تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Love.com | عشق دات كام

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 29 Nov 2013 13:26




فصل پنجم
غلتي روي تخت ميزنم .باور نمي كنم هنوز بيدار باشم.چراغ خواب را روشن مي كنم.ساعت دوازده شب رانشان مي دهد.با سستي و بي حالي روي تخت نمي خيز مي شوم.موهاي پريشانم را پس مي زنم .شقيقه هايم تير مي كشند.احتياج مبرمي به خواب دارم تا اين كابوس تلخ را براي مدتي به فراموشي بسپارم.جاي او براي چندمين شب پياپي پيش من خالي است.باز ابلهانه از خودم مي پرسم چطور ممكن است؟چطور ممكن است يك عشق اينترنتي را بر من ترجيح دهد؟نميدانم چطور مي توان احساسات و عواطف و عشق را به وسيله ان موجود سخت و الكتريكي و پيچيده به يكديگر تزريق كرد؟چگونه مي شود با نوشته هايي مسخره دل به هم داد و پرچم عاشقي و عشق افراشت و با كمال افتخار اين عشق ننگ اميز و شرم اور را به رخ كشيد؟من كه باور نمي كنم اين گونه هم بشود عاشق شد.امكانش هم نيست...به نظر من ادم هايي كه فكر مي كنند از اين طريق عاشق و دلباخته اند،بدون استثنا ديوانه اند.همگي از نوعي بيماري رواني رنج مي برند.همه را بايد از اجتماع جمع كرد و جدا از مردم عادي نگهشان داشن.اينها ادمهاي طبيعي نيستند.كامپيوتر بر قلب و روحشان حكمراني مي كند.كامپيوتر به انها مي گويد كه چه كار بكنند و چه كار نكنند.اين آدمها كار نكنند.اين آدمها ربات هستند،رباتي به شكل ادم واقعي و قلب و مغزي پر از پايگاههاي دريافت كننده امواج الكترونيكي.شك دارم اين ادمها غذايشان را هم از كامپيوتر و اينترنت و هزار كوفت و زهرمار ديگر تامين نكنند.به قول شوهر ديوانه ام روحشان را تغذيه مي كند،مهم نيست جسمشان گرسنه باشد.با اين همه مي بينم دور از چشم من سراغ يخچال مي رود و همچون انساني قحطي زده تمام موجودي ان را به يغما مي برد،اما آرش كه اهل اين حرفها نبود.شايد بعد از ازدواج به تدريج كوره عشق من و او رو به خاموشي رفت و كم كم سرد و خاموش و بي شعله شد،اما به اين درد كه من اسمش را مي گذارم بيماري كامپيوتري دچار نشده بود.آرام و سر به زير بود.هر چند كه بعد از ازدواج شكاف عميقي بين من و او افتاد،ولي هنوز پاي كامپيوتر به خانه ما باز نشده بود.گاهي فكر مي كنم مقصر من هستم!اين من بودم كه باعث تمام اين دگرگوني هاي تلخ و ناگوار هستم.درست يادم نيست چه شد كه كامپيوتر خريد.فقط يادم است كه يكي از دوستانش گفت مي گويد براي خودش عالمي دارد.مي خواهد چت كردن و وبلاگ نويسي را ياد من بدهد.مي گويد بهتر از اين است كه ول بگردي و توي مهماني هاي دوستان كلي از جيبت مايه بگذاري.
يادم است بهش گفتم:«خوب چرا براي اينكه علاف نباشي نمي گردي كاري براي خودت دست و پا كني.
به اين پيشنهاد من خنديد.خودم هم مي دانستم حرف احمقانه اي زده ام.مانيتور را روي ميز گذاشت و همانطور كه نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي كرد گفت:«كدام ادم عاقلي با اين همه ثروت مي رود سر كار؟هان؟من انقدر دارم كه اگر هفت پشتم هم كار نكنند و خوش بگذرانند باز تمام نمي شود .هر چند بچه نداريم و اين همه ثروت به باد مي رود.
جمله اخر را با كنايه و تحقير ادا كرد كه به من برخورد و گفتم:«ما خودمان خواستيم بچه دار نشويم ...يادت هست؟اين شرط تو بود...»
با بي حوصلگي گفت:«بله شرط خودم بود...گاهي وقتها خودم را به خاطر اين شرطي كه پيش پاي تو گذاشتم مي ستايم،والاّ كي حوصله سو و كله زدن با بچه را دارد...آن هم بچه اي كه مادرش يك زن دهاتي باشد.معلوم نيست تربيتش چه از اب در مي امد.»
مي دانست چقدر روي اين كلمه حساسم.همان روز سر اين مساله كلي با هم بحث كرديم.عاقبت بي اعتنا به عصبانيت و رفتار قهر اميز من به دوستش زنگ زد و از او خواست كه بيايد و كار با اينترنت را يادش بدهد.
گاهي از اينكه شوهرم مردي پولدار و مرفه بود و تن پرور و ناز پرورده بار امده بود به خدا عارض مي شدم.مي گفتم چرا اين همه دارايي به كسي دادي كه لياقتش را ندارد؟چرا راه را براي سوء استفاده كردن او از اين همه ثروت باز گذاشته اي؟چرا نبايد مثل هر مرد ديگري كار كند و با دسترنج خودش زندگي اش را بچرخاند؟شايد ان موقع زندگي تا اين حد برايش پوچ و بي ارزش نمي شد،شايد اگر هر روز خسته از كار برمي گشت و من به استقبالش مي رفتم و عاشقانه نگاهش مي كردم و كيفش را از دستش مي گرفتم و مي گفتم خسته نباشيد او هنوز مرا دوست داشت و زندگي با من برايش تا اين همه كسل كننده و بي روح نمي شد.شايد اگر سر و صداي چند بچه خانه به اين بزرگي را پر كرده بود زندگي زناشوييمان انسجام بيشتري پيدا مي كرد...نه مثل حالا كه زندگيمان مثل توليدات كارخانه اي تاريخ انقضايش فرا رسيده باشد و بايد فاتحه اش را خواند.و باز فكر مي كنم:اين من هستم كه مقصرم،نه او!
زندگي تازه آرش از همان دو سال پيش كه به پيشنهاد دوستش كامپيوتر را خريد شروع شد و شكل پيچيده و پوچي به خودش گرفت.من بي انكه كوچكترين خطري از جانب دنياي مرموز و ناشناخته كامپيوتر احساس كنم گذاشتم او هر چه بيشتر در ان دنيا گم شود.پيش خودم فكر مي كردم خودش دوباره پيدا مي شود.آخرش با تمام شگفتي ها و زيباييهايش دل او را مي زند و به سوي من بازمي گردد.حالا فكر مي كنم چه زن احمق و ناداني بودم كه زنگ هاي خطر را نشنيدم و در كمال راحتي و فراغ بال نشستم و شاهد از دست رفتن تدريجي زندگي ام شدم.واي بر من كه او يكباره همه چيزش را به پاي ان كامپيوتر لعنتي ريخت.گاهي مي شد از صبح تا شب...از شب تا صبح،ومن ساده لوح ابله باز هم نفهميدم كه چه اتفاقي در حال به وقوع پيوستن است.بايد برمي خاستم و از زندگي ام دفاع مي كردم.افسوس كه درست زماني ذهن ساده و كودن من متوجه عمق فاجعه شد كه ديگر كار از كار گذشته بود و چيزي براي از دست دادن باقي نمانده بود.من آرش را به همين راحتي در عرض دو سال از دست دادم.با وجودي كه تمام روزها و شبها را كنار هم و زير يك سقف بوديم...با اينكه مثل ساير مردهاي از دست رفته،بيرون از خانه چشمانش دنبال هرزه گردي ها نمي رفت ...با اينكه در تمام روزها و شبهايي كه داشت از دست مي رفت من او را تمام و كمال از ان خود تصور مي كردم،ولي دريغ و درد كه بر هم زننده اشيانه زندگي ام موجودي بي جان بود كه راهبردهايي كه مي توانستم در چشم برهم زدني خردشان كنم.مثل كاري كه ديروز كردم،اما بي انكه هيچ ثمري در بر داشته باشد او رفت و يكي مثل همان را خريد و جايگزينش كرد.
من شكست خورده بودم و با تمام ذلت و خواري بايد اين شكست ناخواسته را مي پذيرفتم.شكست خوردن از موجودي بي جان و بي روح بسيار سخت تر و دردناك تر است.او را طوري از دست داده ام كه به نظر مي ايد بايد براي هميشه از دوباره به دست اوردنش قطع اميد كنم.هر چند در طول چند سال زندگي مشترك هيچ خاطره خوشي از هم نداشتيم.يخ اين زندگي با هيچ انرژي گرما بخشي از هم باز نمي شد،چرا كه نه او مشتاقش بود و نه من ديگر دل و دماغ گذشته را داشتم.از اين همه بيهودگي و پوچي خسته و سرخورده بودم،خوب مي دانم بين من و او تمام پل هاي پيوند ويران شده.مي دانم از هم گسسته ايم ،حتي پيش از انكه مهر طلاق روي شناسنامه هايمان نقش بندد.خوب مي دانم بايد از حالا به بعد خودم را زني بيوه تلقي كنم.خدا مي داند چقدر در طي اين چند سال روحم اسيب ديد و به روي خودم نياوردم.چرا كه هيچ راه برگشتي نمانده بود.من تمام پلها را پشت سرم فرو ريخته بودم،حال چگونه مي توانستم به بازگشت اميدوار باشم؟پس بايد دم نمي زدم و خاموش مي ماندم.دوازده سال تمام خودم را فريفتم كه هنوز عاشقم و عاشق است.كه هنوز دوستش دارم و دوستم دارد.كه هنوز خوشبختم و خوشبخت است.كه هنوز...
از جا بر مي خيزم.خستگي اين همه سال زندگي بي حاصل و پوچ روي شانه هاي سنگيني مي كند.از اتاق مي روم بيرون.ان خستگي چندين ساله را هم دنبال خود مي كشم.مثل مادري كه دست كودكي را گرفته و با خود پيش مي برد پاورچين خودم را پشت اتاق كارش مي رسانم.گوش مي دهم.هيچ صدايي به گوش نمي رسد.در را اهسته مي گشايم.پشت ميز كارش به خواب رفته است.لبخند مي زنم و اينجور او را مورد تقبيح قرار مي دهم.شايد اگر وقت ديگري بود مي رفتم و ارام صدايش مي زدم و از او مي خواستم سر جايش بخوابد،اما د حال حاضر هيچ كشش و رغبتي مرا به سوي او نمي كشاند.در را مي بندم.بهتر كه او را با معشوقه بي جان و روحش تنها بگذارم.به اتاق خواب برمي گردم و با همان خستگي و كسالت دوازده ساله روي تخت دراز مي كشم.دوست دارم دوباره به عالم رويا برگردم.چشمانم را مي بندم و رو به گذشته اي كه پشت پلكهايم رژه مي رود لبخند مي زنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#12 | Posted: 29 Nov 2013 20:04 | Edited By: andishmand




فصل ششم
يك ماه از امدن يوسف به مزرعه مي گذشت .با امدن او من بيكار شده بودم و بيشتر به بازي با دادا شيرعلي و گلچين مي پرداختم.تمام كارها افتاده بود روي شانه هاي يوسف.يعني خودش اينطور خواسته بود.كسي او را مجبور نمي كرد.خودش نمي توانست لحظه اي ارام و بيكار بنشيند.
او رفتارهاي سرد ما و بد رفتاريهاي مامان گلي را تحمل مي كرد و دم نمي زد.شامش را به تنهايي در اصطبل مي خورد،كه البته چيزي جز نان خشك و شير ولرم نبود.شبها هم هميشه توي اصطبل مي خوابيد.روي هم رفته پسر كم توقع و قانعي بود.گلچين و دادا شيرعلي او را دوست داشتند.
او هم به ان دو بازي هاي جديد ياد مي داد.
«ببين دادا شيرعلي،دَدَ گلچين،اسم اين بازي كليشت كا است.بازي سختي نيست،هر چند مثل بازي چگ داله و تب چال كا نيست.ان بازيها قشنگ تر و مهيج تر از اين بازي اند،ولي چون ما سه نفريم و تعدادمان زياد نيست مجبوريم كليشت كا بازي كنيم.»
اسم بازي كليشت كا را شنيده بودم،اما تا ان موقع بازي نكرده بودم.من هم مثل يوسف به بازيهاي گروهي بيشتر علاقه داشتم.البته آن بازيها را با بچه هاي دهكده در مدرسه انجام ميدادم.حالا نمي دانستم چرا اين سه نفر جمع شده اند توي آغل و مي خواهند اين بازي را انجا برگزار كنند؟
اولش فكر كردم شايد از ترس مامان گلي است كه يوسف ترجيح داده به طور مخفيانه با شيرعلي و گلچين بازي كند،اما بعد همان طور كه كنار در آغل پنهان شده بودم و دزدانه به داخل سرك مي كشيدم با توضيح يوسف فهميدم علت ديگري دارد.
«ببين دادا شيرعلي،بايد بگويم كه اين چوب را-اشاره به چوبي چهل سانتي متري كرد كه نوكش را با چاقو تيز مي كرد-بايد بيندازي بالا تا توي زمين فرو رود،چون زمينهاي اين اطراف پر است از سنگلاخ و سفت و سخت است مجبوريم چوبها را پرت كنيم توي زوركپاسر(جايي كه فضولات حيواني را روي هم جمع كرده باشند)كه خيلي نرم است و چوبي را كه تيز كرده بود داد دست گلچين و چوب ديگري را از جلوي پايش برداشت و مشغول تيز كردن ان شد.به نظرم كه بازي مسخره اي امد.اولش فكر كردم شيوه بازي طور ديگري است و او به قصد تمسخر دادا شيرعلي و گلچين اين بازي را از خودش در اورده،اما بعد وقتي كه مشغول بازي شدند به قدري خوشم امده بود كه نزديك بود بروم توي آغل و داد بزنم منم بازي!
يوسف بلند گفت:هاشين(ببينيد)
ديدم بعد از گفتن اين كلمه چوب خود را ارام به چوبي كه بر زمين افتاده بود متصل كرد و باز داد زد:زمبه(مي زنم)بعد ان را بلند كرد و محكم كوبيد زمين،جوري كه چوب افتاده بر زمين به لرزه افتاد و چوب او هم توي زمين فرو رفت.يوسف با ذوق و شوق نگاهش را به گلچين و شيرعلي دوخت و گفت:ديديد چه بازي راحت و بامزه اي است...من چوبي را كه گلچين نتوانست توي زمين فرو كند بر مي دارم براي خودم و او مجبور است يك چوب ديگر براي خودش دست و پا كند.هر كس در پايان بازي تعداد چوب هايش بيشتر باشد برنده است.»
دادا شيرعلي خوب و با دقت به حرفهاي او گوش داد.نيشش تا بنا گوش باز شد و گفت:«من فهميدم و ياد گرفتم...حالا ببين چوبهاي گلچين را چطور جمع مي كنم.»
گلچين به اعتراض گفت:«من كه ديگر چوب ندارم،چوب من افتاد دست هوسف!»
يوسف به دنبال خنده بلندي گفت:«الان برايت چندتا چوب تيز مي كنم كه وقتي دادا شير علي چوبهايت را غارت كرد دستت خالي نماند.»
از اينكه راحت ميتوانست با آن دو ارتباط برقرار كند و خودش را توي قلب آن دو نفر جا بدهد و اين قدر ساده و بدون زحمت مي توانست روي دلهايشان اثر بگذارد ناراحت مي شدم.اين خشم و ناراحتي بوي حسادت مي داد،انگار من هم مثل مامان گلي داشتم نسبت به او حساسيت نشان مي دادم.نسبت به او كه هنوز نمي دانستيم برادر ناتني ما هست يا نيست؟!
يوسف بابا،اسبها را بردار با هم ببريم اين اطراف كمي بتازانيمشان.»
چشم بابا رشيد...همين ديروز سمهايشان را كوبيدم...انگار كسي به من گفته بود شما امروز اين تقاضا را از من مي كنيد.»
«چه خوب...نعلبندي هم بلدي...راستي ني ات را هم بردار...شنيدم قشنگ ني مي زني...مي خواهم بعد از اين همه گوشه نشيني ان پايين مايين ها دور از همه ادم ها و جدا از همه غم و غصه ها يك دل سير برايت بخوانم...تو هم ني بزن.»
«چشم بابا رشيد...الان اسبها را مي اورم...ني را هم برمي دارم...تا شب برمي گرديم؟»
بابا رشيد خنده كنان گفت:«نگران شكمت هستي پسر جان؟به مامان گلي گفتم از كماجهاي خوشمزه اي كه مي پزد سهم ما را بپيچد لاي بقچه.كمي هم پنير و سر شير مي گذارد با خود ببريم....حالا برو زين ها را روي اسبها بگذار و بيا...بابا رشيدت قصد رفتن به هر جا را داشته باشد اول فكر شكمش را مي كند.»
اين شوخي باعث خنديدن يوسف شد.به مجرد اينكه به طرف اصطبل رفت تا اسبها را بياورد خودم را به بابا رشيد كه تازه گي ها گچ پايش را باز كرده بود و مي توانست مثل گذشته راه برود رساندم و با لحن گلايه اميزي گفتم:
«

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#13 | Posted: 29 Nov 2013 20:05




«بابا رشيد به اسب سواري مي روي و من را با خود نمي بري؟»
كش و قوسي به هيكل ورزيده و تنومندش داد و گفت:«خودت كه مي داني ما دو اسب بيشتر نداريم...سه نفري كه نمي شود با دو اسب مسافت زيادي را تاخت،مي شود؟»
با دلخوري گفتم:«خوب يوسف را نبريم...من و شما به سواري برويم،مثل گذشته،يادت نيست؟من و شما از صبح به سواري مي رفتيم و شب برمي گشتيم؟»
نگاهم نكرد ترجيح داد سزش را خم كند و به جاي خيره شدن به چشمهاي پر استغاثه من بند كفشهاي سواري اش را ببندد.در همان حال كه بندهايش را سفت مي كرد گفت:«اين مال ان وقتها بود كه تو را به جاي پسر بزرگم به سواري مي بردم.حالا كه يوسف اينجاست مي تواند جاي پسر بزرگ مرا پر كند....پسر خيلي خوب و با نزاكتي هم هست،اينطور نيست؟»
با حسادتي اشكار و قلبي ازرده با لج گفتم :«نه خير!هيچ هم خوب نيست.من كه از او خوشم نمي ايد.»
سرش را از روي كفشهاي مشكي و ساق بلندش بالا اورد و با تعجب نگاهم كرد و گفت:«خيلي عجيب است كه اين حرف را مي زني من كه يوسف را خيلي دوست دارم.»
و شق و رق ايستاد و گفت:«تو كه دختر حسودي نبودي.»
از اينكه به سرعت به حسادت كودكانه ام پي برده بود و فهميده بود حس كينه نسبت به يوسف در دلم قل قل ميزند عصبي تر شدم و با لحن اشفته و بريده اي گفتم:«مَ...مَ....من حسودي نمي كنم!ف...ف...فقط ...»
نگذاشت به حرفهاي منقطع و دفاعيه پر از چرندياتم ادامه دهم.با لحن بي حوصله اي گفت:«من ديگر بايد بروم...برو از مامان گلي خوراكيها را بگير و بياور.»
وقتي مرا پي خوراكي راهشان نزد مامان گلي فرستاد فهميدم بغض كرده ام و اشك توي چشمان من نشسته.مامان گلي هم حال و روزش بهتر از من نبود.بقچه نان و پنير را به دستم داد و با لحن خصمانه و پر كينه اي گفت:«الهي كه كوفتش شود.»
مي دانستم روي سخنش با يوسف است و يوسف بايد كوفتش مي شد.نگاهي به صورتش انداختم.از فرط خشم و عصبانيت سرخ شده بود.پره هاي بيني اش مي لرزيد و عضله گونه راستش مي پريد.مي دانستم چه حس و حالي دارد و چگونه در آتش حسادت و كينه مي سوزد و تلاش مي كند خونسرد و بي تفاوت جلوه كند.توي دلم گفتم:من هم دارم در آتش حسادت مي سوزم و جزغاله مي شوم...كره بز!همه محبت و علاقه بابا رشيد را مال خودش كرده...دارد با موذيگري هايش او را مال خودش مي كند.دير بجنبيم بابا رشيد را از دست داديم.دست روي دست بگذاريم كاري مي كند كه بابا رشيد فقط او را بخواهد و ديگر ما از چشمش بيفتيم.اَي تخم جن!چقدر ظالم و روباه است اين پسرك.چقدر مكر و حيله توي كارش است.به قول مامان گلي تخم نا بسم الله...
«گلناز پس چرا اينقدر لفتش مي دهي؟دِ بيا ظهر شده و ما هنوز از جايمان تكان نخورده ايم.»
مامان گلي را با همان حالت غمگين به حال خودش رها كردم و دويدم به طرف بابا رشيد.ايستاده بود كنار اسب مشكي و دست بر يال و كوپالش مي كشيد.بقچه نان را به طرفش گرفتم كه با دست اشاره كرد بدهم به يوسف.در حالي كه دندان قروچه مي كردم جلو رفتم.يوسف هم متوجه دندان قروچه من شده بود و سعي مي كرد با بي تفاوت نشان دادن خودش بيشتر حال مرا جا بياورد و دل مرا بچزاند.اهسته،به نحوي كه فقط او بشنود گفتم:«الهي كه در حين سواري با سر بخوري زمين و زير دست و پاي اسب له شوي.»
برق توي چشمانش جهيد.بي انكه چيزي بگويد بقچه را زير بقلش گذاشت و به سمت بابا رشيد رفت.گفت:«حركت كنيم؟»
بابا رشيد پا در ركاب گذاشت.در حالي كه خودش را بالا مي كشيد گفت:«حركت مي كنيم...از اينجا تا پايين دره را كورس مي گذاريم...موافقي؟»
يوسف لبخند زد و گفت:«موافقم،فقط بايد خيلي مواظب خودتان باشيد...زغالي اسب جوان و مغروري است...همين ديروز در حين نعلبندي جفت پايش را از عقب بلند كرد.اگر دير مي جنبيدم روي سرم كوبيده بود...خيلي حساس و لوس است.»
بابا رشيد خنديد و دستي به يال مشكي اسب كشيد و گفت:«همين طور است.»
از اينكه با اجازه خودش اسم اسب ما را عوض كرده بود عصباني شدم.
نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و گفتم:«اسم اين اسب مشكي است،نه زغالي!چه اسم درپيتي را جايگزين اسم اصلي اش كردي.»
بابا رشيد متوجه لحن استهزا آميز من شده بود،بنابراين براي اينكه بين من و يوسف كوچكترين درگيري لفظي به وجود نيايد خطاب به يوسف گفت:«بپر بالا پسر!بروان هم به اندازه كافي كله شق و لوس هست.پس بايد هردوتايمان مواظب باشيم.»
يوسف بي توجه به خشم و عصبانيت من،در حالي كه سوار بروان مي شد گفت:«اين هم يك كلمه خارجي است،من اسمش را گذاشتم قهوه اي،همان بروان است ديگر.»بعد با تفاخر با خودش تكرار كرد:«زغالي و قهوه اي!بهشان مي ايد.»
بابا رشيد در حالي كه افسار مشكي را به دست گرفته بود و روي كپل اسب مي زد گفت:«تو هم انگليسي ات بد نيست ها...شنيدم توي اصطبل يك ارمني كار مي كردي.لابد انگليسي را هم از او ياد گرفتي.»
حالا مشكي و براون كنار هم با آهنگي موزون قدم بر ميداشتند.
بله حدود دو سال،پيش موسيو وازنيك كار مي كردم....آدم خيلي خوبي بود و توي اصطبلش ازهر نژادي كه مي خواستي اسب پيدا مي كردي...توي يكي از مسابقه ها اسب سواري از اسب سقوط...»
ديگر نتوانستم صدايشان را بشنوم،چرا كه از ما فاصله گرفته بودند.به قدري گرم گفتگو شده بودند كه انگار يادشان رفته بود قرار گذاشته بودند تا پايين دره را كورس بگذارند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#14 | Posted: 29 Nov 2013 20:15 | Edited By: andishmand




فصل هفتم
سر سفره صبحانه بابا رشید به مامان گلی گفت:«می خواستی از این شیر یک کاسه هم بفرستی برای یوسف»
مامان گلی همانطور که اصرار داشت با بی اعتنا جلوه دادن خودش دل بابا رشید را بسوزاند با صدای خشک و بی روحی گفت:«اگر خیلی دلواپسی خودت برایش شیر ببر»
بابا رشید سر تکان داد و گفت:هِی زن،کاش می دانستم تو چرا اینقدر با این پسر بد تا می کنی؟کم توی این مزرعه سگ دو می زند.از صبح تا شب توی دست و پای ما می لولد که کاری پیش ببرد.نمی دانم تو چه از جان او می خواهی.صد بار گفتم باز هم مي گويم.والله...بالله...يوسف پسر من نيست...ديدم بدبخت و فلك زده است ، جا و مكاني ندارد...شبها مجبور است توي كيمه(نوعي الاچيق كه از سرشاخه هاي درختان براي استراحت و محافظت كشاورزان و دامداران ساخته مي شود.)هاي مردم بخوابد.توي برف و بوران و يخبندان.گفتم بياورمش به مزرعه و زير پر و بالش را بگيرم و در ازاي دادن سرپناه و يك لقمه نان از او كار بكشم.ميبيني كه چقدر دستگيرم شده،مي خواهيم دوتايي با هم با گاو آهن زمينهاي اين اطراف را شخم بزنيم تا گندم پاييزه بكاريم.توي اسياب بريزيم تا كفاف خودمان را بدهد...»
هنوز حرفش تمام نشده بود كه فرياد پر هراس يوسف از بيرون به گوشمان رسيد.
«بابا رشيد...بابا رشيد...زغالي نيست...زغالي رفته.»
پدر با شنيدن اين خبر مثل فنر از جا بلند شد و به طرف در رفت.نگاه گلچين روي صورت مامان گلي خيره ماند.او زير لب چيزي با خودش زمزمه مي كرد.خوب كه گوش مي داي مي شنيدي كه در حال خواندن فاتحه يوسف است.
دادا شيرعلي پشت سر بابا از در رفت بيرون.صداي داد و بيداد بابا بلند شد.
«چرا حواست رو جمع نكردي؟چرا نبستيش به ميخ طويله؟چرا در باز بود؟»
از ان طرف صداي مظطرب يوسف هم شنيده مي شد.«اقا،به خدا من مثل هر شب در اصطبل را بسته بودم...افسار زغالي را هم بسته بودم به ميخ طويله...نمي دانم چطور شد كه...»
با شنيدن صداي كشيده اي كه تا چند لحظه توي گوشهايم زنگ انداخت گلچين هم بدو بدو رفت شاهد ماجرا باشد.مامان گلي هم نيم خيز شده بود.فقط من بودم كه انگار چسبيده بودم به زمين و مثل يخي وارفته چكه چكه اب مي شدم.دوباره صداي فرياد بابا رشيد بلند شد.
«چرا مثل هر شب نرفتي توي اصطبل بخوابي؟هان؟توي آغل چه غلطي مي كردي؟»
صداي يوسف محزون تر و معصوم تر و ضعيف تر به گوش مي رسيد كه با حالت رقت انگيزي گفت:«شبها بدجوري اصطبل سرد مي شود،گفتم برم توي آغل پشت گاوها بخوابم.چون تعدادشان زياد است آغل گرم تر است.مطمئنم در اصطبل را بستم...زغالي را هم بستم به ميخ طويله...»
«خفه شو...كمي بهت محبت كرديم و رو داديم خودت را داخل ادم حساب كردي و هيچي نشده سهل انگار شدي...الان درسي بهت بدم كه تا عمر داري يادت نرود.»وخطاب به دادا شيرعلي گفت:«بدو بركمر بند مرا بياور...يك بار كه سياه و كبودش كردم حاليش مي شود كه او را براي چه به اينجا اوردم»
از جا بلند شدم و رفتم طرف پنجره.ديدم بابا رشيد دارد دادا شيرعلي را به خاطر اهمال و سرپيچي از دستورش سرزنش مي كند.
«گفتم برو كمر بند مرا بياور...نشنيدي؟»
دادا نگاه درمانده اي به يوسف انداخت و بعد سرش را انداخت پايين.شيرعلي كه امد تو مامان گلي كمربند را اماده توي دست داشت.با قيافه اي خندان و بشاش كمربند را داد دست او در حالي كه تن صدايش هم تحت تاثير هيجان دروني اش اوج گرفته بود.گفت:«لازم نيست دل به حال ان پسرك بسوزاني!در اثر بي لياقتي او مشكي را از دست داديم...فهميدي پسر؟»
شيرعلي با همان ناراحتي و سگرمه هاي در هم كشيده و چهره متفكر،كمربند را از لاي دست مامان گلي كشيد و با حالي گرفته و دمق دوباره از اتاق رفت بيرون.مامان گلي امد و ايستاد كنار من پشت پنجره چوبي.با لحني كه به شدت بوي كينه و انتقام مي داد زير گوشم گفت:«دستت درد نكنه،خوب حالش را جا اوردي!؟»
با رنگي پريده و وحشت زده سرم را چرخاندم به طرفش.خواستم بپرسم منظورت چيست كه ديدم زبانم گرفته.همان لحظه پدر با كمربند به جان يوسف افتاد .گلچين و شيرعلي با دست جلوي چشمانشان را گرفته بودند كه كتك خوردن يوسف را نبينند.
يوسف دستهايش را چسبانده بود به ديوار كاهگلي خانه و بي انكه بخواهد فرار كند و يا دفاعي از خودش بكند تمام ضربه هايي را كه بابا رشيد با شدت بركمر و پشتش مي زد به جان خريد و تحمل كرد و نطق نكشيد.مامان گلي انگار كه با دمش گردو مي شكست دستي را كه روي شانه ام گذاشته بود بيشتر مي فشرد و با هيجان و خوشحالي كه در نگاهش برق مي زد ان صحنه را دنبال مي كرد.اما من انگار اشتياقم را براي ديدن اين صحنه از دست داده بودم.چشمانم مات شده بود به جايي كه خودم هم نمي دانستم كجاست.لحظه اي كه گلين با ترحم و شفقت به پاهاي بابا رشيد چسبيد و با گريه از او خواست دست از زدن بردارد من با لب هاي اويزان و دلي مالامال از درد و اندوه از پشت پنجره كنار امدم.ديدن ان صحنه جذابيتش را براي من از دست داده بود.بيش از حد خورده بود توي ذوقم.گوشه اي كز كردم و سرم را چسباندم به زانوان سست و مرتعشم.فكر كردم مامان گلي از كجا ميدادند؟
دوباره صداي اهنگين بابا رشيد به گوشم خورد كه داشت براي يوسف خط و نشان مي كشيد.
«بار اخرت باشد كه از اين بي عرضگي ها از خودت نشان مي دهي.بايد بگردي و تا فردا مشكي را به مزرعه برگرداني،شيرفهم شد؟»
كاش مي ديم پشت يوسف چقدر تاول زده و چقدر گريه كرده،آن وقت شايد اين دل بي رحم و سنگم دچار شرم و حيا مي شد و اينقدر به قفسه سينه ام فشار وارد نمي كرد.
«بله بابا رشيد...فهميدم.»
چقدر صدايش گرفته و حزن الود بود.لابد و قتي اين را مي گفت چشمان سياهش پر اشك بود و نوك دماغش هم قرمز شده بود.لابد از درد كمرش نمي توانست خوب بايستد و تعادلش را حفظ كند.آخ ...من چقدر بد جنس بودم.لعنت به من ...چطور راضي شدم اين كار را بكنم!؟چطور نتوانستم روي دريچه اتشفشان بخل و حسدو كينه ام سر پوش بگذارم تا گداخته هاي نفرت انگيزش فواره نزند بيرون و اول از همه دامن خودم را نگيرد....چرا!؟
مامان گلي هنوز پشت پنجره ايستاده بود.از كجا فهميده بود؟چرا اينقدر خوشحال است و توي دلش عروسي برپا شده/چرا به جاي سرزنش كردن زير گوشم گفت دستت درد نكند؟چرا مثل هميشه دل رحم و پر شفقت نيست؟احساس كردم از مامان گلي به خاطر اين همه احساس نفرت و كينه متنفرم.بيشتر از او از خودم بدم مي امد...آه!بيچاره يوسف.
اينكه چرا كله سحر بلند شدم و پاورچين و كورمال كورمال از خانه زدم بيرون و به طرف اصطبل رفتم كه مشكي را بدزدم و ببرم خودش داستاني دارد.فقط مي دانم حسادت چشمانم را كور كرده بود و دلم را سنگ!چشم نداشتم ببينم تازه از راه رسيده اي شريك مهرورزيهاي پدرم باشد.مي خواستم تمام مهر و مهرباني بابا رشيد شامل حال خودمان شودنه اينكه جزئي از ان به يوسف برسد كه معلوم نبود از كجا يهو سايه اش افتاد روي زندگي ما.جاي تعجب داشت كه مامان گلي شاهد همه چيز بود ،اما هيچ به روي من نياورد و گذاشت نقشه دخترش همانطور پيش برود كه طرح ريزي شده بود.بعد هم به جاي اينكه مثل تمام اشتباهاتي كه مرتكب مي شدم با من برخورد كند،يعني يا پشت دستم را با زغال داغ كند يا از تن و بدنم نيشگون بگيرد،در كمال وقاحت اين بدجنسي مرا ستوده بود و كلي هم ذوق كرده بود با وجودي كه دلم به حال يوسف مظلوم و بيچاره مي سوخت،اما هنوز غرور و تكبر مانع از اين ميشد كه بروم وهمه چيز را براي بابا رشيد تعريف كنم و به او بگويم كه يوسف در اين ميان هيچ تقصيري نداشت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#15 | Posted: 29 Nov 2013 20:21




از جا كه بلند شدم مامان گلي نگاهي به من انداخت.براي لحظه اي دچار ترس شد و گفت:«مبادا خيره سري كني و به پدرت بگويي!ان وقت می بندمت به درخت و تا مي خوري ميزندت!»
با اكراه نگاهش كردم و رويم را از او برگرداندم.از اينكه هنوز اين همه كينه و انتقام توي لحن و نگاهش ريخته بود بيشتر باعث انزجار و تكدر خاطر من شده بود.به سردي گفتم:«چرا ملامتم نمي كني و گيسهايم را نمي كني؟شما كه ديديد من مشكي را از اصطبل كشيدم بيرون،پس چرا...»
انگشتش را روي دماغش گذاشت و با صداي اهسته گفت:«هيس!يواش تر و رپريده.پدرت بفهمد فاتحه ات خوانده است.»
با لحن ازرده اي گفتم:«حالا كه نه جسارتش را دارم و نه شهامتش را...هر وقت شهامتش را پيدا كردم اين كار را مي كنم.»واز خانه زدم بيرون.
بابا رشيد سوار بروان شده بود و چهار نعل به سمت دهكده مي تاخت.مي دانستم در پي مشكي مي رود كه ان همه مور علاقه اش بود و همه جا را زير پا خواهد گذاشت.من چه دختر قصي القلب و بدجنسي بودم كه اسب مورد علاقه پدرم را دزديدم و گناهش را گردن ديگري انداختم.دادا شير علي و گلچين پيدايشان نبود.در حالي كه دنبالشان مي گشتم فكر كردم بابا رشيد هرگز به فكرش نمي رسد دختر لوس و سنگدلش مشكي را دزديده و لاي درختهاي كاج آن سوي تپه قايمش كرده و با كيسه دهانش را بسته كه مبادا شيهه بكشد و دست دزد خودي را رو كند.
بچه ها توي آغل كنار يوسف بودند.با شروع شدن فصل سرما پدر گله را به دست مرا-يكي از چوپان هاي معتمد و معروف دهكده –سپرده بود كه سمت قشلاق كوچشان دهد.حال توي آغل فقط چهار گاو نر و سه گاو ماده باقي مانده بود كه يكيشان ابستن بود.بابا رشيد مي گفت هين روزهاست كه وضع حمل كند.يوسف داشت اغل را مي روفت و فضولات را از زير پاهاي گاوها جمع مي كرد و انها را كپه مي كرد روي زوركِپاسر.دادا شيرعلي و گلچين نشسته بودند روي كاه و نگاهشان به يوسف بود كه چنگگ را روي زمين مي كشيد و انجا را تميز مي كرد.توي دست دادا شيرعلي رونكي(را بند اسب كه تسمه اي پهن از چرم است.) تاب مي خورد.انگار تير نگاهم صاف خورد پشت كمرش ،چرا كه سرش را بلند كرد و نگاهي به من انداخت.همزمان داا شيرعلي و گلچين هم برگشتند و نگاهشان را به من دوختند كه سرزده وارد اغل شده بودم.با اينكه نگاه يوسف مثل هميشه محجوب و موقر بود با اين همه احساس كردم ظن و شك و گمان در سياهي چشمانش برق مي زند و ته دلش به من مظنون است.
همين فكر باعث شد كه دستپاچه ،بي انكه كسي از من توضيحي بخواهد گفتم:«داشتم دنبال گلچين مي گشتم...تو اينجا هستي دختر؟»
يوسف دوباره سرش را انداخت پايين و چنگك را روي زمين كشيد.گلچين از روي شانه راست دادا شيرعلي گفت:«چه كارم داشتي دَدَ؟»
چه كارش داشتم،من كه نيامده بودم بگويم با او چه كار دارم...پس چه بايد مي گفتم؟خدا مرگم بدهد.نمي دانم چرا اينقدر سرگشته و دست و پا گم كرده بودم.نمي دانم چرا زبانم گرفت و قلبم مي خواست از انحناي گلويم خودش را بكشد بالا و از دهان بزند بيرون.گفتم:«ما...ما...مامان گلي باهات كار داشت.»
بعد اب دهان را براي فرو خواباندن اتش هيجان و تنش ناخوشايندي كه ته دلم زق زق مي كرد قورت دادام.با جسارت بيشتر خطاب به دادا شيرعلي گفتم:«تو هم پاشو رونكي را ببر توي اصطبل.اسباب بازي كه نيست.»
گلچين با تنبلي و دادا شيرعلي با دلخوري از روي كاه تلنبار شده كنج آغل بلند شدند و در حالي كه پايشان را روي زمين مي كشيدند از مقابلم گذشتند.خيالم كه از بابت رفتنشان راحت شد نگاه پر عجزي به او انداختم كه بي اعتنا به حضور من سطل مخصوص شير را زير يكي از گاوها گذاشت.بعد انگار كه ياد چيزي افتاده باشد سطل را به حال خودش رها كرد و امد به طرف من.مي خواست از آغل بزند بيرون كه نفهميدم چرا دستم را گذاشتم روي چارچوب در و در حالي كه نگاهم را صاف انداخته بودم توي نگاه متعجبش پرسيدم:«كجا مي روي؟»
به نظر خودم هم اين عمل،بسيار نسنجيده و مضحك آمد.گفت:«مي روم دست هايم را بشويم تا شير بدوشم!»
باز هم قانع نشدم و دستم را نكشيدم پايين كه او رد شود.گيج و كلافه نگاهم كرد.شتابزده و بدون فكر گفتم:«غصه نخور!مشكي را پيدا مي كنيم .»
فقط پوزخند زد.شايد توي دلش به حماقت من مي خنديد.شايد مي دانست دزديدن مشكي كار خودم است و حال از عذاب وجدان خودم عاصي هستم و اينگونه مثل بچه ها دچار بي تابي و ناراحتي شده ام. همان لحظه نزديك بود زبان باز كنم و پرده از عمل ناجوانمردانه ام بردارم كه به سختي گوشه لبم را گزيدم و نگذاشتم بند را به همين راحتي اب بدهم.همچنان ايستاده بود و با شگفتي نگاهم مي كرد،با همان لبخند تمسخر اميز.من كه حال خودم را نمي فهميدم دوباره با حماقت گفتم:«خيلي درد داري نه؟»
با لحن قاطعي گفت:«نه...حقم بود كه تنبيه شوم.حالا برو كنار ...مي خواهم رد شوم.»
وقتي هنوز مرا مثل كنه چسبيده به چارچوب ديد سرش را خم كرد و از زير دستم گذشت.من با اهي سنگين ايستادم و رفتنش را به سمت پاشويه تماشا كردم.
بابا رشيد ارام و قرار نداشت،مدام از اصطبل به خانه مي امد و از خانه به اصطبل مي رفت.دستهايش را مشت مي كرد و ميزد به هم .زير لب غرولند مي كرد وبه كسي بد و بيراه مي گفت.مامان گلي تشت خمير را توي پاشويه گذاشت و از همان جا نگاهي به من انداخت كه زير درخت گردو ايستاده بودم و با نگاهم او را دنبال مي كردم.پس از اينكه بابا رشيد دست خالي از برگشت يوسف به دهكده رفت تا رد پايي از مشكي پيدا كند.بابا به اصطبل كه مي رسيد و شيهه براون را كه مي شنيد مثل كسي كه دلش زخم برداشته باشد و هر بار نمك بريزند روي ان زخم هوايي مي شد و بي قرارتر از پيش سرش را ميان دستهايش مي گرفت.همان جا كنار اسطبل زانو مي زد و به فكر فرو مي رفت.در اين حالت دلم بيشتر به حالش مي سوخت و بيشتر از خودم بدم مي امد.
مامان گلي رو به من گفت:«بدو برو اين تشت را بشور و اب از چشمه بيار.»
مي دانستم مي خواهد من را بفرستد دنبال نخود سياه تا سر فرصت چاه يوسف را پيش پدر بكند و خودش را خلاص كند.با سستي و تنبلي،لك لك كنان به سمت پاشويه رفتم.ديدم مامان گلي بالاي سر بابا ايستاده.سايه كوتاهش افتاده بود روي سر او.صدايش را شنيدم كه به شدت قصد تحريك كردن او را داشت.
«تا كي مي خواهي بنشيني اينجا و واي چه كنم بگويي؟مشكي را دزديدند،خودت هم ميداني پيدا شدني نيست...چون گم نشده!»
بابا رشيد سر تكان داد و گفت:«بايد پيدا شود.ان اسب از نژاد تركمن است...كلي قيمتش است.از اينها گذشته خيلي به هم اموخته شده بوديم.»
مامان گلي پوزخندي زد با بدجنسي كه من از او سراغ نداشتم گفت:«انكه مشكي را دزديده اسب شناس بوده...تشخيص داده كه مشكي نسبت به براون نژاد بهتري دارد...همان را برده.»
بابا رشيد لحظه اي با سوء ظن و ترديد نگاهش كرد و خواست چيزي بگويد كه انگار منصرف شد.مامان گلي برگشت و نگاهي به من انداخت كه مواظب گفتگويشان بودم.داد زد :«پس چرا نمي روي؟»
من هم صدايم را انداختم روي سرم «منتظرم گلچين و دادا بيايند ...راستي كجا رفتند؟»
«نمي دانم...بگرد پيدايشان كن.»
و دوباره با صداي ملايم تري خطاب به بابا رشيد گفت:«امروز مشكي رفت،فردا يكي از گاوها نيست مي شود و پس فردا....»
بابا رشيد خيره به سنگلاخ زير پايش حرف زنش را بريد.«منظورت چيست زن؟مي خواهي بگويي...»
اينبار مامان گلي حرفش را بريد و با لحني مطمئن گفت:بله...منظورم همين است.كار خود نامردش است...دير بجنبي كلاهمان را هم بر مي دارد...اين پسره دله دزد است.با نقشه امده اينجا...ببينم،اگر پسر تو نيست پس چرا حالا كه فهميدي دزديدن مشكي كار اوست اينجا نشستي و كاري نمي كني؟چرا جوري نگاهم مي كني كه انگار حرفهاي مرا باور نداري...مشت رشيد...كار خودش است.»
بعد انگشتش را كه به طرف بابا رشيد نشانه گرفته بود پايين انداخت و با عصبانيت ادامه داد:«وقتي امد بي انكه به رويش بياوري كه دستش را خواندي از مزرعه بندازش بيرون.هر چه باشد پسرت است،لابد دلش را نداري كه...»
«يوسف پسر من نيست گلي.»
مامان گلي نگاهي به قيافه در هم و متفكر پدر انداخت و گفت:«پس اگر پسرت نيست مشكلي نداري...قبل از اينكه كار به جاهاي باريك بكشد از اينجا بيرونش كن...اگر شهامتش را نداري اين كار را بگذار به عهده من...خوب بلدم چطوري دكش كنم.»
بابا رشيد اهي از ته دل كشيد و در حالي كه نگاه سرزنش اميزش را به صورت مامان گلي دوخته بود گفت:«كار يوسف نيست...يوسف پسر چشم و دل پاكي است،اهل اين حرفها نيست...اگر بود كه الان وضعش اين نبود.»
مامان گلي كه دوست نداشت دوباره گفتگويشان به بحث و مجادله كشبده شود و مي خواست نظرش را به بابا تحميل كند پوزخندي زد و گفت:«يوسف از دل رحمي تو سوء استفاده كرد.اگر نخواهي جلويش را بگيري بايد منتظر بلاهاي بدتر از اين باشي.»
بعد مثل كسي كه اتمام حجت كرده باشد و به خواسته مطلوبش رسيده باشد بابا رشيد را به حال خودش رها كرد و به سمت پاشويه رفت.
نگاه پر ملامت مرا كه ديد اهسته گفت:«گوش ايستادي كه چه؟چرا نمي روي دنبال كاري كه بهت گفتم؟»
برق چشمهايم را كه ديد با پوزخند گفت:«بعدها مي فهمي اين كارها همش به خاطر شماهاست.اين همه بدجنسي و حيله بازي و مكاري ...بزرگ كه شديد مي فهميد چقدر مادرتان حق داشت و به فكر شماها بود.»
خواستم لب باز كنم و او را به با انتقاد بگيرم كه با شنيدن صداي شاد گلچين و شيرعلي هر دو روي چرخانديم.از فرط حيرت و ناباوري از جا برخاستم كه تشت با سر و صداي ازار دهنده و زنگداري توي پاشويه غلطيد و باعث شد بابا رشيد نگاهش را به سوي ما بيندازد.او هم از ديدن منظره روبرويش شگفتزده شد.گلچين شادمانه خودش را به دامان مامان گلي چسباند و گفت:«ما پيدايش كرديم.»
مامان گلي مثل يك تكه يخ ايستاده بود و هاج و واج مانده بود.مثل من كه نمي دانستم چه بايد بكنم.دادا شيرعلي در حالي كه افسار مشكي را در دست داشت و قيافه ادم هاي شجاع و فاتح را به خودش گرفته بود نگاهي به من و مامان انداخت و با اشاره به درخت هاي كاج ان سوي تپه گفت:«با گلچين داشتيم دنبال مشكي مي گشتيم كه بين درخت هاي كاج پيدايش كرديم...ناكس ها كيسه انداخته بودند به پوزه اش...ما را كه ديد انگاري خواست بال در بياورد.»بعد دستي به سوي بابا تكان داد وكه با گام هاي بلند خودش را به ما مي رسانيد و داد زد :«غصه نخور بابا رشيد...ما مشكي را پيدا كرديم.»
بابا كه از فرط خوشحالي سر از پا نمي شناخت قبل از اينكه دستي محبت اميز به يال و كوپال مشكي بكشد كلچين و دادا شيرعلي را در اغوش كشيد و بوسه بارانشان كرد.ان دو هم با اب و تاب فراوان برايش تعريف كردند كه چطور نزديك جوي اب ان سوي تپه رد پاي اسب را مي يابند و با دنبال كردن ان به مشكي مي رسند.از خوشحالي بابا رشيد من هم شاد شدم.او سرش را به سر مشكي چسباند و نازش را كشيد.مامان گلي نگاه پر غضبي به من و گلچين و شيرعلي انداخت و بعد با حركتي قهر اميز و عصبي تشت خمير و دو دبه خالي را از پاشويه برداشت و از انجا دور شد.بابا رشيد بي توجه به خشم و غضب زنش،در حالي كه مشكي را نوازش مي كرد گفت:«يوسف بفهمد خيلي خوشحال مي شود...طفلكي..صبحي بدجوري پشتش را سياه كردم.»و از ياد اوري تنبيه سخت او سگرمه هايش را در هم كشيد.در نگاهش شرمندگي و پشيمان برق انداخت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#16 | Posted: 29 Nov 2013 20:25 | Edited By: andishmand




فصل هشتم
يوسف عرق نشسته بر جبينش را پاك كرد و در حالي كه ازال را براي رفع خستگي به حال خودش رها مي كرد گفت:«تا بيست روز ديگر تمام اين وسعت را شخم مي زنيم.»
بابا رشيد سراغ ورزاها(گاو نر عظيم الجثه در اصطلاح محلي)رفت و در حالي كه دستش روي جِت بود و اَويل تايش را شل و سفت مي كرد و اويا چويش (اويل تا و اويل چو مجمعوعه جِت را تشكيل مي دهند كه ان را بر گردن ورزا مي انداختند و ازال را كه زمين را شخم مي زند به ان مي بندند.)را ديد مي زد گفت:«امروز بايد تا انجا را كه نشانت داده ام شخم بزنيم...تو كه خسته نشدي؟»
يوسف بعد از اثبات بي گناهي اش در رابطه با قضيه دزديدن مشكي نزد بابا رشيد از ارج و قرب بيشتري برخوردار شده بود.خنده اي كرد و گفت:«البته كه خسته نيستم و حاضرم تا شب يك نفس شخم بزنم.»
بابا رشيد خواست چيزي بگويد كه چشمش افتاد به من كه زير درخت گردو ايستاده بودم و تمام هوش و حواسم به گفتگوي ان دو بود.يوسف مسير نگاه بابا را دنبال كرد.
نگاهش كه به من افتاد فكا را كه مخصوص خرد كردن كلوخ هاي سخت بود از روي زمين برداشت و مشغول كندن زمين شد.بابا خطاب به من با صداي بلند گفت:«چرا بيكار نشستي دختر؟برو ببين مادرت چه كار دارد،كمكش كن.»
شاخه خشكيده اي را كه توي دستم بود پرت كردم روي زمين و در حالي كه پاهايم را روي زمين مي كشيدم رو به خانه سرازير شدم.
بعد از ان جريان بابا رشيد از يوسف معذرت خواهي كرده بود و از او خواسته بود به خاطر پيش داوري اش او را ببخشد،براي همين يوسف شده بود نور چشم بابا رشيد و عزيز كرده او.وقت شام و ناهار تا غذاي او را نمي داد سر سفره نمي نشست.با و جود مخالفت هاي مامان گلي يك دست رخت خواب به او داد و گوشه اصطبل را با كمك هم به شكل اتاقكي در اوردند كه بهتر بتواند بخوابد و شب ها از گزند سرما محفوظ بماند.مامان گلي از دست كارهاي بابا رشيد به تنگ امده بود.باز هم مثل اسب لجام گسيخته با پدر رفتار مي كرد و سعي مي كرد با عتاب و كله شقي اعتراض خودش را نسبت به كارهاي او به نمايش بگذارد.بابا رشيد يا متوجه نبود و يا مي ديد و سعي مي كرد با بي اعتنايي از رفتارهاي قهراميز و سرد مامان گلي بگذردو همه چيز را نديد بگيرد.با اين كاردوهدف را دنبال مي كرد.يكي كه اوضاع را دوباره متشنج نسازد وبا واكنش خودش مامان گلي را حساس ترو بدخلق تر نكند،دوم اينكه با اين بي اعتنايي تير مامان گلي به سنگ بخورد و بفهمد با اين ادا و اصول ها نمي تواند يوسف را از مزرعه بيرون كند و بهتر است هرچه زودتر به فكر تجديد رفتارش باشد و فكري به حال خودش بكند.
اگر چه رفتار مغرضانه و كينه توزانه مامان گلي را تصديق نمي كردم و آن را عمل نادرستي مي دانستم با اين همه دلم به حال مامان گلي مي سوخت.شايد اگر هر زن ديگري هم به جاي او بود و حرف و حديث هاي زيادي را راجع به شوهرش مي شنيد دست به چنين اعمال كوركورانه و ان اگاهانه اي مي زد تا به نوعي عقده ها و ناراحتي هاي دروني اش را تخليه كند.
مامان گلي زن رنجديده و زحمت كشي بود.چه در خانه پدر و چه در خانه شوهر با مرارت و سختي هاي زيادي دست و پنجه نرم كرده بود و نامردي هاي زيادي را از زمانه ديده بود.حالا در مزرعه اي كه با زحمت و تلاش خودش و شوهرش رونق گرفته بود وقتش رسيده كه از زيبايي هاي زندگي به اندازه اي كه حقشان است بهره مند شوند و لذت ببرند،نه اينكه با ورود شك برانگيز يك پسر نوجوان-كه هيچ كس به او نمي توانست اطمينان ببخشد كه او پسر شوهرش نيست –مدام در بيم و هراس باشد كه مبادا خطري اشيانه اش را تهديد كند و بر اثر غفلتشان ان را از هم بپاشد.
امروز كه خودم از ترس فرو پاشيدن سقف زندگي بر سر امال و ارزوهايم اينگونه از خود بي خود شده ام و نميدانم چه بايد بكنم و حاضرم دست به هر كاري بزنم كه جلوي اين فرو پاشي را بگيرم،مي توانم به خوبي حال و روز او را درك كنم.مي فهمم كه او د شرايط روحي بسيار سخت و پيچيده اي دست به اعمالي زد كه در نگاه اول بسيار غير منطقي به چشم مي امد ،اما با ريشه يابي عميق متوجه مي شويم كه اينگونه اعمال نوعي واكنش طبيعي به حساب مي ايد كه هر موجود جانداري براي دفاع از زندگي و حريم خويش ممكن است به اشكال و شيوه هاي مختلف از خودش بروز بدهد.شايد اگر من هم جاي او بودم دست به واكنش شديدتر و وقيحانه تري مي زدم.
مامان گلي هر كاري مي كرد از نظر خودش يك توجيه عقلاني و مستدل داشت كه جاي هر گونه ترديد و دو رنگي را نسبت به هر واكنشي كه از خود بروز مي داد باقي نمي گذاشت.شايد هم برايش مهم نبود كه دور وبريهايش عينك ملامت و تحقير به چشم زده اند.
مامان گلي با تشر گفت:«پس چرا ماتت برده دختر گفتم برو تخم مرغها را جمع كن...امروز پاك يادمان رفت.»وهيچ به روي خودش نياورد چون اين چند وقت يوسف تخم مرغها را از زير مرغها جمع مي كرد،امروز يادش رفته.»
سبد را برداشته و فكركردم ،اين پسر با اين جثه لاغر و مردني اش چقدر زور دارد؟ببين چطور فكا را به زمين مي زند و مواظب است كه ورزاها منحرف نشوند.
همان لحظه يوسف سنگ بزرگي از زمين بيرون كشيد و در حالي كه به نظر مي رسيد خيلي سنگين است ان را تا زير درخت گردو حمل كرد.نگاه فاتحانه اي به بابا رشيد انداخت كه به او مي گفت:«اي جان بچه!بنازم اين زور بازويت را...مرحبا پسر...مرحبا.»
يوسف بعد از شنيدن اين تعريف بادي به غبغب انداخت و انگار كه نيروي تازه اي به بدنش تزريق كرده باشند سينه اش را داد جلو و يك نفس راحت كشيد.مامان گلي كه تمجيد بابا رشيد را در مورد يوسف شنيد به سمت خانه رفت و با غيض در را بست.
يوسف از ان باا نگاهش افتاد به من.در ان مدت كه با ما زندگي مي كرد ابي زير پوستش رفته بود و كمي رنگ و رو گرفته بود و كمي قبراق تر به نظر مي رسيد.در حالي كه به سمت كِركِلي(در اصطلاح محلي،لانه مرغ)مي رفتم از نگاههاي خيره او دستپاچه شدم و نزديك بود سكندري بخورم و نقش زمين شوم.نمي دانم چرا گاهي وقتها ان طور با نگاههاي خيره به من دهن كجي مي كرد.شايد فهميده بود قضيه مشكي زير سر من بوده و در صدد بود تا در موقعيت مناسب دست مرا نزد بابا رشيد رو كند.
يك هفته بعد يك هكتار از اراضي اطراف مزرعه را شخم زده و بذر پاشيده بودند.پس از تمام شدن كار يوسف سخت بيمار شد و در بستر افتاد.پدر دو روز تمام بر بالينش نشسته بود و كوچكترين تغيير حال او را زير نظر داشت.يوسف تب كرده بود.بابا رشيد با هيچ وسيله اي نتوانست تب او را پايين بكشد.مامان گلي سعي مي كرد خودش را نسبت به بيماري يوسف بي تفاوت نشان دهد.بيشتر سرش را به كار گرم مي كرد تا كمتر حواسش به جو پر دلهره دور و برش باشد و كمتر ناراحتي و اضطراب اطرافيانش را ببيند و حرص بخورد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#17 | Posted: 29 Nov 2013 20:32 | Edited By: andishmand




دادا شيرعلي و گلچين صورتشان را چسبانده بودند به شيشه.من كنار بخاري هيزمي نشسته بودم و فكر مي كردم.اگر چه مثل دادا شيرعلي و گلچين همه هوش و حواسم به بيماري يوسف بود،اما جد مي كردم اين دلواپسي را كمتر بروز دهم و بيشتر سرم توي لاك خودم باشد.
يوسف در طول هفته اي كه زمين را شخم مي زدند فراتر از قدرت و توان خويش زحمت كشيده بود و انگار كه در مسابقه غيرت شركت كرده تمام سعي و تلاش خود را كرد تا نفر اول اين مسابقه خيالي باشد.اين برنده شدن به تحليل توان جسماني او و ضعف شديد او منجر شد...پدر به خانه امد و سوپي را كه خودش براي يوسف بار گذاشته بود در ظرفي كشيد و برد.هيچ توضيحي هم به كسي نداد.حالا دادا شيرعلي و گلچين سرهاشان را چسبانده بودند به پنجره و همان طور كه پدر را تا اسطبل تعقيب مي كردند انجا ايستادند.
گلچين گفت:«تو فكر مي كني هوسف حالش خوب نمي شود؟»
«معلوم است كه خوب مي شود...سينه پهلو كرده...همين!»
«پس چرا بابا رشيد اينقدر ناراحت بود؟»
«خوب ناراحت بود ديگه...پس بايد خوشحالي مي كرد؟»
«نه...راستش...هيچي... بيا با هم براي هوسف دعا كنيم.»
«فكر بدي نيست...تو دعا بلدي؟»
«اي...دست هايت را مثل من بگير بالا....خوب،حالا بگو خدايا هر چه زودتر هوسف را خوب كن.»
هر دو دستهايشان را گرفته بودند بالا.نور مهتاب افتاده بود روي صورتشان.شايد هم من صورتشان را مهتابي مي ديدم.طوري نگاهشان به اسمان بود كه انگار با ذره ذره وجودشان دعا مي كردند.
«خدايا ...خواهش مي كنيم مواظب يوسف باش...تبش را بيار پايين.»و بعد هر دو با گفتن آمين برگشتند و به روي هم لبخند زدند.
گلچين گفت:«خدا صداي ما را شنيد؟»
دادا شيرعلي گفت:«اره ...حالا دلش به حال يوسف مي سوزد و خوبش مي كند.»
در ان لحظه به حال گلچين و دادا شيرعلي و قلب مهربان و رئوفشان غبطه مي خوردم،كه اينقدر پاك و بي الايش دستهايشان را به سوي خداوند خوبي ها دراز كردند و از او خواستند لباس عافيت را بر تن يوسف بپوشاند.ا
ين صحنه به قدري روحاني و مقدس بود كه مامان گلي براي لحظه اي دست از ريسيندگي برداشت و تَشي(در اصطلاح محلي به دوك ريسندگي گويند.)را به حال خودش رها كرد و به ان دونفر خيره شد،اما دوباره به كارش مشغول شد.يك كپه پشم گوسفند و بز كنار دستش تلنبار شده بود.مي دانستم اگر لازم باشد بيشتر از اين خودش را بزند به بي خيالي تا صبح مي نشيند و تمام پشم ها را مي ريسدو از فردا هم به بافتن جوراب و كلاه و دستكش مشغول مي شود.
بابا رشيد به خانه برنگشت .گلچين و دادا هم با اطمينان قلبي از امداد خداوند سرهايشان را كنار هم روي بالش گذاشتند و خوابيدند.من نشسته بودم.گاهي حواسم با پشم ها ريسيده مي شدو گاهي با گلچين و دادا شيرعلي خروپف مي كرد.نمي توانستم بيش از اين با ميخ غرور و تكبر خودم را به زمين بكوبم و اينقدر مثل مامان گلي بي اعتنا و بي تفاوت باشم.نگران يوسف بودم ومي خواستم بدانم داروهاي گياهي بابا رشيد هيچ توفيري به حالش كرده يا نه؟
از جا كه برخاستم مامان گلي سر از روي تشي برداشت و نگاه نافذي به من انداخت.با لحن خشكي گفت:«كجا مي روي؟»
در حالي كه ژاكت دست بافت او را تن مي كردم و كلاه شيرعلي را بر سر مي گذاشتم گفتم:«بروم ببينم بابا رشيد چه مي كند؟»
«بابا رشيد چه مي كند يا يوسف چه حالي دارد؟»
«بعله...مي خواهم ببينم يوسف حالش چطور است؟»
برگشتم و در حالي كه صاف و مستقيم زل زده بودم به نگاه سبز و نگرانش گفتم:«نگو كه نگرانش نيستي.»
دوباره دستش به تشي بند شد و در حالي كه سعي داشت نگاهش را از من بگيرد گفت:«نه...هيچ هم نگرانش نيستم.»
«چرا هستي...فقط بروز نمي دهي!شايد وقتي داري پشم ها را مي ريسي توي دلت از خدا مي خواهي هر چه زود تر خوبش كند...خدا دعاي زنهاي پركار و زحمتكش را خيلي زود مستجاب مي كند.»
گوشه لبش را با حرص جويد و تشرزنان گفت:«بي خود اعصاب مرا به هم نريز...هر قبرستاني كه مي خواهي برو...فقط خودت را خوب بپوشان كه خبر مرگت سينه پهلو نكني و بيفتي گوشه خانه...حوصله و دل و دماغ پرستاري كردن ندارم.»
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.از خانه زدم بيرون.كِرچِ ماه(معادل ماه شهريور در ماههاي طبري)كه به پايان مي رسيد هوا به تدريج سرد مي شد.تا خودم را برسانم به اصطبل نوك دماغم يخ كرد و قنديل بست.همراه با تك سرفه اي رفتم تو!بابا رشيد را ديدم كه توي اتاقك نشسته.نگاهش كه به من افتاد نهيب زد:«برگرد برو خانه و بِكَپ...اينجا امده اي براي چه؟»
بي توجه به تشري كه زده بود رفتم جلو.يوسف را ديدم كه زير پتوي رنگ و رو رفته خوابيده و ناله مي كند.بدون تعارف كنار اتش نشستم و زل زدم به چهره زرد و تكيده يوسف كه به طرز فاحشي لاغر شده بود.شبيه وقتي شده بود كه به مزرعه امده بود.بابا رشيد وقتي خونسردي و بي تفاوتي مرا ديد ترجيح داد ديگرملامتم نكند و كاري به كارم نداشته باشد.غمگين و افسرده به صداي نامفهومي كه از گلوي تبدار يوسف به شكل ناله مي زد بيرون گوش دادم.همراه با بيرون امدن اين صدا قلب من در هم مچاله شد.پرسيدم:«بابا رشيد ...حالش خوب مي شود؟»
ناراحت تر و بي حوصله تر از ان بود كه جواب مرا بدهد ،با اين حال گفت:«ان شاءالله خوب مي شود.»
»پس كي؟الان دو روز و دو شب است كه توي بستر افتاده...نكند خوب نشود؟»
«زبانت را گاز بگير دختر.توي اين مدتي كه اينجا بود خيلي بهش خوبي كرديد كه حالا نشستي و برايش نفوس بد مي زني!من اگر جاي شماها بودم از خجالت نمي توانستم سرم را بالا بگيرم...به خاطر غيرت و تعصبي كه يوسف از خودش مايه گذاشت شرمنده مي شدم و زبان به دندان مي گرفتم و هيچي نمي گفتم.شماها همش به فكر ازار و اذيت او بوديد...هميشه مي خواستيد او را از چشم من بيندازيد تا از مزرعه بندازمش بيرون.»
بابا رشيد از كوره در رفته بود.از پشت شعله هاي اتش مي توانستم صورت خشمگين و تيره او را ببينم.از امدن خودم پشيمان شدم.
كمي بعد با صداي گرفته و محزوني ادامه داد:«فكر مي كني نمي دانم دزديدن مشكي كار تو بود...هان؟وقتي شيرعلي كيسه اي را كه به پوزه اسب بود نشانم داد سنجاق سر تو را كه به كيسه گير كرده بود را ديدم.نگهش داشته ام كه اگر حاشا كردي نشانت دهم...ان وقت من اين طفل معصوم را سياه و كبود كردم...اين خواسته تو و مادرت بود.مي خواستيد به او مظنون شوم كه شدم .نزديك بود از مزرعه بيرونش كنم.كه خدا كمك كرد و بچه ها مشكي را پيدا كردند.هزار دفعه خواستم تو را به خاطر كاري كه كردي بندازم توي آغل پيش گاوها...باز لعنت به شيطان فرستادم و گفتم نديد مي گيرم...اما هر چه نديد مي گيرم انگار شما گستاخ تر و بدجنس تر مي شويد...توي اين دو روز كه اين پسر مريض بود غيرت نكرديد يك سوپ ابكي برايش درست كنيد كه حيوونكي جان بگيرد.حالا امدي و حالش را مي پرسي مي خواهي بداني كه كي مي ميرد...مي خواهي بروي و به مادرت بگويي و دوتايي قند توي دلتان اب شود.»
در حالي كه به شدت مي گريستم با حرفهاي بابا رشيد كه مثل تبري بي رحم بر تنه احساس من فرود مي امد صداي گريه ام بلند تر شد.ميان هق هق گفتم:«نه بابا رشيد...من نگرانش هستم...اگر حالش خوب نشود من خودم را نمي بخشم.»
بابا رشيد در نهايت سردي و خشونت و بي اعتنا به گريه هاي سوزناك من گفت:«بلند شو برو...نمي خواهم هيچ كدامتان را ببينم...دلم خوش بود كه چهار كلاس سواد ياد گرفته اي و اين چيزها را خوب مي فهمي.گمشو از جلوي چشمانم دور شو...دختره خيره سرِ مكار.»
.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#18 | Posted: 29 Nov 2013 20:35 | Edited By: andishmand




فصل نهم
از جا بلند شدم .بابا رشيد صورتش را از من برگرداند.مي دانستم ماندن و زار زدن هيچ دردي را دوا نمي كند و بابا رشيد در ان لحظه كه تمام حواسش متوجه يوسف است مرا نخواهد بخشيد.همانطور كه مثل ابر مي باريدم پاهايم را روي زمين كشيدم و از اصطبل امدم بيرون.
در ان سرماي بي حد ساعتي را زير اسمان پر ستاره گذراندم.كنار نرده هايي كه مزرعه را محصور كرده بود ايستادم و فكركردم.مي دانستم كه حق با پدر است و من چه دل سنگي داشتم...مي دانستم در نهايت بد جنسي با يوسف برخورد كرده ام و اين قابل بخشش نبود...سرم را به طرف اسمان گرفتم.ستاره اشك توي چشمانم سو سو مي زد.در ان لحظه كه از شدت سرما در خود مچاله شده بودم با بغضي گره شده در گلو و سينه اي مالامال از درد و پشيماني اهسته و به نجوا از خدا خواستم كه مرا ببخشايد و سلامتي يوسف را به او برگرداند

مامان گلي گندم هاييشت (برشته كردن گندم در تابه را گويند.)شده را مثلا به قسمت هاي مساوي تقسيم كرد .گلچين و دادا شيرعلي سر مثل هميشه سر اينكه به كدامشان بيشتر رسيده جر و بحث مي كردند.مامان طبق معمول به شير علي بيشتر از حد داده بود و حالا به هر دوز و كلكي مي خواست به گلچين ثابت كند كه عدالت رعايت شده است.بعد گوشه اي نشست و مشغول گوله كردن پشم هايي شد كه دو روز و دو شب تمام طول كشيده بود كه انها را بريسد.
در همان حال زير چشمي مرا مي پاييد كه حواسم سر جايش نبود.خبر نداشت دخترش از اين غصه مي خورد كه دستش براي پدرش رو شده است و ديگر رويش نمي شود توي چشم هاي او نگاه كند.
يوسف به لطف و ياري خدا سلامتي اش را باز يافته بود و بار ديگر كمر همت بسته بود و هم دوش بابا رشيد در مزرعه كار مي كرد.
از بيكاري و عاطل و باطل گشتن بيزار بودم.روحيه ام با چنين خصوصياتي سازگار نبود.يك ساعت كه بيكار مي گشتم از دست افكار بي سروته خودم سرسام مي گرفتم.هيچ دلم نمي خواست غصه اينده را بخورم،اينكه زندگي در مزرعه با يوسف به كجا مي سد و بابا رشيد چرا اينقدر او را دوست دارد.از دست اين افكار دل آزار خسته بودم.با اغاز ماه مهر دلم براي مدرسه و كلاس درس و ميز و نيمكت غنج مي زد.
كلاس پنجم ابتدايي را كه در دهكده پايين تمام كردم به من گفتند درس بي درس.البته بابا رشيد خودش با سواد بود و مخالف تحصيل من نبود،بر خلاف خيلي از پدر و مادر هاي ان زمان اجازه داده بود داد شيرعلي هم به جاي كار در مزرعه و گله داري درس بخواند.مشكل اصلي ما نبودن مدرسه راهنمايي در دهكده بود.اگر مي خواستم ادامه تحصيل بدهم بايد تا دو دهكده ان طرف تر مي رفتم و هر روز مسافت زياد و صعب العبوري را طي مي كردم كه اين براي من كه يك دختر بچه بودم مقدور نبود.پدر هم بيكار نبود كه كله سحر مرا روي گاري كه به تازگي به كمك يوسف ساخته بود ،بنشاند و به مدرسه ببرد و دم غروب دوباره مرا به خانه برگرداند.از طرفي طرح چنين خواسته اي در ان زمان به صلاح نبود.با توجه به موقعيت پيش امده و خشم و غضب بابا رشيد امكان اينكه سرسختانه با خواسته من مخالفت بكند و فكر ادامه تحصيل را براي هميشه از سر من بكند و دور بريزد زياد بود .پس مصلحت اين بود كه كمي دندان روي جگر مي گذاشتم و تا پيدا شدن فرصت مساعد و بهتر صبر مي كردم.
مامان گلي در حين گلوله كردن نخ گاهي سر بلند مي كرد و نگاه سنگيني به من مي انداخت تا اينكه عاقبت طاقت نياورد و پرسيد:«چته دختر؟پكري؟»
نمي خواستم او را هم در غم و اندوه خود شريك كنم.سر تكان دادم و گفتم :«هيچي.»و از جا برخاستم.«هاييشهايت را دادم به گلچين و دادا»،بعد هم بي انكه به كسي چيزي بگويم از خانه امدم بيرون.
بابا رشيد توي آغل بود.لابد سرش گرم گوساله تازه به دنيا امده اي بود كه چثه خيلي بزرگي هم داشتيوسف هم نرده هاي پشت مزعه را تعمير مي كرد.نيروي مرموزي مرا به سوي او كشاند.هنوز ته دلم از بابت موضوع مشكي غم داشتم...تا به او نمي گفتم كه تقصير من بود راحت نمي شدم.
با شنيدن صداي پاي من سرش را چرخاند .نگاهي توام با لبخند به سوي من انداخت كه گويي دنيايي از راز را در خود داشت.انگار شور و هيجاني نهاني از درون او برمي خاست و نگاهش را تحت تاثير حرارت ان قرار مي داد.خيلي سعي كردم خودم را شق و رق بگيرم و از ان حالت بي اعتماد به نفسي و شل و ول بودن در بيايم.او سرش را به ميخ كردن نرده ها گرم كرد.بعد از كمي اين دست و ان دست كردن و اين پا و ان پا شدن گفتم:«يوسف تو از دست من دلخوري؟»
نگاهم نمي كرد،همچنان كه ميخ مي كوبيد گفت:«براي چه بايد دلخور باشم؟»
مي دانستم بابا رشيد چيزي در اين مورد به او نگفته،با اين همه لابد پيش خودش حدسهايي زده بود.بهتر بود بدون حاشيه رفتن مي رفتم سر اصل مطلب.قلبم تند مي تپيد و از بابت اعترافي كه مي خواست بر زبان بيايد ناراحت بودم.با زباني الكن و گرفته گفتم:«بابت دزديدن مشكي...شايد...مي داني كه كار من بود.»وسرم را انداختم پايين تا وقتي كه برگشت شرمندگي و ندامت را در چشمانم نبيند.
در همان حال كه سعي مي كرد بيشتر حواسش به كوبيدن ميخ ها باشد با لحن بي تفاوتي گفت:«براي من مهم نيست چرا اين كار را كردي،همين كه به اشتباهت پي بردي كافي بود.»
از اينكه به همين راحتي در مورد اشتباه من قضاوت مي كرد بيشتر اشكم در امد.با بغض فرو خورده اي گفتم:«يعني مرا مي بخشي؟»
«من تو را بخشيده بودم...انتظار هم نداشتم بيايي وپيش من اعتراف كني و بخواهي تو را ببخشم!»
«تو خيلي خوبي يوسف...ومن خيلي بدم!خيلي خيلي بد.»
سر بلند كرد و نگاه متاثري به من انداخت كه پايين نرده ها زانو زده بودم و با صداي بلند گريه مي كردم.با لحن مهرباني گفت:«گريه نكن گلناز...مامان گلي بفهمد نگران مي شود.»
ميان بغض و هق هق گريه گفتم:«مهم نيست يوسف،مهم نيست.»
با وجودي كه ان اعتراف قلبم را از فشار بي امان عذاب ملامت رهانيده بود ،از سخاوت قلب رئوف يوسف به شدت متالم شده بودم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#19 | Posted: 30 Nov 2013 19:38




فصل نهم
مامان گلي گندم هاييشت (برشته كردن گندم در تابه را گويند.)شده را مثلا به قسمت هاي مساوي تقسيم كرد .گلچين و دادا شيرعلي سر مثل هميشه سر اينكه به كدامشان بيشتر رسيده جر و بحث مي كردند.مامان طبق معمول به شير علي بيشتر از حد داده بود و حالا به هر دوز و كلكي مي خواست به گلچين ثابت كند كه عدالت رعايت شده است.بعد گوشه اي نشست و مشغول گوله كردن پشم هايي شد كه دو روز و دو شب تمام طول كشيده بود كه انها را بريسد.در همان حال زير چشمي مرا مي پاييد كه حواسم سر جايش نبود.خبر نداشت دخترش از اين غصه مي خورد كه دستش براي پدرش رو شده است و ديگر رويش نمي شود توي چشم هاي او نگاه كند.
يوسف به لطف و ياري خدا سلامتي اش را باز يافته بود و بار ديگر كمر همت بسته بود و هم دوش بابا رشيد در مزرعه كار مي كرد.
از بيكاري و عاطل و باطل گشتن بيزار بودم.روحيه ام با چنين خصوصياتي سازگار نبود.يك ساعت كه بيكار مي گشتم از دست افكار بي سروته خودم سرسام مي گرفتم.هيچ دلم نمي خواست غصه اينده را بخورم،اينكه زندگي در مزرعه با يوسف به كجا مي سد و بابا رشيد چرا اينقدر او را دوست دارد.از دست اين افكار دل آزار خسته بودم.با اغاز ماه مهر دلم براي مدرسه و كلاس درس و ميز و نيمكت غنج مي زد.كلاس پنجم ابتدايي را كه در دهكده پايين تمام كردم به من گفتند درس بي درس.البته بابا رشيد خودش با سواد بود و مخالف تحصيل من نبود،بر خلاف خيلي از پدر و مادر هاي ان زمان اجازه داده بود داد شيرعلي هم به جاي كار در مزرعه و گله داري درس بخواند.مشكل اصلي ما نبودن مدرسه راهنمايي در دهكده بود.اگر مي خواستم ادامه تحصيل بدهم بايد تا دو دهكده ان طرف تر مي رفتم و هر روز مسافت زياد و صعب العبوري را طي مي كردم كه اين براي من كه يك دختر بچه بودم مقدور نبود.پدر هم بيكار نبود كه كله سحر مرا روي گاري كه به تازگي به كمك يوسف ساخته بود ،بنشاند و به مدرسه ببرد و دم غروب دوباره مرا به خانه برگرداند.از طرفي طرح چنين خواسته اي در ان زمان به صلاح نبود.با توجه به موقعيت پيش امده و خشم و غضب بابا رشيد امكان اينكه سرسختانه با خواسته من مخالفت بكند و فكر ادامه تحصيل را براي هميشه از سر من بكند و دور بريزد زياد بود .پس مصلحت اين بود كه كمي دندان روي جگر مي گذاشتم و تا پيدا شدن فرصت مساعد و بهتر صبر مي كردم.
مامان گلي در حين گلوله كردن نخ گاهي سر بلند مي كرد و نگاه سنگيني به من مي انداخت تا اينكه عاقبت طاقت نياورد و پرسيد:«چته دختر؟پكري؟»
نمي خواستم او را هم در غم و اندوه خود شريك كنم.سر تكان دادم و گفتم :«هيچي.»و از جا برخاستم.«هاييشهايت را دادم به گلچين و دادا»،بعد هم بي انكه به كسي چيزي بگويم از خانه امدم بيرون.
بابا رشيد توي آغل بود.لابد سرش گرم گوساله تازه به دنيا امده اي بود كه چثه خيلي بزرگي هم داشت يوسف هم نرده هاي پشت مزعه را تعمير مي كرد.نيروي مرموزي مرا به سوي او كشاند.هنوز ته دلم از بابت موضوع مشكي غم داشتم...تا به او نمي گفتم كه تقصير من بود راحت نمي شدم.
با شنيدن صداي پاي من سرش را چرخاند .نگاهي توام با لبخند به سوي من انداخت كه گويي دنيايي از راز را در خود داشت.انگار شور و هيجاني نهاني از درون او برمي خاست و نگاهش را تحت تاثير حرارت آن قرار مي داد.خيلي سعي كردم خودم را شق و رق بگيرم و از ان حالت بي اعتماد به نفسي و شل و ول بودن در بيايم.او سرش را به ميخ كردن نرده ها گرم كرد.بعد از كمي اين دست و ان دست كردن و اين پا و ان پا شدن گفتم:«يوسف تو از دست من دلخوري؟»
نگاهم نمي كرد،همچنان كه ميخ مي كوبيد گفت:«براي چه بايد دلخور باشم؟»
مي دانستم بابا رشيد چيزي در اين مورد به او نگفته،با اين همه لابد پيش خودش حدسهايي زده بود.بهتر بود بدون حاشيه رفتن مي رفتم سر اصل مطلب.قلبم تند مي تپيد و از بابت اعترافي كه مي خواست بر زبان بيايد ناراحت بودم.با زباني الكن و گرفته گفتم:«بابت دزديدن مشكي...شايد...مي داني كه كار من بود.»وسرم را انداختم پايين تا وقتي كه برگشت شرمندگي و ندامت را در چشمانم نبيند.
در همان حال كه سعي مي كرد بيشتر حواسش به كوبيدن ميخ ها باشد با لحن بي تفاوتي گفت:«براي من مهم نيست چرا اين كار را كردي،همين كه به اشتباهت پي بردي كافي بود.»
از اينكه به همين راحتي در مورد اشتباه من قضاوت مي كرد بيشتر اشكم در امد.با بغض فرو خورده اي گفتم:«يعني مرا مي بخشي؟»
«من تو را بخشيده بودم...انتظار هم نداشتم بيايي وپيش من اعتراف كني و بخواهي تو را ببخشم!»
«تو خيلي خوبي يوسف...ومن خيلي بدم!خيلي خيلي بد.»
سر بلند كرد و نگاه متاثري به من انداخت كه پايين نرده ها زانو زده بودم و با صداي بلند گريه مي كردم.با لحن مهرباني گفت:«گريه نكن گلناز...مامان گلي بفهمد نگران مي شود.»
ميان بغض و هق هق گريه گفتم:«مهم نيست يوسف،مهم نيست.»
با وجودي كه ان اعتراف قلبم را از فشار بي امان عذاب ملامت رهانيده بود ،از سخاوت قلب رئوف يوسف به شدت متالم شده بودم.
با شنيدن صداي مكالمه تلفني ارش چشمانم را از هم مي گشايم.با سستي و تنبلي روي تخت غلت ميزنم و نگاهم به ساعت روي ميز مي افتد كه به شكل يك كلبه است.يك بامداد را نشان مي دهد.دمپايي راحتي ام را مي پوشم و به ارامي از اتاق ميروم بيرون.با التهابي كه لحظه به لحظه در درونم شدت پيدا مي كرد و قلب مرا به تپش وامي داشت خودم را پشت در اتاق كارش مي رسانم.گوشم را مي چسبانم به در و تمام حواسم را مي دهم وراي آن.ابتدا صدايش گنگ و نامفهوم به گوش مي رسد و كم كم واضح مي شود.
«آخ عزيزم...اگر بداني چقدر دلم مي خواست الان پيش تو بودم ...يا تو پيش من بودي...زنم؟كَپيده...نمي داني اين روزها چقدر ازش متنفرم...نمي دانم با چه زباني بهش حالي كنم كه برود گورش را از اين خانه گم كند....»
لحظه اي حواسم مي رود به دردي كه در قفسه سينه ام مي پيچد.انگار يك تخته سنگ بزرگ از جايي كه نمي دانم كجاست غلت خورده و افتاده روي سينه من.لب هايم را به شدت بر هم مي فشارم مبادا گريه ام بگيرد.دوباره گوش مي چسبانم به در.
«عزيز دلم... اين حرفها را نزن ...خوب مي دانم كه تو تحت فشاري و مجبوري نيمه شب به من زنگ بزني...اين عشق عميق تو را نسبت به من مي رساند...نه،نه...من در مورد تو اينطوري فكر نمي كنم...شوهر داري،بچه داري،بايد به آنها برسي...مي دانم...خوب مي دانم عزيزم...خودت را به خاطر اين فكرها ازار نده...هر جور كه به ياد من باشي دوستت دارم...مرسي عزيزم...منم مي بوسمت...به اميد وصال...خداحافظ.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#20 | Posted: 30 Nov 2013 19:43




دستم را روي گلويم مي فشارم.بغض مثل يك هسته بزرگ گير كرده توي گلوم.با چشماني خيس از اشك خودم را مثل چسبانك از روي در مي كنم.سرم گيج مي رود...احساس ناخوشايندي در درونم آكنده شده.كاش در قفل نبود،ان وقت خيز برميداشتم و به داخل هجوم مي بردم و دستهايم را دور گردنش مي چسباندم و خفه اش مي كردم.جوري كه چشمان هيز و ناپاكش از حدقه بزند بيرون.آه،چطور مي تواند تا اين حد وقيح و بي شرم به زن ديگري عشق بورزد؟چطور مي تواند اين طور با خيال راحت به يك زن شوهر دار ابراز علاقه و عشق بكند...سرم گيج مي رود...دستهايم را روي ديوار مي گيرم مبادا نقش زمين شوم.به هر جان كندني بود خودم را به اتاق خواب مي رسانم و به سنگيني يك كوه روي تخت مي افتم.چشمانم را بر هم گذاشته ام...همه جا تيره است،همه جا سياه و خاكستريست.انگار همه چيز پشت مه كدر و تاري گم شده...آه،من اينجا چه مي كنم،در اين سرداب غم گرفته.جاي من اينجا نيست،ميان اين سكون و نخوت.اين زن كيست كه در سد عشق ما نفوذ كرده و با ايجاد ترك بر روي ان به تدريج اين سد را شكسته.اينك سيلابي از غم و درد و افسوس و حسرت به سوي من گسيل شده و مرا با خود به ناكجا اباد مي برد.چرا با يك زن شوهردار؟تا به حال فكر مي كردم دختري جوان و زيبا رو را به من ترجيح داده و از طراوت و شادابي رفتار و گفتار و پندارش لذت مي برد و به شوق مي ايد.چطور يك زن شوهر دار و بچه دار؟سر در نمي اورم.تا اين حد پست و رذل شده كه...اوه خداي من!او پست و رذل بود نه اينكه حالا شده باشد.چطور نشناختمش،چطور؟دستم را روي پيشاني ام مي فشارم.سرم به شدت درد مي كند.فكر مي كنم.لابد خيلي زيبا و دلرباست...لابد به قدري جادوي زيباي اش قوي بوده كه شوهر دار بودنش هيچ اهميتي براي او ندارد.آه...چه با استهزاء و گزنده راجع به من حرف مي زند.لابد صدبار تا به حال ميان گفتگوهايشان به من خنديده اند و مرا دست انداخته اند.لابد تمام نقاط ضعف مرا زير ذره بين گرفته و به او گفته و بعد هم با هم غش غش خنديده اند.شايد من موضوع اصلي طنز و مزاحشان هستم و گه گاهي به قصد تفريح و خنده حرف مرا به ميان مي كشند.آه،در اين صورت من چه زن شور بخت و بيچاره اي هستم،چه زن قابل ترحم و سيه روزي.
چشمانم را به شدت بر هم مي فشارم.دانه هاي اشك از زير پلك هاي خيسم قل مي خورد پايين.دلم مي سوزد.
دوباره مي خواهم با ياد گذشته هاي دور و شيرين بر زخم اين جراحت عميق و سوزناك مرهم بگذارم و از جادوگر زشت و بدطينت زمان حال بگريزم و به فرشته زيبا و خوش قلب گذشته پناه ببرم.

گلچين كه حالا به كلاس اول ابتدايي مي رفت،هر روز صبح با بابا رشيد و شيرعلي به مدرسه پايين دهكده مي رفتند.من هر روز صبح زير پتو گريه كنان حسرت مي خوردم كه چرا نمي توانم به مدرسه بروم.يك روز صبح بابا رشيد صداي گريه ام را شنيد و پرسيد:«چته ابغوره مي گيري؟»
از زير پتو با صداي بغض داري گفتم:«چيزي نيست بابا رشيد ...كمي دلم درد مي كند.»
نگاهش را نمي ديدم،اما به گمانم مهربان تر از چند روز پيش شده بود.لحنش هم بوي مهر و شفقت مي داد.«بلند شو براي خودت چاي نبات درست كن.»
تا نوك زبانم امد كه بگويم چرا گريه مي كنم و حسرت ادامه تحصيل چطوري افتاده به دلم،اما از گفتنش منصرف شدم.مي دانستم با مخالفت او مواجه مي شوم و اين يك ذره دوستي و صميميت پيش امده هم از بين مي رود.خواستم بگويم بعد چايي نبات درست مي كنم كه صداي گرفته و معصوم مامان گلي را شنيدم.
»دروغ مي گويد دلش درد مي كند...هر روز صبح كه بچه ها را مي بري مدرسه او مي زند زير گريه...هواي درس و كلاس و مدرسه افتاده توي سرش...مي ترسد خواسته اش را بگويد و شما محكم بزنيد توي ملاجش.»
لحظه اي پتو را توي مشتهايم فشردم.مامان گلي با چه صراحتي خواسته مرا به او گفت.حالا بايد ديد پدر چه واكنشي نشان خواهد داد؟لابد ابروان پر پشت و به هم چسبيده اش را كشيده تا روي چشمان خاكستري رنگش.شايد لبان كت و كلفتش نيز كمي كج شده باشد.شايد همين حالاست كه با صداي رعب انگيزي بگويد :نه...بسش است!هرچه سوادش برود بالاتر شعورش كم مي شود...بهتر است كارهاي خانه و مزرعه را يادش بدهي زودتر شوهرش بدهيم و شرش را از اين خانه بكنيم.
صداي گلچين امد:«بابا رشيد،من حاضرم.»
به دنبال ان صداي دادا شيرعلي خواب الود به گوش رسيد.«مي خواستي زير ژاكتت لباس گرم بپوشي...ديروز از سرما توي كلاس مي لرزيدي.»
مامان گلي گفت:«لباس گرم پوشاندمش.»بعد انگار روي سخنش با بابا رشيد بود.«خوب،نگفتي نظرت در مورد ادامه تحصيل گلناز چيست؟»
بابا رشيد از جا بلند شد.از زير پتو ديدم كه رفت طرف پنجره.سكوتش طولاني شده بود.شايد تمام جوانب اين موضوع مهم را مي سنجيد.لابد نگاهش از شيشه بخار گرفته پنجره رد شده و دارد به يوسف نگاه مي كند كه ظرفهاي مخصوص شير را بيرون اغل چيده و سبد برداشته و به طرف كِركِلي مي رود كه تخم مرغها را جمع كند.قلبم بدجوري مي زد.طاقت شنيدن جواب منفي بابا را نداشتم،اما انگاري خودش هم فهميد زياد مرا در تاب و تب شنيدن جواب باقي گذاشته .با صداي زمختي گفت:«اگر خيلي دلش به درس است فقط مي تواند توي خانه بخواند و برود امتحان بدهد...با زمستان سگي اينجا كه نمي تواند هر روز بلند شود و چند فرسخ راه برود.»
هر چند اين پيشنهاد بابا رشيد از جواب رد دادن بهتر بود،اما چندان به مذاقم خوش نيامد.در واقع در لفافه مي خواست جواب منفي بدهد،چرا كه درس هاي مقطع بعدي به مراتب سخت تر از دوره ابتدايي بودند و براي دختر بازيگوشي مثل من كه لازم بود تحت فشار شديد يك يا چند دبير سخت گير و بداخلاق باشم امكان اينكه راحت بتوانم توي خانه درس بخوانم و موفق شوم كم بود.براي لحظه اي پتو را زدم كنار.نتوانستم اعتراض نكنم.گفتم:«بابا رشيد درس ها خيلي سخت مي شود...چطور انتظار داريد...»
انگار از لحن معترض من بدش امد چرا كه به تندي و پرخاشگرانه گفت:«پس بهتر است صحبتش را نكنيم...بمان توي خانه و بدون اينكه فكر و خيال درس توي سرت باشد كارهاي خانه را ياد بگير كه دو روز ديگر به دردت مي خورد.»و بعد با همان لحن خطاب به دادا شيرعلي و گلچين گفت:«راه بيفتيد...ديرتان مي شود.»
وقتي رفتند نگاهي به مامان گلي انداختم و زدم زير گريه.
براي مرغ ها دانه مي پاشيدم .يوسف اغل را تميز كرده بود و مي رفت لب پاشويه كه دست هايش را بشورد.اين اواخر رفتارمان دوستانه بود.مامان گلي هم سعي مي كرد كمتر حساسيت به خرج دهد و كاري به كار او نداشته باشد.
نمي دانم چرا به اسم صدايش زدم.برگشت و با تعجب نگاهم كرد.دامنم را كه هنوز كمي دانه در ان مانده بود جمع كردم و به طرفش رفتم.اولش يادم رفت چه كارش دارم.وقتي چشمان سياهش را به من دوخت و يكي از ابروان كلفتش رفت بالا و يكي از چشمانش تنگ تر از ان يكي شد،اب دهانم را قورت دادم و گفتم:«يوسف،تو سيكل داري،نه؟»
سر تكان داد و گفت:«بعله...چطور مگه؟»
مي دانستم سيكل دارد يك بار از بابا رشيد شنيده بودم.
«رياضي و زبانت چطور بود؟نمره قبولي مي گرفتي يا پايت لنگ بود و مي افتادي؟»
حالا هر دوتا چشمانش را تنگ كرده بود.لابد پيش خودش مي گفت:اين دختره دوباره زد به سرش.بي مقدمه جلوي آدم را مي گيرد و سوالهاي پرت و پلا مي پرسد.
«خوب بود،مي داني كه من متفرقه مي خواندم و ميرفتم امتحان مي دادم.»
چشمانم را لحظه اي برق خوشحال پوشاند.«جدي مي گويي...چه خوب.»
بعد سرم را انداختم پايين و گوشه دامنم را كه به خاطر دانه ها جمع كرده بودم توي مشتم فشردم و معذب و پريشان گفتم :مراستش من الان بايد مقطع راهنمايي بودم...ولي چون اين نزديكيها مدرسه نبود بابا رشيد از من خواست قيد درس خواندن را بزنم.من خيلي دوست دام به تحصيلم ادامه بدهم.ديروز بابا رشيد گفت اگر خيلي دوست داري به درست ادامه بدهي مجبوري متفرقه بخواني.من به خاطر رياضي و زبان هول برم داشته.گفتم اگر زحمتي نيست توي اين درس ها به من كمك كن.»
لحظه اي خيره نگاهم كرد.لابد باز داشت توي دلش مي گفت:«دختره پررو...بعد از ان همه بدجنس بازي در كمال پررويي از من مي خواهد كمكش كنم...رو كه نيست،سنگ پاي قزوين...»
لبخند زد و در امتداد يك نگاه راز الود و خيره گفت:«باشد...قبول است...البته شرط دارد.»
اب دهان را قورت دادم و شادمانه گفتم:«چه شرطي دارد؟»
در حالي كه استينهاي لباس كارش را مي زد بالا و نگاه سنگين و پر رمز و رازش را هنوز به چشمان مشتاق و منتظر من بود گفت:«كه وقتي رفتي مقطع متوسطه و خواستي ادامه تحصيل بدهي ان وقت تو به من كمك كني...راستش خيال داشتم دبيرستان را هم به صورت متفرقه بخوانم كه ديدم نمي شود با توجه به حجم سنگين درسها اين كار را كرد.»
از پيشنهادش خنده ام گرفت.در واقع معامله پا ياپايي بود.او به من كمك مي كرد به شرطي كه در وقت ديگري كمكش را جبران كنم.به نظرم بسيار منصفانه مي امد.دستهايم را بر هم زدم و خواستم شادي ام را به نمايش بگذارم كه دامنم رها شد و دانه ها پخش زمين شدند.هر دو نگاهي به هم انداختيم و يك صدا زديم زير خنده.
«پس تا تو دوره راهنماي را پشت سر مي گذاري صبر مي كنم.بعد كه پا به دبيرستان گذاشتي من هم به صورت شبانه ثبت نام مي كنم و دوتايي با هم درس مي خوانيم...چطور است؟»
«خيلي خوب است،بهتر از اين نمي شود...پس برويم ببينيم بابا رشيد از شهر برگشته يا نه؟بايد بهش بگويم كه تصميم گرفته ام متفرقه درسم را بخوانم.»
خورشيد خَرِ ماه(در تقويم طبري معادل ماه مهر)روي صفحه ابي اسمان برق مي زد انگار داشت به اغاز دوستي من و يوسف مي خنديد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Love.com | عشق دات كام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites