شما دوتا تفکرات تازه ای برای پر بار تر کردن زندگی مشترکتان خواهید داشت.
خب درباره زندگی مشترک بیش از این حرف فلسفی ندارم. چون باید ذهنم را با «دکترین مونرو» و یکی – دو موضوع سیاسی دیگر شستشو دهم. بی صبرانه منتظر ماه اوت و سه ماه تعطیلی هستم.

مثل همیشه
سالی


جمعه
دشمن عزیز

پس از آن آتشفشانی هفته گذشته، به راستی اینکه شما را به شام دعوت می کنم ، خیلی بزرگوارانه است. بگذریم ... خواهش می کنم بیایید.
راستی، آن دوست دست و دل بازمان، آقای هالوک را که برایمان بادام زمینی و ماهی قرمز و چند نان خامه ای دیر هضم فرستاده بود به خاطر می آورید؟ او امشب با ماست.
موقعیت خوبی است برای هدایت رودخانه بذل و بخشش های او در جهت مسیرهای بهداشتی شما . در ساعت هفت شام خواهیم خورد.

مثل همیشه
سالی مک براید


دشمن عزیز


تو باید در آن دوره ای می بودی که هر انسان در غاری مجزا و در کوهی جداگانه زندگی می کرد.

س مک براید


جمعه ساعت 6.5
جودی عزیز

گوردون اینجاست ، و به راستی رفتارش نسبت به این نوانخانه تغییر کرده است. او این حقیقت کهنه را کشف کرده که برای راه یافتن به قلب یک مادر باید به قلب بچه هایش رسید. و حالا باید به قلب 107 کودکم نفوذ کند.
او حتی درباره لورتا هیگینز حرف جالبی برای گفتن داشت. می گفت : چقدر عالی است که او لوچ نیست!
من و او امروز بعد از ظهر رفتیم خرید و او در انتخاب و خرید چند روبان سر برای چندتا دختربچه کمک بزرگی برای من بود. به من اصرار کرد تا روبان «سدی کیت» را خودش انتخاب کند و بعد از چندین بار زیر و رو کردن ، یک روبان ساتن پرتقالی برای یک رسته موی بافته شده و یک سبز زمردی رنگ برای رشته دیگر انتخاب کرد. در حالی که ما مشغول این کارها بودیم، توجهم به یک مشتری که در کنارمان بود جلب شد. او وانمود می کرد که دست و چشمهایش مشغول انتخاب است ولی در واقع داشت، به مزخرفات ما گوش می داد. او در یک شبه کلاه و یک توری خالدار صورتش را مخفی کرده بود و با شالگردنی از خز و یک چتر آفتابی زنانه طرز نو طوری آراسته شده بود که من هرگز به مغزم خطور نمی کرد که از آشنایانم باشد، مگر وقتی که نگاهمان به هم افتاد و برق نگاهی کینه توزانه را در چشمانش دیدم. او. خیلی رسمی و با ناراحتی تعظیم کرد و من با اشاره سر به او پاسخ دادم. بله. او خانم مگی مک گورک بود که لباسهای مهمانی اش را پوشیده بود.
این عکس حالت واقعی او را نشان می دهد. لبخندش به قلم من بستگی دارد که اشتباها لغزیده است. طفلکی خانم مک گورک نمی تواند علائق عقلانی یک خانم را نسبت به یک مرد درک کند. فکر می کند هر مردی را که می بینم شیفته اش می شوم و خواهان ازدواج با او هستم. اول فکر می کرد که می خواهم آقای دکترش را از چنگش بیرون آورم ولی حالا که مرا با گوردون دیده فکر می کند من اژدهای دو شوهره ای هستم که هر دو را طالبم.
خداحافظ عزیزم: چندتا مهمان ناخوانده دارم.

یازده و سی دقیقه شب:
من به افتخار گوردون مهمانی شامی با حضور بتسی و خانم لیور مور و ویترسپون برپا کردم و از روی حسن نیت آقای دکتر را هم دعوت کردم ولی او گستاخانه اعلام داشت که اصلا حالش را ندارد. می بینی جودی جان، حنایی اصلا نمی گذارد ادب، حقیقت را پایمال کند!
در این باره شکی نداشته باش که گوردون آبرومند ترین آدمی است که تا به حال دیده ام. او خیلی خوش تیپ، راحت، خیرخواه، شوخ و بذله گو است و عاداتش بسیار معصومند. خدای من او جدا یک شوهر نمایش و جالبی خواهد شد. در هر حال تو هم داری با یک آدم به نام شوهر زندگی می کنی. تو که سر میز صبحانه و یا موقع صرف شام به او فخر نمی فروشی ها؟
امشب او به طور استثنایی مهربان و خوب بود. بتسی و خانم لیورمور هر دو به او دل باختند. من هم خب یک کمی. او خیلی قشنگ و مودبانه درباره راحتی جاوه برایمان داد سخن داد.
ما برای پیدا کردن محل خواب برای آن میمون به دردسر وحشتناکی افتادیم ولی گوردون با منطقی محکم گفت که چون اول جیمی او را به ما داده و جیمی هم دوست پرسی است، بهرت است میمون با پرسی استراحت کند. گوردون طبیعتا آدمی حراف است و اگر تماشاچی هم داشته باشد چه بهتر. او با احساسات هر چه تمام تر آن چنان در مورد یک میمون سخنرانی می کرد که انگار دارد درباره قهرمان بزرگی صحبت می کند که در راه وطنش شهید شده است.
هنگامی که او داشت درباره تنهایی جاوه سخن می گفت و به این موضوع فکر می کرد که چطور تمام شب را در سلول گذرانده در حالی که برادرانش در جنگلهای گرمسیر در دوردستها از سر و کول هم بالا می رفته اند، اشک چشمهای مرا خیس کرد.
جودی جان، مردی که این گونه حرف می زند مسلما آینده روشنی در انتظار اوست. شک ندارم که بیست سال دیگر اگر خواست رییس جمهور شود، به او رای خواهم داد.
چقدر به همه خوش گذشت، راستی که طی این مدت من مسئله 107 یتیمی را که در بالای سر ما خوابیده بودند به دست فراموشی سپردم. همان اندازه که من عاشق آنها هستم، به همان اندازه هم دررفتن از دستشان را می پسندم.
مهمانهایم ساعت ده دفتند و حدس می زنم الان نیمه شب باشد. امشب شب هشتم است ساعت دیواریم دوباره خوابیده. (جین که باید جمعه ها آن را کوک کند، فراموش کرده است) بگذریم ... می دانم که دیروقت است و من به عنوان یک خانم اکنون باید در خواب شیرینی فرو رفته باشم. مخصوصا که اگر در فکر جوانی شایسته و مورد قبول به عنوان خواستگار باشم.
اجازه می دهی این نامه را فردا تمام کنم؟ متشکرم و شب به خیر.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#45 | Posted: 17 Nov 2013 23:29




شنبه:
گوردون وقت امروز صبح خود را صرف بازی با بچه های نوانخانه ام کرد و قول داد چندتا هدیه قشنگ بعدا برایمان بفرستد. فکر می کند که اگر سه تا دیرک توتم به خیمه های سرخپوستی افزوده شوند، به مراتب زیبای آنها بیشتر خواهد شد.
از این گذشته او می خواهد سی و شش دست لباس صورتی هم برای بچه ها بفرستد. می دانی چیست جودی جان؟ راستش صورتی رنگ مورد علاقه مدیره این نوانخانه است. آخر او دیگر از دست رنگ آبی حوصله اش سر رفته است. ضمنا دوست بخشنده ما خوشش می آمد خود راغ با فکر چند الاغ با پالان و یک کالسکه کوچک قرمز سرگرم کند. واقعا جالب نیست که پدر گوردون این امکانات را برای او فراهم کرده و او جوانی خیرخواه و مستعد برای انجام کار خیر است؟ در حال حاضر او با پرسی مشغول صرف ناهار در مهمانخانه است و فکر می کنم دارد عقاید تازه ای در زمینه بشردوستی در سر می پروراند.
شاید با خود می اندیشی که من از این وقفه ای که در زندگی یکنواخت نوانخانه ایم پیش آمده لذت نبردم. می توانی درباره مهارت من در اداره کردن این نوانخانه هر چه دلت می خواهد بگویی خانم جودی پندلتون عزیزم. از طرف دیگر ثابت ماندن برای من خیلی آسان نیست. من هم مثل بقیه گاه گاهی به تنوع نیاز دارم. بهع همین دلیل وجود گوردون با آن خوش بینی جوشان و روح بچه گانه اش در این مدت مرا شاداب و با نشاط کرده است. به خصوص با آن تضادی که با آقای دکتر دارد.

یکشنبه صبح:
باید درباره پایان دیدار گوردون از اینجا برایت بگویم. او می خواست ساعت چهار اینجا را ترک کند، ولی درست در لحظه ای که داشت می رفت التماس کنان از او خواستم تا ساعت نه و نیم صبر کند. دیروز عصر با او و سنگاپور در طول حومه شهر قدم زدیم تا جایی که دیگر برجهای نوانخانه دیده نمی شد. در یک مهمانخانه قشنگ سر راه توقف کردیم و شام خوردیم. شاممان عبارت بود از گوشت و تخم مرغ و کلم.
سنگاپور به قدری بی ادبانه غذا را لنباند که از آن موقع تا کنون سست و بی حال است. قدم زدن و تمام چیزها، عالی و ضمنا فرار جالبی از زندگی یکنواخت در نوانخانه بود. این تفریح می توانست برای هفته ها مرا راضی و سرپا نگه دارد به شرطی که مسئله خاصی پیش نمی آمد. ما عصر زیبا و گرم و بی دغدغه ای را با هم گذراندیم و از اینکه من آن را ضایع کردم ، متاسفم.
ما قبل از ساعت نه با حالتی کاملا سرد با تراموا به ن ج گ ، بازگشتیم، یعنی درست موقعی که او باید برای رسیدن به ایستگاه و سوار شدن به قطار حرکت می کرد. به همین علت او را به داخل خانه دعوت نکردم، در عوض موقعی که می خواست سوار درشکه بشود، خیلی مودبانه برایش سفر خوب و راحتی را آرزو کردم.
اتومبیلی در گوشه ای از خیابان و زیر سایه ساختمان توقف کرده بود خوب که دقت کردم سرنشینانش را شناختم. آقای دکتر و آقای ویترسپون بودند. (آنها بعضی اوقات با هم در آزمایشگاه گپ می زنند) خب، گوردون درست در لحظه جدایی وسوسه ای ناخوشایند به سرش افتاد و پیشنهاد کرد که مدیریت نوانخانه را ترک کنم و به جای آن بانوی خانه ای خصوصی شوم. تو را به خدا در عمرت مردی را بدین گونه دیده ای؟ او تمام عصر و کیلومترها راهپیمایی را برای گفتن این مسئله فرصت داشت ولی چرا باید درست لحظه رفتن را برای این پیشنهاد انتخاب می کرد؟
دقیقا نمی دانم به او چه گفتم فقط می دانم که سعی کردم مسئله را لوث کنم و او را به قطارش برسانم. ولی او کله شقی کرد، به تیر چراغی تکیه داد و شروع کرد به بحث کردن. می دانستم که به قطار نمی رسد و این که تمام پنجره های نوانخانه باز هستند. یک مرد اصلا نمی تواند بفهمد که دیوار موش دارد و موش هم گوش. همیشه این زنها هستند که به عادات و استراق سمع اهمیت می دهند.
دیگر داشتم برای خلاص شدن از دستش به من من می افتادم. احتمالا من یادی بی تعارف . خشن بودم. به هر حال او از کوره در رفت و خیلی اتفای چشمش به ماشین وسرنشینان آن افتاد. آنها را شناخت و در حالی که وحشی شده بود شروع به مسخره کردن آقای دکتر کرد. به او گفت:«چشم گنده» و «نانازی» و کلی حرفهای بی ربط دیگر. خدایا، تحمل این یکی را نداشتم.
داشتم با حالتی صادقانه به او می فهماندم که من برای آقای دکتر پشیزی ارزش قائل نیستم و او را به چشم موجودی مسخره و غیر قابل تحمل نگاه می کنم. در این موقع ناگهان آقای دکتر از ماشینش پیاده شد و به سوی ما آمد!
حنایی بعد از حرفهایی که شنیده بود کاملا خشمگین می نمود. در آن لحظه من از خجالت دود شدم و به آسمان رفتم. حنایی خیلی خونسرد و مطمئن سرجایش ایستاد. گوردون جوش آورده بود. و از توهماتی که در سرش می گذشت، داشت منفجر می شد. من در بین آنها متحیر ایستاده بودم. به این موضوع فکر می کردم که او چطور یکهو سر و کله اش پیدا شد. حنایی به خاطر گوش دادن غیر ارادی به حرفهای ما ، مودبانه از من معذرت خواست و با حالتی مردانه به گوردون پیشنهاد کرد که او را تا ایستگاه با ماشینش برساند.
من التماس کردم که نرود. اصلا نمی خواستم باعث جنگ و جدال بین آن دو باشم ولی بدون کوچکترین توجهی به من سوار شدند و رفتند و مرا تک و تنها و ارام همانجا باقی گذاشتند. داخل ساختمان رفتم و توی رختخوابم خزیدم و ساعتها بیدار ماندم. منتظر شنیدن صدای انفجاری بودم ولی نمی دانستم چه نوع انفجاری.
الان ساعت یازده است. هنوز سر و کله دکتر پیدا نشده، نمی دانم وقتی بیاید با چه رویی با او رو به رو شوم. فکر می کنم بهتر است داخل گنجه لباس پنهان شوم.
تا به حال چیزی نامربوط تر و احمقانه تر از این قضیه شنیده یا دیده بودی؟ با گوردون حرفم شد. اصلا نمی دانم سر چی و حالا روابط من با دکتر هم تیره و تار شده است. من به او نسبتهای وحشتناکی دادم. میدانی که من در حرف زدن چقدر سبکم و تازه حرفهایی به او زدم که اصلا منظورم آنها نبودند.
آرزو می کنم الان، دیروز همین موقع بود تا گوردون را سر ساعت چهار روانه می کردم.

سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#46 | Posted: 17 Nov 2013 23:31




یکشنبه عصر
خدمت آقای دکتر مک ری


قضیه دیشب خیلی ترسناک و احمقانه و ابلهانه بود ولی شما حتما مرا تا حالا آن قدر شناخته اید تا بدانید که از حرف های ابلهانه ای که زدم، اصلا قصدم این نبود که به کسی توهین کنم.
می دانید چیست؟ دهان من اصلا چفت و بست ندارد و هر چه بخواهد می گوید. احتمالا فکر می کنید که من برای همه کمک هایی که در این شغل ناآشنا به من کردید و صبری که (اغلب) نشان داده اید، ناسپاسی کرده ام. ولی این حقیقت را می دانم که من هرگز بدون حضور مسئولانه شما نمی توانستم در پشت صحنه، این نوانخانه را بگردانم. خودتان هم خوب می دانید که هر از گاهی شما هم خیلی بی طاقت و بداخلاق بوده اید ولی من هرگز آن را به رختان نکشیده ام. باور کنید از حرف های بیمارگونه ای که دیشب به شما زدم، باوری نداشتم. لطفا پوزش مرا به خاطر این رفتار بد بپذیرید. من دلم نمی خواهد دوستی شما را از دست بدهم . ما با هم دوستیم یا نه؟ امیدوارم این طور باشد.

س مک براید


جودی جان
به نظر نمی رسد که من و آقای دکتر توانسته باشیم با هم کنار بیاییم. من نامه ای مودبانه و مبنی بر معذرت خواهی برایش فرستادم و او با سکوتی بی انتها آن را دریافت کرد. تا امروز بعد از ظهر او نیامده بود، بعد وقتی که آمد سر سوزنی به آن حادثه ناگوار که بین ما گذشته اشاره نکرد. ما فقط درباره مرهم «ایک تیول» که از یک نوع ماهی ساخته شده است و حساسیت پوست سر بچه ها را برطرف می کند، صحبت کردیم. بعد با حضور سدی کیت موضوع صحبت به گربه ها کشید. مثل اینکه گربه مالتی آقای دکتر چهار بچه زاییده و سدی کیت تا آنها را نبیند آرام نمی گیرد. بدون اینکه بفهمم چه کار دارم می کنم، یکهو متوجه شدم که قرار گذاشته ام فردا ساعت چهار سدی کیت را برای دیدن بچه گربه های بیچاره به آنجا ببرم!
آقای دکتر با تعظیمی سرد خداحافظی کرد و رفت و این پایان ماجرا بود.
نامه روز یکشنبه ات رسید از اینکه می شنوم خانه را گرفته اید خوشحالم. بودن شما به عنوان همسایه در کنار ما بسیار زیبا است. اگر تو و مدیر عامل اینجا باشید، پیشرفت های ما به حد اعلا می رسند، ولی مثل اینکه تو قبل از هفتم اوت نمی توانی اینجا باشی.آیا مطمئنی حال و هوای شهر برایت مناسب است؟ تو دیگر چه زن فداکاری هستی! بنازم قدرت خدا را.

با احترامات فائقه به مدیر عامل
س مک ب

22 ژوئیه
جودی عزیزم

این را گوش کن:
امروز ساعت چهار، من سدی کیت را برای دیدن بچه گربه ها به منزل آقای دکتر بردم ولی فردی هاولند بیست دقیقه قبل از رفتن ما از پله ها افتاده بود، طوری که دکتر می بایست برای معالجه او بر بالینش می رفت. او برایمان پیغام گذاشته بود که بنشینیم و منتظرش بمانیم تا برگردد.
خانم مک گورک ما را به داخل کتابخانه برد و بعد ... برای اینکه تنها نباشیم خودش هم آمد. البته وانمود می کرد که دارد گردگیری می کند. نمی دانم پیش خودش چه فکری کرده بود. احتمالا فکر می کرد ما پلیکانش را کش برویم! من سر خودم را با خواندن مقاله ای درباره موقعیت چینی ها در قرن اخیر گرم کردم. سدی کیت دور و بر می پلکید و هر چه را که سر راهش می آمد ، با دقت نگاه می کرد؛ درست مثل یک «مانگوس»(نوعی میمون کوچک ماداگاسکاری.) کوچولوی فضول.
او بادقت فلامینگوی خشک و پر شده را بررسی کرد و از من پرسید چه چیزی باعث شده تا آن موجود آن قدر بلند و قرمز باشد. آیا غذایش قورباغه بوده؟ آن یکی پایش هم صدمه دیده یا نه؟ و سوالاتش را پی در پی و مصرانه مثل گذشتن ثانیه شمار ساعت، می پرسید و از آن می گذشت. من خودم را سرگرم خواندن مقاله کردم و گذاشتم تا خانم مک گورک با او سر و کله بزند. بلاخره پس از بررسی نصف اتاق چشمش به تصویر دختر کوچولویی افتاد که داخل یک قاب چرمی در وسط میز دکتر قرار داشت. دختربچه ای بود زیبا و با طراوت . یک زیبایی باور نکردنی که به طور عجیبی آلگرای کوچک را به خاطرم می آورد. این عکس می توانست تصویری از آلگرای کوچولو باشد که پنج سال بزرگتر شده است. آن شبی که من شام مهمان آقای دکتر بودیم آن عکس را دیده بودم و خیلی دلم می خواست بپرسم که آن دختر کوچولو کدام یک از مریض های اوست، ولی خوشبختانه نپرسیدم. سدی کیت جستی به طرف عکس زد و گفت:«او کیست؟»
ـ دختر کوچولوی آقای دکتره.
ـ کجاست؟
ـ خب اون دوردورا با مادربزرگش زندگی می کنه.
ـ آقای دکتر از کجا اون را گرفت؟
ـ همسرش او را به آقای دکتر داد.
ناگهان کتاب از دست من روی زمین ولو شد و مثل برق زده ها گفتم:«همسرش؟»
لحظه ای پس از گفتن این حرف، بسیار عصبانی شدم ولی خب چه کار می شد کرد. آن قدر ناگهانی بود که بهت زده شدم. خانم مک گورک صاف و صوف شد و یکهو شروع به سخنرانی کرد:«هیچ وقت درباره اش چیزی به شما نگفته؟ اون شش سال پیش دیوانه شد و اون قدر شدید بود که دیگه نمی شد در خانه نگهش داشت و به همین دلیل هم بستریش کردن، آقای دکتر به خاطر اون کارش تقریبا به جنون کشید. هرگز زنی خوشگلتر از اون در عمرم ندیده بودم. فکر می کنم یک سالی اصلا لبخند به لبهایش نیومد. عجیبه که اون هرگز درباره زنش به کسی چیزی نگفته. بابا شما هم چه دوستهایی هستین!»
من با خشکی گفتم:
ـ خب لابد آن قدر مهم نبوده که درباره اش حرف بزند.
و بعد ادامه دادم که او از چه جلایی برای برق انداختن ظروف برنجی استفاده می کند؟ بعد از آن من و سدی کیت به طرف توقفگاه اتومبیل رفتیم تا خودمان بچه گربه ها را ببینیم. خدا را شکر، قبل از اینکه سر و کله آقای دکتر پیدا شود ما جیم شدیم.
ولی جودی جان ممکن است بگویی معنی این حرفها چیست؟ آقا جرویس نمی دانست که او قبلا زن داشته؟ این عجیب ترین چیزی است که من تا به حال شنیده ام. البته به عقیده خودم و گفته خانم مک گورک ، حنایی از این که بستری بودن زنش را در تیمارستان ابراز نکرده ، قصدی نداشته است.
فکر می کنم مسئله آن قدر حاد بوده که او حتی جرئت به زبان آوردنش را هم ندارد. حالا می فهمم که چرا او درباره وراثت این قدر حساس است. می توانم با جرئت بگویم که از آینده آن دختر کوچولو وحشت دارد. وقتی به شوخی هایی که سر این موضوع کرده ام، فکر می کنم، تازه می فهمم که چقدر ممکن است قلبش جریحه دار شده باشد. حالا هم از دست خودم عصبانی هسم ، هم از دست او.
احساسی دارم که انگار نمی خواهم هرگز او را دوباره ببینم. خدایا بزرگی ات را شکر. جودی جان می بینی خودمان را قاطی چه مسائل هیچ و پوچی کرده ایم؟

دوستدارت:
سالی

حاشیه: تام مک کومب، مامی پروت را توی آب آهکی که بناها به کار می برند انداخت. حس می کنم بدنش داغ است. دنبال دکتر هم فرستاده ام.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#47 | Posted: 17 Nov 2013 23:32




24 ژوئیه
خانم بسیار محترم:


باید درباره مدیره این نوانخانه مسئله تکان دهنده ای را به عرض برسانم ولی نباید کار به روزنامه ها بکشد. لطفا ... می توانم از همین الان مسئله پر آب و تاب تحقیق درباره اخراج مدیره ن ج گ به علت خشونت را در ذهنم تجسم کنم.
من امروز صبح زیر نور خورشید لم داده بودم. پنجره روبه رویم باز بود و غرق خواندن کتابی جالب با موضوع تئوری تعلیم و تربیت نوشته فروبل بودم با این عبارات:
هرگز عصبانی نشوید.
همواره با کودکان به آرامی صحبت کنید. هرچند ممکن است کمی شیطان باشند ولی آنها در دنیای واقعی سیر نمی کنند، دلیلش هم این است که شاید حالشان خوب نباشد و یا کاری برای انجام دادن نداشته باشند.
هرگز بچه ها را تنبیه نکنید، فقط با آنها قهر کنید.
من داشتم از این حرفهای بسیار زیبا و دلنشین نسبت به جوانهای دور و برم لذت می بردم که ناگهان متوجه شدم چندتا پسر زیر پنجره ام جمع شده اند.
ـ ای وای ... «جان» ولش کن.
ـ بگذار برود.
ـ بکشش، فوری.
در میان همهمه ای که به پا شده بود، من صدای ناله حیوانی را شنیدم. فروبل را رها کردم و به طرف طبقه پایین دویدم و از در کناری بالای سرشان خراب شدم.
آنها همین که مرا دیدند، یکهو پراکنده شدند و جانی کوبدن را که داشت یک موش را شکنجه می داد، تنها گذاشتند. من سعی می کنم گزارشم دقیق و مو به مو باشد. یکی از پسربچه ها را صدا کردم تا پایین بیاید و آن حیوان نگون بخت را خلاص کند. بعد یقه جان را گرفتم و و را کشان کشان و جیغ زنان به طرف در آشپزخانه کشیدم. او پسری است درشت هیکل و تنومند که سیزده سال دارد و در حالی که او را می کشیدم، مثل یک پلنگ کوچک دست و پا می زد و خودش را از دستگیره در و هر مانع دیگری که سر راهش بود آویزان می کرد. طبیعتا فکرش را هم نمی کردم که از عهده او بربیایم. ولی خب، خون ایرلندی من به جوش آمده بود و دیوانه وار با او می جنگیدم. ما هر دو با فریاد توی آشپزخانه فرود آمدیم و من دیوانه وار دنبال چیزی می گشتم تا با آن او را تنبیه کنم. اولین چیزی که به چشمم خورد یک کفگیر بزرگ کیک پزی بود. آن را قاپیدم و با تمام قدرت روی بدن پسر بینوا فرود آوردم. آن قدر او را زدم تا علی رغم رفتار چند دقیقه قبلش ، با گریه به التماس افتاد که دیگر کتکش نزنم.
فکر می کنی وسط این هیاهو سر و کله چه کسی پیدا شد؟ بله، آقای دکتر مک ری در حالی که متحیرانه به ما نگاه می کرد! جلو آمد و کفگیر را از دست من بیرون کشید و پسرک را روی پایش ایستاند. جانی پشت او پنهان شد و محکم او را گرفت. من آن قدر عصبانی بودم که نمی توانستم حرف بزنم و از فرط خشم دیگر داشت گریه ام می گرفت.
دکتر فقط گفت:« بیا او را به دفتر ببریم.» بعد هر سه بیرون رفتیم و جانی تا جایی که می توانست از من فاصله گرفت و لنگان لنگان به حرکت درآمد.
ما او را در رفتر تنها گذاشتیم و به کتابخانه رفتیم و در را پشت سرمان بستیم.
او پرسید:«مگر این پسرک چه کار کرده بود؟»
با شنیدن این حرف من به سادگی سرم را روی میز گذاشتم و شروع به گریستن کردم. هم احساساتم تحریک شده بود و هم خسته شده بودم. همه قدرت بدنی ام برای فرود آوردن کفگیر بر بدن پسرک بینوا تحلیل رفته بود.
گریه کنان همه چیز را به او گفتم و او به من توصیه کرد که بی خیال باشم؛ به هر حال آقا موشه دیگر مرده بود. کمی اب برایم آورد و گفت که آن قدر گریه کنم تا خسته شوم چون برایم مفید است.
نمی دانم دستی از نوازش روی سرم کشید یا نه ولی خب این تمام کاری بود که از دستش بر می آمد. من خودم چندین بار این طرز معالجه او را روی کودکانی که حالتی عصبی داشتند، دیده بودم. و این اولین باری بود که بعد از یک هفته به جز رد و بدل کردن یک صبح به خیر ساده، ما با هم حرف می زدیم.
به محض اینکه توانستم درست بنشینم و بخندم و در حالی که مرتب با دستمال اشک هایم را پاک می کردم شروع کردیم به بررسی وضع «جانی» . حنایی گفت :«این پسر وراثتی بد داشته است که امکان دارد حالا اثراتش را نشان دهد. ما باید با این واقعیت مثل مقابله با هر مرض دیگری رو به رو شویم. حتی پسران معمولی هم گاهی اوقات خشن می شوند و این که حس تشخیص خوب و بد در یک پسر سیزده ساله هنوز بروز نکرده است.»
بعد پیشنهاد کرد تا چشمانم را با آب داغ شستشو دهم و به حال عادی بازگردم. من هم همین کار را کردم بعد جانی را توی اتاق آوردیم. او در طی تمام صحبتها سر پا ایستاده بود. آقای دکتر با او حرف زد. خدایا، چقدر مهربان و منطقی و انسانی. جانی می گفت که موش حیوانی است که مثل حشره های موذی باید بمیرد. دکتر در جواب گفت:«برای باقی نگاه داشتن نسل آدمها بعضی حیوانات باید قربانی شوند ولی نه برای انتقام گیری. این کار باید بدون وارد آوردن کوچکترین زجری به آن حیوان انجام گیرد» سپس درباره سیستم عصبی موش سخنانی گفت مبنی بر اینکه این موجود کوچولو هیچ گونه وسیله دفاعی ندارد و این که زجر دادن و کشتن یک موش بی گناه نامردی است . او به جانی گفت که باید خود را به جای موجودات دیگر بگذارد و از دید آنها بنگرد. حتی اگر آن موجود یک موش کوچولو باشد. بعد به سراغ کتابها رفت و نسخه برنز مرا بیرون کشید و توضیحاتی درباره عظمت این شاعر به پسرک ارائه داد و اینکه اسکاتلندی ها چقدر او را دوست دارند.
بعد گفت: «می دانی او راجع به موش ها چه گفته است؟» و کتاب را ورق زد تا به عبارت «آن جانور کوچولوی نرم و ترسو» رسید و آن را برای پسرک خواند و تا جایی که از عهده یک اسکاتلندی بر می آمد، آن را برایش توضیح داد.
جانی پشیمان و توبه کار رفت و حنایی توجه حرفه ایش را معطوف به من کرد. به من گفت که خسته ام و به تنوع نیازمندم، بهتر نیست چند روزی به «آدیرانداکس» بروم؟ او و بتسی و آقای ویترسپون قادر خواهند بود در عرض این چند روز نوانخانه را اداره کنند.
می دانی چیست جودی جان این درست همان کاری است که خیلی دلم می خواهد انجام دهم. من فکرم کمی به تنوع و کله ام به کمی هوای تازه با بوی درخت کاج احتیاج دارد. خانواده ام هفته پیش اردو را افتتاح کردند و اگر به آنها ملحق نشوم جای تاسف است. راستی که نمی توانند بفهمند اگر انسان مسئولیتی این چنین را به عهده بگیرد، نمی تواند هر وقت که خواست آن را کنار بگذارد، ولی خب برای چند روز مهم نیست و می توانم از عهده اش برآیم. نوانخانه من مانند یک ساعت کوکی برای یک هفته کوک شده است و از روز شنبه ساعت 4 بعد از ظهر به مدت یک هفته مسئله ای نخواهد داشت. یعنی موقعی که من با قطار باز می گردم و مثل سابق و قبل از رسیدن تو سر جایم مستقر می شوم، البته این بار با فکری آسوده و بی دغدغه خیال. در این گیر و دار ارباب جان فکری آسوده و راحت دارد و فکر می کنم رفتار ملایم حنایی تاثیرش خیلی بیشتر از آن کفگیری بود که من به سر پسرک بیچاره فرود اوردم. ولی یک چیز را می دانم و آن این است که سوزان استل هر زمان که من پایم را توی آشپزخانه می گذارم، خیلی وحشت زده می شود. امروز صبح من خیلی آرام گوشت کوب را برداشتم و داشتم درباره شور بودن سوپ دیشب حرف می زدم که طفلکی ترسید و رفت پشت در پنهان شد.
فردا ساعت نه سفر من شروع می شود. باید بگویم که برای انجام دادن این سفر پنج تلگراف رد و بدل شده است. خدای من! حتی تصورش را هم نمی توانی بکنی که من در انتظار این سفر چقدر شاد و بی دغدغه ام. در انتظار قایق سواری روی رودخانه و گم شدن میان درختها و رقصیدن در باشگاه. من دیشب از شوق این سفر ، تا صبح دلهره داشتم و اصلا خودم هم نمی دانستم که از این مناظر یتیم خانه ای تا چه اندازه خسته شده ام.
حنایی به من گفت :«چیزی که تو به آن احتیاج داری، دور شدن از اینجا و کاشتن مقداری جوی صحرایی است-»
این درمان دکتر واقعا به جا بود. چون فکر نمی کنم در دنیا کاری به جز کاشتن مقداری جوی صحرایی برایم وجود داشته باشد.
من هفته آینده سرحال و آماده برای خوش آمد گویی به شما و گذراندن یک تابستان داغ باز خواهم گشت.

ارادتمند مثل همیشه
سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#48 | Posted: 17 Nov 2013 23:34




اردوی مک براید
29 ژوئیه

جودی جان


این نامه را به این منظور برایت می نویسم که بگویم کوهها از همیشه بلند تر ، درخت ها سبزتر ، و دریاچه آبی تر است.
امسال مردم برای بازدید از اینجا دیر کرده اد و اردوی هریمن تنها اردوی فعالی است که آن طرف دریاچه برپا شده است. باشگاه رقص مردم زیادی را به خود نمی بیند ولی ما در اینجا مهمانی داریم که مرد جوان و سیاستمداری است و عاشق رقصیدن است به همین دلیل هم کمبود مردان برای رقص زیاد مرا آزار نمی دهد.
به نظر می رسد که مسائل جامعه و مردم و همچنین پرورش یتیمها، هر دو مسائلی هستند که هنگام پارو زدن در دریاچه و بین گلهای زیبای زنبق آبی و شناور در آب به دست فراموشی سپرده می شوند. من با بی علاقگی در انتظار ساعت هفت و پنجاه و شش دقیقه دوشنبه آینده هستم. یعنی وقتی که پشتم را به این کوههای دلفریب می کنم وبه خانه بر می گردم. می دانی جودی جان بدترین چیز درباره یک سفر تفریحی این است که از لحظه ای که شروع می شود، تو دلهره پایانش را داری.
صدایی از بهار خواب می آید و ظاهرا نمی داند بیرون دنبال «سالی» بگردد یا داخل خانه!

ادیو
س

سوم اوت
جودی عزیزتر از جانم

من به ن ج گ برگشته ام و دوباره بار سنگین مسئولیت نسل آینده را بر دوشم حس می کنم. فکر می کنی هنگام بازگشت به اینجا چه چیز توجه ام را جلب کرد؟
جان کابدن که آن کفگیر کیک پزی گنده را برایم تداعی می کرد، نشانی بر آستین لباسش داشت. من آستین را بالا زدم لغات طلایی «ا.ح.ا.ح» را دیدم.
آقای دکتر در غیاب من «انجمن حمایت از حیوانات » را تشکحیل داده و مسئولیت آن را به جانی محول کرده است.
شنیده ام که او دیروز کارگرهایی را که در نوانخانه مشغول کار بر روی کلبه های تازه بوده اند، از کار بازداشته و به خاطر اینکه اسب ها را برای بالا رفتن از سربالایی شلاق زده اند، سخت سرزنش کرده است. فکر نمی کنم هیچ کس بجز من بتواند از این موضوع لذت ببرد.
خبرهای زیادی برایت دارم ولی تو که خودت چهار روز دیگر قرار است بیایی پس چرا بنویسم؟ ولی خب برای اتمام نامه خبر جالبی برایت نگه داشته ام. نفس نکشی ها! در صفحه چهارم قلبت خواهد تپید.
حتما صدای جیغ و داد سدی کیت را می شنوی. جین دارد موهای او را می زند. به جای اینکه آنها را در دو رشته مثل این عکس ببافد.

سدی کوچولوی ما در آینده ای نزدیک این طوری می شود.



جین می گوید :«آن گیسهای بافته شده دیگر دارند مرا دیوانه می کنند.»
خواهی دید که او چقدر امروزی تر و بهتر شده است. فکر می کنم حالا دیگر خانواده های او را از دستم بقاپند.
فقط تنها مسئله این است که سدی کیت موجودی مستقل و خودکفا است. او طبیعتا برای این خلق شده که گلیم خو را از آب بیرون بکشد؛ به همین دلیل هم دوست دارم خانواده ها را برای کودکان بی دست و پناه تری نگاه دارم.
وای جودی جان باید لباس های تازه ما را ببینی. طاقت ندارم تا آن لحظه که این غنچه ها ی گل سرخ در مقابل تو شکفته شوند، صبر کنم. می بایست برق نگاه کودکان ما را که چشمانشان فقط به دیدن روپوشهای آبی شطرنجی عدت کرده بود می دیدی. لباسهای نو برای هر دختر سه دست با رنگ های متنوع و کاملا شخصی که اسم هر کدام به طور ثابت روی یقه لباس نوشته شده بود، به آنها داده شد. روش سنتی خانم لیپت این بود که در آخر هفته تنها یک دست لباسی را که داشتند ، همه در هم مخلوط و شسته می شد و برای پوشیدن مجدد، هر دختر از بین آنها یکی را بیرون می کشید. این توهینی بود به طبیعت زنانه آنان.
سدی یکت دارد مثل یک بچه خوک جیغ می کشد. بروم ببینم نکند جین اشتباها یکی از گوش های او را بریده باشد!
نه جین این کار را نکرده. گوشهای او صحیح و سالمند. جیغ و فریاد او فقط یک قاعده کلی است. مثل جیغی که یک نفر بروی صندلی دندان پزشکی می کشد با این فکر که لحظه بعدی درد خواهد کشید.
فکر نمی کنم چیز جالب دیگری باشد که بخواهم برایت بنویسم البته به جز اخبار شخصی خودم.
بفرمایید ... امیدوارم از شنیدنش خوشحال شوی.
قرار است ازدواج کنم !

عشقم را به هر دوی شما تقدیم می دارم
س مک ب


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#49 | Posted: 17 Nov 2013 23:36 | Edited By: andishmand




از نوانخانه جان گریر
15 نوامبر

جودی جان


من و بتسی همین الان از گردش با ماشین جدیدمان برگشتیم. این کار بی تردید به زندگی نوانخانه ای ما لذت می بخشد. اتومبیل به دلخواه خود به طرف جاده لانگ ریج پیچید و جلو دروازه شدی ول ایستاد. زنجیرها بالا بودند و کرکره ها فرو افتاده و عمارت تاریک و خالی از سکنه و خیس از باران به چشم می خورد و اصلا شباهتی به آن خانه زیبا که در یک عصر دلپذیر از ما مهمان نوازی کرده بود، نداشت.
از اینکه تابستان دلپذیرمان به پایان رسیده واقعا دلگیرم. انگار در بخشی از زندگی ام خلاء به وجود آمده است و آینده ای مبهم دارد به طور وحشتناکی به من زندیک می شود.
مسلما دلم می خواهد عروسی را شش ماه عقب بیندازم ولی می ترسم گوردون سر این مسئله قیل و قال به پا کند. نکند فکر کنی که شک کرده ام. نه این طور نیست، فقط مسئله این است که من به زمان بیشتری نیاز دارم تا درباره ازدواج فکر کنم. ماه مارس کم کم دارد از راه می رسد . می دانم که دارم کاری عاقلانه انجام می دهم. هر کسی چه زن و چه مرد بهتر است که با خوشحالی و مهربانی و سعادت ازدواج کند، ولی ای خدا، خدا جون من از دگرگونی بیزارم. انگار که قضیه این ازدواج قرار است دگرگونی ای پایان ناپذیر باشد. بعضی وقتها پس از اینکه کار روزانه ام تمام می شود و خسته و کوفته هستم جرئت سر بلند کردن و مقابله با آن را ندارم مخصوصا حالا که تو عمارت شدی ویل را خریده ای و قرار است هر تابستان به اینجا بیایی دیگر اصلا دلم نمی خواهد اینجا را ترک کنم. ان شاء الله سال آینده هنگامی که من از اینجا بسیار دور هستم، ذهنم مشغول افکاری مثل غریبی و آن همه اوقات پرمشغله و شادی خواهد شد که من در ن ج گ با تو و بتسی و پرسی و دکتر غرغرویمان که دیگر بدون مزاحمت من به کارش ادامه خواهد داد، واقعا چه چیزی می تواند جای 107 بچه را در قلب یک مادر پر کند؟
بر این باورم که جودی دوم سفر به شهر را بی هیچ ناراحتی و عدم تعادلی انجام داده است. می خواهم هدیه کوچکی برایش بفرستم که تقریبا خودم آن را درست کرده ام، ولی خب جین بیشتر کار آن را انجام داده است. البته باید بگویم که دو ردیفش را هم آقای دکتر بافته. می دانی جودی جان با دقت زیاد می شود به کنه طبیعت حنایی پی برد. بعد از ده ماه همکاری با این مرد حالا می دانم که او هم می تواند ببافد. او این کار را از یک چوپان پیر در بیشه زارهای اسکاتلند و در زمان بچگی فراگرفته است. سه روز پیش سر و کله اش پیدا شد و برای صرف چای ماند. این بار اخلاقش مثل سابق دوستانه و صمیمی بود ولی خدا جون از آن موقع به بعد همان مرد سفت و سختی شد که تمام تابستان بود. من که دیگر از آدم کردن او دست برداشته ام. آخر کسی که زنش در بیمارستان روانی بستری است باید هم کمی افسرده و سنگدل باشد. دلم می خواست حتی برای یک بار هم که شده درباره اش حرف می زد. واقعا داشتن چنین زمینه هایی در پشت ذهن انسان وحشتناک است. مخصوصا وقتی که هرگز اجازه ندهی خودشان را نشان دهند.
می دانم این نامه اصلا آن طوری نیست که تو دلت می خواست باشد. ولی خب تقصیر من نیست. تقصیر از این موقع گرگ و میش صبح در یک روز از ماه نوامبر است. راستی که من هم خودم در حالتی لعنتی و غمناک به سر می برم. جدا از این می ترسم که نکند دارم به آدمی آتشین مزاج تبدیل می شوم ولی خدا شاهد است که خلق و خوی تند گوردون به تنهایی برای تمام خانواده کافی است. نمی دانم اگر من این طبیعت بی خیال و شادم را از دست بدهم ، کارمان به کجا خواهد کشید.
جودی جان تو را به خدا به من بگو جدا تصمیم گرفته ای با آقا جرویس به جنوب بروید؟
من تو را برای اینکه نمی خواهی شوهرت را تنها بگذاری، تحسین می کنم ولی بردن یک دختر کوچولو به جنوب به نظرم کاری خطرناک می آید.
بچه ها دارند در سرسرای پایین بازی می کنند، بهتر است سری به آنها بزنم ودر بازی آنها شرکت کنم تا بتوانم قبل از برداشتن مجدد قلم در حالت مهربانتری باشم.

به امید دیدار هر چه زودتر [A bien tot]
سالی

حاشیه : این شبهای ماه نوامبر بسیار سردند. ما داریم برای آوردم خیمه ها به داخل ساختمان آماده می شویم. سرخپوستهایمان در حال حاضر جوانانی وحشی و نازپرورده شده اند. دو برابر سهیمه شان به ا«ها پتو و کیسه آب گرم داده شده است. جدا از این که می بینم خیمه هایمان دارند از هم می پاشند بیزارم ولی خب ما از آنها کلی کار کشیدیم. حالا که بچه ها به داخل بیایند به محکمی و سختی شکارچیان کانادایی خواهند بود.

20 نوامبر

جودی عزیزم
البته دلواپسی مادرانه تو بجاست. من هم از حرف هایم منظوری نداشتم. البته که بردن جودی دوم به سرزمین های گرمسیری معتدل که با آب اقیانوس شسته شده اند، کاری اطمینان بخش است. می دانی تا زمانی که او را روی خط استوا نبری، درست رشد خواهد کرد. با بودن کلبه حصیری تان که با برگ های درخت نخل درست شده است و با بادهای دریایی خنک می شود و با وجود دستگاه یخ سازی واقع در حیاط خلوت و پزشکی انگلیسی در آن طرف تر، مطمئن باشید بچه شما خوب بار می آید.
می دانی جودی اعتراض من به خاطر تنها ماندنم ، بدون تو و این نوانخانه در طول زمستان است. باور کن داشتن شوهری که سرش توی کارهای جالبی مثل تامین بودجه برای ساختن خط آهن گرمسیری و توسعه کانال های آسفالت شده و بیشه زارهای کائوچو و جنگل های ماهونی باشد، مدهوش کننده است. آرزو می کنم گوردون هم در یک چنین سرزمین های جالبی زندگی می کرد تا من هم بتوانم از شادی هایی که در آینده برایم پیش می آید، لذت ببرم. واشنگتن در مقایسه با هندوراس و نیکاراگوئه و جزایر کارائیب جدا پیش پا افتاده است.
برای خداحافظی و بدرقه شما به سمت جنوب و برای دست تکان دادن خواهم آمد.

ادیو


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#50 | Posted: 17 Nov 2013 23:39




فصل هشتم

24 نوامبر
گوردون عزیز


جودی به شهر برگشته و هفته آینده با کشتی به سمت جامائیکا عزیمت خواهد کرد. قرار است آنجا پایگاهی ترتیب دهد در این حین آقا جرویس هم روی دریاچه های اطراف، در پی ماجراجویی تازه اش به سفرهای اکتشافی جالب می پردازد.
نمی شود کاری کنی که در امر حمل و نقل دریایی دریاهای جنوب مشغول به کار شوی؟ احتمالا اگر تو به من چیزی عاشقانه و ماجراجویانه عرضه می داشتی، ترک کردن این نوانخانه برایم بسیار راحت تر می شد. فکرش را بکن آن لباس های سفید ملوانی چقدر به تو می آید. فکر می کنم بتوانم تا آخر عمر در عشق مردی اسیر باشم که همواره لباس سفید بر تن دارد.
نمی توانی مجسم کنی که چقدر دلم برای جودی تنگ می شود. غیبت او خلا پر نشدنی را در بعد از ظهر هایم ایجاد کرده است. نمی شود تعطیلات آخر هفته را جیم شوی و به اینجا بیایی؟ فکر می کنم دیدار مجدد تو بسیار جالب باشد. آخر این روزها کمی کسل شده ام. می دانی چیست، گوردون عزیز، وقتی که اینجا رو به رویم باشی خیلی بیشتر دوستت خواهم داشت تا وقتی که غایب باشی و حضور نداشته باشی. و من فقط به تو فکر کنم. مثل اینکه تو قدرت جادویی داری، هر از گاهی پس از یک غیبت طولانی طلسم قدرتت می شکند ولی هر وقت تو را می بینم طلسم دوباره ظاهر می شود. خیلی وقت است که تو را ندیده ام. پس خواهش می کنم زودتر بیا و مرا افسون کن.

2 دسامبر
جودی جان


دوران کالج یادت می آید که چطور من و تو برای آینده مان نقشه می کشیدیم و اینکه همیشه دلمان می خواست به جنوب برویم؟
حالا می بینی این مسئله چه طور به حقیقت پیوسته؟ تو آنجایی و داری در اطراف آن جزایر کوچک گرمسیری کشتیرانی می کنی.
راستی در طول عمرت به جز یکی _ دو مورد که به آقا «جرویس» مربوط می شود، هیجانی بالاتر از این داشته ای که در لحظه غروب آفتاب روی عرشه باشی و پهلو گرفتن کشتی را در بندر کینگزتون با آبی بسیار آبی و نخل هایی بسیار سبز و ساحلی بسیار درخشان ببینی؟
اولین باری را که من در این بندر دیده از خواب گشودم، خوب به خاطر می آورم. به خواننده معروف اپرایی بزرگ می مانستم که دور و برش را نقاشی هایی از مناظری زیبا و باور نکردنی احاطه کرده باشند. حتی در آن چهار سفرم به اروپا، هیجان دیدن مناظر عجیب و مزه ها و بوهایی را آن گونه که در سفر سه هفته ای هفت سال پیشم لمس کردم، حس نکرده بودم. از آن موقع به بعد همیشه اشتیاق به بازشگت داشته ام. هر گاه که از فکر کردن درباره اش باز می ایستم، نمی توانم غذاهای بی مزه اینجا را فرو دهم. در آن موقع تنها آرزویم خوردن غذاهایی مثل کاری ، تامال و انبه است. راستی خنده دار نیست؟ لابد به خودت می گویی که حتما باید در رگهای من خون بومیان مستعمرات آمریکایی یا اسپانیایی یا خون گرمی از جایی جریان دارد. ولی مطمئن باش که در رگهای من به جز مخلوطی سرد از انگلیسی و ایرلندی و اسپانیایی ، خونی وجود نداشته و ندارد. به همین دلیل هم همیشه این عبارت جنوبی به یادم می آید:«نخل در رویای کاج است و کاج در رویای نخل.»
پس از بدرقه تو با اشتیاق زیادی که به گردش داشتم و تمام اعضای بدنم را می جوید به نیویورک بازگشتم. من هم دلم می خواست با کلاه آبی تازه و یک دست لباس نو آبی و یک دسته گل بنفشه در دست سفرهایم را شروع کنم. دلم می خواست برای پنج دقیقه تمام و با شادی هر چه تمام تر برای بازگشت گوردون بیچاره به دنیای شلوغ، و پرسه زدن در آن دست تکان می دادم. شاید فکر می کنی که آنها نباید آن قدر با هم ناسازگار باشند. منظورم گوردون و دنیای شلوغ است. ولی خب من می توانم نقطه نظرهای تو را درباره یک شوهر بپذیرم. من به مسئله ازدواج، مردانه می نگرم. به عنوان یک نهاد خوب و معقول و روزمره اما به شدت مانع آزادی شخصی.
به هر حال حس می کنم که جوانی ام را به سبکسری گذرانده ام و کنار آمدن با یک زندگی ثابت برایم مشکل است.
انگار که قلمی سرگردان دارم. بگذریم...
من بدرقه ات کردم و با کشتی به نیویروک بازگشتم. ابته با احساسی کاملا پوچ.
پس از سه ماه صمیمانه ای را که با هم گذراندیم و غیبت کردیم، رساندن صدایم با آوایی که بتواند به آنور قاره برسد، کاری مشکل است. کشتی ای که من با آن عازم نیویورک بودم، درست زیر دماغ کشتی بخار شما حرکت می کرد و من می توانستم تو و آقا جرویس را در حالی که به نرده عرشه کشتی تکیه داده بودید ، ببینم. من دیوانه وار برایتان دست تکان دادم ولی شما حتی چشمتان هم به من نیفتاد. نگاه های خیره شما با حالتی غریبانه به بالای ساختمان وول ورث دوخته شده بود.
من در نیویورک به مغازه ای رفتم تا مقداری خرده ریز بخرم. داشتم از در چرخان مغازه وارد می شدم که وای خدا فکر می کنی در آن طرف در چرخان چه کسی را دیدم؟ بله. هلن بروکس بود. وای که ملاقات ما هم با دردسر شروع شد، چون من از این طرف می خواستم در چرخان را بچرخانم و او هم از آن طرف. فکر می کردم تا ابد در این حالت باقی خواهیم ماند ولی بلاخره مسئله حل شد و به هم رسیدیم و دست دادیم. او با مهربانی هر چه تمام تر در خرید پنجاه جفت جوراب، پنجاه کلاه و دویست دست لباس یک شکل به من کمک کرد. بعد با هم تا خیابان پنجاه و دوم حرف زدیم و غیبت کردیم و ناهار را در باشگاه زنان دانشگاه خوردیم.
همیشه از هلن خوشم آمده است. او موجود خارق العاده ای نیست ولی خب ، با ثبات است و می شود به او تکیه کرد. یادت می آید چطور انجمن دانشجویان سال چهارم را اداره می کرد و پس از این که میلدرد آن را تقریبا به هم زد، همه چیز را مرتب کرد؟ فکر می کنی بتواند جانشنی خوبی برایم باشد؟
همیشه به جانشنی آینده ام حسادت می کنم، ولی خب به هر حال باید با آن رو به رو شد. اولین سوال هلن این بود :«آخرین بار که «جودی ابوت» را دیدی، کی بود؟»
من گفتم:«پانزده دقیقه پیش که او سوار کشتی شد و همراه با یک شوهر، یک دختر ، یک پرستار ، یک خدمتکار زن، یک خدمتکار مرد و یک سگ عازم سواحل اسپانیا شد.»
ـ شوهرش خوب است؟
ـ کسی بهتر از او ندیده ام.
ـ جودی دوستش دارد؟
ـ ازدواجی از این موفق تر ندیده ام.
بی پناهی سردی هلن مرا تحت تاثیر قرار داد و یکباره همه آ« شایعاتی را که مارتی کین تابستان گذشته پراکنده بود، به خاطرم آوردم. به همین دلیل هم رشته سخن را عوض کردم و از موضوع سالم و بهتری مثل یتیمان حرف زدم.
ولی بعدا هلن خودش داستان زندگیش را با حالتی عادی و راحت برایم تعریف کرد. انگار داشت دباره قرمانان یک کتاب صحبت می کرد. او به تنهایی و بدون داشتن کسی در شهر زندگی می کند و از ملاقات و حرف زدن با من خوشحال شده بود. مثل این که طفلکی هلن زندگی سختی را پشت سر گذاشته است. کسی را نمی شناسم که در چنین مدت کوتاهی با این همه مشقت و سختی رو به رو شده باشد. او بعد از این که فارغ التحصیل شده ازدواج کرده، بچه دار شده بچه را از دست داده و از شوهرش جدا شده است؛ با خانواده اش اختلاف پیدا کرده و به شهر آمده است تا روی پای خودش بایستد و زندگی کند. او برای یک موسسه انتشاراتی کار می کند.
طلاق او در شرایط معمولی کار عاقلانه ای به نظر نمی رسید با وجود این ازدواج آنها ناموفق بوده است. آنها با هم رفیق نبودند. اگر آن مرد یک زن بود هلن، حتی نیم ساعت را هم صرف صحبت کردن با او نمی کرد و اگر هلن یک مرد بود ، شوهرش می گفت:«از دیدنت خوشحالم، چطوری؟» و او را ول می کرد. آنها با هم عقد کردند. می بینی این مسئله وحشتناک جنسیت چطور چشم مردم را کور می کند؟
هلن با این عقیده که یک زن فقط باید کار خانه داری را انجام دهد پرورش یافته است. هنگامی که از دانشگاه فارغ التحصیل شد، بی صبرانه در انتظار پیدا کردن شغلی آبرومند بود که سر و کله هنری پیدا شد و خانواده هلن واقعا از او خوششان آمد؛ از خانواده اش، قیافه و اخلاقش و از شغل و درآمد متناسبش و این طوری هلن عاشقش شد. آنها عروسی با شکوهی گرفتند و با مقدار زیادی لباس نو و چندین حوله ابریشم دوزی شده، همه چیز مرتب به نظر می رسید ولی تا آمدند با هم انس بگیرند، دیدند که مثلا از یک کتاب یا لطیفه یا یک آدم و یک سرگرمی خوششان نمی آید. مردک آزاده و اجتماعی و شاد بود ولی خانم نه! اول حوصله شان سر می رفت بعد به جان هم افتادند.
نظم و ترتیب خانم، حوصله آقا را سر می برد و نامنظمی آقا خانم را دیوانه می کرد. خانم روزش را با مرتب کردن کشوهای میز توالتش و گنجه ها می گذراند و ظرف پنج دقیقه آقا همه آنها را به هم می ریخت. آقا لباس هایش را به جای جمع کردن روی زمین می ریخت و خانم آنها را جمع می کرد. همیشه حوله هایش به طرز کثیفی کف حمام ولو بودند و او هیچ وقت پس از حمام کردن وان را نمی شست. از طرف دیگر خانم حساس و خشمگین بود و زود این را فهمید و کارش به جایی رسید که دیگر تحمل او را نداشت.
احتمالا مردان کج فکر ارتدوکس فکر می کنند به هم زدن یک ازدواج با چنین شرایطی کار وحشتناکی است. من هم اول این طور فکر می کردم ولی همین که قضایا را کم کم برایم تعریف کرد، همان مسائل کوچک را که وقتی روی هم انباشته می شدند مثل کوهی به نظر می رسیدند، به این نتیجه رسیدم که ادامه دادن این زندگی کاری وحشتناک بوده است. این واقعا یک ازدواج نبوده بلکه فقط یک اشتباه بزرگ بوده است.
این طوری، یک روز صبح سر صبحانه هنگامی که آنها داشتند سر این موضوع که تابساتنشان را چطور بگذرانند ، صحبت می کردند، هلن با شادی گفت که دوست دارد به غرب برود تا در آنجا در ایالتی که بشود با دلیلی محکم طلاق گرفت، بماند. برای اولین بار در طی ماه ها شوهرش با خواسته او موفقت کرد.
تو هم حتما می توانی احساسات جریحه دار شده خانواده اشرافی هلن را تصور کنی. آنها هرگز در طول هفت نسل زندگی موفقاشن در آمریکا موردی را برای ثبت کردن پشت انجیل خانوادگیشان نداشته اند. فکر می کنند تمام این مسائل به خاطر فرستادن هلن به کالج و خواندن کتاب هایی درباره خانواده های تازه به دوران رسیده کوته فکری مثل الن کی و برنارد شاو بوده است.
هلن ناله کنان می گفت:«اگر او مست می کرد و موهایم را می گرفت و روی زمین می کشید، طلاق ما به جا بود ولی حالا چون ما به طرف همدیگر چیز پرتاب نکردیم همه می گویند به هم زدن این ازدواج کار درستی نبوده است.»
در این مورد غم انگیز ترین مسئله این است که هر دوی آنها، هم هلن و هم هنری به تنهایی برای خوشبخت کردن شخص ثالثی مناسب بودند.
می دانی چیست؟ آنها به درد هم نمی خوردند وقتی که دو نفر با هم جور نباشند، اگر خدا هم استغفرالله روی زمین بیاید، نمی تواند آنها را با هم جور کند.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دشمن عزیز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites