تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کافه پیانو

صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#51 | Posted: 15 Dec 2013 13:08
یک فصل بی رمق و کسل کننده


کافه ؛ حسابی خلوت بود. یک فصل بی رمق و کسل کننده. فقط یک مشتری، آن هم جایی پشت به بار نشسته بود و داشت برای خودش کتاب می خواند و هر چند دقیقه ای یک بار ؛ صفحه اش را ورق می زد و بعد با دست می کشید روی شیرازه اش تا صفحه ای که درش بود سرجایش محکم شود و دوباره بر نگردد همان جایی که قبلش خوابیده بوده.
و صفورا داشت روی همه چیز توی بار دستمال می کشید و هر چیزی را که ممکن بود برق بیفتد، برق می انداخت که پری سیما زنگ زد.
همان طور که داشتم در یک قوطی کنسرو ذرت را باز می کردم تا چیپس و پنیر مشتری کتاب خوانم را ردیف کنم؛ گوشی تلفن را برداشتم . گذاشتم بین گوش و شانه ام و همین طور که هی چرخ می زدم تا این را بردارم یا آن را بگذارم؛ باهاش حرف زدم.

گفت : می خوام یه سر برم خونه. می تونم ؟
گفتم : چرا که نه.
پرسید : گلی پیش توئه یا رفته خونه ؟
گفتم : گلی کدوم خری یه ؟
گفت : هرچی تو بگی... گل گیسو.
گفتم : امروز اصلا نیومده کافه. سرد بود، گفتم نیاد. ترسیدم مریض شه تو راه.
گفت : پس من یه سر می رم خونه... ناهار براش ببرم؟
گفتم : بد نیس. قرار بود زنگ بزنه براش کباب بیارن، بهش بگو سفارش نده.
گفت : مرسی که اجازه دادی.
گفتم : مرسی که داری می ری.

گوشی را گذاشتم؛حس کردم تمام مدت صفورا فالگوش ایستاده بود تاببیند چه کسی زنگ زده و چه کارم داشته. چون همین که گوشی را گذاشتم برگشتم طرفش؛ خودش را زد به آن راه و پرسید : برم برات چیپس بخرم ؟
و یک پاکت خالی چیپس را که با نُک انگشت هایش گرفته بود نشانم داد . که بلافاصله هم پایش را گذاشت روی اهرم سطل زباله و همین که درش باز شد، انداختش آن تو. یعنی از همان بالا طوری ولش کرد که توی هوا پیچ خورد و افتاد توی دهان گشاد و باز شده ی سطل.

گفتم : زحمتت می شه.
شانه انداخت که : نه . چه زحمتی.
این بود که دست کردم توی دخل و سه چهار هزار تومنی دادم بهش. گرفت و از در پروانه ای بار زد بیرون. اما پیش از ان که غیبش بزند پرسید : فقط چیپس ؟
گفتم : دو سه پاکتم شیر.
و بعد که نگاهی هم انداختم توی فریزر کوچکی که زیر کانتر بار مخفی شده؛ اضافه کردم : یه پاکتم خامه لطفا.

چشمک نرمی و ریزی بهم زد. یعنی که فهمیده. و ان وقت از کافه زد بیرون و چیزی نگذشت که دوباره پیدایش شد. با چیز هایی که بهش سفارش داده بودم . که یکی یکی شان را از پاکت کاغذی مخصوصی که مارکت محل مان داده برایش چاپ کرده اند تا همه ی چیزش مال خودش باشد و فرق بکند با بقیه ی مارکت ها - و من به خاطر همین همیشه تحسین اش کرده ام که نداده روی پاکت پلاستیکی اسمش را چاپ کنند - در آورده و هر کجا که لازم بود گذاشت. بعد؛ یک بستنی زمستانی هم از توی پاکت برداشت و همین طور که داشت نشانم می داد گفت : اینم واسه ی خودم خریدم. دستمزدم.
آن وقت بهم نزدیک شد. و وقتی اصلا انتظارش را نداشتم ؛ بستنی زمستانی را از قسمت خامه اش که روی تمامش را یک لایه کاکائو گرفته، گذاشت روی نوک دماغم و بی معطلی با کف دست فشارش داد. طوری که له شد و همان جا روی دماغم ماند.

لابد قیافه ی مضحکی پیدا کرده بودم یا شده بودم شبیه این دلقک ها. چون زد زیر خنده و آن قدر کم صدا ریسه رفت که تقریبا سرخ شد. من که از این کارش بهت زده شده بودم و مثل برق گرفته ها خشکم زده بود؛ فقط توانستم به نرمی بخندم. آن وقت بود که امد جلو . دستم را گرفت و برد روبه روی آینه ای که روی دیوار کافه طوری نصب شده که تو بتوانی توی بار؛ حواست به در کافه هم باشد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#52 | Posted: 15 Dec 2013 13:08
از دیدن خودم توی آن وضع و حال ؛ خنده ام گرفت. اما همین که آمدم دستمال را که کنار دستم بود بردارم تا خامه ها را از روی بینی ام پاک کنم؛ دستم را گرفت و آن وقت با آن دست دیگرش ، اول ته ویفری بستنی زمستانی را از روی صورتم برداشت و گذاشت توی دهانش و شروع کرد به جویدنش. طوری که صدای خرت خرتش را که از زیر دندان هایش بیرون می آمد خوب شنیدم.

و بعد با انگشت اشاره اش؛ بیشتر خامه ای را که روی بینی ام مانده بود انگشت کشید. و آن وقت شروع کرد به لیسیدنش و همان طوری که داشت با لوندی انگشتش را لیس می زد گفت : این جوری خوشمزه تره . هیچ وخ امتحان کردی ؟
برگشتم تا دستمالی بردارم و صورتم را باهاش پاک کنم. اما همین که برگشتم؛ او را دیدم که روبه رویم ایستاده و یک بستنی زمستانی را که از لفافش بیرون آمده ، گرفته دستش و دارد نشانم می دهد. و طوری دارد نگاهم می کند که انگار منتظر است آن را ازش بگیرم و روی صورتش له کنم.
این بود که نگروکیس را ازش گرفتم و فشار دادم روی بینی کوچک و ظریفش که با قوس نرم و ملایمی به پیشانی اش می رسد. کمی که نگاهش کردم و خیلی نرم خندیدم.
آن وقت بهش گفتم : بقیه ش با خودت .
انگار که نجوا کند گفت : خیلی خری .
گفتم : راس می گی. خیلی خرم.

در حالی که با آن لب و دهن و دندان های مرواریدی اش می خندید؛ سرش را آورد بیخ گوشم و بهم گفت آدم باید خیلی خر باشه که همچین فرصتی رو از دست بده.
با سری که تکان دادم؛ تصدیق کردم همین طور است که او می گوید.
اما شانه ام را هم انداختم بالا و یک برگه ی دستمال که برای خودم کشیده بودم بیرون اما به کارم نیامده بود را دادم دستش .
با دلخوری دستمال را ازم گرفت و شروع کرد به پاک کردن صورتش. که خون دویده زیر پوستش و به سرخی گراییده بود. بعد؛ رفت طرف ظرفشویی و صورتش را با آب سرد شست.

راستش را بخواهید از این که زده بودم توی ذوقش و سر خورده اش کرده بودم. خودم را سر زنش می کردم. اما پیش خودم فکر کردم نباید بهش اجازه می دادم از یک حد متعارف بهم نزدیک تر بشود و بعد آن که حسابی بهم نزدیک شد؛ به خودش اجازه بدهد که بیاید و روی شانه هایم بنشیند. پاهایش را هم از دو طرف سرم آویزان کند و بعد شروع کند به تحقیر کردنم. مثل همه ی اغلب زن ها که همین که مردی گیرشان می افتد؛ می دوند و خودشان را می رسانند بالای شانه هایش.

آن قدر پکر شده بود که حتا تا وقتی که موقع بستن کافه ازم خداحافظی کرد و رفت آن طرف خیابان؛ تا در مجتمع شان را باز کند و برود به خانه اش – یعنی بیشتر وقت ها که نگاهمان افتاد به هم – طوری نگاهم کرد که انگار بخواهد بگوید می دونم چه بلایی سرت بیارم و پاک دمغ و دلخور به نظر می رسید.

حق داشت . کدام مرد دیگری جز من که یک موی گند و نکبت پری سیما را با هزارتا مونیکا بلوچی هم عوض نمی کنم؛ آن قدر احمق است که از خیر خامه ای بگذرد که روی صورت دختری با لب و دهن او – و با آن دندان های ردیف مثل مروارید- منتظر است تا بهش انگشت بکشی. اما پا پس می کشد و بهش می گوید خودش فکری به حال خامه هایی بکند که روی صورتش ماسیده اند؟! و تازه؛ یه دستمال کاغذی هم که به کار خودش نیامده، بدهد دستش؟!

می خواهم بگویم باید بهم حق بدهید که حتا خاطره ی زنی را که هر بار باهام دعوایش می شد، می رفت به یک هتل ارزان قیمت – تا فردا که می روم دنبالش خیلی توی خرج نیفتم – با هیچ زن دیگری توی عالم عوض نکنم. حتا اگر دائم خدا تحقیرم کرده باشد که چرا مثل شاهزاده های توی کتاب قصه های بچگی اش نیستم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#53 | Posted: 15 Dec 2013 13:12
بیا ؛ هر وقت دلت خواست بیا...


وقتی رسیدم به خانه که ، گل گیسو تازه رفته بود توی رختخواب و همین که صدای پیچاندن کلید را توی توپی قفل شنید؛ دوید تا خودش را برساند به در و پیش از آن که من بازش کنم، او در را باز کند و دفعتا خودش را بیندازد توی بغلم. و طبق عادت همیشگی اش؛ پاهایش را قلاب کند دور کمرم و اجازه بدهد که زیر گلویش را که من کشته مرده ی نرمی اش هستم و با هیچ چیز دیگری معاوضه اش نمی کنم،ببوسم.
عاقبت رضایت داد که از دوشم بیاید پایین . یعنی همین که من آن قدر خم شدم تا پایش به زمین برسد؛ دستش را که دور گردنم حلقه کرده بود باز کرد و ذوق زده، خبر دست اولی بهم داد : باورت می شه؟ مامانی این جا بود!
گفتم : جدی ؟... لابد شوخی می کنی.
گفت : خیلی کیف داد. نمی شه هر روز بیاد؟
گفتم : اگه می شد هر روز بیاد که هیچ وخ نمی رف.
گفت چه بد و اخم هایش را کرد توی هم و لب و دهنش را هم ور مالید. که مثلا خودش را غمگین نشان بدهد و با پشت چشمش طوری نگاهم کرد که اگر می توانم ، ترتیبی بدهم تا او بتواند هر روز مادرش را توی خانه خودمان ببیند. و طوری که؛ اگر این کار را نکنم خیلی از دستم دلخور خواهد شد.

حین این که کت و کلاهم را می کندم تا اویزان کنم به جالباسی؛ شروع کرد به تعریف کردن کارهایی که با مادرش کرده. گفت که اولش اتاقش را به اتفاق هم مرتب کرده اند و همه ی ان عروسک هایی را که از کمد اتاقش آورده بود پایین و قدش نمی رسیده که دوباره بگذارد سرجای شان؛ باهم گذاشته اند توی طبقه ی بالایی کمدش .

بعد رفته اند توی آشپزخانه و خورش آلولپه ای را که مامانش آورده بوده ؛ گذاشته اند گرم شود. آن وقت نشسته اند تا تهش را خورده اند و با آن که می دانسته اند من چه قدر خورش آلولپه دوست دارم و حاضرم جانم را برایش بدهم؛ حتا یه ذره ازش برایم نگذاشته اند . اما قبلش زنگ زده اند به کبابی محل و گفته اند برای گل گیسو کباب نفرستند . چون مامانش آمده و برایش خورش آلولپه آورده!

بعدش هم نشسته اند روی کاناپه و در حالی که مامانش بغلش کرده بوده؛ برایش یک کتاب قصه ی سه بعدی خوانده. همان داستانی که تویش هانسل و گرتل می روند توی یک کیک خامه ای که شکل خانه است و من هم قبلا برایش چندباری خوانده ام.
اما؛مامانی اش یک جور دیگری برایش خوانده که او فکر می کرده راستی راستی خودش توی کیک خامه ای ست.
آن قدر که برگشته و به مامانش گفته خیلی نزدیک شومینه نشستیم مامانی. نکنه خامه ش اب شه ؟ و بعد هر دو به این شوخی گل گیسو حسابی خندیده اند. طوری که مامان پری اش از خنده، غش کرده بوده.

بعد رفته اند لباس های گل گیسو را مرتب کرده اند و گذاشته اند توی دراورهای کمدش و طوری این کار را کرده اند که لباس های زیر ش از لباس های بیرونش – جدا باشد و بشود خیلی راحت پیداشان کرد . آن وقت مامانی سرش را کرده توی کمد اتاق گل گیسو . که همین که از بیرون یا از مدرسه می آید ؛ لباس هایش را باعجله می کند و اویزان می کند آن تو و هی بو کشیده و بهش گفته دلش نمی خواد سرش را از انجا بیرون بیاورد و کاش می شده از بوی توی کمدش؛ یک شیشه پر کند و برای خودش ببرد.

بعدش هم به گل گیسو گفته برود کارتون ببیند و او که ازش پرسیده مگر می خواهد کجا برود؛ بهش گفته می خواهد برود توی کمد بابایی بنشیند و یک کم بو بکشد.


کاری که توی خونه ی ما رسم بود و هر وقت که یک کدام از ما دلش برای آن دیگری تنگ می شد؛ می رفت توی کمد اتاق او و چند دقیقه ای توی کمد او ، همه چیز را بو می کشید و ریه هایش را از عطر تن و لباس آن دیگری پر می کرد.

راستش را بخواهید؛ ما وقتی برای اولین بار متوجه این حکایت شدیم که گل گیسو برای چند روزی رفته بود پیش «بابا حسین»اش که پدر پری سیما باشد. یعنی گل گیسو این طوری صدایش می کند و بهش نمی گوید بابا بزرگ. که وقتی دارد ازش حرف می زند؛ ما بفهمیم دارد از پدر مادرش حرف می زند نه از پدر پدرش.

غروب یک روز دلگیر اواخر شهریور بود گمانم. من و پری سیما پای تلویزیون نشسته بودیم که ناگهان پری سیما اشکش سرازیر شد روی گونه هایش و من که ازش پرسیدم چرا دارد مثل ابر بهار گریه می کند ؛ گفت که یک دفعه دلش برای گل گیسو تنگ شده و هُرّری ریخته است پایین و الان است که از غصه دق کند چون تا پیش از آن نشده بوده که گل گیسو؛ این همه مدت از ما دور باشد.
پرسیدم : می خای بهش زنگ بزنیم ؟
گفت : نه همین نیم ساعت پیش باهاش حرف زدم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#54 | Posted: 15 Dec 2013 13:13
این بود که رفتم ومانتوی سبز کم حالی را که مال مهد گل گیسو بود و هنوز نکرده بودیم بیندازیمش توی ماشین لباسشویی وستینگ هاوس مان تا بشوردش؛ از توی کمد اتاق گل گیسو برش داشتم و اوردم دادم به پری سیما و بهش گفتم : بیا بو بکش. فکر می کنی پیش ته.

همین که مانتوی گل گیسو را گرفت زیر بینی اش بو کشید، حالش به نسبت قبل خیلی بهتر شد؛ رو کرد به من طوری که انگار خبر داشته باشد پرسید: تو همیشه این کار و می کنی . نه ؟
گفتم : خب آره. از کجا فهمیدی ؟
گفت : چون ندیدم هیچ وخ دلت واسه ما تنگ شه.

از آن روز به بعد؛ این شد یک روال معمول توی خانه ی ما. یعنی همین که یک کدام مان نبود و دل آن دیگری برایش تنگ می شد؛ برای این که دلتنگی اش به کلی رفع بشود، می رفت توی کمد اتاق ان دیگری، زانو بغل می زد و هوای آن جا را بو می کشید. طوری که یک بار- همین اواخر که پری سیما گذاشت و رفت - یک شب که از کافه برگشتم و دیدم گل گیسو نه روی تخت خودش است نه روی تخت ما؛ فهمیدم باید توی کمد اتاق مادرش پیدایش کنم.
این شد که وقتی رفتم و کمد اتاق پری سیما را باز کردم؛ دیدم که گل گیسو سرش را گذاشته روی خرس پش مالوی سفیدش – که قد خودش است- و همان جا خوابش برده . در حالی که یک پلیور درشت باف پر نقش و نگار مادرش را هم که پری سیما موقع رفتن جا گذاشته بود؛ گرفته توی بغلش.

همان پلیوری که هر وقت می پوشید و کلاهش را هم که از همان کامواست می گذاشت سرش – طوری که کمند موهای عسلی رنگش از زیر کلاه بیرون می زد و می افتاد روی شانه هایش و تا نزدیکی کمرش هم می رسید- جفت این اسکی بازهای بلوند سوئدی می شد که روزهای آفتابی می روند اسکی و از ارتفاعات که سرازیر می شوند، موهای شان توی باد همین جوری پیچ می خورد و گاهی بر می گردد و می چسبد به عینک های آفتابی خوشگل شان. طوری که نمی توانند جلوشان را ببیند و نیمه های مسیر ؛ روی برف ها می خورند زمین و همین طور که دارند هی پشتک و وارو می زنند و اختیارشان دیگر دست خودشان نیست - و چوب اسکی های شان هم هرکدام پرت شده است یک طرف – تا پایین پیست سر می خورند.

با این حال که وقتی این پولیورش را می پوشد خیلی شبیه می شود به آن اسکی بازهایی که گفتم؛ اما نه فقط بلد نیست اسکی کند، بلکه اگر بزند و یک وقت برفی ببارد که از ساق پا بالاتر است؛ باید دستش را بگیری که بتواند چند قدمی روی برف راه برود. و اگر خودت را ذلیل هم بکنی ؛ حاضر نیست آخر شب با شما و گل گیسو بیاید بیرون و آدم برفی درست کند.
می خواهم بگویم این قدر دائم خدا سردش است و حاضر نیست از پای شومینه که تا اخر هم شعله اش را بالا می کشد؛ جم بخورد. طوری که بیشتر وقت هایی که برف می بارد، ازش می پرسم راست شو بگو. منو بیشتر دوس داری یا این شومینه رو ؟ که نمی کند بگوید تو رو.
بلکه بیشتر وقت ها با خونسردی می گوید الان، شومینه رو.

چه قدر شد که با گل گیسو التماسش کردیم که با ما بیاید بیرون و برف بازی کند. اما هیچ وقت خدا پا نداد و همیشه نشست پای شومینه جاش و خیلی که خواست به مان لطف کند ؛ آمد پای پنجره و برای ما که داشتیم توی حیاط گوله برفی درست می کردیم و می زدیم سر و کله ی هم – یا داشتیم یک هویج می کردیم توی صورت آدم برفی مان تا حکم دماغش باشد – فقط دست تکان داده و دوباره آن ها را گذاشت زیر بغلش.
یعنی حتا همان جا پای شومینه هم، به نظر می رسید سردش باشد. وگرنه لزومی نداشت توی خانه هم دست هایش را بگذارد زیر بغلش که گرم تر باشند . پس چه بسا داشت خودش را پیش ما ، توی حیاط و زیر برف تصور می کرد و برای همین سردش می شد. یا این طور به نظرش می رسید . چه می دانم. در هر حال؛ من که هیچ وقت به یک نتیجه ی روشن و قاطع در این زمینه نرسیدم.
گل گیسو که رفت خوابید؛ گوشی تلفن را برداشتم و رفتم کنار پنجره . دقیقا همان جایی که پری سیما اغلب اوقات – درست شبیه جیمز گندولفینی توی فیلم آخرین قلعه که دائم خدا می ایستاد پشت پنجره ی اتاقش که رو به محوطه ی زندان باز می شد و مراقب بود مبادا رابرت ردفورد خطایی ازش سر بزند که نتواند او ببیند و نتواند بابتش قشقرقی را بیندازد و تنبیهش کند – می ایستاد و من و گل گیسو که زیر برف بازیگوشی می کردیم و تمام دلهره ی تمام سال مان را یک جا می ریختیم از وجودمان بیرون؛ نگاه می کرد.

و البته گاه گداری برای مان دست تکان می داد. یا مرتب پنجره را باز می کرد و به گل گیسو که کلاه پشمی دست بافی سرش بود، می گفت کلاه پالتوتو بکش رو سرت. می شنوی گل گیسو؟... مهم نیس کلاه سرته. اونم بکش سرت.
یا بهم می گفت شال گردن گل گیسو را که هی شل می شد و از گردنش می افتاد، پشت سرش گره بزنم و محکم کنم . وگرنه باد می پیچد توی سر و سینه اش و دوباره لوزه هایش باد می کنند. و مرتب غر می زد که حوصله ی مریض داری ندارد .

یهش زنگ زدم و گفتم این آخر بی انصافی و بی مرامی ست که او بتواند بیاید خانه ی ما و برود توی کمد اتاق هر کدام از ما؛ آن وقت ما این فرصت را نداشته باشیم که پا بشویم برویم خانه اش تا همین کار را بکنیم.

گفت : بیا... هر وخ دلت خاس ، بیا .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#55 | Posted: 15 Dec 2013 13:16
سیگار پیج


یکی از آن هایی که از قاعده ی پشت میز باز نشستن و با من حرف زدن و کشیدن روی حسابش معاف است، پیر مرد روزنامه فروش با مرامی ست که هر وقت همه ی روزنامه هایش را فروخته باشد؛ آخری اش را می آورد برای من.
همیشه روزنامه را می گذارد روی میزی جایی و بعد می آید کنارم می نشیند و همین طور که من دارم به کارهایم می رسم؛ باهام حرف می زند. حالا از هر کجا که دل خودش بخواهد . می خواهم بگویم من که هیچ وقت توی بند این نبوده ام که از کارش سر در بیاورم . که مثلا پیش از این چه کاره بوده و چرا حالا دارد روزنامه می فروشد.
ما از طرز حرف زدنش و طوری که روی صندلی کانتر بار می نشیند؛ هر کس او را ببیند می فهمد که یا دارد از سر نداری و ناچاری این کار را می کند یا عشقش کشیده که سر پیری- که هیچ کار دیگری ازش بر نمی آید – چنین کاری بکند.
و گرنه طوری که او پا می اندازد روی پا؛ معلوم است که یک وقتی برای خودش کسی بوده. کفشی هم که می پوشد همین را می گوید. که از این هش ترک هاست که اگرچه از عمرش گذشته؛ اما هنوز خودش را سر پا نگه داشته و از ریخت نیفتاده.
و فقط روزنامه هم نمی فروشد. یعنی پیش می آید که دست می کند توی جیبش و چیزهایی ازش بیرون می اورد و نشان تان می دهد که ممکن است خیلی وقت باشد که دنبالش می گردید. طوری که فکرش را هم نمی کرده اید بتوانید آن را پیش او پیدا کنید یا اصلا ، یک وقتی گیرتان بیاید.

یک بار که آمد و روزنامه ام را گذاشت روی بار، دست کرد توی جیبش و یک سیگارپیچ نقره ی روسی که رویش عکس تزار را قالب زده بودند؛ از جیب بغلی کتش در آورد و نشانم داد. که من نیم ساعت تمام گرفته بودم دستم و انداز ورندازش می کردم و دلم نمی امد برگردانم بهش و خیلی دلم می خواست مال خودم باشد. یعنی باهاش سیگاری بپیچم و پیش خودم فکر کنم چخوف ام یا بولگاکف ام. که دل سگ را نوشته و من بیشتر از شصت بار خوانده ام و اگر باز هم دست بدهد؛ شصت بار دیگر هم می خوانمش و به همه هم توصیه می کنم حتما یک ده بیست باری بخوانندش.

این بود که ازش پرسیدم سیگارپیچ اش را از کجا خریده که من هم بروم و یکی برای خودم بخرم. بهم خندید و گفت مشکل بشود از این سیگارپیچ ها، هنوز پیدا کرد و ادامه داد: البته چینیش تو بازار ریخته. فتّ و فراوونه. اما اگه روسی شو بخای ؛ باید راه بیفتی تو کوچه ها مث من روزنامه جار بزنی. بلکه یه پیرزن، از یه خونه ی قدیمی بیاید بیرون. ازت خوشش بیاد. بهت بگه واستا برات یه چیز خوب دارم... ببینم سیگار می کشی؟... که برگردی بهش بگی مگه از دندونام پیدا نیس؟
پیرزنه هم برگرده بهت بگه راس می گی ها. چرا به عقل خودم نرسید یه نگا به دندونات بندازم. واستا... همین جا واستا، الان بر می گردم.
ان قدرم طولش بده که به خودت بگی یعنی ممکنه هیچ وخ بر نگرده. یا از خودت بپرسی یعنی ممکنه برگرده؟ اما وقتی می آید؛ برات این سیگار پیچو بیاره که تو اصلا بلد نیستی باهاش کار کنی... به پیرزنه بگی حالا چه جوری باهاش سیگار می پیچن همشیره؟ اونم برگرده بگه من از کجا بدونم؟... خدا بیامرز آقامون باهاش سیگار می پیچید. هیچ وقتم یادم نداد. یعنی همش می رف تو حیاط سیگارشو چاق می کرد. منم نرفتم تو نخ سیگار پیچیدنش که یاد بگیرم. اگه می خای؛ باید خودت یاد بگیری چه جوری باهاش سیگار می پیچن حاج آقا.
بعد برگشت و ازم پرسید : چی یه، انگار چش تو گرفته؟
گفتم : باید پول شو بگیری.
گفت : پس چی که می گیرم. خیالت از راه آوردمش؟
همان طور که خم شده بودم و بیشتر وزنم را انداخته بودم روی میز بار پرسیدم حالا چن قیمت هس؟
گفت : چن می ارزه گمونت؟
گفتم : شما فروشنده ای.
گفت : آنتیکه ها.
گفتم : بازارگرمی نکن.
گفت : نمی خای مال خودم... بی زحمت یه چایی واسم بریز .دهنم ماسید بس که داد زدم روزنامه.

توی یک فنجان بزرگ سفید رنگ ، اب جوش ریختم و بعد؛ نخ یک تی بگ لیپتون را باز کردم و انداختم توی فنجان و گذاشتم کنار دستش که یک سیگار ارزان قیمت نازک هم لای انگشت های پوست و استخوانی لرزانش دود می شد و دود سنگین و کرختش هم ، دور خودش پیچ و تاب می خورد و بالا می رفت.
و یا می نشست روی تن فیگارو ها، لوموند ها یا گاردین هایی که داده ام در هم و بر هم ، چسبانده اند روی دیوار ها و سقف کافه . تا مفت و مسلم؛ به پیانو یک جور هویتی داده باشم که هیچ کجای دیگر نشود پیدایش کرد.

آقای دبیری، چای که می گذاری برایش؛ تا مدتی بهش دست نمی زند و می گذارد که خوب عصاره اش ته فنجان بیرون بزند و آن پایین حسابی غلیظ بشود. آن وقت مقداری مقوای سر نخ را می گیرد و آن قدر کیسه ی چای را مثل پاندول توی فنجان تکان می دهد که یک دست بشود و بتواند آن را سر بکشد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#56 | Posted: 15 Dec 2013 13:17
صفورا همان وقت که من تازه شکر را گذاشتم کنار دست دبیری سر رسید. به هر دوی ما سلام کرد و آمد توی بار. روزنامه را برداشت و نگاهی بهش انداخت.
گفت : تیترشونو باش. غلط داره.
و روزنامه را طوری سر داد روی تخته ی بار که بتوانم خودم ببینم. که برداشته اند و نوشته اند«عقب نشینی اروپا از تهدیدات بی پایه» و آن وقت کیفش را آویزان کرد به جالباسی. که حالا تقریبا مال خودش شده بود و هر وقت که من یا گل گیسو چیزی بهش آویزان می کردیم ؛ برش می داشت و می گذاشت روی گیره های مخصوص به خودمان . بعد از ان بود که آمد و دوباره به مان اضافه شد.

این بود که سیگار پیچ را نشانش دادم و ازش پرسیدم : به نظرت چن می ارزه؟
پرسید : مگه می خای بخریش؟
گفتم : آره. همیشه دلم می خاسته یکی شو داشته باشم.
همان طور که سرش را به نشانه ی بی اطلاعی تکان می داد؛ شانه اش را هم انداخت بال و گفت : نباید بیشتر از سه چار تومن بیارزه.
گفتم : مال عهد عتیقه ها.
گفت : پس خیلی نباید عمر کنه.
پرسیدم : از کجا می گی؟... اینا که خراب بشو نیستن. یه سره توتون بریز، سیگار بپیچ. توتون بریز، سیگار بپیچ.
انگشتش را گذاشت روی بدنه ی سیگار پیچ. طوری که کمی توی دستم بچرخد و خودم بتوانم ببینم.
گفت : غلتک شو ببین. جاش گشاد شده ها.

دبیری پرید وسط حرفش : تو سر مال می زنه این خانوم. هیچ مرگش نیست. پیرزنه می گفت : آقاشون تا روز آخر داشته باهاش سیگار می پیچیده.
فنجان چای را برد تا نزدیک لبش و پیش از آن که ترشان کند ادامه داد: تازه رَوون شده خانوم. فقط رسیدگی می خاد.
و بعد که لبش را تر کرد گفت : می گم... چه قد گُلن این پیرزنایی که به شوهراشون می گن«آقامون»... تازگی ها شنیدی از زنای این دوره که به شوهراشون بگن آقامون؟ زنم زنای قدیم...با معرفت ...لوطی...با مرام.
من و صفورا هر دو زدیم زیر خنده . گفتم : طفره نرو . بگو چن.
دبیری گفت : جهنم و ضرر. هش تومن.
گفتم : گرون می گی.
گفت : نه حرف من، نه حرف خانوم... شیش تومن بده خیرشو ببینی.

صفورا رفت طرف قهوه ساز و من دست کردم توی دخل و شش تا هزار تومنی تر و تمیزتر شمردم و دادم دست دبیری. گرفت و بعد که تا زدشان؛ گذاشت شان توی جیب ساعتی کتش که پیرمردها کت شان بی برو برگرد یکی دو تایی ازشان دارد.
اما مال دبیری، ساعتی بهش وصل نبود. یا اگر بود؛ من هیچ وقت خدا ندیدم دستش را بکند توی جیب ساعتی اش و از این ساعت ها ازش بیرون بکشد. از این ها که درش را می دهند کنار و بعد؛ وقتی می خواهند به صفحه اش نگاه کنند، سرشان را می گیرند بالا و چشم های شان را هم تنگ می کنند تا لابد عقربه های نازکش را بهتر ببینند. تا بفهمند ساعت چند است و یادشان بیاید که خیلی وقت است نشسته اند و باید بروند باغچه ی حیاط خانه شان را اب بدهند.

پول ها را که می گذاشت توی جیبش گفت : مث این که اوضاع دنیا بدجوری بَلبشو شده. همه دارن قاطی می کنن. چیزی نمونده بزنن به تنگ هم.
پرسیدم : چه طور مگه؟... یه چای دیگه بریزم؟

پشت دستش را با ریش تازه ور آمده اش خاراند و گفت : همه دارن سر هم داد می کشن. این جور وقتا کافی یه یکی شون سر بخوره. یا یه بابایی پیدا شه، یه نارنجک حروم ولیعهد اتریش کنه. دیگه هیش کی نمی تونه سر و ته شو هم بیاره. یه بار همین طوری مفت مسلم دنیا ریخ به هم.
صفورا ازش پرسید: شما سن تون قد می ده به جنگ دوم؟
دبیری گفت : شیش سالم بود. ملت از گشنگی چشاشون زده بود بیرون.
صفورا سیگارپیچ را برداشت و ازم پرسید : خریدیش عاقبت ؟
گفتم : شیش تومن. نه حرف تو، نه حرف آقای دبیری.
صفورا گفت : ولی غلتکش گشاد کرده ها.
گفتم : منظورت یاتاقان شه.
دستش را مشت کرد و در حالی که داشت فشارش می داد گفت : حالا هرچی... گمون نکنم توتونو بتونه خوب کیپ کنه ها.
برای همین مشتش را بیشتر فشار دادن تا بهم نشان بدهد سیگارپیچی که دارم می خرم، باید با توتون چه کار کند اما احتمالا نخواهد کرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#57 | Posted: 15 Dec 2013 13:18
دبیری با لحن ملتمسانه ای گفت : همشیره؛ نزن تو پر ما . بذار کاسبی مونو بکنیم... اصن شما می دونی شعر فرنگیس مال منه؟ یعنی من گفتمش؟
صفورا گفت : جدی می گین؟
دبیری گفت : آره به خدا. خودم دادمش به قمیشی. عماد رام ام البته خوندش، ولی مال قمیشی گل کرد.
صفورا رو کرد به من و با شگفتی پرسید : جدی می گه آقای دبیری؟
گفتم : خودش که این جوری می گه.

دبیری گفت : اون وقتا تهرون بودم. نبش ناهید تو جمهوری، یه کافه بود که پاتوق نصرت رحمانی بود. می رفتم اون جا بلکه باهاش دم خور شم. یه روز یه پیرمرده اومد نشس تو کافه. سفارش ودکا داد. بعد یه سیب زمینی پخته از جیبش در آورد گذاش رو میز... نشسته بود روبه دیوار... هی با مش می کوبید رو سیب زمینی پخته ؛ هی می گف: لا مصب فرنگیس... نامرد فرنگیس... خونه خرابم کردی... الاهی خونه ت خراب شه فرنگیس... همون جا نشسم تندی شعرشو نوشتم.
اون وقتا قمیشی بالای همون کافه یه اتاق داشت . گاگداری فرهاد ام می اومد پیشش خدابیامرز. با هم می زدن می خوندن.هی... یادش بخیر. رفتم زنگ خونه شو زدم. اومد پشت پنجره ، دید منم. کلید و انداخ پایین... یه حالی داشتم وقتی پله ها رو دوتایکی می رفتم بالا که نگو.
در اتاق شو که وا کردم، کفش نکنده رفتم تو. نشسم رویه تخت فنری مه لابه لای پیانو و گیتار و درام و پرکاشن و این طور چیزا وسط اتاق گذاشته بودش. فرهاد ام نشسته بود پای تخت، داش واسه خودش گیتار می زد و زمزمه می کرد... اون وقتا خارجی خون بود. قمیشی ام همین جور.
شعر و دادم بهش و گفتم یه نگا بهش بنداز سیا. همین الان، پایین تو کافه گفتمش. همون جا که خوندش؛ فل فور ملودی شم ساخت. اگه فرهاد اون روز اون جا نبود فرنگیس این نمی شد. که... خدابیامرز پاشو می ذاش یه جا، سنگین می شد جَو.

و بعد؛ انگار که رفته باشد توی همان حال و هوا، شروع کرد به خواندن فرنگیس:
شب... شب که می شه تو کو... چه ی غم؛ آسمون... بارون... می... باره.
اما ادامه نداد . عوضش گفت : یه آلبوم پر کرده بود به زحمت. ولی کمپانی یا ازش نمی خریدن. فقط یکی شون راضی شد همین فرنگیسو بذاره لای چن تا آهنگ دیگه.
دو روز نگذش؛ هر جا می رفتی، می خاس جمهوری باشه... لاله زار باشه... پهلوی، تجریش... داشتن فرنگیس و زمزمه می کردن ملت.

صفورا که محو حرف های دبیری شده بود گفت : من که باورم نمی شه . یعنی خودتون شعر فرنگیسو گفتین ؟
دبیری بهش برخورد : دروغم چی بوده همشیره. می گی نه از خودش بپرس.
صفورا رو کرد بهم و پرسید : داری بذاریمش؟
گفتم : آره باید تو اون سی دی سفیده باشه که روش طرح پروانه داره.
صفورا شروع کرد به گشتن بین سی دی هایی که توی یک جعبه ی کائوچویی؛ جایی کنار کیس کامپیوتر گذاشته شده. درست زیر بار. جایی که دیده نمی شود و هیکل درشت و نتراشیده اش توی ذوق نمی زند.

وقتی من و دبیری داشتیم حساب روزنامه های ماه قبل مان را می کردیم؛ شنیدیم که فرنگیس شروع شد به پخش شدن توی فضای سرد و بی روح کافه منتشر شدن و روح داد بهش. برای همین؛ نه من، نه دبیری و نه صفورا، تا فرنگیس به اخر نرسید و به تدریج توی دل آهنگ بعدی محو نشد؛ هیچ کدام مان لب نزدیم. چشم هم نزدیم.

در تمام این مدت؛ دبیری چشم هایش را بسته بود . انگار که رفته باشد توی جمهوری دهه ی پنجاه. و از این خیال قشنگ و بی نظیر که من بهش حسابی حسودی ام شد، بیرون نیامد.
از خیال آن کافه ی سر ناهید و آن اتاق قمیشی بالای سقف کافه که فرهاد هم، گاه گداری آن جا پیدایش می شد. و لابد همان جا بوده که اولین بار با خودش زمزمه کرده:
تو فکّ... رِ ... یک... سَقّ... فَم... یه سَقّ... فِ بی... روزَن
از فکر این که بعد او؛ دیگر چه کسی می تواند فکر و سقف را ان طوری ادا کند که او می کرد؟ و فکر این که چرا کسی بهش فرصت نداد باز هم به مان یاد بدهد که کلمه ها اصل تلفّظ شان چیست؟ بغضی افتاد بیخ گلویم که یکهو؛ توی تمام دست ها و تمام شانه ها و تمام پشتم منتشر شد.
آن قدر که مجبور شدم از کافه بزنم بیرون. دست هایم را بگیرم به دو شاخه از درختی که آن طرف تر کافه است و بعد سرم را انداختم پایین؛ همه ی بغضم را روی زمین، با نفس عمیقی که کشیدم و بیرون دادم، خالی کنم.

دبیری که از کافه بیرون آمد، دستش را گذاشت روی شانه هایم و بعد که مرا کشید توی بغلش؛ دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. سرم را گذاشتم روی سینه اش و همه ی عقده ام را ریختم توی کت پیچازی رنگ و رو رفته ای که بوی سیگارهای ارزان قیمت ایرانی می داد... و مثل برادر مرده ها؛ گریه کردم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#58 | Posted: 15 Dec 2013 13:19
این طور وقتا نباید دور و ورش باشی!


صبح سحر؛ مجبور شدم بروم راه آهن دنبال پری سیما که امتحان های ترم آخرش را داده و همه ی بار و بنه اش را هم بار زده و با خودش آورده بود.
این بود که نمی شد ازش بخواهم خودش ماشین بگیرد و بیاید خانه، چون شبش تا دیر وقت بیدار بوده ام و داشته ام قسمت بیست و دوم کافه پیانو را می نوشته ام و تازه ساعت سه و نیم صبح آمده ام بالا و کنار گل گیسو خزیده ام زیر لحاف. که از وقتی مادرش نیست می آید روی تخت ما کنار من می خوابد.
و حالا چه طور ساعت پنج و نیم صبح دوباره بیدار بشوم و بروم دنبالش و تازه آن همه بارو بنه را هم بگیرم کولم و بکشانم شان تا آپارتمان خودمان. در حالی که چشم هایم از زور خستگی باز نمی شود و سرخ شده مثل یک کاسه ی خون . که اگر ببیندم ؛ خودش دلش به حالم خواهد سوخت که چرا آن وقت صبح مرا کشانده راه اهن.

همه ی چیزی که بار زده و اورده بود؛ خلاصه می شد توی سه چهار ساک و یک چمدان. اما مثل این که داده باشد توی همه شان سرب ریخته باشند. چون آن قدر سنگین بودند که مجبور شدم چرت دم صبح یکی از این باربرها را که بلدند چه طور ایستاده بخوابند و من همیشه دلم خواسته بدانم چه طور این کار را می کنند پاره کنم. تا بار و بنه ی پری سیما را تا نزدیک پارکینگ ایستگاه راه آهن هم که شده؛ بیاورد برای مان.

توی ماشین ، همین که یکی دو کیلومتری از راه آهن دور شدیم ؛ پری سیما گفت از این که دوباره برگشته است توی این شهر دلگیر که جمعه های سنگینی دارد – طوری که ادم دلش می خواهد بمیرد – غصه اش گرفته. هر طور که شده؛ توی امتحان دکترا هم قبول خواهد شد و دوباره بر خواهد گشت تهران. که بهش گفتم برای ما هم بهتر است. بعد از این، کمتر از دست خرده فرمایش هایش به ستوه خواهیم آمد و گل گیسو هم مجبور نیست پاهایش را مرتب کرم بمالد.
تعجب کرد. پرسید : چه ربطی داره به کرم؟

برایش گفتم دفعه ی پیش که آمده بوده ، روی کاناپه نشسته بوده و داشته به کف پاهایش کرم می مالیده و همین طور محو کانال مُد شده بوده؛ گل گیسو تیوپ کرم را برداشته و شروع کرده به مالیدن کرم به تخت پاهایش. و وقتی که من بهش گفته ام این کارها را از مامانت یاد نگیر، تو پوستت خداداد چرب است و هنوز باید چیزی به شان بمالی که اگر بتواند چربی اش را بگیرد؛ برگشته و بیخ گوشم گفته کرم نمی مالد تا پوست پایش خشک نشود و ترک نخورد. بلکه این کار را می کند تا مثل مامانی بهانه داشته باشد که هی به دیگری بگوید من پاهامو کرم زده م. لطفا تلفنو بده، من ... لطفا سوهان ناخونو از رو کمد آینه ی اتاقم بیار... لطفا یه لیوان شیر برام بریز بیار. و از این قبیل خرده فرمایش ها که هیچ وقت خدا تمامی ندارد.

سر صبحی، و با وجود این که هر دوی مان خسته بودیم و به زور چشم های مان را باز نگه می داشتیم؛ حسابی خندیدیم. پری سیما گفت :ای بدجنس. حساب شو دارم.
و من گفتم : اتفاقا برداشت بچه خیلی حکیمانه بود. به عقل خود منم نرسیده بود چه حقه ای داری سوار می کنی با کرم مالیدن به پاهات... ده سال آزگار چه خرحمالی ها که ازم نکشیدی با همین حقه بازی ها!

به خانه که رسیدیم؛ صندوق عقب ماشین را باز کردم .اما وقتی آمدم یکی از آن ساک های کذایی را بردارم- که معلوم بود تویش پر است از این کتاب های سنگین دو هزار صفحه ای ادبی درباره ی «ادب کهن پارسی» و از این قبیل چرندیات- دیدم محال ممکن است از پس بالا بردن شان بربیایم. این بود که گفتم بعدا سر فرصت می برمشون بالا.
و اعتراض که کرد؛ اضافه کردم اگر همین جا توی حیاط و پیش چشم در و همسایه که حتا این وقت صبحی از صدای ماشین بیداز شده اند و شک ندارم دویده اند پشت پنجره تا زاغ سیاه مان چوب بزنند التماس هم بکند؛ محال ممکن است حتا یک کدام شان را همین الان بردارم و بگذارم روی دوشم و مثل حمال ها سه طبقه ببرمش بالا.
خودش هم به چشمش نمی دید که آن ها را پشتش بکشد و بالا ببردشان. این بود که گذاشتیم شان همان جا و خودمان رفتیم بالا. لباس های مان را کندیم و گرفتیم کنار گل گیسو تا لنگ ظهر خوابیدیم. یعنی درست تا وقتی که؛ از سر و صدای اُرگ اسباب بازی اش بیدار شدیم. که تعمداً برش داشته و آورده بود بالای سرمان و شروع کرده بود به هنر نمایی و هرچه قدر هم که التماسش کردیم بلکه از تولیدات هنریِ پُر سرو صدا و گوش خراشش دست بردارد؛ دست برنداشت که نداشت.
آن قدر که از ناچاری بیدار شدیم و یک راست رفتیم توی آشپزخانه، زیر کتری را روشن کردیم و بعد که سر و صورت مان را شستیم؛ نشستیم به صبحانه خوردن.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#59 | Posted: 15 Dec 2013 13:20 | Edited By: anything
صبحانه که می خوردیم؛ پری سیما تازه فرصت کرد نگاهی به دور و بر خانه بیندازد. آن وقت شروع کرد به غر زدن که دست مان درد نکند. برداشته ایم و چه خانه زندگی یی برایش ساخته ایم!
گل گیسو گفت : به من چه... پیشنهاد بابایی بود.
پری سیما ازش پرسید: چی یشنهاد باباییت بود؟
گل گیسو گفت : بابایی گفتش مامانی از سایت دانشگاشون ای میل زده که فردا صبح زود می رسه، یه وقت خونه بازار شام نباشه. دور و برو مرتبی کنیم. بعدش گف بیا یک خونه یی براش جمع و جور کنیم که وقتی میاد، ذوق زده شه !
پری سیما گفت : خب... بعد؟

و طوری گفت خب... بعد که ؛ از وضع و حال خانه خودش می فهمد بعدش چه شده بلکه فقط می خواهد از زبان خودمان بشنود. و وقتی هم که داشت می گفت خب... بعد؛ نگاه زیر چشمی تهدید آمیزی هم به من انداخت که داشتم روی یک تکه نان تست شده، کره می مالیدم تا بعدش مربای بالنگ بمالم و بدهم دست گل گیسو که از ترکیب این سه تا خیلی خوشش می آید.

گل گیسو گفت : خُب... بعدش بهم گف امروز که از مدرسه اومدم خونه؛ می تونم لباسامو دربیارم هر تیکه شو بندازم یه جا. هر جا دلم خاس... به خدا راس می گم!
پری سیما گفت : ادامه بده... بگو. دارم می شنوم.
گل گیسو گفت : ناهار که خوردیم، ظرفا رو نشست. نون خشکا رو ریختش کف آشپزخونه. بعدش گفت که با پاهام خوب پخش و پلاشون کنم. تازه گفتش که زیر پام له شون کنم. یه طوری که خورد و خاکشیر شن.

پری سیما به من نگاه می کرد که سرم و انداخته بودم پایین. اما خطابش به گل گیسو بود: عجب!... ادامه بده. داره دم به دقیقه قشنگ تر می شه داستان!
گل گیسو ساندویج کره مربایش را زا دستم گرفت. اما تا وقتی دنباله ی ماجرا را به طور مشروح برای مادرش توضیح نداد که به خوبی در جریان ما وقع قرار بگیرد؛ بهش گاز نزد: تازه این جاشو گوش کن مامانی... عصرشم شکر و گریپ فروت آوُرد که با قاشق بخوریم شون. شکر که می ریخ رو گریپ فروتا، اصن دقت نکرد نریزد زمین. بعدشم که خوردیم شون؛ گف بیا پوستاشو پرت کنیم طرف هم. تو ایران باش من رُمِ داستان.
پری سیما گفت : رُم باستان نه داستان... کاش منم بودم تو بازی تون شرکت می کردم. شرط می بندم خیلی به تون خوش گذشته... زن نباشم اگه از دماغتون در نیارم!

گل گیسو یک گاز به ساندویچش زد و گفت : نگا کن! هر کدوم شون افتاده یه جا.
و ان وقت با دست؛ به جای یک کدام شان که افتاده بود روی میز تلویزیون و یک کدام دیگرشان که افتاده بود روی کنده های نسور شومینه و فقط پیکره ی سوخته اش باقی مانده بود اشاره کرد. که از همان جایی که در آشپزخانه که نشسته بودیم و صبحانه می خوردیم به خوبی دیده می شدند و حسابی توی ذوقِ زنی می زدند که من و گل گیسو، بین خودمان بهش می گوییم«ملکه ی جارو برقی ها».

حالا چرا؟! بس که مشغول جارو کشیدن است و دائم خدا دارد لوله ی خُرطومی جارو برقی را که دور پایش پیچیده باز می کند. یا دارد از برق می کشدش. وگرنه؛ یا دارد دوشاخه اش را به برق وصل می کند؛ یا پایش را گذاشته روی اهرُمی از جارو برقی مان که همین که پایت بگذاری روش، سیم بلندش جمع می کند و مثل یک قرقره می پیچد دور خودش.

اصلا لقب«ملکه ی جارو برقی» را یک چنین وقتی بود که بهش دادیم. وقتی که یک دستش را زده بود به کمرش، توی یک دستش خرطومی جاروبرقی بود و یک پایش را هم ظفرمندانه گذاشته بود روی اهرم سیم جمع کن جارو برقی و همان طور که سیم کشیده می شد توی دل جارو برقی؛ داشت با غرور کهنه سربازی که دارد از بالای یک بلندی به منطقه ی تازه تصرف شده اش نگاه می کند، دور و بر خانه را هم وارسی می کرد که مبادا جایی از زیر دست جارو برقی جانش در رفته باشد!

هنوز توی همان حس و حال بود که دراز کشیدم روی زمین. با گوشی همراهم یک عکس ازش گرفتم و از گل گیسو خواستم نگاهی بهش بیندازد. و بعد ازش پرسیدم چه اسمی روش بذاریم مناسب تره؟ که گل گیسو گفت ملکه ی جاروبرقی چه طوره؟
و این اسم برایش ماند که ماند . با این تفاوت که رفته رفته متکامل تر شد. یعنی روزی از روزها تصمیم گرفتیم که یک «ها» هم به آخرش اضافه کنیم که حوزه ی حکومتش فقط به جارو برقی پارس خزر خودمان – که یک مدت کیسه اش گیر نمی آمد و پری سیما نمی توانست با عزیز دلبندش دم به دقیقه بیفتد به جان خانه – محدود نباشد. این شد که از آن به بعد صدایش زدیم«ملکه ی جارو برقی ها».

حالا و بعد از مدت ها؛«ملکه ی جارو برقی ها» به خانه برگشته بود و خودش را با یک فاجعه مواجه می دید که تعمداٌ و به افتخار بازگشتش ترتیب داده شده بود!


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#60 | Posted: 15 Dec 2013 13:21
من؛ آرام ارام می خندیدم و داشتم خودم را اماده می کردم که غُر زدن های پری سیما را بشنوم و با این وجود،به این تصویر ساده لوحانه اش توی قطار که حتماٌ به سفارشش گوش داده ایم و دور و بر خانه را برایش مرتب کرده ایم یک دل سیر بخندم.
اما گل گیسو که گویا بنا نداشت دست از گزارش دادن بکشد؛هنوز مشغول گزارش دادن بود که دیگر چه کارهایی کرده ایم: تازه... باید بری اتاق منو ببینی. هرچی تو کمدا بوده الان پخش زمینه. پازلام،لِگوآم،خونه سازی م... هرچی فکرشو بکنی پخش و پلاس ... همه شم تقصیر بابائی یه.
پری سیما گفت : یه پوستی از دوتایی تون بکنم که درس عبرت شه براتون!
آن وقت بلند شدو رفت جارو برقی اش را- که شک ندارم بیشتر از من بهش عشق می ورزد و خیلی دلش می خواهد پُر زور تر و مکنده تر از این باشد که هست – آورد و داد دستم تا همان وقت همه جا را حتا زیر یکی یکی مبل ها را جارو بزنم.
گل گیسو را هم برد توی اتاقش. در را رویش بست و گفت تا اتاقش را کاملا مرتب نکرده، حق ندارد پایش را بیرون بگذارد. و خودش؛ توی آشپزخانه افتاد به جان کاشی های آشپزخانه که نمی دانم چه خصومتی باهاشان دارد. چون روزی نیست که با یکی از این اسکاچ برایت های اصل که قیمت خون ادم است، نیفتد به جان شان و آن ها را نسابد.

تا این که عاقبت ، نزدیکی های غروب؛ خانه تکانی تنبیهی مان تمام شده بود. من نشسته بودم روی کاناپه و در حالی که از کمر افتاده بودم– بس که این گوشه و ان گوشه ی خانه را جاروبرقی و بعد دستمال کشیده بودم – داشتم روزنامه می خواندم.
گل گیسو هم نشسته بود روی یکی از صندلی های نهارخوری و روی میز؛ تکالیف مدرسه اش را انجام می داد. و پری سیما طبق معمول فرو رفته بود توی دل مبل و داشت طی یک مراسم آئینی – که کم کم بیست دقیقه ای تشریفاتش طول می کشد- پاهایش را کرم می مالید و فرصت طلبانه زمینه را اماده می کرد تا همین که یک کدام مان پا شدیم؛ ازمان بخواهد برویم و از پاکت شیر توی یخچال ، یک لیوان شیر برایش بریزیم و بدهیم دستش تا آن را سر بکشد. چرا؟! چون پاهای خودش چرب است و نمی تواند تا مدتی روی سرامیک ها پا بگذارد!
تشریفاتی که خیلی هم طولانی ست و از مدتی که قاعدتاٌ لازم است تا کرم به خورد پوست آدم برود؛ خیلی خیلی بیشتر است.

تازه آن موقع بود که سراغ کافه پیانو را گرفت و پرسید کجاهاشی؟ ... از علی چه خبر؟ اون دختره، پرفورمانسش چی بود ؟ همایون چه بلایی سرش اومد؟ از آقای باربد و مادرش چه خبر... و از این قبیل سوال ها.

که گفتم وقت خوبی ست تا همه ی آن بیست و دو قسمت کافه پیانو را که تا دیشب نوشته ام، بدهم بخواند. این بود که رفتم و پرینت آن ها را که گرفته بودم و گذاشته بودم بالای کتابخانه آوردم و دادم دستش . دو هفته ی پیش؛ تا قسمت دوازدهمش را خوانده بود و گفته بود قصه ی خوبی از کار در خواهد آمد.
خب خودش یک پا قصه نویس است و اگر بگوید کار خوبی از آب در آمده، می شود روی حرفش حساب کرد. اما همین که قصه ها را دادم دستش بهم گفت من که پا شده ام؛ لطف کنم و یک لیوان شیر هم برایش بریزم... پاهایش را کرم زده، چرب است نمی تواند روی سرامیک ها راه برود!

گل گیسو زیر زیرکی نگاهی بهم انداخت. پوزخندی زد و طوری که مادرش نشنود بهم گفت : این طور وقتا نباید دُور و ورِش باشی. هنوز اینو نفهمیدی ببعی بیچاره ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کافه پیانو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites