تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

عشق و جدایی

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 14 Feb 2014 10:12 | Edited By: shahrzadc
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۲۰

دیگه وقت رفتن رسیده .. وقت وداع . یادت میاد هر وقت می خواستیم با هم خداحافظی کنیم به امید فردا و لحظه ای می نشستیم که بازم بتونیم در کنار هم باشیم ؟/؟ من که با امید به دیدن دو باره تو و دوباره با تو بودن و با تو گفتن و با تو خندیدن چشامو میذاشتم رو هم . خیلی چیزا هست که آدم در اختیارش داره و اونو تموم شده فرض می کنه از این نظر که فکرشو نمی کنه که راحت از دستش بده . وقتی که به انتظارت می نشستم انگار که عشق و دیدار برای ما انتهایی نداشت . لحظه پایانی نداشت ولی الان نمی دونم . نمی دونم واقعا چند بار دیگه می تونیم در کنار هم باشیم . اون روز یه انتها فکر نمی کردم . اون روز خوشبختی رو در بی نهایت می دیدم . و بهتره بگم تا بی نهایت می دیدم ولی حالا می بینم که نفسهای آخرشو می کشه .. برای منی که به آخر خط رسیدم . تو برای من ناراحتی و من واسه تو افسرده ام . گاهی وقتا قشنگیا در میان درد د و رنج آدما گم میشن ولی این زیبایی ها از بین رفتنی نیستند به دل آدم می شینن . تو می تونی با این زیبایی ها زندگی کنی . حتی در لحظه مرگ .. چه درد ناکه جدایی .. چه تلخه که عشق پاک من و تو عشقی که پایه و اساس اونو و فا و محبت دو تایی مون تشکیل میده این جور با خاک جدایی دفن شه . درسته که یادمن در دلت می مونه ولی قلب زنده به عشقی زنده نیاز داره . می روم با کوله باری از درد .. خسته چون شبگرد ..می روم تا بمانی .. چشمان تو دیگر مرا نخواهد دید . می دانم که با شاخه گلی بر مزارم خواهی آمد بر سنگ سختی که بین ما جدایی انداخته آبی خواهی ریخت تا روانم را آرام سازی .بوسه بر سنگ خواهی داد .. به تو خواهم گفت تو خود دنیای گلی که قطره اشک تو چون دریای محبت روح پرگناهم را خواهد شست .به من بگو دختر وفادار بهشتی . تو در دنیا بی وفا چه می کنی . بر مزارم آمده ای تا یک بار دیگر به من برسی . به من برسی تا بر این باور باشم که به آرزویم رسیده ام . آرزویی که بر مزار من آمده است . من آن روز را خواهم دید که تو را بر مزارم ببینم که با ندای قلبت از آن سوی مرزها از ماورایی که مرایارای رسیدن به آن نباشد فریاد می زنی بابک من همچنان در انتظار روزی نشسته ام که بتوانم فاصله های مکانی را بشکنم و خود را در کنار تو ببینم . صدای تو را خواهم شنید .. کاش زبان می داشتم و می گفتم عشق من ! مرگ گذرگاهیست در انتهای دنیا که همگان از ان می گذرند اما خود خواه نیستم که به قیمت اندوه تو .. تو را در کنار خود بینم . می روم . رویاهای گمشده خود را باقی می گذارم شاید که در کنار تو باشند . شاید که با تو سخنها بگویند . جز این توانی برای من نمانده است که بگویم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم . آن که ارزوهای خود را بر باد رفته و در خاک خفته می داند آن که آتش قلب سوزانش با با قطره اشکت بر مزارش فرو خواهد نشست و روح پردردش راتسکین خواهد داد : بابک با آرزوهای به گور رفته تو ..................................دیگه نتونستم و نخواستم ادامه بدم . راستش چیز زیاد دیگه ای هم ننوشته بود .. توانشو نداشت . دستاش بهش اجازه حرکت نمی داد .نمی تونست خوب فکر کنه .. اون با امید و آرزوهلش بدنشو به خاک سرد سپرده بود .اون رفت و منو تنها گذاشت با دنیای ناباوریها . با دنیایی که عشق درش معنای جدایی رو داره . با دنیایی که حتی وفا داری هم تضمین کننده این نیست که به عشقت می رسی یا نه ..دلم گرفته بود .درد شدیدی رو در تمام تنم حس می کردم . در قلبم در روحم و در جسمم . باورم نمی شد که زنده هستم . باورم نمی شد که زنده هستم و بدون اون دارم زندگی می کنم . حس می کردم که زندگی بدون اون گناهه . جرمه . خیانتیه در حق اون . خدایا چرا گاهی وقتا مرگ رو شیرین تر از زندگی قرار میدی ؟ مگه زندگی رو تو بهمون هدیه ندادی که اونو راهی قرار بدی برای رسیدن ما بنده های در مانده به سوی خودت ؟چرا من باید این همه زجر بکشم ؟ مگه گناه من و اون چی بود . خدایا مگه تو عاشقای با وفا رو دوست نداری ؟ اونایی رو که به هم خیانت نمی کنند . دفتر خاطرات بابک را بستم . بستم تا واسه لحظاتی آروم بگیرم . بستم تا اشکام برگهای طلایی اونو خیس نکنه . دفترو به بینی ام چسبوندم . انگاری هنوز بوی عطر بابکو می داد .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#22 | Posted: 18 Feb 2014 21:12
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۲۱

به یاد آوردم روز هایی رو که بابک با مرگ دست و پنجه نرم می کرد . اون دیگه به روزای آخرش رسیده بود . جراجی دوباره هم اثری نکرد . یک روز برای همیشه چشاشو بست . اما هنوز زنده بود . هنوز نفس می کشید . هنوز خون عشق در رگهاش جاری بود . اما نه اون عشقی که اونو به زندگی بر گردونه . این خواست خدا بود که دیگه هیچوقت چشاشو باز نکنه . چه درد ناکه وقتی عزیزت در بستر بیماری داره نفسهای آخرو می کشه و تو ندونی آخرین نفسش کدومه .اون خودش حسی نداره اما تویی که در کنارشی . به اون لحظه ای فکر می کنی که همه چی رو واسش تموم شده حس می کنی . فکر اون لحظه جدایی بیشتر تو رو از پا میندازه تا خود اون لحظه . اون حدود دو هفته در کما بود .وقتی به اون روزا فکر می کنم حس می کنم که هر لحظه اش برام مرگ آور بود . چون هر لحظه به این فکر می کردم که الان یکی بیاد و بگه که اون تموم کرده که دیگه همه چی تموم شد . چرا باید این جوری شه ؟/؟ مگه گناه اون چی بود . مگه اون از زندگی چی می خواست ؟/؟ نمی دونم خدا . وقتی صدای دری رو می شنیدم قلبم می خواست از سینه در آد .. وقتی وقتی پرستارا به طرفم میومدن حس می کردم الانه که بیان و بهم بگن که دیگه تموم کرده .. وقتی پسر عموشو می دیدم که داره به طرفم میاد ترس برم می داشت و می ترسیدم ازش چیزی بپرسم . نمی دونستم این وضع تا به کی ادامه داره . برام خیلی سخت بود که مدام از خونه جیم بزنم و به بهونه درس و دانشگاه بیام بالا سرش ولی این کارو می کردم . خدایا حالا که عشق و وفا رو در کنار هم قرار دادی و بهم دادیش چرا ازم گرفتیش . بالاخره اون روز اومد . اون روز اومد که من اونو واسه همیشه از دست رفته حسش کنم . یه روزی که خدا بهم گفت بی خود امید وار نباشم . بابک منو برده پیش خودش .بابک در همون حالت کما از این دنیا رفت .. سر و صدا و شیون و زاری و پارچه سفیدی که روش انداختند به من گفتند که بی خود امید وار نباشم بی خود در انتظار معجزه نشینم . مگه تو کی هستی .. مقرب درگاه خدا ؟ خدا هر کی رو بخواد می بره و هر کی رو بخواد میاره .. پس واسه چی میگن اگه گریه و زاری کنی با تمام وجودت و خلوصت فریادش بزنی دلش می سوزه .. خدا جونم دلت واسه من اگه نسوخت واسه بابک من نسوخت ؟ می ترسیدم از خدا بپرسم جاش خوبه یا نه . می ترسیدم بپرسم که آیا بابک من بدون من احساس خوشبختی می کنه یا نه ؟ ولی من دلم می خواد جاش خوب باشه . خدای مهربون بابا مامانشو ازش گرفتی . جونشو گرفتی . عشقشو گرفتی . خدایا در عوض چی می خوای بهش بدی ؟ می دونم که بابک ازت طلبی نداره . ما آدما هیشکدوم ازت طلبی نداریم . آخه هرچی که تا حالا بهمون دادی خودت دادی خودت خواستی که بدی . کسی بهت نگفته .. کسی ازت نخواسته که زندگیمونو هدیه مون کنی .. ولی می دونم تویی که مهربونی نمیذاری کسی دلش بشکنه .. آخه منم دلم شکسته .. من چه جوری می تونم جای خالی اونو پر کنم . آحه ما با هم آرزو ها داشتیم . یه خونه رویایی قشنگ که می خواستیم واقعیش کنیم . چقدر رویاهای آدم قشنگه .. گاهی قشنگ تر از واقعیته . حالا چیکار می کنی بابک من .. من همش به فکر خودمم . نمی دونم جات کجاست . ولی می دونم منو می بینی و دردمو حس می کنی . کاش تنهام نمی ذاشتی . تو رفتی و دیگه هیچ دردی رو حس نمی کنی . رفتی و دنیایی از عذابو با خودت بردی . حس می کنم که خدا هم تنهام گذاشته . واسه همینه که احساس تنهایی می کنم . اگه اون تنهام نذاشته پس چرا من باید این همه عذاب بکشم . چرا یه خبری از تو واسم نمیاره .. من که هر شب فریادش می زدم . چه اون وقتا که تو حالت خوب بود و چه اون وقتایی که دیگه مریض شده بودی . من که هر شب دست دعام رو به آسمون بود . اون وقتایی که همه جا رو سکوت گرفته بود . آخه میگن وقتی که همهمه ای نباشه همه جا ساکت باشه اون وقتایی که ستاره ها دارن با خدا راز و نیاز می کنن اون صدای آدمو بهتر می شنوه .. راستشو بگو صدامو نشنیدی خداجون ؟/؟ .. صدای گریه هام نذاشت که صدامو بشنوی ؟/؟ آخه میگن وقتی از ته دلت گریه کنی و با اشک دلت وضو بگیری خدا صداتو می شنوه .. پس چرا صدامو نشنیدی ؟/؟ حالا من بدون عشق باوفام چیکار کنم ؟ با امید و آرزوهام چیکار کنم .؟ دیوونه بهم گفته به خاطر من منو فراموش کن و عشق تازه ای رو واسه خودت انتخاب کن . آخه بابک ته دلم با پایه های عشق تو محکم شده .. همونجا که به همه جای بدنم خون می رسونه .. چطور می تونم تو رو هستی خودمو فراموش کنم . چطور می تونم .. فکر و احساس من مثل دنیای بیرحم نیست که تو رو در خاک سرد خودش جا بده .. من چطور می تونم خاطره های تو رو دفن کنم . عزیزم هر جا میرم جلو چشامی . هنوز رفتنت رو باور ندارم . چطور می تونم با یکی دیگه باشم وقتی که تصویر تو رو همیشه روبروم می بینم . میگن با رفتن عزیزی عشق نمیره .. زندگی نمیره .. زنده ها باید که زندگی کنند . شاید یه روزی منم این حرفو واسه یکی دیگه زدم . یکی که بخوام دلداریش بدم . ولی خدا جون هیشکی مث تو که عشقمو ازم گرفته نمی تونه دلداریم بده . خدایا کمکم کن . من درمانده ام . به من بگو .. چرا ؟/؟ آخه من جز تو اونو از کی بخوام ؟/؟ از کی بخوام که به من برش گردونه ؟/؟ می دونم دیگه بر نمی گرده . اگه می خواستی برش گردونی که دیگه نمی بردیش . دیگه به امید کی از خواب پاشم ؟/؟ به امید کی چشامو بذارم رو هم ؟/؟ به امید کی به آسمون آبی نگاه کنم .. به امید کی زندگی واسم یه رنگ باشه ؟/؟ به رنگ عشق . به رنگ یکرنگیهای تو بابک من .. من می خوام اهنگ واژه های دوستت دارم از لبای تو رو دلم بشینه . بابک بیدارشو ..چشاتو باز کن .. بازم بهم بگو دوستت دارم . .بازم بهم بگو عاشقتم .. دیوونه بهم بگو یه روزی بر می گردی .بگو شوخی کردی و نرفتی به یه راه دور . بگو دامن خدا رو می گیری و ازش می خوای که یه فرصت دیگه ای بهت بده آخه تو یه عاشق وفادار بودی .. آخه دوستم داشتی .. می خواستی واسه همیشه با من باشی ... به خدا دوستت دارم .. بر گرد عشق من ..برگرد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#23 | Posted: 25 Feb 2014 12:32 | Edited By: shahrzadc
عشــــــــــــــــــــق وجــــــــــــــــــــدایی ۲۲ (قســــــــــمت آخــــــــــر)

عزیزمن ! بگو به من چیکار کنم . وقتی که از ابرای غم , بارون نم نم می باره وقتی که از چشمای من , غصه و ماتم می باره بگو به من چیکار کنم . بگو کجا فرار کنم .. وقتی بهاران می رسه .. صدای یاران می رسه .. رو شاخه های هر درخت نغمه باران می رسه .. دلم فقط تو رو می خواد بگو کجا پیدات کنم .. من چه جوری صدات کنم .. وقتی که غنچه وا میشه , خورشید خانوم هم پا میشه با گلا هم صدا میشه .. دلم تو رو خیلی می خواد .. بگو به من چیکار کنم . بگو کجا فرار کنم .. چشام به خاک و گل توست . تا خبری از تو بیاد . اگه یه وقتی دل تو منو نخواد , گل از گلت بیرون نیاد , بگو به من چیکار کنم .. من به صدای عشق تو جون می گیرم .. اگه نیای سر به بیابون می ذارم .. لیلی میشم دامن مجنون می گیرم . اگه نیای دلم برات پرمی کشه , جدا میشه اون از زمین , به آسمون سر می کشه .. بگو کجا پیدات کنم تا خونه عشق و وفارو جات کنم .. سر ور من! .. خوشگل من ! شاه منی .. تو رو چه جوری مات کنم ؟این دل پاک و عاشقو من چه جوری به پات کنم؟! . به خاک حسودی می کنم .. کاشکی بودم به جای او کنار تو از تو بخوام خوابم کنی یا تو رو بیدارت کنم . دنیا برامن زشت شده , جهنمم بهشت شده , تخم غم و غصه ببین تو قلب من هم کشت شده .. بگو به من چیکار کنم . صید من و صیاد من !, من دیگه عشقی نمی خوام شکار بشم شکار کنم . .. سایه تو !نگاه تو همیشه دنبال منه ..اون خنده های ناز تو , اون صدای آواز تو , هنوز به گوش جانمه .. یه روز بهت گفته بود م این اول خوشبختیمه , حالا دارم بهت میگم آخرشه پایانمه .. توای خدای مهربان ! خالق هفت تا آسمان ! منو ببر پیش گلم .. همون گل پر پر شده .. چشماتو باز کن عزیزم .. به من نگاه کن عزیزم .. من پر پروازت میشم .. من صدای سازت میشم . بیا بشین رو قلب من , با هم بریم پیش خدا , پیش خدای آدما , پیش همونی که به ما , یاد داده از درس وفا , من صدای لبات میشم , قربون خنده هات میشم .. من فدای چشات میشم , تو رو در آغوش می گیرم .. خدا رو فریاد می زنم میگم به من پسش بده , من بدون اون می میرم . بگو به من چیکار کنم . دنیا رو بی قرار کنم .. هیشکی دلش به حال من نمی سوزه . حتی اونی که تو رو از من کرد جدا , بهش میگن تنها ترین تنها خدا .. چشمشو به چشای من نمی دوزه . بگو به من چیکار کنم . من به کجا فرار کنم .آخه به بن بست رسیدم . مروارید چشمای من , دل صدفو نمیشکنه , وقتی خدا ولم کنه .. هرچی غم و رنج وعذاب .. نصیب این دلم کنه .. به من بگو خدا چرا .. .. از کجا من پیداش کنم .. وقتی نمیگی اون کجاست .. وقتی نخوای پسش بدی وقتی جوابم نمیدی من چه جوری صداش کنم . پلکامو رو هم میذارم شاید اگه باز م نشه , من بتونم تورو ببینم ..از اون لبای خوشگلت گل بوسه ها رو بچینم ..دلم رو با چی خوش کنم ..به من بگو چیکار کنم .. اگه خدا منو نخواد .. اگه منو با خود نبره .. تو منو ببر پیش خودت .. بیا عزیز دل من .. منو تو با خودت ببر .. خدا منو نمی بینه ..اون دیگه دوستم نداره .. حتی برای بردنم از اون اجازه نمی خوای .. می خوام که پیش تو باشم .. کنارت آروم بگیرم . جونمو بگیر تا پیش تو جون بگیرم . اون خونه کوچیک تو , اون لونه تاریک تو , دنیای روشن منه , باور بکن بابک من جاتو دیگه تنگ نمیشه ,مهرسای آواره تو , خسته و دلتنگ نمیشه وقتی خدا بفهمه که منم اومدم به خاک تو .. دل مهربون اون دیگه ,از آهن و سنگ نمیشه .. آه ای خدا ! ای آدما ! با چه خیالی من خوشم ؟! با چه خیالی خوش باشم ؟/؟..به من بگو بابک من , بگو به من چیکار کنم . من به کجا فرار کنم .. بگو کجا فرار کنم دنیا رو بی قرار کنم بگو کجا فرار کنم .................. حالا ماهها از اون روزی که عشق من چشاشو به روی این دنیای پست و نامرد بست می گذره . اون منو با خودش نبرد . گاه با شاخه گلی میرم بر مزارش . به گل بوته های دور و بر خاکش نگاه می کنم . می دونم شاید اونا بابک منو دیده باشن . ازش برام خبر بیارن .. بوته ای رو می چینم . دلم می خواد صدای بابکمو بشنوم . گریه امونم نمیده .. این کار همیشگی منه . به خاک هم حسودیم میشه . دلم می خواد توی خاک اون توی قبر اون دفنم کنن . جاشو تنگ می کنم ولی دلتنگش نمی کنم . میگن تا زنده ای باید زندگی کنی . گذشت زمان لازمه تا بار غمها سبک تر شه ولی داغی که از اون غم رو دل آدم می شینه هیچوقت اثرش نمیره . ما همین جا در سایت لوتی با هم آشنا شده بودیم . دوستی ما تبدیل به عشقی پاک شده بود .. حالا اون اینجا نیست . با گریه و زاری هم بر نمی گرده . بارها این موضوع که خودمو بکشم فکرمو مشغول کرده بود ولی شهامتشو نداشتم و تازه از خدا هم می ترسیدم ومی ترسم . هر جا میرم اونو می بینم . هنوز باورم نمیشه که اون رفته . هنوز باورم نمیشه که سایه های غم رو سرم نشسته . هنوز منتظرم که خورشید من با گرمای عشق از پشت ابرهای اندوه دربیاد و بازم به من جون بده . بگه همه اینا یه کابوس بوده . چشامو باز کنم و از خواب بیدارشم و اونو کنار خودم ببینم . ولی انگاری باید این واقعیتو بپذیرم که باید اونو در خواب ببینم و یا در دنیایی دیگه به هم برسیم . دلم می خواست واقعیت زندگی خودمو بشکافم . از گل واژه ها نسیمی برای داغستان دلم بسازم . از ایرانی عزیز خواستم که برام بنویسه . از من و از غمم بگه .. اون در بد ترین شرایط من اومد به کمکم و اثر عشق و جدایی رو شروع کرد . اثرشو عاشقانه , ادیبانه , دلسوزانه و روانشناسانه نوشت . هنوز دلشو ندارم که بعضی قسمتهاشو بخونم . با خوندن بعضی جاهاش اشک ریختم آروم شدم . سبک شدم حس می کنم کمی مقاومتم بیشتر شده . ایرانی به خودش میگه من بنده گناهکار خدام ولی اون هرچی باشه همون که خواسته درکم کنه برام بیشتر از یه دنیا می ارزه همون که دلش می خواد احساس مرگ رو در من از بین ببره و منو با زندگی آشتی بده . این که یکی هست که شاید درد منو با تمام وجودش لمس نکرده خودش مشکلات داره ولی با من هم دردی می کنه می خواد این باور رو در من به وجود بیاره که دوباره خودمو باور کنم . بهم میگه می دونم این عشقو تا ابد فراموش نمی کنی تو اولین دلشکسته این دنیا نبودی و آخریش هم نیستی . جهان کانون جدایی هاست . دیریا زود جدایی به سراغ همه میاد... . داستان عشق و جدایی واسه من شده لالایی . خیلی بده حس کنی حتی خدا هم تنهات گذاشته . ..با این حال آروم تر از دو ماه قبلم . می دونم دیگه عشق تازه ای جای بابکو نمی گیره .خالا که مجبورم زندگی کنم شاید یه روزی جبر زندگی وادارم کنه که زندگی جدیدی تشکیل بدم ومثل هر زن دیگه ای پای بند اصول و تعهدی بشم اما اون عشق همیشه تا ابد با منه . خیلی سخته این جوری زندگی کردن . نقش بازی کردن نیست نمیشه گفت دو رنگ بودن .. گاهی وقتا دو شخصیتی بودن به معنای دو رنگ بودن نیست . عشق جاودان و همیشگی من به بابک رفته در عمق خاطره هام نشسته .. نمیشه پاکش کرد . مربوط به بهترین دوران زندگی من میشه .. اونو در غروب خورشید می بینم .. وقتی که آفتاب در میاد می بینمش . وقتی که ستاره ها پیداشون میشه وقتی که بارون می باره وقتی که ماه در میاد .. وقتی همه اینها رو می دیدم برام به یه رنگ بودن . به رنگ عشق و پیوستگی .. حالا همه رو به رنگ غم می بینم ولی به نسبت دوماه قبل خیلی آروم تر شدم . ببین اون روزا چه دردی داشتم ! گاهی بهترم و گاهی یهو میرم تو فکر . حالا بازم داره بهار میاد به عاشقا حسادت نمی کنم . از خدا می خوام اونا رو به هم برسونه .. بابک من ! می دونم روح تو صدامو می شنوه ..بذار اینو برات بخونم و با درد خودم خلوت کنم .. وقتی بهاران می رسه .. صدای یاران می رسه .. رو شاخه های هر درخت , نغمه باران می رسه .. دلم فقط تو رو می خواد بگو کجا پیدات کنم؟ . من چه جوری صدات کنم .. وقتی که غنچه وا میشه .. خورشید خانوم هم پا میشه .. با گلا هم صدا میشه .. دلم تو رو خیلی می خواد .. بگو به من چیکار کنم .. بگو (به )کجا فرار کنم .... بگو کجا فرار کنم ........ پایان .... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عشق و جدایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites