تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

عشق و جدایی

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 18 Dec 2013 10:18
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۰

بالاخره رفتم به سوئد .. کشوری سرد .. ولی نه سرد تر از وجود منی که می رفت در خاکی سرد آروم بگیره .. پسرعموم چند تا پزشک خوب بهم معرفی کرد . برای یکی دوروزی امید زندگی بهم بر گشته بود . از این در به اون در می زدم . این آزمایش و اون آزمایش .. این عکس بر داری و اون عکس برداری و این کار شناس و اون کار شناس ...حس کردم که باید نا امید باشم . اگه امیدی به بهبود می بود این قدر مسئله کش پیدا نمی کرد . مشکل تیروئید اذیتم می کرد . روز به روز ورم و غده گلوم بزرگ تر می شد . حس خوبی نداشتم . هر شب با مهر سای خودم چت می کردم و از طریق اینترنت با هم در ارتباط بودیم . حرفای اون واسم همیشه شنیدنی و عاشقونه و محبت آمیز بود . ولی نمی دونم چرا اون خیلی بیش از گذشته دوست داشت که محبت خودشو به هم نشون بده .مهرسای من همیشه همین بود . مهربون و بی ریا .. بی نهایت عزیز . خواستنی ..عاشق ..هزاران کیلومتر ازش دور بودم . اما با اشاره حرفی و کلیدی از لپ تاب می تونستیم این هزاران کیلومتر رو محوش کنیم . دیوار فاصله ها رو بشکنیم .. با هم تلفنی حرف می زدیم ولی بیشتر چت می کردیم . حرفاش همه بوی عشقو می داد . از آینده می گفت . از آرزوهامون .. از این که همیشه در کنارمه .. از این که منتظرمه کی بر می گردم . آخ که چقدر همه چی درد ناک بود ! من باید تا چند ماه دیگه می مردم . این رو پیشونی ام نوشته شده بود . خدا هم اینو می دونست و امضاش زده بود . براش از امیدم می گفتم . از این که اینجا فقط به فکر اونم . براش آدمک های عشق و بوسه و خنده می فرستادم در حالی که با چشایی اشک بار و دلی پر از غم و حسرت واسش پیام می فرستادم .. چقدر همه چیز درد ناک بود . می دونستم که دیگه امیدی نیست ول من همچنان مونده بودم . دلم می خواست بازم چند تا متخصص دیگه هم منو می دیدند . آخه هر شب وقتی مهرسا باهام چت می کرد و از فردایی می گفت که در کنار منه من چطور می تونستم بهش بگم که من فردایی ندارم که تقدیم تو کنم . فردای من سیاهه . فردای من در خاک گوره .. فردای من در جاییه که وقتی بیای بالا سرم من نمی تونم جواب تو رو بدم . من چطور می تونستم اون لبای خندون و اون دل امید وارو برنجونم . من چطور می تونستم قلبشو بشکنم . خدا یا به خاطر مهرسا کمکم کن . دل این دختر پاکو نشکن . اونو نا امیدش نکن . و به خاطر پدر و مادرم که فقط منو دارن . اونا دق می کنن . اونا نابود میشن . چرا باید این جوری شه ؟/؟ خدایا من از خودم از آرزوهای خودم گذشتم . عشق من چه طور می خواد از آرزوهای خودش بگذره ؟/؟ خدایا من نمی خوام اون منو یک نامرد بدونه . چند روز بعد عموم اومد به سوئد .. اونم دیگه جریانو می دونست -عمو جون به مامان بابام که چیزی نگفتی . اونا دق می کنن . هر چی خدا بخواد همون میشه .. تو رو خدا که چیزی نگفتی -بابک فکر کردی من داداشمو دوست ندارم ؟/؟ ..ولی می دونستم عموی نا تنی ام بیشتر به فکر خودشه از خداشه که یه روزی تمام کارخانه مال اون شه .. -بابک بریم ایران .. بر گردیم ..اونجا هم متخصصان خوبی داره .. شاید دست یکی سبک باشه .. اونجا بهترین جراحانو داره -عمو من مردنی هستم .. -بابک همه ما یه روزی می میریم . خیلی از سر طان ها هستند که در مان شدند .. اینجا موندن و دور از فامیلا خوبیت نداره .-عمو جون من نمیام همین جا می مونم -بابک بابات مریضه ..سکته کرده -مرده ؟/؟ -چی میگی کمی حالش بده ..-می خوام باهاش حرف بزنم -اون بستریه .. در ای سی یوست .. بر گشتیم ایران .. نمی ذاشتن برم خونه ام .یا برم بیمارستان .گفتن بابات مرخص شده و می خواد با مامان بیان اینجا استراحت . -عمو چه خبره چرا به من چیزی نمیگین . به اونا موضوع گفتین ؟/؟ فریاد می کشیدم . جیغ می زدم . نههههههه خدایا . واسه چی . چرا .. همه شون قسم می خوردن که اونا چیزی از جریان نمی دونن . اونا هیچی نمی دونن . انگاری چیزی رو ازم مخفی می کردند .ساغتها گذشت و از پدر و مادرم خبری نشد .. فقط هر وقت از مرگ خودم می گفتم اونا می گفتن که مرگ حقه و همه باید بمیریم . .. -بابک بعضی وقتا باید واقعیتها رو قبول کرد .. نمی دونم چرا همه یهو سیاهپوش شده بودند . حس کردم پدرم مرده .. قلبم لرزید . پس من اینجا نبودم وقتی که اون می مرد . دو تا عکس قاب شده رو که دورش روبان پیچیده بود گذاشتن رو دیوار .. عکس بابا و مامانم بود . یه لحظه تعجب کردم . آخه چرا ؟/؟ عکس اون واسه چی ؟/؟ مگه اونم رفته ؟/؟ اون چرا نیست تا منو دلداریم بده . تا من دلداریش بدم . خدای من ..این چه حکمتی بوده ؟/؟ یعنی اونا رو ازم گرفتی تا مرگ منو نبینن ؟/؟ عذاب اونا رو به من انتقال دادی ؟/؟ اونا رو دوستشون داشتی که بردی پیش خودت ؟/؟ .. منم می خوای ببری پیش اونا ؟/؟ اونا رو راحتشون کردی . پس من چی ؟/؟ خدایا چرا از روزی که منو به دنیا آوردی مهر غمو هم رو پیشونی ام داغ کردی . من اگه بمیرم یه عذابه اگه زنده بمونم یه عذاب .. اونا رفتن بدون این که بدونن من رفتنی ام .اونا در یک تصادف رانندگی جونشونو از دست دادند . حالا دیگه وقتی برم پیششون دیگه ازغصه دق نمی کنن . سه تایی مون می تونیم کنار هم باشیم .. ولی مهر سا چی ؟/؟ اون حتما متوجه میشه که من رفتنی بودم و رفتم . اخه رفتنی باید بره ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#12 | Posted: 26 Dec 2013 10:19
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۱

تصمیم خودمو گرفته بودم . نمی خواستم به مهرسا چیزی بگم . نا امیدی من هم مزید بر علت شده بود . مرگ پدر و مادر ضربه روحی بزرگی برای من بود . با این که می دونستم مهرسا عشق مهربان من هیچوقت تنهام نمیذاره ولی از این که من تنهاش میذارم در عذاب بودم . برای همین نمی تونستم این روزا رو تحمل کنم . نمی تونستم جای خالی پدر و مادرو رو ببینم . لحظه هایی رو که با هاشون بودم . هنوز زمزمه های کلام اونا در گوشم طنین انداز بود . باورم نمی شد که رو از دستشون داده باشم . مرگ چقدر راحت می رسه . بدون این که آدم خودش بدونه . وقتی که خاطرات با پدر و مادر بودنو به یادم می آوردم نمی تونستم آروم بگیرم . اون امید و آرزو هایی که واسم داشتند . نگاههای عاشقانه و خالصانه شون .. خدایا آخه چرا ؟/؟ جونشونو گرفتی تا عذاب از دست دادن منو احساس نکنن ؟/؟ خواستی اونا رو آرومشون کنی ؟/؟ این جوری اونا رو به آرامش رسوندی ؟/؟ منم دلم می خواست به همچین آرامشی برسم . آرامشی که درش از عذاب اثری نباشه . تغییرات شرایط جسمانی من حکایت از این داشت که تا چند وقت دیگه کارم تمومه . بوی مرگو احساس می کردم . بوی جدایی رو . . می خواستم وقتی که زنده هستم بمیرم . تصمیممو گرفتم . با این که تصمیم خطر ناکی بود ولی به نظر خودم خیلی شجاعت هم به خرج دادم که خواستم خود کشی کنم . دیگه موندن بیش از این بی فایده بود . دیگه وقتی آدم حس کنه سه تا عشق داشته که دو تاشونو از دست داده و به یکی دیگه هم نمی رسه چه حس و حالی می تونست واسش وجود داشته باشه . تصمیم خیلی خطر ناکی بود . خطر ناک و مرگبار . می دونستم دیگه راه بر گشتی نیست . ولی باید قبول می کردم که هنوز راه نیفتاده به آخر خط رسیدم . چه زود ! هیشکی فکرشو نمی کرد . حتما بابا مامانتم وقتی که منو ببینن خوشحال میشن . با این همه از خداشون می خواستن که در کنارشون باشم ولی آیا به این صورت در کنار هم بودنو قبول داشتن ؟/؟برای مردن و انتخاب اون زیاد فکر نکردم . من فقط می خواستم مسافری رو که قرار بود آروم آروم بیاد بیاد به سر زمین قلبی که می خواد آروم آروم اونو از پا بندازه , سریع تر بیارمش . دلم می خواست مرگ رو با تمام وجودم حسش کنم . این جوری خیلی بهتره . مهر سای قشنگ منم می فهمه که من ازش پنهون کردم . حتما میره عاشق یکی دیگه میشه . باید هم که این طور شه . آخه رسم روز گاره . زندگی باید که بر همین منوال باشه . برای این کار زیادم فکر نکردم . می شد ده بیست قرص اول رو خیلی سریع خورد .. می دونستم که با ترش کردن شروع میشه و بعد احتمالا سر گیجه و ...دلم می خواست حداقل به وقت مرگ عذاب نکشم و بتونم راحت بمیرم . چقدر آدم آروم میشه .. بقیه زیاد کاری به کارم نداشتند . هیشکی نمی دونست که من قصد چه کاری رو دارم . هر چی از این آت و آشغالا به نام قرص وجود داشت رو از گوشه و کنار گیر آورده و با آب و بی آب همه رو می بلعیدم . نمی دونم چرا حس می کردم عموم و خونواده اش راضی به مرگ من هستند و شاید با این کارم اونا رو خوشحال ترشون هم کنم که مرگ خودمو دارم به جلو میندازم . . برای لحظاتی به خودم مسلط بودم . تنها چیزی که یادم میومد این بود که حالم داره به هم می خوره .. سرم گیج می رفت . سیاهی چشامو به یاد می آوردم و آخرین احساسم این بود که از این حالت حالم داشت به هم می خورد . دوست داشتم زود تر تموم کنم و تا این حد زجر نکشم . یعنی اگه من چشامو ببندم در واقع رسیدم به اونجایی که آرزومه ؟/؟ رهایی از هر عذابی که مرگ رو واسم شیرین تر از زندگی ساخته ؟/؟ وقتی که چشامو باز کردم دیگه هیچی به یادم نمیومد . خودمو در فضابی می دیدم که برای لحظاتی رو در اون فضا احساس بیگانگی می کردم .. انگار هیچ کس و هیچ چیزو نمی شناختم . نخستین چیزی رو که به یاد آوردم و تونستم تشخیص بدم این بود که اینجا بیمارستانه . کمی به مغزم فشار آوردم . دستمو به سمت گلوم بردم . آره من همونی هستم که قراره بمیره .. قراره به عشقش نرسه .. ولی خیلی طول کشید تا تونستم به یاد بیارم که چه بر سرم اومده .. آخرین چیزی رو که به خاطر آوردم این بود که می خواستم خودمو بکشم و از شر این زندگی نکبت بار خلاص کنم . پدر و مادرم زود تر از من رفته بودند . شاید به نوعی می شد گفت که من اونا رو زجر ندادم ولی با رفتن خودم باید که مهر سارو زجرش می دادم . اونی که حالا همه چیز من بود . تنها امید من به زندگی که به خاطر همون بیشتر دوست داشتم که بمیرم . آخه اون تنها امید من بود ولی من برای اون چی بودم . من چگونه می تونستم بهش امید بدم ؟/؟ طوری با خودم رفتار می کردم که انگاری من خودم مقصر مرگ زود رس خودم هستم . حس کردم که هنوز سر گیجه دارم . هنوزم دارم به این فکر می کنم که چی شد که نمردم . ظاهرا متوجه شده بودند و خیلی زود منو رسوندند به بیمارستان . آخه واسه چی نذاشتن که زود تر بمیرم . چشامو بستم . نمی دونم که تونستم بخوابم یا نه .. نمی دونستم فاصله بین دوبار باز کردن چشام چه مدت زمانی بوده .حالم بد بود .. وقتی چشامو باز کردم مهرسا رو بالا سرم دیدم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#13 | Posted: 2 Jan 2014 23:08
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۲

راستش برای لحظاتی اونو نشناخته بودم . اصلا نمی دونستم واسه چی اونجام . ولی بعد دونستم که اون کیه . راستش متوجه شدم که اینجا بیمارستانه . اما هرچی فکر کردم واسه چی اینجام چیزی به یادم نمیومد . پس چرا بابا مامانم اینجا نیستن .. برای لحظاتی انتظار اونا رو می کشیدم . دلم می خواست مادرم بیاد وبغلم کنه و منو ببوسه . بابام بیاد و محبتشو با دست نوازش کشیدن بر سرم نشون بده ولی انگاری قرار نبود این اتفاق بیفته .. رفته رفته همه چی به یادم اومد . دونستم که دیگه دست نوازش پدر و بوسه های مادر رو احساس نخواهم کرد . آغوش گرم اونا رو برای همیشه از دست داده ام . و همین دختری رو هم که رویروم وایساده .. روزای آخریه که در کنار منه .. هنوز نمی دونه که من مردنی هستم . شایدم بهش گفته باشن . ولی حالتش نشون میده که هنوز نمی دونه ... چرا من نمردم ؟/؟ چرا منو نجات دادن . چرا نذاشتن که بمیرم ؟/؟ من که برای کسی ارزش ندارم . من که امیدی ندارم به این که فردا بتونم بمونم یا نه .بتونم زنده باشم یا نه . چرا باید بازم چشام به روی این دنیا باز شه و درد و عذابو ببینم .چرا باید رنج بکشم و بقیه رو عذاب بدم .-بابک می خواستی بری وتنهام بذاری ؟/؟ ...وفتی مهرسا این حرفوبهم زد حس کردم که هنوز نمی دونه تا چند وقت دیگه رفع زحمت می کنم .بالاخره که می فهمید . من که نمی تونستم تا آخرین لحظه زندگیم واسش بگم وبخندم .اصلا همین حالاشم حس کردم که نمی تونم توانی داشته باشم واسه این که بتونم مدتی طولانی باهاش حرف بزنم یادرکنارش باشم . حس کردم حالم خیلی بده .. اشک به شدت از چشام جاری بود .چه زود و چه راحت همه چی از این رو به اون رو شد .یک خانواده خوشبخت سه نفره از بین رفتند -بابک شاید قسمت و سرنوشت این طور بوده که باید این طور می شده . من در کنار تو هستم . من با توام . تنهات نمیذارم . می دونم خیلی سخته . می تونم غم از دست دادن دو عزیز اونم پدر و مادری که از وقتی چش باز کردی در کنارت بودند و برات امید و آرزو ها داشتند خیلی سخته -مهرسا من نمی خوام پیشم بمونی . می خوام بری و تنهام بذاری . بری به دنبال کار و زندگیت . بری دنبال خوشبختی ات . -بابک خوشبختی من ..همه هستی من زندگی من , عشق و امید من همه تو هستی . من بدون تو هیچی نیستم . تو تنها نیستی بابک -بهت میگم برو .. من ..من ..دیگه نمی خوام ببینمت .. -چیه منم برات مردم ؟/؟ دوست داری منم بمیرم ؟/؟ وقتی اون این حرفا رو می زد رومو بر گردوندم تا گریه هامو نبینه ولی اون صداشو می شنید و همگام و هم صدا با من اشک می ریخت .. -بابک دیگه از جدایی حرف نزن . فقط مرگ می تونه ما رو از هم جدا کنه . مرگ ... هنوز برای زندگی فرصت هست . می تونیم در کنار هم دنیای عشق و محبت و مهربونی رو , رو پیوند پاکمون بنا کنیم . می تونیم باز هم به هم بگیم دوستت داریم . می تونیم با هم به غمها بخندیم . می خواستم حرفی بزنم چیزی بگم ولی بغض و گریه بهم اجازه شو نمی داد .سرمو میون دستاش گرفته بود .نوازشم می کرد . کف دستاش خیس اشکای من شده بود . وقتی دستشو گذاشت رو صورتم و در تماس با لیام قرار گرفت بوسه ای بر اون کف ها دادم . مهرسا هم با من اشک می ریخت .. هنوز نمی دونست چه چیزی انتظارمو می کشه . آخ که چقدر دلم می سوخت از این که یه روزی دلش بشکنه . یه روزی متوجه شه که هیچوقت به هم نمی رسیم . یه روزی متوجه شه که آرزوی عمری زندگی کردن ما در کنار هم پوشالی بیش نیست .-دوستت دارم بابک . دیگه نگو بهم که باید برم .دیگه نگو که عشق ما به انتها رسیده . دیگه با من از رفتن نگو .. اگه بدونی چقدر واست ناراحتم . تو خیلی بردباری .. تو خیلی خوبی . مثل یک کوه استواری .. مثل یک دریا نرمی .. مثل آسمون عاشقی .. تو همه چیز منی . دین منی دنیای منی . حرفای قشنگ اون واسم شیرین ترین و بهترین لالایی دنیا بود . دلم نیومد لحظات شیرین مهرسای پاک و بی ریا و با وفای خودمو خرابش کنم . چیزی بهش نگفتم . -عزیزم حالا برو .. شاید الان دکترا بیان و به درمانشون ادامه بدن .-ببینم خوشحال نیستی که زنده ای ؟/؟ -راستش از این که تو رو در کنار خودم می بینم خوشحالم . مهرسا رفت و من برای لحظاتی سعی کردم که به سرنوشت شوم خودم فکر نکنم . به این فکر کنم که من و عشقم به هم می رسیم . بازم حرفای قشنگ می زنیم و بازم سر رو شونه های هم میذاریم . چند دقیقه بعد مهرسا دوباره پیشم برگشت . با تمام وجودش اشک می ریخت ...-بابک حقیقت داره ؟/؟ نگاهمو از نگاش برداشته .. -آره حالا که همه چی رو فهمیدی دیگه رفتنت باید خیلی آسون شده باشه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#14 | Posted: 9 Jan 2014 16:39 | Edited By: shahrzadc
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۳

توچشام نگاه می کرد و حرفی نمی زد .. انگاری می خواست به من روحیه بده ولی اونو می شناختم . خیلی بیشتر از خودم می شناختمش . وقتی که در آغوشش می کشیدم . وقتی که بهش می گفتم دوستش دارم و وقتی که بهم می گفت نمی تونه بدون من زندگی کنه . احساس می کردم که اون خیلی بیشتر از خود من منو می شناسه و من اونو بیشتر از خودش درک می کنم . وقتی باهاش در این مورد حرف می زدم می گفت می دونی بابک واسه چی ؟/؟ واسه این که من و تو یک روحیم در دو بدن ..-ببینم مهرسا گاهی وقتا روح , یکی رو خالی می کنه ؟/؟ -نه اگه این طور باشه که خدای نکرده یکی مون باید بمیره .. درجا زبون و انگشت و لبشو گاز می گرفت . چقدر از این حالتش خوشم میومد . بغلش می کردم و می بوسیدمش . بوی تن اون بوی زندگی بود ..بوی امید و عشق .اون روز که تازه جریانو فهمیده بود اومد نزدیک من .. خواست منو ببوسه با کف دستم ردش کردم ..-ولم کن ..نمی خوام دلت واسم بسوزه ..برو .من بوی مرگ میدم . برو به زندگیت برس . من بد بخت به دنیا اومدم و بد بخت هم باید از این دنیا برم . تنها اومدم و تنها میرم .-بابک کی به تو گفته که تو حالا حالا ها می خوای بری و تنهام بذاری . اصلا اجازه شو از من گرفتی ؟/؟ من بهت همچین اجازه ای نمیدم . حالا دیگه این قدر خودتو می گیری که نمی خوای منو ببوسی ؟/؟ خیلی بدجنسی بابک .. دستمو به طرفش دراز کردم . حس نداشتم . -نرو بمون . تنهام نذار . بهت نیاز دارم .. می خوام کنارم بمونی .. این بار گذاشتم که منو ببوسه . می دونم واست سخته که از کرج پاشی و بیای تهرون واسه دیدنم ولی بمون ..من خیلی تنهام مهرسا ..می دونم هیچوقت بهت نمی رسم . می دونم عشق من و تو آخرش به بن بست می رسه .. -بابک نا امیدم می کنی . الکی نگو دوستت دارم دوستت دارم . اگه تو عاشقم باشی اصلا از این حرفا نمی زنی . عاشقای واقعی هیچوقت به بن بست نمی رسن . هرگز شکست نمی خورن . پس اصلا عاشقم نبودی .. نمی خواستم ولی نمی دونم چرا اشک همین جور از چشام جاری بود و صورتمو غرق کرده بود . نمی دونستم چرا خدا دلش نمی سوزه . چرا نمی خواد یه کمکی به عاشقا بکنه . دلم واسه لحظه هایی که با مهرسا از آینده و در کنار هم بودن می گفتم تنگ شده بود . دلم واسه فکر کردن به رویاهام تنگ شده بود . می دونستم که اون می تونه واسم بهترین باشه . آخه اون قلبش صاف بود پاک بود نجیب و زیبا و مهربون بود . وفادار بود . وقتی از عشق و دلبستگی می گفت یعنی تا آخرشو رفته . جون حرف زدن نداشتم . با همون زبون بی زبونی بازم از مرگ براش گفتم .. -بابک دلت میاد برام از این حرفا می زنی ؟/؟ تو که این قدر بی وفا نبودی ؟/؟ لبامو باز و بسته می کردم . می خواستم نام خدا رو.فریاد بزنم . بگم این من نیستم که دارم ساز جدایی می زنم . ولی اون لباشو گذاشته بود رو لبام نذاشت که من چیزی بگم . بعدش برام از امید گفت . ازآینده ای که می تونیم با هم باشیم . من دلمو به آینده خوش کرده بودم . به روزی که معجزه ای شه گلوم خوب شه .. چیزی به نام سرطان آزارم نده .. یه آزمایشی بدم و دنیا تعجب کنه . بگه سابقه نداره که یک بیماری در چنین حالت پیشرفته ای درمان شه .. اون وقت من فریاد بزنم به دنیا بگم این پیش خدا کاری نداره ..این معجزه عشقه . ولی روز به روز بد تر می شدم . روز به روز بیشتر تحلیل می رفتم . مهرسا در کنار من بود .. می دونستم که به زودی می میرم . می دونستم که دنیای ناجوانمرد بالاخره اون روی زشتشو به من نشون میده ولی نمی دونم چرا می خواستم از عشقم بشنوم که زنده می مونم می خواستم ازش بشنوم که می تونم به هم برسیم . می خواستم خودمو با این خیال خوش کنم .انگاری که اون با حرفاش دنیایی از آرامشو تقدیمم می کرد . کاش هیچوقت مجبور نمی شد که بره خونه .. می نشست کنارم و همش به من می گفت بابک تو زنده می مونی ..بابک تو زنده می مونی . من و اون در کنار هم بودیم . چقدر به نوازش اون به حرفای قشنگش و به کارای قشنگش نیاز داشتم . گاهی وقتا می تونستم حس کنم که اون به خودش چه فشاری میاره که درد و رنجشو نشون نده . که ناراحتم نکنه .. ولی من اشکاشو با درد دلم می دیدم . حس می کردم که دنیایی از فریاده .. یه روز دستاشو ازمچ میون کف دستام گرفتم و تو چشاش خیره شدم . -بابک چرا این جوری نگام می کنی .. -می دونی مهرسا ..می دونی چیه .. من حس می کنم خوشبخت ترین مرد روی زمینم .. آخه وقتی می میرم کنارم و به یادم یکی هست که تا آخرین لحظه بهم وفادار بوده ..تنهام نذاشته .. من خیلی خوشبختم .. خوشبختم که با آرامش می میرم . این بار مهرسا نتونست جلو ریزش اشکاشو بگیره .. دستاشو جدا کرد خودشو به آغوشم انداخت . در میان هق هق گریه هاش می گفت دیوونه دیوونه کی گفته که می خوای بری و تنهام بذاری ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#15 | Posted: 16 Jan 2014 20:12
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۴

عزیزدلم ..خیلی دلم می خواد حس کنم که من از جوونی ام خیر می بینم . راستش حالا که خوب بهش فکر می کنم می بینم که دارم خیر می بینم . خیر دیدم . چه چیزی بهتر از این که من در بد ترین شرایط زندگی ام یک فرشته مهربون و یک عاشق وفا دار رو در کنار خودم حس می کنم . اونو دارم که به من زندگی میده امید میده . مهرسا مگه میشه با تو مرگ رو باور کرد ؟! دلم از جدایی می سوزه . دلم از این می سوزه که دستم کوتاه می مونه . از این که سر رو سینه ا ت بذارم و اون سری رو که رو سینه ام قرار می گیره نوازشش کنم . به موهاش دست بکشم . واسش از آرزو هام بگم . چقدر درد ناکه آرزوهایی که بر باد برن . چه سخته آدم به جایی نرسیده حس کنه که دیگه همه چی براش تموم شده . چه تلخه این جور زندگی کردن . مهرسا من دارم درد می کشم .. حرف زدن برام زجر آور شده .. می شنوی و می بینی حال و روز منو . صدام گرفته . خیلی آروم حرف می زنم . خیلی زشت شدم . مث یه جنین . نمی تونم درست بخورم غذام شده همش سوپ و چیزای روون . دستام داره از کار میفته .. دیگه همه اینا علامت های رفتنه . خدایا چرا ؟ چرا باید منو از عشقم جدا کنی .. -بابک دیوونه اگه بازم از مردن و جدایی حرف بزنی باهات قهر می کنم . -یعنی دوست نداری قبل از مردنم بازم منو ببینی -خیلی کله شقی بابک ! می دونی تنهات نمی ذارم . می دونی ولت نمی کنم ..می دونی دوستت دارم و دیوونتم هرچی که دلت خواست میگی .. این قدر بگو تا جونت در آد -من همین حالا شم جونم در اومدست . -دلم می خواد بزنمت .. اون قدر بزنمت که بچه های خودمونو هم این جوری نزنم .. می دونستم مهرسا داره محصوصا این حرفا رو می زنه که به من بگه تا اونجا هاشم می رسیم . اون خیلی خوب بود . خیلی مهربون . ..حس می کردم که روز به روز دارم بیشتر تحلیل میرم . دستام دارن قدرت نوشتنشونو از دست میدن . دیگه نمی تونم خاطرات خودمو به خوبی بنویسم .. به زحمت نفس می کشیدم . قرار بود یه جراحی دیگه هم رو من انجام شه .. حس کرده بودم همه اینا فقط برای به عقب انداختن روز مرگ منه . نمی دونم چه حالتی داره مرگ .. اون لحظه که چشاتو واسه همیشه به روی این دنیا می بندی . خیلی سخته جدایی از عشق , جدایی از اونایی که دوستشون داری .. نمی دونی اون طرف چه خبره ! آیا واقعا عذاب هست ؟ شکنجه هست ؟/؟ یعنی از این شکنجه هایی که حالا دارم می بینم بد تره ؟/؟ نمی دونم شاید باید بهتر فکر می کردم . شاید منم مثل خیلی های دیگه به فطرتم رجوع نکرده باشم .اگه یکی خودشو واسه مرگ آماده کنه دیگه خیلی از درد ها واسش آسون میشه .. داشتم فکر می کردم موقع مردن چه حالتی ممکنه بهم دست بده .. حالم بهم می خوره ؟ فشارم میاد پایین ؟/؟ یا این که چند روز میرم توی کما و بعد می میرم . کدومش می تونه راحت تر باشه .. کی می خوام بفهمم که مردم و رفتم به بر زخ . ؟/؟ اصلا بر زخی هست ؟/؟ اگه نباشه پس من به کی بگم خدا چرا کار من این جوری شده ؟/؟ تصمیم گرفتم یه نامه ای برای مهرسای عزیزم بنویسم و همون نامه رو هم در دفتر خاطراتم بیارم . در این نامه می خوام خیلی چیزا رو براش بگم . بهش بگم که باید بعد از من خیلی راحت بره دنبال زندگیش .اون که گناهی نکرده . همین که تا لحظات آخر با هام بوده برام ارزشش از هر چه در این دنیاست از تمام کهکشانها از همه ستاره ها بیشتره .. از هر گنجی که در این دنیا وجود داره .. زندگی مال زنده هاست . خدایا این چه سر نوشت تلخیه که برام رقم زدی . چرا واسه یک بارم شده نخواستی منو به انتهای خوشی برسونی . یعنی میشه معجزه ای بشه و منو به زندگی بر گردونه . من و مهرسای من با هم از دواج کنیم . یه خیلی بچه بیاریم . منم کمکش کنم .. همون جور که اون کمکم کرد ... -بابک چته ؟/؟ کجایی انگار اینجا نیستی .. اگه مهرسا به من نمی گفت چرا بازم گریه می کنی متوجه هق هق گریه هام نمی شدم با صدای بلند زار می زدم .. عین جوی روان اشک از چشام جاری بود . اونم با من می گریست خودشو انداخت توی بغلم . با من گریه می کرد . -عزیزم عزیز دلم تو که حالا باید به من انرژی مثبت بدی . چرا داری منو نا امید می کنی ؟/؟ -منو ببخش دست خودم نیست .... چند روز بعد اون نامه ای رو نوشتم و دادم به دست مهرسای خوبم .. متن اون نامه رو هم در دفتر خاطراتم آوردم و از همین جا شروع میشه ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#16 | Posted: 16 Jan 2014 20:15
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۵

نمی دونم واقعا نمی دونم چه جوری شروع کنم . میگن بین شادی و غم فقط یک نفسه ..همون یک نفسی که بین مرگ و زندگیه ..من می خوام همون یک نفس رو تو در کنارم باشی . نمی دونم از چی بگم . تو که خودت همه چی رو می دونی . هر چی بگم بازم تکرار تکرار هاست . زندگی تکرار تکرار هاست . کاش این تکرار رو در کنار تو حس می کردم . باورم نمیشه که خداوند یک شبه همه چیزو ازم بگیره . من احساس تنهایی می کردم . ولی مهرسا ! به چشای قشنگت سوگند به دل پاک و مهربونت سوگند من از خدا شاکی نیستم . چطور می تونم ازش شاکی باشم که اون تو رو به من داده . من ازش گله ای ندارم . یادته بهت گفتم که بزرگترین آرزوی من وقتی که حس کنم تو مال منی چیه ؟/؟ درسته که از دواج نکردیم . بزرگترین آرزوی من این بوده که تو هیچوقت تنهام نذاری . این که چشاتو قبل ازچشای من به روی این دنیا نبندی . راستی دیگه واسه من چی مونده جز تو .. جز تویی که تو رو از یه دنیا هم بیشتر دوستت دارم . می دونی چرا ؟/؟ آخه همه تنهام گذاشتن می دونم دلشون نمی خواست که تنهام بذارن . حالا فقط تو رو دارم . تو رو که برام عزیزی . از همه عزیز تری . می دونم داری به این فکر می کنی که بی من چه خواهی کرد . میگن اونی که میره سفر غم درونش کمتره و اونی که می مونه بار رنج و عذابو بیشتر تحمل می کنه .. ولی عشق من . من از روزی که یادمه بار رنج و غم و تنهایی رو حسش می کردم . شاید از نظر مالی در مضیقه نبودم ولی همش احساس تنهایی می کردم . به نهایت اون چه که می خواستم نرسیدم . اما چرا ..چرا ...خدا تو رو بهم داد . تو رو که مثل یه ستاره اومدی به آسمون دل من تا تیرگیهای دلمو روشن کنی . تا به من راه روشن عشق و دوست داشتنو نشون بدی . تا بهم یاد بدی که چطور میشه وفادار بود ..تو اومدی تا بهم بگی که من تنها نیستم . وقتی که تو رو دارم انگار که دنیا رو دارم . اومدی بهم بگی که بابکو به خاطر زیبایی های ظاهرش نمی خوای .. اومدی تا بهم بگی که اونو با همه زشتیهاش تحمل می کنی .. اومدی بهم بگی که با چشای قشنگت اشک خونین دلتو بهم نشون میدی .. و من اومدم تا بهت بگم که بابک دلشو نداره که غم تو رو ببینه ,خون دل خوردن تو رو ببینه , رنج تو رو که می خواستی منو شاد ترین ببینی ببینه .مهرسای من ! مهربون ترین آدم روی زمین که دلت نیومده در این روزای درد و غم و عذابم تنهام بذاری .. هر وقت که بهم گفتی دوستم داری منم بهت همونو گفتم . از عشق گفتی و من بهت همونو گفتم .. گفتی که تا آخرین نفس و تا آخرین لحظه زندگیت دوستم داری تا هر وقت که بتونی ببینی و حس کنی ..منم همینو گفتم و میگم .. ولی اگه این نفسهای آخرم باشه . اگه این آخرین نامه ام باشه .. پاسخ یه چیزو نمی تونم بدم . همونی که تباهم می کنه .. می دونی چیه مهرسا .. صبر کن بهت میگم . این که تو بهترینی .. عزیز ترینی .. خواستنی ترین و دوست داشتنی ترینی شکی درش نیست ولی تو در این روز های سخت تنهام نذاشتی . بهم گفتی که در کنارمی . با منی و نشون دادی که در کنارمی .. در کنار یک اسکلت .. یه آدم زشت و استخونی .. بهم ثابت کردی که این روح قشنگته که به روح من دل بسته و همینه که ما رو به هم پیوند میده . بهم سلام می گفتی و منم دوبار جوابتو می دادم .. منو ببخش منو ببخش مهرسا .. به خدایی که می خواد منو از تو بگیره سوگند و قسم به قلب پاک تو که من نمی خوام تنهات بذارم . من نامرد نیستم مهرسا .. میگن آدما از مرگ می ترسن . منم اگه بخوام بگم نمی ترسم دروغ گفتم ولی اون قدر در زندگی عذاب کشیدم و طعم تلخ تنهایی رو چشیدم که می تونم خودمو با لحظه جدایی از این دنیا هماهنگ کنم ولی یه چیزی برام درد ناک تر از هزاران مرگه و اون لحظه جدایی از توست . عشق من شاید این سر نوشت من بوده که تنها بمونم . من عذاب را درد و جدایی را به جان می خرم ولی چگونه می تونم تحمل دیدن قطره ای اشک تو رو داشته باشم . وقتی که سیل اشکاتو می بینم که انگار دنیای امید و آرزوهاتو بر باد رفته می بینی دلم می خواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه .. اون وقته که به خدا میگم خدایا اگه می خواستی و می خوای منو عذاب بدی حاضرم .. اگه می خوای شکنجه ام کنی .. اکه تکه تکه بدنمو بسوزونی .. اگه دل بابک سوخته دلو بسوزونی حاضرم .. اگه جونمو بگیری که داری می گیری حاضرم شکایتی ندارم ولی شکایت دختر عاشقو که با قلب مهربون و امیدوارش اومده به من امید زندگی بده پیش کی ببرم . خدایا مگه زمزمه های نیمه شبانه اون به گوشت نمی رسه . خدایا اگه منو دوست نداری دوست نداشته باش . ولی اونی که بنده مریضتو دوست داره اونی رو که در سختیها تنهام نذاشته تا به کی می خوای عذابش بدی ؟ خدایا مهر سای منو نا امید نکن .. شاید قسمت این باشه که من به آرزوهام نرسم ولی میگن کسی که عاشقه خوشبختی عشقش براش از همه چی مهم تره ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#17 | Posted: 24 Jan 2014 08:32
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۶

و من خوشبختی تو رو می خوام تویی که بعد از آشنایی با من همیشه در کنارم بودی . مهرسای من بزرگترین مایه آرامش من در این لحظه های تلخ که به پیشواز مرگ رفته ام اینه که خنده های تو را آرامش و سعادت تو را ببینم ولی این انتظاری بیهوده است که دو چیز متضاد را در کنار هم ببینم چون تو به خاطر من غمینی و من چگونه می توانم انتظار آن را داشته باشم که در لحظه های جدایی شاد باشی . درد به تمام بدنم رویشه دوانیده ..نمی توانم به درستی بخورم و بیاشامم . به درستی حرف بزنم .. یادته مهرسا ..؟/؟ یادته می خواستم خواننده شم ؟/؟ با خودم می گفتم من که صدام بد نیست چرا مث اونا نشم . درد به مغز استخونم رسیده . انگاری حتی توان نوشتنو هم ندارم . دستام داره از کار میفته اما این عشق به توست که به من جون میده تا این آخرین نوشته هامو برات کامل کنم . چون توانی برام نمونده که بخوام بعدا واست بنویسم . تمام این درد ها رو تحمل می کنم ولی درد جدایی از تو چه سخته .. وقتی که هزاران بار در روز به مرگ فکر می کنم هزاران بار احساس می کنم که از این زندگی نکبت بار که برای همه اسباب زحمت شدم رهایی پیدا می کنم . اما وقتی که یک بار به جدایی از تو فکر می کنم احساس می کنم که هزاران بار مرگ نکبت بار را در آغوش می کشم . میگن خدا یا ستمکارای بسیار ستم کننده رو خیلی زود از بین می بره که مردم در راحتی باشن یا آدمای خوب و مهربونو تا گناهشون زیاد نشه .. بابا مامانمو که ازم گرفتی خدا و منم که داری می بری آخه ما جزو کدوم گروه بودیم .. مهرسای من ..امید و آرزوهامو دارم با خودم به گور می برم . یه پسری که عاشقه .. یه پسری که دختری رو با تمام وجودش دوست داره اوج تحقق آرزوهاشو در روزی می بینه که اونو با تاجی از گلهای سپید و شکوفه های سپیدی که لباس سپیدشو تزیین داده در کنار خودش ببینه ..منم اون آرزو رو داشتم .هرچندتا حالاشم کسی نمی تونست ما رو از هم جدا کنه ولی چقدر دلم می خواست تو رو عروس خودم ببینم . زیبا ترین عروس دنیا . مهربون ترینشون . ملکه مهربون .. مثل اسمت مهربون و دوست داشتنی . نمی دونی چقدر منتظر روزی بودم که اسم هرکدوم از ما توی شناسنامه اون یکی نوشته شه . نمی دونم آن سوی آرزوها آن سوی این دنیای پست و بی رحم چه خبره .. دنیایی که قلب نداره .. دنیایی که نمی تونه خوشبختی عاشقای واقعا عاشقو ببینه . به من بگو گناه من چه بود ؟/؟ مگه من از این دنیا چی می خواستم ؟/؟ تو رو ..تو رو که هرروز بیایی و به من بگی که تنها نیستم . بگی که در کنار منی .. من عشقو در آغوش تو احساس کردم . آرامشو در کنار تو و خوشبختی رو در کنار تو دیدم . آخه چرا دنیا این قدر حسوده ؟/؟ میگن وقتی که روح از بدن خارج میشه میره به دنیایی که می تونه ببینه . ولی دستش به جایی نمی رسه . یعنی اون روز شاید که من یتونم ببینمت و این تویی که با چشای ظاهرت نمی تونی منو ببینی . مهرسای من به من بگو این حقیقت داره ؟/؟ این که من می تونم تا نهایت بی نهایت ها ببینمت ؟/؟ یعنی میرم که به خوشبختی ابدی برسم ؟/؟ فکر می کنی که این از خود خواهی منه که این طور بخوام ؟/؟ آخه تو که می دونی من تو رو از خودم از جونم از لحظه های مقدس تنهایی ام بیشتر دوستت دارم . مهرسای من اگه دوستم داری اگه عاشقمی به من قول بده که بعد از من اشکی نریزی .. اگه یه روزی عروس شدی که کس دیگه ای اومد در کنار تو و در جایی قرار گرفت که می تونست جای من باشه به جای خالی من فکر نکن .. فقط به این فکر کن که من دلشوندارم که رنج تو رو ببینم که عذاب تو رو تحمل کنم . کاش اون روز خدا اجازه شو به من بده که برای چند لحظه به دنیا برگردم و با بوسه ای گرم بر پیشانی پاک تو برات بهترین ها رو آرزو کنم . هر چند برای یک مرد خیلی درد ناکه که یکی دیگه رو در کنار زنی ببینه که آرزوش بود که در کنارش باشه .. ازت می خوام که بعد از من به خودت فکر کنی . نمی خوام این عذاب همیشه همرام باشه که من مانع آرامش تو ام . مهر سای من ..هرگز در زندگی ام نخواسته بودم که باعث رنج و آزار کسی بشم چرا مرگ من کسی رو برنجونه ؟/؟ چرا آسایش خودتو واسه من خراب می کنی ؟/؟ سهم من از دنیا و زندگی این بوده .. باور کن من خوشبختم . خوشبخت از این دنیا میرم ... درسته به خیلی چیزا نرسیدم ولی مگه تو رو داشتن خوشبختی نیست ؟/؟ می دونم هرچی که ازت بخوام بهم میدی .. می تونم قولشو از تو بگیرم . آخه تو خیلی خوش قولی . می دونم دل یه آدمی رو که داره می میره نمیشه شکست . اما می دونم یه قولی رو نمی تونی بهم بدی . نمی تونی بهم بگی که منو از دلت بیرون می کنی .. من با همه درد هام خوشبختم مهرسا .. یه خورده فکر کن چرا ......درسته من در قلب تو جای دارم . یه جای امن .. جایی که احساس تنهایی نکنم . جایی که دست دنیای سنگدل بی دل بهم نرسه . اینو وقتی که در آغوشت می گرفتم وقتی که می بوسیدمت بیش از هر لحظه دیگه ای احساسش می کردم . ولی اگه یادت باشه گفته بودم که من دلم می خواد خوشبختی تو رو ببینم .. اگه می تونستی به خداقسم به همون قلب پاک مهربونت راضی بودم که منو از قلبت برونی و یکی دیگه رو جاش بنشونی تا عمری رو به سراب فکر نکنی . می تونی منو از خودت برونی .. تو هر کاری کنی من ازت ناراحت نمیشم . تو اون قدر خوبی که اگه به اندازه هفت آسمونم با هام بد شی بازم خوبی ..تو به اندازه تمام ستاره های آسمون بهم زندگی دادی اگه بخوای چند بارم جونمو بگیری بازم بهت بد هکارم . کاش منم می تونستم بهت زندگی بدم . کاش می تونستم مایه عذابت نشم . آخه من دیگه چی دارم که بهت بدم .. من که ازم چیزی نمونده .. خدایا مگه تو خودت عاشق نیستی ؟/؟ توبه آدما به عاشقا به سنگدلا هم جون میدی .. وقتی که جونشونو می گیری بازم اونا رو کنار خودت نگه می داری . همیشه اونا رو می بینی ولی اگه جونمو بگیری دیگه مهرسای من چه جوری منو ببینه .. خدا خودت دلشو نداری از آدما دورشی . اگه تو عاشق عاشقایی اگه تو یاور شکسته دلایی چرا راضی میشی اشکای اونو ببینی به خدا که مهرسای من خداشو دوست داره .. ..ادامه دارد ....
     
#18 | Posted: 24 Jan 2014 09:00
عشــــــــــــــــــــق ووجــــــــــــــــــــدایی ۱۷

با رفتن من اشکهای زیادی بر زمین ریخته نمیشه . حتی شاید آدمایی که خوشحال باشن خیلی زیادتر باشه . شاید عموی ناتنی من و این تک و توک فامیلایی که داشته های من بهشون می رسه خیلی خوشحال شن . جز تو و چند تا دوست شاید کسی برام اشک نریزه .. کاش تو هم اشکاتو واسه یه آدم تنهایی که دست خدا و سر نوشت خواسته که اونو ببره پیش خودش بر زمین جاری نمی کردی . نمی دونم مهرسا .. گاهی وقتا آدما به دنبال یه جو محبت می گردند تا واسه همون جونشونو بدن .. به همونی که انگار دنیایی از عشق و محبتو نثارش کرده .. من در مقابل خرمن محبت تو دنیای محبت تو چی دارم که بدم .. دیگه هیچی ندارم . جز این که بخوام دنیایی از رنج و اندوه نثارت کنم .. تو منو در لحظه های رنج و درد تنهام نذاشتی .. گذاشتی حس کنم که هنوزم عشق وجود داره هنوزم انسانیت وجود داره .. به من بگو مهرسای من ! من برات چیکار کردم ! من برات چیکار می تونم بکنم .. چیکار کردم عشق من ! جز این که به وقت رفتن تو رو تنها بذارم ؟/؟ با دنیایی از درد . در راهی که باز گشتی نیست ؟/؟ میگن مرده ها همه چی رو می بینن . من بازم می تونم تو رو ببینم . بازم می تونم تو رو حس کنم . هر چند نمی تونم لمست کنم .. هر چند دیگه نمی تونم در آغوشت بگیرم بر اون لبهای داغ و زندگی بخشت بوسه بزنم . نمی تونم خودمو در آغوش پر مهر مهر سای خودم حس کنم .. و تو تو دیگه منو نمی بینی . دست من از همه جا کوتاه و دست تو از من کوتاهه . به خدا اگه بهشتی باشه برای توست .. برای تو .. اگه عدالت خداوندی وجود داره .. اگه همونجوری میگه که باشه تو عزیز دل من فراتر از بهشتی .. تو بهشت خدایی .. شاید خدا بهشت رو برای تو آفریده . و شاید هم تو رو برای بهشت .. عشق من گریه نکن .. بعد از من دیگر اشکی مریز .. احساس کن که دیگر بابکی وجود ندارد . زندگی از آن زنده هاست .. این روز ها وقتی که اشکهایت را می بینم اگر نتوانم که فریاد بزنم اگر نتوانم که صدایت بزنم اگر از درد نتوانم که چشمانم را بگشایم و با نگاهم به تو بگویم که دیگر اشکی نریزی .. اشکهای گوشه چشمانم در دل خسته و زخمی من با تمام وجود از تو می خواهد که دیگر به خاطر من گریه نکنی .. سرم را در آغوش می گیری . با سکوت درد من احساس می کنی ان چه را که می خواهم آن چه را که با تمام درد و احساس و احساس دردم فریاد می زنم .. اما فردایی که دیگر من نباشم ....اگر بیاید آن زمان که اشکهایت را از آن سوی زندگی ببینم و توانی برای به تو رسیدن نداشته باشم چه کنم ! چه کسی فریاد روح و اندیشه ام را به تو می رساند ؟/؟ به من بگو چه کسی غمنامه مرا برای تو خواهد خواند . تو هر چه بودی برای من بهترین بودی پاک ترین بودی.. نمی دانم چرا کلمات از من می گریزند . کلمات اسیر منند . واژه ها را می رقصانم . آنان را برای تو تسخیر کرده ام . واژگان غلامان منند . غلامانی برای تو ملکه زیبای من . هزاران هزار واژه در برابر تو سجده می کنند و تو را می ستایند اما حتی در این لحظات احساس می کنم که واژگا ن محو نجابت و پاکی و محبت و زیبایی تو شده اند . مهرسای من با چه کلامی به تو بگویم که دوستت می دارم با چه واژه ای در برابر عظمت و بلندای روح تو زانو بزنم و اشکهایم را نثار وجود مقدست کنم . آخر اجازه اش را از خدا گرفته ام . خداوند اجازه اش را به من داده که ستایشت کنم . که تو را با تمام وجودم بپرستم . آخر این تویی که دستانم را خواهی گرفت و مرا به خدای بزرگ خواهی سپرد . آخر این توبودی که وقتی دستهایی برای یاری نمی دیدم دستت را به دستانم دادی تا بدانم که عشق هر گز نمی میرد . با چه کلامی به تو بگویم که دوستت می دارم . به من بگو مهر سای من ! عشق من ! هستی من ! نفس و صدای نفسهای من ! به من بگو چگونه بگویم که تو را بیشتر از خود بیشتر از هر چه در این دنیاست دوست می دارم . من پیش از مرگ مرده ام اما تو بوی خوش زندگی را برای من به ار مغان می آوری و آورده ای . پدر و مادر مهربانم در کنار من نیستند . شاید اگر آنها بودند امروز تحمل هجرت تلخ سخت تر از سختی بی نهایت می بود ..نمی دانم تو را به چه تشبیه کنم ... به خورشیدی که تنها به من می تابد ؟ به ماه آسمانی که گویی هر شب خود را تنها به من نشان می دهد ؟/؟ به شبنم پاکی که سپیده دمان بر گلبرگها می نشیند ؟/؟ به شکوفه هایی که در بهاران نوید عشق و زندگی را می دهد ؟/؟ به غنچه سرخ نوشکفته ای که به بابک تکیده چون برگ خزان فخر نمی فروشد ؟/؟ بگو تو را به چه تشبیهت کنم که در خور آن باشی .. بگو ای پاک تر از آسمان پاک .. ای بخشنده تر از خاک ..بگو ای الهه مقدس ! تو را چه بنامم تو را چه بخوانم . که من خشکیده خزانی را همچنان به دید بهاری خود می نگری .. بگو مهرسای بهشتی من !.. ادامه دارد....نویسنده ....ایرانی
     
#19 | Posted: 31 Jan 2014 16:17 | Edited By: shahrzadc
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۸

میگن آدم باید قدر نعمتهایی که خدا بهش داده رو بدونه . خیلی سخته آدم واسه کارای شخصی خودش از دیگران کمک بگیره . حس می کنم دارم خفه میشم . این سرطان لعنتی نمیذاره درست بخورم . با شکنجه می خورم . دیگه هیچی واسم نمونده . حس می کنم تمام بدنم در گیر شده .. ولی عشق من! من قدر تو رو می دونستم . خیلی خوبم می دونستم . از یه پیر زنی شنیده بودم که عشق زیاد جدایی میاره . اون روز به حرفاش توجهی نداشتم . شاید حقیقتو می گفت . من دیوونه وار عاشقتم مهرسا . باورم نمیشه که باید برم . میشه دنیا رو ول کرد . میشه از همه چی گذشت ولی گذشتن از تو از هر زجری برام کشنده تره ..خدایا ! به من بگو من چه گناهی کردم . خدایا ! به خدا که دوستت داشتم خدا ..آخه چرا .. من حالا با همه درد هام با درد تنهایی خودم باید برم به جایی که تو درش نیستی .. دردم زیاده .. نمی دونم اینو به حساب چی باید بذارم . چرا خدا پدر و مادرمو ازم گرفته .. اونا رو گرفته که وقتی منو هم می گیره اونا غمگین نباشن ؟/؟ پس من چی ؟/؟ عشق من , امید و هستی من چی ؟/؟ درد داره منو می کشه .. انگاری دیگه نای نوشتن ندارم ولی حس می کنم که تو کنار منی . سرت رو شونه هامه و من دارم با موهای قشنگت بازی می کنم . می دونی بیشتر وقتا به چی فکر می کردم ؟/؟ به این که همیشه تا سالهای سال تا اون وقتی که پیر شیم تا وقتی که حتی این موهات سفید شه نوازشت می کنم .. بهت میگم دوستت دارم . میگم عاشقتم . میگم بدون تو می میرم .. می دونی دردم از چیه .. دردم از اینه که من دارم با تو با داشتن تو می میرم .. خداااااااااچراااااااااا ؟ چرااااااااا حالااااااااااا ..حالاااااچراااا خدا مگه من در حق تو و خلق تو چیکار کردم . وقتی که سرت رو سینه ام بود و چشاتو بسته بودی و من به صورت قشنگ و پوست لطیفت نگاه می کردم با خودم فکر می کردم که اگه بیاد یه روزی که این پوستا چروکیده شن نباس کاری کنم که تو حسرت این روزا رو بخوری . منم خودم اون موقع سنی ازم گذشته و در هم شکسته میشم ولی یه زن خیلی حساس تر از مرده . باید همیشه نازت کنم . همیشه اون صورت قشنگتو ببوسم . تو بشی کمک من و من بشم کمک تو . با خودم می گفتم که هیچوقت تنهات نمی ذارم .. قسم به تو عشق من من نمی خوام برم .نمی خوام حالا بمیرم . حالا که تو اومدی بهم زندگی بدی . . من به دنیا نیومدم تا عاشق مرگ باشم . خیلی سخته آدم هزاران درد داشته باشه و یه دلخوشی .. با رفتنش همون دلخوشی رو هم از دست بده .. چرا نمی تونم فر دا رو ببینم . چرا هر لحظه فکر می کنم که این آخرین لحظه زندگی منه . دلم می خواد با بوی تو بمیرم . چون می دونم این بو همیشه با منه . مرگو برام راحت می کنه .. به من یه جون دیگه ای میده .تورو به یادم میاره .کاش می تونستی نجاتم بدی . کاش می تونستی باورم بدی که می تونیم با هم بمونیم . خودمو در آینه دیدم .. دیگه کارم از این وحشت ها گذشته .. نمی دونم لحظه مرگ چه لحظه ایه . این رسم زندگیه که میگن هر ان که از دیده رود از دل برود .. می دونم فراموشم نمی کنی ولی برای چند مین بار میگم که بعد از من میاد یه روزی یکی مث من شایدم خیلی بهتر از من که عاشقت بشه . حرف عشقو بهت بزنه .. اونم از عشق جاودانش بگه .. اگه حس کنم که می تونی شاد باشی منم با شادی تو شاد میشم .. ولی نمی دونم چی بگم .. نمی دونم .. یکی میاد و خوشبختت می کنه .. نمی دونم چی بگم خدا .. پس بذار هیچی نگم . آخه من همیشه یک محکوم بودم . تنهای خسته .. با آرزوهایی پژمرده و به گل نشسته .. و من اون روز خودمو با سر نوشت تو هماهنگ می کنم تا تو رو خوشحال و خوشبخت ببینم .. ولی به من بگو من دامن کی رو بگیرم به کی بگم که چرا سر نوشت من این بوده .. به خدا ؟/؟ به اون بگم که چرا عشق منو ازم گرفته و اونو به آغوش دیگری سپرده ؟/؟ خدااااااا تو چطور دلت اومد ؟/؟ تو که مهربون تر از هر مهربونی بودی ؟/؟ می دونی مهرسا من که نمی تونم بهت دروغ بگم .. نمی دونی چه دردیه چه حسرتیه چه زجریه چه مرگیه وقتی عشقتو در کنار یکی دیگه ببینی ولی تو که گناهی نداری این من بودم که تنهات گذاشتم .. حالا خدا منو با خودش برده ولی من بودم که تنهات گذاشتم .. دلم می خواد برم به خواب اونی که جای من سر روشونه هاش میذاری .. همونی که دوستت داره و عاشقته .. همونی که جای من نازتو می کشه و می بوسدت .. دیگه حتی این اجازه رو ندارم که پیشش بگم مهرسای من ..آدما که خاک میشن امید و آرزوهاشونم خاک میشه ..بهش میگم این دختر همونیه که خدا بهشتو واسه اون آفریده ..همونی که امتحانش کرده .. عذابش داده .. اگه خدا یه بار جونمو گرفته و برده اون دنیا ..هزاران هزار بار جون اونو گرفته ..پس نازک تر از گل نباید بهش بگی .. باید دوستش داشته باشی .. مهرسای من وقتی که به کسی بگه دوستت دارم تا آخرش باهاشه .. وقتی که از کسی وفا ببینه جونشو واسش میده .. نکنه اذیتش کنی .. نکنه اشک چشاشو در آری ..دلشو بشکنی .. اون خیلی مهربونه .. بهش میگم من که اذیتش کردم ..من که عذابش دادم من که تنهاش گذاشتم ..من که نذاشتم از روزای خوش اول جوونیش خیری ببینه ..تو شادش کن .. نمی دونم مهر سای من ! به نظرت کسی می تونه اشکهای یک مرده رو ببینه ؟/؟.. ادامه دارد ..نویسنده ....ایرانی
     
#20 | Posted: 7 Feb 2014 13:34
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۱۹

مهرسای من ! منو ببخش خیلی اذیتت کردم . منو ببخش اگه یه وقتی یه حرفی زدم که ازم دلخورشدی .. منو ببخش اگه نتونستم تو رو به آرزوهات برسونم . منو ببخش اگه نمی دونم چی بنویسم و نمی تونم منظم بنویسم . آخه دیگه فرصتی واسم نمونده . هر لحظه حس می کنم که نفسهای آخرمه . درد رو با تمام وجودم لمس می کنم . شاید فکر کنی که چرا وقتی که تو رو عشق تو رو در اختیارداشتم و حالا هم دارم چند وقت پیش می خواستم خودمو بکشم . هرچند پدر و مادرم راحت شدن که ازدست دادن منو نمی بینند واین غمو تحملش نکردند ونمی کنند ولی نمی دونی چه سخته جای خالی اونا رو دیدن و دیگه اونا رو ندیدن .. و چه سخته با تمام وجود زجر کشیدن . خدایا تو از بهشت برام یه نعمتی رو فرستادی به نام مهرسا یه هدیه ای از بهشت .. بهترین هدیه زندگی من .. پس چرا منو داری می فرستی به جهنم . چرا مهرسای منو اذیتش می کنی ؟/؟ ..نخواستم بیش از این آزارت بدم مهرسا . خواستم راحتت کنم . که این قدر واسم پانشی و نیای . آخه تو یه دختری واسه یه در هم شکسته بی ارزش چرا باید این قدر خودتو به زحمت بندازی .. آخه این قیافس که من پیدا کردم ؟/؟ آخه من دیگه چه ارزشی دارم که عاشقش باشی ؟/؟ اصلا چه به دردت می خورم ؟/؟ چرا باید این طور شه . دلم می خواد تا جون دارم واست بنویسم . بهت از درد هام بگم . از رنجم از عذابم . می دونم رنج می کشی .. ولی انگاری هنوزم دوست دارم که دوستم داشته باشی . نمی خوام اشکاتو ببینم ولی دوست دارم کنارم باشی . دوست دارم همش برات از تکرار ها بگم . فریاد بزنم که هنوز باور ندارم این جدایی تلخ و این بیرحمی رو .. مهرسای من .. من هر چی رو که خاک کنم شیرینی بوسه های تو رو نمی تونم خاک کنم .. بوی گرم آغوش داغ عشق تو رو هز گز خاک نمی کنم . اونو از جسمم جدا می کنم تا وقتی که روح از تنم پر می کشه اونو با خودم ببرم به جایی که دست آدما بهش نرسه .. اون جزیی از وجودم که تمام وجودمه .. طعم بوسه های تو به من میگه که زندگی نمرده .. و آرامش آغوش تو به من زندگی دوباره ای میده .. مهرسای من ! من از خدا اجازه شو گرفتم که به تو قسم بخورم .. سوگند به تو که عشقی که به تو دارم عشق مقدسیه که نمی دونم چه طور وصفش کنم . می دونی چرا .. واسه این که حالا دیگه حس می کنم مرگ ..خود مرگ داره واسم خیلی راحت تر از اونی میشه که فکرشو می کردم .. ولی وقتی به چهره مظلومانه ات نگاه می کنم وقتی می بینم با هزاران امید و آرزو میای اینجا و منتظر معجزه ای میشی میشینی تا خدا به دختر بهشتی خودش هدیه آرامشو بده ولی نا امید میشی دلم می گیره .. خدا این چه حکمتیه که قلب دختر بهشتو می لرزونی .. خدایاااااااااا مگه عشقو تو نیافریدی ؟/؟ مگه تو نگفتی که باید دوست داشت و دوستت داشت ؟/؟ مگه عشق مقدس نیست ؟/؟ به من بگو خدا ... به من بگو .. اگه دوست داشتن مهرسا گناهه .. اگه عاشق شدن گناهه که منو به گناه عشق مجازات می کنی ؟ بگو .. آغوش گرم تو برام حاشیه امنی بود تا از دایره مرگ و نیستی بیام بیرون . مهرسای من .. وقتی یکی رو می برن پای چوبه دار ازش می پرسن آخرین خواسته تو چیه ؟/؟ معمولا یکی رو که می خوان سر ببرن یه آبی بهش میدن .. من دلم شکسته .. می دونم که دوستم داری . می دونم که هنوزم حرفام واست اهمیت داره .. می دونم .. خدایا چقدر زشت و بد تر کیب شدم ولی تو هنوز منو مثل اون وقتا می بینی . کاش زنده می موندم و نشون می دادم که چقدر دوستت دارم کاش بودم و و هر روز دستا و پاهاتو می بوسیدم . دارم می میرم و این آخرین خواسته من از توست . خدا که دیگه به حرفام گوش نمیده مهرسا .. قول بده که سعی کنی برام اشکی نریزی . می دونی چرا گفتم سعی کنی .. آخه واسه این که گاهی آدم سعی می کنه ولی نمی تونه . نمی خوام که برنجی از این که چرا به بابک خودت قول دادی و بد قول شدی .. می خوام قول بدی که سعی خودت رو می کنی . ولی اگه اشک چشای قشنگت نا خواسته باریدن گرفت من چی می تونم بهت بگم ؟/؟ جز این که بهت بگم اشک دل پاک تو قشنگ ترین صورت دنیا رو شسته و قشنگ ترین چشای دنیا رو.. رو به آسمون خدا دوخته و دستای قشنگشو به طرف آسمون خدا دراز کرده تا برای روح من آمرزش بخواد . دوستت دارم مهرسا ..به اندازه ای که فقط خدا بدونه چقدر ... دوستت دارم مهرسا ..بیشتر از عشقی که پرستو به بهار و تشنه به چشمه سار داره . دوستت دارم دوستت دارم .. آن قدر با قلب شکسته ام فریاد می زنم که دوستت دارم تا که شاید خدای خفته بیدارشود و به حال من دل بسوزاند ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عشق و جدایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites