تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تلافی

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 24 Nov 2013 20:36 | Edited By: andishmand




فصل بیست و یکم

کاش می مردم و این طور خود را خوار و ذلیل نمی کردم . کاش امید کمی انصاف داشت و تا این حد ا احساسات من بازی نمی کرد . کاش همه چیز خوب پیش می رفت و امید بی هیچ کینه ای به طرفم می آمد و برای همیشه مرا با خود به دور دست ها می برد . کاش هیچ وقت عاشق نمی شدم و به بهانه گیری قلبم گوش نمی دادم
تمام ان چیزهایی را که سالها اندوخته بودم به باد فراموشی شپردم .
من هیچ حرف تازه ایبرای امید نداشتم ؛ دختری که خود را به پای او انداخت و عشق را گدایی کرد .
همان دختری که روزی آرزو می کرد اسیر عشق او کند و سر انجام به آرزوی خود رسیده بود و با غرور و لذت ، به قربانی اش نگاه کرد .
با تمام حس بدبینی و بدبختی و بی چارگی که به سراغم آمده بود ، خشمی بی نهایت در وجودم زبانه می کشید و می دانستم تا لحظه انتقام خاموش نخواهد شد ؛ همان حسی که در امید بود و به من نیز سرایت کرد
هنگامی که به خانه رسیدم شتابان به اتاقم رفتم و مقداری لباس برداشتم و پایین رفتم . مادر با دیدنم گفت : تو که الان اومدی . کجا داری میری ؟
_ می خوام برم خونه
_ چی شده که هوای خونه رو کردی ؟
_ خسته ام . احتیاج دارم تنها باشم
مادر به کنارم امد و گفت : منم با تو میام
_ نه مامان . تو رو خدا بذارید تنها باشم ! نمی خوام کسی با من بیاد
_ حداقل بگو چی شده ؟
با بغض گفتم : هر وقت رفتید خواستگاری و کار تموم شد من برمیگردم ( و بی انکه منتظر جواب مادر بمانم بیرون امدم ) . مادر به دنبالم امد و صدایم کرد . نمی خواستم برگردم . باید می رفتم
ساعتی بعد به خانه رسیدم . اعظم خانم با دیدنم گفت : چه عجب حمیرا خانم ! این طرف ها تشریف اوردید
_ با اجازتون میخوام چند روز اینجا بمونم
_ اختیار دارید منزل خودتونه . منم از تنهایی در میام
به اتاق رفتم و کیفم را گوشه ای انداختم . تلفن زنگ زد . مادر بود . گفتم : حالم خوبه . الان تو اتاقم هستم . به خدا طوری نشده
مادر همانطور نگران حرف می زد و می خواست نزد من بیاید . به او اطمینان دادم که موضوع خاصی پیش نیامده و هر وقت خواست تلفن کند . ساعتی خوابیدم . با صدای اعظم خانم بیدار شدم : حمیرا خانم ، ساعت سه بعد از ظهره . براتون نهار آوردم
در را باز کردم . سینی غذا را روی میز گذاشت و گفت : خیلی وقته خوابیدید . راستش نگران شدم
_ چرا زحمت کشیدید ؟
_ دست پخت من که به پای دست پخت حاج خانم نمیرسه
اعظم خانم ایستاده بود تا من غذا بخورم . برای خوشایند او به زحمت چند قاشق از غذا خوردم ؛ اما چیزی از گلویم پایین نمی رفت
_ خیلی خوش مزه شده !
_ شام چی دوست دارید بپزم ؟
_ من شام نمی خورم . خودتون و تو زحمت نندازید
_ تعارف می کنید ؟
_ هر چی خودتون می خورید منم میخورم
سینی غذا را به کناری گذاشتم . اعظم خانم گفت : اینطوری که شما غذا می خورید آدم از اشتها می افته
_ نگه دارید بقیه شو شب میخورم
اعظم خانم سینی را برداشت و بیرون رفت . تلفن به صدا در امد . آن را برداشتم .
_ سلام بفرمایید
_ سلام خوبی حمیرا جان ؟
_ ممنون .شما ؟
_ من فرزانه ام
_ فرزانه خودتی ؟ خوبی ؟
_ خوبم . مزاحم که نشدم ؟
_ نه کاری نداشتم . حاج آقا و حاج خانم خوبن ؟
_ سلام می رسونن
_ چه عجب ! این طرفها زنگ زدی ؟
_ ممکنه ببینمت ؟
_ حتما
_ کجا بیام ؟
_ بیا خونه
_ خونه نه . نمی خوام کسی بفهمه
_ خونه قدیمی هستم و تنهام . می تونی بیای
_ باشه تا یک ساعت دیگه خوبه ؟
_ خوبه . منتظرم

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#52 | Posted: 24 Nov 2013 20:38




تلفن را قطع کردم . در این گیر و دار فقط حضور فرزانه را کم داشتم . اصلا با من چکار داشت و چرا می خواست در تنهایی به ملاقاتم بیاید ؟
من حرف خصوصی با او نداشتم . کاش قرار نمی گذاشتم و طوری از سرم بازش می کردم . اما دیگه برای این تصمیم گیریها دیر بود و باید تا آمدنش صبر می کردم
ساعتی بعد فرزانه را به اتاقم راهنمایی کردم . اعظم خانم چای و میوه اورد . فرزانه گرفته و کم حوصله بود و نگاهش را با حسرت به من دوخته بود ؛ در حالیکه نمی دانست من تا چه حد حسرت او را میخوردم .
رو به روی او نشستم و گفتم : عجبه که یاد من کردی !
_ من همیشه به یاد تو هستم
در حالیکه پیش دستی را مقابل او میگذاشتم گفت : چطور شد اومدی خونه ؟
_ مواقعی که خسته میشم به اینجا پناه میارم
_ خوش بحالت که راه فرار داری !
_ فرار نیست . یه جور روحیه دادن به خودمه
_ خوبه
_ تو که برای گفتن این حرفها اینجا نیومدی ؟
_ درسته . اومدم کمی با تو درد و دل کنم
_ بالاخره هر چی باشه ما دوستای قدیمی هستیم
_ راستش می خواستم راجع به امید حرف بزنم ؛ هر چی باشه تو به اون نزدیک تر از بقیه هستی
_ ظاهرا اینطوره ؛ اما خودت خوب میدونی که امید با ما زندگی نمی کنه و من چیز زیادی ازش نمی دونم
_ منظورت اینه که خبری ازش نداری ؟
_ دورادور از احوالاتش با خبرم
_ پدر یه چیزهایی تعریف کرده اما باز گفتم شاید تو سر از کارهاش در بیاری
_ مشکل تو چیه ؟ بهتر نیست روراست حرف بزنیم ؟
_ من امیدو دوست دارم . احساس میکنم اونم از من خوشش اومده ؛ اما نمی دونم چرا پا پیش نمی ذاره . امروز مادرت برای روز جمعه قرار گذاشت و ساعتی بعد زنگ زد و به هم زد
_ شاید مساله ای پیش اومده . مامان تازگی ها سرش خیلی شلوغه
_ کاش اینطور بود ، اما چندان مطمئن نیستم
_ اگه امید به تو علاقه داشته باشه بالاخره دیر یا زود میاد
_ تو چی فکر میکنی ؟ به نظرت امید به من علاقه داره ؟
_ نمی دونم ؛ اما اگه تصمیم گرفته به خواستگاریت بیاد حتما به تو علاقه داره
_ من فکر میکنم تردید امید به خاطر مساله ایه . شاید پای دختر دیگه ای در میون باشه . کاش می دونستم کیه ( باز با نگاهی معنی دار ، به من چشم دوخت )
_ اگه میدونستی به چه دردت میخورد ؟
_ حداقل می گفتم تا زمانی که بدونم انتخاب امید من نیستم خودش و کنار بکشه
_ فرزانه بی منطق حرف می زنی . اگه کسی هست که عاشق امید باشه چرا باید خودش و کنار بکشه ؟
_ برای اینکه درد من و می دونه و می تونه درکم کنه
فرزانه تقریبا واقیعت را می دانست و می خواست با گوشه و کنایه منظور خود را بگوید
_ همان طور که بهت گفتم دوست دارم رو راست حرف بزنی . اگه اومدی حرف از دهن من بکشی باید بگم اشتباه میکنی . امید هیچ وقت گزینه مناسبی برای من نیست و نخواهد بود
_ متاسفم . نمی خواستم ناراحتت کنم . شرایط روحی بدی دارم . بلاتکلیفم . مدام ، دنبال حرفی هستم که من و به امید متصل کنه
_ می فهمم اکا عاقلانه ترین کار اینه که منتظر باشی تا بدونی امید چکار میخواد بکنه . ( با کنجکاوی پرسیدم ) امید تا حالا حرفی از علاقش به تو زده ؟
_ نه اون خیلی سنگین تر از این حرفهاست
_ از چی امید خوشت اومده ؟
آهی کشید و گفت : اون هیچ عیبی نداره ؛ نه تو ظاهر ، نه تو باطن
دستش را گرفتم و گفتم : فرزانه بهتر نیست احساست و کنار بذاری و درست فکر کنی ؟ نباید در شرایطی که هنوز اتفاقی نیفتاده خودت و اینقدر درگیر کنی . شاید این مساله انجام نگیره ؛ اون وقت می خوای چیکار کنی ؟
_ مجبورم واقعیت و قبول کنم ، هر چند سخته
_ می فهمم ؛ اما از همین الان خودت و برای شنیدن خیلی حرفه ها آماده کن ؛ چه خوب چه بد
_ یعنی دلم و به عشق امید خوش نکنم؟
_ اینطور راحت تر می تونی با شرایطی که برات پیش میاد برخورد کنی ؛ حتی زمانی که امید پا پیش می ذاره می تونی عاقلانه تصمیم بگیری .
_ ممنونم حمیرا . تو خیلی خوبی . با خنده گفت : هر چند از حرفات چیزی دستگیرم نشد اما فکر میکنم بهتره خودمو سنگیین نشون بدم و احساساتم و کنار بذارم
_ خوشحالم که به این نتیجه رسیدی . برات آرزوی موفقیت می کنم . هم تو عشق ، هم در آینده

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#53 | Posted: 24 Nov 2013 20:39 | Edited By: andishmand




دقایقی بعد روی یکدیگر را بوسیدیم و فرزانه رفت با رفتن فرزانه افکار مزاحم از هر طرف به مغزم هجوم می اورد . چه میخواستم بکنم ؟ امید می خواست با خودش چکار کند و فرزانه در جست و جوی چه چیز بود ؟
هر سه در دایره ای دور می زدیم . من به فرزانه چی گفتم ؟ چرا دورغ گفتم ؟
چه هدفی داشتم ؟ باز به دنبال چه بودم ؟ حس انتقام و کینه ای که از صبح گریبانگیرم شده بود می خواست خفه ام کند .
باید هر طور شده بود حرفها و زخم زبانهای امید را تلافی می کردم .
اگر میخواستم با خواری و تحقیر زندگی کنم چرا حمید را نخواستم ؟ او که با عشق و گذشت خود می خواست جای همه چیز را برای من پر کند ؛ در حالیکه من غرورم را دوست داشتم و حاضر نبودم با زخم زبان و تحقیر زندگی کنم . فکر لحظه ای نگاه خانواده اش به من در حکم دختری سر به هوا و بی قید و بند مرا تا مرز جنون می کشاند .
حالا امید با وجود نثار عشق و ابراز علاقه ام ، با بی رحمی و هیچ گذشتی ، مرا از خود راند و در من حس انتقام را به پادگار گذاشت .
حالا فقط با بی تفاوتی و بی اعتنایی ام ، باید انتقام می گرفتم تا کوریانه هایی که در مغزم لانه کرده اند قدار باشند با افکارم رشد کنند .

***
غروب مادر و حوری و حاج آقا صادقی امدند . مادر بی طاقت شده و امده بود سر بزند . حاج آقا چندان حال و حوصله نداشت . مادر را به کناری کشیدم و گفتم : چرا حاج آقا بی حوصله است ؟
مادر اهسته گفت : بعد از ظهر زنگ زدم خونه حاج آقا مشیری تا برای جمعه قرار بزارم . از اون طرف امید به حاج آقا گفته که هنوز امادگی ندارم . حاج آقا عصبانی شده و گفته تو من و مسخره خودت کردی . تا الان حرف نمی زدی و میگفتی باشه . حالا که قرار گذاشتیم میگی امادگی ندارم ؟
_ بالاخره چی شد ؟
_ هیچی مجبور شدم زنگ بزنم و عذر خواهی کنم و اومدن مهمون و بهونه کنم
مادر با حالتی مشکوک از من پرسید : ببینم نکنه تو با امید حرف زدی ؟
_ بله حرف زدم
_ چرا به من نگفتی ؟
_ چیزی که تموم شده گفتن نداره
_ واسه خودت می بری و میدوزی ؟ پس چرا امید بهونه می گیره ؟
_ نمی دونم . حتما با خوش مشکل داره . من کاری با اون ندارم
_ از صبح من و انداختی تو دلشوره و نگرانی . فکر من و که نمی کنی . شدم مثل خونه به دوش ها ، از این خونه به اون خونه
با خنده گفتم : شما کجا از این خونه به اون خونه هستید ؟ الحمد الله جاتون که خوبه !
_ بلند شو بریم . دست از این کارات بردار . تقصیر خودمه که اینقدر لوست کردم
با التماس گفتم : نه مامان ، بذارید بمونم !
_ مگه نگفتی تا روز خواستگاری ؟ حالا که خبری نشده
_ بخاط اون نیست . حالم اینجا خیلی خوب میشه
مادر دستی به صورتم کشید و گفت : من راحتی تو رو میخوام . هر طور خودت مایلی .
ساعتی بعد انها رفتند . روزی شلوغ و پر دردسر را گذرانده بودم . تنم خسته و اعصابم بهم ریخته بود . با وجود خستگی انقدر در رخت خواب غلتیدم تا خواب مرا در ربود.

با کسالت کلاس ها را گذراندم . همراه سیما از دانشکده بیرون امدم و به چند کتاب فروشی سر زدیم . برای ناهار ، ساندویچ گرفتیم و به پارکی در همان حوالی رفتیم . هنگام خوردن ناهار سیما گفت : پس تو این مدت خیلی خبرها بوده . بیخود نیست قیافت اینجوری شده
_ همش حرف ، همش حرف خسته شدم . الان دو ساله که کارم همین شده . اون از مادر ، بعد حمید و بعد از اون هم امید ، بعد هم فرزانه
_ دیگه نگو که سرم سوت کشید ! تو تلاش خودت و کردی . اگه آدم باشه می فهمه . حالا به جای غصه غذاتو بخور
_ پر از کینه و انتقامه . من هم بدتر از اون شدم
_ یعنی چی ؟ اگه بیاد میخوای قبول نکنی ؟
با خشم گفتم : نه که قبول نمی کنم . می خواد منت بذاره و بیاد . محاله
_ خیله خوب ، حرص نخور ؛ اما کار هر دوتون بچگانه است
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : خودش اینطور خواست . حالا مساوی هستیم . من عشق اون و رد کردم و اونم عشق من و
_ پس دور دوم بازی شروع شده !
_شایدم فینال
_ چرا فینال ؟
_ امید الان در موقعیتیه که باید انتخاب کنه ؛ اون هم فرزانه رو
_ از این بابت خوشحالی؟
_ از دیروز تا حالا هر چی که باعث عذاب اونه من و خوشحال میکنه
_ منظورت فرزانه است که باعث عذابشه ؟
_ راستی مطمئنی که شاهنامه اخرش خوشه ؟
_ این جور میگن
_ این یک ضرب المثله ، و گرنه ، سهراب به دست رستم کشته نمی شد
_پس تو تا آخرش و خوندی؟!
_ یادش بخیر ! بابا همیشه می خوند و برایم تعریف میکرد . شاهنامه شو نگه داشتم . تنها یادگاری از اون که من و یاد شبهای زمسوتن می اندازه
سیما دست روی شانه ام گذاشت و گفت : حمیرا تمام این روزها هم مثل اون روزها به خاطره ها می پیونده حتی نشستن من و تو ، تو پارک و خوردن ساندویچ و حرفهایی که می زنیم مثل همون شبهای زمستونی که نمی تونی فراموش کنی
اهی از حسرت کشیدم و گفتم : حق با توست ، از تمام زندگی فقط خاطره اش می مونه خاطره هایی که خودمون بجا می زاریم و گاه دوسشون نداریم



آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#54 | Posted: 24 Nov 2013 20:41




با خستگی پا به خانه گذاشتم . اعظم خانم با دیدنم گفت : ناهار خوردین ؟
_ خوردم دستتون درد نکنه
_ تا یادم نرفته بگم حوری خانم چند بار تلفن کردن
_ نگفت چیکار داره ؟
_ نه ولله
_ باشه ، تماس می گیرم
تا لباسم و عوض کنم حوری بازتلفن کرد . گفتم : حوری چه خبر شده ؟ من و نگران کردی ؟
می بینم که خیلی نگران شدی . اگه راست میگی چرا جواب تلفنم و ندادی؟
_ تو مهلت ندادی . تازه رسیدم . خوب ، بگو ؟
_ دیشب تا رسیدیم امید اومد و نیم ساعتی نشست . حاج آقا باهاش سر سنگین بود . یواش از من حال تو رو پرسید . گفتم نیستی . بعد گفت کجا رفته ؟ منم مجبور شدم بگم کجایی . کار بدی که نکردم ؟
_ برای چی می پرسید ؟
_ نمی دونم . وقتی دید تو نیستی زود رفت
_ مامان کجاست ؟
_ خوابیده
_ تو چرا نخوابیدی ؟
_ خوابم نمیاد . می خواستم خونه که خلوت شد بهت تلفن کنم
_ ممنون که تماس گرفتی . مواظب خودت باش
_ تو هم مواظب خودت باش
بعد از تلفن حوری به اتفاقاتی فکر کردم که در اطرافم رخ میداد . با وجود حرفهایی که امید زده بود چرا سراغم را می گرفت و به دنبالم بود ؟
شام مختصری خوردم و به سراغ کتابهایم رفتم تا شاید بتوانم کمی درس بخوانم . مدتی بود که درس خواندن برایم مشکل شده بود و چندان رغبتی به اینکار نداشتم . اعظم خانم در اتاق را زد . او را به داخل دعوت کردم
_ حمیرا خانم آقای اومدن دم در و با شما کار دارن
_ کی هست ؟
_ فکر میکنم پسر حاج آقا صادقی هستن
از جا پریدم و گفتم : مطمئنید ؟
_ تا اون جایی که مطمئنم خودشونن
با دست پاچگی گفتم : کجاست ؟
_ دم در
در آینه به خود نگاه کردم و چادر بر سرم انداختم و به طرف حیاط تقریبا دویدم . در نیمه باز بود . به کنار در رفتم . واقعا امید بود . سر به زیر و متفکر ، ایستاده بود . باورش مشکل بود .تمام نیرویم با دیدن او تحلیل رفت . در را با دست نگاه داشتم تا تعادلم برقرار شود . اهسته سلام کردم . امید با نگاهی آشنا مثل گذشته با چشمانی شوخ و پر امید نگاهم کرد و گفت : سلام . می تونم بیام تو ؟
در را باز کردم و چند قدم فاصله گرفتم تا راه را برایش باز کنم . امید اهسته در را بست و به ان تکیه زد و همان طور خیره در چشمان من در جست و جوی نگاه آشنایی بود و من بی تفاوت و سرد به نقطه ای خیره شدم . وقتی سکوتتش طولانی شد گفتم : بفرمایید منزل
_ نه همینجا خوبه
و باز سکوت هر دو خاموش ایستاده بودیم . نگاهش کردم تا شاید هر چه زودتر این سکوت کشنده پایان یابد . امید اهی کشید و گفت : متاسفم . برای تمام حرفهایی که بهت زدم و دروغ بود . نمی دونم چرا ، انگار احتیاج به اینکار داشتم
غرورم ارضا شد . یاد گریه های دیروز و شکستن قلب و نادیده گرفتم احساسم باز مرا به نهایت خشم و کینه رساند . وقتی عکس العملی از من ندید گفت : نمی خوای چیزی بگی ؟
_ اگه اومدی این حرفها رو بزنی دیگه برام مهم نیست
امید با بهت نگاهم کرد . شاید حتی یک در صد هم فکر نمیکرد تا این حد نسبت به حرفهای او بی تفاوت باشم
_ حمیرا چت شده ؟ تو مگه آدم دیروز نیستی ؟ !
با غرور گفتم : نه دیگه نیستم
_ چطور ممکنه یه نفر یه روزه عوض بشه ؟
_ تو غرور منو زیر پا گذاشتی . با نفرت با من حرف زدی . اگه قرار بود من اون قدر بدبخت عشق باشم که لهم کنی تا حالا ازدواج کرده بودم ، با مردی که حاضر بود من و همه جور بخواد و فداکاری کنه . تو له شده من و میخوای ، اما من خودم و می خوام
_ تو خودت باعث شدی . تو با اون غرور لعنتیت ، زندگی رو به هر دومون زهر کردی . من میخواستم تلافی کنم ...
_ و کردی . حالا من هم میخوام تلافی کنم . حس خوبی نیست اما دیروز تا حالا بدجوری داره عذابم میده . درست مثل خودت
با خشم گفت : پس تمام اون حرفها رو زدی تا انتقام بگیری ؟ دوباره من به پات بیفتم ؟ تو چشمام نگاه کن ...
از خشم امید ترسی در دلم رخنه کرد . شجاعتی به خود دادم و به چشمانش نگاه کردم . گفت : تا حالا فکر می کردم خودم دیوونه ام ؛ اما تو دیوونه تر از منی
_ آره دیوونه ام . منم می خواستم از تو انتقام بگیرم . می خواستم دوباره به پام بیفتی مثل الان
مخصوصا برای انکه او را بیشتر رنج دهم گفتم : انتقام کاری که کردی و باعث شدی آینده ام خراب بشه

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#55 | Posted: 24 Nov 2013 20:43 | Edited By: andishmand




با تمام احساس حماقت و پوچی ، که در آن لحظه اورا در بر گرفته بود ، در یک آن دستش را برای زدن کشیده بالا برد .با وحشت نگاهش کردم . بعد از لحظاتی با نفرت آن را پایین اورد .
نباید خود را می باختم باید همانطور ستیزه جو باقی می ماندم .
از حرکت امید پیدا بود تا چه حد آزرده شده و کنترل رفتار خود را ندارد .
با مشتهای گره کرده و با صدایی بم و از شدت خشم لرزان گفت : اون خدترایی که قبول نداری و از بالا نگاهشون میکنی به تو شرف دارن . حداقل یه معرفتی تو وجودشونه ؛ اما تو ...
صدای بسته شدن در با تمام قدرتی که در امید جمع بود تنم را به لرزه انداخت و روی زمین نشستم و با صدای بلند گریه کردم . کاش می شد فریاد بزنم .
دهانم را گرفتم و فریادی خاموش زدم . اعظم خانم خود را به من رساند و گفت که الهی قربونتون بشم . چی شده ؟ بلند شید ببرمتون تو اتاق
همانطور که گریه می کردم با کمک اعظم خانم به اتاق رفتم . اعظم خانم شربت قندی درست کرد و به اجبار چند قطره به من خوراند و گفت : حمیرا خانم اجازه می دید به حاج خانم تلفن کنم ؟

_ نه تو را خدا ، به مامان زنگ نزنید . نگران میشه . من حالم خوبه ؛ فقط باید کمی استراحت کنم . خودم صبح به مامان زنگ می زنم
_ باشه خانم هرجور راحتید
_اعظم خانم لطفا چراغ و خاموش کنید . میخوام تنها باشم
در تاریکی به بخت بد خود لعنت فرستادم و مثل آدمی داغ دیده نالیدم من با خودم چکار کردم ؟ چرا باز همه چیز و خراب کردم ؟ به چه قیمتی غرورم و دوست داشتم ؟ به قیمتی که همه چیز و از دست بدم ؟ چرا با امید انطور حرف زدم ؟ مگر نه اینکه نهایت آرزوی من رسیدن به او بود ؟ حالا که رفته بود و من از درد نادانی به خود می پیچیدم و عذاب می کشیدم . من برای همیشه و همیشه او را از دست دادم
حتی اگر به پایش می افتادم و باز التماس می کردم محال بود باور کند . چه بازی مسخره ای را شروع کردم ! چرا با خودم لج کردم ؟ چرا در های احساسم را به روی او بستم ؟ این چه انتقامی بود که خودم را سوزاند و بعد آرزوهایم را ؟ سرم را روی بالش می کو بیدم تا مغزم را به کار بیندازم ؛ اما همه چیز ویران شده بود . حالا امید کجا بود و چه می کرد . من را چطور دختری میدید ؟ راست می گفت . من دیوانه ام ، دیوانه غرورم . من آنقدر عذابش دادم که تمام حرفها و کارهای مرا می خواست با کشیده ای تلافی کند . این تمام آن چیزی نبود که میخواستم . باز اشتباه کردم و این بار شاید اشتباهی جبران ناپذیر ...
خدایا ، یعنی صبح شد و آفتاب طلوع کرد و من هنوز بیدارم ؟ گریان برخاستم و وضو گرفتم و نماز خواندم . دعا کردم اگر امید مرد زندگی من است مرا به او برساند . نذر کردم تا اگر به امید رسیدم ان را ادا کنم . بعد از ساعتی خوابیدم . تا نزدیک ظهر در رختخواب بودم و چه خوب بود که برای ساعتی از این عالم دور بودم . وقتی چشم گشودم مردمک چشمانم بی هدف به سقف اتاق خیره مانده بود . چه باید می کردم ؟ به سختی از رخت خواب کنده شدم . لباس پوشیدم و به طرف خانه راه افتادم . مادر با خوشحالی رویم را بوسید و سپس خود را عقب کشید و به چشمانم که از فرط گریه وحشتناک شده بود نگاه کرد و گفت : حمیرا این چه وضعیه ؟ چرا دانشگاه نرفتی؟ چرا چشمات این طور پف کرده ؟
_بعدا براتون تعریف میکنم . میخوام دوش بگیرم
به حمام رفتم و آنقدر زیر آب ایستادم تا سردردم کمی بهتر شد. بیرون امدم . لباس راحتی پوشیدم و نشستم تا موهایم را خشک کنم . مادر به اتاق امد و سشوار را از دستم گرفت تا پشت موهایم را خشک کند . در همان حال گفت ک مگه نگفتی تمومش کردی؟
_ چرا تموم شده ؟
_ پس این چه حال و روزیه که داری ؟
_ امید دیشب اومد و از من خواست تا دوباره قبولش کنم
_ خوب ، بعد چی شد؟
_ قبول نکردم
مادر از آینه نگاهم کرد و گفت : برای همین گریه کردی؟
سرم را روی میز گذاشتم و گفتم : یادم نندازید . دیشب تا حالا درد دارم . دارم می میرم .
مادر سشوار را خاموش کرد و کنار گذاشت و گفت

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#56 | Posted: 24 Nov 2013 20:44




اگه دوستش داری چرا قبول نکردی ؟
_ خواستن اون در شرایطی که خودم و بدبخت و درمونده میدیدم بی فایده بود و ارزشی نداشت
_ حمیرا میشه واضح تر حرف بزنی؟
_ من خیلی التماسش کردم و خواستم که با فرزانه سر لج بازی ازدواج نکنه ؛ اما اون قبول نکرد و با صراحت خواست تا همه چی رو فراموش کنم و اون و به حال خودش بذارم .
باور کردم که دیگه علاقه ای به من نداره . وقتی اومد که داشتم از کینه و نفرت خفه میشدم .
باید می فهمید من هنوز همون دختری هستم که میخوام خوب باشم و خوب زندگی کنم ؛ نه دختری که با التماس ، عشق اون و گدایی میکنه
_ چرا التماسش کردی ؟ جور دیگه ای نشونش میدادی؟
_ با شرایطی که پیش اومده بود تنها چاره کار و همین می دیدم
مادر شانه های مرا نوازش کرد و گفت ک حمیرا بهت حسودیم میشه
به تلخی گریه کردم و گفتم : به من ؟
_ آره به تو . چون عاشقی و من یاد جوونی ها م می اندازی
_ شما هنوز هم عاشقید ؟
_ اره . عاشق تو و حوری
_ و حاج آقا
_ نه ! من دوستش دارم ؛ اما عاشقش نیستم . تو قشنگ ترین روزهای عمرت و داری میگذرونی ؛ در حالیکه فکر میکنی روزهای وحشتناک و بدی هستن و داری درد می کشی . دردی که درمون نداره ؛ اما باز میبینی قشنگه و لذت بخشه . یادته بهت گفتم کاش عاشق بودی ؟ با تمام ناکامی هات ، باز هم خوشحالم که عاشقی
_ مامان ، اگه به امید نرسم این چه عشق و عاشقی قشنگیه که سر تا پاش ناکامیه ؟
_نترس امید برمیگرده . باور کن . فقط کمی حوصله به خرج بده با این اتفاقاتی که افتاده حالا دیگه مطمئنم که امید عاشق و دیوونه توست
_ مامان ممکنه عشق هم مثل همه چی یه روز تموم بشه
_ محاله اگه تو قلبت ریشه دوانده تا آخر دنیا با توست مگر سطحی باشه . اونوقت که به تلنگری به باد فراموشی سپرده میشه .
مادر وقتی سکوت مرا دید گفت : میخوای موهاتو ببافم ؟
به طرفش برگشتم و بر دستانش بوسه زدم و گفتم : تو این مدت خیلی اذیتتون کردم من و ببخشید
مادر بوسه ای بر پیشانیم زد و گفت : می بخشمت به یک شرط؟
_ هر شرطی باشه قبول میکنم
_ به شرطی که روحیه خودتو نبازی و همیشه روی لبت خنده باشه
_ قول میدم
_ حالا بخند
لبخندی زدم و در آغوشش فرو رفتم

***
هنگاه صرف شام مادر به حاج آقا گفت : از امید خان چه خبر ؟
_ هیچ خبر ندارم . امروزم نیومد . تلفن کرد و گفت میخواد برای همیشه بره
قاشق و چنگال از دستم افتاد . مدر نگاهم کرد . حوری گفت : نذارید بره !
حاج آقا با حسرت گفت :کاش اینطور بود که میگی ، اما امید دیگه بچه نیست . اگه الان بگه میخوام برم شاخ آفریقا مجبورم رضایت بدم
_شاخ آفریقا کجاست ؟ البته تو درس آفریقا یه چیزایی خوندیم . باید جای قشنگی باشه
_ مادر گفت : شاخ آفریقا یه جای دوره . حالا غذات و بخور . سپس گفت : پس قضیه فرزانه منتفی شد ؟
_ متاسفانه بله . برای فرزانه خانم نگرانم . خیلی امدیوار بود. حاج آقا مشیری هم با من سرسنگین شده
_ شاید قسمت هم نبودن . باید دید تقدیر چی رقم زده
حاج آقا با تاسف سر تکان داد . مادر به من که مات مانده بودم با شم و ابرو اشاره کرد تا ظاهرم را حفظ کنم . بلند شدم و راه اتاقم را پیش گرفتم در همانحال صدای حاج آقا را شنیدم که میگفت : چرا حیمرا خانم غذاش و نخورد؟
_ تازگیها از اشتها افتاده
امید میخواست برود. از دست من و کارهایم عاجز شده بود . باز ، تنها راه را فرار میدید تا بیشتر مرا بسوزاند . و فرزانه چه امید واهی به او بسته بود . حالا امید با رفتن خود ثابت میکرد که برای چه امده بود و چرا میخواست برود.

***
مثل آدم هایی که در خواب راه میروند به دانشگاه می رفتم . از افسردگی و دلتنگی هر لحظه دلم میخواست فقط گریه کنم .
· فصل بیست و دوم - قسمت اول

یک هقته گذشت و هیچ اتفاق خاصی در اطراف من رخ نداد . همه ساکت بودند ؛ مثل ان بود که عمدا میخواستند با سکوت خود مرا دق مرگ کنند .
هنگام خوردن ناهار مادر گفت : چقدر کم غذا شدی ! چی دوست داری برات بپزم ؟
_ شما هر چی بپزید من دوست دارم
_ پس چرا نا خنک می زنی و غذا نمی خوری ؟
در حالیکه با محتویات بشقابم بازی میکردم گفتم : مامان از امید چه خبر ؟
_ قراره تا ده روزه دیگه بره
_ منصرف نشده ؟
_ نه ، خیلی هم برای اینکار عجله داره . حالا تو شام و ناهارت شده امید ؟ مگه خودت نکردی ؟ مگه خودت اینطور نخواستی ؟ هی لج کن و غرور و شخصیتت و به رخ بکش . این ها باید باشه ولی نه به اندازه ای که فکرت و منحرف کنه
_ به نظر شما غرور من کاذبه ؟
_ وقتی به خودت صدمه میزنی بله کاذبه و به درد نمی خوره . اون که اومد عذر خواهی کرد . چرا نبخشیدی و تمومش نکردی ؟
_ نمی دونم . نمی دونم . فقط اون لحظه می خواستم دلم خنک بشه
_ اگه دلت خنک شده حالا چرا داری می سوزی؟ مگه ادم چند بار اشتباه میکنه ؟
_ میرم دنبالش
_ چی گفتی ؟
_ میرم دنبالش
_ چه جوری ؟!
_ با حاج آقا صحبت میکنم . ازش خواهش میکنم که کار من و درست کنه تا برم
_ عقلت و از دست دادی ؟ مگه رفتن به این راحتیه ؟
_ پاسپورت دارم . می مونه ویزا که حاج آقا می تونه برام درست کنه
_ مگه حاج آقا سفارت خونه داره ؟!
_ می تونم با تور برم
_ اونوقت حاج آقا میگه دنبال پسر من راه افتاد بره
_ می دونید که اون چقدر منو دوست داره ؛ در ضمن اول توضیح میدم که سوء تفاهم پیش نیاد

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#57 | Posted: 24 Nov 2013 20:45




مادر در حالیکه بشقاب ها را جمع می کرد گفت : گمان نکنم موفق بشی . چرا الان نمی ری با امید حرف بزنی ؟ لقمه رو بالای سرت می چرخونی ؟
_ الان بی فایدست . محاله قبول کنه
_ خدا آخر و عاقبتتون رو بخیر کنه . اگه امید پسر حاج آقا نبود من نمی ذاشتم هر کاری دوست داری بکنی
_ می دون مامان . متشکرم که درکم می کنید . به نظر شما با حاج آقا صحبت کنم ؟
_ میخوای چی بگی . اونوقت فکر میکنه خبری بوده ما اون و بی خبر گذاشتیم
_ من حقیقت و میگم مونده به قضاوتی که میکنن
_ ببین حمیرا احتیاط شرط عقله ، اما مثل اینکه تو عقلت و از دست دادی هم احتیاط رو
_ نظر آخرتون ؟
_ نظری ندارم چون میدونم بی فایدست
با وجود مخالفت مادر از تصمیمی که گرفته بودم منصرف نشدم
بعد از ظهر حاج اقا آمد . کمی استراحت کرد و طبق معمول روبه روی تلویزیون نشست تا به تنها برنامه مورد علاقه خود "اخبار" گوش کند . چای ریختم و به اتاق بردم . مادر به بهاننه تلفن بیرون رفت . باید سر صحبت را هر طور شده باز میکردم : حاج آقا امید خان بازم میخوان برن ؟
حاج آقا به آرامی گفت : همینطوره سپس آهی کشید و گفت : خیلی آرزوها براش داشتم . نمی خواد بمونه . تصمیم گرفته برای همیشه بره . گفته بودم که سایه خانواده مادرش همیشه با اون هست ؛ حتی با وجود دوری
_ شاید دلیل رفتنش چیز دیگه ای باشه
_ چه دلیلی وجود داره ؟ تو این مدت که ایران بود به هر سازش رقصیدیم . دیگه چه کار میکردم ؟
_ شاید یک دلیلش من باشم
حاج آقا نگاهش را بر چهره ام دوخت تا شاید دلیل حرفم را بفهمد . بعد از لحظاتی گفت : می دونم که هنوز نتونستی از گناه امید بگذری ؛ اما با کارهایی که شما و مادرتون انجام دادید حسن نیت خودتون و نشون دادید . پس نمی تونه این باشه
حاشیه رفتن بی فایده بود و باید اصل موضوع را رک و راست می گفتم : حاج آقا ، اگه شما اجازه بدین می خوام با امید برم
حاج آقا با دهانی نیمه باز گفت : کجا بری ؟
_ هر جا که امید میخواد بره
_ برای چی میخوای اینکارو بکنی ؟ اگه خطایی از امید سر زده به منم بگید
_ امید خیلی کارها کرده و شما خبر ندارید
حاج آقا با وحشت گفت : یعنی چی ؟ دخترم حرف بزن نصف عمر شدم
با شرمساری گفتم : نترسید . اون فقط کاری کرده که من دیگه نمی تونم ازش دور باشم
حاج اقا نفس راحتی کشید و گفت : یعنی درست فهمیدم ؟
وقتی سکوتم را همراه با شرمساری دید گفت : نکنه خواب می بینم ؟!
_ حاج آقا خواهش میکنم . شما باید کمکم کنید . من باید امید و برگردونم
_ چه طوری ؟ هر کاری بگی انجام میدم . این نهایت آرزومه
_ کارهای من و درست کنین تا همون روز با امید برم . بودن اینکه خودش بفهمه
_ چرا به خودش نگیم ؟
_ اون الان سر لج افتاده . ممکن نیست قبول کنه
_ در واقع می خواین غافلگیرش کنین ؟
_ شاید البته اگه موفق بشم
_ مادرتون اطلاع دارن ؟
_ بله و چون شما باید حمایتم کنین مخالفت نکردن
_ حمیرا جان با چه زبونی ازت تشکر کنم ؟
_ احتیاجی به تشکر نیست . هر کدوم از ما به بهانه ای به امید احتیاج داریم .
_ اگه موفق نشدید ؟ ...
_ بر می گردم
حاج آقا دستانش را از پشت سر بهم قفل کرد و بنای راه رفتن را گذاشت . عمیق در فکر بود . بعد از دقایقی گفت : ببینم چیکار می تونم بکنم
_ امید بلیت گرفته ؟
_ بله گرفته
_ فکر میکنید موفق میشیم ؟
_ فردا با یکی از دوستانم مشورت می کنم و بعد به شما اطلاع میدم . فقط تا فردا باز هم فکر هاتونو بکنید دیگه نمی خوام شرمنده شما و مادرتون بشم
_ این خواسته خودمه و هیچ جایی برای شرمنده شدن شما نیست . فقط نمی خاوم امید چیزی ازا ین حرفها بدونه تا وقتی که زمانش برسه
_ خیالتون راحت باشه
حاج آقا همان طور راه میرفت و فکر میکرد . ترجیح دادم او را با افکارش تنها بگذارم . به آرامی برخاستم و به اتاقم رافتم . حالا تنها فکرم این بود تا هر چه زودتر کارهایم درست شود . اگر موفق نمی شدم آنطور که می خواهم او را برگردانم می بایست برای همیشه قید امید را بزنم .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#58 | Posted: 24 Nov 2013 20:47 | Edited By: andishmand




در حالیکه بی صبرانه در انتظار خبری از حاج آقا بودم به خانه رسیدم . مادر در هال نشسته بود و دوخت و دوز می کرد . سلام کردم . در حالیکه پارچه ای را در دست خود این طرف و انطرف می کرد گفت : سلام بشین کارت دارم
در کنارش نشستم و گفتم : چی می دوزید ؟
_ چادر نمازه . دارم کوک می زنم ببرم زیر چرخ
_ مبارکه ! از حاج آقا چه خبر؟
_دیگه میخوای چه خبر باشه از صبح رفته دنبال کارهامون
_ دنبال کارهامون؟!
_ من نمی دونم تو به چه جراتی میخوای راه بیفتی و تنها بری . قرار شد من و حاج آقا با تو بیایم . اگه امید اونطور که فکر میکنی تو رو نپذیرفت هر سه برمی گردیم
_ نه مامان ، خرابش نکنید
_ ما با تو کاری نداریم . یه طوری برنامه ریزی میکنیم که امید ما رو نبینه
_ اگه شما رو ببینه چی؟
_ نترس . حواسمون و جمع میکنیم . در ضمن اگه قرار شد برگردی زودتر برگرد که از درسهات عقب نمونی . تو اولین باره میخوای از کشور خارج بشی . نمیشه تنها بری
_ اگه با تور برم چی؟
_ فرقی نمی کنه . حاج آقا اجازه نداد که تنها بری
با گفتن این حرف مادر میخواست اتمام حجت کند تا دیگر بحثی نکنم
_ هر طور شما صلاح میدونید . فقط امیدوارم حاج آقا بتونه کاری بکنه
حالا مشکلم چند برابر شد از یک طرف امید ، مادر و حاج آقا در طرف دیگر ماجرا بودند

***
تنگ غروب حاج آقا با چهره ای گرفته امد . احساس کردم اتفاقی افتاده که اون آن طور خموده و آشفته بنظر می رسد . منتظر شدم تا کمی استراحت کند و وضو تازه کند . با دیدن من و حوری که مشغول تماشای تلویزیون بودیم لبخندی زد و گفت : چه چیز جالبی نشون میده که دخترهای گلم رو به خودش مشغول کرده ؟
حوری گفت بالاخره از بیکاری بهتره
حاج آقا روی مبل کناری نشست و آهی کشید . مادر طبق معمول چای و شیرینی آورد و خود نیز کنار حاج آقا نشست . در ظاهر ، حواسم به تصاویری بود که از تلویزیون پخش میشد ؛ اما دورنم غوغایی بر پا بود . مغز و فکرم در التهاب شنیدن حرف و خبری از حاج آقا دیوانه ام می کرد . مادر گفت : چه خبرا ؟
حاج آقا گفت: خبر خیر ( و به مادر لبخندی زد )
فنجان چای را برداشتم و مشغول نوشیدن شدم . حاج آقا گفت : حمیرا جان چایت و که خوردی بیا تو اتاق پذیرایی مطلبی هست که باید بگم . و تعاقب این حرف به سنگینی برخاست و با تانی به سالن رفت
به مادر نگاه کردم . مادر شانه هایش را به علامت بی خبری از موضوع بالا انداخت . بلند شدم و نزد او رفتم . حاج آقا با دست به مبل روبه رویش اشاره کرد و گفت ک بیا بشین دخترم
رو به روی او نشستم و گفتم : حاج آقا خسته بنظر می رسید . خدای نکرده کسالتی دارید ؟
_ طوریم نیست . نگران نباش . بادنجان بم آفت نداره
_ امیدوارم هر مساله ای باشه جز کسالت شما
_ ممنونم دخترم . اما چه کنم که فکر و خیال روزگار آدم و داغون میکنه
_ خبر تازه ای شده ؟
حاج آقا سرش و با تاسف تکان داد و گفت : متاسفانه نتونستم در مورد اون مساله به نتیجه برسم
مثل آدمهای گنگ نگاهش کردم . حاج آقا ادامه داد : خیلی این در و اون در زدم ؛ اما موفق نشدم . در واقع کار ویزا زمان طولانی می طلبه و به این سرعت امکان پذیر نیست
سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم . به آرامی گفتم : شاید قسمت نبوده و شایدم کاری که میخواستم انجام بدم به صلاح نبوده
حاج آقا با خنده گفت : به همین زودی پشیمون شدی ؟!
_ فکر می کنم کارم احمقانه بود و نباید شما رو تو دردسر می انداختم
_ اصلا اینطور نیست . برای من هیچ دردسری نبود. وقتی نتیجه ای که میخواستم نگرفتم دلگیر شدم .
_ من از خدا خواستم اگه صلاحه راه رو برام باز کنه . من بی جهت و به اصرار می خواستم مسیر زندگیمو تغییر بدم
_ هر چیزی لیاقت میخواد . اگه راهی که امید می خواد بره اشتباهه بهتره خودش بفهمه و برگرده . مسلما امید لیاقت خیلی چیزها رو نداره . از شما هم میخوام ناامیدی رو از خودتون دور کنید . این بدترین حسیه که درمانش چندان آسون نیست
با دنیای غم نگاهش کردم و با بغضی که داشتم فقط توانستم سرم را تکان دهم . تا اشکهایم سرازیر نشده باید بیرون می رفتم
به محض تنها شدن اشک هایم فرو ریخت . هیچ اختیاری برای متوقف کردن ان نداشتم . تمام دلخوشی ام به یاس تبدیل شده بود و تنها روزنه امیدم نیز تاریک و بسته باقی ماند . اگر امید می رفت هیچ راهی برای بازگرداندن او نداشتم و باید وضعیت موجود را قبول میکردم و اینبار من او را به حال خود میگذاشتم تا به سوی سرنوشت خود برود.
با صدای مادر که آرام تکانم میداد و اسمم را میخواند آهسته چشمانم را گشودم .
_ حمیرا چرا بلند نمیشی ؟ نمی خوای بری دانشگاه ؟
غلتی زدم و گفتم : حوصله ندارم . میخوام بخوابم
مادر آهی کشید و گفت : آسمون به زمین نیوده . تا تقی به توقی میخوره میگی حوصله ندارم . همش با خودت لج می کنی . کمی منطقی فکر کن . نذار بیزاری وجودت و پر کنه
وقتی عکس العملی از من ندید در حالیکه موهایم را نوازش میکرد گفت : بهتر نیست با امید حرف برنی ، مثل دو تا آدم با شعور و متمدن ، نه مثل خروس جنگی ها . ببین اون اصلاه چه خواسته ای داره یا خودت از اون چی میخوای
با اعتراض گفتم : مامان اگه منم بخوام فراموش کنم شما مدام یاد آوری میکنی
_ برای این که می بینم داری خودت و داغون میکنی . یک کلام ؛ ختم کلام . یا برای همیشه فراموش کن و غصه نخور یا ...
مادر از کنارم برخاست و به طرف پنجره رفت و پرده را به کناری زد و گفت : پاشو ببین چه آفتاب قشنگی تابیده ! انگار نه انگار که زمستونه
نور آفتاب چشمانم را آزار میداد . جلوی چشمانم را با دست پوشاندم
_ تو با آفتابم قهر کردی ؟!

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#59 | Posted: 24 Nov 2013 20:49




در رخت خواب نشستم و یرم را روی زانوانم گذاشتم . مادر همانطور که نگاهم می کرد گفت : حمیرا اگه بدونی چقدر خوشگل شدی ! مثل یک تابلوی نقاشی ؛ کاشکی می تونستم ازت یه تابلوی قشنگ بکشم
لبخند تلخی زدم و گفتم : مامان شما سر صبحی من و خیلی ایده ال می بینید !
_ از قدیم گفتن اگه می خوای خوشگلی یه زن و ببینی صبح زود نگاهش کن
_ این حرفها مال قدیمه که صبح زود پا می شدن نه حالا !
_ حالا اونقدر بعضی خانم ها آرایش میکنن که شب تا صبح که سهله تا حمام بعدی آرایش دارن . حالا پاشو بیا صبحونه بخور
_ چشم مامان . پا میشم . دوباره دراز کشیدم و لحاف را دور خود پیچیدم
مادر در حالیکه بیرون می رفت گفت : زود امدی ها ؛ حوصله ام سر می ره
مادر به هر وسیله می خواست مرا از این حال و هوا خارج کند
بعد از دقایقی از رخت خواب بیرون امدم و لباسم را عوض کردم . صبحانه مختصری در آشپزخانه خوردم . مادر در کنارم نشسته بود و لوبیا پاک می کرد . زری خانم گفت : خانم جون بدید من پاک کنم
مادر گفت : شما به کارهای دیگه برسید امروز ناهار با من
دستم را زیر چانه ام گذاشتم و با انگشتانم لوبیا را به هم ریختم تا سنگ یا آشغالی پیدا کنم
_ بدتر بهم می زنی . خودم پاک میکنم
وقتی صدایی از من نشنید با دقت در چهره بی حال و ماتم خیره شد و گفت : حمیرا هنوز خوابی ؟!
_ با من بودید ؟ ...
_ حواست کجاست ؟ لوبیا ها رو به هم زدی !
دستم را کنار کشیدم و گفتم : این که آشغال نداره !
مادر با تاسف سرش را تکان داد و گفت : معلومه که تو چیزی تو این نمی بینی ! اگه حوصله ات سر میره میخوای ناهار بریم خونه خاله مرضیه ؟
به صندلی تکیه دادم و گفتم : نه حوصله ندارم
_ اگه دوباره حرف بزنم میگی مامان شروع کرد . راستش دیشب که با حاج اقا حرف میزدم اصرار داشت خودت با امید صحبت کنی . بهتر از این موش و گربه بازیه
مادر با جمله اش مرا به یاد گذشته انداخت ، بازی موش و گربه ؛ این جمله را امید نیز به من گفته بود و در جوابش گفته بودم نه من موشم و نه شما گربه
مادر با اعتراض گفت : باز به چی فکر میکنی ؟
_ گفتید موش و گربه یاد کارتون تام و جری افتادم !
_ بس کن . چه وقت شوخیه ؟
_ بنظر شما باید برم و به پاش بیفتم و اصرار کنم با من ازدواج کنه ؟
_ حرف تو دهن من نذار . منظورم این بود که ببینی حرف حسابش چیه . حتما اونم حرفی برای گفتن داره . حداقل از این بلاتکلیفی در میای و به درس و زندگیت می رسی
_ سعی میکنم فراموشش کنم . شاید آسون نباشه اما غیر ممکن نیست
_ حرف آخرته ؟
_ با این شرایط بهترین راهه
مادر سینی لوبیا را برداشت . محتویات آن را در سبد ریخت و ان را شست . صدای زنگ تلفن مادر را به سوی خود کشید . بعد از دقایقی باز گشت و گفت : امروز مهمان داریم
بی تفاوت پرسیدم : کی هست ؟
_ ویدا و مادرش
_ ویدا تلفن کرد ؟
_ قرار شد ساعت پنج بیان
با خوشحالی گفتم : چه جالب ! خیلی دلم می خواست ویدا رو ببینم .
مادر با کنایه گفت : معلومه یه دفعه از این رو به اون رو شدی !
در حالیکه از پله ها بالا می رفتم گفتم : می رم به کارهام برسم . می خوام تا اومدن مهمونا کاری نداشته باشم
بعد از ناهار به حمام رفتم . موهایم را خشک کردم و با روغنی خوش بو حالت دادم . دلم میخواست در نظر مادر ویدا خوشایند جلوه کنم . بلوزی تنگ و کوتاه با شلوار جین به تن کردم . حوری با دیدن من گفت : حمیرا چند دفعه گفتم برای منم از این شلوار بخر ؟
_ وقت نکردم . اگه برم خرید حتما برت می خرم
_ لباس من خوبه ؟
نگاهش کردم و گفتم : تو هر چی بپوشی خوشگلی
حوری موهای صاف و لختش را دورش ریخته بود و بلوز و شلوار مشکی به تن داشت . مادر نیز یکی از بلوز و دامن های خشو دوخت و زیبایش را پوشیده بود و با وسواس کمی آرایش کرده بود . متوجه شدم مادر نیز برای رویا رویی با مهمان ها هیجان خاصی دارد و نمی خواهد چیزی کم بیاورد

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#60 | Posted: 24 Nov 2013 20:52 | Edited By: andishmand




فصل بیست و دو

سر وقت مهمانها آمدند . زری خانم برای خیر مقدم و پیشواز به حیاط رفت تا آنها را به خانه دعوت کند . مادر ویدا بر خلاف دخترش ، قدی متوسط داشت و زیبا بود و جوانتر از سن و سالش بنظر می رسید . هر دو آراسته و با آرایش به ما نزدیک شدند . ویدا مادر را معرفی کرد .
آن دو صورت یکدیگر را بوسیدند .ناهید خانم هدیه خود را به مادر داد . ویدا رو به من گفت : مامان ، مروارید خانم ایشونن !
ناهید خانم صورتم را بوسید و گفت ک به به ! الحق که هر چی میگفتی حقیقت بود
سپس مهربانانه حوری را بوسید
همگی به سالن رفتیم . مادر از امدن انها و زحمتی که بخاطر هدیه کشیده بودند تشکر کرد . ناهید خانم گفت : باید زودتر از این خدمت می رسیدیم ؛ اما موقعیت فراهم نشد . البته ویدا خیلی به شما زحمت داده
مادر گفت : به ما افتخار دادن . از روز اولی که ویدا خانم و دیدم مهرشون به دلم نشست
_ به چشم خوبی می بینید
ناهید خانم بسیار شیک پوش و امروزی بود . جواهراتی زیبا انداخته بود و بینی عمل شده کوچک و سر بالایی داشت . پوستی روشن و صاف با گونه ها یی برجسته ، او را زیباتر جلوه میداد . مشخص بود از ان نوع زنانی است که مدام به سر و وضع خود رسیدگی میکند و به این مساله بیش از همه موارد اهمیت میدهد . ناهید خانم وقتی مادر را سرگرم صحبت با ویدا دید با دقت به زوایای خانه نگاه کرد . بعد از پذیرایی از مهمانها ، مادر از سفر به مکه ، با ناهید خانم حرف می زد . ویدا از فرصت استفاده کرد و گفت : امید احمق و دیوونه بازم داره میره . چیکارش کردی؟
آهسته گفتم : بد جوری خرابش کردم
ویدا با خنده گفت : معلوم نیست چه بلایی سرش اوردی که داره سر به غربت میزنه !
( وقتی حالت افسرده مرا دید گفت : ) این دفعه تقصیر کی بود ؟
_ تقصیر من بود . می خواستم تلافی بی توجهی شو بکنم
_ تو باید یه جوری جلوی این اتفاقات و می گرفتی . نمی ذاشتی کار به اینجا بکشه . فکر میکنم امید ارزش این ر داره . اون پسر فوق العاده حساس و خوبیه . فقط من این و نمیگم ، هر کسی امید و می شناسه همین نظر و داره . تمام دخترهای دور و بر که می شناسم حسرت توجه اون و داشتن ، در ضمن تو هم بهترین و بی نظیر برای اون هستی . به من حق بده که افسوس بخورم ؛ البته من هنوز ناامید نشدم
در سکوت به حرف های ویدا فکر کردم : مورد توجه به دختران ، با احساس و دوست داشتنی ...
لحظه ای چهره جذاب امید با چشمانی سیاه و شوخ و موهایی خوش حالت در نظرم مجسم شد . باید اعتراف می کردم که او واقعا خواستنی بود ؛ اما من چه ؟ آیا من نیز در آرزوی چنین شخصیتی بودم که پا به قلبم بگذارد ؟ نه هیچ گاه . امید و کسانی در موقیعت او مورد توجهم نبودند ؛ اما وقتی پای عشق به میان می اید خیلی از واقعیت ها را نمی بینی و خیلی آسان از توقعات و ایده هایت دست بر میداری تا به معشوق برسی . با این وجود چیزی در درونم ندا میداد که امید همان مرد آرزوهایم است و میتواند مرا به اوج خوشبختی برساند و باید باورش کنم
صدای ویدا مرا از تفکراتم دور کرد : می خوای با شهرام و امید قرار بذارم بریم بیرون ؟
_ برخورد آخرمون خیلی بد بود ؛ بدتر از اون که فکر کنی . حالا چطور می تونم رو به روش بشینم و لبخند بزنم ؟
_ راجع به پیشنهادم فکر کن . شاید تنها و آخرین راه باشه
ساعتی بعد ویدا و ناهید خانم انجا را ترک کردند . قرار شد به پیشنهاد ویدا فکر کنم و جواب دهم
مادر هدیه انها را که ظرف کریستالی بزرگ و گرانقیمت بود باز کرد و روی میز گذاشت و گفت : در فرصت مناسب باید بازدیدشون و پس بدیم
حوری گفت : منم با شما می ام
مادر گفت : حالا که نرفتم . چشم اگه برم شما رو جا نمی ذارم !
هنگامی که حاج آقا آمد مادر قضیه آمدن مهمانها را تعریف کرد . حاج آقا کمی ترش کرد و گفت : بعد از دوسال تازه یادشون افتاده سر بزنن ؟
_ نمیشه ازشون توقع داشت . بالاخره اونا هم دلخوشی از این وصلت ندارن و این طبیعیه
_ اونوقت ها که کسی در این خونه رو نمی زد نمی دونم این فک و فامیلا کجا بودن که حالا آفتابی شدن
تا به حال ندیده بودم حاج آقا راجع به مساله یا کسی اینگونه حساسیت نشان دهد و اظهار نظر کند ؛ البته احساسش نسبت به انها امری طبیعی بود
***
تنها سه روز به رفتن امید باقی بود . شمارش معکوس که بی رحمانه پیش می رفت . ویدا چند باز تماس گرفت و اصرار کرد تا به اتفاق بیرون برویم . قادر به تصمیم گیری نبودم . اگر می رفتم چه میشد و اگر نمی رفتم چه اتفاقی می افتاد . هر دقیقه تمام جرئیات را در مغزم مرور می کردم و بی نتیجه می ماندم ، از طرفی گوشزد مادر که غرور کاذبم را رد می کرد و از طرفی حرفهای ویدا که ارزش امید را برای ریسک کردن یاد آوری میکرد ، مرا وادار به تسلیم کرد . و قرار را برای شب بعد گذاشتیم . رفتن من به معنای آشتی و عذر خواهی بود و گار امید می خواست تصمیمش را عوض کند وقت کافی داشت
ویدا سر ساعت امد . باران به شدت می بارید . از مادر اجازه گرفت و به اتفاق بیرون امدیم . ویدا شهرام را که جوانی خوش قد و بالا با چهره ای سبزه و با نمک و بینی عقابی بود معرفی کرد . بعد از احوالپرسی و تعارفات معمول سوار اتومبیل شدیم و راه افتادیم . شهرام به شوخی گفت : خوب ویدا خانم نقشه بعدی چیه که اجرا کنیم ؟
_ لوس نشو . خودت میدونی که امید منتظر ماست
شهرام در آینه به من نگاه کرد و گفت : ویدا عاشق فیلم های جیمز باند ! صد دفعه گفتم از اینجور فیلم ها نگاه نکن
با شرمندگی گفتم : باعث زحمت شدم باید ببخشید
شهرام با فروتنی گفت : خواهش می کنم . محض شوخی عرض کردم
ویدا گفت : دکتر به این با مزه ای دیده بودی ؟
شهرام با خنده گفت : حالا می بینن
آن دو خیلی راحت و صمیمی بودند و بیش از حد معمول به یکدیگر می امدند .



آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تلافی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites