تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کافه پیانو

صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#61 | Posted: 19 Dec 2013 12:27
یه حسی بهم می گه این دختره واقعی یه!


برای او که این کتاب های دو هزار صفحه ای چرند نکبت را می خواند- که حال آدم از محتویات شان به هم می خورد- این که بنشیند و ده دوازده قسمت کوتاه از یک داستان بلند به این قشنگی و باحالی را یک بند بخواند که مثلش را هیچ کجا نخوانده؛ کار سختی نیست و خیلی زمان نمی برد.
گرچه خواهی نخواهی ؛ باز هم مثل همه ی کارهای دیگرش و مثل جریان خون توی بدنش و مثل نفس کشیدنش، مثل فکر کردنش و مثل خیلی چیزهای دیگرش کُند است. طوری که همیشه به شوخی بهش می گویم وقتی خدا داشته او را می آفریده؛ لابد دستگاهش را گذاشته بوده روی فشار ضعیف.

چون اگر انگشت تان را بدهید دستش و بگویید فشارش بده؛ طوری آن را فشار می دهد که شما خنده تان می گیرد و باورتان نمی شود کسی به قد و قواره او،نتواند بیشتر از این انگشت تان را فشار بدهد. یعنی حقیقتا طوری ست که وقتی چیزی می نویسد، مثل این است که فقط می خواسته حالا یک اثری از خودش به جا بگذارد. می خواهم بگویم تا این حد نمی تواند به چیزی فشار وارد کند.
و روی دور کند هم بوده. چون کاری که برای دیگران پنج تا ده دقیقه زمان می برد؛ برای او کم کم یک ساعتی طول می کشد. نمونه اش همین ظرف شستن که بعد شام یا ناهار؛ حوصله ی من و گل گیسو را سر می برد و تازه وقتی می آید پیش مان می نشیند که ما خواب مان می اید و باید به رویم به قول بچگی های گل گیسو «نانا» کنیم.

همین جور که پرینت ها را ورق می زد و قصه ها را یکی یکی از نظر می گذراند؛ زیر چشمی هم بهم نگاه می رکد. فکرش را می کردم که از قسمت چهاردهم به بعد برود توی فکر و با خودش بگوید نکند یک وقت این صفورا، یک صفورای واقعی باشد که دارد شوهرم را ازم قاپ می زند؟ یا از خیالش بگذرد که عجب خریتی کردم گذاشتم رفتم تهران فوق لیسانس بگیرم. که خیلی به حقوقم اضافه بشود بیست سی هزار تومن است. و مدام سر کوفت بزند که چرا رفته فوق لیسانس بگیرد. می مُردم اگر توی خانه می نشستم وَرِ دل شوهرم و محکم برای خودم نگهش می داشتم؟!

احتمالا توی همین فکرهای زنانه بود که علی – همان که برای تان تعریف کردم چه پسر ماه و آقایی ست و پیش از آن که از خانه بیرون بزند خنجری چیزی نمی بندد به کمرش تا همین طور بی خودی بزند به شکم این و آن و از این کارش لذت ببرد – تلفن کرد تا بهم بگوید بعد از آن قسمتی که صفورا از کافی من می خواهد برود و از خانه اش کلید قفس را بیاورد؛ منطقا انتظار یک سری روابط جدی تر عاطفی را داشته. و از این که دیده روز بعدش صفورا امده و انگار نه انگار شروع کرده توی کافه به کار کردن، جا خورده است. طوری هم گفت روابط جدی تر عاطفی که هر دوی مان به شکل عاطفی روابطی که انتظارش را داشته یا تصورش را می کرده؛ خندیدیم. اما هیچ کدام مان نکردیم به روی خودمان بیاوریم.
من داشتم به علی توضیح می دادم که این روش بازی صفوراست که از بالاترین سطح شروع کند،ناگهان آن را به کمترین سطح برساند و آن وقت آرام آرام؛ دوباره برساندش به بالاترین سطح. این طوری به کافی من داستان می فهماند که آخر بازی ، از دید او باید کجا باشد. یا در واقع هست. اما خودش می آید و روی پایین ترین نقطه می ایستد تا بهش اثبات کند که چه طور با وجود این که کافی من از آخر و عاقبت خودش با خبر است؛ اما کاری هم از دستش بر نمی آید و باید به بازی صفورا تن دهد.

همان وقت که من داشتم این توضیحات را به علی می دادم؛ پری سیما داشت نماز مغرب و عشایش را می خواند. اما همین که نماز مغربش تمام شد، گفت که شرط می بندد این دختره صفورا واقعی ست.
در حالی که خنده ام گرفته بود، به علی گفتم گوشی را نگه دارد. مثل این که کار من و پری سیما؛ دارد سر این دخترک صفورا به جاهای باریکی می کشد و راستی راستی بیخ پیدا می کند. آن وقت به پری سیما گفتم : تو نماز تو بخون خواهشاٌ. به بحث ادبی رجال کاری نداشته باش!

علی داشت توی گوشی تلفن می خندید و می گفت اتفاقا می خواسته همین را ازم بپرسد. که ما – یعنی من و پری سیما – هیچ وقت سر این داستان و این دخترک صفورا دعوامان نمی شود؟!
گفتم تا حالا که نشده. اما از قسمت پانزدهم به بعد هیچ بعید نیست . دختره، راستی راستی داره باورش می شه.
اما پری سیما دست بردار نبود و با وجود این که خنده ی روی لبش هم محو نمی شد؛ هنوز هم اسرار داشت این دختره واقعی یه، شک ندارم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#62 | Posted: 19 Dec 2013 12:28
به علی گفتم ماجرا داره بیخ پیدا می کنه. سر فرصت بهت زنگ می زنم خودم و گوشی را گذاشتم. آن وقت نگاهی به پری سیما انداختم که توی چادر نماز، از هر وقت دیگری مهربان تر و معصوم تر است و بدون این که لباس راهبه ها تنش باشد؛ بیشتر از هر کسی آدم را یاد برنادت سوبی رو می اندازد.
گفتم : دیوونه نشو پری... تو زده به سرت؟
همان طوری که هنوز چادر نماز گل دارش سرش بود؛ آمد نشست روی کاناپه ی کنار دستم و گفت :
تو بیشتر شخصیَتات، حتی اسماشون واقعی ان. خیلی ام شبیه خود واقعی شون دراومدن. همین یکی توشون خیالی یه؟ می خای باور کنم؟
گفتم : خب آره. واسه این که قصه باید گره داشته باشه... لازم بود یه زن رقیب وارد داستان شه. اینه که مجبور شدم بسازمش.
گفت : ولی از گوشه کنایه هات معلومه بیشتر جذب اونی تا زنت.
گفتم : خب آره . باید خواننده رو توی حیص و بیص این نگه دارم که آخرش چی می شه یا نه؟! باید توی این شک باشه خواننده یا نه که راوی آخر سر صفورا رو انتخاب می کنه یا زن شو ؟!
پرسید: تو یا راوی ؟!

توجه گل گیسو جلب شده بود به بحث ما. این بود که مداد و دفترش را گذاشته و آمده بود کنار مادرش و خودش را مثل یک گربه ی لوس؛ ول کرده بود توی بغل او. آن وقت رو کرد به پری سیما و بدون این که او یا من در نهایت توجهی بهش نشان بدهیم، پرسید : با سراسر چه جمله ای می شه ساخت ؟
گفتم : تو زده به سرت؟... با این حساب که تو می گی؛ هیچ قصه نویسی نباید هیچ وخ بشینه یه رمان بنویسه. چون ممکنه زنش تصور کنه نکنه این مرده شوهرمه، نکنه این زنه رقیبَ مه؟
گفت : ولی توی کارای اونا، شخصیتا هیچ کدوم شون واقعی نیستن. ساختگی ان.
گفتم : از کجا می دونی. دونه دونه شون خبرت کردن؟!
جوابی نداشت بدهد. برای همین بلند شد تا برود بایستد و نماز عشایش را بخواند. اما دنباله ی چادرش را که دور سرش می پیچید گفت : اونا رو ازش بی خبرم. ولی یه حسّی بهم می گه این دختره واقعی یه.
گفتم : حسّت خیلی بی جا کرده. اصلا حسّت از کجا اینو بهت می گه ؟ رو چه حسابی؟

رفته بود ایستاده بود به اقامه. اما دست هایش را انداخت و گفت : دیشب تو قطار؛ تو کوپه مون یه پیر دختره بود که از تهران تا این جا یه بند زار می زد.
گفتم : خب ؟
گفت : یه زنه بود که خیلی بهش گیر داد... که چرا داره همین جوری یه ریز گریه می کنه. مگه چشه؟
گفتم : خب ؟
دوباره آمد نشست روی کاناپه و ادامه داد : آخرش نزدیکای صُب به مون گف بو برده نامزدش که این جا تو پتروشیمی کار می کنه داره بهش خیانت می کنه.
پرسیدم : خب؟... این به من چه مربوطه... مگه من نامزد اون پیردختره ام؟!
گفت : نه. ولی دلم براش خیلی سوخت. تو دلم گفتم خدا رو شکر. شوهر من اگه بی پوله،اگه بیکاره، اگه سیگار می کشه یا هر عیب دیگه ای داره،این یه عیبو نداره.
خدام زود گذاش کف دستم.
خندیدم و گفتم : تو دیوونه شدی پری سیما جوادی. بس که تو اون خراب شده سُرب نشسته تو ریه هات؛ زده به سرت... آخه داستان من چه دخلی داره به حکایت اون پیر دختره تو قطار؟ می فهمی داری چی می گی؟!
گفت : ممکنه منطقی نباشه؛ اما یه چیزی تو دل مه که بهم می گه صفورا واقعی یه. نمی شه کلا ساختگی باشه.
گفتم : خر نشو پری. خودتم می دونی داری مزخرف می گی... هرکی بشنوه بهت می خنده. یه وخ نگی اینا رو جایی.
گفت : دوساله نیستم سر خونه زندگی م . هرکی ام جات باشه، هوایی می شه.
چشم دوختم توی چشم هایش و گفتم : دیگه داری عصبیم می کنی.

چیزی نگفت. بلند شد رفت روی جانمازش ایستاد و اقامه بست. تمام مدتی که داشت نماز می خواند؛ از همان جا که نشسته بودم بهش نگاه کردم که اصلا حال روز خودش را نمی فهمید و فکرش، هر جایی بود مگر آن جایی که باید باشد. برای همین نمازش که تمام شد پرسید : چند تا سجده رفتم؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#63 | Posted: 19 Dec 2013 12:28
با دلخوری گفتم : نشمردم... کنتور که نیستم.
گل گیسو که آمده بود و نشسته بود روی زانوی من پرسید: مگه کنتور می شمره بابایی؟
گفتم : آره خب. کنتور کارش شمردنه.
دوباره پرسید : چی رو می شمره؟
گفتم : برق، گاز،آب... این جور چیزا رو.
پرسید : واسه چی؟

گفتم : واسه این که صورت حساب شو سر هر ماه بدن آقا رحیم بیاره برامون.
پرسید : همونا که سه چارتاشو از زیر در می ندازن تو خونه مون؟ شکل هم ان؟
گفتم : آره بابایی همونا... واسه چی می پرسی؟
خندید و گفت : آخه کنتور که انگشت نداره. با چی می شمره؟
گفتم : با چرخدنده هاش.
گفت : آها.

گفت آها؛ گرچه که قطعاٌ نمی دانست چرخدنده چیست. و حتما خیلی هم دلش می خواست بداند که کنتور با چرخدنده هایش چه طور چیزی مثل گاز را می شمرد که اصلاٌ قابل شمردن نیست. اما فهمیده بود که اگر بخواهد همان وقت از این چیزها سر در بیاورد؛ احتمالاٌ بهش خواهم گفت دست از سرم بردار و حالا وقت این جور سوال و جواب ها نیست.
برای همین، رفت سر درس و مشقش و در حالی که تهِ مداد را گذاشته بود توی دهانش؛ لابد داشت فکر می کرد با سراسر چه جمله ای می تواند بسازد. چون هیچ کدام مان بهش کمک نکرده بودیم و تکلیف داشت هر طور که شده؛ باهاش یک جمله ای که معنا بدهد و قشنگ هم باشد بسازد.

پری سیما؛ نمازش که تمام شد کمی تسبیح چرخاند و زیر لب ذکر گفت. بعد گذاشتش وسط جانماز و آن وقت از روی حوصله، جانمازِ ترنجش را تا کرد. دُرُست مثل همیشه. که ممکن نیست جانمازش را ببینید که مثل نوبت قبل تا نخورده باشد.
می خواهم بگویم طوری ست که اگر قبلا جانمازش را دیده باشید؛ پیش خودتان فکر می کنید از وقتی که دفعه ی قبل آن را دیده اید کسی بازش نکرده و رویش نماز نخوانده. فی الولقع؛ این قدر توی این کار دقیق و با حوصله و برای جانمازش اهمیت قائل است.
اما همین که جانمازش را مثل همیشه تا کرد؛ بدون این که حتا نگاهی به مان بیندازد، رفت توی اتاق و در را هم پشت سرش بست و چراغِ اتاق را هم نکرد روشن کند.

قطعاٌ می خواست برود کنج اتاق. زانوهایش را بغل کند و فکر کند که چه قدر بد بخت و بیچاره است که شوهرش عاشق دختری شده که خیلی باهوش و دلربا و حشری ست و اگر پا بدهد؛ می آید توی یک کلّه پزی پایین شهر و می نشیند با شما به بنا گوش خوردن. و اَبدآ باکش نیست که لباسش بوی تن کارگرهایی را بگیرد که کم کم؛ یک ماه است خودشان را نشسته اند. یعنی؛ نرسیده اند که خودشان را بشورند.
و اصلاٌ و اَبدآ؛ دلش از این که توی همان کاسه هایی برایش آبِ کلّه پاچه بریزند که همین نیم ساعت پیش یک کارگر شهرستانی نشسته و تویش سنگکِ تازه ترید کرده و خورده، ریش نمی شود.
و لابد بعد که نشست و این ها را مجسّم کرد؛ دلش به حال خودش بسوزد و بزند زیر گریه. طوری که ما حتا صدایش را هم نشنویم و فقط گاهی حس کنیم از جایی، صدای ناله های خفیف زنی می آید که فهمیده بهش خیانت شده و حالا دارد به پهنای صورتش اشک می ریزد.

یک کم که گذشت و دیدم که صدای ناله ها خیال قطع شدن ندارد، رفتم در اتاقش را باز کردم و گفتم حالا که این طور است و بنا را گذاشته به کج خیالی؛ همین حالا پا می شوم و می روم خانه ی صفورا تا باهاش، تا خود صبح خوش بگذرانم. او هم بنشیند و تا خود صبح زار بزند و عین این گربه های آبستن آخر شب- که خواب را به همه حرام می کنند و نمی گذارند ملت بخوابند- زوزه بکشد و نگذارد همسایه ها کپّه ی مرگ شان را بگذارند!

این ها را گفتم و از خانه بیرون زدم. چون هر چه فکر کردم؛ هیچ جور دیگری نمی شد سروته داستانی را که داشت بالا می گرفت هَم آورد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#64 | Posted: 19 Dec 2013 12:29 | Edited By: anything
درست حرف بزن ، بابات زبون نفهمه!


هیچ وقت خدا ساعت نمی بندم. چون می ترسم بهش نگاه کنم و ببینم عمرم دارد با چه سرعتی ترسناکی تمام می شود درحالی که به هیچ کدام از کارهایم نرسیده ام. این است که بیشتر وقت ها مجبور می شوم جلو کسی را بگیرم و ازش بخواهم نگاهی بیندازد و بهم بگوید ساعت چند است.

گرچه؛ خیلی اطمینانی هم نیست که آن ها بهت لطف داشته باشند و ساعت دقیق لحظه ای را که تویش هستی را بهت بگویند یعنی عادت شان است که همه چیز را به نفع تنبلی وحشتناک شان گرد می کنند.
طوری که هنوز هفت دقیقه مانده باشد به هشت؛ بهت می گویند هشت و اگر هفت دقیقه هم ازش گذشته باشد؛ باز هم بهت می ویند هشت.

می خواهم بگویم؛ واقعا معلوم نیست چرا ساعتی خریده اند که دقیقه شمار هم دارد . وقتی که هیچ وقت خدا به کارشان نمی آید و به اندازه ی تخم شان هم برای شان اهمیت ندارد که هفت دقیقه از هشت گذشته باشد یا هنوز هفت دقیقه دیگر داشته باشیم تا بهش برسیم.

از پیرمرد اتوکشیده ی محافظه کاری که داشت با احتیاط تمام روی یخ های سطح پیاده رو راه می رفت تا مبادا بخورد زمین و لگن خاصره اش بشکند و تا آخر عمر – که به برآورد من خیلی هم بهش نمانده بود- مجبور بشود یک وری راه برود یا به کلی خانه نشین بشود پرسیدم : ببخشین. ساعت چنده؟

سرش را گرفت بالا. از زیر عینک پنسی اش بهم نگاه کرد و گفت : نمی فروشمش. و آن وقت خودش، به این شوخی بی مزه ای که پیرمردها خیلی با آن صفا می کنند- و هر بار که به کار می برندش، لابد پیش خودشان فکر می کنند چه آدم شوخ طبع و زنده دلی هستند- خندید.
بعد؛ دست کرد توی جیب ساعتی اش و یک ساعت صفحه سفید وست اندواچ که فکر کنم از پدرش بهش ارث رسیده بود – چون من که قریب سی سال است ندیده ام ساعت جیبی کسی وست اندواچ باشد یا اگر باشد، هنوز کار بکند- آورد بیرون. که زنجیر نقره ی قشنگی هم داشت و از تمیزی برق می زد.
و بعد که زیر نور ملایم چراغ کوچه نگاهی به عقربه های ساعتش انداخت – که ثانیه شمارش هم از این ثانیه شمارهایی نبود که سر هر ثانیه یک توقف کوتاه دارند- برگشت و بهم گفت : یازده و بیست و سه دقیقه و... الان پونزده ثانیه.
آن وقت راهش را گرفت و رفت و بی آن که منتظر تشکرم بماند ؛ آرام آرام ازم دور شد. اما من ؛ ترجیح دادم بایستم و به احترام این همه ارزشی که پیرمرد برای ثانیه شمار ساعتش قائل است، تا مدت ها بهش نگاه کنم و پیش خودم تحسینش کنم که توانسته ساعتش را این همه سال نگه دارد و طوری باهاش رفتار نکند که بعد یک مدت ناچار بشود بیندازدش دور و بدهد یکی از این جدیدها بخرد.
که به مفت خدا هم نمی ارزد و آدم عُقش می گیرد آن ها را پشت دست کسی ببیند. چه برسد به این که ؛ یکی برای خودش بخرد و ببندد به دستش و فکر این نباشد که دیگران ممکن است چه قضاوتی درباره اش بکنند.

از خانه ی ما تا کافه – و خانه ی صفورا که روبه روی کافه واقع شده- راه زیادی ست که نمی شود پای پیاده رفت . یعنی،نه این که نشود. اما آن وقت شب و با وجود ان سوز کشنده ای که می وزید و از راه بینی می خزید توی ریه هایت و تو را می ترساند که مبادا ذاتالریه کنی و بیفتی گوشه ی خانه و نتوانی به کسب و کارت برسی؛ دیوانگی بود که بخواهی از آن جا تا خانه ی صفورا پیاده گز کنی.

این بود که رفتم کنار خیابان و چشم کشیدم تا ماشینی چیزی از راه برسد و مرا تا نزدیکی های کافه برساند. یعنی تا سر خیابانی که از خیابان اصلی جدا می شد و کافه ، وسط هایش واقع می شد.

ماشینی که گیرم امد، برای خودش یک اثر قیمتی عتیقه به حساب می آمد. می خواهم بگویم آن قدر از عمرش می گذشت که مثلش را فقط می شد توی موزه ای جایی دید. یک رامبلر مدل دهه ی پنجاه سورمه ای قُر و دَبّه که داشت با جان کندن و مشقت تمام ؛ خودش را از سربالایی زیر گذر خیابان بالا می کشید.
و در حقیقت به وضعی که ؛ آدم با خودش فکر می کرد الان است که متلاشی بشود و لاستیک هایش هم قل بخورند و بروند از سرازیری پایین و زیر پل زیر گذری که دارد به زور ازش بالا می آید – بعد که خوردند به دیواری جایی – دور خودشان تاب بخورند و بیفتند زمین
که راننده اش هم آدم میان سال لجنی بود که دندان های زرد و از ریخت افتاده ای داشت و همین که دهانش را باز می کرد؛ بوی گندش حالت را به هم می زد . طوری که تا آن وقت ندیده بودم دهن یک کسی این قدر متعفن باشد.

و راستش؛ پیش خودم فکر کردم زنش باید از دستش عاصی شده باشد و گذاشته باشد با یک مرد دیگر که برتری اش به شوهرش فقط این بوده که دهنش بو نمی داده ، از خانه فرار کرده باشد.

یعنی به واقع طوری دهنش بو می داد که مجبور شدم نصفه های راه بهش بگویم نگه دارد. چون قبض جریمه ی ماشینم را که می خواهم بپردازم؛ از روی کتابخانه فراموش کرده ام بردارم. این است که باید برگردم و برش دارم.
مردساده لوح پرسید : مگه می شه این وقت شب، کسی قبض جریمه شو بپردازه؟!
که بهش گفتم پلیس؛ یک کشیک شب گذاشته مخصوص همین کار. که هر وقت خدا که بخواهی و عشقت باشد ، بتوانی بروی و قبض جریمه ات را بپردازی .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#65 | Posted: 19 Dec 2013 12:31 | Edited By: anything


از این که پلیس این همه به فکر آسایش و راحتی مردم است حسابی به هیجان آمده بود. مرتب می پرسید جون من راس می گی آقا؟! و می گفت اصلا باورش نمی شود چنین کاری کرده باشند . اما حالا که من دارم بهش می گویم؛ لابد راست می گویم و یک چنین جایی هست . مریض نیستم که بهش دروغ بگویم.
و گفت وضع دارد تغییر می کند و یواش یواش دارند یاد می گیریند که چه طور باید به مردم خدمت کنند واین واقعا جای خوشحالی دارد.

از ماشین که آمدم پایین؛ دست کردم توی جیبم و کرایه اش را دادم. او هم بعد این که دستی برایم تکان داد، پایش را گذاشت روی گاز و رفت. اما دیدم که چهل پنجاه متر جلوتر ، پایش را گذاشت روی ترمز. لابد برای این که برگردد و ازم بپرسد حالا این جایی که گفتین کجاس دقیقاً ؟! چون یادش رفته بود این را ازم بپرسد.
اما وقتی- شاید توی آینه ی بغل ماشینش – دید که راهم را گرفتم و رفتم آن طرف خیابان؛ از خیر این که بپرسد کجا می تواند این وقت شب جریمه هایش را بپردازد گذشت و راهش را کشید و رفت.

پیش خودم گفتم لابد از فردا هر کسی را سوار ماشین لکنته اش کند؛بهش خواهد گفت پلیس یک چنین جایی را تدارک دیده و ازشان خواهد پرسید می دانند آن جا کجاست یا نه. و همه هم پیش خودشان خواهند گفت فقط دهن نکبتش بوی لجن نمی دهد. مردک نفهم؛ مغزش هم ضایع شده.
و اگر مجبور نشوند از ماشینش پیاده شوند؛ لابد تمام مدت توی دل شان بهش خواهند خندید که از فشار زندگی، زده به سرش و دارد پرت و پلا می بافد.

از این که دستش انداخته بودم ، حسابی کیف کردم . یعنی فکرکنم حقش بود که با آن دهن بوگندو – که من مثلش را ندیده ام- کسی دستش بیندازد و کاری کند که تا مدتی همه بهش بخندند و پیش خودشان بگویند مرتیکه ی مشنگ.

آن طرف خیابان ؛ دیگر به خودم ندیدم که بیایم این طرف و دوباره یک مدت منتظر تاکسی یا ماشینی چیزی بمانم .
راستش را بخواهید؛ پیش خودم گفتم امشب شب بدبیاری ست و اگر ریسک کنم و بروم آن طرف خیابان و منتظر ماشین بمانم، هیچ بعید نیست که طرف برگردد و بخواهد به هر قیمت که شده، بفهمد نشانی آن کشیک پلیس کجاست.

این بود که ترجیح دادم بقیه ی راه را پیاده بروم و توی آن سکوت محض- که فقط گاه گداری صدای ماشینی که می گذشت حس و حالش را به هم می زد – گوش کنم به صدای کرخت کرخت یخ برف ها. که زیر فشار پاهایم ؛دادشان در می آمد و می نشست توی گوشم.

چیزی به پیچ خیابان کافه نمانده بود که توی پیاده رو ؛دیدم کسی روی یک ردیف نرده فلزی – که باد گرم تاسیسات ساختمان یک بانک هم ازش بیرون می زد- دراز کشیده و روی تنش هم یک پتو کشیده که توی سربازخانه ها، مثل شان زیاد است و به هر سربازی یکی دوتا ازش می دهند تا در تمام طول دوسالی که مشغول خدمت مقدس سربازی ست ؛ دلیل موجهی برای خاراندن خودش داشته باشد.
یک کم نگاهش کردم . بلکه بفهمم سرش را گذاشته کدام طرف . چون، طوری که او خوابیده بود و پتو را کشیده بود روی خودش؛ ابتدا به ساکن نمی شد بفهمی سرش را کجاست پایش کجا. آن وقت با احتیاط تمام پتو را از روی سرش کنار زدم و وقتی دیدم جوانکی ست که دارد با چشم های گشاد و بُراق شده اش بهم نگاه می کند ؛ بهش گفتم : ببخش که بیدارت کردم اخوی... من یه کافه دارم که همین نزدیکی یاس . اگه بخای می تونی امشبو بیای اون جا بخوابی . هرچی باشه از این جا گرم تره.


پیش خودم فکر کردم اگر او بلند شود و با من بیاید کافه – تا کنار شومینه جای گرم و نرمی برایش پهن کنم که بخوابد – از خیر رفتن به خانه ی صفورا می گذرم و خودم هم توی کافه می خوابم. حتا ممکن است برایش یکی دو لیوان شیر هم گرم کنم و بدهم با کیکی ، شکلاتی بخورد. حتا اگر میلش بکشد؛ می شود برایش چیپس و پنیر درست کرد و داد که بخورد و زن و بچه ات را دعا کند.
اما با لهجه ای که من ازش چیزی نمی فهمم؛ چیزهایی سر هم کرد که نفهمیدم عاقبت با من می اید کافه یا نه . دست اخر هم دوباره پتو را کشید سرش . یعنی طوری بهم بی اعتنایی کرد که مجبور شدم بلند شوم و راهم را بگیرم بروم.
لابد پیش خودش فکر کرده بود من بچه بازی چیزی هستم و با خودش گفته بود نمی ارزد به خاطر یکی دو لیوان شیر گرم یا فوقش یک بشقاب چیپس و پنیر – که توی عمرش نخورده و اصلا هم نمی داند چه مزه ای ست – ریسک کند. خودش را به خطر بیندازد و با من پا بشود بیاید کافه ای که معلوم نیست چه چیزی توی آن خراب شده انتظارش را می کشد!



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#66 | Posted: 19 Dec 2013 12:34
از این که ممکن است پیش خودش یک چنین فکری کرده باشد؛ خیلی دمغ شدم. اما همین طور که داشتم قدم می زدم ، یاد سه چهار سال پیش افتادم . وقتی که هنوز توی تهران داشتم مجله ام را در می آوردم و امیدواربودم بتوانم سرپا نگهش دارم . در حالی که اصلاً پایی نداشت که رویش بایستد و من متوجه این داستان نبودم.
این بود که پاک یادم رفت جوانک ممکن است چه فکرهای ناجوری با خودش کرده باشد و اصلا نرفتم توی این فکر که چرا باید وضع اخلاقی جامعه طوری باشد که هیچ کداممان جرئت نکنیم با آن یکی برویم به کافه اش و شب را توی کافه ی او بخوابیم. و البته طوری که ؛ هیچ کدام مان هم درباره ی مقاصد آن دیگری نگران نباشیم و پیش خودمان فکر نکنیم ممکنه یه کاری دست مون بده.

هیچ یا نزدیکی های ساعت یک نصفه شب – که کار صفحه بندی مجله ام تمام شده بود و من تازه داشتم می رفتم خانه که خیر سرم بخوابم – دیدم پیرمرد هفتادهشتاد ساله ی زارونزاری افتاده کنار خیابان و دارد می پیچد به خودش.
از این لباس های نارنجی تنش بود که رفتگرها می پوشند تا توی تاریکی شب ها؛ ماشینی چیزی نزند به شان یا زیرشان نکند. از ماشینم آمدم پایین و رفتم کنارش نشستم و آن وقت ازش پرسیدم چرا این گوشه دراز کشیده و دارد به خودش می پیچد . به ترکی چیزهایی گفت که مثل حرف های همین بابا؛ از آن ها هم چیزی دستگیرم نشد.
اما دیدم دارد می لرزد. این بود که دستش را گرفتم و فهمیدم از تب است که دارد می لرزد. بهش گفتم من که چیزی از حرفاتون نمی فهمم . اما اگه شما می فهمین من دارم چی می گم؛ حاضرم ورتون دارم ببرم بیمارستانی جایی.
اما دوباره چیزهایی گفت که بازهم چیزی ازش نفهمیدم . این بود که پیش خودم گفتم حتما ازم تشکر کرده گفته راضی به زحمتم نیست.
من که فکر می کردم دارد باهام تعارف می کند؛ دستم را انداختم پشتش تا از کف سرد خیابان بلندش کنم و با خودم ببرمش. اما خودش را یک مرتبه سنگین کرد و چسباند به زمین.
طوری که مانده بودم آن وقت شب ؛ باید چه خاکی به سرم بریزم . این بود که از ناچاری و درماندگی . رفتم حاشیه ی خیابان اصلی و جلو اولین ماشینی را که رسید گرفتم. و به زن و مردی که با پسر کوچک شان توی ماشینی نشسته بودند گفتم یه پیرمرده افتاده کف خیابون کنار پارک. به ترکی یه چیزایی می گه که من ازش سر در نمی آرم. اگر این زبان را بلدند و زحمت شان نیست ؛ لطفا یک سربیایند ببینند چرا این بابا حاضر نیست با من بیاید بیمارستان . در حالی که دارد توی تب می سوزد و چیزی نمانده تمام کند.

این بود که آن ها هم با ماشین شان پیچیدند توی خیابان ما. ازش پیاده شدند و از پیرمرد پرسیدند چه کارش است و چرا با من نمی آید بیمارستان . و بعد که چند دقیقه ای باهاش حرف زدند؛ بهم گفتند از قرار و طوری که خودش می گوید باغبان همین پارک محلی ست. شب ها تا یازده یا همین حدود ؛ از چهل کیلومتر آن طرف تر می اید این جا تا به گل و گیاهش رسیدگی کند. نزدیک دو ساعت است که حالش بد شده و از ناچاری همین جا دراز کشیده . اما قبلش رفته و با کارت تلفن؛ به خانه ی همسایه شان زنگ زده تا به پسرش – که فقط چهارده سالش است- خبر بدهند. و برای این با من نمی اید بیمارستان ، چون اگر پسر صغیرش بیاید این جا و ببیند که بابایش نیست؛ حتما از غصه دق می کند ولابد دلش هزار راه می رود . و مرتب هم می گوید پسرش صغیر است و دلش مثل دل گنجشک کوچک است.

من آدم سنگ دلی هستم . یعنی از این قبیل آدم ها نیستم که مفت و مسلم اشک شان در می آید و نمی توانند جلو خودشان را بگیرند. اما با این که خیلی آدم سنگ دلی هستم؛ اما آن شب خاص رفتم روی لبه ی سیمانی جوی آب- جایی پشت ماشینم که پسر کوچک شان یک وقت مرا نبیند و بد نشود- گریه کردم. یعنی سرم را انداختم پایین ، دست هایم را از آرنج گذاشتم روی زانوهایم و گذاشتم اشک هایم سرازیر شوند. نه به خاطر باغبان پیری که مسئولیت سرش می شود و هر روز خدا، یازده دوازده شب؛ چهل کیلومتر راه را – و لابد با اتوبوس شرکت واحد و با ده بار خط عوض کردن – می کوبد و می آید تا به گل و گیاه پارک محلی سر خیابان ما رسیدگی کند و حالا افتاده گوشه ی خیابان و دارد مُفت و مسلم می میرد. نه!

بلکه رفته بودم توی خیال پسرک صغیر پیرمرد. که توی دل کوچکش چه خبر است لابد و این وقت شب؛ چه طوری باید خودش را برساند به بابای پیرش. که افتاده گوشه ی خیابان و دارد از تب و لرز می میرد اما باز هم به فکر دل پسرش است که از دل گنجشک هم کوچک تر است . در حالی که لابد پول هم ندارد تا ماشین دربستی چیزی بگیرند که پسرک ؛ خودش را زودتر برساند به پدرش. که افتاده گوشه ی خیابان و دارد از تب می میرد.
و از غصه ی این که پولی توی جیبش نیست و مجبور است این وقت شب برود خانه ی همسایه شان و بیدارش کند که پولی ازشان قرض بگیرد؛ دلم می خواست بمیرم . نه به یک وضع طبیعی . بلکه به وضع فجیعی که مایه عبرت دیگران بشود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#67 | Posted: 19 Dec 2013 12:35

دلم می خواست روی خودم بالا بیاورم که شب را با گل گیسو و پری سیما رفته بودیم مرغ سوخاری خورده بودیم. و بعدش؛ رفته بودیم رضا ونکی و بستنی های چرب و چیلی و پر خامه و پر مغز پسته خورده بودیم. و من – دیر وقت تر البته – با علی رفته بودم کنج که نزدیک تر به دفتر مجله مان توی کشاورز بود . او اسپرسو و موکا خورده بود و من دو تا ترک.و تا توانسته بودیم درباره ی کارلوس قوسن وراجی کرده بودیم که چه طور با رفتنش به نیسان؛ توانسته بود زیر پرو بال شان را بگیرد و نگذارد زمین بخورند. و این که چه طور یک مدیر قوی می تواند یک شرکت ورشکسته را نه فقط نجات بدهد؛ که زنده اش کند . و چه طور یک مدیر ضعیف می تواند همه چیز را به گه و گند بکشد.

حتا برای یک لحظه؛ به سرم زد چوبی چیزی بردارم و بیفتم به جان ماشینم که اسمش را گذاشته اند«غرور» اما آدم اسهال می شود هر وقت بهش نگاه می کند. و هر وقت هم بهش نگاه می کند ؛ دلش می خواهد می توانست برود توی جلسه ی هیئت مدیره ای که داشته اند برای این تولیدشان اسم انتخاب می کرده اند، روی میزشان بشاشد.
یعنی دقیقا روی خامه کیکی که لابد بعدش می خواهند با یک کارد روبان زده ببرّندَش و به افتخار این همه ذوقی که به خرج داده اند، زهر مارشان کنند.

اما فکرش را که کردم ؛ دیدم شاید برای بردن پیرمرد به جایی – و این که نگذارم به این آسانی از دست برود- همین «غرورپیزوری» به کارم بیاید. این بود که بلند شدم و رفتم پیش زن و مرد. که هنوز با نگرانی بالای سر پیرمرد ایستاده بودند و پسر کوچک شان هم انگشت مادرش را طوری سفت چسبیده بود که ؛ می گفتی لابد نگران این است که نکند آن وقت شبی او را بگذارند کنار خیابان و خودشان فرار کنند!

این بود که ازشان خواستم تا به پیرمرد بگویند من می برمش به بیمارستان سر همین خیابان و بعد؛ خیلی زود برمی گردم و همان جا منتظر پسرش می مانم . تا اگر بیاید؛ از ترس دق نکند که لابد بابایش مرده و حتماً برش داشته و برده اند به قبرستانی جایی. تازه آن وقت بود که پیرمرد راضی شد بلند شود و با من بیاید بیمارستان.

توی بیمارستان با دکتر کشیک ؛ که پسره ی گرد و قلنبه ی بوزینه ای بود که یونیفرم سبز تنش بود و دلش نمی آمد به لباس های پیرمرد دست بزند – یعنی حتا آن ها را بالا بدهد تا بتواند گوشی اش را بگذارد روی قلب پیرمرد و مرتب ازم می خواست لباسش ا بدهم بالا یا آستینش را تا کنم که بتواند فشارش را اندازه بگیرد یا شلوارش را بکشم پایین تا بتواند بهش چیزی تزریق کند – حرفم شد.

می خواهم بگویم – وقتی بعد این که مسکنی، تب بری چیزی بهش تزریق کرد و بعد که ازش خواست روی تخت بنشیند و دوسه بار ازش پرسید حالش بهتر است یا نه – حتا نکرد برای تظاهر هم که شده، کمکم دستش را بگذارد روی شانه ی پیرمرد و بهش اطمینان خاطر بدهد که کاری ش نیست و همین که آمپول اثر کند؛ حالش بهتر خواهد شد. نه این که این کار را نکرد؛ بلکه برگشت و رو بهم گفت عجب زبون نفهمی یه این.

برای همین بهش گفتم : دُرُس حرف بزن اُلاغ. بابات زبون نفهمه... هیچ می دونی این بابا هر روز ساعت یازده دوازده شب پا می شه از چهل کیلومتر اون ورتر می یاد به گل و گیاه پارک سر همین خیابون رسیدگی کنه... که بچه ی مث خودِ نفهمت؛ رو چمناش راه می ره؟

حقیقت ماجرا آن قدر کفری شده بودم که اگر پیرمرد دستم را سفت نچسبیده بود تا مانعم شود؛ حتماً از همان جا – آن طرف تخت و پشت پیرمرد – خیز بر می داشتم و می کوبیدم توی دهن نِکبتش که بو نمی داد اما از حیث پلشتی و چیزی که ازش خارج می شد، هیچ فرقی با ما تحت لابد گشاد و کثیفش نداشت.
حتا پیش خودم فکر کردم بد نیست اگر گوشی طبابتش را بردارم و سیمش را که باید خیلی هم محکم باشد؛ یکی دو دوری بپیچانم دور گلویش و آن قدر از دو طرف و در خلاف جهت بکشم که شلوارش را خراب کند.

مردک؛ بُهت برش داشته بود و اصلاً فکرش را هم نمی کرد که یک کَلّه، برگردم و بهش بگویم الاغ! برای همین ، حساب کار دستش آمد و نپیچید بهم. و بعد که گوشی نکبتش را در آورد و به آرامی گذاشت روی تخت؛ راهش را کشید رفت. با آن دمپایی های گشادی که پایش بود و لخ لخ؛ می کشیدشان روی سنگفرش برّاق و الکُل خورده ی بیمارستان.

حتم دارم که تا صبح خوابش نبرده . می خواهم بگویم طوری بهش گفتم الاغ که حتم دارم مدام این پهلو آن پهلو شده و دائم خدا از خودش پرسیده نکنه واقعاً یه وقت الاغ باشم ولی خودم نمی دونم؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#68 | Posted: 19 Dec 2013 12:37
فقط مثل خود اسپرسو بخار نمی کردم!



چراغ اتاق صفورا روشن بود اما خودش دیده نمی شد . مانده بودم که بروم به کافه بخوابم یا زنگ خانه ی صفورا را فشار بدهم.
توی کافه ، باید می خوابیدم . فوقش یه فنجان قهوه زهرمار می کردم ، سیگاری می گیراندم و بعدش می گرفتم می خوابیدم اما پیش صفورا؛ لابد خوش می گذشت.
این بود که حتا نکردم کرکره ی کافه را یک کم بدهم بالا، دل دل کنم و پیش خودم بگویم با صفورا بیشتر بهم خوش خواهد گذشت و بعد دوباره بدهمش پایین، قفلش کنم و آن وقت بروم آن طرف خیابان و زنگ آپارتمان صفورا را فشار بدهم. برای همین ؛یک راست رفتم طرف در ورودی مجتمعی که آپارتمان صفورا طبقه ی سومش واقع شده. و برای اینکه یک وقت پشیمان نشوم ؛ انگشتم را بی معطلی گذاشتم روی زنگی که می دانستم زنگ خانه ی صفوراست. سوم از پایین و از راست البته.
از پشت ایفون گفت : بله؟
گفتم : چرا اشغالاتونو نذاشتین دم در؟
صدایم ا شناخته بود. چون همین که یک کم مکث کرد ، گفت : چه آشغالی خوش صدایی. آدم دلش می خواد دعوتش کنه بالا.
و اف اف را فشار داد تا زنجیرش را بکشد عقب. که زنجیر هم به نوبه خودش زبانه ی قفل را بکشد طرف خودش تا در باز شود و من بتوانم بروم تو. از راه پله های مرمر مجتمع بالا بروم و از در اپارتمانش – که چه بسا برای خاطر من نیمه بازش گذاشته بود – وارد خانه اش شوم.


خودش دیده نمی شد؛ اما صدایش می آمد که داشت بهم می گفت : کفشاتو در نیار. راحت باش... الان پیدام می شه... دارم خودمو واسه ت خوشگل می کنم.
آخر لوندی و دلبری بود و بلد بود چه طور با یک کلمه با یک نگاه معنادار؛ خرفت و هلاکت کند.


همین که پایم را می گذارم توی خانه ی کسی؛ قبل از هر جای دیگر می روم سراغ کتابخانه ی طرف. چون که جلو کتابخانه ی کسی، بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت. و از آن گذشته ؛ پای یک کتابخانه و در حالی که کتابی را گرفته ای دستت و دست دیگرت را هم گذاشته ای توی جیبت، یک پُز قشنگ و موقعیت معرکه ای برای باز کردن بحث و گفتگوست.
توی کتابخانه اش که با حوصله و بر اساس تقسیم بندی محتوایی چیده شده بود؛ چشمم خورد به عقاید یک دلقک که هاینریش بُل آن را نوشته و من هیچ وقت خدا از خواندنش سیر نمی شوم.


از این کتاب هایی بود که یک وقتی سازمان کتاب های جیبی چاپ شان می کرد و آدم دلش ضعف می رفت برای این که بنشیند و کاغذهای کاهی اش را بو بکشد. مرتب ورق بزند و ببیند عاقبت بچه مایه داری که از خانه ی اشرافی پدرش زده بیرون و رفته برای خودش ازین دلقک هایی شده بود که توی کافه های درجه دو و سه برنامه اجرا می کنند؛ چه می شود.
که من هربار آن را خوانده ام ؛ پیش خودم گفته ام شرط می بندم که بُل یک نسخه از ناتوردشت را گذاشته کنار دستش و با خودش عهد کرده یکی بهترش را بنویسد.


اما هیچ وقت خدا هم این موضوع را به کسی نگفتم که یک وقت با خودش فکر نکند چون از روی دست ناتوردشت نوشته شده؛ پس چیز بی ارزشی ست . بلکه بهش گفته ام درسته است که به خوشگلی ناتوردشت نیست، اما قصه ی محشری ست . و بهش توصیه کرده ام که مبادا برود یکی از این نسخه های تازه اش را بخرد. بگردد و همان نسخه ی اصلش را بخواند که شریف لنکرانی ترجمه کرده. روی کاغذ کاهی چاپ شده و حالا بعد این همه مدت ؛ لابد کناره های کاغذ زردتر هم شده اند و انگار که لبه های شان ریخته باشد، سخت تر ورق می خورند.



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#69 | Posted: 19 Dec 2013 12:38

وقتی که عاقبت پیدایش شد؛ طوری لباس پوشیده و لباس هایی پوشیده بود که بازهم مورد پسند نظام اخلاقی جامعه ما نیست و نمی شود درباره اش بیشتر توضیح داد.

یک جفت گالش بی ساق کاموایی هم کشیده بود به پا که نمی رسید به قوزکش. و آدم که نگاهشان می کرد ؛ یاد این صندل های چوبی هلندی می افتاد که فقط توی نقاشی های کتاب قصه های بچه ها ممکن است نمونه اش را دید . یعنی طوری حاشیه هایش خیلی بی نظم و دقت کوک سیاه خورده بود که ؛ آدم با خودش فکر می کرد یک صندل واقعی ست که یک کفاش هلندی – یک وقتی که خیلی هم بی حوصله بوده- نشسته و برای دخترش تراشیده.

نیامد جلو دست بدهد و همان جا روی یک مبل راحتی از این ها که بادش می کنند و پشتش بفهمی نفهمی پیداست – نشست و پاهایش ا دراز کرد روی یک میز مربع شکل که رویش پر بود از خرت و پرت. طوری که وقتی می خواست پایش را بگذارد روی میز ؛ مجبور شد با نک پا کنارشان بزند که راحت باشد. آن وقت گفت : این وقت شب این وَرا؟ را گم کردی ؟
کتاب را که داشتم به زحمت فشار می دادم لای کتاب های دیگر ، یک لحظه نشانش دادم و ازش پرسیدم : اینو خوندیش؟
گفت : هزار بار... البته هزار بار که اغراقه. ولی هَفَش باری خوندمش.
رفتم نشستم روی مبلی که روبه روی مبل او واقع شده بود و نکردم مثل او پاهایم را دراز کنم روی میز . بلکه فقط کف شان را گذاشتم روی لبه ی میز و بعد که رو کردم بهش پرسیدم : کجاش یادته ؟
گفت : اونجاش که بابای کله گُندش،بعد یه مدت می ره دیدن پسره.
گفتم : اون جاش که شاه کاره . نظیرنداره.
خندید : پسره تازه از توی وان دراومده بود . از هولش، پودر قهوه رو میریزه رو بدنش . باباش که می بینه ، بهش می گه فکر نمی کرده قهوه یه همچین کاربردی ام داره.


خنده ام گرفت. کاربرد! این باباها واقعاچه اصطلاحاتی برای خودشان دارند. می خواهم بگویم یاد نصفه شبی افتادم که کتاب را عصرش گرفته بودم دستم و دیگر نتوانسته بودم بگذارم زمین . و این جا که رسیده بودم، خنده ام گرفته بود. طوری که دلم را گرفته بودم و از زور خنده؛ می پیچیدم به خودم و نمی توانستم جلو خنده ام را بگیرم.

طوری که بابا بیدار شده بود. آمده بود در اتاقم را باز کرده بود و ازم پرسیده بود چته؟ و پیش خودش فکر کرده بود که لابد ، چرسی بنگی چیزی کشیده ام که دارم این طور یک بند می خندم و نمی توانم جلو خودم را بگیرم.


با نگرانی آمده و ازم _ که هنوز داشتم یک بند می خندیدم و نمی توانستم جوابش را بدهم _ پرسیده بود ببرمت دکتر؟ و من فقط توانسته بودم بهش بگویم نه. طوریم نیس. تو برو بخواب.

اما دوباره خوابیده بودم روی زمین و در حالی که هنوز می خندیدم و دلم را فشار می دادم وبعد که بابا در را بسته بود؛ گفته بودم خار... حرومزاده. و بابا که انگار شنیده بود؛ در اتاقم را دوباره باز کرده بود و با دلخوری ازم پرسیده بود معلومه چته؟ چرا مزخرف می گی؟

لابد خیال کرده بود دارم به او فحش می دهم . برای همین؛شکّش تبدیل به یقین شده بوده که توی این عالم نیستم . در حالی که من فقط داشتم هاینریش بُل را تحسینش می کردم. فی الواقع؛طبق عادت همیشگی ام که وقتی می خواهم کسی را تحسینش کنم – نویسنده ای کسی را که یک حال درست و حسابی بهم داده- فحش خواهر بهش می دهم. یعنی کتاب را همان طور که باز است برمی گردانم روی فرش. بلند می شوم و از هیجان سیگاری روشن می کنم و راه می روم و با هر پُکی که به سیگارم می زنم؛ مرتب بهش فحش خواهر می دهم و اصلاً هم رعایت هیچ کس و هیچ چیز را نمی کنم. لابد از حسادت این که پس چرا من نمی توانم کسی را وادار کنم که تحسینم کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#70 | Posted: 19 Dec 2013 12:40

هنوز داشتم از یادآواری آن شب حظ می بردم که پرسید: اومدی قهر؟
گفتم : می خاس بشینه به زار زدن که گفتم می رم بیرون.
پرسید : بهش گفتی میای این جا؟
گفتم : آره بهش گفتم... لابد حالا بیشتر زار می زنه.
از آن گوشواره ها گوشش کرده بود که من عاشق شانم. از آن هایی که یک حلقه ی بزرگ است. که بعضی زن ها و دخترها می اندازند گوش شان و آن وقتی که این کار را می کنند، اگر سبزه تر از حد معمول باشند؛ مثل یک برده ، مطیع و رام به نظر می رسند و آدم با خودش فکر می کند هرچیزی ازشان بخواهی پا می دهند.
گفتم : با خودش فکر می کنه تو واقعی باشی... می گه نمی شه همه چیز یه جاپایی تو واقعیت داشته باشن،الّا تو.


سیگاری از تو پاکتی که افتاده بود روی میز برداتش و آتش زد . از این ها که طعم نعنا می دهند و من ازشان متنفرم. اما طوری گرفت دستش _ یعنی گذاشت لای انگشتهایش_ که من جان می دهم برای این که یک زنی، سیگار را این طوری بگذارد لای انگشت هایش. یعنی از کمر سیگار بگیردش نه از گردنش. یعنی نه از جایی نزدیک فیلتر که عادت مردهاست.
آن وقت پرسید : مگه واقعی نیستم ؟
گفتم : باید لمست کنم.
گفت : خب لمس کن... می ترسی گُر بگیری؟
پاهایش را طوری روی میز جابه جا کرد که اگر بخواهم ؛ خم بشوم ، پایش را بگیرم و فشار بدهم تا ببینم واقعی ست یا نه.


به این خاطر؛ پاهایم را از لبه ی میز برداشتم و گذاشتم زمین. دستم را بردم طرف پایش و از روی گالش، انگشت شستش را گرفتم و فشار دادم . به قدر کافی ؛ واقعی به نظر می رسید. منظورم این است که آن قدر که شک تو درباره ی این که وجود دارد یا نه؟ بر طرف بشود،واقعی بود.

اما محض اطمینان ؛ دستم را بردم جلوتر و با انگشت کشیدم روی قوزک پایش که هرمی شکل و تیز بود. اما با قوس ظریفی می رسید به ساق پایش. آن وقت دوباره برگشتم عقب و توی مبل فرورفتم.
پرسید : چی شد ؟واقعی بودم؟
گفتم : آره... باید واقعی باشی. یعنی نمی شه که واقعی نباشی.
سرش را گرفت بالا و شروع کرد به قهقهه زدن. طوری که آدم می توانست غبغب نرم و لطیفش را به خوبی ببیند و از دیدنش به وجد بیاید.
همان طور که سرش را گرفته بود بالا؛ پکی به سیگارش زد و گفت : لابد اومدی بخای پامو از زندگیت بکشم بیرون... عین این فیلمای مثلثی. نه ؟
فقط شانه انداختم بالا و نکردم چیزی بگویم.


سرش را اورد پایین . زل زد توی چشم هایم . ان وقت چشم هایش را طوری تنگ کرد که انگار بخواهد چیزی را به خاطر بیاورد . سرش را دوباره داد بالا. به سقف نگاه کرد و گفت : بذار ببینم ... وقتی می خای بگی «غیر ممکنه» چی می گی به جاش؟

در حالی که دست بردم توی موهایم؛ آمدم به کمکش که:: می گم «محال ممکنه».

سرش را آورد پایین و گفت : آره . می گی محال ممکنه... محال ممکنه کو تا بیام. اومدی تو بازی، تا آخرشم باید دووم بیاری... پس نکش.
گفتم: بازی مال اینه که آدم ازش لذت ببره.
گفت : من که دارم حسابی ازش لذت می برم!


سیگارش را گذاشت لای گیره ی یک زیر سیگاری فلزی که من مثلش را هیچ کجا ندیده بودم. طوری که باید سیگارت را از فیلتر ، فشار می دادی توی یکی از گیره هاش تا بتواند نگهش دارد. تا اگر یک وقت گذاشتی رفتی و پاک یادت رفت که سیگارت دارد خودش دود می شود؛ برنگردد و نیفتد روی میزی جایی چیزی را بسوزاند.

آن وقت پاشد تا برود توی آشپزخانه ی کوچک خانه اش که با یک آویز ، از هال اختصاصی خانه اش جدا شده است.

از این آویزها که یک مشت مهره های رنگی شیشه ای کوچک و بزرگ از توی یک تعداد نخ شیشه ای بلند رد شده اند و مجموعا از یک جایی آویزان می شوند . و تو برای این که بتوانی ازش رد بشوی، باید پشت دستت یک تعدادشان را بدهی کنار تا راهی برای خودت باز کنی. از همین ها که من هیچ وقت نفهمیدم چه قشنگی دارند که توی هر خانه ای ده دوازده تا ازشان آویزان است. یعنی طوری ست که تقریبا جایی نیست که بخواهی واردش بشوی و مجبور نباشی اول از همه؛ یک مشت منگوله ی چوبی یا سرامیکی یا شیشه ای را بدهی کنار.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کافه پیانو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites