تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Love.com | عشق دات كام

صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#71 | Posted: 15 Dec 2013 13:39 | Edited By: andishmand




او را مي ديدم.وقتي از كله چو بيرون مي آمد تا به مستراح برود. زماني كه با يوسف و يا بابا رشيد قدم زنان اطراف مزرعه گشت مي زد و به قولي با پاي آسيب ديده اش تمرين مي كرد. سايه نگاه من همه جا دنبالش بود.او مي دانست. سنگيني نگاه مرا روي قدمهايش حس مي كرد.مواظب بود نگاه نا خواسته اي به سوي من نيندازد كه از ديد بابا رشيد يا يوسف مخفي نماند.
با اين همه گاهي كه حواس بابا رشيد به ان سوي مزرعه پرت بود و چيزي نشان او مي داد يا زماني كه يوسف پشت پلك چشم راستش را كه دچار گزيدگي پشه شده بود مي ماليد، او نگاه دزدانه و پر شتابي به سوي من مي انداخت و تمناي نگاه مرا پاسخ مي داد.پاسخي كه هر چند كوتاه بود، ولي تاثير عميق و تسكين بخشي روي جراحت قلب من داشت.
دلم به همان نگاه گذرا خوش بود.تا شب مي توانستم هزار بار طرز نگاهش را پيش خودم مجسم كنم و به شوق بيايم و با آرزوهاي تازه اي به خواب بروم و با اميد تجربه نگاه روح بخش ديگري چشمانم را روي صبح زيبا و مطهر كوهستان بگشايم.
چند روزي كه مامان گلي و بابا رشيد به اتفاق هم و بدون همراهي من دستشان به گِلكاري كله چو بند بود،او در اتاقك اصطبل به استراحت مي پرداخت.من بي هيچ رغبتي روي پله كان كله چو مي نشستم و نگاهم به گلكاري ماهرانه مامان گلي و بابا رشيد مات مي ماند.
هيچ اهميتي براي هيچ كدامشان نداشت كه من تمايلي به همكاري و كمك در تمام كردن كار كله چو از خودم بروز نمي دهم.همه چشمهايشان را به روي بي تفاوتي من بسته بودند. همين بيشتر حرصم مي داد. گويي در پيش چشم انان موجودي حقير و پست بودم كه هيچ ارزش تامل و تفكر نداشتم. ان قدر ها نمي ارزيدم كه فكر بابا رشيد را مشغول كنم و دل نگراني مامان گلي را موجب شوم.
لياقت من همين بود كه عصبي و غمگين و سرخورده گوشه اي كز كنم و به تماشاي تلاش كساني بنشينم كه براي از سر باز كردن من به زحمت افتاده بودند و عرق مي ريختند.
فكر كردم:نكند گمان مي كنند ارزش اين همه تلاش و زحمت را هم ندارم.شايد اگر اصرار يوسف نبود مرا با لباس عروس توي همان خانه بدون گلكاري شده مي بردند و بعد يك نفس راحت مي كشيدند و به هم مي گفتند شرش را كنديم...او ديگر زن يوسف است و اختيارش هم دست او...همانطور كه اختيار مامان گلي دست بابا رشيد بود و اختيار همه زنهايي كه مي شناختم دست مردهاشان...از ماهيت پست و بي ارزش خودم بيزار بودم. دوست داشتم بيش از ايني باشم كه آنها مي خواهند، كه آنها مي پسندند، كه تحملش را دارند.بيش از اينها...خيلي بيشتر از يك دختر ساده و احمق كه چون موم خوش جنسي ميان دستهاشان شكل بگيرم،هرطور كه انها دلشان مي خواهد،نه انطور كه من مي خواستم.
صداي گلچين را مي شنوم كه پرده هاي خيال مرا مي درد.
«دَدَ...دَدَ گلناز...اين را آن اقاهه...اسمش چي بود؟اهان...آ
آرش...اقا آرش داد يواشكي نشان تو بدهم.»
لحظه اي هاج و واج نگاهش مي كنم.به گمانم اشتباه شنيده ام.
«چي؟»
كاغذ مچاله شده اي را از مشتش مي كشد بيرون.نگاه پرهراس و مراقبي به دور و برش مي اندازد و مي گويد:
«اقا ارش اين نقاشي را براي من كشيده...گفت فقط مي توانم نشان خواهر بزرگم كه تو باشي بدهم...گفت به كس ديگري نشان نده...چرا گفت به كس ديگري نشان نده؟»
در حال گشودن كاغذ مچاله شده مي گويم:
«نمي دانم...ببينم مگر چي كشيده؟»
گلچين متوجه حال دگرگون و منقلب من نيست و يكريز حرف مي زند.
«اولش گفت بلدي بخواني و بنويسي؟گفتم آره، گفت نقاشي ات چطور است؟گفتم بد نيست.گفت مي خواهي برايت نقاشي بكشم؟گفتم...»
بي توجه به باقي حرفهاي گلچين با دقت وحواس جمع نگاهم را به اشكال كشيده شده مي دوزم. يك اسمان پر از ستاره .يك درخت كاج تنومند.دو ادمك كه يكي پسر است و ان يكي دختر كه نشسته اند زير درخت كاج و به نظر مي رسد كه به ستاره ها نگاه مي كنند.تا اينجا كه چيزي دستگيرم نشد.
«دَدَ...اين ساعت را نگاه كن...آ ويزان شده به اسمان...»
بعد از خنده هاي ريز گلچين نگاه ماتم را به ساعت مي دوزم. ساعت روي دوازده ايستاده. گويي نيمه شب را نشان ميدهد.اه...كاج بزرگ و تنومند،همان كه صد متري از مزرعه فاصله دارد.دو ادمك،يكي من، يكي ارش،ساعت دوازده شب...مي فهمم...خدايا مي فهمم.او با من قرار گذاشته. پاي ان كاج بلند، ساعت دوازده شب.لابد همين امشب.
بر سينه ام چنگ مي زنم.گلچين نگاهش را پيش چشمان من خمار مي كند و مي گويد:
«چرا گفت به كسي نشان ندهم؟چرا؟»
من كاغذ را پاره مي كنم و به تندي مي گويم:
«چه مي دانم...دستت انداخته...حالا برو بگذار به حال خودم باشم.»
نگاهش با كاغذ پرت مي شود روي زمين.دوباره خيره به چشم هاي من با سماجت موذيانه اي مي پرسد:
«پس چرا گفت به تو نشان بدهم؟»
سوالش رو بي جواب مي گذارم و به داخل كله چو مي روم تا راهي به خلوت و تنهايي باز كنم. مي نشينم لب رف، پاي پنجره اي كه رو به پشت مزرعه است. فكر مي كنم، فكر مي كنم و باز هم فكر مي كنم.دوازده نيمه شب،دو ادمك...پاي درخت كاج.
فكرش را نكرده من چطور بايد خود را به او برسانم؟ مگر مي شود؟...مخاطره بزرگي است.مثل اين است كه با دست خودم گور خودم را بكنم.جز اين نيست،گندش بالا مي ايد.بابا رشيد گوش تا گوش سرم را مي برد.مي توانم چهره خشمگين و چشمان غرق در خونش را پيش چشمانم مجسم كنم.مي توانم شلاق كمربندش را روي تن خسته ام حس كنم،حتي درد ضربه هاي شلاقش را...صداي گريه هاي مامان گلي را هم مي شنوم.مي شنوم ميان گريه هايش مي گويد ابرويمان رفت...اين دختر چشم سفيد كمر حيثيتمان را شكست...مي توانم نگاه محزون و ياغي يوسف را ببينم با همان معصوميت هميشگي و با مشت هايي گره خورده كه دندانهايش را براي مهار خشم درونش بر هم مي فشارد.بابا رشيد بي امان شلاق مي زند و مامان گلي بي امان نفرين مي كند و يوسف در خاموشي تلخي مواخذه ام مي كند.من نمي توانم به اين خطر شيرين دست بزنم...
مي دانم چه عقوبتي انتظارم را مي كشد،اما اهميت نمي دهم.بايد به ديدارش بروم.من بيش از او مشتاق ديدارش هستم و حاضرم هزار بار ديگر هم طعم گس اين خطر جانكاه را به كام خود بچشانم تا براي دقايقي چهره به چهره و نفس به نفس او باشم....
پاي درخت كاج يا در برهوتي بي اب و علف،فرقش چيست وقتي او با من است.انگار بهار با عطر نفسهايش مي چرخد و همه جا زير گستره نگاه معجزه گرش به سبزه زاري بي انتها مبدل مي شود و من عروس ان گستره سبز اساطيري مي شوم.من نمي ترسم...چرا كه عشق او قدرتي به من داده كه با هيچ ترديد و هراسي يك سو نمي گردد.
بابا رشيد از اين پهلو به ان پهلو رفت.مامان گلي گلچين را بغل كرده بود و شيرعلي طبق عادت هميشگي دمر خوابيده بود. شعله فانوس را با احتياط كشيدم پايين.اتاق تاريك تر مي شود و سياهي پررنگ تر.فكر كردم اگر كسي پلكهايش را بر حسب اتفاق بگشايد نمي تواند جاي مرا خالي ببيند.
ارام و نوك پا از در رفتم بيرون. شب روشن و ستاره باراني بود.نگاهي به دور و برم انداختم.اگر كسي مرا مي ديد بدون اينكه دستپاچه شوم مي گفتم به مستراح مي رون.از تنور خانه صدايي به گوش نمي رسيد.سر شب كه يوسف گفت مي خواهد توي تنور خانه بخوابد بابا رشيد با تعجب پرسيده بود: چرا با مهمانت توي كله چو نمي خوابي؟
يوسف سرخ شده و با كمرويي گفته بود:
ديشب و پريشب صداهاي عجيب و غريبي توي خواب از خودش در مي اورد و ناله هاي كشداري مي كرد.دو سه بار هم از خواب بيدارش كردم،بعد كه دوباره خوابش برد بدتر قيل و قال كرد.من هم تا صبح از هول و هراس خوابم نبرد. گفتم در تنور خانه بخوابم تا هم او راحت باشد و هم من.
همه خنديدند.من فكر كردم از دو شب پيش به فكر طرح نقشه اي براي ملاقات با من بوده.يوسف از همه جا بي خبر را بدين بهانه از سر خودش باز كرده.
اخرين بار كه به ساعت نگاه كردم يازده شب را نشان مي داد.از ان زمان تا حالا كه سلانه سلانه از خواب نيمه شب مزرعه مي گذشتم بي گمان يك ساعتي گذشته بود.هيچ صدايي به گوش نمي رسيد.انگار زمين نفس نمي كشيد.
خودم را كه ان وي نرده هاي مزرعه ديدم ديگر يقين حاصل كردم كه خطر اين ديدار را به جان خريده ام و كار از كار گذشته،اگر مامان گلي يا بابا رشيد بسترم را خالي ببينند در پي ام به اين سو و ان سو سر مي كشند. ان وقت اگر مرا در مزرعه نيابند تنها يك فكر مي تواند به مخيله شان خطور كند و ان اينكه ما دو نفر با هم هستيم... بعد با خشم و غضب و كينه مي گردند تا ما را پيدا كنند و بعد...
بهتر ديديم به جاي فكر كردن به حاشيه اين رويارويي دهشتناك شتاب بيشتري به قدم هايم بدهم و هر چه سريع تر خودم را به درخت كاج برسانم كه درسراشيبي ملايمي تنها در جوار تخته سنگي ارميده بود.به نظر مي رسيد راه طولاني تر شده و من طاقت و توانم را از دست داده ام.يا من به كاج نمي رسيدم يا كاج از من دور مي شد.
نفسم كه به شماره افتاد لحظه اي ايستادم.نگاهم را در سراشيبي زير پايم سراندم.كاج را ديديم و نقطه سياهي را كه گاهي به تنه ان مي چسبيد و گاهي دو سه قدمي از ان فاصله مي گرفت.بعد ديدم نقطه سياه براي من دست تكان مي دهد.حال خودم را نمي فهميدم.سرم داشت گيج مي رفت. مي دانستم وقت مناسبي براي سرگيجه نيست.بايد بيش از اينكه پاهايم به زمين بچسبد و بعد همه چيز دور سرم تاب بخورد و نفهمم زمين خورده ام به سرعت برق و باد خودم را به او برسانم.



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#72 | Posted: 15 Dec 2013 13:41 | Edited By: andishmand




همين فكر وادارم كرد به پاهايم فرمان كه بدود.شيب ملايمي كه روي ان مي دويدم سرعت مرا افزون تر ساخت.نقطه سياه هم به سوي من دويد.من و ان نقطه سياه كه دستهايش را به روي من گشوده بود روي يك خط به هم رسيديم.ان نقطه سياه به روشن ترين نقطه اي كه تا به حال ديده بودم تبديل شده بود.او به من لبخند زد و من اشك به ديده اوردم، از شوق اين ديدار پنهان در نيمه هاي يك شب ارديبهشتي.
مرا با خود تا پاي كاج برد.صداي تند قلب او را مي شنيدم. پي در پي و بي وقفه مي كوبيد. لابد او هم به صداي ضربان نامنظم و پريشان قلب من گوش فرا داده بود. دستم هر لحظه ميان دستهايش فشرده مي شد.پاي درخت كاج بوديم.اينك اين كاج پير بود كه به اهنگ پر طنين قلبهاي نا ارام دو عاشق گوش سپرده بود.
ستاره ها مي درخشيدند و ماه به زمين فخر مي فروخت. هر دو آرام گرفته بوديم و اتش سركش اشتياقمان فروكش كرده بود و اينك در نهايت ارامش و راحتي مي گداخت و سينه هاي تبدارمان را گرم نگه مي داشت.
« مي دانستم مي ايي و خطر اين ديدار را به جان مي خري.»
«ارزش ديدار تو بيش از اينهاست.حاضرم چنديدن برابر خطر كنم.»
«گلچين،دم غروب سين جيمم مي كرد چرا گفتم اين نقاشي را فقط به خواهرت نشان بده،نه كس ديگر. من هم بند را آب ندادم و با احتياط گفتم اشتباه شنيدي...من گفتم به هر كه دلت مي خواهد نشان بده.او قانع نشد...سكوت كرد،ولي قانع نشد.»
«حالا باز هم از تو خواهد پرسيد...صبر داشته باش.»
«بعد !نمي داني چقدر ارزومند بعدهايي هستم كه مي گويي.»
«من وقت زيادي براي ماندن ندارم...بهتر است هر حرفي داريم...»
«دوستت دارم.»
«من هم همينطور...ولي مي دانم فقط به خاطر اين دست به خطر نزده ايم كه به هم بگوييم دوستت دارم.»
سكوت حكمفرما شد.سرم را به طرف خودش چرخاند.ستاره ها در نگاه او هم برق انداخته بودند.با نگاهي ژرف و خيره چهره مرا از نظر گذراند.مثل نقاش پيش از به تصوير كشيدن چهره اي.انگار براي نخستين بار بود كه نگاهش به من افتاده بود.همانطور كه با تمام وجود نگاهم مي كرد، همانطور كه نفسهاي داغش به پوست صورتم مي چسبيد، همانطور كه قلبش تند و با شتاب مي زد.
«پدربزرگم حالش خيلي بد بود. مجبور بودم بمانم و از او پرستاري كنم...هيچ دسترسي به تو نداشتم. گاهي نااميدانه با ويلا تماس مي گرفتم، بلكه به انجا رفته باشي و به يكي از تلفنهايم جواب دهي. داشتم يوانه مي شدم، ولي پدربزرگ به من احتياج داشت...بايد مي ماندم.وقتي برگشتم يكراست امدم دبيرستان. وقت معمول هواخوري بود،حدس مي زدم توي خوابگاه باشي و مثل وقتهايي كه دلگيري از خوابگاه نزني بيرون.به نگهبان گفتم پسر عمويت هستم و امدم تو را با خود ببرم خانه خودمان كه قصه تلخي را برايم تعريف كرد كه اولش باورم نشد، بعد ديدم در و ديوار مدرسه را با پرچم سياه پوشانده اند.اولش به قدري مشتاق ديدار تو بودم كه فقط تو در نظرم بودي. ديوارهاي سياه را نديده بودم.وقتي شنيدم از مدرسه اخراج شدي اه از نهادم برامد.دو هفته بعد از وقوع حادثه رسيده بودم.نگهبان متعجب بود چطور من كه پسر عمويت هستم از چيزي خبر ندارم .مجبور شدم به انزواي خودم برگردم.تنهايي را با تمام وجود حس كنم و در خلوت خاطره هايم اشك بريزم.سخت بود پس از ان همه شور و اشتياق مثل تكه يخي ميان سرداب تنهايي عزلت رها شوم.مي دانستم بايد به سوي تو بال بگشايم و خودم را به قفس تنهايي و تنگ تو برسانم، ولي اين را هم مي دانستم كه اين كار خطر بزرگي براي تو به حساب مي ايدو بايد محتاطانه عمل كنم.فكر اينكه ممكن است تا حالا زن يوسف شده باشي كلافه ام مي كرد.چهار ماه تمام دندان روي جگر گذاشتم.به تهران رفتم،اما اوضاع شهر انقدر به هم ريخته و نابسامان است كه پدربزرگ از من خواست هر چه سريعتر برگردم و از خطر جنگ و بمباران دور بمانم.عاقبت طاقتم طاق شد و نتوانستم بيش از اين تحمل و بردباري پيشه كنم.گفتم مي روم به ديدارش، يا او را بدست مي آورم يا خودم از دست مي روم.ماشين را گذاشتم جلوي يكي از رستورانهاي پلور و زدم به كوه.شب شده بود و من درست جايي را نمي شناختم راه را گم كردم...بعد هم از صخره اي پرت شدم پايين.وقتي چشمانم را باز كردم توي كوهستان بودم...پيش تو...عشق عاقبت مرا به تو رساند.»
با نگاهي تحسين اميز و پر شوق گفتم:
«حالا چه كار مي خواهي بكني؟»
«هر وقت بخواهي تو را از خانواده ات خواستگاري مي كنم.»
تشويش و دلهره به يك باره به سينه ام يورش اورد و بر ان چنگ انداخت.
«نه...اين كار مقدور نيست...من نامزد دارم...بابا رشيد مي فهمد بين من و تو سر وسري بوده، بعد هر دوتامان را مي كشد.سرمان را گوش تا گوش...»
با لحن محبت اميزي گفت:
«پس تو مي گويي چه كار كنيم؟»
«نمي دانم.»
در حالي كه به طرف صخره مي رفتم گفتم:
«بايد فكر كنيم و تصميم بهتري بگيريم.»
او هم دنبال من امد و در فاصله كمي پشت صخره ايستاد.
«من اگر بدانم تو تا اخر خط با من هستي...»
حرفش را با لحن مطمئن و راسخ بريدم.
«من تا ته خط با توام ارش...فقط ترس من از اين است كه مبادا كسي بو ببرد و بعد...»
«نگران هيچي نباش،همه چيز را بگذار به عهده من....اينطور كه من از يوسف شنيدم تا اوايل ماه بعد سور و سات عروسي اماده مي شود...حتي از من هم خواسته بمانم و در عروسيتان شركت كنم.»
نگاهش كردم.در ان لحظه نگاهش با حزن عميقي اميخته بود.با لحني بغض كرده و به شوخي گفتم:
«و تو شركت مي كني؟»
خيره به چشمانم با لحن قاطعي گفت:
«تو فقط گل ِ ناز ِ من هستي.»
نفس عميقي كشيدم و گفتم:
«زهره كه در ان دعواي مسخره و كذايي جان خود را از دست داد من بدجوري خودم را مقصر مي دانستم...فكرر كردم با از دست دادن تو بايد تاوان اين جرم را پس بدهم.»
او هم نفس عميقي كشيد:
«زهره دوست خوبي براي تو بود...يك روز توي خيابان ديدمش.پيش از تعطيلات زمستاني.با ان يكي دوستت بود.اسمش چي بود؟مريم...وقتي از كنارم گذشت يادداشتي به طرف من انداخت.مريم نديد چون زهره خيلي زيركانه كاغذ را مچاله كرده بود و از زير چادرش انداخت جلوي پايم. روي كاغذ نوشته بود گلناز بدجوري حواسش پيش شماست...ديروز سر زنگ جغرافي اسم شما را بي حواس روي يكي از صفحه هاي كتاب نوشت و تا چشمش به من افتاد اسمتان را خط خطي كرد...اگر نامزد نداشت زوج خوبي براي هم مي شديد.»
چشمانم از فرط حيرت و تعجب گرد شدند.
«راست مي گويي؟»
خودم متوجه تلخي بغضي كه ته گلويم ماسيده ،بودم.سر تكان داد و در حالي كه به ستاره هايي كه نور مي پاشيدند چشم دوخته بود گفت:
«اره...همان يادداشت بود كه مرا به صرافت انداخت طور ديگري روي دوستيمان حساب باز كنم.در واقع به من هشدار داده بود كه هوشيارانه به آواي قلبم با دقت گوش بسپارم و تو را طور ديگري دوست بدارم.»
دستم را روي دهانم گرفتم.اشكم در امده بود.ياد زهره مثل خنجري در قلبم فرو رفت.اه طفلي زهره،پس او مي دانست...يعني اينقدر زيرك و باهوش بود كه بفهمد...»
«گريه مي كني گلناز؟»
«من باعث مرگ زهره شدم آرش...او هيچ تقصيري نداشت.من از لج جدا افتادن از تو مي خواستم صداي مريم را در بياورم.به عمد حرفهاي تحريك اميزي عليه اش زدم و بعد...بعد...ارش،من مقصرم...من...»
«خواهش مي كنم ارام بگير گلناز.تو مقصر نيستي...به طور حتم دلت نمي خواسته حتي يك مو از سر دوستت كم شود،چه برسد به اينكه...»
«نهآرش، من مقصرم.زهره گناهي نداشت.نبودي ببيني چه خوني...»
«عزيز من...تو را به خدا تمامش كن.من طاقت ديدن گريه ات را ندارم.»
و من اخرين هق هقم را فرو خوردم.او ستاره هاي اشك مرا چيد.
دير شده بود و ممكن بود هر اتفاقي بيفتد.به سختي از هم جدا شديم و قرار شد از طريق نقاشي كشيدن با همديگر در ارتباط باشيم.من زودتر از او به خانه برگشتم.خودم را كه توي كله چو ديدم خيالم راحت شد.همه چيز به همان شكل بود كه پيش از ترك خانه بود.توي بسترم كه فرو رفتم اول به ياد زهره، دوست جوان مرگم گريستم و بعد با مرور چند باره لحظه هاي ديدارمان پاي درخت
كاج به خواب عميق و شيريني فرو رفتم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#73 | Posted: 15 Dec 2013 13:42




فصل سی و ششم

بابا رشيد مقداري از لوازم ضروري زندگي را كه مامان گلي براي جهيزيه من سفارش داده بود با گاري از دهكده پايين اورد.همه را در كله چوي يوسف گذاشت.مامان گلي در حال چيدن جهيزيه من بود.قابلمه هاي روحي و مسي و كاسه بشقابهاي ملامين و روحي را توي مطبخ مي چيد.يكي از قابهاي دستبافت خودش را كه از پيش براي من كنار گذاشته بود در اتاق پهن كرد.روي رفهاي پنچره را با همان گلدان هاي كوچك تزئيني پر كرد.
كله چو با سليقه خودش و گلچين اراسته شد.كوچك ترين دخالتي نمي كردم،حتي از اظهار نظر كردن هم سر باز مي زدم.من يوسف را نمي خواستم و زندگي با او را محقر و پست مي شمردم،به همين سعي كردم به چيزهاي ديگري بينديشم. مثلا به اخرين نقاشي اي كه از ارش به دستم رسيده بود.ادمكي كه در شبي پر ستاره در حال چيدن گلي از باغچه بود.او اين نقاشي را روي دفتر گلچين كشيد كه تازگيها به نقاشي هاي او علاقه نشان مي داد.اظهار نظر ديگران را هم به ارش منتقل مي كرد.
من هم روي دفتر نقاشي اش ناشيانه چيزي مي كشيدم.دختركي كه قلبش از دهانش زده بيرون.ادمك پسر نمايي كه چتري توي دست دارد و ادمك دختر نمايي كه زير باران بدون چتر مانده است.اين نقاشي تداعي كننده خاطره شيرين دومين برخورد من و او زير باران بود.در پاسخ اين نقاشي عكس دختري را كشيد كه رو به سمت دريا مي رود و سايه اي از پشت تعقيبش مي كند.
بدين طريق با يكديگر در ارتباط بوديم و به اينده با نگاه اميدوارانه تري چشم داشتيم. گلچين تمام نقاشي هاي مرا به خودش نسبت داده بود و به خيال خودش ارش اين لاف كودكانه را باور كرده ست.
همه چيز با سرعت پيش مي رفت. كله چوي يوسف آماده استقبال از نوعروس زيبايش بود. مامان گلي به قدري شاد بود و دور و بر يوسف تاب مي خورد، انگار مادرش است و قرار است به زودي عروس دار شود.
بابا رشيد خانه يكي از اقوام دور را در دهكده پايين براي برگزاري جشن عروسي انتخاب كرده بود.انجا هم بزرگ بود و هم مركز ده بود. از اينكه كارها بدون وقفه پيش مي رفت و همه چيز خود به خود به بهترين شكل مرتب مي شد،دلخون و گرفته و عصبي بودم.
اخرين نقاشي اي را كه براي ارش در دفتر گلچين كشيدم تصوير دختري بود كه در حال گريه و زاري است و قلبش ترك خورده كنج سينه اش بود.در پاسخ اين نقاشي عكس مردي را كشيد كه روي تخت نشسته و چند ستاره هم از دريچه اتاق پيداست.مفهومش اين بود كه او هم شبها از فكر و خيال خوابش نمي برد.
از اينكه به من تفهيم كرده بود كه فكرش بدجوري درگير سوروسات عروسي من و يوسف است خوشحال بودم،چرا كه مي دانستم برعكس من كه نمي توانستم نقشه هاي خوب طرح كنم او در نقشه كشيدن مهارت داشت.اغلب غير ممكن ترين كارها را با نقشه اي ساده و پيش پا افتاده ممكن مي ساخت.مثلا برقراري ارتباط بين من و او از طريق نقاشي يكي از همان نقشه هاي ساده و ابتكاري بود.
يك شب بزرگان فاميل در دهكده جمع شدند.پس از رد و بدل كردن نظرات و پيشنهادات تصميم بر اين شد كه اخر همان هفته جشن عروسي در منزل نوه عموي بابا رشيد برگزار شود.اهالي دهكده طبق ايين و رسوم كمكهاي نقدي و غير نقديشان را از فرداي ان روز به دست بابا رشيد رساندند. اين سنت نيكو و خيرخواهانه از چندين نسل پيش در دهكده برقرار بود.در تمام عروسي ها،خانواده عروس و داماد بي انكه متحمل مخارج سنگيني شودن كمكهاي مردم را با جان و دل مي پذيرفتند و بدين ترتيب كمتر زير فشار مخارج عروسي قامت خم مي كردند.دادا شيرعلي مسول جمع اوري اين كمك ها بود.
روزها سوار اسب چهار نعلي شده و بي امان پيش مي تاخت.مامان گلي از ننه باجي كه از بنداندازان ماهر و قديمي دهكده بود براي يك روز قبل از عروسي وقت گرفت. گلچين از پيراهن چين داري كه يوسف برايش خريده بود راضي و خوشحال بود و سراز پا نمي شناخت.
همه براي عروسي اخر هفته بي قراري مي كردند. بابا رشيد هم كه كمتر او را شاد و بذله گو ديده بوديم با صداي بلند مي خنديد و سر به سر مامان گلي و يوسف مي گذاشت.صداي قهقهه شان در تمام كوهستان مي پيچيد.انگار كوههاي بزرگ و كوچك به هم مي گفتند: اين صداي خنده هاي از ته دل بابا رشيد است! تا به حال خنده هايي اينچنين از او نشنيده بوديم.بايد اين قهقهه هاي شادمانه را به گوش كوههاي البرز برسانيم...و اينچنين بود كه صداي خنده همه جا منعكس شد. كوه به كوه و دره به دره و دشت به دشت مي رفت و دوباره به كوهستان بازمي گشت.
نقاشي هاي من و ارش غمگين تر و گريه اور تر شده بود.در تمام نقاشي ها من و او در حال گريه و اندوه و تفكر بوديم.
باورم نمي شد پيش چشمان من و آرش همه چيز جور ديگري پيش برود، ان هم اينگونه تلخ و دردناك.شادماني يوسف را مي ديدم و نگاههاي گاه و بي گاهش را كه با ظن اميخته با كنايه بود.مثل اينكه مي گفت تا تو اسير و برده من شوي بيش از دو روز باقي نمانده.هم چنان كه تا حالا دندان روي جگر گذاشتم اين دو روز را هم تحمل مي كنم.
گاهي نگاههايش را بي جواب مي گذاشتم،گاهي نگاه تند و تيزم را در هاله اي از نفرت و سردي و انزجار تقديمش مي كردم و گاهي نگاه خشن دردمندي به سويش مي انداختم و از رذالت و حقارت خودم از درون مي شكستم و مي گريستم.
در اين فكر بودم چرا ارش كاري نمي كند؟ چرا دست روي دست گذاشته كه همه چيز به اينجا كشيده شود.دو روز بيشتر با زن يوسف شدن فاصله نداشتم. پس چرا دست به كار نمي شد؟ نقشه نمي كشيد؟راه حل پيدا نمي كرد؟خسته شده بودم از بس شاهد و ناظر فراهم شدن تداركات عروسي كذايي بودم.شاهد شادماني خانواده ام...يعني امكان داشت او كاري نكند و عقلش به جايي قد نداده باشد؟تمام راهها را ذهني رفته باشد و به بن بست رسيده باشد؟
معلوم نبود چرا از صبح تا غروب روز خرداد نقاشي تازه اي نكشيد. دفتر نقاشي گلچين را زير و رو كردم و چيزي نديدم.گمان كردم لابد نقاشي جديدي كشيده و چون حواس گلچين به عروسي پرت است يادش رفته نشان من بدهد....اما نااميدانه تر از قبل پشت حصار بدگماني نشسته بودم.فكركردم:او هم نااميد شده و هيچ فكري به مغزش خطور نكرده. همه چيز همين جوري تمام مي شود.شايد هم پشيمان شده و ترجيح مي دهد بماند و در يك عروسي محلي شركت كند و از ديدن تشريفات ان مراسم لذت ببرد،بعد هم برود. اگر اين طور باشد،من خودم را خواهم كشت،با لباس سپيد عروسي.بايد با همان لباس دفنم كنند.بهتر از اين است كه دست يوسف به من برسد.بله،همين كار را خواهم كرد.ارش هم تا اخر عمر غصه بخورد و عذاب وجدان بكشد كه چرا نتوانست براي من كاري بكند.
نگاهي به نقاشي انداختم.گلچين گفت:
«همين حالا نشان من داد و گفت هر چه دلت خواست بكش و پيش از خواب نشان من بده.»
شبي پر ستاره را كشيده بود و دو ادمك دست در دست هم رو به سمتي مي دويدند.خوب كه نگاه كردم ديدم از پشت دره ها و كوهها پلور پيداست. ساعت از ستاره اي اويزان بود كه دوازده شب را نشان مي داد.گلچين نگاهم كرد و گفت:
«حالا چي بكشيم؟»
فكر كردم:منظورش چيه؟ لابد مفهوم عميق و پيچيده اي در پس اين نقاشي نهفته است كه او تمام روز به ان مشغول بوده. ساعت دوازده شب...دو ادمك در حال دويدن...دست در دست هم...پلور...فهميدم.منظورش اين است كه با هم فرار كنيم.دست و پاي خودم را گم كردم و رنگ از رخسارم پريد.چانه ام لرزيد.نمي توانستم حواسم را روي حرفهاي گلچين متمركز كنم.داشتم فكر مي كردم چه تصميمي بگيرم.
گلچين داد زد:
«كجا مي روي؟ گفت تا قبل شام...»
من اهميت ندادم.برگه نقاشي را توي مشتم فشردم و به طرف درخت كاجي رفتم كه چند شب پيش شاهد ديدار من و او بود.اشفته و مضطرب بودم.ته دلم در هم پيچ مي خورد.تكيه زدم به تنه درخت و چشم انداز غروب خردادي كوهستان را از نظر گذراندم. نوك كوهها به رنگ غروب در امده بود.ابرهاي سپيد و لايه لايه غروب را قرق كرده بودند. خورشيد سلانه سلانه هيكل نارنجي و گرد خودش را پشت كوهها مي كشيد.يك دسته چكاوك به سمت غروب در حال پرواز بودند.سكوت غروب زده پيرامونم مرا با افكار در هم و نامرئي تنها گذاشت.نگران نابساماني انديشه هاي خويش نبودم،در جدال عقل و احساس مانده بودم چه كنم؟
_چته دختر؟ مثل مرده هاي از گور برگشته مي ماني...
اين نهيب مرا به ياد زهره انداخت.عين همين جمله را به من گفته بود.ياد زهره چون خاري در قلبم خليد.
_توقع داري چطور باشم،وقتي نمي دانم چه اتفاقي قررا است بيفتد.
_خودت را گول نزن...تو با خودت درگيري.نمي داني كدام را انتخاب كني.اينكه عروس يوسف شوي يا با عشقت پا به فرار بگذاري.
_معلوم است كه نمي توانم خود را فريب بدهم و ذهنم را پرت كنم.من به فرار فكر مي كنم،اما تعريف درستي از فرار ندارم.
_فرار يعني پشت پا زدن به كوهستان...به خانواده ات...به مردي كه قرار است شوهرت شود.
_فرار يعني در كنار معشوق نفس كشيدن، از دريچه نگاه معشوق دنيا را ديدن.
_تو يك روي سكه را مي بيني...پس ان روي ديگر؟!
_نمي خوام به ان فكر كنم. اين سكه فقط يك رو دارد.
_اين سكه هم مثل تمام سكه هاي ديگر دو رو دارد.تو چشمت را به ان روي ديگر بسته اي. فكر مي كني چون نمي بيني اش وجود ندارد،اما...
_حال چه مي خواهي بگويي؟ توي اين گير و دار از جان من چه مي خواهي؟
_هيچ...فقط مي خواهم پلهاي پشت سرت را به هر قيمتي فرو نريزي.
_پلهاي پشت سرم به چه كار مي ايند وقتي پلي براي عبور من نيست.مگر نشنيدي مي گويند براي خطر كردن و ماجراجويي بايد پلهاي پشت سر را خراب كرد.
_پس يعني فكر مي كني هرگز به پلهاي پشت سرت احتياج پيدا نخواهي كرد؟
_همين طور است...اگر با زمان حركت كنيم هيچ برگشتي در ميان نيست...همه چيز رو به جلو مي رود،پس من هم مي توانم به پيش رو اميدوار باشم.بدون اينكه از گرد و غبار حاصله از فرو ريختن پلهاي پشت سرم احساس نگراني و ندامت داشته باشم.
_پس بابا رشيدت چطور؟ فكر حيثيت و ابروي خانواده ات را نكردي؟
_من فقط بايد به فكر خودم باشم.اگر قرار باشد به همه چيز فكر كنم الا خودم، شكست خواهم خورد و فرصت يك زندگي ايده ال را براي هميشه از دست مي دهم، چرا كه ادمها فقط يكبار متولد مي شوند.
،گلناز، اسير احساسات شده اي، يوسف در حق تو هيچ ظلمي نكرده كه مي خواهي در شب عروسيتان روي قلبش را با پرچم سياه بپوشاني...اين حقش نيست.
_مگر من چه گناهي كرده ام؟ چرا مهم نيست قلب من دخمه ارزوهايم شود، ولي مهم است كه قلب يوسف...
_به من گوش بده گلناز...اول از همه با اين كار به خودت بد خواهي كرد،بعد به ديگران ضربه خواهي زد.اه،دلشكستگي و سرخوردگي پدر و مادرت دامن تو را مي گيرد.
_لازم نكرده مرا بترساني و ته دلم را خالي كني.من تصميم خودم را گرفته ام.بهتر است اينقدر سبك مغزي در نياوري.من به اواي قلبم گوش مي سپارم و همان كاري را خواهم كرد كه او از من مي خواهد، يعني همان كاري كه تو مرا از انجامش منع مي كني.
_گلناز...دست نگه دار.
_برو گمشو و راحتم بگذار.
نفس زنان افكار مزاحم و ناراحت كننده را با فشار دست روي شقيقه هايم به خيال خودم خفه كردم.برگشتم و از گلچين خواستم دفتر نقاشي اش را به من بدهد.بعد روي سپيدي كاغذ شبي پر ستاره كشيدم و دو ادمك را در حال دويدن. خانه هايي را هم پشت كوهها به تصوير كشيدم.ان را به دست گلچين دادم. نگاه پر ابهامي به ديده ام پاشيد و گفت:
«ساعت را يادت رفت بكشي دَدَ گلناز؟»
لحظه اي نگاهش كردم. فكر كردم او همه چيز را مي داند، اما بعد لبخند بي معنايي لبان باريكش را از هم گشود و گفت:
«مهم نيست، لابد خودش مي فهمد ساعت چند است...فقط اگر پرسيد چرا از روي نقاشي او كپي كرديم چه بگويم.»
خيالم كمي از سادگي گلچين اسوده گشت.گفتم:
«به او بگو...چون فكرهايمان شبيه هم هستند پس نقاشيهايمان بايد شكل هم باشند.»
رنگ سبز و روشن چشمانش رو به تيرگي گذاشت. با سردرگمي نگاهم كرد و گفت:
«از اول مي گويي...راستش هيچ نفهميدم چه گفتي؟
با بي حوصلگي گفتم:
«خودش مي فهمد چرا نقاشيهايمان شبيه هم شده...حالا برو تا بدقولي نكرده باشي.»
گلچين همراه با لبخند موزيانه اي گفت:
«نقاشيهامان يا نقاشيهاتان؟»
من فقط نگاهش كردم و نتوانستم چيزي بگويم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#74 | Posted: 15 Dec 2013 13:47




شب از راه رسيد و با خودش امواجي از دلهره و ملال و تشويش به ساحل تاريك قلبم كوباند. دلم مي خواست مي خوابيدم،دلم مي خواست دور از تمام ان هاي و هوي دروني راحت و فارغ خودم را به دستان مهربان خواب مي سپردم.پلكهايم با سنگيني روي هم مي افتاد.حال آدمهاي مست و مدهوش را داشتم كه با نوشيدن جامهاي پي در پي فراموشي و گيجي را به جان خريده بود. حس هشدار دهنده اي در درونم ندا مي داد كه وقت خواب نيست.اين خواب ممكن است به قيمت زندگي ات تمام شود. بايد بيدار مي ماندم، اما خواب مرا با خود به دنياي بي دغدغه و بي دردسري مي برد. ميان كابوس و بيداري با اخرين ذره هاي جامانده از هوشياري ام در بستر نيم خيز شدم.
ان شب گلچين با اصرار پيش من خوابيد. تلاش كردم در حين برخاستن او را بيدار نكنم. لحظه اي كه خواستم از جا برخيزم سخت كشيده شدم. با تعجب ديدم گوشه دامنم به پاي گلچين گره خورده است. در حالي كه از اين كار او سر در نمي اوردم غرولندكنان گره را باز كردم كه ديدم چشمان وق زده گلچين در ان تاريكي پيش روي من مي درخشد.آه، همين كم بود كه او در همين لحظه بحراني از خواب بيدار شود و با اين نگاه خيره و فضول كلافه ام كند.
«كجا مي روي دَدَ گلناز؟»
لحنش خواب الود بود. خميازه كشيد. انگشت اشاره ام را روي دماغم چسباندم و گفتم:
«هيس، يواشتر. همه را بيدار مي كني. دارم مي روم مستراح.»
در حالي كه چشمهايش را مي ماليد گفت:
«منم با تو مي آيم... من هم دستشويي دارم.»
بي جهت از كوره در رفته بودم. گلچين بد موقعي خودش را به من آويزان كرده بود.
«بگذار اول من بروم...بعد...صدايت مي كنم...»
با لجبازي گفت:
«نه...همين الان مي خواهم بيايم...همين حالا.»
داشت داد مي كشيد كه دستم را روي دهانش گذاشتم و همراه با سقلمه اي گفتم:
«ساكت باش گلچين...داري عصباني ام مي كني ها.»
زور مي زد كه دستش را از روي دهانم بردارد.مي دانستم همه چيز را فهميده...آنقدرها كه او را احمق و نادان فرض كرده بوديم،نفهم و هالو نبود. مي دانست خواهرش چه خيالاتي توي سرش است و مي دانست چه سر و سري بين من و ان مهمان نا خوانده است.همه چيز را فهميده بود، از نقاشيها...مانده بودم با ان ذهن ساده چطور توانسته پيام نقاشيهايمان را درك كند و حال درست در لحظه اي كه بايد تير به هدف مي خورد به نوك كمان چسبيده و مانع از اجراي نقشه مان شد.ديدم زيادي به تقلا افتاده. دستم را از روي دهانش برداشتم و ارام گفتم:
«تو از جان من چه مي خواهي گلچين؟»
موهاي ژوليده و سيخش را زير چارقدش فرو برد و اهسته گفت:
«مي دانم مستراح نمي روي... مي دانم مي خواهي با آرش فرار كني.»
وحشتزده و هراسان دوباره دستم را روي دهانش گذاشتم. با نگاهي خيره و موذي به من ريشخند مي زد. دستم را برداشتم و نفس حبس شده ام را رها كردم.چه بايد مي كردم، دستم رو شده بود و نقشه لو رفته بود. تقصير خودمان بود. اگر زيادي از حد او را خنگ و احمق فرض نكرده بوديم حالا با اين نگاه وقيحش مسخره ام نمي كرد و مرا دست نمي انداخت.
وقتي فهميد آه از نهاد من برامده و نمي توانم لب به انكار بگشايم و مجبورم با او مدارا كنم:
«حالا كه از مستراح رفتن منصرف شدي مامان گلي را بيدار كنم تا مرا...»
بقيه حرفهايش با چشم غره من خنده شد و روي لبهايش نشست. با خشم و تغير گفتم:
«بگير بخواب والا...»
شجاعانه گفت:
«چه كار مي كني؟ دست روي من بلند كني به همه مي گويم چه نقشه اي توي سرت است...به بابا رشيد مي گويم كه...»
«چه خبرتان است؟ نصف شبي چه در گوش هم پچ پچ مي كنيد؟»
مامان گلي بود كه از خواب پريده بود. پيش از من گلچين با زيركي گفت:
«هيچي مامان گلي...دستشويي دارم و دَدَ گلناز نمي خواهد مرا ببرد.»
از لحن خواب الود مادر پيدا بود كه به زحمت چشمانش را باز نگه داشته. خميازه كشان گفت:
«دِ بلند شو خواهرت را ببر مستراح...»
و خوابيد ،چنان كه انگار هرگز از خواب نپريده بود.
نگاهي به گلچين انداختم. او در برابر عصبانيت جنون اميز من چه خونسرد و بي خيال بود.
نقشه فرار به همين راحتي نقش بر اب شد! گلچين راحت تر از انچه در تصور ما بود همه چيز را خراب كرد. از دور ارش را مي ديدم كه كلافه و ناراحت گاهي به من نگاه مي كند و مي خواست هر طوري هست به او بفهمانم چه اتفاقي افتاده كه او را در انتظار گذاشته ام.
در طول روز از خنده هاي گلچين بي نصيب نماندم.حالت آدم هاي پيروز را به خود گرفته بود.انگار با دمش گردو مي شكست و از اينكه مرا با سگرمه هاي در هم مي ديد راضي و خرسند بود. تا چشمم به او مي افتاد بي دليل مي خنديد.
بدتر از رفتارهاي تحريك اميزش كه كفر آدم را در مي اورد و دلم مي خواست به گيسهايش بچسبم و كتكش بزنم، بايد مراقب بودم مبادا به ديگران خبر بدهد.اگر اينطور مي شد براي هميشه ميان تارهاي عنكبوت عشقي كه به دورم تنيده بودم گير مي كردم و هيچ راهي هم براي رهايي ام نبود. پس بايد تا انجا كه راه داشت با او مدارا مي كردم و با وعده هاي سر خرمن دهانش را بسته نگه مي داشتم. بايد منتظر مي ماندم ببينم تقدير خودش چه رقم خواهد زد.شايد همه چيز به همان شكل پيش مي رفت كه مد نظر من و ارش بود.
ننه باجي امد و ميان هلهله و كف زدن دختران دم بخت و زنان مهربان دهكده،مبارك گويان بند به صورتم انداخت. هيچ احساس خوشايند و خوبي نداشتم. در واقع حواسم به دور و برم نبود. هر ان دلم مي رفت پيش گلچين كه مبادا بند را آب دهد و مصيبت بزرگ تري بيافريند. هيچ حال و حوصله تعريف و تمجيدهاي اطرافيانم را نداشتم.
«

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#75 | Posted: 15 Dec 2013 13:50




واي...انگار حور و پري پيش رويمان نشسته...چقدر زيبا شدي گلناز.»
بله زيبا شدم...اين زيبايي مسخره به يوسف زهره مار شود.
«گلناز، چه ابروان كمان و خوش حالتي داري. اگر بداني چه محشر شده اي؟»
محشر! چه محشري بزرگ تر از اينكه حالا توي دلم برپاست. شما چه ادمهاي خوش خيال و خامي هستيد. من دلم كجاست و شما از چه حرف مي زنيد.
ننه باجي كه كارش با دقت و ظرافت تمام شد همه كف زدند و هلهله كشيدند و صورتم را بوسيدند.من مي گريستم. شايد گريه هاي مرا به حساب شور و هيجان خوشحالي ام گذاشته بودند. نفهميدند اين عروس زيبا و غمگين،دلش شكسته و نشاني از خرده هايش هم نيست.
از سر لجبازي و نفرت به خودم نگاه نكردم تا مثل ديگران شاهكار ننه باجي را تحسين كنم و از او تشكر كنم كه مرا چون عروسكي زيبا قابل ستايش ساخته بود.
حال و هواي غريبي داشتم. از خوشحالي و سرزندگي دور و بريهايم به تنگ امده بودم.چطور مي توانستند شاد و بشاش باشند وقتي من محزون و گرفته بودم. مامان گلي چنان مرا به سينه اش فشرد و گريست كه من هم شادمانه همراه او به گريه افتادم. فرصت خوبي براي تخليه غم ها و ارزوهاي لگد كوب شده من پيدا شده بود.
مامان گلي خدا را شكر مي كرد كه دخترش تا اين حد زيبا شده است و من از خدا مي خواستم مرگم فرا برسد و نگذارد بعد از اين زنده زنده و بي صدا در خودم بشكنم و بميرم.
دوباره شب رسيد. همه خوشحال و سرمست بودند. اهالي دهكده در كوهستان جمع شده بودند تا به استقبال جشن عروسي با شكوهي بروند.تا صبح بر تشت كوبيدند و خواندند و رقصيدند.
هاشَواها شائيه اَمِ عروس چه مشديه وِلينگِ جِرَت دَنيه اَمشو وِنِ عروسيه دوماد وِ پهلو دَنيه وِ غصه خارنِ شاكيه
يكي مي خواند و بقيه جواب مي دادند:«ايشال داره.»
من با تمام اين ترانه هاي شاد در درون مي گريستم.در دل گلچين را به خاطر مچ گيري زيركانه اش نفرين مي كردم و ناسزا ميدادم.
_بميري الهي گلچين...دخترك فضول اب زيركاه...چطور با همه خنگي و خرفتي ات همه چيز را فهميدي و نقشه هامان را بر هم زدي...الهي كه حناق بگيري.الهي كه...الهي كه...يرقان بَئيتِ جونِ مرگ بَمِرد.(يرقان بگيري و جوان مرگ شوي.)
در حين جشن گلچين ميان گيجي و شوريدگي من كاغذي را به دستم داد و گفت آرش داده است. من به جاي نقاشي در كمال حيرت و شگفتي چند خط نوشته ديدم. بهت زده به او نگريستم. او با لبهاي بسته خنديد و شانه هايش را بالا انداخت. آرش نوشته بود:
عزيزم،
گلچين همه چيز را به من گفت. نگران نباش، از او قول گرفتم چيزي به كسي نگويد.مهمانان كه رفتند و خاموشي كوهستان را فرا گرفت، من ان سوي مزرعه منتظرت هستم... از حالا تا هر وقت كه بتواني خودت را به من برساني.يادت نرود كه چقدر دوستت دارم.«آرش»
دوباره علائم حيات و زندگي به وجود غمزده و بي روحم بازگشت.گلچين را درآغوش كشيدم و بي قرار سرتا پايش را بوسيدم. ان چند خط دوباره قلبم را به تپش واداشت. وقتش رسيده بود كه مهمانان ما را به حال خودمان مي گذاشتند. اولش قرار شد همه براي خواب همان جا بمانند. اما چون تعداد زياد بود از اين تصميم صرف نظر كردند.
با ديدن چهره خواب الود و كسل من كه پي در پي خميازه مي كشيدم و خودم را بيش از حد خسته و كوفته نشان مي دادم، فانوسهايشان را روشن كردند و به دست گرفتند.خداحافظي كردند و رفتند.
يوسف هم بدجوري خسته و دمق نشان مي داد. به حالت نشسته روي پلكان كله چو چرت مي زد. ياد نگاه خريدارانه و تحسين اميزش سر سفره شام افتادم و اينكه با چه سردي و نخوتي رويم را برگرداندم و او را از لذت نگاهي محبت اميز محروم كردم.
مي خواستم تمام زيبايي هاي چشمگيرم را به آرش تقديم كنم. دلم نمي خواست در اين ميان با نگاه هرزه يوسف_كه البته من هرزه مي انگاشتم_به اين زيبايي دستبردي زده شود و آنچه به آرش مي رسد دست خورده و از طراوت افتاده باشد.
با شتاب رختخواب اهل خانه را پهن كردم و زودتر بقيه خودم را به خواب زدم. خوشبختانه همه به قدري خسته و كوفته بودند كه تا سرهاشان روي بالش افتاد صداي خرناسشان بلند شد.
گلچين از من خواسته بود پيش از رفتن او را از خواب بيدار كنم. من هم به او قول دادم كه بيدارش كنم. وقتي صداي خروپفش بلند شد،برخاستم و قلم و كاغذي را كه قبلا اماده كرده بودم از زير بالشم كشيدم بيرون. چند خطي براي طلب عفو و بخشش نوشتم.
بابا رشيد و مامان گلي،حتم دارم بعد از بيدار شدن، وقتي جاي مرا خالي ديديد و تمام مزرعه و كوهستان را در جست و جوي من زير پا گذاشتيد و از من اثري نجستيد، دلتان بشكند و سر خورده و ازرده شويد،اما خواهش مي كنم گناه دخترتان را بر او ببخشيد. مطمئن باشيد هر كجا كه باشد و با هر كه باشد به يقين خوشبخت تر از اين است كه مي خواستيد در زندگي با يوسف به او بچشانيد.همه شما را دوست دارم و تك تكتان را مي بوسم. هر چند مي دانم بازگشت به كوهستان امري غير ممكن و محال است، اما اميدوارم روزي دوباره خداوند منان من و شما را در يك مسير قرار دهد و روزي در اينده، دور از عداوت و كينه و دلخوري همديگر را ديدار كنيم. مرا ببخشيد. بيش از اين نفرينم نكنيد و از خدا بخواهيد باعث و باني اين روسياهي و بي ابرويي را مرگ بدهد، براي من دعا كنيد، من به دعاي شما احتياج دارم. اگر يوسف را مي خواستم و عاشقش بودم هرگز دست به چنين عملي نمي زدم. هيچ شرم ندارم از اينكه بنويسم من دلم پيش آرش بود، از مدتها قبل.عشق من بود كه او را به كوهستان كشاند. خواهش مي كنم به جاي ناراحتي و خشم و كينه براي خوشبخت شدن دخترتان دعا كنيد. به اميد روزي كه سرنوشت دوباره ما را در كنار هم جمع كند.«دوستتان دارم، گلناز.»
خودم هم نمي دانستم چرا گريه مي كنم. دوباره با هجوم افكار و احساسات دوگانه اي داشتم خودم را مي باختم.يكي ته دلم به من مي گفت:
برو... فرصت را از دست نده.تا طلوع خورشيد فرصتي نيست. خورشيد كه بتابد نيمي از زندگي ات براي هميشه در تاريكي فرو خواهد رفت. درنگ جايز نيست... ترديد به خودت راه نده. تنها راه رسيدن و وصال تو و ارش همين است.
اما خيلي زود اواي ناشناخته ديگري به جان من افتاد و نهيب زد:
نرو...اشتباه نكن. با اين كارت كمر بابا رشيدت را خواهي شكست و قلب يوسف را... مامان گلي ات را به سوگ خواهي نشاند. فقط به فكر خودت نباش، به ديگران هم بينديش.
اما من بي اعتنا به اواهاي ناشناخته اي كه چون امواج راديويي از ذهنم مي گذشتند و حفره گوشهايم را پر مي كرد، با عزمي راسخ و ديده اي گريان برخاستم. صورت گلچين را بوسيدم. نخواستم بيدارش كنم. مي ترسيدم پشيمان شده باشد و دوباره همه چيز را خراب كند.هر چقدر مي دانستم تور قشنگي كه آرش برايش خريده بود انقدرها مي ارزيد كه به خاطرش دست به چنين حماقتي نزند.هر چند بدون من جشن عروسي اي در كار نبود كه او با پيراهنش به همسن و سالانش فخر بفروشد.
اخرين نگاهم را همراه با اشك به كله چو انداختم و با تك تك اعضاي خانواده كه به خواب عميقي فرو رفته بودند خداحافظي كردم.حتم داشتم تا چند ساعت ديگر خودشان را به خاطر ان خواب سنگين و دردسر ساز سرزنش خواهند كرد. پيش از انكه آواهاي هشدار دهنده دوباره كلافه و گيجم كنند و چون وزنه اي به پاهايم بياويزند آرام و بي صدا زدم بيرون.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#76 | Posted: 15 Dec 2013 13:51




فصل سی و هفتم
صداي همسفر پيرم را مي شنوم كه با هراس و نگراني خطاب به من مي گويد:
«دختر جان...رسيديم آمل...پلور را رد كرديم.»
اين جمله مثل آب سردي خواب و خيال و كسالت را از سرم مي پراند.سرم را مي كشم جلو. اتوبوس در حال دور زدن ميداني بود.از پنجره خيابان شلوغ را ديدم. نگاه متحيري به همسفر پيرم مي اندازم. انگار نگاه مرا نوعي بازخواست تلقي مي كند.
«من خوابم برده بود...همان وقت بيدار شدم كه صدايت زدم...تو چرا خوابت برد؟»
مثل اينكه مي دانست من خواب نبودم و فقط چشمانم را روي هم گذاشته بودم تا خاطرات شيرين و دلچسبي را پيش چشمانم مجسم كنم. پس از چند لحظه كه نگاهم روي چهره او خيره ماند،به خودم قبولاندم او مقصر نيست و چه بخواهم و چه نخواهم بايد شبي را در شهر خاطره هاي فراموش شده بگذرانم.
با اين همه با دلخوري از جا بلند شدم و بدون هيچ مهرباني به او مي گويم:
«اجازه بدهيد من بروم بيرون.»
تندي پاهايش را عقب مي كشد. نگاهم مي كند. شايد نگاهش كنم و حرفي بزنم يا چيزي بگويم كه دلش خوش شود به اينكه حرفي به او زده ام.با بي اعتنايي چند قدمي مي روم جلو. صدايش را مي شنوم. انگار هنوز بلد نشده كه پياده شود.از روي همان صندلي مي گويد:
«اگر كسي را توي اين شهر نداري مهمان من و خواهرم باش.»
دلم به حالش مي سوزد. بدون اينكه دليلي داشته با اين زن پير تا اين حد سرد و بي اعتنا برخورد كرده بودم. حقش بود كمي از خودم انعطاف نشان مي دادم. به طرفش برمي گردم و به رويش لبخند مي زنم. ناباورانه نگاهم مي كند. چشمان عسلي رنگش بي هيچ درخششي در قاب پير صورتش به من خيره مانده.
«از اينكه همسفر بد اخلاق و تند مزاج و بي حوصله اي چون من داشتيد متاسفم...من توي اين شهر از هر آشنايي اشناترم، با اين همه بوي غريبي را حس مي كنم...ما آدمها گاهي بي انكه بخواهيم اشنايي غريب مي شويم.خداحافظ.اميدوارم خواهرتان را كه پيدا كرديد با خاطرات شيرين گذشته،ساعتها و روزهاي خوبي را توي اين شهر پشت سر بگذاريد.»
و فرصتي براي خداحافظي به او نمي دهم.
بي حوصله تر از ان بودم كه منتظر بمانم از ان حالت تعجب و تحير خودش را بكشد بيرون و كلامي بگويد. خوشحال بودم از اينكه عاقبت تلخي رفتار خودم را با چند جمله كوتاه و مختصر به احساسي شيرين و پر تاثير جبران كرده ام.بدون شك فكرش پيش من نيست كه چرا تا اين حد نسبت به او خشك و بي تفاوت بوده ام.
چمدانم را از كمك راننده مي گيرم و با گامهايي بلند راه مي افتم. متوجه مي شوم زيگزاك قدم برمي دارم. آن را به حساب چمداني گذاشتم كه در دستم بود. خوب مي دانستم حال مساعد و خوبي ندارم. حس بيگانگي وجودم را پر كرده بود، ان هم در ان شهر اشنا كه از جا به جايش خاطره اي ته ذهن من سوسو مي زد.
بزرگ و وسيع شده بود و رنگ و روي شهري بزرگ و پر جمعيت را به خود گرفته بود.به وضوح نم موجود در هوا را حس مي كردم. با ولع نفس كشيدم.انگار از قحطي امده بودم. امده بودم ريه هايم را از هواي پاك ان شهر و خاطره هاي بر باد رفته ام پر كنم و جاني دوباره و قوايي تازه به دست اورم.
كم كم متوجه شدم ان طورها هم كه فكر مي كردم جايي را بلد نيستم و براي پيدا كردن هتل يا مسافرخانه بايد از رهگذران پرس و جو كنم. پسر جواني كه سوار بر دوچرخه از پياده رو مي گذشت نظر مرا به خودش جلب كرد. جلوي راهش را مي گيرم. مجبور مي شود ترمز دوچرخه اش را بكشد. با تعجب نگاهم مي كند. خود متوجه هستم كه با لهجه غليظ يك زن تهراني با او حرف مي زنم.
«ببخشيد اقا پسر...مي تواني نشاني يك هتل يا يك مسافرخانه خوب را به من بدهي؟»
پسرك همان طور كه سر تا پايم را برانداز مي كند مي گويد:
«هتل خوب و گران بخواهي يكي دور همين ميدان است،نبش خيابان طالب املي.»
و با دست به ان سوي ميدان اشاره مي كند. من هم سرم را مي چرخانم و به جايي كه اشاره كرده نگاه مي كنم. هتل پنج شش طبقه اي بود به نام هتل پامچال با نمايي شكيل و ديدني.مي شنوم كه در ادامه مي گويد:
«هتلش خيلي خوب و قشنگ است...ولي گران است. نخواستيد يكي دوتا مسافرخانه پايين تر هم هست كه...»
بر مي گردم و با لبخند مي گويم:
«نه پسر جان...همين كه گفتي خوب است. يك شب بيشتر مهمان اين شهر نيستم. مهم نيست قيمتش چقدر باشد.»
با لبخند از هم جدا مي شويم. تا خودم را برسانم به ان سوي ميدان توي دلم تمرين مي كنم مثل خودم حرف بزنم، مثل گلناز ده دوازده سال پيش؛اما انگار نمي توانم. لهجه ام به طرز محسوسي فرق كرده بود.
آمل داشت به تماشاي يك غروب دلنشين و خيال انگيز مي نشست. ديدم كسي از ان همه ادم كه مي رفتند و مي امدند توجهي به ان غروب تماشايي نداشت.بي اختيار كنار پياده رو مي ايستم و به سمت غرب مي نگرم، به گوشه اي از اسمان نيمه روشن كه به قرق غروب در امده بود.انگار چند رنگ قرمز و زرد و نارنجي وجگري و اخرايي را با هم مخلوط كرده بودند و روي تكه اي از اسمان پاشيده بودند.
رنگهايي كه خورشيد را تا دم خانه اش بدرقه مي كرد پررنگ تر بود.يادم نمي ايد در آن چند ماهي كه به عنوان دانش اموز در اين شهر تحصيل مي كردم چنين غروب تماشايي و زيبايي را تماشا كرده باشم. من هم ان روزها مثل اين مردم پر شتاب مي رفتم و دوان دوان برمي گشتم.
دوباره دچار غريبگي مي شوم و بغض ناخوانده را ميان حفره گلويم مي پذيرم.اين شهر خاطره عشق قديمي ام را در خودش زنده نگه داشته بود. خوب كه نگاه مي كنم مي توانم رد پايي از گذشته را روي پياده رو ببينم...خودم را ميان دو دختر جوان ديدم_ يكي بلند و باريك بود و ان ديگري چاق و تنومند كه با چادرهاي مشكي و نامرتب از اين سو به ان سو مي رفتيم.گاهي مي خنديديم،گاهي حرف مي زديم و گاهي بدون حرف و خنده از خواب و خلوت پياده روها مي گذشتيم.
چهره ان دو دختر جوان مثل اينه پيش روي من بود. مريم و زهره را مي ديدم كه از ان سوي ميدان براي من دست تكان مي دادند. از پشت ابرهاي باراني چشمانم شادمانه دستي به سويشان تكان مي دهم و بي اختيار نام ان دو نفر را با صداي بلند به زبان مي اورم.چند نفري از كنارم مي گذرند. با حيرت و تعجب برمي گردند و نگاهم مي كنند.من بي امان صدا مي زنم:
«مريم...زهره...بياييد اينجا...من اينجا هستم...بياييد اينجا...»
چراغها يكي يكي روشن مي شوند. غروب از اسمان شهر پر گرقته و جاي مخلوط رنگهاي قرمز را تركيبهاي ابي روشن تيره گرفته. سر و كله چند ستاره هم پيدا شده كه اين سو و ان سو چشمك مي زدند و نگاهشان به مردمي بود كه بي اعتنا به آسمان بالاي سرشان،ميان شلوغي خيابانها مي لوليدند. دستم در هوا مانده و نگاهم و قطره هاي اشك حسرت روي گونه هاي رنگ پريده ام.
اتاق، زيبايي چشمگيري دارد.در طبقه سوم هتل قرار داشت و پنجره هايش رو به باغ مركباتي گشوده مي شد. پنجرها را مي گشايم. عطر نارنكهاي پرتغال و نارنگي و نارنج در اتاق مي پيچد.ريه هايم پر از عطر مي شوند. چشمهايم را مي بندم. سرم را از پنجره مي كشم بيرون. دستهايم را باز مي كنم،مثل كسي كه در حال پرواز است. خودم را وسط اسمان مي ديدم. پرواز مي كردم بي هيچ وسيله اي.در اسمان اوج گرفتم و به ابرها رسيدم. گويي از وسط ابرها مي گذشتم.داشتم به طاق آسمان مي رسيدم. چه پرواز لذت بخشي بود.
هنوز به طاق اسمان نرسيده بودم كه صداي كسي را مي شنوم،از جايي كه نمي ديدم كجاست. مجبور مي شوم چشمهايم را باز كنم.پرواز بي انكه مرا به مقصد برساند نيمه تمام مانده. در دل از دست كسي كه اين پرواز را با سخن بي موقع خويش ناكام گذاشته بود عصباني و خشمگين مي شوم. صدا از پايين مي امد و من هنوز ميلي به خارج شدن از دنياي پروازم نداشتم.
«هِي خانم...شِمِ حواس كجا هَس ِ؟نا خوَ كي ديم وَ خوري پايين.»(حواستان كجاست.ناغافل مي افتيد پايين.)
نگاهش مي كنم. لباس باغباني به تن دارد. پيرتر از ان است كه به خودم اجازه بدهم سرش فرياد بكشم و او را به خاطر دخالت بي موردش بازخواست كنم. شيلنگ اب توي دستش بود و همان طور كه به گلهاي پامچال و اطلسي اب مي داد، نگاهش اين بالا جا مانده بود. با همان فارسي غليظ تهراني كه لحن مرا قرق كرده بود مي گويم:
«نگران نباش مشدي...حواسم هست.»
و متوجه مي شوم هنوز دستهايم باز هستند.
مرد دستش را پشت لاله گوشش مي گذارد و مي گويد:
«چي؟چي گفتي دِتَر جان؟»
مي فهمم گوشهايش سنگين است.داد مي زنم:
«گفتم حواسم هست...شما نگران نباشيد...چه كار مي كرديد؟»
شيلنگ اب را روي گلهاي لادن مي گيرد و مي گويد:
«چي؟ عباس؟ عباس كي هست دِيَر؟(ديگر)؟»
مي خندم و با صداي بلندتري مي گويم:
«هيچي بابا جان...هيچي...گفتم به گلها آب مي دهيد؟»
سر تكان مي دهد و مي گويد:
«ها...به گلها اب مي دهم.»
انگار متوجه لحن من مي شود و مي فهمد كه بايد لهجه محلي را كنار بگذارد.
«چه پامچالهاي خوشگلي.«
داد مي زند:«نه اينجا چاه و گِل و مِل ندارد.»
مي خندم.متوجه نشد. دوباره با صداي بلند مي گويد:«شما مسافريد؟»
دستهايم را بع سينه ام مي زنم و از اينكه او هم ناخواسته تن صدايش را مي برد بالا خنده ام مي گيرد. مي گويم:
«بله پدر جان...مسافرم...شما اهل همين جا هستيد؟»
شيلنگ اب را روي گلهاي سرخ گرفته بود.
«ها...جانور اهلي هم داريم...مرغ، خروس،غاز،چينيكا(جوجه).»
سعي مي كنم نخندم. ادامه مي دهد:«براي خريد جانور اهلي به اينجا امده ايد؟»
«نه پدر جان،من...»
خواستم بگويم اهل همين اطراف هستم كه ديدم مجبورم كلي توضيح بدهم كه اهل كجا هستم و جد و ابادم را هم به او معرفي كنم. با توجه به گوشهاي سنگيني كه داشت معلوم بود به زحمت خواهم افتاد. بعد از مكثي كوتاه افزودم:
«امده ام چند روزي توي اين شهر بمانم...شهر جالب و زيبايي است.»
به طرف شير اب مي رود كه وسط باغ، كنار حوضچه اي قرار داشت. شير اب را مي بندد و بر مي گردد زير پنجره و مي گويد:«ها؟!»
هنوز حرفم را تكرار نكرده بودم كه با صداي ضربه در بر مي گردم.
«كيه؟»
صداي بم و خشن زني مي ايد.
«شامتان را اوردم خانم.»
با گفتن الان در را باز مي كنم به طرف پير مرد برمي گردم كه علاقه مند به ادامه گفت و گو نشان مي داد. لبخندي به رويش مي زنم و مي گويم:
«خداحافظ پدر جان.»
كمر خميده اش را لحظه اي صاف مي كند و با لحن پر عطوفتي مي گويد:
«ديگر انطور نايست كنار پنجره و سرت را نكش بيرون....خداي نكرده مي افتي و سر و دستت مي شكند.»
برايش دست تكان مي دهم و با صداي بلند مي گويم:
«چشم پدر جان...شب به خير.»
به طرف در مي روم.خدمتكار ميز چرخدار غذا را هول مي دهد توي اتاقم. سبزي پلو ماهي. خدمتكار كه رفت نشستم لب تخت. دستهايم رادر هم گره مي كنم و همانطور كه عطر خوش غذا زير دماغم مي پيچد، بغضم مي تركد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#77 | Posted: 15 Dec 2013 13:51




به متصدي هتل مي گويم:
«تا دو ساعت ديگر به هتل باز خواهم گشت...اشكال كه ندارد؟»
لبهايش به تبسمي از هم گشوده مي شود و مي گويد:
«نه خانم، هيچ اشكالي ندارد...فقط شهر را مي شناسيد؟»
مضاف بر لهجه غليظي كه با آن صحبت مي كردم وضعيت ظاهري ام نيز غلط انداز بود. موهاي رنگ كرده ام را از دو طرف روي صورتم ريخته بودم و از پشت سر هم تا روي كمرم بدون پوشش مانده بود. از سر بي كاري يك ساعتي پشت ميز توالت نشسته بودم و حسابي خودم را اراسته بودم. هر كس مرا مي ديد فكر مي كرد راهي مجلس عروسي يا يك مهماني تشريفاتي هستم.سر تكان مي دهم و مي گويم:
«تا حدودي مي شناسم...نگران نباشيد.»
و از ميان در برقي هتل مي گذرم.
شب ستاره باران و دم كرده اي است. از آن شبها كه ادم مي ترسد نكند حادثه اي شوم رخ دهد. گرسنه ام بود، لب به غذا نزدم. در عوض يك دل سير گريه كردم. حالا با قلب و روحي شسته و رفته قدم به شهر گذاشتم. اسم بعضي از خيابان ها عوض شده بود.چندين و چند خيابان اصلي و فرعي هم به خيابان هاي قديمي اضافه شده. فكر كردم: همه چيز با گذشته فرق كرده...چه زود گذشت. انگار هنوز به ماه و سال نكشيده.
صداي دستفروش ها به گوش مي رسد.
«بدو بدو سبزي دسته اي بيست تومان...بدو.»
«سوا كن اقا...زنانه،مردانه هزار تومان.بدو بدو اتيش زدم به مالم.»
«چهار جفت جوراب پانصد تومان...زنانه و مردانه...خانم...جوراب...چهار جفت...»
از ميان انبوه جمعيت رد مي شوم.قلبم سنگين شده،انگار تمام كوههاي البرز روي قلب من افتاده اند.اين خيابان ها را خوب به خاطر مي اورم،ان وقت ها هم به قرق دست فروش ها در مي امد و دخترهاي شبانه روزي با چه هيجاني لا به لاي جمعيت گم مي شدند و دوباره همديگر را پيدا مي كردند! لحظه اي از درد و فشار قلبم از حركت مي ايستم.رهگذري پرسيد:
«ساعت چند است خانم؟»
نمي توانم جواب بدهم. چون لبم را به سختي به دندان گرفته ام تا مبادا صداي گريه ام بلند شود. پس از چند لحظه درد ارام مي گيرد.نمي دانم، شايد به ان عادت مي كنم. دوباره قدم برمي دارم. از عابري مي پرسم:
«ببخشيد ميداني كه ساعت قديمي دارد كجاست؟»
«اسم ميدان چي هست؟»
گوشه اي از موهايم افتاده روي چشمانم. ان را كنار مي زنم و مي گويم:
«نمي دانم...فقط مي دانم يك دبيرستان شبانه روزي دخترانه ان حوالي بود...و يك...»
خواستم بگويم يك ويلاي قديمي و بزرگ هم رو به روي آن دبيرستان قرار داشت كه...
چشمهايش را تنگ مي كند و نشان مي دهد كه در حال فكر كردن است. بعد از چند لحظه اي مكث مي گويد:
«نمي دانم خانم...بهتر است از راننده هاي تاكسي بپرسيد...آ نها بهتر مي دانند.»
«خيلي ممنونم آقا.»
خودم متوجه تشري كه در لحنم موج مي زد، بودم. از چشم چراني وقيحانه اش به خشم امده بودم.بهتر ديدم سوار تاكسي شوم. حق با او بود.راننده هاي تاكسي همه جا را مثل كف دستشان مي شناسند. جلوي يك تاكسي نارنجي را مي گيرم و مي گويم:
«دربست!»
روي صندلي عقب كه مي نشينم راننده نگاهي از اينه به من مي اندازد و مي گويد:
«كجا تشريف مي بريد خانم؟»
لحنش مهربان و دلسوز به نظر مي رسد. خوشحال بودم از اينكه راننده پير و با حوصله اي به تورم افتاده.
«نمي دانم...شما بايد مرا به انجا ببريد.»
تبسمي چهره ملايم و مهربانش را از هم مي گشايد و مي گويد:
«اگر نمي دانيد كجا من چطور شما را به انجا برسانم؟»
به صندلي تكيه مي زنم و مي گويم:
«ده پانزده سالي شده كه اين شهر را نديده ام. اسم خيابان ها و ميدان هايش را يادم نمي ايد.»
و توي دلم مي گويم: همه را با اختيار خودم فراموش كرده ام.
«هان...فهميدم دختر جان...حالا نشاني چيزي خاطرتان هست كه...»
حرفش را مي برم:
«بله...آ قا...ميداني كه ساعت قديمي داشت و يك دبيرستان شبانه روزي هم ان اطراف بود...دبيرستان شبانه روزي زكرياي رازي.»
و احساس مي كنم قلبم دوباره سنگين شد.
لختي به فكر فرو مي رود و مي گويد:
«هان...ميدان اما رضا را مي گويي...از ساعتي كه مي گويي سالهاست ديگر خبري نيست...چون انجا بلوار كشي شده. ميدان هم بزرگتر شده و اسمش را عوض كرده اند.»
خوشحال مي شوم از اينكه انجا را بلد است.حركت مي كند.نه او ديگر چيزي مي گويد و نه من حرفي مي زنم. در سكوت زل مي زنم به چهره شب زده خيابان ها و ادمهايي كه براي خريد امده اند بيرون.
فكر كردم: انجا چقدر تغيير كرده است؟ ايا بابا جون هنوز نگهبان انجاست؟ اگر بروم و در بزنم و او در را به روي من بگشايد مرا به خاطر خواهد اورد؟
نوار محلي توي ضبط تاكسي مي خواند.بِلبل نخون مِن بيشارها كردي.مِن فكر و خيالِ يارها كردي
به ياد خاطره اي از يوسف افتادم كه ته تاريكي اعماق ذهنم جرقه انداخت و رفته رفته درخشنده شد.تا جايي اين درخشندگي پيش رفت كه خاطرات ديگر لا به لاي تاريكي محض گم شدند و ناپديد گشتند.
راننده گفت:«رسيديم.»
و من گويي از خواب پريده باشم نگاه بي حواسي به دور و برم مي اندازم.خيابان عريض شده. چقدر با گذشته فرق كرده بود. به سختي توانستم چهره قديمي خيابان را در پس ظاهر جديد ان مجسم كنم.
نگاهم از خيابان پهن و گشاد چرخيد و به طرف ديوارهاي منقش دبيرستان خيز برداشت.شعارهاي تازه اي روي ديوار به چشم مي خورد. تعليم و تعلم بالاترين عبادت است...چوب معلم ار بود زمزمه محبتي،جمعه به مكتب اورد طفل گريزپاي را...قلبم دوباره مي گيرد و سنگين مي شود. دوباره كوههاي البرز روي ان فشرده مي شود و دوباره احساس اختناق و خفگي به من هجوم مي اورد.صداي پير راننده به گوش مي رسد.
«پس چرا پياده نمي شويد دخترم؟»
دود سيگارش را به سمت من حلقه مي كند.
بايد مي پريدم پايين، دست كم به خاطر فرار از ان همه دود. پاهايم با من ياري نمي كردند. كوشش مي كنم با اشتياقي ده پانزده ساله در و ديوار ان دبيرستان خاطره انگيز را با نگاه ببلعم.موفق نمي شوم...ابرهاي دلتنگي باريدن گرفته بود. لحظه اي برمي گردم و هق هقم را ميان دستهايم خفه مي كنم . راننده نگاهم مي كند، با سردرگمي و ناراحتي.
«دخترم پياده مي شوي يا...»
صداي گريه ام بلند مي شود. گيج تر از قبل نگاهم مي كند و ته سيگارش را پرت مي كند توي جوي اب و با صداي گرفته و پر دردي مي گويد:
«اگر حالتان خوب نيست...»
«خوبم...چند دقيقه اي منتظرم بمانيد.»
و گريه ام را مهار مي كنم. به طرف دكه اي مي روم كه از ان سوي خيابان به اين سوي خيابان تغيير مكان داده بود. به ياد بابا جون دو پاكت سيگار مي گيرم. پيش خودم تصور مي كنم اگر هنوز خودش نگهبان مدرسه باشد و اين سيگارها را ببيند چه حالي پيدا خواهد كرد؟
راننده با همان نگاه متعجب و حيرانش مرا تا دم در مدرسه تعقيب مي كند. بعد از نفسي عميق و اطمينان از ناپديد شدن ان بغض سنگين و گره خورده بر در مي كوبم. فكر مي كنم شايد بر اثر كهولت سن گوشهايش مثل باغبان هتل سنگين شده باشد. با اين تصور محكم تر بر در مي كوبم.از پشت در صداي سراسيمه اي به گوش مي رسد. صداي پير و اشنايي كه رنگ و بوي تغير و ملامت داشت.
«امدم.بابا جان....امدم...چه خبرتان است...سر شبي سر اورده ايد؟»
در را به رويم گشود.
انتظار احمقانه اي بود كه در همان لحظه اول مرا به خاطر بياورد. چهره دختري شانزده ساله را با مانتو و مقنعه مدرسه در چهره بزك كرده و آراسته زن خوش پوشي بشناسد.
چشمهاي ريزش را تنگ مي كند و مي پرسد:
«كاري داشتي بابا جان؟»
حالت جدي به خودم مي گيرم و با اخم و تخمي ساختگي مي گويم:
«اگر كاري نداشتم كه اين موقع شب در مدرسه را از جا نمي كندم... برويد به خانم گلناز كلواني بگوييد خواهر بزرگت از تهران امده تو را با خودش ببرد.»
لحن و حالت چهره ام به گونه اي بود كه او يك قدم به عقب بر مي دارد و مي گويد:
«چشم خانم... الساعه...»
بعد به صرافت مي افتد و بيشتر پرس و جو كند.
«ببخشيد اين خانم گلناز كلواني كلاس چندم هستند؟»
من متوجه مي شوم اين اسم و فاميل را به قسمت بايگاني ذهنش فرستاده. به يكباره خنده مي افتم. از دستپاچگي او خنده ام گرفت. دو پاكت سيگار را به طرفش مي گيرم و با درك اينكه ياداوري دختري به نام گلناز كلواني به اين آساني براي او مقدور نيست به رويش لبخند مي زنم.نگاه هاج و واجي به پاكت هاي سيگار مي اندازد.
«اين را گلناز كلواني برايتان فرستاده.»
سردرگم و گيج با انگشت به محوطه دبيرستان اشاره مي كند و بريده بريده مي گويد:
«گُ ... گلناز...اينجا يا...يا...»
به ياري اش مي شتابم و مي گويم:
«من گلناز كلواني هستم بابا جون...شايد خاطرت نيست...حق داري.مزاحمتان نمي شوم، شب خوش.»
حركت مي كنم. صدايش را مي شنوم كه از پشت سرم با لكنت مي گويد:
«خا...خانم...صبر كنيد...سيگارها...»
برنمي گردم سيماي متحيرش را ببينم، در عوض زل مي زنم به خيابان رو به رو...به در زنگ زده ويلاي قديمي. به زحمت مي توانم خودم را با چادري خيس و گل الود مجسم كنم كه از خيابان ليز روبه رويي به سختي عبور مي كنم و زير بارش تند باران خودم را به ان ويلا مي رسانم. دلم در هم فشرده مي شود. صداي بابا جون را مي شنوم.
«خانم...خانم كلواني...شما را به ياد اوردم...حالتان چطوره؟»
به راننده مي گويم:
«مرا به هتل پامچال برسانيد.»
و سوار مي شوم و در را مي بندم. احساس مي كنم سراسر وجودم ترك عميقي برداشته است.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#78 | Posted: 15 Dec 2013 13:52




شب آرام و راحتي را پشت سر گذاشته ام. حالا چمدانم را در دست گرفته ام و پس از پرداخت پول اتاق از هتل مي زنم بيرون. صبح دلگشايي است و مثل ديشب دم كرده و داغ نيست. سوار تاكسي مي شوم. فكر مي كنم چه خوب كه پلور پياده نشدم و مجبور شدم شب را توي اين شهر بگذرانم.
به راننده گفتم مرا به ايستگاه سواريهاي آمل_تهران برساند. محل ايستگاه عوض شده بود. نگاهم به بيرون از پنجره بود اما چيزي نمي ديم. در حال مجسم كردن كوهستان هستم. فكر كردم ممكن است تا چه حد تغيير كرده باشد؟ پانزده سال كم نيست. گذر زمان همه چيز را دستخوش فرسايش و تغييرات فيزيكي مي كند.كوهستان هم از اين قاعده مستثني نبود.
پس از توقف تاكسي پياده مي شوم و زود صندلي جلويي يكي از پژوها را به اشغال خودم در مي اورم. تابستان است و مسافر زياد. معطل نمي شويم. راننده راه مي افتد و مثل تمام راننده ها ي ان حوالي نوار محلي مي گذارد. سرنشينان عقب همه مرد هستند و با خواننده هم خواني مي كنند. راننده به سرنشينان مرد با زبان محلي گوشزد مي كند كه حضور مرا به عنوان يك زن غريبه محترم بشمارند.مسافرها بي هيچ اعتراضي خاموش مي شوند. لبخند تمسخراميزي كنج لبم مي نشيند. از اينكه با اين ظاهر ژيگول و مسخره ،شهري جلوه مي كردم حالم از خودم به هم مي خورد. براي اينكه انها را از اشتباه در اورده باشم با زبان محلي رو به راننده مي گويم:
«چَنِ خايمِه تا پلور؟»(چقدر داريم تا پلور؟)
راننده شگفت زده مي شود، سرنشينان عقب هم همين طور.مي گويد:
«يك ساعتي...ببخشيد شما محلي هستيد؟»
سر تكان مي دهم.«نه.»
گيج تر و متحيرتر دنده معكوس مي دهد. دستهايم را به سينه مي زنم و چشمهايم را روي هم مي گذارم. دوباره كوهستان در نظرم مي ايد، با پيچ و خمهاي زياد، با دره هاي سرسبز و مراتع بلند و مسطح ان،عطر گلهاي خودروي وحشي،صداي زنگوله گوسفندان را مي شنوم.
شايد يوسف چوپان گله است و يا دادا شيرعلي ...صداي هي هي دادا شيرعلي و يوسف را مي شنوم.دلم براي ديدن انجا بي اندازه لحظه شماري مي كند. به راننده مي گويم:
«اگر خوابم برد پلور صدايم كنيد.»
و با خيال آسوده خودم را به خواب مي زنم كه در طول مسير راحت خيال پردازي كنم.
با صداي راننده به خود مي ايم واز چرت كوتاه و لذت بخشي مي پرم.
«رسيديم پلور خانم. پياده نمي شويد؟»
نگاه خواب الودم را به شهر مي دوزم. با رخوت و سستي پياده مي شوم. نسيم خنكي خودش را به پوست صورتم مي چسباند و خواب به كلي از سرم مي پرد. اينجا هم از گذر زمان تاثير گرفته و همه جايش به شكل ديگري درامده. فكر مي كنم مي توانم مثل گذشته اين كوهها را پياده پشت سر بگذارم و به كوهستان برسم.
نگاهي به پاشنه هاي بلند كفشم مي اندازم. با اين پاشنه ها چطور مي توانم از ان همه پستي و بلندي و سنگلاخ عبور كنم؟ و البته نمي شد جز با پاي پياده رفتن روي چيز ديگري حساب باز كرد. مطمئن بودم ان مسير هنوز ماشين رو نيست و من چاره اي جز پياده روي ندارم.
با گذشت پانزده سال هنوز مثل كف دستم مسير كوهستان را مي شناختم. براي اينكه راحت تر و پر شتاب تر ان مسير را بپيمايم كفشهايم را در مي اورم. احساس اسودگي و راحتي به من دست مي دهد،اگرچه سنگلاخ به كف پاهايم اسيب مي رساند با اين همه سرمستي فرح بخشي به من دست مي دهد.
نگاهم با عطش چند ساله چشم انداز كوهستان را از نظر مي گذراند.انگار زمان گذارش به اين كوهها نرسيده بود.همه چيز به همان شكل باقي مانده بود كه پانزده سال پيش بود.عطر گلهاي وحشي به مشام به مشام مي رسيد.چشمانم را مي بندم و با تمام وجود ان روايح دلپذير را نفس كشان به ريه هاي مسمومم تقديم مي كنم و قلبم از شوق ديدار خانواده ام به تپش مي افتد.
راستي مرا خواهند پذيرفت؟ كسي كه پانزده سال پيش خواسته خودش را خودخواهانه به خواسته آنان ترجيح داد و آبروي خانواده را زير پا گذشت و رفت كه زندگي را با عشق تجربه كند...
طاقت و تحمل خشم بابا رشيد را نداشتم، گريه هاي مامان گلي را، نگاه طلبكار و دل شكسته يوسف را...ولي مجبور بودم. عقده اين همه سال دوري و جدايي به قدري روي قلبم زنگاه پوشانده بود كه بوي نامطبوع كهنگي و زنگ زدگي اش را حس مي كردم. بايد اينجا به آرامش از دست رفته ام مي رسيدم و در دامن طبيعت بكر و دست نخورده زخمهاي قلبم را التيام مي بخشيدم.
· ايستادم روي تپه اي كه پايين ان مزرعه قرار داشت و شوق ديدارش مرا تا اينجا كشانده بود. نفسم به شماره افتاده بود. مدتها بود چنين راهپيمايي سخت و طولاني اي نكرده بودم. من و نسترن گاهي از سر تفريح سه چهار خيابان را پياده طي مي كرديم،اما آن پياده روي كجا و اين كوهپيمايي كجا؟
كف پاهايم زخم شده...اهميتي نمي دهم. كفشهايم را به پا مي كنم و به خودم تشر مي زنم: تو كه مي دانستي يك همچين كوهها و دره هايي سر راهت است بايد كفش راحت مي پوشيدي. يكي از همان كفشها كه ساهاست در جا كفشي خاك مي خورند...
به ياد آوردم كه سالهاي اول ازدواج با چه شور و هيجاني روزهاي جمعه به اتفاق دوستان مشتركمان به کوه مي رفتيم و چه ساعتهاي فرح بخشي را در دل كوه پشت سر مي گذاشتيم. ياد آرش چون تيري درست از وسط قلبم گذشت و احساس كردم از ميان مهره هاي پشتم زده بيرون.
با اينكه ديگر نايي در بدنم باقي نمانده و پاهايم بي رمق و بي حس شده با اين همه حودم را وادار مي كنم از ان تپه بروم پايين. دود سياهي از كله چو برمي خاست.حدس مي زدم هنوز بخاري را روشن نگه مي دارند. شايد بابا رشيد بر اثر كهولت و پيري در اين هواي گرم احساس رخوت و سرما مي كند.
سايه اي را مدام در حال حركت مي بينم. به نظر مي رسيد از اصطبل يه طرف اغل مي رود و از اغل به سمتي ديگر و دوباره به طرف اصطبل حركت مي كند. دلم در هم پيچيد. به گمانم يوسف بود كه هنوز به همان عادت هميشگي يك جا ارام و قرار نداشت.
تا خودم را به مزرعه برسانم هزار جور فكر و خيال به سرم زد. اينكه برخوردشان با من به چه شكل خواهد بود؟ ايا مرا در همان ديدار اول از خودشان طرد مي كنند يا اجازه مي دهند دلتنگي هايم اندكي رفع شود و بعد...
سايه ايستاده وسط مزرعه و مرا مي پايد. از هيكل درشت و اندام ورزيده اش پيدا بود كه حدسم درست بوده و كسي جز يوسف نيست كه با ان نگاه غريب كش سرتا پايم را برانداز مي كند.از حالت نگاهش معذب مي شوم، انگار به يك موجود عجيب نگاه مي كرد كه از سياره اي دور و ناشناخته پرتاب شده ان گوشه زمين.
مسلم بود نبايد انتظار مي داشتم زود مرا بشناسد و از من استقبال گرمي داشته باشد. خدا را شكر كه عينك افتابي بر چشم داشتم و او در همان نگاه اول نمي توانست شرم و ندامتي كه ته چشمانم برق مي انداخت را ببيند.
شايد بهتر بود همان طور ناشناس و به عنوان مهمان غريبه و ناخوانده يكي دو شبي مهمانشان بودم و بعد از رفع دلتنگي هايم عزم رفتن مي كردم. بي انكه كسي مرا به خاطر اشتباه گذشته ام نكوهش كند و مهر پشيماني و خجلت را بيش از اينها توي قلبم داغ كند و از آمدنم به كوهستان مرا تا سر حد مرگ نادم و سرخورده سازد.
از اين سوي نرده ها با لهجه غليظ تهراني و با صداي بلند مي گويم:
«ببخشيد اقا...راه را گم كرده ام...مي توانم اينجا استراحت كنم؟»
او لبهايش را بر هم مي فشارد. بي انكه گره ابروانش از هم باز شوند و يا تغيري در حالت چهره اش ايجاد شود بر و بر نگاهم مي كند. لحظه اي ترس به دلم چنگ مي زند. نكند آواي قلبي اش مرا به او شناسانده و من بي جهت نقش يك زن تهراني راه گم كرده را بازي مي كنم؟
همان لحظه از كله چو زني جوان بيرون مي ايد. بچه دو ساله اي را در اغوش دارد. پس ازدواج كرده...
چشمان سبز رنگ زن جوان عجيب به نظرم مي رسد، حالت پيچيده اي كه دچار سرگيجه ام مي سازد.
رو به مرد به زبان محلي مي گويد:
«غريب هسِ، نِيه يوسف؟»
يوسف برنمي گردد به زن جوان نگاه كند. صداي بچه دو ساله بلند مي شود.
«بابا...بابا...»
و هر دو دستش را به سوي يوسف مي گشايد. بچه دار هم شده...چه دختر نمكين و سبزه رويي. بيشتر شبيه پدرش بود تا مادرش.
يوسف مي گويد:
«گلي را ببر خانه... ممكن است دو هوا شود و دوباره سرماخوردگي اش عود كند.»
لحنش تحكم آميز است و به زن مي فهماند چاره اي جز اين ندارد. زن جوان سرتا پايم را برانداز مي كند و بعد رو به سمت كله چو مي رود. من گيج مانده ام كه چرا مزرعه اين قدر سوت و كور است. پس بابا رشيد كجاست؟ دادا شيرعلي و مامان گلي چرا پيدايشان نيست؟ يادم آمد يوسف به زنش گفت گلي را بر تو خانه. يعني چه؟ دلم از درد و خيالات واهي سرگشته تر مي شود.
«ببخشيد آقا...اجازه هست كمي اينجا...»
حرفم را با لحني پر تشر قيچي مي كند.
«توي ان كلبه يكي دو ساعتي خستگي در كنيد و بعد هم تشريف ببريد...ما به غريبه ها زياد روي خوش نشان نمي دهيم. يك بار از يكي شان رو دست خورديم.»
صدايش دلم را به لرزه مي اندازد. مي دانستم منظورش از اين جمله چيست. چمدانم را از روي زمين برمي دارم و به كلبه اي كه اشاره كرده بود مي روم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#79 | Posted: 15 Dec 2013 13:52




نگاهم با حرص و انزجار از در و ديوار كله چو بالا مي رود. روي تخته چوبي مي نشينم و فكر مي كنم: پس چرا با زنش توي اين خانه زندگي نمي كند؟ چرا اينجا اينقدر سوت و كور است؟ وسايل و لوازم اين خانه... جهيزيه من چه شده اند؟ كجا رفته؟ آنها را فروخته ؟ايا از روي لجاجت و سرخوردگي دست زنش را نگرفته و توي اين خانه نياورده است؟ توي اين كله چو كه روزي به عشق من ساخته شد و حال به شكل مخروبه اي در آمده كه در اثر بي توجهي سقفش در حال فرو ريختن است.
چه زن جوان و زيبايي داشت. نفهميدم آيا توي كله چو با بابا رشيد و مامان گلي زندگي مي كنند؟چطور امكان دارد وقتي اينجا خاليست انها با هم...يك جاي كار مي لنگيد. نكند بابا رشيد و مامان گلي از كوهستان رفته باشند؟ نكند بابا رشيد بعد از فرار نا بخردانه دخترش اين مزرعه را به مفت به يوسف بخشيده كه از خجالتش در امده باشد؟ بعيد به نظر نمي رسيد. امكانش بود بابا رشيد چنين كرده باشد.اه...اگر اينطور باشد من كجا پيدايشان كنم؟ دوباره يادم افتاد به زنش گفت: گلي را ببر خانه... نكند اسم دخترش را به ياد من گذاشته گلناز و به اختصار صدايش مي كند گلي.نكند...نكند...
صداي قدمهايي را مي شنوم كه به كلبه نزديك مي شود. خدا كند يوسف نباشد، كه نيست.زنش است. دخترش همراهش نيست. سيني چاي در دست دارد. ان را روي تخت مي گذارد. لبخند مهربان و مهمان نوازي روي لبانش نشسته است. با محبت نگاهم مي كند و مي گويد:
«راه را گم كرده ايد؟»
نمی دانم چرا ته سبزي چشمانش نگاه شيطنت اميز آشنايي مي بينم. قلبم با تپش نامنظمي به من هشدار مي دهد كه رعايت حالش را بكنم. به زور مي توانم لبخند رنگ پريده اي را روي لبانم بنشانم و بگويم:
«همين طور است.»
به صرافت مي افتم يك جوري از او اطلاعات بگيرم. پس از نگاه خيره اي به چشمانش مي گويم:
«دنبال كلبه بابا رشيد مي گشتم.»
و مواظبم ته صدايم ارتعاش پيدا نكند.
« بايد همين حوالي باشد...اين طور نيست؟»
نگاهش غمزده و خيس مي شود. پوست سپيد چهره اش در هم فرو مي رود و اندكي رو به تيرگي مي گذارد. احساس مي كنم نوك تيز يك فلز نامرئي سطح قلبم را صيقل مي دهد. دلم از گرفتگي چهره و حالت مغموم نگاهش زخم مي خورد. پس از چند لحظه مكث و تاخير صداي بغض گرفته اي مي گويد:
«بابا رشيد پدر من بود...سالهاست عمرش را داده به شما.»
قلبم از حركت مي ايستد. نگاهش مي كردم و نمي ديدمش. انگار پرده سفيدي روي چشمانم كشيده بودند. نفس كم آوردم. اميدوار بودم اشتباه شنيده باشم. خواستم لب باز كنم و چيزي بگويم كه بغضش تركيد. و من به گريه هاي زن جوان و زيبايي نگاه مي كردم كه كسي جز خواهرم،گلچين نبود. دلم مي خواست او را در اغوش مي كشيدم و هم پاي او لحظه هاي تلخ جدايي را مي گريستم.
در حالي كه با بال روسري اش اشك هايش را پاك مي كرد گفت:
«حالا با او چكار داشتيد؟»
كوشش مي كردم با چند نفس عميق بغض فرو خورده ام را ببلعم تا او متوجه صداي گريانم نشود. مي گويم:
«با مامان گلي كار داشتم...چند سال پيش گذارم به دهكده اي كه پايين تر از اينجاست افتاد. زن مهربان و خوش قلبي بود...از من خواست هر بار پايم به اين حوالي رسيد سري به او بزنم.»
نگاه خيس گلچين روي شيشه دودي عينكم مي چسبد. دوباره چانه اش به لرزه مي افتد و دوباره تن صدايش پر از گريه مي شود.
«مامان گلي تا همين دو سال پيش زنده بود...در اثر يك بيماري سخت و طولاني در گذشت.»
انگار تمام دنيا را به شكل يك پتك در اورده بودند و محكم روي ملاجم مي كوبيدند. چشمانم لحظه اي سياهي رفت.چطور ممكن است،نه اين امكان نداشت.اين همه راه نيامده بودم خبر مرگ عزيزانم را بشنوم. امده بودم زير چتر نگاه مهربان،اما غضب آلود پدر و مادرم لحظه اي ماوا بگيرم و از گرماي خورشيد محبت وجودشان رخوت و سرماي دلتنگي و اندوه فراق را در دلم ذوب كنم. سر به روي شانه هاشان بگذارم و اشك بريزم. از انان بخواهم قلب گنهكار مرا ببخشند.
«خانم جان،شما گريه مي كنيد!؟»
از زير عينك افتابي ام جوي اشك سرازير است...شانه هايم مي لرزد. گلچين خبر ندارد اين خواهر نگون بختش است كه از شنيدن آن اخبار ناگوار مي خواهد ضجه بزند و از ترس رسوايي نمي تواند. بايد كمي متانت و صبوري به خرج مي دادم...بيرون از اين كوهستان غمزده هم مي توانستم بگريم، ان هم بدون ترس و بي پروا.
تلاش مي كنم لبخند بزنم. معلوم است كه اين كار از من برنمي آيد.در ان بحبوحه اندوه و دلتنگي خنده با لبانم قهر كرده بود.
«خدا هر دوتاشان را رحمت كند...مامان گلي زن پاك سرشتي بود.خدا به شما صبر بدهد.»
دلم مي خواست كسي ديگر هم آنجا بود و به من تسلي مي داد و مرا به صبوري و آرامش دعوت مي كرد.گلچين گونه هاي خيسش را با گوشه استينش پاك مي كند و مي گويد:
«چايتان را بخوريد...يخ كرد.»
دلم مي خواست سراغ دادا شيرعلي را هم مي گرفتم. فقط نمي دانستم به چه ترتيب بپرسم كه او شك نبرد. چاي تلخ را سر مي كشم. اشاره مي كند قند هست. دستم را بالا مي برم.
«متشكرم. چاي را بدون قند مي خورم.»
در ان لحظه اين جمله فقط به قصد پرت كردن حواسش از دهانم پريد بيرون، چرا كه با نگاه ريزبينانه اي مرا مورد بررسي قرار داده بود. پس از ان چاي تلخ تشكري مي كنم و مي گويم:
«شما اينجا تنها زندگي مي كنيد؟»
«بله...با شوهرم...شايد از رفتار شوهرم كمي رنجيده باشيد، ولي بايد بگويم مرد خوش قلبي است...فقط به راحتي با غريبه ها نمي جوشد...البته...»
«مهم نيست...مصاحبت با زن مهربان و مهمان نوازي چون شما براي من بيش از اينها باعث افتخار است و مي توانم رفتار خشك و سرد شوهرتان را فراموش كنم.»
«تا شما استراحت مي كنيد مي روم تدارك ناهار را ببينم.»
لبخند مي زنم. او لبخند مرا به حساب موافقت مي گذارد و شادمانه سيني چاي را برمي دارد كه از كله چو بزند بيرون. طاقت نمي اورم و مي پرسم:
«خدا بيامرز مادرت را كه توي دهكده ديدم پسر بچه اي ده پانزده ساله همراهش بود كه مي گفت پسرم است...او كجاست؟»
از همان جايي كه ايستاده بود برمي گردد و نگاهش دوباره در هاله اي از حزن و اندوه فرو مي رود. صدايش را نمي شنوم، انگار از دور دست ها با من حرف مي زد.
«سال اخر جنگ دور از چشمهاي پدر و مادرم،بي خبر و داوطلبانه به جنگ رفت. چند ماه بعد خبر اوردند اسير شده...برادرم زيادي عشق جنگ داشت.»
اين را كه مي گويد اشك هاي پس زده اش دوباره مي جوشند و روي گونه هايش جاري مي شوند. شايد به ياد تفنگ بازيهايي كه هميشه با دادا شيرعلي مي كرد افتاده بود. توي ان بازيها او هميشه دشمن و اسير بود و دادا شيرعلي سربازي شجاع و پيروز.
گلچين با شتاب از كله چو مي زند بيرون تا مبادا با گريه هاي بي اراده اش دل مهمان غريبه اش به درد بيايد.بيچاره خبر نداشت مهمان غريبه از خدايش است كه در خلوت غم فزاي كله چو با خودش تنها شود تا يك دل سير غصه هايش را بگريد و از تلخيهاي روزگار بنالد.از بازيهاي بي رحم زمانه شكوه كند، خويش را در دادگاه وجدانش محكوم به تحمل دردي عميق و سراسر سينه و جانكاه كند.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#80 | Posted: 15 Dec 2013 13:53




پس از صرف تاس كباب خوشمزه اي كه گلچين درست كرده بود با احساس كسالت و پژمردگي پشت كله چو مي ايستم. يوسف را مي بينم كه از پاشويه بيرون مي آيد. لحظه اي سايه گلچين پشت پنجره ظاهر مي شود و بعد ناپديد. شايد خودشان را براي استراحت نيمروزي اماده مي كردند. گلچين سفره غذا را كه از روي تخت جمع مي كرد به من گفته بود تا هر وقت دوست داشته باشم مي توانم انجا بمانم.
از او پرسيدم:
«به ياد مادرتان اسم دخترتان را گذاشتيد گلي؟»
به جاي تاييد فقط سرش را تكان داد.بعد به من گفت:
«شما بعد از ظهر نمي خوابيد؟»
براي اينكه خيالش را راحت كرده باشم گفتم:
«چرا...دو سه ساعتي مي خوابم. اينجا خيلي ساكت و ارامش بخش است.»
خيالش راحت شد. وقتي سفره و بشقاب نيم خورده مرا با خودش مي برد گفت:
«خيلي وقت است اين مزرعه رنگ مهمان به خودش نديده بود.»
به رويش لبخند زدم. حالا فكر مي كنم اين سكوت وحشي مزرعه هراس كشنده اي را توي دلم ته نشين مي كند. فكر مي كنم گلچين مسن تر از سن و سالش نشان مي دهد و اين يعني روزگار سخت و دردناكي را پشت سر گذاشته است. براي نخستين بار از يوسف خوشم آمد. به خاطر غيرت و مردانگي اش و اينكه دختر يتيمي را به همسري اش برگزيده بود. دختري را كه خواهر بي وفا و سنگدلش قلبش را به بدترين شكل ممكن شكسته و جريحه دار كرده بود. فكر كردم:
اگر يوسف نبود تكليف گلچين چه مي شد؟ بدون پدر،بدون مادر، بدون برادر.
ياد شيرعلي دوباره مثل ميخ روي سينه ام كوبيده مي شود. نه...ديگر تاب و توان ماندن نداشتم و بايد مي رفتم. اين مزرعه بدون فريادها و هاي و هوي بلند و سرزنده بابا رشد لطفي نداشت. بدون عطر نانهاي تنوري مامان گلي صفايي نداشت. بدون شيطنتهاي دادا شيرعلي شبيه ويرانه اي جغدزده بيش نبود.
ديگر طاقت ماندن نداشتم...نمي توانستم بيش از اين بمانم و حزن نگاه گلچين و اندوهي كه زير پوست صورتش مي دويد را ببينم و چون سنگ صدايي از من برنخيزد.
دست مي برم و اشك غم را از چشمان اندوه زده ام مي چينم، دوباره بغض مي كنم...من به همه بد كرده بودم. به بابا رشيد، به مامان گلي، به گلچين، به دادا شيرعلي و از همه بدتر به يوسف.
مي دانستم بابا رشيد از داغ ننگ فرار دخترش قامتش شكست و غرورش زخم برداشت. خوب مي دانستم مامان گلي از غم فرار من، بايد داغ از دست دادن شريك زندگي اش را هم به جان مي خريد. به خاطر تنها دختري كه برايش مانده بود تحمل مي كرد و دم برنمي اورد و صبوري مي كرد.
من مسئول تمام شكنجه هاي روحي و جسمي پدر و مادرم بودم. كاش شهامتش را داشتم از بلندترين نقطه كوهستان خودم را در دره اي عميق و تنگ پرت كنم تا از اين همه عذاب كه دچارش شده بودم و روحم را اسير دردمنديهاي ان ساخته بود خلاص شوم، اينجا ديگر جاي من نيست.
روزي با همه بي رحميهايم به كوهستان پشت كرده بودم و امروز او با همه سردي و انزجار رويش را از من برگردانده است.حتي به روح مقدس كوهستان هم رحم نكرده بودم. اري...اينجا ديگر جايي براي ماندن من نيست...اين مزرعه كه با تمام سكوت رعب انگيزش به من دهان كجي مي كند. مي ترسم روحم بيش از اينها در تارهاي نامرئي اين سكوت دل آزار و دهشتناك گرفتار شود و ديگر نتوانم ان را پس بگيرم.
چمدانم را در دست مي گيرم.بايد از خواب نيمروزي مزرعه سود مي بردم. پيش از حركت با شتاب كاغذ و قلمي از كيف دستي ام مي كشم بيرون.با حال و هواي ازار دهنده اي تصوير دختركي را مي كشم كه رو به سمت تاريكي مي رود. تاريكي را هر چه مي توانم سياه مي كنم. چند قطره اشك روي تاريكي مي غلتد. سياهي پخش مي شود.
نقاشي را روي تخت مي گذارم. مي دانم گلچين با ديدن اين نقاشي مي فهمد اين خواهر بيچاره و در به در او بود كه دو ساعتي را با غربت و تلخكامي مهمان او و مزرعه غم گرفته كوهستان شده بود.شايد تاسف بخورد از اينكه چرا متوجه نشده و او را نشناخته و چرا به همين راحتي مهمان غريب و آشنايش او و مزرعه را بي انكه فرصت مهمان نوازي بيشتري ببخشد، ترك كرده.
دوباره با پاي برهنه از تپه ها مي گذرم. پا به پاي من تنهايي و حسرت و دريغ و درد بود كه پيش مي تاخت و من چون سايه اي او را تعقيب مي كردم.

· فصل سی و هشتم
به پلور كه مي رسم خسته و نيمه جان به قهوه خانه مي روم تا چاي بنوشم. در فاصله اي كه پيشخدمت سيني چاي را بياورد گوشي همراهم را از كيفم مي كشم بيرون. ان را روشن مي كنم و شماره نسترن را مي گيرم. تماس برقرار مي شود.
«اه گلناز...سلام...حالت چطوره؟»
«سلام نسترن...كمي بهتر از خيلي بدم.چه خبر؟»
و فراموش مي كنم حالش را بپرسم.
«هيچي...چهارمين كتابم از زير چاپ درآمد...از طرح روي جلدش خوشم نيامده.»
«حاشيه نرو نسترن...كي اهميت به كتابهاي تو مي دهد.از خبرهاي ديگر بگو.»
«مثلا؟»
«كفرم را در مي آوري...عادت هميشگي ات است.»
«دوست دارم كفرت را دربياورم...مي داني چرا؟»
جواب نمي دهم و با حرص لبهايم را ورمي چينم.
«بي احساس، به همين زودي يادت رفته توي كوه چطوري كفرت را در اوردم و همان باعث شد دوستان خوبي براي هم شويم؟»
يادم نرفته بود...در يكي از كوهنورديهامان،من و ارش با زن جواني برخورد كرديم كه با گوشي همراهش بلند بلند حرف مي زد و مدام مي گفت:
«چي؟صدايت را ندام،بلندتر...انتن نمي دهد...چي؟»
همان موقع بود كه داشتم جوكي بامزه و دست اول براي دوستانم تعريف مي كردم و او با فريادهاي بلند و مكررش تمركز مرا به هم ريخته بود و باعث شد همه چيز را فراموش كنم. به همين دليل با هم جر و بحث كرديم. اگر آرش نبود كارمان به درگيري فيزيكي هم مي كشيد.
هفته بعد دوباره ديدمش. كتابي به من داد و ضمن پوزش از رفتار هفته گذشته اش از من خواست كتاب را بخوانم و نظرم را به او بگويم. باز هم قرار شد همديگر را در كوه ديدار كنيم. وقتي هفته بعد به او گفتم كتابي كه به من دادي مزخرف بود،مبهوت گفت:
«راست مي گويي؟»
و من نفهميدم چرا تا اين حد منقلب شد. خنديدم و گفتم:
«نه...راستش وقت نكردم ان را بخوانم.»
نفس آسوده اي كشيد.بعدها فهميدم نويسنده كتاب خودش بوده. بدين ترتيب دوستي من و او با خنده و مسخرگي اغاز شد. هر چه زمان مي گذشت، اين دوستي ريشه دارتر و عميق ترگشت.
«ها؟ چته؟ سكوت كرده اي؟ رفتي به سه سال پيش...دربند...بساط باقالي فروشها و هاي و هوي دخترها و پسرها؟»
«نسترن...خواهش مي كنم بيراهه نرو. خودت مي داني منتظر شنيدن چه خبرهايي هستم.»
«بله...بله...مي دانم...خوب...تو مي خواهي بداني ايا آرش با من تماس گرفته و در مورد غيبت تو پرس و جو رده يا نه. متاسفم كه بايد بگويم ارش تماسي نگرفته. من ديشب به بهانه اي تلفن زدم و سراغ تو را گرفتم.گفتم همراهت خاموش است.در كمال خونسردي گفت گلناز خانه نيست. دو روزي است كه بي خبر گذاشته و رفته. همين...و اگر غش نمي كني بايد بگويم گفت اگر با من تماس گرفتي از قول او بگويم كار عاقلانه اي كردي كه با پاي خودت خانه را ترك كردي.»
بقيه حرفهاي نسترن را نمي شنوم. گوشي را قطع مي كنم. ميان گريه زمزمه مي كنم:
«اه...بي رحم. چرا برايش مهم نبود؟ چرا همه چيز يكهو عوض شد...كي اوضاع زندگي ام به هم ريخت كه نفهميدم؟»
پيشخدمت سيني حاوي قوري چاي و فنجان و نعلبكي را روي ميزم مي گذارد. در سكوتي دلگير چاي مي نوشم. با وجود اشوب و ولوله اي كه در جانم افتاده،سعي مي كنم ظاهر خونسردي براي خودم بيافرينم،گويي مي خواستم خودم را به نوعي فريب دهم. تلفن همراهم زنگ مي خورد. نسترن است.
«الو...چرا قطع مي كني دختر؟ كجا هستي؟ زادگاهت را ديدي...خانواده ات...؟»
«گوش كن نسترن...دارم برمي گردم تهران...شام مهمان تو هستم.»
«من شام نيستم...با يكي از دوستان نويسنده ام قرار است به عيادت يك بيمار سرطاني...»
«مهم نيست...من كليد اپارتمانت را دارم...خداحافظ.»
«الو...»
گوشي را خاموش مي كنم. نگاهي به ساعت مي اندازم. پنج بعدازظهر است. افتاب هنوز چسبيده گوشه آسمان.
فكر كردم:كاش نيامده بودم.


راننده مي گويد:
«ابجي اگر حالتون خراب مي شه بشينين عقب.»
با لحن جدي و بي روحي مي گويم:
«من مشكلي ندارم اقا.»
و با همان قاطعيت روي صندلي جلو مي نشينم. يك زن و شوهر ميان سال هم سرنشينان عقب بودند.
راننده مي گويد:
«ابجي، كرايه جلو گران تر از كرايه عقب...»
حرفش را مي برم.
«مهم نيست اقا...اگر منتظر مسافر ديگري هستيد حاضرم كرايه اش را پرداخت كنم تا شما زودتر حركت كنيد.»
لنگ پشت گردنش را مشت مي كند توي دستش و با نيشي باز مي گويد:
«چشم آبجي...امر ...امر شوماس.»
و مي پرد بالا و تندي ماشين را روشن مي كند.
چشمانم را روي هم مي گذارم. خوابم نمي آمد. مي خواستم فكر كنم به اينكه چرا اين اتفاق افتاد؟ به اينكه چطور شد همه چيز به اينجا ختم شد. به آوارگي من...به بي تفاوتي آرش؟ بعد از فرار همه چيز خوب پيش رفت، همان طور كه من و آرش مي خواستيم. پس چه شد كه...
«آبجي اشكال مشكال نَدره ظبط مبط روشن كونيم؟»
چشمانم را با سستي و تنبلي از هم مي گشايم. نيم نگاهي به سويش مي اندازم. سبيل چخماقي داشت و هيبت مردان جنگلي را. با شخصيت اينجور آدمها كم و بيش اشنايي داشتم. خوش مرام و با غيرت، خشكه مذهب و گاهي هم لاابالي و بي قيد و جسور و گستاخ و بي ادب.
«اشكالي ندارد اگر باندها را نتركانيد.»
گوشزد مرا شوخي فرض مي كند و مي خندد. از ميان لبهاي كت و كلفتش يك مشت دندان زرد و پوسيده كج و معوج مي زند بيرون. چندشم مي شود، چشمانم را دوباره بر هم مي گذارم. ظبط روشن مي شود. خواننده مي خواند:
هر چي كه بوده بين ما تموم شد/اينجا برام نيست ديگه جاي موندن/من مي رم از زندگي تو بيرون/يادت باشه خونمو كردي ويرون/خونمو كردي ويرون
از افكار درهم و برهم و از هم گسيخته ام دست مي كشم و به صداي سوزناك خواننده گوش مي سپارم. گويي با نواي قلب من مي خواند.
مي خوام برم، نگو كه ديوونه اي/ براي موندن ندارم بونه اي/ وقت خداحافظيه تو گلوم/ حلقه زده بغض غريبونه اي.
براي من هم ديگر جايي در ان خانه و البته در قلب ارش باقي نمانده بود. خودش گفت كار عاقلانه اي كردم كه...اخ قلبم، بدجوري تير مي كشد.
اول اشناييمون يادم مياد يادم مياد/ گفتي به من دوست دارم خيلي زياد،خيلي زياد.
بي اختيار اشك هاي داغ و سوزان از گوشه چشمانم سرازير مي شوند. جرات نمي كنم به راننده بگويم ضبط را خاموش كند با دست كم نوار ديگري بگذارد. حالم گرفته مي شود. اندوه و حزن دروني ام با اين اهنگ تكميل شده بود. احساس مي كنم گوشه گوشه قلبم زا با فرشي از تارو پود غم و دريغ و درد پوشانده اند. فرشي كه در اثر پا خوردگي رو به پوسيدگي مي رفت.
صورت خيسم را به شيشه مي چسبانم. درختهاي چنار و راش و كاجهاي كوتاه و بلند با شتاب از كنارم مي گذرند. دوباره ذهنم با اشتياق به گذشته ها پيچ مي خورد، به اول اشناي من و ارش...به ماجراهاي عشقي و خاطره انگيزي كه حالا وقتي به يادشان مي افتم ان را ديوانگي و جنون مي دانم.
من با خود چه كار كرده بودم؟ عشقي كه به خاطرش خانواده ام را كنار زده بودم مرا به كجا رسانده بود؟ به منجلاب نابودي و نيستي و پوچي؟ چطور از ان بالا سقوط كردم و با سر خوردم زمين كه نفهميدم...دير فهميدم كار از كار گذشته.
سرم گيج مي رود و حالت استفراغ به من دست مي دهد. دل و روده هايم در هم گره مي خورند. هر آن به نظر مي رسد كه مي خواهم بالا بياورم. مشتي دستمال از جعبه روي داشبورت مي كشم بيرون و روي دهانم مي گيرم.
راننده داد مي زند:
«حالتان بد شده ابجي؟»
ماشين را نگه مي دارد. از اينكه گوشزد او درست از آب درامد عصبي و حرصي مي شوم. عق مي زنم. انگار مي خواهم انچه تا كنون خورده ام بالا بياورم، ولي اينطور نمي شود. راننده با نگاهي نگران و مضطرب بالاي سرم ايستاده. دوباره عق مي زنم. و اين بار كف سفيدي زمين پيش رويم را مي پوشاند.
راننده مي گويد:
«بهتر است شوهر ان خانم بشينه جلو، شوما بشين عقب.»
صدايش خش دار است. فكر مي كنم: فقط آرش مقصر نبود...من هم كم مقصر نبودم...اگر غير مغرضانه بخواهم داوري و قضاوت كنم من از او بيشتر تقصير دارم...
صداي راننده را مي شنوم.
«ابجي اگر حالتون درست شد راه بيفتيم.»
نگاهش مي كنم. هنوز بالاي سرم ايستاده. سرم را تكان مي دهم و از جا بلند مي شوم. نوك درختهاي كاج تپه روبه رويي برق مي زد.خورشيد داشت روشني را با خودش پشت كوهها مي برد.
فكر مي كنم: حقيقت همين است، اين من بودم كه اتش به خرمن اين زندگي كشيدم...اين من بودم كه...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Love.com | عشق دات كام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites