تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زلزله مخرب

صفحه  صفحه 10 از 15:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  پسین »  
#91 | Posted: 5 Dec 2013 14:54
به عقب هلش دادم و پاهام و دو طرف پاهاش قفل کردم .دستم و سمت راستش تکیه گاه کردم و خودم و بالا کشیدم تا سنگینیم روش نیفته . دست چپم و سمت چپش تکیه زدم : مگه دست توئه بخوای یا نخوای ...
چشم روی هم گذاشت و سر برگردوند : اوهوم .
خم شدم روی صورتش ... لباش و چشیدم : که دست توئه ؟
نیشخندی زد . پوفی کردم : می خورمتا ...
ابروهاش و بالا انداخت . جعبه رو تکون دادم : نمی خوایش ؟
متفکر به جعبه خیره شد . دوباره تکونش دادم : نخوای میدمش به کس دیگه ای ها ...
به سرعت دستش و از کنار دستم بالا کشید و به جعبه چنگ زد : اگه از جونت سیر شدی بده به کس دیگه .
قهقهه زدم : حسود ...
دندوناش و روی هم سایید . جعبه رو باز کرد و به حلقه ی سفید رنگ توی جعبه خیره شد . الماس بزرگی که وسطش بود اصل بود ... واسه خریدنش مجبور شده بودم اپارتمانم و بفروشم ... دو طرف الماس دو تا فیروزه ریز به چشم می خوردن که بین نگین های ریز اطرافشون پنهون شده بودن و زیر برق چراغ می درخشیدن ...
نگاهش و به چشمام برگردوند و به چشمام خیره شد : دوسش دارم ...
بازوم و خم کردم . لبهام و روی پیشونیش گذاشتم : ولی من فقط تو رو دوست دارم
خودم و عقب کشیدم . حلقه رو از جعبه بیرون اوردم . توی مشتم فشردمش و جعبه رو از دستش بیرون کشیدم . جعبه روی تخت افتاد و سر خورد ... صدای برخوردش با کف سرامیک ها بلند شد . اما نه پیوند شنید نه من ... هر دو بی توجه تو چشمای هم خیره شده بودیم .
دستش و توی دستم گرفتم و لبهام و روش گذاشتم و زمزمه کردم : عاشقتم .
بوسه ای روی دستش زدم
-:دیوونتم
یه بوسه دیگه
-:زندگیمی
بازم یه بوسه
-:می میرم برات
یکی دیگه
-:امیدمی
بازم یه بوسه ...
-:پیوندم
دستش و از دستم بیرون کشید و روی صورتم گذاشت : امیر دوست دارم
شنیدن این سه تا کلمه از زبون پیوند ... برای من ... احساس این و داشتم که دوباره متولد شدم . قلبم تندتر می تپید ... با سرعت تمام خودش و توی قفسه سینه ام می کوبید . نفس هام دوباره تند تر و عمیق تر شده بود . مطئنا چشمامم خمار شده بود . سلول های بدنم بازم فریاد پیوند میزدن ...
دستش و توی دستم کشیدم و حلقه رو نشونش دادم . انگشتاش و از هم فاصله داد و دستش و رو به بالا گرفت که بتونم یه دستی حلقه رو توی انگتش فرو کنم . حلقه رو به طرف انگشتش بردم . قبل از اینکه رهاش کنم خم شدم و انگشتش و بوسیدم .
سر بلند کردم و گفتم : اینطوری بهتره ...
خندید : دیوونه
-:تو دیوونم کردی خوشگله ...
حلقه رو توی دستش فرو بردم و در همون حال گفتم : هیچ وقت درش نمیاری ... شنیدی چی گفتم ؟
با این حرف دوباره به چشماش خیره شدم .
نگاه دقیقش و بهم دوخت : اخه ...
-:اخه و این چیزا حالیم نمیشه ... من ببینم این حلقه دستت نیست بد می بینیا ...
نگاهی به دستش انداخت و گفت : مثلا چیکار می کنی ؟
تکیه گاهم و برداشتم و خودم و روش رها کردم : می خورمت ...
******
نگاهم و به منشی دوختم و گفتم : خانم میشه لطفا یه بار دیگه به اقای دکتر بفرمایید باهاشون کار دارم ؟
منشی نگاهش و از جدول پیش روش گرفت : می بینید که چند تا مریض مونده ...
کلافه پام و روی زمین تکون دادم : خانم محترم گفتم که کار واجب باهاشون دارم ... شما بهشون بفرمایید در مورد خانم شمسه ... اگه اجازه ندادن من دیگه حرفی نمیزنم .
دست پیش برد و گوشی رو برداشت . چه عجب ... بالاخره افتخار دادن ... از صبح اینجا دارم واسه خودم روضه می خونم ...
حرفایی که گفته بودم و تکرار کرد ... معلوم نیست چی بهش گفت که بعد از قطع تماس از جا بلند شد و گفت : شما می تونید بعد از این مریض برید داخل ...
و به طرف یکی از در ها به راه افتاد .
با عصبانیت نگاهش کردم .
با باز شدن در از جا بلند شدم و به طرف اتاق دکتر به راه افتادم . نگاه خشمناک بقیه مریض ها رو احساس می کردم . اما بیخیال چند ضربه به در زدم و وارد شدم .
مردی با موهای سفید که به پشت شونه زده بود و پیراهن خوش رنگ لیمویی به تن داشت پشت میز قهوه ای نشسته بود . با ورودم از جا بلند شد . پس پیراهنش و با شلوار سیاه ست کرده بود .
سلام کردم . با لبخندی به لب پاسخ داد و دعوت کرد بشینم .
خودش هم از پشت میز بیرون اومد . باید اعتراف می کردم خیلی بهتر از باباش بود .
رو به روم نشست و پرسید : چیزی میل دارین ؟
تشکر کردم و پاسخ منفی دادم .
پاهاش و روی هم کشید و منتظر بهم خیره شد .
سعی کردم افکارم و جمع و جور کنم . من باید به پیوند کمک میکردم ...
     
#92 | Posted: 5 Dec 2013 14:57
دستم وروی دسته مبل فشردم : من از طرف دختر بزرگ خانم شمس اومدم .
متعجب نگاهم کرد .
ادامه دادم : سها ...
زیر لب زمزمه کرد : سها ...
سرش و پایین انداخت و گفت : مگه خارج از کشور نبود ؟!
انگشتام و روی دسته مبل به حرکت در اوردم : مدتی میشه برگشتن ...
کمی جا به جا شد و گفت : و دلیل حضورتون ؟
-:سها تمایل زیادی برای ازدواج شما با مادرش داره ...
-:خوب ؟
-:اون می خواد به شما کمک کنه ...
-:چرا این کار و می کنه ...
-:بیشتر به این خاطر که دوست داره در برابر پدرش بایسته ... اون می خواد به شما کمک کنه تا مادرش خوشبخت بشه ... فکر می کنه شما می تونید مادرش و خوشبخت کنین .
-:و شما ؟
-:من ... یه دوست ... من و سها قراره به زودی ازدواج کنیم ...
با دقت بهم خیره شد : چرا خودش نیومده ...
-:فکر نمی کنم به اسونی بتونی تو چشمای کسی نگاه کنی و بگی می تونه با مادرت ازدواج کنه و جای پدرت وبگیره ... درسته سها با این ازدواج موافقه ... اما در هر حالتی ... شما جای پدرش و می گیرید ... امیدوارم درکش کنید .
-:من باید چیکار کنم ؟
-:من و سها اخر این هفته از کشور خارج می شیم ... مدت زیادی برای این ازدواج وقت نیست ...
دست توی جیب کت سیاه رنگی که به تن داشتم کردم و پاکتی بیرون کشیدم . پاکت و روی میز گذاشتم و گفتم : این یه دعوت نامه رسمیه ... من و سها خوشحال میشیم شما اوایل جولای تو عروسیمون شرکت کنید .
-:اوایل جولای ؟ یعنی این ازدواج ایران نیست ؟
سرم و به راست کج کردم : درسته ... ما تصمیم داریم سنگاپور ازدواج کنیم ...
ابروهاش و بالا کشید : سنگاپور
لبخندی زدم : امیدوارم توی این جشن شرکت کنید .
خم شد و کارت و از روی میز برداشت . نگاهی به کارت توی پاکت انداخت و گفت : سعیم و می کنم .
دستم و به طرف سرم بردم و گفتم : سعی نه حتما بیاید .
از جا بلند شدم : از اشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم .
اونم بلند شد : اقای ؟
-:امیر ... امیر رادمنش
دستم و که به طرفش دراز شده بود و توی دست فشرد . ادامه دادم : اقای دکتر شما از اشنایان من هستین ... ما دوست داریم اینطوری نشون بدیم که حضورتون توی اون مراسم هیچ ارتباطی با خانم شمس نداره
سر تکون داد : البته ...
-:من در طول سه سال گذشته از مریضهای شما بودم ... و ارادت خاصی بهتون دارم ... همین و به خانم شمس میگم
لبخندی به روم زد : ممنون که کمکم می کنید
-:وظیفه هست ... این چیزیه که همسرم می خواد ... و من برای کمک به اون از چیزی دریغ نمی کنم .
سر تکون داد : بازم ممنونم .
از مطب بیرون اومدم و پشت فرمان نشستم . استارت زدم . قبل از اینکه پام و از روی گلاچ بردارم در باز شد . لبخندی روی لبم اومد . برداشتن پام از روی گلاچ همزمان شد با بسته شدن در ...
     
#93 | Posted: 5 Dec 2013 14:57
از مطب بیرون اومدم و پشت فرمان نشستم . استارت زدم . قبل از اینکه پام و از روی گلاچ بردارم در باز شد . لبخندی روی لبم اومد . برداشتن پام از روی گلاچ همزمان شد با بسته شدن در ...
-:فکر نمی کردم دنبالم باشی
-:منم فکر نمی کردم بخوای به ما خیانت کنی
پوزخند صدا داری تحویلش دادم . پام و روی گاز فشردم و سرعت گرفتم .
دستش و به داشبورد تکیه زد و گفت : خیلی عوض شدی امیر
نگاهی کوتاه بهش انداختم . شلوار جین و پیراهن چهارخونه ای زیر پالتوی مشکیش پوشیده بود . دوباره نگاهم و به جاده پیش روم گرفتم : من همون امیرم
کمی به طرفم برگشت و گفت : مطمئنی ؟
-:البته
-:پس چرا با یه دزد همراه شدی
-:سروش ... بعضی دزدا از بعضی پلیسا شرافتمند تر هستن .
-:یعنی می خوای بگی سها شمس هم مثل اوناست ؟
-:یادته چهارسال پیش چه اتفاقی افتاد ؟ یادته چقدر تلاش کردم تا اون قاتل و به دادگاه بکشم ؟ اما چی شد ؟ اخرش هم با چند تا پارتی بازی از زیر دستمون فرار کرد .
-:اینا چه ربطی به سها شمس داره ؟
-:سها شمس اونی نیست که می خوان نشونش بدن ... شاید بد به نظر بیاد ... اما مطمئن باش خیلی بهتر از اون پلیسایی که تو اون اداره لعنتی نشستن و ادعا می کنن ادم خوبین
-:امیر ...
میون حرفش پریدم : ببین سروش ... من راهم و خیلی وقته انتخاب کردم ... همون موقع که انداختنم بیرون من این راه و در پیش گرفتم ...
-:من و تو همین الانش هم داشتیم راه درست و می رفتیم
پوزخندی زدم . به طرفش برگشتم . فرمان و محکم گرفتم و گفتم : دیوونه شدی سروش ؟ یعنی اینقدر احمقی ؟ سروش چشات و باز کن ... یه نگاه به اطرافت بنداز ... یه حساب و کتاب بکن ... چندتا پرونده تا حالا دستت رسیده ؟ چندتاش واسه کمک به این ادما بوده ؟ پارسال مگه خودت اون پسره رو ول نکردی بره ؟ مگه نگفتی بی گناهه ؟ ما داشتیم همون راهی رو می رفتیم که توی اون اداره نخواستیم در پیش بگیریم . من و تو وقتی اخراج شدیم می خواستیم طرف حق و بگیریم ... اما اومدیم توی این گروه ... بدتر شدیم بازیچه اونا ... ما واسشون هر کاری می کردیم تا رو کاراشون پوشش بزاریم ...
صدام و بالا بردم و جدی ادامه دادم : سروش خوب نگاه کن ... فکر کن ... ببین داریم چیکار می کنیم ... ببین حق کجاست ؟ تو روی زندگیت ریسک کرده بودی ... پس خوب باش ... من تو رو خیلی خوب می شناسم سروش ... تو نمی تونی بد باشی ... تو نخواستی زیر حرف زور بری که الان اینجایی ... همون دختری که پدرش و به جرم قتل انداختن زندان ... اون و فراموش کردی ؟ تو بهش قول دادی ثابت کنی پدرش بی گناهه ... هم تو می دونی هم من که اون مرد بیگناه بود ... تو این مدت واسه اون مرد چیکار کردی سروش ؟
سروش با چشمای غم زده نگاهم کرد .
صدام و پایین اوردم و لبخندی به روش زدم : سروش ... فراموش کردی کی بودی ... به خودت بیا
سکوت کردم ... سکوت کردم تا سروش با خودش باشه ... حرفایی که بهش زدم و پیش خودش بالا و پایین بکنه .
نگاهی از اینه به پرایدی که پشت سرمون بود انداختم .
نگاهی به اطراف انداختم . از کنار یه سمند سبقت گرفتم و توی یه فرعی پیچیدم .
گذا را به سروش نگاه کردم . تو خودش بود .
دستم و روی دنده گذاشتم و زدم رو پنج ... یه پراید هیچ وقت به پای این مزدا نمیرسید . لبخند محوی روی صورتم اومد . به موتور سیکلتی که از کنارم میومد چند تا بوق زدم و با سرعت از کنارش گذشتم .
با فاصله چند سانتی متری از ماشینی که وارد خیابون فرعی می شد هم گذاشتم و ماشین و انداختم ما بین ماشین های داخل اتوبان ...
سروش با خشم گفت : چه خبرته ؟
برگشتم و خیلی جدی گفتم : دارم ادمات و دک می کنم .
برگشت و نگاهی به عقب انداخت . خبری از پراید نبود . کمی جا به جا شدم : دکش کردم .
پوزخندی زد و سکوت کرد .
منم خیلی اروم تو اولین بریدگی پیچیدم و مسیر چند کیلومتری که اومده بودم و برگشتم .
     
#94 | Posted: 5 Dec 2013 14:58
برگشت و نگاهی به عقب انداخت . خبری از پراید نبود . کمی جا به جا شدم : دکش کردم .
پوزخندی زد و سکوت کرد .
منم خیلی اروم تو اولین بریدگی پیچیدم و مسیر چند کیلومتری که اومده بودم و برگشتم .
بالاخره سکوت و شکست : پس تصمیم گرفتی با یه دزد همکاری کنی .
دستم و روی فرمان فشردم و زمزمه کردم : نه ... من کاری با کارای اون ندارم ... ترجیح میدم همینطور عادی زندگی کنم .
لبخندی مسخره ای تحویلم داد و گفت : یعنی می خوای خرج زندگیت و اون دزد بده ؟
شونه هام و بالا کشیدم : فکر بدی نیستا
با این حرف سرم و به طرفش برگردوندم . غرولندی کرد .
ریلکس گفتم : نگران نباش ... فعلا اونقدرا دیوونه نشدم ... یادت رفته بابا همه ی ارثیه مامان و به من بخشیده ؟
متفکر گفت : خوب ؟
-:همین دیگه ... تصمیم گرفتم باهاش یه کار خوب راه بندازم ... با همون هم می تونم زندگی خوبی بسازم
-:باور کنم ؟
-:فکر می کردم من و خوب بشناسی
-:دیگه خودمم خوب نمی شناسم
-:واسه همینه منم گم گردی
پوزخند زد . نگاهی از اینه به پشت سرمون انداختم . اینه های بغل و هم کنترل کردم و گفتم : گوشیت و بده
-:واسه چی ؟
-:نکنه فکر کردی همینطوری می برمت جایی که می خوام برم !
گوشیش و از توی جیبش بیرون کشید .
گوشی رو از دستش گرفتم و زمزمه کردم : حالا ساعت ...
ساعت و هم از مچ دستش باز کرد : دیگه چی ؟
نگاهی بهش انداختم . شاید کمتر از سه ثانیه . به سرعت چشم چرخوندم و دوباره به رو به رو خیره شدم . از بین دو تا ماشین لایی کشیدم و جلوتر رفتم .
سروش دستش و روی پاهاش گذاشت و پای چپش و به عقب و زیر صندلی کشید و گفت : پیشرفت کردی
-:حالا کجاش و دیدی ؟!
از اتوبان خارج شدم و توی یه فرعی پیچیدم . کوچه تنگی بود که جا واسه رد شدن یه ماشین بیشتر نداشت .شیشه رو پایین دادم و اینه رو به داخل کشیدم . کاملا تا شد ...
پام و روی گاز فشردم و با سرعت از کوچه گذشتم و توی یه خیابون وارد شدم .
جلوی یه دکه روزنامه فروشی ایستادم . به سرعت از ماشین پیاده شدم . سروش دست به دستگیره برد که زمزمه کردم : تو بشین .
در و کوبیدم و از صندوق عقب ماشین یه جفت کفش بیرون کشیدم و به طرف سروش رفتم . در و باز کردم و کفشا رو توی اغوشش پرت کردم : اینا رو بپوش کفشات و بده .
شک زده بهم خیره شد .
لحظه ای طول کشید تا از شک بیرون بیاد . متعجب و اروم اروم پرسید : کفشا واسه چی ؟
با جدیت گفتم : نشنیدی چی گفتم زود باش ... کلی کار دارم ... یا بیا پایین یا کفشا رو بپوش ...
تو صورتم خیره شد . منم همین کار و تکرار کردم .
مدتی طول کشید که خم شدم و همونطور که کفشا رو از روی پاهاش برمیداشتم گفتم : بپر پایین من عجله دارم ...
دستم وعقب نکشیده بودم که مچ دستم و گرفت و کفشا رو از دستم بیرون کشید . کفشاش و گرفتم و در همون حال دستم و هم به زیر داشپورت کشیدم و با برداشتن موبایل و ساعتش به طرف دکه به راه افتادم . پسر پانزده ، شانزده ساله ای که اونجا بود با دیدنم بلند شد : سلام اقا امیر ...
لبخند شیرینی به روش زدم : سلام داداش رضای خودم . حالت چطوره ؟
-:خوبم . شما خوبی ؟
-:منم خوبم ... چه خبرا ؟ مادر و خواهرت خوبن ؟
-:بله خوبن ... مامان هر روز دعاتون می کنه
نگاهی به سروش انداختم و گفتم : دستش درد نکنه ... خدا خیرش بده . رضا جان اینا رو واسه من نگه می داری داداش ؟ برگشتنی ازت می گیرمش ...
وسایل واز دستم گرفت و گوشه ای گذاشت : چشم .
کیف پولم و بیرون کشیدم و در حالی که سه تا پنجاهی به طرفش می گرفتم گفتم : اینا هم پیشت باشه .
نگاهی به پولها انداخت .
به سرعت گفتم : زود باش پسر ... مگه من برادرت نیستم ؟
لبخندی زد و پولها رو گرفت . سرم و به علامت مثبت تکون دادم : حالا بهت سر میزنم فعلا ...
قدمی برنداشته بودم که دوباره برگشتم : راستی رضا هر کسی اومد و سراغم و گرفت یادت باشه تو من و نمی شناسی ... تمام این وسایلم در عوض پولی که بهت دادم نگه داشتی
با ترس نگاهم کرد که اروم گفتم : تو به من اعتماد داری ؟
-:معلومه داداش
-:افرین ... حالا حواست و جمع کن ... من مواظبت هستم
سرتکون داد : چشم
ازش دور شدم و به طرف ماشین رفتم . در و باز کردم . سروش کمی جا به جا شد . لبخندی به روش زدم : حالا دیگه همه چیز مرتبه
خیلی سعی می کرد عادی باشه اما مطمئن بودم الان دلش می خواد من و خفه کنه .
اگه می تونست خونم و هم می مکید . از این تصور لبخندی روی لبم اومد . با سرعت بالا در حال حرکت بودم .
نگاهش و به بیرون دوخت و گفت : کجا میریم ؟
با شیطنت گفتم : تو اومدی نشستی تو ماشین من بعد می پرسی کجا میرم ؟
-:من کارت داشتم ...
-:اره خوب می خواستی من و بکشی طرف خودت ...
-:امیر تو الان یه دزدی ؟!
     
#95 | Posted: 5 Dec 2013 15:00
-:اره خوب می خواستی من و بکشی طرف خودت ...
-:امیر تو الان یه دزدی ؟!
اخم کردم : چرت نگو سروش ... تو هیچ مدرکی نداری که بخوای من و سها رو دستگیر کنی ... اگه داشتی خیلی وقت پیش این کار و کرده بودی ...
پوزخندی زد و سکوت کرد .
ادامه دادم : هیچ مدرکی وجود نداره که ثابت کنه سها دزدی می کنه . و هیچ مدرکی هم نداری که بخوای من و دستگیر کنی ...
با خشم به طرفم برگشت . اما سکوت کرد و هیچی نگفت . لبخندی به روش زدم : عصبانی نباش ... من فقط واقعیت و گفتم ... نمی خوام خون خودت و کثیف کنی ... الان اینجا بودنت ... دنبال من بودنت به هیچ جایی نمیرسه ... ما حواسمون جمعه ... پس بیخودی خودت و درگیر نکن .
-:امیر ... باهات چیکار کرده ؟ اون یه دزده
-:مهم نیست ... بازم میگم اون دزد از بیشتر همکارای ما با شرافت تره ... اون لقب یه دزد و یدک می کشه چون دنبال حقه .
سری به تاسف تکون داد .
توجهی نکردم ... پام و روی ترمز فشردم . ماشین به سرعت متوقف شد و باعث شد به جلو پرت بشیم . دستام و روی فرمان گرفته بودم ... اما سروش توجهی نداشت و کاملا به جلو رفت . به سرعت به پالتوش چنگ زدم . برگشت و به صندلی تکیه زد : چته ؟ وحشی شدی ؟
-:بپر پایین !
با تعجب برگشت و به اطراف خیره شد . نگاه دقیقش و بین خونه های پایین شهر و بچه هایی که با لباسهای نا مناسب در حال بازی بودن گردوند و گفت : اینجا واسه چی اومدی ؟
اشاره ای به در سبز رنگ و رو رفته ای کردم : اونجا رو می شناسی ؟
با دقت و شمرده شمرده گفت : خونه ناصر نیست ؟!
-:همون مردی که بیگناه راهی زندون شد ... خونه همون دختربچه ایه که در برابرش زانو زدی و گفتی هر کاری واسه اثبات بی گناهی پدرش می کنی
سروش اخم کرده بهم خیره شد . ابروهام و بالا دادم و گفتم : چیه ؟ یادت اومد ؟ یا فراموش کردی ؟
چی بهم گفتی اون روز ! امیر اون مرد بیگناهه ... ما باید هر طوری می تونیم بیگناهیش و ثابت کنیم .
با تمسخر ادامه دادم : سروش خان ... حتی یادت نبود به اون دختر چه قولی دادی ...
اشاره ای به در کردم : حالا بیا پایین ...
سوئیچ و برداشتم و پیاده شدم . سروش هم به دنبالم پایین اومد . با هم به طرف در رفتیم . دستم و روی زنگ سفید رنگی که چند وقت پیش خودم نصب کرده بودم گذاشتم . صدای کودکانه ای پرسید : کیه ؟
-:امیرم ... باز کن عموجان
درباز شد و مریم با کاپشن صورتی رنگش جلوی در ظاهر شد . با دیدنم لبخندی زد و گفت : سلام عمو
نگاهی به سروش انداخت و مردد گفت : سلام
خم شدم و همونطور که از جیب پالتوم شکلاتی بیرون میاوردم گفتم : بابات خونه هست ؟
شکلات و به طرفش گرفتم . مریم شکلات و از دستم بیرون کشید : بله ... داشت اماده میشد بره سرکار ...
-:مریم جان برو به مامان و بابا بگو می خوام ببینمشون
باشه ای گفت و وارد خونه شد . سروش متعجب پرسید : اون ... ناصر خونه هست ؟ الان ... ناصر باید زندان باشه ...
یااللهی گفتم و درو باز کردم . صدای زهرا خانم بلند شد : بفرمایید اقاامیر ...
وارد خونه شدم . سروش هم دنبالم اومد . ناصر به سرعت از ساختمون خارج شد . نگاهی به حیاط کوچیکشون انداختم . حوض خالی وسط حیاط به چشم می خورد .
ناصر نزدیک شد و گفت : سلام ... خیلی خوش اومدین
دستش و توی دستم فشردم : چطوری اقا ناصر ؟!
ناصر لبخندی به روی سروش هم زد و گفت : شکر خدا خوبم
زهرا خانم با چادر سفید از ساختمون بیرون اومد . لبخندی به روش زدم و سلام کردم . سروش هم به تبعیت از من این کار و کرد . مریم کنار زهرا خانم ایستاد . ناصر از جلوی ساختمون کنار رفت : بفرمایید اقا ...
به راه افتادم و همونطور که پیش می رفتم گفتم : خانم نیومدن هنوز ؟
-:نه اقا ... تماس گرفتن ... الانا پیداشون میشه
سرم و تکون دادم . جلوی زهراخانم ایستادم و گفتم : شما بفرمایید .
زهرا و به دنبالش هم مریم وارد ساختمون شدن . ببخشیدی به اقا ناصر گفتم و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن وارد شدم . سروش هم به دنبالم اومد .
نگاهش دور اتاق کوچیک می چرخید .
     
#96 | Posted: 5 Dec 2013 15:01
نگاهش دور اتاق کوچیک می چرخید .
روی یکی از پتو های پهن شده جلوی پنجره نشستم . ناصر تعارف زد : اونجا چرا اقا امیر؟
کمی جا به جا شدم : من راحتم . سروش کنارم نشست .
اقا ناصر هم رو به رومون جا گرفت .
پرسیدم : همه چیز مرتبه اقاناصر ؟
-:بله ...به لطف خانم الان همه چیز خوبه ... اقای صالحی هم حواسش بهم هست .
دستم و روی پام کشیدم : خیلی خوبه .
سر تکون داد : همش به لطف خانمه ... با اقای صالحی که حرف زدن قبول کردن تو کارخونه کار کنم .
-:شکر خدا
زنگ در به صدا در اومد .
مریم از اشپزخونه بیرون اومد و به طرف در حیاط دوید . لبخندی روی لبم اومد ... بالاخره اومد ...
سروش بهم نزدیک تر شد و پرسید : سهاست مگه نه ؟
ناصر نگاه خیره اش و بهمون دوخت . صدای خنده ی شاد مریم از حیاط بلند شده بود . صدای پیوند هم باهاش همراه بود . مریم از اشپزخونه بیرون اومد و همزمان مریم با یه جعبه بزرگ وارد شد . به دنبالش پیوند هم داخل شد و سلام کرد . مریم به طرف پیوند رفت . ناصر و من هم سلام کردیم . پیوند مریم و در اغوش کشید . مریم کنارم اومد : عمو ببین خاله واسم چی اورده ؟!
لبخندی به روش زدم و اشاره ای به جعبه قرمز رنگ کردم : باز کن ببینیم توش چیه !
مریم با شادی روی زمین نشست . پیوند با تعارف زهرا به طرفمون اومد . با ناصر احوالپرسی کرد . لبخندی به روی سروش زد و دستش و به طرفم گرفت .
دستش و توی دستم فشردم . کنارم روی زمین نشست . مریم جلومون نشسته بود و مشغول باز کردن جعبه بود .
زهرا خانم با سینی چای و ظرف میوه برگشت : چرا زحمت کشیدین خانم ؟
پیوند دستی به سر مریم کشید : چه زحمتی ...
رو به اقا ناصر پرسید : با اقای صالحی که مشکلی ندارین ؟!
ناصر به علامت منفی سر تکون داد : خدا خیرتون بده همجوره حواسشون بهم هست
پیوند سر تکون داد . به طرف سروش برگشتم که با اخم به پیوند خیره شده بود . مریم دو تا عروسک و به همراه یه خونه بیرون کشید و گفت : وای خاله خیلی خوشگلن ...
پیوند لبخندی به روش زد . مریم بلند شد و بوسه ای روی گونه پیوند گذاشت . سروش زمزمه کرد : انگار خوب باهم راه میاین .
زهرا گفت : مریم برو اتاقت بازی کن ...
پیوند هم سر تکون داد : برو عزیزدلم ...
مریم جعبه رو برداشت و از اتاق بیرون رفت . زهرا کنار ناصر نشست و مشغول صحبت با پیوند شد . اما تمام حواس من به سروش بود که زیر لب غر میزد . بالاخره سکوت و شکست و از ناصر پرسید : چند وقته ازاد شدی ؟
پیوند نگاهش و از زهرا گرفت و به سروش دوخت . ناصر نگاهی به من و پیوند انداخت و گفت : حدود سه ماهی میشه ازاد شدم ...
سروش متفکر به طرف پیوند برگشت .
پیوند لبخندی به روش زد و گفت : چهار ماه پیش چند تا فیلم دست کاراگاه پرونده رسید که شامل تمام موارد لازم برای تبرئه شدن اقا ناصر بود .
سروش ابروهاش و بالا کشید : و این فیلم ها ...
نگاه خیره من و پیوند و که احساس کرد . اروم گفت : اهان فهمیدم .
پیوند فنجان چای و بلند کرده بود که زهرا گفت : چه حلقه قشنگی خانم ... دارین ازدواج می کنین ؟
سر بلند کردم و به زهرا خیره شدم . پیوند برگشت و با مهربانی نگاهم کرد . زهرا با شیطنت گفت : تبریک میگم امیر خان
لبخندی زدم : ممنونم .
سروش با چشمای گرد شده نگاهم می کرد .
فکر کنم بیچاره از وقتی به دنیا اومده بود به اندازه امروز متعجب نشده بود .
ناصر هم تبریک گفت . زهرا ادامه داد : خیلی بهم میاین ... به پای هم پیر شین
سروش پوزخندی زد که چشم غره ای نثارش کردم .

******

سروش در و با خشم کوبید و گفت : پس داری باهاش ازدواج می کنی .
با ارامش ماشین و روشن کردم : تو مخالفی ...

-:تو چی فکر می کنی ؟
-:خوب اگه واسه این مخالفتت دلیل منطقی داری بهم بگو ... شاید پشیمون بشم .
-:اخه پسره احمق ... دیوونهههه .
صداش رفته رفته بالا می رفت . ولی واسه من مهم نبود اروم بودم .
-: کدوم پلیسی با یه دزد ازدواج می کنه ؟ زده به سرت ؟ پاک عقلت و از دست دادی امیر ...
-:تو که گفتی منم یه دزد شدم .
-:قبلا که پلیس بودی ... امیررررررررررر ... پاک خل شدی
لبخندی به روش زدم : سروش ناصر و پیوند از اونجا بیرون کشید ... می خوای بدونی اون فیلما چی بود ؟ همش حرفایی بود که قاتل واقعی بهش زده بود ... اون کاری کرد که من و تو نتونستیم انجام بدیم ... سها اونقدرا هم که فکر می کنی بد نیست ... گاهی فکر می کنم اون خیلی بهتر از منه .
پوزخند زد : کاملا عقلت و از دست دادی ...
-:ناصر و خانواده اش الان خوشبخت هستن ... سروش من و تو خیلی سختش کرده بودیم ... سعی می کردیم در همه حال قانون و هم رعایت کنیم ... اما حالا می بینم اگه بخوام می تونم خیلی راحت به همه کمک کنم . سها این و می دونه ...
با سرعت رانندگی می کردم . دست و به داشبورد گرفت و گفت : حالا چته اینطوری رانندگی می کنی ؟
لبخندی به روش زدم : نگران نباش عادت کردم به این مدل رانندگی ... هیجان داره
-:اگه سها اینقدر خوبه بانک و واسه چی زده ؟
-:پیشنهاد می کنم یه سر به اون بانک بزنی و حساب هایی که ازشون پول برداشت شده رو بیرون بکشی ... یه امار بگیر ببین از حساب کیا پول بیرون اومده .
لباش و روی هم فشرد و سرش و کمی به طرفم برگردوند : چی می خوای بگی ؟
شونه هام و بالا انداختم و گفتم : تو رو نزدیکی های دکه پیاده میکنم . بهتره به دوستات نگی همراهم کجا اومدی ... واسه من و پیوند مشکلی نیست ... اما ناصر و خانواده اش عذاب می کشن .
فریاد زد : لعنت به تو امیر

     
#97 | Posted: 5 Dec 2013 15:02
شونه هام و بالا انداختم و گفتم : تو رو نزدیکی های دکه پیاده میکنم . بهتره به دوستات نگی همراهم کجا اومدی ... واسه من و پیوند مشکلی نیست ... اما ناصر و خانواده اش عذاب می کشن .
فریاد زد : لعنت به تو امیر
لبخندی به روش زدم : نسیم بفهمه اینقدر بی ادب شدی عصبانی میشه ها
با خشم دندوناش و روی هم سایید و مشتش و روی داشبورد کوبید .
با خنده گفتم : سروش این ماشین صاحاب داره ها ...
سری به تاسف تکون داد : همین جا نگه دار پیاده میشم .
-:اینجا ؟ چطوری می خوای بری وسایلت و از دکه بگیری ؟ اون که به تو نمیده وسایلت و ...
-:به جهنم ... واسم مهم نیست ...
دوباره صداش و بالا برد : نگه دار .
با اخم گفتم : سروش امروز زیادی داری داد میزنیا ... سر درد گرفتم .
-:پس نگه دار ...
ماشین و گوشه خیابون کشیدم . روی پل بودیم ... نگه داشتنم درست نبود ... اما منم دیگه اونقدرا از قانون پیروی نمی کردم . در و باز کرد ... قبل از اینکه پیاده بشه گفتم : برو از همون دکه وسایلت و بگیر ... خودم بهش خبر میدم که داری میری ...
پیاده شد . تا در بسته نشده گفتم : هی سروش ... خودت بریا ... کس دیگه ای بره نمیده دستت
در و کوبید . پام و روی گاز فشردم و ازش دور شدم .
سه خیابون بالاتر ماشین و جلوی یه کافی شاپ پارک کردم . پیاده شدم و به طرف کافه به راه افتادم . ماشین و قفل کردم و وارد کافه شدم . دستم و برای حمید بالا بردم : احوال داداش حمید
-:به امیر خان ... بالاخره اومدی ؟
سوئیچ و روی پیشخوان گذاشتم : شرمنده دیر شد ...
چشم غره ای بهم رفت : برو داداش ... کارت راه افتاد ؟
-:اره دستت طلا
-:قابلی نداشت ... لازمته ببرش
-:نه داداش ... کارم راه افتاد ...
نگاهی به ساعت انداختم و دستم و روی پیشخوان کوبیدم : حمید من برم ... شب کار دارم ... جایی دعوتم ... کاری نداری ؟
-:نه به سلامت ... قبل رفتن یه چیزی بخور
-:نه ... میرم ناهار ... کارت و از جیبم بیرون کشیدم و روی پیشخوان گذاشتم : می دونی که تنها تو دعوتی
چشم روی هم گذاشت : می دونم ... خودم و می رسونم .
-:قربانت . با اجازه
از کافه بیرون زدم و شروع کردم به پیاده روی ... نگاهم به اطراف بود که کسی دنبالم نباشه ... وقتی مطمئن شدم کسی نیست ... به طرف خیابون رفتم و واسه اولین ماشینی که نظرم و جلب کرد دست بلند کردم .
جلوی خونه از ماشین پیاده شدم . دوباره اطراف و بررسی کردم و وارد خونه شدم . رمضان به پیشوازم اومد .
وارد ساختمون شدم . هاجر و دو تا از زن دیگه مشغول تمیز کاری بودن . سلام کردن . سری تکون دادم و از هاجر پرسیدم : خانم اومده ؟
-:بله اقا بالا هستن .
از پله ها بالا رفتم . پالتوم و ازتنم بیرون کشیدم و روی تخت انداختم . نگاهی به اطراف انداختم . خسته به طرف کمد قدم برمی داشتم که دستاش و روی چشمام گذاشت . لبخندی روی لبم اومد . زیر گوشم زمزمه کرد : خسته نباشی
دستم و روی دستاش گذاشتم : تو هم همینطور
خودش و جلو کشید . دستام و دور کمرش حلقه کردم . لبخندی به روم زد و گفت : من که کاری نکردم ...
-:از اون عروسک خوشگلا واسه دخترمون هم میگیری ؟
-:تو باید واسش خوشگلتر از اونا بگیری
-:حتما ... چرا نگیرم ... بهترین ها رو واسه خوشگل بابا می گیرم .
-:سروش که چیزی نگفت .
نیشخندی زدم : فکر کنم تا شب کارش به تیمارستان بکشه ...
-:خیلی بد شد قضیه عروسی رو فهمید .
سرم و بالا انداختم : بیخیال ... مهم نیست ...
-:به بابات و مهناز خانم خبر دادی ؟
-:نه هنوز ... بعدا بهشون میگم ... تو چی با مامانت حرف زدی
سرش و بالا انداخت . دستش و دور گردنم حلقه زد و خودش و بالا کشید . بوسه ای کوتاه روی لبهام گذاشت . تا خواستم چشم روی هم بزارم خودش و عقب کشید . اخم کردم .
خندید و گفت : فعلا به مامان نگفتم ... اما بهش میگم ... تصمیم دارم یه شب بریم پیشش و بهش خبر بدیم ... الان که نمی دونه من اینجام ... فکر می کنه رفتم ایران گردی
-:خوب برنامه امشب چیه خانمی ؟
لباش و روی هم فشرد .
-:پیوند صد دفعه گفتم اون پوست لبات و نکن ... بیچارشون کردی
نیشخند زد . به سرعت گفت : خوب بعد از ناهار اماده میشیم برای مهمونی ... مهمونی امشب واسم خیلی مهمه امیر
-:چشم شما امر بفرما
پرسشگرانه نگاهش کردم : مگه تو ناهار نخوردی هنوز ؟
سرش و روی سینه ام گذاشت و گفت : نچ منتظر تو بودم .
     
#98 | Posted: 5 Dec 2013 15:02
پرسشگرانه نگاهش کردم : مگه تو ناهار نخوردی هنوز ؟
سرش و روی سینه ام گذاشت و گفت : نچ منتظر تو بودم .
بوسه ای روی موهاش زدم و گفتم : پس بریم ناهار بخوریم .
از اغوشم بیرون اومد و در حالی که به طرف پله ها می رفت گفت : میرم بگم ناهار و اماده کنن ... تو هم یه دوش بگیر و بیا
-:این یعنی اینکه ...
چشمی غره ای بهم رفت : زود باش ...
خندیدم و به طرف کمد راهم و ادامه دادم .
******


سوت بلند بالایی زدم : به به چی شدی خانمی ...
پاهاش و روی اخرین پله گذاشت و گفت : چطور شدم ؟
دستام و توی هم قفل کردم : عالی شدی ... فوق العاده ... من به خودم می بالم که تو رو دارم
اخم شیرینی کرد و گفت : تو هم خیلییییی
با شیطنت پرسیدم : خیلی ؟
خندید : خیلی خوب شدی
کمی به جلو خم شدم و دستم و روی سینه گذاشتم : چاکر شما هم هستیم بانو
با خنده فاصله بینمون و طی کرد و کنارم ایستاد . قدمی عقب گذاشتم و دستم و زیر چونه ام زد و با دقت بهش خیره شدم . با دقت به رفتار هام خیره شده بود . باز داشت تمرکز می کرد تا بفهمه به چی فکر می کنم . چه بهتر ... من که به چیز بدی فکر نمی کردم . با اون پیراهن سرخ اتشی که به تن داشت خواستنی بود ... بهتر از اون خوردنی ...
لب زیرینم و به دندون گرفتم و با شیطنت چشمک زدم ... سرش و به زیر انداخت و لبخند زد : پیراهن دامن چین داری داشت که از زیر باسن چین خورده بود . قبل اون تنگ بود ... بندی نداشت و از بالای سینه شروع شده بود . اما خیلی بهش میومد .
به شوخی اخم کردم : اینطوری می خوای بری مهمونی ؟
متعجب سر بلند کرد : چطوری ؟
-:همینطوری ؟!
-:مگه چمه !
-:لباست زیادی باز نیست
اخم کرد ... به شدت و خیلی تند .
قهقهه زدم . فاصله بینمون و طی کردم : شوخی کردم خانمی ... راه بیفت بریم .
پالتو سیاه رنگش و به تن کرد . منم پالتوم و پوشیدم و از ساختمان خارج شدیم .
نگاهم و به مرسدس بنز سیاه رنگ جلوی ساختمون دوختم . برگشتم و به پیوند نگاه کردم : این و از کجا اوردی ؟
شونه هاش و بالا کشید : تازه خریدمش ...
-:تو که چند روز دیگه داری میری ... واسه چی خریدی ؟
بیخیال گفت : حالا ...
دستش و توی جیب پالتوش فرو برد و سوئیچ و به طرفم گرفت . نگاهی به ماشین انداختم و سوئیچ و گرفتم . به طرف ماشین به راه افتادم . پشت سرم اومد . نگاهی بهش انداختم و در سمت راست جلو رو باز کردم . لبخندی به روم زد و با گفتن مرسی توی ماشین نشست . لبخندی به روش زدم و خودم هم پشت فرمان نشستم .
دستی به فرمان ماشین کشیدم : چقدر خرجش کردی ؟
با شیطنت گفت : دیر شدا امیر خان ...
ماشین و روشن کردم و به راه افتادم . خم شد و ریموت و از داشبورد بیرون کشید . در ساختمون کاملا باز شد و با سرعت توی خیابون پیچیدم ...
-:نگفتی خانمی ؟
-:خوب حدس بزن
اخم کردم : پیوند می دونی زیاد خوشم نمیاد
-:حالا یه نگاهی بنداز بگو ...
-:مدلش چیه ؟
-:مرسدس بنز ... کوپه ...
به طرفش برگشتم و بااخم گفتم : سیصد تا خرج این ماشین کردی که بزاری اینجا خاک بخوره ؟
-:از کجا می دونی می خوام بزارم خاک بخوره ؟
متفکر پرسیدم : پس چی ؟
شونه هاش و بالا کشید : حالا ...
سکوت کردم و محو رانندگی با ماشین شدم . واقعا عالی بود ... من که ازش لذت می بردم . ماشین به این میگن ... وای فوق العاده بود .
کمی به طرفم برگشت و گفت : امیر !
نگاهی کوتاه بهش انداختم و گفتم :جونم ؟
-:امشب سوپرایز میشی ... خواهش می کنم زیاد تو شک نرو
با تعجب به طرفش برگشتم : یعنی چی ؟
-:امشب چیزی می بینی که دوست ندارم متعجبت کنه
-:خوب چی هست ؟!
-:باید خودت ببینی
-:خوب تو الان بهم بگو تا اون موقع تو شک نرم ...
سرش و به طرفین تکون داد : نمیشه
-:پس منم قولی نمیدم .
-:در هر صورت بهت شکی وارد میشه . من فقط ازت می خوام که زیاد طولش ندی
به طرفش برگشتم : نمی خوای بگی
نگاهش و به بیرون دوخت : نه .
     
#99 | Posted: 5 Dec 2013 15:03
سرش و به طرفین تکون داد : نمیشه
-:پس منم قولی نمیدم .
-:در هر صورت بهت شکی وارد میشه . من فقط ازت می خوام که زیاد طولش ندی
به طرفش برگشتم : نمی خوای بگی
نگاهش و به بیرون دوخت : نه .
رو به روی در سفید رنگ و پشت سر ماشین های مدل بالایی که در حال ورود به ساختمون بودن توقف کردم . چند تا مرد درشت هیکل با کت و شلوار های سرمه ای رنگ جلوی در ایستاده بودن . یکی یه تبلت تو دست داشت و در برابر همه ی ماشین ها خم می شد و چیزی می پرسید . بعد هم توی تبلتش وارد می کرد و اجازه ورود می داد . نگاهی به پیوند انداختم و پرسیدم : این چی می پرسه ؟
نگاهش و از بیرون گرفت و گفت : شماره دعوت ...
چین به صورتم دادم : شماره دعوت ؟
-:اره ... هر کسی که به این مهمونی دعوت شده یه شماره گرفته ... روی کارت دعوتش ...
لبام و روی هم فشردم و گفتم : اما من که شماره ای روی کارت ندیدم .
با شیطنت ابروهاش و بالا انداخت : واسه اینکه قابل دیدن نبود ... اگه قرار بود هر کسی ببینه که همه می تونستن تو این مهمونی شرکت کنن .
نفسم و با حرص بیرون دادم : ای خداااا
بلند خندید : چیه ؟ چی شدی ؟
-:اخرش من از دست شما ها به جنون می رسم ... حالا با چی دیده میشد این شماره ...
-:مادون قرمز ...
پوفی کردم : شماره رو که بلدی ؟
-:البته .
-:چی هست ؟
-:برو جلو میگم .
به رو به رو نگاه کردم . نوبت ما رسیده بود . پام و روی گاز فشردم . ماشین اروم به حرکت در اومد و جلوی مرد ترمز توقف کرد . شیشه رو پایین کشیدم . سوز سرما وارد ماشین شد . مرد کمی خم شد و بعد از سلام و خسته نباشید نگاه منتظرش و به ما دوخت .
پیوند خیلی جدی زمزمه کرد : 43
مرد مشغول وارد کردن شماره 43 تو تبلت شد و گفت : خانم ارمان و همسرشون اقای رادمنش ...
سرم و به علامت مثبت تکون دادم که گفت : بفرمایید قربان ...
پام و روی گاز فشردم . از سیستم امنیتی عبور کردیم و وارد باغ بزرگی شدیم . ماشین و جلوی ساختمون متوقف کردم . مردی مثل محافظا به سرعت در سمت پیوند و باز کرد و مرد دیگه ای هم خودش و برای باز کردن در راننده رسوند . نگاهی توی اینه به خودم انداختم و پیاده شدم . پیوند هم پیاده شد . مردی که در و برام باز کرده بود پشت فرمان قرار گرفت . کنار پیوند ایستادم . دستش و دور بازوم انداخت . مرد در برابرمون خم شد : بفرمایید .
به در سالن اشاره کرد . ساختمون دو طبقه بزرگی بود ... از دو پله ی جلوی ساختمون بالا رفتیم . باز هم دو نفر منتظر بودن . در و باز کردن . اول پیوند و بعد هم من وارد سالن شدیم . صدای بلند اهنگ کر کننده بود . گارسونی بهمون نزدیک شد و لباسامون و گرفت . کیف پولم و از جیب پالتوم برداشتم و تو جیب کتم گذاشتم . موبایلم و هم به دست پیوند دادم تا توی کیف کوچیکی که همراه داشت بزاره . با هم به طرف مرکز سالن رفتیم .
پیوند نگاهش و چرخوند و اشاره ای به مرد میانسالی کرد و گفت : بریم اونطرف ...
با هم به طرف مرد میانسال که بین دختر و پسرای جوون احاطه شده بود رفتیم .
مرد چشم چرخوند و نگاهش به ما افتاد . از بین جمع فاصله گرفت و به طرفمون اومد : ببین کی اومده ...
پیوند با شادی لبخند زد : سلام استاد ...
مرد دستهاش و از هم باز کرد . پیوند دستش و از دور بازوم بیرون کشید و در اغوش مرد فرو رفت .
لحظه ای بعد از اغوشش بیرون اومد .
مرد با دقت بر اندازش کرد : حالت چطوره ؟
پیوند با خوشی گفتم : خوبم ... شما چطور ؟
-:می بینی که هنوز زنده ام .
-:فکر نمیکردم بیای ... دیگه داشتم از اومدنت نا امید میشدم .
-:مگه میشه ... شما هر وقت بخواین هر جایی که بخواین میام .
مرد جوونی بهمون نزدیک شد و گفت : استاد ...
مرد به طرفش برگشت و گفت : بیا سیاوش ... ببین کی اینجاست ... پیوند و که یادت میاد .
سیاوش با خوشحالی به طرف پیوند برگشت و با دقت بهش خیره شد : واو پیوند چی شدی !
پیوند لبخند زد : حالت چطوره سیاوش ؟
سیاوش فاصله بین خودش و پیوند و طی کرد و اون و در اغوش کشید : دلم واست تنگ شده بود دختر
-:منم همینطور ...
پیوند از اغوش سیاوش بیرون اومد و رو به استاد گفت : می خوام همسرم و بهتون معرفی کنم استاد ...
مرد بهم چشم دوخت . لبخند به لب سلام کردم .
دستش و جلو اورد و گفت : حالت چطوره ؟
پلک زدم : ممنونم .
پیوند ادامه داد : استاد و که می شناسی امیر
سر تکون دادم : البته
پیوند اشاره ای به من کرد و گفت : استاد امیر رادمنش ...
مرد با عکسی که توی البوم پیوند دیده بودم و عکسی که فرزاد نشونم داده بود تفاوت چندانی نداشت .
     
#100 | Posted: 5 Dec 2013 15:05
پیوند اشاره ای به من کرد و گفت : استاد امیر رادمنش ...
مرد با عکسی که توی البوم پیوند دیده بودم و عکسی که فرزاد نشونم داده بود تفاوت چندانی نداشت .
دستم و توی دستش فشرد و گفت : از پیوند خیلی در موردت شنیدم .
-:اون همیشه به من لطف داره
اخمی کرد و به چشمام خیره شد ، داشت سعی می کرد ذهنم و بخونه . سعی کردم عادی باشم . به روی پیوند لبخند زدم . اون استاد همسرم بود ... پیوند همیشه در موردش باهام حرف میزد . همیشه ازش تعریف می کرد . می گفت مثل پدرش می مونه .
نگاهش و از چشمام گرفت . سعی کردم نفس و اروم بیرون بفرستم . چه چرت و پرتایی تو ذهن خودم رد و بدل کردم . سر درد گرفتم .ولی فکر کنم تونستم ذهنش و منحرف کنم . خوب تنها چیزی که پیوند بهم گفته بود این بود که هر وقت احساس کردی یکی می خواد ذهنت و بخونه و یه حس سر درد ملایم میاد سراغت اون وقت تنها کاری که لازمه اینه که به چیزای چرت و پرت فکر کنی ... در اینطور مواقع اون تنها چیزی که نصیبش میشه حرفایی هست که تو ، توی ذهنت رد و بدل کردی
گفت : پیوند عادت نداره از کسی تعریف الکی بکنه ...
سیاوش دستش و به طرفم گرفت : من سیاوش هستم
لبخندی به روش زدم : امیر ... خوشبختم .
پیوند دوباره دستش و دور بازوم حلقه زد .
منم دستم و از دست سیاوش بیرون کشیدم .
استاد رو به رومون ایستاد و گفت : چه خبرا ؟
پیوند شونه هاش و بالا کشید : خبرا که دست شماست استاد .
استاد برگشت و اشاره ای به جوون های پشت سرش کرد : می بینی که ... قاطی جوونا شدم .
-:مگه چند سالتونه ؟ تازه اول جوونیتونه .
استاد لبخند زد :حق با توئه ... ولی خوب
اشاره ای به سرش کرد و گفت : اینجای ادما که پیر بشه دیگه وقت رفتنشونه
پیوند خندید : استاد ...
استاد چشمکی بهم زد : دارم حرفای خودش و بهش برمی گردونم ...
هر دو خندیدیم .سیاوش در سکوت کنارم ایستاده بود . نگاهم و بهش دوختم . کت و شلوار نقره ای براقی به تن داشت . با پیراهن ابی رنگ ... کراوات نداشت ... برعکس استاد و خیلی از مردهای حاضر در سالن ... دست توی جیب شلوارش فرو برده بود و توی دست دیگه اش هم لیوان اب میوه بود . بخاطر رنگ نارنجی مطمئن بودم که ابمیوه هست ...
گارسونی بهمون نزدیک شد . توی سینی فقط ابمیوه بود . شونه هام و بالا انداختم . مهم نبود . چه بهتر ... پیوند لیوان اب انار و به طرفم گرفت . لبخندی به روش زدم و تشکر کردم . خودش هم اب انار برداشت . استاد گارسون و راهی کرد .
سیاوش کمی جا به جا شد و گفت : استاد همیشه مخالف مشروبات هستن ... برای همین توی مهمونی هاشون ابمیوه سرو می کنن .
ابروهام و بالا بردم و گفتم : چی از این بهتر ...
استاد سر تکون داد : البته ... فکر می کنم جوونای ما تو خوردن زیاده روی می کنن . برای همین ترجیح میدم کلا نخورن
سرم و بالا و پایین بردم : حق با شماست .
سیاوش اشاره ای به در ورودی کرد و گفت : ببینین کی اینجاست استاد ... پیوند نمی خوای به خواهرت خوش امد بگی ؟
به عقب برگشتیم و به شاهرخ و سونا که در حال ورود بودن لبخند زدیم .
شاهرخ با شیطنت چشمکی نثارم کرد .
کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت . بر عکس همیشه پسره کت و شلوار پوشیده بود . کم پیش میومد این کار و بکنه .
استاد خندید و گفت : شما دو تا خواهر معرکه این
پیوند لبخند زد : همینطوره
سونا پیراهن کوتاه سبزی به تن داشت ... با برق نقره ای که روی لباس بود هر نگاهی رو به طرف خودش جذب می کرد . دست دور بازوی شاهرخ انداخته بود و اروم قدم برمیداشت . موهای بلندش و پشت سرش جمع کرده بود و قسمت هایی از اون و روی شونه هاش رها کرده بود .
شاهرخ دستی تکون داد . با سر اشاره کردم زودتر بیاد این طرف . نگاهم و از شاهرخ و سونا گرفتم و به در ورودی دوختم .
اما لبخند من رنگ باخت . نگاهم روی دختر و پسری که به دنبال شاهرخ و سونا وارد شده بودند ثابت موند ... دختر دست در بازوی پسر همراهش انداخته بود .
زیر لب زمزمه کردم : رها ...
     
صفحه  صفحه 10 از 15:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زلزله مخرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites