تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دختران زمینی،پسران آسمانی

صفحه  صفحه 6 از 12:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  11  12  پسین »  
#51 | Posted: 12 Dec 2013 04:46
فصـــــــــــــــل ۱۰


کیارش- میشه تو چیزی بخوایی و من نه بگم؟؟؟...حتما میام
آریانا- ترانه بلند شو ...باید بریم آرایشگاه

این یه هفته رو همش دوندگی داشتیم و حال من هنوز آشفته بود ...همه نگرانم بودن ...وقتی برای خرید حلقه رفته بودیم تارا ازم خواست من براش انتخاب کنم ...ولی من ازش خواستم خودش انتخاب کنه چون حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم ...حتی مامان ساکتم هم دیروز معترض شد ...برگشت بهم گفت:

مامان-ترانه ...دخترم ...چرا دیگه شیطونی نمیکنی ...کو اون دختری که از دیوار راست بالا می رفت

دست خودم نبود ...ولی باید اعتراف کنم اون اتفاق برام مثل یه زلزله ی هشت ریشتری بود ...تمام شادی هام رو در یک چشم به هم زدن به باد داد ....همه فکر می کردن به خاطر رفتن تارا ناراحتم

....حتی لباس جشنم هم تارا گرفته بود ومن هنوز ندیده بودمش ...منی که عاشق خرید بودم لباسی که باید برای جشن عقد خواهرم بپوشم رو ندیده بودم ...واقعا خنده داره ....

رفتم دسشتویی و صورتم رو پوشیدم ...امروز رو باید خوددار باشم ...خوبه که کیارش میاد ...بودنش برام آرامشه ...باید ماسک شاد بودن بزنم ...نباید این عروسی رو برای خواهر یکی یدونم زهر مار کنم ....درسته دیگه حوصله آتیش سوزوندن رو ندارم ولی می تونم لبخند بزنم ....آره همینه ....

از دستشویی بیرون اومدم ...آریانا برام لباس گذاشته بود ....یه مانتوی بلند سرمه ای با شلوار و شال مشکی ....زود آماده شدم و اومدم بیرون ...یه لبخند زدم که همه با تعجب نگام کردن ...با آریا و دخترا به طرف آرایشگاه رفتیم ...عادت به آرایش کردن نداشتم ....ولی عروسی خواهرم بود ....اول تارا نشست و آرایشگر شروع کرد حتما الان با خودش می گه این عروسه بیست تا همراه داره تا ظهر ما سه تا بی کار بودیم و سر ظهر آریا برامون غذا آورد ...یکی از آرایشگر ها مهدیس رو برد و شروع کرد به درست کردن مو هاش ....یکی دیگه هم مشغول پیچیدن موهای آریانا شد ....منم منتظر شدم تا کار اون دو تا تموم بشه ....کار هر دوشون تموم شد ولی بی شعورا نذاشتن من ببینمشون ...رفتن تا لباساشون رو بپوشن ...منم نشستم و رو به آرایشگره گفتم:

من-اگه میشه یه آرایش ملایم بکنید

آرایشگر- مگه میشه ؟؟؟؟....تو خواهر عروسی ...دیدی که اون دو تا دوستت هم ملایم آرایش نکردم ...غلیظ نبود ولی ملایم هم نبود

من-من ندیدمشون ولی تو رو خدا زیاد آرایشم نکنید

آرایشگر-تو کاری به من نداشته باش

و شروع کرد اول مو هام رو پیچید ....منم چشمام رو بسته بودم ....این روزا کم خوابی داشتم ... آرایشگره هم منو کشت تا کارش تموم شد .... می خواستم خودمو توی آیینه ببینم که تارا داد زد:

تارا-نبینی ها ....برو اول لباست رو بپوش ...توی اون اتاق گذاشتمش

همونطور که آریانا و مهدیس نذاشتن من ببینمشون منم نذاشتم و تند رفتم توی اون اتاقی که تارا گفت ...اونجا یه لباس آبی آسمانی بود ...گرفتمش جلوی خودم ...تا شکم تنگ بود و از باسن به پایین گشاد می شد ....دنباله هم داشت ....پوشیدمش ...یه آستین خیلی کوتاه هم داشت و یقه اش مستطیلی بود ... من همیشه نمازمو می خوندم ولی اهل حجاب توی جمع های خانوادگی نبودم ....می دونم الان با خودتون می گید من یه خل تمام عیارم ولی من برای خودم اعتقاداتی داشتم من خدا رو خیلی دوست دارم ولی تو یه خانواده ای بزرگ شدم که اهل حجاب نبودن توی جمع هم لباسی کم تر از آستین کوتاه نپوشیده بودم ...

یه کفش پاشنه بلند آبی هم اونجا بود که با دو تا بند تا بالای زانو بسته می شد ...باید اعتراف کنم که سلیقه ی تارا حرف نداشت ... آریانا اومد تو و من از توی آیینه دیدمش ...یه لباس سبز دکولته که تا زیر زانوش بود ..مو هاش هم فر کرده بود ...اینقدر خوشگل شده بود که دلم نمیومد نگاش نکنم ...وقتی منو دید گفت:

آریانا-وایییییی دختر اگه خودتو ببینی ...خیلی خوشگل شدی

مهدیس هم در حالی که داشت می گفت:

مهدیس- آریانا تو کیف منو و ندیدی

اومد داخل اتاق ...یه لباس زرشکی که تا زانوش بود ....مو هاش هم بالای سرش جمع کرده بود و تره ای ازشون رو فر کرده بود ....اونم به اندازه ی آریانا زیبا شده بود ...مهدیس جیغ زد:

مهدیس-وایییییییی دختر معرکه شدی؟؟؟

من-خودتون رو ندیدی که به من اینطوری می گید

رفتم بیرون ...تو آیینه یه دختر زیبا دیدم ...این منم؟؟؟...خط چشمی که توی چشمام کشیده بود چشمام رو دو برابر و کشیده تر کرده بود ...مو های مشکیم هم از بالا ابشاری و فر بسته بودن ...باید اعتراف کنم قابل شناخت نبودم ....آرایشگر شروع کرد به کل کشیدن ....هر سه برگشتیم ..وایی تارا مثل یه فرشته شده بود ...لباس سفید و بلندش آنقدر زیبا بود که توصیفش برام سخته ...چشم های سبزش توی مژه های مشکیش گم شده بود ...مثل این که آریا از قبل منتظر بود چون سریع اومد بالا ...با دیدن تارا چشماش ستاره بارون شد ...مثل فشنگ رفت طرف تارا و لباش رو چسبوند روی لبای تارا ...اوا خاک به سرم ...این بچه فکر کرده اینجا خارجه که فرتا فرت این خواهر منو بوس می کنه .. آرایشگرا ریز ریز می خندیدن ...تارا هم سرخ شده بود ...بالاخره آریا رو پس زد و در گوشش یه چیزی گفت ...منم رو به آرایشگرا گفتم:

من-شما ببخشید این داماد ما تازه از فرنگ اومده با رسم و رسومات اینجا آشنا نیس

همون لحظه گوشیم زنگ خورد ...کیارش بود ...جواب دادم:

من-الو کیارش رسیدی ؟؟؟؟

کیارش - آره تو کجایی؟؟؟

من-آرایشگاه

کیارش-آدرس آرایشگاه رو بگو بیام دنبالت

من- زحمتت میشه

کیارش- نه بابا این چه حرفیه ...آدرس رو بگو

من- خوب بنویس .....

آدرس رو بهش گفتم و خداحافظی کردم ...مهدیس گفت:

مهدیس- زنگ بزنم آژانس؟؟؟

من- نه کیارش قراره بیاد دنبالمون

مهدیس-آخ جون بالاخره منم یه بازیگر و از نزدیک می بینم

آریانا- تو دعوتش کردی ؟؟؟

من-آره چطور؟؟؟

آریانا- هیچی همینجوری

وقتی زنگ آرایشگاه رو زدن با دخترا از همگی خداحافظی کردیم و رفتیم پایین ...دور کیارش رو ده نفر گرفته بودن و همه امضا می خواستن ....کیارش سرش رو آورد بالا و با دیدن ما داد زد :

کیارش- شما برید توی ماشین

ما سه تا رفتیم توی شاسی بلند آخرین مدل کیارش ...من جلو نشسته بودم و آریانا و مهدیس عقب ...مهدیس از پشت داد زد:

مهدیس- وایییی که این بشر چه قدر خوشگله

آریانا- راست میگه ...عجب تیپی داره کثافت

من- قدش رو میری؟؟؟؟

مهدیس –آره بابا به درخت بید گفته زکی

به سختی از میان جمعیت گذشت و اومد سوار شد ...خوشبختانه شیشه ها دودی بودن و کسی ما رو نمی دید ...وقتی نشست اول کمربندش رو بست بعد برگشت طرفم ...با دیدن من چند لحظه با تعجب نگام کرد منم گفتم:

من- سلام

دیدم جواب نمیده دستم رو جلوش تکون دادم ...به خودش اومد و گفت:

کیارش- چیزی گفتی؟؟؟

من- گفتم سلام ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#52 | Posted: 12 Dec 2013 04:48
فصـــــــــــــــل ۱۰


کیارش- چیزی گفتی؟؟؟

من- گفتم سلام

مهدیس و آریانا هم از پشت سلام کردن که کیارش برگشت عقب و گفت:

کیارش- سلام خانومای زیبا ...ببخشید این دوست شما برای من هوش و حواس نمی ذاره ...دوستید دیگه؟؟؟

من- احسنت به هوشت

کیارش –و البته سلام به روی ماه تو ...

آریانا یه بشگون از کنار پهلوم گرفت ....اخ ...اخ ...الهی خیر نبینی دختر ...به زور یه لبخند زدم ...کیارش حرکت کرد ...دستمو گذاشته بودم رو پهلومو به آریانا فحش می دادم که کیارش برگشت و گفت:

کیارش- معرفی نمی کنی ترانه خانوم؟؟؟

برگشتم و به مهدیس اشاره کردم:

من- ایشون مهدیس خانوم هستن ...ایشونم آریانا هستش

کیارش- خوشبختم خانوما

مهدیس- کیارش خان یه سوال داشتم

کیارش – شما دوتا بپرس مهدیس خانوم ...درست گفتم دیگه؟؟؟؟

مهدیس- بله درست گفتید ... شما نامزد نداری؟؟؟

کیارش یه نگاه به من کرد و از توی آیینه به مهدیس نگاه کرد و گفت:

کیارش – نه هنوز ولی فکر کنم به زودی یکی داشته باشم ...
و دوباره یه نگاه به من کرد ...رفتم تو فکر ...من کیارش رو به عنوان یه برادر یا یه دوست می دیدم ...هیچ وقت نمی تونستم به یه چشم دیگه نگاهش کنم ... تا باغ حرفی نزدیم ...وقتی رسیدیم تشکر کردی و پیاده شدیم ...کیارش هم پیاده شد و شونه به شونه من وارد باغ شد .....

سپهر
آریانا و مهدیس با هم وارد شدن و یه راست رفتن طرف اتاق پرو ...این چند وقت خیلی به مهدیس فکر کردم ...وقتی نبود انگار یه تیکه از وجودم نبود ...دیگه آزادانه می تونم بگم من عاشقشم ... آره عاشق اون لبخند های شیرینش ولی فکر نکنم هیچ وقت بتونم به آراد و پندار اینو بگم ...کیارش و ترانه هم با هم وارد شدن ...کیارش اینجا چی کار می کنه؟؟؟....نگاهی به پندار انداختم ...دندوناشو روی هم میسایید و دستاشو مشت کرده بود ... فکر می کنم اون دو تا هم حس منو داشتن ولی نمی تونستن به زبونش بیارن ...اول همه با تعجب به کیارش نگاه کردن بعد دخترا همه دویدن سمتشو ازش امضا خواستم ...دور ما هم کم دختر نبود ولی اون یه بازیگر و این یه امر مشخصه که دخترا براش بمیرن ...مهدیس و آریانا اومدن بیرون ...اخ خدایا ....چقدر مهدیس خشگل شده ...یه لباس قرمز جیگری ...همه نگاه ها به سمتشون کشیده شد ... ناراحت شدم ...دوست نداشتم کسی به مهدیس نگاه کنه ...باید پیشش باشم ...رفتم طرفش....با دیدنم یه لبخند زد و اومد طرفم ...چشمای آراد ستاره بارون بود ....زود رفت طرف آریانا ...پندار هم داشت با دخترا ی سریش سر و کله می زد:

من-سلام

مهدیس- سلام ...خوبی؟؟؟؟

من-میشه تو رو ببینم و خوب نباشم ...خیلی خشگل شدی دختر

مهدیس سرش رو پایین انداخت و گفت:

مهدیس-ا نگو خجالت می کشم

من-قوربون خجالت کشیدنت بره سپهر ...ولی ...میگم ...حالا ایندفعه گذشت ولی دفعه بعد اینقدر خشگل نکن دوست ندارم بقیه نگات کنن

یکی زد به بازو و گفت:

مهدیس- ای حسود

و خندید ...یه خانوم میانسال و زیبا با چشم های طوسی اومد طرفمون و کنار مهدیس وایساد و گفت:

-مهدیس ...مادر ...چرا اینجا وایسادی؟؟؟

مهدیس- چی کار کنم مامان

-بیا ...مهیار دنبالت می گرده

مهدیس- تو رو خدا اونو به من نچسبونید ...

-ا ...زشته نگو

تازه من و دید ...یه نگاه خریدارانه از سر تا پام انداخت و آخرش رو به مهدیس گفت:

مهدیس-مهدیس جان معرفی نمی کنی؟؟؟

مهدیس نگاهی به من کرد و رو به مامانش گفت:

مهدیس- ایشون یکی از هم کلاسی هام هستن که با آریا دوستن

-این همکلاسیت اسم نداره؟؟

مهدیس-اوا مامان معلومه که داره...ایشون سپهر آریانژاد هستن ..

و رو به من گفت:

مهدیس- اینم مامان یکی یدونه ی من سارا خانومه

سارا- خوبه خوبه خودت رو لوس نکن

و دستش رو به طرف من دراز کرد ..دستش رو گرفتم و زل زدم توی چشماش ...معلوم شد چشمای مهدیس به کی رفته :

من-دیدن شما باعث افتخاره خانوم محترم

سارا- چه جون برازنده ای ...می تونم مهدیس رو چند لحظه ازتون قرض بگیم

من- حتما

مهدیس رو برد طرف اتاق عقد ...من حوصله نداشتم برم اون طرف فقط صدای عاقد رو میشنیدم ....وقتی مهدیس بیرون اومد مامانش اونو برد پیش یه پسر...من و میگی خون خونم رو می خورد ...آراد هم عصبانی اومد پیشم ....نگاهی به اطراف انداختم و آریانا رو دیدم که داره تو بغل یه مرد می رقصه :

آراد- می بینی تو رو خدا چه جوری چسبیده به پسره

من- حالا چرا داره با اون می رقصه ؟؟؟

آراد – هیچی بابا بهم گفت بیا برقصیم گفتم دوست ندارم جلوی این همه مرد قر بدی اونم گفت هر جور میلته و رفت با این جوجه فکلی رقصید

چشمام روی مهدیس و اون پسره بود و گوشام به حرفای آراد گوش می داد ...آراد یه دفعه داد زد:

آراد- یا پیغمبر ..بجنب سپهر ...الان پندار میره کیارش رو داغون میکنه

نگاهی به پندار انداختم ...سرخ شده بود و با عجله به طرف کیارش که دست ترانه رو گرفته بود می رفت ...

پندار
وقتی آریانا و مهدیس اومدن تو دنبال ترانه می گشتم که کنار کیارش پیداش کردم ...دوست داشتم دندون های کیارش رو بیارم پایین ...آراد و پندار رفتن پیش آریانا و مهدیس ...ترانه هنوز از اتاق پرو نیومده بود بیرون ...نگاهی به ساعتم کردم ...یه ربع بود که از اونجا بیرون نیومده بود ...ولی بالاخره اومد ...با یه لباس آبی بود...عین ستاره ها می درخشید یه راست رفت به طرف اتاق عقد ...حدود نیم ساعت بعد بیرون اومد ...آریا و تارا به عقد هم در اومده بودن ...کیارش رفت طرفشو و دستش رو بوسید و بعدش گرفتش توی دستاش ...دیگه نتونستم تحمل کنم ....با تمام سرعت به طرفشون رفتم که آراد جلوم سبز شد :

آراد –کجا میری برادر من؟؟؟ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#53 | Posted: 12 Dec 2013 04:48
فصـــــــــــــــل ۱۰


آراد –کجا میری برادر من؟؟؟

من - آراد برو کنار و الا تو رو هم میزنم

جلو چشمام رو خون گرفته بود ...زدمش کنار و دوباره با تمام سرعت رفتم طرف کیارش ...تقریبا کسی کنار اون و ترانه نبود ...دخترا وقتی دیدن دستای ترانه رو گرفته پراکنده شدن ...رفتم و یقه اش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار:

من- مردیکه ی بی همه چیز چی کار کردی؟؟؟...فقط یه بار دیگه اگه جرعت داشتی دستش رو بگیر ببین چی کارت میکنم

ترانه داد زد:

ترانه- بسه ...به تو چه ...تو چکارمی ؟؟؟

من- تو خفه شو

کیارش –تو خفه شو ...باهاش درست حرف بزن

من- به تو ربطی نداره

یقش رو ول کردم و دست ترانه رو گرفتم و بردم وسط ...تقلا می کرد ولی ولش نمی کردم ...دستم رو محکم دور کمرش گرفتم و در گوشش از میون دندون های قفل شده ام گفتم:

من- ول نخور...اگه یه بار دیگه دور و بر کیارش ببینمت این مجلس رو رو سرت خراب می کنم

ترانه – من دعوتش کردم ...نمی تونم تنهاش بزارم

من –تو غلط کردی ...

اشک دور چشماش حلقه زد و گفت:

ترانه- ولم کن ...

من با بی رحمی جواب دادم:

من- بی خودی آبقوره نگیر ...تا آخر شب باید پیش خودم باشی

ترانه- مگه تو هستی رو بوسیدی من حرفی بهت زدم

من- من فرق دارم ...در ضمن من هرکاری بخوام می کنم

ترانه- منم هر کاری می خوام میکنم ...من یه زن آزادم

من- فعلا که نمی تونی کاری کنی

اشک هاش روی گونه هاش چکید ...دوست داشتم پاکشون کنم ولی غرورم اجازه نداد به جاش گفتم:

من- خوبه دیگه گریه نکن ...عروسی خواهرته بهتره لذت ببری

همون لحظه آریا اومد طرفمون ...باهاش دست دادم و تبریک گفتم ...اونم گفت:

آریا- میشه این خواهر زن ما رو چند دقیقه قرض بدی

تو رو در بایستی گفتم:

من- البته

و دست ترانه رو توی دست آریا گذاشتم ...دوست نداشتم این کار و بکنم ولی چاره ای نبود ....حتی اگه می تونستم همین الان مجبورش می کردم بره و لباسش رو عوض کنه ...دوس نداشتم مردا بهش نگا کنن ...ترانه داشت با آرذیا می رقصید ...دنبال کیارش گشتم که کنار بابای ترانه دیدمش ..اون با بابای ترانه چی کار داره؟؟...چون صاحب مجلس بود شناخته بودمش ولی هنوزم شک داشتم اخه شاید بابای آریا باشه ....داشتم نگاهشون می کردم...برگشتم طرف آریا و ترانه ...پس ترانه کوش؟؟؟....رفتم و رو به آریا گفتم:

من- پس ترانه کجاس؟؟؟

آریا- نمی دونم گفت کار داره

دوباره برگشتم تا ببینم پیش کیارش نیست اما دیدم خود کیارش هم غیبش زده ...داشتم دیونه می شدم ...رفتم تا سالن رو بگردم شاید پیداشون کنم ....

ترانه
از آریا جدا شدم ....کیارش به طرفم اومد و در گوشم گفت:

کیارش- از درختای پشت عروس و دوماد بگذر بیا کارت دارم

و رفت ...منم دیدم پندار حواسش نیست جیم شدم ...از بین درختای تاریک گذشتم ...راهرو پر از گا های رز قرمز بود ... یه فضای نورانی بین درختا بود ...آره یه میز با چند تا شمع ...کیارش پشتش نشسته بود و پشتش به من بود ...رفتم طرفش ... صدای یه آهنگ آشنا اومد ...همون آهنگی که من عاشق ملودیش یودم ...کیارش بلند شد و به سمتم اومد البته خیلی خیلی آروم گام بر می داشت ...یه گیتار دستش بود ...بهم نگفته بود به این خوبی گیتار میزنه... شروع کرد به خوندن :
یه نگاه تب دار مونده توی ذهنم

عاشق شدم انگار آروم آروم کم کم

چشمای قشنگ تو مشروب رومه

اگه باشی با من همه چی تمومه

***

تیک و تیک ساعت رو دیوار خونه

میگه وقت عاشق شدن دیونه

دلو بزن به دریا

اینقدر نگو فردا

اخه خیلی دیره

دیر برسی میره

ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#54 | Posted: 12 Dec 2013 04:49
فصـــــــــــــــل ۱۰


باهاش زمزمه کردم ...رسیده بود رو به روم و زل زده بود توی چشمام :

تو عزیز جونی

بگو که می تونی

واسه دل تنهام

تا ابد بمونی

***

آره تو همونی

ماه آسمونی

واسه تن خستم

تو یه سایه بونی

تو عزیز جونی

نگو نمی تونی

***

یه نگاه تب دار مونده توی ذهنم

عاشق شدم انگار آروم آروم کم کم

شچمای قشنگ تو مشروب رومه

اگه باشی با من همه چی تمومه

***

تیک و تیک ساعت

ملودی گیتار

دو تا شمع روشن

دو تا چش بیدار

سر یه دو راهی

یه دل گرفتار

بی قرار عشق و وسوسه ی دیدار

***

تو عزیز جونی

بگو که می تونی

واسه دل تنهام

تا ابد بمونی

***

آره تو همونی

ماه آسمونی

واسه تن خستم

تو یه سایه بونی

تو عزیز جونی

نگو نمی تونی

***

یه نگاه تب دار مونده توی ذهنم

عاشق شدم انگار آروم آروم کم کم

چشمای قشنگ تو مشروب رومه

اگه باشی با من همه چی تمومه

***

تو عزیز جونی

بگو که می تونی

واسه دل تنهام

تا ابد بمونی

***

آره تو همونی

ماه آسمونی

واسه تن خستم

تو یه سایه بونی

تو عزیز جونی

نگو نمی تونی


تمام مدت زل زده بود توی چشمام و آهنگ رو می خوند ...یاد اونروزی افتادم که با پندار هم خوانی می کردم ...کاش جای کیارش الان پندار اینجا بود ...وقتی قند رو با آریانا بالای سر آریا و تارا می سابیدم آرزو کردم یه روز من و پندار هم سر همین سفره بشینیم ولی می دونم این یه خیال واهی ...کیارش اومد و جلوم زانو زد :

من- این چه کاریه ؟؟؟؟

دستش رو گذاشت روی بینیشو گفت:

کیارش- هیسس...تو فقط نگا کن

یه جعبه ی مخمل از جیبش در آورد و گرفت طرفم ... به آرومی بازش کرد و گفت:

کیارش- با من ازدواج می کنی ترانه؟؟؟...با من ازدواج میکنی تا برای تن خستم یه سایه بون باشی ؟؟؟... تا چشمات مشروبم باشه ؟؟؟...من اون چشمای نازت رو می خوام ترانه

چی میشنیدم ...پس پندار چی میشه ؟؟؟...من انگاری یه حسی به پندار دارم ...پس تکلیف این حس چی میشه ؟؟؟...

ناگهان بوسه ی چند روز پیشش با هستی اومد جلوی چشمم ...نه اون دیگه نمی تونه مال من باشه ...اون نامزد داره نامزدشو هم دوست داره ...اگه پای هستی وسط نبود همین الان می گفتم نه ...ولی حالا که اون هست وضعیت فرق می کنه ...خوب کیارش منو دوست داره ...می تونم باهاش خوشبخت بشم ....شاید به مرور زمان هم عاشقش شدم ...منم می تونم همون زجری رو که کشیدم به پندار بدم ...آره همینه ....پندار هم باید به اندازه ی من زجر بکشه ...با صدایی که خودم نمیشناختم گفتم:

من- بله

کیارش حلقه ی تک نگین زیبایی رو دستم کرد و گفت:

کیارش- اخییییششش ...خیالم راحت شد ...نمی دونی چقدر استرس داشتم .... با بابات هم حرف زدم ...اون حرفی نداشت حتی خیلی هم خوش حال بود ...اون موقع هم که پندار بردت اگه دیدی کاری نکردم فقط به خاطر مجلس خواهرت بود وگرنه بلایی سرش می آوردم که تا عمر داره یادش نره ...یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم...خیلی دوست دارم

خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین ...با انگشت سبابه اش چونه ام رو کشید بالا و گفت:

کیارش- خجالت نکش خانومم ...بیا بریم غذا بخوریم
نمی دونم کی وقت کرده بود این میز رو بچینه ولی میز خیلی قشنگی بود ...با هم غذا خوردیم ...کیارش خیلی خوب بود و منم خیلی دوست داشت ولی من دلم پیش پندار بود ....دلم زار میزد ولی روی لبم لبخند بود ...کیارش کلی گفت و من خندیدم ...خندیدن های زورکی ...
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#55 | Posted: 12 Dec 2013 05:08
فصــــــــــــــــل ۱۱


آریانا
از رقصیدن خسته شده بودم ...از پسری که باهام می رقصید تشکر کردم ورفتم یه لیوان اب خوردم ...در حالی که خودم رو باد می زدم گفتم:
من-آخ خدا خیلی گرمه ...
صدای آراد از پشت اومد:
آراد- منم اگه مثل تو از اول شب تو بغل هزار تا مرد می رقصیدم گرمم می شد
من- هر جور دوست داری فکر کن ..اصلا برام مهم نیست...بکش کنار بزار باد بیاد
داشتم آتیشی می شدم ... خواستم برم که بازوم رو گرفت و فشار داد ...طوری که اخم در اومده:
آراد – از کنارم جم بخوری هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...
دستم رو محکم از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
من –مثلا چه غلطی می کنی ؟؟؟
به دختری که داشت از جلومون رد می شد گفت:
آراد- ببخشید خانوم
دختره برگشت و با دیدن آراد چشماش ستاره بارون شد ...با ناز گفت:
-بله
آراد- میشه با من برقصید
دختره در پوست خودش نمی گنجید:
-البته
آراد یه چشمک به من که در حال انفجار بودم زد و رفت دست دختر رو گرفت و با هم رفتن وسط ...
دستم و زدم به بغلم و شروع کردم به جویدن لبم ...پندار اومد کنارم و گفت:
پندار- آریانا تو ترانه رو ندیدی ؟؟؟
من- نه ندیدمش
و رفت به طرف مهدیس که داشت با مهیار سر و کله میزد ...دنبال سپهر گشتم که دیدم .. به ...یکی از یکی دختر باز تر ...اونم وسط بود و داشت با یه دختر می رقصید ولی تموم حواسش پیش مهدیس بود ...خیلی عصبانی بودم....سینا هم اومد ...یه راست اومد طرفم و پرسید:
سینا- تو ترانه رو ندیدی ؟؟؟؟
داد زدم:
من- نه مگه من وکیل ترانه ام که همتون از من سراغش رو میگیرید
و رفتم سر یه میز دیگه ....دوست داشتم آراد و دخترایی که باهاش می رقصن رو در جا خفه کنم .... اما من مغرور تر از این حرف ها بودم ... همون جا وایسادم و زل زدم به آراد ...مهدیس اومد طرفم و گفت:
مهدیس- چته ؟؟؟... خیلی کلافه ای
من – از آراد زورم می گیره ...دقیقا یک ساعته داره می رقصه ...هر دفعه هم با یکی ...انگار دارم آتیش می گیرم
نیاز داشتم با یکی حرف بزنم ...برام مهم هم نبود که کسی به راز دلم پی ببر ...درسته مغرور بودم ولی الان دیگه غرور برام مهم نبود:
من- تو چرا کشتی هات غرق شده؟؟؟؟
مهدیس- به همون دلیلی که کشتی های تو غرق شده
داشتم شاخ در می آوردم ...یعنی اینم از آراد خوشش میاد ...با تمام توانم داد زدم:
من -به خاطر آراد ؟؟؟؟
مهدیس –نه بابا به خاطر سپهر
یه نفس از سر راحتی کشیدم ...نمی دونم چه جوری این حس توی وجودم جونه زد ولی می دونستم این حس رو به هیچ کس تا حالا نداشتم حتی به بردیا ....مهدیس هم بابغض گفت:
مهدیس- این مامانم منو دوباره چسبوند به مهیار ...سپهر هم زورش گرفت از اول جشن داره با هزار نفر بگو بخند می کنه
آخییی نازی ...اینم وضعیت منو داشت ...دستش رو گرفتم و گفتم :
من- عیب نداره خودت رو اذیت نکن ....حالا مهیار کجا رفت؟؟؟؟
مهدیس – رفته دستشویی ...مخم و خورد از بس حرف زد
یه پسر جون اومد طرفمون و رو به مهدیس گفت:
پسر- افتخار رقص می دید خانوم زیبا؟؟؟؟
یه چشمک به مهدیس زدم و اونم که به نقشم پی برده بود قبول کرد و با پسره رفت وسط ...تارا و آریا هم که دیگه از رقص خسته شده بودن نشسته بودن ...یه دفعه آریا بلند شد و با یه پسر به طرفم اومد:
آریا- نبینم خواهر گلم تنها باشه
لبخندی زدم و جوابی ندادم ...آریا هم به پسره اشاره کرد و گفت:
آریا- فربد یکی از دوستامه ....از اول شب من و دیونه کرده ...همش میگه می خوام با خواهرت آشنا شم ...حالا هم آوردمش که باهات آشنا شه
فربد دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
فربد- خوشبختم از دیدنتون آریانا خانوم
اگه تو هر موقعیت دیگه ای بودم یارو رو ناکار کرده بودم ولی الان برای چزوندن آراد مجبور بودم با این فربده راه بیام...دستم رو تو دستش گذاشتم و گفتم:
من-همچنین فربد خان ...می خوایید برقصید؟؟
ذوق مرگ شد و گفت:
فربد- البته ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#56 | Posted: 12 Dec 2013 05:09
فصــــــــــــــــل ۱۱


با هم رفتیم وسط و شروع کردیم وتانگو رقصیدیم ...آراد و یه دختر که در حال رقص بودن زیاد باهامون فاصله نداشتن ...آراد همش نگاهش به ما بود ...منم برای این که حرصش رو در آرم دستم رو نوازش وار کشیدم روی بازوی فربد ...اونم دختره رو بیشتر به خودش چسبوند...فربد در گوشم گفت:
فربد- شما خیلی زیبایید آریانا خانوم
پسره ی خر ...بی شعور ... کاش می شد بزنم فکش رو بیارم پایین ...حیف ...حیف که نقشم به هم میخوره وگرنه الان برات دماغ نذاشته بودم ...یه لبخند زدم و گفتم:
من- شکست نفسی می فرمایید؟؟؟
فربد- نه واقعا زیباییتون خیره کننده اس
یه خنده ی بلند کردم و در گوشش گفتم:
من- شما به من لطف دارید
یه دفعه فربد کشیده شد عقب ...این آراد بود که یقه اش رو کشیده بود ...آراد گفت:
آراد-تو به کی گفتی زیبا ؟؟؟اگه جرعت داری یه بار دیگه بگو
جلو چشماشو خون گرفته بود ...اگه دخالت نمی کردم فربد رو داغون می کرد:
من- ولش کن آراد ...
آراد-ببین بچه فکلی اگه یه بار دیگه دور و بر خانوم ببینمت من می دونم و تو
و هلش داد و گفت:
آراد- خوش اومدی
و خودش کمر منو گرفت و چسبوندبه خودش ...در گوشم با حرص گفت:
آراد- چی بهت گفت که قهقه می زدی ...بگو ما هم بخندیم
دردم گرفته بود...کمرم رو خیلی فشار می داد:
من- اخ ...ولم کن وحشی
آراد-ولت کنم که بری با هزار تا مرد برقصی ...عمرا ...یادت باشه خودت خواستی از راه زور وارد بشم
و منو بیشتربه خودش فشار داد ....
مهدیس
با همون پسری که خودش رو رامین معرفی کرد مشغول رقص شدیم ...خیلی بد نگام می کرد ولی چاره ای نداشتم باید باهاش راه میومدم ...در گوشم گفت:

رامین- شما نامزد دارید مهدیس خانوم ؟

من- نه راستش

رامین لبخندی زد و دستم رو کمی فشار داد ...بی شعور کثیف ...یه چرخ زدم و برگشتم ...اِ...این که سپهره ...این کی جاشو با رامین عوض کرد ...گفتم:

من- تو کی جاتو با رامین عوض کردی؟؟؟

با عصبانیت ولی آروم در گوشم گفت:

سپهر- چه زود با هم صمیمی شدید؟؟؟

و دستم که توی دستش بود رو فشار محکمی داد ...اخم بلند شد و گفتم:

من-چته ؟؟؟؟

سپهر-تازه می گی چه مرگمه لعنتی ...نمی دونی درد من تویی؟؟؟ .... از اولم بهت گفتم دوست ندارم مردای دیگه بهت توجه کنن ...اونوقت تو چی کاری کردی؟؟؟...صاف رفتی و تو بغلشون می رقصی

دیگه تا آخر عروسی اگه از کنارم جم بخوری دیونه میشم

و کمرمو فشار داد ...باید اعتراف کنم از حرفاش قند توی دلم آب کردن ...برای این که اعصابش رو آروم کنم کوتاه اومدم:

من- ببخشید ...دیگه هر چی تو بخوایی انجا می دم

لبخندی زد و پیشونیم رو بوسید:

سپهر- خودم نوکرتم به مولا

و به رقص ادامه دادیم ...

***
پندار
شام رو سرو کرده بودن ولی هنوز خبری از ترانه و کیارش نبود ...داشتم دیونه می شدم...آراد و آریانا به طرفم اومدن و گفت:

آراد- بیا داداش یا خودش میاد یا نامه اش ...بیا غذا بخور

من- شما برید بخورید

آراد- بیا دیگه لوس نباش

داد زدم:

من- میگم شما برید

زیر لب گفت:

آراد- امشب حال همه گرفته اس

و رفت ...این یک هفته که ترانه نبود اینقدر سخت گذشت که انگار یک سال گذشت ...برای اومدن اینقدر شوق داشتم که آراد و سپهر بهم شک کرده بودن ....اما حالا حالم خیلی گرفته بود ...خدایا یعنی آرامش به من نیومده ...این کیارش این وسط چی می خواد اخه ...با دیدن ترانه و کیارش که از طرف تاریک باغ میومدن عین گرگ زخمی رفتم طرفشون ...مچ ترانه رو گرفتم و کشیدمش ...کیارش حواسش به ما نبود ...بردمش بین درختا ...بازو هاشو گرفتم و تکون دادم:

من- مگه بهت نگفتم حق نداری بری طرف کیارش؟؟؟....گفتم یا نگفتم؟؟؟

ترانه- گفتی ولی من گوش ندادم ...لزومی نداره به حرفای چرتت گوش بدم

بازو هاشو فشار دادم و گفتم:

من- تو خیلی غلط می کنی ...ترانه رو اعصاب من راه نرو بد می بینی ...

ترانه باشدت دسشتو کشید بیرون وداد زد:

ترانه- آقای رادمنش شما بهتره حواستون به نامزدتون باشه و به بقیه کاری نداشته باشید

و رفت ...قلبم از حرفاش آتیش گرفته بود ...نفهمیدم چه طور جشن تموم شد و من به اریا تبریک گفتم ...فقط وقتی به خودم اومدم که با سپهر و آراد توی ماشین نشسته بودیم و من در حال رانندگی بودم ...آره ما برمیگشتیم تهران ولی قلب من پیش ترانه مونده بود ...دلم شور میزد ...انگار قرار بود یه اتفاق بد بیوفته .....

***
متن عاشقانه
یادته بهم می گفتی اندازه ی دنیا دوسم داری ....نمی دونم دنیا کوچیک شد یا تو دیگه دوسم نداری


ترانه
یک ماه از عقد آریا و تارا گذشته بود ... تارا وآریا رفته بودن ماه عسل ...کیارش همون شب من و از بابام خواستگاری کرد و بابام هم با دریافت جواب مثبت از من قبول کرد ...کیارش اسرار کرد تا عقد رو یه ماه و نیم دیگه برگذار کنیم ...بابام قبول نمیکرد ولی وقتی اسرار کیارش رو دید قبول کرد ...آریا هم برای عقد همین پافشاری رو داشت ....اونا هم سه ماه بعد از نامزدی عقد کردن ولی در مورد ما نامزدی وجود نداشت ...پندار هنوز نمی دونست ما قرار ازدواج گذاشتیم و منم حلقه ای که کیارش به عنوان نامزدی بهم داده بود رو جلوش نپوشیده بودم در واقع دوست داشتم شکه اش کنم ...این یک ماه رو امتحان داشتیم ...آموزشگاه تعطیل بود و من کم تر کیارش رو میدیدم ...امروز آخرین امتحانمون رو دادیم ...حال من با یه ماه پیش تفاوتی نکرده بود ...هنوز هم ناراحت بودم ...از سالن امتحان بیرون اومدم و دنبال آریانا گشتم ...کنار مهدیس پیداش کردم و به سمتشون رفتم:

آریانا- چه طور دادی؟؟؟

من –بد نبود ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#57 | Posted: 12 Dec 2013 05:09
فصــــــــــــــــل ۱۱


مهدیس- افتضاح بود ...تو تازه داری می گی بد نبود

جلوتر از اون دو تا راه افتادم ...موبایلم زنگ خورد ...کیارش بود :

من- الو

کیارش- سلام عشقم ...امتحانت رو دادی ؟؟؟

من-آره عزیزم

کیارش –بیام دنبالت بریم دنبال لباس عروس

من- آره بیا ..در دانشگاه منتظرتم

یک ربع بعد کیارش اومد دنبالم ...با هم رفتیم یه مزون معروف ...اسمش رو زیاد شنیده بودم ...خانومه با کیارش خیلی گرم گرفت:

خانوم- چطوری کیارش خان ...سهیلا جون چطوره؟؟؟

سهیلا مامان کیارش بود که برای عمل باباش رفته بود آلمان :

کیارش- خوبه به لطف شما ...راستش اومدیم چند تا لباس عروس ببینیم

خانوم- به سلامتی می خوایی ازدواج کنی ...چه عروس زیبایی هم داری ان شاالله به پای هم پیر شید

لبخندی زدم و اون جلو رفت و چند تا لباس عروس آورد ...یکیشون خیلی به دلم نشست ...یه لباس عروس که بالا تنه اش دو تا بند توری می خورد و منجوق دوزی زیبایی هم داشت و قسمت پایین تنه اش هم گشاد و توری بود و پایینش باز با منجوق کار شده بود ...رو به کیارش گفتم:

من- اون به نظرت چه طوره؟؟؟

کیارش- دکولتهه؟؟؟

من- نه اون توریه

کیارش –عالیه برو پروش کن

لبخندی زدم و رفتم پوشیدمش ...مو هام رو باز کردم ....خیلی به تنم میومد ..انگاری برای من ساخته بودنش ...صدای کیارش از پشت اتاق پرو به گوش می رسید:

کیارش- ترانه جان بیا منم ببینمت

من- نه تا روز عروسی حق نداری ببینی ...اخه شگون نداره

کیارش- اینا همش خیالاته ....بی انصاف نباش دیگه من تا اون روز آب میشم از فضولی

من- اسرار نکن

و لباس را در آوردم ....بعد از خرید لباس برای خرید بقیه چیز ها رفتیم ...چه عروس و دوماد جالبی هستیم که سرخر با خودمون برای خرید نمیاریم ....

***
دو هفته مثل برق و باد گذشت ...همه چیز آماده بود ...فقط پدر و مادر کیارش نمی تونستن بیان ...مادرش خیلی مهربون بود...پشت تلفن خیلی عذر خواهی کرد و گفت بعدا جبران میکنه ...چون پدر کیارش عمل داشت مادرش هم نمی تونست بیاد ...برای من زیاد مهم نبود ....این چند وقته بازیگر خوبی شده بودم چون همش در حال نقش بازی کردنم ...کیارش زود تر برای کرایه ی باغ رفته شیرازبرای عقد کسی از فامیل اونا رو دعوت نکردیم ...قرار شد بعدا برای فامیل اونا هم یه عروسی مفصل بگیریم ...بابام نذاشت کارت بگیریم وگفت تلفینی همه رو دعوت می کنه می خواد دامادش یه سورپرایز باشه ...مهمون های زیادی دعوت نکردیم ...حدودا دویست نفر رو دعوت کرده بودیم ... برای عروسیی که می خواستیم برای فامیل های کیارش بگیریم فامیل های خودمون رو هم مفصلا دعوت می کنیم ...فقط من سه تا کارت برای پندار و آراد و سپهر خریدم ...پندار باید بفهمه من چه زجری کشیدم

استاد پایان کلاس رو اعلام کرد ...پندار داشت وسایلش رو جمع میکرد ...آراد و سپهر هم بالای سرش بودن ... با مهدیس و آریانا به طرفشون رفتیم :

من- روز بخیر آقایون ...اینا مال شماست

و کارت ها رو بهشون دادم ...آراد پرسید:

آراد- اینا چیه ؟؟؟

آریانا- بازشون کنید می فهمید

از روز عروسی تارا تا به حال پسرا کمی باهامون سر سنگین شده بودن ...قبلا به آریانا و مهدیس گفته بودم که دوست دارم عروسیم یه سورپرایز باشه و اونا نباید به پسرا چیزی بگن

آراد و سپهر کارت ها رو باز کردن ...وقتی خوندنش با نگرانی به هم نگاه کردن ...پندار پرسید:

پندار- چیه بچه ها؟؟؟

اونا حرفی نزدن ...پندار کارتشو برداشت و بازش کرد ...خودکار از توی دستش افتادم ...رو بهشون گفتم:

من-خوش حال میشم اگه بیایید

و جلو تر از مهدیس و آریانا اومدم بیرون ...مثل ابی که روی آتیش ریخته باشن آتیش انتقام منم خاموش شد ولی انگاری خاکسترش روی قلبم سنگینی می کرد ...نمی دونم چرا هنوز هم غم دارم ...اخه چرا آروم نشدم؟؟؟...

پندار
بعد از رفتن دخترا روی صندلی افتادم ...شک خیلی قویی بود...سپهر کنارم نشست و گفت:

سپهر- خوبی پندار؟؟؟

جوابی ندادم ...همش با خودم می گفتم این یه دروغ بزرگه ...ترانه نمی تونه مال کسه دیگه ای باشه ...ولی کارتش جلوی روم بود ...این نمی تونست دروغ باشه ...بلند شدم و به طرف در دویدم ...آراد دوید دنبالم و داد زد:

آراد- کجا میری با این حالت؟؟؟

مگه حال من چه جوری بودم ...یعنی اوضام اینقدر وخیم بود که آراد این طوری بهم می گفت ...کارت عروسی رو توی مشتم مچاله کردم و به دویدن ادامه دادم ...سوار فراریم شدم و با آخرین سرعت به طرف آپارتمان دخترا روندم ...فریاد زدم:

من- چه طور تونستی این کار رو با من بکنی ترانه ؟؟؟دِ آخه مگه من چی کارت کرده بودن لعنتی ...

یکی زدم رو فرمون و سرعتم رو بردم بالا ...اصلا فراموش کرده بودم به چه قصدی وارد زندگیش شدم ...الان فقط فکر این بودم که ترانه نباید با کیارش ازدواج کنه ...نمی خوام یه بار دیگه چشمایی که زندگیم شدن رو از دست بدم ...رسیدم به در آپارتمان ...هر کاری کردم نتونستم پیاده بشم و برم ازش بپرسم چرا می خواد با کیارش ازدواج کنه ...میترسیدم بهم بگه عاشقشه ...سرم رو روی فرمون گذاشتم مدام با خودم کلنجار می رفتم ولی نمی تونستم برم ازش بپرسم چرا این کار رو کرد؟؟؟...بالاخره در خونه باز شد ...ترانه اومد وبه طرف ماشینش رفت...با آریانا و مهدیس روبوسی کرد و مهدیس هم پشت ماشینش آب ریخت ...مگه می خواست کجا بره؟؟؟...بی هدف دنبالش کردم ... از شهر خارج شد ...چه دل و جرعتی داره این دختر ...اخه چه طوری نمی ترسه تک و تنها بزنه به جاده...

فقط دنبالش می رفتم ...انگار به طرف شیراز می رفت ...آره من باید ازش بپرسم چرا این کار رو کرده ... شب شده بود و ما بالاخره رسیدیم و دروازه ی قرآن شیراز معلوم شد ...تا خونشون دنبالش رفتم ...پارک کرد و رفت بالا ...باز من موندم و شک ...اخه اگه بهم بگه عاشقشه من دیونه می شم .... چی کار کنم خدایا

ترانه
در خونه باز شد ...سریع حیاط بزرگمون رو رد کردم و رفتم داخل ...بابام روی مبل ها نشسته بود مامانم هم اومد و بغلم کرد ...پرسیدم:

من- پس کیارش کجاست؟؟؟

بابا- همه کارارو زود انجام داد و برگشت تهران تا پیش تو باشه

من- اومده بودم غافل گیرش کنم و توی کارا کمکش کنم ...
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#58 | Posted: 12 Dec 2013 05:14
فصــــــــــــــــل ۱۱


بابا- باچی اومدی ترانه خانوم؟؟

من- با ماشین

بابا- مگه من بهت نگفتم تنهایی با ماشین راه نیوفت تو جاده ها ...مثل این که باید این ماشین رو ازت بگیرم

من- شوهرم برام یدونه بهترشو می خره

بابا- ای شیطون تو بزار خرت از پل رد بشه بعد شوهرم شوهرم کن

به طرف اتاقم رفتم ...دلم گرفت کاش جای کیارش پندار بود .... کاش به اون می گفتم شوهرم ...

غمگین روی تختم نشستم و مثل همیشه اشک ریختم ...لباس هامو عوض کردم و رفتم پایین ...تا پامو از آخرین پله پایین گذاشتم گوشیم زنگ خورد ...بدون این که نگاه شماره کنم جواب دادم:

من- بله بفرمایید

سینا- همین الان میایی دم در کارت دارم

من- تویی سینا ....نمی تونم بیام تهران نیستم

سینا- در خونه ی خودتون رو می گم

من- نمی تونم

سینا- یا میایی یا میام اون خونه رو روی سرت خراب می کنم

قطع کردم و به طرف در رفتم ...اگه نمی رفتم واقعا خونه رو روی سرم خراب می کرد ...یه شال پوشیدم و یه شال پشمی هم انداختم روی شونه هام ...مامانم پرسید:

مامان- ترانه مادر کجا میری؟؟؟

من –الان میام

و بیرون اومدم ....سریع حیاط رو رد کرد و در رو باز کرد و به طرف زانتیای سینا رفتم ...سوار شدم و سلام کردم ...اونم جوابم رو داد ...منتظر شدم تا چیزی بگه ولی مثل این که قصد نداشت شروع کنه ...گفتم:

من- خوب بگو من منتظرم ...

برگشت طرفم وداد زد:

سینا- تو به چه حقی میخوایی ازدواج کنی ...اصلا اون احمق کیه که به من ترجیحش دادی؟؟؟...د حرف بزن

من- هر کی هست هزار بار شرف داره به تو

دستش رو برد بالا ک بزنه توی صورتم که دستش رو روی هوا گرفتم و گفتم:

من- یادته توی مهمونی چه بلایی سرت اومد ...اگه می خوایی دیگه تکرار نشه در شان خودت رفتار کن

و دستگیره رو کشیدم که در باز نشد ...کثافت قفل مرکزی رو زده بود ...سرش داد زدم:

من- در و باز کن سینا

خندید و گفت:

سینا- تو کاراته کارم که باشی من یه مردم و هیکلم هم دوبرابر تو ...اونروز هم حرکتت ناگهانی بودو الا جوری می زدمت که تا عمر داری یادت نره ...حالا هم تقلا نکن خانوم کوچولو

و راه افتاد ....دروغ چرا خیلی ترسیده بودم ...داد زدم:

من- نگه دار سینا ...این مسخره بازی ها چیه

سینا- خانوم کاراته کار اگه می تونی خودت نگهش دار

خواستم فرمون و بگیرم که دستم و پس زد و به رانندگی ادامه داد ....داد زدم:

من- سینا خواهش می کنم ...مامانم الان نگران میشه

سینا- باید قبلا فکرشو میکردی

گوشیم رو از جیب شلوار خونگیم در آوردم و شماره ی مامانم رو گرفتم ...سینا گوشیم رو از دستم کشید و از ماشین انداختش بیرون ...داد زدم:

من- دیونه شدی ...اگه داری شوخی می کنه بهتره تمومش کنی چون شوخی خیلی مسخره ایه

جوابی نداد ...یه دفعه ماشین وایساد ....رو به رومون یه باغ بود ...حتی نمی دونستم کجاییم ...گفت:

سینا- پیاده شو

گریه می کردم و از ترس روی صندلی مچاله شده بودم ...وقتی دید پیاده نمی شم خودش اومد و بازوم رو گرفت و به زور پیادم و کرد با وجود مخالفت های من وارد باغ شده بود ...چه زوری داره این الاغ خان ....حدود نیم ساعت رفتیم و هر دفعه هم از یه دوراهی گذشتیم ...باز خودم رو روی زمین انداختم و با هق هق گفتم:

من- سینا تو رو خدا ولم کن ...

به زور بلندم کرد و گفت:

سینا- باید قبلا فکرشو می کردی ترانه خانوم ....

و باز راه افتاد و منم دنبال خودش کشید ...بالاخره به یه کلبه ی چوبی رسیدیم ...خودم رو عقب کشیدم و در حالی که گریه می کردم گفتم:

من- منو آوردی اینجا چی کار ؟؟؟....

سینا- من نمیتونم بذارم تو مال یکی دیگه بشی ...تو اول تا آخر مال خودمی

دوباره خودم رو عقب کشیدم و از میون هق هق گریه ام گفتم:

من- من ازدواج نمی کنم خوبه؟؟؟...فقط ولم کن بزار برم

یه لبخند کثیف زد و گفت:

سینا- دیره خوشگلم ...خیلی دیره

و بازوم رو کشید ...زورم بهش نمیرسید ...فقط اون لحظه زیر لب گفتم:

من- خدا ...یا ...کم..کمکم ...کن

یه کلبه ی چوبی که سه تا پله می خورد ...خیلی قشنگ بود ...ولی نمی دونم این کلبه وسط باغ چی کار می کرد ...اشکام خشک شده بودو فقط هق هق میکردم ...سینا یه پله رفت بالا و تا خواست پله ی دوم رو بره داد زدم :

من- تو رو خدا سینا ....تو رو جون عمو حمید ولم کن

سینا- اینقدر زر زر نکن ...

و خواست دستمو بکشه که صدای پندار از پشت اومد:

پندار- ولش کن بی ناموس عوضی

برگشتم عقب ...آره اشتباه نکرده بودم خودش بود ...دستم رو بردم و اشکم رو پاک کردم و با نور امیدی که تو دلم جونه زده بود یه لبخند زدم ...بازوم رو از دست سینا در آوردم و ماساژش دادم ....الهی دستت بشکنه سینا ...الهی عموم به عزات بشینه ...سینا با عصبانیت گفت:

سینا- جنابعالی؟؟؟

پندار- به تو ربطی نداره

و بهمون نزدیک شد و رفت یقه ی سینا رو گرفت و از زمین بلندش کرد ...یه خورده ازش بلند تر و درشت تر بود ...معلوم بود داره دندون هاشو روی هم فشار می ده و از بینشون حرف می زنه :

پندار- من همونیم که می خوام مادرت رو عزات بشونم ...حالا فهمیدی؟؟؟

ویه مشت زد توی دهنش ...سینا پرت شد روی زمین ولی پندار باز رفت طرفش و با یقه اش بلندش کرد:

پندار- خوب نگام کن تا قیافم یادت بمونه ...زورت به یه دختر تنها رسیده عوضی ...مگه تو خودت ناموس نداری ...اصلا وایسا ببینم توکی هستی؟؟؟

سینا فقط نگاهش کرد ...پندار برگشت طرف من و داد زد:

پندار- این کیه ترانه؟؟؟

با هق هق گقتم:

من- پسر ...ه ...عمومه

با یقه اش تکونش داد و گفت:

پندار- این که از خون خودته نامرد ...می خواستی باهاش چی کار کنی؟؟؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#59 | Posted: 12 Dec 2013 05:15
فصــــــــــــــــل ۱۱


سینا- این دختر از اول مال من بوده حالا دارن با زور ازم میگیرنش منم می خوام با زور نگهش دارم

پندار داد زد:

پندار- تو غلط می کنی ...

و یه مشت دیگه بهش زد و سینا باز پرت شد ...پندار رفت طرفشو با پاش به پهلوش ضربه زد ... اونقدر زد تا خسته شد ...عاقبت ولش کرد و اومد طرفم و داد زد:

پندار- برو خدا رو شکر کن نوک انگشتت بهش نخورد چون به ولای علی اون موقع خودم خونتو روی چوب های این خونه می ریختم ...حالا هم گم شو نمی خوام چشمم بهت بیوفته

سینا به سختی بلند شد ودر بین درختا گم شد ...نفسی از روی آسودگی کشیدم و سرمو تکیه دادم به درخت پشت سرم ...یه لبخند زدم و زیر لب گفتم:

من- خدایا ممنونتم ...نوکرتم

پندار- خوبی ترانه؟؟؟

چشمامو باز کردم و گفتم:

من- به لطف تو آره

پندار- چرا باهاش اومدی اینجا؟؟؟

من- من نیومدم به زور آوردم

پندار- خوب دیگه بهتره بلند شی زود تر باید برگردیم

تازه یاد مامانم افتادم و گفتم:

من- وایی مامانم!!

و بلند شدم و با پندار راه افتادیم ...از پندار با لبخند پرسیدم:

من- خوب از کجا باید بریم

پندار-نمی دونم

لبخندم خشک شد و جیغ زدم :

من- چی؟؟؟

پندار- چرا جیغ می زنی خوب من فقط دنبالتون اومدم

من – اصلا تو چرا ما رو دنبال کردی؟؟؟اصلا تو شیراز چی کار می کنی؟؟

پندار- انگار ناراحتی که سینا رو رد کردم ؟؟؟بیا و خوبی کن

من- اصلا شاید من و اون می خواستیم بریم یه جا یه کار خصوصی داشتیم که تو نباید می فهمیدی فضول خان ...اونوقت تکلیف چی بود؟؟

پندار- تو غلط میکنی با اون کار خصوصی داشته باشی

من- تو منو دیونه می کنی ...اصلا ولش کن بیا یه راه برای بیرون رفتن پیدا کنیم

با هم راه افتادیم وهمینطوری بی هدف رفتیم جلو ...پندار که جلو راه می رفت یه دفعه وایساد منم که سرم پایین بود و پشتش راه میرفتم که خوردم بهش...داد زدم:

من- هی یابو چرا وایسادی ؟؟؟

اخ چه دلم برای فحش هام تنگ شده بود ...برگشت و با درماندگی گفت:

پندار- ما که دوباره رسیدیم به همین کلبه

دوباره راه افتادیم ولی باز رسیدیم به همون کلبه ... این کار رو چندین بار انجام دادیم ...سردم بود اخه بایه بلوز آستین بلند و شلوار خونگی اومده بودم ...خسته از تلاش بی هوده امون همونجا نشستم ...دوباره یاد مامانم افتادم و رو به پندار گفتم:

من- پندار گوشیت رو میدی؟؟

دستش رو کرد تو جیبش ...وقتی اون یکی جیبش رو هم گشت گفت:

پندار- جا مونده تو ماشین

من- حالا من چی کار کنم ؟؟؟...چه جوری به مامانم خبر بدم

لب و لوچم آویزون شده بود ...داد زدم:

من-خیلی کله پوکی

یه خنده ی عصبی کرد و گفت:

پندار- تو عادت داری جواب خوبی رو با تحقیر بدی

من- آخه فقط بلدی سینا رو بزنی حالا چی میشد یه خورده دقت میکردی یا موبایلتو با خودت میاوردی یا راه رو یاد میگرفتی ...آقای خنگ

پندار- اسگول

من- الاغ

پندار-بی شعور

من- کثافت ، آشغال ، اخمق،میمون ...دیگه ...مممم...دیگه ....فحش رکیک و ناموسی هم بلدم بدم بهت؟؟؟؟

پندار- نه قوربونت نگه دار لازمت میشه

و تکیه اش رو داد به درخت ...زیر لب گفتم:

من- صد رحمت به الاغ

یه دفعه یه دونه برف نشست سر دماغ قرمزم ...بازو هام رو مالش دادم و گفتم:

من- من سردمه

بلند شد و به طرف کلبه رفت ...پرسیدم:

من- کجا ؟؟؟

پندار- می رم توی کلبه بهتر از اینه که بمونم اینجا و یخ بزنم خانوم فیلسوف

چه خری هستیم ما ...خوب از اول باید می رفتیم توی کلبه ....بلند شدم و دنبالش رفتم ..درو باز کرد ...همه جا تاریک بود ....دستش رو روی دیوار کشید تا کلید رو پیدا کنه ...یه دفعه صدای آخش در اومد...تن صدام رو پایین آوردم و مثل کسایی که رفتن دزدی پرسیدم:

من- چه مرگته؟؟؟

پندار- رو پام وایسادی

اینقدر آروم گفت که نشنیدم:

من- چی میگی ؟؟؟

داد زد:

پندار- بابا میگم رو پام وایسادی

من- اها ...خب زود تر میگفتی
و پام رو از رو پاش برداشت ....با آدم دعوا داره ....منم دستم و کشیدم اون طرف دیوار ...یه دفعه دستم خورد به یه چیز ...آره خودشه ...فشارش دادم ...همه جا روشن شد ...یه لوستر بزرگ به سقف آویزون بود ...یه ال سی دی و مخلفات با یه دست مبل راحتی رو به روش ...یه آشپز خونه ی کوچیک رو به روی ورودی که اپنش از چوب بود ...چند تا گلدون که گلای قشنگی هم داشت اینطرف و اونطرف بود ... یه شومینه پشت مبل ها که یه پوست ببر پشتش آویزون شده بود ...یه کمد دیواری که انواع مشروب از ویکس و وتکا گرفته تا شراب قرمز همه رو داشت

پندار گفت:

پندار- میرم هیزم بیارم برای شومینه

من- باشه برو

تا پندار رفت ...منم یه سنگ تخت پیدا کردم و رفتم توی اتاق خواب که یه تخت دو نفره ی با شکوه داشت ...چادر نبود ولی حجاب کردم و نماز خوندم ...انگاری آرامش گرفتم ...پندار با شدت در و باز کرد و گفت:

پندار- چرا هر چی صدات میزنم جواب نمی دی؟؟؟

سلام نمازمو دادم ورفتم سجده ...بلند شدم و گفتم:

من- ببخشید داشتم نماز می خوندم

لبخند زد و گفت:

پندار- قبول باشه خانوم خانوما

من- قبول حق ...

نمی گم آدم خیلی مقیدی بودم ...نمازم رو می خوندم ولی تو جمع های خانوادگی یا مهمونی ها برام مهم نبود که مو هام رو بپوشونم ...با هم از اتاق بیرون اومدیم ...شومینه روشن شده بود ...رفتم طرف آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم ...ایول بابا ....پر بود ...کابینت ها رو یکی یکی باز کردم ...یه پفک برداشتم و رفتم لم دادم رو کاناپه ی رو به رو ی تلویزیون ...پندار داشت نگام می کردم ...برگشتم و گفتم:

من- چیه؟؟؟تو هم می خوایی؟؟؟... خوب بیا بخور

پندار- تو نمی خوایی یه شام به فرشته ی نجاتت بدی

من- کی میره این همه راهو ...اسم خودت هم گذاشتی فرشته ی نجات

پندار مظلوم نگام کرد ..اخی ...پیشی نازی ...در حالی که به طرف آشپزخونه می رفتم گفتم:

من- دلم برات سوخت

پندار یه هورا کشید و رفت طرف سی دی های سینا ...یه سی دی برداشت و گذاشت ...آهنگ خیلی شادی بود ...تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم پس ماکارونی رو از توی یخچال برداشتم و همه ی وسایل مورد نیاز هم جلوی دست گذاشتم ...پندار آهنگ رو زیاد کرده بود ...صلاح ندیدم شالم رو در بیارم پس با شال مشغول آماده کردن غذا شدم ...همراه آهنگ میخوندم و به کارم ادامه میدادم ...ماکارونی رو که دم گذاشتم برگشتم که از آشپزخونه برم بیرون که دیدم پندار چهار زانو نشسته روی اپن و با لذت داره نگام میکنه ....اشتباه نکنین منظورم از لذت شیفتگیه :

من- هویی ...چشمات رو درویش کن به چی اینجوری زل زدی؟؟

پندار لبش رو آویزون کرد و گفت:

پندار- من سالادم می خوام

من- خوبه خوبه ...حالا دیگه خودش رو برام لوس میکنه

دوباره مظلوم نگام کرد ...ولی من که خر نشدم ...خریت فقط یک باره :

من- بیا کاهو ها رو بشور و خیار پوست بکن تا برات درست کنم

برخلاف تصورم که الان میگه ولش کن ...پرید پایین و رفت سر وقت یخچال ..کاهو ها و خیار ها و گوجه هارو شست ...رفتم کنارش و گفتم :

من- تا کاهو ها رو خورد می کنم خیار ها و گوجه ها رو آماده کن

اعتراضی نکرد ......چون وقتی کار می کنم تو کار غرق می شم اصلا نگاش نکردم ....وقتی تموم شد برگشتم دیدم همه چی رو به طرز ماهرانه ای آماده کرده ..ایول بابا ...گوجه ها رو به صورت گل رز در آورده بود و خیار ها رو گذاشته بود توی گلبرگ هاش...به معنای واقعی کلمه کفم برید ...دهن مثل گاراژ باز شدم رو جمع کردم و گفتم:

من- خوب دیگه امری نداری؟؟؟

پندار- نه دیگه می تونی بری
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#60 | Posted: 12 Dec 2013 05:16
فصــــــــــــــــل ۱۱


رفتم و لم دادم رو کاناپه ..پندار هم رفت توی اتاق ...اونجا چی کار داره ؟؟؟...شونه ای بالا انداختم و آهنگ ها رو عوض کردم ...سینای ناکس اینجا رو رو نکرده بود ....پندار از اتاق در اومد ...یه شلوار گرمکن طوسی دقیقا مثل شلوار من با یه تیشرت سفید آستین کوتاه ...وا ...این بچه سردش نمیشه ..شونه ای بالا انداختم و مشغول کارم شدم ...ولی خدایی جیگری بود برای خودش ... از کیارش هم بهتر بود ...چشمای کشیده و مورب عسلی که مردونه بود و موهای هایلایت ...کلی از دخترا آموزشگاه براش میمردن ...به طرف آشپزخونه رفتم و میز رو به بهترین شکل چیدم :

پندار- چه کردی!!

من- ببخشید دیگه امکانات نبود

به طرف یخجال رفت ودر حالی درش رو باز می کرد گفت:

پندار- اینجا رو هم پر کرده ...به به ...نوشابه هم خریده کثافت
تعریف هاشم عین خودم مثل آدم نبود ...نوشابه رو یه تکون داد و همون طور که می نشست بازش کرد که یه دفعه نوشابه با فشار زد بیرون و ریخت روی هیکل من
دستام و از هم باز کردم و داد زدم:

من- نمی دونی نوشابه رو نباید تکون داد؟؟؟

خندید ومنم بلند تر داد زدم:

من- ببند نیشت رو

با خنده گفت:

پندار- خوب برو از لباس های توی اتاق بپوش

با عصبانیت از آشپزخونه بیرون اومدم و رفتم توی اتاق خواب ...اولین کشو رو باز کردم و یه لباس سبز بیرون آوردم ...این که زنونس!!!...خیلی هم لختیه ...پس سینا خان کثافت کاری هاشو اینجا میکنه ...این لباس هم حتما مال دوست دخترشه ...نگاهی به لباس های دیگه انداختم ...همه لختی بودن ...شونه ای بالا انداختم ...من که صد سال این لباس ها رو جلو پندار نمی پوشم ...کشوی پایینش رو باز کردم و از لباس های سینا برداشتم ...یه پیراهن کاموایی و یه شلوار گرمکن مشکی ...هم آستین پیراهن رو بالا زدم هم پاچه ی شلوار رو دادم بالا ...برگشتم توی آشپزخونه ...پندار داشت مثل این غذا ندیده ها ماکارونی رو می بلعید :

من- مواظب باش بشقاب رو نخوری

سرش رو آورد بالا و با دیدنم بقی زد زیر خنده...با عصبانیت گفتم:

من-مرض به چی اینجوری می خندی؟؟؟

میون خنده گفت:

پندار- به تو ... خداوکیلی خیلی باحال شدی ...این لباسا برای تو گشاده برای من تنگه

زیر لب گفتم:

من- از بس خرسی

مثل این که شنید چون یه چشم غره به من رفت و با خنده ای محو مشغول غذا خوردن شد ..اهمیت ندادم و مشغول غذا خوردن شدم. بعد از غذاش رفت و لم داد رو کاناپه ....من هم گفتم:

من- کجا می خوایی بخوابی؟؟؟؟؟؟

پندار- کجا باید بخوابم؟؟؟...روی تخت دیگه

من- شرمنده اونجا جای منه

پندار به طرف در اتاق خواب دوید منم دنبالش دویدم ...اون رفت توو درو بست و من هرچی زور زدم در باز نشد :

من- درو باز کن !!!

پندار- نمیخوام

حوصله نداشتم باهاش جر و بحث کنم پس رفتم بقیه غذام رو خوردم و ظرف ها رو جمع کردم ...سینا بعدا می شوره ... نشستم رو کاناپه ...داشتم آهنگ ها رو بالا پایین می کردم که احساس کردم زیر پام یه چیزی داره ول می خوره ...نگاه که کردم دیدم یه موجود سیاه و کوچیک به نام سوسک داره روی پام گشت میزنه ...یه جیغ بنفش کشیدم و الفرار ...به طرف اتاق دویدم و درو مثل گاو باز کردم و یه جیغ بنش دیگه کشیدم ...پندار سریع روی تخت نیم خیز شد ...من هم در چند قدمی تخت لیز خوردم و افتادم روی سینش اونم تعادلش رو از دست داد و دوباره خوابی روی تخت ..بدو.ن این که بفهمم چشمام رو روی هم فشار می دادم و پهلو های پندار رو هم محکم گرفته بودم ...پندار با خنده پرسید:

پندار- چی شده؟؟؟

من- سوسک ...پندار سوسک

یه خنده ی بلند کرد و گفت:

پندار- جات راحته

یه چشمم رو باز کردم و وقتی مطمئن شدم سوسکی اون اطراف نیست اون یکی رو هم باز کردم ...وا خاک عالم ...من تو بغل این چی کار می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟...دستم رو گذاشتم دو طرفش و خواستم بلند بشم که دستش رو گذاشت رو کمرم و فشار کوچکی بهش وارد کرد ...دوباره پرت شدم توی بغلش:

پندار- بدون تصویه حساب می خوایی بری ؟؟؟

من- بذار برم پندار زشته

پندار با لبخند گفت:

پندار- انتخاب کن!...من یا سوسکه؟؟؟

من-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پندار- می خوایی توی پذیرایی با سوسکه بخوابی یا اینجا بمونی

از هیچی به اندازه ی سوسک نمی ترسیدم ...چشمامو روی هم فشار دادم و خواستم بلند شم که دستش رو محکم تر دور کمرم حلقه کرد :

پندار- کجا؟؟؟

من- پندار تو رو خدا ولم کن

پندار- می خوایی بری پیش سوسکه؟؟؟؟.

من- نه ولی تو بغلت که نمی تونم بخوابم ...گوشه ی تخت می خوابم ...خواهش می کنم ولم کن ...

چند دقیقه توی چشمام نگاه کرد و آخرش گفت :

پندار- برو

آروم بلند شدم و در دور ترین نقطه ازش خوابیدم و پتو رو کشیدم روم ...در آخرین لحظه شنیدم که گفت:

پندار- فکر کرده می خورمش

یاد مامانم افتادم ...الان حتما خیلی نگرانم شده ....پلکام روی هم افتاد و خوابیدم...
نور خورد توی صورتم ...چشمامو جمع کردم و گفتم :

من- اه ...لعنت به تو آریانا ...این پرده رو بکش

خواستم پشتم رو به نور بکنم که احساس کردم تو یه حصار قفل شدم ...آروم یه چشمم رو باز کردم که اگه آریانا خواست اسپری حشره کش رو بزنه تو صورتم زود ببندمش ...اینروزا قصد جونمو کرده ...وا ....اینجا کجاست؟؟؟

دست راستمو آوردم بالا و کلم رو خاروندم ...آها یادم اومد ...من و پندار اینجا گم شده بودیم ...نگاهی به کمرم کردم ...خاک بر سرم ...این دو تا دست بزرگ چیه حلقه شده دور من ؟؟؟؟

واییییییییییی نه !!!!!!!!!!...پس روسریم کوش؟؟؟؟؟...از پشت کامل چسبیده بود بهم ...دستام رو گذاشتم رو دستاش و سعی کردم از دورم بازشون کنم ولی مگه زورم می رسید ...یه دفعه صدای خواب آلودش رو شنیدم :

پندار- اینقدر تکون نخور بزار چند دقیقه بخوابیم

موهام داشت اذیتم می کرد و به گردنم چسبیده بود ...پیراهن سینا خیلی برام بزرگ بود و آستینش که قبلا بالا زده بودمش باز اومده بود پایین ...داشتم کلافه می شدم ...دوباره سعی کردم دستاشو از دورم باز کنم...ایندفعه دستش رو محکم تر کرد و با همون صدای خواب آلود گفت:

پندار- تا وقتی من نخوام نمی تونی جایی بری

من- تو رو خدا ولم کن پندار
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 6 از 12:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دختران زمینی،پسران آسمانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites