تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زلزله مخرب

صفحه  صفحه 13 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین »  
#121 | Posted: 5 Dec 2013 15:33
فصل ششم





اسلحه رو همراه من خم کرد . حتی یه لحظه هم نمی خواست نشونه گیریش به خطا بره . اسلحه رو روی زمین گذاشتم .
گفت : بفرستش این طرف ...
سر بلند کردم . اسلحه رو بین انگشتام فشردم . نگاهش از صورتم روی اسلحه سر خورد . نگاه خیره ام و کاملا بهش دوختم . اجازه دادم سنگینی نگاهم و کاملا احساس کنه . نگاهش دوباره برگشت روی چشمام . لبخندی روی لبم اومد . اما اجازه ندادم واکنشی روی صورتم داشته باشه . بهتر بود هیچ نشونه ای از این لبخند و توی صورتم نبینه . سعی کردم حرفای پیوند و بیاد بیارم . اروم باش ... از خودت مطمئن شو ... کافیه اون چیزی که می خوای و بهش تلقین کنی ... و من همه ی وجودم و به کار گرفتم و با تمنای چشمام ازش خواستم همونطور به چشمام خیره بمونه . اون فقط به چشمای من باید توجه می کرد . هیچ چیزی نباید می شنید .
انگشت اشاره ام و روی اسلحه به حرکت در اوردم . اروم تاش کردم و منتظر شدم . برای انگشتم تکیه گاهی درست کردم و با یه فشار اروم اون و توی دستم محکم کردم . نمی تونستم نگاهم و بهش بدوزم ... باید ندیده عمل می کردم .
اسلحه رو بین مشتم فشردم و با تمام توانم هلش دادم . با برخوردش به چیزی پام و که تکیه گاه کرده بودم و بالا اوردم و دستام و کف زمین گذاشتم . با یه برگردان ضربه ای به دستش زدم . خوشبختانه چند لحظه ای طول کشیده بود تا بخودش بیاد و این برای من بهتر بود تا عکس و العمل سریعی انجام بدم . اسلحه از دستش افتاد . پاهام به زمین برگشت . اما کفشام روی سرامیک ها سر خورد . دستم و دوباره زمین گذاشتم و کنترل خودم و به دست اوردم . اسلحه جلوی پام افتاده بود . دستم و روی اسلحه گذاشتم که ضربه ای به پهلوم خورد . با اخم برگشتم و به پاش که روی زمین قرار می گرفت نگاه کردم . اسلحه رو هل دادم . زیاد دور نشد . به سرعت پام و زیر پاش کشیدم و اون با مهارت یه پرش خوب ضربه ام و مهار کرد . از جا بلند شدم و همزمان پام و به طرف بدنش هل دادم . حواسش به طرف ضربه پام پرت شد که با مشت توی صورتش کوبیدم . فکر کنم یکی از دندوناش شکست . این و از صدایی که ایجاد شد می تونستم حس کنم .
صدای پیوند بلند شد : داری چیکار می کنی امیر ؟
دستش و روی صورتش اورد که با پا به شکمش کوبیدم . به جلو خم شد . بازوم و روی گردنش فرو بردم و هم زمان گفتم : تو ماشین بمون ... دارم میام . دقیقا کجایی ؟
-:من الان جلوی دستشویی ها هستم . دارم برمی گردم توی ماشین . مطمئنی کمک نمی خوای
-:برو ... برو تو ماشین
با پام توی ساق پاش کوبیدم تا کاملا تعادلش و از دست بده و روی زمین بیفته . با این کار با ارامش سر بلند کردم و لبخند زدم . دستش و به طرف اسلحه دراز می کرد که پام و روی انگشتاش گذاشتم . اونقدری فشار ندادم که انگشتاش بشکنه .
بسه دیگه امیر کشتیش ... حالا باید بری . نگاهی به اطراف انداختم و به طرف در خروجی می رفتم که با حرکت یه سایه در برابرم به عقب برگشتم . پشت سرم ایستاده بود و قبل از اینکه واکنشی نشون بدم توی ساق پام کوبید . کمی خم شدم . ضربه اش خیلی سنگین بود . دستام و مشت کردم و دوبار پشت سر هم توی شکمش کوبیدم . خیلی جون سخت بود . باید الان روی زمین می افتاد .
دستاش و مشت کرد و توی صورتم اورد که جا خالی دادم و مشتش به شونه ام برخورد کرد . لعنتی ... این هنوزم ضربه هاش سنگین بود . دستم و روی شونه ام بردم و با پای سالمم دوبار توی پهلوش کوبیدم . سومین بار پام و بالا اوردم تا توی صورتش بزنم که یاد گوشی افتادم . به سرعت پام و پایین تراوردم و توی شکمش زدم . با صدای کشیده شدن گلاف اسلحه نگاهم به عقب برگشت و به ماموری که پشت سرم ایستاده بود خیره موندم . لعنتی بخاطر صدا ها اومده بود داخل ...
با اسلحه اشاره کرد صاف بایستم .
چشم روی هم گذاشتم . سخت ترین حالت ممکن بود . نمی شد موند و مبارزه کرد . باید در می رفتم . باید از اینجا فرار می کردم . ولی حالا این غول بیابونی رو به روم بود . صدای گوش خراش بیسیم هم تمرکزم و بهم میزد . پام و اروم اروم پیش کشیدم و صاف رو به روش ایستادم .
نگاهش و بهم دوخت و با لحن مسخره ای گفت : خودت و گیر انداختی
صدای پیوند بلند شد : گیر افتادی ؟ وای امیر ...
صورتم و به طرف شونه راستم کج کردم و منتظر ایستادم .
دستش و تکون داد و ادامه داد : دیگه راه فراری نداری ..
     
#122 | Posted: 5 Dec 2013 15:33
صدای اه و ناله اون دو تا بلند شده بود . درد پام و شونه ام هم به همراه صدای گوش خراش بیسیم واقعا عذاب دهنده به نظر می رسید . جونی واسه مبارزه نبود ... دیگه توانش و نداشتم . کافی بود یه ضربه بزنم و در برم .
اون یکی تازه بلند شده بود و دستش روی شکمش بود . اولی رو بیهوش کرده بودم . کاش این و هم بیهوش کرده بودم تا از دستش خلاص بشم . پیوند پشت سر هم غر میزد . و می گفت داره میاد کمک ... ولی من می تونستم از پس کارای خودم بر بیام .
نگاهی به اطراف انداختم . با نگاه من نگاه اونم چرخید ... توی بیسیم جدیدترین موقعیت ها اعلام میشد . نزدیکترین هم هنوز دو خیابون باهامون فاصله داشت . کم و بیش توی این سالها این جملات رمزی رو کاملا حفظ شده بودم . کمی خم شدم و با سر به طرفش حمله کردم . غافلگیر شد و دستش روی ماشه حرکت کرد و صدای شلیک بلند شد . با سوزشی توی بازوم نفسم و بیرون دادم . با عقب کشیده شدنش از سر راهم به سرعت قدم هام افزودم و بدون اینکه به صدای شلیک گلوله بعدی توجه کنم خودم و به در که فاصله کوتاهی باهام داشت رسوندم . خودم و پشت در ابی رنگ اهنی کشیدم . یه شلیک دیگه که از بغل گوشم رد شد و شیشه در و شکست .
به سرعت از دو تا پله پایین رفتم . دستم و روی شونه ام کشیدم . با احساس گرمای خیسی توی دستم چهره در هم کشیدم . سوزشش زیاد بود . اما باید به راهم ادامه می دادم . نگاهم به پیوند خورد که با نگرانی دور تر ایستاده بود و نگاهم می کرد . با اینکه با تمام سرعت به طرفش می رفتم . ولی می تونستم صدای فریاد های گنگشون و پشت سرم بشنوم .
دیگه احساس می کردم دارم ضعف می کنم . صداها هر لحظه ضعیف تر میشدن ... دویدن با سرعت زیاد و اون پای لنگون ... خونی که می دونستم از اون زخم با شدت بیرون میزنه داشت کار خودش و می کرد . مطمنئا اسیب جدی دیده بودم .
پیوند به تندی برگشت و جلوتر از من شروع کرد به دویدن . با دیدن ماشین امیدم بیشتر شد . خودم و به ماشین می رسوندم و از این ماجرا فرار می کردم . با برخورد چیزی به پام خم شدم . نباید می افتادم . دستم و از روی شونه ام برداشتم و سعی کردم تعادلم و حفظ کنم . درد توی تمام نقاط بدنم پیچیده بود . اشک تو چشمام حلقه زده بود . به پیوند نگاه کردم . در ماشین و باز کرده بود و منتظر بهم خیره شده بود . نگرانی رو می تونستم توی نگاهش احساس کنم .
مضطرب بود . دلهره داشت . استرسی که همیشه ازش بیزار بود و به دنبال می کشید و من همه ی اینا رو می دونستم .
صداها نزدیک تر شده بود .
باید می رفتم .
نمی تونستم بمونم . پام و روی زمین به دنبال پای دیگه ام کشیدم و قدم های سستم و به پیش هل دادم . نباید اجازه می دادم بهم برسن . من حق نداشتم ... حق نداشتم اجازه بدم اونا من و درگیر کنن . نگاهم دوباره برگشت به اون چشما ... به اون نگاه پر از ارامش که مثل یه دریای مواج پیش روم بود . صداشون داش بهم نزدیک میشد . از بلندی پارک پایین اومدم ... کمتر از چند متر با هدیه تولدم فاصله داشتم . کمتر از متراژی کوتاه . قدمی به طرفم برداشت . داشت میومد کمکم کنه . اما سرم و به علامت نه تکون دادم . نباید خودش و درگیر می کرد . این بازی من بود . نگاهم و معنی کرد . پشت فرمون نشست و ماشین و روشن کرد . دنده رو جا زد و پاش و روی گاز گذاشت . دور برداشت ... مطمئن بودم می خواد ماشین و درست جلوی پام متوقف کنه .
می دونستم اگه بخواد دست به کار بشه دیگه نمیشه جلوش و گرفت . و من با نگاهم ازش می خواستم بهم اعتماد کنه و اجازه بده به راهی که توش قدم گذاشته بودم ادامه بدم .
ماشین به حرکت در اومد . نگاهم با ماشین حرکت کرد .
دیگه متوقف شده بودم . حرکت نمی کردم . از روی زخم شونه ام نگاهم و به عقب برگردوندم . به دو نفری که اولی جلوتر بود و شاید فاصله کوتاهش باهام کمتر از دو متر میشد . اسلحه اش به طرفم بود . قطعا اگه اجازه داشت اینبار به جای شونه و پام قلبم و نشونه می گرفت .
با صدای گوش خراشی نگاهم و از هدیه ام گرفتم و به صفحه سیاه پیش روم دوختم . به شیشه های سیاه شده ون مشکی رنگ
     
#123 | Posted: 5 Dec 2013 15:33
با صدای گوش خراشی نگاهم و از هدیه ام گرفتم و به صفحه سیاه پیش روم دوختم . به شیشه های سیاه شده ون مشکی رنگ ... اما تا به خودم بیام تمام امیدم به ناامیدی تبدیل شد . تمام تلاشی که برای رهایی کشیده بودم به فنا رفت . تمام هدفم برای ارامش دادن به اون چشمای تاریک شب بیهوده ماند . تا به خودم بجنبم روی کف اهنی اون ون فرود اومدم و دیگه هیچ ...
سها :
با خشم مشتم و روی فرمان کوبیدم و پام و روی گاز فشردم : اطلاعات ... بازم داشت با من بازی می کرد . اونم با کسی که برای من ارزشمند تر از این حرفا بود .
فعلا کاری از دستم بر نمیومد . به مامان گفته بودم میام خونه . پس باید فعلا سکوت می کردم . شماره سونا رو گرفتم .
صدای عصبانیش بلند شد : کجایی تو ؟
-:امیر و گرفتن ... باید بکشمش بیرون ...
-:خوب ...
-:به مامان بگو پروازم دو ساعت دیرتر میرسه ... باید برم دنبال امیر
-:نکنه فکر کردی تو دو ساعت می تونی پیداش کنی ؟
-:شاید
-:دیوونه نشو سها ... می خوای بخاطر اون خودت و بندازی تو مخمصه
-:اینم مممکنه
-:تو دیوونه شدی . من نمی تونم به مامان چیزی بگم
-:خودت می دونی ... من بیام خونه میگم تو خبر داشتی پروازم دو ساعت دیر تر میرسه
-:لعنت به تو
پوزخندی زدم و گوشی رو قطع کردم . پام و با سرعت روی گاز فشردم . مطمئنا با اون زخم ها دووم نمی اورد . باید بیرونش می کشیدم .
جلوی خونه ماشین و متوقف کردم . در و باز کردم و به سرعت قبل از بسته شدن در جلوی ساختمون ماشین و خاموش کردم . هاجر به سرعت از ساختمون بیرون اومد : سلام خانم
سر تکون دادم و زیر لب جواب سلامی گفتم و از پله ها بالا رفتم . پله ها رو دو تا یکی طی می کردم . از همون بالا گفتم : کسی وارد ساختمون نشه و صدای بله خانم و شنیدم .
وارد اتاق کار شدم و در و پشت سرم بستم . به طرف میز رفتم و دکمه رو فشردم . برگشتم و پالتوم و از تنم بیرون کشیدم . روی تخت رها کردم . کلاه و از سرم با خشم کشیدم و روی پالتو پرتاب کردم . مانیتور ها پشت سر هم در حال روشن شدن بودن .
روی میز خم شدم و از توی کشوی میز جعبه ای بیرون کشیدم . دو تا مموری بیرون اوردم و به طرف مانیتور ها برگشتم . لپ تاپ روی میز و روشن کردم و مموری ها رو متصل کردم . تمام اطلاعاتی که نیاز داشتم همین جا بود . از نقشه ساختمون اصلی تا جدیدترین سیستم های امنیتی اونجا ... باید باهاشون حرف میزدم . اما برای این کار زود بود . اما حال وخیم امیر دل نگرانم می کرد . روی مبل نشستم و پای راستم و روی پای چپم انداختم . کلافه دستی بین موهام کشیدم و به اطلاعات روی مانیتور ها خیره شدم .
     
#124 | Posted: 5 Dec 2013 15:34
دستام و دو طرف صورت مامان قرار دادم و تو اغوشش فرو رفتم . بازم درمونده شده بودم . همیشه سعی می کردم احساساتم و پنهون کنم . همیشه سعی می کردم فقط خودم باشم و خودم . اما بعضی وقتا تنها جایی که می تونستم توش اروم بگیرم جایی جز اغوش گرم مامان نبود .

دست روی سرم کشید : چی شده دخترم ؟

سرم و توی سینه اش فشردم و سکوت کردم .

اونم اروم اروم نوازشم کرد . با صدای زنگ در سر بلند کردم . سونا به طرف اف اف رفت . از اغوش مامان بیرون اومدم . لبخندی به روم زد و گفت : نگران نباش همه چیز درست میشه

لبخند تلخی به روش زدم . شاهرخ به دنبال سونا وارد شد . اول از همه با مامان احوالپرسی کرد و بعد به طرفم برگشت : به به ... حال شما

لبخند زدم : خوش می گذره ؟!

نگاهی به سونا انداخت و گفت : جای شما خالی ...

نگاهم به طرف سونا برگشت .

با اخم نگام می کرد .

شونه هام و بالا کشیدم .

مامان از جا بلند شد : برم یه سر به شام بزنم . با بیرون رفتن مامان سونا قدمی به طرفم برداشت : می خوای چیکار کنی ؟

لبام و با زبونم تر کردم و گفتم : معامله

سونا بر افروخت و با خشم گفت : تو دیوونه ای ... امیر ارزش اون قطعه رو نداره ... برای به دست اوردنش کم تلاش کردی ؟ حالا می خوای بخاطر امیر اون و بدی ؟

نگاهم و تو چشماش دوختم : من نگفتم می خوام امیر و با اون قطعه معامله کنم .

پوزخند زد : جدی ؟ پس میشه بگی الان چی داری که اینا ازت می خوان ؟

-:اطلاعاتی که تا حالا حفظم کرده

غرید : احمق جان اگه اونا رو از دست بدی که مردی

نگاه اسوده ای بهش انداختم و ازش دور شدم . چرا سونا فکر می کرد من بخاطر امیر خودم و به کشتن میدم ؟ خوب من می خواستم امیر و نجات بدم اما نه در برابر مرگ خودم ... من اون و نجات می دادم ولی نه به قیمت از دست دادن جون خودم . من خیلی وقت پیش راه و روش بازی رو یاد گرفته بودم .

و حالا وقت بازی بود ...

نه یه بازی ساده ...

نه بازی با سردار و ادماش ...

اینبار نوبت بازی بود ...

بازی با کله گنده ها ...

حالا وقت نشون دادن بود .

باید نشون می دادم تو این سالها چی یاد گرفتم .

سونا کلافه گفت : چی تو سرت می گذره ؟

نگاهی به شاهرخ انداختم . در سکوت فقط به ما نگاه می کرد .

از جا بلند شدم : مهم نیست

سونا اخم کرد و مشتش و روی کاناپه کوبید .

به طرف اتاقم رفتم و در همون حال شماره فرزین و گرفتم .

صداش تو گوشی پیچید : بفرمایید خانم

-:یه اسلحه برام جور کن

-:اسلحه ؟!

-:می دونی که چی می خوام !

-:بله خانم

-:فردا صبح منتظرم

-:چشم خانم

گوشی رو قطع کردم .

روی تخت دراز کشیدم و دستام و زیر سرم گذاشتم . اگه امیر امروز میومد ... اگه میزاشت برم کمکش ... الان ، اینجا ...
     
#125 | Posted: 5 Dec 2013 15:35
رمز و وارد کردم و در کیف و باز کردم . لبخندی روی لبم اومد . همون اسلحه ای بود که تو ذهنم داشتم .

گفت : ردیابش امتحان شده هست ... بردش طولانی تر از همه اسلحه های ساخته شده هست . میزان جهت گیری و هدف گیریش هم کاملا اپدیت و پیشرفته هست

توی دستم گرفتمش و بالا و پایینش کردم : عالیه

سر تکون داد : سفارش شما بود .

توی کمربند شلوارم محکمش کردم و به عقب برگشتم به طرف چمدون رفتم و بلندش کردم . پیش روم گذاشتمش . فرزین نزدیک شد و چمدون و از روی زمین بلند کرد و گفت : کجا بزارمش؟

اشاره ای به گوشه دیوار کردم و گفتم : همونجا

چمدون و گذاشت و به طرفم برگشت .

پالتوم و از روی مبل برداشتم و گفتم : همه چیز و برای پرواز فردا شب اماده کن

سر تکون داد : بله خانم

-:یادت نره حواست باید به کی باشه ... اگه یه مو از سرشون کم بشه

میون حرفم اومد و گفت : خیالتون راحت باشه خانم ... حواسم کاملا بهشون هست

کلاهم و روی سرم کشیدم . کیفم و به صورت اریب روی شونه ام انداختم و به عقب فرستادمش ... همانطور که به طرف در می رفتم گفتم : فرزین به دکتر محتشم زنگ بزن ... بگو بیاد اینجا ... حواست باشه کسی نفهمه اینجاست . به خدمتکار ها هم بگو به کسی حرفی نزنن . امروزم جز ادمای خودت کسی از خونه بیرون نره . دکترم اومد اول بررسی کن بعد ...

سر تکون داد .

به راه افتادم .

قبل از اینکه بیرون برم پرسید : کمک نمی خواین ؟

با اخم نگاهش کردم .

سرش و پایین انداخت و سکوت کرد .

برگشتم و به راهم ادامه دادم . پشت فرمان ماشینی که فرزین ترتیب داده بود نشستم و ماشین و روشن کردم . یکی از ادمای فرزین که جلوی در بود در و باز کرد . از خونه خارج شدم و به سرعت پیش رفتم .

با ارامش و اسوده رانندگی می کردم . خوب می دونستم جایی که باید برم کجاست .

زیر درخت بزری توقف کردم . عینک و به چشم زدم و پیاده شدم . دستی به کلاهم کشیدم و به راه افتادم .

از پیچ گذشتم و به طرف ساختمان هشت طبقه رفتم .

جلوی در یشمی رنگ ایستادم و سر بلند کردم . نگاهی به طبقات انداختم و قدمی پیش گذاشتم و زنگ طبقه پنج و به صدا در اوردم .

صدای زنی بلند شد : بله ؟

-:سلام خانم . من از اقوام همسایه بالایی هستم . میشه در و باز کنید . من هر چی زنگ میزنم جواب نمیدن . لحظاتی پیش تماس گرفتم منزل بودن . فکر کنم دستشون بند باشه

-:از اقوامشون هستین ؟

از اینکه سیریش بشه اصلا خوشم نمی اومد .
اخم کردم و با جدیت گرفتم : دختر خاله افسون خانم هستم
     
#126 | Posted: 5 Dec 2013 15:36
اخم کردم و با جدیت گرفتم : بله از دختر خاله افسون خانم هستم

-:اهان بله

در باز شد .

به سرعت وارد ساختمون شدم و خودم و توی اسانسور رها کردم .

و طبقه شش و فشردم و به اینه پشت سرم تکیه زدم .

با صدای زنگ کوتاهی در ها از هم جدا شدند .

نگاهم و از سقف گرفتم و به طرف درب قهوه ای پیش روم رفتم و زنگ و به صدا در اوردم .

لحظه ای بعد در باز شد .

دختر جوونی با موهای بلند بافته شده قهوه ای با دامن ابی رنگ که بلندی اش تا زانوانش می رسید و تاب سفید رنگ در برابرم ایستاده بود . ارایش ملایمی به صورت داشت . متعجب نگاهم کرد و اروم سلام کرد .

لبخندی به روش زدم و تو چشماش خیره شدم : شرمنده مزاحم شدم

متعجب گفت : بفرمایید

-:منزل اقای عابدی ؟

ابروهاش و بالا داد و گفت : بله

-:شما باید دخترشون باشین . افسون

اینبار دیگه چشماش کاملا گرد شده بود . لحظه ای مکث کرد و پرسید : شما ؟

-:من از اشنایان اقای عابدی هستم . منزل تشریف دارن ؟!

-:نه متاسفانه

-:می تونم بیام داخل ؟

چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد گفت : بفرمایید .

از جلوی در کنار رفت . اروم وارد شدم . کفشام و از پام بیرون کشیدم و با پوشیدن یه جفت دمپایی ابری با اشاره افسون وارد سالن پیش روم شدم . همراهم اومد و به مبل های کرم رنگ اشاره زد بشینم .

به طرف یکی از مبل ها که پشت به پنجره بود رفتم و نشستم .

لبخندی زد و گفت : خانم ....

-:ارمان هستم . پیوند ارمان ...

لبخندش پر رنگ تر شد : خانم ارمان شما پدر و ...

-:من و اقای عابدی چند سال پیش در ماموریتی با هم همکاری داشتیم

نگاه دقیقی بهم انداخت : بهتون نمیاد سن و سال زیادی داشته باشین

لبخند زدم : همینطوره ... من از وقتی که درسم تموم شد تو پرونده هایی با پدرتون همکاری داشتم

سر تکون داد : بابا هیچ وقت در مورد کارش تو خونه حرف نمیزنه

این و خوب می دونستم . یکی از عیب هاشون این بود که همیشه می خواستن خانواده اشون و از مسائل کاریشون دور نگه دارن ... اما متاسفانه همیشه کاری می کردن که پای اونا هم به بازی باز بشه .

نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم : اقای عابدی دیر تشریف میارن ؟

به طرف تلفن رفت و گفت : اجازه بدین باهاشون تماس بگیرم

سرم و به نشانه مثبت تکون دادم . پشت به من جلوی تلفن ایستاد . به سرعت گوشیم و از توی جیبم بیرون کشیدم و مشغول شدم . به نزدیک ترین کابل متصل شدم و خط تلفنی که به واحد طبقه شش می رسید و پیدا کردم . بالاخره با کشیدن یه نقطه قرمز رنگ روی خط اتصال و وارد کردن تعدادی کد خط تلفن و روی حالت خاموش تنظیم کردم .

گوشی رو بین دستم فشردم و نگاهم و به افسون دوختم . گوشی رو روی دستگاه گذاشت . به سرعت گوشیم و توی جیبم رها کردم . به طرفم برگشت : متاسفانه گوشی بابا خاموشه . حتما توی جلسه هست ...

حالت ناراحتی به خودم گرفتم : خیلی بد شد .

همونطور که به طرف اشپزخونه می رفت گفت : اشکالی نداره ... نیم ساعت بعد دوباره تماس می گیریم . شایدم تا اون موقع پیداش شد خانم ارمان

دستام و توی هم قفل کردم : من و پیوند صدا بزنین

صداش بلند شد : اوه ... باشه .

-:خانم عابدی

-:راحت باشین پیوند ، افسون
افسون و محکم ادا کرد

لبخند زدم و ادامه دادم : با کمال میل ... افسون جان شما چند سالتونه ؟

به سینی حاوی دو فنجان چای از اشپزخونه بیرون اومد : 19 سال

لبخندی به روش زدم : ماشاا... بهتون اصلا نمیاد

-:بزرگتر میزنم ؟

در برابرم خم شد . فنجانی برداشتم و گفتم : برعکس ... فکر می کردم فوقش 17 ساله باشی

رو به روم نشست و گفت : شما چی ؟

چشمکی زدم و گفتم : من پیر شدم . 26

خندید : اتفاقا تازه اول جوونیه

لبهام و روی هم فشردم و صورتم و به طرفین تکون دادم .
دستاش و روی هم گذاشت و گفت : خیلی دلم می خواد بدونم شما چطور با بابا همکاری می کنید ؟! چند باری که ازش خواستم من و هم ببره سر کار گفت جای بچه ها نیست
     
#127 | Posted: 5 Dec 2013 15:36
دستاش و روی هم گذاشت و گفت : خیلی دلم می خواد بدونم شما چطور با بابا همکاری می کنید ؟! چند باری که ازش خواستم من و هم ببره سر کار گفت جای بچه ها نیست
-:اوم ... خوب شغل ما ریسک بالایی داره ...
-شما چی ؟ اولین باری که با بابا کار کردین چند سالتون بود ؟
-:همسن شما بودم
متعجب گفت : واقعا ؟ چطور ممکنه ؟
-:خوب من یه هکرم ... می دونید که الان برنامه های کامپیوتری و هک و امنیت
سر تکون داد : البته البته . خوش بحالتون ... من هیچ وقت نتونستم یاد بگیرم
لبخند زدم . از لبخند زدن هم خسته شده بودم . اصلا حوصله این کار و نداشتم اما برای حفظ ظاهر پشت سر هم این کار و تکرار می کردم .
چای تعارف کرد و پرسید : چطور بابا به شما ادرس خونه رو داده ؟ همیشه به من گوشزد می کنه ادرس و به کسی ندم .
نگاهم و تو چشماش دوختم و گفتم : این اصول کارماست ... اما خوب بعضی مواقع استثنا وجود داره
سکوت کرد . دستاش و روی هم تکون می داد . کلافه به نظر می رسید و این نباید اتفاق می افتاد .
از جا بلند شدم : می تونم یه تماس با پدرتون بگیرم ؟
جواب مثبت داد .
به طرف تلفن رفتم و شماره موبایلم و گرفتم . و به سرعت قطع کردم و شماره قبلی رو که روی تلفن بود اضافه کردم .می خواستم با گرفتن شماره وانمود کنم شماره عابدی رو از حفظ هستم .
دو بوق خورد و صداش از پشت گوشی رسید : سلام دختر بابا
لبخند شیطنت امیزی زدم : سلام
مکث کرد و پرسید : افسون ؟
به ارومی گفتم : حالتون چطوره ؟
صداش متعجب شد شما ؟
نگاهی به افسون انداختم . این پا و اون پا کردم . افسون از جا بلند شد و گفت : پیوند جان حتما بابا تعجب کرده ، جز من کسی از خونه باهاش تماس نمی گیره
صدای عابدی بلند شد : افسون بابا ؟
اروم گفتم : پیوند ارمان هستم ... افسون جان هم همین جا هستن
با فریاد گفت : اونجا چه غلطی می کنی ؟
نگاهی به افسون انداختم و گفتم : دیشب وقتی گفتین برای پرونده امیر بیام اینجا خیلی تعجب کردم ؟!
-:چی می خوای ؟!
-:گفتم که
افسون به طرف یکی از اتاق ها به راه افتاد .
صداش دوباره به فریاد تبدیل شد : به دخترم کاری نداشته باش
با بسته شدن در صدام و پایین اوردم : اوه ... من و که می شناسین ... من پایبند معامله ام
-:چی می خوای ؟
-:امیر
-:معامله برای چیه ؟
-:یه عزیز
-:وای به حالت پیوند اگه بلایی سر افسون بیاد
اخم کردم : هنوز من و نشناختین ؟
-:اگه یه مو از سرش کم بشه می کشمت
-:منم همینطور
-:خفه شو لعنتی از خونه من بیا بیرون
-:وای نه ؟! جدی میگین ؟ متاسفم ... فعلا نمی تونم
لبخندی زدم و ادامه دادم : هنوزم با همون ایدی می تونیم باهم در ارتباط باشیم .
دستم و روی دکمه قطع تماس گذاشتم . گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و همونطور که خط و مختل می کردم ادامه دادم : بله حتما ... من منتظرتون هستم . می بینمتون . چشم . خدانگهدار
با گذاشتن تلفن روی دستگاه از اتاق خارج شد . موبایل های اطراف و هم از کار انداختم و برای همشون پیامی مبنی بر اختلال خطوط فرستادم . گوشیم و توی جیبم رها کردم و به طرفش برگشتم .
پرسید : بابا چی می گفت ؟
-:گفتن یه کم کارشون طول می کشه و باید منتظرشون بمونیم .
-:خیلی خوبه ... منم از تنهایی در میام
لبخندی زدم و به طرف کیفم رفتم . تبلتم و بیرون کشیدم و گفتم : البته فکر خیلی خوبیه


امیر :


چهره ی در هم کشیدم و به در و دیوار اتاق دوختم . پام ذوق ذوق می کرد و تا می تونست ازارم می داد . درد کتفم بدتر از اون بود . با اینکه چند تا ارامبخش بهم داده بودن اما بازم درد داشتم .
با باز شدن در نگاهم و از دیوار پیش روم گرفتم و به دری که همرنگ دیوار های خاکستری بود خیره شدم .
     
#128 | Posted: 5 Dec 2013 15:37
با باز شدن در نگاهم و از دیوار پیش روم گرفتم و به دری که همرنگ دیوار های خاکستری بود خیره شدم .
عابدی با خشم وارد شد و در و با شدت تمام پشت سرش کوبید . تو نگاهش شعله های اتش دیده میشد . پوزخندی به روش زدم و گفتم : چی شده ؟
دست مشت شده اش و روی میز اهنی کوبید و گفت : خفه شو
ابروهام و بالا دادم و دستم و به حالت بستن زیپ روی دهنم کشیدم و دوباره دستم و روی کتفم قرار دادم و اروم اروم مالش دادم . با پا به صندلی اهنی ابی رنگ کوبید . صندلی واژگون شد .
بیخیال نگاهم و ازش گرفتم و به میز خیره شدم .
نفس های عمیق و پی در پی می کشید .
کف دستاش و روی میز تکیه گاه کرد و کاملا به طرفم خم شد و با صدای بلند پرسید : حرف بزن امیر ... از پیوند ارمان چی می دونی ؟ بگو اطلاعات و کجا گذاشته . بگو اون قطعه کجاست
نگاهم و به چشمای شعله ورش دوختم و لبخند به لب اوردم .
دست راستش و کاملا بالا برد و روی میز کوبید : د حرف بزن
دستام و بالا اوردم و از هم بازشون کردم . کف دستام رو به اسمون بود .
بازم به جلو خم شد و غرید . نگاهم و ازش گرفتم و دوباره به میز دوختم .
لیوان فلزی رو روی میز کوبید و گفت : نکنه می خوای با شوک به حرف بیارمت ؟
سر بلند کردم و دوباره حالت بسته شدن لبهام و بهش نشون دادم .
با اینکارم خشمش دوبرابر میشد . می دونستم شوکی در کار نیست . می دونستم پیوند کاری کرده که اینطور عصبانی اینجا ایستاده . می دونستم ادم خونسردی مثل عابدی امکان نداره بخواد با من اینطور برخورد کنه مگر اینکه پا رو دمش گذاشته باشی ...
ابروهام و در هم گره زدم . سعی کردم تمرکز کنم . شاید می فهمیدم پیوند چه بلایی می تونسته سر عابدی بیاره . عابدی چی داره که پیوند از اون مطلعه . قطعا وارد ساختمون نشده . درسته سیستم امنیتی اینجا ساخت پیونده . اما از اون زمان تا حالا پیشرفت قابل توجهی کرده . امکان نداره بخواد ریسک کنه و وارد اینجا بشه . شاید تماس گرفته و گفته من به هیچ دردش نمی خورم . از پیوند بعید نبود ... اما نه اینم نمی تونست برای عابدی این خشم و ایجاد کنه . پس چی ؟ عابدی ... پیوند ... نقطه ضعف
این کلمات و زیر لب تکرار می کردم و دنبال جواب بودم .
ضربه ای به میز زد که از جا پریدم و بدون اینکه کنترلی روی زبونم داشته باشم گفتم : هان ؟
با خشم گفت : فکرکردم لالی
-:خودت گفتی خفه شم .
-:با من بازی نکن امیر
-:مثلا چی میشه ؟
-:می دونی که اینجا هیچ کس از من نمی پرسه چرا بلایی سرت اوردم
پوزخند صدا داری زدم : درسته ... ولی خوب شاید دخترت تو خونه این و ازت بپرسه .
به سرعت خودش و روی میز کشید و دستش و روی گردنم قرار داد . با تمام قدرتش می فشرد . سرم و بلند کردم و تو چشماش خیره شدم .
تنفس برام سخت شده بود . اما حرفی نمیزدم . دستاش می لرزید : اگه بلایی سر دخترم بیاد ...
فشار و بیشتر کرد و گفت : زندت نمیزارم
تمام ارامش وجودم و تو چشمام ریختم . زده بودم به هدف ... پیوند دست روی دخترش گذاشته بود . برخلاف من که همیشه از این بازی دوری می کردم اون بیخیال بود . می گفت ادما واسه عزیزانشون هر کاری می کنن ... ولی این ممکنه درصد ریسکش بالا و پایین باشه .
نفس های عمیق می کشیدم . نفس هام خش دار شده بود .
با تمام قدرتش به عقب هلم داد
     
#129 | Posted: 5 Dec 2013 15:38
صدای قدمهاش و شنیدم که دور شد اما برنگشتم با نگاهم دنبالش کنم . دو نفر وارد اتاق شدند . یکی از اونا دست راستم و گرفت و اروم بلندم می کرد ... نالیدم و چشم باز کردم .
مردی که وارد اتاق شده بود بالای سرم ایستاده بود . اون دو نفر صندلی رو دوباره سر جاش گذاشتن و کمکم کردند روی صندلی بشینم . از شدت درد نالیدم . تحمل این درد داشت سخت تر میشد .
با اشاره همون مرد از اتاق بیرون رفتن و در و هم پشت سرشون بستن .
به طرف صندلی که روی زمین بود رفت و بلندش کرد .
برعکس رو به روی من گذاشت و پاهاش دو طرف صندلی کشید و رو بهم نشست .
با اخمی که به چهره داشتم نگاهش کردم . دستم و روی کتفم گذاشتم . احساس می کردم درد پام و شونه ام به تک تک اعضای بدنم نفوذ می کنه . اما از یه چیزی هنوز مطمئن بودم . هنوزم همون لباس ها تنم بود . هنوزم گوشی سر جاش بود و این خیال من و راحت می کرد .
بازوهاش و روی پشتی صندلی روی هم قرار داد و سرش و به اونا تکیه زد .
-:درد داری ؟
غریدم : کوری ؟!
-:یه مامور اینطور حرف نمیزنه
نگاهم و ازش گرفتم . اومده بود اینجا به من درس ادب بده . شیطونه میگه ...
-:چطوری کارت به اینجا کشید
متعجب سر بلند کردم .
ادامه داد : سابقه پر باری داری ... فقط بخاطر چند تا سر پیچی اخراج شدی ... البته اونم با اطلاعاتی که من دستم دارم بیشتر بخاطر این بوده که ازت یه مامور مخفی بسازن ...
مکثی کرد و ادامه داد : خوب مامور وظیفه شناس چرا به اینجا رسیدی ؟
-:مهمه ؟
شونه هاش و بالا انداخت و گفت : نمی دونم . فقط کنجکاوم کسی که سنگ خوب و بد و به سینه میزد حالا چرا داره راه بد و دنبال می کنه ؟
-:از کجا می دونی بده رو دنبال می کنم
ابروهاش و بالا فرستاد .
به صورتش خیره شدم دماغ عقابی داشت . صورت کشیده ... سرش موی زیادی نداشت ... کم بود . ولی بود . پیشونی بزرگی داشت با چشمای ریز ... میتونم بگم چشای گرگ داشت . چشاش شبیه گرگ بود .
حالا یه دوربین داشتم یه عکس از چشماش می گرفتم که مطمئن بشم
ته ریش مختصری رو صورتش بود .
سرش و به راست خم کرد و گفت : نمیگی ؟
-:چی رو ؟
-:چرا داری میری دنبالش ؟
-:دنبال راه خوب یا بد ؟
-:مگه دنبال راه خوب هم میری ؟
-:صد در صد شک نکن
-:راه بد و چرا میری ؟
-:من اصولا با راه بد ابم تو یه جوب نمیره واسه همین کلا سراغش نمیرم
پوزخند زد : زبون دراز خوبی هستی !
-:اینا هم از عوارض هم نشینی با ادمای خوبه
-:شنیده بودم ادم بدا زبون دراز هستن
-:اون که بله . خودتون و نمی بینین
-:از بازی لذت می بری ؟
لبخند زدم و با نیش باز گفتم : از کجا فهمیدی ؟
سر تکون داد و جدی پرسید : برای چی وقت تلف می کنی ؟
نگاهم و تو چشماش دوختم و گفتم : روانشناسی ؟
-:مهمه ؟
بیخیال گفتم : نه
-:پس چرا پرسیدی ؟
-:اخه فکر کردی با این چیزا می تونی با من به جایی برسی !
-:نمیرسم ؟!
حرفی نزدم و نگاهم و به میز برگردوندم . عاشقه میزه شده بودم . همش نگاهم بهش بود . پیوند بود می گفت سرش هوو اوردم .
-:منتظر چی هستی ؟
-:منتظر ؟
-:منتظری از اینجا نجاتت بده ؟
نگاهم و تو چشمای گرگیش برگردوندم و گفتم : شما چی فکر می کنی ؟
-:تو بهم بگو
-:من الان به این فکر می کنم که کی با این قیافه حاضر شده زن تو بشه
پوزخندی زد : بازیکن قهاری هستی
     
#130 | Posted: 5 Dec 2013 15:38
نگاهم و تو چشمای گرگیش برگردوندم و گفتم : شما چی فکر می کنی ؟
-:تو بهم بگو
-:من الان به این فکر می کنم که کی با این قیافه حاضر شده زن تو بشه
پوزخندی زد : بازیکن قهاری هستی
چشم روی هم گذاشتم و گفتم : استاد های خوبی داشتم
سرش و از روی بازوهاش جدا کرد و گفت : چند وقته رفتی طرف اون ؟
چشم باز کردم : یادم نیست
-:میگفتن حافظه خوبی داری ؟ پس چرا یادت رفته ؟
-:از عوارض پیریه
-:مگه چند سالته ؟
متفکر دستم و به طرف سرم بردم و تکونش دادم : اوم ... یادمم نمیاد
از جا بلند شد و پیش روم ایستاد : دنبال چی هستی ؟
نگاه خیره ام و بهش دوختم : دنبال چی هستم ؟
لبهام و روی هم فشردم . با دردی که از شونه ام برخواست چهره در هم کشیده و دستم و مشت کردم .
اما به سرعت حالت قبلم و حفظ کردم و سرم و به طرفین تکون دادم : دنبال هیچی
مثل عابدی دستاش و روی میز گذاشت و به طرفم خم شد : رابطه ات با پیوند ارمان چیه ؟
نیشخندی زدم : چرا اینقدر در مورد رابطه ما کنجکاوی ؟
-:باهاش رابطه جنسی داری ؟
ریلکس گفتم : به تو ربطی داره ؟!
-:اگه غیر اینه چرا اینطور افتاده دنبالت ؟
-:شاید عاشق چشم و ابروم شده
پوزخند زد : اعتماد به نفس خوبی داری
شونه هام و بالا کشیدم . همیشه فقط واقعیته که می تونه اونا رو از هدف دور نگه داره .
پرسید : اولین باری که دیدیش
ابروهام و بالا دادم : خوب ؟
-:کجا بود ؟
-:داری تو زندگی شخصی ما دخالت می کنی
-:هر طور دلت می خواد فکر کن
-:باش
-:نگفتی
-:چی رو
-:کجا بود ؟
-:دارم فکر می کنم این مسئله به تو ربطی نداره
چشماش رنگ خشم گرفت
عالی بود . از بازی باهاش لذت می بردم . کم اورده بود اما نمی خواست تسلیم بشه .
-:ارتباطش و من مشخص می کنم
-:نه ... نمی تونی ... خودت گفتی هر طور دلم می خواد فکر کنم . منم منطقی فکر می کنم
دست مشت شده اش و روی میز کوبید . نگاهم روی مشتش که روی میز فرود اومده بود برگشت . چند نفس عمیق کشید و گفت : قطعه رو می خواد چیکار ؟
-:مگه من فضولم ؟
-:بهم بگو اون قطعه به چه درد پیوند می خوره ؟
-:شاید می خواد تو رو نابود کنه
پوزخند زد : خسته نشدی ؟
-:از چی ؟
-:از بازی
-:تازه دارم ازش لذت می برم
درباز شد . به طرف مرد برگشت و از اتاق بیرون رفت .
پوزخندی زدم . من چیزی جز واقعیت بهش نگفتم . اما اون فکر می کنه دارم بازی می کنم .
پوزخندم تبدیل به نیشخند شد .
     
صفحه  صفحه 13 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زلزله مخرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites