تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زلزله مخرب

صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین »  
#101 | Posted: 5 Dec 2013 15:06
با قرار گرفتن دستی روی دستم چشم باز کردم . لیوانی که توی دستم بود الان جاش خالی بود . لیوان روی زمین رها شده بود و دست پیوند روی دستم قرار داشت . نگاهم و از دستم گرفتم و به چشمای سیاهش خیره شدم . با ارامش نگاهم می کرد . چشم روی هم گذاشت و لبخندی به روم زد : اروم باش

در جواب نگاه گنگم گفت : بهت که گفتم نباید سوپرایز بشی ...

چهره در هم کشیدم . زبونم بسته شده بود . نمی تونستم حرفی بزنم . فقط گنگ نگاهش می کردم . نمی تونستم بفهمم چی به چیه ...

گارسون بهمون نزدیک شد و مشغول جمع کردن شیشه های شکسته روی زمین شد .

دستم و کشید . به دنبالش رفتم . لحظه ای مکث کردم . سر برگردوندم و با نگاهم دنبالش گشتم . پیراهن سفید رنگی به تن داشت ... کوتاه بود ... موهای قهوه ایش و بالای سرش جمع کرده بود . ارایش غلیظی که به صورت داشت با رژ قرمز رنگش توی چشم می زد . هنوزم دستش دور بازوی اون مرد بود ... مردی که برای من اشنا تر از هر کسی بود ... ناخوادگاه دستم مشت شد .

با کشیده شدن دستم نگاهم و گرفتم و دنبال پیوند رفتم . در سفید رنگ و باز کرد و من و به داخل فرستاد . به دنبالمون سونا و شاهرخ هم وارد شدند . زیر لب سلامی کردند .

پیوند مجبورم کرد روی صندلی بشینم . دستام و توی دستش گرفت و گفت : امیر اروم باش ...

شاهرخ کنارم ایستاد : امیر ... رها ...

به سرعت سر بلند کردم و بهش خیره شدم : رها ... رَ ... ها ... این. .. جا ... او... ن

شاهرخ دست روی شونه ام گذاشت : رها ... اون هیچ وقت بهت خیانت نکرده

اخمهام و در هم کشیدم .

شاهرخ به ارومی ادامه داد : اون برادرشه

چشمام گرد شد ... پیوند حق داشت ... گفت شک زده نشم . اما مگه میشد .

از جا بلند شد : منظورت چیه ؟

زبونم باز شده بود .

پیوند هم بلند شد . دستم هنوزم توی دستش بود . گفت : رها دختر هراتیانه ... تو اون شب ... رها رو با برادرش دیدی ... رها علیه برادرش شهادت داده بودم ... درست مطابق نقشه هراتیان

صدام و بالا بردم : پیوند ... می فهمی چی میگی ؟ اون رهاست ... دختر خاله من ... خودم از بچگی باهاش بودم ... چطور امکان داره .

سونا پیش قدم شد و گفت : درسته تو از بچگی با دختر هراتیان بودی ... تو باهاش بودی چون فکر می کردی دختر خالته . اما دختر خاله تو همون روزی که به دنیا اومد مرد . دختر خاله تو سه دقیقه بعد از به دنیا اومدن مرد امیر ... و چی از این بهتر برای هراتیان که دختری که می دونست همه دنبالش هستن و جایی پنهون کنه . وقتی زنش مرده ... وقتی تنها یه دختر براش مونده که مطمئنا نمی تونه در اون حال امنیتش و تامین کنه ... به دو تا پرستار پول میده تا اون بچه رو با بچه مرده ای که با فاصله نیم ساعت به دنیا میاد و عوض کنن ... با این روش دخترهراتیان مرده معرفی میشه و همه فکر می کنن اون هم زمان هم دخترش و هم زنش و از دست داده . اما فقط هراتیان و دو تا پرستار و پسرش از زنده بودن اون دختر خبر دارن . دختری که مثل هر دختر دیگه ای بزرگ میشه ... اما درست سه ماه قبل از ازدواج شما ... زمانی که رها وارد بیست و دو سالگی میشه ... برادرش قدم پیش میزاره و بهش خبر میده کیه و از کجا اومده .

سرم و به طرفین تکون دادم : این امکان نداره ...

پاهام سست شد . روی زمین نشستم : چطور ممکنه ؟!

لبهام از هم جدا شد . می خواستم حرف بزنم ولی همونطور به پیوند خیره موندم . همه چیز با هم به ذهنم هجوم اورد . سرم و پایین انداختم : میشه تنهام بزارین !؟

پیوند گنگ نگاهم کرد .

شاهرخ چند لحظه مکث کرد و گفت : بهتره تنها باشه ...

پیوند همونطور بهم خیره مونده بود . سونا پیش قدم شد . بازوی پیوند و توی دستش گرفت و به همراه شاهرخ از اتاق بیرون رفت . با بسته شدن در نگاهم و به دیوار پیش روم دوختم . رها ...

رهای من ...

بغض کردم .

رهای من ...

اشک به چشمام هجوم اورد .

صورتش ... نگاهش جلوم رنگ گرفت .

صداش توی گوشم پیچید : امیر

دستام و مشت کردم . پاهام و تو اغوشم کشیدم . مهم نبود روی اون سرامیک ها نشسته بودم .

احساس میکردم رها پیش روم ایستاده .

ذهنم به گذشته ها پر می کشید ... به زمانی که رو به روم می ایستاد . من با رها کلی خاطره داشتم . نگاهم و به چشماش دوختم ...

زیر لب زمزمه کردم : رها ...




کلی خاطره دارم من از روزهای با تو ...

هنوزم گاهی وقتا می شنوم صدات و

خیلی سخته عزیزم ...

دیگه تو رو ندارم

شبا به یاد چشمات چشم رو هم میزارم

دلم وقتی نبودی به یادت زندگی کرد

خیلی سخته عزیزم دیدن اشکای یک مرد

مگه عاشق نمی خواستی ؟

من عاشق بودم همیشه با قلب تو صادق !

مگه یه همسفر برای راهت نمی خواستی ؟

ولی رفتی و با یکی دیگه دنیات و ساختی ؟

مگه نگفته بودی ارومی کنارم !
چی شد گفتی بهم دوست ندارم !
     
#102 | Posted: 5 Dec 2013 15:07
دستام و بالا اوردم و موهام و چنگ زدم . لعنتی اون به من خیانت نکرده بود ... اون به من خیانت نکرده بود و من ...
سرم و به عقب کشیدم .
من با رها چیکار کرده بودم ؟
دستام و دو طرف سرم گذاشتم و فریاد کشیدم . فریادی از ته وجودم ... یه نه لرزاننده که توی صدای بلند اهنگ ساختمون گم شد ... از ته دل برای خودم ... برای رفتارم ... برای اتفاقهایی که داشت می افتاد فریاد زدم .
در با شدت باز شد . سرم و پایین اوردم و به در خیره شدم . با اون پیراهن قرمز رنگ و نگاه اشفته بهم نگاه می کرد . با بغض نگاهش کردم . جلو اومد . در و پشت سرش بست و به طرفم اومد . جلوم زانو زد . کیفی که دستش داشت و روی صندلی گذاشت و لباش و به دندون گرفت .
فقط نگاهش کردم .
دستش و بالا اورد و روی صورتم گذاشت .
سرم و به طرف دستش متمایل کردم . بغضم شکست .
دست چپش و هم روی صورتم گذاشت و سرم و به طرف خودش کشید . تو اغوشش فرو رفتم . سرم و روی سینه اش فشردم . به هق هق افتادم . دستش و بین موهام فرو برد : اروم باش ...
دستام ودور کمرش حلقه کردم و خودم و بیشتر تو اغوشش فشردم . واسم مهم نبود داشتم پیشش گریه می کردم . مهم نبود اون چه فکری در موردم می کرد . تنها چیزی که نیاز داشتم ارامش بود ... تنها چیزی که نیاز داشتم دلداری بود .
و اون با نوازشم ... با اغوشش این حس و بهم می داد . من تو اغوشش اروم میشدم . اما این ارامش به لحظه ای نمیرسید که یادم میومد من به رها چه حرفایی زدم . اون دختر یه قاتل بود ... خواهر یه قاتل بود ... ولی خودش که قاتل نبود ... من بهش تهمت زده بودم . من بهش گفته بودم خیانت کار ...
چونش و روی سرم فشرد و اروم اروم گفت : سیس ... اروم باش ... بهت که گفتم شک زده نشو ...
نفس کم اوردم ... دهن باز کردم و نفس عمیقی کشیدم .
دستاش و محکم تر دور شونه هام حلقه زد : اروم باش عزیزدلم ... می دونم چقدر سخته ... نمی تونم بگم کاملا درکت می کنم ... ولی سخته ... سعی کن خودت باشی ... یادت نره رها کیه ... رها همه ی چیزهایی که بهش گفتی رو به جون خرید اما حرفی نزد ... اون نمی خواست تو بدونی که دختر هراتیانه ... رها خودش اینطور خواست .
میون هق هقم گفتم : من بهش فرصت ندادم حرف بزنه ...
سرش و اروم اروم تکون داد : نه ... اون توی این سالها وقت داشت حرف بزنه . حتی اگه تو نمی خواستی ... ولی اون حرف نزد ... اون نخواست که حرف بزنه .
سرم و بلند کرد . تو چشمام خیره شد : امیر تو هیچ کاری نکردی ... اون بهت نگفت کیه ... نخواست که بگه ...
-:من بهش تهمت زدم پیوند
-:ولی تو اون چیزی رو که دیدی گفتی ... اون به هیچکس نگفت دختر هراتیانه ... حتی به تو که اونقدر بهش نزدیک بودی
نگاهم و به سرامیک های کف اتاق دوختم .
-:بلند شو امیر ... تو قرار نبود بشکنی ... قرار نبود ضعیف باشی ... بلند شو ... به راهت ادامه بده ... تو می تونی باهاش کنار بیای
-:تا اخر عمرم خودم و نمی بخشم ...
-:وقتی مقصر نیستی دلیلی نداره بخوای خودت و ببخشی
تو چشماش نگاه کردم .
می خواستم راست بودن حرفاش و از چشماش باور کنم ... می خواستم چشماش بهم بگن بی گناهم ... می خواستم چشماش فریاد بزنن امیر تو کاری نکردی ... امیر تو بخشیده شده هستی .
تنها کسی بود که بهش اعتماد داشتم . اگه می گفت دنیا تموم شده باور می کردم ... بیشتر از چشمام به این چشمای پیش روم اعتماد داشتم . من بیشتر از هر کسی به اون سیاهی های درخشنده داخل دریای سفید چشم غرق شده بودن اعتماد داشتم . و حالا از اونا می خواستم بیگناهیم و فریاد بزنن . از اونا می خواستم بهم ثابت کنن ... یه کلمه بگن ... فقط یه کلمه که همیشه گفتن ... اما ...
از جا بلند شد و به طرف اینه رفت . دستی به لباس هاش کشید و به طرفم برگشت و گفت : بهتره بریم بیرون .
نگاهم و بهش دوختم . من توی اون چشمای سیاه چیزی مثل ترس می دیدم ... چیزی مثل دلهره . ولی ترس از چی ؟ دلهره از چی ؟
دستم و به صندلی گرفتم و از جا بلند شدم . من ادمی نبودم که به راحتی کم بیارم ... نگاهم و به پیوند دوختم . اشاره ای به در سمت راست کرد و گفت : بهتره یه ابی به صورتت بزنی ...
سر تکون دادم و پاهام و محکم روی زمین گذاشتم . من می تونستم ...
     
#103 | Posted: 5 Dec 2013 15:08
به همراه پیوند از اتاق بیرون اومدیم . دنبال سونا و شاهرخ می گشتم که کنار سروش و چند نفر دیگه پیداشون کردم . شاهرخ با دیدنم کاملا به طرفمون برگشت .
سیاوش هم وقتی دید شاهرخ نگاهش به ماست به طرف ما برگشت .
وقتی نزدیک شدیم گفت : انگار شما دو تا باجناق علاقه زیادی بهم دارینا .
شاهرخ ابروهاش و بالا داد و گفت : حالا کجاش و دیدی ! من بدون باجناقم اب هم نمی خورم
سیاوش دست روی شونه اش گذاشت و گفت : خوشبحال امیر ...
پیوند لبخندی زد و سرش و روی شونه ام گذاشت .
سونا با دقت بهم چشم دوخته بود . سنگینی نگاهش و که احساس کردم برگشتم و پرسشگرانه نگاهش کردم . لبخندی به روم زد . اما لبخندش خشک و بی احساس بود . به هر چیزی شبیه بود جز لبخند .
پیوند دستم و گرفت و تو دست شاهرخ گذاشت و گفت : مواظب شوهرم باش تا بیام .
زیر گوشش پرسیدم : کجا میری ؟
با ارامش گفت : نگران نباش ... زود میام
نگاهش باعث شد سکوت کنم .
ازمون فاصله گرفت . با نگاهم دنبالش کردم که به استاد نزدیک میشد . هنوزم سنگینی نگاه سونا رو احساس می کردم . متعجب به طرفش برگشتم . شاهرخ مشغول صحبت با سیاوش بود .
سونا کنارم ایستاد و دستش و دور بازوم انداخت و سنگینیش و روی من رها کرد .
نگاهم و دور سالن چرخوندم و همونطور که دنبال رها بودم گفتم : خیلی عوض شدی ...
لبخندی به روم زد : می دونم ...
-:می خوای با پیوند چیکار کنی ؟
-:همون کاری که تو باهاش می کنی
پوزخند زدم : خوبه
-:اینقدر دنبالش نگرد ... رفته دنبال عشق و حالش
متعجب به طرفش برگشتم . اما به سرعت به خودم مسلط شدم : منظور
سرش و به راست کج کرد : ارزش اشکایی که واسش ریختی رو نداشت ... حتی ارزش اون فریاد رو هم نداره
-:چرا ؟!
ریلکس نگاهش و به شاهرخ برگردوند : بهتره از خودش بپرسی
-:فکر می کنی بهم میگه
ابروهاش و در هم کشید : میگه اما نه به سادگی ...
سکوت کردم ... سونا چی می دونست ؟ چی می دونست که حرفی نمیزد ! اون یه چیزی رو می دونست ... خوب هم می دونست ... اون کاملا می دونست رها کیه ... چیکار می کنه . ... و اما اشکای من ...
خودم و عقب کشیدم و سعی کردم خودم و تو اینه بوفه قهوه ای رنگ گوشه سالن دید بزنم . ولی اثری از اشک روی صورتم نبود ... یه خورده چشمام پف داشت
چشمم به رها افتاد که همراه یه پسر جوون از پله ها پایین میومد . با لبخند به اون خیره شده بود و مشغول خوش و بش کردن باهاش بود . پیوند کنارم ایستاد و باعث شد نگاه از رها بگیرم : امیر ! خوبی ؟
لبخندی به روش زدم : اره خوبم
لبخند مهربونی زد و اروم گفت : فردا بیکاریم ... پس فردا معامله رو انجام میدیم و فرار می کنیم .
سرتکون دادم : کسی هم دخالت می کنه !
سرش و بالا انداخت : نه !
چشم روی هم گذاشتم : عالیه .
     
#104 | Posted: 5 Dec 2013 15:08
سها :


دستم و روی دستش فشردم .

برعکس ساعتی پیش اصلا حواسش جمع نبود . این ازارم می داد . عادت کرده بودم همیشه حواسش بهم باشه ... وقتی یه دختری هر چقدر هم که خشن و محکم باشی از اینکه یکی حواسش ... فکرش مال تو باشه لذت می بری ... و الان کسی که همیشه حواسش ... فکرش مال من بود ... داشت به چیزی جز من فکر می کرد .

دلم نمی خواست احساس گناهکار بودن بهش دست بده . من می دونستم اما ...

باید اجازه می دادم خودش بفهمه ... خودش باید می فهمید که گناهکار نیست ... من تنها می تونستم دلداری دهنده باشم .

سونا خودش و کنارم کشید و اروم گفت : چرا بهش نمیگی ماجرا چیه ؟!

-:نمی تونم ... باید خودش بفهمه

-:وقتی از دستش دادی ؟

کاملا حق با سونا بود ... منم از همین می ترسیدم . دل نگران بودم که امیر اشتباه کنه ... و من هیچ وقت نمی تونستم بهش بگم اشتباه رفتی ... اون موقع بود تمام تلاشی که برای داشتنش کشیده بودم به خطا می رفت .

سعی می کردم اروم باشم . امیر ببخشیدی گفت و ازم دور شد .

شاهرخ مشغول صحبت با سونا بود .

سیاوش لبخندی به روم زد : چرا اینقدر استرس داری !

ابروهام و بالا کشیدم : معلومه ؟!

جواب مثبت داد .

کیفم و بین انگشتام فشردم و گفتم : نمی دونم ... فکر می کنم قراره یه اتفاقی بیفته ... شاید هم کسی باشه که نباید باشه

سیاوش اشاره ای به پشت سرم کرد و گفت : شاید یکی مثل سردار !

گوشه لبهام بالا رفت . چشم روی هم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم : شاید ...

از سیاوش فاصله گرفتم . باید دنبال امیر می گشتم . حضور سردار توی این مهمونی ... وقتی که امیر هم اینجاست ... ساده به نظر نمی رسید .

امیر گوشه ای ایستاده بود و به رها چشم دوخته بود .

اخم هام و در هم کشیدم : فکر نمی کردم دوسش داشته باشی

نگاهم روی امیر ثابت شد : تو هنوزم من و نمی شناسی !

-:هیچ وقت نتونستم درکت کنم

-:می دونی منم درک نمی کنم چرا اینقدر داری خودت و به اب و اتش میزنی

نفس عمیقی کشید و گفت : تو چرا این کار و می کنی !

-:می دونی که ... من فقط عاشق یه چیزم ... این و باید تا حالا فهمیده باشی

لیوانش و توی دستش چرخی داد : امیر چی ؟

-:تو خیلی بهش اعتماد داشتی ... می خواستی باهاش من و به نابودی بکشونی

با ناراحتی که تو صداش بود گفت : اون درست مثل توئه

-:می دونم ... واسه همینم شده بود مامور مورد علاقه تو ... حتی بیشتر از بچه هات بهش علاقه مند بودی

-:نه اونقدرا ...

-:چرا ... بر عکس تو من خوب می شناسمت ... تو کاملا بهش علاقه داشتی ... می دونی چرا ؟!

به سرعت گفت : من دلیل کارام و خوب می دونم

بدون توجه به حرفش ادامه دادم : چون می دونستی اون مثل منه ... هر چیزی که من بهش فکر می کردم اونم می تونست فکر کنه . تو دنبال من بودی

-:دنبال تو و اون عشق مزخرفت

شونه هام و بالا کشیدم و گفتم : عشق هر کسی براش مقدسه ...
به راه افتادم .

     
#105 | Posted: 5 Dec 2013 15:10
به راه افتادم .

دنبالم اومد و گفت : داری فرار می کنی ؟

پوزخند صدا داری زدم و مطمئن شدم اونم شنیده باشه : خیلی وقته یاد گرفتم به جای فرار موقعیتم و بسنجم ...

به طرفش برگشتم . به موهای سفید رنگش خیره شدم . توی کت و شلوار رسمی که به تن داشت ساده تر از همیشه به نظر میرسید .

لبخندی روی لبم اومد : هیچ عوض نشدی

فاصله بینمون و با قدمی طی کرد : دست از سر امیر بردار ...

-:متاسفم ...

با اخم گفت : نمی خوای که اون و هم مثل احسان بازی بدی ؟

نگاهم و ازش گرفتم و به امیر دوختم : من هیچ وقت احسان و بازی ندادم .

پوزخند زد .

لبخندی روی لبم اوردم و گفتم : حالش چطوره ؟

-:اگه تو بزاری خوشبخت میشه

لبام و با زبونم تر کردم و گفتم : من همیشه دلم می خواست خوشبخت بشه

-:در این صورت بهش خیانت نمی کردی

-:می دونی امیر چرا تا حالا متوجه حضورت نشده ؟ چون احساس می کنه به رها تهمت خیانت زده ... نمی خوای که بعد ها تو هم به این حالت دچار بشی

-:ولی من واقعیت و میگم ... مطمئنم تهمتی در کار نیست

-:اینقدرا هم مطمئن نباش

-:تو هر طوری تونستی با احسان بازی کردی

سرم و پایین انداختم و گفتم : تنها کاری که نکردم همین بود . مجبور بودم طبق خواسته تو و پدرم رفتار کنم . من فقط به خواسته شما ها تن دادم ... سعی کردم دختر خوب بابا باشم

خنده تمسخر امیزی کرد و گفت : دختر خوب بابا

این و با یه لحن چندش اوری تکرار کرد .

اخمهام و در هم کشیدم و صدام و بالاتر بردم : بهتره از پسرت بپرسی ... اون حتما بهت میگه که من هیچ وقت هیچ قولی بهش نداده بودم ... من ازش خواستم به من علاقه مند نشه . بهش گفته بودم موندنی نیستم . ولی اون فکر می کرد می تونه من و پیش خودش نگه داره

-:بزرگترین اشتباهم زمانی بود که تصمیم گرفتم تو رو نزدیک خودم داشته باشم ، نزدیک پسرم

با غرور تمام گفتم : تو خوب می دونستی من می تونم موفق بشم

-:برای همینم می خواستم ذهنت و برای کارای خوب به کار بندازی

-:من ترجیح میدم از ذهنم برای چیزایی که می خوام استفاده کنم تا اون چیزایی که دیگرون می خوان

سکوت کرد .
برگشتم تا به راهم ادامه بدم که گفت : امیر ...

میون حرفش رفتم و گفتم : امیر مال منه ... می خوام نیمه گمشده ام و کنار خودم حفظ کنم

-:تو داری خرابش می کنی !

دستم و توی هوا تکون دادم و گفتم : اشتباهت همین جاست سردار ... امیر با من به اوج می رسه ... هیجان و زندگی رو با من تجربه می کنه . اما حیف که تو نمی تونی درک کنی ...

به سرعت ازش دور شدم . با کشیده شدن دستم توقف کردم . سونا سنگینی وزنش و روی پای چپش انداخت و یک طرفی ایستاد : چی می گفت ؟

-:این اینجا چیکار می کنه ؟!

-:خوب معلومه ... احسان یه مدت بیمار استاد بود ... رابطه ی دوستی عمیقی بین سردار و استاد برقراره .

دندونام وروی هم ساییدم و با خشم زمزمه کردم : لعنتی ... توی این شهر به این بزرگی باید این پسره رو ببره درست پیش این روانشناس

سونا لب برچید : تو چی فکر می کنی ؟

متفکر نگاهش کردم .

چشم چرخوندم : امیر و شاهرخ کوشن ؟

ابروهاش و بالا انداخت : امیر رفت سراغ رها ... شاهرخ و فرستادم حواسش بهش باشه

به چشماش خیره شدم و اروم پرسیدم : چی بهش گفتی سونا !

-:چیزایی که می تونه تو رو از این ترس رها کنه .

کلافه شدم . این مهمونی داشت به تموم ذهنم گند میزد . ... احساس می کردم نمی تونم حتی فکر کنم .
     
#106 | Posted: 5 Dec 2013 15:11 | Edited By: sepanta_7

به چشماش خیره شدم و اروم پرسیدم : چی بهش گفتی سونا !
-:چیزایی که می تونه تو رو از این ترس رها کنه .
کلافه شدم . این مهمونی داشت به تموم ذهنم گند میزد . ... احساس می کردم نمی تونم حتی فکر کنم .
لبخندی زد و گفت : کی برمی گردی خونه ؟
بدون فکر گفتم : نمی دونم
پرسشگرانه ادامه دادم : چطور مگه ؟
-:فرهاد می خواد باهات حرف بزنه
-:اه ... اینا دیگه چی می خوان از جون من
لبخندی روی لب اورد و با شیطنت گفت : چرا عصبانی میشی خواهری ؟ خوب وقتی همشون و بازیچه کرده بودی باید فکر این وقتا رو هم می کردی ...
-:سونا ... اگه تو جای من بودی همین کار و می کردی
-:تو نخواستی به هیچ کدوم نه بگی ... نه به بابا نه به مامان
-:خونه ی مامان فرهاد منتظرم بود و خونه بابا احسان
-:و تو رفتی سراغ نفر سوم ...
مکثی کرد و ادامه داد : خونه سومت ... مدرسه ... محمد ... تو نفر سوم و انتخاب کردی
-:محمد در کنار من به خیلی چیزا رسید .
-:درسته ولی اونم نمی تونست به تو هیجانی که از زندگی می خواستی رو بده ... تو دنبال یکی بودی مثل خودت
-:و پیداش کردم
-:درسته ... الان هم تمام ترسی که تو چشمات هست ترس از دست دادن اونه
-:اگه رها حرفی نزنه ؟
-:اون هر چیزی که لازم باشه رو از زیر زبون رها بیرون می کشه ... همون کاری که تو همیشه انجام دادی
کمی جا به جا شد و ادامه داد : فکر کنم باید از چند نفر عذرخواهی کنی ...
چهره در هم کشیدم و پرسیدم : برای چی ؟
شونه هاش و بالا انداخت و گفت : فرهاد ... احسان ... محمد ... امیر ... به همشون یه عذر خواهی بدهکاری
سرم و به علامت نفی تکون دادم و گفتم : فکر نمی کنم اینطور باشه .

******
دستش و دور شونه ام حلقه زد و گفت : می خوای باهم برقصیم ؟!
چشم روی هم گذاشتم و اروم گفتم : اره
دستم و توی دستش گرفت و به طرف تاریک ترین منطقه ممکن کشید . رو به روش ایستادم . دستام و دور گردنش حلقه کردم . اونم دستاش و دور کمرم حلقه زد و من و تو اغوشش کشید . نگاهم و به چشماش دوختم .
با ارامش نگاهم می کرد .
ولی من ... نمی دونم چم شده بود . صد بار خودم و لعنت فرستادم که کاش به این مهمونی نمیومدم . ولی الان اینجا رو به روی اون ایستاده بودم .

ولی من ... نمی دونم چم شده بود . صد بار خودم و لعنت فرستادم که کاش به این مهمونی نمیومدم . ولی الان اینجا رو به روی اون ایستاده بودم .
اروم اروم چرخ می خوردیم . نگاهم و از چشماش گرفتم و سرم و روی سینه اش فشردم .

لالا لالا لالا لالا لاااا لاا
لالا لالا لالا لالا لاااا لاا
لالا لالا لالا لالا لاااا لاا
لالا لالا لالا لالا لا لالا لا
پشت این پنجره های بسته
یه قفس مونده با دل خسته
کاش میشد پنجره ها باز میشدن
از افق خورشید چشمای تو پیدا میشدن
کاش میشد که مثل روزای قدیم
با دلت همسفر جاده دنیا میشدم
خسته ام از خستگی های خودم
خسته ام از دل تنهای خودم
کاشکی عمر قصه ی ما کم نبود
اخر عشق من و تو گریه و ماتم نبود
کاش که تنها یادگار تو به من
این همه تلخ عذاب بر تن نبود
تو می گفتی که من و تو
خسته ایم توی این جاده پر پیچ هوس
من و تو مسافر در به دریم
بیا بشکنیم تا نشکسته نفس
من می گفتم خستگیمون درد عشق
ولی میشه درد و تو سینه نشوند
بزار بشکنه غرورمون
ولی غم تنهایی رو از ریشه سوزوند
کاش می دونستی هنوز دوست دارم
روز و شب حسرت روزای گذشته رو دارم
حالا که رفتی و نیستی پیش من
طاقت همیشه بودن ندارم

دستام از روی شونه هاش سر خورد . خودم تو اغوشش جمع کردم . دستاش و محکم تر دورم حلقه زد . خدا رو شکر نور زیادی توی این قسمت نبود و تو مسیر دید نبودیم
چونه اش و روی سرم گذاشت . اهنگ تموم شده بود ... ولی ما همچنان چرخ می خوردیم .
اهنگ بعدی شروع شده بود ...
شروع کردم به حرف زدن . صدای خودمم نمی شنیدم ... ولی امیدوار بودم اون بشنوه ... شاید تنها زمانی بود که می تونستم حرف بزنم
-:وقتی به خودت میای که میبینی خیلی چیزا رو از دست دادی ... توی بدترین شرایط ممکن گیر کردی ... دستت به جایی بند نیست . و تنها راهی که می تونی خودت و از اون منجلاب بیرون بکشی دروغه ... خطاست ...
بابا فریاد احسان میزد و مامان فرهاد ... و من این بین تصمیم گرفتم به یکی کمک کنم که مثل خودم ارزوهای بزرگی تو سرش داشت . اولین باری که محمد و دیدم تو کتابخونه بود و داشت ترتیب کامپیوتر های کتابخونه رو میداد . سرش پایین بود و به شدت مشغول ... گیر کرده بود . منم حدود دو سه دقیقه ای میشد بالای سرش ایستاده بودم و منتظر بودم بعد از تموم شدن کارش کتاب و تحویل کتابخونه بدم و بزنم بیرون ... اما اون اصلا حواسش به من نبود .
کلافه شده بودم . چیزی که توش گیر کرده بود خیلی ساده بود ... یا حذف یکی از برنامه ها و ریستارت کامپیوتر مشکل حل میشد . با عصبانیت بهش گفتم بکشه کنار ... با چشمای گرد شده نگاهم می کرد . ولی من هلش دادم اونطرف و خودم نشستم پای کامپیوتر ... در کمتر از چند دقیقه درستش کردم . تحویل برنامه خودم و هم زدم و از جا بلند شدم .
متعجب نگاهم می کرد . شونه هام و بالا انداختم و گفتم : زیادم سخت نبود ...
اون موقع نمیدونستم پسر مدیر مدرسه هست ...
بعد ها از بچه ها شنیدم . چند وقت بعد امتحانات شروع شد و منم کاملا فراموش کرده بودم . خیلی پیش میومد از این کارا انجام بدم ... بیشتر کامپیوتر اشنا ها رو من تعمیر می کردم ... واسم عادی بود .
بعد امتحانات رفتیم سر کلاس ... بچه ها جمع شدن که گفتن کارنامه ها رو فقط به اولیا تحویل میدن . کلی غر زدم . نمره های خودم همچین تعریفی نداشت ... سر کلاس واسه خودم طرح یه کارنامه می کشدیم که یکی از بچه ها دید . قرار شد واسه همه ی بچه های کلاس کارنامه درست کنم . منم در عوض ازشون پول خوبی گرفتم .
اما قبلش باید می رفتم تو دفتر ... باید یه نمونه کارنامه به دست می اوردم تا از روش کپی بزنم . اما کسی که اونجا بود بدجور از اوضاع با خبر شد ... محمد ... مجبور شدم بهش باج بدم ... در عوض سکوتش قرار شد باهاش کار کنم . گفت پول خوبی هم بهم میده . از اون به بعد دیدار هامون خارج از مدرسه هم شروع شد . محمد درکم می کرد . بیشتر زمانی که با هم بودیم در مورد کار و جزئیات جدیدش می گذشت ... خوب من بیشتر از محمد بلد بودم ... یه روز بهم پیشنهاد داد من و به یه نفر معرفی کنه ... منم از خدا خواسته قبول کردم و با استاد اشنا شدم . استاد بعضی چیزا رو بهم یاد میداد ... اما من کافی بود استارت اولیه اش و یاد بگیرم ... بقیه اش و هر طور بود پیدا می کردم .
     
#107 | Posted: 5 Dec 2013 15:13
اما قبلش باید می رفتم تو دفتر ... باید یه نمونه کارنامه به دست می اوردم تا از روش کپی بزنم . اما کسی که اونجا بود بدجور از اوضاع با خبر شد ... محمد ... مجبور شدم بهش باج بدم ... در عوض سکوتش قرار شد باهاش کار کنم . گفت پول خوبی هم بهم میده . از اون به بعد دیدار هامون خارج از مدرسه هم شروع شد . محمد درکم می کرد . بیشتر زمانی که با هم بودیم در مورد کار و جزئیات جدیدش می گذشت ... خوب من بیشتر از محمد بلد بودم ... یه روز بهم پیشنهاد داد من و به یه نفر معرفی کنه ... منم از خدا خواسته قبول کردم و با استاد اشنا شدم . استاد بعضی چیزا رو بهم یاد میداد ... اما من کافی بود استارت اولیه اش و یاد بگیرم ... بقیه اش و هر طور بود پیدا می کردم .
استاد ازم خیلی خوشش اومده بود . از کارم راضی بود ... منم همه ی تلاشم و برای بهتر انجام شدن کاراش می کردم .
تو این گیر و دار مامان و بابا از هم جدا شدن ... یه جورایی خوشحال بودم ... خوب بس نبود عذاب نمی کشیدم . زیاد از بابا دل خوشی نداشتم .مامان هم همچین تعریفی نداشت . بیخیال بودم ... مامان گیر داده بود به فرهاد ... بابا هم احسان و چسبیده بود ... هر کدوم واسه لجبازی سعی می کرد اونی که خودش می خواد و بهم نزدیک کنه . منم وقتی بیخیال شدم هر دو تا رو تحمل کردم . پیش مامان که بودم با فرهاد و پیش بابا که بودم احسان ...
حرفی نمیزد ... سکوت کرده بود . اروم نفس می کشید . چشم باز کردم . سر بلند نکردم به صورتش نگاه کنم . هنوزم اهنگ در حال پخش بود . دستاش هنوزم همونطور دور حلقه شده بود . کمی جا به جا شدم و ادامه دادم :
-:خانم مدیر شک کرده بود ... خیلی وقت بود دنبال بهونه می گشت بیرونم کنه ...
این وبه محمد هم گفتم . اونم کلی ناراحت شد ... در هر حال دوست داشتم دیپلم و بگیرم ... زیاد واسه رفتن به دانشگاه تمایل نداشتم . ترجیح میدادم حسش کنم همین
بعد کلی فکر کردن نقشه کشیدیم . محمد قبول نمی کرد ... می گفت ابروم در خطره ... اما اون موقع ها تازه یه پروژه جدید گرفته بودیم ... قرار بود یه سیستم امنیتی برای وزارت اطلاعات طراحی کنیم ... واسه گرفتن این پروژه خیلی زحمت کشیده بودیم ... این و به هر کسی نمی دادن ... ولی خوب ما هم می تونستیم خیلی کارا انجام بدیم . چون قبلا هم چند تا سیستم طراحی کرده بودیم تونستیم پروژه رو به دست بیاریم ... وقتی بهش گفتم می کشم کنار اگه از مدرسه اخراج بشم حاضر شد همراهیم کنه . از مدرسه در رفتم . تا شب با محمد خوش گذروندیم . رفتیم کوه ... کلی خوش گذشت . ولی موقع برگشتن پام لیز خورد و زمین خوردم . دست و صورتم یکم خش برداشت . اما این کار ما رو راحت تر کرد .
وقتی برگشتم خونه مامان و بابا با هم بودن ... پلیسم خبر کرده بودن . گفتم یکی از مهندسای مدرسه من و از اونجا بیرون برده ... با چیزایی که گفتم اولین نفری که رفتن سراغش محمد بود ... خانم مدیر کم مونده بود سکته کنه . همش می گفت پسرش بی گناهه .
خوب معلوم بود من با محمد بودم . ولی یه چیزی که به نفعم تموم شد این بود که بابا و مامان می دونستن من و محمد باهم کار می کنیم ولی قرار بود در این مورد چیزی نگن ... خانم مدیر که اصلا دلش نمی خواست من و ببندن به ریش پسرش نمی دونم چه بلایی سرش اورد که زد زیر همه چیز.
ولی من صداش و داشتم ... وقتی که باهم شوخی می کردیم و می گفت تو باید باهام بیای و نیای می کشمت و از این حرفا ... همش و دادم دست پلیس
محمد و گرفتن ... خوب بابا ازش شکایت کرده بود .
خانم مدیر ابروش تو خطر بود اومد ... ازم رضایت بگیره ... به شرطی دادم که تو مدرسه بمونم و باهام خوش رفتاری بشه و علاوه بر اون تو مسابقات کامپیوتر شرکت کنم .
دوستی من و محمد ادامه داشت . تو سیستمی که شرکت واسه اطلاعات طراحی می کرد یه مدارکی پیدا کردیم ... البته محمد چیزی ازشون سر در نیاورد . ولی من خیلی بهشون علاقه مند شده بودم . بدون اینکه به محمد بگم ازشون یه کپی برداشتم ... بعد از کلی این ور و اون ور کردن فهمیدم مهمتر از اونی هستن که بخواد دست یکی باشه .
درسم که تموم شد فشارها برای ازدواج زیاد شد ... قبولی دانشگاه دیگه بدتر شده بود ... زد به سرم که برم ... خیلی وقت بود تو فکر این بودم یه پول گنده بزنم به جیب ... خوب می دونستم یه اتفاقاتی داره می افته . واسه منی که بخاطر سیستم های طراحی شده حواسم هر از چند گاهی به حساب ها بود خیلی زود رو شد که داره یه چیزایی اتفاق می افته ... منم این وسط شدم شاه دزد ... از دزدا دزدی کردم ...
بعد هم می خواستم بزنم به چاک که محمد بو برد ... گفت می خواد همراهم بیاد ... برای رفتن مجبور شدیم با هم ازدواج کنیم ... و پرواز
نفسش و بیرون فرستاد .
     
#108 | Posted: 5 Dec 2013 15:14
فصل پنجم




بعد هم می خواستم بزنم به چاک که محمد بو برد ... گفت می خواد همراهم بیاد ... برای رفتن مجبور شدیم با هم ازدواج کنیم ... و پرواز
نفسش و بیرون فرستاد .
سر بلند کردم . هنوزم اروم بود .
دستم وروی سینه اش حرکت دادم و اروم صداش زدم : امیر
تو چشمام نگاه کرد : جانم ؟
می خواستم بگم من و می بخشی ؟ اما سکوت کردم . همون جانم به اندازه هزاران کلمه ارزشمند بود . امیر ناراحت نبود . امیر حرفی نمیزد . پس لازم نبود بگم ببخش
لازم نبود بخوام واسه اتفاقات گذشته من و ببخشه ... مهم الان بود .
نگاهم و به یقه ی پیراهنش رسوندم و گفتم : هیچ کس نپرسیدی اونجا چطوره ... هیچ کس نپرسید تنهایی اونجا چیکار می کنی ؟ به مامان برخورده بود فرهاد و ول کرده بودم . بابا که براش مهم نبود من کجام ...
یه مدت طول کشید تا به خودم بیام ... و جمع و جور کنم و به اوضاع سر و سامان بدم . از محمد جدا شده بودم ... دلیلی نداشت باهاش بمونم . من فقط می خواستم باهاش از کشور خارج بشم همین ... ولی خوب می تونستیم کارایی که تو ایران کرده بودیم و ادامه بدیم . دوباره مشغول شدیم . اولش از هک شروع کردیم . چند تا شرکت بزرگ و در نظر گرفتیم و از بینشون انتخاب کردیم . اونا رو هک کردیم و براشون پیام فرستادیم ... در عوض پولی که گرفتیم براشون سیستم طراحی می کردیم . کارمون گرفته بود ... از اوضاع ایران با خبر بودم ... داشتن دنبالمون می گشتن ... زد به سرم ... می خواستم نشون بدم از دست یه دختر بچه هم ضربه می خورن ... بهشون گفتم این کار من بوده ... افتادن دنبالم ... منم یه قسمتی از اون اطلاعات و واسه اون بالایی ها فرستادم . یه دفعه صدا خوابید ... دیگه خبری ازشون نشد . اما با خبر شدم یه مامور داره روی پرونده ام کار می کنه . همیشه سعی می کردم تمیز کار کنم و اجازه نمی دادم دنبالم باشن
ولی کسی که افتاده بود دنبالم یه ادم عادی نبود ... بابای احسان بود ... کسی که پسرش بعد از من دچار افسردگی شدید شده بود ... کسی که فکر می کرد من پسرش و بازی دادم .
به اسونی نمی تونستم از دستش خلاص بشم ... خیلی تلاش کردم بپیچونمش ... پشیمونش کنم . اما اون ... تصمیم گرفته بود هر طور می تونه انتقام احسان و بگیره
ولی یه چیزی کم داشت ... هوش من و ... اون نمی تونست مثل من فکر کنه . موفق بود ... دنبالم بود ... اما نمی تونست جلوتر از من باشه . همیشه یه قدم عقب بود ... تا اینکه توی یکی از ماموریت هام کم مونده بود گیر بیفتم . کسی نمی دونست من ایران هستم ... ولی ماموریت لو رفت ...
و کسی که قرار بود گیر بیفته من بودم . اما چطوری این ممکن بود وقتی که سردار همیشه پشت من بود ...
سرم و بالا بردم و تو چشمام خیره شدم و ادامه دادم : این وقتی امکان پذیر بود که سردار یکی رو پیدا می کرد که مثل من باشه . مثل من فکر کنه .و اون کسی نبود جز ...
امیر چشم روی هم گذاشت و اروم گفت : من
لباهام بالا رفت
اما این نیمچه لبخند حتی به ثانیه نکشید که از روی صورتم محو شد ...
نگاهش و از چشمام گرفت . دستش و از روی کمرم برداشت . نفسم حبس شد .
یه حس بدی بهم دست داد . حس پس زده شدن ... حس نبخشیده شدن ... حس گناهکار بودن ... حس از بین رفتن و بین همه ی اینا حس شکستن بیشتر از همیشه خودش و به رخم می کشید .
دستش و بالا اورد و دستم و که روی سینه اش بود توی مشتش گرفت . منتظر بودم به عقب هلم بده ... منتظر بودم پس زده بشم . منتظر بودم بهم بگه ...
اما ...
     
#109 | Posted: 5 Dec 2013 15:15
اما ...
اما امیر ... امیر من ... امیرم خیلی خوب بود ... خیلی بهتر از اونی بود که می شد گفت . اون دستم و توی دستش فشرد و گفت : خیلی وقته فهمیدم بودنت توی اون هتل بخاطر من بود
نفسم و بیرون دادم . نفسی از سر اسودگی ... من منتظر نبودم نابود بشم ... من می خواستم باشم و زندگی کنم .
به جلو خم شد و زمزمه کرد : رها باهام خیلی بد تا کرد . دوسش داشتم ... عاشقش نبودم اما وقتی زنم شد همه ی ارزوهام و به اون پیوند زدم . می خواستم خوشبختش کنم . اما بهم خیانت کرد . امشب فکر کردم بهش تهمت زدم . اما ... خوب اگه بخوام بگم رها تنها بهم خیانت نکرد ... اون بهم اعتماد هم نکرد ... خیانت تنها یه معنی نمیده ... رها از هر لحاظی بهم خیانت کرد .
سرش و به سرم تکیه زد و ادامه داد : تو خیانت نمی کنی
لبخندی روی لبم اومد . سرم و پایین انداختم .
اروم ادامه داد : دوسم داشته باشی یا نداشته باشی مال منی ... فقط وقتی می تونی بری که غرورم و خورد کنی ...
دستش و از دستم بیرون کشید و زیر چونه ام اورد .
سرم و بلند کرد و گفت : امیدوارم هیچ وقت این کار و نکنی
تو چشماش زل زدم و اروم گفتم : من ... قبلا ...
دستش و روی لبهام گذاشت و گفت : پسرا تا می تونن با دخترا بازی می کنن و اخرش میرن سراغ یه دختراروم که با هیچ پسری حرف هم نزده ...
حالا مهم نیست گذشته چی بوده ...
لبخندی روی لبم اومد .
چشمکی زد و گفت : اما تو ضرر کردی ... یه پسر پاک دستت نیومده
لبخند زدم .
به نظر من امیر خیلی پاک بود
صدای بفرمایید شام بلند شد .
دستم و فشرد و اروم گفت : بریم شام بخوریم ...بقیه اش باشه واسه بعد ... شام بخوریم زودتر بریم ... دلم نمی خواد با سردار رو به رو بشم .
دستش و توی دستم بیشتر فشردم : دیدیش !
از همون لحظه ای که وارد شد دیدمش ... می دونی امروز به اندازه کافی مخم پر شده دیگه نمی خوام حرفای سردار و هم بشنوم ... شاید یه روز دیگه بود حتما این کار و می کردم .
لبام و روی هم فشردم : باشه .
لبخندی زد و اروم گفت : دوست دارم
-:من بیشتر
بشقابی برداشت و گفت : با هم بخوریم
شونه هام و بالا انداختم : بخوریم
چینی به صورتش داد و با ناراحتی گفت : دوست نداری ؟!
سرم و روی شونه اش گذاشتم : معلومه که دوست دارم
از هر غذا کمی کشید و با هم به طرف یه مبل دو نفره به راه افتادیم . تازه کنار هم نشسته بودیم که سونا و شاهرخ کنارمون ایستادن .
امیر سر بلند کرد : شام نمی خورین ؟!
سونا خودش و تو اغوش شاهرخ جا داد : ما دیر ناهار خوردیم ... فعلا میل نداریم
لبخند زدم : مگه کجا بودین !
شاهرخ با شیطنت گفت : همین اطراف
امیر مشکوک نگاهش کرد .
شاهرخ نگاه از امیر گرفت و گفت : چیه بابا ... با خانم رفته بودیم دور دور ...
امیر هنوزم همونطور نگاهش می کرد .
خندم گرفت . سونا چپ چپ نگاهم کرد که شونه هام و بالا انداختم .
سونا غر زد : اصلا خانم نمی خوای تشریف بیاری خونه ؟! صدای مامان در اومده ها ...
اخم کردم : اون که کار همیشگیشه .
امیر دستش و دور شونه ام انداخت و من و به طرف خودش کشید و با شیطنت گفت : یه امشب هم مال من باشه ... فردا می فرستمش خونه
سونا پشت چشمی نازک کرد : چی بگم والله ...
شاهرخ دست توی جیبش کرد و کمی جا به جا شد : یکم حیا کنی بد نیستا داداش
امیر اروم گفت : مگه چی گفتم ؟!
شاهرخ سری به تاسف تکون داد .
     
#110 | Posted: 5 Dec 2013 15:15
پشت فرمان نشست و گفت : سرم خیلی درد می کنه !
اروم زمزمه کردم : متاسفم
با مهربونی نگاهم کرد : برای چی ؟
-:رها !
اخمی کرد و گفت : شرط داره ببخشمت ...
به طرفش برگشتم و پرسیدم : چه شرطی ؟
-:سرم خیلی درد می کنه ... یه کاری کن خوب خوب بشه
سکوت کردم و بعد از چند لحظه پرسیدم : مثلا چیکار ؟!
شونه هاش و بالا انداخت : من نمی دونم
سرم و به طرف پنجره برگردوندم .
دنده رو جا زد و گفت : از هراتیان چی می دونی ؟
زیر لب زمزمه کردم : هراتیان ؟!
سرش و به علامت مثبت بالا و پایین انداخت .
نگاهم و دوباره به بیرون دوختم و گفتم : پدرش قاچاقچی مواد بوده ... در مورد پدرش اطلاعات زیادی ندارم ... بچه جنوبه ... توی یکی از ماموریت ها عاشق یه دختر کرد میشه . دختره رو عقد می کنه و همراه خودش می بره جنوب ... چند سال بعد دختره حامله میشه . قبل از به دنیا اومدن بچه هراتیان و قسم میده که کار خلاف و بزاره کنار و بخاطر زن و بچه اش بره دنبال یه کار درست و حسابی ... اونم قبول می کنه و می زنه زیر همه چیز ... اما این وسط یکی که بدجور به حضور هراتیان نیاز داشته ... وقتی می فهمه اوضاع از چه قراره تصمیم می گیره زن و بچش و بکشه ... هراتیان سر از ماجرا در میاره و شبونه با زنش راهی تهران میشه . اما توی راه تصادف می کنن . اون شب مادره می میره ... اما دختر بچه ای به دنیا میاد ... هراتیان تصمیم می گیره انتقام زنش و بگیره ... ولی اون دختر بچه دست و پاش و بند می کرده ... خبر دار میشه بچه ای به دنیا اومده که مرده هست . با دکترا و پرستارا حرف میزنه و اون دختر و به جای دختر بچه مرده جا میزنن . اینطوری هراتیان جون دخترش و حفظ می کنه ... می افته دنبال اون مرد ... اما واسه اینکار باید جا پاش و محکم می گرده . پس دوباره میره سراغ کار خلاف ...
موعد انتقام که فرا میرسه ... یک دفعه لو میره که بچه ی هراتیان زنده هست ... همه می افتن دنبالش ... هراتیان هم طی اتفاقاتی که می افته مجبور میشه اعتراف کنه بچه اش زنده هست . اما میگه این بچه پسره ...
بعد از خوابیدن ماجرا ها هراتیان مجبور میشه پسرش و بیار پیش خودش ... می افته دنبال یه پسر بچه هم سن و سال رها ... بعد از کلی دوندگی اون و پیدا می کنه و به عنوان پسر خودش معرفی می کنه .
پسره درسش و پیش هراتیان خوب یاد می گیره و میشه دست راستش ... هراتیان هم بالاخره رها رو پیدا می کنه . رها هم از اون پسر به عنوان برادرش استقبال می کنه . اما هراتیان که به این پسر اعتماد زیادی داره تصمیم می گیره رها رو به عقد پسره در بیاره . اما ...
ادامه داد : اما همون زمان رها زن من شد ...
نگاهم و بهش دوختم : درسته . تو مانع این شدی که هراتیان به هدفش برسه
به طرفم برگشت و نگاه کوتاهی بهم انداخت : و هراتیان با یه بازی عالی کاری می کنه فکر کنم رها داره بهم خیانت می کنه
-:وقتی رها رو طلاق دادی راه واسه هراتیان باز شد ...
-:فکر کنم به زودی به یه عروسی دعوت بشی
-:با هم ... یادت کنه نرفته کی هستی
-:ولی فکر نمی کنم هراتیان دل خوشی ازم داشته باشه . تا حالا که سرم و زیر اب نکرده خیلیه
-:هراتیان بی گدار به اب نمیزنه . اون قدری دیوونه نشده که بخواد با من در بیفته ...
پوزخندی زد : من و باش که فکر می کردم رها بهم خیانت نکرده
-:اون موقع که تو این فکر و می کردی چیزی بینشون نبوده ... اما بعد ... خوب
مکثی کردم : می دونی ... تو بهش تهمت میزدی ... اونم می خواسته با این کارش اون تهمت ها رو به حقیقت تبدیل کنه همین
اخم کرد : توجیه خوبی نیست
دستام و توی هم قفل کردم : نمی دونم .
ماشین و جلوی در متوقف کرد . خم شدم و ریموت و از داشبورت بیرون اوردم . توی فکر بود . ضربه ای به بازوش زدم . به طرفم برگشت :هوم ؟
نیشخندی زدم : برو تو دیگه
نگاهش و به در دوخت و گفت : اهان
با صدای بلند خندیدم . غر غر کرد : می خنده ... بپر پایین ... امشب کارم به تیمارستان می کشه .
بازم خندیدم .
از ماشین پایین رفت . وقتی دید پیاده نمیشم خم شد و گفت : چرا نمیای پایین ؟!
نگاه خیره ام و که دید اهانی زیر لب گفت و در و بست .
با باز شدن در لبخندم و فرو خوردم . کمی خم شد و گفت : بفرمایید مادمازل
دستم و توی دستش گذاشتم و پیاده شدم . دستی به ماشین کشید و گفت : انصافا خیلی توپه ... نگفتی واسه کیه !
     
صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زلزله مخرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites