تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Love.com | عشق دات كام

صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#21 | Posted: 30 Nov 2013 18:46




فصل يازدهم
برف مي باريد.كوهستان يك دست سفيد پوشيده بود.بخاري چوبي بي امان مي سوخت و ما پاي ان مي لرزيديم.بابا رشيد نگران يوسف بود كه با سرد شدن هوا وضعيت بسيار نامناسبي در اصطبل داشت و منتظر يك اشاره از مامان گلي بود تا او را توي تنور خانه اسكان دهد.حتي يكبار اشاره كرد مي توان در تنور خانه كرسي گذاشت تا يوسف انجا بخوابد.البته مامان گلي اين اشاره پدر را كه بيشتر بوي پيشنهاد مي داد نشنيده گرفت و هيچ اظهار نظري نكرد.
همه جا پوشيده از برف بود.بابا رشيد مي گفت يك متر برف نشسته.مامان گلي بيشتر خمير مي كرد و نان مي پخت.اين سياست هميشگي او در برف و زمستان بود كه مجبور نباشد هر روز دستش به خمير بند باشد.من هم حسابي درس مي خواندم،چون فصل امتحانات شروع شده بود و مي بايست خودم رابه بچه هاي سال اول راهنمايي مي رساندم.يوسف طبق قولي كه داده بود در يادگيري زبان و رياضي به من كمك مي كرد.زبان عربي اش خيلي خوب بود و مي گفت انگليسي را بهتر از عربي مي داند.گاهي وقتها فكر مي كنم اگر كمك هاي او نبود به سختي مي توانستم در اين درس ها نمره بياورم.
پيش از امتحانات چند ساعتي را با هم كار مي كرديم.من مي رفتم تي اصطبل و كنار اتش اتاقك او مي نشستم و پتو را روي سرم مي كشيدم.او بيرون از اتاقك مي نشست و ضمن درس دادن و رفع اشكال كردن مواظب بود اتش خاموش نشود.اين رابطه صميمي و دوستانه من و يوسف كه از پاييز شروع شده بود هر چند موجبات خشم و نارضايتي مامان گلي را فراهم كرده بود،اما بابا رشيد را بسيار خشنود و راضي نشان مي داد و ديگر مثل سابق سگرمه هايش را برايم در هم نمي كشيد.خوب مي دانستم چقدر از اينكه با يوسف صلح كرده بودم و در كمال صفا و صميميت با هم رفتار مي كنيم خوشحال است.هر وقت ما را با هم سرگرم درس خواندن مي ديد اين خوشحالي توي نگاهش مثل ستاره برق مي انداخت.
امتحان ها كه شروع شد حضور من سر جلسه اجباري بود.يوسف داوطلبانه قبول كرد هر روز صبح مرا به مدرسه راهنمايي چند ده ان طرف تر ببرد و برگرداند.بابا رشيد از اين بابت خوشحال بود.خوب مي دانستم حوصله همراهي با مرا ندارد،با اين همه براي اينكه تعارفي كرده باشد به يوسف گفت كه سرماي وحشتناكي است و عبور كردن از اين پيچ و خم ها كار اساني نيست و بهتر است خودش اين مسئوليت را بر عهده بگيرد ،اما يوسف با نگاهي غرور اميز كه برق نگاه مردان معتمد را به نمايش گذاشته بود و با لحني كه بوي اطمينان و قطعيت مي داد خاطرش را رحت كرد و گفت كه چندان مسئوليت سختي نيست و قادر است به بهترين نحو تا پايان امتحانها مرا تا مدرسه همراهي كند.بابا رشيد چاره اي جز موافقت نداشت .بعد از قبول اين پيشنهاد خواست از يوسف حرف شنوي داشته باشم و كاري به قصد شيطنت و ازار و اذيت او انجام ندهم.
گلچين و شيرعلي هم روزهاي برفي كوهستان توي خانه مي ماندند و از رفتن به مدرسه معاف بودند.با اين حساب دادا شيرعلي در يادگيري درس ها به گلچين كمك مي كرد و من هم به دادا شيرعلي درس مي دادام.
آن روز امتحان رياضي داشتم كه اخرين امتحان ما بود .مثل ان چند روز چكمه ساق بلند به پا كردم و به قول شيرعلي هرچي لباس كهنه و به درد نخور توي گنجه بود زير لباس مدرسه ام پوشيدم و كلاه و شال و دستكش بافت مامان گلي را پوشيدم و اماده حركت شدم .يوسف دستهاي يخ زده اش را توي جيب بالا پوش وصله دارش قايم كرده بود.دو روز پيش از مامان گلي خواستم از جورابها و دستكش ها و كلاههاي بافت خودش به يوسف بدهد كه توي اين همه برف از گزند سرما محفوظ باشد ،اما گره اي به ابروانش انداخت و با نگاه و لحن ناموافق و دلخوري گفت:به من چه؟اين همه براي بافتنش زحمت كشيدم و حالا بدهم به ان توله سگ كه دو روز ديگر به پاچه ام مي چسبد.»
«بجُم گلناز ...ديرمان مي شود.»
يكي از دستكش هايم را در اوردم و در حالي كه به سمتش گرفته بودم گفتم:«نصف به نصف.»
خنديد و گفت:«نه...تو بهش بيشتر احتياج داري.بكش دستت كه يخ نزند و بتواني خودكار را دست بگيري.»
سرم را به علامت نفي تكان دادم و گفتم:«نه...دلم مي خواهد نصف به نصف باشيم...تازه مي خواهم شال گردنم را هم بهت قرض بدهم...من چارقد به اين كلفتي سرم كرده ام ،تازه كلاه هم دارم.ببند دور گوشهايت كه از سرما سرخ شده اند.»
بعد شالم را از دور گردنم در اوردم و همراه دستكش به زور توي دستش گذاشتم و اهسته گفتم:«يادت باشد وقتي كه برگشتيم انها را به من پس بدهي...مي ترسم مامان گلي ناراحت شود.»
شال را دور گردنش پيچيد و دستكش را در دستش كرد و سر تكان داد.«باشد...يادم مي ماند...حالا برويم...راستي كيسه هم اوردم كه اگر مثل ديروز هوس سرسره بازي به سرت افتاد بتوانيم از ان استفاده كنيم.»بعد كيسه اي را كه چپانده بود توي جيب گل و گشادش بيرون كشيد و نشان من داد. هر دو پكي زديم زير خنده.
من و يوسف تمام سربالايي ها را دست در دست هم هن هن كنان بالا مي رفتيم و سر پاييني ها را به نوبت روي كيسه مي نشستيم و سر مي خورديم پايين و گاهي هم اگر شيب تندي بود دو نفري مي نشستيم.كيفش هم بيشتر بود.لذتش وقتي به اوج مي رسيد كه تا وقتي برسيم پايين كلي جيغ بكشيم و سوت بزنيم و بخنديم.گاهي وقتها هم ميانه راه كله معلق مي شديم و انقدر روي برفها چرخ مي زديم و قل مي خورديم تا برسيم پايين.بعد هم چنان كه غش غش مي خنديديم به سوي هم برف پرتاب مي كرديم و يكديگر را دست مي انداختيم.گاهي هم سر راهمان به خرگوش هاي سفيد و پشمالو برمي خورديم و دنبابشان مي كرديم و انقدر پا به پايشان مي دويديم كه از نفس مي افتاديم و نقش زمين مي شديم.
به مدرسه كه نزديك شديم به يوسف گفتم:«اگر امتحان رياضي ام را خوب بدهم در راه برگشت بهت نشان مي دهم كه از يك مسير جديد چطور مي توانم خودم را به خانه برسانم.»
سرش را به سرعت به اين سو و ان سو چرخاند و گفت:«نه نه..من با كارهاي خطرناك موافق نيستم.»
در حالي كه پيشاپيش او راه مي رفتم با هيجان گفتم:«اين كار خطرناك نيست...من مثل كف دستم اينجاها رو بلدم...مي بيني كه چطور زودتر از تو خودم را به خانه مي رسانم.»
با لحني كه انگار مي خواست فكر مرا منحرف بسازد گفت:«چيزي كه الان مهم است به ان فكر كني امتحان رياضي است،بايد خوب حواست را جمع كني...ما ديروز خيلي زحمت كشيديم.»

بعد از اينكه برگه امتحانم را دست ناظر سپردم و با رضايت تمام از جلسه امتحان امدم بيرون ،دويدم به طرف يوسف كه زير شيرواني از فرط سرما در هم مچاله شده بود و با نگراني انتظار امدن مرا مي كشيد.چهره بشاش و خندان مرا كه ديد نفس راحتي كشيد و گفت:«همش نگران بودم حواست را جمع نكني و نتواني به سوال ها جواب بدهي.»
بخار نفس هايش هنوز توي هوا متراكم بود كه با سرخوشي گفتم:«راحت شدم...هولم امتحان رياضي بود كه به سلامتي تمام شد،حالا برويم؟»
بخار نفس هاي من با بخار نفس هاي او در هم اميخت.انگار يوسف فهميده بود اين برويم با ان برويم هر روز فرق دارد.پرسيد:«كجا؟»
در حالي كه پيشاپيش او راه افتاده بودم گفتم:«پيش از امتحان كه بهت گفتم....مي خواهم مسابقه بگذارم...تو از مسير هر روز برو...منم از يك راه ديگر.»
خودش را به من رساند و دست مرا گرفت و با نهيب گفت:«منظوت كدام مسير است؟راهي كه از دل جنگل مي گذرد و مي رسد به خانه؟»
سرم را تكان دادم و در كمال خونسردي گفتم:«آره..همان راه را مي گويم...يك رودخانه هم از وسط جنگل مي گذرد كه يك پل طنابي دارد...نمي داني چقدر به سرم زه از ان پل رد شوم.»
بعد دستم را از دستش كشيدم و در حالي كه دوباره راه مي افتادم گفتم:«تو از مسير هميشه برو ...من هم...»
با صداي بلند پريد وسط حرفم.«نه ...اين كار خيلي خطرناك است.بهتر است از راهي كه امديم برگرديم.»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#22 | Posted: 30 Nov 2013 18:48




مي دانستم حق با اوست و راهي كه من مي گفتم خيلي خطرناك است و بي خودي داشتم لجبازي مي كردم .«خوب پس دوتايي با هم برويم ...اين طوري تو از من مراقبت مي كني.»
«ان وقت كي از من مراقبت كند!؟»
خنديدم و گفتم:«خدا...دِ راه بيفت تو هم!»
و بي توجه به مخالفت هاي او راه افتادم .او كه ديد نمي تواند تصميم مرا عوض كند ترجيح داد به جاي مخالفت كردن مرا همراهي كند.اين مسير جنگلي كوتاهتر از مسير همه روزه ما بود،اما به مراتب خطرناك تر.من همه عشق و علاقه ام رد شدن از پل طنابي روي رودخانه بود.سال قبل يك بار با بابا رشيد از روي ان رد شده بودم و حال باز هم هوس عبور از ان به سرم زده بود.يوسف كلي از خرسهاي وحشي و گردنه اطراف گفت و اينكه امكان حمله خرسها در اين مسير زياد است و همچنين بايد مواظب گرگها هم بود كه غافلگيرمان نكنند.پس از كمي پيش رفتم صداي هولناكي به گوشمان خورد كه هر دو نفرمان را بر جا ميخكوب كرد.
هر دو نگاهي هراسناك به سوي هم انداختيم.او با لحني متوحش رو به من گفت:«تو هم صدارا مي شنوي؟»
فقط سر تكان دادم.از شدت ترس و هراس نزديك بود غالب تهي كنم.صداي زوزه پي در پي چندين گرگ بود كه انگار از همه جاي جنگل شنيده مي شد.منتظر صدور فرماني از جانب يوسف بودم و پاهايم اماده بودند با يك اشاره او مثل جت از جا كنده شوند.در همان حال كه نگاهم به چهره متفكر و لبان خاموش يوسف بود و حواسم به دور و برمان،يكهو متوجه شدم چندين سايه ما را مي پايند.لب باز كردم كه يوسف را هم با خبر كنم،اما زبان بدجوري گرفته بود و نتوانستم منظورم را به درستي ادا كنم.فقط او متوجه شد بايد به پشت سرمان نگاهي بيندازد.دندانهايش را سفت و سخت به هم چسبانده بودو در همان حال كه به نظر مي رسيد لبهايش را به هم دوخته ،صدايي از زير دندانهايش امد بيرون.«بدون اينكه به عقب نگاه كني بيا طرف من.»
با احتياط به طرفش رفتم.باز هم با لبهاي بسته گفت:«بايد با اخرين سرعتمان بدويم...فهميدي؟»
من هم خواستم با لب هاي بسته حرف بزنم،اما نتوانستم.دندان قروچه هاي گرگ هاي پشت سرم و زوزه هاي انها بدجوري ته دلم را خالي كرده بود.آهسته گفتم:«فهميدم.»
زير لب شمرد.«يك،دو،سه،اماده...بدو» وبعد دستم را چنان كشيد و به دنبال خود دواند كه نزديك بود در همان حركت اول سكندري بخورم و نقش زمين شوم.او فرصت نداد.چنان مي دويديم گويي موتور جت را توي بدنمان كار گذاشته بودند.به وضوح مي ديديم گرگ ها يك نفس ما را تعقيب مي كنند.يوسف جور مرا هم مي كشيد،چرا كه بعد از دويدن مسافتي طولاني نفس كم اورده بودم وپاهايم را با سستي دنبال خودم مي كشيدم.او بود كه مثل يدك كش مرا مثل واگن زوار در رفته اي دنبال خود مي كشيد.لحظه اي احساس كردم او هم كم اورده و خسته شده است.از نفسهاي تندي كه مي كشيد ،از اب دهاني كه پي در پي قورت مي داد،اين فكر كه نكند او هم از پا بيفتد مثل تبري بر زانوهاي من فرو امد و خوردم زمين.او دستم را بي امان مي كشيد و فرياد مي زد:«بلند شو...گرگها مي رسند...نگاه كن...رسيدند.»
با حالي نزار به گريه افتادم و گفتم:«نمي توانم...ديگر توانش را ندارم.»
با اخرين قوا مرا از روي زمين بلند كرد و با سرزنش گفت:«تو خواستي از اين مسير عبور كني...حالا بايد جورش را بكشي.»
صداي زوزه گرگها از چند متري به گوش مي رسيد.يوسف به طرف چوبي رفت كه روي برفها افتاده بود.در حالي كه رو به سوي گرگها حالت تدافعي به خود گرفته بود داد زد:«تا من سرگرمشان مي كنم تو از اينجا دور شو.»
با گريه گفتم:«نمي توانم تو هم بايد بيايي.»
با صداي بلندتري گفت:«نمي شود...لجبازي نكن...برو...با اخرين سرعت.عقب تو مي ايم...بايد با اين چوب كمي حالشان را جا بياورم.دِ برو ديگه...مي خواهي طعمه گرگهاي گرسنه شوي؟»
من چند گام به عقب برداشتم...لحظه اي كه او چوب دستش را با تبحر مي چرخاند و ارام به سوي گرگها مي رفت نزديك بود از ترس بميرم.انگار چاره اي جز رفتن نبود.توي دلم هزار بار خودم را به خاطر اين هوس كودكانه سرزنش كردم.يوسف با گرگهايي كه به نوبت به طرفش مي پريدند گلاويز شد و سعي كرد با ان چوب تا انجايي كه مي شود از خودش دفاع كند.گه گاهي نگاه تند و تيزي به سويم مي انداخت و فرياد مي زد:«دِ برو ديگه...هنوز كه نرفتي!»
هيچ دلم نمي خواست او را در ان وضعيت به حال خودش رها كنم و جان خودم را نجات بدهم.تمام موهاي تنم سيخ شده بودند.يوسف يكي دوتا از ان گرگها را به سختي با ان چوبدستي مجروح كرد.از كله يكيشان خون سرازير شده و پاي يكي ديگر لنگ شده بود.دوتا از گرگها هم زمان به سمت يوسف خيز برداشتند و او را نقش زمين كردند.يوسف زير دست و پاي ان دو گرگ درنده تقلا مي كرد.نمي دانستم چه كار بايد بكنم.مي دانستم اگر معجزه اي رخ ندهد يوسف زير دندانهاي ان دو گرگ وحشي تكه تكه مي شود.در خودم شجاعت و توان اينكه بروم و با گرگها ستيز كنم را نمي ديدم...لباس هاي يوسف پاره پاره شده بود.از تمام پارگي ها خون سرخي فواره مي زد.به خودم گفتم اگر من جان سالم به در ببرم و يوسف طعمه گرگها شود براي هميشه خودم را نخواهم بخشيد.بهتر است دوتايي طعمه گرگ شويم و با اين فكر همراه با فرياد به طرف انها دويدم.چوبدستي يوسف را برداشتم و با همه قدرتي كه معجزه اسا در من پديد امده بود بر سر و كله ان دو گرگ درنده زدم و سعي كردم انها را از يوسف دور كنم.يكي از ضربه ها خورد به چشم يكي از گرگها و نقش زمين شد.چنان خوني از چشمش سرازير شده بود كه ان يكي به وحشت افتاد.چوبدستي را دوباره گرفتم بالا .دو گرگي كه به وسيله يوسف زخمي شده بودند لنگ لنگان و زوزه كشان عقب نشيني كردند.گرگ ديگر كه خودش را يكه و تنها با دختري خشمگين وانتقامجو مي ديد كه چوبدستي اش را با تمام قدرت بالا گرفته بود تا بر سرش بكوبد،انگار چاره اي جز تسليم و گريز نديد.
سرش را انداخت پايين ودر حالي كه پيش مي رفت نگاهش به پشت سرش بود كه مبادا به او حمله كنم.فقط يك گرگ روي زمين افتاده بود كه به نظر مي رسيد انگار چشمانش را كور كرده ام.چوبدستي را انداختم.با گريه به طرف يوسف رفتم كه با سر و صورتي زخمي و خوني و لباس هاي تكه و پاره روي زمين افتاده بود.ا
ز خدا خواستم كمكم كند كه بتوانم او را به خانه برسانم،اما فكر كردم با اين وضعيت نياز مبرمي به پزشك دارد.تصميم گرفتم رو به سمت دهكده برگردم.انجا درمانگاهي بود،در ضمن دهكده مزبور بسيار نزديك تر از خانه بود و من اين قدرت را داشتم كه يوسف را تا دهكده با خودم حمل كنم.به هر زحمتي بود دست گذاشتم زير بازويش و او را از روي زمين بلند كردم.با وجود جثه لاغري كه داشت عضلات بسيار قوي اي داشت و وزن بدنش هم زياد بود.از همه جاي بدنش خون مي چكيد.چيزي كه در نگاه اول دلم را به لرزه انداخت ،زخم عميق و شديدي بود كه روي چشم چپش افتاده بود و چشمش شده بود كاسه خون.در حالي كه او را با خودم روي برفها مي كشيدم خدا خدا مي كردم كه هيچ حيوان خطرناكي سر راهمان قرار نگيرد و من بتوانم او را به موقع به درمانگاه برسانم.
توي دلم هزار بار از كرده ام پشيمان بودم و به خاطر لجبازي احمقانه ام خودم را به باد بد و بيراه و ناسزا و فحش گرفتم .از خدا خواستم كه خودش يوسف را حفظ كند.در حال عبور از روي پل طنابي كه هنگام رفت عبور از ان بسيار مهيج و فرح بخش بود،نه تنها دچار لذت نشدم ،بلكه بسيار به زحمت افتادم و رنج بسيار بردم تا از ان عبور كنيم و دچار دردسر نشويم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#23 | Posted: 1 Dec 2013 22:20




فصل دوازدهم
مامان گلي چنان زد توي گوشم كه برق از چشمانم پريد و چند لحظه گيج و منگ همه جا را تار مي ديدم.به قدري عصباني بود و خونش به جوش امده بود كه كارد مي زدي خونش نمي زد بيرون.همان طور كه با نگاههاي مغضوبانه خويش تن و بدن مرا به لرزه مي انداخت صدايش را انداخت سرش و ملامت كنان گفت:
«دختره خيره سر!عاقبت كار خودت را كردي؟چقدرگفتيم سر به راه باش!شيطنت و بازيگوشي را كنار بگذار...گوش ندادي!ببين با سر به هوا گيري خودت ما را به چه وضعي در اوردي...اگر گرگ ها يوسف را از هم دريده بودند چه؟اگر تكه تكه اش كرده بودند چه؟حالا هم وضع خوبي ندارد...شايد اوضاع وخيم تر از ان است كه ما فكرش را مي كنيم...به پدرت گفتند بايد هرچه زودتر به يكي از بيمارستان هاي شهر برسانيمش...اي خاك بر سرت بكنند كه هميشه مايه شري!»و بعد دو دستي بر سرم زد.
براي اينكه از دستش بگریزم توي راهروي بيمارستان شروع به دويدن كردم.او هم در پي ام مي دويد تا به چنگم اورد و چنان كتكي مرا زد كه تا به ان سن رسيده بودم از او نخورده بودم،حتي پا در مياني بهياران هم نتوانست مرا از چنگال تيز و خشن مامان گلي نجات بخشد.
فقط بابا رشيد بود كه زورش به مامان گلي رسيد و در حالي كه از پشت بازوانش را مي گرفت داد كشيد:«چه خبرته زن؟خون جلوي چشمات رو گرفته؟داي بچه را مي كشي؟»
مامان گلي با لحني كينه جويانه جيغ زنان گفت:
«بگذاربكشمش...مايه ننگ و ابرو ريزي را...اگر يوسف بميرد چه؟اگر گرگها كشته بودنش چه؟»
«برش دار ببرش خانه و هر چه دلت خواست سياه و كبودش كن...اينجا اين كولي بازيها را در نيار.بگذار ببينم بايد چه خاكي بر سرمان بريزيم.»
همه جاي بدنم درد مي كرد.مامان گلي به قدري داغ كرده بود كه گويي مي خواست مرا زير مشت و لگدهايش بكشد،ان هم به خاطر پسري كه تا همين ديروز ارزوي مرگش را مي كرد!در حالي كه به شدت در جاي نيشگونها و گازهايش احساس درد مي كردم ميان هق هق و گريه گفتم:
«شما حق داريد از دست من ناراحت باشيد...حق داريد مرا بكشيد...من باعث شدم يوسف بيچاره به اين حال و روز بيفتد.»و دوباره به گريه افتادم.
پدر از مامان گلي خواست مرا به خانه برگرداند تا او وسيله اي دست و پا كند تا بتواند يوسف را به شهر برساند.البته به ما گفته بودند ماشين درمانگاه تا يكي دو ساعت ديگر از شهر برمي گرد و بايد تا ان موقع منتظر باشيم.مامان گلي با بيقراري گريه مي كرد.انگار كه بچه خودش را گرگ تكه تكه كرده باشد،انگار كه پاره جگرش انطور اش و لاش روي تخت درمانگاه افتاده بودو هيچ كس هم هيچ كاري نمي توانست براي او انجام دهد.اين نوع مويه و شيون و زاري اي كه مامان گلي سر داده بود براي بابا رشيد هم شگفت انگيز بود.
به قدري خسته و بريده بودم كه دلم مي خواست روي تخت درمانگاه بيفتم و بخوابم.بعد از اينكه يوسف را به هر جان كندني بود به درمانگاه رساندم افتان و خيزان خودم را به خانه رسانيدم و ماجرا را براي پدر و مادر شرح دادم و دوباره بدون لحظه اي خستگي همراه ان دو به درمانگاه برگشته بودم.حالا ديگر نزديك بود از فرط خستگي و بي حالي بيهوش شوم،به خصوص بعد از مشت و لگدها و نيشگونهاي مامان گلي بيشتر احساس ضعف و كسالت مي كردم.بابا رشيد باز هم از مادر خواست با من به خانه برگرد.او با ضجه و زاري خيالش را راحت كرد و گفت:
«تا ماشين درمانگاه نيايد و با چشمان خودم نبينم كه يوسف را توي ماشين گذاشتيد و به شهر مي بريد از اينجا جُم نمي خورم.»
بابا رشيد كه چنين ابراز عواطفي را از او بعيد مي دانست ديگر سعي نكرد ما را به رفتن ترغيب كند.
اتومبيل درمانگاه كه امد يوسف را كه همچنان بيهوش بود روي برانكار گذاشتند و به داخل ان بردند.پدر خطاب به من گفت:«مواظب مادرت باش دختر!»وبعد سوار شدند و راه افتادند.
مامان گلي بر سر زنان تا چند متر دنبال جيپ دويد و بعد روي برفها زانو زد و سرش را روي برفها گذاشت.ديدن مامان گلي با ان وضعيت رقت انگيز خودش كم مصيبتي نبود.جرات اينكه بروم و دست زير بازويش بگذارم و بلندش كنم را نداشتم.مي ترسيدم باز هم به خشم بيايد و مرا مورد ضرب و شتم قرار دهد.
در حالي كه پاهايم را روي برفها مي كشيدم چند گامي به سوي او برداشتم كه هنوز با همان حالت تضرع آميز سر گذاشته بود روي برفها.مي دانستم زانوانش كرخ شده اند و و سرما از پوست سرش هم رد شده است.مي دانستم اشك هاي گرمش يخ برفهاي زير سرش را شل مي كند،اما با اين همه سرمايي كه در اطرافش حكم فرماست او هيچ سردش نبود،چرا كه در حال راز و نياز با خداي خويش بود.
از ان فاصله صداي استغاثه اش را مي شنيدم كه مي گفت:
«خدايا مرا ببخش من بنده گناهكار تو هستم.من يوسف را دوست نداشتم...نمي خواستمش...مي خواستم سر به تنش نباشد...تو خودت خوب مي داني چرا،خوب مي دانم كه باز هم حقش نبود اين همه از او توي دلم كينه داشته باشم.خدايا مراببخش!يوسف را از تو مي خواهم.من خطا كردم و نسبت به يكي از بنده هاي معصوم تو از خودم دشمني و غرض نشان دادم...خدايا يوسف بي گناه بود.كاش براي اينكه تقاص بدي هاي مرا نسبت به ان طفل معصوم بگيري گلناز را توي چنگ گرگها مي انداختي،تا تكه تكه اش كنند تا دل من هم تكه تكه شود و بفهمم چه بنده كافري هستم...نه اينكه اين پسرك طفل معصوم توي چنگ گرگها تكه پاره شود و روي دل مرا انگار با آهن مذاب داغ كنند و از كرده خودم مثل سگ پشيمان شوم.به خودت قسم اگر گلناز طعمه گرگها مي شد اينقدر دلم نمي سوخت كه حالا جلز و ولز مي كنم...تو را قسم ميدهم كه او را از مرگ نجات بدهي...من به اشتباه و گناه خودم پي بردم...نگذار تقاص اين گناه بيشتر از اين براي من گران تمام شود...خدايا يوسف را از تو مي خواهم...از تو مي خواهم.»
مامان گلي مي گفت و گريه مي كرد و مثل جانوري زخمي ناله هاي سوزناك و موحش مي كشيد.
يوسف يك هفته تمام در يكي از بيمارستان هاي شهر بستري بود.مامان گلي كه به عيادتش رفته بود گفت:
«امپول كزاز بهش زده اند و تمام زخم هاي بدنش را ضد عفوني كرده اند.زخماش نگراني نداره،اما چشم چپش از بين رفته...خوب شدني نيست.»
بعد به گريه افتاد و ادامه داد:«همش تقصير توست دختر.اگر چشمش را از دست بدهد و ناقص بشود تا عمر داري نمي تواني توي ان يكي چشمش نگاه كني...»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#24 | Posted: 1 Dec 2013 22:24




من هم گريه ام گرفته بود.يادم بود چطور چشم چپش شده بود كاسه خون.حيف چشم به آن درشتي و سياهي.مامان گلي راست مي گفت،بعد از ان چطور مي توانستم به چشمش نگاه كنم؟
بابا رشيد يكي از ورزاها را فروخت و خرج بيمارستان يوسف كرد.جراح چشم بعد از معاينه چشم چپ يوسف اب پاكي را روي دست همه ريخت و گفت با هيچ عمل جراحي اي خوب شدني نيست و بهتر است پلك بالا و پايين را به هم بدوزند.
بابا رشيد كلي التماس كرد و دست به دامن دكتر شد.من نبودم ،مامان گلي انجا بود و برايم تعريف كرد كه چطور به پاهاي دكتر افتاده بود كه اگر نگران خرج و مخارج جراحي هستند او مي تواند هر چه دارد و نداردرا به حراج بگذارد و خرج چشم ان طفل معصوم بكند.دكتر كه حسابي تحت تاثير قرار مي گيرد دستش را روي شانه بابا رشيد مي گذارد و مي گويد:
«بحث اين حرفها نيست،من از ان دكترها نيستم كه اول مريض را بفرستم صندوق و بعد بخوابانمش توي بخش.موضوع اين است كه گرگها قرنيه چشم چپ پسر شما را به كلي از بين بردند...چيزي باقي نمانده كه بتوانيم ترميمش كنيم...عفونتي كه چشم پسر شما را گرفته ممكن است خيلي خطرناك باشد و به ان يكي چشمش هم اسيب جدي برساند.»
مامان گلي گفت بابا رشيد بعد از شنيدن حرفهاي نااميد كننده دكتر چطور دو دستي به سرش زده و به گريه افتاده.مي گفت از ان گريه ها كه تا به حال از او نديده بود.چنان هاي هاي گريه كرد و پسرم پسرم مي كرد كه نگو.دل همه را چزانده بود.
هر چه مامان گلي شرح بيشتري از وضعيت بابا رشيد و چشم چپ يوسف مي داد من شرمگين تر و محزون تر مي شدم.هيچ كس در اين قضيه جز من مقصر نبود.من بودم كه يوسف بيچاره را به اين حال و روز اسفناك كشانده بودم.
يوسف برگشت،با سر و صورتي باند پيچي شده.مادر جايي توي اتاق براي او پهن كرده بود كه تا بهبودي كامل پيش خودمان باشد.بابا از وقتي برگشته بود يك كلمه هم با من صحبت نكرده بود.
روي چشم چپ يوسف باند پيچي شده بود .از وقتي برگشته بودند جرات نكردم خودم را به او نشان دهم.فكر مي كردم هر چه خشم و غضب و قهر توي دنياست توي ان يكي چشم يوسف جمع شده و من تاب وتحمل نداشتم ان همه عتاب را در شب سرمازده چشم او ببينم.
دادا شيرعلي و گلچين مدام دور و بر او تاب مي خوردند و حالش را مي پرسيدند.يوسف كم حرف مي زد و جواب هاي كوتاه و مختصر مي داد.
مامان گلي غذاهاي خوشمزه اي براي يوسف مي پخت.پدر هم برايش گوسفند كشته بود و قورمه كرده بود و هر دو ساعت يك بار او را تغذيه مي كردند.
من هم به دستور بابا رشيد توي اصطبل مي ماندم.مي دانستم مي خواهد مرا تنبيه كند.در مورد من رفتار توام با بي اعتنايي و اخم و تخم از بدترين و شكنجه اورترين تنبيه ها محسوب مي شد.
توي اتاقك مخصوص يوسف مي نشستم و به عاقبت كار فكر مي كردم.ايا يوسف مرا مي بخشيد،مرا كه باعث شده بودم يكي از چشم هايش را براي هميشه از دست بدهد؟نه...نبايد مرا مي بخشيد.من او را معيوب و ناقص كرده بودم.حق داشت مرا نبخشد.بايد هميشه غصه بخورم و هميشه ناراحت باشم...اين بهترين راه براي تنبيه كردن دل بازيگوش من بود تا درس عبرت بگيرد و مِن بعد حواسش را جمع كند بد جنسي اش را بگذارد كنار!من هم اگر جاي يوسف بودم اين كار را مي كردم.چطور مي توانستم كسي را كه دنيا را پيش يكي از چشمانم تيره و تار كرده بود ببخشم!كاري كه من كرده بودم با هيچ وسيله اي قابل جبران نبود.
شب ها را هم توي اصطبل مي ماندم.گاهي گلچين برايم غذا مي اورد و گاهي دادا شيرعلي.
«شيرعلي،بابا رشيد نگفت من به خانه برگردم و شب را توي خانه بخوابم؟»
«نه دَدَ ...شامت را هم مامان گلي دور از چشم بابا رشيد داد بيارم.»
غصه ام مضاعف مي شد و تا بخوابم كلي گريه مي كردم.باز شب بعد ا گلچين مي پرسيدم:
«گلچين يوسف سراغ مرا از شماها نگرفت؟نگفت گلناز كجاست كه پيدايش نيست؟»
«نه دَدَ گلناز...بيچاره يوسف چشمش خيلي ناجور شده!عصري بابا رشيد باند چشمش را برداشت .چشم چپش شده يك خط باريك و صاف...يوسف خيلي غصه مي خورد...شبي از آن يكي چشمش اشك مي ريخت بيرون.مامان گلي خيلي برايش ناراحت است...مي داني كه مامان گلي با يوسف اشتي كرده؟»
در حالي كه ته دلم را انگار با نوك چاقوي تيزي مي خراشيدند و لحظه به لحظه درد بيشتري پيدا مي كرد سگرمه هايم را در هم كشيدم و گفتم:
«ان دوتا با هم قهر نبودند.خدا را شكر اين قضيه باعث شد مامان گلي دست از اخلاق و رفتار كينه توزانه اش بردارد...حالا برو مي خواهم بخوابم.»و سرم را زير پتو كردم.
گلچين كه رفت با صداي بلند به گريه افتادم.
نمي دانم چندمين شب زنداني شدن من در اصطبل بود كه با شنيدن صداي تك سرفه بابا رشيد از خواب پريدم.از زير پتو ديدم دارد كنار اتاقك اتش روشن مي كند.نخواستم بفهمد بيدارم و او را مي بينم كه با مهر پدري هيزمها را روي هم مي چيند و به جانشان كبريت مي كشد تا دختر بدجنس و بازيگوشش شب از سرما يخ نزند.
بعد كه از اتش افروختن فارغ شد نرم و اهسته به سمت اتاقك امد .همانطور كه خودم را زده بودم به خواب ديدم دستي روي سرم كشيد و بعد پتو را مرتب كرد و با تك سرفه اي از اصطبل رفت بيرون!
من از پشت شعله هاي اتش اندام ورزيده او رامي ديدم كه به نظر مي رسيد در عرض اين چند روز بدجوري شكسته و در هم مچاله شده.شانه هاي محكم و صافش افتاده بودند و مثل هميشه محكم و با صلابت گام بر نمي داشت.انگار چيزي مثل تبر بر زانوانش فرود امده بود.هر قدمي كر بر مي داشت متزلزل و سست بود.
من با اين مرد چه كرده بودم؟مردي كه حاضر بود تمام دارايي اش را بفروشد و چشم يوسف را مثل روز اولش در بياورد و گندكاري دخترش را جبران كند.
من چه دختر بدي بودم!چه دختر بي فكر و بي مغزي بودم كه همه چيز را فداي هوسهاي كودكانه و احمقانه ام كرده بودم.
ان شب كه بابا رشيد را با ان حالت افسون زده و شكست خورده ديدم ديگر خواب از چشمانم پريد و تا صبح قلب و سينه و روحم با هيزمها جلز و ولز كرد و سوخت.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#25 | Posted: 1 Dec 2013 22:28




فصل سيزدهم

در آغل را كه باز كردم بوي تند و داغ و نا مطبوع تاپاله خورد توي دماغم.اهميتي ندادم.چنگك روي دوشم بود.مي بايست آغل را تميز مي كردم.مثل اين چند وقت در همين بدو ورود دلم از جاي خالي يكي از ورزاها گرفت.سعي كردم به اين موضوع فكر نكنم كه مقصر من بودم،والا بابا رشيد هرگز گاو به ان بزرگي را نمي فروخت.
آن روز حوصله نداشتم.دسته چوبي چنگك را زدم به تنه يكي از ورزاها و غر زدم.«شما هم كه هر چه مي خوريد دفع مي كنيد...كاري جز اين بلد نيستيد؟»
گاوِ قهوه اي رنگ ماما كنان خودش را كنار كشيد و اجازه داد زير پايش را تميز كنم.گوساله ماده روز به روز بزرگتر مي شد،با اين همه هنوز خودش را به مادرش مي چسباند،او هم سر و رويش را مي ليسيد.
سر گوساله هم الكي الكي داد كشيدم و غر زدم:
«پاشو...پاشو خودت رو لوس نكن!همسن و سالهاي تو همشان شيرده شدند و ان وقت تو خودت را براي ننه ات لوس مي كني؟»
با شنيدن صداي خنده اي از پشت سرم برگشتم.يوسف را ديدم كه كنار در اغل ايستاده و مي خندد.دلم ريخت پايين.بعد از ان اتفاق اين اولين باري بود كه مي ديدمش.درست بيست روز از ان جريان مي گذشت.
دستپاچه شدم و با لكنت سلام كردم.در حالي كه به طرفم مي امد با شوخ طبعي گفت:
«امروز مثل اينكه زياد سر حال نيستي و به اين گاوهاي بيچاره گير دادي.»
نگاهش نمي كردم كه حالم با ديدن خط باريك و صاف چشم چپش منقلب شود.فكر كردم:چرا با من اينقدر دوستانه و صميمي حرف مي زند؟مگر نه اينكه بايد از دستم دلخور و عصباني باشد و با من كج خلقي كند.
نگاهش هنوز به من بود.سكوت و خاموشي مرا كه ديد پرسيد:
«چرا اين چند وقت خودت را از من قايم كرده بودي؟»
لبم را به دندان گرفتم كه نزنم زير گريه.دست دراز كرد كه چنگك را از من بگيرد.خواستم مانع اين كار او شوم كه موفق نشدم.در حالي كه چنگك را روي زمين مي كشيد و تاپاله ها و علفها را جمع مي كرد گفت:
«هنوز هم بابت ان جريان ناراحتي؟»
اب دماغم زودتر از اب چشمانم سرازير شد.لحظه اي برگشت و نگاهم كرد.ديگر گريه مي كردم و كاري نمي شد كرد.ميان هق هق گفتم:«تو ناراحت نيستي؟»
فقط سر تكان داد و دوباره مشغول تميز كردن زمين شد.چند لحظه بعد گفت:«فقط يك اتفاق بود!نه تو مقصربودي،نه من.»
با التهابي كه لحظه به لحظه وجودم را پر مي كرد گفتم:«نه...من مقصر بودم.من پيشنهاد كردم از ان راه خطرناك برويم...تو مخالف بودي.»
«درسته اما اگر تو مي دانستي گرگها سر راهمان را مي گيرند و وضع خطرناكي برايمان به وجود مي اورند اين قدر اصرار نمي كردي،درسته؟»
«ولي ...با اين همه تقصير من بود كه ان هوس افتاد به سرم و باعث شد كه يكي از چشمهايت را از دست بدهي...»
لحظه اي چنگك را به حال خودش رها كرد.چشم راستش را به جان چشمهاي من انداخت و گفت:
«از نظر تو من ناقص شده ام؟ولي خودم اينطور فكر نمي كنم.راستش روزهاي اول خيلي برايم سخت و گران بود كه با اين موضوع كنار بيايم،حتي تصميم داشتم هرگز تو را نبخشم،اما وقتي خوب فكر كردم ديدم من هنوز يكي از چشم هايم را دارم...براي ديدن زيباييهاي دنيا داشتن يك چشم هم كافي است،تو اينطور فكر نمي كني؟»
فين بلندي كشيدم و با بغض گفتم:
«چرا...ولي...حتي اگر تو هم مرا بخشيده باشي من خودم را نمي بخشم.»
دوباره سرش را به علامت رد حرفهاي من تكان داد وگفت:
«نه،نه گلناز.خودت را عذاب نده...راستش من جان خودم را مديون تو هستم...چون تو بودي كه در نهايت به گرگها حمله ور شدي و مرا از زير دندانهاي تيز و برنده شان نجات دادي.من براي بابا رشيد و مامان گلي تعريف كردم كه چه رشادتي به خرج دادي...اگر از ترس پا به فرار گذاشته بودي،نه تنها چشمم،كه جان خودم را هم از دست داده بودم...از اين گذشته اين اتفاق باعث شد مامان گلي در لطف و محبتش را به روي من بگشايد و تمام عشق و علاقه و عاطفه مادرانه اي را كه به ان احتياج داشتم نثارم كند...خيلي از اين بابت خوشحالم...اگر يكي از چشمهايم را از دست دادم عوضش قلب يكي از بهترين مادران دنيا را به دست اوردم.تو فكر مي كني اين خوشبختي كمي است؟شايد خدا خواسته دل و دوستي مامان گلي را به اين قيمت به دست بياورم كه فكر نمي كنم چندان گران باشد كه تو به خاطرش هنوز خودت را عذاب مي دهي.»
نتوانستم در برابر بزرگي قلب و روح يوسف طاقت بياورم.نتوانستم روي كوره داغ احساسات و عواطف شعله ور شده ام را بيش از اين سرپوش بگذارم و نگذارم زبانه هايش بكشد بيرون.
من در برابر او چه بودم؟موجود پست و بي ارزشي كه نه مي توانست خوب درك كند و نه خوب مي توانست بفهماند.دست خودم نبود كه اختيار از كف دادم و خودم را در اغوشش پرت كردم.سر تا پايش را بوسه زدم و او را به خاطر اين بخشش و بزرگي ستودم.در حالي كه سعي مي كرد مرا از اغوش خودش جدا كند پي در پي مي گفت:
«خيلي خوب گلناز...اينقدر احساساتي نشو...ارام باش...نمي خواهد تمام سر و صورتم را با اب دهانت خيس كني.»
و به زحمت مرا كه مثل كنه به او چسبيده بودم از خود جدا كرد.
هنوز گريه مي كردم...هنوز نمي دانستم در برابر اين همه مهرباني و گذشت چه بايد مي كردم كه جبران خوبي هايش باشد.ميان هق هق و اشك و خنده گفتم:
«يوسف،من تو را مثل برادرم دوست دارم...چه برادر واقعي ام باشي چه نباشي.وقتش كه رسيد اين كرامت تو را جبران مي كنم.»
با تمسخر گفت:«كرامت!؟حرفهاي ثقيل مي زني دختر؟خيلي خوب،اگر هيجانت فروكش كرد و اب دهانت هم تمام شد برو از اغل بيرون كه به كارم برسم.»
«نه...مي خواهم همين جا بمانم...مي خواهم ياد بگيرم چگونه بدون اينكه به گاوها غر بزني زير پايشان را تميز مي كني...در ضمن كارت كه تمام شد بايد برويم توي اصطبل،كلي از درس هايم عقب افتاده ام و تو بايد كمكم كني.»
حالت درمانده اي به خودش گرفت و با لحن عاصي و پر عجزي گفت:
«بگذار براي يك روز ديگر گلناز.امروز حوصله سر و كله زدن با دختر خنگي مثل تو را ندارم.»
با گفتن من خنگم يا تو بلد نيستي درس بدهي،بدون هيچ احساس چندش اوري تاپاله اي از روي زمين برداشتم.او كه دستم را خوانده بود چنگك را رها كرد و پا به فرار گذاشت.مي خواست از در اغل بزند بيرون كه من هدف گرفتم و تاپاله را پرتاب كردم.همان لحظه در باز شد و تاپاله صاف خورد تخت سينه بابا رشيد كه هنوز پايش را داخل اغل نگذاشته بود.
من از بيم و هراس دستهاي كثيفم را روي دهانم گرفتم كه جيغم به هوا بلند نشود.يوسف از روي شرم و خجلت سرش را تا روي سينه اش انداخت پايين.
بابا رشيد نگاهي به سينه اش انداخت كه تاپاله مثل مهر به بلوز كاموايي اش چسبيده بود.نگاهي زهراگين و خشمناك به سوي يوسف و بعد من انداخت.لحظه اي بعد صداي فرياد غضب الود بابا رشيد تن گاوها را هم به لرزه انداخت.
«بي تربيتها!كثافت تر از اين شوخي نبود با من بكنيد؟اَي دختره چشم سفيدِ تخم سگ!از جلوي چشمانم دور شو...گمشو برو بيرون...بايد اصطبل را بكني مثل دسته گل...بعد هم تا شب از چشمه اب بكشي و بشكه ها را پر كني...فهميدي؟»
چشمانم را باز كردم و با صداي لرزان و گرفته اي گفتم:«بله،فهميدم.»
بعد سرم را انداختم پايين و بي انكه به يوسف نگاهي بيندازم از آغل رفتم بيرون.بابا رشيد با صداي امرانه تري به يوسف گفت:
«زياد به اين دختره رو نده!مثل مادرش ناقص العقل است...يك چشمت را به خاطر بازيگوشي او از دست دادي،ديگر مي خواهي كدام عضو از بنت را از دست بدهي؟»
صداي يوسف را هم شنيدم كه با همان لحن محجوب و متين هميشگي گفت:
«تقصير من بود...بهش گفتم خنگي،او هم عصباني شد و ...»
«خيلي خوب،نمي خواهد هميشه گناه او را بندازي گردن خودت.اغل را تميز كن بعد مي تواني استراحت كني...امروز تمام كارها را ان دختره خيره سر انجام مي دهد.»
با وجودي كه بابا رشيد را تا سر حد كمال عصباني ساختم و دادش را به هوا بلند كرده بودم نمي دانم چرا به جاي ناراحتي و ندامت،سر خوشي مرموزي توي دلم غنج مي زد.انگار نه انگار كه بابا رشيد مرا به خاطر اين كارم تنبيه كده بود و تا شب فرصت سر خاراندن هم به من نداده بود.
از اينكه يوسف با من كه از سر شرم و پشيماني ياراي مواجه شدن با او را نداشتم آشتي كرده بود بي نهايت خوشحال بودم و خدا را شكر مي كردم.به خودم قول دادم در فرصتي مناسب اين بزرگي او را جبران كنم.
يوسف انگار دلش ارام نمي گرفت.بعد از اينكه كارش توي اغل تمام شد به من در اوردن آب چشمه كمك كرد و نگذاشت ذره اي احساس خستگي كنم.هنوز خورشيد نوك كوهها بود كه بشكه ها را پر آب كرديم و نفس راحتي كشيديم.
در تمام مدتي كه از سر چشمه اب مي اورديم بابا رشيد ما را مي پاييد.براي يك بار هم به روي ما نياورد كه اين تنبيه من بوده و يوسف نبايد به من كمك كند.اين سكوت و بي اعتنايي هم براي من عجيب بود هم براي يوسف.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#26 | Posted: 1 Dec 2013 22:34




فصل چهاردهم

زندگي در كوهستان با تمام مرارت ها و سختي هايش با خوبي و خوشي سپري مي شد و مثل برق و باد مي گذشت.هر كسي كار خودش را انجام مي داد.
مامان گلي به عادت چندين ساله هر روز نان مي پخت و مي شست و مي رفت و به طور كلي تمام مسئوليت هاي خانه بر عهده او بود.
بابا رشيد مزرعه را اداره مي كرد و سرش به حساب و كتاب درامد انجا گرم بود،به خصوص بعد از زير كشت رفتن اراضي اطراف مزرعه درامدمان چندين برابر شده بود و اين مسئله رضايت او را به دنبال داشت.
يوسف هم پا به پاي بابا رشيد در مزرعه كار مي كرد و زحمت مي كشيد و عرق مي ريخت.بدون اينكه كوچكترين چشم داشته باشد و فقط به همان سرپناهي كه به او اختصاص داه بوديم و لقمه ناني كه سر سفره به او مي رسيد قانع بود و شاكر.هيچ اعتراضي هم نداشت.يوسف بعد از ان جريان به كلي در قلب خانواده جا گرفته بود و يك عضو از خانواده به حساب مي امد و در كنار ما سر سفره مي نشست.
دادا شيرعلي و گلچين هم درس مي خواندند و هم بازيگوشي مي كردند و البته گاهي در مزرعه كمكي مي كردند.
من هم با هر زحمتي بود دوره راهنمايي را پشت سر گذاشتم كه از حق نگذريم موفقيتم را در اين امر مديون كمكها و همراهي بي شائبه يوسف بودم كه در تمام دوران سخت تحصيل لحظه اي مرا تنها نگذاشت و پا به پاي من درس خوانده بود.
باري،سه سال گذشت بي انكه غير از اتفاقات معمول و عادي حادثه قابل ذكري رخ بدهد كه تاثير مستقيمي بر زندگي ما داشته باشد.جز اينكه طي اين سه سال بابا رشيد با تولد گوساله ديگري يكي از ورزاها را به كشتارگاه برد و با پول ان توانست چند راس گوسفند و بز شيرده به گله اضافه كند و بر درامد مزرعه بيفزايد.
مامان گلي كه در نهيه ماست و دوغ و پنير و كره حسابي خبره و استاد بود مي كوشيد از اين را به نوعي براي خودش كسب درامد بكند و با پولي كه از فروش لبنيات توليدي به دست مي اورد و نيز با پول فروش تخم مرغ ها وبافتنيهايش به خريد جهيزيه براي من مبادرت مي ورزيد.هر بار كه چيزي مي خريد و توي انباري كه به تازگي بابا رشيد و يوسف ساخته بودند مي گذاشت با تفاخر و لحني تفرعن اميز رو به من مي گفت:
«يك جهيزيه اي برايت تدارك ببينم كه خودت حظ كني.»
لبم را به ريشخند باز مي كردم و با تمسخر مي گفتم:
«حالا كي خواست شوهربكند كه اين قدر هول و دستپاچه اي .من كه مي خواهم ديپلمم را بگيرم.»
هر وقت خودمان تنها بوديم و اين جمله را از من مي شنيد بي انكه خرده بگيرد نشنيده مي گرفت و سعي مي كرد اظهار نظري نكند،اما هر بار كه بابا رشيد ان نزديكيها بود و هوش و حواسش به سمت ما،براي اينكه جو سازي كرده باشد با لحن تحريك اميزي مي گفت:
«لازم نكرده به هواي ديپلم گرفتن به شهر بروي كه چشم و گوشت باز شود...تا همين جا كه خواندي زيادت است...چه معني دارد دختر سر و گوشش اينقدر براي درس بجنبد؟همين كه دو كلاس سواد داشته باشي و بتواني ب را از ح تشخيص بدهي كافي است...دختر بايد زود شوهر كند كه ترشيده نشود.»
بابا رشيد هم اغلب مداخله مي كرد و ضمن تاييد حرفهاي مادر مرا به باد ملامت مي گرفت كه بيش از اين به درس و مدرسه نينديشم و خاطرم جمع باشد كه بايد دبيرستان را توي خواب ببينم.
شنيدن حرفهاي ياس اميز و نااميد كننده پدر و مادرم مرا اگر چه دچار سستي خيال و ترديد مي كرد،اما باعث نمي شد به طور كلي از ادامه تحصيل قطع اميد كنم.
زماني كه دادا شيرعلي بعد از به اتمام رساندن دوره ابتدايي اعلام كرد كه هيچ ميل و رغبتي به ادامه تحصيل ندارد و دوست دارد كار در مزرعه را فرا بگيرد من بسيار ناراحت شدم و به حالش افسوس خوردم و كلي او را به خاطر اخذ اين تصميم ابلهانه و دور از ذهن سرزنش كردم،اما او به تصميمي كه گرفته بود ايمان داشت و به هيچ نحو حاضر نبود اشتباه خودش را بپذيرد.
در اين مورد با شيرعلي خيلي فرق داشتم.او به درس و مدرسه علاقه مند نبود و همان پنج كلاس را هم به زور و اصرار بابا خوانده بود و از نظر خودش زيادي هم بود و هيچ فايده اي برايش نداشت.پنج سال از زندگي اش را به خاطر چيزهايي كه هيچ وقت در زندگي عادي به كارش نمي امد به هدر داده بود.
مامان گلي هر دفعه شيرعلي را به رخ من مي كشيد و سعي داشت با بزرگ جلوه دادن و عاقلانه نشان دادن تصميم او مرا دختر احمق و ناداني بشمارد و به من ثابت كند كه به اندازه او فهم و شعور ندارم و نمي دانم چه چيزي در زندگي بيشتر به كارم مي ايد.ابتدا سعي مي كردم در برابر جبهه گيري اشكار و پنهان او و بابا رشيد موضع جدي اي نگيرم،اما به مرور كه عرصه را بر خود تنگ ديدم و شاهد بودم كه علني و بسيار جدي موضوع ازدواج را پيش مي كشند،فهميدم بايد به طور اساسي و بي واهمه وارد گود شود و از حقي كه براي خودم مصمم مي دانستم در برابر انديشه هاي كور و تفكرات غلط و سنتي انها مبارزه اي سخت و نفس گير ا اغاز كنم.
هر چند اداب و سنن چنان قوي و پايدار و محكم بودو ريشه هايش با سر سختي در تار و پود زندگي ما فرو رفته بود و در نگاه اول پيروزي در اين عرصه دور از تصور مي نمود،اما من به قدري به خودم و راهي كه برگزيده بودم و آرمانهايي كه در سر مي پروراندم ايمان داشتم كه حاضر نبودم با هيچ شگردي تسليم شوم و پا پس بكشم.
ضمن اينكه به اداب و رسوم زندگي روستايي و به خصوص كوهستاني احترام مي گذاشتم و براي تك تك قوانين طبيعي و اجباري اش احترام قائل مي شدم،با اين همه راهي كه برگزيده بودم به تصور خودم بهترين و مستقيم ترين راه بود و هيچ نقطه تاريك و مبهمي در اين مسير منتخب و ارماني ديده نمي شد كه جاي شك و ترديدي باقي بگذارد.
بابا رشيد مي گفت زن اگر سواد و دانشش از مردش بيشتر باشد با او خوب تا نخواهد كرد.مي گفتم براي اينكه ان زن به چنين مشكلي بر نخورد بهتر است با هم قطار خود ش ازدواج كند.مامان گلي مي گفت شايد هم قطار پيدا نشد و او مجبور شود با يكي پايين تر از سطح سواد خودش ازدواج كند،ان وقت چه؟
نمي دانم چرا اينقدر روي كلمه اجبار تاكيد و اصرار مي ورزيد...چرا بايد از روي اجبار تن به ازدواجي دهم كه مي گويند عاقبت خوشي ندارد.
بابا رشيد مي گفت:منظورت از اجبار در اين باب همان اختيار است...اختياري كه هيچ اما و اگري برايش باقي نمي گذارد.
_اختياري كه با اجبار به ادم داده شود چه توفيري با زور و جبر دارد؟
مامان گلي مي گفت:با ما بحث و جدل راه نينداز،ما بهتر از تو مي دانيم چه چيزي به صلاح توست و چه چيزي به ضرر تو...هر چه باشد يكي دو جامه از تو بيشتر پاره كرده ايم و خوب مي دانيم زندگي از ما چه مي خواهد.
نمي گفت ما از زندگي چه مي خواهيم.مي گفت زندگي از ما چه مي خواهد.اين بيشتر كفر مرا در مي اورد و باعث مي شد كه ته دلم به خاطر اين طرز فكر به حالشان افسوس بخورم.ديگر چيزي نمي گفتم و سعي مي كردم را بهتري را به جاي بحث و جدل پيدا كنم كه بتوانم راي و عقيده انان را نسبت به اين موضوع عوض كنم و حرف خودم را به كرسي بنشانم.
هاج و واج به چهره جدي و خشك مامان گلي نگاه كردم،چون هيچ علامت شوخي و مزاح در حالت نگاه و صورتش نديدم.ناباورانه گفتم:
«اين امكان ندارد مامان!لابد داري دستم مي اندازي؟»
همان طور كه شق ايستاده بود و حالت نگاهش هيچ عوض نشده بود با لحن محكمي گفت:
«نه...خيال نكن دارم با تو شوخي مي كنم...ديشب پدرت با من صحبت كرد كه در اين مورد با تو حرف بزنم.از نظر ما همه چيز تمام شده است.»
ديگر داشت اشكم سرازير مي شد.با حالت منقلبي گفتم:
«چطور اينقدر راحت اين حرف را مي زنيد؟چطور به جاي من تصميم گرفتيد...يوسف مثل برادر من است.»
پوزخندي زد و سعي كرد با بي اعتنا جلوه دادن خودش مرا در همان مخمصه اي كه گرفتار شده بودم رها كند.با فكري بيمار گونه و حالي اشفته و منقلب به طرف اصطبل دويدم.يوسف اصطبل را تميز مي كرد و بابا رشيد گوشه اي ايستاده بود و به او مي گفت بايد يال براون را كوتاه كنند.با ورود سراسيمه من هر دو با تعجبي اميخته با هراس سر برگرداندند و نگاهم كردند.بابا رشيد از حالت برافروخته و منقلب چهره ام اينطور استنباط كرده بود كه خداي نكرده حادثه اي اتفاق افتاده.خيزي به طرفم برداشت و گفت:«چي شده دختر؟»
نگاهم به يوسف بود كه او هم با بيم و هراس چشم به دهان من دوخته بود.در حالي كه اب دهانم را قورت ميدادم با تكان سر به علامت نفي خيالشان را راحت كردم.بابا رشيد كه خيالش اسوده شد نفس بلندي كشيد و گفت:
«پس چته كه يكهو مثل جن جلوي چشم ادم ظاهر مي شي؟»
باز هم نگاه سنگين و معني داري به يوسف انداختم و اميدوار بودم بابا رشيد بفهمد كه حضور يوسف مانع از حرف زدن من است كه متاسفانه يا متوجه نشد يا اينكه فهميده بود و نمي خواست به روي خودش بياورد.
يوسف زيركانه فهميد كه من در حضور او نمي توانم با پدرم حرف بزنم،اين بود كه با نگاه محجور و موقري به بابا رشيد گفت:
«اگر اجازه بديد من بروم و سري به گاوها بزنم.»
پدر با بالا آوردن دستش مانع از رفتن او شد و در حالي كه نگاه راسخ و استوارش به ديدگان منقلب من بود خطاب به او گفت:
«نه نه،بمان ...نه تو غريبه هستي و نه گلناز مي خواهد حرف خصوصي اي را مطرح كند...بگو گلناز...يادت باشد يوسف از هر محرمي به ما محرم تر است.»
بابا رشيد به عمد كار را براي من سخت كرده بود،گويي مي دانست در حضور يوسف نمي توانم با صراحت و قاطعيت نظر و عقيده ام را به او بگويم و ناچارم كمي ملاحظه به خرج بدهم.
چند لحظه تامل كردم و تصميم گرفتم هر چه توي دلم است به بابا رشيد بگويم.چه بهتر كه يوسف هم باشد و نظر قطعي مرا بشنود و هيچ حسابي روي من باز نكند.
«ببين بابا رشيد،مامان گلي گفت...»
بي صبر و حوصله حرفهايم را در همان ابتدا قيچي كرد.«حرفهاي مامان گلي را ولش كن!حرف دلت را بگو.»
لحظه اي عصبي شدم چرا كه انگار مي خواست با پاتك زدن اعتماد به نفس مرا سركوب كند.من هم از تك و تا نيفتادم.حالا كه از هر حربه اي كمك مي گيرند كه ته دل مرا خالي كنند...من بايد با روحيه بالاتري به جنگ با سلطه گري هايشان مي رفتم.
«حرف دل من اين است بابا...يوسف جاي برادر من است و من به هيچ وجه نمي توانم حساب ديگري روي او باز كنم.»
يوسف كه گوي خون به رگ هايش دويده بود با گونه هاي سرخ و شرمزده سرش را انداخت پايين.
بابا رشيد كه لحظه اي از صلابت گفتار و قطعيت لحن و نگاه من جا خورده بود و در عجب بود كه چطور با اين همه رفتار و برخورد سركوب گرانه اش اينقدر صريح و بي پرده و بي عِز و جز رفتم سر اصل مطلب،لحظه اي مات ومبهوت ماند،بعد كه انگار مي خواست خودش را پيدا كند با چهره اي در هم و كدر و سگرمه هايي در هم كشيده گفت:
«هيچ اشكالي نداشت كه تا ديروز به يوسف به چشم برادر نگاه مي كردي،اما از امروز به بعد مجبوري نگاهت را به او عوض كني...البته من در اين خصوص هيچ حرفي با يوسف نزده ام!چون از ته دلش خبر داشتم و مي دانستم به هر تصميمي كه من بگيرم احترام خواهد گذاشت.به مادرت گفته بودم تصميم مرا به گوش تو برشاند نه اينكه از تو نظر بخواهد.»
مات و متحير نگاهش مي كردم.شگفت اور بود كه اينطور راحت و اسوده جاي من تصميم مي گرفت و انتظار ديگري جز اطاعت نداشت.يوسف همچنان سرش پايين بود.اميدوار بودم او چيزي بگويد و به پدرم تفهيم كند ما مثل خواهر و برادريم و فراتر از اين نمي توان به اين موضوع نگاه كرد،اما او تا بنا گوش سرخ شده بود و پيدا بود هيچ بخاري از او بلند نخواهد شد و نمي تواند در برابر موضع جدي پدر جبهه گيري مشخصي از خودش بروز بدهد.انگار علاوه بر دفاع از تمام خواسته ها وحق و حقوق خودم مي بايست جور او را هم مي كشيدم و به جاي او هم حرف مي زدم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#27 | Posted: 1 Dec 2013 22:39




پس از چند لحظه كه در سكوت گذشت خطاب به بابا رشيد گفتم:
«اين درست نيست كه شما جاي همه تصميم بگيريد...شما نظر يوسف را نپرسيده از طرف او اقدام به عملي كرديد كه به نظر من هم منطقي نيست...شايد يوسف هم با من هم عقيده باشد و به همان چشم به من نگاه مي كند كه من بهش نگاه مي كنم...بايد اين حق را به من و يوسف بدهيد كه خودمان تصميم بگيريم.»
بابا رشيد لحظه اي با خشم و غضب سرتا پايم را برانداز كرد.مثل اينكه با اين نگاه اتشبار مي خواست نيروي اراده و صلابت و استواري مرا منهدم سازد.چند لحظه بعد صداي خشمناكش مثل انفجاري مهيب به هوا بلند شد و تمام اصطبل را در بر گرفت.
«از اينكه اجازه داده ام اينقدر گستاخانه حرف هايت را بزني پشيمانم...تو انگار حيا را خورده اي و آبرو را قي كرده!اگر من به جاي شما تصميم گرفته ام لابد قدرت تشخيص من از شماها بيشتر بوده و مي توانستم بهتر از شما خوب را از بد تشخيص بدهم...خنده دار است كه توقع داري تو را در انتخاب آزاد بگذارم،در حالي كه به قوه ادراك و فهم و كمالت ايمان ندارم و ذره اي هم به ان بها نمي دهم...بهتر است بداني پدري كه جاي تو فكر مي كند و تصميم مي گيرد سالها قبل از اين خودش در جاي تو قرار گرفته بود و به تصميمي كه برايش گرفته بودند سر فرود آورد و تن به همان خواسته اي داد كه بزرگترهايش صلاح ديده بودند.حالا بعد از چندين سال پي برده ام كه فهم و كمالشان از من بيشتر بوده و به حق تصميم درستي گرفته بودند...تو هم سالها بعد از اين به اين حقيقت پي مي بري كه پدرت بيشتر از خودت به فكر خوشبختي و اتيه تو بوده...حالا برو و از جلوي چشمانم دور شو.تقصير تو نيست كه مثل سگ جلويم ايستاده اي و دندان قروچه مي روي،تقصير از من است كه در تربيت تو اهمال و سستي كردم و انطور كه بايسته بود تو را اهلي و سربه راه بار نياورده ام...مي توانم اين گستاخي تو را ببخشم...به شرطي كه بعد ها مرتكب گستاخي ديگري نشوي.»
نگاه خيس و پر اشكم را به ديده اش دوخته بودم .عجيب بود كه او لرزش لبها و عضلات چهره ام را مي ديد و دلش به رحم نمي امد.غم و درد و اندوه را در نگاه خيس و گريان من مي ديد و هنوز همانطور قاطع و با صلابت ايستاده بود و مثل كسي كه حرف اخر را زده باشد نگاهم مي كرد.
نگاهم را در كمال ياس و نااميدي به يوسف دوختم و منتظر معجزه اي بودم كه او را به حرف بياورد و به پدرم بگويد كه او هم با نظر من موافق است.
يوسف فقط براي لحظه اي كوتاه سر بلند كرد و نگاه اسرار اميزش را به ديده ام دوخت.آه خداي من،چه مي ديدم؟به جاي هر گونه علامتي كه حاكي از توافق او با نظر من باشد شعله هاي عظيم و سركش عشق را در چشمش ديدم كه لحظه به لحظه زبانه مي كشيد.
گويي با آن نگاه كوتاه مي خواست به من بگويد كه از ته دل خوشحال است از اينكه بابا رشيد به جاي او تصميم گرفته و بهتر است من هم به جاي ناراحتي و گريه كردن مانند او خوشحال باشم.
باور نمي كردم برخلاف انتظارم يوسف را با بابا رشيد هم عقيده ببينم.احساس كردم از خدايش است من و او با هم ازدواج كنيم.چطور ممكن بود كسي را كه تا ديروز مثل برادر بزرگم دوست داشتم امروز به عنوان مرد زندگي ام بپذيرم.
نگاهش با همه شوريدگي و بي قراري افتاد پايين و من با صداي بلندتري به گريه افتادم و دويدم و از اصطبل رفتم بيرون.دوان دوان انقدر پيش رفتم كه ديگر مزرعه پشت سرم پيدا نبود.
نگاهم به گلهاي اسپند و زيره بود و حواسم به مورچه هاي درشتي كه از زير پايم رد مي شدند. امكان داشت به پايم بچسبند و گازم بگيرند.افكارم مثل خاكي كه مورچه ها از ان مي زدند بيرون سوراخ سوراخ بود.از بس گريه كرده بودم چشمانم سرخ و متورم شده بود،انگار اينه اي روبه رويم بود و مي ديدم چطور رگه هاي خون روي سفيدي چشمانم زده بيرون.
از دست بابا رشيد به قدري عصبني بودم كه دلم مي خواست سر بگذارم به كوه و كمر و خودم را گم و گور كنم.چطور اينقدر راحت و بي دغدغه به خودش حق مي داد كه جاي ما تصميم بگيرد ان هم تصميم به اين مهمي!من قرار بود با يوسف زندگي كنم نه او.يوسف قرار بود با من زندگي كند،نه او.پس كسي غير از ما حق تصميم گيري نداشت.چطور مي توانست با ضايع كردن اين حق از ما تصميم خودكامه اي بگيرد و به نوعي حرف اخر را زده باشد؟
ايا فكر نكرد من و يوسف داراي اختلاف نظر و سليقه هاي هستيم كه اگر امروز ناديده گرفته شود فردا ممكن است دردسر ساز شوند و هر يك به شكل يك غده سرطاني در كالبد زندگيمان ريشه بدواند و حيات زندگي مشتركمان را به خطر بيندازد؟ايا فكر نكرد هر يك از ما داراي عيب و ايرادهايي باشيم كه به هيچ وجه قابل چشم پوشي نيست.پدر پيش خودش چه تصوري داشت؟كه ما بچه ايم،نمي فهميم،حاليمان نيست،كه اگر اين طور است چرا مي خواهند ما را با اين همه نفهمي و كوتاه بيني به سوي يك زندگي ناشناخته بفرستند كه هيچ تجربه اي از ان نداريم؟
چرا مي خواهند چشم و گوش بسته با هم پيماني ببنديم كه بدون شك از مهم ترين و با ارزش ترين پيوندهاست.چرا من نبايد مثل هر دختر خوشبخت و متمدن امروزي با اراده و اختيار خودم حق انتخاب داشته باشم؟چرا نبايد در پيچ و خم از گذرگاه عشق مرد زندگي ام را برگزينم و زندگي متفاوتي را اغاز كنم كه همرنگ زندگي مادرم نباشد،كه همرديف زندگي پدرم نباشد.چه كسي گفته پدران دانا و هوشمند هستند و دختران نادان و كودن.
با شنيدن صداي پايي از پشت سر لحظه اي به خود مي ايم.
«گلناز تو اينجا هستي؟»
برنمي گردم نگاهش كنم ببينم از بس ان اطراف را پي من گشته چهره اش چقدر خسته و عرق كرده است.نشست كنار من.جايي كه نه ديگر گلهاي زيره را مي ديدم و نه گلهاي سپند را.نفس بلندي كشيد و گفت:
«همه جا را دنبالت گشتم...بابا رشيد مي گفت عقبش نرو...لوسش مي كني.»و خنديد.
من نخنديدم.بر عكس گره اي به ابروانم انداختم و علف هرزه اي را از ميان پايم كندم و با حرص و غيظ پرتش كردم ان طرف.
«گلناز تو از دست من دلخور و عصباني هستي،اينطور نيست؟»
بايد حرف مي زدم.به جاي هرگونه قهر و اخم و تخم بايد از اين موقعيت پيش امده بهره مي بردم و دوتايي حرفهايمان را با هم مي زديم و به قولي سنگهايمان را با هم وا مي كنديم.چشمان سرخ و پف كرده ام را به طرفش دوختم و با حزني كه در صدايم موج مي زد گفتم:
«حق دارم از دستت عصباني باشم...خودت هم مي داني چرا؟»
دستي روي خط باريكي كه از چشم چپش مانده بود كشيد و لبخندزنان گفت:«اگر دلخور نمي شوي بايد بگويم نمي دانم چرا؟»
پوزخندي زدم و گفتم:«بي خودي براي من نقش بازي نكن.»
«نقش بازي نمي كنم.نمي دانم چرا با من مي جنگي و به روي من تيغ مي كشي؟»
نگاهم را به چشم راستش انداختم و گفتم:«انتظار نداشتم تو روي من حساب ديگري باز كني.»
چشم راستش بازيگوشي مي كرد.مي خواست خودش را از دام نگاه من فراري بدهد.
«قسم مي خورم تا همين ديروز همان طور نگاهت مي كردم و دوست داشتم كه تو...بابا رشيد مرا هم غافل گير كرده.»
«شايد غافل گير شدي...اما از نگاهت خواندم زياد هم بي ميل نيستي.»
«البته كه نبايد بي ميل باشم...دختر خوب و زيبايي مثل تو افتاده توي دامنم،بايد از خدايم باشد.»
«شايد اينها را به قصد مزاح مي گويي و توقع داري غش غش بخندم،ولي من امروز در نگاهت چيز ديگري ديدم.»
«من هم شوخي نمي كنم...حالا كه مي خواهي با هم جدي باشيم بايد بگويم كه از همان وقتي كه به اينجا آمده ام و چشمم به تو افتاد دلم اسير تو شد!اما به خودم جرات ندادم سفره دلم را پيش رويت باز كنم.چرا كه هم تو بچه بودي هم من نوجوان كم تجربه اي بيش نبودم.گذشته از اينها به خاطر نان و نمكي كه با هم خورده بوديم درست نبود كه نظر ديگري به تو داشته باشم...به خودم قول داده بودم كه تا وقتش نرسيده حرفي در اين مورد به تو نزنم...تا امروز رفتاري از من ديدي يا گفتاري از من شنيدي كه نشان دهنده احساس قلبي ام نسبت به تو باشد؟»
سر تكان دادم و گفتم:«نه...همين باعث تعجب من است!چرا همانطوري دوستم نداري كه من دوستت دارم...مثل اينكه برادري خواهرش را...»
بي حوصله و با تمسخر گفت:«بس كن گلناز...بيا كمتر خودمان را گول بزنيم...من نمي فهمم چرا بي علاقگي خودت را نسبت به من مي خواهي اينطور توجيه كني.»
«نه...اينطور نيست....من تو را دوست دارم...ولي مثل بَرا...»
«پس خواهش مي كنم ديگر دوستم نداشته باش.»
چنان اين جمله اش را محكم و قاطع بيان كرد كه لحظه اي هاج و واج نگاهش كردم.با همان صلابتي كه در سياهي چشمش مثل شراره اي برق مي انداخت به چشمانم خيره شد.
كمي بعد با لكنت گفتم:«اي...انطوري...بِ...بِه من نَ...نَگو كه دوستت...نداشته باشم.»
همان قهر و غضبي را كه در نگاهش جرقه مي انداخت توي تن صدايش جاري ساخت و گفت:
«پس چه جوري بايد به تو بگويم؟اگر مي خواهي هنوز همانطور مرا دوست داشته باشي كه قبلا مي داشتي مجبورم از اينجا برم...چون ديگر نمي توانم خودم را مثل تو فريب دهم.»
من هم صدايم را بالا بردم و گفتم:«اما اسم اين خود فريبي نيست...بر عكس خود اگاهي محض است.»
«جز خود فريبي چيزي نيست...من همين امروز از اينجا مي روم.»
و از جا بلند شد،با مشت هاي گره خورده،با نگاهي سنگين و كينه توزانه.من هم از جا برخاستم.نگاهمان درگير جنگي نابرابر شد،عشق و گريز و پشيماني و خواهش و تمنا.
«تو هم مي خوا هي مجبورم كني بر خلاف خواسته قلبي ام تصميم بگيرم؟»
«نه... اين طور نيست ...تو ازادي... مختاري هر تصميمي را كه به نظرت صحيح و درست است بگيري ...من هم به همان اندازه ازادم كاري را كه به صلاحم است انجام بدهم ...صلاح من جز در رفتن نيست.»
«اما يوسف به من حق بده كه...»
«من هم مثل تو به خودم بيشتر از ديگري حق مي دهم...همانطور كه نمي توانم نظر عقيده تو را عوض كنم تو هم نمي تواني كوچكترين تغييري در راي و تصميم من ايجاد كني.»
«ناراحت نمي شوي از اينكه بدون اينكه نظرم نسبت به تو عوض شده باشد زنت شوم،در حالي كه احساس من به تو همان است كه بود؟»
«خوشحال نمي شوي از اينكه به حد پرستش دوستت دارم و حاضرم به خاطر تو هر كاري بكنم و هستي و نيستي ام را به پايت بريزم تا خوشبختت كنم؟!»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#28 | Posted: 1 Dec 2013 22:43




«يوسف خواهش مي كنم مرا به شك و ترديد نينداز.تو داري مرا ديوانه مي كني.»
«بهتر!بايد مثل من ديوانه شوي تا حال مرا بفهمي.روزي كه به خاطر هوس كودكانه تو يكي از چشم هايم را از دست دادم به خودم گفتم مي بخشمش كه روزي به خاطر اين بخشش نتواند توي ان يكي چشم من نگاه كند و اين قدر صريح و بي ملاحظه عشق مرا رد كند.»
«تو داري از ان قضيه سو استفاده مي كني.اين درست نيست.»
»تو ان روز گفتي به وقتش كرامت مرا جبران خواهي كرد...حالا وقتش رسيده...اين فرصت را به من بده تا با اندوخته عشق و علاقه و احساسم خوشبختت كنم...ها،پس چرا چيزي نمي گويي؟تازه فهميدي كه ان روز از سر هوی و هوس بچه گانه حرفي زده اي و امروز حاضر نيستي زير بارش بروي،نه؟اين طوري كه نگاهم مي كني معلوم است بي خودي خودم را در مقابلت خوار و خفيف مي كنم...بهتر است جل و پلاسم را جمع كنم و عشق تو را بردارم و با خودم از اينجا ببرم كه مبادا خاطر تو را ازرده كند.»
«يوسف...»
هر دو گريه مي كرديم.اشك مثل حلقه هاي زنجير از گوشه چشمانمان اويخته بود. با صداي بغض كرده اي گفت:
«هرگز نمي خواهم به زور و اجبار به قولي كه داده اي عمل كني...حاضرم تمام اعضاي بدنم را بدون هيچ چشم داشتي به خاطر تو از دست بدهم...به خاطر عشقي كه به تو دارم.مهم نيست...خودت را ناراحت نكن.»
وقتي راه افتاد و با گام هاي سست و نا متعادل از من دور شد دستم را جلوي دهانم گرفتم و بي صدا به هق هق افتادم.ناگهان در حالي كه به اسم صدايش مي زدم از جا كنده شدم و دنبالش دويدم.
با لجبازي بر سرعت گام هايش افزود و من نفس بريده در پي اش مي دويدم.
«يوسف خواهش مي كنم صبر كن...يوسف...»
عاقبت خودم را به او رساندم و در حالي كه راه عبورش را سد كرده بودم گفتم:«شرط دارد يوسف.»
سرش را به طرف من چرخاند و گفت:«آدم ضعيفي نيستم كه به خاطر خواسته ام هر شرط و شروط نا به جايي را بپذيرم.»
«ولي شرط من نا به جا نيست...ببين يوسف...من مي خواهم به درسم ادامه بدهم.»
«درس خواندن فقط بهانه است.»
«چرا فكر مي كني بهانه است؟»
«كه چند صباحي مرا بيشتر توي مزرعه نگه داري.نمي خواهي بابا رشيد با تو در بيفتد و و زندگي را به كامت زهر كند.»
نه اينطور نيست يوسف.اينقدر بد بين نباش.»
«بدبين؟»پوزخند تلخي زد و چند لحظه اي مكث كرد.«تا كي مي خواهي درس بخواني.اصلا فرض كن ديپلمت را هم گرفتي،چه توفيري به حالت مي كند؟»
موفق شده بودم ارامش را به روح طوفانزده او برگردانم.با لحن ارام و تاثير گذاري گفتم:
«ببين يوسف...ما بعد از ازدواج بچه دار مي شويم...لازم نيست اينطور با تعجب و خيره نگاهم كني و توي دلت بگويي چه دختر بي شرم و حيايي هستم...اين فكرها را بگذار براي وقتي كه تنها هستي و نمي داني از بي كاري چه كني...در حال حاضر بايد در مورد حقيقتي با هم حرف بزنيم كه انكارناپذير است.ما بعد از ازدواج بچه دار مي شويم و اگر همه چيز روال گذشته را طي كند و همه چيز همين طور پيش برود كه براي پدران و مادران ما بوده،بچه هاي ما هم مي شوند يكي مثل ما...يوسف مي خواهم بفهمي كه چه مي خواهم بگويم...من نمي خواهم پسرم وقتي بزرگ شد از صبح برود توي آغل و اصطبل و دنبال گوسفندها و بزغاله ها بدود و علوفه جمع كند.زمين را شخم بزند و هيچ فرصت نداشته باشد كه لحظه اي براي خودش باشد.نمي خواهم دخترم وقتي بزرگ شد بهش بگويند كه حق انتخاب نداري و ديگران جاي تو تصميم مي گيرند و تو فقط بايد فرمانبر باشي...نه يوسف،نمي خواهم با جهل و ناداني خودم يك زندگي جبر اميز را به بچه هايم انتقال بدهم و اين امر به تدريج در خانواده من موروثي شود و چيزي جز فلاكت و بدبختي نداشته باشيم كه به بچه هايمان ببخشيم.يوسف...خواهش مي كنم درك كن.من مي خواهم مادر روشن فكري براي پس و دخترم باشم...مي خواهم با تربيتي متفاوت بزرگشان كنم.نمي خواهم مثل امروز كه من پدرم را در خلوت به باد سرزنش گرفتم و عملش را مورد نكوهش قرار دادم روزي بچه هاي من هم در نهان خانه قلبشان مرا ملامت كنند و از داشتن مادري مثل من سرخورده شوند...يوسف تو را به خدا اينجوري نگاهم نكن...گمان نكن دارم براي خودم دست و پا مي زنم نه،نه...من دارم براي نسلهاي بعد از خودم مي جنگم...تو فكر مي كني اگر پدر و مادر با سوادي داشتي مجبور بودي اينجا كار كني...از صبح تا شب جان بكني و اخرش هم زير بار منت باشي...هان؟يا فكر مي كني اگر پدر و مادر بابا رشيد هم درس خوانده بودند....»
«خواهش مي كنم بس كن ديگر گلناز.»
تا چند لحظه صداي پر طنينش توي گوشهايم زنگ مي زد.نگاهش به آسمان آبي بالاي سرش بود.چند لكه ابر سفيد كپه شده بودند يك گوشه.
در گوشه ديگر اسمان يك دسته سار در حال پرواز بودند.نگاهم از ان بالا افتاد پايين و لابه لاي درختچه ها دنبال خرگوشها دويد.
بعد از چند لحظه سكوت با صداي دورگه اي گفت:
«شايد اينها كه تو مي گويي درست باشد.من هم گاهي به اينها فكر كرده ام،ولي...اگر بابا رشيد قبول نكرد چه؟»
با دهان نيمه باز نگاهش كردم،باورم نمي شد خودش مخالفتي نداشته باشد و بگويد اگر بابا رشيد قبول نكرد چه؟با اشتياقي وصف نشدني كه صدايم را مرتعش ساخته بود گفتم:«بابا رشيد قبول مي كند وقتي تو حرفي نداشته باشي.»
نگاهش را كه هنوز روي تكه هاي ابر بالاي سرش غلت مي زد از ان بالا جمع كرد و روي صورت من انداخت.احساس كردم يك تكه از ابر افتاده روي صورتم.لحظه اي سرتا پايم را با نگاه خريدارانه اي ديد زد و من با گونه هاي گل انداخته نگهم را به نوك پاهايم دوختم.صدايش هم مي لرزيد گويي هم دستخوش هيجانات ضد و نقيض بود.
«من حرفي ندارم مادر بچه هايم زن روشنفكري باشد و بچه هايم را طوري تربيت كند كه مثل ما نشوند...هر چند از ايني كه هستم ناراضي نيستم ولي...نصف حرفهاي تو را قبول دارم...مي تواني به درست ادامه بدهي تا هر جا كه دلت خواست خودت را بالا بكشي.فقط من بايد بدانم و مطمئن باشم كه مال من هستي و در انتظار باطلي به سر نمي برم و يك روز به سوي من برمي گردي.»
لبخند طنازانه اي به سويش زدم و گفتم:«اين چه حرفي است كه مي زني يوسف.معلوم است كه برمي گردم.»
لبخند تلخي زد و آه عميقي كشيد.نگاهش جوري بود كه انگار افقهاي دور را بهتر مي ديد،انگار سوار اسب زمان شده و تا اينده پيش رفته بود و بعد از تماشاي همه چيز نااميد و سرخورده به ان لحظه برگشته بود.حزني را كه در صدايش ريخته بود هرگز از ياد نبردم و هنوز هم پس از سالها _كه بيشتر از ياداوري ان مي گريزم_وقتي به ياد ان روز و ان لحظه مي افتم دلم ريش مي شود.
«فكر مي كني بعد از اينكه ادامه تحصيل دادي باز هم اينقدر راحت اين حرفها را بزني و خودت را مال من بداني؟روزي كه به عنوان يك دختر تحصيل كرده موقعيتهاي مناسبي براي ازدواج پيش پايت سبز شود و تو خودت را مستحق بداني كه مي تواني از ميان انها بهترينشان را برگزيني،ياد من مي افتي؟اين حرفها را بريزم دور.راحت تر بگويم انوقت تو ديگر حتي مرا داخل ادم هم حساب نمي كني.پسركي كه به قول خودت از صبح تا شب با گاوها و گوسفندها سر و كله مي زند و لباسش به جاي روايح دلپذير وعطر جوانهاي شهري بوي پهن و تاپاله مي دهد و جز قلب عاشقي كه به مفت نمي ارزد و اراده اي اهنين هيچ چيز ندارد كه پيشكش دختري مثل تو كند در كجاي موقعيتهاي مناسب تو جاي مي گيرد؟هان؟به من بگو هميشه نظرت نسبت به من همين است؟عوض نمي شود؟مي تواني تضمين كني كه با اين همه زيبايي و وجاهت و مضاف بر ان تحصيلات بالا به كس ديگري روي خوش نشان نمي دهي؟لابد دوست داري مثل همه مردم_ و نگفت همه دخترها _از پايين به ان بالا نگاه كني،نه از ان بالا نگاهت را بندازي ان پايين،درست مي گويم نه؟از كجا معلوم شايد يكي پيدا شد كه خيلي بهتر از من بود...نه!خداي من!چه مي گويم،شايد حتي قابل مقايسه با من نبود.ان وقت ترجيح نمي دهي مرا ناديده بگيري و سراغ او بروي؟هان؟ ميبينم كه ساكتي و فكر مي كني.حق داري.من هم اگر جاي تو بودم به ترديد مي افتادم و هيچ تضميني نمي دادم.شايد من هم طرف مقابلم را با همه سماجتش يك پا در هوا نگه مي داشتم تا اعتراضي نكند و بر عكس مشوق تو هم باشد و تا چند صباح ديگر هم خدا بزرگ است!اينطور نيست؟پس چرا حرف نمي زني؟اين سكوت تو بيشتر ته دل ادم را خالي مي كند گلناز.»
حرفهاي يوسف حقيقت محضي بود كه هيچ راه گريزي جز مواجه شدن با ان نبود.ان لحظه دلم به حالش سوخت،از قضاوتي كه در مورد من و عشق خودش كرده بود و از اينكه اينقدر صادقانه و بي ريا غمها و دلواپسيهايش را از توي خانه دلش تكانده بود.فكر كردم:گناه دارد عاشق سينه چاك خودم را نااميد كنم...بايد يك جوري او را راضي نگه دارم تا به هدفم_كه همان ادامه تحصيل بود برسم.
يوسف سكوي پرتاب من بود.بايد حفظش كنم.مهم نيست با چه شگر و حيله و ترفندي...تا چند صباح ديگر خدا بزرگ است.از طرفي،شايد هيچ موقعيت مناسب و بهتري سر راه من سبز نشد و اين نگرانيها همه كشك باشد...در ان صورت باز هم چه كسي بهتر از يوسف كه اينقدر خاطر مرا مي خواهد و به خاطر خشنودي من حاضر است هر كاري بكند.پس بايد بدون هيچ ترديد و درنگي او را به خودم و اينده اميدوار كنم و تضمين كنم كه هيچ خطري اين عش و قول و قرارها را تهديد نخواهد كرد.
نگاهم را به نگاهش پيوند زدم و با تقديم لبخندي مهر اميز گفتم:
«حاضرم با هر تضميني كه تو بخواهي دلت را قرص و محكم كنم و براي تو بمانم...ها؟ديگر چه مي گويي؟»
نگاهم كرد.وقتي اثري از شوخي و تمسخر در من نجست،چشمش را بست و نفس راحتي كشيد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#29 | Posted: 2 Dec 2013 20:58




فصل پانزدهم
بابا رشيد هوم بلندي گفت و از جا برخاست.من و يوسف كه روبروي هم نشسته بوديم نگاهي به هم انداختيم مامان گلي سيني چاي را سر داد روي قالي دست بافت خودش.آن وقتها كه خانه اي در دهكده داشتيم و هنوز نيامده بوديم اين بالا مامان گلي قالي مي بافت و مي فروخت.راستي چه شد كه پدر تصميم گرفت دور از دهكده زندگي كند؟چه شد كه گوشه نشيني و تنهايي را به زندگي در دهكده ترجيح داد؟مامان گلي هميشه مي گفت يكهو به سرش زد كه بياييم اين بالا دور از مردم تك و تنها زندگي كنيم،اما چرا يكهو زد به سرش؟
چرا پشتش را كرده به ما و كنار پنجره ايستاده؟اگر چهره اش پيدا بود مي توانستم با نگاه به چشمانش افكارش را بخوانم و بفهمم نظرش د اين مورد چيست؟موافق كه نمي تواند باشد...صددرصد ان وقت خوش به حال يوسف مي شود كه نگران است و با اضطراب منتظر است نظر پدر را بشنود.
دست دراز كردم استكان چاي را بردارم و گلويم را تر كنم كه شده بود عينهو صحراي برهوت،خشك و ترك خورده.مامان گلي چشم غره اي به من رفت و خطاب به بابا رشيد گفت:
«مش رشيد بفرماييد چاي.»يعني دست خر كوتاه!تا بابا رشيد ايستاده و پشتش را كرده به ما كسي حق ندارد دست به چاي بزند.دستم را كشيدم عقب.
همان لحظه نگاهم افتاد به يوسف كه انگار داشت با تمسخر به من مي خنديد.اخمهايم را در هم كشيدم.تعجب كرد.
عاقبت پدر از كنار پنجره خيز برداشت به طرف ما.وقتي نشست دستم را گذاشتم روي گلويم،انگار انگشتانم لاي تركهايش فرو مي رفت.
مامان گلي سيني چاي را تا نزديك پاي بابا سر داد.يوسف زير چشمي مرا مي پاييد.هنوز بابا رشيد دست به سوي استكان چاي دراز نكرده بود كه صداي داد و بيداد شيرعلي و شيون و گريه گلچين به گوشمان رسيد.
پدر داد زد:«دِ برو ببين چه مرگشان شده؟»
مامان گلي مثل فنر از جا برخاست .احتياجي به بيرون رفتن از خانه نبود.ان دو به عادت هميشه براي قضاوت و داوري نزد بزرگترهايشان مي امدند.حالا هم امده بودند پيش از اينكه كسي به سراغشان برود.مامان گلي با عصبانيت پرسيد:«چتان شده؟»
گلچين گفت:
«دادا شيرعلي مرا نشانده توي پاشويه و مي گويد تو دشمن من هستي و من دشمن توام.با هم در حال جنگيم...بعد با تفنگ الكي تير بارانم كرد...از پشت سنگر،يعني از پشت بشكه هاي نفت...من هم الكي مردم...بعد كه ديد از جا بلند شدم زد تو گوشم و گفت:پس چرا نمردي؟من تيربارانت كردم...اخه مگه با تير تفنگ الكي مي شود راست راستكي مرد؟»
من و يوسف هر دو لبخند زديم.حالا شير علي به حرف امد:
«من كه نگفتم راست راستكي بمير...گفتم زود پا نشو...انگار زنبور نشيمنش را گزيده باشد جلدي پا شد و بازي را به هم ريخت.»
پيش از اينكه مامان گلي چيزي بگويد بابا رشيد داد زد:
«برويد پشت سنگرهاتان...ما داريم اينجا در مورد موضوع مهمي حرف مي زنيم....تو شيرعلي،به جاي اينكه كتكش بزني با زبان خوش حاليش كن كه وقتي تير بارانش كردي چطور بميرد...حالا گم شويد برويد بيرون.»
ان دو كه رفتند يوسف گفت:«بيچاره گلچين!معلوم نيست چرا توي جبهه تفنگ دستش نيست و بايد تيرباران شود.»
با مزاح گفتم:«شايد فشنگش تمام شده طفلي.»و دستم را بردم جلوي دهانم و ريز خنديدم.
يوسف هم به سختي لبش را به دندان گرفته بود كه مبادا پكي بزند زير خنده.در اين حالت سرخ شده بود.بابا رشيد تك سرفه اي كرد و نگاه معنادار و پر توپ و تشري به هر دو نفرمان انداخت و ما را وادار به سكوت كرد.
مامان گلي سر جايش برگشته بود.بابا رشيد بعد از هورت كشيدن چاي كه مرا به ياد تركهاي خشك گلويم انداخت و باعث شد شتابزده يكي از استكانها را به گلويم بفرستم ،گفت:
«خوب يوسف...كه گفتي از نظر تو مانعي سر راه درس خواندن گلناز نيست...شايد فكرهايت را كرده اي و با اطمينان خاطر اين حرفها را زده اي و شايد...دچار احساسات شده اي و اين دختر تو را مجبور به قبول اين امر كرده.»
خواستم لب به اعتراض بگشايم.نگاه تند و تيزي به ژست معترضانه من انداخت و مهر خاموشي و سكوت را محكم بر لبهاي من چسباند.
يوسف با لحني توام با شرم گفت:«كسي مرا مجبور نكرده...من با رضايت قلبي خودم اين حرف را زده ام.»
«پس يعني تمام جوانب اين كار را پيش خودت سنجيدي و مي داني چه مي كني...بسيار خوب...اگه اين تصميم را از روي عقل گرفته اي به ان احترام مي گذارم و به آن اعتراضي ندارم...فقط مي ماند موضوع شرطي كه گذاشتي...اينكه مطمئن باشي گلناز مال تو هست با نيست...اين هم دور انديشي تو را مي رساند و معلوم است پسر عاقلي هستي و به عواقب كار مي انديشي...اما با اين فكر كه عقد كرده هم باشيد تا گلناز دبيرستانش را تمام كند موافق نيستم،چرا كه معلوم نيست چند سال طول بكشد تا اين دختر درسش را تمام كند.در واقع مي خواهيد عقد نامه شما تضميني باشد بر اينكه مال هم هستيد و خيالتان از هر بابت راحت باشد...حالا من هم مي خواهم تضمين مهم تر و بهتري به تو بدهم و ان هم قول يك مرد به يك مرد است...البته اگر تو اين قول را بپذيري.»
صراحت لفظ و تحكم بيان بابا رشيد باعث شد يوسف خجالت بكشد و با لپهاي سرخ و گلگون هول و دستپاچه بگويد:
«شكسته نفسي نفرماييد بابا رشيد!البته قول مرد شريفي چون شما براي من ارزش والايي دارد...اگر شما اينطور صلاح مي دانيد من حرفي ندارم و با ايمان به قول شما از خواسته و شرط خودم صرف نظر مي كنم.»
نمي دانم چرا ته دلم قند مي سابيدن.انگار ته دلم عروسي بر پا شده بود.اب دهانم را كه قورت دادم شيرين بود.طعم ان را هنوز به خاطر دارم.گويي تركهاي خشك گلويم جان گرفته بودند و ان صحراي برهوت تبديل به دشتي شكوفا و با طراوت شده بود.
بابا رشيد گفت:
«پس بهت قول مي دهم گلناز از همين حالا ما توست...ولي بايد دندان روي جگر بگذاري تا اين خيره سر درسش را تمام كند.»
مامان گلي نگاهي مشكوك به من انداخت .انگار شادي و شعف مرموزي را كه زير پوستم مي دويد ديده بود كه ان طور بدبينانه نگاهم مي كرد.بعد هم رو به بابا رشيد معترضانه گفت:
«مش رشيد...شما به قولي كه مي دهيد عمل خواهيد كرد...ولي من زياد به اين دختره اطمينان ندارم...مي ترسم سر و گوشش بجنبدو به كل پشت پا به همه چيز بزند.»
يك لحظه احساس كردم قالب هاي بزرگي از يخ را پشت كمرم گذاشته اند.لرزيدم و توي دلم مامان گلي را به خاطر اين هوشياري سرزنش كردم.بابا رشيد نگاهي پر غضب به سوي من انداخت.سرم را تا به روي سينه ام پايين اوردم و با حرص دور لبم را جويدم.
با همان تشر هميشگي اش گفت:«غلط مي كند سر و گوشش بجنبد...روزگارش را سياه مي كنم.»
مامان گلي كه پي به عمق ترس و ناراحتي من برده بود و فهميد كه تا چه حد ممكن است كار را خراب كرده باشد فوري گفت:
«منظورم اين نبود كه خداي نكرده دسته گلي به آب دهد...منظورم اين بود كه بعد از اينكه دبيرستان را تمام كرد ممكن است بگويد مي خواهم دانشگاه هم بروم...ان وقت باز هم يوسف جان را مجبور خواهد كرد با اين خواسته اش موافقت كند مثل حالا كه وادارش كرده.»
لحظه اي سكوت حكم فرما شد.توي دلم داشتم هنوز مامان گلي را توي دادگاه قضاوت و تفكر خودم محكوم مي كردم،فكر مي كردم:هِ..هِ..هِ.. يوسف جان!يادش رفته تا چند سال پيش چشم ديدنش را نداشت،حالا شده يوسف جان و سعادت و خوشبختي او را از بهروزي دخترش بيشتر مي خواهد...اگر نمي خواست با اين جور حرف زدن بابا رشيد را به ترديد نمي انداخت و يوسف را مردد نمي كرد كه حالا اينطور زل بزند به صورتم و با اين نگاه حق به جانب قصاص قبل از جنايت بكند.به مامان گلي چه مربوط كه بعدها ممكن است پشت پا به همه چيز بزنم...چرا مي خواهد با ميخ طويله چارچوب اين قضيه را محكم و سفت كند؟من بچه او هستم يا يوسف؟
بر خلاف درون طوفاني ام ظاهر ارام و موقري داشتم.به سختي مي توانستم چنين ظاهري را براي خودم دست و پا كنم.ظاهري فريبنده و ترحم انگيز كه خيال كنند اين دختر با اين قيافه مظلومش دسته گلي به اب دهد.سكوت زيادي از حد داشت طولاني مي شد كه بابا رشيد با مزه مزه كردن حرفهايش به قلب اين سكوت زد.
«اينكه بعدها بخواهد به دانشگاه برود يا نرود با شوهرش است...گلناز بعداز اينكه دبيرستان را تمام كرد با يوسف عروسي مي كند،بي برو برگرد!»و دستش را به هنگام اداي بي برو برگرد به اين سو و ان سو تكان داد.اينكه حرف اخر زده شده و هيچ اعتراضي هم قبول نيست.
يوسف را كه نگاه كردم نگاهش مثل جشن عروسي چراغاني بود.مامان گلي انگار هنوز خيالش راحت نشده بود.دوباره ارام نگرفت و به قلب بيشه زار افكار بابا رشيد شبيخون زد:
«پس حداقل نشانه اي چيزي از هم داشته باشند...اين كه ديگر اشكالي ندارد.»
بابا رشيد با گفتن حرفي نيست از جا بلند شد.همه راضي نشان مي دادند.به مامان گلي كه نگاه كردم ديدم با حالتي نگاهم مي كند كه انگار داشت مي گفت:خوب دستت را بند كردم و حالت را جا آوردم دختر!با ان قيافه اب زيركاهت بدجوري داشتي همه را به اشتباه مي انداختي.اما من خوب دستت را خواندم.مي دانم چه مارمولكي هستي...دست پرورده خودم هستي...من نشناسمت كي تو را بشناسد.
مامان از زير فشار نگاه سرزنش اميز من فرار كرد.از جا بلند شد و چاي را با خود برد.براي اينكه به خودم دلداري داده باشم توي دلم گفتم:هر چه باشد از به عقد هم در امدن بهتر است.كي به نشانه پايبند مي شود؟بعد جلوي دهانم را گرفتم و از ترس يكي از انگشتهايم را گاز گرفتم.انگار كسي انجا بود و حرفهايي كه از فكرم مي گذشت مي شنيد.انگار با يك دوربين ته ذهن مرا ديد مي زدند.
با هراسي كودكانه از جا برخاستم.خواستم از خانه بزنم بيرون كه صداي يوسف را شنيدم.«ببينم چي دوست داري به عنوان نشانه به تو بدهم؟»
چشمانم را لحظه اي بر هم گذاشتم.صداي بابا رشيد را از بيرون شنيدم كه به گلچين گفت:
«اخرش ياد گرفتي وقتي تير باران شدي چطور بميري دختر؟»
صداي گلچين به گوشم رسيد:«بله بابا رشيد.ولي بابا رشيد خيلي دشمن بازي و تير اندازي اش بد است...همش مي خواهد خودش پيروز باشد و من شكست بخورم...پايم را نشانه مي گيرد و مي گويد زدم به قلبت.»
صداي خنده بابا رشيد به گوشمي رسيد.چشمان را از هم گشودم.يوسف را روبروي خودم ديدم با نگاهي منتظر.با حواس پرتي گفتم:«ها؟چه...چه گفتي يوسف؟»
عاشقانه نگاهم مي كرد.انگار كار را تمام شده فرض كرده بود و مرا از همان لحظه مال خودش مي ديد.
«گفتم نشانه چه دوست داري برايت بياورم؟»
«با خنده گفتم گلوبند طلا!»
«با تعجب گفت:«گلوبند؟من فكر مي كردم بايد به فكر خريد يك انگشتر باشم.»
دستهايم را بغل زدم و با لحني لوس و دلبرانه گفتم:«من دلم گلوبند مي خواهد يوسف!حالا اگر وسعت نمي رسد ناراحت نمي شوم انگشتر بخري.»
لبخند طنز مرا كه ديد انگار اختيار از كف داد،دست دراز كرد و نيشگوني از گونه ام گرفت.صداي باز شدن در كه امد انگشتش را به لب برد و بوسيد.با گونه هاي سرخ و اتشين به طرف در رفت كه از خانه بزند بيرون.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#30 | Posted: 2 Dec 2013 21:04




فصل شانزدهم
عراق جنگ جنون اميز و خصمانه اي را در جنوب ايران دنبال مي كرد كه من در يك دبيرستان شبانه روزي مشغول به ادامه تحصيل شدم.از پشت حصار كوههاي البرز كه آمدم بيرون ابعاد اين جنگ را بيشتر احساس مي كردم.شبها در كنار هم كلاسيهايم با ترس و دلهره اخبار مربوط به جنگ را از تلويزيون خوابگاه دنبال مي كرديم و به حال جنگ زده ها و سربازاني كه با رشادت در خط حمله با دشمن مي جنگيدند و به شهادت مي رسيدند اشك مي ريختيم.
روزي كه شنيدم يوسف هم به عنوان سرباز وظيفه به جبهه هاي جنگ اعزام مي شود قلبم در هم مچاله شد و به تلخي گريستم.باورم نمي شد به همين سرعت مهر او بر دلم نشسته باشد و اينطور برايش بي قراري كنم.
او هم در لباس سربازي گريه مي كرد.روز پيش از اعزام را با هم گذرانديم.بابا رشيد برعكس پدران جامعه روستايي ان زمان،ما را به حال خودمان گذاشته بود تا در دل كوه و كمر حرفهايمان را با هم بزنيم و با همديگر وداع كنيم.يوسف هزار بار از من قول گرفت كه منتظرش بمانم و عشق او را همچون گنجينه اي گرانقدر در دلم محفوظ نگاه دارم و نگذارم اسيبي به او برسد.من هم هزار بار برايش قسم خوردم و قول دادم كه به اين عشق وفادار بمانم.
همان روز بود كه گردنبند طلايي را كه اول اسم خودش بود به گردنم آويخت.پيش از ان هم انگشتري را با شكل و شمايل گل به عنوان نشان نامزدي به دستم كرده بود.وقتي به گريه افتادم او هم چشمش تر شد و با بغض گفت:
«يادت باشد كه هميشه مال مني!برايم نامه بنويس.من هم برايت نامه مي نويسم و به نشاني دبيرستان برايت پست مي كنم.»
يادت باشد كه هميشه مال مني!برايم نامه بنويس.من هم برايت نامه مي نويسم و به نشاني دبيرستان برايت پست مي كنم.»
ميان هق هق گفتم:«مواظب خودت باش .من هميشه برايت دعا مي كنم.»
لبخند محزوني زد و گفت:«پس يعني هميشه به ياد من هستي،نه؟»
فقط سر تكان دادم.چند قطره اشك از گوشه پلكهايم فرو ريخت.با ديدن چشمان خيس و اشكي من تاب نياورد و ارام و قرار از دست داد.
يوسف كه رفت مامان گلي و بابا رشيد هم گريه كردند.انقدر كه دلم را زخم زدند و هوايي ام ساختند.تا چند روز نتوانستم به خاطر اوضاع اشفته روحي و رواني مامان گلي و بابا رشيد به مدرسه برگردم.در خانه ماندم تا تسكين دهنده قلب دردمند و پريشانشان باشم.همينطور قلب نا ارام خودم را به ثبات و ارامش برسانم.
مامان گلي تك تك لباس هاي يوسف را به صورتش مي چسباندو انها را با آب ديدگانش مي شست و مي بوييد و مي بوسيد.بابا رشيد پايش كه به اسطبل مي رسيد با صداي خفه و ضعيفي ناراحتي هايش را اشك مي كرد و توي كاسه چشمانش مي ريخت،بعد ناگهان صداي هق هق و گريه مردانه اش بلند مي شد و به گوش ما كه مي رسيد ما را هم به گريه مي انداخت.يوسف يوسف گويان از اصطبل به اغل مي رفت و از اغل به اصطبل.
اوضاع بدجوري به هم ريخته بود. او در قلب خانواده جا داشت و وقتي رفت انگار قلب خانواده از كار افتاد.همگي دچار خفگي و تنگي نفس شده بودند.همه احساس مي كردند بدون او نمي توانند باشند،نمي توانند بدون بغض سر سفره غذا بخورند،بدون اينكه گريه نكنند سر روي بالش بگذارند و بخوابند.
يوسف نور خانه ما بود كه وقتي رفت ديگر روشني وجود نداشت.يوسف گرماي خانه ما بود،وقتي رفت انگار همه جا يخبندان شد.بخاري هيزمي هر چه بيشتر مي سوخت كمتر ميتوانست پيرامونش را از سرماي مفرطي كه دچارش شده بود نجات دهد.يوسف همه چيز ما شده بود وقتي رفت انگار همه چيز رفت.
جاي خالي اش بدجوري به چشم مي زد و با هيچ چيزي پر نمي شد.نه با گريه هاي گلچين و دادا شير علي به وقت بازي،نه با اه و فغان و زاري مامان گلي و بابا رشيد در خفا و نه با بيقراري هاي من به وقت لمس كردن حلقه نامزدي و بوسيدن حرف اول اسم او روي گلوبندم...جاي خالي او عميقتر از اين بود كه بتوان ان را با اين اشكها پر كرد.

به اتفاق مريم كردناييج و زهره رويانيان،دو تن از دوستانم به كلاسمان مي رفتيم كه خانم لاشك،ناظم مدرسه مرا به اسم صدا زد و از من خواست به دفتر بروم.خودم را از ميان مريم و زهره كشيدم بيرون و به دفتر رفتم.
خانم لاشك نامه اي را به طرفم گرفت و گفن:«مال توست...از جبهه امده.»
نامه را لاي دستان مرتعشم گرفتم و خواستم تشكر كنم كه ديدم بغض كرده ام.
خانم لاشك گفت:«اگر خبرهاي مربوط به جنگ هم در ان نوشته به ما هم اطلاع بده.»
دچار تنگي نفس شدم.پاهايم ياري نمي كرد مرا از دفتر ببرد بيرون.
خانم ناظم با تعجب نگاهم مي كرد.باز هم خواستم چيزي بگويم كه بغض نگذاشت.فقط صداي نامفهومي از گلويم پريد بيرون.خانم لاشك گفت:«خانم كلواني،حالت خوب نيست؟»
سرم را تكان دادم كه بفهمد حالم خوب است و نگران نباشد،كه دانه هاي درشت اشك از لاي مژه هاي به هم چسبيده ام فروريخت روي گونه هايم و بعد به حالت دو از دفتر خارج شدم.لابد خانم ناظم توي دلش مي گفت:چه دختر عجيبي!عجيب كه نه ديوانه...دلم مي خواست مي توانستم همان لحظه نامه را باز كنم و بخوانم،اما متاسفانه زنگ كلاس خورده بود و من مجبور بودم تا پايان كلاس صبر كنم.
با اجازه از اقاي بلده اي،دبير عربي پشت ميز نشستم.مريم از پشت سرم پرسيد:«خان لاشك چه كارت داشت؟»
دستم را جلوي دهانم گرفتم و اهسته گفتم:«از يوسف نامه رسيده.»
زهره از بغل دستم گفت:«چه نوشته بود؟»
«هنوز نخواندمش»
اقاي بلده اي با ته خودكارش چند بار پي در پي بر ميز كوبيد و هيس گويان نگاهش را به ميز ما دوخت و ما سه نفر حساب كار امد دستمان.
اقاي بلده اي دراز و لاغر اندام بود و دستهاي بلند و كشيده اي داشت كه به نظر غير عادي مي امد.با اخلاق تندي كه داشت همه از او حساب مي بردندو سعي مي كردند كمتر او را عصباني كنند.
دل توي دلم نبود كه نامه يوسف را باز كنم و از مضمونش با خبر شوم.يك ماهي از رفتنش مي گذشت و من بي صبرانه منتظر خبري از او بودم.مدام فكرم مشغول بو.يعني چه نوشته؟حالش خوب است؟دلش برايم تنگ نشده؟لابد شده!پس چرا اينقدر دير نامه فرستاده.لابد نتوانسته...لابد نامه را خيلي وقت است فرستاده،ولي در گير و دار جنگ پست هم دچار مشكل شده و نامه ها خود به خود دير به مقصد مي رسيدند.
دوباره صداي هيس اقاي بلده اي امد كه با صداي كوبش خودكار به ميز توام بود.از ته كلاس صداي خنده به گوش مي رسيد.اقاي بلده اي نگاه نافذ و سنگينش را بر چهره من انداخت و با صداي پر طنيني گفت:«خانم كلواني حواست كجاست؟»
پريدم بالا يعني پيدا بود حواسم نيست.از كجا معلوم بود؟من كه نگاه را دوخته بودم به تخته سياه پس...
«چيز...پي ...پيش نامه.»بعد لبم را سخت به دندان گزيدم.
صداي خنده همكلاسيهايم بلند شد.مريم نتوانست جلوي زبانش را بگيرد.
«اقاي بلده اي...نامزد گلناز از جبهه برايش نامه فرستاده.»
دوباره كلاس دچار همهمه شد كه با صداي فرياد بلند اقاي بلده اي يكهو سكوت سنگيني كلاس را در بر گرفت.
«ساكت،چه خبر شده كه مثل زنبور وزوزتان بلند شده؟»
بعد نگاه غضبناكش را به من دوخت و گفت:«برو از كلاس بيرون...نامه را كه خواندي و هيجانت فرو نشست برگرد و بيا سر كلاس.»
اول فكر كردم شوخي مي كند،اما حالت نگاهش بسيار جدي بود.عضلات منقبض چهره اش هيچ نشاني از شوخي و تمسخر نداشت.
به ناچار از جا بلند شدم.وقتي ديدم با نگاهش مرا ترغيب به رفتن مي كند ترديد نكردم و با گامهاي بلند به طرف در كلاس رفتم.صداي مريم را شنيدم كه گفت:«اقاي بلده اي،ما هم برويم هيجانمان را بريزيم بيرون و با خيال راحت برگرديم سر كلاس؟»
و صداي اقاي بلده اي را شنيدم كه تشر زنان گفت:«هيجان و فضولي شما با نمره صفري كه جلوي اسمت مي گذارم فرو مي نشيند خانم كردناييج.»
در طول درختان كاجي كه دور تا دور حياط مدرسه را به شكل سرباز محافظت مي كردند،قدم زنان نامه را خواندم.اول از خودش نوشته بود و موقعيت جنگ و نبرد سرسختانه شان و اينكه روز پيش دو تن از همسنگرانش جلوي چشمان او به شهادت رسيده بودند و او هنوز از بابت اين موضوع بسيار ناراحت و افسرده بود.حال مرا پرسيده بود و اينكه با درسهايم چه مي كنم و حال خانواده چطور است و دلش برايم تنگ شده است.باز هم به موضوع جنگ پرداخته بود و اينكه معلوم نيست چه سرنوشتي در انتظار اوست و همه چيز با خداست و بهتر است به جاي هر گونه ناراحتي براي او براي همه رزمندگان و سربازان از جان گذشته ميهنم دعا كنم و از خدا بخواهم كه هرچه زودتر اين جنگ به نفع ايران به پايان برسد و همه رزمندگان به اغوش خانواده هاشان بازگردند.
نامه را ميان دستهايم فشردم،دلم گرفته بود.مثل هواي ابري آن روز من هم دلم ابري شده بود.به جاي اينكه بعد از خواندن نامه از شور و شعف سرشار باشم گوشه ديوار نشسته بودم و به تلخي مي گريستم.خودم هم نمي دانستم چِم بود.فقط گريه مي كردم.نامه را روي قلبم مي فشردم و زير لب چيزهايي مي گفتم كه براي خودم هم نامفهوم بود.انگار به زبان ناشناخته اي حرف مي زدم كه تا ان روز به كارم نيامده بود.
آواهاي عجيب و غريبي را زير لب بيان مي كردم .لحظه به لحظه شدت گريه ام به اوج مي رسيد تا اينكه ناگهان گريه ام قطع شد.مثل اتشي كه با شعله هاي سركشش ديگ ابي را به جوش اورده.و اب ديگ سر رفته باشد ناگهان هيجانم فروكش كرد.يكهو سرد شدم و از جا برخاستم.نامه را توي پاكتش گذاشتم و نفس بلندي كشيدم.ديگر نه دلم جوش مي زد،نه اتش هيجانم زبانه مي كشيد.
خاموش و بي صدا به طرف كلاس رفتم.وارد كلاس كه شدم اقاي بلده اي با نگاهي سنگين مرا تا پاي ميزم دنبال كرد.به محض نشستن زهره سقلمه اي زد و اهسته گفت:«چي نوشته بود؟»
نگاهي سرد و بي اعتنا به سويش انداختم و گفتم:«خصوصي بود.»
گوشه چشمي نازك كرد و با دلخوري گفت:«لوس بي مزه»بعد لحن مرا تقليد كرد«خصوصي بود.»
دوباره صداي كشيده هيس آمد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Love.com | عشق دات كام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites