تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کافه پیانو

صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#71 | Posted: 19 Dec 2013 13:41
وقتی دستش را برد لای آویزها و داشت کنارشان می زد؛ برگشت و ازم پرسید : چی می خوری . یه اسپرسوساز خونگی دارم. دلونگی یه... پایه ای ؟
گفتم : چرا که نه.
از همان جا توی آشپزخانه ؛ وقتی کلید اسپرسوساز دلونگی اش را فشار داد تا آبش گرم شود و بعد که خم شد تا فنجانی چیزی از توی کابینت های آشپزخانه اش بردارد گفت : ولی فنجون مخصوص اسپرسو ندارم . یه کم گنده تر از اونه که به کار اسپرسو بیاد.
و آن وقت یکی شان را نشانم داد. بعد؛ روی نُک پا رفت طرف پنجره ی کوچک آشپزخانه اش که روبه حیاط مجتمع باز می شد. پرده تورش را کنار زد ، روی بخار نازکی که سطح شیشه را پوشانده بود دست کشید و آن وقت گفت : داره کج می باره. معنی اش اینه که زود بند می یاد.

برف را می گفت . که وقتی آمده بودم زنگ خانه اش را فشار بدهم ؛ نم نمک شروع به باریدن کرده بود و من پیش خودم گفته بودم چه خوب که داره برف رو برف می شینه.
شاید بشه با گل گیسو یه آدم برفی بسازیم فردا.
یک آدم برفی بزرگ. که بشود یک کیف چرمی هم ، از این ها که نامه رسان های توی کارتون دارند بیندازیم گردنش و بعد که یک کلاه پشمی گذاشتیم سرش؛ یک پیپ کائوچو هم فرو کنیم گوشه ی دهن کج و کوله اش. طوری که کمکم؛ سه چهار روزی تاب بیاورد و بشود از بالا، یعنی از پشت پنجره؛ هر وقت دلت خواست پرده را کنار بزنی و نگاهش کنی و ببینی که چه طور رفته رفته آب می شود.

همین که جمله اش تمام شد؛«ها» کرد روی شیشه تا بیشتر بخار بگیرد. آن وقت با انگشت شروع کرد به کشیدن چیزی که از جایی که من نشسته بودم، شبیه یک دلقک مست به نظر می رسید. یعنی از حالت چشم ها و شکل لب و لوچه اش که می شد این طور استنباط کرد.

و به همان با مزگی هم بود. با یک کلاه بوقی که سرش ستاره داشت ؛ یک دماغ گرد و گنده و یک دهن گشاد که تمام صورتش را پوشانده بود.

اما همین که تکمیلش کرد و همین که چند ثانیه ای بهش خیره شد ؛ با پشت دست کشید رویش. طوری که چیزی ازش نماند. مگر انتهای کلاهش که پیچ می خورده و افتاده بود روی پیشانی اش.

آن وقت بدون این که برگردد و بهم نگاه کند ، ازم پرسید : کدوم جمله ش یادت مونده؟

گفتم : اون جاش که می گه « یه دلقک مست، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند.»

برداشت و با نُک ناخن؛ این جمله بُل را روی سطح بخار گرفته ی شیشه که هنوز پاکش نکرده بود نوشت. و در همان وضع ازم پرسید: می دونی هر رمانی یه جمله طلایی داره؟
سرم را تکان دادم و گفتم : آره.
گفت : می دونی تموم قصه، تو همون یه جمله خلاصه می شه؟
گفتم : آره... دقیقاً.

اسپرسوها را که گذاشت روی میز؛ آمد کنارم نشست . روی دسته ی مبل . پاهایش را گذاشت روی لبه ی میز و سرم را گرفت توی بغلش. موهایم را بو کشید و طوری آن را داد توی ریه هایش؛ که انگار دارد یک دسته رازقی را بو می کشد. بعد_ که همان طور که بغلم کرده بود_ صورتش را گذاشت روی سرم و خیره شد به به بخاری که از روی سطح شیری رنگ اسپرسوها؛ بلند می شد و توی کرختی هوا غیبش می زد.

جایی که من هم نگاهم را دوخته بودم به همان جا و تنم از تو، مثل فنجان اسپرسوی خودم داغ شده بود. فقط مثل خود اسپرسو؛ بخار نمی کردم، توی هوا تاب نمی خوردم و گم و گور نمی شدم.

ازم پرسید : اگه یه داستان بلند نوشته بودی جمله ی طلاییش چی بود ؟

یک کم که فکر کردم گفتم : شاید این « اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً آدم کوچکی ست». شایدم این که « خوب نیست آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه؛ دل نداره و نمی تونه نفرینش کنه. از قضا؛ آهِ شون خیلی ام دامنگیره».

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#72 | Posted: 19 Dec 2013 13:47
بس که مثل زهرمار تلخ است!


طوری که معلوم باشد دارم چیزی را ازش تقاضا می کنم نه این که بهش حکم می کنم؛
گفتم : بی خیال شو صفورا.
خودش را پس کشید : آخه چرا ؟
گفتم : چه می دونم... مثلا چون دُرُس نیس.
گفت : نه.
آن وقت بلند شد و بعد آن که دوباره نشست همان جا که پیش از رفتن به آشپزخانه همان جا نشسته بود گفت : اولش یه بازی بود اما... یواش یواش جدی شد برام.
گفتم : سربه سرم نذار... واسه زنا فقط یه چیز جدی یه. اونم اینه که مُد جدید ناخون چی یه. باید گرد مانیکورش کنن یا صاف.

همیشه ی خدا همین طور است. بازی زن ها با آدم؛ همیشه اولش حکم تفنّن را دارد. اما یک کم که می گذرد؛ دو طرف می بینند که نه، خیلی هم تفنّنی در کار نبوده و مثل این که یک چیزهایی پشتش خوابیده که نمی شود نادیده اش گرفت.
چیزی که اولش توی دل آدم ، یک نقطه ی خیلی ریز است که می توانی نادیده اش بگیری . اما همین که یک کم بهش توجه نشان بدهی؛ آن قدر بزرگ می شود که همه ی دلت را ممکن است بگیرد.


پاهایش را دوباره روی میز دراز کرد : می شه گالشامو دربیاری. داره خفه م می کنه.
با دو دستم؛ نُک گالش هایش را گرفتم و با هم کشیدم شان از پایش بیرون و بهش گفتم : به همین راحتی که گالشاتو در می یاری می تونی مرد زندگی تم عوض کنی.
و وقتی برگشتم عقب و تکیه دادم به پشتی مبل ، ادامه دادم : از این جهت به زنا حسودیم می شه .
آن وقت گالش هایش را توی هم گرد کردم و انداختم طرفش .
گفت : ممکنه یه چیزایی رو از دس بدی اما ببین چی به جاش به دَس می یاری.


و طوری گفت ببین چی به دس می یاری که انگار بیانسی است یا خود جوانی های کندیس برگن. که این دومی؛ به یک مادیان وحشی یک دست سفید با یال های بلند، توی علفزارهای سرسبز یورکشایر می مانست که دارد خرامان خرامان برای خودش راه می رود و باد، کاری می کند که یال هایش توی هوا موج بخورند و مدام بیفتند روی چشم های آبی محسور کننده اش . که هر وقت خدا آدم می دیدش _ می خواست توی سولجربلو باشد یا هر جای دیگری_ دوست داشت مال خودش باشد. یا کم کم ؛ بتواند یکی دوباری ازش سواری بگیرد.


گفتم تهِ دلم یه جوری یه و آن وقت فنجان اسپرسو را برداشتم و لبم را تر کردم. با وجود این که ، هیچ وقت نتوانسته ام یک اسپرسو را تمام کنم. بس که مثل زهرمار تلخ است. می خواهم بگویم طوری ست که هیچ وقت توی کافه پیش نمی آید که فکر کنم انگار یه چیزی کم دارم . چه می دونم؛ شاید یه فنجون اسپرسو.


بهش برخورد. رو ترش کرد و رفت توی فکر. لابد انتظارش را نداشت به این صراحت بزنم توی پرش و بهش بگویم خوب که فکرش را می کنم ؛ اگر بخواهم پری سیما را با او تاخت بزنم، چیزی که عایدم نمی شود هیچ؛ ضرر هم می کنم. این است که بهتر است بازی اش را تمام کند و بگذارد به زندگی ام برسم.

همان طور که هنوز پاهایش روی میز بود نیم خیز شد و فنجان اسپرسو را برداشت و بعد که دوباره تکیه داد؛ گذاشت روی لبش. کمی لبه ی فنجان را دور تا دور مالید به لبهایش و خوب که بخاری که ازش بلند می شد پیچید توی سوراخ خای ظریف و نرم بینی اش و با یک نفس عمیق، بوی کرخت کننده ی اسپرسو را که کشید توی ریه هایش؛ تازه آن وقت کمی ازش را مزه مزه کرد.

گفتم : درسته که پری سیما هیچ وخ دکمه هامو نمی دوزه. یعنی نمی کنه هر چن وخ یه بار، یه نگاهی به پیرهنام بندازه که اگه دکمه هاش دارن وا می رن بدوزه شون. یا نشده هیچ وخ ببینم نشسته پای تشت، داره یقه ی پیرهن مو صابون می کشه_ تازه یه بدجنسی های زنونه ی ریزم داره که آدمو کفری می کنه_ اما اینا رو مادر منم داشته، خواهرمم داره... عوضش زن درستی یه.
یعنی اگه بهش بگی دلت نمی خواد یه وخ از این جین کوتاها بپوشه، محال ممکنه پاش کنه... خیلی که دلش بکشه؛ می گه بذار وقتی باهاتم یکی دوباری بپوشم که عقده نشه بارم... چیزی که اعصاب مو به هم ریخت این بود که رف پیش یه وکیل نَسناس و نشست باهاش به درد دل کردن...حتا الان که دارم بهش فکر می کنم ؛داره حالم بد می شه .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#73 | Posted: 19 Dec 2013 13:48
فنجان اسپرسو را که سر کشیده بود گذاشت روی میز . جایی بین پاها و زیر سیگاری عجیبش. دست کرد و از پاکت سیگار نعنایی زنانه اش _ همان طور که افتاده بود روی میز و فیلتر چندتایی شان هم از سر پاکت بیرون زده بودند_ سیگاری برداشت و یک فندک رومیزی؛ از این ها که پایه دارند و شکل چراغ نفتی اند روشنش کرد. دود اولش را داد بیرون و دوباره سیگار را گذاشت گوشه ی لبش. آن وقت بهم گفت :
تو داری ترسِ تو بروز می دی.
پرسیدم : از چی؟
گفت : روشنه دیگه... از تازگی. از هر موقعیت تجربه نشده... از یه وضعیتی که نمی شناسیش یا بهش اعتماد نداری.

راست می گفت. به چیزی که عادت می کنم؛ محال ممکن است عوضش کنم و دلم می خواهد تمام عمر باهام باشد. یعنی طوری ست که گاهی وقت ها، که شده عروسک رنگ و رو رفته ی بی دست و پایی را دیده ام کسی گذاشته کنار خیابان ؛ دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحب پست فطرتش نشان بدهم . و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بوده، بازهم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان ؟!
آن وقت در حالی که هاج و واج مانده و نمی داند چیزی را که دارد می بیند یا می شنود باید باور کند یا نه و دارد یک طور مخصوصی هم بهم نگاه می کند؛ دستش را بگیرم بدهم بالا و عروسکش را بگذارم زیر بغلش و بهش بگویم نذارش کنار خیابون یکی لگدش کنه. یا ماشینا روش گل بپاشن. یا وسط یه خروار زباله؛ فقط دستش بیرون زده باشه. انگار که داره از کسی کمک می خاد. چون به خاطرش تنبیه می شی... تو خونه یه چشم عروسک دارم. یه کم سخته اما اگه کارش بذاری؛ دُرُس می شه مث روز اولش... خوب نیست آدم با عروسکش جوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه... مرد حسابی؛ ان قد ساده نباش. با خودت فکر نکن عروسکا چون عروسکن، دل ندارن و نمی تونن نفرینت کنن... از قضا؛ آهِ شون خیلی ام دامنگیره.
ادامه داد: یه نواختی بهت اطمینان می ده. اگه کسی بخاد به هَمش بزنه، وحشت می کنی. واسه همینه که از زنت دلخوری. این که رفته پیش یه وکیله نشسته باهاش به درد دل کردن؛ همش بهانه س... می ترسی کاری بکنه که یه نواختی زندگی تو یه وخ به هم بزنه ... کاری که خودت جرئت شو نداری؛ می خای هیش کی ام جرئت شو نداشته باشه. گفتم : می تونی تا صُب فلسفه ببافی صفورا. اما فقط فلسفه س... چیزی که دارم ازش حرف می زنم زندگی مه.
گفت : بده که یه کم به زندگیت هیجان بدم؟
دست بردم توی موهایم و گفتم : از قضا ، از همین هیجان شه که می ترسم.


خندید. یعنی شروع کرد به قهقهه زدن و دوباره سرش را برد بالا و وقتی که آوردش پایین گفت : یعنی می گی تمومش کنیم. به همین بی مزّگی؟!
گفتم : به همین بی مزّگی.
خاکستر سیگارش را تکاند توی دستش و دوباره یک کام ازش گرفت. و بعد؛ خم شد طرفم و دستش را دراز کرد تا باقی مانده ی سیگارش را ازش بگیرم.
گفتم : از اینا که طعم نعنا می دن خوشم نمی یاد.
خاکستر کف دستش را ریخت توی زیر سیگاری و گفت : به یه شرط.
چیزی نگفتم .
گفت : بازم پیشت کار کنم.
گفتم : نه.
انگار که التماس بکند گفت : لااقل بذار پرفورمانسَ مو داشته باشم... فقط شنبه ها.
فکرش را می کردم عئض لطفی که بهم بکند؛ پاداشی چیزی بخواهد. برای همین گفتم : قبول... ولی فقط ماهی یه بار.
کمی که فکر کرد گفت : قبول... دلم نمی یاد اذیتت کنم. هرجور تو بخای.
این بود که ازش تشکر کردم و گفتم بازی کوتاهی بود. یعنی اصلاً شروع نشده تمام شد.
اما حقیقتش؛ قشنگی های خودش را هم داشت. آن وقت بلند شدم که بروم و سه چهار ساعتی را که تا طلوع آفتاب مانده بود، توی کافه سر کنم. او هم بلند شد و تا پای در، آمد به بدرقه ام . من بیرون بودم و او به در نیمه باز خانه اش تکیه داده بود که گفت : یه چیزی دُرُس می کردیم می خوردیم با هم.
پرسیدم : مثلاً؟
گفت : بَروبَکس می میرن واسه کوکو سبزی صفورا.
گفتم : بدم نمی یاد بدونم علت مرگ و میر رفقات چی یه.
گفت : پس بیا بشین... دودقیقه ای ردیفش می کنم.
گفتم : می رم از کافه ذو تا آبجو بیارم.
با لحنی که ملامت ازش می بارید گفت : اونم پیدا می شه. بیا بشین محافظه کار. بیا!


این را که گفت ؛ در را هم با تکان شانه اش طوری هُل داد که خودش به آرامی بسته شود. انگار که هزار بار پیش از این، در را به همین نحو پشت سر کسی بسته باشد. چون ، در که به لنگه اش رسید؛ طوری بسته شد که فقط صدای افتادن زبانه توی مادگی شنیده شد ، نه چیزی بیشتر.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#74 | Posted: 19 Dec 2013 13:48
بعد که ابرویی بالا انداختم تحسینش کردم که چه طور توانسته در را با این ظرافت ببندد؛ برگشتم و نشستم روی مبل های وسط هال اختصاصی خانه اش. اما همین که رفت به آشپزخانه تا ترتیب شام شب مان را بدهد؛ ترجیح دادم بلند شوم و بروم پیشش. جایی که بهش نزدیک تر باشم و نشانش بدهم که از حالا به بعد؛ طور دیگری بهش نزدیکم و خودم را مدیونش می دانم.
گفتم : مسخرهَ س که آدم بعد قطع رابطه، تازه بخاد اطلاعات شو کامل کُنه. اما هیچ وخ از خودت برام نگفتی.
با لحنی که گویا بخواهد ملامتم کند ، به کنایه گفت : اصلاً فرصت دادی وصل شیم که بعدش قطع رابطه مصداق پیدا کنه؟!
سبزی های خرد شده ی آماده را که از فریزر فیلکو اش بیرون می آورد _ که معلوم بود از این دست دوم هاست اما باز هم جنازه اش می ارزید به این ال جی های کُره ای _ پرسید : واقعاً دلت می خواد بدونی؟
اما منتظر نشد جوابی ازم بشنود. ادامه داد : راست شو بخوای ، یکی یه دونه بابام . یه خر پول مایه دار که پولش از پارو بالا می ره .شیش هف کلاس بیشتر نخونده اما تو پول در آوردن اوسّاس.
در فریزر را که می بست ادامه داد: تو کار معدنه. خودش که می گه خاک می فروشه اما به قیمت طلا.
سبزی ها را که از توی پاکت ریخت توی همزن تا یخ شان را بگیرد گفت : می خاس دکترشم. ولی من عشق تئاتر بودم.
همزن را که راه انداخت و دستش را که زد به کمرش و نگاهش را دوخت به من؛ یک پرده صدایش را بالاتر برد : بهش گفتم من از خون بدم می یاد بابا. می فهمی؟ اما حالی ش نبود. گفت اگه برم تئاتر بخونم از خونه بیرونم می کنه. گفتم بکن . کی غمِ شه.
وقتی همزن را خاموش کرد و آن وقت تخم مرغ ها را به سبزی های خُرد شده اضافه کرد و گفت : نشستم واسه هنر خوندم . این جا رو زدم که نمونم تهران... بلکه در رَم از دست گیر دادناش. همچین بفهمی نفهمی غیرتی یه.


کمی از پنیر توی یخچالش برداشت و ریخت توی سبزی ها که حالا کف کرده بودند : نتیجه ها رو که می دادن؛ به مامانم گفته بود عاقّم می کنه اگه هنر پیشگی بخونم. گفتم به دَرَک . عاقّم کنه. گفته بوده خرجشو نمی دم . گفتم نده. خودم خرجَ مو در میارم.
خنده اش گرفت. مخلوط سبزی و تخم مرغ و پنیر را ریخت توی یک کاسه ی گود و ادامه داد : با مغز گردو موافقی؟
گفتم : بدم نمی یاد.
پرسید : زرشک چی ؟
گفتم : نه.
گفت : منم بدم می یاد. دسته جمعی می رن ته ماهیتابه می سوزن.
آن وقت خم شد و از توی یک کابینت و از توی یک مشت شیشه ی در دار؛ کمی مغز گردو برداشت، با دست ریزشان کرد و ریخت توی مایه ی کوکو.
گفتم : واسه این که پُف کنه، نباید تخم مرغو اول می نداختی. باید آخر سر این کارو می کردی. وقتی ام که می خای هَمِش بزنی ؛ در واقع نباید هم بزنی ش. باید زیر و روش کنی. وگرنه خیلی پُف نمی کنه.
گفت : حوصله داری... اگه بخای خیلی قواعدو رعایت کنی، خوشمزه نمی شه.
آن وقت رفت طرف ظرف شویی، یک ماهیتابه ی چدنی برداشت و گذاشت روی گاز تا داغش کند. و بعد رو بهم گفت : تو این چُدنی یا بهتر وَر می یاد.


بعد؛ یک قالب کره از توی یخچال برداشت و لفاف آلومینیومی نقره ای رنگش را کند و انداخت توی زباله دان اهرمی اش. آن وقت قالب کره را گذاشت وسط ماهیتابه که یکهو یادش آمد چیزی را ازم نپرسیده : ای وای. نپرسیدم ازت... دوس داری با کره سرخ شه یا روغن؟
و بعد که مانده ی گره ی روی انگشتش را لیسید؛ رو کرد بهم و پرسید : اگه خیلی برات مهمّه، ماهیتابه رو عوضش کنم؟
گفتم : نه... اتفاقاً خوشمزه ترم می شه... داشتی می گفتی.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#75 | Posted: 19 Dec 2013 13:49
تا کره آب شود گفت : خب دیگه... پا شد اومد این جا رو واسم خرید. ماهی چارصدپونصدم می فرسته واسه خرجم. ای وای... دیدی چی شد؟... نزدیک بود نمک یادمون بره.
رفت و با یک نمکدان که از روی کانتر آشپزخانه برداشت؛ شروع کرد به پاشیدن نمک روی مایه ی کوکو.اما برای لحظه ای از نمک پاشیدن دست برداشت و پرسید :
کم نمک یا با نمک؟
گفتم : مث خودت.
این شد که دوباره شروع کرد به نمک پاشیدن.
اما همان طور که نمک می پاشید توی مایه ی کوکو؛ نگاه سرزنش باری بهم انداخت و برای این که دوباره ملامتم کرده باشد گفت : نه این که خیلی چشیدی آقای ملاحظه کار!

آن وقت ؛ دوباره نگاهی از زیر چشم بهم انداخت. اما نه آن قدر طولانی که لبخند نرم و کم رمقم را ببیند. چون مجبور بود مایه ی کوکو را بردارد و برود سر وقت ماهیتابه. که کره های تویش پاک آب شده بودند ، دوغاب شان داشت می سوخت و هی؛ قهوه ای و قهوه ای تر هم می شدند.

نشستم روی یک چارپایه و گفتم : جای نون بربری تازه خالی.
گفت : تو شهر شما که باید خواب شو ببینی. راستی چرا این جا نون بربری نیس؟
گفتم : واسه این که این جا طبقه ی زحمتکش نداره.
خندید و گفت : حواست باشه به تُرکا بد نگی یه وخ... از قبل گفته باشم که حساب دستت باشه، نگی نگفتی ها!


آن وقت همه ی مایه ی کوکو را خالی کرد توی ماهیتابه و خوب که با پشت چنگال صاف و صوف شان کرد، در شیشه ای را گذاشت رویش. یک چارپایه کشید طرف خودش و نشست : خب تو بگو... نوبت توئه.
پرسیدم : از کجا؟
گفت : از خودت. از کارت... که هرچی که بوده کافه داری نبوده.
گفتم : یه مجله در می آوُردم... نمی فروخ تعطیلش کردم.
پرسید : چرا؟


پرسیدم : چرا نمی فروخ یا چرا تعطیلش کردم؟
گفتم : چرا نمی فروخت.
پرسیدم : سیگار دیگه ای نداری... من سیگارامو تموم کردم.
گفت آره. اتفاقا دارم و از همان جا که نشسته بود؛ دست کرد توی یخچالش و یک پاکت باز نشده ی وینیستون قرمز برداشت و سُرداد روی میز طرفم و گفت : اصله.

سیگارم را که آتش زدم گفتم : نمی فروخ چون تا شماره ی آخری که منتشرش کردم؛ می دونستم اما نمی فهمیدم که ژورنالیست باید پشت سر مردم جا بگیره. ببینه مردم کجا می رن، اونم بره همون جا... حالا هر جهنم درّه ای که می خاد باشه باشه... ولی من همیشه یه چن قدمی ازشون جلوتر بودم.
عین احمقا؛ توقع د اشتم اونا راه بیفتن بیان هرجا که من می رم. بعدش البته، می رفتن همون جایی که من قبل اونا رفته بودم اون جا. اما تو این فاصله که من رفته بودم و بعدش که اونا تصمیم می گرفتن پاشن بیان؛ من از اون جا رفته بودم یه جای دیگه. این بود که هیچ وخ نشد همزمان یه جا باشیم. واسه همین ؛ باد می کرد رو دکه. هرچی چاپ می کردم برگشت می خورد لعنتی. یعنی یه جوری شده بود که هروقت می رفتم تو زیر زمین دفترم؛ دلم از غصه می خاس بترکه. هی ستون شماره های برگشتی می رَف بالاتر... شماره به شماره... کاش فقط بالا می رفتن وامونده ها. مرتب زیادم می شدن.

از زیر در شیشه ای و بخار گرفته ی ماهیتابه؛ پیدا بود که کوکوها داشتند یواش یواش وَر می آمدند و پُف می کردند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#76 | Posted: 19 Dec 2013 13:51
دار میش ها !


همین که کف کافه را با زمین شور از تمیزی برق انداختم و دُور و بر را هم مرتب کردم؛ رفتم سراغ کامپیوترم که مانیتورش روی تخته ی بار گذاشته شده و از این نازک هاست که هیبت زیادی ندارد و آدم در می ماند که الکترون ها پس از کجا پرتاب می شوند به صفحه اش؟

روشنش کردم و منتظر ماندم بالا بیاید تا بتوانم میل باکس ام را چک کنم. آن هم بعد سه چهار روزی که نکرده بودم بازش کنم و ببینم پیغامی دارم یا نه.

دکمه ی کانکشن اینترنتم را فشار دادم و منتظر شنیدن صدای مخصوصی وصل شدن به اینترنت شدم . که هرچه از فشّ و فشّ این بی سیم های مسخره ی پلیس متنفرم؛ عاشق این هستم که روزی کمِ کم، دوسه باری بشنومش.

گرچه که در ظاهر امر و بس که فرکانسش پایین و بالا می رود و کش می اید و نمی آید و انواع و اقسام پارازیت ها هم به گوشت می رسد؛ اما نمی دانم چه طور است که من این قدر کشته مُرده اش هستم و اگر یک روز نشنومش این موسیقی درهم و برهم را ، حالم روبه راه نیست یک طورهایی.

و تا مشتری ها آرام آرام سر برسند؛ به بیشتر نامه هایی که برایم رسیده بودجواب دادم . همایون فقط برایم نوشته بود «نمی یای تهران؟» و البته عکس یکی از این مردهایی را هم برایم فرستاده بود که بدن شان انگار استخوان ندارد و می توانند خود را هر طور که بخواهند خم کنند. می خواهم بگویم طرف طوری خودش را از کمر خم کرده بود که توانسته بود سرش را بین دو پایش ببرد تو و از پشت به خودش نگاه کند.

در جواب نوشتم :
شاید به همین زودی آمدم. برای این که قهوه ی استارباکس ام تمام شده و باید بروم کافه رئیس تا چند کیلویی ازشان بخرم. ضمناً آرزو می کنم که یک روزی روزگاری؛ تو هم بتوانی مثل این مردک، آن قدر منعطف باشی و طوری خودت را خم کنی و بپیچانی که «خود واقعی»ات را ببینی و عاقبت، «خودگمشده»ات را پیدا کنی!

فرحناز برایم نوشته بود:
ببخشید که نتوانستم دفعه ی پیش بیایم کافه. تقصیر پری سیما بود که گفت کارتان از این حرف ها گذشته و از دست کسی کاری ساخته نیست... راستی ؛ گل گیسو می گفت همکار تازه گرفتین برای کافه... ببینم. واقعا نمی شود کاری برایتان کرد؟

برایش نوشتم :
خواهرت چنان تحقیرم کرده که دیگر نمی توانم باهاش زندگی کنم. حتا اگر حاضر باشد بدنش را هم خیمه کند تا بتوانم سیگارم را بگیرانم. یا از بین کتاب قصه های بچگی اش بیاید بیرون و مرتب نرود آن تو و همان توقعی را از من نداشته باشد که زن های شان از یک شاهزاده ی دانمارکی یا یک نجیب زاده ی انگلیسی دارند. یا حتا اگر شصت و پنج تا بچه ی قد و نیم قد هم برامی بیاورد که از سر و کولم بالا بروند ؛ باز هم حاضر نیستم ببخشمش.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#77 | Posted: 19 Dec 2013 13:52
با قوه فروختن و پیشخدمتی این و آن را کردن؛ تا حالا نصف کمتر مهریه اش را جمع کرده ام . نصف دیگرش را هم به همین زودی جمع می کنم و می دهم بهش تا برود دنبال کار و زندگی اش . یک مرد مایه دار متشخص هم پیدا کند و باهاش ازدواج کند و همان روز اول؛ تا می تواند باری خودش طلا و جواهر بخرد. یا از این پیراهن هایی که یقه ی خرگوشی دارند؛ یک ده بیست تایی برای خودش بخرد و توی کمد آویزان کند.

دست هم را بگیرند و بروند توی این پاساژهای بالای شهر راه بروند و مرتب خرید کنند و بدهند کسی همه ی خریدشان را بگذارد توی صندوق عقب سوناتا ی آبی نفتی شان. سالی پنجاه و دوبار بروند شمال . یک ویلای خوشگل روبه دریای کثیف مازندران که من عُقّم می گیرد ازش کرایه کنند برای صدو پنجاه شب که وقتی اجاره اش را مردک می دهد، خواهرت به خودش ببالد که پشتش به چه مرد قوی دست و دلبازی گرم است. بروند و از این تلویزیون های پلاسمای چهارصدوبیست اینچی بخرند و بگذارند توی پذیرایی خانه شان که طول و عرضش همان قدری باشد که یک ضربه ی تایگر وودز می تواند توپ گلف را تا نهایتش جابه جا کند. یا ده بیست تا کلفت و نوکر استخدام کنند که دم به دقیقه برایش شیر بریزند.

نه! با این حال که خیلی دوستش دارم و می دانی که هنوز هم می میرم برایش؛ اما به هیچ قیمتی حاضر نیستم خودم را به شکل احمقانه ای دوباره در معرض این قرار بدهم که زنی بتواند برگردد و بهم بگوید«بدبخت».
خیلی زن ها هستند که بدبختی مثل مرا می خواهند که به هیچ قیمتی حرف زور توی کَت شان نمی رود و با هر کس که بخواهد به شان زور بگوید؛ می جنگند. حتا اگر زن و بچه شان سختی بکشند یا مجبور بشوند کاری بکنند که حقّ شان نیست. و یا دستمزد آن کاری را که می کنند ؛ نتوانند بر ای زن شان یا تولد دخترشان چیزی بخرند. من زنی می خواستم که بفهمد چرا داریم سختی می کشیم.

آدم خیلی شرافتمندی نیستم. اما همین یک ذره شرفم را نمی دهم که باهاش دوخط تلفن دستی بخرم و دم به دقیقه؛ زنگ بزنم به زنم تا بهش بگویم دوستت دارم. تا خاطرش جمع شود که واقعا دوستش دارم و برایم عادی نشده.

من مسئول رویاهای خودم هستم، نه خواهرت یا هیچ زن دیگری. و درباره ی دخترم؛ فقط همین قدر مسئولم که انسان بار بیاید و آن قدر عزت نفس داشته باشد که برای خاطر یک جفت کفشی که دلش می خواسته داشته باشد؛ یک وقت قید نجابتش نزند. صفورا هم یک دختر تهرانی ست که این جا تئاتر می خواند. شنبه ها توی کافه ام پرفورمانس داشت که از حالا به بعد ، فقط ماهی یک بار خواهد داشت . به خواهرت و گل گیسو هم اطمینان بده که این دخترک مثل «خورشید توی هشت دقیقه ی طلایی اش» بود. همان قدر مجازی. همان قدر زود گذر.

بعد که این ها را نوشتم و دوباره خواندم شان؛ دیدم نامه ام به فرحناز ، بیشتر شبیه یک بیانیه علیه مصرف زدگی ست تا جوابی که آدم به خواهر زنش می دهد. با این حال یک جایی توی مای داکیومنت ام ذخیره اش کردم.

برای آرشام که یک دوست اینترنتی ست و اصلا نمی شناسمش؛ فقط می دانم یک جایی ست که مردمش مثل بچه ی آدم حرف نمی زنند_ چون نامه هایش یک جور خاصبی فارگلیسی ست_ و ازم پرسیده بود «از گل گیسو چه خبر؟» نوشتم :

معلوم نیست چرا این دختر بچه ها، همین که «طای دسته دار» را یادشان می دهند؛ زود بر می دارند روی یک کاغذ می نویسند«لطفاً وارد نشوید!» و می چسبانند به شیشه ی ورودی اتاق شان؟!

و معلوم نیست چرا همین که چیزی سرشان می شود؛ از آدم می خواهند برای شان یک دفترچه ی خاطرات بخری که بشود بهش قفل بزنی و کلیدش را هم پیش خودت نگه داری!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#78 | Posted: 19 Dec 2013 13:53 | Edited By: anything

گل گیسو برداشته و با همان خط خرچنگ قورباغه اش و البته کج؛ پشت یک تکه مقوای اشتن باخ نوشته «لطفاً وارد نشوید!» و زده روی در اتاقش. شاید راهش این بود که نباید می گذاشتم برود مدرسه تا با سواد شود. با این که باید به شان می سپردیم «طای دسته دار» را یادش ندهند! در هرحال تا «طای دسته دار» پیش رفته اند و همین روزهاست که عین و غین هم یاد بگیرد و بردارد روی مقوای پرتقالی رنگی که چسبانده به در اتاقش، چیزهای نامربوط دیگری هم بنویسد.

جواب آرشام را که می دادم، حس کردم چیزی توی دهنم افتاده که وقتی خوب با زبانم بهش ور رفتم و جنسش را بررسی کردم؛ فهمیدم که باید یک تکه ی کوچک از آن دندانی ازِم باشد که داده ام پر کرده اند. اما گاه گداری پیش می آید که یک تکه ازش کنده می شود و نگرانم می کند که دارم روز به روز پیر و پیرتر می شوم بدون آن که به بیشتر آرزوهایم رسیده باشم.

این بود که از سر زبان برش داشتم و گرفتم نُک انگشت هایم و یک مدت بهش خیره شدم. و بعد که یک فحش ناموسی حواله کردم به دندان پزشکی که با آمالگام تقلبی دندانم را پُرکرده اما پول اصلش را ازم گرفته؛ انداختمش توی زیر سیگاری.
کانکت شدم و جواب همایون ، فرحناز و آرشام ؛ هرسه را باهم پست کردم. آن وقت دوباره دیس کانکت شدم تا بنشینم و جواب بقیه را بنویسم.

برای یک مشتری غریبه که همان وقت سر رسیده و یک ترک کم شیرین خواست؛ ترتیب یک ترک سفارشی را دادم که سرصبحی بنشیند به جانش و حالش را ببرد. نه این که بیشتر قهوه بریزم. بلکه بیشتر بهش ور بروم و به نحو درستی دمش بیاورم.

مرد میانسالی بود که ازم دعوت کرد سر میزش بنشینم . با آن که نمی خواستم و اصلاً دل و دماغش را نداشتم ؛ اما نشستم و بهش گوش دادم. که همان طور که داشت سرسرکی و از سر بی حوصلگی یک روزنامه ی صبح محلی را ورق می زد؛ حرف هم می زد. می گفت کارش ویزیتوری قهوه است و بیشتر کافه های خوب و رسمی شهر قهوه شان را از او می خرند. و اگر بخواهم؛ می تواند برای من هم قهوه بیاورد و چک وعده دار هم قبول می کند . که ازش تشکر کردم و گفتم من قهوه ام را فقط از تهران و از خاچیک می خرم. فکر نکنم قهوه ی هیچ کجای دیگری به مشتری هایم؛ و اصلاً آنها به کنار، به خودم بچسبد.

که شانه اش را بالا انداخت و روزنامه اش را دوباره پیش کشید تا لابد دوباره به خواندنش تظاهر کند. اما در حینی که این کار را می کرد گفت : باشه. میل، میل شماست.

آن وقت بود که بلند شدم و برگشتم سر نوشتن بقیه ی نامه ها . برای دانیال که یک دانشجوی پزشکی سال آخر است و بچه ی نازنینی هم هست و نشانی اش توی یاهو کینگ دنی است _ و من به همین حساب«عالیجناب» خطابش می کنم تا مثلا احترامش را نگه داشته باشم _ نوشتم:


سلام عالیجناب!
برای نوشتن یک داستان کوتاه که همین دیشب ایده اش به ذهنم رسید؛ باید بدانم فاکتورهای خونی چند فقره اند. هرکدام شان توی خون چه غلطی می کنند. کی یا چی ترتیب ساخته شدن شان را می دهد. یا کی یا چی، ترتیبی می دهد که بمیرند. آن هایی که می دانم کارشان خوردن بیگانه هاست؛ چه طور خودی را از غیر خودی تشخیص می دهند و آیا هیچ اتفاق می افتد که بیگانه خوار ها بزند به سرشان و شروع کنند به خوردن خودی ها و سیستم را به باد فنا بدهند؟

اصلاً بگو ببینم. هر کدام شان چه شکلی اند و چند روز یا چند وقت عمر می کنند و بعد که می میرند ، مادر مرده ها را کجا دفن شان می کنند یا چه طور دفع می شوند. چون داستانم درباره ی آن فاکتورهای کارگری ست که اکسیژن می برند این طرف و آن طرف.

اما یک روز؛ یک کدام شان بقیه را تحریک می کند که بزنند به در بی خیالی و بارشان را بگذارند زمین. یک جایی تجمع کنند و بگویند تا زمانی که وضعیت کاری شان بهبود پیدا نکرده، محال ممکن است چیزی را جابه جا کنند. از آن طرف یک بیگانه خوار هم بقیه را تحریک می کند به این که محض امتحان هم که شده ؛ یک روز شروع کنند به خوردن خودی ها. این است که به کمکت احتیاج دارم. زودتر لطفاً.

نامه ی او را که ذخیره کردمغ رفتم سراغ نامه ی علی. که نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم، نه رمان، ، نه موسیقی؛ هیچ کدوم حال سابق و بهم نمی ده. معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر می کنی؟


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#79 | Posted: 19 Dec 2013 14:08
برایش نوشتم :
خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دلت زن می خواهد.

یعنی داستانش این است که هر مردی؛ یک وقتی می رسد به این جا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش هم نمی فهمد که این دگرگونی از کجا آب می خورد . معنی روشن و خودمانی یک چنین وضعیتی این است که طرف، دلش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه و تک پران و مثل آن هم پیش نمی رود . فقط یک زن و آن هم مال خود خودت؛ دوباره ردیف می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به جنون و دیوانگی هم بکشد.

یعنی اگر بخواهی مانعش بشوی؛ چیزی نمی گذرد که عقلت ضایع خواهد شد. این است که مبادا جلوش را بگیری. اما یک راهی هست که می توانی سر این بحران که من اسمش را گذاشته ام«بحران بغل گرم مال خود آدم» شیره بمالی و برای یک چند سالی دست به سرش کنی.

آن هم این است که هرطورشده دلبرکی را گیر بیاوری ، خفتش را بچسبی و برای دوسه ماهی صیغه اش کنی. البته مراقب باش کاری دست خودت یا زنک ندهی. یعنی نبینم بعد دوماه برداشته ای برایم نوشته ای عاشقش شده ای و نمی توانی ازش دل بکنی. از هر زنی می شود دل کند. یا چه می دانم... شکمش را بالا آورده ای و حالا نمی دانی چه خاکی به سرت بریزی و ازم راهنمایی بخواهی که عواقب قانونی کورتاژ چیست تو که این چیزها سرت می شود؟!

می خواستم همین جا نامه را تمام کنم. اما وقتی یاد «گدارمیش ها» افتادم، برایش اضافه کردم:

وقت گدار زمستانی میش های کوهی که می رسد؛ از همه ریش سفیدترشان می روود روی صخره ای روبه شرق می ایستد و هوا را بو می کشد . و همین که حس می کند قرار است برفی ببارد؛ راهش را کج می کند به سمتی که بو کمتر از آن طرف نمی آید. آن وقت پشت سرش؛ گله میش ها هم راه می اغتند و هرکجا که او برود باهاش می روند. حالا ممکن است این وسط ، صدتاشان هم از صخره پرت شوند پایین و نفله شوند.

برای همین ، گدار زمستانی میش ها؛ اغلب پر خون و خونریزی ست و جنگلبان ها برای این که سر میش های بیچاره را شیره بمالند و کاری کنند که نروند گدار و خودشان را از دید آن ها بی خودی به کشتن ندهند_ یعنی کاری کنند که میش ها پیش خودشان فکر کنند اگر میش پیر درست فهمیده و واقعاً زمستان توی راه است، پس چرا توی کوه و کُتَل این قدر علف ریخته؟! لابد این بابا عقلش ضایع شده و اشتباه می کند که زمستان توی راه است_ می روندو بسته های علف پرت می کنند توی مسیر میش های زبان بسته. این است که حتا اگر میش پیر قسم خدا و زن و بچه را هم بخورد که خودش با همین دماغ خودش بو کشیده و فهمیده فردا یا فوقش پس فردا برف می بارد؛ میش های احمق از جای شان جُم نمی خورند.

تازه ممکن است طوری نگاهش کنند که دست زن و بچه اش را بگیرد و بگذارد برود. و از ناسپاسی قوم و قبیله اش هم تا عمر دارد دلخور باشد. آن قدر که اگر بهار بعد دنبالش هم بفرستند؛ بگوید دیگر تخمش هم نیست که چه به روز قوم و قبیله اش می آید... اصلاً بروند گُه شان را بخورند. وقتی این قدر الاغ اند که گول چهارتا پارک بان حیات وحش را می خورند که سرخود؛ نمی گذارند طبیعت کار خودش را همان طوری پیش ببرد که برایش طراحی شده.

حالا توهم جلو دلت علی جان، یک «بغل گرم» بینداز که مال خودت باشد. یعنی دلت فکر نکند آن بغل گرم، مال هیچ کس دیگر غیر خودت نیست. این است که تا یکی دوسه سالی البته؛ آن بحرانی که برایت گفتم نمی اید سراغت و باز هم می توانی از فیلم و قصه لذت ببری.

یعنی بنشینی دور از اجتماع خشمگین را ده دوازده بار دیگر هم ببینی و باز هم دلت برای آن گوسفند چران فیلم بسوزد. یا بازی جرمی برت را توی فیلم شرلوک هلمز ببینی و دائم خدا فحش ناموسی بدهی بهش. به خاطر این که؛ حرامزاده ی جادوگر بلد است چه طور با پلک چشمش هم بازی کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#80 | Posted: 19 Dec 2013 14:21
اگر که تنها یک نفر مقصر بود!


نامه ی علی و دانیال را که سند کردم ؛ گل گیسو از راه رسید. دوید توی بار و گفت دویست تومن بهش بدم تا بدهد به کسی که دم در کافه ایستاده و اگر هرکس دویست تومن بهش بدهد، برایش ویولون می زند.

دست کردم توی جیبم و یک دویست تومنی نو دادم بهش و وقتی داشت می دوید تا از کافه بیرون برود، بهش گفتم : بگو بیاد تو کافه بزنه.

کسی که ویولون می زد؛ جوانک سفید موی استخوانی ریزه میزه ی کوری بود که پشتش بفهمی نفهمی قوز داشت. از این عینک ها زده بود که کور ها می زنند و از این عصا ها داشت که مخصوص کور ها ست و با یک تکه نخ بلند و محکم ، پیچ خورده بود دور مچ دست چپش . همان دستی که با ان ؛ سر ویولون را گرفته بود و تهش را گذاشته بود روی دوشش.
از گل گیسو که او را گرفته بود و آورده بود توی کافه و آن جا دستش را رها کرده بود پرسید : چی بزنم دختر خانم؟
گل گیسو کیف کرد از این که یکی دارد بهش می گوید دختر خانم. برای همین رو کرد بهم و با خنده ازم پرسید: تومی گی چی بزنه؟
گفتم : چی بلده بزنه؟

جوانک که سفیدی موهایش نسبتی با سنّش نداشت ؛ سرش را کج کرد طرف صدای من و گفت : بیشتر آهنگارو بلدم آقا.
پرسیدم :«امشب در سر شوری دارم» رو می تونی بزنی؟
گفت : بله می تونم .
و آن وقت آرشه اش را گذاشت روی سیم های ویولون رنگ و رو رفته اش. یکی دو باری برد و آورد و بعد شروع کرد به نواختن . ویولونش کوک کوک بود و نوای محزون کم نظیری داشت که مثلش را کمتر شنیده بودم.


گل گیسو؛ همان جا نشست روی یک صندلی و بدون این که کمترین سابقه ای از این آهنگ داشته باشد ، رفت توی فکر . لابد دلش یکهو هوس مامان پری اش را کرده بود. یا رفته بود توی نخ این که چرا بعضی ها کورند. یا چرا بعضی از دختر ها ، سنگ صاف شان را نمی دهند به دیگران تا باهاش لی لی بازی کنند.

چون دیدم که پاک توی این دنیا نیست و تا وقتی که جوانک کارش تمام نشد و آرشه را از روی سازش بر نداشت؛ از حیال هرکجا که درش بود بیرون نیامد.

جوانک؛ آن قدر قشنگ زد که گفتم حیف است ازش نخواهم بنشیند و باهاش آشنا نشوم. به گل گیسو گفتم دستش را بگیرد و بنشاندش روی یک چهارپایه کنار بار. و وقتی که نشست ، ازش پرسیدم چای می خورد یا قهوه . که گفت چایی بی زحمت.

برای همین؛ توی یک فنجان مخصوص برایش آب جوش ریختم و گذاشتم کنار دستش . کیسه ی چای را کمی توی فنجان چرخاندم و خوب که رنگ داد؛ برش داشتم و انداختمش توی سطل. آن وقت دستش را گرفتم و چسباندم به فنجان تا بداند کجاست و یک وقت نکند دستش بی هوا بخورد بهش و خودش را بسوزاند.

توی نخ این بودم که چطور دستش را حتا برای یک لحظه از فنجانی که داده بودم دستش ، دور نمی کند تا مبادا گمش کند . که یک دفعه به ذهنم رسید ازش بخواهم روزی یک ساعت و نیم؛ دم غروب بیاید به کافه و برای مشتری هایی که طالب اند ساز بزند. عوضش ، ازم حقوق بگیرد و اگر مشتری ها انعامی هم دادند؛ مال خودش باشد و بگذارد جیب خودش.

هربار که می خواست چیزی بگوید؛ عوض دهان گوشش را می گرفت طرف شما و حرف می زد. جوری که ادم فکر می کرد دارد با زمین حرف می زند.
گفت : مزاحم کسب تون می شم.
گفتم : چه مزاحمتی... از خدامه... رونقی می گیره کافه م.
گل گیسو که تا آن وقت ساکت بود، سرش را آورد بیخ گوشم و گفت : عالی می شه بابایی. ولی یه وقتایی بگو بیاد که منم باشم.
خیلی آرام ؛ طوری که فقط او بشنود بهش گفتم : آخه سر ظهر که خلوته. کسی نیس که بهش سفارش بده. اون وخ چیزی گیرش نمی یاد بنده خدا.
سرش را به نشانه ی این که پذیرفته حق با من است تکان داد. برای همین رو کرد به جوانک و بهش گفتم : قرارمون از فردا... دم دمای غروب.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کافه پیانو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites