تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کافه پیانو

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 5 Dec 2013 18:09
تو هیچ وخ براش گریه نکردی . کردی؟




گل گيسو با خاله فرحنازش،رفته بود به خانه مادرش.يك سويين نقلي همكف توي خياباني از شهر كه براي خاطر اقاقي هاي پير و انبوهش زبانزد است.كه همين سه ماه پيش كرايه كرد و اسباب و اثاثيه اش را تمام و كمال برد به آنجا.
اين بود كه آن وقت شب-كه داشتم كركره كافه را زير آن برف سنگين اما آرامي كه از ابرهاي شيري رنگ مي باريد،پايين مي دادم-پيش خودم فكر كردم هوا جان مي دهد براي اين كه هرچه قدر كه دلم بخواهد،توي خيابان ها براي خودم چرخ بزنم.
روي برف ها راه بروم،يك دستي شان را به هم بزنم و كرخت كرخت شان را زير پاهايم بشنوم و پشت هم،سيگار بكشم.و منتظر بمانم كسي بهم تذكر بدهد حيف نيست توي هواي به اين پاكي سيگار مي كشين؟!


تا بكوبم توي دهنش و بهش بگويم به تو چه!هرچه قدر كه تو از اين پاكي سهم داري،من هم درش سهيمم.آن وقت يقه پيارهنش را از توي دستم بكشد بيرون و بهم بگويد جدا كه براتون متاسفم تا من هم بهش بگويم واسه بابات متاسف باش.


و اصلا حواسم متوجه بابا نبود كه توي ماشينش؛كمي آن طرف تر كافه نشسته بود و داشت با چراغ بهم علامت مي داد.فقط،وقتي برگشتم تا زيپ يقه ام را تا بند آخرش بالا بكشم تا باد موذي آن وقت شب نخزد توي گل و گردنم؛ديدم دارد از پشت شيشه ماشين،كه برف پاك كن هايش داشتند دانه هاي درشت برف را اين طرف و آن طرف مي زدند،برايم دست تكان مي دهد تا بروم پيشش.و مرتب هم چراغ مي دهد تا نكند يك وقت نبينمش.


ديده بوده برف سنگيني باريده.كه دارد هنوز هم مي بارد و بناي ايستادن هم ندارد.براي همين؛آمده دنبالم.اما نكرده بوده بيايد توي كافه.بلكه همان جا نشسته بوده توي ماشين كه هواي دم كرده تويش بيداد مي كرد.اين بود كه كمي شيشه طرف خودم را دادم پايين.فقط آن قدر البته كه،كمي هواي تازه بخزد تو و نفس كشيدن را برايم آسان كند.


همين كه راه افتاد؛از كار و بارم پرسيد.گفتم اي...بدكي نيست و روز به روز بهتر مي شود و انگار كه با سرد شدن هوا رابطه معكوسي داشته باشد.سعني طوري ست كه هرچه هوا سردتر باشد،كار و بارم گرم تر است.
گفت:خب اين طبيعيه.
و دنباله اش،مثل هميشه؛با آن لحن سرزنش بارش ازم پرسيد كجا مي رفتم و چرا تا اين وقت شب نرفته ام خانه تا گل گيسو تنها نباشد.كه بهش گفتم گل گيسو رفته خونه ي مامانش.منم داشتم مي رفتم زير برف...در واقع روي برف؛يه كم راه بروم اما نگفتم بي خبر آمده و تمام نقشه ام را براي آن شب به هم زده.حقيقتش را بخواهيد؛دلم نيامد بزنم دل پيرمرد را كه توي اين سرما زده بيرون تا مبادا توي راه سرما بخورم،بشكنم و لطفي را كه بهم داشته،نديده بگيرم.
خواستم كه يكراست نرود خانه.يعني يك كم توي جاده هاي بيرون شهر چرخ بزنيم.آن وقت اگر دلش خواست؛مرا برساند.چون اصلا حوصله خانه را ندارم.كه هروقت گل گيسو نيست؛مثل اين است كه رفته اي توي يك كارتن زهوار در رفته ي يخچال و همان قدر آدم را دل مرده مي كند كه حقيقتا توي چنين چيزي باشي.
اين بود كه تصميم گرفت ماشينش را بيندازد توي بولواري كه دست آخر مي رسيد به يك جاده بيرون شهر.كه به نوبه خودش؛به يك جاده پيچ در پيچ كوهستاني مي رسيد.پر از باغ هاي سيب و هلو كه توي دامنه كوه و در دو طرف جاده؛خودشان را تا پاي قله ها بالا مي كشيدند و از قشنگي برفي كه روي سرشان نشسته بود،دل آدم را مي بردند.


ماشين،كه توي جاده باريك پيچ مي خورد و پيش مي رفت؛نور سو بالاي چراغ هايش هم پيچ مي خورد و از اين دامنه،هي مي افتاد به آن دامنه ديگر و اين،به علاوه آهنگي از سايمون لبون كه اسمش بايد كامان داون باشد و روزي نيست كه من ده بيست بار بهش گوش ندهم؛و برف كه هنوز يك ريز مي باريد وهمين طور صداي قژ و قژ برف پاك كن ها؛تركيب معركه اي از چيزهاي قشنگ مي ساخت كه نظير نداشت.
چيزي كه هرچند سالي كه بگذرد،فقط يك بار ممكن است پيش بيايد.سعني طوري همه چيز سر جاي خودش باشد كه آدم از اين همه خوش بياري خودش متعجب بشود.برود خانه و همين كه رسيد؛براي خودش و بخت و اقبالش اسفندي چيزي دود كند كه چشم زخمي چيزي نخورد.
عاقبت بهش گفتم از يك بريدگي جاده كه شيب كمي داشت و ماشين مي توانست از پس بالا رفتن ازش بربيايد؛بزند بالا و آن قدر برود و برود تا به بالاي تپه ها ب رسيم.آن جا نگه دارد و براي چند دقيقه اي زير نور خود ابرها،كه اين طور مواقع به نظر مي رسد كسي چيزي توي شان روشن كرده باشد،يعني طوري ست كه من مي ترسم تنهايي به شان نگاه كنم؛به شان نگاه كنيم.و ببينيم كه برف،چه طور با يك دستي و انصاف شگفت انگيزي روي همه چيز را مي پوشاند.

راستش را بخواهيد،هيچ وقت خدا جراتش را نداشته ام كه اين طور سفارش ها به او بدهم.يا بهتر است بگويم اين جور خواسته ها ازش داشته باشم.مي خواهم بگويم هيچ وقت با او،آن قدر راحت نبوده ام كه بهش بگويم دلم چه مي خواهد و او هم هيچ وقت مثل آن شب پا نداده بود كه هرچيزي كه ازش بخواهم بپذيرد و نزند توي ذوقم.
اين بود كه عاقبت؛بالاي تپه و كنار پرتگاهي كه ديگر انتهاي جاده كمركش كوه بود و به يك محوطه باز و پهن مي رسيد،ماشين را نگهش داشت و خاموشش كرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#22 | Posted: 5 Dec 2013 18:10
تا پيش از آن شب؛فكر نكنم هيچ وقت ديگري توي زندگي اش پيش آمده باشد كه از بالا بهش نگاه كند.يعني برود بالاي كوهي تپه اي و تمام ترس و لرزش را همان جا خالي كند و وقتي مي آيد پايين،پيش خودش فكر كند چه قدر حالم بهتر شده.
كاري كه من هروقت پا بدهد مي كنم و بعدش كه به خودم نگاه مي كنم،مي بينم حالم از ان وقتي كه پايين بودم و هنوز نيامده بودم بالا؛به مراتب رو به راه تر است و انگار كه دياليز كرده باشم،خونم صاف صاف شده است.


شيشه را كه داده بودم پايين؛بيشتر پايين كشيدم.طوري كه مي توانستم بعد هربار كه از سيگار كام مي گرفتم،دستم را بدهم بيرون تا دودش نپيچد توي ماشين و حالش را بد نكند.
تازه آن وقت بود كه كلاهم را از سرم كشيدم و عينكم را هم برداشتم.
بس كه عينك مي گذارم؛همه چيز يك دفعه،چند درجه اي تار شد.درست مثل اين تابلو هاي امپر سيونيستي كه هيچ چيز تويش لبه ندارد و بايد چشمت را حسابي تنگ كني تا بلكه در مجموع،چيزي ازش دستگيرت بشود.اما عوضش،زنده بودن رنگ ها و خلوص شان؛هوش از سرت مي برد.


از وقتي كه بهش پيشنهاد داده بودم بزنيم بيرون شهر،چيزي نگفته بود.حتا يك كلمه.اين بود كه وقتي ماشينش رو خاموش كرد و يكي دو دقيقه اي به تماشاي برف گذشت-بدون اين كه نگاهش كنم يا نگاهم كند-ازش چيزي را پرسيدم كه هميشه خدا دلم مي خواست ازش بپرسم.اما هميشه با خودم فكر كرده ام ممكنه به خودش بگيره...شايد ناراحت شه،ولش.يعني ازش پرسيدم وقتي پدرش مرده چه حالي داشته.
پرسيد:چه طور مگه؟
گفتم:هيچي.همين جوري...مي خام بدونم.
گفت كه وقتي پدر پيرش داشته از بيماري كبدي مي مرده؛دستش را گرفته بوده توي دستش.داشته يواش يواش مي مرده و بدنش هي سرد و سردتر مي شده.براي همين،خيال مي كند كه دست او-يعني پسرش كه پدر من باشد-از حد معمول داغ تر است و نكند تب دارد.اين است كه برمي گردد و بهش مي گويد تب داري بابا جان.


اين ها را كه گفت؛صدايش داشت مي لرزيد و معلوم بود دارد به سختي خودش را نگه مي دارد كه نزند زير گريه.اما كمي كه گذشت،يعني همين كه توانست خودش را جمع و جور كند؛گفت پدرها اين طوري بچه هاشان را دوست دارند.يعني تا اين حد عميق و خالصانه است عشق شان.كه وقتي خودشان بدن شان يخ زده و دارند مي ميرند؛باز هم دل شان پيش بچه هاي شان است و فكر مي كنند آن ها هستند كه تب دارند.و نكند چون تب دارند،يك وقت طوري شان بشود.
پرسيدم:شد كه باهاش بجنگي؟
گفت:نه اون قدري كه تو باهام جنگيدي.
و اضافه كرد هيچ پسري در خصومت با پدرش،به گرد پاي من هم نمي رسد.يعني هيچ پسر ديگري را نمي شناسد كه تا اين اندازه و به اين خشونت؛روي پدرش شمشير كشيده باشد.
برگشتم نگاهش كردم و گفتم:متاسفم.


نه اين كه واقعا متاسف نباشم و همين جوري چيزي پرانده باشم كه دلش را به دست بياورم.نه!داشتم از ته دلم مي گفتم متاسفم كه مجبور شده ام شمشير بردارم و بيفتم به جانش.هم خودم و هم او را تخريب كنم تا از فرط عشق و البته اين كه مثل هر مرداد ماهي ديگر خيال مي كند از من عاقل تر است؛مثل مار نپيچد به جانم و خلقم را از آنچه هست تنگ تر نكند.


چند لحظه اي طول كشيد تا بتواند چيزي بگويد.دست آخر هم گفت از ميان بچه ها،من به مادرم رفته ام.او هم يك جنگ جوي تمام عيار بوده و تا آدم را مجبور نمي كرده به اشتباهش اقرار كند؛دست از جنگيدن برنمي داشته.خيلي شد كه ازش شكست خوردم.اما همه اش بهم چسبيد.


پرسيدم:دوسش داشتي؟
گفت:خب آره...وقتي داشتم مي ذاشتمش زير خاك؛باورم نمي شد.
پرسيدم:تو دقيقا ديدي ش؟
گفت:آره...ديدمش.
پرسيدم:از زير آوار كه كشيدنش بيرون چه شكلي بود؟بدنش له شده بود؟
گفت:خيلي درب و داغون نشده بود.
و بعد،مثل اينكه بخواهد گلايه و در عين حال ملامتم كند؛صورتش را چرخاند طرفم و ازم پرسيد:تو هيچ وخ براش گريه نكردي.كردي؟
گفتم نه اما داشتم دروغ مي گفتم.يك ماه پيش،رفته بودم بالاي سر گل گيسو كه خوابيده بود و سگ قهوه اي عروسكي اش را هم-كه گوش هاي بزرگي دارد و مي افتد توي چشم هاي و انگار تويش شن ريخته باشند،نمي تواند سرپا بايستد و زرتي پخش زمين مي شود-گرفته بود بغلش.
براي همين،وقتي كه آمدم ببوسمش؛ديدم كه گونه ام خورد به يك جاي خيس روي بالش.اين شد كه فهميدم دلش براي مادرش تنگ شده و آمده اينجا زير لحاف و براي خودش يك دل سير،بدون آن كه من بو ببرم گريه كرده.وگرنه،هيچ دليلي نداشت بدون اين كه هيچ شب بخيري چيزي بگويد؛يكهو بدود توي اتاقش و لحاف مخمل قرمز سوزن دوزي شده اش را كه مادر بزرگش بهش هديه داده،بكشد روي سرش.


همان جا بود كه يك دفعه ديدم دلم هواي مادرم را كرده و مثل اين كه لوله ي يك قيف باشد هي تنگ و تنگ تر شد.آن قدر كه ناچار شدم بروم توي اتاق خودمان.روي تخت دراز بكشم و توي تاريكي؛برايش اشك بريزم.آن هم بعد بيست سال كه از مردنش مي گذشت و خيلي وقت بود كه بين ما نبود.


برف؛باريدنش تمام شده بود و حالا كمي از ماه،از پشت يك تكه ابر بيرون زده بود و روي زمين نقره مي پاشيد.ياد بچگي هايم افتادم.ياد شبي كه با مادرش روي پشت بام خانه مان خوابيده بوديم و او ازم خواسته بود به ماه نگاه كنم و خودم ببينم كه چه قدر قشنگ شده.و ببينم كه چه طور دارد توي دل شب،جلوه گري مي كند براي خودش.


كه گفته بودم شب هايي كه ماه كامل است؛فكر مي كنم دارم از ته يك چاه سياه و تاريك،به دهانه چاه كه خود ماه باشد نگاه مي كنم.يعني فكر مي كنم شب نيست.بلكه من ته يك چاهم و آن بيرون روز است.و بعد كه اين طور فكر مي كنم؛دائم خدا از خودم مي پرسم من اين ته چه كار مي كنم و حالا چه طور بايد خودم را برسانم آن بالا؟اين است كه مي ترسم بهش نگاه كنم و تا خوابم ببرد،دل شوره دارم كه مبادا هميشه اين ته بمانم و هيچ وقت خدا نتوانم خودم را برسانم آن بالا.و او مرا گرفته بود بغلش و به خودش فشار داده بود و بهم گفته بود نترس عزيز دلم.هروقت كه باشه ازش مياي بيرون.


برداشت و ازم پرسيد از كارم راضي هستم يا نه.لابد مي خواست از آن حال و هوايي كه حس مي كرد درش گير افتاده ام،بيرون بياورد.
گفتم:يه خورده سخته.نه از اين جهت كه كار سختيه.از اين بابت كه يه كم طول مي كشه تا آدم از يه نقشي كه داره و بهش عادت كرده؛بره تو يه نقش ديگه و اون جام احساس راحتي بكنه.درس مث اينه كه يه كفش تازه خريده باشي.تا جا بيفته واسه پات كه بايد باهاش سر كنه،يعني به خودش بگه همينه كه هست،بايد باهاش بسازي كلي طول مي كشه...بعضي وقتا سختمه كه باور كنم قهوه چي ام.اما مهم نيس...بهش عادت مي كنم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#23 | Posted: 5 Dec 2013 18:10
و گفتم بيشتر از خودم،دلم براي گل گيسو مي سوزد.كه اگر توي مدرسه ازش بپرسند بابات چه كاره است؟بايد چه جوابي بهشان بدهد.فكرش را مي كنم كه مجبور است يك جواب پرتكي بدهد،در حالي كه خوب مي داند باباش قهوه چي ست؛حالم گرفته مي شود و همه اش خودم را سرزنش مي كنم كه چرا نتوانستم باباي بهتري برايش باشم.كه بهش افتخار كند.ه بتواند سرش را بالا بگيرد.
خيز برداشت كه بگويد تقصير خودم است كه توي مصاحبه گزينش وكالت،به آن بابايي كه مي خواسته پرسش هاي احكام و از اين جور چيزها بپرسد؛گفته ام محال ممكن است به سوال هايش جواب بدهم چون خلاف قانون است.


اما مثل اين كه يادش آمد ازم چه جوابي شنيده.براي همين حرفش را خورد و پرسيد:خب چرا كمك نمي گيري؟
گفتم:اون قدري در نميارم كه بخوام نصف شو بدم به وردست.
مي داند كه دارم سر هر برج،پانصد تومني مي گذارن كنار تا بتوانم مهريه پري سيما را جفت و جورش كنم.كهه بدهم بهش تا برود دنبال كار و زندگي اش و هرچه قدر كه دلش مي خواهد توي تاس كبابش آلوبخارا بريزد و عين خيالش نباشد كه هيچ وقت خدا،پيراهن اتو شده اي توي كمدم ندارم.


رو كرد بهم و گفت دلش نمي خواهد زندگي مان از هم بپاشد.همين كه چيزي از هم پاشيد ديگر ممكن نيست دوباره بشود مثل اول ساختش.اما اگر درباره جدايي به قطعيت رسيده ايم،مي توانم روي حمايت او حساب كنم.كه گفتم نه،نمي خواهم مديونش باشم.آن وقت از ماشين زدم بيرون و رفتم لبه پرتگاه ايستادم.


راستش را بخواهيد؛هميشه از ارتفاع وحشت داشته ام.خيلي خيلي بيشتر از جيمز استوارت توي ورتيگوي هيچكاك.براي همين؛هميشه به خودم مي گفتم كاشكي هيچكاك حماقت نكرده بود و نقش اسكاتي را توي ورتيگو،عوض استوارت داده بود به من تا به همه شان نشان مي دادم ترس از ارتفاع؛واقعا يعني چه.
از آن گذشته؛كدام ابلهي بدش مي آيد با كيم نوآك همبازي شود تا پشت صحنه،خوب به انگشت هاي دست و پايش دقيق شود و بفهمد چه طور زني ست؟!پايه كله پزي پايين شهر هست يا نه؟!


اين بار هم آن قدر نزديك لبه ها نشدم كه بترسم و دلم شور بزند.اما تا جايي كه مي دانستم دلم شور نخواهد زد و هي با خودم فكر نخواهم كرد الان است كه پرت شوم پايين رفتم جلو.
كمي كه گذشت؛او هم از ماشين پياده شد و آمد كنارم ايستاد.طوري كه اگر آن پايين يك دوربين كار مي گذاشتند كه بتواند هردوي ما را در كادر داشته باشد؛به نظر مي رسيد آل پاچينو توي پيري و دنيرو توي جواني اش،نصفه شبي آمده باشند پاي يك اسكله مه گرفته تا معامله اي چيزي بكنند.كه قانوني هم نيست.
اما حتا به هم،نگاه هم نمي كنند و هر دوي شان رفته اند توي نخ فلامينگو هايي كه دارند نزديك سطح آب پرواز مي كنند و پاهاي لاغر و بلند و استخواني شان هم،گاه گداري كشيده مي شود روي سطح مه آلود دريا.


از گوشه عينكم مي ديدم كه چه طور بخار دهانش بيرون مي زند و توي هوا،به سرعت گم مي شود.بفهمي نفهمي از من كوتاه تر است و لاغر تر.استخواني و سبزه رو.و طوري صورتش پرجاذبه است كه هربار بهش نگاه كني؛فكر مي كني خود پاچينو ست كه آمده ديدنت تا بهت بگويد خيلي بچه اي.خيلي.
مي خواهم بگويم اين قدر بهش شبيه است.يعني همان قدر صورتش چروكيده است كه پاچينو و همان قدر نگاه نافذي دارد كه پاچينو دارد و من نديده ام هيچ كس ديگري مثل ان نگاه پر جاذبه را داشته باشد.
و جز ان خالي كه براي تان گفتم و ابروهاي پرپشتي كه هركدام مان داريم و موهايي كه به سرعت شروع كردند به سفيد شدن؛چي ديگري ازش به ارث نبرده ام.
خيلي جدي،قاطع و با اراده است.طوري كه من هميشه در اين باره بهش حسودي ام مي شده.كه اگر برسد به اين نتيجه كه لازم نيست با شما حرف بزند؛تا آخر عمرش هم يك كلمه باهاتان حرف نخواهد زد.حتا اگر برويد و به دست و پايش بيفتيد،باز هم ازتان رو برمي گرداند و بعد كه بلند شديد؛در خروجي خانه يا دفترش را نشان تان مي دهد تا مطمئن شود بلديد چه طوري از جلو چشمش گم شويد و براي هميشه گورتان را گم كنيد.
برگشتم و بهش نگاه كردم و سعي كردم بفهمم توي چه فكري ست.اما مگر مي شود؟مي خواهم بگويم حالت چهره اش طوري ست كه اصلا نمي تواني با نگاه كردن بهش بفهمي دارد به چي فكر مي كند.يا حواسش كجاست.خصوصا اگر از نيم رخ بهش نگاه كني و نتواني از فرم چشم هايش-كه هميشه خدا هم اطلاعات اندكي را بروز مي دهند-چيزي را حدس بزني.توي يك شب برفي كم نور،كه خب؛چيزي شبيه غير ممكن است.
پيش خودم فكر كردم يادم نمي آيد پيش از اين او را بغل كرده باشم يا توي بغلش بوده باشم.اين بود كه يكهو ترس برم داشت كه نكند او يا من؛يك كدام مان بميريم و تا آن موقع هيچ كدام مان،خيلي وقت باشد هم را بغل نكرده باشيم.اين بود كه دفعتا برگشتم و بهش گفتم دلم مي خواهد بغلش كنم و به خودم فشارش بدهم.


جا خورد.چيزي داشت بهش پيشنهاد مي شد كه خوابش را هم نمي ديد.يعني هيچ وقت پيش نيامده بود كه هيچ كدام از ما،به اين صراحت عشقش را به ديگري بروز داده باشد و اعتراف كرده باشد كه خيلي دلش مي خواهد آن ديگري را بغل كند و چند دقيقه اي هم به خودش فشار بدهد.


اين بود كه منتظر نماندم.رفتم حلو و بغلش كردم.سرم را تكيه دادم به سرش و دست هايم را پشت شانه هايش به هم رساندم.مي دانستم خيلي دلش مي خواهد او هم بتواند مرا بغل كند و به خودش فشار دهد.اما غرور ذاتي بي نظيري كه دارد،باز هم بهش اجازه نداد دست هايش را از توي جيب پالتوي انگليسي اش-كه هيچ وقت بهم نداد تا بپوشمش-بيرون بياورد و دور تنم حلقه كند.



واقعش؛توي همه آن مدتي كه گرفته بودمش توي بغلم،دلم مي خواست بگويم با اين كه بيشتر عمرم را باهاش جنگيده ام و بابتش هم اصلا پشيمان نيستم و اگر دوباره شروع كند به جاي من فكر كردن و به جاي من تصميم گرفتن،دوباره شمشيرم را مي كشم و بي رحمانه مي افتم به جانش؛اما خيلي دوستش دارم.خيلي.


و بغل گرم بي ريايي دارد كه حاضر نيستم با هيچ چيزي عوضش كنم.حتا با بغل گرم پري سيما.كه بيشتر وقت ها مي خزيد تويش و بهش مي گفتم مامان پري.و او بهم-انگار كه حقيقتا پسرش باشم-مي گفت جون مامان پري؟و من فكر مي كردم خزيده ام توي بغل مادرم.
كه هيچ وقت خدا فرصتش را پيدا نكردم.يعني هروقت بهش احتياج داشتم تا سرم را بگذارم روي زانوههايش،يا خودم را بيندازم توي بغلش و به صداي تپيدن قلبش گوش كنم و كمي بلكه آرام بگريم؛يادم آمد خيلي وقت است كه يك سقف خشت و گلي سنگين،آوار شده روي سر و گردنش و او را ازمان گرفته است.


و هيچ وقت خدا و با آن كه خيلي سعي كردم؛نتوانستم مجسم كنم كه وقتي بابا داشته از زير آوار بيرونش مي كشيده،چه شكلي شده بوده.مي شده صورتش را تشخيص بدهي يا؛طوري صورتش له شده بوده كه دلت نمي آمده نگاهش كني .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#24 | Posted: 8 Dec 2013 15:11
بعیده هیشکی اونجا باشه


تازه كركره ها را داده بودم بالا.آمده بودم تو و شومينه را روشن كرده بودم تا كافه كمي هوا بگيرد و وقتي كه دارم كفش را زمين شور مي كشم،مجبور نباشم دم به دقيقه بروم پاي شومينه و دستم را گرم كنم.
اما پيش از آن كه اسفنج آبي رنگ زمين شور را بگذارم خيس بخورد تا بعد بيفتم به جان سراميك ها؛اول از همه صندلي ها را از نشيمن گاه شان گذاشتم روي سطح ميزهاي گرد و كوچك كافه.طوري كه هروقت خدا دسته زمين شور را پايه مي كنم زير سنگيني بدنم و نگاه شان مي كنم؛به نظرم مي رسد يك مشت زن بدكاره همشكل؛به نحو زننده اي روي ميزهاي كافه دراز كشيده باشند و پاهاي شان را داده باشند هوا تا متفقا،يك جايي از خودشان را نشان سقف بدهند.چرا؟!چون بدكاره اند و از اين قبيل كارها خوششان مي آيد و بهش عادت دارند.


مي خواهم بگويم طوري ست كه آدم دلش به حال صندلي ها مي سوزد.كه وقتي هم نشسته اند روي شان؛باز هم دارند يك كار زنانه مي كنند.


از اين جهت است كه هميشه به خودم گفته ام صندلي از آن معدود چيزهايي ست كه نر ندارد و همه شان بايد ماده باشند.و با اين كه هربار به اين موضوع فكر مي كنم با خودم مي گويم يادم باشد از علي كه فرانسه مي داند بپرسم اين پفيوزهاي فرانسوي كه براي شن كش هم جنسيت قائل اند،براي صندلي هم نر و ماده قائل اند يا نه؟!اما باز هم فراموش مي كنم هربار كه باهاش حرف مي زنم تا اي ميلي برايش مي فرستم،اين را ازش بپرسم تا دست كم خيالم از اين يك بابت،توي زندگي نحس و نكبتم كه همه اش به جنگيدن با اين و آن گذشت راحت شود.


اما همين كه آمدم زمين شو را بردارم و سر اسفنجي اش را روي خشت هاي مربع شكل كف كافه سر بدهم-كه از كناره هاي ديوار هم خودشان را تا نزديكي كمركش سقف بالا كشيده اند و داده ام مخصوص پيانو آن ها را قالب زده اند-پليسي تلفن كرد و گفت سريع خودم را برسانم به جايي كه نشاني اش را بهم مي دهد.
كه جايي حوالي كافه و در فاصله اي بود كه مي شد با هفشده دقيقه پياده روي،خودت را برساني آن جا و ببيني قضيه از چه قرار است.
توي راه؛تمام مدت سرم بند اين بود كه آن نشاني چه ربطي مي تواند بهم داشته باشد.اما عقلم به هيچ كجا قد نداد و چون دلم شور نيفتاد؛خيلي هم عجله به خرج ندادم تا خودم را برسانم به آنجا و ببينم چه خبر است.براي همين،نه خيلي آهسته و نه خيلي هم تند؛قدم زدم و خودم را رساندم به همان جايي كه آدرسش را-همان كه مي گفت افسر آگاهي ست-بهم داده بود.


همين كه پيچيدم توي كوچه اي كه تكه ماقبل آخر نشاني ست-يعني پيش از آن كه شماره خانه يا جايي را بدهند-يك آمبولانس و يك ماشين پليس را ديدم كه جلو گاراژ يك خانه ويلايي ايستاده بودند و دو سه نفري هم با لباس هاي فرم سبز رنگ،دور و برش مي پلكيدند.


از اين الگانس هاي سبز و سفيدي كه از روي دست ماشين هاي پليس آلمان كپ زده اند و نكرده اند رنگي براي شان انتخاب كنند كه آدم را ياد اين سريال هاي مزخرف ZDF توي تلويزيون نيندازد كه يك دقيقه مستند BBC به هزارتاي شان شرف دارد.
توي دست هركدام از آن آدم هايي هم كه دور و بر ماشين ها مي پلكيدند؛از اين بي سيم هاي كت و كلفتي بود كه تا وقتي كسي چيزي تويش نمي گويد،مدام فش و فش مي كنند و معلوم نيست چرا كسي نمي نشيند طوري آنها را بسازد كه اين قدر صداهاي گوش خراش ازشان شنيده نشود.


راستش؛من كه فكر مي كنم بيشتر عصبيت پليس ها مال همين است كه مجبورند دائم خدا فش و فش لعنتي اين بي سيم ها را گوش كنند كه مبادا يك وقت رئيس شان كاري باهاشان داشته باشد و آن ها به گوش نباشند.
كه اگر من جاي شان باشم؛آن قدر مي كوبم شان به لبه ي تيز يك پله ي سنگي كه خرد و خاكشير شوند.حتا بعد آن،ممكن است دو سه باري با چكشي چيزي بكوبم روي شان تا مطمئن شوم ديگر فش و فش نمي كنند و اعصابم را به هم نمي ريزند.
حالا به درك اسفل السافلين كه ممكن است اخراجم كنند يا خسارتش را ازم بگيرند.يا برايم گزارش محجوريت رد كنند چون؛هرچه كه بي سيم بهم مي دهند مي گذارم زير لاستيك ماشين هاي گشت اداره كه مي خواهند راه بيفتند بروند ماموريت.و بعد،مثل ديوانه ها به اين كار احمقانه ام مي خندم.يا چه مي دانم؛بهم ترفيع درجه ندهند.واقعا آن درجه ها چه به دردم مي خورند وقتي اعصاب درست و حسابي نداشته باشم؟

تا حتا توي كوچه و جلو گاراژ هم كه رسيدم؛هنوز هم نمي فهميدم چه نقشي مي توانم توي اين هيجان دم صبحي داشته باشم و قرار است شاهد چه صحنه دلخراش يا مهيجي باشم.كه بس كه مهيج است؛گفته اند يك آمبولانس هم خودش را برساند آنجا و درهاي پشتي اش را هم طوري باز كند كه انگار قرار است كسي را بگذارند تويش و ببرند جايي كه تمام آمبولانس هاي عالم فقط مي روند به آنجا.قبرستان يا بيمارستان.مي خواهم بگويم با اين كه به اين سن رسيده ام؛هنوز نديده ام هيچ آمبولانسي پا بشود برود پارك،گاردن پارتي يا يك چنين جايي.يعني نشده تا حالا كسي از يك گاردن پارتي زنگ بزند به شان كه چند دقيقه اي را بي خيال نجات آدم ها بشويد.گرد كنيد بيايد اينجا تا يك كم خوش بگذرانيم.اين است كه هميشه خدا دلم براي آدم هاي نجات توي آمبولانس ها سوخته كه چه كار كسل كننده دل به هم زني دارند و بي جهت نيست كه از سر و ريخت همگي شان افسردگي مي بارد.و براي همين است كه پشت چراغ قرمز چهارراه ها؛هميشه مي روم توي نخ صورت ها غمگين و چشم هاي مضطرب شان كه هيچ راهي براي شان باز نمي شود و همين طور يك بند آژير مي كشند و حرص مي خورند.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#25 | Posted: 8 Dec 2013 15:11
دم در گاراژي كه معلوم بود بايد بروم به همان جا و خودم را به كسي معرفي كنم و به شيشه هايش هم،از اين طلق هاي دودي يك رو آينه چسبانده بودند؛ايستادم و به ماموري كه داشت مي رفت تو گفتم كسي كه احتمالا ارشدشان بوده بهم تلفن كرده و گفته خودم را برسانم به اينجا.اگر ممكن است تحقيق بكند ببيند كدام شان بوده و ببيند چه كارم دارد.
و خودم؛همان جا ايستادم و آن قدر اين پا و آن پا كردم تا يك نفر كه از روي ستاره هاي روي دوشش معلوم بود بايد بزرگ ترشان باشد-چون كم كم چهل پنجاه تايي از بقيه بيشتر ستاره داشت-پرده ي چرك تاب و خاكي رنگ گاراژ را بزند كنار و ازش بيرون بيايد.


اول از همه؛اسمم را پرسيد.و بعد پرسيد چه نسبتي با كسي دارم كه جنازه اش افتاده توي اين گاراژي كه براي خودش يك خانه مجردي ست.
گفتم هيچ يادم نمي آيد به اين نشاني آمده باشم يا كس و كارم اين جا زندگي كنند.بنابراين بايد بدانم درباره كي صحبت مي كنند و طرف؛اصلا مرد است يا زن؟
كه گفت آن مردك مادرمرده اي كه افتاده آن تو و زل زده به سقف و پيش از مردن انگار كه تمام بدنش را با سوزن ته گردي چيزي خش انداخته؛خودشان هم اسمش را نمي دانند.چون هرچه وسايل ناچيز و محقر اتاقش را هم زير و رو كرده اند،هيچ برگه هويتي چيزي نتوانسته اند پيدا كنند.
كامپيوتر توي اتاقش را هم كه روشن كرده اند،چيزي دست گيرشان نشده.پر بوده از فايل هاي صوتي و عكس هاي اينترنتي از اين زن هاي بدكاره ي آلماني يا هلندي،يا مربوط بوده به ماوراالطبيعه و آثارباستاني.
اين شده كه ترجيح داده اند با شماره روي برگه تخفيفي كه مال يك كافي شاپ به اسم پيانو بوده تماس بگيرند تا بلكه كسي از آن جا بيايند و ببيند اين بابا را كه افتاده روي تخت مي شناسد يا نه.


پرسيدم:راستي راستي بايد برم تو به صورتش نگاه كنم؟
كلاهش را برداشت.دستي به موهاي كم پشتش كشيد و وقتي كلاهش را مي گذاشت سرش كه گرد تا گرد روي موهاي خرمايي رنگگش رد انداخته بود گفت:چاره ي ديگه اي نيست...نمي شه كه بنده خدا همين طوري رو زمين بمونه.بالاخره يه كس و كاري چيزي ازش پيدا شه.
گفتم فكرش را هم نكند.نمي توانم.يعني اصلا دلش را ندارم بروم و راست و مستقيم توي صورت يك مرده خيره بشوم كه ببينم مي شناسمش يا نه.آن هم اين وقت صبح و مخصوصا اين كه؛يك وقت مشتري ام بوده باشد.آن وقت ملتمسانه پرسيدم:حالا نمي شه يه كم بيشتر بگردين.توي لباسش...يا چمدوني جايي رو؟


طوري كه انگار دلش سوخته باشد گفت:طرف هيچ چمدوني نداره.همه ي چيزي كه تو گاراژه؛يه موكت كبريتي قهوه اي كهنه س كه بيشتر جاهاش با آتيش سيگار سوخته.طوري كه انگار عادت داشته ته سيگارشو بدون اين كه خاموش كنه،بندازه رو موكت و غمش نباشه كه موكت بسوزه.


بعد سياهه اموال آن مادر مرده ي توي گاراژ را اين جوري برام فهرست كرد:ه تخت فلزي قديمي فنر دار.كه فنراش بس كه كش اومده رسيده زمين.يه دسته تيغ صورت تراشي شونه دار زنگ زده.يه مسواك كه از بس ازش استفاده شده،بيشتر زائده هاي برس رو خودشون تا خوردن و برگشتن.يه كامپيوتر كه روي يه ميز فلزي ارزون قيمت گذاشته شده و روي ديواره مانيتورش،جملات نامربوطي نوشته شده كه ترجمه ي يكيش اينه قبل از همه،خودت را ببخش.
يه صندلي پايه فلزي كه نشيمن گاهش،چرم سياه تيغ خورده س كه ابراي زرد توش،از شكافاش بيرون زدن.يه آينه كوچيك سفري لب پريده.يه پاكت خالي سيگار.ده بيست تا استكان كوچيك تئين گرفته ي چرب و چيلي كه از توي جعبه هاي ارزون قيمت چايي پيدا مي شن.كه توي خيلي هاشون تا گردن پره از خاكستر و فيلتر سيگار.يه يخچال كه تقريبا هيچ چي توش نيس مگه يه بسته ي نصفه نيمه عدس و يه پاكت چاي.
يه گاز تك شعله ي كوچيك دست دهم كه وقتي مامورا رسيدن،هنوز روشن بوده و كتري روشو ذوب كرده بوده.و اتفاقا بوي شديد سوختگي دسته كتري بوده كه همسايه ها رو مجبور كرده در بزنن و وقتي جوابي نشنيدن،پليسو خبر كنن.
و بعد گفت:صابخونه توي خونه ش نيس.احتمالا رفته باشه مسافرتي جايي.هيچ كدوم از همسايه ها هم،طرفو نمي شناسن...و البته ده دوازده تا برگه تخفيف كه مال كافه شماس،افتاده بوده رو كي بودر كامپيوتر اين بنده ي خدا.


داشتم خودم را آماده مي كردم بروم تو.چون مرتب انگشت هايم را كه به هم قلاب كرده بودم،فشار مي دادم و هي همان طور ككه دست هايم به هم قلاب بود؛كف عرق كرده شان را مي ماليدم به هم.راستش،بي آنكه حواسم باشد؛داشتم به خودم قوت قلب مي دادم كه بروم تو و نگاهي بهش بندازم.يعني يك لحظه؛فقط يك لحظه به صورتش نگاه كنم و بعد بدوم بيرون.البته با سرعتي كه خيلي هم توي ذوق نزند و هركس ببيند،با خودش نگويد عجب آدم بزدلي!
پرسيدم:چشاش بايد باز باشه.نه؟
افسره گفت:آره.زل زده به سقف.دندوناشم كليد شده.انگار دم آخري خيلي بهش فشار اومده باشه.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#26 | Posted: 8 Dec 2013 15:12
تصويري كه داد،كار را واقعا مشكل مي كرد.مي خواهم بگويم حاضر نيستم به هيچ قيمتي توي صورت يك مرده نگاه كنم.كه چشم هايش هم باز است و موقع مردن؛فشاري چيزي رويش بوده.آن قدر كه دندان هايش به هم قفل شده باشند و تمام تنش را هم با سوزن ته گردي چيزي،خش انداخته باشد.
پرسيدم:حالا چه طور شده كه مرده؟

داشتم حواسم را از چشم هاي باز كسي كه افتاده آن تو و لابد دم آخري مثل سگ پشيمان شده بوده و از ته دلش مي خواسته يكي به دادش برسه و در عين حال نمي توانسته از كسي كمك بخواهد؛پرت مي كردم.
گفت:فعلا كه معلوم نيس.اما كنار تختش يه ليوان پيدا كرديم كه به ديواره هاش گرده هاي سفيد رنگي چسبيدن...بايد يه چهل پنجاه تايي قرص انداخته باشه بالا.حالا چي بوده،خدا عالمه.
چاره اي نبود.بايد مي رفتم تو و هرطور كه شده نگاهي بهش مي انداختم.بعد كه دوباره به خودم قوت قلب دادم گفتم:باشه.يه نگاهي بهش مي ندازم.ولي فقط يه نگا...حاضر نيستم نيم ساعت تمام بهش نگا كنم بلكه بفهمم طرف كيه.
اين بود كه پرده ي جلو در گاراژ را داد كنار.اما هنوز پايم را نگذاشته بودم تو كه پوتين هاي تاف اش رو ديدم.كه چند سانتيمتر اول بنندهايش خاكي بود و انگار كه هميشه ي خدا زير دست و پا باشند؛به نظر،پهن تر از قسمت هاي ديگر مي آمدند.
براي همين برگشتم و گفتم:نمي خاد برم تو.مي شناسمش...يعني اين پوتينا مال كسي يه كه من مي شناسمش.


بعد؛از در فاصله گرفتم و رفتم آن طرف تر و سيگاري براي خودم آتش زدم و به افسره كه داشت مي آمد سمتم،گفتم بيشتر اوقات مي اومد كافه شكلات داغ سفارش مي داد.پسر يكي از اين مايه داراي شهره.مطمئن نيستم اما...انگار يك جور مريضي روحي يا افسردگي مخصوص به خودش داشت.مي گف وقتي هنوز تو خونه ي باباش بوده؛شبا مي رفته پاي بوته ي گل ياسي كه مادرش اون بوته رو خيلي دوس داشته مي شاشيده.طوري كه بوته ي بي نوا بعد به مدت سوخته.خش شده.يعني يه طوري كه؛مجبور شدن از ريشه درش بيارن.

اين شده كه پدرش عذرشو خاسته.با اين كه مي دونسته بيشتر كارايي كه مي كنه دست خودش نيس،اما بهش گفته گور نحس شو واسه هميشه گم كنه و ديگه پاشو تو خونه ش نگذاره.كسي كه اصرار داشته باشه پاي بوته گل ياسي كه ان قدر مادرش دوسش داره بشاشه،اونم وقتي كه بيشتر از ده تا توالت توي اين خونه ي مرده شور برده هست؛همون بهتر كه بره گورشو گم كنه كه كسي ريخت نحس شو نبينه.بعد البته طوري كه خودش مي گف؛شده كه دو سه باري فرستادن دنبالش كه برگرده خونه.

اما قبول نكرده.يعني گفته يا برنمي گرده اگرم برگرده؛هروخ كه ميلش بكشه،بازم پاي هركدوم از بوته ها و درختاي خونه كه عشقش باشه مي شاشه و تخمشم نيس كه همه شون به كلي بسوزن يا خش شن.اين شده كه نه خودش برگشته،نه اونا دوباره فرستادن دنبالش.
آخرش هم گفتم:يه دوربين يه چشمي ستاره شناسي ام بايد تو گاراژش باشه.يه وقت به چش تون نخورد؟
پرسيد:چه طور مگه...همچين چيزي نبود تو اتاقش.


پكي به سيگارم زدم و بعد كه دودش را دادم بيرون و فيلترش را هم انداختم زير پا و لهش كردم؛و همان طور كه داشتم با نوك كفشم با فيلتر سيگارم ور مي رفتم و روي زمين،هي به اين طرف و آن طرف غلتش مي دادم گفتم:لابد به يكي قرضش داده...مي گف تفريحش اينه كه نصف شبا،از يه كوه تو همين نزديكي يا بره بالا باهاش ماهو نگه كنه.
بعد سرم را آوردم بالا.نگاهي بهش انداختم و ادامه دادم:مي گف بعيده هيش كي اون جا نباشه.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#27 | Posted: 8 Dec 2013 15:14
یه جور غم انگیز ؛خنده دار ،يا شايدم يه جور خنده دار؛غم انگيز


تمام روز پيش چشمم بود.با چشم هاي زل زده به سقف و دندان هاي قفل شده به هم.حتا وقتي كافه غلغله مشتري بود؛باز هم نمي توانستم خودم را از شر تصويري كه مدام توي ذهنم تداعي مي شد خلاص كنم.
اين كه پاشده رفته داروخانه و همه ي پولش را كه لابد چند صد تومني هم بيشتر نبوده-وگرنه مي آمد پيانو شكلات داغ مي خورد-داده قرص هاي(به تخمم)خريده و ريخته توي يك قوطي خالي فيلم عكاسي.


(قرص هاي به تخمم)اصطلاح خودش بود.يك بار كه قوطي قرص هايش را از جيبش درآورد تا يك مشت ازشان را بيندازد بالا؛ازش پرسيدم قرص چي مي خورين؟كه گفت (قرص به تخمم).كه من خيلي از اين تعبيرش كيف كردم و بابت اين همه خلاقيت و نوآوري تحسينش كردم.به خاطر اين كه به آن قشنگي توانسته بود بين آن قرص ها و كيفيتي كه با خوردن شان بهش دست پيدا مي كند و البته تخم هايش-كه توي اين تعبير به لعنت خدا هم نمي ارزند-يك جور رابطه معنايي معركه اي پيدا كند و به شان نسبت بدهد كه،خيلي خلاقانه است.


و بعد برود خانه.خانه كه نه البته؛به گاراژي كه كرايه كرده بوده.لباس هايش را دربياورد،مسواك كند،بنشيند پاي اينترنت و يك مشت عكس اين فاحشه هاي اروپايي را دانلود كند و براي آخرين بار به شان نگاه كند.
بعد برود پاي شير و يك ليوان كثيف و تئين گرفته را كه هيچ وقت نمي شسته،پر آب كند.همه ي آن قرص هاي(به تخمم)را بريزد توي آب مي چرخيده اند و هي تحليل مي رفته اند-و تا برسند به كف،پاك ناپديد مي شده اند-خيره شود.آن وقت يه(به تخمم)به دنيا بگويد و يكهو همه ي محتويات ليوان را سر بكشد.


دست آخر هم برود روي تختش دراز بكشد و ملافه را بكشد روي تمام هيكلش.و با انگشت شست پا؛طوري ملافه را از پايين مرتب كند كه روي پاهايش را هم بگيرد و آن وقت چشم هايش را بگذارد روي هم و توي روياها يا كابوس هاي بيمار گونه اش غرق شود.
من كه مريض اين طور تصوير هام.تصويرهايي كه يك كسي ترتيب خودش را مي دهد طوري كه خيلي منحصر به فرد و اعلا و خيلي خلاقانه است.آن قدر در كه يك وقتي نشستم و بيشتر از شصت و دوسه تا روش خودكشي نوشتم كه هركدام شان؛يكي از يكي قشنگ تر و براي خودش يك اثر هنري محسوب مي شد.
كه يكي ازشان را يك وقت به همايون،دوست دوران جواني ام؛كه دنبال يك روش خودكشي خلاقانه مي گشت-چون حالش داشت از بدبياري هاي بي وقفه به هم مي خورد و كاري هم از دستش برنم آمد-پيشنهاد دادم و بابتش هم يك پاكت سيگار مارلبوروي پايه بلند قرمز هديه گرفتم.


همايون از آن دوست هايي ست كه توي زندگي بعيد است يكي دو تا بيشتر ازشان پيا كنيد.كسي كه حاضر باشد جانش را پاي تان بدهد و شما هم حاضر باشيد بهش كمك كنيد تا اين كار را بكند.يا شما بخواهيد برايش بميريد و او حاضر باشد ترتيبي بدهد كه راحت تر بميريد.دوستي كه آن قدر به تان نزديك است كه ممكن است يك وقت بنشيند و همان طوري كه دارد بدبياري هايش را براي تان تعريف مي كند،گريه كند و باكش نباشد كه سن و سالي ازش گذشته و يا اسير آن چيزي نباشد كه از بچگي ياد همه مان داده اند.اين كه،مرد كه گريه نمي كند!


واقعا كه!همايون مرد است و خيلي شده كه من پيشش گريه كرده ام.يا او نشسته و پيشم گريه كرده.يعني نشده كه ما بعد از مدت ها بنشينيم پيش هم و يك كدام مان،به بهانه اي نزنيم زير گريه.حالا من براي او،او براي من يا هركدام مان براي خودمان.يا چه مي دانم؛براي مادرهامان.يا اصلا همين طور بي خودي و فقط براي اين كه كاري كرده باشيم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#28 | Posted: 8 Dec 2013 15:14
آخرين باري كه او را ديدم؛توي آشپزخانه كوچك زيرزميني بود كه وسط هاي شهر اجاره كرده و طوري ست كه هروقت روز كه باشد،هميشه ي خدا آنجا براي خودش شب است.چون هيچ پنجره اي،روزنه اي ندارد كه نوري بهش بتابد.
براي همين،من صدايش مي كنم (بوف).چون،صرف نظر از اين كه به هيچ كجاي خانه اش نوري نمي تابد؛تمام شب را بيدار است و عوضش تمام روز؛كم كم تا لنگ ظهر را خواب است.


خوب يادم است كه روي زمين آشپزخانه اش نشسته بوديم و داشتيم سعي مي كرديم يك قوطي قورمه سبزي كنسرو شده را،بلكه بتوانيم با كارد باز كنيم.
چون قبلش كه خواستيم اين كار را بكنيم،قوطي باز كن تا خورد و مجبور شديم خون مان را كثيف كنيم و كلي فحش بار كسي بكنيم كه اين قوطي باز كن هاي تقلبي را ساخته و ريخته توي بازار.طوري كه حتا يك بار هم به زحمت مي شود چيزي را باهاش باز كرد و بعدش،به درد هم زدن ماست هم نمي خورد.
همين طور كه افتاده بوديم به جان قوطي؛براي لحظه اي از كاري كه مي كرد دست برداشت و بعد كه بهم نگاه كرد ازم پرسيد:مي دوني چرا هيچ وخ يه آدم نرمال و درست و حسابي نشدم و هميشه ي خدا نگرانم و اين گراني لعنتي تمومي نداره و هر لحظه منتظر يه بدبياري تازه ام؟
و دوباره افتاد به جان قوطي كنسرو كه داشت زير دست و پايش جان مي داد.
گفتم:نه.نمي دونم.


بي توجه به من و در حالي كه قوطي كنسرو را گرفت توي دستش و آن را انداز و ورانداز مي كرد گفت:مسخره س.اما به يه مداد مربوط مي شه.
من قوطي را با دو دست گرفتم و گذاشتم روي زمين تا او،با كارد بتواند يك جاييش را سوراخ كند كه بعد بتوانيم گرد تا گرد سرش را ببريم.گفتم:مزخرف نگو!


براي يك لحظه سرش را بلند كرد.چاقو را از روي گودي كوچكي كه به زحمت ساخته بود برداشت.بهم نگاه كرد و انگار بخواهد چيز مهمي را توضيح بدهد گفت:باور كن!...همه ش به يه مداد گه و گند لعنتي مربوطه كه بابام برام خريده بود.
آ‹ وقت دوباره سرش را انداخت پايين و نوك تيز چاقو را گذاشت توي فرو رفته ترين قسمت گودي روي قوطي.همه ي هيكل نحيفش را انداخت روي چاقو تا آن كه بالاخره توانست يك سوراخ ريز روي سطح قوطي درست كند كه يك كم روغن سبز هم ازش بيرون زد.
اما هركار كه مي كرد،چاقو راه نمي رفت و نمي توانست ورق به آن كلفتي را پاره كند.اين بود كه پرسيد:از چي مي سازن اين بدمصبا رو؟!همه چي برعكسه تو اين مملكت...قوطي بازكنش زرتي تا مي شه،كنسروش به هيچ قيمتي باز نمي شه...اه.


گفتم:خب الاغ،يه دونه از اين(آسون باز شو)ها شو مي خريدي.
گفت:هفتاد تومن گرون تره.
گفتم:بهتر از اينه كه بزنيم دست و بال مونو پاره كنيم.
گفت دفعه بعد كه رفتم پيشش و خواستم شام و نهاري بمانم،خودم زحمت بكشم و بروم يك زهرماري بگيرم كه كوفت مان كنيم و حتما يادم باشد كه (آسان باز شو)اش را هم بخزم.و بعد به مسخره مثل دوجنسه ها تكرار كرد(آسان بازشو)!
آن وقت؛خودش از لحني كه به كار مي برد-طوري كه انگار از اساس يك دوجنسه ي مادرزاد باشد-خنده اش گرفت و بسكه خوشش آمد،مرتب آن را تكرار كرد و خنديد.و همان طور كه بي وقفه مي خنديد گفت مرده شورت رو ببرن با اين اصطلاخاتت.معلومه اينا رو از كجا درمياري؟


و باز ديوانه وار خنديد و در حالي كه شانه ها و باسنش را هم بفهمي نفهمي تكان مي داد تا شباهت بيشتري به دوجنسه ها پيدا كند،با همان لحن مسخره آنها گفتآسان باز شو...ببخشين آقا،ممكنه يه آسون بازشو شو بدين؟!...نه،نه!اين كه آسون بازشو نيس.من يه آسون بازشو شو مي خام!لطفا يه آسون بازشو شو بدين!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#29 | Posted: 8 Dec 2013 15:15
وقتي هم شروع مي كند به خنديدن-كه بسيار هم به ندرت ممكن است چنين حالي به شما و خودش بدهد-محال ممكن است بتواند جلو خودش را بگيرد.
اين بود كه در حين خنده هاي بي وقفه اش؛اول از باسن نشست روي زمين و به همان وضعي كه چاقو دستش بود،شكمش را گرفت و آن وقت دراز كشيد و ريسه رفت.اما طوري كه؛يك بچه ي توي شكم مادرش به نظر مي رسد.منظورم اين است كه نمي شد بگويي دراز كش كامل است.بلكه توي خودش مچاله شده بود.
و آن قدر خنديد و تكرار كرد(آسان بازشو)كه اشك هايش سرازير شدند.اما باز هم دست بردار نبود و همين كه خنده اش بند مي آمد؛دوباره برايم دست مي گرفت كه آسان بازشو...چه تخمي و باز مي خنديد وروي زمين آشپزخانه غلت مي زد.
گفتم:كاردو بده من.هيچ وخ بلد نبودي يه چيزو پاره كني.يه پرده پيدا نكردي شكاف بندازي روش،از پس آهن برمياي؟!


داشتم متلك بارش مي كردم كه هيچ وقت خدا جرئت نداشته زن بگيرد و هربار بهش گفته ام حالا گور پدر زن،بچه هه رو عشقه؛بهم گفته كاش يه راهي وجود داشت كه آدم خودش مي تونس خودشو بچه دار كنه.يعني اگه مي شد يه گوش خودتو كه بپيچوني اوول ترشح شه تو شكمت،يه گوش ديگه تو كه بپيچوني اسپرم بپاشه روش؛خيلي عالي مي شد.نه؟!...بعدشم عالي مي شد اگه امكانش بود كه بشيني مسابقه ي اسپرماتو تماشا كني كه چه طور از سر و كول اوولا بالا مي رن.پنجاه تا بچه مي آرودم قد و نيم قد...مي دادم پرورشگاه بزرگ شون كنه.چون اصلا حوصله بچه رو ندارم.


آدم لوده اي ست و باكش نيست چيزهايي بگويد كه خلاف آمد عادت است.يعني تكنيكش توي مسخرگي اين است كه چيزي مي گويد كه بند دومش همان چيزي نيست كه شما انتظارش را داريد.بلكه هرچيزي ممكن است بند دوم جمله اش باشد الا همان كه لحن بند اولش حكم مي كند.


با اين كه ازش خواستم؛چاقو را نداد دستم.يعني نمي توانست بدهد.اين بود كه خيز برداشتم و خودم آن را از توي دست هايش درآوردم.كه هنوز آن ها را روي شكمش گذاشته بود و از پهلو ها فشارش مي داد و مي ماليدشان بلكه بتواند جلو خنده اش را بگيرد و نفسي تازه كند.
فقط مي شنيدم كه به زحمت مي گفت خرم...خرم تو يخچاله،يعني با وجود اين كه چرس و بنگي نكشيده اما(كره لازم)شده.
تا بلند شود و روي باسنش دوباره بنشيند،و بعد آن كه گوشه چشم هايش را با پشت دست پاك كند و آن وقت آن ها را دو طرف زانوهايش كه به هم جفت كرده بود قلاب كند؛كنسرو را باز كرده بودم.قورمه سبزي ها را ريخته بودم توي ماهيتابه اي كه يك وقتي براي خودش تفلون بوده.مثلا ده دوازده سال پيش يا حتا بيشتر شايد.


برگشت و بهم-كه پاي گاز چهار شعله ارزان قيمت و چرب و چيلي اش ايستاده بودم تا زير ماهيتابه را روسن كنم-گفت:ناراحت كه نشدي.شدي؟
و بعد؛باز از اين جمله خودش به خنده افتاد.طوري كه دوباره كف آشپزخانه ولو شد و همان طور كه يك بند مي خنديد،با صداي ضعيفي كه از ته شكمش به زحمت بيرون مي آمد باز هم گفت آسان باز شو...خيلي باحالي...اي خدا...مردم از خوشي.


من هم پاي گاز خنده ام گرفته بود.نه به پرت و پلاهايي كه مي گفت.بلكه به حالي كه داشت و رفتاري كه از خودش بروز مي داد و خيال هم نداشت ازش دست بردارد.اما عاقبت آرام گرفت.يعني بلند شد و رفت توي هال كوچك زيرزمين بي پنجره اي كه خانه اش محسوب مي شد چرخي زد و بعد كه نفسش برگشت؛سيگاري آتش زد و آمد نشست روي صندلي.كه پهلوي ميز كوچكي كنار گاز به ديوار تكيه داده شده بود و با من فاصله اي نداشت.


من؛سرم به گرم كردن قورمه سبزي بند بود و سرك كشيدن گاه و بيگاه توي پلوپز دو نفره اي كه تويش برنج دم گذاشته بوديم.تا ببينم برنج هاي باسماتي آن قدر كه بايد قد بكشند،قد كشيده اند تا درش را بگذازم يا نه.
و همين كه سرم فارغ شد و برگشتم تا نگاهش كنم؛ديدم حالش طور ديگري ست.دارد بي صدا گريه مي كند و قطره هاي اشك،دارند روي گونه هاي لاغر و چروكيده اش غلت مي خورند و زير چانه ي استخواني اش جمع مي شوند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#30 | Posted: 8 Dec 2013 15:15
نشستم روي صندلي ديگري كه اصلش،چهارپايه اي ست مال ورزشكارها.كه رويش به شكم يا پشت دراز مي كشند و دمبل مي زنند و يك وقت كه هوس كرده بوده ورزش كند تا از آن ريخت و قيافه زرد و نزاري كه دارد بيرون بيايد و بتواند توجه دختري كسي را جلب كند؛آن را خريده و از آن وقت به بعد فقط رويش نشسته.همين.يعني نكرده حتا يك بار به پشت بخوابد رويش و وزنه بزند تا دست كم،دلش براي پولي كه داده نسوزد.



توي خانه اش از اين چيزهايي كه به يك منظور خاص ساخته شده اند اما او از آن ها يك استفاده ي ديگر و مخصوص به خودش مي كند زياد است.نمونه اش؛پتوي ست كه مال اين است كه بيندازد رويش يا بدهد كس ديگري تا اگر سردش باشد،بكشد به سرش.اما او آن را ميخ كرده به ديوار.چون؛از طرح رويش كه گرنيكاي پيكاسو ست خوشش آمده و دلش مي خواسته دائم توي نظرش باشد.


فكرش را بكنيد!يك كارخانه دار احمقي؛هر چه كه به دستش مي رسد يا مي بيند خوشگل است،بدهد روي پتوهايش چاپ كنند.حالا مي خواهد گرنيكا باشد يا يك كار گرافيكي از اندي وارهول روي صورت مريلين مونرو.و تخمش هم نباشد كه وارنول آن را نكشيده تا روي پتوهاي نكبت او چاپ كنند.



برگشت و ازم كه داشتم سيگاري براي خودم روشن مي كردم پرسيد:من بايد ديوونه باشم نه؟كه گفتم نه.به نظر افسرده مياي...به گمونم يكي بايد بهت كمك كنه.شايد خودت به خودت.
يك كم كه لبش را جويد؛رو بهم گفت دائم نگران اين است كه نكند واقعا يك بيماري صعب العلاج داشته باشد و در حالي كه دارد حالش از اين زندگي نكبت بهم مي خورد-طوري كه بدش نمي آيد ترتيب خودش را بدهد-اين موضوع كه نگران داشتن يك مريضي ست كه ممكن است او را از پا در بياورد و نشود كاريش كرد مضحك نيست؟!



تصديق كردم كه خيلي مضحك است.اما بهش گفتم چه بسا،خيلي هم عاشق زندگي ست.اما چون فكر مي كند مفيد نيست؛فقط تصور مي كند كه دارد حالش از زندگي بهم مي خورد.و شايد اگر شروع كند به يك كار عام المنفعه؛چه مي دانم...مثلا برود كوه و شروع كند به جمع كردن آشغال هايي كه مردم مي ريزندزمين يا همين طور كه توي پياده روهاي شلوغ براي خودش راه مي رود شروع كند به ديگران تذكر دادن كه جلو چشم بچه هاشان تف نكنند روي زمين-يعني همين كه احساس كند موجود مفيدي ست-وضع روحي اش فرق خواهد كرد.نه اين كه خوب خوب بشود؛اما حالش از اين كه هست و من مي بينم خيلي بهتر خواهد شد.مطمئنم!
زد زير خنده و طوري نگاهم كرد كه انگار خواسته ام دستش بيندازم.اين بود كه ناچار شدم بهش اطمينان بدهم منظورم اين نيست.براي همين برگشتم و بهش گفتم:جدي دارم مي گم هما.بايد احساس مفيد بودن بكني.


آن وقت خودم را برايش مثال زدم و گفتم كه مثلا خود من.تا پيش از آن كه زن بگيرم،همين حال تو را داشتم.اما همين كه زن گرفتم؛پيش خودم فكر كردم كه اگر به هيچ دردي نخورم به اين درد خورده ام كه زني پيش خودش فكر كند يك مرد بالاي سرش است و به ستون سخت و محكمي تكيه داده.حالا شايد اين طور نباشد و ده سال بعد بفهمد كه داشته سخت اشتباه مي كرده و ديوانگي ست كه آدم به يك چنين تن لش نكبتي تكيه بدهد؛اما اينش خيلي مهم نيست.
مهم اين است كه من ده سال براي كسي مفيد به نظر مي رسيده ام و اين مطلب؛دست كم ده پانزده سالي توي بروز اين بيماري كه همه بهش مبتلاييم،تاخير ايجاد مي كند.كه باز براي خودش غنيمت است.



مشكوك شده بود.چون همين جور كه داشتم خطابه فلسفي ام را ايراد مي كردم،داشت از زير چشمش مرا مي پاييد.تا بفهمد دارم با جديتي كه بهش تظاهر مي كنم،دستش مي اندازم تا بعد كه باورش شد بايد احساس مفيد بودن بكند بهش بخندم يا واقعا جدي مي گويم كه بايد احساس مفيد بودن بكند.
براي همين پرسيدم:نگفتي...داستان مداده چي بود؟
و از همان جا سرك كشيدم توي پلوپز تا ببينم برنج ها در چه حالي اند.قد كشيده اند يا نه؟


دستش را از آرنج گذاشت روي ميز كه رويش يك پارچه قديمي ترنج انداخته بود.كه خودش يك وقتي برايم گفته بود تنها چيزي ست كه از مادرش براي او مانده و طوري انداخته بودش روي سطح ميز كه گوشه هايش چهارتا مثلث كوچك باقي بماند و چوب گردوي پر گرهش معلوم باشد.تا قشنگ تر باشد.
بعد؛دست چپش را روي يكي از همان مثلث ها پايه كرد زير چانه اش و آن وقت گفت:من و هرمز فقط يه سال اختلاف سني داريم.هردومون مي رفتيم يه مدرسه.منتها هرمز شيفت عصر بود،من شيفت صب.من تازه رفته بودم كلاس اول،هرمز رفته بود كلاس دوم...پامو كه مي ذاشتم تو مدرسه،غم دنيا مي ريخت تو دلم.همين جور يه سره شور مي زد.همين كه مي رفتيم تو كلاس،واسه اين كه از حياط كوچيك تر بود و ديواراش به هم نزديك تر بود؛نگرانيم يهو چن برابر مي شد.ان قدر كه مي زدم زير گريه و تا برنمي گشتم خونه،محال بود كه نگرانيم تموم شه...تا فردا كه باز سرويس مي اومد دنبالم.از اين فولكس واگن قروباغه اي يا هس...از اونا...رنگ شم نارنجي بود.
چشم هايم را تنگ كردم و رو بهش پرسيدم:چرا؟
پرسيد:چرا چي؟
با تشر گفتم:خب معلومه ديگه الاغ...چرا نگران مي شدي؟
با پشت دست دماغش را پاک کرد گفت : بابام یه مداد برام خریده بود که خیلی خوشگل بود . یعنی یه ماهی یای ریز خوشگل رنگ و وارنگی روش چاپ شده بود که دلتو می برد از قشنگی . طوری که اصلا دلم نمی خاس بتراشمش... هرمز ناکس بو برده بود که چقدر این مداده رو دوسش دارم ...خود مداده رو که نه البته . هیچ فرقی با مدادای گُهِ دیگه نداشت ...از این جهت که باید باهاشون مشق بنویسی همشون یه گُه به حساب میان... راستش اون ماهی یای روشو دوس داشتم.دونه دونه شونو...مخصوصا یکی شون بود که پره هاش طلایی بود اماتنش انگار نقره ای باشه . می مردم واسش...از بدبیاری ؛افتاده بود نزدیکای نوک مداده . واسه همین ؛هر وخ می خاس اذیتم کنه ، بهم می گفت فردا که بری مدرسه ،ورش می دارم می تراشمش . ان قدرم می تراشمش تا تموم بشه برسه به پاک کنش.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کافه پیانو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites