تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دختران زمینی،پسران آسمانی

صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#11 | Posted: 8 Dec 2013 22:16
فــــــــــــــــــصل ۲

مهدیس-اریانا...................بیا شام دیگه.....سه ساعت اون تو چه غلطی میکنی؟؟؟
صدای ترانه سخت میومد چون شیر اب هم باز بود:
ترانه-کارای خوب خوب..........
آریانا-ترانه میام لهت میکنم بچه......
صدای خندشون اومد....از حموم اومدم بیرون نگاه تو اینه کردم....چشمام طبق معمول قرمزومست...رنگم هم پریده ...نترسید این عادیه....من همیشه از حموم درمیام اینم....ولی ایندفع یکم بیشتر بود...به خاطر این بود که داشتم تو حموم به او عوضیا فکر میکردم....در فکر این که فردا چه بلایی سرمون میاد...یه تیشرت یقه گشاد کج پوشیدم با یه زیر شلوار چارخونه...موهام خیس بود...اگه با سشوار خشک میکردم سر درد میگرفتم (دیدین تروخدا....هیچیم به ادم نبرده)یه برق لب زدم ورفتم .....ترانه یه نگاه به مهدیس کردوگفت:
ترانه-به به...چه عجب
باهاش قهر بودم.....نشستم رو صندلی و دستامو زدم بغلم دستاشو انداخت درو گردنمو سرشو اورد دره گوشم:
ترانه-چه مرگته باز ؟؟؟؟؟
دستشو باز کردم....واقعا عاشق هم بودیم...از بچگی باهم بودیم....نمیتونستم ناراحتی هیچ کدومشون رو ببینم :
من-احوال پرسیت هم عین آدم نیس
مهدیسم اومد کنارشو گفت:
مهدیس-آریا....بی خیال بابا
من-ن شو یادت رفت مهدی......
مهدیس-ا!!!!!!!!!بی ادب نگو دوس ندارم.....
ترانه گفت:
ترانه-بسه دیگه ....
سرمو اوردم بالا زل زدم توچشماش.....مهدیس گفت:
مهدیس-اریانا چشمات خیلی قرمزه....
من-میدونم.....اب کلرش زیاد بود....
ترانه-اریانا چشمات نمیسوزه؟؟؟؟
من-ای بابا...عادیه....
ترانه گفت
ترانه-پس این قضیه رو ببند ...یه بار بهت گفتم از قصد نبود
من-باشه بابا ....شام چی داریم ضعیفه؟؟؟؟؟
ترانه اومد در اشپزخونه و داد زد:
ترانه-درد.......آقا
پامو از اونور کاناپه انداختم......داشتم شبکه های tvرو هی بالا پایین میرفتم.مهدیس اومد نشست روبه روم گفت:
فردارو چی کنیم؟؟؟؟
ترانه-هیچی.....
آریانا-راست میگه...
مهدیس-الکی حرف نزنین...میدونین که چه نقشه هایی دارن...
ترانه-غلط کردن.....حالیشون میکنیم....
یه نگاه بمن کردوچشمک زد منم جوابشو با یه چشمک دادم.
شامو خوردیم و خوابیدیم:
ترانه-آریاناااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااا...................
مهدیس-اریانا بدو........
بلند شدم چپیدم تو دستشویی....سریع رفتم در کمدمو وا کردم..... یه نگاه به بچه ها کردم...ترانه که یه مانتوخردلی خوش دوخت تنش بود با شلوار مشکی و کفش عروسکی.....مهدیس هم یه مانتو زیتونی رنگ با شلوار کتون مایل به صدری..با یه کفش کالج قهوه ایو منیه مانتو سفید خوشگل با یه شلوار زرد جیغ و تنگ با یه کفش مشکی تند نشستم بنداشو سفید و زردزدم....موهاموزدم بالا.....یه کیف مارک زرد و مشکی هم برداشتم....ساعت زردمو بستم.....و حالا عینک دودی ریبنم که خیلی بم میومد.....صبونه که تعطیل...نرسیدم...بچه ها دمه در بودن و داشتن بم فش میدادن....کفشمو پوشیدم....
من-اومدم خوشگلا....................
ترانه با خنده گفته:
ترانه-امروز هومن نخورت خیلیه
من-به روح باباش خندیده
مهدیس-ایول ............
الهی به امید تو.....وارد دانشگاه شدیم....با رفتنمون سرا چرخید ....من وسط بودم.....دستم به گوشیم بود و محکم راه میرفتم....مهدیس هم با ناز پسر کشش وترانه هم با غرور آمیخته به ناز ذاتیش ....بچه ها وایسادن پیش دخترا.....منم نشستم رو صندلی کنارشون....نگاه مهدیس و ترانه میکردم که وقتی میخندن چقدر خوشگل وشیرین میشن...ویدا بلند گفت:
ویدا-آریانا جمعه شب یه مهمونی گرفتیم میای؟؟؟
نگاش کردم و گفتم:
من-چراکه نه....
یه لبخند بم زد...وارد کلاس شدیم....رفتیم ردیف یکی مونده به اخر.غول تشنا بودن ولی پشت سر ما نگاشونم نکردیم...پشت سرمهدیس سپهر. پشت ترانه پندار پشت سر من آراد....
اه اه....استاد نوری این بشر ماست تو دهنش مایه میبنده اخه خیلی کش میده...دوباره چشمام سنگین شده بود...سرمو گذاشتم رو میز.......بایه شدت پرت شدم پایین از رو صندلی.خوبه نیوفتادم وسط کلاس...صدای خنده اومد....چشامووا کردم...کمرم درد میکرد....ترانه و مهدیس بزور خندشونو خوردن ولی وقتی دیدن که دستم رو کمرمه اومدن پایین کنارم زانو زدن ...خیلی درد میکرد داشتم مییمردم...اون لحظه فقط داشتم از گریه ام جلو گیری میکردم.....

ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#12 | Posted: 8 Dec 2013 22:23
فصــــــــــــــــل ۲

بلند شدم بقیه دخترا هم اومدن کنارمون.....همه ازم میپرسیدن خوبی؟منم میگفتم خوبم....با رفتن یکی از بچه ها جلوم باز شد....آراد و سپهر.پندار تک تکشون بهم نیش خند زدن....نه.....کاره اینا بوده؟؟؟؟!!!؟؟؟!؟!؟؟!؟واقعا!!!! !با اینکه درد داشت میکشتم
رفتم جلو صورت اراد خیلی نزدیک .....از این حرکتم جا خورد .....کمرم!!!!!!!!!!!نمتونستم سر جام وایسم.....درد داشت خفم میکرد زدم زیر گریه....چشمای همه گرد شد!!!!گریه ام شدید تر شده بود .این عوضی اشکمو دراورد بالاخره..اراد چشماش شده بود اندازه نلبکی......با هق هق گفتم:
من-تر....تران.....ترانه.......
جفت پا با زانو افتادم.....چشمامو بستم.....ولی انگار نه انگار...جز ترانه و مهدیس هیچکی نبود آراد و پسرا بی توجه رفتن بیرون....با دوتا ارام بخش کارم حل شد....فردا نرفتم دانشگاه....
ساعت نزدیک دو بود بچه ها اومدن خونه...با شوق رفتم سمتشون..
من-سلام خانوم خوشگلا دانشگاه چطور بود؟؟؟؟
چشمای ترانه اشکی بود... باورم نمیشد داره گریه میکنه ....اصلن تو عمرم گریه شو ندیدم از بس مغروره ....با تعجب رفتم سمتش دستامو واکردم اومد تو بغلمو زار زد.....نگاه مهدیس کردم.....هرچی از ترانه میپرسیدم چیزی نمیگفت...تو بغلم بود که از بغلم دراوردمش چشمای خوشگلش اشکی بود.....نکنه.......بخدا زنده نمیزارمتون.....
من-مهدیس این چشه؟؟؟؟؟؟؟
مهدیس نگاه ترانه کردو با نفرت گفت:
مهدیس-کیفه ترانه رو باز کن....
دستمو بردم کیفه ترانه رو باز کردم.....
من- اه اه اه چه بوی گندی میده .......چی گذاشتی توش؟؟؟
ترانه با هق هق گفت:
ترانه-پندار عوضی اشغال ریخته توش......
من-درست بگو ببینم؟؟؟؟
ترانه-نمی دونم چطور وقتی حواسم نبوده تو کیفم اشغال ریختن....گوشیم و کارت دانشجوییم و.... به گند کشیده شدن...
من-غلط کردن عوضیا بی همه چیز.....بخدا فردا داغونشون میکنم....مهدیس فردا نوبت توا!!!از کنارم جم نخور.....باشه؟؟؟
مهدیس-میخوای چیکا کنی مثلا؟؟؟
تیشرتمو از پشت زدم بالا و کبودی کمرمو نشون دادم...
ترانه- الهی سقت شی اراد پارسا ...اون بیشعور از پشت زد بهت......
من-مهم نیست...البته دیگه مهم نیست
یه لبخند زدم...قرار بود من شام بپزم....ترانه و مهدیس دل و دماغ نداشتن مهدیس که حموم بود ترانه هم کز کرده بودرفتم بالا سر ترانه:
من-نبینم غمتونالوطی؟؟؟که شبیه دافای زمان طاغوتی
ترانه-اریانا برو اعصاب ندارم....
من-تو بمن اعتماد داری یا نه؟؟؟
ترانه- تو فکر کن اره....منظور؟؟؟؟
همون لحظه مهدیس از حموم اومدو داشت نگامون میکرد....زدم مسخره بازی....کم پیش میومد شیرازی حرف بزنم اخه واقعا بلد نبودم:
آریانا-هاکاکوووووو......
ترانه و مهدیس مردن از خنده....ترانه گفت:
ترانه-بنال بینم..؟
من-هیچی انتقام میگیریم
ترانه-من که یه نقشه دارم ...فردا نشونش میدم این پسره ی تازه به دوران رسیده رو
چشماموباز کردم.....دوتا سوت بلبلی زدم:
من-چی کردین ناکسا؟؟؟؟؟؟میخواین پسرای مردومو بکشید؟؟؟؟؟
مهدیس و ترانه غش غش میخندیدن.....خدایی خوشگل شده بودن....یه مانتو تنگ صورتی چرک تنه ترانه با شلوار همون رنگی ...یه کفشه پاشنه دارصورتی.....با یه کیف صورتی گنده..مو هاش رو هم مرتب کرد دانشگاه ما چون غیرانتفاعی بود هیچکس کاری به حجاب نداشت فقط اول کار اب چشممونو گرفتن....مثلا......مهدیس که نگو.....یه مانتو تنگ عنابی با دکمه طلایی قرمز ....مهدیس و ترانه چپ چپ نگاه میکردن....
من-هویدرویش کنین بینم....
ترانه و مهدیس خندیدن:
ترانه-مرض اخه هچل هفت!!! الان خیلی خوشگلی.....
من-دلتم بخواد به این گلی
مهدیس-مثه ادم لباس میپوشی....
من-تو چکار داری؟؟؟؟بچه پررو.....
حمله کردن روم
سه تامون جلو اینه قدی وایسادیم واقعا محشر شده بودیم.... ((o lalaادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#13 | Posted: 8 Dec 2013 22:27
فصـــــــــــــــــــــــل ۲

بزور بچه ها موهامو کج کردم.مقنعه امو دادم خیلی عقب...یه مانتو تنگ استخونی با کمربند باریک چرم.....با یه شلوار مخمل تنگ استخوانی.....یه کتونیه خیلی ظریف قهوه ای پوشیدم....خوب شدم ایول.....
ترانه-آریانا خدا امروزو به خیر بگذرونه....
من-میگذرونه.....
مهدیس با قیافه ای گرفته گفت:
مهدیس-بچه ها....بااین تیپای مامان.....حیف نیس با اتوبوس یا مترو بریم
من- غمت نباشه......
گوشیمو برداشتم و شماره گرفتم:
من-آقا ما منتظریم من با اقای توکلی صحبت کردم شما الان تشریف بیارین من کارت ملی مو میدم فقط زود تر!!
بچه ها با دهن باز نگام میکردن.....داشتم میرفتم سمت دربدون اینکه برگردم گفتم:
من-ببندید.....الان باید بگورخید.....
درو باز کردم همزمان شاگرد توکلی اومد......یه 206 مشکی.......بد نیست چون در همین حد ماشین کرایه میدادن....رفتم سمت ماشین کارت ملیمو دادم وسوییچ گرفتم و سوار شدم....بچه ها گیج نگاه میکردن.....
من-بسه بابا....از رو رفتم بیاین دیگه....
بچه ها پریدن بالا فلشمو زدم.....میخواستم امروز همه نظرارو به سمتمون جلب کنم البته همیشه بودیم ایندفع بیشترش کنیم.....

Look at me now
بچرخ چشماتو باز کن و
به من نگاه کن
Turn around, girl I've got you
بچرخ بالاخره پیدات کردم دختر
We won't fall down, yea
ما نمی افتیم پایین اره
We can see, forever from up here, yea
میتونیم از این بالا همه چیزو ببینیم
So long as we're together
از وقتی که با همیم
Have no fear, no fear
دیگه هیچ ترسی نداریم هیچ ترسی
So turn around, floating
پس بچرخ پراکنده
So high you're above the ground
خیلی بالاییم بالاتر از زمین
Floating so high, turn around
خیلی زیاد این ور اون وریم پخشیم پس بچرخیم
Together, nothing can stop us now
با هم هیچ چیز نمیتونه مارو متوقف کنه
Listen baby, turn around, floating
گوش کن عزیزم میچرخیم و پراکنده میشیم
So high you're above the ground
خیلی بالاییم بالاتر از زمین
Floating so high, turn around
خیلی زیاد این ور اون وریم پخشیم پس بچرخیم
Together, nothing can stop us now
با هم هیچ چیز نمیتونه مارو متوقف کنه
Turn around, turn around
بچرخ بچرخ
Turn around, outa space we can go there now, yeah
بچرخ بیرون از جو اونجا هم میتونیم بریم الان اره
Turn around, there's no limit to what we found
بچرخ هیچ محدودیتی برا کارامون نیست
Uh yeah
اوه اره
Music oh, I wanna feel it all, yeah
موسیقی اوه میخوام همشو احساس کنم اره
We'll stay up, cause there's no way for us
بالا میمونیم چون هیچ راهی نداریم
To fall, to fall
برای برگشت برای برگشت
So turn around, floating
پس بچرخ پراکنده
So high you're above the ground
خیلی بالاییم بالاتر از زمین
Floating so high, turn around
خیلی زیاد این ور اون وریم پخشیم پس بچرخیم
Together, nothing can stop us now
با هم هیچ چیز نمیتونه مارو متوقف کنه
Listen baby, turn around, floating
گوش کن عزیزم میچرخیم و پراکنده میشیم
So high you're above the ground
خیلی بالاییم بالاتر از زمین
Floating so high, turn around
خیلی زیاد این ور اون وریم پخشیم پس بچرخیم
Together, nothing can stop us now
با هم هیچ چیز نمیتونه مارو متوقف کنه
Turn around, turn around
بچرخ بچرخ
Uh baby, we're so high now, whoa
اوه عزیزم ما ارتفامون خیلی زیاده الان
Till our worries end our pain right now
از وقتی که نگرانی هامون تموم شده
Oh, oh, our home is the sky now
اوه اوه خونمون انگار اسموناست
And we're never coming down, down, down
و هیچ وقتم پایین نمی ایمـ

او......صدای باندارو زیاد کرده بودم ماشین داشت میترکید...رسیدیم در دانشگاه صداشو کم کردیم عینکمو زدم بالا :
من-سلام جناب.....میشه این ماسماسکو بزنین بالا..؟؟؟؟دیرمونه!!!!
نگهبان که با دیدن ما قیلی ویلی میرفت گفت:
نگهبان-البته بفرمایید............
یه پشت چشمی نازک کردم....بیچاره از حال رفت...دستی ماشین و کشیدم.....اول ترانه پیاده شد بعدش مهدیس....منم اخر..چشمای پسرا از حدقه زد بیرون....داشتیم از کنار پنج تا پسر رد شدیم که یکیشون گفت:
پسره-حقا که لقب دختر شیرازی برازندتونه ........
دوست داشتم با غلطک از روش رد بشم حیف که وقت نداشتادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#14 | Posted: 10 Dec 2013 11:13
فـــــــــــــــــــصل ۳

ترانه


خدا نکشتت آریانا ...بچه مردم از دست رفت ....پسره ی نکبت یه لبخند زد ....چه زود وا داد ....حق داشت منم جاش بودم با دیدن آریانا خودمو می کشتم وای به حال این که بهم لبخند هم میزد .... از اریانا جلو زدم و زودتر به سمت کلاس رفتم ...حالیت می کنم آقای پندار رادمنش مثل این که آشغال زیاد دوست داری....این سه تا همیشه اخر از همه میومدن و ما استثنا امروز زود اومدیم ... در راهرو بودم و به دلیل گام های بلندم مهدیس و آریانا جا مونده بودن ...یه پسره جلوم بود که خیلی بد نگاه می کرد اومد جلو و کنار گوشم گفت:
پسره-چی کردی امروز خوشگله؟؟؟؟...اون دوستای ماهت تنهات گذاشتن ...الهی هر سه تاتون خیلی خوشگلید ...اگه افتخار بدین امشب با دو تا دوستاتون بیاین ویلای ما ...
و به خودش و اون دو تا پسر هیز پشت سریش اشاره کرد و ادامه داد:
پسره-هر چقدر باشه حساب می کنیم ...شما و اون دوستای خوشگلتون اسمشون چی بود؟؟؟؟... آها آریانا خانوم و مهدیس خانوم ....خدایی اون دو تا خیلی جیگرن ....همه ی دانشگاه دنبالتونن ....ولی اگه شب بیایین تا سقف ده میلیون حاظریم بپردازیم
اخ ....خدا چی دارم میشنوم ........دوست دارم کلشو بکنم.......مطمئنم قرمز کردم .....باید بزنم تو فاز عصبانیت آریانایی.....اینا چی در مورد ما فکر می کنند با لحن پر از آرامش ساختگی گفتم:
من-واقعا فکر می کنید میاییم .......شما لطفا آدرس ویلاتون رو بدین ...
دفترش رو در آورد که بنویسه ولی من دستم رو به نشانه ی ایست گرفتم جلوش و ادامه دادم:
من-البته اگه اجازه بدین سه نفر رو هم با خودمون بیاریم
خر کیف شد و گفت:
پسره-از دوستای دیگتونن .... حتما مثل شما زیبا هستن
ترانه-راستش دوست که نه ولی با پدرامون مزاحم میشیم
تعجب کرد حالا وقتشه ....با تمام عصبانیتم جیغ زدم:
من-احمق کثافت چه فکری پیش خودت کردی ....بی شعور ....فکر کردی ما از اوناشیم .. پست فطرت...خیلی پستی ...عوضیییییی
آنقدر بلند داد زدم و ناگهانی که پسره عینهو با د کنک بادش خالی شد حیف که نمیشناختمش وگرنه می دادم آریانا پوست کلشو بکنه ....تند رفتم سمت کلاس و نشستم صندلی ردیف یکی مونده به اول و دست به کار شدم هنوز کسی نیومده بود رفتم و سطل آشغالی رو بالای در گذاشتم و یه بند بهش وصل کردم و فعلا بندرو آزاد گذاشتم همون موقع آریانا و مهدیس سر رسیدن و آریانا پرسید :
آریانا- این جا چه خبره چی کار می کنی ترانه ؟؟؟؟؟؟؟
من-بعدا می فهمی
و رفتم نشستم مهدیس و آریانا هم دو طرفم جا گرفتند همه ی بچه ها اومدن جز اون سه تا ....حالا وقتش بود کسی حواسش به من نبود مهدیس و آریانا که با ویدا درباره ی مهمونی حرف می زدن بقیه بچه ها هم مشغول کار خودشون بودن ...یکی درس می خوند ...یکی میزد تو سر اون یکی ...دو نفر همو بوس....ای وای اشتباه شد اینجا که خارج نیست ...اخه این صحنه رو تازه تو یه فیلم دیدم جو گیر شدم شما به دل نگیرید ...رفتم و به راهرو نگاه کردم با دیدنشون زود پریدم توی کلاس وبند رو وصل کردم به دستگیره ی در که با کشیده شدنش سطل آشغالی بیوفته .رفتم نشستم روی صندلیم و با مهدیس و آریانا مشغول حرف زدن شدیم ....فقط دعا دعا می کردم اول پندار بیاد تو ...که ....
باز شدن در همانا و ریختن آشغالا تو سر پندار همانا ...من اولین نفری بودم که بلند خندیدم و باعث شدم تمام کلاس بخندن ...مهدیس و آریانا با شیطنت نگاهم می کردند و منم براشون یه چشمک زدم که از چشم پندار دور نموند ...وای ...این چه نگاهی کاکو ....پندار مثل میر غضب نگام می کرد انگار با این نگاهش برام نقشه می کشید ...با همون نگاه به تمامی کلاس نگاه کرد که همه یه دفعه لال شدن ...بابا جذبه ...دخترای خود شیرین دویدن سمتشون و گفتن :
-آقای رادمنش خوبید؟؟؟
-لباساتون کثیف شده
-آقای رادمنش برید عوضش کنید ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#15 | Posted: 10 Dec 2013 11:14
فـــــــــــــــــــــصل ۳

-آقای رادمنش خوبید؟؟؟
-لباساتون کثیف شده
-آقای رادمنش برید عوضش کنید
اریانا که همیشه عادت داشت مثه پسرا بشینه نشسته بود و یه پاشو انداخته بود روی پای دیگش و دستاشو بهم گره زده بود
پندار با غضب نگاهشون کرد که همه لال شدن و خودش رو به آراد گفت:
پندار-من میرم لباسمو عوض کنم برای استاد تو ضیح بده
بعد یه نگاه به من کرد که نزدیک بود خودمو خیس کنم و با آخرین نگاه ترسناکش از کلاس بیرون رفت.آریانا قری به چشم های خوشگلش داد و گفت:
آریانا-ایش ...مغرور
مهدیس با نگرانی گفت:
مهدیس-خدا به دادت برسه ترانه ....باز تو این رگ شیطنتت اوت کرد ....
کمی ترسیدم ولی گفتم :
من-هیچ غلطی نمی تونه بکنه
استاد اومد و آراد برایش توضیح داد که پندار کمی دیگر خواهد اومد واستاد پذیرفت کمی بعد پندار اومد و یک نگاه ترسناک دیگر به من انداخت و رفت و وسط آراد و سپهر دقیقا جلوی من نشست .چیزی از کلاس نفهمیدم و بعد از کلاس هم سریع با بچه ها زدیم بیرون و رفتیم سلف اون سه تا هم اومدن وقتی می خواستن بشینن اریانا بلند شد و به طرف صندلی هاشون راه افتاد و ما با تعجب نگاهش کردیم رفت و دقیقا زمانی که آراد می خواست بشینه با پاهاش اروم صندلی رو از زیرش کشید که اراد افتاد .البته کمتر کسی حواسش بود و کسایی هم که دیدن از ترسشون حتی نیششون هم باز نکردن خون جلوی چشمای آراد رو گرفت بلند شد و داد زد دقیقا مثل آریانا عصبی بود:
آراد-این دیگه چه کاری بود احمق؟؟؟
واییییییییی ...به دوست من توهین می کنی ...می کشمت .........بلند شدم و به طرفشون رفتم ...نیازی به حمایت نبود چون فریاد آریانا اونجا رو لرزوند :
آریانا-احمق خودتی و هفت جد و آبادت ....پسره ی بووووقق
آراد به طرفش هجوم آورد که پندار گرفتش و ازش خواست آروم باشد ...ماجرا خیلی بیخ پیدا کرده بود دست آریانا رو گرفتم و به طرف میز کشیدم و اون رو مجبور به نشستن کردم ...ازش خواستم آروم باشه که پسری از میز بغل برخاست و به طرف میز ما اومد و پرسید :
پسره-ببخشید خانوما می تونم یه سوالی از شما بپرسم
آنقدر آقاوار و مودبانه این جمله رو گفت که جرات مخالفت رو از هممون گرفت و نشست که مهدیس در گوشم گفت:
مهدیس-این همون پسر چهارمی ست که با اونا بود
نگاهی بهش انداختم چشمای آبی ...موهای بور...در مقابلش جبهه گرفتم و گفتم:
من-فرمایش ؟؟؟؟اگه اومدید از دوستاتون طرفداری کنید از همین الان بگم نیازی به این کار نیست
لبخند آرام و ملیحی زد که آرامشی عجیب تمام وجودم رو فرا گرفت و با همون آرامش ناشناخته گفت:
پسره-من نیومدم از اونا طرفداری کنم فقط اومدم کمی باهاتون حرف بزنم
آریانا با آرامشی که اصلا از ش سراغ نداشتم گفت:
آریانا-در چه مورد ؟؟؟؟؟؟؟؟
پسره-اول بزارید خودمو معرفی کنم من سهند صداقت هستم دوست اون سه تا خل و چل
اوهو !!!خوبه دوستشون هم قبول داره خل و چلن ادامه داد:
سهند-می خوام بدونم چه مشکلی با این سه تا دوست من دارید ؟؟؟
و با نگاه پر از آرامشش به مهدیس نگاه کرد و گفت:
سهند-اول شما ،خانوم؟؟؟
مهدیس-مهدیس هستم
لبخند کوچکی زد که بازم موجی از آرامش به طرف هر سه تامون سرازیر شد :
سهند-خوب مهدیس خانوم شما چه مشکلی با این سه تا دارید ؟؟؟
مهدیس-نمی دونم ولی ناخود آگاه ازشون بدم میاد ...انگار هر سه شون یه محدوده ی خطرن...انگار دوست دارم کله ی همشون رو بکنم ...مخصوصا اون سپهره
لبخند کوچکی زد و رو به آریانا گفت:
سهند-شما چی خانوم ...اسم شما چیه ؟؟؟؟
آریانا ابروشو انداخت بالا....این آریانا روانیهاااا!!!پسر بااین همه ارامش...چرا خر بازی میزاری؟؟؟:
آریانا –آریانا هستم
آریانا-خوب خانوم آریانا چه مشکلی با دوستای من دارید؟؟
اریانا یه لبخند محوی اومد رو لبش ...انگار نمی تونست باور کنه کسی اون رو مجبور کرده که به آرومی با هاش صحبت کنه .شروع کرد:
آریانا-دقیقا همون حسایی که مهدیس داره علاوه بر دار زدن اون آراد
باز با همون لبخند جادویی و مرموز برگشت سمت من و گفت :
سهند-شما چی لطفا اسمتون رو بگید !!
من-اسمم ترانه اس
قبل از این که چیزی بپرسه خودم شروع کردم :
من-ببینید آقای محترم ...من اگه کسی گازم نگیره که باهاش کاری ندارم ...حتما یه کاری کردن که باهاشون دشمنم ... منم دقیقا همون حسی رو دارم که دوستام دارن البته یه چیزی رو این دو تا فراموش کردن ...اونم نفرته و البته بیشتر از همه به پندار
آریانا و مهدیس با تکان دادن سر هاشون تایید کردن و اون با یه تشکر بلند شد و از سلف بیرون رفت با رفتن اون پندار به سر میز ما اومد وبا غرور گفـت:

ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#16 | Posted: 10 Dec 2013 11:16
فــــــــــــــــــــــــــصل ۳

من-ببینید آقای محترم ...من اگه کسی گازم نگیره که باهاش کاری ندارم ...حتما یه کاری کردن که باهاشون دشمنم ... منم دقیقا همون حسی رو دارم که دوستام دارن البته یه چیزی رو این دو تا فراموش کردن ...اونم نفرته و البته بیشتر از همه به پندار
آریانا و مهدیس با تکان دادن سر هاشون تایید کردن و اون با یه تشکر بلند شد و از سلف بیرون رفت با رفتن اون پندار به سر میز ما اومد وبا غرور گفـت:
پندار-استاد فلاحی بهم گفت که فردا قراره برای کشیدن طرح بریم کوه
من-خوب؟؟؟
نگاهی پر از شیطنت به من انداخت و گفت:
پندار-شما سه تا با ما هم گروه هستید
هر سه با نگرانی به هم نگاه کردیم که اون گفت:
پندار-روز خوش خانوما
و رفت...........

پندار

بعد از سزوندن اون سه تا به طرف خونه رفتیم و سهند رو اونجا دیدیم به طرفش رفتم و گفتم:
من-شیری یا روباه؟؟؟
سری از روی تاسف برام تکون داد .اصلا با این نقش عاشقی موافق نبود .اما اون درک نمی کرد ...
همه با هم رفتیم بالا و سپهر رو به ما گفت:
سپهر-چایی یا قهوه ؟؟؟؟
همه قهوه خواستیم و با رفتن سپهر من از سهند پرسیدم:
من-چی شد ؟؟؟؟فهمیدی مشکلشون چیه؟؟؟؟؟؟چه جوری باید باهاشون برخورد کنیم؟؟؟؟؟
با ناراحتی گفت:
سهند-بزار سپهر هم بیاد
سپهر اومد و سهند شروع کرد:
سهند-مهدیس خیلی آروم و خانومه ..... کم پیش میاد با کسی لج بکنه ....خیلی خیلی حساسه و فعلا با سپهر چپ افتاده و این نشونه ی خوبیه .... دخترا وقتی دوست دارن کسی رو آزار بدن یعنی احتمال داره عاشق همون فرد بشن ...به شرطی که اون فرد کم کم نرم بشه ....البته بگم که از مردای مغرور خوشش میاد چون اصلا از غرورت بد نگفت ولی این دلیل نمی شه که خیلی خودت رو بگیری
و رو به آراد کرد و گفت:
سهند-آریانا خیلی حساسه و لج باز خیلی کم پیش میاد اروم باشه ......معمولا کسایی که مغرورن سعی می کنن قیافه ی شکنندشون رو پشت نقاب غرور پنهان کنن اما کسی مثل من خیلی خوب دستشون رو رو می کنه و این یعنی من براش یه محدوده ی خطرم چون مجبورش می کنم خود واقعیش رو نشون بده ...اونم با تو چپ افتاده چون غرورش رو هدف گرفتی و دقیقا عین خودش عصبی هستی ...عین یه بچه می مونه که دوست داره بیشتر باهاش لج کنی تا اونم ادامه بده ولی تو نباید زیادی باهاش لج کنی چون ممکنه ازت متنفر بشه ....هیچ وقت غرورت رو نشکن که از آدمای ضعیف متنفر ...ولی زیاد براش مغرور نباش
و رو به من کرد ...پس ترانه مال خودم بود ....ترانه عاشق من میشه و منم مجنونش می شم ....سهند با تمام تاسفش ادامه داد:
سهند-ترانه خیلی حساسه و خیلی خیلی مغروره و رگ شیطنتش از همه بالا تره ....فکر کنم بلاهای زیادی داره که باید سرت بیاره ...در واقع هم شیطونه هم آرومه هم عصبی ...میشه گفت اگه جلوی کسی جبهه بگیره خیلی سخت از تصمیمش برمیگرده ...اونم مثل اون دو تا نقاب سختی و مقاومت زده ولی خیلی حساسه ...به همون اندازه که دو تای دیگه حساسن ... باید باهاش دو چهره برخورد کنی ...در واقع همتون باید این طوری باشید ...چون هر سه شون شخصیتی نزدیک به هم دارن ....باید به موقع مغرور و با جذبه باشید و به موقع مهربون...یه توصیه هیچ وقت پا روی غرورشون نذارید که بد می بینید ....در ضمن ترانه سخت عاشق میشه ....مثل مهدیس و آریانا ....و این سه تا اگه عاشق بشن از همه لحاظ به طرف وابسته می شن ...باید با دست پس بزنید و با پا پس بکشید
و نگاه تاسف باردیگه ای به هر سه ی ما انداخت ...انگار با خودش می گفت شما سه تا دیونه اید
سپهر ادامه داد:
سپهر-وقتی نگاه چشمای خوشگله مهدیس میکنم انگار که دلم می گه نکن ...نکن ... عاشقش نکن
پندار-همون حسی که من دارم ...چشمای هر سه شون خیلی معصوم و جادویی ....انگار هپنوتیزم می کنه ...ولی ما تصمیمون رو گرفتیم
سهند لبخندی زد که معنی ش رو نفهمیدم ...این بشر همه چیش مرموزه ....بایدم باشه ....تو یه کتاب خوندم فقط روانشناس های حاذق می تونن مرموز باشن ...سهند آماده ی رفتن شد و با همون لبخند که به من حس خوبی نمی داد گفت:
سهند-یه چیزی یادم رفت ... غیرت مهم ترین و ارزمشمند ترین حسی که یه مرد می تونه به یه زن بده...باید روشون غیرت داشته باشید
من گفتم:
من-این یه قلم رو اصلا ....یعنی تو خون ما نیست برای اونا ....
ادامه حرفمو نگفتم و فقط باهاش دست دادم و گفتم:
من-این یکی رو معذوریم
آراد ابرواشو انداخت بالا و گفت:
آراد-آریانا خودش رو بقیه غیرت داره غصه نخور....

هر سه به هم نگاه کردیم و با سهند خداحافظی کردیم ..........

ترانه
وقتی به خونه رسیدیم خیلی خوش حال بودم و مدام بالا و پایین می رفتم حتی برای شام هم لوبیا پلو که آریانا دوست داشت گذاشتم و او گفت:

آریانا-کاش همیشه حال این سه تا رو بگیریم ...من که حاظرم به خاطر لوبیا پلو همه چیزمو بدم

و من خندیدم ...فقط یه چیز حالم رو میگرفت و این بود که فردا می خواستیم با اونا تو یه گروه باشیم می ترسیدم آمپر بچسبونن و ما رو از کوه پرت کنن پایین....این اریانا هم که بچه خطر از هیچی نمیترسه چه برسه ارتفاع تاحالا 10 بار از جامپینگ پریده!اونم جامپینگ بام تهران ...اونا مثل تارا«خواهرم»می مونن برام ....اگه اتفاقی براشون بیوفته زنده نمی مونم ....نگاهی از روی محبت به هر دوشون انداختم ...اندازه ی دو تا چشمام دوسشون داشتم .مهدیس چشمی قر داد و گفت:

مهدیس-چیه؟؟؟؟ خوشگل ندیدی

با این که خیلی دوسشون دارم ولی با عرض معذرت باید حال اینو بگیرم:

من-نه ....شکمو ندیده بودم که دیدم ... یواش بخورید که فردا شب براتون ماکارانی بزارم ...اخه خیلی خوش حالم

غذا پرید گلوی آریانا .... مهدیس سریع لیوان آبی به اون داد و اون بعد از قطع شدن سرفه اش با نگرانی یه نگا به من یه نگا به مهدیس کرد و گفت:ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#17 | Posted: 10 Dec 2013 11:20
فــــــــــــــــــــــــصل ۳

غذا پرید گلوی آریانا .... مهدیس سریع لیوان آبی به اون داد و اون بعد از قطع شدن سرفه اش با نگرانی یه نگا به من یه نگا به مهدیس کرد و گفت:

آریا-مهدیس ....میگم تو نزدیک این دیونه ای دست بزار رو سرش ببین تب نداره

مهدیس دستش رو گذاشت رو پیشونیم و نچ نچی کرد که یعنی نه نداره ...آریانا زد پشت دسش و گفت:

آریانا-دیدی این بچه از دست رفت ....این که به زور به ما ی املت می داد حالا می خواد بهمون دو شب دو شب غذای خوب بده ....الهی به زمین گرم بخوری پندار

قاشقم رو پرت کردم طرفش که جاخالی داد و قاشق خورد به یخچال ....

باز من باید این آریانا رو از خواب بیدار کنم ...مامانش از دستش راحت شد ...والله ...بدبخت شوهرش
من-آریانا تا سه می شمرم بیدار شدی که شدی!...ولی اگه نشدی عواقبش با خودت ....
من –یک .......دو .......دو و نیم .......سه
و پارچ آب رو خالی کردم تو سرش ......بیچاره زهرش ترکید ..........بلند شد افتاد دنبالم .........من می دویدم .........اون به دنبالم ........مهدیس هم جیغ جیغ می کرد .......در آخر مهدیس با تمام توانش فریاد زد:
مهدیس-آریانا می خواییم بریم کوه
و آریانا از حرکت ایستاد لبخندی شیطنت آمیز زدم ....حتی فکر رفتن به آن همه عشق و حال غیر قابل توصیف بود...با شادی بلند شد تا لباس بپوشه من هم شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم ...خدایا یه عقلی به این بده یه بی ام و به ما ...آمین
آماده بودیم هر سه تیپ خاکی زده بودیم من یک شلوار ارتشی با سویشرت خاکی با یه کلاه ارتشی که یه شال گردن هم انداختم زیرش .... بچه ها هم مشابه من با این تفاوت که سویشرت آریانا مشکی بود ی و یه شلوار شیش جیبه رپری اول از همه هنسفریشو برداشت در کل اینطور بود بود بی هنسفریش جایی نمیرفت مال مهدیس قهوه ای بود ... با 206 که آریانا کرایه کرده بود رفتیم اینبار من پشت فرمون نشستم آریانا اصلا دل و دماغ نداشت ...تو خیابون تخته گاز می رفتم که مهدیس مدام اعتراض می کرد ...آهنگ مورد علاقم رو گذاشتم ...من اصولا فقط آهنگ ها رو گوش می دم و اصلا توجه نمی کنم چه معنی دارن:


رفتی نموندی بی وفا
انگار اثر نداشت دعا
قلبم منو شکستی آ
غصه نخور فدای سرت
***
گفتی که چاره سفره
گفتی دعا بی اثره
نگاهم هر روز به دره


غصه نخور فدای سرت
***
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریون چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی
میگن عاشق یکی دیگه هستی
***
دلت دیگه از شیشه نیست
چشات مثل همیشه نیست
تو گل نمیریزی به پام
دیگه نمیمیری برام
آغوش تو برای من
انگار دیگه جا نداره
دوسم نداری می دونم
این دیگه اما نداره
***
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریون چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی
میگنعاشق یکی دیگه هستی
***
دلت دیگه از شیشه نیست
چشات مثل همیشه نیست
تو گل نمیریزی به پام
دیگه نمیمیری برام
***
شبای تاریک و سیاه
ماهو صدا نمی کنی
قفل سکوتو دیگه با
معجزه وا نمی کنی
***
رفتی نموندی بیوفا
تنهایی سخته به خدا
باز زیر قولت زدیا
غصه نخور فدای سرت
***
گفتی نه فکر رفتنی
نه اهل دل شکستنی
دلی نمونده بشکنی
غصه نخور فدای سرت
***
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی
میگنعاشق یکی دیگه هستی
***ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#18 | Posted: 10 Dec 2013 11:30
فـــــــــــــــــــــصل ۳


«آهنگ فدای سرت کامران و هومن » عاشقشم........باند ها رو خیلی زیاد کرده بودم ..........رسیدیم به دامنه ی کوه مورد نظر ....این سه تا اینجان که .........آها ما دیر کردیم بقیه رفتن اینا موندن با ما بیان ....خوب خدا خیرشون بده اجرشون با سید و شهدا......پندار مدام راه میرفت و ساعتش رو نگاه می کرد ....با سرعت رفتم دقیقا جلوی پاش ترمز زدم ...از بچه ها خواستم پیاده شن تا من ماشین رو پارک کنم .........مهدیس و آریانا پیاده شدن و من هم ماشین رو کنار لنکوروز پندار پارک کردم ....الهی .....کنار این لنکوروز چه جوجه به نظر می رسه .... با صدای پندار برگشتم عقب:
پندار-بیا بریم دیگه همه منتظرن
جواب دادم :
من-من با دوستام میام شما هم با دوست های عزیز تر از جونتون بیاید
و جلو جلو راه افتادم و حتی نگاهش هم نکردم .... اما اون با من هم گام شد ... و در گوشم گفت:
پندار-مثل این که فراموش کردی شما مدل فوتوی منی
با سرعت قدم برداشتم شاید ازم جا بموند اما زهی خیال باطل ...یه گام اون مساوی میشد با پنج تا گام من ......
بابا لنگ دراز ....غول تشن ..... قدم هاش رو با من تنظیم کرد .........مهدیس و آریانا و آراد و سپهر از جلوی من رو می رفتند ولی ما از اونام جلو زدیم ....برگشتم عقب تا قیافه ی اون دو را ببینم ........هر دو سفید شده بودند ......... آریانا چشم هاش را بسته بود و آراد با خنده های شیطنت آمیز نگاهش می کرد ...با کشیده شدن دستم برگشتم ....دستم تودست پندار بود و اون من رو دنبال خود می کشید .با تعجب نگاهش می کردم که تازه دوهزاریم افتاد و دستمو با شدت از دستش بیرون کشیدم ...و گفتم:
من-چه غلطی می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پندار با لبخندی که ازش بعید بود گفت:
پندار-بدو باید زود تر پرتره ی منو بکشی ....
و باز دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید ....هرچه تقلا می کردم نمی توانستم دستم را بیرون بکشم ....چه زوری داره این خورزو خان ......نگاهی به پشت سرم انداختم که کسی رو پیدا نکردم .....شونه ای بالا انداختم و پشت پندار راه افتادم ....رفتیم و روی یه صخره دقیقا کناره یک پرتگاه نشستیم .... پندار به من اخطار داد که کنار پرتگاه نرم اما من گوش ندادم نگاهی به پایین انداختم و با دیدن زیبایی طبیعت دست هام رو به هم کوبیدم که پام لیز خورد و با جیغ وحشتناکی پرت شدم ....به اولین چیزی که دستم خورد چنگ زدم و محکم نگه داشتم .....صدای فریاد پندار را می شنیدم:
-تــــــــرانـــــــــــــ ـــــــــــــــــه.............. .....ترانه خوبی دختر .....................ترانه
صداش کلافه بود ....چشم هام رو روی هم فشار می دادم و با خودم فکر می کردم که حتما مرده ام .................. ترس از مردن دهنم رو بسته بود ............اما با تمام توانم یک صدای ضعیفی رو از گلوم خارج کردم:
من-پندار
مثل این که همین کافی بود تا من چشم هام رو باز کنم و پندار خودش رو به لب پرتگاه برسونه با دیدن من آهی از سر آسایش کشید و گفت:
پندار- اه .....دختر تو که منو نصف جون کردی ......... تحمل کن الان میام
با رفتنش یک دست من از صخره کنده شد و جیغ بلندی کشیدم که دوباره برگشت و با ترسی که از رنگ سفید صورتش هویدا بود داد زد:
پندار-ترانه مقاومت کن .........تو دختر مقاومی هستی ..........ترانه تو رو خدا
و رفت ...........تمام توانم رو جمع کردم و دوباره به حالت قبلی برگشتم .....گریه ام گرفت و هق هق کردم .....نمی تونید درک کنید من که کوه غرورم در مقابل مرگ هق هق می کردم ....برگشت و با دیدن چشم های اشکی من چند لحظه دست از کار کشید و رنگش بیشتر پرید ....طنابی به دور خودش پیچید و اون رو محکم کرد و با احتیاط پایین اومد ....فکر کنم کوه نورد بوده ....اومدمد و با دست های پرقدرتش کمر باریکم رو گرفت ....همین برای من کافی بود تا خودم رو با شدت در بغلش پرت کنم و چشم هام رو روی هم فشار بدم ...و گریه کنم و بریده بریده بگم:
من-پن....پندا...ر ....مم...نو....نم ......
و دوباره هق هق کردم و او من رو بیشتر به خودش فشار داد و هردویمون رو بالا کشید ............. با رسیدنمون به بالای صخره ها کمکم کرد تا بلند شم و روی صخره ای بشینم و پتویی روم انداخت و آتیشی درست کرد .........با صداش سرم رو بلند کردم و با چشم های اشکی نگاهش کردم:
پندار-بزار من فوتوی تو رو بکشم .....ولی چشم های اشکیت و اون پتو رو حذف می کنم قبوله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم چرا احساس می کنم وقتی نگاش به چشم های اشکیم می افتاد رنگش می پرید ....توهم زدی تران جون ........لبخند کم جونی زدم و او شروع کرد ....خواستم بلند شم و ببینم چی کشیده که پام تیر کشید و روی زمین دو زانو نشستم و صدای آخم بلند شد:
من-اخ........
سریع وسایلش رو کنار گذاشت و به طرفم دوید و زیر بازوم رو گرفت و پرسید:
پندار-چی شده؟؟؟؟؟؟؟
و من در حالی که چهره ام رو در هم می کشیدم گفتم:
من-ساق پام ......آی
کنارم نشست و شلوارم رو بالا زد ................ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#19 | Posted: 10 Dec 2013 11:36
فصل ۴

پندار


به طرف ترانه که روی زمین افتاده بود دویدم و پرسیدم:

من-چی شد

سرش رو بلند کرد و با چهره ای در هم رفته گفت:

ترانه-ساق پام

..........شلوارش رو بالا زدم و با دیدن خراشی نه چندان عمیق شال گردن آبی نفتی مارک دارم رو که به تازگی گرفته بود از دور گردنم باز کردم و به پای خوش تراش ترانه بستم .......ترانه ............ترانه ...........چرا دلم برات می سوزه ...........چرا وقتی به چشمات نگاه می کنم دوست ندارم کوچکترین آسیبی بهت برسونم ..........تو که گناهی نداری ...........چشم های درشتش که در احاطه ی مژه های بلندش بود حالا خیس بود .....و این .........نه این هیچ ربطی به من نداره ......پندار به خودت بیا ...... تو فقط برای یه چیز اینجایی ...............حالا هم همون عاشق و مجنون ترانه باش ...........آفرین پسر .............باید نقشتو خوب بازی کنی

با تموم شدن کارم بلند شدم و گفتم:

من-از جات تکون نخور

و رفتم و روی صخره نشستم و شروع کردم مثلا پرتره ی ترانه رو بکشم .....ولی من اصلا نقاشی بلد نبودم ...........قبلا عکسش رو به نقاشی داده بودم تا بکشه آونقدر از او عکس داشتم که بتوانم یکی رو برای کشیدن به آن نقاش بدهم ....ولی نمی دونم چرا وقتی مرده نقاشه عکس رو گرفت و گفت:

مرد-چه دختر خوشگلیه .....پوستره ....عیب نداره برای خودم هم یکی بکشم

دلم قیلی ویلی رفت ولی هیچ کاری نکردم و فقط گفتم:

من-خیر عکس نامزدمه

و اون نگاه دقیق تری به عکس انداخت .

برای این که نشون بدم مثلا کارم تموم شده گفتم:

من-خوب تموم شد

ترانه با ذوق گفت:

ترانه-میشه ببینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا ندیده بودم ذوق کنه .....با لبخندش چال فرشته ای زیبایی دو طرف صورتش افتاد ...........هر وقت خواهرم پریسا می خندید و دو طرف گونه اش از این چال می افتاد هر دو چال گونه اش رو می بوسیدم ....لبخندی زدم که ترانه خشک شد ....فکر کنم تا حالا خندیدنم رو ندیده بود ....من هم وقتی می خندیدم چالی روی گونه ام پیدا می شد ....ولی فرق من و بقیه این بود که مال من یک طرفه بود .....بلند شدم و نقاشی از قبل کشیده شده رو به دستش دادم ....منظره ی پشتش تقریبا همون بود ....در این عکس ترانه می خندید ....ترانه با دیدن پرتره اش گفت:

ترانه-خیلی قشنگه حالا بشین تا من تو رو بکشم

و من نشستم و به آتیش خیره شدم...........

ترانه
وقتی خندید یه چال یه طرف گونه اش افتا د ......... اخی ...........نازی ............با دیدن پرترم ذوق مرگ شدم و ازش خواستم بشینه تا من بکشمش ....نشست و به آتیش خیره شد .... یک طرف چهرش روشن شده بود و یک طرف تیره ..عالی بود برای کشیدن ....وقتی نقاشی می کردم غرق می شدم توی کشیدن ...وقتی تموم شد نگاهی از روی رضایت بهش انداختم و رو به پندار گفتم:

من-تموم شد !!!!!

بلند شدو به طرفم اومد و با دیدن پرتره اش لبخندی زد ............
***
آریانا


وقتی از ماشین پیاده شدیم هنسفریامو دراوردم گذاشتم تو گوشم...سرعت گرفتم وقتی هنسفری میزاشتم از خودم بی خود میشدم و نمی دونستم چی کار میکنم اراد کنارم بود وقتی رسیدیم بالا ازش جدا شدمو رفتم کنار یه درخت تک....نمیدونم یه غمی تو دلم بود..داغی که منو سوزوند...دلم تنگ شده بود برای یکی.....کسی که واسه اولین بار عاشقش شدم .....کسی که بخاطرش جونمو میدادم.....ولی.....چرا ؟؟؟؟تموم زندگیم شده بود....چقدر همدیگرو میخواستیم.....چقدر دوسم داشت....چقدر دوستش داشتم..دلم برات تنگ شده!!!تو که نامرد نبودی..گفتی هیچوقت ولم نمیکنی...با دیدن منظره رو بروم و اهنگی که داشتم گوش میدادم...اشک اومد تو چشمام...
———————————————-

تو که بی معرفت نبودی بی خدافظی بری

اینو میدونستم که نیمخوای تو با کسی بری

پیش خودم میگفتم میره غیر از من با کی

خدا باورم نیمشه زیر یه وجب خاکی

به این قسمت که رسید اشکم فرو ریخت....!!!!!!!

بگو بیا بگو اینجا همه چی دروغه

اینا چی میگن بگو چرا اینجا شلوغه

بذار جونی بمونه تو تنم واسه ی ادامه

یاد قیافه ی نازت همش جلوی چشامه

آخه کی باورش میشد که تو اینجوری بری

کاشکه میدونستی با رفتنت میشکونی دلی و

که میخواست تا آخرش به پات وایسه بی هدف

کاش تو دیدار آخرم سرت داد نمیزدم

الان رفتی و جالب نیست حالم زیاد

آخه نامرد حداقل تو خوابم بیا

بذار یه بار دیگه ببینم اون چشای معصوم و

که دیوونم میکرد منو وقتی که مست بود

الان میخوام باشم حتی اگه با من نباشی

حتی بری با غریبه واسه عشقش فدا شی

اما نیستی چشام از همیشه بارونی تره

واسم سواله که خدا چرا خوبا رو میبره

آخر به آرزوشون رسیدن همه ی حسودا

میگن ببین حواسش به عشقش نبودا

اونا زجرم میدن با این زخم زبونا

کجایی ببینی که به حالم میخندن اونا

اونا میخندن و یکی باید تو رو خاک کنه

کجاست اون دستا که اشکامو پاک کنه

قسم به روح تو نبودنت واسم عذابه

مخونم که همه بدونن حالم خرابه

اصن آشکاره نیازی به قسمی نیست

وقتی از خنده رو لبام اثری نیست

نیست ...

«اهنگ چشمای تو سعید پانتر»

اروم اشک میریختم....عشقمو اولین پسری که بهش دل داده بودم....وقتی 18 سالم بود....ای خدا!!!!!!!

یه تصادف بردیای منو ازم گرفت......تموم وجودمو گرفت....خدایا چرا اون.....از بعد از مرگ بردیا شکستم نمیدونستم دوروبرم چیه باورم نمیشد که بردیای من دیگه نیست پیشم.....بعداز اینکه بردیا از پیشم رفت از همه دل گیر بودم .....بیشتر از اونی که بالای سرمه!!!!بردیا پاک بود....خدا بردش پیشه خودش چون خوب بود....

تموم خاطراتم جلو چشام رژه میرفت.......همش چهره بردیا!!!!!!

بادستی که روی شونم نشست برگشتم....مهدیس بود.....با غم نگام میکرد...من زندگیمو مدیون مهدیس و ترانه بودم.....

پلک زدم یه اشک چکید.....چقدر خاطره کوه داشتم با بردیا....چقدر حافظیه رفته بودیم.....چقدر واسم فال میگرفت ..چقدر میگفت تو مال منی به هیچکس نمیدمت....چقدر....................

با استینم اشکامو پاک کردم .....آراد مشغول صحبت با سپهر بود......رفتم جلوش نشستم....مهدیس گوشیمو از جیبم دراورد اهنگو عوض کرد....یه لبخند بهم زد......آراد زل زد تو چشمای قرمزم...نباید ضعف نشون بدم .....مهدیس و سپهر هم بالا سرمون بودن.دوست نداشتم کسی بم زل بزنه...چون همیشه بردیا زل میزد تو چشمام:ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#20 | Posted: 10 Dec 2013 11:38
فصل۴


قرمزم...نباید ضعف نشون بدم .....مهدیس و سپهر هم بالا سرمون بودن.دوست نداشتم کسی بم زل بزنه...چون همیشه بردیا زل میزد تو چشمام:

آریانا-ها؟؟؟؟؟؟میکشی یا بکشم؟؟؟؟

اراد نگاشو برداشت یه برگه دستش بود.....شروع کرد.....پس این ترانه خره کو؟؟؟همه پخش شده بودیم....

نقاشیمو بم داد.....حتی ازش تشکر نکردم....پوسترمو پرت کردم کنار تخته سنگی که روش نشستم.....من شروع کردم ترانه و پندارو مهدیس و سپهر اومدن کنارمون..سپهروپندار سربه سر اراد میزاشتن.رنگ ترانه پریده بود ولی یه اخم بزرگ هم روی پیشونیش داشت .نکنه پندار اذیتش کرده؟؟؟..اصن نمیدونم داشتم چیکار میکردم این چه نقاشییه که نگاه تو صورت مدلش نمیکنه؟؟...

گوشیم زنگ خورد.....همه رشته افکارم رو برید....دستم و بردم و برش داشتم:

من-الو

آریا-سلام اباجی...

یدفع از روی تخته سنگ بلند شدم بچه ها بهم خیره شدن....با بلند شدنم برگه از دستم افتاد رو زمین....آریا بود...چقدر دلم میخواست سر به سرم بزاره....بلند گفتم:

من-چطوری عشقم؟؟؟؟؟

با این حرفم پسرا چشماشون گرد شد...ازشون جدا شدم با اریا یه عالمه حرف زدم....اخی سبک شدم....برگشتم سمته بچه ها ...همه شون بدجور نگام میکردن....آراد که عصبی بود....ترانه و مهدیس نگران....یه نفس عمیق کشیدم....به اراد گفتم:

من-بشین بقیش....

فکشو رو هم فشار دادو رفت...ا!!!!سپهر و پندار چشونه؟؟؟؟؟

ترانه برگ کاغذو گرفت سمتم.....وای!!!!!!!!!!!!!!!!!عکس بردیا بود.....این چند وقت از بس توذهنم کشیده بودمش دستم به طور ناخداگاه چهره جذاب اونو میکشید......اها!!!!پس جناب بهش برخورده که عکس عشقمو کشیدم....بهتر.....اراد دستشو کشید تو موهاشو شروع کرد قدم زدن....منم ریلکس عکسو گرفتم و پیشونیه بردیا رو بوسیدم.......من هنوزم عاشقتم بر عکس تو.....

آراد
وقتی اریانا اومد اصلا بهم سلام نکرد....منم نکردم کنار هم راه میرفتیم...وقتی رسیدیم بالای کوه ازم جداشد و رفت سمت یه تک درخت ....مشغول صحبت با سپهر شدم....ولی فکرم پیشش بود....مهدیس رفت دشستشو گذاشت رو شونش...مهدیس جلوشوگرفته بود نمیتونستم چهره شیطونشو ببینم..رفتیم با سپهر نشستیم رو یه صخره....اریانا اومد....چشماش اشکی بود...زل زده بودم تو چشماش.....چی ناراحتش کرده؟؟؟؟

محو چشماش بودم که یدفع گفت:

ها؟؟؟؟بکشم یا میکشی؟؟؟؟

یه کاغذ دراوردم همونی که پندار داده بود به یه نقاش که چهرشونو بکشه...پوستروبهش دادم....گذاشتش کنار تخته سنگ بدون هیچی....چرا اینقدر ازم بدش میاد...؟؟؟با این حرکتش واقعا بهم برخورد...هیچ دختری اجازه یه همچین کاری رو با من نداره ...ولی من نباید فکری جز فکر رسیدن به هدفم رو به مغزم راه بدم....سرش پایین بود یعنی اینقدر حرفه ایه؟؟؟؟بدون نگاه کردن میکشه....بچه ها اومدن بالا سرمون...سپهر و پندار سر به سرم میزاشتن اما فکرم در گیر آریانا بود...گوشیش زنگ خورد...گوشیشو جواب داد....

آریانا-الو

.........................

اریانا-چطوری عشقم؟؟؟

با این حرفش خشک شدم...چون ازمون فاصله گرفت دیگه صداش رو نشنیدم ...سپهروپندار نگام میکردن....سپهر خم شد و پوسترو اورد جلوم...این کیه؟؟؟؟؟؟منم؟؟؟؟؟؟این پسره کیه؟؟؟؟؟؟تند تند نفس میکشیدم...اریانا دوست پسر داره.....معلومه خیلیم دوسش داره ...خوب داره که داره به تو چه پسر ....... پندارو سپهر با تعجب نگام میکردین.....خیلی ساده لوحی آراد پارسا.....آریانا دوست پسر داره....عاشقشه !!!!میفهمی؟؟؟؟پس اون غرور سگ مصبت واسه اینه که این جناب نمیخواد کسی بهت نزدیکشه......هامیخوادمال خودش باشی ؟؟؟؟اره؟؟؟؟؟بدرک....حالیت میکنم.....من از پا نمیشینم من انتقامم رو از خانواده ی جاوید میگیرم ...من این دختر کوچولوی مغرور رو به زمین می زنم

با خوشحالی اومد سمتمون.....هه خوبه که حداقل با اون شادی....چی بهت گفت که اینقدر خوشحالی؟؟؟؟دعوتت کرد بری خونش..؟؟؟؟؟اگه اینجور ادمی نباشی جای سواله....با تعجب نگامون میکرد.....دلم میخواد خوردت کنم اریانا...ترانه برگرو داد بهش....ابرواشو انداخت بالا و نگام کرد..

چشمام گرد شد....خیلی پستی اریانا...خیلی بی حیایی.....خیلی........عکس پسررو بوسید......بلند شدم اگه پیشش میموندم بقیش معلوم نبود....
آریانا
مهدیس و ترانه با نگرانی نگام میکردن....چرا نمیخوان بفهمن؟؟؟؟بابا عشقم بود.....تموم زندگیم بود...نمیخوام بزارم بزور ازم بگیرنش.....پوسترو گذاشتم زیر چند تا کاغذ .....با بچه ها راه افتادیم میخواستیم بریم ناهار...حالم بهتر بود....ولی انگار اراد خوب نبود حقم داشت....ولی بدرک....چه بهتر که چهره ی معصوم بردیا روی کاغذ نشست....

تا رستوران هیچکی هیچ حرفی نزد.....دلم نمیخواست با اراد هم میز باشم....
به بهونه کار داشتن با مونا رفتم رو میز اونا.....ولی اراد واسه ناهار نیومد....بازم بهتر...اه....چرا پندار اینطور با تاسف نگام میکنه....چته؟؟؟؟روانی.....

ناهارو که خوردیم راه افتادیم که بریم خونه....کلاه سویشرتم رو کشیدم جلو عینک افتابیم رو یه تکونی دادم.....من از جلو میرفتم مهدیس و ترانه از پشت سر....همش تو فکرم بردیا بود.....خاطراتم....حرفاش...قورب ونه اون خنده شیرینش....

همینطور که میرفتم زیر پام یه سنگی لیز خورد چشمتون روز بد نبینه که افتادم رو زمین و قل خوردم رو پایین ....حتی وقت نکردم جیغ و داد کنم ....بالاخره وایستادم چشمامو باز کردم دیدم رسیدم دامنه کوه پوست دستم رفته بود رو صورتم هم چندتاخراش بود....پامو جمع کردم و سرم گذاشتم رو پام همه دورم جمع شده بودن....جز سپهروپندار....سرمو اوردم بالا....زدم زیر خنده....دسته خودم نبود بجای اینکه گریه کنم میخندیدم....مهدیس که گریشو کرده بود و ترانه هم درشرف.....با دیدن چهره خندانم همه یه نفس کشیدن....بلند شدم...وای درد کمرم شروع شده بود....الهی بمیر اراد....انشالله............

موقع خدافظی استاد همه بچه هارو جمع کرد و گفت:

استاد -ممنون انشالله فردا کاراتون رو بیارید تا ببینم.....

بعدش اومد سمت من و گفت:

استاد-اریانا مراقب باش اگه فردا حالت خوب نبود اشکال نداره نیای...

تموم بدنم درد میکرد ترانه سمت راستمو گرفته بود مهدیسم سمت چپ.....با لبخند گفتم:

من-باشه استاد چون خودتون گفتین نمیام

خندید و رفت....مهدیس نشست پشت رول منم که از جلو تکون نمیخورم.....این مهدیسم عاشق جاستین بود.....

ترانه در خونرو باز کرد بدو رفتم تو واولین کاری که کردم پوستر بردیارو زدم روبه روتختم ....بردیا چشمای قهوه ای با پوست سفید و لبای خوشحالت داشت مو هاشم لخت بودو همیشه میومد جلوچشمام....دراز کشیدم رو تختم و بالبخند به بردیا خیره شدم....مهدیس با پنبه و بتادین اومد......

من-میخوای چیکار کنی؟؟؟

مهدیس-هیچی میخوام زخمات و ضدعفونی کنم

من-نمیخواد بابا..مگه من فوفولم

مهدیس-بی ادب به حرف بزرگترت گوش بده

من-تو؟؟؟ بزرگتره من؟؟؟؟عجب رویی داره.....

در همین حین ترانه که داشت لباسشو عوض میکرد گفت:

ترانه-اون کی بود بش گفتی عشقم؟؟؟؟

با مسخره گی گفتم:

من-به شما ربطی داره؟؟؟

شالشو پرت کرد سمتم که مهدیس اعتراض کرد:

مهدیس-ترانه کوری؟؟؟؟؟بابا بتادین دستمه بریزه تمیز کردنش بدبختیه

ترانه-خب حالا توام...گفتم کی بود؟؟؟

سرمو چرخوندم سمتشو گفتم:

من-آریا.....

ترانه-اها.......

مهدیس گفت:
-مهدیس-آریانا فردا میای؟؟

ترانه-کجا میخوای بیای؟؟؟؟تو که فوتو آراد رو نداری!!!به استاد چی میگی؟؟؟

اوه اوه...چه خاکی بریزم....با ناراحتی گفتم:

من-نمیدونم...

ترانه-چطور بکشیمش؟؟؟؟وای.....

هممون ساکت شدیم که یدفع ترانه به مهدیس گفت:

ترانه-پاشو لپ تاپتو روشن کن....تو اینترنت سرچ کن ویلیام...

من-چرا چرت و پرت میگی؟؟به ویلیا چه؟؟؟

با حالتی که انگار دارم حرف اضافه میزنم گفت:

ترانه-خیلی رو داری ...گند زدی...ما داریم جمعش میکنیم دو قورت و نیمتم باقیه؟؟......خره آراد عینه ویلیامه....

مهدیس گفت:ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دختران زمینی،پسران آسمانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites