تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

من آمده ام

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 13 Nov 2013 17:28
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۰

چشم . هر چی شما بگین . هرچه شما بفرمایید . شما بگین بمیر من می میرم -ستاره چرا این قدر به من محبت داری . به خاطر همون چند لحظه ای که در کنارت بودم ؟/؟ -مامان ! مامان خوبم .. تو از این لحظه ها با هزاران هزار ستاره کوچولو داشتی . تو مامان همه ستاره ها بودی . تو ماه آسمون زندگی ما بودی . فقط من نیستم . فقط من نیستم که از خدا می خوام که دشمنانتو نابود کنه .. چون دشمنان تو دشمنان ایران هستند .. -ستارههههههههههه ..-ببخشید یادم رفت . دعا می کنم که خدا اول اونا رو هدایت کنه ولی اگه بخوان شما رو اذیت کنن . میگن فرشته ها همه خوبن . همه دوست داشتنی هستند . ولی شما بهترین فرشته خدا هستین .. -ستاره این طور ی هام که میگی نیست . این قدر نگو فکر می کنم که حتما یه کسی هستم . منم یک ایرانی بودم و هستم . منم با شما بودم و هستم . درد های شما درد های من بود وهست . حس می کنم که حالا خیلی آروم شدم . اگه خدا یه ستاره هایی رو ازم گرفته ستاره هایی هستند که به من امید زندگی بدن این امید رو بدن که بازم تلاش کنم . بجنگم نذارم همون بلایی روکه این بی دینان سر ملت آوردند ادامه اش بدن .. -من با شمام شهبانو .. اونایی که فرشته ها رو دوست دارن با شمان . همه دوستتون دارن . حتی دشمنا حتی اونایی که چشاشون با خاک گور هم پر نمیشه ته دلشون می دونن که شما چقدر دوست داشتنی هستین . من و ستاره گفتیم و گفتیم و گفتیم . نزدیک بود که سحر شه . -ببین ستارجون ستاره های آسمون یکی یکی دارن کم میشن . -من کنار شما م -آره به اندازه تمام ستاره های آسمون .. خانوم دکتر ستاره رو فرستادم که بخوابه .. شاهزاده رضا برای ساعتی بیدار بود و می دید که مادرش چطور با یک هموطن خودش گرم گرفته . وقتی به بستر رفتم حس کردم که بازم به آرامش دیگه ای رسیدم . بیشتر از ساعاتی قبل می خواستم که با قدرت به کارم ادامه بدم . وقتی که تجربه شو دارم . وقتی که می تونم خادم مردم این سرزمین باشم وقتی که می تونم به ستاره ها انگیزه درخشیدن بدم پس این خداست که با منه . خدایی که منو مورد آزمایش خودش قرار داده . دهها سال منو از سر زمینم دور نگه داشته . بهترین و عزیز ترین عزیزانمو ازم گرفته . حالا ستاره رو فرستاده سراغم تا به من بگه که نا امید نباشم . هنوز ستاره های امید زندگی من می درخشند . هنوز زندگی ادامه داره . من باید پر توان باشم . باید روحیه داشته باشم . بر این باور باشم و بر این باور تکیه زنم که ابر های تیره وتار هر چقدر پهن به نظر برسن و ستاره هر قدر کوچیک باشه اون ابر ها میرن کنار و ستاره پیداش میشه . اون ابر ها از بین میرن و این ستاره کوچیکه بزرگی می کنه . ابر ها میرن کنار و خورشید میاد .. ..چشامو بستم تا از سحر به صبح برسم . پادشاه به خوابم نیومد . شاید هم که اون آروم گرفته خوابیده بود . می دونم که اونم دلش واسم گرفته بود.. خسته شده از بس با من بیداری کشیده بود . شاید اگه بیدار بود بازم به خواب من میومد . چقدر دلم برات تنگ شده . دیشب توی هواپیما خواب تو رو دیدم . لبخند می زدی . میگن روح همه چیزو می دونه . شاید می دونستی که من به امشب به شب آرامش می رسم . ولی هنوز تا اون آرامشی که من می خوام برسم خیلی راهه . من و رضا باید نام تو را یاد تو را در همه جا زنده کرده زنده نگه داشته باشیم . تا بگیم که حق تو سهم تو از تاریخ این نبوده . ابر های تیره وتار زیادی کنار رفته ولی هنوز هم ابر هایی هستند که باید با هاشون جنگید . با حرارت عشق و زندگی .. با صداقت با محبت .. باید که نشان داد که خد متگزار کیست و آن که در ردا و عبای دین برای ملتش ارزشی قائل نبوده کیست . وقتی که چشامو باز کردم آفتاب زیبای بهاری رو حس می کردم که بدنمو داغ کرده . با این که چهار ساعت بیشتر نخوابیده بودم ولی احساس سبکی می کردم . نمی دونستم بر نامه امروز چیه . باید برای تنظیم قانون اساسی و تصویب اون و بعد انتخابات مجلس و احتمالا ریاست جمهوری اقداماتی می کردیم . نمی دونستم آیا رای گیری ها یا رفراندومی هم برای این گذاشته میشه که حکومت شاهنشاهی و یا دیکتاتوری دینی ولایت فقیه هم جزوش باشه یا نه ؟ /؟همون چیزی که مردم بهش رای نداده بودند . مردم مسلمان دینشونو می خواستند . اونا فریب مشتی دجال فریبکار رو خورده بودند که انگشت روی احساسات مردم گذاشته بودند .دیگه این تاریخ ننگین نباید تکرار شه ولی کاری هم نباید کرد که عذر و بهونه ای باقی بمونه . ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#22 | Posted: 15 Nov 2013 21:04
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۱

از روزی که از دواج کرده بودم تا به حال دیگه اون زندگی عادی رو که بخوام راحت و بی دغدغه از این سو به اون سو رو برم نداشتم . شاید حالا این دغدغه ها کم و زیاد می شد گاهی از تعداد محافظین کم می شد ولی در هر حال دلم می خواست در آرامش خاصی خودم باشم و خودم .. حس اینو نداشته باشم که یک سایه ای رو به دنبالم ببینم . کار شناسان و حقوقدانان استادان دانشگاه و خیلی های دیگه از هر قشری اومده بودند تا بتونن قانون اساسی مناسبی رو برای ایران عزیزمون طراحی کنند . البته طوری این کار انجام می شد که انگاری حضرات به این اطمینان داشتند که ملت حکومتی بر مبنای دموکراسی که رئیس جمهور درش همه کاره باشه رومی خواد . راستش خودمم این جوری بیشتر می پسندیدم . از این نظر که شاهزاده بتونه در انتخابات پیروز شه ولی هنوز در ابتدای راه بودیم . باید کاری می کردیم که دیگه هیچ بهانه ای برای هیچ قشر و گروهی پیدا نشه .. در یکی از روز های جمعه یک رفراندوم گذاشتیم . مراجعه به آراءعمومی .. حتی نظام جمهوری اسلامی رو هم در این دسته قرار دادیم که این بد خواهان دیگه بهانه ای نداشته باشن . نیان و نگن که زور بر این مملکت حاکم شده .. انواع و اقسام حکومت ها رو در این دسته قرار دادیم .. فکر می کردم جمهوری اسلامی ده درصد رای بیاره ولی نتونست بیشتر از یک درصد رای بیاره .. سی درصد خواهان نظام مشروطه بودند .. شصت و پنج درصد حکومت جمهوری که رییس جمهور هر چند سال عوض شه رو تر جیح می دادند و چند درصد بقیه هم به حکومت های دیگه رای داده بودند . شکست سنگینی بود برای حکومت ارتجاع اسلامی یا همون ضد اسلامی . ننگ بزرگی که حتی اون ده درصد جیره خوارانشون هم از اونا روی بر گردونده بودند . ولی باید کاملا مراقب و هوشیار می بود که این ده درصد کجا هستند چه نقشی دارند و از حکومت آینده ایران چه می خواهند . خطرشان هنوز وجود داشت .. -رضا جان خیلی خوشحالی .. -خیلی مادر -ولی هنوز پیروزی بزرگ نصیب ما و ملت نشده . پیروزی بزرگ اون زمانیه که ببینم تو با یه عنوان دیگه ای جای پدرت نشستی و با تمام وجودت هر چی رو که در چنته داری رو می کنی -ولی مادر منم مثل پدرم مقام پرست نیستم -بر منکرش لعنت کی گفته .. ببین پسرم کلک این قانون اساسی رو بکنین دیگه .. مجلس باید زود تر تشکیل شه .. دیگه حکایت اول مرغ اول تخم مرغ که نباید باشه . مردم باید از بلا تکلیفی در بیان . -مادر من دوست دارم تو کاندید ریاست جمهوری بشی -حرفشم نزن . من جونشو ندارم . اصلا کی گفته من باید کاره ای شم -اگه می خوای برای اقدامات و خدماتت یه دلیلی بیاری باید یک پستی داشته باشی . بر مبنای قانونی باشه -حالا داری میشی یک سیاستمدار خوب .. حالا کارت رسیده به جایی که داری واسه مادرت تعیین تکلیف می کنی . خوشم میاد آقا رضا .. -مادر جسارت کردم ؟/؟ -کی همچین حرفی زده . فقط خواهش می کنم که از کاندید شدن من حرفی نزنی . این تویی که باید با نیروی جوانی خودت نام پدرت رو زنده کنی . منم در کنارت خواهم بود . -مادر ما داریم طرح یک قانونی رو می ریزیم که رئیس جمهور بتونه از هر جنسی از هر دینی باشه . یک قانونی که جای حرف و اما و اگر نداشته باشه . البته رئیس جمهور باید سلامت نفس داشته باشه ولی دیگه شیعه باشه سنی باشه یهود و مسیحی باشه از این چیزا نداریم . دیگه پیر مردای چرتی به نام شورای نگهبان نداریم که کاندیداهای از پیش دیکته شده رو معرفی کنن به آقا معلم دیکته گو .. - خب به امید خدا همه کارا خوب پیش میره . دلم برای عزیزام برای پاره های تنم درامریکا تنگ شده . تصمیم دارم برم این آخر هفته ای یه سری به آلاشت بزنم . -مادر بهتره حالا این کارو نکنیم . -دلم خیلی برای اونجا تنگ شده . اگه بدونی چقدر هواشو کردم . هوای مردمای خونگرمشو . محل بابا بزرگت . شنیدم هنوز تقریبا اون ساخت قدیمی خودشو حفظ کرده . بکره . تازه و دست نخورده . دلم می خواد برم بگردم . هر چند یه داغ هایی در دل آدم وجود داره که هر گز خوب نمیشه ولی دوست دارم برم اون ابر های سیاهی رو که هنوز قسمتی ازآسمون زندگی منو تیره و تار نگه داشته تیکه تیکه بیرونش کنم ردش کنم .. -با هلی کوپتر راهی نیست ..-اتفاقا دوست دارم با ماشین بریم . به زیباییهای شمال نگاه کنم .. نگاه کنم به کارای پدر بزرگت .. نگاه کنم به جنگلای زیبای شمال . دیگه عمری ازم باقی نمونده . حالا بزرگترین آرزوم اینه که نشون بدم که آن چه بر سر پادشاه بزرگ پدر نازنینت اومده جز ستم تاریخ و ستم شیاطین تاریخ چیزی نبوده . و من این کارو می کنم . -برای همینه که میگم که باید رئیس جمهور شی .. -نه رضا ولی فکر دیگه ای در سر دارم . سعی می کنم عملیش کنم . -مادر حالا شرایط امنیتی مناسب نیست . به نظرم اگه کاره ای شدیم و بعد یه سری به زادگاه و سر زمین آبا و اجدادیم بزنیم بهتر باشه . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#23 | Posted: 15 Nov 2013 21:05
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۲

-من نمی دونم این اواخر چرا بیشتر حرفات همه منطقیه و هر چی که میگی حق با توهه .. -خواهش می کنم مامان ولی یعنی این که من قبلا آدم بی منطقی بودم ؟/؟ خندیدم و گفتم اگه آدم بی منطقی بودی که نمی گفتم تنها کسی که در حال حاضر می تونه این کشور رو از بحران نجات بد ه تویی . مادرت گاهی خوشش میاد اذیتت کنه . ولیعهد کوچولوی من . وقتی که به دنیا اومدی برق شادی و نشاط رو به خوبی در چهره پدرت می دیدم . داشت پرواز می کرد . -مامان تو چی تو خوشحال بودی ؟/؟ -اینم سواله که می کنی ؟/؟ راستش نمی دونستم احساس خودمو چه جوری بگم . و نمی تونستم . بار ها و بار ها در این مورد یه چیزایی گفتم و یه چیزایی نوشتم ولی علاوه بر احساس مادری حس می کردم که ملتی رو خوشحال کردم و پادشاه و خانواده شو .. چقدرنگاههای عاشقانه و قدر شناسانه پدرت آرومم می کرد . حس می کردم دارم رو ابرا پرواز می کنم . گاهی فکر می کردم که تو از آسمون برام رسیدی . و خدا بعد از تو سه تا فرزند دیگه هم به من داد .. -بگذریم پسرم ..می دونم که رضا متوجه شد که من بازم به یاد لیلا و علیرضا افتادم . مگه یه مادر می تونه خاطرات بودن با بچه هاشو فراموش کنه ؟/؟ اون لحظاتی رو که آروم آروم دارن بزرگ میشن . حرف زدن یاد می گیرن . راه رفتن .. و بعد به مدرسه رفتن و به سن بلوغ رسیدن .. و عاشق شدن .. زندگی بازیهای زیادی داره . نمی دونی تا به کی باهات بازی می کنه . تا وقتی که تو زنده هستی باهات بازی می کنه . اون تو رو بیشتر می ترسونه بیشتر بازیت میده وقتی که حس کنه تو ازجدایی از اون می ترسی . وقتی که حس کنه تو خیلی ضعیفی . ولی من دیگه از مرگ نمی ترسم . پادشاه شجاع نترسید . من اگه زنده بمونم برای زنده نگه داشتن پادشاست و اگرم بمیرم به اون می رسم .. -مادر هرچه سنت میره بالاتر احساساتی تر میشی . برای یک سیاستمدار خوب نیست .. خندید و ازم فاصله گرفت .. -از کجا می دونستی می خوام نشگونت بگیرم .. اومد جلو تر خودشو انداخت ذر آغوشم -مادر من همون رضا کوچولوی تو هستم . پسر تو .. -یعنی میگی تنبیهت نکنم ؟/؟ چقدر دلم می خواد دهن این بهانه جویان بسته شه .. -مادر چی فکر می کنی . -یه احساسی به من میگه که ما پیروز میشیم . از فردا باید خودمونو بیشتر نشون بدیم . صادقانه هر چه رو در قلبمونه بیان کنیم . سخنرانی کنیم مصاحبه کنیم . اگه کسی به طرف ما گوجه انداخت بذاریم که بندازه .. به جای این که با چماق به سرش بکوبیم و اونو از جلوی دور بین تلویزیونی دورش کنیم باهاش مصاحبه کنیم علت کارشو بپرسیم . آخه اون که این کارو می کنه تنها آدم این مملکت که نیست . شایدم حق با اون باشه . شایدهم یک مشکلی داشته باشه که ما ازش غافل موندیم . شاید هم آدم مغرضی باشه .. از اون طرف می تونیم بریم چند تا طرفدار خودمونو هم بیاریم باهاشون حرف بزنیم . بذار اونایی که می خوان بنالن بنالن . نذاریم فریاد ها در گلو خفه شه . اونی که گوجه پرت می کنه و تخم مرغ گندیده .. داره اعتراضشو نشون میده .. ولی وقتی ما اعلام کنیم که دیگه از این به بعد هر کی می تونه بیاد و آزادانه حرفاشو بزنه و پیشنهاد و راه حل خودشو بده دیگه کسی گوجه هاشو حروم نمی کنه . اگه به کارش ادامه داد و این گونه اعتراضو در پیش گرفت معلوم میشه که هدفی مغرضانه داشته .. میشه به نوعی دیگه باهاش بر خورد کرد . بذار مردم حس کنند که ما از اوناییم چون غیر این هم چیزی نیست . نباید که ترسید .وقتی که تو با اعتماد به نفس می دونی که در کجای کاری این هیاهوها هم تاثیری در روند کارت نداره و اگر هم یک جای کارت ایراد داشته باشه به نفعته و به نفع جامعه که اون ایراد رو بر طرف کنی -مادر به خاطر همینه که دلم می خواد که رئیس جمهور شی .. -چند بار بهت بگم آقا رضا ..همش تقصیر منه که بخشیدمت و نشگونت نگرفتم -چشم مادر ! اطاعت شهبانو !رای گیری پشت سر رای گیری .. نمایندگانی از مردم طرح قانون اساسی را ریخته و آن به تصویب مردم رسید . همه چیز در هم و بر هم شده بود . انتخابات مجلس و ریاست جمهوری .. افراد زیادی برای انتخاب ریاست جمهوری داوطلب شده بودند . با این که افکار عمومی بهم می گفت که رضا انتخاب میشه ولی نگرانی خاصی داشتم . دلهره عجیبی که نمی دونستم چطور وصفش کنم . اگه پسرم رئیس جمهور می شد منم بهتر و راحت تر می تونستم به کشورم خدمت کنم . می تونستم باهاش هماهنگ شم . کمکش کنم و حتی اون کمکم کنه . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#24 | Posted: 15 Nov 2013 21:06
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۳

دراون جمعه ای که انتخابات بر گزار شد و نمایندگانی هم ازسازمانهای بین المللی برای نظارت اومده بودند من بعد از اتمام رای گیری ها تا صبح خوابم نبرد . هی از این سمت به اون سمت می رفتم . دلشوره داشتم . اگر شاهزاده نیمی از آرا رو نمی آورد انتخابات موکول می شد به دور بعد . یعنی دو نفر بالا در مرحله بعد با هم رقابت می کردند . یک اشتباه کرده بودم و اون این که منم باید کاندید می شدم و بعد به نفع پسرم می رفتم کنار .. ولی شاید تر سیده بودم از این که رضا ازم بخواد که من قبول کنم که ادامه بدم . نه من نمی خواستم انتخاب شم . .. خوابم نمی برد . پادشاه من همسرمن اون حالا می دونه که نتیجه چی میشه .. قلبم به شدت می تپید . شمارش آرا در بعضی از شهر های کشور به پایان رسیده بود . شاهزاده به سرعت برق و باد در حال پیشی گرفتن از سایر رقبای خود بود . خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کردم رای آورد . خدای من این که داره آرا رو همین جور درو می کنه و میره . حتی در خیلی از شهر هایی که غلبه با برادران و خواهران تسنن ما بود از نماینده های اونا هم جلو زده .. در تهران بزرگ هم یکه تاز بود . هنوز وقت زیاد داشتم تا بغضمو بتر کونم . تا برم جلوی دور بین و از مردم تشکر کنم . تا بگم که ما آمده ایم . آمده ایم تا نشان دهیم در هر لباسی در هر مقامی می توانیم که به ملت خود خدمت کنیم . می توانیم سر مایه های ایرانی را در راه ایران و ایرانی مصرف کنیم . ولیعهد من پسر من در تهران بزرگ با نود و پنج درصد آرا مقام اول رو به خودش اختصاص داد . نمی دونم چرا خیلی ها دوست داشتند که ولیعهد من شاهزاده رضای من چاشنی خشونت را هم در دستور کارش قرار بده . اونا معتقد بودند که رحم و عطوفت و مهربانی و محبت بیش از اندازه پادشاه همسر محبوب من سبب گستاخی بسیاری از مخالفین شده .. ولی به نظر من خشونت نمی توانست چاره کار باشد . با این حال شاهزاده با همه مدارا می کرد و سعی در مجاب کردن آنها داشت و می گفت که جنگ اول به از صلح آخر . صلحی که پدرش موفق به برقراری اون نشده بود . با این که تقریبا به پیروزی پسرم در انتخابات مطمئن شده بودم ولی دلم می خواست که دیگه آخرین رای هم از صندوق در آد و نتیجه رسمی اعلام شه . نود درصد واجدین شرایط شرکت کرده بودند و از این نود درصد هم نود درصدشون به شاهزاده رضا پهلوی رای داده بودند . اون شده بود اولین رئیس جمهور ایران پس از رهایی از خفقان و آزادی کشور از قید و بند استبداد . همه جا جشن و شادی بود . همه به شاهزاده تبریک می گفتند با این حال بازم به یاد گاندی افتاده بودم که اون با اون همه محبوبیت خودش ترور شد پس ما هم باید سیستم امنیتی و اطلاعاتی خودمونو قوی کنیم . چاره ای نبود . نمیشه همه آدما رو شناخت . ما این قارچهای سمی رو کنده بودیم ریشه شو در بسیاری از مناطق خشکانده بودیم ولی قارچ ممکنه از هر جایی دوباره سرشو بالا بیاره .. دشمنان ملت اونایی که بیشترشون به شکل آخوند ظاهر شده بودند و خیلی ها هم ضد آخوند بودند و به شکل زالو و مافیای اقتصادی خون مردمو در شیشه کرده بودند مطمئنا باز هم توطئه می کردند . باید حواسمون همیشه جفت می بود . خوشبختانه ملت در دهه 90 بسیار متفکرانه تر از ملت دهه 50 عمل کرده و می کنه . اون دیگه به خوبی دوست و دشمنشو می شناسه . سالها عذاب حکومت ظلم و جور و فساد رو تحمل کرده و نمی خواد که دوباره به اون روز گار سیاه و شوم استبداد دینی بر گرده . معلوم نیست چه جوری می خوان جواب خدا رو بدن . خدایی که اونا برای ملت ترسیم کرده بودند یک خدای قاتل بود . اما خدای من خدای پادشاه خدای عشق و محبت و شکیبایی بود . خدایی که بر جای حق نشسته و یک بار دیگر نشان داد که صدای بر حق و حقانیت را خواهد شنید . شاهزاده رضا دیگه وقت سر خاراندن نداشت . هنوز محل زندگی ما همان خانه ویلایی بود که در آغاز ورودمان به تهران در ان اتراق کرده بودیم . ستاره همچنان در کنار من بود . اون قبل از شاهزاده رضا می دونست که من می خوام کاندید نمایندگی مجلس شورای ملی در تهران بشم . هدفم این بود که بعد از ورود به مجلس در اونجا هم طوری فعالیت داشته باشم که از فعالیت های پسرم در راه سازندگی کشور و خدمت به ملت دفاع کنم . شاهزاده رضا طی پیامی از مردمی که او را به عنوان خدمتگزار خود بر گزیده بودند تشکر کرد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#25 | Posted: 15 Nov 2013 21:06
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۴

به نام خداوندی که دلهای ما را به یکدیگر نزدیک می گرداند و عشق را حاکم بر جانمان می سازد . از این که این حقیر فرزند وطن را شایسته خدمتگزاری به ملت و میهن همیشه سر افراز ایران عزیز دانسته اید بی نهایت سپاسگزارم . باشد که در سایه ایزد منان و با همراهی شما ملت غیور و آزادیخواه ایران سربلندمان را به جایگاهی که شایسته آن است برسانیم ..رضا پهلوی ..سعی می کردم تا پایان انتخابات نمایندگی مجلس شورای ملی مصاحبه های طولانی نداشته باشم . فقط در رابطه با بر گزاری انتخابات و رقابت با سایر کاندیدا ها بر نامه های خودمو ارائه بدم . دوست داشتم بهانه ای پیدا کنم و از شاه فقید دفاع کنم . می تونستم حالا هم این کارو انجام بدم ولی همون یکی دو در صد مخالف شاید جو رو به هم می زدند . خوشبختانه امنیت عمومی به کشور بر گشته بود . حوزه های علمیه فعالیت خودشونو از سر گرفته بودند . کسی با اونا دشمنی نداشت . می تونستن مثل گذشته به تبلیغ و ترویج دین بپر دازن . ایران مهد تمدن دنیاست . ایران کشوری با اقوام گوناگون و مردمانی با ادیان مختلف .. و ما باید نشان دهیم که می توان به صلح و صفا و آرامش در این کشور زندگی کرد . می توان زندگی کرد و عقیده خود را بر دیگری تحمیل ننمود . حتی مسیحی ویهودی هم می تواند دین خود را تبلیغ نماید . مردان خدا آنانند که بهترین کلام را می شنوند و بهترین را بر می گزینند . زور راهکار انسانهای بی خردیست که جان به جانشان کنی همان که بوده اند هستند . زور راهکار انسانهای خود خواه است . راستش ستاد تبلیغاتی من عکسهایی از فعالیتهای گذشته و قبل از انقلاب مرا به نمایش گذاشته بود . ولی تر جیح دادم این گونه تبلیغات را به حداقل برسانم . باز هم احساسی به من می گفت که این ملت دیگر شیطان را شناخته و وقتی که به شاهزاده اعتماد کرده اند به من هم اعتماد خواهند کرد . در انتخابات مجلس شورای ملی در تهران من نفر اول شدم . نماینده اول تهران .. هدف بعدی من این بود که رئیس مجلس شم . و در در کنار ریاست قوه مجریه اجازه خود نمایی به دشمنان احتمالی مملکت را ندهم . حتی یک نفر از روحانیون و نمایندگان مذهبی مردم در این انتخابات رای نیاورد . مردم ازد ین بازی در سیاست متنفر بودند . نمی توانستند این دوز و کلک بازیها را تحمل کنند . هر چند نسل فعلی ندانست که قبل از انقلاب چه خبر بوده ولی پدرانشان به اندازه کافی آنها را آگاه کرده بودند . از روزی که به تهران بر گشته بودم حدود یک ماه می گذشت . دلم برای عزیزانم تنگ شده بود .بیش از ان که من دلواپس آنها باشم ان ها نگران من بودند . با این همه بازهم صلاح می دانستم تا پس از ایجاد ثباتی بیشتر آنها را به تهران فرا خوانم . بیش از همه فرحناز دلش برای تهران پر پر می زد . می دانستم که صبرش به سر آمده و دراین شرایط که امکانات برای باز گشت به تهران فراهم شده اون دیگه طاقت یه لحظه دوری از ایرانو نداشت . دلم براش خیلی تنگ شده بود . حالا دیگه رضایت داده بودم که یک مصاحبه با کانال یک تلویزیون ایران داشته باشم .. حاضر بودم تا ساعتها مصاحبه کنم و تصمیم داشتم در این مصاحبه از شاه بگم . به خدماتی که اون برای کشورش انجام داده بود اشاره کنم . نخست از ملت دلاور و قهرمان ایران تشکر کرده از این که به من و شاهزاده رضا پهلوی اعتماد کرده تا بتونیم برای پیشرفت کشورمون و بهبود اوضاع در زمینه های مختلف تلاش کنیم قدر دانی کردم .... -خانم فرح دیبا هنگام ورود به ایران از شما پرسیده شد که در بازگشت به کشورتان چه احساسی دارید و شما پاسخ روشن و زیبایی به این پرسش دادید . پاسخی که جامعه ایرانی را تکان داد و مردم را بیش از پیش شیفته شما ساخت .. قصد پرسش تکراری را ندارم اما می خواهم بدانم حال که مسئولیت خطیری بر دوش شما و فرزندتان رضا پهلوی یا جناب رئیس جمهور مردمی نهاده شده در این خصوص چه نظری دارید و احساس شما چیست . با توجه به این که شما روز گاری بانوی اول این مملکت بوده اید که به خاطر انقلاب و خواست ملت ایران در سال 57 اقدام به ترک وطن نموده اید ......راستش من خودمو برای پرسشهای مختلف آماده کرده بودم و حدس می زدم که همچین پرسشی هم ازم بشه ........ ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#26 | Posted: 15 Nov 2013 21:07
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۵

من هرگز نخواسته ام و نخواسته بودم که بانوی اول باشم . این اصطلاحیست که دوستدارانم و آنهایی که به من لطف داشته اند به من داده اند . اما چرا.. از یک نظر خواسته بودم که بانوی اول این مملکت باشم . از این نظر که به درد های همنوعانم و مشکلاتشان رسیدگی کنم . مشکلات مردمی که از قلب انها بر خاسته ام . خداوند این لیاقت را در بر هه ای از زمان به من داده بوده است که بتوانم نشان دهم که در کنار ملت و برای آنان از آن چه که در توان دارم دریغ نخواهم کرد . خواستم که شریک غم ها و شادیهای مردم باشم .. نخواستم که انها مرا بیگانه بدانند . امروز هم هیچ فرقی با گذشته نکرده .. ملت ایران خواسته هایی داشت . شاه صدای انقلاب آنها را شنیده بود . موج آزادیخواهی و هیجان جهشی سیاسی و گذر از آن چه که زمانی ناممکن به نظر می رسید چون تبی کشور را فرا گرفته بود . احساس بر منطق غلبه داشت . ملت خیلی زود فهمیدند که انقلاب آنها به بیراهه رفته است . خیلی زود به این پی بردند که اصلاحات پادشاه فقید می توانست چاره ساز باشد . و من امروز خوشحالم که نام شاهنشاه محمد رضا شاه آریا مهر به نیکی برده می شود . دانستند که با احساسات نمی توان اقدامات را به زیر سوال برد . شعار ها زمانی که تبدیل به شعور نگردند نقش و تاثیری ندارند و متاسفانه دهها سال فقط شعار داده شد . پادشاه فقید می توانست کشتاری وسیع به راه اندازد در ایران بماند و دیکتاتور تر از خمینی و خامنه ای به حکومتش ادامه دهد اما اوقلبش آکنده از عشق به ملتش بود . از کشور خارج شد .. او منبع مهر و عطوفت بود اما عده ای احساساتی آریا مهر را عاری از مهر می خواندند . انقلاب را به انقلاب الفاظ و شعار های بی شعور تبدیل کرده بودند . اما امروز می دانند که چه می خواهند . باید که از تاریخ درس گرفت . اگر سازندگیهای همسر میهن پرستم نبود اگر داشته های زمان شاهنشاه فقید نبود رژیم آخوندی همان یکی دو سال اول سرنگون می شد .. و من خوشحالم که تاریخ نشان داده که آخرین پادشاه ایران به نیکی وظایف خود را انجام داده . ایران را به آنجا رسانده بود که سالیان سال باید دست همت دهیم تا به آن جایگاهی برسیم که در زمان محمد رضا شاه آریامهر داشتیم . دیگر سکوت کافیست . این که شاه و شاهی و شاهنشاهی جایگاهی در عصر حاضر ندارد از ارزشهای خدمات و سازندگیهای همسرم نمی کاهد . در هر لباس و در هر مقامی می توان خادم بود . مگر کوروش رئیس جمهور بود ؟/؟ اقتضای زمان چنین ایجاب می نمود که آن روز گار این چنین باشد . من سعی خواهم کرد که پاسخ اعتماد مردم را بدهم آن چنان که در گذشته دوستشان داشته ام و شاید هم بیشر از گذشته دوستشان بدارم . چون می دانم که آنان خسته و دلشکسته اند . نمی دانند که باید به که اعتماد کنند .ازبس دروغ شنیده اند . حیله و تزویر دیده اند . زمانی که در آمد نفتشان بیشتر از بشکه ای هشت دلار بوده عذاب کمتری کشیده اند تا زمانی که این در آمد از 150 دلار هم بیشتر شد . صراحتا می گویم ما در کشوری زندگی می کنیم که اکثریت قریب به اتفاق آن مسلمانند . . فرقی هم نمی کند از هر دینی و آینی که هستند شرافت انسانی خود را زیر پا نمی گذارند . -بانو فرح دیبا به نظر شما برای جبران شکست های گذشته و کسب پیروزی های آینده و ساختن ایرانی نوین چه باید کرد -این پرسشی است که در این فرصت اندک نمی توان پاسخ کامل و جامعی به ان داد . اما می توان به اصول کلی ان اشاراتی داشت . نخست باید دین را از سیاست جدا ساخت . هر چند می توان گفت اخلاق رابط بین سیاست و دین است . یک سیاست مدار علاوه بر قدرت مدیریت باید وجدانی سالم و اخلاقی شایسته داشته مسلط به امور باشد و خالصانه و با عشق و صداقت وظایفش را انجام دهد . یک آخوند یا روحانی وظایف ارشادی و تعلیمی و حتی تر بیتی دینی خاصی دارد که رسیدگی به آنها دیگر فرصتی برای پردازش به مسائل سیاسی به او نمی دهد . و اصولا ضرورتی ندارد که بخواهیم از این دسته در سیاست استفاده کنیم . درست به مانند آن که بگوییم یک پزشک مهندسی هم بکند . بر فرض اگر وارد هم باشد هیچکدام از این وظایفش را به درستی انجام نخواهد داد . سیر قهقرایی کشور در چند دهه اخیر گواه این مدعای منست . از سر مایه های ملی در جهت رشد ملی و شکوفایی اقتصادی باید نهایت بهره را گرفت . برای پیشرفت و یا ورود صنایع مادر به کشور کوشید . در زمینه های مختلف باید خود کفا شد . بر نامه ریزی های صحیحی انجام داد . ریشه دزدی ها , رشوه دادنها و گرفتن ها و به اصطلاح رانت خواری ها را خشکانید . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#27 | Posted: 20 Nov 2013 01:43
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۶

بانو فرح دیبا عده ای می پرسند که آیا درپست های حساس قرار گرفتن باز ماندگان خاندان شاهی که شاید بخواهند انتقام خود را از شکست 57 بگیرند کار درستی می باشد ؟/؟ آیا آنان انتقامجویی نخواهند نمود ؟/؟ -در مورد این پرسش شما باید بگویم که اتفاقا ما نظری خلاف این داریم . درسال 57 این خاندان شاهی بود که پیروز شد . این را تاریخ به خوبی آن هم در زمان حال نشان داد . ارتش بیطرفی خود را نشان داد کودتایی خزنده ای در کشور صورت گرفت و انقلاب روند اصلی خود را طی نکرد . کاری به آن ندارم که انقلاب چه بود و چه نبود اما آن چون میوه کال و نارسی بود که از درخت چیده شد . و همان میوه نارس را عده ای در پشت پرده به نحوی از آن استفاده نمودند که تا مدتها کسی متوجه ترفندشان نگردید . اما شاد روان بختیار ..آنها را به خوبی می شناخت . خاندان شاهی احساس غرور و سر بلندی می کند . در سال 57 چاره ای جز این نبود . مگر می شد به ملت گفت که اشتباه می کنی ؟/؟ خواسته شان بر حق بود . اما برای تحقق این خواسته به بیراهه رفتند . آنها نتوانستند به ما اعتماد کنند . من همانم .. همان شخص .. با همان حس وطن پرستی و مردم دوستی . اما سعی خواهم کرد روند ارائه خدماتمان به گونه ای باشد که هیچ جای شک و شبهه ای برای کسی باقی نگذارد که ما چه می کنیم . آنان هنر نکرده اند که با در اختیار داشتن این همه سر مایه ملی این چند تا کار را هم انجام داده باشند . دولتهایی بوده اند که با در آمد هایی بسیار کمتر از ما جزو کشور های توسعه یافته محسوب می شوند . کشور هایی مثل مالزی و سنگاپور و...متاسفم برای دیندارانی که از سیاست چیزی جز شیادی و چپاول ندانسته اند کشور را به جایی رسانده اند که مروز می بینیم . اما من و رئیس جمهور مردمی از پا نخواهیم نشست . ما به عنوان رئیس جمهور یا شاه کاری نداریم . مهم شخصیت انسانی و ملی ماست . مهم آن است که چه می خواهیم . هدف ما چیست . برای ملت خود چه به ارمغان آورده خواهیم آورد . دیگر دوران دروغ و فریب به سر آمد . ملت این بار گوشه نخواهد نشست . انقلاب بزرگترین ضربه را به دموکراسی خواهی مردم زده بود . ملت خسته و سر خورده دیگر توانی نداشت که باز هم با همان شور و نیاز 57 قیام کند .. اما من به آنها درود می فرستم که با آن همه خستگی و زدگی و سر خوردگی باز هم خیزش هایی داشته فریاد های آزادیخواهی سر دادند . شاید بگوییم نسلی که اینک بپا خواسته با نسل 57 تفاوت دارد . کاملا صحیح است . اما قلب ایران همچنان از خون رگهای خسته 57 تغذیه می کرد . و من جواب اعتماد این ملت و این مردم دلاور را با تلاش در راه تحقق خواسته هایشان خواهم داد . امروز همه باید دست به دست هم دهیم و ایرانمان را به جایگاهی که شایسته آن است برسانیم . - چرا برای شاهنشاهی شدن این کشور تلاش نکردید .. -پاسخ این سوال به دفعات داده شئه است . چه در گفتار چه در عمل ... آرمان این ملت برای ما مقدس می باشد . شاهزاده رضا که امروز نماینده منتخب مملکت و شخص اولیست که به عنوان خادم ملت وظیفه سنگینی بر دوش او نهاده شده به راحتی می توانست خود را رضا شاه دوم اعلام کند و پس از حدود چهار دهه بار دیگر حکومت سلطنتی را به روی کار آورد . هر چند از سال 57 به بعد دیکتاتوری دینی و خفقان بود که بر این کشور حکومت می کرد . نه حکومت مردم بر مردم و دموکراسی . ... خبر نگار هر سوالی که از من می کرد پاسخ مفصلی به او می دادم . .. حس کردم که او هم باید یکی از طرفدارانم باشد چون طرح سوالاتش به گونه ای بود که بوی غرضی را از آن نمی شنیدم . هر چند دیگه باید مصاحبه رو تمومش می کردند ولی به ناگهان یه نوشته ای به دست خبر نگار و مصاحبه کننده دادند .. -با اجازه بانو فرح دیبا .. خبری هم اکنون به دستم رسید که به اطلاع بینندگان و شنوندگان گرامی می رسانم . هم اکنون از بهشت زهرا خبر هایی به گوش می رسد مبنی بر این که صد ها هزار نفر از مردم غیور و انقلابی تهران به آرامگاه خمینی رفته قصد تخریب و محل دفن او را دارند . صد ها کفن پوش در مقابل این صد ها هزار نفر قرار گرفته اند و هر لحظه امکان کشته شدنشان می رود . در این لحظه که کشور می رود تا به ثبات و امنیت دست یابد و روی خوشی و آرامش را به خود ببیند این گونه اقدامات حداقل در حال حاضر به صلاح این مملکت نمی باشد .... دیگه دقت نکردم که این بیانیه از طرف چه کسی صادر شده . فوری با شاهزاده رضا تماس گرفته خواستار آن شدم که خود را به بهشت زهرا برسانیم . خدا کند دیر نشده باشد ... مقبره جانی کبیر خلخالی را در جوار آرامگاه حضرت معصومه در قم ویران کرده بودند . خون ملت به جوش آمده بود . تاریخ اون روی خودشو نشون داده بود . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#28 | Posted: 20 Nov 2013 01:43
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۷


راستش بابت تخریب آرامگاه رضا شاه بزرگ خیلی از دست خلخالی عصبی بودم . مردی که بی رویه جنایت می کرد . بی رویه و بی دلیل .. او جنایت می کرد و خمینی هم تایید . یکی می گفت که خمینی اطلاعی نداشته .. این هم از اون حرفای مسخره ای بود که خودشان را هم به خنده وا می داشت . مگر می توان نایب امام زمان بود و از چیزی با خبر نبود . در کل این گونه بغض و خشم خود را نشان دادن تاثیری ندارد . در مقابل هر هزار طرفدار و مخالف خمینی و جانشینش که در زندان منتظر محاکمه است یک موافق وجود دارد . چند صد نفر کفن پوش شده اند و دور مزار خمینی را گرفته اند تا آنجا خراب نشود . همین مظلوم نمایی ها را کرده بودند که از سال 42 به بعد فکر کردند که علی آباد هم شهریست . خمینی را ما بزرگش کرده بودیم . آنان با حربه مذهب و مظلوم نمایی با احساسات مردم بازی کرده بودند . مردم که از بابت اقتصاد زیاد در گیر نبودند و حتی جامعه در مجموع به یک رفاه نسبی رسیده بود احساس کرد که تمام اینها به آسانی به دست آمده است . ساعتی بعد من و رضا در بهشت زهرا بودیم . قسمتی از فضا نورانی بود و قسمتی هم تیره و تار .. جای مناسبی هم برای ایستادن و سخنرانی کردن که همه بتوانند تو را ببینند وجود نداشت .. -رضا جان این مردم همه تو را فریاد می زنند . سعی کن آرومشون کنی . مردم همه میگن ما باید انتقاممونو از جنایتهای این مرد بگیریم . اونا خواستار دارزدن بدون محاکمه جانشین خمینی هم هستند . ما باید در یک جایی به این هرج و مرج ها و بی قانونی ها خاتمه بدیم . شاید منم اون گوشه موشه های دلم لذت ببرم از این که کسی که سرم و سر خونواده ما این بلا رو آورده .. آرامگاه پدر شوهرمو تخریب کرده با مدفتش چنین بر خوردی شه ولی آدمیزاد همیشه دستش بلند نیست کسی از فردای خودش خبری نداره .. -مادر تو احساساتت لطیف تره ..و منطقی تر هم حرف می زنی .. -وتازگیها خیلی راحت تر هم اشک می ریزم ...-مادر اشک نشانه صفای قلبه .. نشون میده که یه دنیا درد در وجودته .. -رضا من هنوز پشت میکروفون نرفته داره گریه ام می گیره . باورم نمیشه منی که یه روزی این پیررو جزو بزرگترین دشمناش محسوب می کرد .. کاری کرد که از کشور و ملتم جدا شم حالا بیام و از جنازه اش دفاع کنم .. مردی که خونه و زندگی من و میلیونها ایرونی رو نابود کرد قبرستانهای ما را آباد کرد حالا بیام و ازش دفاع کنم . خدایا به من استقامت بده .. خدایی که نمی ذاری و نذاشتی که در قلب من کینه ای باشه . من نمی دونم این جمعیت چطور یهو این جا جمع شدند . قبل از اینکه من حرفامو شروع کنم یکی گفت که بانو فرح دیبا نماینده مردم تهران می خواد سخنرانی کنه .. منم مردمو به آرامش دعوت کردم .. -ملت دلاور ایران مردم صبور و با محبت و آزادی خواه . این سر نوشت همه ماست که روزی در آنجایی که خداوند برای ما مقدر گردانیده آرام گیریم . همان خدای مهربانی که به ما زندگی داده . در سینه مان دلی قرار داده که کانون عشق و محبت است . دنیایی که سر انجامش همینی هست که می بینید ارزش آن را ندارد که بخواهید در دلهای پاکتان تخم کینه و نفرت بکارید . خداوند بر جای حق نشسته است . آخر و عاقبت خلخالی چه شد .. دوستان خمینی به خمینی جام زهر نوشاندند . خامنه ای دوباره به زندان افتاد .. این بار برای چه .. ؟/؟ می دانم فرهنگ ملت ایران آن قدر بالاست که دیگر از انسانها امامزاده نسازند . شاید این حکمتی بوده باشد که دیگرخود را اسیر ساده دلی ها و ساده اندیشی های خود نسازیم . باید به هم احترام گذاشت . باید یکدیگر را دوست داشت . در مقابل یک هزار تن از شما فقط یک نفر کفن پوش قرار دارد . شاید روز گاری این آمار بر عکس بود . چرا این گونه شده است . مطمئن باشید این چند صد نفر هم بیدار خواهند شد . می دانم که خون دلها خورده اید . می دانم که فرزندان شما را به سیاهچالها انداخته اند . با آبرویتان بازی کرده اند . اما شخصیت آزادی خواهی شما ملت همیشه در صحنه باید به گونه ای باشد که حتی دشمن از ما درس بگیرد . تنها با محبت و عشق و دوستی هاست که می توان کینه ها را شست .. آغوشتان را برای هم بگشائید . فریاد نفرت را به سکوت عشق بسپارید . زندگی زیباست . نپندارید که این پیر همین جا خفته است .. او در این جا نیست .. در جاییست که من و شما نمی بینیم . چون هنوز به انتهای جاده زندگی نرسیده ایم . هنوز از مرز رد نشده ایم . این سنگها جان دارند . اما از دلهای سنگی نمی گویند . عزیزان من کینه را با کینه پاسخ ندهید . امروز روز عفو و رحمت و بخشش و گذشت است . خدایی که می بخشد و ما باید بخشندگی را از خدای بخشنده بیاموزیم ...... فریاد های جاوید شاه فضای بهشت زهرا را پر کرده بود .. نتوانستم ادامه بدهم .. کفن پوشان کفن ها را از تن خارج کرده بودند .. دلم می خواست به سمت جمعیت بروم اما شاهزاده رضا و محافظین نذاشتن که جلو تر بروم .. بعد از من رئیس جمهور منتخب مردم هم دقایقی برای مردم سخنرانی کرد . ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#29 | Posted: 20 Nov 2013 01:44
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۸


می خواستند آرامگاه خمینی را به خاک و خون بکشنانند . مغازه ها را ویران کنند . اثری از آنجا نگذارند . در تمام کشور تمام عکس هایی را که نشانی از انقلاب و مردان انقلاب سیاه داشت به آتش کشیده بودند .. اما این قبرستان گوشه ای از تاریخ مملکت ما بود . آیندگان باید می دانستند که چه بر سر این ملت آمده است . چگونه آسان خود را به دام دشمنان این آب و خاک انداختیم . آنان را بر تر از هر دوستی دانستیم . این ملت جانی دوباره می خواهد . ایران نفسی تازه می خواهد . نباید با این هرج و مرج ها از مسیر اصلی ترقی و سازندگی خارج شد . باید زندگی کرد . هنوز چشمانمان به روی این دنیا باز است . تا زنده هستیم باید که چون زنده ها باشیم . زندگی آن نیست که دیگران را نابود سازیم و بگوییم که این اعدام و مرگ رحمت است . رسیدیم به جایی که جز نفرت باقی نگذاشته اند . چه بگویم ! از آن دیوانه مرده یا از آن مرده دیوانه خلخالی که مقبره اش در قم را با خاک یکسان کرده اند چه بگویم ! .ایران سراسر دید و شاهد بود که ما چگونه با گورستان دشمن خود بر خورد کرده ایم . البته ما برای او دشمن تصور می شدیم . احساس شرم را در چهره بسیاری از کفن پوشان می دیدم . چند پیر مرد هم در میان آنها بودند . ظاهرا بعضی از آنها هنگام انقلاب جوان بوده اند . یکی از آنان به نزدیکی من آمد . محافظین سعی داشتند اونو با ضرب و شتم ازم دور کنند اما من به سوی او رفتم .. -کاری داشتید .. ؟/؟ نگاهی به من انداخت و گفت نمی دونم چی بگم . نمی دونم .. چی بگم . رضا هم خودشو به من رسوند . اون مرد در میان ما و محافظین محاصره شده بود . -نترس مرد کاریت نداریم . -ببینم فرح که میگن تویی ؟/؟ -آره خودمم .. شک داشتی ؟/؟ -پس چرا این جا رو خرابش نمی کنی ؟/؟ -ای مسلمون .. ای انسان . مگه ما نمیگیم انا لله و انا الیه راجعون .. مگه همه ما به سوی خدا بر نمی گردیم ؟/؟ انسان چه بد چه خوب وقتی که می میره میره به سمت خدا .. حالا خدا می خواد تنبیهش کنه یا نکنه . اونو خودش می دونه . پادشاه من همسر من ورضاشاه بزرگ و خمینی شما همه رفتند به سمت خدا .. حالا گناهکار یا بیگناه اونو دیگه خدا می دونه که باهاشون چیکار کنه . ما که نباید در محضر خدا به خانه خدایعنی آرامگاه به مفهوم کلی آن , جایی که خدا خودش صلاح می دونه چه کنه بی حرمتی کنیم . خمینی دیگه دستش از این دنیا کوتاه شده . چرا ما باید دراز دستی خودمو نشون بدیم . شاید که فردا همین سر نوشت هم برای ما باشه ... آره من همون فرح هستم . همونی که فقط بر سرش تاج ملکه رو دیدین در حالی که نخواستین ببینین که تاج سر من ملتی بود که منو نخواست و من به حرمت همون ملت کشورمو ترک کردم و به حرمت همونایی که منو می خوان به نزدشون بر گشتم . و این پسر همون شاهه . به خدا که از خدا گفتن کافی نیست . به خدا که فقط از خدا نوشتن خدایی بودن نیست . باید که خدایی بود . خدایی محبت کرد .. یار خدا بود نه شریک او .. پیرمرد اشک می ریخت . می خواست به دست و پای من بیفته -بلند شو مرد ! فقط در مقابل خداست که باید به خاک بیفتی .. فریاد می زد و العفو العفو می کرد .. اون لحظات یکی از تکان دهنده ترین لحظات زندگی من بود .رویم را به هر سمتی بر می گرداندم فقط جمعیت بود و جمعیت . نمی دانستم اشک اندوه بر دیدگان جاری کنم یا اشک حسرت و غم . باز هم پادشاه را مجسم کردم که روبرومه داره می خنده .. منم لبخندی بر لبام نقش بست . اون اینجا بود . حتما اونم اومده بود تا از این پیری که جز دشمنی هیچ نمی دونست دفاع کنه . راستی چرا آدما تا به حدی کینه ای میشن که جز خونریزی راه تسکینی برای خودشون نمی بینن ؟/؟ وقتی که پادشاه خندان را تصور کردم آرام گرفتم .. هرچه فکر می کردم که این جمعیت چگونه به این صورت تشکیل شده سر در نمی آوردم . یکی می گفت به حالت زنجیره ای جمعیت اومد رو جمعیت . مردم می خواستند عقده گشایی کنند . روز بعد تمام مطبوعات و رادیو تلویزیون های ایران و جهان از این جریان گفتند . این موضوع خیلی به نفع ما تمام شد . در حالی که من از این جریان هدفی سیاسی تبلیغاتی نداشتم . این که بخوام خودمو خیلی مردمی و با فرهنگ نشون بدم . با خشونت که دردی در مان نمیشه . خمینی خوب یا بد از فرصتی که برای زندگی داشته استفاده کرده . اون دیگه مرده . به اندازه کافی آثار و جنایات و اعمالش باقی مونده . مشخصه که چگونه ایران را به ویرانی کشانده . حالا خیر خواه بوده عمدا این کار را نکرده و یا عمدا کرده در هر حال بی کفایت بوده و این را تاریخ و جریانات سی و هفت ساله اخیر مملکت به خوبی نشان داده است . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#30 | Posted: 20 Nov 2013 01:46
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲۹


با این که مردم محبت خودشونو به اندازه کافی نشون داده بودند ولی نمی دونم چرا احساس می کردم که بازم باید دست به عصا راه برم . هنوز در شوک روز گارانی بودم که اون جور از کشور بیرون رفته بودیم . هیاهویی بسیار .. انگار ابر سیاهی بر سر این کشور نشسته بود .انگار که باید طوفانی می آمد تا این داشته ها را به دست ویرانگر سر نوشت بسپارد . انگار زندگی روی تلخ خود را باید که نشان می داد . به قیمت جوانی .. به قیمت روز گار ی که دیگر باز نمی گردد . خوشیها در کنار نا خوشیها . غلبه با هر کدام که باشد باید که زندگی کرد . زندگی یعنی بازی با غمها .. غرق شدن در شادیها و بازی با واژگان . من و رضا بر مسندی نشسته بودیم که در واقع دو سوم از قدرت کشور به عنوان رئیس دو قوا به ما سپرده شده بود . من شده بودم رئیس مجلس . خیلی راحت منو به عنوان ریاست مجلس بر گزیده بودند . حس می کردم که این دیگه باید یک مجلس مردمی شده باشه . هر چند در مجلس شورای اسلامی هم از هر قشری نماینده ای بود . ولی باز هم باید انعطاف بیشتری به خرج داده می شد . سیاست خارجی ما بر مبنای روابط با تمام دولتها و نوعی همزیستی مسالمت آمیز بدون وابستگی و زیر باز ظلم رفتن بود . برای ما فلسطین و اسرائیل و امریکا و مصر و سوریه نداشت . هر کشوری که دوست داشت می توانست بر پایه تفاهم و بدون انتظار خاص دیگری با ما رابطه ای سیاسی و اقتصادی داشته باشد . هر چند سالها وقت نیاز بود که قدرت نظامی کشو ر را به شرایط ایران 57 برسانیم . می شد یک ساله این کا را راانجام داد ولی در بخش اقتصاد و توسعه آن و رفاه اجتماعی و ورود صنایع مادر و احداث کار خانه ها و ایجاد حرفه و شغل , بر نامه ریزی ها و سر مایه ها گذاریهایی می خواست که نمی شد هز ینه های نظامی را افزایش داد . در قانون اساسی جدید نخست وزیر نداشتیم . این قسمتش شباهتی به نظام قبلی داشت . در عوض من و شاهزاده با هم هماهنگ بودیم . نمایندگان مجلس بیشتر همراه و هم گامم بودند ولی گاه ساز های مخالفی هم نواخته می شد که این طبیعی بود . کشور هایی چون روسیه و چین و امریکا می خواستند که شیطنت کنند ولی شاهزاده تا حدودی راحت مسائل خاص رو با مردمش در میون میذاشت . مثلا از این موضوع می گفت که اگه ما بخواهیم سریع به اونجایی که می خواهیم برسیم باید پای کشور هایی رو به ایرانمون باز کنیم .اونا توقعشون زیاده . اما این شما دلاوران ایران زمین هستید که باید با همت و تلاش خود کاری کنید که وابستگی ما به کشور های خارج به حداقل برسه . رفاه ما به هم بستگی داره . امروز دنیا به شما افتخار می کنه . با همه اینها سیاست پدر و مادری نداره .. حتی فرزندی هم نداره .. راستش به این صورت اداره کردن کشور کمی حساس تر به نظر می رسید . قدرت منحصر به چند شخص نمی شد . هرچند شخص رئیس جمهور احترام فوق العاده ای داشت و به همان اندازه که از شاه استقبال می شد از او هم استقبال می شد . ولی در تصمیم گیری ها مشارکت عمومی بیشتری رو می شد دید و اینو قا نون اساسی مملکت می گفت . هر چند اختیاراتی رو هم که براش در نظر گرفته بودند کم نبود . دیگه چیزی به نام رهبر و ولایت فقیه نداشتیم . من با بیشتر طرحهایی که معناش وابستگی در دراز مدت بود مخالف بودم . خوبی کار در این بود که با شاهزاده در این مورد هماهنگی داشتم . اگر هم می خواستیم طرحی تصویب بشه خوشبختانه اکثریت با ما موافقت می کردند . یه عده ای هم بودند که باید از اونا پر هیز می کردیم . ظاهرا یه جورایی ازم خوششون نمیومد . البته مذهبی نبودند . حس می کردم باید از اونایی باشند که با شکست انقلاب سیاه روز گارشونم سیاه شده باشه . چون یه روز یکی از اونا از طریقی بهم پیغوم رسوند که اگه بتونیم یک طرحی رو تصویب کنیم که صادرات فلان کالا آزاد شه ..میشه با خرید اون کالا در ابعادی وسیع در چند روز قبل از تصویب لایحه سود سرشاری به جیب زد .. من فقط نگاش می کردم . حدس می زدم که از پیش چه آدمایی اومده . به پیام رسان پیام دادم که اگه قرار بر این جور سود و تجارت کردنها بود سعی می کردم در حکومتی شاهنشاهی همه چی رو به قبضه خودم در بیارم و دیگه کاری نمی کردم که به از ما بهتران چیزی برسه . طرف یخ شده بود . فکر می کرد که هنوز هم در نظام جمهوری اسلامی زندگی می کنیم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / من آمده ام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites