تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Love.com | عشق دات كام

صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#61 | Posted: 11 Dec 2013 20:40 | Edited By: andishmand




باران مي باريد و هوا به شدت سرد بود.كسي جرات نداشت از محيط گرم خوابگاه بزند بيرون.حتي درساعات هواخوري هم اكثر بچه ها ترجيح دادند در فضاي گرم و رخوت انگيز خوابگاه بمانند تا اينكه در سرماي بي روح زمستان بلرزند.چند نفري دور هم گرد مي امدند و با صداي بلند حرف مي زدند و با صداي بلندتر مي خنديدند.پنجه هاي تيز سرما اجازه نمي داد بر ديوارهاي سنگي خوابگاه چنگ بيندازد و راهي به درون ان باز كند.
براي همين وقتي مرا اماده ديدند كه چادر انداخته ام سرم و قصد بيرون كرده ام از فرط تعجب نگاه معني داري به سوي هم انداختند.يكي از بچه ها گفت:
«كجا مي روي توي اين سرما،ان وقت كه هوا افتابي بود از خوابگاه نمي زدي بيرون...چه كار واجبي پيش امده كه خانم شال و كلاه كرده اند؟»
به كسي چه مربوط كه چرا در اين هواي سرد بيرون مي روم.هيچ هم اهميت نداشت كه پنهان از من پشت سرم لغز بخوانند.ميان آن جمع زهره را ديدم كه با نگاه خيره و كنجكاوي سر تا پايم را برانداز مي كرد،انگار جرقه اين سوال ته ذهن او هم شعله مي كشيد.تا ديد نگاهم به اوست پشت چشمي نازك كرد و رو از من برگرداند.از اين حركتش خنده ام گرفت.هنوز از دست من دلخور بود و دو روزي بود كه از من كناره مي گرفت،حتي جواب سلامم را هم نمي داد.
خواستم بي اعتنا به نگاههاي فضول بچه ها راه بيفتم كه فوزيه ،يكي از همكلاسيهايم،در حالي كه با حالت خاصي نگاهم مي كرد با لحن مشكوكي گفت:
«با كسي زير اين باران قرار داري؟»
برافروخته و غضبناك به طرفش برگشتم.ريز خنديد.ديگران هم او را همراهي كردند.من كه لجم در امده بود دلم مي خواست با فرياد بلند صداي خنده هايشان را بِبُرم و نفس را در سينه هاشان حبس كنم،اما بهتر ديدم ظاهري خونسرد و بي تفاوت براي خودم بيافرينم و بي انكه كوچكترين تزلزلي در رفتارم ايجاد كنم با لحن قرص و تحكم اميزي گفتم:
«شما بهتر است به وراجيهاي خودتان ادامه بدهيد و كاري به كار كسي نداشته باشيد...با كسي قرار دارم يا ندارم به هيچ كدام شما مربوط نيست.راستي كه كراهت داد بيش از اين بايستم و با شما دخترهاي بي كار و عوضي دهان به دهان شوم.»
يكي از وسط جمع با لحن مسخره اي داد زد:«تكبير!»
صداي الله اكبر بقيه كه بلند شد،براي اينكه عصبانيتم كار دست من و ديگران ندهد سريع خودم را به در رساندم.پيش از خروج شنيدم كه زهره رو به جمع گفت:
«ولش كنيد بچه ها...چه كار به او داريد؟خوب راست مي گويد به شما چه كه كجا مي رود؟»
صداي فوزيه را هم شنيدم كه با لحن پر تشري رو به او گفت:
«بي خود از او جانبداري نكن...اگر دوست خوبي بود از بالاي تخت پرتت نمي كرد پايين.»
در را پشت سرم بستم و ديگر نشنيدم زهره در پاسخش چه گفت و پايان اين بحث به كجا انجاميد.
باران خودش را به سرتاپايم مي زد.انگار مي خواست تار و پود چادرم را بشكافد و خودش را به پوست بدنم بچسباند.بي امان شروع به دويدن كردم،حتي صبر نكردم به باباجون توضيح بدهم كه ممكن است دير برگردم.خودم را كه در حاشيه خيابان ديدم احساس سبكي و راحتي در وجودم رخنه كرد و اضطراب و ناارامي و فشار روحي را زير باران از تنم شست و فرو ريخت.
احساس مي كردم تازه و شاداب و سرشار از عطر خوش زندگي ام.از شوق ديدار او سراپا شور و هيجان و اميد بودم.از خيابان هاي خيس و پراب خرامان و شادمانه گذشتم.دلگير نبودم.نه...اندك كدورتي كه از او ته دلم مانده بود جاي خودش را به عشق و دوستي داد.
خودم را كه پشت در باغ ديدم دستم را روي قلبم گذاشتم.اهنگ سوزناك و بي تابانه اي مي نواخت.چند نفس عميق كشيدم و تصميم گرفتم با كليدي كه در اختيار داشتم سرزده وارد شوم و او را غافلگير كنم.حواسم به دور و برم بود تا كسي مرا در حين باز كردن در نبيند.شكر خدا هوا باراني بود و كسي ان اطراف پرسه نمي زد.
به محض ورود به باغ قلبم مي خواست از فرط هيجان و شوق از حركت بايستد.نگاهم را با ولع و عطش به چشم انداز باراني باغ دوختم.تازه فهميدم اين باغ را دوست دارم.پشت پنجره سايه ي او را نمي ديدم.پس تا ان لحظه متوجه ورود من نشده بود.باران قدم هاي مرا مي بوسيد و جاي بوسه اش خيس مي شد.ارام و نوك پا از عصر باراني باغ گذشتم.
ان سوي نرده فقط يك جفت كفش قرار داشت.صداي مبهم و نامفهومي به گوشم رسيد.صورتم را چسباندم به شيشه.نگاهم از وسط راهرو چرخي زد و به سمت اشپزخانه خيز برداشت.بعد به سمت هال و از انجا به طرف پذيرايي پر كشيد.
روي كاناپه كنار شومينه نگاهم بر شانه هاي لرزان او خيره ماند.نشسته بود و پشتش به من بود.چيزي هم در دست داشت.خوب كه نگاه كردم ديدم گيتار است.ارام و بي صدا در ورودي را باز كردم.ان قدر در سكوت خانه غرق بود كه حتي متوجه صداي باران نشد كه در فاصله باز و بسته شدن در واضح و بلند به گوش مي رسيد.ايستادم پشت در.همه تنم گوش شده بود.چه سوزناك بر سيمهاي گيتار مي نواخت و با چه صداي غم گرفته اي مي خواند.تا ان روز متوجه نبودم چه صداي دلنشين و گيرايي دارد.ته صدايش شبيه يكي از خواننده هايي بود كه نامش را به خاطر نمي آوردم.به قدري غمگين و با سوز و گداز مي خواند كه متوجه شدم بغض كرده ام و اشك مي ريزم.
هواي خانه مسموم است
دلم از درد مي پيچد
نفوس بد نخواهم زد
كه فصل كوچ تو شوم است
تو اهنگ سفر كردي
دلم پاييز شد پژمرد
چقدر بيچاره غم مي خورد
كه خود را در به در كردي
سزاي قلب من اين است
نبايد عاشقي مي كرد
و حالا با هجوم درد
دوباره باز خوشبين است
چه اميدي كه برگردي
من از چشم تو افتادم
حراجم كن،همه يادم
در اين بازار دلسردي
تماشا مي كني مسرور
شكوه اين شكستم را
اميدي نيست دستم را
بگيري اي گل مغرور
ببين كوچ غريب تو
در اين پاييز ناخوانده
مرا از هر خوشي رانده
دو چشم نانجيب تو
برو خوش باش مي سازم
پس از اين با غم دوري
و با اين بغض مهجوري
به چشماي تو مي نازم
هواي خانه دلگير است
تو رفتي با خودم تنهام
سكوتي وحشي و ارام
دلم از زندگي سير است
دلم از زندگي سير است
دلم از زندگي...سير...است.
صداي گيتار چند لحظه به اوج خودش رسيد و بعد يكباره خاموش شد.ديدم سرش را فرو كشيده تا روي پاهايش.ديگر نتوانستم طاقت بياورم.حالا اين بغض سرخورده دلتنگي هاي من بود كه با آهنگ گريه ام نغمه شور و عشق و مستي سر داده بود.اهنگ گريه ام وقتي به اوج خود رسيد به طرفم برگشت.ناباورانه از جا بلند شد.گيتار از روي پاهايش با صدا افتاد زمين.اهميتي نداد.حالم از ديدن نگاه مغموم و چهره تكيده اش منقلب شد.صداي خفيف و گرفته اي از ته گلويش پريد بيرون.فقط اسم خودم را شنيدم.با لهجه اي غريب و عاشقانه.«گلناز.»
طاقت از كف دادم.سُر خوردم روي زمين.چادرم را روي سرم كشيدم و بي باكانه تر از پيش با اهنگ قلبم عاشقانه هايم را زير باران گريه ام شستم و غسل تعميد دادم.لحظه هاي نفس گيري بود.بالاي سرم ايستاده بود.نگاه سنگينش را خيره به خود احساس مي كردم.همچنان زار مي زدم.روي دو پا نشست و چادرم را كه از باران و اشك خيس بود از سرم كشيد.
نگاهم كرد.همچون نگاه عاشقي دل شكسته به معشوقي نامهربان و جفا كار.نگاه باراني ام را از روشني شفاف و براق نگاه عاشق و گله مند او دزديدم.گريه هايم به هق هق كشيد.با صداي ارام و دلنوازي كه بوي بغض و اندوه مي داد گفت:

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#62 | Posted: 11 Dec 2013 20:44




«به خانه خودت خوش امدي.هواي مسموم خانه با عطر نفس هاي تو تطهير شد...مي بيني.»و چشمانش را بست و چند نفس عميق كشيد.

«كوهستان خوش گذشت؟»
«يادم نمي ايد...هيچ چيز از ان دو روز در خاطرم نيست.»
«همه حالشان خوب بود؟خانواده ات،نامزدت...؟»
«خانواده ام خوب بودند.»
«و نامزدت؟»
«تو چرا نيامده بودي پلور؟گفتي عصر جمعه انجا منتظرم هستي.»
«تو منتظرم بودي؟»
«تعجب كردم از اينكه چرا خلف وعده كردي.»
«جواب مرا بده؟تو منتظرم بودي؟»
خون به گونه هايم نشست و شرمگين سرم را زير انداختم.اهي كشيد و گفت:
«نيامدم چون دليل داشتم.»
زير چشمي نگاهش كردم.حرارت شعله هاي هيزم داخل شومينه در ان فضاي نيمه تاريك نيم رخ او را روشن مي كرد.با اشاره به فنجان روي ميز گفت:
«قهوه ات سرد شد.»
از خوردن امتناع كردم و نشان دادم تمايل دارم بقيه حرفهايش را بشنوم.دستهايش را بالش زير سرش كرد و به مبل تكيه زد.همان طور كه نافذ و عميق نگاهم مي كرد گفت:
«گفتم كه نمي خواهم بين تو و نامزدت قرار بگيرم...گفتم شايد نامزدت را دوست داشته باشي.من نبايد به زور تو را تصاحب كنم.گفتم تا خودت نخواهي ديگر سر راهت قرار نمي گيرم.روز جمعه تمام در و پنجره ها را قفل كردم و به خودم تلقين كردم كه يك زنداني ام و حق ندارم پا از سلولم بيرون بگذارم.تمام مدت نشستم پاي شومينه و گيتار زدم.انقدر اوراز خواندم كه صدايم گرفت.تازه شب كه از راه رسيد يادم افتاد از صبح ناشتا مانده ام و لب به چيزي نزده ام.فكر كردم تا تو نيايي و در را به روي من نگشايي پا از اين خانه بيرون نمي گذارم.كسي ته دلم فرياد مي زد تو مي ايي.مطمئن بودم مي ايي.گفتم نيامدنت مساويست با مرگ من در تنهايي.تعجب نكن...از روز جمعه تا به حال روزه عشق گرفته ام.لب به چيزي نزده ام...حتي جرعه اي اب هم ننوشيده ام.گفتم تو بيايي روزه ام را مي گشايم.تعجب نكن گلناز...اينها كه گفتم در برابر رنجي كه از اين جدايي تحميلي بر خودم روا داشته بودم چيزي نبود.نه گرسنگي،نه تشنگي،نه بي خوابي.گفتم وقتي امدي به عشق تو ايمان مي اورم...گفتم اگر خودت سراغم بيايي يعني اينكه دوستم داري...به همان اندازه كه من به تو عشق مي ورزم مي تواني به من عشق تزريق كني.آه...گلناز...گلناز نمي داني چقدر خوشحالم از اينكه تو با پاي خودت امدي.اين لحظه ها را كه با مني با تمام دنيا عوض نخواهم كرد.دوست دارم از دهان خودت بشنوم كه عشق تو را به سوي من كشانده و وادارت كرده پا روي غرورت بگذاري...خواهش مي كنم بگذار از خودت بشنوم كه دوستم داري.»
تابلوي نگاه عاشق و بي قرارم روي سيماي پژمرده و رنگ پريده اش اويزان شد.احساس كردم دوباره از نو شكفته شد.سبز و شاداب و بانشاط...با اشكهايي كه نگاه جذابش را جلا داده بود.من هم مي خنديدم،ميان گريه هاي ناشكيبم،طاقت و تحمل حجم سنگين اين عشق را روي قلبم نداشتم.فكر مي كردم اين عشق فراتر از روياهاي من است...حجيم تر از قلب كوچك و لطيف من است.
عشق قطره هاي اشكي بود كه روي گونه هاي من نشسته بود و ته شفاف نگاه او سوسو مي زد.عشق حزن نگاه من و بغض صداي او بود.عشق سيماي رنجور و تكيده او بود و گلگوني شرم چهره من.نه،اينها نبود.عشق از زير پوست بدنمان گذشته بود.توي رگهاي من و او مي دويد و اهنگ تپش قلبهايمان را تنظيم مي كرد.ساز علايق و دلبستگي هايمان را كوك مي كرد و در روح ما به پرواز در مي امد.خوب مي دانستم عشق،حتي اينها نبود.به قدري فراتر از تصورات من بود كه از قوه درك و فهم ان عاجز بودم.عشق در فضاي سيال بي معنايي غوطه ور بود و با هيچ منطق و برهاني شرح و تفسير نمي شد...عشق يعني همه چيز و هيچ چيز.
تا چند روز گيج بودم.حال خودم را نمي فهميدم.كمتر حرف مي زدم و سعي مي كردم بين خودم و همكلاسيها ديوار بلندي بكشم تا هيچ كدامشان نتوانند از ان عبور كنند.گاهي با صداي بلند مي خنديدم،گاهي بي صدا و ناگهاني به گريه مي افتادم.حتي با خودم حرف مي زدم و پچ پچ مي كردم.نگاه پر تمسخر و خيره اطرافيانم را مي ديدم.سعي مي كردم به روي خودم نياورم،حرفهاي كنايه اميز و پر تمسخر آنان را بي پاسخ مي گذاشتم.هيچ چيز براي من اهميت نداشت.نه درس و كلاس،نه دوري و دلتنگي از خانواده ام و نه مهربانيها و هم دليهاي دوستانم.همه را از خودم دور مي كردم.
براي همه عجيب بود كه چطور از اين رو به ان رو شده ام.حتي ميديدم گاهي مريم نيز با نگاهي خيره و پرسشگر به چهره من زل زده است.ديگر انزوا و حالتهاي عصبي او هم برايم اهميت نداشت.دلم نمي خواست به غم ها و غصه هاي كسي فكر كنم تا مبادا خدشه اي بر احساسات تازه شكل گرفته ام وارد آيد.
سعي مي كردم كمتر فكر كنم.بايد همه لحظه ها و ساعت هاي عمرم را بي دريغ وقف ان احساس شيرين و عطشناك مي كردم.احساسي كه چون اتشي در اندرونم مي سوخت و حرارتش به پوست بدنم مي نشست.قلبم را به مسلخ عشق مي برد و تازيانه اندوه و فراق را بر پيكر دردمندم فرود مي اورد.من با احساس و عواطفي كه با ذره ذره جانم اميخته بود يك سو و يك جهت شده بودم.
دستهايم را با دلتنگي هزار ساله اي بي قرار و پر شوق به روي عشق گشوده بودم و با تمام ميل و ارزوي قلبي ام مشقتها وآلام ان را به جان خريده بودم.من مزه عشق را زير زبانم مي چشيدم و حظ مي بردم و از سر حسادت و بخل نمي خواستم نامحرمي به مخفيگاه عشق اتشينم سرك بكشد و با نگاه هرزه اي شفافيت و پاكي اش را به تيرگي شبهاي بي ستاره بدوزد و به هواي الوده مسمومش سازد.اين عشق تنها مال قلب من بود و قلب من فقط حق داشت با چنين عشق عظيمي بياميزد و شريانهايش از عشق لبريز شود.
چند روزي بود كه نديده بودمش.با من خداحافظي كرد و رفت تهران.مي گفت مي خواهد سري به پدربزرگش بزند.مي گفت دوري از من به قدري برايش ملال اور و كشنده است كه اگر نگران حال پدربزرگش نبود محال بود براي لحظه اي خودش را از ديدن من محروم كند.
مي گفت پدربزرگش بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد.خانواده پدري از او خواسته بودند در ان شرايط سخت كنار پدربزرگش باشد و او مجبور به رفتن بود.صداي گريه هاي قلبم را مي شنيدم.نگاهش ميان حزن جانكاهي مي خنديد.به خاطر من اشك به ديده ننشاند تا من به گريه نيفتم و از غم اين جدايي پيش چشمان او پس نيفتم.
نمي توانستم نگاهش كنم.پرده تار و لرزاني جلوي چشمانم را پوشانده بود.روي صورتش لكه هاي خيس مي ديدم.ميان بغض خفه اي گفت:
«گلِ ناز من،تو را دست هيچ باغبان حسودي نمي سپارم...دلم نمي ايد نگاه هرزه اي به پاكي نگاه تو بيفتد.دوست ندارم بعد از رفتن من گريه كني.دوست ندارم حتي براي لحظه اي سبزي چشمان زيبا و فرشته گونه ات با شبنم اشك خيس شود.»
اما سبزي نگاه من با هجوم وحشيانه شبنم غم پژمرده و پلاسيده شد.
«كاش نمي رفتم،كاش مجبور نبودم تركت كنم،كاش مي توانستم تو را هم با خودم ببرم.»
و من بغضم تركيد.او دانه هاي اشك مرا از روي برجستگي هاي گونه ام جمع كرد و سرانگشتانش را كه با اشك من خيس شده بود به لبهايش برد و بوسيد.صداي تند كوبش قلبش را به وضوح احساس مي كردم.گويي مي خواست از زير پوستم بگذرد و به شريان قلب بي قرار من بپيوندد.
«كي برمي گردي؟»
«انقدرزود كه به اين همه گريه نمي ارزد.»
«دست خودم نيست...طاقتش را ندارم.»
«من هم طاقتش را ندارم،اما از همين حالا براي برگشتنم لحظه شماري مي كنم و به شوق ديدار تو سراپا ارزو و تمنا مي شوم.»
«من نمي توانم مثل تو باشم.»
«البته كه نمي تواني!تو مثل هيچ كس نيستي.من تو را از سرزمين ناشناخته اي پيدا كرده ام.»
«تو تنها مسافر ان سرزمين ناشناخته بوده اي.»
«از كجا معلوم كه قبل از من كسي از انجا گذر نكرده بود؟»
«اگر منظورت يوسف است،من هرگز او را نمي خواستم.»
«حالا كه او نامزد توست و من...»
«اگر بدانم دروازه هاي قلبت را براي ابد به سوي من گشوده اي يوسف را در چاه فراموشي زنده زنده دفن خواهم كرد.»
«بوي پيراهنش را چه مي كني؟»
«من از عطر عشق تو سرشارم.»
«پس...يعني عاشق مني؟»
احساس كردم ميان من و او به قدر يك نفس هم فاصله نيست.نزديكي ما به چنان حدي رسيده بود كه انرژي عشق از ذره هاي پوست تنمان مي گذشت و به ديگري مي رسيد.روحمان به شوق اين اميزش هلهله مي كشيد.چنان در هم اميخته بوديم كه من سراپا او شده بودم و او همه تن من.
او گلبوسه هاي عشق و محبت و مهر را از باغ وجود من مي چيد و من افشره عطر بهار را از وجود سرشار او عاريه مي گرفتم.هر دو مي خواستيم ارابه زمان را در همان لحظه مقدس يكي شدن نگه داريم.مي خواستيم چوب لاي چرخهايش بگذاريم و براي هميشه مانع از حركت ان شويم،اما نه من زورم به قدرت ان رسيد و نه او توانست افسار بر گردن اسب زمان بيندازد و او را رام كند...و رفت و كاسه اب چشمانم پشت سرش خالي شد.
وقتي رفت ساعتي در تنهايي مسموم خانه گريستم و از خدا خواستم او را باز هم به من برگرداند.شبها هنگام خواب كنار پنجره مي رفتم و نگاهم را با همه وجود عاشقم به گستردگي شب مي دوختم تا بلكه برق نگاه شوريده او را ببينم كه سينه اسمان را از هم مي درد،اما گويي بي فايده بود.
او كه رفت انگار اسمان شب هم با من قهر بود.من با دنياي ديگران به اندازه خورشيد تا زمين فاصله داشتم.از معجزه عشق او با درخشندگي سحر اميزي بر تارك اسمان مي تابيدم و به همه فخر مي فروختم و بر تيرگي زمين مي خنديدم.از ان فاصله از سر دلسوزي مشتي نور به سوي زمينيها مي پاشيدم و مي خواستم گرما و روشني كره حقير و پست خويش را مرهون لطف و رحمت من باشند.
عشق او به من جذبه ي باليدن داده بود.خودم را از همه برتر مي ديدم و ديگران را حقير و ناچيز مي شمردم.دست هيچ كس به من نمي رسيد.چطور زمينيها مي خواستند از ان پايين دست دراز كنند و در بلندترين نقطه اسمان به ستاره خاموشي برسند كه عشق او را گرم و پرنور و غير قابل دسترس ساخته بود! من در خيالم به عجز و حقارت زمينيها مي خنديدم.من...اين خورشيد سوزنده و مغرور.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#63 | Posted: 13 Dec 2013 20:21




فصل سی و یکم
صبح جمعه وقتي با كسالت و تنبلي براي هواخوري به حياط رفتم،نگاه بي روحي به گروههاي چند نفره اي انداختم كه در گوشه و كنار حياط گرد هم امده بودند.زهره هم در ميان يكي از همان گروهها بود.هيچ تمايلي نداشتم خودم را به يكي از ان گروهها نزديك كنم،حتي اينكه پيش قدم شوم تا با زهره آشتي كنم و دوستي ام را با او از سر بگيرم.بر عكس خوشحال بودم از اينكه با من قهر كرده و مجبور نيستم به وراجيها و چرنديات او گوش بدهم.بنابراين در خلوت و انزواي خود بهتر مي توانستم در انديشه او غوطه ور شوم و با تمام هوش و حواس به او فكر كنم.
لحظه اي از سرما و برودت هوا به لرزه افتادم.دستهايم را بر هم ماليدم و بعد بازوانم را زدم به سينه و خودم را در هم فشردم.پنجه تيز سرما بر پوست تنم چنگال مي كشيد.از بيرون آمدنم پشيمان شدم.مي خواستم برگردم.انگار بيرون آمدن به من نيامده بود.
انزواي خود را به سرما گزنده ترجيح دادم اما همان لحظه چشمم افتاد به مريم.نگاه سرد و بي رمقي بين من و او گذشت.او زودتر از من سرش را روي سينه اش كشيد و از پله ها رفت پايين.فكر كردم نكند چهره من هم تا اين حد بي روح و پژمرده است و حال ادمهاي دور و برم از ديدنش به هم مي خورد.
دستي روي پوست اويزان صورتم كشيدم.انگار فقط پوست به استخوان مانده بود.اه حسرت باري كشيدم و با خود گفتم:اگر برمي گشت از اين حال و روز درمي امدم.خودم مي دانم تا چه حد نكبت شده ام.
دوباره سرما به استخوانم دويد.هنوز قدم به راهروي خوابگاه نگذاشته بودم كه صداي باباجون را از پشت سر شنيدم.به نام صدايم مي زد و از من مي خواست كه بايستم.با تعجب برگشتم.در حالي كه از پيمودن فاصله نگهباني تا پايين پله از نفس افتاده بود گفت:
«دم در با تو كار دارند دخترم.»
از جا كنده شدم.صبر نكردم باباجون حرفش تمام شود.در ان لحظه فقط يك نفر مي توانست امده باشد دو در شبانه روزي و از نگهبان بخواهد مرا ببيند...و آن يك نفر همان كسي بود كه دلم را اين همه براي ديدار بي تاب و بي قرار كرده بود.هيچ چيز در ان لحظه جز ديدار او نمي توانست مرا به اوج قله خوشبختي برسد.
به سرعت برق و باد در مقابل نگاههاي حيرتزده و كنجكاو بچه ها خودم را به در رساندم!قلبم مي كوبيد.دستم را گذاشتم روي قلبم.بايد با همين هيجان و شوق و همين طور از نفس افتاده به ديدارش مي رفتم تا خودش شاهد باشد كه دوري از او و شوق ديدن دوباره اش تا چه حد مرا از خود بي خود ساخته است.
در را باز كردم.اب دهانم خشكيده بود.چشمانم جايي را نمي ديد.هاله سپيدي روي پرده چشمانم را گرفته بود.چند بار چشمانم را باز و بسته كردم.تلاش كردم چيزي را ببينم،بي فايده بود.جايي را نمي ديدم.مثل ادمهاي كور و نابينا دستانم را توي هوا مي چرخاندم و پيش مي رفتم.صدا از گلويم نامفهوم بيرون امد و فقط خودم توانستم حدس بزنم نام او را زير لب زمزمه مي كنم.كور شده بودم.صداي بوق اتومبيلها و صداي پاهاي عابران را مي شنيدم،اما هيچ كس را نمي ديدم.
هاله سفيد رفته رفته سياه و كدر شد.چيزي طول نكشيد كه همه جا تيره و تار گشت.همان طور كه با دستهايم دنبال كسي مي گشتم صداي غريب و گنگي به گوشم خورد،ان صدا چون كشيده شدن ناخن بر سطح صيقلي چيزي روح مرا دچار چندش و سرگيجه ساخت.دوباره صدا به طرف من امد.
«گلناز...حالت چطوره؟»
انگار از كسوفي چندين هزار ساله رهايي جستم و در روشني سيال نور كسي را روبروي خود ديدم كه هيچ انتظار امدنش را نمي كشيدم.براي لحظه اي احساس كردم ديگر بر طبل دلم نمي كوبند،انگار به يكباره از صدا افتاد.براي اطمينان خاطر بيشتر دستم را روي قلبم فشردم.صداي خفيف و ارام تپيدنش به من فهماند كه هنوز زنده ام و مجبورم داغ فراق او را دوباره روي سينه ام پذيرا باشم.
نگاهش كردم،با حالتي نفرت انگيز و پر كينه.چرا به ديدنم امده بود؟چرا باعث شده بود يك لحظه خودم را خوشبخت ترين دختر عالم به حساب بياورم و حال با اين ديدار ناخواسته احساس كنم بيچاره ترين دختر روي زمينم.شق و رق ايستاده بود و از حالت نگاهش پيدا بود كه از برخورد سرد من جا خورده و انتظار برخورد گرم تر و دل نوازانه تري را مي كشيد.قدمي به سوي من برداشت.
«گلناز.»
مثل رعد و برقي هولناك غريدم.او با صداي غرش من در خودش جمع شد.گويي مي خواست خرد گردد و به ذره هاي خاك زير پايش بپيوندد.
«براي چه به ديدنم امدي؟چرا دست از سرم بر نمي داري؟»
نگاهي به دور و برش انداخت و با لحني دلخور و ملامت آميز گفت:
«چرا داد و هوار راه انداختي...خوب آمدم ببينمت!»
پاسخش روي جراحت قلبم ناخن كشيد.
تشر زنان گفتم:
«خيلي بي خود كردي...من نمي خواهم ببينمت.»
«گلناز؟»
«خفه شو...گمشو از اينجا برو...منتظر ديدن تو نبودم!چرا برنمي گردي جبهه...برو شايد كشته شدي و من از شر تو خلاص شدم.»
خشم و عصبانيت رنگ سرخ روي چهره اش پاشيد.نوك گوشهاي قرمزش سيخ ايستاده بود.از نگاهش اتش مي باريد،گويي مي خواست از جا كنده شود و به سوي من هجوم بياورد و مرا ميان دستهايش خفه كند.با غروري زمين خورده و اعصابي متشنج و ناارام چند گام به عقب برداشت.صدايش مثل كسي كه چندين شبانه روز از ته گلو فرياد كشيده باشد گرفته و زخمي بود.خدا را شكر كه ان يكي چشمم را ناكار كرده بودم والا معلوم نبود زير رگبار ملامت و توبيخ چشمانش تا چه حد مي توانستم دوام بياورم.
«پس بروم جبهه بلكه كشته شوم و تو خلاص شوي...خوب است،خيلي خوب است.به بابا رشيدت مي گويم كه اينها را به من گفته اي.»
عصبانيت و انزجارم با همين جمله او به حد انفجار رسيد.سنگي را از جلوي پايم برداشتم و به طرفش پرت كردم.جا خالي داد و سنگ افتاد توي جوي اب.در حالي كه به نفس نفس افتاده بودم داد زدم:
«برو به هر كه دلت مي خواهد بگو...فكر كردي مي ترسم؟نه از بابا رشيد مي ترسم و نه از هيچ كس ديگر...مي فهمي؟»
سري از تاسف و تحير تكان داد و گفت:
«بابا رشيد مي دانست به شهر بيايي زود خودت را گم مي كني...او تو را خوب مي شناخت و من فكر مي كردم مي شناسمت.از حرفها و رفتارت پيداست نمي خواستي از جنگ برگردم و از خدايت بود خبر مرگم را برايت مي اوردند.كاش توي جبهه قلبم با تركش خمپاره اي از هم دريده مي شد تا به عشق تو دلش را خوش نمي كرد.باشد...حالا كه نمي خواهي مرا ببيني اصراري نيست،فقط جواب بابا رشيد را خودت بايد بدهي.»
دوباره خم شدم تا سنگي از روي زمين بردارم و با تمام نفرتم به سويش پرت كنم اما سنگي زير پايم پيدا نكردم.براي اينكه او را متوجه اوج خشم و انزجار كرده باشم دستهايم را مشت كردم به طرفش و داد زدم:
»اگر لازم باشد خودم قلبت را تكه تكه مي كنم تا عشق مرا در خون خودش بشورد و دفن كند...مي فهمي يوسف،از تو بدم مي ايد...صبر كن...گوش كن ببين چه مي گويم،من هنوز حرفهايم تمام نشده.تو لايق من نيستي...نبايد دم از عشق من بزني.از اول هم نمي خواستمت،خودت بهتر مي داني.»
از عرض خيابان رد شد.عابران به چهره برافروخته و صداي داد و قال من كنجكاوانه مي نگريستند.
«برو به جهنم،ننگم مي شود كه عاشقي مثل تو داشته باشم...ار برو به نارِ سَقَر.اين طرفها هم پيدايت نشود...مرده شور خودت و قلبت را ببرند...برو به بابا رشيد بگو...بگو دخترت مرا نمي خواهد.از خدايم است به بابا رشيد بگويي...مي فهمي؟ از خدايم است.»
او سوار اتومبيلي شد كه همان دم حركت كرد.من ميان گريه آخرين كلمه هاي ناكام را زير لب زمزمه مي كردم.
«برو بهش بگو من عاشق يكي ديگرم...عاشق آرش! اره...عاشق او كه تو در برابرش پشيزي نمي ارزي.وقتي او عاشق من است تو كي هستي كه دم از عشق بزني.برو به بابا رشيد بگو دخترت عاشق شده و ديگر مرا نمي خواهد.از اول هم نمي خواستمت...از اول هم.»
گلويم سوخت.هنوز يك دنيا حرف در چانه ام مانده بود كه فرصتي براي به زبان راندن انها نبود.يوسف كه رفته بود.چقدر ديگر بايد براي جاي خالي اش خط و نشان مي كشيدم و ناسزا مي گفتم.
از در شبانه روزي كه رفتم تو با صداي بلند به گريه افتادم .بچه ها از سر ترحم و كنجكاوي دورم جمع شدند و محتاطانه مي پرسيدند چه اتفاقي افتاده.گويي مي دانستند حال درست و حسابي ندارم ئ نبايد سر به سر م بگذارند و ممكن است مثل بمب منفجر شوم و دنيا را بر سرشان خراب كنم.خودم از آن همه بي رحمي و سنگدلي كه در حق يوسف روا داشته بودم به تاسف و تاثر افتادم.دلم به حالش مي سوخت.حقش نبود با چنين لحن گزنده اي با او برخورد مي كردم.او كه به خاطر ديدن من ان همه راه را با هزار ارزو و تمنا امده بود...من چه استقبال خاطره انگيزي از او كرده بودم و زهر چه شوق و اميدي به او چشانده بودم.تا شب از فكر معصوميت يوسف و جفايي كه ناروا در حقش شد خوابم نبرد.گه گاهي به ياد نگاه محزون و سرخورده اش مي گريستم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#64 | Posted: 13 Dec 2013 20:25




فصل سی و دوم

«اين چه وضع درس خواندن است خانم كلواني.توي كلاس كه حواست نيست،سوال مي پرسم پرت و پلا پاسخ مي دهي.معلوم نيست چي توي مغزت لانه كرده كه هوش و حواست را نمي تواني جمع كني...از شما كه شاگرد زرنگ كلاس هستيد توقع بيشتري دارم.چرا وقتي درس مي دهم خيره مي شوي به پنجره،به ميز، به نيمكت؟ اگر مشكل داري با مشاور مدرسه در ميان بگذار وگرنه...»
اقاي حسيني ،دبير جامعه شناسي،سكوت كرد و مشتش را روي ميز كوبيد.بعد از تماشاي هراسي كه در چشمهاي من برق انداخته بود چشم غره اي رفت و رو به مبصر كلاس گفت:
«اسم خانم كلواني را هم زير اسم خانم كردناييج بنويس...هر دوتاشان بايد بفهمند چرا دور از خانواده هايشان هستند...ياد بگيرند بيش از هر دانش اموز ديگري بايد درس بخوانند و كلاس درس را جدي بگيرند.»
مبصر اسم مرا زير اسم مريم روي كاغذي نوشت و آن را روي ميز اقاي حسيني گذاشت.زير نگاه خيره و خاموش هم كلاسيهايم مثل سنگي غلتان از بلندي كوهي فرو غلتيدم.تا خرد گشتن بغضي كه زق زق مي كرد فاصله اي نبود.بي گمان اگر كلمه ديگري براي ملامت و توبيخ من بر زبان مي راند،اشك هايم سرازي مي شد.اما اقاي حسيني كه به فراست دريافته بود كه تا چه حد مرا تحت تاثير خودش قرار داده،بيش از ان جايز ندانست در برابر نگاههاي شوخ و شنگ هم كلاسيهايم ملامتم كند و تاثير اوليه كلامش را از بين ببرد،هر چند دوستانم از اين توبيخ خوشحال بودند.
وقتي دوباره كار تدريس از سر گرفته شد پنهاني نفس اسوده اي كشيدم و ميان مريم و زهره قرار گرفتم.اه غليظ زهره روي صورتم نشست و نگاه خيره و مغرضانه مريم در نگاه گريزان من رژه رفت.خوب مي دانستم اقاي حسيني بي جهت سرزنشم نكرده و من مستحق اين ملامت و توبيخ بودم،اما بدجوري ته دلم خش برداشته بود و احساس مي كردم غرورم جريحه دار شده است.
از كلاس كهآمديم بيرون صداي زهره را شنيدم كه از پشت سر به اسم صدايم مي زد.به قدري در دنياي تاريك و غمناك خود معلق بودم كه يادم نبود من و زهره يك هفته اي بود با هم قهر بوديم و كلامي ميانمان رد و بدل نشده بود.به طرفش برگشتم و نگاهش كردم.از رنگ به رنگ شدن چهره اش فهميدم از طرز نگاه من معذب است.در شرايطي نبودم كه بخواهم دست دوستي و اشتي او را بفشارم و به او لبخند بزنم و وانمود كنم انگار هيچ اتفاقي نيفتاده.هر چند اگر اتفاقي هم افتاده بود مقصر من بودم،نه زهره.
«من...من...مي خواستم بگويم كه...كه...»
سرخ شد و سرش را انداخت پايين.فكر كردم:من بايد شرمنده باشم نه او...انگار جاي ما را با هم عوض كرده اند.با لحن بي حوصله اي گفتم:
«زود باش بگو چه مي خواستي بگويي...وقت ندارم...يعني حوصله ندارم.»
زير چشمي نگاهم كرد.شايد پيش خودش فكر مي كرد:چه دختر خودخواه و از خود متشكري هستم.او براي آشتي پا پيش گذاشته،تازه طلبكار هم هستم.
شانه هايش را بالا انداخت و با بي تفاوتي گفت:
«هيچي...فراموشش كن.»
يك لحظه مشتم گره شد و خواستم او را به خاطر اين سر كار گذاشتن بي موقع مورد بازخواست قرار بدهم كه انگار متوجه خشم و عتابم شد.گفت:
«خوب مي خواستم بگويم چِت شده؟ چرا اين روزها پكر و افسرده اي؟»
خوب مي دانستم اگر قهر نكرده بودم با بيان ديگري اين سوال را از من مي پرسيد.مثلا چه مرگت شده؟چرا اين روزها اينقدر تلخ و زهر ماري؟اما حالا به ژست يك دوست محترم و مودب ايستاده بود و مي گفت:
«بدجوري كلافه اي...انگار اينجا نيستي.تو هيچ وقت دوست نداشتي تنها باشي،اما حالا هستي.با نامزدت مشكل پيدا كردي؟ به تو گفته تو را نمي خواهد...»
حرفهايش را با ديدن مريم كه كنج ديوار ايستاده بود و گوشش به ما بود قطع كرد.من هم نگاهي به مريم انداختم.در ان لحظه به قدري ته دلم سياه بود كه حال خودم را نمي فهميدم.يك جورايي دلم مي خواست پاسخ نگاههاي خيره مريم را بدهم و حالش را جا بياورم.از اين رو با صداي بلندي كه از ان فاصله مي شنيد گفتم:
«چي فكر كردي زهره،من مثل بعضي ها منت كسي را نمي كشم...نامزدم مي خواهد براي من بميرد...ولي من او را حتي براي پيش مرگ شدن هم قبول ندارم...او را حتي براي خاك زير پاي خودم هم پست و حقير مي دانم.من كه مثل بعضي ها بي ريخت و قيافه نيستم.خدا را شكر بر و روي خوبي هم دارم...مادرش نزاييده آنكه بخواهد به من بگويد تو را نمي خواهم.»
زهره با قيافه چروك و وحشت زده گاهي به من نگاه مي كرد و زماني به مريم كه مثل اب توي روغن داغ جلز و ولز مي كرد.من گستاخ تر شدم.احساس مي كردم مريم طي ان چند روز با نگاههاي كنجكاوش مي خواست بفهمد كه ايا نامزدم از من دست كشيده.شايد در نهان خانه دلش از اينكه به درد او دچار شده بودم خرسند و خشنود بود و ته دلش قند مي ساييدن.
ان روز به قدري اختيار احساساتم را از دست دادم كه فراموش كردم مريم چند هفته اي مي شد كه حال و روز درست و حسابي ندارد و اعصابش به كلي به هم ريخته.زهره نگاه پر هراسي به ديده ام پاشيد و ارام،به نحوي كه فقط من بشنوم گفت:
«چرا چاك دهنت را نمي بندي،الان است كه جري شود و...»
داد زدم:
«به جهنم! اگر بخواهد مثل سگ به پر و پاچه ما بچسبد كاري مي كنم كه مرغان عالم به حالش زار بزنند.»
خودم هم نمي دانستم چه مرگم شده.چرا بي جهت براي ان بيچاره دندان قروچه مي رفتم و قصد تحريك او را داشتم.زهره با خيزي كه مريم به يكباره به طرف ما برداشت اولش زرد شد و بعد رنگ چهره اش شد عين گچ ديوار.
انگار اماده مواجه شدن با چنين صحنه اي بودم.حالت تدافعي به خود گرفتم و منتظر ماندم ببينم مريم چه واكنشي از خود بروز مي دهد.او به سمت من امد و سعي كرد به يقه مانتوام بچسبد.با وجود جسم نحيف و مردني اي كه داشت اول زورم به او نرسيد.چند ثانيه بعد يقه مانتو و نيمي از مقنعه ام توي دست او مشت شده بود. او درنده و خون اشام و من وحشي و لجام گسيخته.بر موهايم چنگ انداخت و من بر بازوي استخواني اش.
در نهايت خشم و عصبانيت داد زد:
«منظورت از حرفهايي كه زدي چي بود؟»
من در اوج نفرت و كينه فرياد كشيدم:
«همان كه خودت فهميدي، فكر كردي من هم مثل توام با ان ريخت بد تركيب و اَرِمجيت.»
مشتي زد زير چشم راستم.هولش دادم عقب.چند نفري ما را دوره كردند.نمي دانم چرا هيچكدام به سراغ مدير و ناظم نرفتند و با گزارش نزاع ما خود شيريني نكرده بودند تا ان بحث و مشاجره در نطفه خفه شود.
مريم دوباره به طرف من هجوم اورد.رفته رفته بر تعداد تماشاچيها افزوده مي شد.در كمال تعجب ديدم مثل فيلمها عده اي مرا صدا مي زدند و تشويق مي كردند و عده اي مريم را.
مريم مي خواست بر صورتم چنگ بيندازد كه در اقدام مشابهي ناخن تيزم را روي چانه درازش كشيدم.خون جلوي چشمان مريم را گرفته بود.چند لحظه با خشم و انتقام نگاهم كرد و بعد خواست دوباره به سمتم هجوم بياورد كه زهره با صداي بلند داد زد:
«بچه ها تمامش كنيد...خواهش مي كنم،ما تعهد داديم.»
مريم با لحني نفرت اميز گفت:
«كاري مي كنم كه هر سه نفرمان اخراج شويم.»
و سيلي محكم و دور از انتظاري توي گوشم نواخت. از غافلگير شدن من صداي خنده عده اي بلند شد.بر شدت وحشيگري من افزوده شد.گيسهاي مريم را از پشت كشيدم و پرتش كردم زمين.حالا صداي قهقهه عده اي ديگر به گوش رسيد.مريم از جا بلند شد.مي خواست با چشماني از كاسه زده بيرون و دستهايي مشت شده به طرف من هجوم بياورد كه زهره جلويش ايستاد و در حالي كه گريه مي كرد داد زد:
«مريم جان هر كه دوست داري تمامش كن...الانه كه خانم دوزچي...»
«من هيچ خري را دوست ندارم.»
مريم با فريادي بلند و نعره اسا اين جمله را گفت و با چنان نيرويي به زهره چسبيد و او را دور خودش چرخاند و كوبيد به ديوار كه انگار پوسته تخم مرغي را به ديوار زده بود.
صداي مهيب و هول برانگيزي در سالن پيچيد.رنگ از رخسار همه پريد.بچه ها جلوي دهانشان را گرفتند و با چشماني بيرون زده به خون سرخ و بي اماني كه روي ديوار ليز مي خورد خيره شدند.چنان سكوتي حاكم شد كه انگار هيچ كدام از ما حتي نفس هم نمي كشيد.
صداي خانم لاشك امد كه با لحن هميشه سرزنش آميزش گفت:
«چي شده؟چرا جمع شده ايد ان وسط؟ اين صداي چي بود؟»
مريم تلو تلو خورد،انگار كه فرش زير پايش را كشيده باشند با نفسي بريده و چشماني گشاده و خيره روي زمين افتاد.هيچ كس جرات نكرد خودش را به زهره نزديك كند،حتي من كه در يك قدمي او بودم و خون سرخش تا زير پايم دويده بود.
نگاه مات و خشك خانم لاشك از لابه لاي جمعيت روي زهره خيره ماند.كم كم همه دبيرها و كاركنان مدرسه بر سر و سينه زنان خودشان را بالاي سر او رساندند.
صداي جيغ و گريه بچه ها كم كم بلند شد.كمي بعد مريم ضجه بلندي سر داد و زوزه كشان از وسط جمعيت گذشت.
زهره را از ميان جوي خون كشيدند بيرون.دستهايش بي هيچ تكان و جنبشي آويزان بود...تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده.دنيا پيش چشمانم سياه شد...و خون زهره در آن سياهي غلتيد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#65 | Posted: 13 Dec 2013 20:31




فصل سی و سوم
اتوبوس با تكان شديد و سر و صداي زيادي از شيب ملايم جاده پايين مي رود.كنار رستوران بزرگي كه در محاصره درختان انبوه بود متوقف مي شود.چشمانم را با خستگي چند ساله با سنگيني به اطراف مي دوانم.آ ه عميق و از ته دلي مي كشم.همسفر پيرم يكهو از خواب پريد.چشمان هراسانش را روي صورت من ميخكوب كرد.وحشت زده مي پرسد:
«چي شده؟ اتفاقي افتاده؟»
رنگ چهره اش پريده بود.انگار از كابوس دلهره اوري بيدار شده باشد.به رويش لبخند مي زنم و مي گويم:
«هيچي خانم،اتوبوس متوقف شد.»
همان لحظه كمك راننده با صداي بلند دويد ميان حرفم.
«كسي پياده نشود...مي خواهيم آب پر كنيم.»
چند نفري مي پرند پايين.از شتابي كه در حركتشان هست معلوم است از فشار دستشويي به تنگ امده اند.هم سفر پيرم از جا بلند مي شود.پيش از رفتن برمي گردد و نگاهي به سوي من مي اندازد.يكي از ابروان باريك و كماني اش را مي دهد بالا و مي پرسد:
«دستشويي نداري دختر جان؟»
«نه.»
راننده داد مي زند:
«جلوتر مي ايستيم كه با خيال راحت...»
باقي حرفش را مي خورد.كسي اعتنايي نمي كند.دو به دو پياده مي شوند و يكي يكي برمي گردند.اه مي كشم.عميق و سينه سوز.فكر مي كنم اگر ارش بفهمد خانه را ترك كرده ام چكار خواهد كرد؟لابد تا حالا به خانه برگشته و فهميده!
نگاهي به ساعت مچي ام مي اندازم.چهار ساعتي از ظهر گذشته،يعني از زماني كه خانه را ترك كرده ام...پس تا حالا برگشته و جاي مرا خالي ديده ،نديده؟يعني امكان دارد متوجه نشده باشد؟يعني برايش مهم نبوده من،همسرش،كسي كه روزگاري عاشقش بود و ديوانه وار دوستش داشت در خانه نيست و هيچ نشاني از خودش باقي نگذاشته.چطور ممكن است؟لابد تا به حال به همه جا زنگ زده.اول از همه به نسترن.او مي داند كه من و او سرهامان از همديگر جدا نيست.وقتي زنگ زد و نسترن اظهار بي اطلاعي كرد چه حالي به او دست داده؟ايا پريشان و دل نگرانم نشده؟ از خودش نمي پرسد يعني ممكن است كجا رفته باشم؟ حتي براي لحظه اي به فكرش نمي رسد كه ممكن است سرخورده و حقير به زادگاهم برگشته باشم؟ اصلا خاطرش هست زادگاه من كجاست؟ از ياد نبرده كه روزگاري در ديار من دل از كف داد و مجنون ديگري شد و حماسه عشقي ديگر افريد؟اه خداي من،نكند همه چيز را از ياد برده باشد؟ نكند...مهم نيست. مجبورم صبر كنم. منتظر بمانم تا ببينم تقدير چه برايم رقم زده. اگر هنوز اهميتم را برايش از دست نداده باشم ،دنيا را به خاطر من زير پا مي گذارد و پيدايم خواهد كرد،وگرنه كه براي هميشه باخته ام و او براي هميشه برنده اي سرافكنده و خجول خواهد بود! بايد به حال هر دو نفرمان تاسف خورد.
مسافران به تدريج برمي گردند و صندلي هايشان را پر مي كنند.همسفر پيرم روي صندلي مي نشيند و با رويي شسته و خيس مي گويد:
«پياده مي شدي تا هم هوا عوض كني هم آبي به سر و رويت بزني.»
طراوت و تازگي توي نگاهش برق مي اندازد.انگار بيست سال جوان تر شده است.
لبخند بي روح و پژمرده اي مي زنم و مي گويم:
«نه حالش را دارم نه حوصله اش را.»
دستانش را با دستمال گلدوزي شده اي كه از توي كيف دستي اش كشيده بيرون خشك مي كند.
«تمام مسير را خواب بودي. پيش خودم گفتم خدا را شكر مصاحب جواني دارم كه مي توانم با صحبت كردن با او متوجه طول مسير و گذر زمان نشوم.اما...انگار خيلي خسته اي و سالهاست كه نخوابيده اي.»امان نداد.
«كسي جا نمانده؟»
همه به هم نگاه كردند. اتوبوس راه مي افتد.زن نگاهش به من است.در انتظار فرصتي است كه به طرفش برگردم و به او مجال صحبت بدهم.من برنمي گردم و ناكامش مي گذارم.صدايش را مي شنوم كه با لحن اشنا و صميمي اي مي گويد:
«تو گرسنه ات نيست؟ من كه از بس هول بودم و اشتياق داشتم ناهار چيزي نخوردم...بچه ها مي گفتند ضعف مي كنم.»
و تمام صورت بيضي شكلش مي شكفد و ميان خنده اي كوتاه به سرفه مي افتد.از توي كيف دستي اش نايلوني مي كشد بيرون.عطر پنير از لاي نايلون پر مي كشد و مي چسبد به دماغم،اما برنمي گردم نگاهش كنم.هنوز احتياج به سكوت داشتم.
دلم مي خواست من تنها مسافر ان اتوبوس قديمي بودم و اين تنها من بودم كه به شهر فراموش شده خاطره هايم برمي گشتم.زن نمي گذارد...يكريز حرف مي زند.ميان لقمه هايي كه جويده و نجويده فرو مي دهد مي گويد:
«تو خيلي ساكت و كم حرفي.ان وقتها كه من به سن و سال تو بودم كسي از پر حرفيهايم آرامش نداشت...»
فكر مي كنم: مثل حالا.
«مي خواهي يك لقمه برايت درست كنم؟»
در همان حال كه نگاهم به مناظر سر سبز جاده است با لحن پر امتناعي مي گويم:
«نه، متشكرم.»
بيشتر اصرار مي كند و من بيشتر بي اعتنا مي شوم .انگار خسته مي شود.سر نایلون را مي بندد و ان را فرو مي كند توي كيف.زن صندلي بغلي از او ساعت مي پرسد.با خوشرويي مي گويد ساعت ندارم،بعد رو به من مي كند و با همان صورت خنده رو مي پرسد:
«تو ساعت داري دختر جان؟»
مجبور مي شوم براي لحظه اي كوتاه سرم را از روي شيشه بردارم و نگاهي به ساعتم بيندازم.
«چهار و نيم.»
مي خندد و به زن بغل دستي مي گويد:
«چهار و نيم.»
دوباره سرم را به شيشه مي چسبانم.حوصله اش از بي حوصلگي و بي حسي من سر مي رود.خميازه اي مي كشد و مي گويد:
«بهتر است بخوابم ...تو فكر مي كني چند ساعت ديگر برسيم آمل؟»
مي دانم اين سوال را از من پرسيده تا برگردم و مجبور شوم نگاه به نگاهش بدوزم تا با چند سوال پي در پي و بي ربط ديگر بتواند سر حرف را باز كند، ولي من باز هم دستش را مي خوانم و او را در اجراي اين نقشه ناكام مي گذارم و بي آنكه كوچكترين چرخشي به سويش داشته باشم مي گويم:
«تا سه ساعت ديگر شما آمل خواهيد بود.»
انگار از اينكه نگفته بودم ما به آمل خواهيم رسيد دچار تعجب و شگفتي شد، و من مجالي براي طرح اين سوال كه تا نوك زبانش امده بود به او نمي دهم.با قيافه در هم و لحن سردي مي گويم:
«من پلور پياده مي شوم.»
و چشمانم را روي هم مي گذارم.
مي توانم تصوير هاج و واج و متحير و ناراحت او را پشت پلكهاي بسته ام مجسم كنم.لابد پيش خودش مي گويد:
چه همسفر بداخلاق و بي حوصله اي نصيب من شده.
من در فكرم كه ايا آرش از كسي سراغ مرا گرفته يا نه؟ كاش مي توانستم در فرصتي مناسب با نسترن تماس بگيرم.
اتوبوس با احتياط پيش مي رفت و مسافران با تكان گهواره اي اش رفته رفته پلكهاشان سنگين مي شد و مثل هم سفر پير و خوش قلب من رفته رفته صداي خرو پفشان بلند مي شود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#66 | Posted: 14 Dec 2013 18:39 | Edited By: andishmand




فصل سی و چهارم

هيچ كس نتوانست براي زهره كاري بكند.نه دكتر ها و نه هيچ كس ديگر...اين اتفاق بايد مي افتاد.از پيش همه چيز تعيين شده بود.شايد از لحظه تولد هر كدام از ما.همه چيز طرح ريزي شده بود، صحنه ها و برخوردها و ضربه مغزي شدن زهره و در نهايت مرگ او.زهره از دست رفت.به همين راحتي.شدت ضربه اي كه به سرش وارد آمده بود به حدي بود كه جابه جا تمام كرد.
كي فكرش را مي كرد يك درگيري لفظي و مسخره و پوچ به مرگ عزيزي ختم شود. يادم نمي رود.مريم زوزه مي كشيد و بر سر و روي خودش چنگ مي انداخت. جاي چنگال هاي تيزش روي چهره اش خط انداخته بود.چه قيافه موحش و رقت انگيزي پيدا كرده بود.دلم برايش مي سوخت.
يادم نبود بايد بيش از همه به حال خودم دل مي سوزاندم كه باعث و باني اين درگيري خونين بودم.اين من بودم كه به تحريك مريم همت گماشتم و از عصبي ساختنش لذت بردم.اين من بودم كه باعث شدم زهره، دوست مهربان و خوش قلبم، جان خودش را از دست بدهد.آ ري، اين من بودم، گلناز كلواني.دختري كه رنج دوري و فراق از دلدارش او را به مرز جنون كشانده بود و يادش نبود كه نبايد با دم شير بازي كند.
مريم مشاعرش را از دست داد. از خيلي وقت پيش آمادگي اش را داشت.فقط من باعث شدم زودتر كارش به بخش رواني بكشد.خانواده زهره بيش از همه مرا باعث و باني مرگ دخترشان مي دانستند.مادرش چنان به يقه ام چسبيد و تكانم مي داد كه انگار دل و روده ام مي خواست از دهانم بريزد بيرون.
دلم ميخواست من هم مي مردم.خيلي سخت است ادم مقصر مرگ عزيزي شناخته شود. خيلي سخت است مادر داغديده اي به يقه ادم بياويزد و از قاتل دخترش بخواهد پاره جگرش را به او بازگرداند.حاضر بودم بميرم وشاهد چنين صحنه هاي ملال انگيز و زجر اوري نباشم.شايد تاوان اشتباه من همين بود كه بايد مورد خشم و غضب خانواده زهره قرار مي گرفتم تا به بدترين شكل ممكن شكنجه ام بدهند.
خانم دوزچي دو روز بعد از اين حادثه شوم برگه اخراج را به دستم داد.همراه با نگاه تيز و برنده و نكوهش باري گفت:
«شايد اگر آن روز از اشتباهتان چشم پوشي نكرده بودم و بي برو برگرد اخراج مي شديد اين اتفاق نمي افتاد.»
ديدم پشتش را به من كرد و شانه هاي لرزانش را به ديوار تكيه زد.خودم هم اين را قبول داشتم.مي دانستم حق با خانم دوزچي است.همه خاطراتي را كه از زهره داشتم يكهو امد پيش چشمانم.ضجه اي زدم و با دست جلوي دهانم را گرفتم تا مبادا صداي جيغ و فريادم بلند شود.با صداي خفه اي گريستم.
هنوز در باور هيچ كس نمي گنجيد در دبيرستان شبانه روزي حكيم زكرياي رازي چنين حادثه تلخ و ناگواري به وقوع پيوسته باشد.من كه فكر مي كردم خواب هستم و كابوس مي بينم.حتي وقتي پرونده ام را زير بغل گرفتم و از دفتر امدم بيرون.حتي وقتي با نگاه خاموش و اميخته با هم دردي دوستانم بدرقه شدم و زير نگاه متاثر باباجون از شبانه روزي خارج شدم.باز هم باور نداشتم اين من هستم كه اخراج شده ام، كه مريم به بخش بيماران رواني منتقل شده ،كه زهره...زهره...اخ زهره!
گريه هايم را بي هيچ تلاشي براي مهارش ازادانه رها كردم. من به گريه محتاج بودم. كجا بايد مي رفتم؟ چرا اين اتفاق افتاد؟ خدايا چرا؟ طلبكارانه رو به آسمان كردم و ميان باران اندوه و زجر و ملال زير چتري از پشيماني و افسوس و تحسر بغض الود گفتم:
«خدايا چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ نگو تقصير خودم است، نگو بي ارادگي كردم...نگو...تو را به خدا نگو...تو مي توانستي...مي توانستي بي ارادگي مرا جبران كني...جنون مرا... تو مي توانستي...خدايا...تو مي توانستي...چرا كاري نكردي من به سرم نزند و مريم ديوانگي نكند؟ چرا بايد زهره ميمرد؟نگو تقدير را خودمان رقم مي زنيم كه باور ندارم،نه من،نه مريم و نه زهره بيچاره هيچكدام دلمان نمي خواست چنين اتفاقي بيفتد...تقديرمان اين نبود...اين اتفاق بايد مي افتاد...خودت بهتر مي داني...اراده تو بالاترين اراده هاست، پس چرا اراده نكردي..چرا...چرا...»
مثل گربه اي كه سيبيل هايش را كنده باشند،گيج و نامتعادل راه مي رفتم و هذيان مي گفتم و مي گريستم. از خود ملعونم نيز به نوعي شاكي بودم و نمي دانستم شكايتم را بايد به كجا ببرم؟هنوزم كه هنوز است وقتي به خاطر مي اورم زهره به خاطر ديوانگي و بچه بازي من و مريم جان خودش را از دست داد ديوانه مي شوم.
در اثر فشار سنگين روحي و وراني دچار عارضه قلبي شدم و با درد شديدي كه يكهو بر قفسه سينه ام فشار وارد اورد وسط خيابان از هوش رفتم.مردم بودند كه مرا به نزديك ترين بيمارستان رساندند. من كه تا بحال جز سرماخوردگي كسالتي پيدا نكرده بودم يكهو سر از بخش قلب و عروق در اوردم و تا دو روز تحت مراقبتهاي ويژه قرار گرفتم.
اخر هفته بابا رشيد و يوسف بي خبر از همه جا سر رسيدند.پس از شنيدن خبر اخراجم از بابا جون،با پرس و جوي فراوان مرا در بيمارستان پيدا كردند.اينطور كه خودشان مي گفتند هيچ باورشان نمي شد همه چيز اينقدر ساده و به سرعت اتفاق افتاده باشد.
پزشك مخصوص و جراح قلب و عروق پس از اينكه مطمئن شد خطري حيات تيره و تار مرا تهديد نمي كند مرا مرخص كرد.سفارش اكيد داشت كه تحت هيچ شرايطي دچار تنش و هيجان نشوم كه ممكن است زندگي مرا به مخاطره بيندازد.
پس از خروج از بيمارستان _كه آرزو مي كردم براي هميشه انجا بستري بودم و نگاه سرزنش اميز خانواده ام به من نمي افتاد_ بابا رشيد از من خواست همه چيز را مفصل توضيح بدهم.پس از شنيدن قصه تلخي كه مو به مو برايش شرح دادم ، قانع نشد و وادارم كرد با هم به مدرسه برگرديم تا از دهان مدير و ناظم مدرسه بشنود كه حقيقت چه بوده.هر چند برايم سخت و ناممكن بود بخواهم دوباره خودم را در محيط مدرسه ببينم،اما طبيعي بود كه نمي توانستم روي خواسته بابا رشيد پا بگذارم.مجبور شدم با او و يوسف همراه شوم و به مدرسه بروم.
مدير مدرسه با حوصله تمام، قصه را از اول تا اخر براي پدر بازگفت.او انگار نه انگار كه قصه را از زبان من شنيده با دهاني نيمه باز و ابرواني گره خورده و چشماني كه لحظه به لحظه رنگ عوض مي كرد هاج و واج به مدير زل زد و گه گاهي نگاه توبيخ كننده و پر ملامتي به ديده ام پاشيد و دوباره كنجكاوانه صحبت هاي مدير را دنبال كرد.
پس از اينكه قصه تمام شد و خانم دوزچي و خانم لاشك تمام گناه را به گردن من انداختند و مرا مقصر بي چون و چراي اين ماجرا اعلام كردند بابا رشيد چنان از كوره در رفت كه به هيچ وجه قابل توصيف نبود. همان جا وسط دفتر اختيار از كف داد و انگار نه انگار كه من تازه از بخش قلب مرخص شده ام چنان مرا زير مشت و لگد گرفت كه اگر يوسف به دادم نمي رسيد به طور حتم جان خودم را از دست مي دادم.
صداي داد و فرياد مربيان و خانم دوزچي و خانم لاشك وتمام بچه هاي مدرسه را پشت در دفتر جمع كرد. يوسف با زحمت و تلاش زياد توانست مرا از زير مشت و لگدهاي بي امان بابا رشيد بكشد بيرون و پشت سر خودش قايم كند.با خواهش و تمنا از بابا رشيد خواست كوتاه بيايد و يادش انداخت آنجا مدرسه است و چنين اعمالي تا چه حد زشت به حساب مي ايد.
خانم مدير كه گوي تحت تاثير ضجه هاي من قرار گرفته بود به بابا رشيد كه خون در چشمانش جمع شده بود و به نفس نفس افتاده بود با لحن پر شماتت و تحكم اميزي گفت:
«اقاي محترم، دخترتان را برداريد و ببريدش خانه.هر بلايي كه دلتان مي خواهد سرش بياوريد، اما شما را به خدا يكبار ديگر اينجا خونريزي به راه نيندازيد...هنوز اوضاع مدرسه رو به راه نشده و تشنج فرو ننشسته...خواهش مي كنم از اينجا برويد والا مجبور مي شوم با حراست تماس بگيرم.»
بابا رشيد كه تازه حساب كار آمد دستش نگاه خيره اي به سوي او انداخت.رو به يوسف گفت:
«من مي روم يوسف. اين جون مرگ شده را با خودت بياور...خانم مدير راست مي گويد. به خانه كه رسيديم من حساب اين دختره بي چشم و رو را مي گذارم كف دستش.» و از دفتر رفت بيرون.
خانم ناظم رو به كله هاي زيادي كه روي هم سوار شده بودند و بابا رشيد از وسطشان گذشت داد زد:
«چرا نمي رويد توي حياط...يالله...»
يوسف نگاه رقت اميزي به سويم انداخت.به طرفم امد و دست زير بازويم برد و كمكم كرد از جا برخيزم.به قدري ناتوان و سرخورده بودم كه بي هيچ اعتراضي خودم را به دست او سپردم تا مرا از زير فشار نگاههاي پر ترحم دبيران بكشد بيرون.
با هر دو دستم جلوي صورتم را گرفته بودم تا مبادا كسي متوجه چهره داغان من شود. دخترهاي فضول و فرصت طلب كه دنبال سوژه اي براي بحث مي گشتند پا به پاي من و يوسف قدم برمي داشتند.يوسف كه از اين كارشان به ستوه امده بود با لحن پر توپ و تشري خطاب به انها گفت:
«چيه؟ خيلي تماشايي است نه؟ نگاه كنيد و لذت ببريد...كار ديگري كه ازتان برنمي ايد.»
من ارام و خفه زوزه مي كشيدم. خودم را حقيرترين دختر روي زمين مي ديدم كه شاخه هاي غرور و احساساتش يكي يكي مي خشكيد و شكسته مي شد.با احساسي زخم ديده و قلبي ترك خورده ميان بازوان پر قدرت يوسف، راه كه نه چون ماهي ليز مي خوردم.
عاقبت در دبيرستان شبانه روزي، درِ قتلگاه احساسات و غرور و آرزوهاي من پشت سرمان بسته شد.من نگاه معصوم زهره را پشت پرده چشمانم مي ديدم كه با گريه اي تلخ بدرقه ام مي كرد.
بابا رشيد يك هفته تمام مرا در آغل زنداني كرد. هر چقدر يوسف پا درمياني كرد گوش نداد، هرچه مامان گلي گريه و زاري راه انداخت و قسمش داد بي فايده بود.حرف حرف خودش بود. بي حياگري كرده بودم و بايد به اين شيوه تنبيه مي شدم.
جايي بودم كه به اعتقاد بابا رشيد لياقت انجا را هم نداشتم.مي گفت گوسفندها باز يك هِي حاليشان مي شود.مي گفت حيف آغل كه من انجا زنداني شوم. مي گفت اگر عاطفه پدري اش اجازه مي داد ، دستم را مي گرفت و با خودش مي برد وسط دره و مي بست به درختي تا غذاي گرگهاي گرسنه شوم.مي گفت...
بگذريم، خودم مي دانستم مستوجب همه اينها كه مي گفت هستم. خودم خبر داشتم چه كرده ام و گله اي نداشتم. حق من همين بود. شايد بابا رشيد تخفيفي هم براي تنبيه من قتل شده بود. اگر خودم مي خواستم خودم را تنبيه كنم مي رفتم وسط دره و خودم را مي بستم به درخت تا غذاي گرگهاي گرسنه شوم،نه اينكه سرم را توي آغل بند كنم و به او فكر كنم، بي پروا و بدون شرمزدگي.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#67 | Posted: 14 Dec 2013 18:44 | Edited By: andishmand




فكر كنم چرا تا ان روز برنگشته بود. خودش گفت زود برخواهد گشت. پس چه شد كه...فكر كردم اگر برگردد و ببيند چه بلايي سر ما سه دوست امده چه واكنشي نشان خواهد داد؟ ايا به حال زهره متاثر نخواهد شد؟ به حال مريم دلش نخواهد سوخت؟ و شايد به حال من بيشتر متاثر شود و دلسوزي كند.شايد هم برايش مهم نباشد.شايد به محض شنيدن اين خبر شانه هايش را با بي قيدي بالا بيندازد و فكر كند:
بيچاره! چه سرنوشتي! بعد هم با همان خونسردي برگردد به ويلايش و قهوه دم كند و گيتار بزند.بعد هم فراموش كند من سرم خورده به سنگ يا مريم روانه تيمارستان شده و يا...شايد هم ديگر برنگردد آمل.شايد اتفاقي براي پدربزرگش افتاده كه...اگر مي خواست برگردد تا حالا برگشته بود. مگر نه اينكه گفته بود زود برمي گردد، پس...نكند برنگردد و نفهمد چه بلايي سر من و بهترين دوستانم آمده؟!ولي نه...اين امكان ندارد.او برمي گردد.چشمان عاشقش به گاه رفتن به من گفته بود كه برمي گردم.خودم شنيدم، از صداي تند قلبش شنيدم.قلبش مي گفت بي تو هرگز، پس به يقين برخواهد گشت.خودم شنيدم،خودم...
ياوه مي گفتم،مهمل مي بافتم،مغلطه مي كردم.يادم نيست، قاطي كرده بودم.انگار تمام سيمهاي عصبي و رواني ام دچار اتصالي شده بود و تمام جريانات مغزي ام قطع شده بود و دچار اختلال رواني و حواسي شده بودم.
شب بود و من در دامن سياه شب دنبال نقش خورشيد مي گشتم.ستاره ها را مي شمردم.سردم بود،ولي لباس هاي اضافي ام را در اورده بودم.هواي اغل دم كرده بود و بوي تاپاله و فضولات همه جا را گرفته بود.پي در پي ميان گريه مي خنديدم.وسط خنده هايم زهره را ناز مي كردم.وسط نازم به ناله مي افتادم.وسط ناله هايم مي گريستم...مي خنديدم...ناله...
ديوانه شده بودم.نمي دانم...شايد، چون طبيعي رفتار نمي كردم. ظرف غذايي را كه گلچين دور از چشم بابا رشيد به داخل اغل اورده بود خالي كردم روي زمين كاهگلي و نشستم روي ظرف و خيره شدم به زوركپاسر.
با نگاهم تاپاله هاي خشك را زير و رو مي كردم، اتششان مي زدم و از حرارتش گرم مي شدم و دستهايم را بر هم مي ماليدم.اري، بي گمان ديوانه شده بودم. مشاعرم را از دست داده بودم.شايد به طور موقت و گذرا،ولي به طور حتم تا مرز جنون پيش رفته بودم، حتي پا از مرز هم بيرون گذاشته بودم.
اما دوباره برگشتم.انگار ممنوع الخروج بودم. انگار مداركم ناقص بود. قلب تكه تكه و پاره پاره، روح ابكش و سرگردان،جسم دردمند و زخمي...پس... ديگر چه كم داشتم؟غرور پايمال شده هم همراهم بود.ارزوهاي لگد كوب شده هم ته سينه ام...پس...چه كم داشتم؟خودم هم نمي دانم كجاي كارم لنگ مي زد كه از مرز جنون اجازه خروج نداشتم!
دلم در هم مي پيچيد، روده هايم در هم گره خوده بودند.سينه ام گر گرفته بود و قلبم ميان شعله هاي اه و حسرت مي سوخت.مي سوخت و به خاكستر مي رسيد.سرد بودم،گرم بودم،مي خنديدم،مي گريستم،ديوانه بودم.راستي كه ديوانه شده بودم،اما نمي دانم چرا از مرز جنون رانده شده بودم و نمي توانستم از انجا عبور كنم.
چهار ماه رفتار بابا رشيد سرسنگين و خشن و بي تفاوت بود.گاهي حتي جواب سلامم را هم نمي داد.چنان با غر زدن هايش عرصه را به من تنگ كرده بود كه دلم مي خواست به او مي گفتم كار من از عمل او كه دوستش را ميان طوفان و برف و كولاك با رمه به امان خدا رها كرده بود و جان خودش را نجات داده، بدتر و قبيح تر نبوده...اما خب مي دانستم اين سيخونك به جراحت قلب بابا رشيد به تشدد اوضاع دامن مي زند و جو را متشنج تر مي سازد و اين به صلاح من نبود.
طي ان چند ماه رفتارهاي كلافه كننده بابا رشيد گاهي جانم را به لبم مي رساند. اتش عشقي كه فراق و جدايي بدتر بدان دامن زده بود و تند و تيزترش ساخته بود مي رفت كه هستي ام را به تلي از خاك تبديل كند.
گاهي به سرم مي زد از كوهستان فرار كنم و خودم را به او برسانم. زماني مي رسيد كه اين فكر تا مرحله اجرا هم پيش مي رفت، اما نيرويي دروني به من مي گفت:
از كجا معلوم كه او برگشته باشد؟از كجا معلوم خطر اين فرار را به جان خودت تحميل كني و سراغش بروي و او تو را بپذيرد...ان وقت به كجا پناه مي اوري؟ به طور حتم ان موقع به عذاب اليم ابدي دچار مي شوي و نه مي تواني قدم به جلو برداري و نه عقب گرد كني.
خودم هم خوب به اين مساله واقف بودم و مي دانستم اميدي به اجراي اين نقشه نيست. نمي دانستم چه بر سرم خواهد امد؛ اما مسلم ان بود كه ديگر تحمل ماندن در كوهستان را نداشتم. ديگر زيبايي هاي چشم گير بهار چشمان مرا خيره نمي كرد و دلم را به شوق نمي اورد. ديگر ان گستره بلند و پاك و دست نخورده به چشم من كعبه رويا و امال و ارزو نبود.دنبال خرگوشها نمي دويدم، دامنم را با گلهاي وحشي پر نمي كردم، نمي توانستم مثل هميشه روي فرش سبزه ها دراز بكشم و نگاهم را با لذتي شگرف به ابي خيلي ابي اسمان بدوزم و به روياهاي دور و دراز پر بكشم و تا افقهاي طلايي ارزوهايم پرواز كنم.نه، ديگر من ان گلناز سرزنده و شاداب هميشه نبودم، حتي نشاني هم از ان گلناز قديمي در من نبود.
رفتن آرش و بي خبري از او يك طرف و ان حادثه شوم و ناگوار از طرف ديگر مرا به پوچي رسانده بود.هر ان انتظار مي رفت كه با تلنگري به ته دره ظلمت و نابودي سقوط كنم. خودم را نابود شده مي ديدم.چاره اي جز رسيدن به خط پايان عمر نبود. چيزي ته دلم زق زق مي كرد. گاهي قل مي زد و مي جوشيد و سر مي رفت.
عشق آتشين من به آرش بود كه درون ديگي به سرعت مخلفات يك روح اشفته و بيمار و يك قلب دردمند و پاره پاره مي ريخت و له مي كرد و بعد ته مي گرفت و بوي سوختگي اش از زير دماغم مي گذشت و به كوچكترين ذره هاي تنم رسوخ مي كرد و از ان سوي بدنم مي زد بيرون.من به انتها رسيده بودم.در همان اول خط...من برنده نبودم.كسي براي من هوار نمي كشيد اگر چه تا پايان عمرم فاصله اي نداشتم.
يوسف با شور و شوق و عشقي مثال زدني خانه اي براي اشيانه يك زندگي سعادتمند مي ساخت .بابا رشيد به او اجازه داده بود گوشه اي از مزرعه كلبه چوبي كوچكي بسازد. نگاهم از روي زمين هاي خالي گندم مي گذشت.بي هيچ وقفه اي روي حاشيه زمينهاي زراعي صاف مي خورد به بازوان برامده يوسف كه به كمك بابا رشيد با لَت سقف خانه را مي پوشاند.فكر كردم:
چقدر با روزي كه براي نخستين بار دستش را گرفتند و به كوهستان اوردند فرق كرده! اندام ورزيده و تنومندي پيدا كرده بود و حسابي چهارشانه و سينه كفتري شده بود. همان هيكلي كه از آن بيزار بودم. چندشم مي شد و بدم مي امد.
من عاشق اندام موزون ومتناسب آرش بودم .قد بلند و كشيده...شانه هايي متناسب. عاشق سيماي جذاب و زيبايش بودم.ان چشمان روشن و گيرا، ان نگاه نافذ و پر تاثير... آه خداي من چرا داشتم او را، عزيزترين كس زندگي ام را با فرد عامي و عادي مثل يوسف مقايسه مي كردم؟ احساس مي كردم گناه كرده ام.از دست خودم عصباني شدم و به خودم ناسزا دادم.
هنوز وقتي ياد او مي افتادم احساس خوشايندي ته دلم را مالش مي داد. ياد حرفهاي عاشقانه و پر احساسش كه مي افتادم بدتر به خلسه مي رفتم و خودم را به خواب مي زدم تا با مرور لحظه به لحظه با هم بودنمان دوباره با دنياي پر مهر و عاشقانه اي كه ماهها از ان دور افتاده بودم رابطه برقرار كنم و روحم را با ان پيوند بزنم. دلم مي خواست هر طور هست بالاخره خودم را در حال و هواي آن روزها ببينم و با عطش شراب خاطره هايم را نوازش كنم...
اما دريغ و درد كه هميشه پرده خواب خيال انگيز و خلسه اور من با صداي فريادهاي بابا رشيد از هم دريده مي شد و نشئگي شراب ياد او به خماري كشنده و زجراوري مبدل مي شد و تا مدتي تلخي زهر مانندي ته گلويم چمبره ميزد.هميشه همان اندك ارامش و راحتي خيال من به كابوسهايي ختم مي شد كه در بيداري مي ديدم. كابوس از دست دادن او و هميشه دلشكسته ماندن من!


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#68 | Posted: 14 Dec 2013 18:46




همان روزها بود كه حادثه غير مترقبه اي رخ داد و زندگي مرا صد و هشتاد درجه تغيير داد.يكي از روزهاي پاياني ارديبهشت بود. رايحه ي گلهاي كوهستان به اين سو و ان سو پراكنده مي شد و مشام را عطراگين مي ساخت.
يكي از ان روزها كه اسمان ابي ابي بود و خورشيد زرد زرد و بهار خودش را به دره ها و صخره ها مي ماليد و زندگي فرح بخش در جريان بود،حتي مني كه چند ماهي بود با خارج از دنياي خودم قهر بودم اينك پلهاي ارتباط را ترميم مي كردم و ارام و با احتياط از ان عبور مي كردم و رفته رفته به زندگي ميخنديدم.
اين لبخند به شوق دوباره بهاري انديشيدن نبود. خوب كه ريشه يابي اش مي كردي به ته رويايي واژگون مي رسيدي كه داشت دوباره پا مي گرفت و سبز مي شد.مي شكفت و گل مي دادف حتي در باورم ان روياي نابود شده هم از نو سبز مي شد و به طرز جنون اميزي به تحقق اين خيال اميدوار بودم.حسي به من مي گفت حادثه شيريني در انتظار من است و من بهاين حس راسخانه ايمان داشتم.
مامان گلي مي گفت:
تابستان كه امد در ده پايين عروسي كوچكي مي گيريم ...دستت را به دست يوسف مي دهيم كه برويد پي زندگي خودتان و از اين سردرگمي خلاص شويد.
اه چه روياهاي قشنگي در خيال خودشان مي بافتند. من و يوسف دست در دست هم رو به سوي زندگي مشتركمان. خنده دار و مضحك و چندش اور بود. چطور مي توانستم به يوسف فكر كنم وقتي كس ديگري در انديشه ام بود؟ نمي توانستم پرده هاي خيال خويش را از غبار ياد او بتكانم و فرش حواسم را از افكار او جارو بكشم. اين امكان نداشت؛حتي در خوشبينانه ترين صورت ممكن.
خودم هم نمي دانم چرا از او منجزر بودم. نام او را بر لب نشاندن هم برايم ننگ و عار بود.از اول هم او را دوست نمي داشتم، اما احساسم عاري از هگونه انزجار و نفرتي بود، اما حالا نفرت در درونم مي جوشيد و چون موجي خروشان به ساحل ارزوهايم مي كوبيد.
احساس من در گذشته اميخته با بي تفاوتي و ناديده گرفتن و تمرين به عادت كردن بود.به خودم قبولانده بودم خواه ناخواه بايد به وجودش عادت كنم و به مرور زمان اين امر تحقق پيدا خواهد كرد؛ اما پس از متبلور شدن عشق عميق ارش در ذهن اغشته به نام يوسف ناگهان همه چيز فرق كرد. چنان با سرعت غير مترقبه اتفاق افتاد كه تا به خودم بيايم ديدم ذهن الوده ام تطهير شده است. بي انكه بفهمم چگونه و به چه طريق، نام كس ديگري در تاريكي گمگ ذهن من مي درخشيد، نام ارش.
او چنان نور قوي و متراكم و غير قابل انكاري بود كه به تدريج همه چيز زير شعاع پر رنگ و خيره كننده ان ناپديد شد.گم شد و نامرئي گشت تا جايي كه حس مي كردم از روز اول اين حضور مقدس با من بوده و جز او هيچ كس و هيچ چيز نبود و نيست و نخواهد بود!
«حواست كجاست دختر؟ چرا نانها را برنمي داري؟ بوي سوختگي را نمي فهمي؟»
از لحن پر تشر مامان گلي يكهو به خودم امدم و شتابزده نانهاي نيمه سوخته را از تنور كشيدم بيرون. مامان گلي سر تكان داد و گفت:
«به تو نمي شود دلخوش بود كه كدبانوي خوبي شوي...بيچاره يوسف.»
گر گرفتم .نه از هيجان و شرم كه از روي خشم و نفرت و كينه.
«براي چه بيچاره يوسف؟ بيچاره من كه بايد زن او شوم.»
از لحن معترضانه و پرخاشگرانه من لحظه اي ماتش برد. شايد پيش خودش فكر مي كرد دارم خودم را لوس مي كنم.
«مگر يوسف چش است؟»
«بگوييد چش نيست...نمي دانم چرا بايد تاوان گناه بابا رشيد را من پس بدهم؟ اگر بابا رشيد پيراقا را توي طوفان و كولاك قال نمي گذاشت و نمي رفت كه جان خودش را نجات بدهد و اگر پيراقا نمي مرد ان وقت من مجبور نبودم زن يوسف شوم.»
خمير بيضي شكل را چسباند به تنور و بي انكه نگاهي به چهره ام بيندازد و هيجان ناخوشايندي كه گونه هايم را گل انداخته بود ببيند با لحن بي تفاوتي گفت:
«تقدير تو اين بوده!»
در ان وضعيت كه خون خونم را مي خورد اين كلام مثل ابي توي روغن داغ بود.
«تقدير هيچم اينطور نبود...به من چه كه بابا رشيد خودش را به يوسف بدهكار مي داند و مي خواهد گذشته اش را به نحوي جبران كند، به من چه كه...»
بقيه حرفم با نگاه خشمگين مامان گلي توي دهانم ماسيد. چند لحظه بعد با صداي داد و قالش چانه ام به سينه ام چسبيد. بغضم فوران كرد.
«چه غلتها...دختره ي بي چشم و رو.يادش رفته جوان مردم رو ناقص كرده؟ يادت نيست سر چشمش چه بلايي اوردي؟ اره بگو، زبان درازي كن...حيفِ يوسف كه تو زنش شوي.من اگر صدتا پير پسر داشتم تو را براي هيچ كدامشان نمي گرفتم. فكر كردي كي هستي؟ طوري حرف مي زني انگار راستي راستي خيال مي كني ادمي! خوب گوشهايت را باز كن...اگر دفعه بعد بشنوم در مورد يوسف غلط زيادي مي كني نوك زبانت را با اتش مي سوزانم...فهميدي؟»
فهميده بودم. خوب مي دانستم تعصبشان به يوسف به حدي رسيده كه به خاطرش حاضر بودند دختر خودشان را داغ كنند. هنوز اشكم سرازير نشده بود كه صداي درهمي از بيرون به گوش رسيد.اول صداي گنگ و نامفهوم بابا رشيد و بعد صداي بم و ضعيف يوسف كه در مورد چيزي با هم بحث مي كردند.
تازه يادم امد يوسف گله را به همراه شيرعلي به چرا برده بود.سابقه نداشت اين وقت از روز به مزرعه برگردد.انگار مامان گلي به همين موضوع فكر مي كرد چرا كه با چهره اي رنگ پريده و مرعوب نگاه هراساني به سوي من انداخت و بعد هر دو نانها و تنور را به حال خودشان گذاشتيم و از تنور خانه دويديم بيرون.
يوسف را ديدم كه چيزي را روي دوشش گرفته بود.اولش فكر كرديم تنه درخت است، اما بعد كه بيشتر دقت كرديم ديديم چيزي كه روي دوش يوسف است يك جسد است.مامان گلي قدم ناخواسته و نامتعادلي رو به جلو برداشت كه اگر من شانه هايش را نگرفته بودم به طور حتم با سر از پله ها خورده بود زمين.
خودم هم دست كمي از او نداشتم. فكر اينكه ان جسد ممكن است مطعلق به دادا شيرعلي باشد مو بر تن من هم سيخ كرده بود،اما خيلي بزرگتر از جثه ريزه ميزه دادا بود.چشمم افتاد به مامان گلي كه انگار او هم به اين امر واقف شده بود.چرا كه دستش را روي قلبش گذاشت و نفس راحتي كشيد.هر دو با اين فكر كه ان جسد هر كه هست متعلق به اعضاي خانواده ما نيست، با خيالي اسوده به طرفشان دويديم.
يوسف مي گفت:
«انگار از بلندي پرت شده پايين.سر و صورتش پر از خراشيدگي است...تن و بدنش يخ بود، اولش فكر كرديم مرده...اما بعد ديديم نبضش مي زند...به شير علي گفتم مواظب گله باش تا او را به اينجا بياورم و دست شما بسپارم.»
مامان گلي كه هنوز رنگ چهره اش پريده به نظر مي رسيد رو به يوسف و بابا رشيد گفت:
«چي شده؟ اين جسد كيه؟»
يوسف لبخند پر مهري به سويش زد.قبل از او بابا رشيد گفت:
«چيزي نيست... يك بنده خدايي ناشيگري كرده و در حين كوهپيمايي افتاده پايين....بيا يوسف...بيا ببريمش توي خانه، ببينم چش شده از هوش رفته!»
مامان گلي كه هنوز دستش روي قلبش بود نگاهي به من انداخت و با لحن پر تحسري گفت:
«بيچاره جوان مردم! خدا كند بلايي سرش نيامده باشد»
به طنين و اواي قلبم گوش دادم، امكان نداشت اشتباه كرده باشم.قلبم به من دروغ نمي گفت.چشمانم سياهي مي رفت، اما هوش و حواسم سر جايش بود.مطمئن بودم ان جسد كه روي شانه هاي يوسف بود فقط مي توانست مطعلق به يك نفر باشد... آرش...اه خداي من! باور كردني نبود.
مامان گلي داد زد:«چي شده؟»
و مثل سپري محافظ من شد و نگذاشت سقوط كنم.
سرو روي سينه مهربان او بود.چطور مي توانستم باور كنم او برگشته....سراغ من امده بود.امكان نداشت زجر جدايي و دوري از او به اين اساني به حلاوت برسد.محال بود بدون تجربه كردن لحظه هاي مرگ اور به من رسيده باشد.از افقهاي ناشناخته يك عشق باشكوه و عظيم گذشته...چطور مي توانستم باور كنم؟
مامان گلي گفت:
«چت شده دختر! ديدي كه خدا را شكر از ما نبوده...نشنيدي مگر، يوسف گفت گله را داده دست شيرعلي...»
اه چه مي گويي مادر؟ چطور نمي تواني بفهمي دخترت نگران حال كسي است كه مي گويي از ما نيست... بيچاره ارش.خدا كند بلايي سرش نيامده باشد.
«گلناز...خبر مرگت يك دم ارام بگير ببينم چه بايد بكنم...بهتر است برويم تا برايت اب قند درست كنم. چرا به من اويزان مي شوي؟ مگر نمي تواني روي پاهايت بايستي دختر؟ پاهايت را صاف بگير...گلناز...»
من از ميان بازوانش سُر خوردم و افتادم.مامان گلي زورش به من نمي رسيد. مجبور شد مرا روي زمين بكشد. اگر به من بود كه دلم مي خواست همان جا نقش زمين بمان و از شوق اين رويارويي نا به هنگام و غير منتظره گريه كنم.مامان گلي كه كم كم داشت به ستوه مي امد داد زد:
«دِ خودت هم كمك كن دختر. چرا مثل جنازه افتادي و جُم نمي خوري؟»
همان لحظه صداي يوسف امد كه انگار داشت به ما نزيك مي شد.
«چي شده مامان گلي؟ گلناز چش شده؟»
«هيچي، يكهو غش كرد و افتاد، لخر هر دوتامان هول كرديم كه مبادا زبانم لال بلايي سر شير علي امده باشد. حالا بيا كمك كن ببريمش خانه...واي نانها و تنور را به امان خدا رها كرده ايم...لابد تابحال سوختند و جزغاله شدند.»
و مرا توي بازوان يوسف رها كرد و دويد به طرف تنور خانه.
با احساس دوگانه اي روبه رو شده بودم.نمي دانستم خوشحال باشم كه خودش را به من رسانده يا غمگين و ناراحت باشم كه اتفاق ناگواري برايش افتاده.به هر حال شادماني ام پررنگ تر از ناراحتي ام بود.رفته رفته غم را تحت تاثير خودش قرار داد و از ان جز نگراني و تشويش كم اثري باقي نگذاشت.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#69 | Posted: 14 Dec 2013 18:47




بابارشيد گفت:
«حالش چندان نگران كننده نيست. به هوش آمده مي گويد نمي توانم پايم را تكان دهم.»
دلم در هم فشرده شد و نزديك بود اشكم سرازير شود.
«جاهاي ديگر بدنش سالم است. فقط خراشيدگي هاي جزيي روي تن و بدنش به چشم مي خوردند كه سطحي هستند. يوسف را فرستادم پي ميرزا اصغر شكسته بند.»
مامان گلي گفت:
«از ادمهاي اين دور و اطراف نمي تواند باشد...به قيافه اش نمي خورد...ببينم شما تا حالا او را اين دور و بر ديده بودي؟»
دلم داشت از هول و هراس از نفس مي افتاد. بابا رشيد با لحن مطمئني گفت:
«نه...مال اين اطراف نيست.پرسيدم ازش...گفت امده بود كوهپيمايي كه يكهو سنگ زير پايش مي لغزد و از يك صخره پرت مي شود پايين.معلوم نيست چرا وسايل كوهنوردي همراهش نيست.»
بعد يكهو چشمش افتاد به من كه با تمام وجود به او زل زده بودم.انگار چيزي يادش افتاده باشد، بي درنگ گفت:
«راستي يادم رفت...بدو برو كاغذ و قلم بردار و بيار ببرم به ان جوان بدهم. مثل اينكه ميخواهد نامه اي به كس و كارش بنويسد و به انها خبر بدهد كه چه اتفاقي افتاده.»
با حماقت گفتم:
«براي كدام كس و كارش؟»
كفر بابا رشيد درامده بود.
«اين دختره انگار هنوز بلد نشده چرند و پرند نگويد.»
بعد نگاه خشمگينش را به ديده خجول و شرمگين من دوخت و تشرزنان گفت:
«دِ بلند شو برو كاغذ و قلم بردار بيار دختر.»
مثل فنر از جا پريدم و بدون فكر دويدم به طرف كله چو. كاغذ و قلمي پيدا كردم و رفتم بدهم دست بابا رشيد. فكر كردم:
يعني براي چه كسي مي خواهد نامه بنويسد؟ حتم دارم اينها همش بازي و فيلم است.مي خواهد يادداشتي براي من بنويسد و به نحوي به دستم برساند.درستش همين است، والا ضرورتي ندارد نامه نگاري كند وقتي مي تواند از پلور با كس و كارش تماس بگيرد و تلفني همه چيز را شرح بدهد. بله...همين است.او مي خواهد براي من نامه بنويسد...كاش مي دانستم چطور مي خواهد نامه را به دستم برساند.
بابا رشيد كاغذ و قلم را از دستم گرفت و از كنار پاشويه خيز برداشت به طرف كله چويي كه قرار بود خانه اميد من و يوسف باشد.دل من هم با او همراه شد.با بيقراري از او پيشي گرفته بود كه زودتر خودش را به انجا برساند.حال غريبي داشتم. به سختي از پس هيجانات طغيان كرده قلبي برمي امدم.نمي توانستم صبر و شكيبايي پيشه كنم و خودم را قانع كنم كه بايد منتظر فرصت مناسبي باشم و بهتر است احساساتي نشوم.نمي خواستم همه چيز را خراب كنم و اوضاع بدتر شود.
هنوز كنار پاشويه نگاهم به مامان گلي بود كه داشت گندم براي هاييشت پاك مي كرد و حواسم به ان سوتر...پيش او. فكر مي كردم او هم تا اين اندازه بي تاب ديدار من است؟ ايا او هم مشتاقانه نقشه مي كشد كه به نحوي مرا ببيند و رفع دلتنگي كند؟
صداي بابا رشيد را شنيدم كه از پنجره كله چو نام مرا صدا زد و گفت:
«گلنازبيا بابا...بيا براي مهمانمان نامه بنويس.»
با تعجب نگاهي به دور و برم انداختم. عجيب بود كه بابا رشيد با اين لحن مهربان و خلق خوش با من حرف مي زد.
صداي مامان گلي را شنيدم كه گفت:
«پس چرا ايستادي و بر و بر نگاه مي كني؟ مگر نشنيدي پدرت چه گفت؟»
شنيده بودم، ولي باور نداشتم به همين زودي ارزوي من براي ديدار او به اجابت برسد.
«دِ بيا دختر.»
مامان گلي زير چشمي نگاهم مي كرد. اب دهانم را قورت دادم.نه، نبايد بگذارم كسي به موضوع پي ببرد.مامان گلي زيرك و هوشيار است.هميشه دست دلم زودتر از انچه تصورش را مي كردم پيش او رو مي شد. پس بايد احتياط به خرج مي دادم و عاقلانه رفتار مي كردم تا حماقتم ذهن خواي الود او و بابا رشيد را بيدار نكند.
از جا كنده شدم.به قلبم گفتم آرام بگير.گفتم اينطور كه تو مي كوبي بابا رشيد هم خبردار مي شود. اهميت نداد و محكم تر كوبيد.التماسش كردم، نشنيده گرفت. قسمش دادم، بي اعتنا گذشت...اخر نفرينش كردم...الهي براي هميشه از تپش قلب بيفتي، الهي كه همه دريچه هايت مسدود شوند و خفه شوي و سنكوب كني...خدا كند همين قدر كه كوس رسوايي مرا مي كوبي و لذت مي بري از سكوت غم افزايي كه بر تو عارض مي شود لال ماني بگيري و بتركي...ان وقت من از صداي تركيدنت لذت مي برم.حالا مي بيني اي قلب گستاخ وحشي.
خودم هم نمي دانستم روزي آهم دامنم را مي گيرد و قلب گستاخ مرا به مسلخ عشق مي برد. دور لبانم خشك شده بود. با همه تلاشي كه براي خونسرد نشان دادن خودم بههدر دادم قلبم هنوز سنج مي زد.قدم هايم را با فشار غير عادي روي زمين ميخ مي كردم.سعي داشتم كوچكترين تزلزلي انقلاب درونم را اشكار نسازد.
تصميم گرفتم در بدو ورودم به كله چو فقط نگاهم را به بابا رشيد بدوزم و به او اعتنا نكنم، بلكه بتوانم ازبند اين همه اشفتگي رهايي يابم.چشمانم در لحظه ورود با بي قراري كودكانه اي در نگاه امن و صريح و پر مهر بابا رشيد ماوا گرفت و قلبم در نهايت شوريدگي محكم تر كوبيد.به او نگاه نينداختم كه روي تخت چوبي دراز كشيده بود.ان تخت را يوسف براي خودش ساخته بود تا روزها گاهي روي ان دراز بكشد و رفع خستگي كند.
بابا رشيد قلم و كاغذ را به دستم داد.خدا را شكر كه بين تخت و من قرار گرفته بود و بدين ترتيب نگاه بازيگوش و سر به هوا من نمي توانست شيطنت كند و كار دستم بدهد.
«مهمان عزيز ما مچ دستش درد مي كند، از من خواست نامه اي براي خانواده اش بنويسم، ولي من خط درست و حسابي اي ندارم...گفتم كه تو خوش خط تر از مني بيايي و چند خطي برايش بنويسي.»
سرم را انداختم پايين.حالا شعله هاي سركش هيجان و اضطراب از شانه هايم مي گذشت...خدايا به من كمك كن طاقت بياورم و نگاهش نكنم، خدايا تو را قسم به همه عشق هاي دنيا كه بر قلب نزارم رحم كن...بگذار ظاهري بي تفاوت و ارام براي خودم بيافرينم. خواهش مي كنم، خدايا التماس مي كنم.
بابا رشيد مرا نشاند گوشه اتاق. فكر كردم اين اتاق تنگ و كوچك براي يك مهماني شش _ هفت نفره هم حقير است. انگار يوسف حساب اينجايش را نكرده بود.مي كوشيدم براي پرت كردن حواسم به چيزهاي ديگر فكر كنم. مثلا به اينكه بايد به گلچين كمك كنم تا املايش تقويت شود! زيادي خنگ و نفهم است.ديشب گفتم بنويس رعد و برق ، توي دفتر املايش نوشت رادبرغ...كلمه به اين سادگي و راحتي را...ولي حواسم به اين راحتي جايي نمي رفت. هر چقدر مي خواستم افسارش را به دست بگيرم چموش تر مي شد و ساز خودش را مي زد و چهار نعل به سمتي مي تاخت كه نبايد مي رفت.
بابا رشيد گفت:
«خوب، اگر گلناز جان اماده باشد شما هم شمرده بگوييد تا با خط خوشي بنگارد.»
نگاهي به بابا رشيد انداختم. چهره اش زياد از حد بشاش و مهربان بود. جاي بسي تعجب داشت كه چطور يكباره مهر و شفقت و انبساط خاطرش گل كرده. فكر كردم شايد چون بعد از مدتها خودش را ميزبان مي بيند سرخوش است، ميزبان مهماني غريبه و ناخوانده.

سلام به پدربزرگ مهربان و دوست داشتني ام. لابد از ديدن نامه من تعجب كردي، چرا كه هيچ وقت نشده بود برايت نامه بنويسم.هميشه يا ر كنارت بودم و يا تلفني با هم در تماس بوديم.نگران نباش...جاي بدي نيستم.گفتم كه بدجوري به سرم زده به كوهستان بروم .دلم را زدم به كوه و كمر.ناراحت نباش...
مامان گلي بابا رشيد را بلند صدا زد.او از روي اجبار نگاه از نوشته ها برگرفت و از داخل پنجره سرك كشيد بيرون. همه حواسم به خطوط سياه روي كاغذ بود كه در ان لحظه همه را تيره و كج و كوله مي ديدم. راستي كه دلم براي شنيدن صدايش تنگ شده بود.چه خوب توانسته بود ارامش و متانت خودش را جلوي بابا رشيد حفظ كند و بر عكس من چندان به خودش فشار وارد نكند.
نفهميدم مادر چرا بابا رشيد را خطاب قرار داده بود. حواسم به او بود كه هنوز در تيررس نگاه دلتنگ و بي قرارش قرار نگرفته بودم.بابا رشيد با گفتن امدم مامان گلي، از جا بلند شد.نگاهي به من انداخت و گفت:
«تا تو نامه را بنويسي من برگشتم.»و بعد از او عذر خواهي كرد و رفت.
به همين سادگي و راحتي منِ ناباورِ بيخود از خود نگاهم روي خطوط نوشته شده مات ماند. فكر مي كردم لحظه اي دچار خلسه و رويا شده ام و هنوز بابا رشيد كنارم نشسته و من بايد بنويسم. امكان ندارد به همين راحتي من و او را با هم تنها گذاشته باشند.اه...چه مي گويي بيچاره. او از كجا خبر دارد بين من و مهمان غريبه چه سر و سري هست،اگر مي دانست كه...
پدربزرگ خوبم...دختر زيبايي اينجا گوشه كلبه نشسته كه نازِ نگاهش را به من نمي فروشد. هر چقدر شيفته نگاهش مي كنم لطف نگاهش را شامل حال من نمي كند، گويي با من قهر است.با من كه به عشق ديدارش به كوه و كمر زده ام. يادش نيست مرا در چه بي خبري جنون باري گذاشت و رفت. حالا همه اينها را مي نويسد و باز هم عاشق ديوانه اش را در حسرت نگاه خودش باقي مي گذارد.گلناز...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#70 | Posted: 14 Dec 2013 18:53




همه اينها را نوشتم. دست خودم نبود. طاقت نداشتم آن همه شور و هيجان و اشتياق را در وجودم سرريز كنم و تنها با يك نگاه درد جدايي و سوز فراق را چون مسكني موقتي تسكين بخشد.
باز گفت:«گلناز نگاهم نمي كني؟»
ديگر لازم به نگارش نبود. هر لحظه ممكن بود بابا رشيد سر برسد و بعد در حسرت از دست دادن اين لحظه بميرم. نگاهش كردم. چند قطره اشك از پلكهايم جدا شد. عاقبت لحظه اي كه انتظارش را مي كشيدم فرا رسيد. نگاه من تا ته نگاه عاشق و بي قرارش دويد و نگاه او تا ژرفاي نگاه نزار و دلتنگ من فرو رفت.هيچ كدام حرف نزديم و فقط در سكوت شيريني به هم خيره مانديم.
كمي بعد در همان سكوت عاشق كش، انگشت كوچكش را به طرفم گرفت. من بي اختيار و اراده انگشت كوچكم را به ان گره زدم. در حاي كه انگاشتهايمان را تكان مي داد و با صدايي كه مي لرزيد و بوي شوق و سرمستي مي داد گفت:
«آشتي، آشتي، آشتي.»
آن يكي دستم را جلوي دهانم فشردم و به زور جلوي هق هق بلندم را گرفتم. حرارت شعله اي پريده از اتش اشتياقي فرو خورده نوك انگشتم را سوزاند.
آرش گفت:
«تازه مي فهمم از دوري تو چه كشيده ام.»
من هم مي فهميدم، از گودي زير چشمانش، از رنگ پريده چهره اش و از پژمردگي نگاه بي فروغش.
«من هم...»
«هنوز با يوسف عروسي نكردي؟»
ته صدايش زنگ بغض غم الودي را حس كردم.
«نه...اگر نمي امدي...»
همان انگشتم را فشرد.
«زن يوسف مي شدي...پس چه خوب كه آمدم.»
هنوز نمي دانستم چه اتفاقي قرار است بيفتد و ايا اين بازگشت غيرمترقبه مي تواند چيزي را عوض كند يا بعد از متشنج كردن اوضاع بدتر از گذشته، باز همه چيز همان گونه پيش مي رود كه اگر برنمي گشت.انگشتم را بيشتر ميان انگشتانش فشرد.
«دوستت دارم گلِ نازِ من، حتي اگر زن يوسف هم شده بودي مي دزديدمت و با خودم مي بردمت.»
من از التهاب اين كلام سرتاپا سوختم و لبخند مستانه اي زدم. او هم به رويم لبخند پر مهر و شفقتي پاشيد.
صداي بابا رشيد امد.با شتاب انگشتم را از ميان انگشتانش كشيدم بيرون. او با همان لبخند حركات مرا دنبال كرد. با خطي خرچنگ قورباغه چند خطي را كه در حضور بابا رشيد نوشته بودم روي كاغذ ديگري بازنويس كردم و چند خط پرت و پلا به ان افزودم.
وقتي بابا رشيد قدم به داخل كلبه گذاشت او داشت مي گفت:
«حالم كه خوب شد دوباره برمي گردم...مي خواهم كمي در هواي پاك كوهستان آزاد و رها به حال خودم باشم. خيلي دوستت دارم...آ رش.»
يوسف پس از مشايعت ميرزا اصغر شكسته بند آمد به طرف من و مامان گلي كه روي پلكان كله چو نشسته بوديم.خودش سئوالي رو كه بايد جواب مي داد از نگاهمان خواند و توضيح داد كه:
«پايش فقط در رفته بود. ميرزا اصغر ان را جا انداخت. مچ دستش ضرب ديده كه با ضماد باندپيچي اش كرد تا يواش يواش خوب شود.»
مامان گلي گفت:
«مي خواستي به او بگويي نگران چيزي نباشد...تا وقتي حالش خوب شود مهمان ماست.»
يوسف ميان خنده نصفه و نيمه اي گفت:
«خيالش را از اين بابت بابا رشيد راحت كرده...فقط نگران پدربزرگش است. مي گفت به او نگفته به اين طرفها مي ايد.نامه نوشته، اولش قصد داشت برايش پست كند، بعد گفت شايد بدتر نگران شود، پس بهتر است از پست كردن نامه صرف نظر كند.»
مامان گلي گفت:
«بي خبر بماند كه بدتر دلواپسش مي شود.»
يوسف شانه بالا انداخت.
«من هم همين را گفتم. گفت حالش كه كمي بهتر شد مي رود پلور و از انجا تلفني با او حرف مي زند.» بعد نگاهي به من انداخت.
همان لحظه نگاهم را كه بدجوري با علاقه احمقانه اي به لبهايش خيره شده بود جمع كردم و انداختم زير پاهايم. فقط من مي دانستم كه نوشتن نامه بهانه اي بود براي ديدن من، وچقدر اين كارش به من احساس خوشايندي مي بخشيد.
مامان گلي گفت:
«خانه تان كي تمام مي شود؟»
يوسف چشم از من برگرفت و به او گفت:
«همين روزها كلكش را كنم...فقط مانده يك نم گلكاري اش كنيم.»
صورت مامان گلي از خنده پر چروك شد.
«غصه انجا را نخور...اين كار را بگذار به عهده من و گلناز.»
من با شنيدن اين جمله نگاه برافروخته ام را با غيظ به طرف ديگري چرخاندم. يوسف متوجه حالت عصبي من شد و گفت:
«نه... شما خسته مي شويد...به خصوص گلناز.حيف است كه...»
مامان گلي حرفش را قيچي كرد.
«هيچم حيف نيست. خستگي كدام است...او هم بايد كاري براي سر و سامان گرفتن اين زندگي بكند يا نه؟ پدرش مي خواست تابستاني براي شما دو نفر عروسي راه بيندازد...ديشب با او صحبت كردم كه تا تابستان خيلي راه است و بهتر است همين روزها عروسي مختصري بگيريم كه اين دو كفتر زودتر اشيانه بگيرند. جهيزيه هم اماده است. پدرش گفت حرفي نيست، خانه كه تمام شد...»
يوسف با اشتياق گوش فرا داده بود.من با لج و حرصي كه از حرفهاي مامان گلي در وجودم غليان كرد از پلكان پريدم پايين و راه دره را در پيش گرفتم. خوب مي دانستم چرا تصميم گرفتند عروسي را جلو بيندازند. تمام اينها زير سر مامان گلي بود.من كه مي دانم...با او نمي شود يك كلام حرف زد.تا ديد من در مورد يوسف و بابا رشيد چه فكر مي كنم فوري استينها را بالا زد تا تنور سرد نشده نان را بچسباند.
پيش خودش فكر كرد ممكن است كاري دستشان بدهم. لابد كلي زير گوش پدر خوانده كه تا تابستان اين دختر وقيح يوسف را از خودش زده مي كند، با بي اعتنايي و رفتارهاي سرد و زننده اش.يوسف كه از او زده شد ممكن است دست از او بردارد و برود به امان خدا.تو به او بدهكاري...يك جورايي مديون او هستي و او طاقت رفتارهاي سركش و لجام گسيخته دخترت را ندارد و توقع دارد به دخترت حالي كني كه رفتارش با او درست نيست و ان وقت ابرويمان به خاك ماليده مي شود و نمي توانيم اب رفته را به جو برگردانيم...تا تابستان چنين مي شود و چنان مي شود...
اه مامان گلي.از دست تو...زور كه نيست.به خدا...به پيغمبر...ازدواج زورزوركي حرام است.كي گفته دختر را به زور و تهديد زن كسي كنند.من دلم پيش كس ديگري است. چطور مي توانم زن يوسف شوم، در حالي كه دلم در گرو عشق مرد ديگري است؟ اين گناه كبيره است...نيست؟ شما از اسلام چه مي دانيد؟ جز اينكه رو به قبله بايستيد و نماز بخوانيد؟
من يوسف را نمي خواهم. قانون و شرع اين حق را به من مي دهد كه مرد زندگي ام را خودم انتخاب كنم و با هر كه دوست دارم و مي پسندم پيمان زناشويي ببندم.نه با كسي كه منتخب و مورد پسند شماست.
صداي يوسف را از پشت سرم مي شنيدم كه دنبالم مي دويد.
« كجا مي روي گلناز...صداي مامان گلي را نشنيدي؟»
و گوشه دامنم را گرفت و وادارم كرد بايستم.
با گريه به طرفش برگشتم. نگاه مشتاق و ارزومندش در سبزي خيس نگاه بي روحم گم گشت.
« دست از سرم بردار يوسف.»
« مي دانم گلناز...تو هنوز از بابت دوستانت ناراحت هستي.حق هم داري...واقعه دردناكي بود، ولي ...من چه گناهي كرده ام؟ خودت بگو اين وسط تقصير من چيست؟»
« نمي دانم يوسف.تو هيچ گناهي نداري. همه گناهها متوجه من است.»
و رويم را برگرداندم تا با كاوش در نگاه بيچاره و مفلسم راز دل سوخته و زارم بر او اشكار نگردد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Love.com | عشق دات كام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites