تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زلزله مخرب

صفحه  صفحه 8 از 15:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  14  15  پسین »  
#71 | Posted: 5 Dec 2013 14:24
شاهرخ روی صندلی ولو شد و گفت : با من کار داشتی ؟
چشم غره ای بهش رفتم : شاهرخ این دستت می شکنه اگه در بزنی ؟
نگاهی به دستش انداخت و گفت : نمی دونم شاید ... حالا اگه امتحان کردم شکست چی ؟
سری به تاسف تکون دادم : هیچ معلوم هست کجایی ؟ رفتی خبر بیاری یا بری دنبال عشق و حالت ؟
ابروهاش و بالا انداخت : امیر نمی دونی این سونا چه باحاله !
هینی کردم و از جا بلند شدم : شاهرخ تو واسه ماموریت رفتی واسه بچه بازی که نرفتی .
دستش و بین موهاش فرو برد و تکون داد : راست میگیا
باز داشت لودگی می کرد .
رو به روش ایستادم و دستم و به مبل جلوم تکیه زدم : شاهرخ مسخره بازی در نیار ... من باید این پرونده رو زودتر حل کنم ...
-:می دونم داداش ... منم که چیزی نگفتم ... خوب از چیزایی که به دست اوردم می تونم بگم همسر جون من اطلاعات زیادی در مورد خواهرش نداره ... فقط همینقدر می دونه که یه هکر کلاه سیاه هست و کارای زیاد خوبی هم نمیکنه .
دندونام و روی هم ساییدم : مادرشون ؟
-:اونم در همین حد می دونه نه بیشتر
راست ایستادم و به طرف در اتاق قدم برداشتم : خوب بقیه اش ؟
-:همین دیگه ...
-:زحمت کشیدی اینا که به دردم نمیخوره !
شاهرخ نگاهش و به میز دوخت و گفت : می دونستی سها ازدواج کرده ؟
سعی کردم خودم و متعجب نشون بدم . دهنم و تا یه حدی باز کردم : منظورت چیه ؟
-:سها قبل از اینکه از ایران خارج بشه با یه پسری ازدواج کرده ... البته نه مادرشون و نه پدرشون از این موضوع خبر ندارن ... تنها کسی که اطلاع داره سوناست .
-:یعنی سها شمس الان شوهر داره ؟
سرش و به نفی تکون داد : نه بابا ... اون همین که از ایران خارج میشه طلاق می گیره . در واقع اون مرد بازیچه بوده
-:خوب اون مرد کیه ؟ چرا بهش کمک کرده ؟
شونه هاش و بالا انداخت : اینا رو دیگه نمیدونم ... همین و فهمیده بودم . بقیه اش و نمی دونم
اهی کشید : سونا وقتی در مورد سها حرف میزنه خیلی محتاط رفتار می کنه . به سختی میشه ازش در مورد سها چیزی بیرون کشید .
سرم و تکون دادم : خیلی خوب ... پاشو برو ببین می تونی در مورد شوهر سها یه چیزایی پیدا کنی ؟
شاهرخ از جا بلند شد : به جون داداش دنبالش گشتم هیچی نیست ... الانم باید برم دنبال همسرم
چپ چپ نگاهش کردم که ادامه داد : حالا بازم میگردم ببینم چیزی پیدا میشه
فقط سر تکون دادم و روی صندلی چرخ دارم نشستم . نگاهم روی صفحه لپ تاپم ثابت موند که چراغ یاهو مسنجرش پشت سر هم روشن و خاموش میشد .
سر بلند کردم و به شاهرخ که به طرف در می رفت خیره شدم .
دستم و پیش بردم و روی مسنجر کلیک کردم .
اما نگاهم روی شاهرخ بود . با بیرون رفتنش دستم روی کلید های کیبورد به حرکت در اومد .

*********************
چند ضربه به در خورد و بعد از اون سروش وارد اتاق شد .
نگاهم و از صفحه لپ تاپ گرفتم و بهش خیره شدم .
جلوی در ایستاد و گفت : به سردار زنگ زدم .
لبخندی روی لب اوردم : عالیه
-:یه نفر و پیدا کردم ... کاملا قابل اعتماده
-:کی هست ؟
-:ادم حرفه ایه ... یکی از اشناهاست ... واسه دولت کار می کنه
-:عالیه .
دوباره نگاهم و به صفحه لپ تاپ دوختم . پیام های سها پشت سر هم می رسید . دوباره به سروش خیره شدم : عالیه ... باید باهاش حرف بزنیم ... فکر کنم لازم بشه با مقامات بالا حرف بزنیم . سردار کی میاد ؟
-:تا چند دقیقه میرسه
سر تکون دادم : باید سها شمس و بگیریم
سروش وارد اتاق شد و در و بست : حالا که فهمیدیم می خواد بانک بزنه ! اما نمی دونیم کدوم بانک ! امیر کی اون میکروفن و نصب کردی ... یادم نمیاد اینقدر بهم نزدیک شده باشین
-:بالاخره که کنارم بوده ... توی یه موقعیت مناسب نصبش کردم
سروشم بیش از اندازه گیر میداد این سومین باری بود که این سوال و می پرسید .
نگاهی کوتاه به صفحه لپ تاپ انداختم : باید اطلاعات دقیق تری به دست بیاریم
-:همین فکر و می کنم .
سروش مشکوکانه ادامه داد : خیلی مشکوکانه هست که سها هنوز نتونسته اون میکروفن و پیدا کنه
نگاه ازش دزدیدم : امیدوارم پیدا نکنه .
بعد از مکثی ادامه دادم : نه تا زمانی که نفهمیدیم کجا رو می خواد بزنه
     
#72 | Posted: 5 Dec 2013 14:27
در باز شد و شاهرخ تند و سریع گفت : بچه ها زود بیاین سردار اومد .
سروش از جا بلند شد . دستم و پیش بردم تا صفحه چت روم و ببندم که چند ضربه به در خورد .
به سرعت صاف ایستادم و به همراه سروش سلام کردیم .
سردار سر تکون داد و وارد اتاق شد .
از صندلی فاصله گرفتم : خوش اومدین قربان
سردار کاملا داخل اتاق شد : چی می خواستین بگین ؟
سروش نگاهی بهم انداخت و گفت : باید بریم تو اتاق جلسه قربان ... اونجا بهتر می تونیم حرف بزنیم
سردار سر تکون داد : بریم
جلوتر از اتاق بیرون رفت .
شاهرخ و سروش هم از اتاق بیرون رفتن . سروش به دنبال سردار رفت و شاهرخ منتظرم ایستاد . نگاهی به صفحه لپ تاپ انداختم و تاش زدم و به دنبال شاهرخ از اتاق بیرون رفتم . در و هم پشت سرم بستم .
لحظه ای کوتاه صورت سها در برابرم ظاهر شد با چشمای خیره اش و باعث شد لبخندی روی لبم بیارم
به دنبال سروش و سردار وارد اتاق شدیم .
سردار روی صندلی همیشگیش نشسته بود .
صندلیم و عقب کشیدم و کنارش نشستم .
شاهرخ هم کنار سروش جای گرفت . سردار دستاش و توی هم قفل کرد و روی میز گذاشت و گفت : خوب به کجا رسیدین ؟
سروش نگاهی بهم انداخت و گفت : امیر یه شنود تو گوشی سها کار گذاشته .
سردار با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت : واقعا ؟
سر تکون دادم : بله
-:چطوری؟
-:من چند باری دیدمش و توی یه موقعیت مناسب گوشی رو دزدیدم و روش شنود کار گذاشتم .
-:کجا دیدیش؟
-:توی کافی شاپ
-:خیلی خوبه . چیزی هم دستگیرتون شده ؟
شاهرخ خودش و جلو کشید و گفت : سها تصمیم داره بانک بزنه ...
سردار با تعجب بیشتری پرسید : چرا ؟
سروش شونه هاش و بالا انداخت : معلوم نیست ... فقط همین قدر فهمیدیم اومده بانک بزنه
سردار چشماش و ریز کرد و گفت : یعنی برای زدن بانک اومده ایران ؟
شاهرخ جواب مثبت داد و ادامه داد : حتما پول زیادی لازم داره
سردار کلافه گفت : اون الانشم کم نداره ... چرا باید بخواد برای زدن یه بانک بیاد ایران ؟ می تونه خارج از ایران هم اینکار و بکنه
-:شاید بخاطر سیستم های ایران این تصمیم و گرفته
سروش جوابی منفی داد .
سردار گفت : سیستم های ما پیشرفته هستن ... این نمی تونه دلیلش باشه
به طرفم برگشت : تو چی فکر می کنی امیر؟
-:نمی دونم .
کمی مکث کردم و ادامه دادم :ولی این الان مهم نیست ما همین الانش هم می دونم سها برای دزدی اومده ... یعنی می خواد یه کار خلاف انجام بده . تصمیم ندارین که بزارین راحت دزدی کنه و بزنه به چاک !
سردار به سرعت گفت : البته که نه
-:پس باید به جای دلیلش سعی کنیم دستگیرش کنیم.اون موقع خودش لو میده برای چی داره این کار و می کنه . الان چیزی که مهمه اینه که ما نمی دونیم سها تصمیم داره کدوم بانک و هدف قرار بده
سردار از جا بلند شد : شما می دونین کی می خواد این کار و بکنه ؟
شاهرخ نیشخندی زد : پنج شنبه بعد از ظهر
سردار نگاهش کرد :از کجا ؟
-:با یه نفر برای پنج شنبه بعد از ظهر هماهنگ کرد
نگاهی به سروش و شاهرخ انداختم که به سردار خیره شده بودن
با ارامش دستام و روی میز کشیدم : پیوند ارمان ... الان دیگه نوبت منه که بیام رو دور
     
#73 | Posted: 5 Dec 2013 14:28 | Edited By: sepanta_7
وارد اتاقم شدم و در و پشت سرم بستم . برای چند لحظه ی کوتاه به در بسته تکیه دادم . نگاهم روی لپ تاپم که چراغ قرمز رنگش پشت سرهم روشن و خاموش میشد خیره موند . لبخندی به لب اوردم . همه چیز همونطور که می خواستم داشت پیش می رفت . اون قطعه مال من بود ... و از همه مهم تر می تونستم برگردم سر کارم ... به شرطی که اون اطلاعات و از دست سها بیرون می کشیدم . یعنی اون اطلاعات چی می تونست باشه ؟ چی باعث میشد سها از دست قانون فرار کنه . قطعا اطلاعاتی که ارزشمند تر از این حرفا بود .
و سها ... سها بعد از یه مدت خلاص میشد اون موقع میرفتم سراغش ... من بهش کمک می کردم خلاص بشه . اینطوری بهم نزدیک میشد . بهش نزدیک میشدم . درست مثل دوسال پیش ...
با بیرون اومدن سعی کردم به در اتاق خیره نشم .
چند قدمی برنداشته بودم که اونم بیرون اومد ... برنگشتم ... ولی مطمئن بودم صدای باز و بسته شدن در اتاق اون بود . نگاهی بهش نینداختم . می تونستم لحظه ای کوتاه بعد از باز شدن در صدای دور شدن قدم هاش و بشنوم . سها خلاف مسیر قدم های من پیش می رفت . اروم از سرعت قدم هام کم کردم و پیش رفتم .جلوی اسانسور ایستادم و دکمه ی گرد و فشار دادم تا چراغ قرمز رنگ دورش روشن بشه .
به زن و مردی که بعد از باز شدن در بهم خیره شده بودند نیمچه لبخندی زدم و وارد اسانسور شدم . سعی می کردم کاملا اروم باشم نمی خواستم صدای شکمم توی اسانسور هم ابرو ریزی راه بندازه .
زن و مرد تو طبقه اول پیاده شدن و منم بعد از خروجشون به رستوران که طبقه پایین بود حرکت کردم ...
با باز شدن در اسانسور بوی غذا رو با تمام وجودم به ریه هام فرستادم و نگاهی به اطراف انداختم . یه میز دنج گوشه ای جلوی پنجره های شیشه ای خالی بود مستقیم به طرف میز می رفتم که یه نفر روی صندلی و پشت به من نشست . با خشم نگاهم و بهش دوختم . با عصبانیت جلو رفتم و نگاهم روی دختر ثابت موند . دقیقا پشت میز انتخابی من نشسته بود .
چند نفس عمیق کشیدم تا روی رفتارهام مسلط بشم و پشت میز کناری نشستم . اما طوری که کاملا صورتش و ببینم . بد نبود . باید بگم عالی بود .
گارسون بهمون نزدیک شد و اول از همه از اون سفارش غذا گرفت و بعد به طرف من چرخید . اه چرا باید اول می رفت سراغ اون ؟
خیلی باارامش غذا خورد . حتی با اینکه من و دیده بود و نگاهش روی صورتم چرخ خورده بود اما خیلی اروم و ریلکس برخورد کرد و به روی خودش نیاورد .
بعد از غذا از جا بلند شدم و به طرف اسانسور به راه افتادم . قبل از رسیدن اسانسور کنارم ایستاد و به رو به رو خیره شد . دل دل کردم و بالاخره گفتم : تنهاییی ؟
همین لحظه اسانسور توقف کرد . قبل از من وارد شد و گفت : تا حالا باید این و فهمیده باشی
دستم و روی دکمه طبقه هشتم فشردم : شایدم منتظر کسی هستی
شونه هاش و بالا انداخت : شاید
مطمئنا دیده بود طبقه هشتم و انتخاب کرده بودم ولی هیچ حرفی نزد سکوت کرد و منم توضیحی ندادم . منم نخواستم بگم برای چی میریم طبقه هشتم . شایدم خودش خوب می دونست
رو به روش نشستم و گفتم : خوب چی می خوری ؟
شونه هاش و بالا انداخت : هیچی
اخم هام و در هم کشیدم : چرا ؟
با شیطنت گفت : تازه شام خوردم
-:اوه پس اینطور ...
فقط لبخند زد . خودم و جلو کشیدم و دستام و زیر چونه ام حلقه زدم : خوب !
ابروهاش و بالا کشید . ادامه دادم : من امیرم و شما !
تو چشمام خیره شد و گفت : پیوند
متعجب پرسیدم : ایرانی هستی ؟!
سر تکون داد : درست مثل تو
-:از کجا میدونی منم ایرانی هستم
-:نکنه فکر کردی با این اسم تو افریقا متولد شدی!
ابروهام و بالا انداختم و به همراه چشمکی گفتم : خوب بعید نیست . شاید پدر و مادر من چندین سال پیش سفر کرده باشن و من متولد ایران نباشم
-:در هر صورت خون ایرانی داری
نگاهی به گارسون انداخت و دستش و بالا برد. گارسون بهمون نزدیک شد . به سرعت گفت : تکیلا
منم سفارش دادم و پرسیدم : از کدوم شهر اومدی !
-:چند سالیه فرانسه زندگی می کنم
-:وحضورت اینجا !
-:بعد از این چند سال به یه سفر تفریحی نیاز داشتم
-:و چرا اینجا ! فرانسه تفریحی تر از اینجاست
-:اینجا بیشتر بوی وطن و میده
-:خوب می رفتی ایران
-:وای نه ... ایران خیلی محدوده
-:بخاطر حجاب !
-:البته که نه .
متفکر پرسیدم : پس چی می تونه باشه ؟
ریلکس گفت : خانواده
-:اهان
از جا بلند شد . پرسشگرانه نگاهش کردم که گفت : الان برمی گردم .
با نگاهم دنبالش کردم . صاف و مستقیم پیش رفت . مسیر سرویس و در پیش گرفته بود . پیراهن سبز رنگی داشت که بلندیش تا زانوش می رسید . با کت کوتاه سفید رنگی که روی پیراهن پوشیده بود بهش شکل زیبایی داده بود .پاهای خوش تراشش کاملا با نور های رنگارنگ سالن برق می زد . نگاهم بالاتر اومد و روی موهای بلندش که تا کمرش می رسید و لخت بود ثابت موند . با هر قدمی که بر میداشت موهاش به حرکت در میومد و توی هوای سالن به حرکت در میومد . دوباره نگاهم برگشت روی پاهاش ...
اهی کشیدم و با یه حرکت نگاهم و کاملا ازش برگردوندم .
گارسون نزدیک شد و سفارشات و روی میز چید .
گیلاس و به دست گرفتم و نگاهم و به پیست رقص دوختم . به دختر و پسرهایی که بین هم می رقصیدن . به دختری با پیراهن ابی رنگ رسیدم که گل های بزرگ سفید روی پیراهنش خودنمایی می کرد . از پشت کاملا به پسری که کنارش بود چسبیده بود و قر میداد . پسر دستش و روی شکمش گذاشته بود و به همراه دختر تکون می خورد . چشم روی هم گذاشته بود و توی دنیای خودش غرق بود .
نفس عمیقی کشیدم
موهای طلایی رنگ دختر روی صورت پسر پخش شده بود .
دوباره و به سرعت چند نفس عمیقی کشیدم .
دختر با یه حرکت برگشت . ریتم و صدای بلند اهنگ توی گوشم صدا می کرد . پام و بالا کشیدم و روی پای دیگه ام قرار دادم .
پسر کاملا روی صورتش خم شد .
سلول های بدنم به حرکت در اومده بودن . انگار داشتن بالا و پایین می رفتن . ضربان قلبم به حرکت در اومده بود و بیشتر از قبل به قفسه سینه ام می کوبید .
نفسهام تند تر شده بود . نگاهم و از اونا گرفتم و به میز دوختم . به چوب های خط دار میز خیره شده بودم که با حرکت چیزی رو به روم سر بلند کردم و تو چشمای سیاهش خیره شدم . چشمای سیاهش برق میزد . چشماش درشت بود اما کاملا تاریک ... ولی درخشان
با برق سفیدی که بالای چشماش زده بود و نور براق لب های صورتی رنگش صورتش کاملا می درخشید . اینبار نگاهم کاملا روی صورتش چرخ خورد و روی لبهاش ثابت موند . با دقت نگاهم و دنبال کرد .
اما به سرعت نگاهش و برگردوند و روی چشمام نگه داشت . گیلاس و روی میز رها کردم و دستم و روی میز مشت کردم .
کاملا مشتش کردم و روی میز فشردم . خودم و جلوتر کشیدم . حالا صدای نفسهاش و کاملا می تونستم احساس کنم .
خودش و جلوتر کشید و بهم نزدیک شد . اب دهنم و قورت دادم و بهش نزدیک تر شدم .
دیگه کاملا می تونستم احساسش کنم . حتی گرمای نفسهاش و ...
انگشتام می لرزیدن . همه چیز حرکت می کرد .
بدنم فریاد میزد ... تک تک سلول های بدنم فریاد میزد بهش نزدیک شو ... ببوسش ... نفس هاش و احساس کن ... گرمای تنش و حس کن
به فریاد بدنت گوش کن
به این حس هیجانی پایان بده
نفسهات و اروم کن
چشم چرخوندم و دوباره به چشماش خیره شدم . تو نگاهش هیچی نبود . خالی بود اما هنوزم برق میزد . اجازه ندادم زمان زیادی بگذره ...
به سرعت نگاهم و به لب هاش برگردوندم .
     
#74 | Posted: 5 Dec 2013 14:30
به سرعت نگاهم و به لب هاش برگردوندم .
دستم و پیش بردم و روی دستش گذاشتم . چشماش اروم اروم روی هم افتاد . با بسته شدن چشماش با اعتماد به نفس بیشتری پیش رفتم و با کج کردن سرم لبام و به لباش رسوندم .
بوسه ای کوتاه روی از لباش گرفتم . اما ازش جدا نشدم . منتظر عکس و العملش بودم . وقتی دیدم حرکتی نکردم دوباره پیش قدم شدم . نمی تونستم اروم باشم ... تمام اجزای بدنم فریاد میزدن ... من به این اسونی خودم و نمی باختم . ولی امشب از خود بی خود شده بودم . رفتارم دست خودم نبود . همه چیز ناخوداگاه پیش میومد . مثل هیجانی که برای این بوسه تمام وجودم و در بر گرفته .
بدون اینکه کنترلی روی رفتارم داشته باشم با تمام انرژی لبهاش و بین لبهام می فشردم . با تمام وجودم اونا رو حس می کردم و انرژی می گرفتم ...
با گرمای اونا اتیش وجودم و شعله ور تر می کردم .
چشمام روی هم بود . تمام حواسم به لبهاش بود اما دستم و پیش بردم و دستش و که روی سمت چپ صورتم گذاشته بود و توی مشت گرفتم و فشردم .
لبهای گرمش مزه توت فرنگی میداد .
همیشه از مزه توت فرنگی بیزار بودم ولی توی اون لحظه شیرین ترین مزه به نظرم همون بود .
حرکاتش اروم تر شده بود .
نفس کم اورده بود . به زودی عقب می کشید ولی من تمایلی به این کار نداشت . برای لحظه ای کوتاه لبهام و از لبهاش جدا کردم . به سرعت نفس کشید ... خودم هم تمام هوای اطراف و بلعیدم و دوباره لبهام و روی لبهاش فشردم . چشم باز نکرده بودم تا بتونم عکس و العملش و ببینم . اما دستش هنوز توی دستم بود . سعی کرد دستش و پس بکشه که محکم تر توی مشتم فشردم و لبهام و بیشتر روی هم فشردم .
تمام خاطراتم ، عقده هام ... همه توی اون لحظه سر باز کرده بود . تنها کسی که تمایلی برای بوسیدنش داشتم رها بود . اما بیشتر از چند بار نتونسته بودم تجربه اش کنم و حالا درست مثل تشنه ای که بعد از مدت ها به اب رسیده باشه با چشیدنش تشنه تر میشدم .
برام مهم نبود اون کیه . مهم نبود من شناختی ازش ندارم . مهم این بود می تونستم الان اینجا باشم . رو به روش بشینم و با چشمای داغش تحریک بشم و برای چشیدن این حس دست و پا بزنم . من تو تاریکی چشمای سیاهش غرق شده بودم ... شبیه خوابی که توی تاریکی راه پیش روم به ارومی قدم برمیداشتم . من هیچیزی از اون خواب نمی دونستم درست مثل چشماش ... ولی مهم این بود این راه و در اون لحظه دوست داشتم .
لب هاش و بین لبهام کشیدم و سعی کردم به یاد بیارم اسمی که دقایقی پیش زمزمه کرده بود چی بود . ...
توی اون لحظه تنها چیزی که نمی تونستم انجام بدم تمرکز کردن برای یاد اوری بود .
یاد اوری لحظه ای که می تونست با یاد رها باشه ... با عشق همراه باشه ...
اما تنها چیزی که توی اون لحظه وجود نداشت عشق بود ... تنها چیزی که این بین من و به سوی اون جذب می کرد هوس بود . ما بین من و اون توی اون لحظه فقط و فقط هوس حکمرانی می کرد .
اون شب قبل از خواب فهمیدم چقدر ضعیف و النفس هستم و تا نزدیکی های صبح به خودم تشر زدم . بعد از اون بوسه تنهام گذاشت و با یه عذر خواهی پایین رفت . منم لحظه ای کوتاه بودم و بعد برگشتم توی اتاقم .
اما با تمام توپ و تشر هایی که تا صبح به خودم زدم چیزی درونم برای تکرار این واقعه فریاد میزد .
اما با تمام توپ و تشر هایی که تا صبح به خودم زدم چیزی درونم برای تکرار این واقعه فریاد میزد .
از افکارم بیرون اومدم و به طرف میزم قدم برداشتم . صفحه نوت بوک و از کیبورد جدا و بازش کردم . نگاهی به صفحه پیش روم انداختم . هنوز صفحه چت روم روی دسکتاپ بود . لحظه ای طول کشید تا مسنجر دوباره متصل بشه و بالا بیاد . اما پیوند رفته بود ... اهی کشیدم و بعد از مرور اخرین پیام ها صفحه رو بستم .بعد از خاموش کردن لپ تاپم از جا بلند شدم و به طرف در خروجی اتاق قدم برداشتم . به ارومی دستم و روی دستگیره در سر دادم و پایینش کشیدم و خودم و از اتاق بیرون انداختم . شاهرخ پشت میز توی سالن نشسته بود و نگاهش به صفحه کامپیوتر بود .بهش نزدیک شدم : داری چیکار می کنی ؟
نگاهی کوتاه به من که بالای سرش ایستاده بودم انداخت : دارم دنبال اطلاعات می گردم . ... باید ببینیم چند تا بانک هستن که موقعیت مناسبی برای دزدی دارن
-:عالیه مشغول باش
ازش فاصله گرفتم و نگاهم و به اطراف چرخوندم .
بیخیال گفت : رفتن بیرون
متعجب پرسیدم : واسه چی ؟
-:نسیم و رها می خواستن برن خرید سروش هم با اونا رفت.
نفس و با حرص بیرون فرستادم : تو این گیر و ویر وقت خرید رفتنه
شاهرخ شونه هاش و بالا انداخت .
سرم و تکون دادم و به طرف اتاق جلسه به راه افتادم .
اما سنگینی نگاه شاهرخ و احساس می کردم .
وارد اتاق شدم و مانیتور پیش روم و روشن کردم . سی دی که روز اول سردار اورده بود و جا دادم و روی صندلی ای که کاملا با مانیتور رو به رو بود نشستم .
کاغذی برداشتم و پیش روم گذاشتم . خودکاری از روی میز برداشتم و مشغول شدم .
فیلم شروع کرد به پخش شدن ...
چند عکس تکرار عکس های پیوند بود تا بالاخره رسید به سها شمس ...
همه چیز برام تکرار شد . سردار از سها شمس حرف میزد و برای من جای تعجب داشت سها شمس اینطور شبیه پیوند ارمانی که من می شناختم باشه اما سردار اجازه نداد زیاد توی شوک بمونم و به سرعت افزود سها و پیوند یه نفر هستن .
و حالا من یاد گرفته بودم به هر چیزی که می شنیدم اعتماد نکنم . به قول شاهرخ با اینکه یه پلیس بودم ولی خیلی ساده تر به نظر می رسیدم . و همش تقصیر خودم بود ... ولی دیگه تموم شد حالا نوبت امیر بود که رو کار باشه و به هرچیزی که می خواست برسه ...
با شیطنت چشم روی هم گذاشتم : سها از این پس نوبت منه ... تو خیلی باهوشی ولی حتی نمی تونی فکر کنی چی از ذهن من می گذره ... من دست پرورده خودتم سها ... من دست پرورده پیوند ارمانم ... توی این دو سال خیلی خوب من و بازی دادی اما دیگه همه چیز تمومه حالا نوبت توئه که بازی بخوری
با ضربه ای که به در خورد نگاهم و به طرف در برگردوندم .
رها وارد اتاق شد و در اولین حرکت نگاهش و به صفحه مانیتور دوخت .
چند لحظه ای به اون خیره شد و بعد به طرفم برگشت . تو نگاهش چیزی بود که نمی تونستم درک کنم . شاید چیزی شبیه تمسخر
با پوزخند گفت : اگه خسته شدی بیا بیرون بچه ها دارن اطلاعاتی که شاهرخ در اورده رو بررسی می کنن
از جا بلند شدم و کاغذ و از روی میز برداشتم و همونطور که به طرف در می رفتم فیلم و خاموش کردم . از کنارش که می گذشتم پرسیدم : خرید خوش گذشت !
هیچی نگفت .
نگاهی به سروش و شاهرخ و نسیم که روی مبل نشسته بودن و کاغذهایی به دست داشتن انداختم . رها به طرف صندلی خالی رفت که گفتم : شما دو تا کارتون و تموم کردین ؟ سفارش باید برای فردا اماده باشه
نسیم نگاهی بهم انداخت : یکم دیگه کار داره
نگاهم و به چشمای رها دوختم : پس بهتره برین تمومش کنین ... یادتون که نرفته این پرونده دیگه دست شما نیست
رها پای راستش و روی پای چپ انداخت : تو هر کار بخوای می تونی انجام بدی ولی من اینجا هستم
با خشم نگاهش کردم : انگار خیلی دلت می خواد اخراج بشی
     
#75 | Posted: 5 Dec 2013 14:30
روی مبل نشستم و نگاهم و به سر تا سر خونه چرخوندم ...
فردا همه چیز تموم میشد ...
فردا سها شمس دستگیر میشد ...
فردا دختری که فکر می کردم می تونم همراهش باشم به دست خودم گیر می افتاد ...
فردا سها برای مدت طولانی محکوم میشد و من می تونستم با اطلاعاتی که به دست می اوردم ... با دستگیری سها ... به چیزایی که می خواستم برسم . اون اطلاعات می تونست من و به خیلی جاها برسونه ... من بعد از دستگیری سها باید از ایران خارج میشدم ... باید می رفتم دنبال اون اطلاعات ...
نگاهی به کامپیوتر روشن رو به روم انداختم و لبخندی بر لب اوردم .
من میکروفونی که می خواستم و توی یه گوشی جا داده بودم و رو پشت بوم خونه سها قایم کرده بودم ... به همراه یه گیرنده قوی که شاهرخ چند روز پیش کار گذاشته بود به راحتی میشد تمام صداهای ساخته شده ای که در دستم داشتم و به اون گیرنده بفرستم . هیچ کس شک نمی کرد من اون میکرفون و به جای جا گذاری تو گوشی سها روی پشت بوم و توی گوشی دیگه ای جا گذاری کردم که هر از چند مدتی شروع به صحبت می کنه .... درست وقتی که من هکش می کنم و اطلاعات لازم و براش می فرستم .
از جا بلند شدم و به طرف کامپیوتر رفتم .
صدای سها توی گوشم پیچید : می دونی امیر الان دنیا دست عشق کامپیوتر هاست .... اگه کامپیوتر بلد باشی مطمئن باش برنده بازی توی این دنیایی ... سپاسگذار سها بودم که بهم این درس و یاد داده بود ... تا اخر عمرم مدیونش می موندم .
پشت کامپیوتر نشستم و نگاهی به موقعیت میکروفون و برنامه ها و گیرنده انداختم .
همه چیز مرتب بود .
حالا فقط یه چیز مونده بود ... باید اول صبح با پیوند تماس می گرفتم و محل دزدی رو می پرسیدم . و بعد همون صدا رو ادیت می کردم و می فرستادم رو میکروفون تا برسه به گیرنده و فرستاده بشه به کامپیوتر های شرکت . اینطور مکان دزدی هم مشخص میشد و منم با خیال راحت می تونستم برم دنبال کارم . اما باید برای فردا یه برنامه جور می کردم . نباید سها می فهمید من برای دستگیریش نقشه کشیدم . اون هیچی نمی دونست .
کامپیوتر و تنظیم کردم و از جا بلند شدم . به طرف اتاق خوابم به راه افتادم . امروز همه مشکوک به نظر می رسیدن ...
تیشرت ابی رنگم و بیرون کشیدم و روی صندلی جلوی میز تحریر پرت کردم . شلوار سفید با خط های طوسی به تن داشتم . جلوی اینه قدی که یکی از در های کمد لباسم بود ایستادم و به تصویر خودم خیره شدم . نگاهی به بالا تنه لختم انداختم و لبخندی به لب اوردم .
صدای سها توی گوشم پیچید : خوشم میاد اندامت رو فرمه ... از اینا که میرن باشگاه و بعد از کشتن خودشون اندام میسازن متنفرم .
عقب عقب رفتم و خودم و روی تخت پرت کردم .
سرم به بالشت نرسید . اما من چشم روی هم گذاشتم و خودم و به نفس های داغ دو سال پیش سپردم ...
روز بعد فکر می کردم از دستم فرار می کنه ... فکر می کردم بخاطر اون بوسه تنبیهم می کنه . اما اون با کمال خونسردی وقتی توی رستوران بهش چشم دوخته بودم لبخندی به روم زد و منم پیش قدم شدم کنارش بشینم و صبحانه بخورم .
هیچی حرفی از شب گذشته نزد ... منم همین کار و کردم . بعد از صرف صبحانه با تور هتل برای گردش رفتیم ... اوایل جرات نداشتم . اما کم کم بهش نزدیک شدم و دستم و دور کمرش حلقه کردم .لبخندی به روم زد .تا اخر شب که برمی گشتیم اونقدری بهش نزدیک شده بودم که گه گاهی بوسه ای روی گونه اش بزنم و اون و بغل کنم . در برابر تمام رفتارهام سکوت می کرد و من به این فکر می کردم ازم خوشش میاد که باهام راه میاد .
اون رفت رستوران و منم رفتم بالا لباس عوض کنم و خرید هامون و جا بدم توی اتاقم تا وقتی اومد بالا وسایلش و ازم بگیره ...
توی مدت کوتاهی دوش گرفتم و لباس عوض کردم ... از اسانسور که بیرون اومدم نگاهم و چرخ دادم تا پیداش کنم که نگاهم روی قامت کت و شلوار پوشی ثابت موند که رو به روش ایستاده بود . اخم هام و در هم کشیدم و پیش رفتم . تا رسیدنم از ذهنم چندین مورد گذشت که اون مرد کی می تونه باشه .
پیوند با دیدنم لبخندی به روم زد : اومدی عزیزم ؟!
مرد برگشت و نگاهی بهم انداخت . حالا دیگه کاملا صاف ایستاده بود . بد نبود ... خوشتیپ بود . پیوند اشاره ای بهم کرد و گفت : چرا نمی شینی !
مرد خیلی ریلکس ببخشیدی گفت و ازمون دور شد . مسیر رفتنش و دنبال کردم . پشت میز تکنفره ای نشست و دستاش و زیر چونه اش زد .
رو به روی پیوند نشستم : کی بود !
شونه هاش و بالا کشید : می خواست تنها نباشه
سر تکون دادم : اهان
گارسون نزدیک شد و سفارشات و روی میز چید . متعجب پرسیدم : سفارش داده بودی ؟
لبخندی به روم زد و ابروهاش و بالا انداخت : اره ... مطمئنم دوست داری ...
نگاهی به غذا ها انداختم . خوشمزه به نظر می رسیدن . بدم نمیومد امتحان کنم .
سر بلند کردم و به صورتش خیره شدم . حالا می دونستم اسمش پیوند ارمانه ... یه هکر حرفه ایه که واسه شرکت های مختلف کار می کنه ... اما بهم نگفت از کدوم نوعش ... ولی وقتی برای شرکت های مختلف کار می کنه قطعا یه هکر کلاه سیاه خواهد بود ... مگه جز اینه ؟
منم بهش گفتم یه نظامی بودم که از کار برکنار شدم .چون نمی خواستم مطابق با قانونی که هیچ کاری نمی تونست بکنه پیش برم ... و این چیزی جز واقعیت نبود ... البته این اطلاعات شامل اسم و فامیل و شماره شناسنامه و این چیزا هم میشد .
قرار شد بعد از شام بیرون بریم و یه دوری توی شهر بزنیم ... اعتقاد داشت شب های استانبول زیباتر از اون چیزیه که فکر می کنم و بعد ها فهمیدم کاملا حق با اونه .
     
#76 | Posted: 5 Dec 2013 14:33
شب های استانبول زیباتر از اون چیزیه که فکر می کنم و بعد ها فهمیدم کاملا حق با اونه .اما ...
این اما جای سوال زیادی ایجاد می کرد ...
استانبول زیبا بود اما اگه اون قتل های شبانگاهیش ... اگه اون دزدی ها و ادم کشی های شبونه رو کنار میزاشتی می تونستی کاملا درک کنی اره پیوند حق داشت ... شبهای استانبول زیبا بود . حتی زیباتر از اونی که پیوند گفته بود . بعد از شام در کنارم همراه شد تا دیدنی از شهر بکنیم ...
قرار بود به یه بار بریم ... پیشنهاد کردم به بار هتل بریم اما اون گفت قطعا امشب به بار میره و اگه دلم بخواد می تونم باهاش نرم . اما مگه میشد ... دختری که احساس می کردم ازش خوشم اومده بود و تنها بزارم ...
نمی تونستم به خودم دروغ بگم ازش خوشم اومده بود و دلم می خواست بیشتر بهش نزدیک بشم ...
از هتل بیرون زدیم ... برای تاکسی که در برابرمون ایستاد دست بلند کرد و سوار شدیم ...
ادرسی به راننده گفت . پرسیدم و اون تکرار کرد : استقلال ...
من به سختی می تونستم از زبونش سر در بیارم و پیوند کاملا به زبون اونا تسلط داشت ... برای دلیلش هم علاقه اش به این زبان و عنوان کرد ...
شاید اگه می فهمیدم سها شمس همون پیوند ارمانه به راحتی درک می کردم با داشتن مادری که اهل این کشوره بایدم به زبون اونا کاملا مسلط باشه ...
تاکسی در برابر یه مغازه با در کوچیکی توقف کرد . از ماشین پایین اومدیم .
با هم به طرف در ورودی که به وسیله دو تا مرد کت و شلوار پوش قوی هیکل احاطه شده بود رفتیم ...
پیوند چیزی از کیفش بیرون کشید . شبیه کارت عابر بانک بود ... اون و به دست یکی از مردا داد ... اون رفت داخل و بعد از چند لحظه برگشت و با ادب و نزاکت کارت و به دست پیوند داد .
نگاهی به کارت که توی دستش بود انداختم و پرسیدم چیه ...
همونطور که از کنار مردا عبور می کردیم گفت : با این کارت می تونی به تمام بارهای استانبول بری
متعجب پرسیدم : از کجا گرفتی !
خیلی راحت گفت : این کارت دست هر کسی نیست
به طرف هم شد و در گوشم گفت :منم از یه جا کش رفتم
وقتی نگاه متعجبم و دید گفت : با هک از روی یکی دیگه ساختم
ابروهام و بالا دادم : چرا !
-:چون اینطوری جزو مهمون های ویژه ی بارها به حساب میاین
اما شش ماه پیش فهمیدم اون کارت ها عادی نیستن ... اون کارتها به خلافکارهای بزرگ ترکیه اختصاص داره و با وجود اون کارت ازادی بیشتری برای رفتن و استفاده از بارها دارن ... و علاوه بر اون برای بعضی بارها فقط کسایی که از اون کارت استفاده می کردن می تونستن اونجا حضور داشته باشن .
به دنبال پیوند وارد شدم . مردی بهمون نزدیک شد و لباسهای گرممون رو گرفت . تازه متوجه پیراهن نقره ای رنگی که به تن داشت شدم . زیر برق چراغهای اونجا کاملا می درخشید . پالتوم و به دست مرد دادم ...
پیوند دستش و دور بازوم حلقه زد و به راه افتاد .
اشاره ای به میز و صندلی که گوشه ی بار بودن کرد و گفت : بریم اونجا
با هم به طرف میز رفتیم و روی صندلی های نرم و گرمش نشستیم . هوای داخل نسبت به بیرون کاملا گرم بود ... گاهی سوزی داشت ... اما مثل بیرون سرد نبود و مثل هتل هم گرم نبود .
دستام و بالا اوردم و روی بازوم هام کشیدم که نگاه خیره اش و احساس کردم : سردته !
شونه هام و بالا انداختم : اینجا چرا اینقدر سرده !
لبخندی به روم زد : الان که بخوری گرمت میشه ... اون موقع داغ می کنی
-:من عادت ندارم زیاد بخورم
-:در هر حال یکمی گرمت میشه حتی یکی دو پک بخوری
ابروهام و بالا انداختم و گفتم : تو زیاد می خوری !
لبخندی به روم زد و با شیطنت گفت : بستگی داره ... گاهی زیاد می خورم و گاهی اصلا نمی خورم
از جا بلند شد . نگاهی بهش انداختم .
با ارامش ازم دور شد . نگاهی به اطراف انداختم . چراغ هایی که روشن و خاموش میشدن چشمم و اذیت می کردن . سعی کردم مسیر حرکتشون و دنبال نکنم . یه اهنگ ملایم ترکیه در حال پخش بود .
به سرعت برگشت . توی دستش دو تا گیلاس بود . گیلاسی به طرفم گرفت : بخور گرم شی
چپ چپ نگاهش کردم و مشکوک پرسیدم : چی تو سرت می گذره !
سرش و عقب کشید و با چهره ای در هم گفت : یعنی چی !؟
-:تو می خوای من و مستی کنی ... زود باش اعتراف کن چی توی سرت می گذره !
لبخندی زدم و سرم و تکون دادم : هیچی
بازم مشکوکانه پرسیدم : باور کنم !
بیخیال نشست و گفت : دست خودتت ... می تونی باور کنی یا نکنی ...
گیلاس و از دستش گرفتم و مزه مزه کردم . بد نبود ... اطلاعات زیادی در موردشون نداشتم . بیخیال شدم و پام و روی پای دیگه ام انداختم و به رو به رو خیره شدم . همه رو از نظر می گذروندم . از تیپ و قیافه ها که نشون میداد از اون بچه مایه دار ها هستن ... همشون خوش تیپ بودن و بوی عطرای گرون قیمتشون ادم و بیهوش می کرد .

     
#77 | Posted: 5 Dec 2013 14:33
گیلاس و توی دستم چرخ می دادم و نگاهم و به دختر و پسرهایی که در حال رفت و امد بودن دوخته بودم .
با بوی عطر تندی که به مشامم رسید برگشتم و به صورتش خیره شدم . اما اون به رو به رو خیره بود . خودش و نزدیک تر کشید و گفت : حوصله ات سر رفته ؟
گوشه لبم بالا رفت : تا حدودی ...
کاملا می تونستم گرمای تنش و احساس کنم . اون کنارم نشسته بود . کنارم بود و من بوی تنش ... و احساس می کردم . نگاهم و از صورتش گرفتم و دستم و بالا بردم و روی شونه هاش قرار دادم . هیچ حرکتی نکرد ...
لبخند روی لبم پررنگ تر شد و اون و به طرف خودم کشیدم . بازم باهام همراهی کرد و کاملا بین دست و سینه ام قرار گرفت . خم شدم و بوسه ای بین موهای سیاه رنگ و مواجش زدم . بوی شامپوی خوش بو ...
نفس عمیقی کشیدم و گیلاسم و به دهن بردم .
اونم همین کار و کرد .
دستش و روی دستم گذاشت و فشرد ...
بازم داشتم داغ می کردم ... گرمای دستش ... لطافت دستش ... احساس دستش ... همه ی اینا بهم یه حس می داد ... خوب ... بد ... فرقی نمی کرد ... شایدم هر دو ... ولی توی اون لحظه ...
و این لعنتی که می خوردم ... این به تمام احساساتم دامن می زد ...
انرژی بیشتری رو بهم تلقین می کرد ...
چشم روی هم گذاشتم .
من اینقدری ضعیف نبودم ...
درسته اون چیزی نمی گفت ... ولی من ...
من حق نداشتم ازش سو استفاده کنم . من امیر بودم ... مامان نمی خواست من اینطوری باشم ... دلم نمی خواست ... اما همه چیز توی اون لحظه وسوسه بود ... وسوسه ای واسه با اون بودن ...
دستش و که روی دستم گذاشته بود توی دستم گرفتم و شروع کردم به بازی با انگشتاش ... انگشتای دستش ظریف بود .... مثل یه چوب شکننده ... فکر میکردم اگه بهشون فشاری بیارم می شکنن ... اما من از بازی با این چوب های ظریف و شکننده لذت می بردم ...
گیلاس و روی میز گذاشت و صاف نیشت ...
با این کار کاملا توی اغوشم فرو رفت .
نفس کشیدن واسه سخت شده بود ...
بین اون همه ادم ... نفس کشیدن واسم سخت بود ...
تمام افکارم پر کشید به اون بوسه ...
بوسه ای که برام لذت بخش تر از هر بوسه ای بود ... دست خودم نبود اما من در کنار اون حس خوبی داشتم .
نمی خواستم و نمی تونستم به خودم دروغ بگم وقتی کنارم بود احساس شادی می کردم ... حتی وقتی حوصلم سر می رفت هم در کنارش خوب بودم ...
خودم و روی صندلی سر دادم ، با این کار سرم و روی سرش گذاشتم و چشمام و کاملا بستم . تو حس و حالی فراتر از اون جایی بودم که حضور داشتم ... من با تمام وجودم در کنار اون بودم .
هنوزم دستش توی دستم بود .
احساس می کردم قلبم با ضربان هر چه تمام تر به سینه ام می کوبه ... شاید چون اون سر روی سینه ام گذاشته بود .
با قطع شدن اهنگ و سر و صدای زیادی که به گوش می رسید چشم باز کردم .
خم شدم و نگاهی به صورتش انداختم . دستش و توی دستم فشردم .
چشماش کاملا بسته بود انگار خوابش برده بود .
به ارومی خم شدم و گیلاسم و روی میز گذاشتم . دست دیگه اش و هم توی دست گرفتم که چشم باز کرد .
لبخندی به روش زدم و پرسیدم : خوابت میاد ...
دوباره چشم روی هم گذاشت : میشه بریم ؟!
سر بلند کردم : بریم ...
از جا بلند شد ... منم بلند شدم . دستش و روی توی دست گرفتم ... به طرف در خروجی می رفتیم که برگشت و به پیست رقص خیره شد .
نگاهش و دنبال کردم .
دستم و کشید . دنبالش رفتم .
اول اون شروع کرد . سرجام ایستاده بودم . بدون هیچ حرکتی بهش خیره بودم ...
به صورتش
به موهای بلندش که با حرکتش توی هوا تاب می خورد ...
دستش و بالا اورد و روی شونه ام گذاشت .
لبخندی به روش زدم .
با خوشی خندید
دست دیگه اش و بین موهاش فرو برد و با حرکت دادن اونا چرخ خورد و کاملا بهم چسبید .
اروم اروم تو اغوشم تکون می خورد .
دستش و که کنارش ازاد بود توی دست گرفتم و به طرف خودم برگردوندمش ...
با شیطنت نگاهم کرد . اون برق چشماش دیوونه ام می کرد . کنترل رفتارم و ازم می گرفت .
دستم و دور کمرش حلقه کردم و به طرف خودم کشیدمش ...
با خشونت این کار و کردم . دست خودم نبود ... اما این کار و کردم
اخم کرد و چهره در هم کشید .
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت : بدم میاد زورت و به رخم بکشی
این و زیرگوشم گفت ... صداش توی وجودم فریاد میزد .
اما اون کلمات برای همیشه توی ذهن من حک شد .
     
#78 | Posted: 5 Dec 2013 14:34
روی تختم نشسته بودم و به در و دیوار خیره شده بودم . همه چیز انجام شده بود ... اما احساس بدی داشتم ... دلشوره عجیبی داشتم . انگار هیچ چیز سرجای خودش نبود .
منتظر بودم یه چیز بد اتفاق بیفته .
بلیطی که برای پاریس اوکی کرده بودم اماده بود ... شب ساعت 9 شب پرواز داشتم ... با کمک فرزاد اخرین صدا ها رو هم تبدیل کرده بودم و فرستاده بودم روی گیرنده مورد نظر ... چیز دیگه ای باقی نمونده بود .
همه چیز اوکی شده بود . ردیاب هایی که باید روی ماشین سها نصب می شد اماده بودن .
سروش ترتیب عملیات و داده بود .... شاهرخ پیش سونا بود تا برامون اطلاعات لازم و در زمان کوتاهی بفرسته . اونطور که شاهرخ می گفت سها زودتر از همیشه از خونه خارج شده بود .
اما من نگران بودم ...
شاید داشتم اشتباه می کردم ... من دو سال تمام با سها بودم ... من کنار اون بودم ... من ... من ... من سها رو دوست داشتم ...
اره دوسش داشتم .
از جا پریدم و به طرف تلفن روی میز رفتم . باید بهش خبر می دادم ... باید بهش می گفتم چه اشتباهی کردم . باید اون و از اون جا بیرون می کشیدم . اجازه نمی دادم سها اونجا باشه ... اون باید فرار می کرد . من اشتباه کرده بودم ...
به سرعت شماره گرفتم .
دستام می لرزید ...
صدای سها توی گوشم طنین انداز شد : من بهت اعتماد دارم امیر
اون بهم اعتماد داشت و من اشتباه کرده بودم ... چرا این کار و کردم ... ! من داشتم با دستای خودم ... نابودش می کردم ... چطور می تونستم این کار و بکنم ... اون ... کسی که دوسش داشتم و از بین می بردم .
گوشی زنگ خورد ...
کلافه دستی بین موهام کشیدم
بردار پیوند ... بردار ... تو رو خدا بردار ... پیوند بردار ... من اشتباه کردم پیوند ... داشتم با دستای خودم اون و می فرستادم به ته دره ... من نباید این کار و می کردم .
برای بار دوم زنگ خورد
بردار پیوند ... این گوشی لعنتی رو بردار ... همیشه با اولین زنگ گوشی رو برمی داری ... اما الان
شروع کردم به راه رفتن . طول خونه رو به سمت بالا می رفتم .
زنگ سوم
لعنتی بردار ... این تلفن و بردار ... داری چیکار می کنی سها ... گوشی رو جواب بده .
زنگ چهارم به صدا در اومد اما خبری از جواب دادن نشد .
به طرف اتاق خواب رفتم . گوشی رو روی ایفون گذاشتم و شروع کردم به لباس پوشیدن .
زنگ های بعدی هم به صدا در اومد تا صدای بوق ممتد به گوش رسید . موبایلم و از روی گوشی چنگ زدم و شماره شاهرخ و گرفتم . گوشی تلفن و خاموش کردم و با برداشتن سویئچم از خونه بیرون زدم .
پشت فرمان نشستم . صدای شاهرخ توی گوشی پیچید : جانم !
-:شاهرخ از سها خبر داری ؟
شاهرخ سکوت کرد : نه اوستا جان ... من نمی دونم کجاست
-:لعنتی
-:چیزی شده !
-:نه مهم نیست ... سونا پیشته !
-:اره ... همونجاست
-:خیلی خوب
گوشی رو قطع کردم .
دستم و روی فرمان گرفتم و همونطور که نگاهم به جلو بود خم شدم و دست بردم زیر صندلیم ... دستم و تکون میدادم شاید پیداش کنم .
بالاخره پیداش کردم . سرم و خم کردم تا بیرونش بکشم که صدای بوق ماشین باعث شد به سرعت سر بلند کنم . داشتم می رفتم تو لاین ماشین هایی که از رو به رو می اومدن ... به سرعت فرمان و منحرف کردم که باعث شد ماشین کاملا به اون طرف برگرده . دستم و بیرون کشیدم و فرمان و کنترل کردم .
ماشین که تو مسیر مستقیم قرار گرفت تازه متوجه بوق های پی در پی ماشین های اطرافم شدم .
اخم کردم ... حوصله ی اینا رو که اصلا نداشتم . به ماشین کناری چشم غره ای رفتم و پام و روی گاز فشردم . دوباره دست بردم و گوشی ای که از دستم افتاده بود و برداشتم .
برداشتم . نگاهی به صفحه گوشی انداختم و روشنش کردم . اه لعنتی چقدر طول می کشه روشن شدنش ...
با بدبختی روشنش کردم و اولین شماره دفترچه تلفن و انتخاب کردم و تماس برقرار شد . گوشی رو روی اسپیکر تنظیم کردم و توی دستم فشردم . با دقت به خیابون خیره شده بودم . با سرعت هر چه تمام تر پیش می رفتم .

     
#79 | Posted: 5 Dec 2013 14:40
با سرعت پیش می رفتم ...
هیچ چیز برام معنی نداشت ... فقط من بودم و سها ... سها و من ... مهم من بودم و اون ... مهم اون بود و من ...
تلفن همچنان قطع میشد و دوباره زنگ می خورد ... لعنتی من باید پیداش می کردم ... من باید ... بهش می گفتم ... من باید سها رو از این کار منصرف می کردم ... من اجازه نمی دادم سها گیر بیفته ...
پشت چراغ قرمز توقف کردم و نگاهم و به ترافیک طولانی که در پیش بود انداختم .
دستم و با حرص روی فرمان به حرکت در اوردم ... نگاهی به ساعت انداختم .
دوباره به چراغ نگاهی انداختم . به سی رسیده بود ... نگاهم و به صفحه کیلومتر شمار پیش روی پشت سر فرمان دوختم و لبخند زدم . دستم و توی جیبم فرو بردم و کیف پولم و بیرون کشیدم و روی کف ماشین انداختم . موبایلم و کنار موبایل مخفی ام انداختم . دوباره به چراغ قرمز نگاه کردم . بیست و یک تا ...
دستم و روی دستگیره ماشین گذاشتم و برای اخرین بار به اون صفحه کیلومتر شمار خیره شدم . گوشی دوباره شروع کرد به زنگ خوردن ... زنگ اول ... زنگ سوم ... اما سها جوابی نمی داد .
ساعتم و از روی مچ دستم بیرون کشیدم و از ما بین فرمان و صندلی پایین انداختم .
دستم و دوباره روی دستگیره ماشین گذاشتم و اروم به طرف خودم کشیدمش ...
صدای باز شدنش بلند شده بود .
پام و به طرف در هل دادم .
نگاهم و از اینه به بیرون گردش دادم .
سها ... گوشی رو بردار لعنتی ...
بردار اون گوشی رو ...
ماشین بغل دستیم یه سمند سفید رنگ بود .
دستم دیگه ام و روی فرمان ماشین اوردم و با یه حرکت در و باز کردم ... در همون حال چشمکی به صفحه کیلومتر شمار زدم و از ماشین بیرون پریدم .
صدای بلند بوق های ماشین های اطرافم بلند شده بود .
بدون توجه به اون ها نگاهی به اطراف انداختم .
نمی تونستم برم و ماشین و دور بزنم ... اما عاقلانه ترین راه این بود که به طرف جدول بین خیابون برم ... به سرعت از بین ماشین ها قدم برداشتم ... خیابون رو به رو در حال رفت و امد بود . نمی تونستم به این راحتی از این خیابون که ماشیناش کم کم با سرعت 80 در حال حرکت بودن عبور کنم .
نگاهی به اطراف انداختم . وقتی برای تلف کردن نداشتم . به سرعت به راه افتادم . به قدم هام سرعت بخشیدم و با سرعت بیشتری به سمت بالا دویدم ...
چند دقیقه ای به همون صورت دویدم ... تا رسیدم به چراغ قرمز نگاهم به سرعت به زمان باقی مونده چرخید ... بیشتر از بیست ثانیه زمان مونده بود ...
دوباره به سمت بالا حرکت کردم . نفس نفس می زدم . باید خودم و می رسوندم .
به چراغ بعدی که رسیدم زمان زیادی به سبز شدنش نمونده بود .
خودم و توی خیابون انداختم و طول خیابون و طی کردم و وارد پیاده رو شدم . توی خیابون سمت راست پیچیدم و با سرعت پایین رفتم .
به نفس نفس افتاده بودم ... پاهام جونی واسه دویدن نداشت ... اما من می تونستم ...
خودم و جلوی در سفید رنگی کشیدم و پنهون شدم . چند نفس عمیق کشیدم . خم شدم و کفشم و از پام بیرون اوردم ...
توی دستم گرفتمش و از زیر کفش کارت ابی رنگ و بیرون کشیدم . لبخندی روی لبم اومد .
کفشم و روی زمین انداختم و به پا کردم .
کارت و بین انگشتای دستم فشردم و به راه افتادم .
اروم اروم قدم برمیداشتم . برخلاف دقایقی پیش که با سرعت تمام می دویدم .
به پسر بچه ای که کوله به دست از رو به رو می اومد نگاهی انداختم و بهش نزدیک شدم : اقا پسر !
به طرفم برگشت و پرسشگرانه نگاهم کرد .
لبخندی به روش زدم : ساعت داری ؟
نگاهی به ساعتی که روی مچ دستش خودنمایی می کرد انداخت و گفت : ساعت بگم ؟
پ ن پ ... با سر جواب مثبت دادم که گفت : یه ربع به یک ...
با این حرف از جا پریدم : دستت درد نکنه ...
به سرعت ازش دور شدم ... کارت و بین انگشتای دستم فشردم . با دیدن تلفنی که گوشه خیابون خودنمایی می کرد بهش نزدیک شدم . کارت و جا دادم و شماره گرفتم .
صدای شاهرخ بعد از دو بوق به گوش رسید : بله ؟
زمزمه کردم : منم
به سرعت گفت : یه لحظه گوشی !
لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : امیر فرار کن ... همه دنبالتن ...
اجازه حرف دیگه ای بهم نداد و گوشی رو قطع کرد .
کارت و بیرون کشیدم . نگاهی بهش انداختم .
برگشتم و نگاهی به زن میانسالی که نزدیکم ایستاده بود انداختم . نگاهش به تلفن بود پرسیدم : می خواین تماس بگیرین
جواب مثبت داد .
کارت و به طرفش گرفتم : می تونید با این زنگ بزنین
متعجب گفت : خودم دارم
شونه هام و بالا انداختم : من دیگه لازمش ندارم .
اجازه ندادم حرفی بزنه . برگشتم و کارت و جلوی تلفن گذاشتم و به راه افتادم . با افزایش سرعت قدم هام از اونجا دور شدم .
     
#80 | Posted: 5 Dec 2013 14:42
فصل چهارم




در برابر ساختمان ایستادم و لبخند زدم ... نگاهی به اطراف انداختم ... ساعت نزدیک 6 بود ... تمام روز خیابون های تهران و پیاده متر کرده بودم ... تا برسم اینجا ... پولی برای سوار ماشین شدن نداشتم . در هر حالتی باید پیاده میومدم ... گشنم بود ... از اون بدتر تشنه بودم . نگاهی به اطراف انداختم . هوا تاریک شده بود ... چرخی دور خودم زدم ... وقتی از نبود کسی اطرافم مطمئن شدم زنگ در و به صدا در اوردم ... صدای پیرمردی از پشت اف اف به گوش رسید : بله ؟
خودم و جلوی اف اف کشیدم تا تصویرم دیده بشه ...
در باز شد . دوباره نگاهی به اطراف انداختم و خودم و توی خونه رها کردم . در و پشت سرم بستم و بهش تکیه زدم .
قامت کوتاه رمضان در برابرم ظاهر شد : سلام اقا
دستام و به در گرفتم و خودم و به جلو هل دادم تا بتونم تعادلم و حفظ کنم : علیک سلام ...
-:خوش اومدین ...
نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم : کسی هست !
جواب منفی داد . از کنار ماشین سفید رنگ می گذشتم سعی کردم به یاد بیارم مدلش چیه ...
همونطور که به طرف ساختمون می رفتم گفتم : اقارمضان یه چیز بیارم بخورم که دارم می میرم از گشنگی ... یه لیوانم اب بیار برام
-:چشم اقا
وارد ساختمون شدم . پشت سرم اومد و گفت : چیز دیگه ای هم می خواین !
سرم و بالا انداختم . حس و حال حرف زدن هم نداشتم . خوب گفتن گشنگی نکشیدی عاشقی از سرت بپره ... ماجرای منه . الان اونقدر گشنه بودم که می تونستم یه گاو و درسته بخورم .
خیمازه ای کشیدم . کفشام و از پام بیرون اوردم و همونجا رها کردم . جورابای سفیدم سیاه شده بودن بس که باهاشون راه رفته بودم . اونا رو هم در اوردم و روی کفشام انداختم . به طرف پله ها رفتم . نگاهی بهشون انداختم . حس و حال بالا رفتن ازشون و نداشتم . اما پاهام و روی سنگ ها گذاشتم و شروع کردم ...
به طبقه سوم که رسیدم مسیر حموم و در پیش گرفتم . یه دوش اب گرم می تونست دوباره ازم امیر سابق و بسازه . لباسام و در اوردم و توی سبد لباس چرکا انداختم . دوش اب و باز کردم تا بخار تمام حمام شیشه ای رو پر کنه . خودم و زیر اب گرم کشیدم و سرم و به زیر انداختم تا اب به صورتم نخوره . داغ بود ... به قول پیوند اتشی ...
لبخندی روی لبم اومد . دستم و بالا اوردم و بین موهام فرو بردم . به سرعت تکون دادم تا اب بین تمام موهام فرو بره . بعد از پنج دقیقه از حموم بیرون اومدم . حوله رو به تن کشیدم و وارد سالن شدم ... نگاهی به کمد پیش روم انداختم . به طرفش رفتم ... جلوی اینه قدی کمد ایستادم و لبخندی به روی تصویر خودم زدم . دست پیش بردم و در کشویی کمد و عقب کشیدم . از بین لباس های اویزون شده یه تیشرت ابی رنگ انتخاب کردم و با یه شلوار سفید رنگ به تن کردم ... موهام و با حوله خشک کردم ... حوصله سشوار کشیدن نداشتم ...
رمضان با سینی بالا اومد . نگاهم به سینی غذا که افتاد لبخندی روی لبم اومد . وای که چقدر گشنمه ...
به محض زمین گذاشتنش حوله رو روی شونه هام انداختم و به طرفش رفتم . به سرعت لیوان و پر از اب کردم و یک نفس سر کشیدم . روی صندلی نشستم و با اشتها شروع کردم به خوردن ...
قیمه خوشمزه ای بود . می تونستم بگم خوشمزه تر از همه ی قیمه هایی که خورده بودم . شاید بخاطر گشنمه بودنم این احساس و داشتم ...
بالاخره با خالی شدن بشقاب سر بلند کردم و به رمضان نگاه کردم . هنوزم همون جا ایستاده بود . خم شدم و دستمالی از روی میز برداشتم : دستت درد نکنه . عالی بود ...
-:بازم بیارم اقا ؟
دستمال و دور دهنم کشیدم : نه دیگه . کافیه ... از هاجر کلی تشکر کن
-:چشم اقا ...
خم شد سینی رو برداره که گقتم : بزار اب باشه .
چشمی گفت و به طرف پله ها رفت . حالا که سیر شده بودم مغزم بهتر کار می کرد . احساس می کردم انرژی گرفتم . از جا بلند شدم و به طرف تلویزیون رفتم . کشوی میز زیر مانیتور بزرگی که به دیوار وصل شده بود و جلو کشیدم و نگاهی به ارشیو فیلم های روز انداختم . بیشترشون تکراری بود . برگشتم و کنترل و از روی میز برداشتم . تلویزیون و روشن و عقب گرد کردم . چرخی به کنترل توی دستم دادم و به اینترنت متصل شدم . از ارشیو جدیدترین فیلم ها ، فیلمی که چند روز پیش اکران شده بود و انتخاب کردم و وارد پخش انلاین شدم . با لبخند روی کاناپه نشستم و به تصویر پیش روم خیره شدم . فیلم از اکران های جدید به زبان اصلی بود ...
لبخند زدم و صدای تلویزیون و بالاتر بردم ... یکی از مزیت های حضور در کنار پیوند اموختن زبان های مختلف بود ... از همه بیشتر زبان ایتالیایی که من ازش لذت می بردم .
روی کاناپه جا به جا شدم و با دقت تو صحنه های اکشن فیلم فرو رفتم .
-:می تونست صحنه های بهتری خلق کنه !
ابروهام و بالا انداختم و پرسیدم : اومدی ؟
زیر چشمی نگاهش می کردم . نگاهی به ساعت روی مچ دستش انداخت و گفت : دیر کردم .
-:همه چیز خوب پیش رفت ؟!
شونه هاش و بالا کشید : بد نبود
متفکر به طرفش برگشتم : مشکلی پیش اومد !
به طرفم برگشت . تو چشمام خیره شد و گفت : یکمی
اخمام در هم رفت .
-:سروش ؟!
لبخند زد : من بهترینم

چشم روی هم گذاشتم : می دونم .
     
صفحه  صفحه 8 از 15:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زلزله مخرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites