تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Love.com | عشق دات كام

صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#41 | Posted: 6 Dec 2013 10:35




و از جا بلند شدم.يعني اينكه تعريفت را نشنيدم.يا نشنيده مي گيرم.او هم از جا برخاست و بي هيچ كلامي نگاهم كرد.فكر كردم :چرا اينطور نگاهم مي كند؟نكند خيالات بد به سرش بيفتد؟ و ان وقت...
نيم نگاهي به سويش انداختم.اميدوار بودم ترس و دلشوره را توي نگاه گاه و بي گاهم نديده باشد.سعي كردم بي توجه باشم.نشد.ايستاده بود بالاي سرم و ميخ شده بود به دستهاي من.گاهي نگاهش هم روي چهره من مات مي شد.همين نگاههاي غير عادي و نفس گير او بود كه بيشتر دستپاچه ام ساخت.نزديك بود ظرف سوپ خوري در حال خشك كردن از دستم بيفتد پايين كه دست او محكم چسبيد به لبه ان.نگاه ما كه در هم تلاقي كرد با صداي ارم و دل نوازي گفت:
«خودت را خسته نكن...اين كارها را بگذار براي من.»
با گونه هايي كه انگار شعله هاي اتش افتاده بود به جانشان و مي سوخت با نگاهي گريزان ولحني پريشان گفتم:
«كارم تمام شد.»
انگار فهميد تا چه حد مرا با نگاه سمجش از خود بي خود ساخته.چرا كه رفت و دوباره پشت ميز نشست و من پنهان از او نفس اسوده اي كشيدم.
كارم كه تمام شد باز هم قصد رفتن كردم كه او يك بار ديگر شاكي شد و با گيراترين نوايي كه تا ان روز به گوشم نخورده بود گفت:
«هر چند بعد از سوپ چاي نمي چسبد،اما حيف است قهوه اي ننوشيم.»
و بعد از جا بلند شد و قهوه جوش را روي اجاق گذاشت.
من نشستم روي صندلي و فكر كردم:پس چرا نمي روم؟ساعت هفت شب شده،من اينجا چه غلطي مي كنم؟جواب بابا جون را چه بدهم...
صداي او مثل اب سردي روي اتش خروشان بي تابي هاي من فرو نشست.
«خوب تا قهوه اماده مي شود تو از خودت برايم بگو.»
چند لحظه خيره شدم به چشمانش.يعني چه.من چرا بايد از خودم مي گفتم؟زيادي گستاخش كردم.با اين رنگ و روي پريده و با اين زبان بريده و الكن، پر رو شده...پيش خودش گفته دختر احمق و ابلهي است و مي شود فكرش را خواند و از اين طريق به شاهراه قلبش رسيد.مي توان بدون روشن كردن حتي يك چوب كبريت شعله هاي وسوسه و اشتياق و خواهش و تمنا را در درونش برانگيخت.
بر خلاف افكار محكوم كننده با لحن ارامي گفتم:
«چه بگويم؟»
انگار تيرش درست خورده بود به هدف.زده بود وسط ذهنم و بادكنك افكار ضد و نقيض مرا تركاند.خوشحال بود.بي انكه روي شادي و سرخوشي واضحي كه از نگاهش تراوش مي كرد و روي گونه اش چال مي انداخت سر پوشي بگذارد.
يكي از شانه هايش را بالا انداخت.«هر چه خودت دوست داري...خودت را بيشتر معرفي كن.»
لحظه اي لبم را به دندان گزيدم.فايده اي نداشت بيش از اين با خودم كلنجار بروم.سرانجام گره زبانم باز مي شد پس چرا بيهوده با خودم كشمكش مي كردم در حالي كه پيروزي از ان او بود.از نگاه نافذ و مطمئنش پيدا بود.
«دوست دارم تو اول از خودت برايم بگويي.اين كه چرا تنها هستي و ...»
چرا تا اين حد با او احساس راحتي مي كردم؟گويي سالهاست همديگر را مي شناسيم.به صندلي تكيه زد و گفت:
«خودت كه مي داني...از ترس حمله هوايي به اينجا امده ام»
«بله..مي دانم...ولي نخواستم در يك جمله خلاصه اش كني»
«خوب...من با پدربزرگم زندگي مي كردم.پدر و مادرم را در كودكي از دست دادم.هر دوتاشان در دريا غرق شدند.اول مادرم و بعد پدرم كه مي خواست مادرم را نجات دهد.»
«آه چه بد!»

از اينكه مجبورش كرده بودم خاطرات تلخ گذشته پيش چشمانش بيايد ناراحت و پشيمان بودم،اما انگار سالها بود اين خاطره تيره و سياه را پيش چشمانش قاب گرفته بود و ديدن ان تصوير شوم و زجردهنده برايش تبديل به عادتي هر روزه و كهنه شده بود.سر تكان داد و بعد از چند لحظه سكوت،ميان اهي كه حرفهايش را سوزناك تر مي كرد گفت:
«من سالهاست با پدربزرگ پدري ام زندگي مي كنم...جنگ كه شروع شد و تهرانيها سرازير شدند به شمال،او مرا به اينجا فرستاد...اخر اينجا دريا ندارد.پدربزرگم از دريا متنفر است.براي همين هم اين ويلاي قديمي را در شهري دور از دريا خريد و مرا به اينجا فرستاد،ولي من از دريا بدم نمي ايد.دريا كه در حادثه غرق شدن پدر و مادرم تقصيري نداشت.اين اتفاق بايد مي افتاد و افتاده.اسمان و زمين دست به دست هم مي داند و عالم و ادم هم به كمك مي امدند انها غرق مي شدند،چرا كه خط عمرشان به پايان رسيده بود...من اينطور فكر مي كنم كه لحظه مرگ هر كسي كه فرا رسيد ديگر كارش تمام است و هيچ نيرويي نمي تواند او را از مرگ نجات دهد.تو اينطور فكر نمي كني؟»
در سكوت تماشايش كردم.عجيب بود كه اينقدر راحت و اسوده با اين حقيقت كنار امده بود.به فكر فرو رفته بود.مثل اينكه داشت البوم خاطره هايش را ورق مي زد و با ديدن عكس هر خاطره اي چهره اش درهم فرو مي رفت و بعد ان خاطره را با شعله اهي سركش به اتش مي كشيد و چشمهايش را لحظه اي بر هم مي فشرد.
«پدربزرگم مرد متمول و سرشناسي است.در تهران كارخانه لبنيات دارد.وضع كاري اش سكه است.توي بحبوحه بمباران نگران سلامتي من بود.مرا فرستاد و خودش ماند.گفت كه عمرش را كرده و خوب نيست از ترس جانش كار و زندگي اش را رها كند.او هيچ از فرار و گريز خوشش نمي ايد.هميشه دوست دارد در برابر ناملايمات سينه سپر كند.مرا به زور فرستاد.من هم دوست نداشتم در ان شرايط تنهايش بگذارم،ولي...او حكم كرده بود و من مجبور بودم بپذيرم.اين طور شد كه من اينجام و به قول تو فرار كردم و به اين شهر پناهنده شدم.»و لبخندي حزن اميز به رويم پاشيد.
با ان لبخند مرا از عمق افكار بي سرو تهم كشيد بيرون.سكوتش بدان معنا بود كه من حرفهايم را زده ام و حالا نوبت توست كه از خودت بگويي،ولي من چه بايد مي گفتم؟
زير چشمي نگاهم كرد.انگار با اين طرز نگاه كردن نيزه تيزي را گذاشته بود بيخ گلوي من كه حرف بزن.ميان سرفه هاي تصنعي و بريده گفتم:
«من دختري از بلندي هاي البرز هستم كه براي ادامه تحصيل به اين شهر امده ام.»
«همين؟كوتاه و مختصر و مفيد؟فكر نمي كني براي اينكه با هم دوست باشيم لازم است كمي بيشتر از همديگر بدانيم؟»
«دوست؟من قصد ندارم با تو دوست شوم.»
«جدي!حيف شد،چون فكر مي كردم...آه ...باز قهوه سر رفت.»
و با شتاب بلند شد و رفت سروقت قهوه جوش.چند لحظه بعد نگاهم ته فنجان قهوه غرق شد.او قاشق را با شدت تمام ته فنجان مي زد.گويي مي خواست با صداي حاصل از ان رشته افكار مرا از هم بگسلد.
سنگيني نگاهش را احساس مي كردم.جرات نداشتم سر بلند كنم و نگاهم به نگاه روشنش بيفتد كه از من جواب مي خواست.قهوه را در امتداد سكوتي تبدار نوشيديم.يادم افتاد گاهي اوقات بابا رشيد هم قهوه درست مي كرد.انگار طعم بهتري داشت!ياد بابا رشيد همچون شمشيري بر قلبم فرو امد و ترس و واهمه در نگاهم برق انداخت.بايد مي رفتم! تا همين حالا هم كلي ديرم شده بود.كلي اشتباه كرده بودم.كلي...
«كجا؟»
از جا بلند شده بودم.او با تحيري اميخته با غم سر تا پايم را برانداز كرد.
«بايد بروم.نگهبان شبانه روزي دلواپسم مي شود.»
«مگر انجا تنها نيستي.»
صدايش كشدار و عصبي بود،اما حالت خونسرد چهره اش را حفظ كرده بود.سرم را انداختم پايين.داشتم با بال روسري ام بازي مي كردم.
«چرا...ولي در هر صورت بايد بروم...از بابت همه چيز ممنونم.»
او هم برپا زد و سرش را تا نزديكي سر به زير افكنده من اورد.
«كدام همه چيز؟من كه كاري برايت نكردم.»
باز هم ترسيدم چشم در چشمش بيندازم.با شتاب از مقابلش گذشتم و به سمت رخت اويز گوشه راهرو رفتم و چادرم را انداختم روي سرم.دست به سينه چسبيده بود به ستون وسط پذيرايي و با تاثر به حركات نامتعادل من چشم دوخته بود.
«يك ساعت ديگر هم اينجا مي ماندي بعد مي رفتي.»
«نه...فكر نمي كنم تا حالا هم كار درستي كرده باشم كه...»
«كه چي؟كه با من تنها بودي؟»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#42 | Posted: 6 Dec 2013 10:40




عاقبت نگاه ملتهب و انديشناكمان با هم گلاويز شد.از حالت چهره اش پيدا بود كه تا چه حد از رفتن من ناراحت است.
«از نظر من كه هيچ اشكالي ندارد...هم تو حد و حريمت را حفظ كردي،هم من...هيچ بد نيست!مثل دوتا دوست چند ساعتيرا با هم گذرانديم....هيچ كداممان هم به سوي گناه كشيده نشديم...پس نبايد...»
بر خلاف لحن پر سوز و گداز او لحن من كمي خشن بود.
«چند بار بگويم از اينكه مرا دوست خودت بداني ناراحتم!»
«خوب دوست يا هر چيز ديگري...منظورم اين بود كه...»
«منظورت هر چه بود قبولش ندارم.در هيچ صورتي درست نيست دختري تنها با پسري تنها توي خانه اي خلوت و خالي...»
و حرفم را ناتمام گذاشتم.دچار شرم و هيجاني ناخوشايند شده بودم كه سرتا پايم را داغ كرده بود.انگار از فرق سرم دود بلند مي شد.
هنوز با همان نگاه حق به جانب و متفكر نگاهم مي كرد.گوشه لبهايش را جويد و بعد گفت:
«وقتي قلب و روح دختر و پسري پاك و مطهر باشد هيچ مشكلي پيش نمي ايد،حتي اگر سالها با هم تنها در خانه اي خلوت و خالي به حال خوذشان رها شده باشند.»
«تو اين را مي گويي،مردم اين را نمي پسندند!در هر صورتي اين قضيه را مكروه مي دانند.از ديدآنان كار حرام و بدي است.»
به سمت در رفتم و دستگيره را كشيدم پايين.باز نشد.بيشتر فشار اوردم باز هم بي نتيجه بود.خواستم برگردم و با نگاه از او تقاضاي كمك كنم كه صدايش به گوشم خورد و نفس هاي داغش ريخت روي صورتم.
«برو كنار...فقط خودم از پسش بر مي ايم.»
خود را كشيدم عقب.در باز شد.حالا ايستاده بوديم روبروي هم،چهره به چهره و چشم در چشم.شايد فقط ده سانتي متر از من بلندتر بود.لابد بچه ها پشت سر من لغز مي خوانند و نردبان لقبم مي دادند.
«مي خواهي برسانمت؟»
صدايش مثل شرشر اب رواني بر روح من مي نواخت.چه لهجه شيرين و دلچسبي داشت و چه نگاه نافذ و گيرايي.انگار هر چه غم و اندوه بود توي روشني چشمان او مي درخشيد.
«نه...مزاحمت نمي شوم...دختر ترسويي نيستم و از شب نمي ترسم.»
خواستم از در بگذرم كه به چادرم چسبيد.برنگشتم نگاهش كنم.جرات و شهامتش را نداشتم.فكر كردم وقتي برگردم او را با نگاهي ارزومند و پرتمنا ببينم مدهوش مي شوم و دوباره زلزله اي بر من حادث مي شود و اسمان به زمين مي ايد و زمين به اسمان مي رود و باز...
«گلناز...حاضري قبل از خواب پشت پنجره خوابگاه بروي و ان قدر به اسمان بالاي سرت زل بزني تا پلكهايت روي هم بيفتند؟»
توي دلم گفتم چه پسر ديوانه اي!چه تقاضاهاي مسخره اي از آدم مي كند!مرا باش كه داشتم يه جورايي مي شدم...ترسم فرو ريخت!برگشتم و چشم در چشمش دوختم.لبخند ناخواسته اي زدم و او نفهميد با اين لبخند، او و خواسته اش را به باد تمسخر گرفته ام.
«چرا از من مي خواهي اين كار را بكنم؟»
رنگ چهره اش پريده بود يا من احساس مي كردم صورتش مهتابي شده است.صدايش حزين و دلمرده بود.
«نپرس چرا...من هم همين كار را مي كنم...امشب انقدر خيره مي شوم به اسمان تا چشمهايم خسته شوند و بر هم بيفتند.»
همچنان به ديده استهزا نگاهش مي كردم.
«من عادت به اين خل بازيها ندارم.مثل ادم مي گيرم سر جاي خود مي خوابم.»
چند لحظه مسخ نگاهم شد و بعد كه ديد با برداشتن قدمي باز هم ميان ما فاصله افتاد دوباره به چادرم چسبيد.نگاهم به گوشه چادرم بود كه توي دستم مچاله شده بود.نگاه او ميان سياهي انباشته شده وسط باغ مي لوليد.
«فقط همين امشب را...نگو نه گلناز،نگو نه.»
چادرم را به هر زحمتي بود از ميان مشتش كشيدم بيرون.اين بار ديگر هيچ مجالي به خودم و او ندادم و با اخرين توانم دويدم سمت باغ.به گمانم او هنوز ايستاده بود همان ج،ميان چهارچوب در.لابد گوشه چادري خيالي را ميان مشتش گرفته بود و شايد زل زده بود به اسمان.
باباجون كه در را باز كرد و مرا پشت در ديد از شدت تعجب و ناباوري ماتش برد.فرصت خوبي بود كه از گيج و منگي اش استفاده كنم و پا بگذارم توي حياط و پيش از اينكه فرصت هرگونه چك پرسي كردن به او بدهم لبخند زنان گفتم:
«كجا بودي باباجون،سر ظهر امدم و هرچه در زدم در را باز نكردي،سه ساعت پيش هم امدم به در كوبيدم،باز هم جواب ندادي.خدا را شكر يك فاميل عتيقه توي اين شهر داشتم و الا معلوم نبود اين چند ساعت را چطوري سپري مي كردم و كجا مي رفتم.»
باباجون با چشماني از حدقه در امده چند بار پلك زد.باز هم بي انكه مجالي به او بدهم سيگار را از جيب مانتويم كشيم بيرون و به طرفش گرفتم و گفتم:
«اگر مي دانستم اينقدر سيگارش گران است محال بود قولش را به شما بدهم...در ضمن اينقدر سيگار نكش باباجون براي ريه هايت مضر است.»و از مقابلش گذشتم.
صدايش را از پشت سر شنيدم كه با اشفتگي محسوسي داد زد و گفت:
«ولي من از ظهر منتظرت بودم...ده بار خودم امدم در را باز كردم و سرك كشيدم اين ور و ان ور...»
بي اعتنا به حرفها و لحن معترضش از پله ها رفتم بالا.همان بهتر كه خودم را به نشنيدن مي زدم.من دروغ گفته بودم و اين مثل روز روشن بود.چادرم را از سرم كشيدم و خودم را ول كردم روي تخت مريم.يك ساعتي را زل زده بودم به تخت بالاي سرم كه متعلق به خودم بود.فكر كردم:
"اشپزي اش بد نبود...از پس همه كارهايش برمي آمد.از اين پسرهاي دست و پاچلفتي بي عرضه نبود كه تا خودشان را تنها مي بينند همه جا را به هم مي ريزند و خانه را دو روزه مي كنند سطل زباله.چقدر هم خوب و نجيب و متين بود.هر چه بيشتر از او مي ترسيدم او موقرتر مي شد و بيشتر سعي مي كرد به من احساس ارامش و امنيت تزريق كند.هر كس ديگري بود و به ترس من پي ميبرد گستاخي اش گل مي كرد و از حال و هواي اشفته من استفاده مي برد،ولي او برعكس...
چرا گفت موقع خواب زل بزنم به اسمان؟چرا گفت او هم همين كار را مي كند؟زل بزنم به اسمان كه چطور بشود؟ان هم به اسمان تيره و ابري زمستاني.خل كه نيستم چشمهايم را ميخ كنم به اسمان كه پلكهايم خسته شوند و روي هم بيفتند.فقط همين تقاضاي اخرش خنده دار و مضحك بود،والا تمام حركات و حرفهايش منطقي و عادي بود...حتي به چادر چسبيدنش هم چندان مضحك نبود."
چشمانم را بر هم گذاشتم.دوباره خودم را توي همان ويلا ديدم.نشسته روي مبلي كه بسيار قيمتي به نظر مي رسيد.او ايستاده بود بالاي سرم.داشت تعارفم مي كرد كه با هم به اشپزخانه برويم و سوپ داغ بخوريم.با اينكه تمام ان صحنه ها را در عالم واقعيت ديده بودم،اما انگار براي اولين بار است كه ان صحنه ها را مي ديدم.
با التهاب و هيجان مفرطي تمام قسمت هاي ان فيلم تكراري و در عين حال جذاب و مهيج را دنبال كردم.خودم را پشت ميز اشپزخانه ديدم كه داشتم سوپ مي خوردم و او گهگاهي نگاه دزدانه اي به سويم مي انداخت.وقتي چشمم به چشمش مي افتاد لبخند نصفه نيمه اي مي زد.بارها و بارها ان صحنه ها را روي پرده چشمانم به تصوير كشيدم و هر بار از ديدن ان صحنه هاي تكراري بيشتر به ذوق و هيجان افتادم.اين براي خودم هم عجيب بود كه با دل به تماشايش مي نشستم.
چشمانم را از هم گشودم.انگار بس كه فيلم را عقب و جلو برده بودم كيفيت نامطلوبي پيدا كرده بود.انگار جايي از فيلم پاره شده بود.از جا برخاستم.ساعت ده شب را نشان مي داد.احساس گنگ و پيچيده اي ته دلم را مالش مي داد.نوعي احساس پژمردگي به وجودم رخنه كرده بود.نوعي دلزدگي از حال و هواي غمزده خوابگاه.انگار جسمم دو دستي چسبيده بود به روح لجام گسيخته و سركش و بي قرارم كه هر ان دلش مي خواست پر بگيرد و خودش را از قفس شبانه روزي فراري دهد.زور روحم از قدرت تحليل رفته جسم كوفته و دردمندم بيشتر بود.مي ديدم كه روحم از كالبدم زده بيرون.روحم را مي ديدم برايم دست تكان مي دهد.من فقط ايستاده بودم و تماشايش مي كردم.در حالي كه به سمت جلو پيش مي رفت سرش خورد به ديوار.روحم داشت سر ضرب ديده اش را مالش مي داد.و من هنوز نگاه مي كردم.روحم از من رو برگردانده بود.داشت در را باز مي كرد.صدا در گلويم پيچيد.«كُ ...كجا مي روي!»
روحم نفهميد.خودش را زد به نشنيدن.معلوم بود كه سوراخ گوش هايش را از هواي مطبوعي پر كرده بود.روحم كه رفت و در را پشت سر خود بست احساس كردم دستهايم را از دو سو به ميخ كشيده اند.يك لحظه فكر كردم در همان حال كه دستهايم را از دو سو ميخ كرده اند به ستون چوبي اي كه مشخص نبود از كجا پيدايش شده،از يك بلندي پرتم كردند پايين.ان بلندي اولش شبيه كوههاي خشك و نقاشي مانندي بود كه در گستره اي برهوت به حال خودش رها شده بود،اما بعد در سقوط ازاد هولناكي ديدم كه همه كوهها پشت سرم سبز شده اند.مي ديدم بابا رشيد روي بلندي ايستاده و ني مي زند و من مي رفتم پايين...پايين و پايين تر...
صداي ني بابا رشيد را مي شنيدم،اما يكهو صداي ني قطع شد.قطع نشده بود،من ديگر نمي شنيدم.چون افتاده بودم روي زمين.انگار سرم خورده بود به سنگ.خون سرخي را كه از شكستگي سرم جاري بود مي ديدم.روحم ان بالا داشت دور جسد مرده و بي جانم تاب مي خورد.گاهي برايش شكلك در مي اورد و گاهي بي خيال و بي قيد در هوا چرخ مي خورد و بعد خيز برمي داشت به سوي بلندترين نقطه اسمان.من باز صداي ني بابا رشيد را مي شنيدم.خون سرخي كه تمام زمين دور و برم را برداشته بود جمع شده بود و برگشته بود سر جاي خودش.شكستگي سرم يكهو به هم چسبيد و من ديدم كه دوباره از جا برمي خيزم.دستهايم ديگر ميخ نبود به چوبي كه معلوم نبود از كجا امده ومن ازاد و رها بودم.روحم ان بالا بود و خودم اين پايين و صداي ني بابا رشيد فضا و فاصله خالي بين روح جسمم را پر كرده بود.
دستم را روي شقيقه هايم فشردم.دچار اوهام و خيالات شده بودم.معلوم نبود چرا رفتم كنار پنجره.دستي روي پنجره خاك گرفته كشيدم و نفسهاي بريده و بي جانم را ريختم روي شيشه.زل زدم به تكه اي از اسمان كه از گوشه پنجره خوابگاه پيدا بود.نگاهم سياهي شب را شكافت و مثل رعد و برق سينه اسمان را در هم دريد.درخشش ان رعد و برق را ديدم.كمي ان سور رعد و برق ديگري پيراهن مشكي اسمان را چاك مي زد و درز سياه شب را مي شكافت.من حيرتزده،كمي دورتر از صداي غرش رعد و برق هاي پي در پي به ان سو از شب نگريستم كه با اتش نگاهي خيره و جاذب شعله مي كشيد و مي سوخت.بعد درست وسط سينه سوخته اسمان تصوير او را ديدم كه در قابي از شعله هاي سرخ اتش مي درخشيد و به من لبخند مي زد و برايم دست تكان مي داد.
دوباره ميان ان همه سردرگمي و سرگشتگي روحم را ديدم كه از ان بالا برايم سوت مي كشيد.عرق تند و داغي روي تنم نشست.روحم به طرف قاب عكس اتشين مي رفت و تصوير متحرك قاب داشت دست روحم را ميان دستهايش مي فشرد.عرق تنم سرد شده بود.احساس كردم نوك پاهايم يخ زده.انگار جمود و يخ داشت به قرنيه سبز چشمانم نيز سرايت مي كرد.روحم داشت نامم را از ان بالا صدا مي كرد و من اين پايين جيغ مي كشيدم.دست گذاشته بودم روي گوشهاي سيخ و سرد و كرخم و چشمهايم را بر هم مي فشردم و صداهاي عجيب و غريبي از گلويم مي ريخت بيرون.
در همان حال كه سرم را ميان دست هايم مي فشردم و زوزه مي كشيدم از پنجره دور شدم و به سوي تختم رفتم.از پله هاي تخت خودم بالا رفتم و لاي درز بالشم دست فرو بردم كه چيزي را بيابم.عاقبت پيدايش كردميخ چشمانم باز شده بود و ستاره اشك روي قرنيه چشمانم مي درخشيد.حالا برق انگشتري با نقش گل روي سطح صيقلي چشمانم ساطع مي شد و من با فشار بغضي بي امان زير باران تند ندامت و گناه ،چتري از پشيماني بر سرم كشيدم.
انگشتر را به انگشتم فرو بردم و بي انكه بفهمم چرا زير لب تكرار كردم:
«خدايا مرا ببخش!خدايا من اشتباه كردم...مرا ببخش..مرا ببخش.»
و از حال رفتم.حتي در ان خواب عميق و سنگين هم انگشتر را در مشت مي فشردم تا هر لحظه خيالم از بابت همه چيز راحت و اسوده باشد.
در خواب ديدم روحم سرخورده و محزون و دلگير برگشته و در كالبدم فرو مي رود.از او نپرسيدم كجا بودي و چرا اين همه پكر و غمگين برگشتي.او هم چيزي نگفت.چنان چسبيده بود به كالبد سرد و يخي ام كه حتي اگر مي خواستم هم نمي توانستم او را از وجودم دور كنم.من ديدم در كوهستان هستم و صداي ني يوسف از ميان گله گوسفندان به گوشم مي رسيد.من انگشتر را در دستم فشردم و زير لب گفتم:
«خدايا مرا ببخش...خدايا مرا ببخش...خدايا...»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#43 | Posted: 6 Dec 2013 10:44 | Edited By: andishmand




فصل بيست و سوم
گفتم هرگز به ديدنش نخواهم رفت،اما رفتم.نمي دونم چه دروغي به بابا جون گفته بودم.لابد دروغ شاخ و دم داري بود كه هنوز هم چشمان گشاد و دهان نيمه باز او پيش چشمانم بود.
ان روز وقتي از ديدنم بيش از انكه خوشحال باشد،مات و متحير شد.به دروغ بهانه اوردم كه به هواي پيدا كردن كارت دانش اموزي ام به انجا امده ام و توضيح دادم كه كارت را گم كرده ام.او خاطر نشان كرد كه كارت دانش اموزي من انجا نيست.من كمي دست دست كردم و او اندكي اين پا و ان پا كرد و يكهو ديدم دو ساعت گذشته و من دوباره نقش بازي كردم كه ديرم شده و بابا جون نگرانم مي شود و خيلي بد شده است و خداحافظي كردم و رفتم.روز بعد بي هيچ بهانه اي دوباره به ديدنش رفتم.خودش هم مي دانست ديگر هيچ بهانه اي ندارم و نبايد منتظر توجيهي از جانب من باشد.
فقط گفت:«كارت دانش اموزي ات را پيدا كردي؟»
رنگ به رنگ شدم و كلي خودم را باختم و لبهايم را ورچيدم تا توانستم بگويم:
«گمش نكرده بودم،توي خوابگاه بود.لابه لاي خرت و پرت هايي كه جمعشان كرده بودم.»
او نگاه پر طعنه اي به چشمانم دوخت.مثل اينكه مي خواست بگويد:آره جان خودت،تو گفتي و من هم باور كردم.
ان روز ناهار را با هم خورديم و كلي حرف زديم.او از خودش گفت و اينكه مي خواهد درس بخواند و به خواست پدربزرگش تصميم گرفته براي شركت در كنكور اماده شود و اينكه مي خواهد و دوست دارد در رشته مهندسي صنايع غذايي ادامه تحصيل بدهد تا بتواند اداره كارخانه پدربزرگش را به عهده بگيرد.من هم از خودم گفتم و از كوهستاني كه در ان بزرگ شدم و آرزوهاي نه چندان دور و درازي كه در سر مي پروراندم و يكي از ان آرزوهاي نه چندان بزرگ و دور از دسترس معلم شدن بود،اما هرگز نامي از يوسف نبردم و نگفتم كه نامزدي دارم كه براي حفظ كيان و ارزش هاي سرزمينش و بيرون راندن نيروهاي دشمن از ميهن خويش در جبهه مي جنگد و قرار است بعد از به پايان رساندن دوره دبيرستان ما با هم عروسي كنيم.
فكر مي كردم لازم نيست او اين چيزها را بداند،فكر مي كردم موضوع مهم و چندان با اهميتي نبود كه در موردش حرف بزنم.در واقع با اين افكار خودم را مي فريفتم و براي كتمان اين حقيقت دليل افريني مي كردم.
روز بعد باز هم بي هيچ بهانه اي به ديدارش رفتم.بعد از كلي حرف زدن از اينجا و انجا و چاي و وقهوه نوشيدن و نگاه كردن و لبخند زدن،موقع خداحافظي كليد خانه اش را به دستم داد و در مقابل بهت و شگفتي ام خونسرد لبخندي زد و گفت:
«كليد در باغ و در ويلاست.گفتم در مواقع ضروري شايد به دردت بخورد...هر وقت دوست داشتي،حتي در نبود من مي تواني به اينجا بيايي.»
هنوز كليد پيش چشمان من و او برق مي زد كه با ناباوري گفتم:
«فكر نمي كنم احتياجي به اين كار باشد.»
او به زور كليد را توي مشتم فرو كرده و گفت:
«من بهت اعتماد دارم...دوستان خوب هميشه بايد به هم اعتماد كنند.»
يك بار ديگر دستخوش احساسي شديد و تند و داغ شدم كه در همه تنم به ولوله افتاد و سرتا پايم را دچار گرگرفتگي كرد.
«بهت كه گفتم،روي اين كلمه حساسم.»
به سرخي شرم نشسته بر گونه هايم خنده اي پاشيد و گفت:
«در فرصتي مناسب مي گرديم و اسم مناسب تري براي اين رابطه پيدا مي كنيم.»
من فقط نگاهش كردم.بعد از من پرسيد:
«باز هم موقع خواب زل مي زني به اسمان؟»
سر تكان دادم و گفتم:
«نه...شرحش را كه برايت دادم...همان يك بار كافي بود.»
او باز هم خنديد و باز نگاه من توي چال گونه چپش فرو رفت.وقتي برايش تعريف كردم كه با زل زدن به اسمان به وقت خواب دچار چه اشفتگي و سرگشتگي اي شده بودم شگفت زده شد و از من خواست بار ديگر همه چيز را از نو برايش شرح دهم.
من از اوارگي روح و سقوط ازادم گفتم و با حذف شنيدن صداي ني يوسف افزودم:
«وقتي روح در خواب به تنم ازگشت خسته و كسل و سرخورده نشان مي داد.خودم هم نمي دانم تعبير اين خواب و ان خيالات و كابوسي كه در بيداري ديدم چيست.»
او هيچ اظهار نظري نكرد،حتي متفكر هم نشان نمي داد.سعي مي كرد با بي اعتنا نشان دادن خودش به من تفهيم كند كه نه از خواب بترسم و نه منتظر تعبيري باشم.من هم سعي كردم راجع به موضوع ديگري حرف بزنم و خواب و كابوس و اوهامي را كه ديده بودم به دست فراموشي بسپارم.
تعطيلات زمستاني خيلي زود به پايان رسيد.من خودم را براي رويارويي با دوستان و همكلاسيهايم اماده مي كردم. آرش از من قول گرفته بود،بعد از پايان تعطيلات هم به اين رابطه كه هنوز هيچ نام مناسبي برايش پيدا نكرده بوديم ادامه بدهيم.با وجودي كه به طرز احمقانه اي از خدايم بود كه اينطور باشد وانمود كردم كه از ادامه اين نشست و برخاست ها معذورم.
وقتي تشنج روحي و عذاب خاطر او را ديدم برايش توضيح دادم:
«ببين ارش...من دوست ندارم هيچ كدام از بچه هاي شبانه روزي،حتي دوستان نزديكم بو ببرند كه من و تو با هم اشنايي پيدا كرده ايم.از همه اينها بدتر با هم ديدارهايي هم داشته ايم...هر چند تمام برخوردهاي ما حريم مشخصي داشت،اما هيچ خوش ندارم گزك به دست كسي بدهم كه پشت سرم لغز بخوانند و يك كلاغ چهل كلاغ كنند و از يك كاه كوه بسازند!
تو اگر دختر بودي يا من اگر پسر بودم به طور حتم دوستان خوبي براي هم مي شديم،پس در حال حاضر بايد خيلي محتاط و دست به عصا راه رفت تا يك وقت خداي نكرده با سر نخوريم زمين.تو كه دوستان مرا مي شناسي...اماده ان مرا سوژه قرار دهند.هم نربان و هم بشكه گرچه دوستان خوب و دلسوزي هستند،اما من در اين مورد بخصوص هيچ اعتمادي بهشان ندارم و از تو هم مي خواهم هيچ سر نخي به انها ندهي.»
«طوري حرف مي زني انگار جنايت كرده ايم.من با تو راحتم،تو هم با من راحتي.به همديگر اعتماد داريم و خيلي حرفها را مي توانيم بزنيم،اين خيلي خوب است.چرا مي خواهي اين همه نكات مثبت را به چند نكته منفي پيش پا افتاده و كم اهميت بفروشي.بگذار هر كس هرچه دلش خواست بگويد...من و تو كه به خودمان ايمان داريم،پس هيچ ترس و ابايي نداريم.»
«نه آرش،خواهش مي كنم شرايط مرا درك كن.اگر نمي تواني درك كني همين امروز مثل دوتا...دوتا..._ديگر مجبور بودم بگويم دوست_مثل دو تا دوست خوب از همديگر خداحافظي كنيم و بي انكه به روي خودمان بياوريم كه همديگر را مي شناسيم توي اين شهر به زندگي خودمان ادامه بدهيم.درست مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده.»
«نه...اين راه كه پيش پاي من گذاشتي سخت تر از شرايط اول است.ترجيح مي دهم به همان ديدارهاي پنهاني و فاصله دار دلم را خوش كنم تا اينكه مثل دوتا دوست بي وفا فقط با يك خداحافظي از هم جدا شويم.»
«پس زياد چشم انتظار امدنم نباش.شايد روزها و هفته ها طول بكشد و نتوانم اين قدر راحت و بي دردسر به ديدارت بيايم.فقط يادت باشد هيچ قدم دور از عقل و منطقي برنداري كه براي هميشه رشته اين الفت و اشنايي را بگسلد و هر كدام از ما را به ته سياهي ندامت و افسوس پرت كند.يادت باشد به من قول دادي.»
«باشه قول مي دهم.تو هم قول بده هر وقت فرصتي دست داد با همان كليدي كه در اختيار داري هر لحظه و هر زماني كه توانستي به اينجا بيايي...اخه چندان خوشايند نيست دوستان خوب مدت زيادي را از هم دور باشند.»
«دوست نه ارش...خواهش مي كنم بگرد و عنوان بهتري را براي اين ارتباط پيدا كن.»
«سعي خودم را مي كنم...من هم از تو خواهش مي كنم ساعت هاي ازاد و هواخوري را با دوستانت بيايي بيرون و مثل قبل خودت را توي چهار ديواري خوابگاه محبوس نكني،حتي روزهاي باراني هم از اين قاعده مستثني نشود.»
«چرا اين خواهش را مي كني؟»
«فقط...فقط براي اينكه از دور تماشايت كنم...همين.»
خوب يادم است بعد از ان گفت و گو وقتي نگاهمان در هم گره خورد هر دو بي تاب و بي قرار و خاموش بوديم.هر دو با لباني بسته با تپشهاي قلبمان با يكديگر حرف زديم و اسرار يكديگر را بي انكه فاش سازيم در صندوقچه قلب خويش پنهان كرديم.در ان صندوقچه را قفل زديم و كليدش را بر گردنمان آويختيم و به هم لبخند زديم.به هم قول داده بوديم و از هم قول گرفته بوديم كه به ان رابطه بي نام كه شايد چيزي فراتر از دوستي بود و شايد نبود ادامه دهيم و تحت هر شرايطي در حفظ ان بكوشيم .
از هم جدا شديم.او ايستاد ميان چهارچوب در باغ.انگار زمان همان جا متوقف شده باشد بي هيچ تغيير و فعل و انفعالي با نگاهي مات و خشك و مترسكي بدرقه ام كرد.
انگار كه از روي بلندترين قله البرز مثل تخته سنگي قل مي خوردم پايين.هر چه مي رفتم پايين تر به زمان خرد گشتنم نزديك تر مي شدم.در حياط دبيرستان را كه پشت سرم بستم صداي خرد شدن تخته سنگ بزرگي را شنيدم كه انگار هزار تكه شد و هر تكه اش به گوشه اي پرت شد.بعد حركت ارابه زمان را از توقفگاه موقتي اش تا جايي كه نمي دانستم كجاست دنبال كردم و كاسه پر اب چشمانم را پشت حركت بي وقفه اش خالي كردم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#44 | Posted: 6 Dec 2013 10:51




فصل بيست و چهارم
دوباره خوابگاه پر از قيل و قال و هاي و هوي بچه هايي شد كه پس از پشت سر گذاشتن يك هفته تعطيلي سرحال و سر دماغ برگشته بودند.به قولي پر انرژي بودند و مي خواستند خودشان را بتركانند.من كه يك هفته سكوت و خاموشي را تجربه كرده بودم و تلخي ان روزهاي پرسكوت را چشيده بودم و هم شيريني و خلوت ان را مزه مزه كرده بودم از شنيدن سر و صداها و جيغهاي شادمانه بعضي از بچه ها نزديك بود سرسام بگيرم.مرتب گوشزد مي كردم ساكت باشند و ارام بگيرند.رعايت حال ديگران را بكنند.در مقابل اين گوشزد چشمهايشان را گرد مي كردند و قري به سر و گردنشان مي دادند كه يعني حقوق كداميك از بچه ها را بايد رعايت كنيم،در حالي كه همه خودشان جغجغه قورت داده اند.راست مي گفتند،اين قيل و قال عمومي بود و كسي جز من بدان اعتراضي نداشت.من هم معلوم بود چرا مغرضانه با انها برخورد مي كردم.
مريم و زهره در ابتداي ورودشان به خوابگاه پر كشيدند به سوي من.چنان مرا در هم مي چلاندند كه انگار مي خواستند آبميوه بگيرند.نمي دانم چرا بر خلاف انتظارم برخورد و خداحافظي روز اخر را به روي خودشان و من نمي اوردند.
مريم گفت:
«وويي كيجا!تِ ناننِ چَنِ مِ دل تِوِسه تنگ هايته.»
به رويش لبخند زدم.زهره هم گفت:
«پِي نِماز كِ اِيمومِ دل تِويسِه غَش شيوِ،،هَي گِتِمه.آ مِن گِلنازِ دا...مِن وِ چِش نازِ دا وِ اَبرو دِرازِ دا وِ زِبون مَخرازِ دا وِ نارنِ جِهازِ دا جاش وَرنِ پيازِ دا وِ مَردي سربازِ دا.»
من غش غش خنديدم و گفتم:
«رفتي و برگشتي شاعر شدي،نديده بودم اينقدر خوب بحر طويل سر هم كني.»
صورت تپلش غرق خنده و خوشي شد.«از بس دلم برايت تنگ شده بود.تا تعطيلي به پايان برسد جان من هم به لبم رسيد.»
با تمسخر گفتم:«معلوم است!از نفس كشيدنت پيداست نزديك بود سقط شوي.انگار چاق تر شده اي...برو عقب ببينم.»
و با دست هولش دادم عقب و براندازش كردم.راستي كه انگار در عرض همين يك هفته چند كيلويي به وزنش اضافه شده بود.
«گفتم كه عروسي دختر عمويم است!چند روز و چند شب چلو مرغ خورديم.هر كي جاي من بود چاق مي شد و گوشت به استخوانش مي چسبيد.»
مريم پوزخند زنان گفت:
«خدا را شكر كه من استعداد چاقي ندارم...والا معلوم نبود مثل تو تانك نشوم.»
زهره عصباني شد و خواست به مريم تشر بزند كه من صداي خنده ام بلند شد.هر دو حيرتزده نگاهشان را به من دوختند.نمي توانستم بگويم ياد تشبيه ارش افتاده ام كه به زهره مي گفت بشكه!وقتي ديدم خيره نگاهم مي كنند چاك دهانم را بستم.با لحني شرمگين گفتم:
«معذرت مي خواهم،اينطور نگاهم نكنيد.انگار مي خواهيد مثل مرغ سرم را بكنيد و بيندازيد دور.راستش ياد دعوا و جر و بحث هفته پيش افتادم.يادتان هست چطور به هم مي پريديم و چه درشت گويي به هم كرديم؟»
مريم و زهره نگاهي به هم انداختند.باورشان شد كه به خاطر ياداوري همين موضوع خنده ام گرفته بود.هر دو انگار از نگاه كردن به چشمان هم دچار شرم و خجلت و پشيماني شدند.چون تندي سرشان را كشيدند روي سينه هايشان و لبهاشان شد يك خط باريك.از اينكه نا خواسته ان فضاي شاد و دوستانه را دچار كدورت و ناراحتي كرده بودم از دست خودم عصباني بودم.
به طرفشان رفتم و دستم را گذاشتم روي شانه هايشان و با لبخند دوستانه اي گفتم:
«نمي دانم چرا مثل من از بابت ان خاطره مضحك و خنده دار به قهقهه نيفتاديد و هر دو بق كرده و دلخور شده ايد.راستي من هم يادم رفت بگويم شما كه رفتيد اينجا شده بود عينهو قبرستان...ان قدر در نبودتان به من سخت گذشت كه نگوييد و نپرسيد.خيلي خوشحالم كه برگشتيد و ان يك هفته سگي هم تمام شد.حالا جان من گره اخمهايتان را باز كنيد و بخنديد تا گوشهايم از صداي خنده هايتان پر شود و عقده اين سكوت را بريزم بيرون.»
به تدريج سگرمه هايشان از هم گشوده شد و لبهاي باريكشان به شكل يك منحني ظريف در امد و بعد...همزمان شليك خنده را رها كرديم.سرهايمان را به هم چسبانديم و دماغ دراز و پت و پهن و كوچك همديگر را كشيديم و دوباره با هم بودنمان را جشن گرفتيم.بعد نشستيم روي تخت من،آن بالا كه كسي مزاحممان نشود.پاهايمان را دراز كرديم و از هر دري سخن گفتيم.
زهره با اب و تاب از عروسي دختر عمويش گفت و اينكه چقدر بهش خوش گذشته.
«ان قدر رقصيدم كه همه رقص مرا حفظ شدند...دامن چين دار پوشيده بودم و آي قر دادم.دروغ نگفته باشم همه را از ديدن رقص خودم خسته كردم.بعد هم نفس بريده يك گوشه افتادم.شبها هم از پا درد و كمر درد خوابم نمي برد.دلم مي رفت پيش تو كه از تنهايي چي كار مي كني و چقدر حوصله ات سر مي رود.راستي جايت انجا خالي بود.»
مريم در حالي كه دماغ درازش را مي خاراند و از در هم فرو رفتن چهره اش پيدا بود كه از ياداوري ان هفته خاطرش مكدر شده است زياد تعريفي نكرد و همه را در يك جمله خلاصه كرد.
«تعطيلات به من خوش نگذشت.مزخرف بود!»
من و زهره نگاهي به هم انداختيم.هر دو ته دلمان از فضولي زياد قيلي ويلي مي رفت.من از زهره خوددارتر بودم،چون او نتوانست فضولي اش را بروز ندهد.
«از پسر عمه مادرت چه خبر؟نديديش؟»
مريم يكهو مثل اسمان دم غروب سرخ شد و سرخي چهره اش رو به سياهي و تيرگي رفت و با صدايي كه انگار از ته چاه صد متري به گوش مي رسيد گفت:
«نمي خواهم چيزي در مورد ان مرده شور برده از من بپرسيد.»
و بعد پاهاي اويزانش را جمع كرد توي سينه اش و رفت توي فكر.نگاهم كه به زهره افتاد شانه هايش را انداخت بالا و لب پايينش را جلو داد.
من دوباره نگاهي به مريم انداختم.خاموش و بي تفاوت به نظر مي رسيد.ابروان بي حالتش پايين افتادند و گوشه لبهايش لرزيد،همين طور گونه راستش...مثل كسي كه انگار به زور جلوي فرو ريختن اشكهايش را مي گرفت.انگار گلوله بغض به حنجره اش چسبيده بود و او به زحمت مي خواست ان را با اتش سوزنده و ملتهب دروني اش اب كند.چشمانش نمناك بود.زهره داشت نقل و نبات عروسي را از توي كيفش مي كشيد بيرون.
«همه را براي تو اوردم...گفتم بخوري تا بختت باز شود،بعد يادم افتاد نامزد داري!»
و خودش نشست و مشغول نقل و نباتي شد كه گفت همه را براي من اورده است.در ان لحظه همه حواسم متوجه مريم بود و حوصله شوخي و تيكه پرانيهاي زهره را نداشتم.مريم چِش بود؟چرا بق كرده و انگار نه انگار ما در كنارش هستيم.رد نگاهش را كه دنبال كردم خوردم به شيشه گرد و غبار گرفته پنجره.معلوم نبود نگاهش از شيشه پنجره رد شده يا نه؟اما خوب كه نگاه كردم انگار ان را هم نمي ديد.نگاهش كدر و مات بود.عروسكيِ عروسكي.از گوشه چشمانش آب مي چكيد،بدون اينكه گريه كند.
فكر كردم كاش مي توانستم به ان دو اعتماد كنم و جريان اشنايي با ارش را با شرح كامل برايشان بازگو كنم!لابد چشمان هر دوتاشان از حدقه مي زد بيرون و بعد با نگاهي وق زده از من مي پرسيدند:راست مي گويي،بگو مرگ من.
زهره گفت:
«نقل و نبات سهم خودم كه بخورم و بختم باز شود.»
وقتي خنديد رديف دندان هاي كج و كوله اش نمايان شد.
رويم را كه برگرداندم نگاهم افتاد به صورت خيس از اشك مريم.وحشتزده بر بازويش چسبيدم و گفتم:
«چي شده مريم؟چرا داري گريه مي كني؟»
زهره هم سرش را كشيد جلو و چهره گريان مريم را نگاه كرد.مريم با گفتن ولم كنيد به حال خودم باشم سرش را چسباند روي زانوانش و هق هق گريه اش بلند شد.
چند روزي از پايان تعطيلات زمستاني گذشته بود كه نامه اي از يوسف به دستم رسيد.در ان نوشته بود به زودي به ديدارم خواهد امد.درست يادم نيست چه حالي به من دست داد.چند بار نامه اش را خواندم و احساسم را جلوي ذره بين گرفتم و بررسي كردم.انگار خوشحال نبودم!انگار نه انگار كه پس از چند ماه همديگر را مي ديديم.
غلتي روي تخت زدم و تمام خواب و كسالتي را كه بعد از خواندن نامه به من دست داده بود خميازه كشيدم.فكر كردم:بايد خوشحال باشم.از تخت امدم پايين.بچه ها رفته بودند هواخوري.پس من چرا نرفته ام.الان چند روزي بود كه...خوب مي خواستم با شور و اشتياق در خلوت نامه نامزدم را بخوانم!
چقدر خوابگاه سوت و كور و غمزده بود.فكر كردم:من هم بايد بروم بيرون.نگاهي به ساعت ديواري انداختم.نيم ساعت بيشتر از وقت باقي نمانده بود.پس چرا هيچ شور و اشتياقي در من نيست؟مگر نه اينكه يوسف بعد از ماهها به ديدنم مي امد،پس...رفتم كه مانتويم را بپوشم و چادر سر كنم و بزنم بيرون.
يك هفته بود كه خودم را در خوابگاه حبس كرده بودم.زياد به علتش فكر نكرده بودم.يعني در واقع سعي نكردم به ان فكر كنم.هر وقت از خودم پرسيدم چرا؟پريدم وسط افكارم و قيچي اش كردم كه...كه...ولش كن.دارم وقت را از دست مي دهم.بايد بزنم بيرون!
احساس مي كنم ذخيره اكسيژنم تمام شده و نياز مبرمي به هواي تازه دارم كه توي فضاي خفقان اور خوابگاه نبود.هر چه بود هواي دم كرده و كهنه اي بود كه از مجراهاي تنفسي من نمي گذشت و به ريه هايم نمي رسيد.داشتم احساس خفگي مي كردم.
بابا جون حياط را جارو مي كرد.از همان جايي كه بود سر برگرداند و نگاهم كرد.به قدري با عجله از خواب نيمروزي حياط شبانه روزي گذشتم كه چرت درختهاي كاج را پاره كردم.شايد بابا جون هم نفهميد اين من بودم.
در بدو ورود چشمانم را بستم تا خيابان روبه رو را نبينم.معلوم بود چرا و اين هم جزو همان علامت سوالهايي بود كه مدام از ذهنم دور مي كردم.در سمت مخالف راهي كه مي رفت به بازار راه افتادم.بازار دست فروشها،بازار لوازم برقي،بازار خشكبار و بازار لباس كه پاتوق بچه هاي دبيرستان بود.
من به سمتي مي رفتم كه مي خورد به محله هاي مسكوني و راسته تعمير كارها و صافكاريها كه يك چايخانه سنتي داشت.البته بيشتر مشتريهايش غير بومي و مسافران بودند.ايستاده بودم جلوي در ورودي چايخانه سنتي كه بوي قليان و چاي تازه دم كهنه جوش از انجا مي زد بيرون و صاف مي خورد به دماغ ادم.هوس يك استكان چاي به سرم افتاد و دلم را مالش داد.تا به حال از اين كارها نكرده بودم كه بروم توي رستوران يا مثل حالا چايخانه سنتي و دلم را بزنم به دريا و جيبهايم را جارو بكشم.
حساب كردم مگر پول يك استكان چاي چقدر مي شود؟در حالي كه با ترديد و دودلي پا به چايخانه مي گذاشتم با همان نگاه نا مطمئن تمام گوشه و كنار انجا را از نظر گذراندم.فقط يكي از ميزها به اشغال دو پيرمرد در امده بود كه قليان مي كشيدند و با چشمهاي سرخ و پر اب به هم زل زده بودند و با هم حرف مي زند.
شايد ورود يك دختر جوان كه محصل هم به نظر مي رسيد به چنين مكاني كمي دور از انتظار بود.نشستم پشت يكي از ميزها و از همانجا نگاهي به تخت هاي كنار يوار انداختم كه با فرش و مخده اذين شده بود.فكر كردم:دفعه بعد مريم و زهره را با خودم همراه مي كنم و مي نشينيم روي يكي از ان تختها.
همان موقع يكي از من پرسيد:
«چاي بياورم خدمتتان؟»
نگاهم را تندي از روي تخت روبرويي جمع كردم و انداختم توي نگاه مرد جواني كه لباس محلي تنش بود و با حالتي اميخته با تعجب نگاهم مي كرد.انگار داشت توي دلش به من نيشخند مي زد كه تو را چه به چايخانه.
با حواس پرتي گفتم:«چي اقا؟»
شق و رق ايستاده بود.نشان نمي داد از ديدن دختر جواني كه نشسته پشت ميز چايخانه سنتي و هاج و واج و گيج نگاهش مي كند چندان حيرتزده است.
«گفتم چاي بياورم خدمتتان؟»
تازه حواسم برگشت سر جايش و هولكي گفتم:«بله...ممنون ميشوم.»
به ان دو پيرمرد نگاهي انداختم.گاهي يكيشان به ني قليان پك مي زد و ان يكي حرف مي زد و گاهي ان حرف مي زد و اين يكي پك مي زد.سرم را كشيدم توي كيفم و در حال جستجو بودم كه همان مرد جوان با سيني چاي و نبات و ليمو به ميز من نزديك شد.سيني را روي ميز گذاشت و گفت:
«امر ديگري نداريد؟»
«نه»
او كه رفت خم شدم و نامه يوسف را كه از دستم افتاده بود پايين برداشتم و نگاهي به سيني چاي انداختم.هنوز اقدام به نوشيدن چاي نكرده بودم كه صداي موسيقي محلي از بلندگوهاي چايخانه بلند شد.خواننده محلي داشت با لهجه پر سوزي مي خواند و اشك ادم را در مي اورد.
نخون بِلبِل مِنِ بيشار ها كِردي ........... مِنِ فكر و خيال يارها كِردي
دلم در هم پيچيد.ياد روزي افتادم كه با يوسف گله را برده بوديم چرا!من اين ترانه محلي را مي خواندم و او هم ني ميزد.اخ يادش به خير!اشك توي چشمانم جمع شد.اه...چرا خوشحال نيستم؟چرا از خبر امدنش از خود بي خود نشدم و سر از پا نمي شناسم؟
بي جهت احساس گناه مي كردم.من بايد از امدن و ديدن نامزدم خوشحال باشم و نيستم.اين خودش كم از گناه نبود.نامه اش را باز كردم و دوباره خط به خطش را بلعيدم و گوش به نواي قلبم سپردم تا ببينم چه حالي به من دست خواهد داد؟
پس از شنيدن ان ترانه سوزناك محلي و تداعي خاطره اي كه از اين اهنگ با يوسف داشتم قلبم تند مي زد،اما نه از شوق امدن يوسف،از ديدن كسي كه پيش رويم ايستاده بود.آرش!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#45 | Posted: 6 Dec 2013 10:57




قد بلندش چون سايه افتاده بود بالاي سرم.نگاه نافذ و مغمومش توي قاب تكيده صورتش مي درخشيد.چشمانم را بستم و باز كردم.دوباره پيش رويم بود!به هيچ وجه دچار اوهام و تخيالات نشده بودم.پيش از انكه حرفي بزنم يكي از صندلي ها را كشيد عقب و نشست.
دنبال كلمه اي مي گشتم تا او را متوجه محل نامناسبش سازم.چون ميخ نشسته بود روي صندلي و حلقه نگاهش را روي نگاه رنگ پريده من تنگ تر كرده بود.چيزي توي دستم فشرده مي شد.احساس گرما و خفگي مي كردم.قلبم هنوز تند مي كوبيد.او نشسته بود ان سوي ميز و با نگاهي فراخ و عميق و لبهايي دوخته سرزنشم مي كرد.
نمي فهميدم منظورش از اين كارها چيست.چيزي هنوز در مشتم فشرده مي شد.همانطور كه شلاق نگاهش را بر جان من كشيده بود،نبات را توي چاي حل كرد و ليموي تازه را توي چاي چلاند و به طرف من گرفت و گفت:
«بخور!»
انگار پشت اين كلمه ساده يك حكم قطعي پنهان بود و من هيچ چاره اي جز نوشيدن ان نداشتم.با دستي كه مي لرزيد استكان چاي را بلند كردم.موسيقي محلي تمام شده بود و به جاي ان يك موسيقي حماسي پخش مي شد كه ان روزها متداول بود.
ايران ايران ايران،رگبار مسلسل ها،ايران ايران ايران،مشتي شده بر دلها.
نيمي از چاي را نوشيدم و استكان را گذاشتم توي نعلبكي.تازه يادم امد ازخودم بپرسم به چه حقي به او اجازه دادم كه ناخوانده ميهمان ميز من شود و با نگاهي ياغي پرده خيال و خلوت مرا از هم بدرد و تازه به من حكم هم بكند.
استكان را برداشت و همچنان كه نگاهش به چشمان من بود تا ته چاي را سر كشيد.مات و مبهوت مانده بودم كه اسم اين عمل را چه بگذارم.جنون؟او داشت به من مي خنديد،يا بي ادبي مي كرد؟نگاهي به مشت گره خورده ام انداختم.از ديدن نامه يوسف كه ميان مشتم چروكيده و مچاله شده بود قلبم دچار درد شد.
دوباره احساسي ته دلم را سوراخ كرد كه شبيه حالتي بود كه بعد از ارتكاب گناه به ادم دست مي دهد.همان مشتم را كوبيدم روي ميز و با عتاب نگاهش كردم و گفتم:
«معني اين كارها چيه؟تو به من قول داده بودي كه در انظار عمومي كاري نكني كه ...»
بر خلاف من راحت و خونسرد و بي تفاوت حرفم را بريد.
«تو هم به من قول داده بودي كه هر روز از خوابگاه بزني بيرون كه من از دور تماشايت كنم.اينطور نيست؟»
بر خلاف ظاهر بي اعتنايش،حرفهايش بوي توپ و تشر مي داد.نمي دانم چرا اينقدر عصباني و منقلب بودم و احساس گناه مي كردم.شايد به دليل اينكه ان موسيقي حماسي پخش مي شد و فكر مي كردم تمام ميزها و صندلي ها به من دهن كجي مي كنند و مي خندند.خواننده هنوز داشت با سوز و گداز مي خواند.فردا كه بهار ايد،صد لاله به بار ايد،صد لاله به بار ايد.
اخ من چه موجود احمق و عوضي اي بودم!بيچاره يوسف،نامزدم،در صف نبرد با دشمن از جانش گذشته بود و ان وقت من با بي خيالي و وقاحت تمام نشسته ام اينجا و با كسي كه محرمم نيست چاي مي نوشم.
مثل فنر از جا پريدم.اول خيره و متعجب نگاهم كرد و بعد كه مرا اماده رفتن ديد از جا بلند شد و ارام گفت:
«بهتر است متانت و ارامش خودت را حفظ كني...همين جا منتظر بمان تا برگردم.»
و منِ احمقِ ابله باز هم گوش به حرفش دادم و يستادم.او رفت و پول ميز را حساب كرد و برگشت.نگاه ژرفي به ته چشمان وق زده ام انداخت و بعد به چادرم چسبيد و مرا به دنبال خودش كشيد.
متوجه شدم دو پيرمرد بي انكه به ني قليان پك بزنند نگاهشان را دوخته اند به ما.صداي موسيقي تا بيرون چايخانه هم به گوش مي رسيد.از اشك يتيمانت،از خون شهيدانت،فردا كه بهار ايد،صد لاله به بار ايد.
تا به خودم بيايم ديدم در اتومبيل او هستم،روي صندلي جلو.مثل كسي كه از خواب پريده باشد پرسيدم:«كجا مي رويم؟»
پايش را گذاشت روي گاز و نگاهي گذرا به من انداخت.چيزي نگفت.سرم را چسباندم به صندلي و چشمانم را بر هم گذاشتم.فكر كردم،ارام بگير دختر،اين قدر بي تابي نكن.جاي بدي كه نمي رويم.لابد مي خواهد تو را به شبانه روزي برساند.يادت كه نرفته نيم ساعت از وقت هواخوري گذشته و ديگر همه انجا جمع شده اند و جاي تو را خالي ديده اند.
صداي موسيقي هنوز توي گوشهايم پر بود.فردا كه بهار ايد،ازاد و رها هستيم.اما چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه صداي خواننده ديگري از حفره گوشهايم گذشت.بيا قسمت كنيم تنهاييمونو،به روي سفره شبِ تو با من،بذار بين من و تو دستهاي ما،پلي باشه واسه از خود گذشتن...
چشمانم را باز كردم.من دراتومبيل او بودم.صداي ضبط صوت بلند بود.ايستاد و رو به من ارام و شمرده گفت:
«الان برمي گردم...مبادا بيرون بيايي.»
از اتومبيل پريد پايين و رفت به طرف در ابي رنگي كه دو ديوار بلند و طويل را به هم متصل كرده بود.ديوارهايي كه پر از شعارهاي رنگي بود.درخت تو گر بار دانش بگيرد،به زير اوري چرخ نيلوفري را.و كمي ان طرف تر شعاري با رنگ مشكي علم بالاترين ثروت است و رنگ سبز...تازه يادم افتاد ان ديوارها با شعارهاي رنگينش ديوار دبيرستان شبانه روزي خودمان است.
«چي؟به نگهبان شبانه روزي چه گفتي؟»
«گفتم نگران تو نباشد،تو امشب را منزل عمويت مي ماني...چند بار از من مي پرسي؟»
«تو ديوانه اي! ديوانه اي! ديوانه اي!»
«آره من ديوانه ام! ديوانه ام!... ديوانه ام!»
چند لحظه هر دو با خشم و غضب و لبهايي كه مي لرزيد و قلبي كه درون سينه تير مي كشيد به هم چشم دوختيم.من از ميان توده انبوه بغضي كه ته گلويم تلنبار شده بود اهسته و خفه گفتم:
«تو داري با من شوخي مي كني ارش،نه؟»
صداي او هم صاف نبود و خش داشت.«نه شوخي نمي كنم گلناز.»
و بعد در امتداد نگاهي محزون و عميق خودش را انداخت روي مبل راحتي و دستهايش را بالش زير سرش كرد و نفسي شبيه به اه كشيد.
من با حالتي ميان ترديد و ناباوري و بد گماني محضي كه به تمام بدنم چون سوزني نيش مي زد روي نزديك ترين مبل افتادم و دستهايم را ستون صورتم كردم و بغضم تركيد!
چند لحظه بعد با صداي كشدار و بي حوصله اي گفت:
«نياوردمت ايننجا كه به گريه هايت گوش بدهم.اصلا چرا گريه مي كني؟مگر چه اتفاق ناگواري افتاده كه تو ...»
باقي حرفهايش را با فرياد بلند من قورت داد.
«چه اتفاقي ناگوارتر از اينكه شب را بايد منزل عموي كذايي ام سر كنم؟من هم اگر جاي تو بودم اينقدر خونسرد و بي خيال بودم.»
نگاهش را از نگاه پر عتاب من دزديد.
ادامه دادم:
«من همين الان بايد بروم...مي فهمي؟همين الان.»و همين الان اخر را چنان با صلابت و تحكم ادا كردم كه لحظه اي نگاه فراري اش را اهج و واج به چشمانم اويخت.بعد كه از جا بلند شدم و نشان دادم كه در حال رفتن هستم گفت:
«در حال حاضر عصباني هستي گلناز!تا چند دقيقه ديگر تو هم مثل من خونسرد و بي خيال مي شوي.»
«خيال كردي.انقدر عصباني و كلافه ام كه فكر مي كنم تا هزار سال ديگر هم ارام نگيرم.»
و با همان حب و بغض رفتم به طرف در و به دستگيره اش فشار اوردم.باز نشد.يادم افتاد دستگيره در خراب است و بايد كمي با ان سر و كله زد تا زبانه اش باز شود.من در حال سر و كله زدن بودم كه او با همان خونسردي از همان جايي كه نشسته بد گفت:
«بي خودي زحمت نكش گلناز...من قفلش كرده ام.»
دستگيره در توي مشتم بود و نگاه هراسان و شگفت زده ام پريد به طرف او كه هنوز با حالت بي تفاوتي مرا مي پاييد.خدايا چطور مي توانستم باور كنم او در را قفل كرده باشد...نه.اين امكان نداشت.با من شوخي مي كرد.باز هم با اين فكر نااميدانه به دستگيره در چسبيدم و كشيدمش پايين.باز نشد.يك بار،دو بار،ده بار،باز نشد كه نشد.
نمي دانم چقدر براي باز كردن در انرژي هدر داده بودم كه احساس كردم بي حس و حال شده ام.انگار تازيانه اي بر زانوانم فرو امد و منِ بي تحملِ تاشكيب دو زانو روي زمين نشستم و دستهايم را روي صورتم گذاشتم و از سر ياس و ناراحتي به هق هق افتادم.صداي قدم هاي نامنظمش را شنيدم كه به سوي من مي امد.چند لحظه بعد صداي محزونش را شنيدم كه از بالاي سرم گفت:
«براي چي گريه مي كني؟ان هم با اين حال زار!چه اتفاقي افتاده كه...»
از اين همه خونسردي و بي قيدي او حرصم در امده بود و خون خونم را مي خورد.
بلند داد زدم:«چه اتفاقي افتاده؟راستي كه مسخره است.»
او هم دو زانو روي زمين نشست.خواست دستهايم را از روي صورتم بزند كنار كه پرخاشگرانه گفتم:
«دست به من نزن...والا هر چه ديدي از چشم خودت ديدي!»
بعد خودم دستهايم را از روي چهره خيس از اشكم زدم كنار و در حالي كه نفس هايم به شماره افتاده بود ملامت اميز نگاهش كردم.
«معني اين كار چيه؟براي چه مرا به اينجا اوردي؟در را براي چه قفل كردي؟چرا نمي گذاري بروم؟»
خيره نگاهم كرد و گفت:
«تمام اين چراها يك جواب بيشتر ندارد.چون مي خواهم پيش من باشي.»
اين جمله را شمرده و موكد و هجي كنان ادا كرد.من در حالي كه بغض خفه ام ميكرد بريده گفتم:
«من...نمي خواهم... پيش تو باشم...مي فهمي؟»
همانطور كه صاف و خيره نگاهم مي كرد لبخند كمرنگي روي لبانش نقش بست.من نگاه مغبوضم را به زمين دوختم تا از ان نگاه خيره و بي پروا دچار شرم نشوم و از خود بي خود نگردم.
«اگر اشكهايت تمام شد بلند شو با هم قهوه درست كنيم»

«ببين گلناز،خواهش مي كنم اين چند ساعتي را كه با من هستي قهر ولجبازي را بگذار كنار تا از فرصت پيش امده بهتر استفاده كنيم.»
«دِ بلند شو دختر خوب.اگر لبهايت را دوختي به هم و نگاهت را مات كردي به زمين كه خيال كنم مجسمه اي و كاري به كارت نداشته باشم بايد بداني كه من مجسمه هاي زيبا و با ارزشي مثل تو را مي گذارم توي گنجه و درش را قفل مي كنم و كليدش را قورت مي دهم تا دست هيچ كس به ان نرسد،فهميدي؟»
«گلنار...»
باز هم نگاهش نكردم و جوابش را ندادم.او از بي اعتنايي من گوشه لبهايش را جويد و از جا بلند شد و با يك نفس عميق گفت:«با من حرف نمي زني نه؟»
بعد از چند دقيقه سكوت و بي اعتنايي با لحن سرد و پر كينه اي گفتم:
«دوست ندارم حتي براي چند لحظه اينجا و در كنار تو بمانم.»
خودم هم متوجه لحن قنديل بسته و سردم بودم و به وضوح مي ديدم كه او را هم دچار چه سرمازدگي اي كرده ام.چند گام به عقب برداشت.چنگي بر موهايش انداخت و با لحني مشوش گفت:
«چرا دوست نداري؟»
از پريشاني رفتار او گستاخي بيشتري در من پديد امد.نيروي عجيبي پيدا كردم و انرژي تازه اي در من به وجود امد.صاف و مستقيم و بدون تزلزل نگاهش كردم.حالا او بود كه ارام و قرار نداشت.به طرز شگفت انگيزي دوست داشتم بيشتر او را در اين حالت نگه دارم.خيره نگاهش كردم.دوباره گوشهايم با موسيقي حماسي اي كه در چايخانه پخش مي شد پر شد.فردا كه بهار ايد،صد لاله به بار ايد. صد لاله به بار ايد.
چهره يوسف امد مقابل چشمانم .لباس سربازي تنش بود و تفنگ در دست داشت.پيشاني اش را با نوار سبزي بسته بود كه روي ان نوشته بود يا ابوالفضل.دلم لرزيد.دوبارهچون انسان گنه كرده اي دچار عذاب وجدان شدم.يوسف در جبهه مي جنگيد و ان وقت من....
او هنوز چشم به دهان من دوخته بود تا پاسخ قانع كننده اي به او بدهم.من با صلابت و استواري اي كه در خودم سراغ نداشتم سريع گفتم:
«من نامزد دارم...نامزدم بر خلاف تو كه از ترس جانت به اينجا پناه اوردي با شهمات و غيرت در جبهه مي جنگد...من تازه فهميدم بايد به وجودش افتخار كنم.»و از جا بلند شدم.
براي من همين كافي بود كه او از ان حالت بي تفاوتي در ايد.اينك با چشماني از حدقه بيرون زده نگاهم مي كرد.مي خواست بپرسد با او شوخي مي كنم كه نتوانست.چون بغض راه گلويش را گرفته بود.يعني فكر مي كنم اينطور بود.من ايستاده بودم و در كمال بي رحمي و سنگدلي به بهتزدگي اش ريشخند مي زدم.يك گام به عقب برداشت.به قدري نامتعادل و مرتعش بود كه گمان كردم در حال سقوط است.هر طور بود خودش را نگه داشت.
همانطور كه با بي تفاوتي نگاهش مي كردم گفتم:
«حالا در را به روي من باز كن.ان مجسمه كه گفتي بايد براي كس ديگري حفظ شود...حالا مي خواهم برگردم و بروم توي ان گنجه كه صاحبش با اعتمادي راسخ قفلش نكرده بود...حالا مي خواهم خودم قفلش كنم و كليدش را هم پيش خودم نگه دارم تا در فرصتي مناسب ان را به دست صاحبش بسپارم...مي بينم كه خشكت زده.انگار دچار برق گرفتگي شدي....براي من مهم نيست.بايد زودتر بهت مي گفتم نامزد دارم،ولي خوب...حالا هم دير نشده...هر كسي ممكن است دچار خبط شود.همه اين است كه زود به اشتباهش پي ببرد و از كرده خويش پشيمان شود.حالا من هم دچار همين احساس خوشايند ندامت هستم...حالا بهتر نيست در را باز كني تا اين مجسمه خودش را به گنجينه صاحبش برساند؟»
ماتمزده و مغموم نگاهم مي كرد.تمام عضلات چهره تكيده و ماتمزده اش مي پريد.او كه هيچ،خودم هم باورم نمي شد اين چنين گستاخانه و با لحني قاطع با او حرف زده باشم.
انگار از دنياي ديگري برگشته بود.چند پلك پي در پي زد و بعد دستش را با درماندگي روي موهايش سراند.چند قدم نامتعادل به سمت در برداشت.با كليدي كه از جيب شلوار جينش كشيد بيرون در را به رويم باز كرد.نگاه سنگين و نافذي به چشمانم انداخت كه با حالت شوخ و شنگي نگاهش مي كردم.پاهايش را روي زمين كشيد و بي هيچ كلامي از برابرم گذشت.
به سنگيني يك كوه خودش را روي مبلي كه پشت به من بود پرت كرد.همچون پرنده اي كه در قفس را به روي خودش باز مي ديد و بال پريدن نداشت با اندوهي كه بعد از ان احساس شيرين و دلچسب ته دلم نشسته بود پاهايم را به زحمت دنبال خودم كشيدم و از خانه امدم بيرون.
در باغ را كه پشت سرم بستم لحظه اي دچار ترديد و حسرت شدم و خيلي زود بغضي را كه مي رفت ابرهاي سياه و تيره نشسته بر دلم را بر هم بكوبد و چشمانم را باراني كند با يك آه ارام در خود كشتم.با چشماني كه نمي باريد و قلبي كه به قرق ابرهاي تيره حسرت و پشيماني در امده بود و وجودم را دچار رعد و برق ناگريزي ساخته بود به طرف شبانه روزي رفتم...با پاهايي كه لنگ شده بود و دلي كه تنگ بود!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#46 | Posted: 6 Dec 2013 11:03




فصل بيست و پنجم
زهره پاهاي اويزانش را جمع كرد و گفت:
«هيچ وقت به ما نگفته بودي توي اين شهر عمويي داري.»
در حالي كه مهره هاي گردنم را مي شكستم گفتم:
«گفتم عموي ناتني!پدرم هيچ دوست ندارد ما با خانواده عموي ناتني ام رفت و امد داشته باشيم...آنها مي خواستند به زور نگهم دارند.من هم چندان بي ميل نبودم،اما پيش خودم فكر كردم اگر پدرم بفهمد قيامت به پا مي كند.اين بود كه...»
زهره دنباله حرفم را گرفت و گفت:
«برگشتي...خوب،باور كرديم !مگر نه مريم؟»
و نگاهي به مريم انداخت كه مثل چند روز اخير توي لاك خودش بود و با سگرمه هاي درهم ناخنش را مي جويد.
سنگيني نگاه ما را كه روي چهره مات خودش احساس كرد به زحمت نگاهش را از نقطه نامعلومي گرفت و به طرف ما نگريست.انگار كه هيچ كدام از حرفهاي ما را نشنيده باشد با گيجي گفت:«چي؟چي گفتيد؟»
زهره در حالي كه روي تخت دراز مي كشيد غرولند كنان گفت:«اي بابا ،تو هم كه اخر شاهنامه مي پرسي ليلي زن است يا مرد!»
«اخر شاهنامه نه بي سواد...»
«حالا هر چي!مريم خانم خودشان اينجا هستند و حواسشان معلوم نيست كجاست؟»
نگاهي به مريم انداختم.منتظر واكنشي از جانب او بودم كه ديدم چهره اش مانند اسمان پاييز تيره شد و بعد اشكهايش باريدن گرفت.ديدن حالت منقلب مريم من و زهره را هراسان و دستپاچه ساخت.زهره نيم خيز شد و سقلمه ي به مريم زد.
«هي،چته دختر؟باز كه ابغوره مي گيري...چه مرگته كه دم به دقيقه كاسه چشمانت...»
بقيه حرفش فرياد بلندي شد و نگاه همه بچه ها را متوجه تخت ما كرد.مريم با دندان هاي تيزش چنان بازوي زهره را گاز گرفته بود كه از جاي فرورفتگي دندانهايش خو مي زد بيرون.زهره انگار از درد بيهوش شده بود.مات و مبهوت و عصباني خطاب به مريم گفتم:«چه خبرته؟ببين چه كارش كردي!»
و مريم مثل پلنگی زخمي به من هجوم اورد و بر سر و رويم چنگ انداخت.چنان بر سر و بدنم مي كوفت گويي مي خواست انتقام كينه اي ديرينه را از ته دلش بشورد و دور بريزد.
نمي دانم اگر با صداي جيغ و فريادهاي بي امان من بچه هاي ديگر به دادم نمي رسيدند مريم مرا در اوج خشم و عصبانيتي بيمارگونه مي كشت يا نه؟
بچه ها دسته جمعي زورشان به غضب و نعره هاي جانور گونه او نمي رسيد.كاسه چشمانش پر از خون شده بود.دو سه نفري هم امدند كمك من كه از تمام جاي چنگالهاي مريم روي دستم خون مي چكيد.
مريم هنوز عربده مي كشيد و فحش و ناسزا مي داد.دستهايش را گره كرده بود توي هوا و براي كسي خط و نشان مي كشيد.حرفهايي مي زد كه هيچ كداممان مفهومش را نمي فهميديم.سرپرست خوابگاه جعبه كمك هاي اوليه را اورد و به مداواي زخمهاي حاصله از پنجه هاي تيز و برنده مريم پرداخت.
زهره هنوز بي حال گوشه تخت افتاده بود.پوست و گوشت محل گازگرفتگي اش كنده شده بود.سعي كردم به هنگام پاسمان نگاهم به ان نيفتد تا دلم ضعف نرود.
كار كه تمام شد تازه يادم افتاد چرا مريم يكهو مثل پلنگي وحشي به جان من و زهره افتاد و به اين روزمان انداخت؟صداي دندان قروچه هايش هنوز توي گوش من زنگ مي زد.چشمهاي دريده و ياغي اش با رگه هايي از خون مقابل ديدگانم بود و صداي نعره ها و زوزه هاي حيواني اش را مي شنيدم.
اين مريم با مريم چند ماه پيش زمين تا اسمان فرق مي كرد.از وقتي از نعطيلات زمستاني برگشته بود مثل لاك پشت سرش را از همه مي دزديد و ر لاك تنهايي اش فرو رفته بود.نه با من و زهره حرفي مي زد و نه با كسي ديگر.
زهره مي گفت وقتهايي كه براي هواخوري از خوابگاه مي روند بيرون،مريم مثل ادمهاي كر و كور و لال هيچ حواس جمعي ندارد و بايد مواظبش باشم با ماشين تصادف نكند يا زير دست و پاي آدم ها له نشود!
خوب مي دانستيم هر چه هست از ان يك هفته تعطيلي سر چشمه گرفته،والا تا به حال با هم هيچ مشكلي نداشتيم.پيش نيامده بود او با ما تندي كند و ما را مورد ضرب و جرح قرار دهد.او از جايي ناراحت بود و ما خودمان اين را مي دانستيم و منتظر بوديم خودش لب باز كند و قصه غصه هايش را بريزد بيرون،اما بدتر درخودش فرو مي رفت و افسده تر و مغموم تر مي شد.نه سر كلاس حواسش را جمع مي كرد و نه وقتي با ما بود.طاقت كوچكترين اخم و تخمي را هم نداشت.يا قهر مي كرد و از ما كناره مي گرفت يا پرخاشگرانه حرفهاي نامربوط مي زد.
روز بعد خانم لاشك و خانم دوزچي هر سه نفرمان را به دفتر احضار كردند و در مورد ان اتفاق از ما توضيح خواستند.من و زهره از پيش با هم تباني كرده بوديم كه هنگام بازخواست تمام گناه را به گردن بگيريم تا مبادا او را به خاطر كار غير معمول و نكوهيده اش از شبانه روزي اخراج كنند.
خانم دوزچي نگاهي به پانسمان صورتم انداخت و سري از روي تاسف تكان داد و گفت:
«باورم نمي شود بچه هاي دبيرستاني هم از اين كارهاي بچه گانه بكنند.»
بعد رو به خانم لاشك با چند نچ بلند گفت:
«نگاه كن تو را به خدا،ببين چه سرو شكلي براي هم ساخته اند...با تو چه كار كرده؟گازت گرفته؟»
روي سخنش با زهره بود.زهره لبهايش را ورچيد و نگاهي به من و مريم انداخت بعد سر تكان داد.
خانم لاشك با لحني تند و ملامت اميز گفت:
«من جاي شما بودم از خجالت اب مي شدم و قطره قطره در زمين فرو مي رفتم.اينجا كه شما هستيد محلي براي كسب علم است،نه جايي براي به رخ كشيدن زور بازو.حالا بگوييد ببينم تقصير كدامتان بود كه اين درگيري پيش آمد؟هان؟»
من نگاهي به زهره و زهره نگاهي به من انداخت.بعد دو جفت چشم خيره شدند به مريم كه سرش چسبيده بود روي سينه اش و گوشه لبش را به دندان گرفته بود و انگار نه انگار كه او مقصر اصلي اين ماجراست و ممكن است با اعترافات ما براي هميشه از دبيرستان اخراج شود.
خانم دوزچي سكوت ما را كه ديد با تحكم گفت:
«دِ يالله...ما گوش مي كنيم...بگوييد كدامتان مقصر بوديد؟»
و نگاهش را با ظن و بدگماني به چهره مريم دوخت.من با زباني الكن و لحني گرفته گفتم:
«تَ...تقصير...ما...بود..مَ...مَن و زُ...زهره سر به سرش گذاشتيم...مَ...مريم...كاري با ما...نداشت...اين ما بوديم كه...»
و سعي كردم نگذارم اشكهايم سرازير شوند،چرا كه تحت تاثير احساس دوگانه اي قرار گرفته بودم.از طرفي دلم مي خواست دوستم را از خطر اخراج شدن برهانم و هم دوست داشتم خودم را تبرئه كنم.
زهره نگاهي به سوي من انداخت.چون حالت پريشان و انقلاب خاطر مرا ديد رشته سخن را در دست گرفت و آهسته گفت:
«گلناز راست مي گويد...همش تقصير ما بود!ما بوديم كه قيافه زشت و بد تركيب و قد دراز مريم را مسخره كرديم و باعث شديم از كوره در برود.هر كس ديگري هم جاي او بود عصباني مي شد و مثل خرس زخمي به ما حمله مي كرد...تقصير از ما بود خانم دوزچي،مريم هيچ گناهي نداشت.»
نگاه هاج و واجي به زهره انداختم كه انگار ارام گرفته بود.بعد به مريم زل زدم كه از گوشه چشمهايش اشك مي چكيد.نگاه كوتاه و پر ابهامي بين خانم دوزچي و لاشك رد و بدل شد.خانم لاشك رفت و پرونده هامان را اورد و خطاب به هر سه نفرمان گفت:
«كار هر سه نفرتان دور از شان و منزلت يك دختر خانم دبيرستاني بوده.من و خانم دوزچي تصميم گرفته بوديم يكي از شما را همين امروز از مدرسه اخراج كنيم....البته فكر مي كرديم مقصر اصلي مريم است.يعني طبق گزارش هاي كه به ما دادند مريم را گناهكار مي دانستيم.اما حالا كه اعتراف شما دو نفر را شنيديم مي بينيم كه بايد تصميم ديگري اتخاذ كنيم.»
خانم دوزچي در حالي كه گوشه چشمي نگاهمان مي كرد رفت پشت ميزش نشست.با دست موهاي بازيگوشي را كه از زير مقنعه اش زده بود بيرون فرو كرد زير مقنعه و گفت:
«ما از شما سه نفر تعهد كتبي مي گيريم كه بار ديگر چنين اعمال ناپسندي از شما سر نزند...فراموش نكنيد اين تعهد تكرار شدني نيست...با مشاهده كوچكترين رفتار ناشايستي كه جو خوابگاه را به هم بزند بدون ترديد هر سه نفرتان را اخراج مي كنيم...حالا بياييد و تعهدتان را بنويسيد.»
به نوبت رفتيم و تعهد نوشتيم و پاي ان را امضا كرديم و از دفتر امديم بيرون.
مريم بعد از خروج از دفتر راهش را از ما جدا كرد و به طرف ديگري رفت.زهره رو به من تشرزنان گفت:
«ديدي چه كار كردي.دختر احمق!مرا بگو كه عقلم را دادم دست تو.انها از ما تعهدنامه كتبي گرفتند.شنيدي كه خانم دوزچي چه گفت؟گفت...»
من هم از كاري كه كرده بودم احساس ندامت و پشيماني مي كردم.با عصبانيت گفتم:
«اين قدر زر نزن زهره!خودم انجا بودم و شنيدم مدير و ناظم چه گفتند.لازم نيست همه را از نو برايم تعريف كني...»
و بعد نفسم را جمع كردم و يكجا فوت كردم بيرون.
زهره هنوز از شدت خشم و غضبش كم نشده بود و داشت غرولند مي كرد.من حوصله شنيدن نداشتم.
«اگر اين دختره باز به سرش زد و مثل گرگ گرسنه به ما حمله كرد چي؟ان وقت ما هم شريك جرميم...شنيدي كه گفت هر سه نفرتان اخراجيد...فهميدي يا نه؟كجا مي روي؟اره راهت را كج كن و برو كنج ديوار بنشين و به حال خودت زار بزن.منِ ابله را بگو كه كوركورانه گوش به حرف تو دادم...مي شنوي يا نه؟اگر مريم هم جاي ما بود اين كار را مي كرد؟نگو مي كرد كه باور ندارم...هُي با توام،به درك...جلوي گوشهايت را گرفته اي كه صداي مرا نشنوي؟كاري نكن بيايم و موهايت را ز ته بكنم...عمِرِ بَسوتِ ناخِشي بَئيت(الهي عمرت بسوزد و ناخوشي بگيري و بميري.).»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#47 | Posted: 8 Dec 2013 12:44




يك هفته بعد ،عصر يكي از روزهاي ابري از طريق بابا جون با خبر شدم يوسف به ديدن من آمده.با وجودي كه هنوز هم نسبت به اين موضوع بي تفاوت بودم،اما سعي كردم قيافه ادمهاي سر از پا نشناخته و خوشحال را بگيرم.با شادماني ساختگي كه روي چهره ام مواج شده بود از پله هاي خوابگاه پريدم پايين.مي خواستم همه ببينند براي ديدن نامزدم تا چه حد از خود بي خود شده ام و بي تابي به خرج مي دهم.در واقع خودم را گول مي زدم و فكر مي كردم ديگران را در مورد احساس و عواطف خودم به بيراهه مي كشانم.بابا جون به من تذكر داد:
«فقط چند لحظه مي توانيد همديگر را دم در ببينيد...براي من مسوليت دارد.»
دستم را گذاشتم روي قلبم كه مثلا از شدت شوق و هيجان نفسم به شماره افتاده است.
«چشم بابا جون...همان چند لحظه را هم ممنونت مي شوم.»
در را كه با التهاب و هيجان باز كردم يوسف را با لباس سربازي ديدم.پشت به من ايستاده بود و زل زده بود به غروب تيره اي كه اسمان را در بر گرفته بود.به اسم كه صدايش زدم انگار از خواب عميقي پريده باشد به طرفم برگشت.او با دهاني نيمه باز و نگاهي كه از شور و شوق ديدار با اشك هاي عاشقانه ايآذين شده بود و من با هيجان ناخوشايندي كه احساس دل پيچه شديدي را در من پديد آورده بود به طرف هم رفتيم.
نگاهم بر خلاف تلاش بي حاصلم خيز برداشت و از خيابان بدون خط عابر گذشت و تيز و چابك رفت و خودش را خسته و نفس بريده در اغوش او انداخت كه انگار از ساعتها پيش جلوي در منزلش نشسته بود و با نگاهي خيره و مات زل زده بود به در دبيرستان شبانه روزي...
من پرسيد:
«حالت چطور است گلناز؟»
احساس مي كردم نگاهم را آن سوي خيابان جا گذاشته ام.جهت نگاهم به طرف كسي بود كه با لباس سربازي رو به روي من ايستاده بود و من كسي ديگر را جاي او مي ديدم.كسي كه با نگاهي غرق خواهش و حسرت زل زده بود به من و سربازي كه نامزدم بودم...
كسي دوباره از من پرسيد:
«چرا ماتت برده گلناز؟انگار مرا نمي بيني!»
آه،از كجا فهميده بود.چقدر زيرك و باهوش بود...نگاهم را تندي از ان سوي خيابان كشيدم به اين سو.حالا مي ديدمش.چشم چپش يك خط باريك بود و من مثل ادمهاي كم حافظه به مغزم فشار مي اوردم كه چه بر سر چشمش امده.يادم بود و نبود.ايا توي جنگ چشمش را از دست داده بود؟...نه...انگار پيش از اينكه به جبهه اعزام شود هم او را با همان چشم به هم دوخته شده ديده بودم...پس..اوه خداي من!چقدر خنگ شدم.چرا يادم نمي امد؟
«گلناز ...تو حالت خوب نيست؟؟ها گلناز؟»
احساس كردم از بلندي پرت شدم پايين.توي هوا چرخ مي خوردم و از ان بالا مي ديدم كه شهر زير پاي من چرخ مي خورد.به راستي كه سرم از ان همه چرخش گيج مي رفت.تلو تلو خوران به عقب و جلو كشيده شدم و بعد يكهو همه جا سياه و تيره شد.
انگار نگاهم زير لاستيك خودروهاي در حال عبور وسط خيابان له شده بود.هيچ جا را نمي ديدم.صداي فرياد كسي امد.و من افتادم،از يك بلندي كه معلوم نبود كجاست.
چشمانم را كه باز كردم روي دستهاي او بودم،او كه لباس سربازي تنش بود و با ديده اي نگران و متوحش نگاهم مي كرد.من ديگر چرخ نمي خوردم،شهر امل هم.كمكم كرد روي دو پاي خود بايستم.مواظب بودم ديگر ان طرف خيابان را نگاه نكنم.پشتم را به خيابان كردم و رو به او گفتم:
«نگرانت كردم...خودم هم نفهميدم چي شد كه...»
«سلام...حالت چطور است؟»
و به رويم لبخند محبت اميزي پاشيد.يعني اينكه ان حرفها را بريزم دور و جواب سلامش را بدهم.
به زور و به زحمت لبخند نصفه نيمه اي كنج لبم نشاندم و با لحن گرفته اي جواب سلامش را دادم و گفتم كه حالم خوب است و فراموش كردم كه من هم حال او را جويا شوم.او به روي من نياورد و گفت:
«من هم حالم خوب است.پيش خودم گفتم سر راه تو را بردارم و با خودم به خانه ببرم.اما نگهبان گفت كه چنين فكر و خيال خامي را از سرم بريزم دور...تازه اول هفته است و فقط اخر هفته را مي تواني به مرخصي بروي.خوب...تو از خودت برايم بگو.»
سرم را با حجب و حيايي بي سابقه انداختم پايين كه بيشتر براي گريز از نگاه محبت اميز او بود.
«خوبم.»
«اين خراشها چيه روي صورتت؟»
«چيز مهمي نيست با بچه هاي خوابگاه شوخي شوخي درگير شديم.»
«هنوز هم شيطنت و بازيگوشي را كنار نگذاشته اي؟»
لحنش به هيچ وجه بوي ملامت و نكوهش نمي داد اما به من برخورد.بدجوري هم ناراحتم كرد.رويم را از او برگرداندم و چيزي نگفتم.انگار فهميد بي خودي مرا از دست خودش رنجانده .شتابزده گفت:
«منظوري نداشتم...به دل نگير...»
من اه كشيدم و باز هم هيچ نگفتم.در حالي كه خيره نگاهم مي كرد گفت:
«من خيلي خسته ام...مجبورم بدون تو به خانه برگردم....نمي خواهم باعث شوم كه به درست لطمه اي وارد شود.»
سنگ جلوي پايم را با نوك كفش پرت كردم چند متر ان طرف تر.
«گلناز...»
تازه نگاهم به نگاهش افتاد.طوري عميق و نافذ نگاهم مي كرد انگار مي خواست كاسه چشمانم را سوراخ كند و افكار بي سر و ته مرا ديد بزند.اما نگذاشتم چنين شود و كتاب اشفته و درهم ذهنم پيش رويش بازگردد.در حالي كه نگاهم را مي دزديدم گفتم:
«حيف كه اخر هفته نيست و الا با تو مي امدم.»
اين بار او سنگ جلوي پايش را شوت كرد.سنگ خورد به سنگ ديگر و همان جا متوقف شد.
«پس اخر هفته منتظرت هستم...توانستي دو روز مرخصي بگير...يا اگر خواستي خودم مي ايم سراغت و مرخصي مي گيرم كه...»
«نه يوسف.نمي خواهم به زحمت بيفتي.چون تعطيلات زمستاني به ديدن خانواده ام نرفته ام،لابد دو روز به من مرخصي مي دهند.رفتي سلام مرا به همه برسان.»
باز نگاهمان در هم گره خورد.خنده اي كرد و گفت:
«آمل چه غروبهاي دلگيري دارد.اين طور نيست؟»
نگاهم به دو سه كله اي افتاد كه روي هم سوار شده بودند و از لاي در نيمه باز دبيرستان سرك كشيده بودند بيرون.يكي از كله ها متعلق به زهره بود.از كارشان خنده ام گرفت.
«همين طور است!»
يوسف پشتش به در بود و كله هاي كنجكاو را نمي ديد.
«خوب،من بايد بروم...فقط بگويم كه دلم حسابي برايت تنگ شده بود...خداحافظ.»
زورم امد بگويم من هم همينطور.فقط با لبخندي بي معني او را تا ان سوي خيابان بدرقه كردم.بعد هنوز او را تا رسيدن به ايستگاه تاكسي هاي بين شهر تعقيب نكرده بودم كه نگاهم به سرعت تغيير مسير داد و صاف افتاد توي نگاه محزوني كه تا مرا متوج خود ديد به اسمان غروبزده شهر خيره شد.
صداي يكي از كله ها به گوشم خورد.«اهاي...پس چرا خشكت زده.»
صداي زهره بود.حتم داشتم از شدت فضولي دل درد گرفته بود.
هنوز يك جفت چشم مغموم به اسمان دم غروب بود كه برگشتم به طرف كله ها.دوتا از انها مي خنديد.كله وسطي اخم هايش را در هم كشيده بود.با تشر گفت:
«بِرِ دمِ جانِ لو بياردي.»(د بيا جانم را به لبم رساندي.)
«خوش به حالت كه به ديدن نامزدت مي روي...نگاه كن چه با عجله ساكش را مي بندد،خدا شانس بدهد»
زيپ ساكم را بستم و لبخندي به روي زهره زدم و گفتم :«تا چشمات در آد.»
با ترش رويي گفت:«چشمانم در امده نمي بيني...حالا چند روز بهت مرخصي دادند؟»
«از امروز تا اخر هفته....دلت بسوزد.»
«دلم كه مي سوزد...تو كه رفتي من مي مانم و ان دختره بدعنق و وحشي...راستي كجاست؟»
نگاهي به جاي خالي مريم انداختم.شانه هايم را انداختم بالا.
«چه مي دانم.مثل ديوانه هاي ماليخويايي شده.تازگي ها با چشمان باز چرت مي زند...ديروز يكي از بچه ها مي گفت در يكي از توالت ها را كه باز مي كند مي بيند مريم انجا نشسته و زل زده به كاسه توالت.هر چقدر صدايش مي كند نمي شنود بعد كه با دست تكانش مي دهد و او را به خودش مي اورد كم مانده بود كه به روز من و تو دچارش كند.»
پشت چشمي نازك كرد و گفت:
«ايش...ال ببرتش...اكله ...جا قحط بود توي توالت چرتش ببرد...ديدم سر شب بوي گند مي دهد،نگو...»
«هيس زهره...سر و كله اش پيدا شد.»
زهره نگاهي به طرف ورودي انداخت.ديد مريم با سري به زير افكنده و ظاهري پژمرده به طرف ما ميآید.زهره و مريم هنوز قهر بودند.زهره اعتقاد داشت مريم به ما مديون است و بايد از ما معذرت خواهي كند!اما مريم بيشتر از ما كناره مي گرفت و بيشتر در انزواي خودش فرو مي رفت.نمي توانستم مثل زهره كينه شتري داشته باشم.
او را كه روي تخت خودش ديدم با لحن مهرباني گفتم:
«خوب من ديگر مي روم،شما سه شب و سه روز از شر من خلاصيد.»
زهره از روي تخت من پريد پايين و با بي اعتنايي رفت و روي تخت خودش ولو شد.مريم بي انكه نگاهي به من بيندازد سرش را روي بالش گذاشت و چشمانش را به تخت بالاي سرش دوخت.هيچ دلم نمي خواست دوباره اعصابش را به هم بريزم.سعي كردم سكوت و بي تفاوتي او را ناديده بگيرم و زود خودم را جمع و جور كنم و راه بيفتم.
اول از همه با مريم خداحافظي كردم.با نگاهي سرد و عروسكي و لبهايي به هم دوخته شده جواب مرا داد.بعد با زهره خداحافظي كردم كه اشك توي چشمانش جمع شده بود.
بغلم زد و زير گوشم گفت:
«اگر شد زودتر برگرد.چون من اينجا را بدون تو دوست ندارم.»
نيشگوني از لپهاي پر گوشتش گرفتم و از او خواستم كمتر احساساتي شود و بعد هم با بچه هاي ديگر خداحافظي كردم.اخر هم با بابا جون كه خيلي سفارش كرد مواظب خودم باشم.بعداز ظهر روز سه شنبه بود و خانم دوزچي چهارشنبه و پنج شنبه را به من مرخصي داده بود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#48 | Posted: 8 Dec 2013 12:50




ان روز آسمان شهر آمل را ابر سياه و كدري پوشانده بود.از اغاز هفته هوا همان طور بود.نه باران مي باريد و نه افتاب مي زد بيرون.گاهي باد تندي هم مي وزيد.ان روز هم باد شديدي از شرق به غرب مي وزيد و چادرم به بدنم مي چسباند.به ان سوي خيابان رفتم.ايستگاه تاكسي هاي بين شهري خلوت بود و هيچ ماشيني اماده حركت نبود.مي دانستم تا ماشينها پر نشوند راننده ها حركت نمي كنند پس مجبور بودم زمان زيادي را براي پيدا شدن مسافر هدر بدهم.
در جهت باد شديدي كه مي وزيد خودم را به دكه روزنامه فروشي رساندم تا با خريد روزنامه اي خودم را مشغول كنم.ساكم را روي زمين گذاشتم.پيش از خريد روزنامه تصميم گرفتم چادرم را روي سرم مرتب كنم چون با وضعيت نامطلوبي روي سرم افتاده بود.كش چادرم را كه از روي سرم برداشتم يكهو دست باد چادرم را با شدت از روي سرم كند و برد به هوا.دستپاچه و هول به دنبال چادرم مي دويدم كه چسبيده بود به چيزي كه نمي دانستم چيست.
چادرم را كه برداشتم يكهو بر جا خشكم زد.او بود كه از پشت چادر با نگاهي مات و بي روح زل زده بود به من.چادر روي دستم مانده بود.برگشتم و نگاهي به ساكم انداختم كه كنار دكه به حال خودش رها شده بود.
نمي دانستم او اينجا چه مي كند و ازمن چه مي خواهد.چرا با ان نگاه شيشه اي كه توي قاب پژمرده چهره اش مي درخشيد به من خيره شده بود.چرا برنمي گردم و ساكم را برنمي دارم و به طرف ايستگاه سواريها نمي روم؟حكم بدون چون و چرايي در پس نگاه ماتش هويدا بود كه مرا محكوم به ماندن مي كرد.
چند لحظه پس از اينكه زير نگاه هاج و واج او دست و پاي خودم را گم كرده بودم معذب شدم و برگشتم بروم ساكم را بردارم كه گفت:«مي رسانمت!»
گلويم خشك شده بود.هر چه تقلا كردم اب دهاني نبود كه قورت دهم و ترش كنم.با صداي گنگ و نامفهومي پرسيدم:«كجا؟»
همانطور كه ميخ شده بود به من گفت:
«همان جايي كه مد نظر توست.»
نگاه مشكوكي به دور و برم انداختم،انگار تمام امل چشم شده بود به من و او نگاه مي كرد.انگار همه ما را به هم نشان مي دادند و به ما نيشخند مي زدند.سرم را دزديدم.چانه ام را چسباندم به يقه مانتوم،يعني اينكه ان چشم ها را نمي بينم.مثل كبكي كه سرش را فرو كرده باشد توي برف!
از برابرم گذشت و به طرف ساكم رفت.ان را از روي زمين برداشت.احساس كردم ته دلم سنج مي كوبند.نگاهش به من دستور همراهي مي داد.همچون بره اي مطيع ورام به دنبالش روان شدم.اتومبيل در حاشيه خيابان پارك شده بود.
در عقب را باز كرد و ساكم را پرت كرد روي صندلي.بعد در جلو را باز كرد و بدون تعارف از من خواست سوار شوم.من هم مثل يك بچه خوب و حرف گوش كن نشستم روي صندلي و چشمانم را روي هم گذاشتم.چند لحظه بعد صداي باز و بسته شدن در ديگر امد و بعد سايه سنگين نگاهش را وب روي چهره ام حس كردم.از پشت پلكهاي بسته مي توانستم چهره مغضوب او را ببينم كه معلوم نبود چرا تا اين حد گرفته است.
استارت كه زد نفس در سينه ام حبس شد.چشمانم را كه باز كردم اتومبيل از جا كنده شد و ديدم كه ان چشمهاي كذايي به گرد ما هم نمي رسند.صداهاي درهم و نامفهوم مي شنيدم.صداهايي كه معلوم نبود به چه كسي تعلق داشت.
_ديدي دختره را برداشت و با خودش برد؟
_اِ...اِ...اِ...روز روشن خجالت نمي كشند،دختر مردم را بلند مي كنند....
_چقدر شماها ساده ايد...دختره خودش اين كاره بود...نديديد چطور مثل بره دنبالش راه افتاد و نشست روي صندلي؟
_بعله...معلوم بود كه دختره خودش اين كاره بود،اگر نبود كه داد و هوار مي كشيد و از مردم كمك مي خواست تا حساب مزاحمش را برسند.
من در حالي كه ز شدت ناراحتي و هيجان به نفس نفس افتاده بودم با چهره خيس از عرق و با صداي ملتهب و بلندي گفتم:
«نه...من اين كاره نيستم...من اين كاره نيستم.»
صدايي با تحكم و تشر گفت:
«هيس....هيچي نگو گلناز...خواهش مي كنم هيچي نگو.»
«گلناز...خوابي هنوز...بيدار شو...»
چشمانم را كه باز كردم تاريكي همه جا را گرفته بود.نمي دانم ميان ان همه سياهي دنبال چه مي گشتم كه نگاهم را به اين سو و ان سو مي دواندم.چه فكر احمقانه اي كه فكر مي كردم در كوهستان هستم و چند قدمي با خانه ام فاصله ندارم،اما هر چه بيشتر نگاهم را به دور و بر مي چرخاندم كمتر نشانه اي از كوهستان مي يافتم.
مثل كسي كه حافظه اش را بعد از مدتي به دست اورده باشد خودم را از روي صندلي بالا كشيدم و فكر كردم:من اينجا چه مي كنم؟توي اين اتومبيل؟اينجا كجاست؟
همان لحظه چشمم افتاد به او كه آرام و خونسرد كنارم نشسته بود و نگاهم مي كرد.من متحير بودم چرا تا ان لحظه نديده بودمش.به روي حيرت چشمانم خنده اي پاشيد و گفت:
«سلام...انگار خيلي خسته بودي.بايد ممنون من باشي كه گذاشتم تمام طول راه را راحت بخوابي.«
احساس كردم رنگ از رخسارم پريد.با لكنت گفتم:
«ما...ما...كُ...جا هستيم؟»
«اگر بروي بيرون مي فهمي.»
نگاه متوحشي به شيشه بخار گرفته انداختم.يعني كجا بوديم...اين پسر ديوانه مرا با خودش كجا اورده؟سرم داشت گيج مي رفت.شقيقه هايم تير مي كشيد.با اعصابي متشنج داد زدم:
«به من بگو اينجا كجاست؟»
او در كمال خونسردي فقط نگاهم كرد.بعد بي هيچ حرفي پياده شد و امد در سمت مرا باز كرد و گفت:«بيا پايين.»
نگاه ترديد اميزي به چشمانم انداختم و پياده شدم.صداي امواج متلاطم اب به گوشم مي رسيد.ميان ان همه سياهي،از پس درختان انبوهي كه شاخه هايش را در هم كشيده بودند توانستم دريا را ببينم.خداي من!دريا؟
بعد نگاه هراسناكي به پيرامونم انداختم .چشمم خورد به تابلوي كنار جاده.نوشهر 30 كيلومتر.وحشتزده دستم را جلوي دهانم گرفتم مبادا از فرط حيرت و ناراحتي جيغم به هوا بلند شود.در همان حال نگاهم را به ديده ام دوختم و داد زدم:
«چرا اينجا؟چرا مرا آوردي اينجا؟»
با چند گام خودش را به من نزديك كرد و با لحن آرام و صبوري گفت:
«چون دلم مي خواست با تو اينجا باشم.»
«ديوانه... ديوانه... ديوانه.»
«خودتي... خودتي... خودتي.»
«تويي،من الان بايد توي خانه ام باشم... مي فهمي؟»
«تو الان همان جايي هستي كه بايد باشي .»
چند لحظه به چشمان هم خيره مانديم.من با خشم و قهر و عتاب و او با خونسردي و بي تفاوتي.بدترين چيزي كه در ان لحظه بر شدت عصبانيت من مي افزود ديدن قيافه بي خيال او بود كه انگار نه انگار چه حماقتي كرده.هيچ هم به روي خودش نمي اورد.
«گلناز،خواهش مي كنم قيافه ادمهاي فريب خورده را به خودت نگير.ويلاي قديمي پدرم انجاست.از ترس پدربزرگم تا حالا جرات نكرده بودم...»
«احمق! احمق!»
فقط نگاهم كرد و هيچ نگفت.از زور خشم و فشار بغض ارنجم را به كاپوت تكيه دادم و چنگي به مقنعه ام انداختم.همانموقع بي اختيار چشمم افتاد به نرده هاي چوبي اي كه يك ويلاي قديمي را محصور كرده بود.صدايش را از پشت سرم شنيدم كه گفت:
«اين قدر بق نكن دختر!بايد به من حق بدهي كه...»
به طرفش برگشتم و دوباره با صداي غضب الودي فرياد كشيدم:
«چه حقي؟تو فكر كردي كي هستي؟اگر چند بار حماقت به خرج دادم و به ديدنت امدم دليل بر اين نمي شود كه هر جوري خواستي بر روي من حساب كني...من زن هرزه اي نيستم كه تو شبي را از روي هوی و هوس با من به صبح برساني...مي فهمي؟»
دستش را به هوا بلند كرد و شَتَلق زد توي گوشم.احساس كردم يك دوربين عكاسي پيش چشمانم فلاش زد.از گوشه لبهايم خون چكيد پايين.او با نفسي بريده گفت:
«اين سيلي را يادگاري از طرف من داشته باش تا از اين به بعد خودت را با يك زن هرزه مقايسه نكني.»
بعد كه نگاه اشك الود مرا خيره ديد با عجز و پشيماني چنگي بر موهايش زد و نگاهش را از من دزديد.بي هيچ كلامي از برابرم گذشت و به سمت نرده هاي ان ويلاي به ظاهر متروك رفت.
من مانده بودم با دلي مردد كه چه كنم؟ايا پا به فرار مي گذاشتم و مي رفتم؟كجا مي رفتم.در اين شب تيره و تار و دور از ولايت خويش به چه كسي پناه مي بردم؟ايا بايد با خفت و خواري مي ماندم و مي گذاشتم همه چيز همانطور پيش برود كه او مي خواهد؟
صداي امواج خروشاني كه با جنون خودشان را به صخره ها مي زدند رشته افكارم را از هم گسست.او در ويلا را باز كرده بود.چند لحظه بعد چراغهاي ساختمان روشن شد.نگاهم را به اسمان دوختم.مثل اسمان دل من ابري بود.
آرش آتشي افروخت و از من خواست بنشينم روي تخته سنگي و خودم را گرم كنم.خودش هم نشست ان سوي اتش و زل زد به من.نگاهم با شعله هاي اتش مي رقصيدند.هر لحظه از خودم مي پرسيدم:من اينجا چه مي كنم؟
صدايش را شنيدم كه از پشت شعله هاي زرد و ابي گفت:
«هنوز كه بق كرده و پكري!تو را به خدا بگذار از اين شب خاطره انگيز لذت بريم.»
نگاهي به سويش انداختم.حرارت اتش نيمي از چهره اش را روشن كرده بود.خواستم چيزي بگويم اما ترجيح دادم به سكوتم ادامه دهم چرا كه احساس كردم با اين روش مي توانم حرصش را در بياورم.بي اعتنايي من كار خودش را كرد.در حالي كه هنوز نگاهش به من بود با لحني عاصي گفت:
«گلناز...مي شود از اين حال و هوا بيرون بيايي...خواهش مي كنم.»
باز هم بي محلي كردم و بيشتر در خودم مچاله شدم.حتي كنار شعله هاي اتش هم احساس سرما و رخوت به من دست مي داد.خيلي دلم مي خواست سوراخ گوشهايم را با چيزي پر مي كردم كه صداي برخورد امواج را به ساحل و صخره ها نشنوم تا هر لحظه در اثر اين برخورد جنون اميز مرعوب نشوم و دلم به لرزه نيفتد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#49 | Posted: 8 Dec 2013 12:59




از جا بلند شد و بي هيچ حرفي به سمت ويلا رفت.چشمانم را لحظه اي بر هم فشردم و فكر كردم:همش تقصير خودم است،اگه توي ماشين خوابم نمي برد الان اينجا نبودم...اصلا اين پسرك عقل درست و حسابي ندارد.ديوانه است.مرا برداشته و اورده اينجا كه چي؟من الان بايد خانه خودم باشم...در بين خانواده ام.هر چند انتظار مرا نمي كشيدند،ولي...آه...اين امواج لعنتي هم معلوم نيست چه مرگشان شده...هِي سرشان را مي كوبند به ساحل...
كاش من هم از دست كارهاي جنون اميز ارش سرم را مي كوبيدم به چيزي تا از هم متلاشي شود.چقدر وحشتناك است كه مجبورم امشب را با او بگذرانم...اگر...اگر...بلايي بر سر من بياورد چه؟اگر اسير وسوسه هاي شيطاني شد و به من تعرض كرد چه؟اگر بعد از تعرض مرا برد و توي دريا خفه كرد چه؟ان وقت هيچ كس نمي فهمد ،از كجا بفهمند؟من به جاي رفتن به خانه سر از اينجا در اورده ام؟شايد فقط ان مرد دكه دار يادش بيفتد كه من به جاي رفتن به خانه با ديوانه اي همراه شدم و به سمت ديگري رفتم.
نه...او از كجا ياد من و ان جوان ديوانه است؟از كجا فهميده جواني كه مرا با خودش همراه كرده ديوانه است؟نيست؟هر چه هست ادم معمولي نيست.رفتارش سواي ادميزاد است.نديدي چطور زد توي گوشم؟دستم را گذاشتم روي گونه سيلي خورده ام و درد زير پوستم را احساس كردم.
«چيه گلناز؟نگاهت را از توي اتش بكش بيرون مي سوزي!»
لبهايم را ورچيدم و باز هم هيچ نگفتم.كي امده بود كه من نفهميدم؟چيزي را به طرفم گرفت و گفت:
«بخور تا گرم شوي.»
چيزي كه به طرفم گرفته بود يك ليوان دسته دار بود كه عطر قهوه از آن مي زد بيرون.نگاهي ترديد آميز به سويش انداختم.لبخند معني داري به رويم زد و گفت:
«نترس!هيچي توي ان نريخته ام...اگر مطمئن نيستي با ليوان خودم عوضش مي كنم.»
گلويم خشك بود و پنجه سرما بر بدنم چنگ مي انداخت.عطر قهوه وسوسه ام كرد.ليوان را از دستش گرفتم.فكركردم:اين بدان معنا نيست كه به خاطر كاري كه كرده از او دلگير نيستم...در واقع مي خواستم خودم را گول بزنم،چرا كه در حين نوشيدن قهوه داغ و شيرين او حرف مي زد و من چشم به دهانش دوخته بودم.
«ببين گلناز...اگر به خاطر ان سيلي ناراحتي،بايد بگويم حقت بود.هيچ دوست ندارم دختر پاك و بي الايشي مثل تو خودش را هرزه فرض كند.در مورد افكار و خيالات من هم به شك و شبهه نيفت.من در مورد تو هيچ انديشه سوئي به سرم راه نميدهم...فهميدي دختر خوب؟»
نگاهش كردم.مي خواستم بپرسم چرا انديشه سوء به سرش راه نمي دهد؟من چه فرقي براي او مي كنم؟اما نپرسيدم.نگاهم را از نگاهش پس گرفتم و انداختمش توي اتش.حالا نگاهم داشت با هيزمهاي اتش مي سوخت.او كه متوجه سكوت درباره من شد اهي عميق كشيد و گفت:
«شايد حق داشته باشي.حتي اگر از مقايسه ات عصباني هم شده بودم نبايد مي زدم توي گوشت...دوست دارم مرا ببخشي...مي بخشي؟»
«گلناز...مي دانم دلخوري ات از بابت سيلي نيست...بيشتر از اين ناراحتي كه چرا اوردمت اينجا.مي دانم الان بايد توي خانه خودت باشي و نيستي و اين آزارت مي دهد....بودن با من براي تو سخت و ناممكن است،چون خودت را متعلق به كس ديگري مي داني...چون قرار شد توي گنجه كس ديگري محفوظ بماني... اما مي خواهم اين را بداني كه من قصد ندارم بين تو و نامزدت قرار بگيرم...فهميدي؟»
فهميدي را با بغض ادا كرد.دلم به حالش سوخت.نگاهش كردم.دلم مي خواست از نگاهم بفهمد كه چه از او مي خواهم بپرسم،اما او نگاهش را به اسمان بالاي سرش دوخت و وادارم كرد بخيه سكوت را از روي لبهايم بگشايم و با لحن سرد و بي روحي بگويم:
«اگر اينطور است پس چرا من و تو الان اينجا هستيم...بر خلاف ميل و اراده من؟»
نگاهش هنوز ان بالاها بود.صدايش لرزان و خفه به گوشم رسيد.
«خودم هم نمي دانم چرا؟كاش مي دانستم.»
پوزخندي زدم و با تمسخر گفتم:
«كه نمي داني چرا؟خوب است...از اينكه مرا دختر احمق و كودني فرض كردي دلم مي خواهد جاي اين هيزمها بسوزم.»
نگاهش از ان بالا افتاد پايين.مي خواست توي نگاه برافروخته و عصبي من ماوا بگيرد كه مانع شدم.رويم را از او برگرداندم و وانمود كردم گريه نمي كنم،در حالي كه گريه مي كردم و اشك از پنهاي صورتم جاري بود و من تلاش بيهوده اي مي كردم كه او ستاره هاي اشك مرا نبيند.
«گلناز...»
بغضم تركيد.سخت و ملال اور است كه ادم بدون تركاندن بغضش گريه كند.انگار در حال خفه شدن است.طاقت نداشتم انجا بشينم و او را به تماشاي منظره گريستنم دعوت كنم.ليوان قهوه را پرت كردم روي زمين و يك ان شروع كردم به دويدن.نمي دانم چرا...علتش مهم نبود.فقط مي دويدم.
او از پشت سر سايه وار تعقيبم مي كرد و داد مي زد:
«صبر كن گلناز...خواهش مي كنم صبر كن.»
و من بي اعتنا به فريادهاي مكرر او پيش مي رفتم.صداي امواج متلاطم هر هر لحظه واضح تر به گوشم مي رسيد.بايد خودم را توي دريا غرق مي كردم.حقم بود!من شروع كننده اين بازي مسخره بودم و خودم هم بايد تمامش مي كردم.هر چه غم انگيزتر تمام مي شد بهتر بود.نبايد ابروي بابا رشيد را مي ريختم.نبايد با جواني كه نمي شناختمش رابطه ي دوستي يا هر كوفت و زهر مار ديگري برقرار مي كردم....بله...بله...حق مسلم من است.
بايد خودم را بيندازم توي دريا...تا جسم گناه كرده مرا با خودش به اعماق ابها ببرد.لابد خانواده ام پيش خودشن فكر مي كنند من در راه برگشت به كوهستان دچار بهمن شده ام و سَقَوط كرده ام...بله...اين گونه بهتر است.دست كم نمي فهميدند شبي را با جواني غريبه و ناشناس به صبح رسانده ام.حتي اگر دستش به من نرسيده باشد!
او از پشت سر فرياد مي زد:
«صبر كن گلناز ...نرو...دريا طوفانيست.غرق مي شوي!»
براي من مهم نبود.مي رفتم كه غرق شوم.سزاوار همين بودم.نبايد شيفته پاي حرفهايش مي نشستم.نبايد دل دست نخورده ام را به او مي سپردم.زير پايم اب بود.موج بود،كف بود.گريه مي كردم؟يادم نيست.خيس بودم،سر تا پا خيس.موجها چنان با هيجان و بي تابي مرا در اغوش كشيده بودند گويي مدتها پيش در انتظار بلعيدنم بودند.صداي فرياد او را مي شنيدم و نمي شنيدم.
«نرو گلناز...ديوانه نشو.»
و من ديوانه شدم و رفتم.تا جايي كه ديگر پايم به كف دريا نمي رسيد.در همان حال احساس كردم تمام امواج دريا به سمت من گسيل شده اند و به شوق در بر گرفتن من اسيمه سر پيش مي تازند.چهره يوسف پيش رويم بود.ني ميان دستهايش بود و به روي من مي خنديد.
كسي از پشت سر با صداي گرفته داد مي زد:«گلناز...گلناز...»
صداي نامفهومي از ته گلويم بيرون امد.خودم هم نفهميدم چه مي گويم.خوب كه گوش دادم متوجه شدم بابا رشيد را به اسم صدا مي زنم.گاهي من روي اب بودم و گاهي اب بالاي سرم.احساس مي كردم تمام بدنم از اب دريا پر شده است.من هنوز با صداي گنگ و مبهمي بابا رشيد را به اسم صدا مي زدم.دستي به سوي من دراز شد.صاحب دست را نمي ديدم،انگار با چشمهاي صابون زده و پر كف نگاهش مي كردم.
اولش فكر كردم يوسف است وقتي امدم روي اب فهميدم يوسف نيست،كس ديگري بود كه با صدايي از ته حلق مي گفت:
«دستت را بده به من گلناز.»
دستم را به سويش گرفته بودم كه يكهو موج بلندي مرا در ميان گرفت و با خودش برد.دست و پا مي زدم.ديگر صدايي را نمي شنيدم كه مرا به نام صدا كند.دست و پايم بي حس شد و من از تكاپو افتادم.احساس كردم به زودي به ته اب مي روم و غذاي ماهيها مي شوم.سبك شده بودم.هم چون پر قويي در دست امواج مي گشتم و ديگر هيچ نفهميدم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#50 | Posted: 8 Dec 2013 13:03




دفتر دوم
فصل بیست و ششم

احساس مي كنم چيزي چشمانم را قلقلك مي دهد.روي تخت غلت مي زنم.قلقلكي در كار نيست.اتاق تاريك نيست،سرد هم نيست.مثل كسي كه ناگهان خودش را در جايي ناشناخته مي بيند وحشتزده روي تخت نيم خيز مي شوم.دستم با حركتي بي اراده روي سينه داغ و ملتهبم مي افتد،روي قلب از تپش افتاده ام.نفس تا از مجراهاي تنفسي خودش را بكشد بالا من مرده ام!نفس نفس مي زنم.تقلا مي كنم از ميان ان هواي دم كرده هواي تازه اي به ريه هايم بفرستم.اين كار مقدور نيست،گويي هوايي در ان اتاق نبود.
به حالت دو به طرف پنجره مي روم.روز شده و هوا روشن است.نور خورشيد خوشحالم نمي كند بلكه چون تيغي در لحظه باز شدن پنجره توي چشمانم فرو مي رود.هواي تازه را با حرص و ولع مي بلعم.چرا پنجره ها را بسته ام؟از دريچه كولر هم باد نمي ايد.يادم افتاد شب پيش دريچه كولر اتاق خواب را بسته بودم.اه شب پيش چه شب يلدايي بود!سرد...طولاني...و كي خوابم برد كه نفهميدم؟
نبايد خورشيد مي تابيد.ان شب بايد همچنان ادامه پيدا مي كرد.من بايد در ان شب يلدا مي مردم.پس چرا نمردم؟!يادم است سردم بود.انگار در دماي پنجاه درجه زير صفر در حال قنديل بستن بودم.پس چرا قنديل نبستم؟چرا حالا گرمم است؟چرا داشتم از گرما و هواي دم كرده اتاق خفه مي شدم.
نه...نه...كاش روز نمي شد.كاش خورشيد نمي تابيد و من هنوز در شب يخي و طولاني روي تختم غلت مي زدم و مي انديشيدم...به گذشته هاي دور،به گذشته هاي نه چندان دور.
ساعت چند است؟برنمي گردم به ساعت ديواري زيبايي كه پدربزرگ آرش از ايتاليا به عنوان سوغاتي اورده نگاهي بيندازم.ساعت لابد از هفت گذشته.هميشه ساعت هفت روزهاي تابستاني افتاب تمام گلهاي اطلسي و لاله عباسي و پامچال باغچه هاي زير پنجره اتاقم را روشن مي كند.پس چرا امروز گلها را روشن نمي بينم؟لابد هنوز ساعت هفت نشده.باز هم برنمي گردم نگاهي به ساعت بيندازم.
آه مي كشم و روي صندلي كنار پنجره مي افتم.سرم را ميان دستهايم مي فشارم و فكر مي كنم.چيزي به خاطرم نمي رسد.بيشتر به مغزم فشار مي اورم.مثل ادمي فراموشكار و كم حافظه كه به خودش فشار مي اورد تا يادش بيفتد مثلا ساعت مچي اش را كجا گذاشته و يادش نمي ايد.مي دانم احتياج به يادآوري چيزي نيست.همه چيز انقدر واضح هست كه جاي هيچ ترديدي نمي گذارد!من گم شده بودم لابه لاي توده هاي غبار گرفته خاطره هاي شيرين،خاطره هاي تلخ و خاطره هايي گس و نرسيده.
نمي خواستم دوباره پيدا شوم...نه...نمي خواستم.نبايد مي خوابيدم.نمي شد كه جلوي افتاب را گرفت كه نزن بيرون.نه...نمي شد.كاش شب يلدا مرا به انتهاي پوچ يك روز تلخ ديگر نمي رساند.سرم را هنوز ميان دستهايم مي فشارم،براي به ياد اوردن چيزي كه هيچ ماهيتي نداشت.خودم هم نمي دانم چي؟هيچ چيز و همه چيز.بيهوده در دالانهاي تودرتو و مه الود ذهنم به جست و جوي چيزي برمي خيزم كه خودم هم نمي دانم چيست؟انگار دنبال خودم هستم.نشاني خودم را از خاطره هاي پوسيده و زنگار گرفته و از ياد رفته ذهنم مي پرسم.
كسي پاسخ مرا نمي دهد.كسي تا به حال چنين موجودي را با نشانيهايي كه مي دادم نديده بودم.خدايا گمش كرده بودم.كجا؟يادم نم ايد!حتم دارم قسمتي از ذهنم را پاك كرده اند.والا چرا يادم نبود خودم را كجا جا گذاشته ام؟من وجود مرئي خود را حس مي كردم اما اين وجود مرئي كامل نبود.حتي نيمي از خودش را هم همراه نداشت.من كجا به حال خويش رها شده بودم؟آه...كاش روز نمي شد،شب به انتها نمي رسيد،من به خواب نمي رفتم،بيدار نمي شدم...بيدار نمي شدم!
گريه مي كنم. براي نخستين بار بدون اينكه اشك بريزم گريه مي كنم،بي انكه چشمانم خيس شده باشد...جالب نيست.نه...چطور مي تواند جالب باشد وقتي حتي بغض هم نكرده ام و هيچ تورم محسوسي هم گلوي مرا در هم نمي فشارد.سينه ام نمي سوزد،قلبم تير نمي كشد.گفتم كه خودم را گم كرده ام.اين من نيستم كه در اين اتاق مجلل و رويايي روي صندلي مشرف به پنجره نشسته ام و دستهايم را روي شقيقه هايم مي فشارم و از دريچه غبار الود زندگي به ان سو سرك مي كشم وچيزي نمي بينم.به يقين من نيستم.من جاي ديگري هستم...خوب نمي دانم كجا..براي همين است كه بدون فشار بغض و بدون بارش اشك گريه مي كنم.
چمدانم را مي بندم.آرش نيست،معلوم نيست كجاست.مهم نيست.هيچ چيز ديگر برايم اهميت ندارد حتي خودم هم اهميتي ندارم.گوشي همراهم را برمي دارم.شماره دوستم،نسترن را مي گيرم.در دسترس نمي باشد...دوباره مي گيرم.خدا را شكر حالا در دسترس است.يك بوق،دو بوق...پنج بوق...پس كجا هستي لعنتي!لابد باز سرش گرم چرت و پرتهايي است كه اسمش را مي گذارد رمان.آه،تماس برقرار شد.
«سلام گلناز جان.»
«سلام و درد!معلوم هست چرا گوشي را برنمي داري؟»
«دستم بند بود...معذرت مي خواهم.حالا چي شده كه مثل اسپند روي اتش مي ماني؟»
«تو هم فهميدي جلز و ولز مي كنم؟»
روي تخت مي نشينم و پاهايم را دراز مي كنم.از ان سوي خط با صدايي نگران الو الو مي كند.خوب مي دانم با اين سكوت تا چه حد دلش را به تشويش انداخته ام.
«گلناز...خواهش مي كنم حرفي بزن...چي شده؟»
من به جاي حرف زدن مي گريم.كمي بعد مي گويم:
«هيچي،فقط ...همه چيز تمام شد.من دارم مي روم.»
«چي تمام شد؟كجا مي روي؟الو ...من نفهميدم چي گفتي؟»
«گوش كن نسترن...خوب گوش كن...نپرس چرا گريه مي كنم،فقط گوش كن.ارش نبايد بفهمد من كجا مي روم...اگر بهت زنگ زد_يكهو فكر كردم محال است به او زنگ بزند و سراغم را بگيرد_اگر بهت زنگ زد بگو خبر نداري من كجا هستم.باشه؟»
«واي گلناز...چرا بگويم خبر ندارم...مي خواهي كجا بروي؟چرا ارش در جريان نيست؟»
«مهم نيست چرا؟نه براي من،نه براي ارش!شايد حتي بهت زنگ هم نزند و پرس و جو هم نكند.فقط محض احتياط گفتم.حاليت شد؟»
هنوز ته صدايش مي لرزيد و معلوم بود بد جوري نگرانش كرده ام.
«حالا مي گويي چي شده و كجا مي روي يا نه؟به خدا دارم از دلشوره مي ميرم.»
با لحني كشدار و بي حوصله گفتم:
«لازم نيست.هنوز هيچي نشده بميري...ببين نسترن،فقط همين كافي است بداني من به زادگاهم برمي گردم.چرايش را بعد سر فرصت برايت تعريف مي كنم...اصلا دفترچه خاطراتم را بهت مي دهم كه با حوصله بنشيني و مو به مو همه چيز را بخواني،اما الان فرصت نيست....مي فهمي!وقتش را ندارم.»
«خيلي خوب...خيلي خوب فهميدم،الان در موقعيتي نيستي كه همه چيز را شرح بدهي.باشد قبول،حداقل دفتر خاطراتت را برايم بفرست.تو از مدتها پيش قولش را به من داده بودي،يادت نيست؟»
«يادم هست.عجب ادم سيريشي هستي تو...الان موقع اين حرفهاست؟»
«پس كي موقع اين حرفهاست؟دفترت را به من بده...وقتي خواندم بهت قول مي دهم رمانش كنم...قول مي دهم.»
«رمانش كنم...رمانش كنم!نكند راستي راستي فكر كردي نويسنده شده اي...چرت و پرت هايي كه با ان كاغذ را سياه مي كني اسمش رمان نيست.»
بي انكه از حرف من رنجشي به دل بگيرد مي خندد.
«تو كارت به اين حرفها نباشد!رماني از سرگذشتت بنويسم كه خودت حظ ببري...جان خودت وقتي اول زندگي ات را برايم تعريف كردي پيش خودم گفتم...»
من بي حوصله تر از ان بودم كه بخواهم به حرفهايش گوش دهم.
«پيش خودت هر چه گفتي به من مربوط نيست...داستان زندگي من هنوز كامل نشده.»
«عيبي ندارد...تا هر جا كه نوشتي به دست من برسان.بقيه بماند وقتي تمامش كردي.»
«چه مي گويي.مگر داستان زندگي ادم تمام مي شود؟ادم تا وقتي زنده است...اَه...معلوم هست داريم از چي حرف مي زنيم؟باشد...دفتر خاطراتم را برايت همين امروز پست مي كنم.حوصله اش را داشته باشم بقيه اش را هم مي نويسم تا خيالت راهت شود...ولي قول نمي دهم به پايان برسانمش...پايانش با خودن!يا غم انگيز تمامش كن يا به خير و خوشي كه البته بايد غم انگيز باشد...نمي دانم...خوشبين نيستم.تو هم كه در داستانهايت كسي را عاقبت به خير نمي كني...همه هنرت اين است كه اخر يكي را از ميان برداري...مهم نيست مرا از بين ببري يا ارش را يا هر كس ديگري را.ديگر بايد بروم...يادت نرود به ارش چيزي نگويي.»
«خيالت راحت باشد...من مي توانم با تو تماس داشته باشم؟»
«اره،نه! نمي دانم...خودم بهت زنگ مي زنم...ولي زياد منتظر نباش.برايم دعا كن به انچه در پي اش هستم دست پيدا كنم.باشه...دعا مي كني؟»
«دعا مي كنم گلناز جان...كاش ميدانستم دنبال چي هستي،شايد ان وقت مي توانستم كمكت كنم.»
«من به كمك تو وهيچ كس ديگري احتياج ندارم...كاري نداري؟»
«نه مواظب خودت باش.با من تماس بگير.»
«مواظب خودم هستم...كم و زيادش با خداست....تماس هم ببينم چطور مي شود...خداحافظ.»
«خداحافظ...يادت نرود دفتر خاطراتت را برايم پست...»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Love.com | عشق دات كام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites