تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زلزله مخرب

صفحه  صفحه 4 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#31 | Posted: 5 Dec 2013 11:20
سونا جلوی اینه ایستاد . گوشیم و از روی میز برداشتم و همونطور که از اتاق بیرون می رفتم گفتم : بیا برو تو اتاق خودت قر بده
صدام و بلند کردم : مامان من یه سر میرم بیرون و زود میام
مامان جلوم ظاهر شد : کجا ؟
-:میرم یکی از دوستای قدیمیم و ببینم زود میام
-:مگه کوفته تبریزی نمی خواستی ؟
-:چرا ... هنوزم می خوام . واسه ناهار خودم و می رسونم .
__________________________________________________ _
زنگ در و به صدا در اوردم . لحظه ای بعد در کهنه چوبی باز شد و قامت بلندی در برابرم ظاهر شد . قدم جلو گذاشتم : می تونم بیام تو عنکبوت ؟
ابروهاش و بالا کشید : شما ؟
-:پیوند
-:نگفته بودی به این زودی میای
-:حالا که اومدم . می تونم بیام تو ؟
از جلوی در کنار رفت . سر خم کردم و از در تخته ای کوچک گذاشتم و تقریبا پایین پریدم تا بتونم تو راه رو باریک پیش روم قدم بزارم .
در و پشت سرم بست : واسه چی اومدی ؟
-:اومدم ببینمش
-:پول اوردی ؟
-:وقتی پول بیارم می برمش
-:پس نمی تونی ببینیش .
به طرفش برگشتم . هنوزم جلوی در ایستاده بود . برگشتم و همونطور که به طرف روشنایی پیش روم می رفتم گفتم : نکنه فکر کردی ندیده اون پول و میزارم جلوت ؟
-:نه ... وقتی پول بیاری می تونی ببینیش و اخیتیار داری بخریش یا نخریش ...
دنبالم اومد . وارد حیاط کوچیکی شدم که باغچه ی کوچیکی به اندازه چهار کاشی وسطش بود و درخت بزرگ گیلاس کل حیاط و توی سایه برده بود . می خوام ببینمش ...
-:دیدنش چه فرقی به حال تو می کنه ؟ هر وقت خواستی بخری می بینیش
-:فکر کردی من اونقدر دیوونه شدم که از اون سر دنیا تا اینجا بیام و نخرمش ؟
-:من نمی دونم ...
به طرفش برگشتم . کاملا پشت سرم ایستاده بود . قد بلند و خوش هیکل بود . چند سانتی بلند تر از من به نظر میومد . کاملا تو چشمای خاکستریش خیره شدم . کم کم لبخندی روی لبش اومد : چشمات رنگ عوض کرده
لبخند زدم : چه رنگی شده ؟
فاصله چند سانتی بینمون و کمتر کرد : طوسی
-:به رنگ چشمای تو ؟
-:چشمای تو قشنگ تره .
-:مطمئن نیستم
-:فکر می کردم پسر باشی
-:اشتباه فکر کردی
-:واسه یه دختر هم خیلی خوشگلی
دندونام و به نمایش گذاشتم : می دونم .
نگاهش و روی صورتم چرخوند : چرا دنبالشِی ؟
-:تو چی فکر می کنی ؟
-:بلند پروازی
-:خیلی
-:قدرت طلب هم هستی
-:دقیقا
-:نمی تونی باهاش حکومت کنی
-:نمی خوام حکومت کنم
-:پس به چه دردت می خوره ؟
-:تو بهم بگو سی میلیارد به چه درد تو می خوره ؟
-:باهاش می تونم زندگی کنم . تا اخر عمر راحت باشم و از زندگیم لذت ببرم .
دستش و بلند کرد و روی بازوم گذاشت .
حرکتی نکردم . نباید نشون میدادم از این کارش متنفر هستم : از زندگیم استفاده کنم
-:برخلاف من تو اصلا بلند پرواز نیستی
-:فکر نمی کنی داشتن همین سی میلیارد بلند پروازی باشه ؟
بدون اینکه نگاهم و از چشماش بگیرم سرم و بالا انداختم : نه
ابروهاش بالا رفت : چرا ؟
لبخند شیرینی که کمتر از من دیده میشد مهمونش کردم : چون به همین سی میلیارد قناعت می کنی
-:تو نمی کنی ؟
-:من بیشتر از اینا می خوام
-:پس چرا واسه دادنش این همه خودت و اذیت می کنی ؟ نکنه قصد خرید نداری ؟
-:مطمئن باش اون مال منه . چه تو بخوای چه نخوای
دست دیگه اش هم روی بازوم قرار گرفت و از زمین کندم و جلوتر کشید : من نخوام نمی تونی داشته باشیش
-:اشتباهت اینجاست . من هر چی بخوام به دست میارم
سرش و نزدیک تر اورد : اینجا من پر زور تر هستم .
دستم و بلند کردم و انگشت اشاره ام و روی بینیش گذاشتم و به عقب هل دادم : اینقدر به مرد بودنت اعتماد نداشته باش
زبونش و روی لبهاش حرکت داد . انگار خشک شده بودن ...
دوباره بهم نزدیک شد . نزدیک و نزدیک تر . سرش چند میلی با صورتم فاصله داشت که عقب کشید : دنبالم بیا !
     
#32 | Posted: 5 Dec 2013 11:20
با ارامش پشت میز نشستم : نمی دونم چطوری از حضور من اینجا باخبر شدن .
سر بلند کرد و گفت : خبر حضور شما قبل از ورودتون می رسه
-:واین به ضرر منه
-:مثل همیشه ، امشب همه چیز اماده هست
-:با چند نفر برین دنبالشون با خودتون بیارینش .
وقتی از فرودگاه حرکت کردی با من تماس بگیر خودم و می رسونم .
فرزین سر تکون داد : هر چی دستور بدین همونطور عمل می کنم
-:مواظب باش کسی نباید بهمون شک کنه
-:چشم خانم
خودم و جلوتر کشیدم و دستام و توی هم قلاب کردم : فرزین من اخر این هفته باید از کشور خارج بشم . برام یه شناسنامه و پاسپورت پیدا کن
-:با چه اسمی خانم ؟
-:یکی به اسم سمیرا فروزش و اون یکی به اسم فرزاد فروزش
فرزین خودش و جلو کشید : کسی همراهتون میاد ؟
-:اره . عکسا رو واست میارم ... دو روز قبل از رفتن عکسا رو تحویل میدم
-:بله خانم . می فهمم ، چه ارتباطی باید با هم داشته باشن ؟
تو چشمای مشکیش خیره شدم : زن و شوهر هستن
فرزین سرش و بالا و پایین برد : چشم خانم
خودم و عقب کشیدم تا گارسونی که از پشت سر بهمون نزدیک میشد فنجان های قهوه رو روی میز بزاره .
گارسونی بهمون رسید و فنجان ها رو روی میز گذاشت . نگاهم کوتاه و سریع ازش گرفتم و به کارم ادامه دادم : امشب براشون هتل رزرو کن و بعد از هتل باید تمام چیزایی که برای این چند ساعت وجود داشته از بین بره
-:می دونم
-:ادمایی که امشب میان برای سه هفته برن مرخصی دلم نمی خواد حتی برای یه بار هم شده موسیو فرانسوی چشمش بهشون بیفته
-:می فهمم خانم . ترتیبی میدم همه ی بچه ها بعد از مراسم امشب برای سه هفته به شمال برن
-:بهشون تاکید کن هر اتفاقی بیفته حق ندارن برگردن . مگه اینکه موسیو فرانسوی از ایران رفته باشه.
-:چشم خانم .
فنجان قهوه رو بلند کردم و به لبهام نزدیک کردم . همونطور نگاهم روی قامت بلندی که به طرفمون میومد ثابت موند .
با نزدیک شدن بهمون دستهاش و از جیب شلوار جینش بیرون کشید : ببین کی اینجاست ...
از جا بلند شدم : سلام
دستش و به طرفم دراز کرد . صادقانه دستش و توی دستم فشردم .
-:چطوری ؟
تشکر کردم و رو به فرزین ادامه دادم : ممنونم از لطفتون . با اجازه من دیگه میرم
به طرفش برگشتم : من داشتم می رفتم ...
سرش و کج کرد : منم همینطور ... می تونم همراهیت کنم ؟
لبخندی به روش زدم : چرا که نه ؟
رو به فرزین لبخند زدم و به طرف در برگشتم . با چند قدم بلند خودش و بهم رسوند و کنارم قرار گرفت .
قدمهاش کاملا همگام با قدم هام بود . زیر چشمی نگاهی بهش انداختم ، لبخندی به لب داشت و نگاهش کاملا به رو به رو بود .
به در رسیده بودیم که قدمی جلوتر گذاشت و در و باز کرد ، منتظر ایستاد از در بیرون برم .
از کنارش رد شدم و به طرف ماشین سونا به راه افتادم . دنبالم اومد . کنار ماشین ایستادم . نگاهی به ماشین انداخت : فکر می کردم این ماشین متعلق به سونا باشه
ابروهام و بالا کشیدم : نکنه شاهرخ واسه پول داره میاد سراغ سونا
با تعجب سرش و تکون داد : نه این چه حرفیه
شونه هام و بالا کشیدم .
ادامه داد : بریم یه چیزی بخوریم ؟
-:چی می خوای به خورد من بدی هی تکرار می کنی بریم یه چیز بخوریم !
دستاش و بالا برد : وای چه مشکوکی هیچی بابا ...
خندیدم : من الان از خوردن فارغ شدم . باید برم خونه کار دارم .
-:تو همیشه سرت شلوغه
-:پس چیکار کنم !
خودش و جلوتر کشید : می خوام بیشتر باهات اشنا بشم
-:نکنه تو هم می خوای مثل دوستت ازدواج کنی ؟
شونه هاش و بالا کشید : چه اشکالی داره ؟ اگه با هم کنار بیایم ...
میان حرفش دویدم : من و تو به درد هم نمی خوریم.
     
#33 | Posted: 5 Dec 2013 11:22
میان حرفش دویدم : من و تو به درد هم نمی خوریم
شونه هاش و بالا می ندازه : نمی تونی بدون امتحان کردن این نظر و بدی
وای مغرور تر و خودخواه تر از این پسر پیدا نمیشه .
برای اینکه از سرم بازش کنم گفتم : باشه بعدا در موردش حرف میزنیم الان باید برم
دستاش و به حرکت در اورد و همونطور که تکون میداد گفت : همیشه عجله داری
به طرف ماشین برگشتم : تو چند بار من و دیدی که میگی همیشه عجله دارم
-:نه دیدم . ولی خوب میشناسمت
چشم روی هم گذاشتم : فکر نمی کنم اونقدری که من میشناسمت بشناسیم
خندید.
با صدای بلند : حق با توئه . تو منو و بهتر از خودم میشناسی ... همیشه همینطور بوده . اونی که حرف زده من بودم نه تو ...
به چشماش خیره شدم : منم به وقتش حرف زدم .
-:ولی نه به اندازه من
-:شاید ...
-:می بینی تو بهم بدهکاری
-:چی می خوای ؟
-:مثل همیشه رک و راست
-:نباید باشم ؟
-:چرا حق توئه .
-:نگفتی چی می خوای !
-:یه فرصت ...
ابروهام و بالا دادم : فرصت برای ؟
-:برای با هم بودن !
-:تو که ادعا می کنی من و خوب می شناسی نمی دونی که من از این کلمه زیاد خوشم نمیاد ...
-:اینم می دونم ... ولی تا اونجا که یادمه تو بیش از اندازه کنجکاو هستی و به این راحتی از کنجکاویت نمی گذری ... نمی خوای من و کشف کنی ؟
پوزخند زدم : من بدون با تو بودن هم کشفت کردم .
خودش و جلوتر کشید و به طرفم خم شد : مطمئنی ؟
-:می خوای بهت ثابت کنم ؟
دستاش و به طرفین باز کرد : البته
به سرعت پشت فرمان نشستم : پس منتظرم باش
معلوم بود کاملا غافلگیر شده . می تونستم تعجب و توی صورتش ببینم . ماشین و روشن کردم و به راه افتادم . لبخندی روی لبم داشتم . اون برای من شناخته شده بود . خیلی وقت پیش شناخته بودمش ... بهتر از اونی که خودش فکر می کرد .
همه چیز برمی گشت به دو سال پیش ... دو سال پیش درست زمانی که برای یه تفریح کوتاه مدت به ترکیه سفر کرده بودم .
توی لابی هتل با یه مرد برخورد کردم . به جای عذر خواهی کمی خم شد و بعد از چند دقیقه پرسید : حالتون خوبه ؟
پوزخندی زدم : فکر می کنم باید عذر خواهی کنید .
پسر پرو به چشمام خیره شد و گفت : دلیلی نداره عذر خواهی کنم . من نمی خواستم با شما برخورد کنم و این فقط یه اتفاق بود . برای هر چیزی نباید عذر خواهی کرد ...
سرم و به تاسف تکون دادم و می خواستم از کنارش بگذرم که گفت : خیلی خشن هستی این برای یه دختر اصلا خوب نیست ...
بدون اینکه به طرفش برگردم جواب دادم : حق با شماست ... ولی من مثل بقیه دخترا نیستم .
     
#34 | Posted: 5 Dec 2013 11:23
ماشین و جلوی ساختمان متوقف کردم و پیاده شدم . نگاهی به پژوی سفید رنگی که جلوی در بود انداختم و بیخیال به طرف در رفتم . زنگ در و فشردم و لحظه ای بعد در باز شد .
وارد خونه شدم و در و پشت سرم بستم . سر و صدای زیادی از داخل ساختمان به گوش میرسید : خدای من مامان مهمونی گرفته ؟
از حیاط گذشتم و وارد ساختمان شدم . صدای خنده بلند بود ... کمی خم شدم و توی سالن سرک کشیدم ولی چیزی ندیدم . کفشام و از پام بیرون کشیدم و بدون پوشیدن صندل های سفیدم به راه افتادم ... وارد سالن شدم و با صدای بلند سلام کردم . اولین نفری که نگاهم روش ثابت موند فرهاد بود . کنار زن و بچش نشسته بود . خاله کنار مامان جای گرفته بود .
و چیزی که ازش متنفر بودم پدرم ... کنار زنش ...
چند لحظه ای نگاهم و بین خودش و زنش چرخ دادم . همه ساکت بودن ... مثل اینکه می دونستن باید منتظر عکس و العملی از طرفم باشن .
ولی من عادت داشتم همیشه متفاوت باشم . به طرف مامان برگشتم : مامان سونا کجاست ؟
سونا از اشپزخونه بیرون اومد : من اینجام
لبخندی به روش زدم و اروم پرسیدم : خواستگاری لغو شده ؟
مامان به سرعت جواب منفی داد .
نگاه کوتاهی به بابا انداختم و دوباره به سونا خیره شدم : اخه تا اونجا که من می دونم توی اینجور مراسمات باید خانواده حضور داشته باشن .
برگشتم و همونطور که به زن بابای عزیزم خیره بودم ادامه دادم : ولی انگار توی مدتی که من نبودم رسم و رسوم عوض شده ...
زهر خندی زدم : حالتون چطوره زن بابا !
می دونستم از این کلمه تا چه حد متنفره . ولی واسه من مهم نبود اون از چی بدش میاد . مهم این بود دل من خنک میشد .
اخم هاش و در هم کشید و خودش و به بابا نزدیک تر کرد .
پوزخندی زدم : جدیدا ترسو هم شدین ؟
بابا از جا بلند شد : تمومش کن سها ...
صورتم و جمع کردم و سرم و بالا گرفتم : اون ببین ... هنوز اسمم یادشه . فکر می کردم کاملا فراموش کرده اسمم چیه . چی شد ؟
قدمی جلو گذاشتم : بهتون بر خورد ؟
سعی می کرد جلوی خودش و بگیره .
سرم و به طرفین تکون دادم : این که چیزی نیست . من اصلا حرفی نزدم . یادتون که نرفته بد تر از ایناش و بهم گفته بودین .
-:خیلی پرو شدی
لبخند زدم : ولی به پای شما نمیرسم . شما که بدتر از من شدین ... اونقدر پرو شدی که با زنتون میاین تا توی مراسم خواستگاری دخترتون شرکت کنین .
مامان از جا بلند شد : سها بهتره تمومش کنی
بدون اینکه به طرفش برگردم سرم و تکون دادم : اره بازم کوتاه بیام ... مثل همیشه که در برابرش کوتاه اومدیم ... کوتاه اومدیم که این بلاها رو سرمون اورد .
با خشم به طرف سونا برگشتم : مگه اجازه تو دست اینه ؟ واسه چی بهش گفتی بیاد !
فرهاد از جا بلند شد : اون پدرتونه سها
پدر ... چه کلمه ای ... اصلا ازش خوشم نمیومد . حتی به فرهاد نگاه هم نکردم : پدر ما خیلی وقته که مرده . بهتره تا مهمونا نیومدن از اینجا بری ...چون خیلی بد میبینی
زن بابای عزیزم از جا بلند شد .
خاله مداخله کرد : سها امشب کوتاه بیا ...
زن بابای عزیزم قدمی جلو گذاشت : بهتره بدونی شاهرخ پسر عموی منه ... واسه همینم امشب اینجا حضور دارم
نگاهی به سونا انداختم که اشک تو چشماش حلقه زده بود . هیچ کس تعجب نکرده بود . یعنی می دونستن ...
جلوش ایستادم : بازم به تو ربطی نداره . مگه خواهرشی ؟ مگه مادرشی ... تو رو سننه نه . از این خونه گم شو بیرون ... اینجا حرمت داره ... با اومدنت حرمت مادر من و می شکنی ... منم می کشم کسی رو که بخواد به مادر من بی احترامی کنه .
بابا دستش و بالا برد .
پوزخندی به روش زدم : چیه می خوای بزنی ؟
صورتم و جلوش گرفتم : بزن ... بزن ببینم چطوری می زنی ؟ فکر کردی همون سهای چند سال پیشم که بکوبی تو صورتم ؟ فکر کردی اونقدر ضعیفم که بخوام به دست و پات بیفتم که روی مادرم دست بلند نکنی ؟ الان جرات داری دستت به من بخوره . زنت و به خاک سیاه می شونم . کاری می کنم روزی صد هزار بار فریاد بزنی خدا بکشتت .
تو چشماش خیره شده بودم . نمی دونم چی توش بود . اشک بود ... خشم بود ... قرمز شده بود . هیچ کدوم و نمی تونستم درک کنم . شاید ترکیبی از همه بود . ولی بازم از اون حس نفرتی که توی وجودم بود کم نشده بود . هنوزم عصبانی بودم . از خودم که توی تمام اون سال ها حرف نزدم .
با زنگ در همه با تعجب به هم نگاه کردن .
     
#35 | Posted: 5 Dec 2013 11:24
از جلوش گذشتم و همونطور که به طرف اتاقم می رفتم بلند گفتم : بهتره بهونه ای جور کنی و از اینجا بری چون اگه بیام بیرون و اینجا باشی ... چه خودت چه اون زن هرزه ات ... اون موقع هست که مهمون و این چیزا حالیم نیست . مثل حیوون پرتتون می کنم بیرون .
مامان به صورتش چنگ زد : سها
لبخندی به روش زدم : میبینی مامان ... گفته بودم یه روزی میرسه که نمیزارم کسی بهت کم احترامی کنه . مامان نمیزارم یه قطره اشک هم بریزی .
وارد اتاقم شدم و در و محکم بهم کوبیدم . زنگ در دوباره به صدا در اومد .
لحظه ای بعد صدای مهمون ها که وارد ساختمان میشدند .
چند ضربه به در خورد . بدون اینکه برگردم بفرمایید گفتم . صدای باز شدن در و بعد هم بسته شدنش ... احساس کردم کاملا بهم خیره شده . ولی کسی که جلوی در ایستاده بود و به من خیره بود نه مامان بود نه سونا ... من بوی عطر تنشون و خیلی خوب می شناختم .
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بوی تنش و کاملا حس کنم . از بوی عطری که به مشامم خورد متعجب شدم و با اخم های در هم به طرف در برگشتم : اینجا چیکار می کنی ؟
-:فکر می کنم باید با هم حرف بزنیم
پوزخندی زدم : من حرفم و زدم . باید برین ... الانم اگه داد نمیزنم و نمی ندازمتون بیرون واسه اینه که هنوز پام و از این اتاق بیرون نذاشتم .
بهم نزدیک شد : سها دخترم
سرم و تند و به سرعت تکون دادم : من دخترتون نیستم و دلمم نمی خواد باهاتون حرف بزنم ... بی خود خودتون و خسته نکنین .
-:سها !
کلافه نگاهش کردم : اسمم و تکرار نکنین . سها مرده ... سها خیلی وقته که مرده . من از اینکه اسمم روی زبونتون بچرخه متنفرم ...
با ناراحتی دوباره تکرار کرد : سها !
شیر شدم : چیه ؟ چرا نمی زنین ؟ بهتون نمیاد اینطوری نگاهم کنید . نکنه می خواستین پیش زنتون نشون بدین خیلی مردین ... اخی روی اون دست بلند نکردین ؟ می خواین من به جای شما نشون بدم چطور نشون می دادین مرد هستین ! می تونم یه بار با کمربند بزنم توی چشمش ...
بهش نزدیک تر شدم . اونقدری که با هر کلمه ای که به زبون می اوردم نفسم کاملا به صورتش می خورد . سعی کردم حرفایی که میزنم کاملا خشن باشن
ادامه دادم : یادتونه که ... شما هم همینطوری زدین تو چشم سونا ... فراموشش که نکردین ... می خواین دقیق بگم یادتون بیاد ... شب تولد من .یادتونه چشمش چطور سیاه شده بود ...
چشم روی هم گذاشتم . صورت ورم کرده سونا پیش چشمام جان گرفت .
خیلی سریع چشم باز کردم . سرش پایین بود . عقب کشیدم : چیه ؟ چرا سرتون و پایین گرفتین ؟ نکنه هنوز یادتون نیومده . من دیگه روش بهتری واسه اینکه یادتون بیارم ندارم . نظرتون چیه روی زن عزیزتون امتحان کنم تا یادتون بیاد .
-:تو به سیمین چیکار داری ؟
با صدای بلند خندیدم . ولی سعی می کردم صدام اونقدر بالا نره : نکنه می خواین شما رو بزنم
سرش و بلند کرد : اره بیا من و بزن شاید اروم بشی
سرم و به علامت منفی بالا بردم : نه من اینطوری دلم خنک نمیشه . زمانی دلم خنک میشه که سیمین جونتون و بزنم . می دونین چرا ؟
-:سیمین کاری نکرده
-:سونا هم کاری نکرده بود . مامان هم کاری نکرده بود . منم بی گناه بودم . ولی شما زدین
-:این موضوع به سیمین مربوط نمیشه
ابروهام و بالا انداختم و همراه چشمکی پاسخ دادم : اتفاقا مربوط میشه . می دونین چرا ؟
مکثی کردم و ادامه دادم : چون شما دوسش دارین . می خوام بدونین دیدن زجر کشیدن کسی که دوسش دارین چه حسی داره . از تحقیرش لذت می برم چون شما رو عذاب میده ... هر چی اون ناراحت تر میشه شما بیشتر عذاب می کشین و این روح من و اروم می کنه .
با تاسف نگاهم کرد . از این نگاه بیزار بودم .
دوباره با عصبانیت ادامه دادم : این نگاه لایق من نیست . این نگاه و باید به خودتون بندازین . این نگاهیه که وقتی بشناسنتون باید به شما بندازن ... شمایی که ادم نیستین . یه حیوونین ... حیوونی که به بچه های خودش هم رحم نمی کنه .
ازش رو برگردوندم : بهتره از اینجا برین ...
لحظاتی سکوت کرد ... باید زودتر از اینجا می رفت . تا حالا هم زیادی خودم و کنترل کرده بودم . دیگه بیشتر از این توانش و نداشتم .
-:بهتره دیگه بری ...
-:سها من پشیمونم . می دونم بهتون خیلی بد کردم .
مثل اتشفشان فوران کردم . به تندی به طرفش برگشتم : هه ... خندیدم ... الان وقت پشیمونی نیست . بهتره بری
-:سها شما به زودی صاحب برادر میشین
پوزخندی زدم : پس اینجا ولو شدی که این و بگی ؟ برو بیرون . نه من نه خواهرم برادری نداریم و نخواهیم داشت ... من تو رو نمیشناسم . یادت که نرفته خیلی وقت پیش اسم خودم و مادر و خواهرم و عوض کردم .
با لبخند گفت : ولی اونا هنوزم همون ادم هستن
-:چون خودشون می خوان . ولی سونا که بخواد ازدواج کنه با اسم پرنیا ارمان ازدواج می کنه نه سونا شمس ... من این اجازه رو بهش نمیدم . می دونی که اون رو حرف من حرف نمیزنه .
تمسخر امیز ادامه دادم : ولی تو رو ادم هم حساب نمی کنه . یادته که اون قبلا بهت گفته که تو رو به عنوان پدرش قبول نداره
-:ولی من الان اینجام
-:اونم بخاطر ابروشه . وگرنه اصلا تو رو هم اینجا دعوت نمی کرد . الانم من پیشنهاد میدم بری ... برو و دیگه برنگرد . برگشتت یعنی امضای سند بدبختی خودت و زن و
با پوزخند ادامه دادم : بچت ... این یه کارم خیلی خوب بلدم . برو و فراموش کن ادمایی به اسم سها و سونا و مادرمون وجود داشته . فراموش کن یه روزی ما بودیم .
با ناراحتی نگاهم کرد : دخترم
اونقدر جدی گفتم که خودمم باورم شد : من دختر تو نیستم .
بهش اجازه ندادم حرف دیگه ای بزنه . مانتوم و از تنم بیرون کشیدم و روی تخت انداختم . نگاهی به لباسام توی اینه انداختم و بعد از رها کردن شالم روی چوب رختی پشت در از اتاق بیرون زدم .
سر و صدای زیادی از سالن به گوش می رسید .
وارد سالن شدم و سلام کردم . شاهرخ نیم خیز شد .
بعد از احوالپرسی با پدر و مادر شاهرخ کنار مامان نشستم و اروم به طرفش خم شدم : اینا دارن میرن ؟

مامان با تعجب نگاهم کرد : نه واسه چی برن ؟
-:فکر کنم یادشون رفت گفته بودم چطوری بیرونشون می کنم .
-:با بابات حرف زدی
-:مامان خواهش می کنم . من نیازی به حرف زدن باهاش ندارم .
از جا بلند شدم و به طرف اشپزخونه به راه افتادم . سونا مشغول پر کردن فنجان های چای بود .
کنارش ایستادم : تو می خوای اینجا باشه ؟
نگاهم کرد : کی ؟
-:بابا ...
چند لحظه ای بهم خیره شد و بعد شونه هاش و بالا کشید : مامان و خاله میگن باید باشه ... ولی ...
به تندی گفتم : ولی چی ؟
-:ولی با اینکه دلم نمی خواد باشه ... ، دوست ندارم پیش شاهرخ کم بیارم .
نفسم و با صدا بیرون دادم : فهمیدم . بخاطر تو حرفی نمیزنم .
     
#36 | Posted: 5 Dec 2013 11:24
رو به روی شاهرخ نشسته بودم و با دقت بهش خیره بودم . می خواستم بدونم چی توی اون ذهنش می گذره . چطور تونسته بود سونا رو برای ازدواج راضی کنه ! اصلا چرا به این زودی ؟
ولی انگار هیچی توی اون مخش نبود . جز چرت و پرت هایی که در مورد خونه ی ما و زیبایی سونا و اینکه بوسیدنش چه حسی داره .
نمی دونم سونا از چیه این پسره خوشش اومده بود .
کلافه سر بلند کردم و به مامان نگاه کردم . با اخم های در هم به سیمین خیره بود . خاله با مادر شاهرخ مشغول صحبت بود و بابا هم با پدر شاهرخ گرم گرفته بود . دوباره به مامان خیره شدم .
چه عجب بالاخره یه بار واکنشی نسبت به رفتار های بابا نشون داد . کاش می فهمیدم این زن از زندگیش چی می خواست . انگار مامان جدا از همه ی زن ها بود ...
نفس عمیقی کشیدم . فرهاد دخترش و روی پاهاش تکون میداد . اروم سر بلند کرد و بهم لبخند زد .
لبخندی به روش زدم و خودم و به نگین نزدیک تر کردم : اینا نمی خوان برن سر موضوع خوابم گرفت .
نگین خندید : از دست تو ... حالا چه عجله ای داری ... میرن . تازه قرار نیست موضوع خاصی مطرح بشه فقط می خوان خانواده ها بیشتر با هم اشنا بشن و سونا و شاهرخ تحت نظر خانواده ها با هم رفت و امد کنن .
-:یعنی عروسی نداریم ؟
نگین ریز خندید : دلت و واسه عروسی صابون زده بودی ؟
سرم و به علامت اره تکون دادم .
نگین در حالی که می خندید سر تکون داد : تو دیوونه ای سها
-:چاکر شما هم هستیم .
می دونم نباید با نگین راحت برخورد می کردم . ولی احساس می کردم دختر خوبیه و منم خیلی راحت می تونم باهاش حرف بزنم . نمی دونم چیزی در مورد من و فرهاد می دونست یا نه . ولی من از نگین خوشم اومده بود ... این مهم تر از هر چیزی به نظر میومد .
بالاخره حرف رفت سر سونا و شاهرخ و قرار شد مدتی تحت نظارت خانواده ها بیشتر با هم اشنا بشن . نیش سیمین خانم هم باز بود . دلم می خواست همچین بزنم تو صورتش که ...
ای خدا . نفس عمیقی کشیدم تا روی رفتارم مسلط باشم . اخه یکی نبود بگه این اینجا چیکاره هست . کسی هم شکر خدا ادم حسابش نمی کرد . مامان اه بلندی کشید .
نگاهی بهش انداختم . باید واسش یه شوهر توپ پیدا می کردم که حال این بابا رو بگیرم .
از این فکر لبخندی شیطانی روی لبم نشست . یه ادم خیلی خوب و مهربون که قدر مامانم و بدونه و بر عکس بابا عاشق مامان باشه . ولی از همه مهم تر این بود که باید کاری می کردم مامان هم از اون خوشش بیاد .
دوباره به نگین نزدیک شدم : میگم یه مرد مهربون و خوش تیپ و خوش قیافه و با شخصیت خوب و موقعیت اجتماعی مناسب سراغ داری ؟
نگین چشمکی زد : می خوای شوهر کنی ؟
-:حالا تو فکر کن اره .
-:اینی که تو گفتی فرشته هست . رو زمین پیدا نمیشه . البته اینطور که من ذات این مردا رو میشناسم تو اسمونم نمیشه از این چیزا پیدا کرد
با صدای بلند خندیدم که همه به طرفم برگشتن . صاف نشستم و چیزی نگفتم . از نگاه خیره اشون بیزار بودم .
خاله به سرعت شروع کرد به صحبت .
نگین ادامه داد : میگم سها جدی می خوای شوهر کنی ؟ بخوای شاید بتونم بدم یه سفارشی واست درست کنن
زبونم و روی دندونام سر دادم : عالیه بده یکی بسازن . ولی سنش زیاد کم نباشه ها ... حدود 45 ، 50 کافیه
-:وا ... این همه زحمت می کشم واست میدم سفارشی درست کنن . اون وقت تو می خوای زن یه پیر مرد بشی ؟
-:من چرا زن پیرمرد بشم . می خوام یه بابا واسه خودم پیدا کنم . تازه کی گفته یه مرد 45،50 ساله پیرمرده ؟
نگین چند لحظه با تعجب نگام کرد و بعد گفت : یعنی چی ؟
-:یعنی می خوام واسه مادرم یه شوهر پیدا کنم
-:واسه خاله جان ؟
-:پس واسه خودم ؟
چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : می دونی سها لازم نیست واسه خاله زیاد تلاش کنی ... چون من یکی رو می شناسم که خیلی وقته دنبال خاله هست
با چشمای گرده شده گفتم : چی ؟
     
#37 | Posted: 5 Dec 2013 11:28
نگین با شیطنت گفت : یه نفر هست که خاله رو می خواد ... خیلی وقته می خواد با خاله جان باشه ... ولی ...
با اصرار گفتم : خوب ... کیه ؟ من می شناسمش ؟
لبخندی زد : بعد از رفتن مهمون ها میگم .
تازه متوجه اطرافم شدم ... مامان و خاله با مادر شاهرخ خیلی گرم گرفته بودن ... همه چیز خوب پیش می رفت . لبخند شیرینی هم روی لب های سونا و شاهرخ نقش بسته بود .
از جا بلند شدم و بعد از معذرت خواهی به نگین اشاره کردم دنبالم بیاید .
به طرف اشپزخانه رفتم .
اما خبری از نگین نبود . به ارامی سرک کشیدم . نگین همچنان روی صندلی ارام نشسته بود .
با حرص غر زدم : وای خدا ... این چرا نمیاد . دیگه داره عصبانیم می کنه ... اونقدر کنجکاو بودم که دلم می خواست وارد سالن بشم . دست نگین و بگیرم و به دنبال خودم بکشم و ازش بپرسم چه خبره . اون کیه که دنبال مامانه .
بالاخره نگین از جا بلند شد و با عذر خواهی به طرف اشپزخانه اومد .
با عصبانیت گفتم : معلوم هست داری چیکار می کنی ؟
نگین با خونسردی روی صندلی نشست : دختر چقدر عجله داری ! نکنه می خوای مادر و خواهرت و توی یه روز بفرستی خونه شوهر
-:نگین خواهش می کنم زودتر بگو ماجرا چیه ...
-:ماجرا ! ببین اینطور که مامان به من گفته ...
-:مامان ؟
-:منظورم مادر شوهرمه
-:اهان ... ادامه بده
-:این اقای دکتر قبل از ازدواج پدر و مادرت عاشق خاله جان بوده . ولی مادر و پدر خاله جان اجازه نمیدن با اقای دکتر ازدواج کنن . الان هم مدتیه اقای دکتر پیدا شده و همه جور خواستار ازدواج با خاله جانه . ولی خاله جان جواب رد میدن .
متفکر سر تکون دادم : اونوقت این اقای دکتر خودش زن و بچه نداره ؟
-:زنش و چند سال پیش طلاق داده . یه پسرم داره ...
سرم ناخوداگاه می جنبید : هان ... الان چیکار می کنه ؟
نگین با خنده گفت : یعنی چی چیکار می کنه . خوب زندگی می کنه دیگه . نکنه فکر کردی مثل این جوون های عاشق سر به بیابون گذاشته .
سر بلند کردم : بعید نیست
-:خاله جان یه زهر چشمی ازشون گرفتن که فکر نکنم تا مدت ها دور و بر خاله جان پیداشون بشه
-:مگه چیکارش کرده ؟
-:منم اطلاع ندارم ... فرهاد می دونه . هر کاری هم کردم نگفت
-:پس فرهاد خبر داره
-:کلا کسی که باعث شد این اقای دکتر بعد از مدت های خاله جان و ببینه فرهاد بود .
خندیدم : ای فرهاد ناقلا ...
در سکوت به یخچال خیره بودم که نگین پرسید : داری به چی فکر می کنی !
-:به اینکه چطوری می تونم این اقای دکتر و به مامان نزدیک کنم
-:وای سها کارای خطرناک می کنی . تازه تو که مدت زیادی اینجا نیستی
-:مهم نیست تا وقتی که هستم باید یه کارایی انجام بدم .
رو به نگین لبخند زدم . چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد و بعد لبخند زد .
     
#38 | Posted: 5 Dec 2013 11:29
مامان صدامون کرد تا به جمع بپیوندیم . ولی من اصلا دلم نمی خواست توی این مراسم به اصطلاح اشنایی حضور داشته باشم . معنی این مراسم و درک نمی کردم . چه لزومی داشت سونا شاهرخ و به خونه بیاره ...
می تونست همین دوستی رو بیرون از خونه هم برای چند ماه یا حتی چند سال ادامه بده . وقتی هم مطمئن می شد که می خواد اینده اش و با شاهرخ رقم بزنه . اون وقت می تونست اون و خانواده اش و به خونه دعوت کنه و با خیال راحت رابطه اش و علنی کنه . ولی الان ؟ اصلا نمی تونستم بفهمم توی اون ذهن کوچیکش چی میگذره ...
پشیمون بودم از اینکه بهش یاد داده بودم چطور جلوی ورودم به ذهنش و بگیره . و اون اونقدر مهارت پیدا کرده بود که حتی می تونست جلوی من و بگیره . منی که خیلی راحت می تونستم ذهن هر کسی که کنارم باشه رو بخونم . اولین باری که شروع کرده بودم ... بیشتر از چندین ماه وقت صرف کرده بودم ... ولی بعد ها برام چیزی شبیه تفریح بود . راه که می رفتم . پشت فرمان که بودم . یا حتی توی مترو هم برام تفریحی هیجان انگیز بود اینکه بدونم توی ذهن اطرافیانم چی میگذره . اما وقتی فهمیدم هستند ادمایی مثل من که می خوان بدونن توی ذهنم چی میگذره . اون موقع بود که به دنبال چاره ای بودم که جلوی این حرکت و بگیرم . و چی بهتر از اینکه یکی مثل خودم و پیدا کنم . ولی کسی که با این توانایی به دنیا اومده و برای مقابله باهاش تلاش کرده .
و بعدها اموخته هام و به سونا منتقل کنم .
ولی الان کاملا پشیمون بودم از اینکه تمام اونچه یاد گرفته بودم و بهش یاد داده بودم . حالا مجبور بودم منتظر باشم تا شاید خودش زبون باز کنه و بهم بگه توی سرش چی می گذره و چه نقشه ای کشیده . ولی من کنجکاوتر و عجول تر از این حرفا بودم . باید باهاش حرف میزدم . هیچ راه حل دیگه ای به نظرم نمیرسید . اگه نمی شناختمش فکر می کردم می تونه حرفاش و به یه دوست بزنه . ولی سونا ... کسی نبود که بخواد با یه دوست حرف بزنه . سونا کسی بود که همه چیز و برای خودش حفظ می کرد ... حتی گاهی حرفاش و از من که نزدیک ترین ادم بهش بودم پنهون نگه می داشت . و حالا دنبال این بودم ببینم سونا به چی فکر می کنه .
با بلند شدن پدر شاهرخ ... بابا و بعد هم مادر شاهرخ و کم کم همه صاف ایستادند و در همون حال مشغول صحبت شدند . نگاهی به سیمین انداختم . بیخیال به صحبت های بابا و پدر شاهرخ گوش سپرده بود .
دلم می خواست یه جوری عذابش بدم . خودمم دلیل این کارم و نمی دونستم . من همون ادمی بودم که بی دلیل حتی به یه مورچه هم اسیب نمی رسوندم . ولی احساس می کردم از این سیمین خانم بدجور ضربه خوردم . این فکر تا مغز استخوانم نفوذ می کرد و ازارم می داد .
نگاهی به فرهاد که دختر کوچولوش و روی مبل میذاشت تا برای بدرقه مهمون ها به حیاط بره انداختم . همه اروم اروم به طرف خروجی حرکت کرده بودن .
به مبل نزدیک شدم . روی زمین نشستم و به صورت کوچیکش نگاه کردم .
با چشمای بسته و اون پلکای بلند که بخاطر روی هم افتادنشون حجیم تر و زیباتر به نظر میومدن و اون لبای صورتی کوچیکش که بین چونه برجسته و گونه های سرخش گم شده بود خیلی دوست داشتنی و جذاب بود ... اونقدری که دلت می خواست با یه گاز درسته قورتش بدی ... مبادا نگاه کس دیگه ای روی صورتش بیفته .
دستم و بالا اوردم و روی گونه اش و نوازش کردم . اونقدر اروم این کار و کردم که خودمم به شک افتادم این دست من باشه . عادت نداشتم کاری رو به این لطافت انجام بدم .
این برخلاف اون چیزی بود که از سها انتظار می رفت .
-:باید برادرت و هم اینطور دوست داشته باشی
به عقب برگشتم و با دیدن سیمین پوزخندی زدم : من برادری ندارم
-:هر چقدر هم انکار کنی اون برادر توئه
-:اشتباه می کنی ... اون زمانی می تونست برادر من باشه که شوهرت پدر من می بود . ولی من خیلی وقته که اسمم و از شناسنامه شوهرت بیرون کشیدم . تو الان اینجا یه مهمون ناخونده ای که مادرم لطف کرده و با بزرگواریش تو رو توی این خونه راه داده .
از جا بلند شدم : ولی می دونی چیه ؟ من به اندازه مادرم بزرگوار نیستم .
بهش نزدیک شدم . نگاه کوتاهی به تجمع جمعیت جلوی که به در خروجی حیاط نزدیک میشدن انداختم و رو به روش ایستادم . قدش به نسبت کوتاه تر از من بود .
با ارامش تو چشماش خیره شدم : مثلا می تونم همین جا پسر کوچولوت و ازت بگیرم ...
لحظه ای کوتاه سکوت کردم و بعد ادامه دادم : فکر می کنم فکر خوبی باشه ... این دنیا چیز ارزشمندی نداره که اون بخواد بیاد سراغش ... به نفعشه که به دنیا نیومده برگرده همون جایی که بود .
شایدم بهش رحم کردم و اجازه دادم به دنیا بیاد ... ولی مطمئن باش اجازه نمیدم پدرم هیچ وقت بچه ی تو رو ببینه .
متعجب نگاهم می کرد .
دست روی شکمش گذاشتم : بهتره تا جون خودت و هم نگرفتم دست شوهرت و بگیری و از اینجا گم شی بیرون ... چون در غیر این صورت می ترسم نتونم تضمینی واسه به دنیا اومدنش بدم . تصمیم بگیرم جونش و همین الان بگیرم ...
هنوزم همونطور بهم خیره مونده بود .
با عصبانیتی اشکار گفتم : هنوز که اینجایی ... می تونم از همین پله های ورودی پرتت کنم پایین . فکر نمی کنم با وجود این پله ها بچت زنده باشه . البته من می تونم کارای دیگه ای هم انجام بدم .
با ترس بهم نگاه کرد .
شونه هام و بالا کشیدم و اشاره ای به مبلی که لحظاتی پیش روی اون نشسته بود کردم : کیفت اونجاست . بردار و زودتر از جلوی چشمام گم شو .
-:می دونستی تو یه حیوونی
پوزخندی زدم : اخه دختر یه حیوونم ... اگه نبودم جای شک داشت . احتمالا هنوز نتونستی به حیوون بودن شوهرت پی ببری
-:اون پدرته
دستم و بالا اوردم و موهاش و که از زیر روسری دم اسبی بسته بود و توی دستم گرفتم و به عقب کشیدم . صورتش و در هم کشید .
با تمسخر گفتم : اون مرد هیچ وقت نباید یه پدر باشه . چون قسم خوردم زندگیش و واسش جهنم کنم . اجازه نمیدم طعم خوشبختی رو بچشی ... درست مثل همه ی این سه سالی که اون سفته ها رو توی مشتم نگه داشتم ... یادت که نرفته چقدر بهم بدهکاری ...
     
#39 | Posted: 5 Dec 2013 11:53
با ارامش پرتقالی از ظرف میوه برداشتم و روی مبل نشستم .
نگین با خنده گفت : می خوای بخوری ؟
پرتقال و توی دستم چرخ دادم : پس چیکارش کنم نخورم ؟
-:به این بزرگی ؟
-:بابا این که چیزی نیست . من با این چیزا سیر نمیشم
سونا با کنایه گفت : اره دیگه وقتی از مغزت اون همه کار می کشی حق داری سیر نشی
سر برگردوندم . انگار فهمیده بود دارم تلاش می کنم وارد ذهنش بشم . چون عصبانی بود و مدام تکرار می کرد سر درد داره .
لبخندی به روش زدم .
فرهاد از جا بلند شد و به طرف دستشویی به راه افتاد .
نگین از جا بلند شد و با برداشتن دختر کوچولوی خوردنیش کنارم ایستاد : نمی خوای بخوابی ؟
سر بلند کردم و با ارامش نگاهش کردم : نه فعلا .... می خوام فیلم ببینم .
نیشخندی زد : از دست تو . پس شب بخیر
چشم روی هم گذاشتم : خوب بخوابی
سونا از اشپزخونه بیرون اومد : نگین تو اتاق من می خوابی ؟
نگین سرش و تکون داد : من که از خدامه
مامان به دنبال سونا اومد : چیکار داری نگین و ؟ فرهاد تنها می مونه
سونا به طرف فرهاد که دستهای خیسش و بین حوله گذاشته بود و خشک می کرد رفت : فرهاد نگین امشب پیش من بخوابه ؟
فرهاد با تعجب به همه نگاه کرد و بالاخره در حالی که نگاهش و از همه میدزدید گفت : هر جا می خواد بخوابه . چرا از من میپرسی ؟
سونا نیشخندی زد : اخه خجالت کشید داداشم
خندیدم . پرتقال و پوست گرفتم و مشغول شدم . فرهاد حوله رو روی مبل رها کرد و در حالی که از کنارم می گذشت تیکه ای از پرتقال و از دستم بیرون کشید
غر زدم : خودت برو پوست بگیر
-:باز خسیس شدی
-:دلم می خواد
-:بچه ننه
-:زورگو
نگین اروم می خندید
به طرفش برگشتم : بجای خنده این شوهرت و جمعش کن . هنوزم زورگوئه
نگین چشمکی زد و به فرهاد خیره شد و گفت : میدمش دست خودت . من از پسش بر نمیام . تو درستش کن ... تو مرام دوستی باید واسم یه کاری بکنی یا نه
سرم و تکون دادم : باشی خودم درستش می کنم تحویلت میدمش
نگین بوسه ای برام فرستاد : دستت درد نکنه .
با حرکت بچه در اغوشش شب بخیری گفت و به طرف اتاق به راه افتاد . فرهاد هم به دنبالش سرازیر شد .
لبخندی زدم . از اینکه خوشبخت بود و زنی به خوبی نگین داشت خوشحال بودم .
فرهاد لایق همسری به خوبی نگین بود نه من ... منی که به اجبار همیشه بهش فکر کرده بودم . انکار نمی کنم که دوسش نداشتم . ولی دیوونه و شیدای فرهاد نبودم . اونقدری دوسش داشتم که می تونستم برای خوشبختیش از زندگیش بیرون برم و اجازه بدم بهترین زندگی رو در کنار کسی که عاشقانه دوسش داره تجربه کنه .
فرهاد برای من یه دوست یه برادر و شایدم یه عشق قدیمی بود . اون بهم نزدیک بود . نمی دونستم اون احساسی که بهش داشتم باید اسمش و چی بزارم . ولی فرهاد برای من توی یه پسر خاله یا برادر خلاصه نمیشد ... اون می تونست برام بهترین رفیق و بهترین همدم هم باشه . ولی همسفر زندگی نمی تونست باشه .
     
#40 | Posted: 5 Dec 2013 11:54
تخمه ای که روی پاهام ریخته بود و جمع کردم .
فرهاد نگاهش و از تلویزیون گرفت و گفت : از بس پیام های بازرگانی پخش می کنن فیلم دل ادم و می زنه.
پوست تخمه ها رو توی بشقاب ریختم : به هر حال که باید ببینیم
-:منم نگفتم نبینیم .
سر بلند کردم و با ناراحتی بهش خیره شدم : خیلی بد اخلاق شدی
بیخیال جواب داد : از تو یاد گرفتم .
-:من بد اخلاق نیستم
-:خشن شدی
-:ولی تو بد اخلاق شدی
حرفی نزد . تقریبا رو به روم نشسته بود . دور تر از من قرار داشت ... تمام چراغ های خونه جز یه چراغ کوچیک نزدیک ما خاموش بود .ولی می تونستم برخورد نور به صورتش و کاملا ببینم .
اهی کشیدم که باعث شد به طرفم برگرده .
خیلی کوتاه نگاهمون در هم گره خورد .
نگاهم و ازش گرفتم و به زمین دوختم ... مشغول بازی با بلوزم بودم . فکر می کنم اونقدر چرخش داده بودم که تار و پود پارچه اش از هم جدا می شد .
با صداش برای یه لحظه لرزیدم ... هر چند کوتاه ... ولی لرزیدم . شایدم هم خودم فکر کردم لحظه ای بود ...
برای منی که می تونستم همه چیز و دقیق اندازه بگیرم باعث تعجب بود نتونم اون لرزش کوتاه و اندازه بگیرم ... ولی من به شک افتاده بودم ... همش بخاطر حضور فرهاد بود و بس
-:اون ادم خوشبخت کیه سها ؟
توی چشماش خیره شدم : منظورت چیه ؟
-:تو اونقدر باهوش هستی که منظورم و درک کرده باشی
-:کسی تو زندگی من نیست
-:ولی من این و باور ندارم . باید کسی باشه که بهش تکیه کنی
-:من به خودم تکیه کردم
پوزخند زد : یعنی باور کنم تو به هیچ کس فکر نمی کنی ؟ این غیر قابل باوره سها
نگاهم و ازش گرفتم : ولی باید باور کنی
-:هیچ وقت این کار و نمی کنم .
-:این مشکل خودته
خیلی اروم زمزمه کرد : اره مشکل منه ... حق با توئه
این مشکل منه که بیست سال بهت فکر کردم . با یادت زندگی کردم ... به عشق تو بزرگ شدم .
سرم و پایین انداختم : فرهاد بهتره گذشته رو فراموش کنیم
-:به همین اسونی
-:تو زندگی خوبی داری فرهاد ... نگین ، دخترت ... اونا بهونه ای هستن که فراموش کنی
-:نگین یه فرشته هست سها ... گاهی احساس می کنم بهش خیانت می کنم .
صداش بغض الود شد : از خودم متنفر میشم سها ... از خودم بدم میاد . من خیلی بدم سها ...
نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم : تو کاری نکردی فرهاد
-:چرا خیلی بد کردم . اونقدر بد هستم که به زنم بچه ام خیانت می کنم
-:فرهاد
جدی و با جدیت اسمش و به زبون اورده بودم .
سر تکون داد : هان ؟
-:درد ... این چیه داری میگی ... تو خوبی ... زن و بچت و هم دوست داری ... پس چرت و پرت نگو
-:مثلا بگم چی میشه ؟
-:خودم اویزونت می کنم
لبخند زد .
با تعجب نگاهش کردم : چرا می خندی ؟
-:می دونم این کار و می کنی
-:خیلی پرویی
-:اثرات هم نشینی با تو بود
اشاره ای به تلویزیون کردم : دیگه حرف نزن می خوام فیلم ببینم .
     
صفحه  صفحه 4 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زلزله مخرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites