تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تلافی

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 24 Nov 2013 19:21 | Edited By: andishmand




فرزانه به فکر فرو رفته بود و معنای گفتگو ما را درک نمی کرد ، بلافاصله برخاستم و نزد مادر رفتم . دوباره ان حالت عصبی به سراغم امد . دستم آشکارا می لرزید . اهسته به مادر گفتم : من با حوری می رم خونه
_ با هم می ریم
_ نه شما بمونید . ممکنه عمه خانم ناراحت بشن . من درس حوری رو بهانه می کنم
به حوری اشاره کردم تا بلند شود . به اتاق رفتیم و اماده شدیم .
به سرعت خداحافظی کردیم و بی توجه به امید که به گفت و گوی گرمی با فرزانه مشغول بود آنجا را ترک کردیم
خیابان ها را به سرعت می رفتم . حوری در حالی که ترسیده بود گفت : حمیرا یک کم یواشتر برو
وسط خیابان ترمزی وحشتناک زدم . طاقتم تمام شده بود . سرم را روی فرمان گذاشتم و گریه کردم . حوری مات و مبهوت مانده بود
_ تو ور خدا گریه نکن ! اصلا ولش کن . اون لیاقت تو رو نداره
اما من همانطور گریه می کردم . بعد از دقایقی سرم را بلند کردم و گفتم : من و ببخش حوری .دست خودم نبود
_ عیبی نداره . اون وقت ها اون عذاب می کشید . حالا هر دوتون
_ بنظر نمیاد امید عذابی بکشه
_ چرا ! اون آدم سابق نیست . خیلی با خودش درگیره . حالا به خاطر من بخند !
در بین اشک ، برای خوشایند حوری لبخند زدم و گفتم : باشه . قول می دم دلسرد نشم
_ مرسی . از اینکه تحملت زیاده و همیشه طوری رفتار میکنی که دیگران بهت حسادت میکنن کیف میکنم
در سکوت به خانه رسیدیم . با خود عهد کردم اگر مهمانی برگزار شد به هیچ وجه در ان شرکت نکنم .
دست بردم و گردن بند را باز کردم و به ان خیره شدم .
مثل آینه دق من شده بود . خواستم ان را به کناری بیندازم . دوباره به ان نگاهی انداختم . یاد روزی افتادم که امید آن را به دستم داد و به هیچ عنوان راضی به پس گرفتم ان نشد .
لبخند تلخی زدم و دوباره به گردنم آویختم و گفتم : تو با من هستی ، تا ابد . تا روزی که بمیرم و تو رو با خود به گور ببرم . باید دق کنم و بمیرم ؛ از نادانی و غرور بی جایم که نخواستم به دور و برم نگاه کنم . نخواستم امید را انطور که هست را آنطور که هست ببینم و مثل کودکی در پی لج بازی تکبرم بودم .
تصور می کردم زمانی که امید برگردد با یک اشاره من به دست و پایم می افتد ، اما حالا می فهمیدم که او به خاطر عشقی که داشت غرور خود را زیر پا گذاشته بود و بدتر از ان از خانواده طرد شده بود تا ثابت کند که چقدر مرا می خواهد . شاید کارش احمقانه بود , اما این کار را کرد تا خیلی چیزها را به من نشان بدهد و ثابت کند .
چطور آهنگ عشق او را نشنیدم ؟ آهنگی که انقدر صادقانه ، که ازدرونش بر میخاست .
حجم دنیای من تا چه اندازه کوچک بود . وسعت نگاهم چقدر تنگ ! حالا که میدیدم و می فهمیدم ، درد کشیدن و افسوس خوردن تنها کارم بود . امید با ارزش ترین چیزی بود که در کنارم داشتم اما کورکورانه ؛ او را مثل شیئی بی ارزش از خود دور کردم . چقدر بی اعتنایی و سردی در رفتارم بود ! چه آسان قلب او را شکستم !
خواستگاری و ابراز عشقش را به تمسخر گرفتم و در پی خواسته ای رفتم که از ته قلبم نبود ؛ چرا که می خواستم به او بفهمانم من خیلی بهتر و بیشتر از دیگران می فهمم و قدرت تشخیص دارم ، کاش می مردم .
اکنون مرگ تدریجی داشتم و احساسم را نمی توانستم سرکوب کنم و عاشقی مهار نشدنی بودم .
کاش مثل ان روز ها در نادانی می ماندم . از ساعاتی که به خود آمدم در حال عذاب کشیدن بودم ؛ مثل دردی که انسان معتاد دارد و تلاش می کند آن را از رگ و خون خود جدا کند ؛ اما قدرت ان را ندارد . و من معتادی بی چاره بودم که قدرت دورکردن این عشق را از رگ و ریشه ام نداشتم و دردی جانکاه شب و ورز در تن بود و تحمل زندگی را برایم سخت میک رد . حتی لحظه ای تصور نمی کردم امید آنطور که نوشته بود با نفرت به گذشته نگاه کند . مطمئن بودم که می توانم دوباره او را عاشق بی قرار خود کنم ؛ اما انگار امید واقیعت را نوشته بود و من باز کور بودم .
صبح جمعه بود ساعتی بیشتر از معمول خوابیدم و چه خواب خوبی دیدم ! در کنار ساحل ، همراه امید قدم می زدم و او مثل ان روزها مشتاق و بی قرار نگاهم می کرد و سخن از عشق می گفت . کاش دوباره می خوابیدم ؛ اما تندی تابش آفتاب وادارم کرد از رخت خواب بیرون بیایم و رویاهایم را نیمه کاره رها کنم
ساعتی بعد سر میز صبحانه نشسته بودیم . آقای صادقی به عیادت یکی از دوستان خود رفته بود . مادر گفت : حمیرا ، دیشب چی شد که زود پا شدی ؟
_ تازگی ها زود خسته می شم
_ از اعصابته . میخوای بریم دکتر ؟
_ شاید وقتی برای اینکار بذارم
_ واجبه . حتما برو . می ترسم بدتر بشی . الان موقع امتحاناته . ممکنه لطمه ای به درسات بخوره
حوری گفت ک مامان ماجرای فرزانه خانم و امید جدی شده ؟
_ فعلا که در حد همون حرفه تا ببینیم نظر امید خان چیه
عمدا و برای آنکه بیشتر از دهان مادر حرف بکشم گفتم : فکر نمی کردم فرزانه اینقدر برای ازدواج کردن بی قرار باشه . چطور حاج آقا مشیری فرزانه رو تا این حد آزاد گذاشته ؟
_ اون قدر لوس پدر و مادرشه که حاضرن به خاطر اون جون فدا کنن . اتفاقا ، دیشب دیشب همه همین حرف و می زدن و از رفتارهای فرزانه که بدون ملاحظه بود انتقاد می کردند
_ اگه امید تصمیم به ازدواج با اونو نداشته باشه میخواد چیکار کنه ؟
_ فکر نمی کنم . اون جور که بوش میاد امید خیلی از فرزانه خوشش اومده
حوری گفت : وای ! چه بد سلیقه !
_ مگه فرزانه چشه ؟
_ چش نیست ؟ یه خورده یخه و بی مزست . از خود راضی هم هست
_ حوری راجع به دیگران با لحن تندی قضاوت نکن . فرزانه دختر جوون و پر احساسیه . خوب نمی تونه اون و مخفی کنه . دیشب حاج آقا مشیری برای هفته بعد همه رو دعوت کرد
من و حوری به یکدیگر نگاه کردیم . حوری گفت : من که نمیام
گفتم : منم خونه می مونم
_ تو اگه می خوای بمون ؛ اما حوری باید بیاد
_ چرا باید بیام ؟ من ازشون خوشم نمیاد
_ صورت خوشی نداره تنها برم . اون وقت فکر میکنن شما ها حسادت میکنین
به حوری گفتم : مامان درست میگه . تو باید بری
حوری با اوقات تلخی نگاهم کرد . مادر گفت : تا هفته بعد خیلی مونده . تا اون وقت خدا بزرگه .


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#42 | Posted: 24 Nov 2013 19:23 | Edited By: andishmand




مادر و حاج آقا در تدارک سفر حج بودند . مادر با آمدن امید به ایران چندان رغبتی به سفر نداشت و می خواست زمان ان را به تعویق بیندازد . من و حوری مخالف این برنامه بودیم . به مادر قول دادم به خانه خودمان بروم و مواظب حوری باشم و خاله مرضیه نیز با ما آنجا بماند . البته سفر دو هفته بعد بود ؛ اما مادر دلشوره داشت و تصمیم نهایی خود را اعلام نمی کرد . آخر هفته مادر و حوری برای رفتن به مهمانی اماده می شدند . مادر گفت : حمیرا مطمئنی نمی خوای بیای؟
_ آره مامان . میخوام پیتزا سفارش بدم و با زری خانم بخوریم
حوری با چشم غره گفت : خیله خوب حمیرا خانم . حالا بدون من پیتزا می خوری ؟
_ تو هم اون جا چند جور غذا میل میکنی
_ خیلی بدجنسی . یه تیکه برام نگه دار
_ باشه از الان نگران شکمت نباش
ساعتی بعد آنها به راه افتادند . حاج آقا صادقی اصرار می کرد همراه آنها بروم . درسم را بهانه ماندن در خانه قرار دادم . غذا سفارش دادم و بعد از نیم ساعت ان را تحویل گرفتم . نصف غذای خود را کنار گذاشتم تا حوری غرغر نکند .
ساعت ده و نیم بود و تا آمدن مادر و حوری و حاج آقا وقت باقی بود . تلفن همراهم به صدا در امد . شماره نا آشنا بود . بفرمائید ؟
جوابی نشنیدم . دوباره گفتم : الو . بفرمائید ؟
اما هیچ صدایی نبود ؛ به جز خیابان که نشان می داد کسی از تلفن باجه عمومی تماس میگیرد . چند دقیقه بعد دوباره تماس برقرار شد و این بار نیز باز سکوت بود . گوشی را خاموش کردم . زری خانم با نگرانی گفت : حمیرا خانم نکنه دزده و می خواد بدونه کی خونه هست و کی نیست ؟
_ دزد شماره مبایل من و از کجا داره ؟
_ راست می گید . من چقدر خنگم . ! بی خود نیست نتونستم درس بخونم و هی روفوزه شدم
به اتاقم رفتم تا به درسهایم برسم ؛ اما تنها چیزی که در مغزم جای نمی گرفت درس بود. کلمات در پیش چشمانم رژه می رفتند . کتاب را بستم . در عالم خیال ، به خانه ح اج آقا مشیری رفتم و فرزانه و امید را در حال گفتگو و خنده مجسم کردم . چشمانم را بستم تا افکار مزاحم را از سر بیرون کنم
ساعتی بعد مادر و حوری و حاج آقا برگشتند . حوری بلافاصله به سراغم آمد و گفت : پیتزای من کو ؟
_ سلامت کو؟
_ سلام . حالا بگو کجاست ؟
_ مگه تو غذا نخوردی ؟
_ خودشون که بی مزن . غذاهاشونم بی مزه بود !
از لحن گفتار حوری خنده ام گرفت . جعبه را به او نشان دادم . حوری با اشتها تکه ای در دهان خود گذاشت و گفت : همه اش فکرم پیش تو بود
_ پیش من بود یا پیتزا ؟
_ هر دو . از حرص غذا نخوردم
_ آرو بخور . دل درد می گیری . چه خبر بود ؟
_ خوب شد نیومدی . حال همه شون گرفته شد ؛ مخصوصا امید . خیلی تابلو دور و بر اتاق و نگاه می کرد . دلم خنک شد !
_ صد دفعه گفتم از این کلمات استفاده نکن . بعد چی شد ؟
_ امید زود رفت . فکر کنم ساعت ده و نیم بود . لب و لوچه فرزانه آویزون شد . سپیده و سحر هم غش غش می خندیدند
_ حوری خیلی بدجنس شدی . چطور دلت می آد فرزانه رو مسخره کنی ؟
_ دلم نمی آد . نمی تونم الکی ازش تعریف کنم
فکری مثل برق از سرم گذشت . گفتم : امید چه ساعتی رفت ؟
_ ده ، ده و نیم بود .
زیر لب زمزمه کردم : آه ! شاید خودش بوده و میخواسته بدونه من خونه هستم یا نه تا صدامو بشنوه
_ چی شد حمیرا؟
_ هیچی . یه دفعه چیزی خاطرم اومد . مهم نیست
گفتم مهم نیست اما در واقع برای من مهم تر از تمام اتفاقاتی بود که تا کنون رخ داده بود

***
ده روز از آخرین دیدارم با امید می گذشت . دلتنگ و افسرده بودم . هر روز را به امید فردا می گذراندم تا شاید لحظه ای او را ببینم . هنوز مزاحم تلفنی داشتم . روزی چند بار تماس می گرفت و بدبختانه من نیز از هر تلفن عمومی که در مسیر می دیدم زنگ می زدم تا صدایش را بشنوم و حالا آن مزاحم نیز با من چنین می کرد
سر انجام مادر تصمیم گرفت به سفر برود . تعطیلی بین ترم من فرا رسیده و بهترین زمان برای استراحت و کمک کردن به مادر بود .صبح مادر گفت : امروز می خوام برم بازار و سرویس طلام و عوض کنم
_ از مغازه عمو جان خرید میکنید ؟
_ آره . اگه چیز خوبی نداشت یه سر به مغازه حاج آقا می زنم
بلافاصله گفتم : منم می ام
_ خرید داری؟
_ خرید ؟ شاید ، اگه چیز خوبی به چشمم بخوره می خرم
_ اگه دوست داری بیا . فقط زود حاضر شو زنگ زدم تاکسی تلفنی بیاد
به سرعت حاضر شدم . بعد از ساعتی به بازار رسیدیم . مدت ها بود که به آنجا نرفته بودم . مغازه عمو مهدی و پدر تقریبا اواسط بازار بزرگ زرگرها قرار داشت .
مادر ویترین را با دقت زیر نظرمی گرفت و به مدل های ان توجه می کرد . به مغازه عمو مهدی رسیدیم . با دیدن ما اظهار خوشحالی کرد و گفت : قدم زن داداش سبکه
شاگرد مغزه شیرینی و آب میوه آورد. مادر کلی آنجا را زیر و رو کرد . تا بالاخره سرویس مورد نظر را انتخاب کرد . معامله انجام شد و مادر سرویس قدیمی خودرا با مقداری پول به عمو مهدی داد ؛ البته او نیز بعد از کلی تعارف پلو را قبول کرد . بیرون آمدیم . به مادر گفتم : مغاز حاج آقا کجاست ؟
_ چند قدم بالاتره
_ نمی خواهید سر بزنید ؟
_ دیگه کاری ندارم . برم چی کار کنم ؟
_ تا اینجا اومدیم . ممکنه دلخور بشن
_ باشه . شاید اونجا چیز بدرد بخوری برای تو داشته باشه
مغازه حاج آقا دو برابر بزرگ تر از مغازه عمو مهدی بود و تزئیناتی مدرن داشت . قبل از رفتن به داخل مغازه ویترین آن را تماشا کردیم . در همین گیر و دار داخل مغازه را زیر نظر گرفتم . امید با دو خانم مسن سرگرم معامله بود . برای برداشتن یکی از قاب ها ویترین را باز کرد و مرا دید
کاش می توانستم حالم را توصیف کنم یا حلت نگاه امید را مثل آن بود که مرا در رویا می بیند و باور نداشت در چند قدمی او هستم . از نگاهش گرم شدم و شرمی وجودم را در بر گرفت . سرم را پایین انداختم تا شاید امید از آن حالت بیرون بیاید . نمی دانم چقدر طول کشید که با صدای مادر امید به خود امد . به سرعت قاب را برداشت و در ویترین را بست
_ حمیرا اون دست بند و نگاه کن . می پسندی ؟
_ بد نیست بریم تو مغازه از نردیک ببینیم
حاج آقا در گشوه مغازه تلفنی صحبت می کرد . با دیدن ما مکالمه اش را کوتاه کرد و گوشی را گذاشت و خوش آمد گفت . امید نیز متعاقبا این کار را کرد . دقایقی بعد خانم های مسن بیرون رفتند . مادر گفت : حمیرا دست بندی رو پسندیده ممکنه از نردیک ببینه ؟
_ چرا نمیشه خانم ؟ این مغازه متعلق به حمیرا خانمه
گفتم : شما محبت دارید
مادر سرویس طلایی را که خریده بود به حاج آقا نشان داد . آقای صادقی در حالیکه با مادر صحبت می کرد گفت : امید جان ، ببین حمیرا خانم از چی خوششون اومده .
امید به من رو کرد و گفت : می تونید نشون بدید ؟
بیرون رفتم و دست بند را نشان دادم . امید به جای نگاه کردن به دست بندی که نشان می دادم با بی قراری در چشمانم خیره شده بود . وقتی دیدم متوجه نمی شود با ناامیدی نگاهش کردم . امید شانه هایش را به علامت نفهمیدن بالا انداخت . از کارش خنده ام گرفت . داخل مغازه رفتم . امید چون متوجه نشده بود کدام دست بند مرود نظرم است . قاب مربوط به آن را بیرون اورد و رو به رویم قرار داد. دست بند راروی دستم امتحان کردم . امید گفت : می دونید قاب خیلی شلوغه ؛ نتونستم بفهمم کدوم و انتخاب کردید.
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم : بله متوجه شدم
امید لبخند زد و به ویترین زیر دستش خیره شد.
دستبند را به مادر نشان دادم . مادر انرا پسندید و گفت : رنگش به گردنبندت می خوره
آه ! مادر چه به موقع حرف می زد! دلم میخواست دهان او را ببوسم . امید همان طور ، به قابی که روی میز قرار داشت خیره شده بود . رو برگرفتم تا به بهانه دیدن دست بند زنجیر گردنم را بیرون بکشم . و این کار را کردم و سریع آن را داخل کیف انداختم . رو به امید کیفم را باز کردم و در حالی که زنجیر را بیرون می کشیدم گفتم : در ضمن زنجیرم پاره شد . اگه ممکنه تعمیرش کنید .
و آن را پیش رویش گذاشتم . امید با دیدن گردن بند ، لحظه ای جا خورد . ان را آرام برداشت دقت نگاه کرد . و سپس در چشمانم طوری خیره شد تا دلیل این کارم را بفهمد ؛ و من مثل هنرپیشه ای ماهر ، بی هیچ عکس العملی ایستاده بودم . امید چهره ای بی تفاوت به خود گرفت و گفت : شما همیشه طلاهاتون و اینطوری نگه داری میکنید ؟
_ همیشه که نه ، به موهام گیر کرد . مجبور شدم بکشم و بنابرین پاره شد
امید با لبخندی ناباورانه گفت : به نظر می آد تازه پاره شده !
دستپاچه گفتم : دو سه روزه ، چطور ؟
آهسته طوریکه دیگران نشوند گفت : هنوز گرمه ! مثل اینکه همین الان اون و عمدا پاره کردید
در ان لحظه می خواستم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد . ازا ین که دستم به آن راحتی رو شده بود شرمگین باقی ماندم . امید وقتی متوجه حالت دگرگون من شد گفت : در اسرع وقت ، می دم براتون درست کنن . نگران نباشید
تشکر کردم به مادر اشاره کردم تا هر چه زودتر برویم . از امید و حاج آقا خداحافظی کردیم و از مغازه خارج شدیم . مادر گفت : باز چی شد ؟ تو که می خواستی خرید کنی ؟
_ باشه یه وقت دیگه . خیلی واجب نبود
اگر مادر با من نبود تمام راه را می دویدم ؛ بی هیچ خستگی . هیجانی که از دیدار با امید و رو شدن دستم مرا بیچاره کرده بود
غروب وقتی حاج آقا امد همان دست بند را به عنوان این که برای اولین بار به مغازه رفته بودم به من پیشکش کرد
موقع خواب ملاقات صبح پیش چشمانم نمایان شد . گاه غرق لذت می شدم و گاه از شرم به خود می پیچیدم . حالا امید راجع به من چه فکر میکرد ؟ برای آنکه خیلی چیزها را به او بفهمانم خود را تا حد ممکن زیر سوال برده بودم . آیا هنوز جذابیت سابق را برای او داشتم ؟ یا مرا مثل دخترانی میدید که بارها به آنها اشاره کرده بود جلوه می کردم ؟ مسلما با رفتارهایی که در پیش گرفته بودم و چندان خوشایند نبود امید نیز تصوراتی اشتباه درباره من می کرد. باید تا همین جا پیش رفته بودم دست نگه می داشتم تا بیشتر از ان دستم رو نشود . دو روز بعد حاج آقا گردن بند را آورد . مادر با دیدن ان با تعجب گفت کی گردنبندت پاره شد ؟
_ همون روزی که رفتیم بازار
آن را گرفتم و دوباره به گردن خود آویختم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#43 | Posted: 24 Nov 2013 19:24 | Edited By: andishmand




مادر و حاج آقا به مرتب کردن کارها و وسائل سفر سرگرم بودند . صبح چهارشنبه پرواز داشتند . مادر تلفنی با اقوام خداحافظی می کرد و حلالیت می طلبید و به من و حوری سفارش های لازم را می کرد . صبح روز چهارشنبه امید امد تا مادر و حاج آقا را به فرودگاه برساند . چمدان ها را داخل اتومبیل گذاشتند . حوری بعد از خداحافظی ، ناچار به مدرسه رفت . مادر ترجیح داد تا در خانه با من خداحافظی کند ؛ قبول نکردم و خواستم انها را همراهی کنم . مادر گفت : پس با م شینت بیا
_ لازم نیست ماشین بیارم با تاکسی برمیگردم .
آنهارا از زیر قران رد کردم . زری خانم گریه می کرد . در اتومبیل جا گرفتیم . زری خانم کاسه آب را پشت سر ما خالی کرد . مادر در گوشم گفت : مبادا با امید برگردی ! حتما با تاکسی تلفنی برگرد
_ خیالتون راحت باشه ( اما چندان این حرف را از ته دل نگفتم
_ نمی دونم چرا دلشوره دارم . کاش الان به سفر نمی رفتم
مادر را بوسیدم و گفتم : چطور دلتون می آد سفری به این خوبی رو به تعویق بیندازید ؟
مادر اهی کشید و گفت : سفر قسمته . خدا ما رو این وقت طلبیده
نگاه امید در آینه بر چهره ام میخکوب شد . عمدا آن را طوری تنظیم کرد تا در تیررس نگاهش نباشم . در طول راه سکوت برقرار بود و فقط گاهی حاج آقا سفارشی در مورد کارها به امید می کرد تا یادآوری کرده باشد
در سالن فرودگاه با اشک خوشحالی و دوری از مادر جدا شدم . ان قدر ایستادم تا از سالن عبور کردند و دیگر قادر به دیدن آنها نبودم . امید نیز همان طور ایستاده بود . به طرف او برگشتم و گفتم : با اجازتون
بی آنکه نگاه کند گفت : کجا ؟
لحن کلامش مثل ان روزها بود که دستور میداد و مرا به اطاعت وادار می کرد .
_ می رم خونه
_ می رسونمتون
_ با تاکسی تلفنی برم راحت ترم . خداحافظ
امید همراه من آمد و گفت : اگه نمی ترسید خودم می رسونمتون
ایستادم و نگاهش کردم ، اما برای حرف او جوابی نداشتم . سوار اتومبیل شدیم . امید همانطور در سکوت می رفت . دلم میخواست حرفی می زد تا سر صحبت را باز کنم ؛ اما او خیال حرف زدن نداشت. نا امید شدم . قراری که دیشب با خود گذاشته بودم به یاد آوردم و ترجیح دادم به این سکوت آزار دهنده ادامه بدهم . نزدیک خانه سر انجام امید آهسته و همانطور که در خود فرو رفته بود گفت : گردن بند به دستتون رسید ؟
صدایش مثل ان بود که از دور دستها به گوش می رسید
_ بله دستتون درد نکنه
_ اگه بازم پاره شد می تونید بدید درست کنم
_ امید وارم که دیگه پاره نشه
امید اتومبیل را کنار در خانه متوقف کرد . پیاده شدم و گفت : بازم ممنونم . زحمت کشیدید
همانطور که به رو به رو نگاه می کرد گفت : زحمتی نبود هر وقت شما یا حوری خانم کاری داشتید می تونید تلفن کنید
_ متشکرم . ( عمدا گفتم ) ما اینجا نمی مونیم . قراره بریم خونه قدیمی
امید برگشت و نگاهم کرد . باز قلب من با نگاه گرفته و اخم آلود او لرزید
_ از این جا می ترسید
_ نه قراره تا اومدن مادر و حاج آقا با خاله مرضیه اونجا بمونیم
امید سری تکان داد و خداحافظی کرد و از من دور شد . اهی از ته دل کشیدم و همانطور ایستاده در کنار خیابان به سردی رفتارش فکر کردم . چرا زمانی که می خواستم دیوار جدایی و کدورت ها را از میان بردارم هیچ علاقه ای از خود به این مساله بروز نمی داد و غریبانه و خاموش از کنارم می گذشت . اگر از علاقه اش کم شده ان نگاه مشتاق و اشنا در عمق چشمانش چه بود ؟ امید که آنقدر شوخ بود و حتی با وجود کنایه ها و بی اعتنایی هایم همواره در پی فرصتی می گشت تا سر صحبت را باز کند حالا به شدت تغییر رفتار داده بود و از این که در کنارش بودم هیچ احساسی نداشت و مثل غریبه ها رفتار میکرد . از سحر و سپیده شنیده بودم امید بیش از حد مغرور و از خود راضی است ؛ بخصوص برای دختران ؛ اما از ابتدا با من طور دیگری بود . اکنون می فهمیدم که ان رفتار ها و حرف ها و خنده ها فقط برای من بود و بر خلاف تصورم امید با موقعیت اجتماعی خوبی که داشت خود را برتر و بالاتر از هم سالانش میدید و چندان بهایی به اطرافیان نمی داد . در واقع به او حق می دادم با ان چهره جذاب و تیپ خوبی که داشت آنگونه رفتارکند . به خود می بالیدم ازا ین که مورد پسند و توجه او قرار گرفته بودم و مرا لایق همه چیز می دانست ؛ لایق ان که عشقش را به پایم بریزد و غرور و خود خواهی اش را نادیده و مبارزه ای یک طرفه را در پیش بگیرد . حالا نوبت من بود تا لیاقت خود را نشان دهم و به او بفهمانم که لایق عشقش هستم و بی احساس او زنده نخواهم ماند

***
تا ظهر وسائل لازم را جمع کردم . زری خانم از برادر خود خواسته بود به آنجا بیاید تا تنها نباشد . حوری از مدرسه آمد . ناهاری مختصر خوردیم و با زری خانم خداحافظی کردیم و به راه افتادیم . خاله مرضیه زودتر از ما به آنجا رفته بود . شوهر خاله مرضیه بازنشسته ارتش بود و چندان برای همسر خود دست و پاگیر نبود . باغی در اطراف کرج داشتند که بشتر اوقات خود را در آن می گذراندند . دختران و پسران او ازدواج کرده بودند و فقط ساناز که به تازکی دیپلم خود را گرفته بود و به ادامه تحصیل علاقه نداشت با خاله مرضیه زندگی می کرد . با ورود ما شوهر اعظم خانم نیز به ده رفته بود تا هم دیداری با اقوام داشته باشد و هم ما راحت باشیم . مادر ان شب به محض رسیدن تلفن کرد تا از سلامتی خود و آقای صادقی خبر بدهد و حال ما را به خصوص من را بپرسد . موقع خواب مزاحم همیشگی زنگ زد . گوشی را خاموش کردم و خوابیدم .
صبح زودتر از معمول از خواب بیدار شدم . حوری را به مدرسه رساندم و سپس برای ثبت نام به دانشکده رفتم . هنگام بازگشت از تلفن عمومی به امید زنگ زدم . وقتی دید سکوت کردم گفت : خانم محترم فکر نمی کنید کسی پیدا شده که مزاحم شما بشه ؟
بلافاصله تماس را قطع کردم . امید فهمیده بود چه کسی مزاحم اوست و حالا به مزاحمت تلفنی من اشاره کرد که مطمئن بودم خود اوست . از زرنگی اش حرصم گرفت . امید بیش از حد زیرک و باهوش بود . کارت تلفن عمومی را در جوی انداختم تا دیگر به او زنگ نزنم
پنج روز از رفتن مادر می گذشت .شب همراه حوری و ساناز بیرون رفتیم . حالا حوری کم بود ، ساناز هم به جمع اضافه شده بود که حوصله شان سر می رفت و مدام تقاضاهای جور و واجور می کردند . همه فامیل و دوستان می دانشتند حوری ناز پرورده من است و هر چه بخواهد برایش انجام می دهم
تنها راه ارتباطم را با امید از دست داده بودم و نشنیدن صدایش که تنها دلخوشی ام بود برایم ر نج اور بود ؛ اما مزاحم تلفنی من مرتب تماس می گرفت و عادت کرده بود هر شب قبل از خواب با سکوت خود شب بخیر بگوید و قطع کند
هفت روز می گذشت و از امید هیچ خبری نداشتم . خشمی بی نهایت از رفتارهایش در وجودم زبانه می کشید . با بی توجهی او کم کم باور می کردم که هیچ مهری به من ندارد و همه چیز تمام شده است ؛ اما وقتی تلفن کرد کمی تغییر عقیده دادم





بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#44 | Posted: 24 Nov 2013 19:28




فصل نوزدهم

شماره امید بود . باورم نمی شد که خودش باشد . نفسی را که در سینه ام حبس شده بود بیرون دادم و چشمانم را بستم تا جرات صحبت کردن را پیدا کنم . با دستانی لرزان تلفن را روشن کردم : بفرمایید ؟
_ سلام
بعد از مدت ها با شنیدن صدایش ارامشی عجیب به من دست داد و هیجان کاذب دقایق پیش را فراموش کردم
_ حالتون خوبه ؟
_ خوبم . شما و حوری خانم خوب هستید ؟
_ خوبیم . به لطف شما
سکوت کرد . منتظر بودم تا حرفی بزند ؛ حرفی که مدت ها بود در پی شنیدن آن بودم تا بدانم باز مرا می خواهد . حتی یک اشاره او کافی بود تا من هزاران قدم بردارم
_ امشب با ویدا می آم دنبالتون
_ کاری پیش اومده ؟
_ در نبود پدر و مادر وظیفه خودم می دونم سری به شمابزنم
جمله او را در ذهنم مرور کردم و با سردی گفتم : ممنون . زحمت نکشید
خواستم مخالفت کنم ؛ اما مهلت نداد و بلافاصله تماس را قطع کرد . مثل همیشه امید دستور داده بود و هیچ زحمتی برای انکه نظر من را بداند به خود نداد یا نمی خواست بدهد . حوری از شنیدن این خبر مثل همیشه چنان ذوق کرد کع میخواست بال در بیاورد . به مادر تلفن کردم و احوال او را جویا شدم . سپس گفتم : امشب قراره با ویدا خانم و امید بریم بیرون
متوجه شدم حاج کنار مادر نشسته و او نمی تواند راحت صحبت کند . اهسته گفت : هر جا رفتید زود برگردید . تا اومدن ما قراری با کسی نذارید
_ چشم مامان . اگه راضی نیستید نمی ریم
_ چون با ویدا خانم هستید اشکالی نداره . مواظب خودتون باشید
تلفن را قطع کردم . خاله مرضیه گفت : جایی دعوت شدید ؟
_ امشب امید خان با دختر خاله اش می آد تا بریم بیرون
_ خوب شد گفتی . منم با ساناز یه سر به خونه می زنم
_ ساناز می تونه با ما بیاد
_ نه ، بهتره با من بیاد . کمی خونه رو جمع و جور می کنیم . اخر شب بر میگردیم
بعد از ظهر دوش گرفتم و کم کم برای ساعت دیدار آماده شدم . حوری به اتاق من آمد و گفت : حمیرا بازم امید مثل اون روزها شده
_ حوری مواظب رفتارت باش . زیاد وخی نکن . ممکنه فکر کنن دختر سبک سری هستی
_ باشه قول می دم مودب و ساکت بشینم
راس ساعت هشت ویدا زنگ زد . در را باز کردم . یکدیگر را بوسیدیم . تعارف کردم تا به داخل خانه بیاید . تشکر کرد و گفت : وقت زیاده . امید تو ماشین منتظره
در را بستم و سوار ماشین شدیم . سلام کردم . خیای آهسته و بی اعتنا جوابم را داد . فقط از آینه به حوری نگاه کرد و گفت : حوری خانم حالتون چطوره ؟ جای مادر خالی نباشه
_ مرسی ممنون . جای حاج آقا خالی نباشه
ویدا که در صندلی جلو نشسته بود به طرف ما برگشت و گفت : جای حاج آقا و حاج خانم خالی نباشه . انشا الله کی برمیگردن
ویدا خیلی ارام و خوش بیان ، صحبت می کرد
_ چهارشنبه به امید خدا بر میگردند
امید موزیک ملایمی گذاشته بود . ویدا همانطور به طرف ما برگشته بود و حرف می زد : خیلی وقته ندیدمتون . دلم براتون تنگ شده بود . امروز که امید گفت قراره با هم بریم بیرون خیلی خوشحال شدم . بهونه ای برای دیدن شما نداشتم
_ من هم بیشتر برای دیدن شما اومدم . وقتی شنیدم شما هستید خیلی خوشحال شدم
_ دل به دل راه داره
ویدا رو به امید گفت : حالا میخوای ما رو کجا ببری؟
_ هر جا حوری خانم بگه . سلیقه خوبی برای گردش و تفریح داره
حوری با خوشحالی گفت : امروز به عهده ویدا خانم می ذاریم . هر جا شما بگید
ویدا کمی فکر کرد و گفت : چطوره بریم سینما ؟
_ چه فیلمی ؟
_ یه فیلمی که تازگی ها اکران شده
امید گفت : برای سانس سینما دیر نیست ؟
ویدا به ساعت خود نگاه کرد و گفت : اگه زود بجنبیم می تونیم سانس هشت و نیم ، خودمون و برسونیم
امید به سرعت اتومبیل افزود . به سینما رسیدیم و پیاده شدیم . امید بلیت تهیه کرد . چند دقیقه به شروع سانس بعدی مانده بود . تلفن همراهم زنگ زد ان را روشن کردم . سیما بود. نمی توانستم صدای سیما را بشنوم و نخندم . گفتم : کجایی ؟ خیلی بی شعوری ؟ می ری و پشت سرتم نگاه نمی کنی ؟
امید در من دقیق شد تا بفهمد با چه کسی تا ان حد صمیمانه حرف می زنم . چند قدم فاصله گرفتم و به دیوار تکیه زدم : خوب کی میآی ؟ باشه منتظرم . هر وقت اومدی بیا خونه قدیمی . خداحافظ
از نگاه کنجکاوانه امید خنده ام گرفت . حوری گفت : کی بود ؟
عمدا گفتم : یکی از دوستان قدیم
درهای سالن باز شد . روی صندلی ها جای گرفتیم . امید خوراکی و نوشیدنی خریده بود . ویدا و حوری میان من و امید نشستند . در طی فیلم کلافه بودم از اینکه نزدیک امید بودم ؛ اما فاصله ای به اندازه سال ها میان ما بود . دلم می خواست گریه کنم . آیا همان طور که گفته بود تمام این کارها را بنا به وظیفه انجام میداد ؟
بعد از پایان فیلم بیرون آمدیم .ساعتم را نگاه کردم و گفتم : دیر وقته . اگه ممکنه ما رو به خونه برسونید
ویدا به امید نگاه کرد . امید گفت : فردا جمعه است . اگه دیر بشه اشکال نداره
دلم میخواست بگویم ( اشکال کار را خودم می دانم . این قدر دستور نده
ویدا تبسمی کرد و گفت : حمیرا موافقی کمی دیر به خونه بری ؟
حوری با التماس نگاهم می کرد . رو به ویدا گفتم : به خاطر شما ممکنه
امید کنار رستورانی ایستاد . از کارهایش حرص می خوردم . ویدا تلاش می کرد تا اوقات تلخی مرا دور کند ؛ اما دلم گرفته بود و اخم هایم باز نمی شد . میزی چهار نفره کنار پنجره برای نشستن انتخاب کردیم . منوی غذاهارا آوردند . به آن نگاهی کردم و بلافاصله کنار گذاشتم . امید به چهره بی تفاوت من خیره شدو گفت شما چی می خورید ؟
_ برام فرقی نمی کنه
ویدا و حوری بر سر انتخاب غذا با هم شوخی می کردند . امید همانطور که در سکوت نگاهم می کرد منوی غذا را برداشت و گفت : شنیسل مرغ خوبه ؟
_ گفتم برام فرقی نمیکنه . شما هر چی مایلید دستور بدید
_ اگه شنیسل بخورید قول میدم دست درازی نکنم !
به چشمان او نگاه کردم که مثل گذشته ها پر از شیطنت بود . چرا می خواست خاطره ان روزها را یاد اوری کند ؟ یس اعتنا صورتم را برگرداندم و خود را مشغول تماشای خیابان نشان دادم . غذا ها را روی میز چیدند . تکه ای از غذای خود را بردیم و در بشقاب امید گذاشتم و گفتم تا کش نرفتید خودم تقدیمتون می کنم !
ویدا گفت : قضیه چیه ؟
حوری گفت : آخه امید خان استیک سفارش میدن بعد از شنیسل حمیرا برمیدارن !
_آه چه جالب ! تو خوردن غذا هم سر این و اون کلاه می زاری ؟ فکر می کردم فقط برای طلا فروختن بلدی کلاه سر مردم بزاری . طلای هفده عیار و جای بیست قالب کنی !
امید خندید و گفت : این وصل ها به من و حاج آقا نمی چسبه . سپس تکه شنیسل را خورد و گفت : خیلی خوشمزست !
تلفن امید زنگ زد برخاست تا در جایی خلوت آن را جواب دهد . ویدا گفت : حمیرا دوست دارم یه روز دوتایی با هم بریم بیرون
_ هر وقت خواستی زنگ بزن . خوشحالم میشم
امید برگشت و در جای خود نشست
ساعتی بعد به خانه برگشتیم . با ویدا خداحافظی کردیم . امید پیاده شد و در کنار اتومبیل ایستاد . حوری شب بخیر گفت و زنگ در را زد . امید گفت : حمیرا خانم می خواستم راجع به اخر هفته و اومدن پدر و مادر برنامه ریزی کنم . شما کی به خونه بر می گردید ؟
_ سه شنبه بر می گردیم خونه
_ خوبه . اون روز می ام تا کمی به کارها رسیدگی کنم
خداحافظی و سوار اتومبیل شد. در حالیکه دور می شد ویدا برای ما دستی تکان داد
با تمام دیدار ها و اتفاقاتی که می افتاد احساس می کردم هر روز دورتر از واقعیتی قرار می گیرم که در آرزویش بودم و اکنون تمام آنها رویایی دور از حقیقت جلوه می کرد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#45 | Posted: 24 Nov 2013 19:29




صبح روز سه شنبه همراه خاله عاطفه و خاله مرضیه به خانه رفتیم . قرار بود حوری از مدرسه به آنجا بیاید . زری خانم خانه تکانی کرده بود و خانه از تمیزی مثل آینه برق می زد . صورتش را بوسیدم و تشکر کردم . خوشحال بودم ؛ چرا که آن روز امید را میدیدم . امید تماس گرفت و گفت : تا ساعتی بعد دو نفر برای نصب ریسه و پارچه های خیر مقدم به آنجا می ایند
وقتی از آمدن خود حرفی نزد ناچار گفتم : خودتون تشریف نمیارید ؟
_ چرا غروب یه سر می زنم و کارت های دعوت و میارم
تلفن را قطع کردم و غرغر کنان با خود گفتم : غروب یه سر می زنم . به جهنم ! اصلا نمی خواد سر بزنی
خاله عاطفه گفت : حمیرا با کی حرف می زنی
با صدای بلند گفتم : با خودم
_ مگه آدم با خودشم بلند بلند حرف می زنه؟!
_ فعلا که من دارم حرف می زنم
_ بیا اینجا با من حرف بزن
_ چشم الان میام
دو نفر برای انجام دادن کارهایی آمده بودند که امید گفته بود. عمو مهدی و امید و حاج آقا مشیری و دایی جان گوسفند فرستاده بودند ؛ مثل اینکه مسابقه ای در کار بود ! و بدتر از همه آنکه می بایست ناله آنها را تا فردا تحمل کنیم . مادر به خواهران خود سفارش کرده بود به جای گوسفند لوازمی بخرند که لازم داشت . شب شد و از امید خبری نبود . در انتظاری بیهوده به سر می بردم . آنطور که پیدا بود چندان برای امدن مشتاق نبود . بعد از ساعتی زنگ در را زدند . زری خانم گفت : حمیرا خانم ، آقا امید هستن . گفتن شما تشریف ببرین دم در
چادر سر کردم و بیرون رفتم . امید در حیاط ایستاده بود . بعد از سلام و احوال پرسی تعارف کردم تا به خانه بیاید
_ متشکرم . ظاهرا مهمون دارید
_ بله ، با خاله مرضیه و خاله عاطفه برگشتیم
دسته ای کارت به دستم داد و گفت : این ها را زحمت بکشید بنویسد . تا الان به دنبال کارها بودم . به سالنی که پدر از قبل رزرو کرده بود سر زدم تا سفارش هایم لازم و بدم .
به گوسفندان نگاه کرد و گفت : اینجا حسابی بهم ریخته
_ اتفاقا منم به همین مساله فکر می کردم که باید تا صبح صداشون و تحمل کنیم
_ سرنوشت بدی در انتظارشونه
سپس گفت : چیزی کم و کسری ندارید ؟
_ همه چی مرتبه . با وجود زری خانم کاری باقی نمی مونه
_ مقداری میوه و شیرینی فردا صبح میارن . نگران نباشید
کاش امید غیر از مسائل روزمره به چیز دیگری اشاره میکرد
_ اگه کاری نیست زحمت و کم کنم
_ زحمت کشیدید . در ضمن کارت ویدا خانم و شما میدید یا من بدم
_ من از طرف شما خواهم داد
امید خداحافظی کرد و رفت . کارت ها را به خاله مرضیه دادم تا از روی لیستی که مادر قبلا نوشته بود اسم مهمان ها را بنویسد . دست خط ساناز خوب بود و کار نوشتن به او محول شد.

***
حوری همراه دایی جان به فرودگاه رفت و من در خانه منتظر ماندم . مادر و حاج آقا در بین دود اسپند و ذبح گوسفندان و استقبال اقوام و دوستان به خانه پا گذاشتند . مادر خیلی سرحال بود و کمی لاغر بنظر می رسید . امید با یکی از دوستان خود کنار در ایستاده بود و گفت و گو می کرد . همگی به داخل خانه رفتیم و وسائل پذیرایی را آماده کردیم . من و حوری هر کدام سینی چایی برداشتیم و به سالن رفتیم . به امید و دوست او رسیدم . امید فنجانی چای برداشت و گفت : شما چرا زحمت می کشید ؟
_ زحمتی نیست
دوست امید نیز چای برداشت و تشکر کرد . وقتی کار پذیرایی تمام شد کنار پری ناز نشستم . پریناز گفت : امید خان ، هم خودش خوش تیپه ، هم دوستاش . راستی چه عجب فرزانه خانم تشریف ندارن !
_ تو چرا حساس شدی ؟
_ خدایی امید خیلی سرتر از فرزانه ست بیشتر به تو می خوره
پری ناز با نگاهی معنا دار به من چشم دوخت
_ چطور همچین نظری داری؟
_ همین طوری . عقیده مو گفتم . آخه اون روز تو حیاط بودیم وامید داشت نگات می کرد . هنوز از خاطرم نرفته
_ همه چشم دارن و نگاه میکنن . چه چیزش عجیب بوده ؟
_ همه چشم دارن ؛ اما یه جور نگاه نمی کنن . نگاه امید پر از حرف بود و در حسرت . نگاه معمولی نبود.
_ از من می شنوی برو دنبال روانشناسی . تو خیلی خوب از قیافه ها همه چی رو تشخیص میدی
پری ناز با غرور گفت : خودمم به این نتیجه رسیدم . (سپس با آرنج به پهلویم زد و گفت ) الانم داره نگات میکنه . تا میبینه حواست نیست به تو خیره میشه . جالبه ! دوستش هم همین کارو میکنه
_ من فکر میکردم حوری خیال بافی میکنه . تو که بدتر از اونی!
برخاستم تا بیرون بروم . پری ناز به دنبالم امد و گفت : بخدا دروغ نگفتم . خیلی وقته رفتم تو نخ طرف
ایستادم و گفتم :پری ناز بلند حرف نزن . ممکنه کسی بشنوه
_ نمیخوای راستش و بگی ؟
_ در مورد خودت و فرزانه و امید
_ چیزی که به درد تو بخوره وجود نداره . ازدواج امید و فرزانه هم قستمه
پری ناز که نا امید شده بود با دلخوری گفت : چه بی احساس ! من و ببین که میخواستم تو رو متوجه کنم
با خنده گفتم : زحمت نکش . وقتت و تلف میکنی
ساعتی بعد غذا از رستورانی که سفرش داده بودیم آوردند . بعد از صرف شام مهمانها برای رفتن آماده شدند . امید و دوستش از من و مادر که برای بدرقه کردن مهمان ها کناردر ایستاده بودیم تشکر کردند . دوست امید گفت : راستی امید خواهرت و معرفی نکردی ؟
امید رو به دوست خود گفت : اسشون حمیرا خانم هستن و رو به من گفت : دوستم مهران
مهران گفت : از آشنایی با شما خوشوقتم
به اجبار لبخندی زدم و گفتم : من هم همینطور
امید به لبخند من و نگاه مهران خیره شد و با اخم گفت : بهتره رفع زحمت کنیم و بدین وسیله مهران را از آنجا دور کرد . نمی دانم دلخوری امید بخاطر چه چیز بود . دوست او به آشنایی با من مایل بود اما طرز نگاه او طوری بود که مرا نیز محکوم می کرد
بعد از رفتن مهمانها مادر و حاج آقا حتی نای نشستن نداشتند و برای خواب به اتاق خود رفتند . چمدان ها در گوشه سالن رها شده و همه جا حسابی بهم ریخته بود.

***
حوری به بهانه آمدن مادر به مدرسه نرفت . مادر بعد از صبحانه چمدان های خود را باز کرد و انبوه سوغاتی ها را بیرون ریخت . برای همه از کوچک و بزرگ خرید کرده بود. برای من و حوری از پارچه لباس تا لباس خواب و پارچه چادری خرده ریز ، سوغات آورده بود .قواره ای را از پارچه چادری که برای من آورده بود جدا گذاشت . کنجکاو شدم ؛ چرا که مادر همیشه برای من تک می آورد . گفتم : مامان اون و برای کی خریدید ؟
_ اگه قسمت بشه برای فرزانه . روزی که بریم خواستگاری سوغاتی هاشون و می برم
با صدایی لرزان گفتم : مگه قراره به زودی برید؟
_ انشا الله . قبل ازرفتن ، اینطور برنامه ریزی کردیم
حوری گفت : پس همه چی تموم شده است
_ فعلا که تازه اولشه . امید قراره خواستگاری رو قبل از رفتن ما با حاج آقا گذاشته
چادر را با حرص به کناری انداختم . مادر هاج و واج نگاهم کرد . به اتاقم رفتم و روی تخت افتادم و گریه کردم . ازا ین که امید احساس مرا به بازی گرفته بود و به آن توجهی نمی کرد نفرت بدی از خود پیدا کردم . چطور میخواست این کار را بکند ؟ به چه بهایی ؟ آیا واقعا فرزانه را ایده آل خود می دید که می خواست با او ازدواج کند ؟ من برایش چه بودم ؟
صدای پایی آمد . توجهی به آن نکردم . در باز شد . صدای مادر بود : حمیرا ؟
جوابی ندادم
_ حمیرا با توام ؟
ناچار برخاستم . مادر همان طور خیره بر من مانده بود . بعد از لحظاتی گفت : حالت خوبه ؟
در حالیکه گونه های خود را پاک می کردم گفتم : خوبم
_ نمی خوام این سوال و بکنم ؛ چون اگه جوابی بشنوم که در تصورم نمی گنجه نمی تونم با خودم کنار بیام و به مادر بودن خودم شک می کنم . ازا ین که شناختی روی دخترم نداشتم احساس شرمندگی میکنم . سپس آهسته گفت : تو به فرزانه حسادت میکنی ؟
_ نه !
_ پس چرا ... ؟
دوباره بغض راه گلویم را گرفت و به هق هق افتادم . مادر همانطور مات و مبهوت نگاهم می کرد . به کنارم آمد و نشست .
_ تو این خونه چه خبره ؟ تو این مدت که من نبودم چه اتفاقی افتاده ؟ حمیرا با توام . میشه گریه نکنی و حرف بزنی ؟
_ گفتم که هیچی . من برای چیز دیگه ای ناراحتم
_ موضوعی پیش نیومد که تو بخوای ناراحت بشی ؟
_ اعصابم بهم ریخته
_ بی خودی اعصابت و بهونه نکن . من باید بدونم چته . حمیرا یادته گفتم نبینم چیزی رو از من پنهون کنی ؟ اما تو خیلی وقته که من و غریبه می دونی
سرم را روی زانوانم گذاشتم و گفتم : معذرت می خوام که ناراحتتون کردم.
_ موضوع امید ؟
سرم را آهسته بلند کردم و به مادر خیره شدم
_ بگو دخترم . شاید بتونم کمکت کنم
مادررا در آغوش گرفتم و آهسته گفتم : مامان ، من امید و دوست دارم
احساس کردم با شنیدن این حرف مادر مثل درختی خشکیده باقی ماند . مرا از خود دور کرد و گفت : چی گفتی ؟ دوباره بگو
_ بخدا راست می گم . من ...
_ حمیرا بچه شدی ؟!
_ نمی دونم . فقط می دونم دوسش دارم
مادر برخاست و در اتاق بنای راه رفتن گذاشت. لحظه ای می ایستاد و نگاهم می کرد و بعد دوباره راه می رفت
_حمیرا هر کاری میکنم نمی تونم توی ذهنم جفت و جورش کنم . از اول تا اخرش برام سر در گمه . مگه تو نبودی که به خواستگاری امید جواب رد دادی؟ با حمید نامزد کردی . مگه امید نبود که اون بلا رو سرت اورد ؟ مگه باعث آبرو ریزی و مریضی تو نشد؟ وای خدای من ! چقدر دیگه بگم ؟ دارم عقلم و از دست میدم . کجای این معادله با هم جوره ؟ اگه جوره چرا من نمی تونم بفهمم ؟
_ به خدا خودمم نمی دونم
_چطور میشه خودت ندونی ؟ نکنه می خوای انتقام بگیری؟ یا بلایی سرت آورده و از سر ناچاری می خوای با اون ازدواج کنی؟
_ هیچ کدوم . باور کنید دروغ نمیگم . من دیگه نمی تونم حقیقت و از شما پنهان کنم
_ تو کجا و اون کجا ؟ به من بگو مگه تو از اون بدت نمی اومد ؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#46 | Posted: 24 Nov 2013 19:30 | Edited By: andishmand




فصل بیستم

_ نمی اومد . فکر میکردم برام بی اهمیته . فکر میکردم دوستش ندارم . دوست داشتم تحقیرش کنم . اون و در حد و اندازه خودم نمی دیدم
_ یه دفعه چی شده که فکر میکنی عاشقی ؟
_ بعد از اون اتفاقات ، امید نامه ای فرستاد . با خوندن اون نامه ، احساس می کنم گم شده مو پیدا کردم
مادر در کنار در نشست و گفت : ببینم ، یعنی از این که تو رو دزدید و می خواست رسوات کنه ازش کینه نداری؟
_ نمی تونم دروغ بگم . نه من ازش کینه ای ندارم ، بلکه فکر می کنم کمکم کرد تا بودنم به حمید علاقه ای ندارم و فقط دارم آینده ام رو خراب میکنم
_ به نظرت با امید خوشبخت میشی ؟ اون لیلقت زندگی و عشق تو رو داره ؟
وقتی مادر سکوت مرا دید ادامه داد : پس هنوز مطمئن نیستی ؟
بعد از لحظاتی گفتم : اگه هنوز مثل گذشته منو بخواد می تونه خوشبختم کنه
_ حمیرا ؛ این حرفها شوخی نیست . عروسک تو مغازع نیست که بگم نمی خرم یا دست نزن . چیزیه که از درون آدم هاست هیچ کس قدرت این و نداره که احساس کسی رو عوض کنه . بنابرین من باید مطمئن بشم که تو رو راستی و عاشق
_ می خواید باور کنید می خواید نکنید . من بدون اون می میرم .
_ من فکر میک ردم تو ازش نفرت داری !
_ من دوستش داشتم و نمی دونستم
_ اون جور که از قضایا پیداست امید تو رو نمی خواد و تصمیم گرفته با فرزانه ازدواج کنه
دستان مهربان مادر را گرفتم و گفتم : مامان کمکم کنید . می دونم اونم هنوز به من علاقه داره
_ پس چرا می خواد با فرزانه ازدواج کنه؟
_ خودم هم سر در نمی آرم
_ از کجا مطمئنی هنوز دوستت داره ؟
سرم را به زیر انداختم . نمی تونستم از احساسی که با دیدن یکدیگر میان ما به وجود می امد و گرمای ان میخواست هر دوی ما را بسوزاند حرف بزنم . حتی شمارش نفس هایمان به یک اندازه در تلاطم بود و سکوتمان برای رنج عشقی که داشتیم شکل می گرفت ؛ از حالت نگاه امید و از خشم و کینه ای که هنوز به من داشت و برایم آشنا بود . و از خیلی چیزها که فقط خودم آن را درک می کردم
مادر دست زیر چانه ام گذاشت و سرم را بلند کرد و گفت . باشه خودت و معذب نکن . چند وقت بود که می دیدم بی قراری ، بهونه گیر و بد اخلاق شدی ؛ اما فکر نمی کردم عاشق باشی ؛ اونم عاشق کسی که همیشه فاصله زیادی بین خودت و اون می دیدی
سپس با خنده گفت : اگه تو بخوای من ارش خواستگاری میکنم
با دلخوری گفتم : مامان ....
_ باید چه کار کنم ؟ خودت بگو
_ امروز و فردا کنین
_ نمی تونم . حاج آقا اونقدر ذوق داره که میخواد زودتر اینکار انجام بشه
_باشه قرار بذارید . میخوام ببینم امید تا اخرش هست ؟
_بازم لج بازی . آخه فکر دختر مردم و نمی کنی که چشم به راهه و امیدوار؟
_ شما بگید چی کارباید کرد؟
_ نمی دونم عقلم به هیچ جا قد نمیده . شوکه شدم . بذار چند روز بگذره ؛ شاید تونستم کری بکنم
احساس سبکی می کردم . ازا ین که مدت ها بود رازم را در دل نگه داشته و به مادر نگفته بودم دچار عذاب وجدان بودم . بیشتر از برخورد منطقی مادر خرسند شدم .
بی صبرانه منتظر ملاقات با ویدا بودم . از شب گذشته فکر میکردم چه میخواست بگوید و بی قرار لحظه دیدار بودم . مادر سفارش کرد زود برگردم تا نگران نشود . او نسبت به هر چه به امید مربوط می شد حساس شده بود . ویدا مثل بار اولی که با هم قرار گذاشتیم زودتر رسیده بود . صورت همدیگر را بوسیدیم و در مقابل او نشستم .
_ چی می خوری سفارش بدم ؟
_ ایندفعه مهمون من هستی
_ باشه اگه اینطور راحتی حرفی ندارم
کیک و قهوه سفارش دادیم . ویدا گفت : اگه امید بفهمه ما با هم قرار گذاشتیم حتما دق می کنه !
_ امید خیلی عوض شده
_ از چه لحاظ ؟
_ از همه لحاظ
_ خوب شده یا بد ؟
_ هر دو . هم خوبه هم بد
_ شاید تو عوض شدی و فکر میکنی امید تغییر کده . بنظرم اون مثل قبل از رفتنشه
اهی کشیدم و گفتم : شاید . اعتراف می کنم که خودم خیلی تغییر کردم و نگاهم با گذشته تفاوت پیدا کرده
_ دفعه پیش من به تو دروغی گفتم که فکر میکنم بیشتر مصلحتی بود . من تقریبا ماجرای تو وامید رو می دونستم ؛ اما طوری وانمود کردم که خبر از چیزی ندارم تا باعث سو تفاهم نشه ؛ چون من و تو از هم شناختی نداشتیم و ممکن بود خیلی از حرف های من به تو بر بخوره ؛ بخصوص که از حساسیت تو به مسائلی که برات پیش اومده بود باخبر بودم و نمی خواستم دوباره با حرف و کلامی نسنجیده ناراحتت کنم
_ شاید حق با تو باشه . من بحران روحی بدی رو پشت سر گذاشتم
_ من و امید مثل خواهر و برادریم . خیلی با هم راحتیم . دعوا می کنیم ، آشتی میکنیم ، بیرون می ریم و حرفهای دلمون و برای هم می زنیم . دیروز وقتی فرزانه رو نشون داد نمی تونستم باور کنم امید چنین تصمیمی گرفته و با من درمیون نذاشته ؛ بنابرین ، مطمئن شدم که نمی تونه جدی باشه
_ جدی جدیه . اون تصمیمش و گرفته
_ ممکن نیست امید عاشق توست . عاشق که چه عرض کنم دیوونه توست
چقدر حرفهای ویدا خوب بود و حالا دور از واقعیت ! کاش تا صبح حرف می زد و از عشق امید می گفت
_ اون عاشق من بود . حالا نیست
_آتش عشق اون ممکن نیست به این زودی خاموش بشه . بنظرم با تصمیم هایی که می گیره می خواد به اون دامن بزنه
_ نمی تونم باور کنم . حتی اون موقع هام بخاطر لج بازی بود که می خواست من و به دست بیاره و بعد هم به راحتی گذاشت و رفت . حالا هم میخواد ازدواج کنه . من کجای این ماجرا هستم نمی دونم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#47 | Posted: 24 Nov 2013 19:32 | Edited By: andishmand




_ وقتی امید از تو حرف می زد دلم میخواست گریه کنم . امید بچه نیست که بگم حرفهاش از روی هوس و بچه بازیه . اون الان 29 سالشه .
وقتی سرزنشش می کردم که خود دار باشه و اون قدر غرورش و زیر پا نذاره ، باز مثل آدم های در مونده می اومد و التماست می کرد و می خواست یه طوری بهت بفهمونه که چقدر دوستت داره ؛ حالات و احساسی که تا حالا در اون نسبت به هیچ دختری ندیده بودم شاید اوائل منظور خاصی داشت و گاهی به شوخی راجع به تو حرف می زد و می گفت می خواهم سر به سرش بذارم خیلی به خودش می نازه و مغروره .
وقتی گفتم راحتش بزار ممکنه برات دردسر درست بشه می گفت : نترس من جایی نمی خوابم که آب زیرم بره تا اینکه ورق برگشت و امید یکدفعه آدم دیگه ای شد .
خیلی دلم میخواست بگم یادته بهت می گفتم اما دلم نمی اومد چون اونقدر بهم ریخته بود که جرات سرزنش در خودم نمی دیدم . اما ظاهرا تنها حسی که تو به اون نداشتی علاقه بود .
حالا چطور میتونم باور کنم موضوع خواستگاری حقیقته ؟ شاید می خواد تو رو بترسونه و شاید هم میخواد تلافی کنه . هنوز یه سوال بی جواب دارم .
_ چه سوالی ؟
_ تو که به امید علاقه ای نداشتی حالا چطور ؟ ...
لبخندی تلخ زدم و گفتم : منم دیوونه بودم و خبر نداشتم . حالا که فهمیدم دیوونه تر شدم . در حقیقت اون نامه باعث شد تا به خودم بیام
_ امید از احساست با خبره ؟
_ به تو حرفی نزده ؟
_ رازدار خوبی هستی ؟
_ امیدوارم
_ امید گفت که تو خیلی عوض شدی . می گفت نگاهت و کارهات براش عجیبه و نمی تونه باور کنه تو به اون علاقمندی . می ترسه اون چیزی که از تو می بینه توهم باشه ؛ مثل کسی که تو خواب ، معشوقش و دلخواه خودش میبینه . اتفاقا وقتی از نگاه ها و رفتارهای تو حرف میزد گفتم چرا نمی خوای باورش کنی . سردرگم ، نگاهم کرد و گفت( : تو بودی باور میکردی ؟ ) جوابی برای سوالش نداشتم
_ باید چه کار کنم تا باور کنه؟
_ با هم صحبت کنین . بدون رودربایستی
_ ممکن نیست . اون حتی یک قدم هم برنمیداره و مدام بحث خواستگاری رو پیش می کشه . وقتی من و می بینه طوری وانمود میکنه که ندیده
_ برای ا ینکه تو رو وادار به اعتراف به عشق کنه
_ فکر نمی کردم حتی با اعتراف من قبول کنه
_ میخوای من با امید حرف بزنم ؟
_ بهش فرصت می دم تا خودش بفهمه
_ اگه فرصت رواز دست داد چی ؟
_ ویدا آدما با گذر زمان احساسشون عوض میشه . ممکنه امید علاقه قبل و به من نداشته باشه در غیر اینصورت می تونه واقعیت و ببینه من فرصت اینکار و به اون دادم و بازم صبر می کنم . حالا تو از خودت بگو . خیال ازدواج نداری ؟
ویدا با لبخند گفت : از کجا فهمیدی ؟
_ دختر زیبایی مثل تو نمی تونه زیاد مجرد بمونه
_ مرسی از دید خوبی که روی من داری . دو سالیه که منتظرم خواستگارم مطب باز کنه تا پدر راضی بشه
_ چه خوب ! بنابرین خواستگارت آقای دکتره
_ فعلا که تو درمونگاه کار می کنه . پدر اصرار داره که مطب باز کنه و بعد موافقت خودش و اعلام کنه
_ چه فرقی میکنه ؟ در هر حال دکتره
_ فرقش تو در آمدش و خوب ، تو فامیل و دوستانه که نمی خواد کم بیاره . جالب این جاست که پدر حالا مجبور شده خودش سرمایه گذاری کنه ؛ چون بودجه شهرام به این کار نمی رسه
_ پس منتظر یه عروسی مفصل باشیم ؟
_ امید با شهرام خیلی جوره . اکثر اوقات با هم هستن
_ امیدوارم بتونه خوش بختت کنه . تو لایق همه چی هستی
_ ممنونم . برای مامان تعریف میکردم خانواده حاج آقا صادقی برای خودشون عالمی دارن . مادر دلیل حرفم و پرسید ؟ گفتم : مثلا حمیرا ، وقتی دیروز دیدمش از زیبایی که نصف اون همیشه پنهان هست کردم و تنها تشبیهی که تونستم برای تو پیدا کنم مروارید در دل صدف بود
_ تشبیه قشنگیه ؛ اما من قابل این حرفها نیستم
_ چرا هستی . یک روز حتما باید تو رو با شهرام آشنا کنم
_ خوشحال میشم آقای دکتر و ملاقات کنم
_ قرار بود برای همیشه برم آمریکا . از وقتی با شهرام آشنا شدم از تصمیمم منصرف شدم . می خوام همین جا بمونم
_ عالیه ! من تازه تو رو پیدا کردم . بهتره همین جا بمونی
به ساعت نگاه کردم و به یاد مادر افتادم . ویدا گفت : دیرت شده ؟
_ مامان تازگی ها خیلی حساس شده و مدام سفارش می کنه که زود برگردم خونه تا دلواپس نشه
پول میز را حساب کردم و بیرون امدیم . باران نم نم می بارید . گفتم : کی می تونیم همدیگرو ببینیم ؟
_ یه روز قراره با مامان برای دیدنتون بیام . اونقدر از تو تعریف کردم که مشتاق دیدارت شده
_ به مادر سلام برسون و بگو منم مشتاق دیدارشون هستم
از ویدا جدا شدم و به خانه رفتم . مامان مهمان داشت . ترجیح دادم بی سر و صدا به اتاق خودم بروم . بعد از رفتن مهمانها مادر به اتاقم امد و گفت که حمیرا چرا نیومدی خانم مقدسی رو ببینی ؟ خیلی احوالت و پرسید
_ رفتن ؟
_ آره . بنده خدا خیلی زحمت کشیده بود و این همه راه و اومده بود سپس گفت : ویدا رو دیدی؟
_ خیلی سلام رسوند
_ چی میگفت ؟
_ حرف بخصوصی نمی زد . شما چه خبر ؟
_یه خبر تازه دارم
_ خوب . خیره ؟
_ دیشب حاج آقا می گفت که مهران دوست امید از تو خواستگاری کرده
_ مهران ! دوست امید ( ناخود آگاه لبخندی مکارانه در گوشه لبم ظاهر شد ) بعد چی شد ؟
_ امید جوابش کرده . گفته ( حمیرا فعلا قصد ازدواج نداره و داره درس میخونه)
_ حاج آقا چی گفت ؟
_ حاج آقا دلخور شده و گفته ( چرا نذاشتی بیان ؟ شاید حمیرا می پسندید ) گفته می دونم حمیرا اون رو نمی پسنده
_ از کجا اینقدر مطمئنه؟
_ نمی دونم لابد می دونه که تو ... در هر حال حاج آقا می گفت پدر مهران کارخونه دار معروفیه و وضع مالی خوبی دارن . مثل اینکه امید اونقدر از پیشنهاد دوستش دلخور شده که با اون بد حرف زده
_ خیلی جالبه ! خودش می بره و خودشم می دوزه . پس چرا با حاج آقا در میون گذاشته
_ شاید فکرکرده مبادا خانواده مهران تماس بگیرن . زودتر خودش مطرح کرده . مثل اینکه مهران با جواب امید قانع نشده
_ بنظر شما اینکار امید چه معنایی داره ؟
_حتما به موقعیت دوستش حسادت میکنه و می ترسه تو قبول کنی
_ اگه به خونه فرزانه قدم بزاره منم یه طوری به مهران پیغام میدم که می تونه بیاد خواستگاری
_ بازم لج بازی . دو کلام نمیشه با تو حرف زد
_ اون حق نداشت مهران و سر خود رد کنه . باید با خودم درمیون میذاشت
_ بالاخره دوستشه و این حق و به خودش میده
_ طبق معمول خود خواهیش و نشون داده
_ مگه تو از مهران خوشت اومده ؟
_ موضوع این نیست . مسئله امید که به خودش اجازه هر کاری رو میده
_ بنظرم پسر بدی نمی اومد
فکر به مغزم خطور کرد . گفتم : مامان به حاج آقا بگید حمیرا گفته مهران می تونه بیاد خواستگاری
_ که چی بشه ؟
_ خودتون گفتید پسر خوبیه !
_ یعنی تو واقعا میخوای روش جدی فکر کنی یا باز نقشه داری ؟
_راستش و بخواین هر دو
_ من اینکارو نمی کنم
_ مامان خواهش میکنم . اگه امید بخواد ازدواج کنه منم نباید پشت پا به بختم بزنم . پیغام شما ضرری نداره
_ این هم حرفیه . ببینم چطور میشه
مطمئن بودم که مادر با حاج آقا تنها شود این موضوع را مطرح میکند


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#48 | Posted: 24 Nov 2013 19:33




به محض رسیدن به خانه سراغ مادر رفتم و گفتم : چه خبر از حاج آقا ؟
_ صبر کن از در بیای تو بعد بپرس چه خبر ؟
در کنارش نشستم و گفتم : حالا برام تعریف کنین
_میشه بگی چرا اینقدر هیجان داری؟
_ خوب مامان به من حق بدین هم نگرانم و ...
مادر جمله ام را نا تمام گذاشت و گفت : حسود ...
_ من و حسادت
_ بله تو و حسادت ، تازگیها تو وجودت رخنه کرده فقط مواظب باش بدتر از این نشه
_ دیشب صحبت کردم و گفتم تو چه نظری داری
_ خوب ؟
_ قرار شد با امید راجع به این مساله صحبت کنه
_ اگه شب خبر دادن به من بگید
_ شیطون رفته تو جلدت . از خدا دور شدی . برو کمی دعا کن ، شاید خدا نظری به تو بکنه
با دلخوری گفتم : این موضوع آینده و سرنوشت منه . به شیطون چه مربوط؟
مادر با غیظ نگاهم کرد و گفت : سر من یکی نمی خواد شیره بمالی . برو کاری رو که گفتم بکن
_ چشم . حتما دعا میکنم
به اتاقم رفتم . در آیینه به چشمانم زل زدم و با خودم گفتم : شیطون کجاست ؟ چرا من نمی بینم ؟
اما در چشمانم اشعه ای بود که باور کردم همان شیطان است که در ان رخنه کرده
بعد از صرف شام بشقاب ها راجمع کردم و به آشپزخانه بردم . مادر به دنبالم آمد و گفت : حاج آقا با امید حرف زده و گفته که تو حق نداشتی خواستگار حمیرا رو رد کنی . باید نظر خودش رو می پرسیدی . اون هم گفته که اگه شما تشخیص میدید کار من درست نبوده خودم با حمیرا خانم حرف می زنم و پیشنهاد مهران و مطرح میکنم . اگه قبول کرده به مهران پیغام میدم که پا پیش بگذاره . حاج آقا هم گفته تو چرا میخوای با حمیرا حرف بزنی ؟ گفته مهران دوست منه . اگه حمیرا خانم قبول نکنه نمی خوام بی جهت حرفش تو دهن ها بیفته و دوستم سرخورده بشه
در دل به حرفهای امید خندیدم . حالا انقدر دلسوز دوستش شده بود که نمی خواست او را سر خورده ببیند !

***
از دانشکده بیرون آمدم و به طرف خانه راه افتادم . تلفنم زنگ زد . شماره امید را دیدم . کنار خیابان توقف کردم . باز تپش قلب و لرزش دستانم مرا به اوج هیجان رساند : سلام
_ سلام . خسته نباشید
_ ممنون . حالتون خوبه ؟
_ خوبم زیاد وقتتون رو نمی گیرم
_ خواهش میکنم . بفرمایید
_ مهران دوستم که خاطرتون هست ؟
_بله
بعد از مکث کوتاهی گفت : البته پدر و مادر در جریان هستن ؛ اما با توجه به خصوصیات منحصر بفرد شما فکر کردم چون مهران دوست منه ممکنه شما خوشتون نیاد و ناراحت بشید
امید با کنایه حرف می زد . در سکوت گوش کردم
_ مهران از شما خواستگاری کرده ...
برای آززدن او گفتم : بله ، می فرمودید ؟
_ مثل اینکه خیلی مشتاق شنیدن هستید ؟
عمدا گفتم : در اینگونه مواقع ، واقعیت اینه که نمیشه چندان بی تفاوت بود
_ مهران با دیدن شما فکر میکنه کس مورد نظرش رو پیدا کرده
_نظر شما در مورد دوستتون چیه ؟
_ من نظری ندارم . به عهده خودتون میزارم
_ از حسن نیتتون ممنونم . من باید بیشتر راجع به ایشون بدونم تا بتونم به پیشنهادشون فکر کنم
_ مهران 26 سالشه . پدرش کارخونه داره . وضع مالی خوبی دارن . فوق دیپلم کامپیوتره . چند ساله می شناسمش . بچه خوبیه
_ پس شما تاییدشون میکنید ؟
_ تا حدودی که به من مربوط میشه ... بله
_ راجع به اون فکر میکنم و بعد نظرمو میگم
_ بله متوجه شدم . فعلا تا بعد خداحافظ
گوشی را روی صندلی کنارم پرت کرد. دقایقی به همان حال باقی ماندم و به حرفهای امید فکر کردم . یا میخواست مرا امتحان کند یا واقعا برایش اهمیتی نداشت که مورد توجه دوستش قرار گرفتم . با خستگی اتومبیل را روشن کردم و به راه افتادم .
***
تا چند روز مادر در گیر رفت و امد و گرفتن کادو و دادن سوغاتی بود . عده ای از اقوام و دوستان که موفق نشده بودند به مهمانی مادر بیایند برای دیدار به خانه می امدند
آن روز یکی از همسایگان قدیم به دیدار مادر آمده بود. زری خانم صدایم کرد . بیرون رفتم . آهسته گفت : امید خان دم در هستن . از من خواستن شما رو صدا کنم
در آینه نگاهی به خودم انداختم و بیرون رفتم . امید کنار در ایستاده بود . باز با دیدن من اخم کرد و خیلی جدی سلام کرد . جوابش را دادم . امید دو پاکت تقریبا بزرگ به طرف من گرفت و گفت : این عکس های مراسم اون شبه
پاکت ها را گرفتم و گفتم : چرا شما زحمت کشیدید ؟
_ زحمتی نبود . برای تصفیه حساب رفتم . گفتم عکس ها چاپ شده
تشکر کردم و گفتم : نمی خواید مامان و ببینید ؟
_ باشه یه وقت دیگه
امید خداحافظی کرد و رفت . به اتاقم رفتم و حوری را صدا کردم تا به اتفاق عکس ها را ببینیم . در یکی از پاکت ها عکس های قسمت آقایان بود و در پاکت بعدی عکس خانم ها قرار داشت . عکس های خوبی از آب در امده بود . امید چند عکس با اقوام و و چند عکس با دوستان خود گرفته بود . دنبال عکسی می گشتم که با ویدا انداخته بودم ؛ اما آن را پیدا نکردم . حوری نیز چند بار انها را زیر و رو کرد ؛ اما عکس دونفره ما نبود . حوری با خنده گفت ک مثل اینکه به سرقت رفته !
شاید حق با حوری بود ؛ چون تنها عکسی که وجود نداشت عکس من و ویدا بود

***
مادر و حاج آقا عکس ها را نگاه کردند . البته حاج آقا فقط انهایی را می دید که مربوط به آقایان بود . مادر گفت : عکس های خوبی شده
گفتم : شما خیلی خوب افتادید
حوری گفت : کاش فیلم برداری میکردیم
مادر گفت : ترسیدم یه وقت فیلم دست این و اون بیفته . از عکس خیالم راحته

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#49 | Posted: 24 Nov 2013 19:34




حوری با خنده نگاهم کرد . انگار میخواست بگوید ( مادر خبر ندارد عکس تو گمشده )
حاج آقا گفت : حاج خانم بالاخره کی قرار شد بریم خونه حاج آقا مشیری ؟
مادر با نگرانی نگاهم کرد و گفت : والله این چند وقته اون قدر رفت و امد زیاد بود که فرصت نشد
_ امروز که چهارشنبه است . میتونین برای جمعه قرار بزارین ؟
_ ببینم چطور میشه
_ اگه صلاح میدونید من به حاج آقا مشیری خبر بدم ؟
_ نه شما حرفی نزنین . بهتره خودم با خونه شون تماس بگیرم
_ پس حتما فردا اینکارو بکنین
باز دلهره به سراغم امد . حتی اگر امید نمی خواست ، حاج آقا برای اینکار مصر بود . به اتاقم رفتم تا شاید بتوانم فکری بکنم تا از این کشمکش نجات پیدا کنم . اگر حاج آقا به خانه آنها قدم میگذاشت محال بود به این راحتی با آبروی خود بازی کند و عقب گرد بزند . هر طور شده ، امید را هم راضی میکرد
چهره فرزانه با آن غرور کاذبش پیش چشمم نمایان شد . حتما از این که امید به خواستگاری او می رفت خود را پیروز میدان میدید
تلفن همراهم زنگ زد . رشته افکارم گسیخته شد . آن را برداشتم . باز سکوت بود . قطع کردم . چشمانم را بستم و در یک لحظه تصمیم گرفتم به امید تلفن کنم تا خود را از قید این حرف و حدیث ها نجات بدهم . دیگه تحمل نداشتم و باید هر طور شده امید را میدیدم . شماره را گرفتم . بعد از چند بوق ممتد گوشی را برداشت . صدای خیابان شنیده میشد . برای انکه او را متوجه مزاحمت تلفنی اش بکنم گفتم : سلام هنوز منزل تشریف نبردید ؟
_ چرا دم در هستم . امرتون
_غرض از مزاحمت این بود که یکی از عکس ها نیست
_ میتونم بدم چاپ کنن
_بنابرین چاپ شده
_ من همچین حرفی نزدم
_ در هرحال هر کسی برداشته کاری درستی انجام نداده
_ شما عجولانه قضاوت میکنین و بازم یخواین درس اخلاق بدین
_ اگه شما یکی از وسائل شخصی تون گم میشد چیکار میکردین ؟
_ بستگی به وسیله اش داره که چی بوده
_ فکر کنید یه عکس کاملا خصوصی تون که دلتون نمی خواست کسی اون و ببینه
_ بازم بستگی داره دست کی باشه !
از جوابهایش خنده ام گرفت . خودم را کنترل کردم و خیلی جدی گفتم : مثل اینکه شما نمی خواین متوجه بشین
خیلی اهسته و با طنزی که در کلامش بود گفت ک فردا بسراغ عکاس میرم و شکایت می کنم
با کنایه گفتم : لازم نیست زحمت بکشید ؛ چون ممکنه نتونیم ثابت کنیم و آبروی دزده بره
_ فکر میکردم برای کار مهم تری تماس گرفتین
_ بنظرم خیلی خیلی مهم بود که زنگ زدم ...
هر دو سکوت کردیم . امید با وجودی که می دید که من حرفی نمی زنم تمایلی برای پایان مکالمه نشان نمیداد و هم چنان منتظر حرفی از من بود . فرصت را از دست می دادم و هنوز کلامی از چیزی که میخواستم بگویم حرف نزده بودم .
_ الو حمیرا خانم ؟
_ بله ؟
_ مساله پیش اومده ؟
_ بسرعت و قبل از اینکه پشیمان بشوم گفتم : می تونم فردا ببینمتون
و باز سکوت این بار من در انتظار حرفی از او بودم
_ پس کار مهمتون این بود . می تونم بپرسم چی شده که این توفیق نصیب بنده میشه ؟
_ اگه تا فردا صبر کنید خواهید فهمید
_ می تونم سوالی بپرسم ؟
_ بله حتما
_ راجع به مهران ؟
از سوالش پیدا بود که هنوز نگران مسئله مهران است .
_ مثل این که اینبار شما خیلی مشتاقید راجع به ایشون حرف بزنیم
_ نه فقط کنجکاو شدم
_ فعلا اون مساله رو به بعد موکول کردم
بعد از لحظاتی گفت : هر موقع بخوای میام
_ ساعت یازده دم پارک محلی . خاطرتون هست ؟
آرام گفت ک خاطرم هست
_ شب خوش
نفسم بند ماد. با چه دلشوره ای اولین قدم را برداشتم ! صدای امید زمانی که او را دعوت به دیدار میکردم تا حد ممکن آرام و بم بود . و به حرفهایی که می شنید چندان اطمینان نداشت .
به کنار پنجره رفتم و پرده را کنار زدم . سرم را به شیشه چسباندم و با خود زمزمه کردم : امشب شاید آخرین شبی باشد که از دوری امدی در رنجم و فردا شاید شروعی تازه برای هر دوی ما باشه ؛ بدون جدایی و تلخی ، بی غرور و لج بازی و بی هیچ حسرتی .
فردا شاید همه چیز زلال و شفاف باشه و بارون فقط برای دل ما بباره و بعد از اون همه چیز مثل یک رنگین کمان از رنگ های زندگی پر بشه . اگر تو بخواهی من و از دریچه یک عاشق ببینی ؛ نه عاشقی در پی انتقام .
امید کاش میدونستی از این بازی بی انتها چقدر خسته ام ، خسته .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#50 | Posted: 24 Nov 2013 19:35




ساعتی بعد ناچار به رخت خواب رفتم تا هر چه زودتر طلوع افتاب را ببینم . با خود فکر کردم فردا کلاس زنگ اخر را از دست می دهم ؛ در عوض می خواستم خیلی چیزها به دست آورم
سر کلاس در عالم خود پرواز میکردم . هر چند دقیقه یکبار به ساعت نگاه میکردم و بی قرار دیدار بودم ؛ دیداری که قطعا در زندگی من سرنوشت ساز بود . ساعت ده و نیم بیرون امدم .
سوار اتومبیل شدم و به سرعت حرکت کردم . در خیابان منتهی به پارک امید هم زمان با من به دخال خیابان پیچید . عینک زده بود و تقریبا در اوتومبیل لم داده بود .
هر دو پارک کردیم و پیاده شدیم . در حالیکه در را می بست گفت : سلام
جوابش را دادم . به کنارم امد و گفت ک خوبی ؟
_ ممنون
به ساعت نگاه کرد و با لبخندی که برای سرپوش گذاشتن بر هیجان درونش بود گفت " سر ساعت رسیدیم
_ همین طوره
هر دو سکوت کردیم . تمام این صحنه ها تکراری بود ، انگار زمان به عقب برگشته بود و فقط ما جای خود را با یکدیگر عوض کرده بودیم . عمدا این پارک را برای دیدارمان انتخاب کردم تا خاطرات را برای امید زنده کنم . بعد از لحظاتی گفت : خوب منتظر شنیدن حرفات هستم
_ خیلی عجله دارید ؟
شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت : نه چندان ! و به اتومبیل تکیه زد
او دروغ گوی خوبی نبود و اشتیاق شنیدن حرفهای من کلافه اش کرده بود . همانطور که هر دو فضای به پارک خیره شده بودیم گفتم : قضیه فرزانه چیه ؟
_ خودت بهتر میدونی
به روش خودش گفتم : دوست دارم تو برام تعریف کنی
مانند سرداری فاتح که از جنگی پر افتخار بازگشته مغرورانه نگاهم کرد و گفت : تصمیم گرفتم ازدواج کنم
با یددن چهره مغرور و ظفرمندش پرده ای از اشک دیدگانم را تار کرد . با بغض گفتم : پس من برای تو چی بودم ؟
امید با شنیدن این حرف با خشم و فریاد گفت : من برای تو چی بودم ؟ یه فیلم سینمایی خوب که خواستی بدونی اخرش چی میشه ؟
_ نه اینطور نیست . تو ... تو ...
_ من چی ؟ یاالله حرف بزن . تا کی میخوای سکوت کنی و تماشا کنی
مستاصل گفتم : با من اینطور حرف نزن . چرا چیزی رو که خودت میدونی می خوای بازم من بگم ؟
با فریاد گفت : میخوام خودت بگی ، از زبون خودت بشنوم . برای تمام عقده هایی که تو دلم گذاشتی
باید حرف می زدم قبل از انکه محکوم ابدی بشوم . تو چی ؟ خودت میدونی با من چه کردی . زندگی من و زیر و رو کردی . من و در بدترین شرایط گذاشتی و رفتی . تمام درها رو به روم بستی
_ الان تمام درها به روت بازه . می تونی بری
_ تو این و نمی خوای .داری دروغ میگی
_ چرا من این رو میخوام . از سر راهم برو کنار . هر جا دوست داری برو . هر کاری می خوای بکن
_ چطور می توانی با من اینطور حرف بزنی ؟ حالا که به اینجا رسیدم میخوای تلافی کنی ؟
_ من اشتباه کردم . تاوانشم پس دادم . خیلی بیشتر از اون که فکر کنی . خودم و تبعید کردم تا شاید بتونم علت کار بی منطقم و بفهمم
_ حالا فهمیدی ؟
_ اگه تو بزاری آره . فهمیدم
با التماس گفتم : تو هنوزم به من علاقه داری. چرا انکار میکنی ؟
_ اشتباه فهمیدی . من به تو علاقه ای ندارم
_ پس اون حرف ها ، اون نامه ، من هزار بار اون و خوندم . با اون زندگی کردم
_ فراموش کن . حالا میتونی غلطاشو بگیری
_ چطور فراموش کنم ؟ تو با احساس من بازی کردی . حرفات اونقدر واقعی بود که نمی تونم فراموش کنم . تو به خاطر من برگشتی
_ بس کن . من بخاطر تو نیومدم . من حتی نمی دونستم تو ازدواج کردی یا نه
_ تو دروغ می گی . می دونستی که ازدواج نکردم
_ این حرفها رو دور بریز . تو برای من تموم شدی
باز التماس کردم : امید اینکارو نکن
_ من با ترحم نمی تونم زندگی کنم . تو الان برای من حس آدمی رو داری گه باید به اون ترحم کرد
_ به چه قیمتی می خوای با فرزانه ازدواج کنی ؟
با صدایی نا آشنا و پر از حسرت و انتقام گفت : به قیمت روزهایی که ازم گرفتی ، به قیمت حسرتی که برای دوست داشتن داشتم و تو نابودش کردی ، به قیمت بدبینی جماعتی که من و یه جور دیگه نگاه می کردن ، به قیمت شکستن حرمت ها ، به قیمت غرور تو که من و خرد کردی . قیمت تمام اینها چقدر میشه ؟ اگه میتونی حساب کن
چرا نمی دید که دارم میشکنم چرا نمیدید ذره ذره آب میشوم . امید چه بی زحم بود چه ظالم و خود خواهانه مثل کوه یخ حرف میزد . نمی دانست با هر کلاش خنجری را که فرو کرده با تمام قدرتش عمق قلبم را می شکافت کینه و عشق در او به یک اندازه سر بر آورده بود و میل به رها کردن هیچ کدام نداشت . تحمل حرفهایش را نداشتم . با گریه گفتم : اگه می خوای انتقام بگیری برو ازدواج کن . شاید اینطور حسرت اون روزها در تو بمیره .تو برای من تموم شدی . مردی . برو . برو ....
و زمانی که سرم را بلند کردم خیلی وقت بود که امید مرا تنها گذاشته و رفته بود
و من با آخرین شانسی که برای خود محفوظ می دیدم بازنده شدم و دیگر هیچ راهی برای به دست آوردن امید و عشق او نداشتم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تلافی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites