تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کافه پیانو

صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  
#81 | Posted: 19 Dec 2013 14:22
و بعد که چایش را سر کشید؛ بلند شد تا برود که گل گیسو از توی بار دوید تا بهش کمک کند. برای همین ویولونش را از روی کانتر بار با احتیاط برداشت و داد دستش. آن وقت دست دیگرش را گرفت و قدم به قدم، تا بیرون کافه همراهش رفت.

وقتی برگشت ؛ مثل همیشه کیفش را آویزان کرد به دسته ی یک صندلی و بعد آمد توی بار. پیشبندش را بست و ازم پرسید: کورا هیچ چی رو نمی بینن بابایی؟
گفتم : کی گفته کورا چیزی رو نمی بینن؟ خیلی ام دیدشون از ما بهتره.
پرسیدم چه طوری؟
گفتم : خدا که چیزی رو از آدم می گیره ، عوضش ده تا چیز دیگه به آدم می ده.

پرسید : مثلاً ؟
گفتم : مثلاً این که کورا اگه نمی بینن؛ عوضش گوش شون خیلی از گوش ما که می شنویم بهتر می شنوه.
پرسید : سخته آدم کور باشه ؟
گفتم : امتحان کن.
پرسید : چه طوری؟
گفتم : با خودت قرار بذار امروز همه ی ضرفا رو بشوری به شرط این که تما مدت چشات بسته باشن.

گفت : باشه.

این بود که چشم هایش را بست و سعی کرد برگردد و برود طرف سینک ظرف شویی. و من پشت به او ؛ نشستم به نوشتن چیزی که بگذارم توی وبلاگم. و گاهی وقت ها؛ پشت بهش و رو به مانیتور ازش پرسیدم : ببینم. چشاتو که وا نکردی یه وخ؟

که هر بار گفت نه و هر بار هم که نگاهش کردم؛ دیدم با جدیت دارد پلک هایش را به هم فشار می دهد که مبادا یک وقت چشم هایش باز شوند. و دیدم دارد کورمال کورمال؛ فنجان ها را کف می مالد و آب می کشد.

تمام مدت ساکت بود. فقط یک بار ازم پرسید: راستی... صفورا خانوم کجاس؟
گفتم : دیگه نمی یاد کمکم.

با همان دست های کف آلود و در حالی که هنوز یک لیوان بلند مخصوص میلک شیک توی دستش بود؛ آمد پیشم و ازم پرسید: یعنی دیگه هیچ وخ نمی یاد؟

و طوری ازم پرسید که انگار ذوق کرده باشد از این خبر. چون از خوشی، عهد و پیمانش را هم از یادش برده و بدون آن که حواسش باشد؛ چشم هایش را باز کرده بود.

دست هایم را از روی صفحه کلید برداشتم، روی صندلی چرخی زدم و گفتم : تو که وا کردی چشماتو.

گفت : آخ... ببخشین یادم رَف.و طوری گفت ببخشین ؛ که انگار خودش بیشتر از من متاسف باشد که عهد و پیمانش را فراموش کرده و چشم هایش را ناخواسته ، باز کرده است. که واقعاً؛ همین طور هم بود. برای همین دوباره چشم هایش را بست و عصاکش، رفت طرف ظرف شویی.

گفتم : فقط برای پرفورمانسش می آید... اونم ماهی یه بار.
آن وقت رو به مانیتور چرخیدم و دوباره انگشت هایم را گذاشتم روی صفحه کلید.

از همان جا پای ظرفشویی ازم پرسید : فکر می کنی بالا خره صفا رو بیاره؟

گفتم : فکر نکنم... خیلی بعیده که بتونه از باباش اجازه بگیره.


بس که برای این و ان نوشته بودم؛ دستم نمی رفت پُست بلند تری برای وبلاگم بنویسم. برای همین؛ فقط یک جمله نوشتم و فرستادمش برای پابلیش شدن.

مال یک فرانسوی به اسم لاروش بود که یه وقتی این جمله ازش را جایی خوانده بودم و به نظرم خیلی قیمتی آمده بود : جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند. اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#82 | Posted: 19 Dec 2013 14:25
قشنگ آدمو می بره تو فکر!


آخرین مشتری که آمد و آخر سر ، ناگهان غیبش زد ؛ و من بعدش مجبور شدم چراغ ها را یکی یکی خاموش کنم و بعد یک مشت کارهای معمول دیگر، کرکره ی کافه را بدهم پایین و بروم خانه؛ یک آدم امنیتی بود که یک وقتی با من و پری سیما مصاحبه کرده بود تا بفهمد ما جاسوسی چیزی هستیم یا نه!

تا بعد بنویسد به جایی که ؛ از دید او ما می توانیم مجله ای برای خودمان داشته باشیم یا نه. و بعد از ان هم چندباری همدیگر را دیده بودیم.

کافه مطلقاً خالی شده بود که سر و کلّه اش پیدا شد. و با این که نسبت به آن وقت ها چاق تر شده بود؛ عوضش سبک بار تر به نظر می رسید. چون داده بود ریشش را با ماشین نمره ی یک زده بودند و می شد از روی خط و خطوط صورتش ببینی و تشخیص بدهی که چه موجود مهربانی ست.

در حالی که تو؛ یک وقت با خودت گفته بودی این ها دل هم دارند یا نه ؟ و هیچ وقت خدا می کنند بچه های شان را کول بگیرند و بهش خرسواری بدهند؟

یا نه. از روی عادت؛ و بس که خودشان را برای این و ان گرفته اند و قُمپُز در کرده اند؛ حتا برای بچه های شان هم خودشان را می گیرند؟ طوری که بچه ی مادر مرده ، زهره اش می ترکد از این که برود و کول بابایش بنشیند؟


من که هربار به شان فکر می کنم؛ خیالم می رود پیش خدا و این که چه قدر خدا بودن سخت است. می خواهم بگویم این که از همه ی رازهای ریز و درشت آدم ها با خبر باشی و گاهی بدت نیاید که ازشان استفاده کنی؛ خیلی وسوسه بر انگیز است. از این جهت است که می گویم ، یک جور خدا هستند برای خودشان.

یعنی طوری ست که از جیکّ و پوکّ تو باخبرند و حتا می دانند پای کدام درخت و کی شلوارت را کشیده ای پایین و همان طور ایستاده شاشیده ای. و به خاطر این جنایت وحشتناکی که مرتکب شدهای؛ ممکن است تا آخر عمرت هم تو را نبخشند.

می خواهم بگویم، به مراتب از خداهم زندگی را سخت تر می گیرند و خیلی چیزها را که ممکن است نادیده بگیرد و چشمش را بگذارد روی هم ؛ آن ها نمی توانند نادیده بگیرند. یعنی با خودشان فکر می کنند اگر چیزی را نادیده بگیرند ، چه بسا خدا نبخشدشان. و می ترسند یک وقت ازشان حساب پس بکشد که چرا با وجود آن که می توانسته اند؛ خشتکِ آن بنده اش را که یادش نبوده مردم روزه دارند و دهانش می جنبیده، نکشیده اند به سرش!

این است که حقیقتاً کار پر زحمتی دارند و من که هیچ وقت خدا دلم نمی خواهد جای آن ها را و مسئول این باشم که بابت گناه دیگران، من حساب پس بدهم . خودم کم گرفتای و کم گناه دارم که هنوز گناه یک نفر دیگر را هم من مادر مرده گردن بگیرم؟!

گرچه خیلی از آن هایی که می شناسم ، دل شان غُنج می زند برای این که از این خودکارهایی داشته باشند که پیرس برازنان دارد و همین که می گیرد سمت کسی؛ طرف نقش زمین می شود. یعنی یک موج صوتی می خورد بهش که گیج و منگش می کند. یا چیزی ببندند به کمرشان که برجستگی اش از زیر کت شان پیدا باشد و بقیه را به این نحو بترسانند. یا بی سیمی بگیرند دست شان و پیش همه؛ رو بهش بگویند شاهین شاهین ، مرکز... شاهین شاهین ، مرکز.
و ان وقت دست شان را از روی دکمه بردارند و بعد یک مدت که بی سیم شان فشّ و فشّ پخش میکند؛ دوباره بگویند :شاهین شاهین ، مرکز.
و از این که خودشان شاهین اند و به یک مرکزی هم وصل اند، کیف عالم را می کنند!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#83 | Posted: 19 Dec 2013 14:27

اگر بگویم انتظار هر کسی را داشتم به جز او ، راست گفته ام. برای همین ؛ وقتی پشتم را از سینک ظرف شویی برگرداندم و دیدم نشسته و رفته توی نخم، جا خوردم. اما بعدِ ثانیه ای رفتم جلو و باهاش دست دادم و محض خنده گفتم : مگه واسه قهوه چی گری ام بایدمصاحبه داد؟
خندید و او هم محض شوخی گفت : تا قهوه چی کی باشه. قهوه چی داریم تا قهوه چی!
گفتم : یا سر صُب پیداتون می شه یا آخر شب. که آدم هول ورش داره. روز خدا، ظهرم داره ها مومن خدا!
دوباره خنده اش گرفت و ازم خواست راحت باشم.

از «راحت باش»ی که داد؛ پیدا بود که بازنشستی ، باز خریدی شده و من نباید ازش بترسم. گرچه که من ؛ هیچ وقت خدا ازشان نترسیده ام . نه از او و نه از هیچ کدام دیگرشان. یعنی هرچه فکر می کنم. نمی فهمم چرا باید ازشان بترسم. این درست که از جهاتی شبیه خدا هستند و چند درجه هم ازش سختگیرترند؛ اما هرچه که باشند ، خودش که نیستند. می خوام بگویم هرچه قدر که امور دنیا دست من است؛ دست آن ها هم هست.
رفتم طرفش و باهاش دست دادم. و هنوز که دستمان توی دست هم بود ازش پرسیدم : آخرشم اومدی گوسفند چرونی ؟
خندید و گفت : آره

حکایت گوسفند چرانی اش این بود که وقتی پری سیما از مصاحبه با او برگشته بود پیشم ؛ برگشت و بهم گفت کسی که باهاش مصاحبه می کرده ، مرتب ازش می پرسیده درباره ی چیزی بهم مشکوک نیست . مثلا لباس هایم بویی چیزی نمی دهند؟
انگار طرف می خواسته بهش بفهماند که من سیگار می کشم اما از زنم مخفی می کنم. این بود که پری سیما برگشت و ازم پرسید نکند سیگار می کشم و ازش پنهان می کنم؟!

عصرش که رفتم دفتر کارم؛ زنگ زدم بهش که باید ببینمش. برای همان غروب فردا؛ توی لابی یک هتل چهار ستاره شهر قرار گذاشت . پیش از من رسیده بود و نشسته بود روی صندلی های زرشکی رنگ لابی هتل. که روی یک پایه ی استیل سوار بودند و ادم می توانست خودش را هرچه قدر که عشقش می کشد؛ بچرخاند و تاب بدهد. همین که نشستم کنارش و بهش سلام کردم ؛ گفتم بهش که به نظرم یک چند وقتی بهتر است برود گوسفند چرانی کند. یعنی برود دهاتی جایی و ازشان خواهش کند که بگذارند دوسه روزی گلّه ی گوسفندهایشان را ببرد به چَرا.

تعجب کرد. چون چشم هایش را تنگ کرد و ازم پرسید : چه طور مگه؟
گفتم : برای این که فکر می کنم اگر یک تعداد گوسفند را ببرد چراَ؛ لابد توی همان دوسه روز اول عاشق گوسفند هایش می شود. و لابد دم غروب آتشی روشن می کند . و لابد برای خودش چای دم می کند و می نشیند برای گوسفندهایش نی می زند و همین طور که صدای نی اش پیچیده توی دشت ؛ می رود توی نخ چشم های درشت و مظلوم گوسفندها که اغلب تر است و ادم هروقت که نگاه شان می کند؛ پیش خودش فکر می کند الان است که بغض شان بترکد و بزنند زیر گریه .

چیزی نگفت . حتی یک کلمه . و فقط نگاهم کرد . برای همین پی حرفم را گرفتم و گفتم کار شما مثل کار قصاب هاست . نه این که مثل قصاب ها لازم باشد . ساطور بردارید و بیفتید به جان گوسفند ها یا سرشان را ببرید و اویزان شان کنید . به میخ که پوست شان را بکنید. نمی خواهم بگویم شما این کار را می کنید. نه.

بلکه می خواهم بگویم کاری دارید که درش؛ خیلی کم پیش می آید که آدم بخواهد رحم و مروتی از خودش به خرج بدهد. یعنی طبیعتش طوری ست که اگر این کار را بکنید و با آدم ها رفیق باشید یا دلتان برایشان بسوزد ؛ نمی توانید کارتان را پیش ببرید. اما به خاطر اقتضای شغل تان؛ ممکن است یواش یواش دل تان از مهر به آدم ها خالی شود . جوری که یک وقت به خودتان بیایید که اگر خدای نا کرده آب جوش بریزند روی دست دخترتان؛ تاول بزند و پوستش ور بیاید؛ دل تان از این که نگاهی به دستش بیندازید ریش نمی شود و روی تان را بر نمی گردانید. یعنی آن قدر دل سنگی پیدا می کنید.

برای همین ؛ باید سالی کم کم یک ماه از این پوسته بیایید بیرون . بروید یک تعداد گوسفند راببرید به چَرا و سعی کنید که عاشق شان بشوید.گرچه نمی خواهد خیلی هم به خودتان زحمت بدهید . همین که دوسه باری چشم تان بیفتد به چشم های درشت و نمناک گوسفندها، کارتان تمام است .
آن وقت می توانید برگردید و یک مدت دیگر، مشغول همین کارتان بشوید و خاطرتان جمع باشد که اگر آب جوش بریزد روی دست دخترتان؛ تاول بزند و بعدش هم پوست بترکاند ؛ دل تان ریش می شود اگر بهش نگاه کنید.

بدون این که واکنشی نشان بدهد؛ بهم خیره مانده بود و داشت گوش می داد به موعظه ای که خیال نداشتم تمامش کنم . فقط گاهی باید یک پایش را که روی زمین بود اَهرم می کرد تا بتواند کمی به چپ یا راست بچرخد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#84 | Posted: 19 Dec 2013 14:28
من هم خیال نداشتم به این زودی ها از روی منبری که ازش بالا رفته بودم ، بیایم پایین. این بود که ادامه دادم:... آن وقت نمی کنید به زن مردُم که خیلی بدش می یاد شوهرش سیگار بکشد و اگر بفهمد پنهان از چشم او سیگار می کشد ممکن است رابطه شان بهم بخورد؛ برگردید و بهش هر طور که شده حالی کنید که شوهرش دزدکی سیگار می کشد و ای دل غافل، خبر ندارد.

و یک وقت از این که زندگی کسی را که مثل شما فکر نمی کند از هم پاشانده اید؛ لذت نمی برید و کیف تان کوک نمی شود. برای همین است که به تان می گویم بد نیست یک مدت بروید گوسفند بچرانید و چوپانی کنید.

راستش را بخواهید؛ اگر من جای او بودم و یک کسی بر می گشت و بهم می گفت بهتر است بروم و گوسفند بچرانم ، آن هم برای این که آدم مهربان و رقیق و القلبی باقی بمانم؛ بر می گشتم و می کوبیدم توی دهنش.
البته خیلی هم معلوم نیست که این کار را می کردم یا نه! چه دیدی؛ شاید هم ازش تشکر می کردم به خاطر این که راهی یادم داده که می توانم به کمکش ، از خودم و از نَفسَم مراقبت کنم. می خواهم بگویم حالا من یک چیزی گفتم. خیلی هم معلوم نیست من چه کار می کردم این طور وقتی.


اما کاری که او کرد؛ این بود که برگشت و قسم خدا خورد که نمی خواسته چیزی به زنم بفهماند که اگر بفهمد، لابد کفرش در می آید و بین مان شکر آب می شود. قسم که خورد ؛ گفتم با این که باور کردنش سخت است اما ازش قبول می کنم. برای همین ؛ بدون این که دیگر پی حرفم را بگیرم ، نشستیم و چای مان را خوردیم

حالا مدت ها بعد آن روز ؛ روی یک چهارپایه توی کافه ی من نشسته بود و آن طرف بار و هنوز دستش توی دستم بود. که داشتم به گرمی هم فشارش می دادم.

دست هم را که ول کردیم، پرسیدم چه می خورد.
پرسید :بهم می یاد کاپوچینو سفارش بدم؟
گفتم : چرا نیاد. قهوه که ربطی به موضع آدم نداره مومن خدا.
گفت : پس یه کاپو که کفش حسابی زده باشه بالا.
کاپوچینو را که ردیف می کردم ؛ از حال و روزش پرسیدم. برایم گفت بازنشته شده و دارد «کاردل»می کند. زده به سفالگری. یک چرخ کوزه گری خریده و گذاشته گوشه ی پارکینگ خانه اش . بعد نماز صبح می رود به کارگاهش و قبل نماز شب می زند بیرون و با حقوق بازنشتگی یی که ای بدکی نیست روزگارش را سر می کند. یک کوره هم خریده که سفال هایش را خودش می پزد. البته؛ ان قدر بزرگ هست که از بیرون هم کار بگیرد.

تمام بچه مذهبی هایی که دیده ام _ مگر علی _ از دَم این طور مرامی دارند. یعنی اگر ده تا رولکس هم بسته باشند پشت دست شان؛ باز هم زمین و زمان را از روی وقت نمازشان اندازه می گیرند.
گفتم : چه صفایی هم لابد می کند. وقتی یک طاس کوزه گری را ورز می دهد؛ یا دارد پا می زند که چرخ بچرخد و گل توی دستش شکل بگیرد.
گفت : نمی شه وصفش کرد.

کاپوچینو را گذاشتم کنار دستش . نشستم روی چهارپایه ای توی بار و ازش پرسیدم می داند سرخ پوست ها در باره ی آفرینش چه افسانه ای دارند؟ که گفت نه.

این بود که برایش توضیح دادم: ناکسا معتقدن خدا وقتی تو کارگاه سفالگریش داشته آدمو می ساخته؛ سه تا نمونه می سازه . اولی رو که می زاره تو کوره؛ زود درش می یاره. سفیدپوستا، رگ و ریشه شون بر می گرده به این نمونه. دومی رو که می ذاره، دیر ورش می داره.سیاپوستا از قماش این دومی ان. تازه خدا دستش می یاد که چقدر زمان لازمه که ادمو بذاره تو کوره تا یه چیز خوش آب و رنگ از تو کوره در بیاد. نه خام خام باشه. نه به کلی بسوزه.

گفت : اونام لابد سرخ پوستن!
پوزخندی زدم و گفتم : آره . می گن ما نه مث سفید پوستا کم پختیم که خام بمونیم ، نه مث سیاه پوستا زیادی حرارت دیدیم که به کلی بسوزیم.
خندید و گفت : خیلی انتزاعی یه.
گفتم : خیلی ام خودخواهانه س.
گفت : ولی قشنگه. می دونی... آدم و می بره تو فکر که نکنه حق با اونا باشه.

دست بُرد که فنجان کاپوجینو را بردارد و لبش را تر کند. پرسید : شما چه طوری با روزگار؟
گفتم : خدا رو شکر . بد نیستم.
پرسید : اهل و عیال؟
گفتم : آخرشم فهمید دزدکی سیگار می کشم.

گفت : آن قدر که تو سیگار می کشیدی بنده ی خدا، هرکی باشه می فهمه... لازم نبود من بهش تفهیم کنم که.

از این که با لحن مخصوصی گفت تفهیم خندیدم و چیزی نگفتم . گذاشتم کاپوچینو را مزه مزه کند، آن وقت بگذاردش روی تخته بار و بعدش با قاشق؛ باقی مانده ی کفش را بردارد و باهاش ور برود.

کف بالا آمده ی کاپوچینو را که قاشق کشید و رسید به خودش و در حالی که یک بار هم آن را هم زد _ و چشم دوخت به مرکز گود افتاده ی قهوه اش که داشت پیچ می خورد اما رفته رفته از سرعتش کم می شد و بالا می آمد _ و همین که قاشقش را گذاشت کنار فنجانش؛ آهی کشید و گفت : از اون روزا؛ فقط همین رفاقتا برام مونده. مگه یکی دو نفری از شماها که نخاستن با هم رفیق باشیم... یعنی نفهمیدن همه چی بازی یه.

گفتم : دست آخر نفهمیدم باید چی صدات کنم... هر بار یه اسمی داشتی.
گفت : حالا مجتبام.

گفتم : اشتباه نکن آقا مجتبا... اتفاقا اونایی که می گی ؛ بازی رو بیشتر از اونی که باید، جدی گرفتنش.

حرفم که تمام شد؛ یک لحظه صورتم را برگرداندم تا خاطرم از خاموش بودن قهوه سازم جمع شود؛ چشم هایم را که از زور خستگی مالاندم و برگشتم طرفش؛ دیدم غیبش زده و دیگر توی کافه نیست. فقط ؛ فنجان کاپوچینوی نصفه کاره اش را روی کانتر بار دیدم که هنوز بخار کم رمقی ازش بلند می شد . اما خودش مثل قطره آبی که اگر ظهر تابستان بیفتد روی موزائیک های گُر گرفته ی حیاط خانه، یک هو ناپدید می شود؛ غیبش زده بود.

******

از کافه که بیرون زدم ، نگاهم افتاد به خانه ی کلنگی روبه روی کافه ، که هربار بیکار می شوم ؛ پیپم را بر می دارم و می آیم پشت پنجره اش می نشینم . به سرشاخه ی درخت عرعر پیاده روی روبه روی کافه خیره می شوم و همیشه از خودم می پرسم کدام احمقی اسم درخت به این قشنگی را گذاشته عرعر؟

و زل می زنم به خانه ی متروکه ی قدیمی سازی که ؛ انگار پنجاه سال آزگار است کسی درش را باز نکرده و کسی هم خیال ندارد هیچ وقت خدا بازش کند.

برگشتم روبه کافه تا کرکره را پایین بکشم و قفلش کنم. که حس کردم دلم لک زده است بعد مدت ها بروم به خانه. تا بخزم زیر لحاف گل گیسو . دستم را از زیر گردن نرم و نازکش طوری رد کنم که مبادا بیدار شود. سرش را بر گردانم روی کتفم و همین طور که دارم پیشانی اش را می بوسم؛ موهایش را هم بو بکشم.

من؛ می میرم برای این بچه.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#85 | Posted: 19 Dec 2013 14:30
توضیحی در مورد کتاب کافه پیانو از نویسنـــده :

در پایان:
دو نکته را باید به تان بگویم .

اول این که :

حقیقتش را بخواهید؛ چیزی که باعث شد دوازدهم دی ماه سال هشتادو پنج بنشینم پای نوشتن کافه پیانو و صبح سحر سیزدهم بهمن ماه همان سال هم تمامش کنم، این بود که : خیلی وقت بود احساس بی فایدگی و بی مصرف بودن می کردم و علاوه بر این ؛ یک بار هم که دختر هفت ساله ام برداشت و ازم پرسید: «بابایی تو چی کاره ای؟!» هیچ پاسخ قانع کننده ای نداشتم که بهش بدهم.
یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم : تا وقتی هنوز زنده ام، چند بار دیگر ممکن است پیش بیاید که این را ازم بپرسد و من چند بار دیگر می توانم ابرویم بیندازم بالا و بهش بگویم: «خودمم نمی دونم بابایی.»
اما اگر می نشستم و داستان بلندی می نوشتم و بعد منتشرش می کردم؛ میتوانستم بهش بگویم : اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری؛ یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش تا نشانش بدهی و به شان بگویی«بابام نویسنده س. حالا شاید خوب ننویسه، اما نویسنده س.» علتش این بود که نشستم و کافه پیانو را نوشتم.

و دوم این که :

در نوشتن کافه پیانو از واقعیت های پیرامونم سود زیادی برده ام. چه درباره ی رویداد ها ، چه در باره ی شخصیت ها و چه حتا در مورد اسامی شان. که یک وقت توی وبلاگم؛ از آن تحت عنوان «پیکسل هایی از واقعیت در دنیای مجازی» یاد کردم.
پس باید به تان بگویم که قریب بهاتفاق شخصیت ها واقعی و تا حدود قابل ملاحظه ای ، بر کاراکتر های شان منطبق اند. حتا اسامی بسیاری شان واقعی اند و رویدادهای حقیقی ریز و درشتی که در کافه پیانو رخ می دهند، کم یا زیاد؛ مبنایی در واقعیت دارند. امّا همه ی این ها؛ باز هم دلیل نمی شود که یکا یک شان را واقعی و دقیقاً با واقعیت منطبق بدانید. از جمله آقای سعید دبیری، ترانه سرای محترم فرنگیس؛ روزنامه فروش نبوده و نیستند یا من قهوه خانه ای ندارم و هرگز قهوه چی نبوده ام! با آن که دوست داشتم ، باشم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#86 | Posted: 19 Dec 2013 14:33
و در انتــها ...

نقدی بر رمان کافه پیانو


هویت در کافه پیانو


رولان بارت منتقد فقید فرانسوی گفته است :« خواندن یک متن یعنی لذت بردن ازآن » نویسنده می نویسد ومتنش را در دنیای نوشته ها رها می کند بلکه خواننده ای آن را در یابد . خواننده متن را می بیند ومی خواند . یا از آن لذت می برد یا نمی برد . در هر دو صورت به نقد آن می پردازد . نقدی که تکرار تکرارها نیست بلکه گفتن نا گفته هاست .
متن مورد نظر این مقاله کافه پیانو است . نویسنده ی آن، فرهاد جعفری ، کتاب را به خواهرش فریبا وهولدن کالفیلد عزیز تقدیم کرده است . تقدیم کتاب به آن هایی که دوستشان داریم امری پذیرفته شده است ولی تقدیم آن به یک شخصیت داستانی که محبوب بسیاری از خوانندگان ادبیات داستانی هم هست کمی کنجکاوی برانگیز است . حال اگر ناطور دشت متن مورد علاقه تو هم باشد دیگر چه بهتر . مشتاقانه کافه پیانو را ورق می زنی و!:.7Fر آن به دنبال رد پای هولدن کالفیلد می گردی .
شروع کتاب مقاله وارست و در واقع عدم تعادل در داستان با همین شروع پایه گذاری می شود. راوی تقریبا دو صفحه ونیم دلیل می آورد تا ارتباط بین هویت وکفش ولباس مرغوب را ثابت کند . شاید این گره جندان پیچیده نباشد ولی در ذهن تو قلاب می اندازد واز خود می پرسی چه اتفاقی در زندگی راوی افتاده که که او به چنین تفکری رسیده ؟ آیا در انتها می تواند به این هویت دست پیدا کند ؟ دیگر نمی توانی کتاب را ببندی . یک نفس می خوانی وسعی می کنی بعضی ازعناصر داستان دراین متن را بررسی کنی ودلیل لذت بردن از آن را در یابی .
نویسنده با انتخاب شیوه ای طنز آلود ولی معترض ، برای حالت بیان راوی ، به لحن ویژگی خاصی می بخشد واین لحن هماهنگی خوبی با درونمایه داستان پیدا می کند. (البته قبلا سالینجر در ناطور دشت این لحن را به کار برده وبا استقبال مخاطبان هم رو به رو شده .) جمله طلایی که در ص 9 کتاب آورده و در ص 231 تکرار می شود در واقع درونمایه کافه پیانوست که به تنهایی آدم ها اشاره دارد . راوی این گونه می اندیشد وبه نقد زندگی اجتماعی می نشیند : اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند برای این است که یا لباس ندارد که بهش تکلیف کند یا اساسا آدم کوچکی است .
عنصر دیگری که دررمان کافه پیانو به فراوانی از آن استفاده می شود ارجاع به متن ها ، فیلم ها و شخصیت هاست . اولین کارکرد این ارجاع ، استفاده از حافظه خواننده در درک متن است . کارکرد دیگر آن این است که محیط زندگی راوی برای خواننده ، مانند زندگی واقعی باور پذیرمی شود. در وافع نویسنده از خیا ل پردازی دیگران در کتاب ها وفیلم ها ، برای راست نمایی متن خود سود می برد.از طرفی ارجاع را می توان نوعی شخصیت پردازی برای راوی نیز به حساب آورد وگفت که او روشنفکری است که تحت تاثیر شخصیت ها وفیلم ها قرار دارد . حال اگر از جیمز استوارت در فیلم سرگیجه صحبت کند وتو آن فیلم را دیده باشی به راحتی با راوی همدل می شوی واو را بهتر درک می کنی . یا وقتی عقاید یک دلقک هاینریش بل را تحسین کند وتوکه آن را خوانده ای وقتی می بینی تحت تاثیر فضای آن رمان قرارگرفته واز آن در نقل وقایع داستان خود سود برده، دیگر تعجب نمی کنی . بخشی را می گویم که راوی وگل گیسو دلشان برای پری سیما تنگ می شود و داخل کمداو می نشینند تا با بوییدن عطرش دلتنگی خود را تسکین دهند . شبیه این صحنه در عقاید یک دلقک هم وجود دارد .آن جایی که همسر هانس او را به خاطر بی مذهبی اش ترک کرده و او در کمد مشترکشان به دنبال نشانه هایی از او می گردد وچیزی نمی یابد ، نه بوی عطری ونه یاد داشتی .
تاثیر سینما بر ادبیات در این متن آن چنان بارزاست که نمی توا نی آن را نادیده بگیری . با خواندن بخشی که راوی می گوید ، سر میز مشتری نمی رود چون خوشش نمی آید با مشتری صمیمی شود، به یاد شخصیت ریک درفیلم کازابلانکا می افتی که از روی نمایشنامه« همه به کافه ریک می روند» نوشته شده .
تاثیر ادبیات بر ادبیات دراین متن ، با ابراز دلبستگی راوی به رمان هایی مانند ناطور دشت وعقاید یک دلقک نمایان می شود. هر چند نیاز به توضیح نیست که در دو رمان ذکرشده شخصیت پردازی آن چنان کامل است که آدم ها را می شناسی وبا انگیزه هایشان به خوبی آشنایی ولی در کافه پیانواین چنین نیست و کمی ابهام وجود دارد.
آمدن ورفتن آدم ها فقط به این دلیل تورا قانع می کند که مکان داستان یک کافه است و آشنایی ها می تواند در همین حد سطحی باشد . ولی نمی توانی نحوه استفاده از جزئیات در متن را تحسین نکنی . فرهاد جعفری به نحو غبطه بر انگیزی درشت نمایی می کند . نحوه درست کردن قهوه ، سیگار کشیدن ، راه رفتن ودیگر اعمال و رفتار آدم ها را آن چنان زیر ذره بین قرار می دهد که تعجب می کنی از این که چرا تا به حال به این جزئیات توجه نکرده ای .
اگر عاطفه نمک داستان باشد ، نویسنده از این چاشنی به مقدار لازم استفاده کرده است . مهری که در لایه زیرین داستان موج می زند در ادبیات داستانی ما تازگی دارد . عادت کرده بودیم چنین عاطفه ای در بین مادر ها بارزتر باشد ولی پدر داستان کافه پیانو، پدر با محبتی است که دوست دارد دخترش ، خوب هم تربیت شود .او اتفاقا مرد مغروری هم هست چون با وجود علاقه ای که به همسرش دارد آن را به زبان نمی آورد و رفتارهای خصمانه از خود نشان می دهد . جالب است که این شخصیت در لایه زیرین داستان به خواهر خود ومادر وخواهر همسرش نیز با نگاه محترمانه ای می نگرد .
شوخی های پدر وفرزند ولحن طنز آلود راوی در بیان جمله ای مانند :« به کارت برس آنا ستازیا ورتینس کایا ، به کارت برس .» یا به کار بردن جمله ای مانند : «طوری لباس پوشیده بود که مورد پسند نظام اخلاقی جامعه ما نیست .» به متن جذابیت خاصی می دهد ولبخند بر لب تو می نشاند.
در ابتدای مطلب گفته شد آیا در انتهای داستان، راوی به هویت مورد نظرخود دست پیدا می کند ؟
به نظرم بله .همان متن انتهای کتاب، که دلیل نوشته شدن کافه پیانو را توضیح می دهد خود یک فرا داستان است . نویسنده داستان کوتاهی می نویسد در باره داستانی که نوشته است ! بازی فرهاد جعفری با خوانندگان . تا بگوید نویسندگی خود یک هویت است و این نکته در جامعه ای که نویسندگی اصلا شغل به حساب نمی آید و صاحبان قلم وتفکر در واقع هیچ کاره اند و از هنر خود بهره ای نمی برند، طنزیست تلخ وتفکر بر انگیز.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#87 | Posted: 19 Dec 2013 14:36
رمان : کافه پیانو
نویسنده : فرهاد جعفری


★★★
پـــــایـــــان
★★★

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کافه پیانو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites