تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

الهه ناز (جلد دوم)

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 3 Jan 2014 23:16 | Edited By: paridarya461
از ترسم مثل بلبل زبان باز کردم و گفتم:
- یادته یه شب با هم مشاعره کردیم. جک گفتی . من گفتم مگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را، و تو گفتی ، بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. یادته دو روز گیتی حالش خوش نبود .حوصله نداشت، عوض شده بود ، بهت راه نمی داد .وقتی از ترمینال برگشته بود، تو بهش تهمت زدی که...... اون گیتی نبود ، من بودم .
منصور که از تعجب چشمهایش بازمانده بود، گفت:
- نه! باور نمی کنم!
- اون دو روز من گیتی بودم . و همون دو روز عاشقت شدم .تو خیلی خوبی منصور، خیلی مهربونی ، و من برای اولین بار به گیتی حسادت کردم .البته همه رو برای گیتی نوشتم .ولی برای اینکه تو نفهمی بعد از مرگ گیتی اونا رو جدا کردم . حالا فردا بهت می دم تا بخونی شون. با گیتی نزدیک دو سال زندگی کردی و با من دو روز.سهم من از تو همون دو روز بود .سهم من اینه که همیشه نقش اونو برای تو بازی کنم
منصور از شدت هیجان بلند شد نشست و گفت :
- گیتی چرا رفته بود شیراز؟
- پدرم حالش بد بود .بهونه گیتی رو می گرفت. این بود که نقشه رو کشید.اول بسختی قبول کردم ولی بعد بسختی ازت جدا شدم . خوش بحال کسی که تو همسرش میشی ، منصور.
منصور سه چهار متر را کرد یک متر و لبه تخت نشست و گفت:
- بقول الناز جای گیتی چطور بود؟
- کوره بود، تنور بود، ولی حیف که باید خودداری میکردم .در واقع دو روز آمدم حسرت خوردم و شکنجه شدم
- خب منم شکنجه شدم
- ولی تو فکر میکردی من گیتی ام
- ولی حالا که می دونم گیسویی
چهره خودم را توی مردمک چشمش می دیدم . تپش قلب شدید داشتم .نفسم در سینه حبس شده بود.
ادامه داد:
- اما حیف که نباید بهت دست درازی کنم و باید به گیتی وفادار بمونم .
برخاست و گفت:
- پس شب بخیر گیسو جان
- شب بخیر منصور.خوش بحال گیتی ! ای کاش من گیتی بودم و مرده بودم
- خدا اون روز رو نیاره که مطمئنم اون روز دیگه نمی تونم صبر کنم
- مگه به گیتی نگفته بودی که بدون اون زنده نمی مونی؟ الان او، اون دنیاس، شما این دنیا ، اونم در کنار یه دختر که رقیبشه .پس مطمئن باش که داغ منو هم به راحتی تحمل می کنی
- من مرگ گیتی رو با وجود تو پذیرفتم.خودت دیدی که تا عشق تو توی قلبم نبود، مثل مرده ها بودم. تو نجاتم دادی! ولی بعد از تو دیگه به کی دلخوش کنم؟
- به الناز
- الناز؟ حتی حاضر نیستم جنازه م رو کنارش بذارن .مطمئن باش اگه روزی گیتی بهم اجازه بده و تصمیم بگیرم ازدواج کنم ، اول تویی
- تا اون موقع من پنج شش تا وارث دارم منصور، متاسفم برات
- واقعا میخوای بعد از سال گیتی ازدواج کنی؟ این بود مثل پروانه سوختنت ؟
- باید تو رو فراموش کنم .چون خودمم از گیتی خجالت می کشم .منصور ، بهم حق بده
منصور دیگر چیزی نگفت .من هم بلند شدم و آهسته پاورچین به اتاقم رفتم تا صبح دیده بر هم نگذاشتم .صبح زودتر از همه پایین رفتم ، مادر برای خوردن صبحانه سر میز آمد . گفتم :
- سلام مادرجون
- سلام عزیزم .دیدی سخت نبود. آدم باید سیاست داشته باشه .باید شوهرش رو راضی نگه داره و بهونه دستش نده.همیشه در صدد باش فاصله رو برداری، نه اینکه فاصله ایجاد کنی دختر گلم .اینها همه هنر زنه .خودت که ماشاءا.... استاد محبت و نوازشی، قشنگم
با لبخند گفتم :
- حق با شماست
- منصور خوابه؟
- آره مادر جون خر و پفش هواست
- باعث ثواب شدم و کار مثبتی انجام دادم
- من منصور رو دوست دارم مادر جون .علت دوریم هم این بود که بخودم اطمینان نداشتم .از منصور نمیشه گذشت
قهقهه مادر بلند شد. بعد به شوخی گفت :
- پس بزودی یه نوه خوشگل دیگه خدا بهم می ده ؟
- نه مادر، حرف بچه رو نزنین که حالم بد میشه و دوباره تغییر رویه می دم
- باشه عزیزم ، فعلا همین هم غنیمته
حق را به منصور دادم .مادر تحمل شنیدن حقیقت را نداشت .
خدایا خودت رحم کن.
بعد از صرف صبحانه به اتاق منصور رفتم.همانطور که دمر بود سرش را بلند کرد نگاهی بساعت کرد و دوباره خوابید .یک دقیقه بعد طاقباز شد و گفت :
- گیتی بدقولی نمیکرد خانم خانمها، مادر که نفهمید اینجا نخوابیدی هان؟
- نه، سلام، صبح بخیر
- صبح تو هم بخیر
- تو که دوست نداری کسی رو جای گیتی ببینی. منم دوست ندارم جای گیتی باشم .من گیسوام، آقای مهندس!
منصور بلند شد نشست و گفت:
- ببخشید خانم.
زنگ ساعت بصدا در آمد . آن را خاموش کرد. دستی به موهایش کشید و گفت :
- آخه حاضر جوابی هات هم مثل اون خدا بیامرزه!
- منصور من میخوام بیام شرکت .دارم کلافه می شم
- ما قراره وابستگی ها رو کم کنیم نه زیاد
- یعنی دیگه نمی خوای تو شرکتت کار کنم؟
- خواستم بدونی منم بلدم حاضر جواب باشم
- منصور اذیت نکن دیگه.بگو تو حساب کتابا مشکل داری ، باید منو ببری .
- باشه ، در موردش فکر میکنم
- من امروز میخوام بیام
- امروز که نمیشه گیسو .بی مقدمه که نمیشه . باید مادر رو آماده کنیم
- پس زودتر ، وگرنه داغ می کنم ها!
- چشم خانم، چشم
- من رفتم پایین .بیا منتظریم
- باشه گیسو جان. الان میام . امروز اصلا حوصله شرکت رو ندارم
به کنایه گفتم:
- میخوای بریم ماه عسل منصور جان؟ شاید حوصله ت سر جا بیاد!
- بفرما ماهی به تلخی زهرمار
- خود کرده را تدبیر نیست. چون حقته!
- آره حق با توئه .
بعد عکس گیتی را برداشت و گفت:
- منتظرم بهم اجازه بده .بارها به خوابم آمده ولی چیزی در اینمورد نگفته .دلم میخواد اولین خواستگارت خودم باشم
- هیچوقت هم نخواهد گفت .از من که نیمه وجودشم بپرس .منم بودم اجازه نمی دادم .مگه زده به سرش
چهره منصور تو هم رفت .انگار بدجوری نا امیدش کردم. گفتم :
- شوخی میکنم منصور. گیتی همیشه می گفت من منصور رو دوست دارم و معنی دوست داشتن اینه که حاضرم منصور رو خوشبخت ببینم حالا با کی، مهم نیست .از من که گذشت ولی بگرد تا دختر مورد علاقه گیتی و خودت رو پیدا کنی. تو باید ازدواج کنی منصور. اصلا خودم برات پیدا می کنم. تو عروسیت هم با آبکش شربت میارم
از اتاق بیرون آمدم و بحال خود وامانده ام افسوس می خوردم. توی پله ها با خودم دعا میکردم که چه نصیحت احمقانه ای کردم. نکند راستی زن بگیرد .من عاشق منصور بودم و دوستش داشتم و نمی توانستم ببینم با کس دیگری ازدواج کند .ای خاک بر سرم کنند با این اظهار نظرم
من و مادر مشغول صحبت بودیم که منصور آمد و سلام کرد
- چه خبرها؟ خوبین؟
- خبر ها پیش شماست ، خوبیم، نه به خوبی شما پسر گلم!
منصور لبخند زد و گفت :
- خدا پدر و مادرتون رو بیامرزه مامان
صدای خنده بلند شد .ولی نیشمان بسته شد وقتی که مادر گفت:
- منصور جان میخوام یه مهمانی بزرگ بگیرم
هم نیمشان بسته شد ، هم مثل عصا قورت داده ها راست نشستیم
- به چه منظور مامان ؟
- مناسبت خاصی نداره .میخوام این خونه از این حال و هوا در بیاد
منصور نگاهی به من کرد و گفت :
- نه مامان جان، حال و حوصله نداریم .از فکرش بیرون بیا
- یعنی چی؟ خوب حوصله ت سرجاش میاد
- بذارید پنج شش ماه دیگه
- واسه چی پنج شش ماه دیگه؟
- شاید تا اون موقع گیسو باردار شد. اقلا جشن مناسبتی داشته باشه .ما الان یه بچه از دست دادیم نمیشه که بزنیم برقصیم
- اولا گیسو نه گیتی . دوما اون قضیه مال مدتها پیش بوده .نکنه میخوای سال براش بگیری؟
- مگه من گفتم گیسو؟
- بله
- حواس برای آدم نمی ذارین .آره میخوام تا سالش صبر کنم
- زده به سرت منصورها! من که می گیرم
- من و گیتی که توی اون جشن شرکت نمی کنیم .حالا هر طور میلتونه مردم بهمون می خندن .مادر من، تو نظرت چیه گیتی جون؟
- والـله راستش منم زیاد موافق نیستم .مادر جون! اگه به وقت دیگه ای موکول کنید ممنون می شم
- خب گیتی جون اگه تو هم نظرت اینه، باشه، صرفنظر می کنم
- دیگه، حرف گیتی از حرف ما با ارزشتره مامان، آره؟
- نه پسرم، ولی خوب من گیتی رو انقدر...........
و با انگشت شصتش یک بند از انشگت سبابه اش را نشان داد و ادامه داد :
- بیشتر دوست دارم
من و منصور به هم نگاه کردیم .می دانستم منصور الان به چی فکر می کند و چقدر برای مادرش نگران است .
مادر را بوسیدم و گفتم :
- منم شما رو خیلی دوستدارم مادر خوبم
منصور لبخند زد و گفت :
- گیتی خانم من هم به شما وابسته ام ، هم بهتون نیاز دارم. نزدیک اخر ساله، باید تشریف بیاری شرکت، تو حساب کتابا بهم کمک کنی.
- راست میگی منصور؟
- بله عزیزم .من کی دروغ گفتن که بار دومم باشه. این گیسو خانم هم که خیال نداره بیاد تهران.اخراجش می کنم تا حالش جا بیاد
- ولی من حقوق می گیرم ها!
- بنده چک سفید می دم خدمتتون ، شما هرچقدر دلتون خواست بنویسین
- ممنونم ، خیلی دلم میخواد بدونم تو شرکت چطور می گذره ، گیسو که خیلی تعریف میکرد
- تازه تعریف میکرد و رفته غیبش زده؟
- بابام واجبتره یا شرکت؟
- معلومه، پدرزن عزیزم .خب ، کاری نداری؟
- نه منصور جان
- راستی گیتی! زنگ بزن وقت بگیر ، ببرمت دکتر
- باشه .
منظور منصور از دکتر بهشت زهرا بود.

Signature
     
#12 | Posted: 4 Jan 2014 15:29 | Edited By: paridarya461
یک هفته ای به همین ترتیب گذشت.
صبحها با منصور به شرکت می رفتم.شبها هم از ترس مادر اول به اتاق منصور می رفتم بعد که می خوابیدند به اتاق خودم می رفتم ، اما مجبور بودم صبح زودتر از همه بیدار بشم و این شده بود برام یک بدبختی بزرگ . همه بدبختیها را که باید می کشیدم هیچ ، بی خوابی هم باید می کشیدم
یک شب نزدیکی های سحر با شنیدن صدای کشیده شدن صندلی به روی سنگ فرش حیاط از خواب پریدم و بطرف پنجره رفتم .دیدم منصور سیگاری دستش گرفته و پا روی پا انداخته .
بی اختیار لبخند به لبم نشست.
گفتم آخه تا کی میخوای وفا دار بمونی گل پسر؟
بلند شد کمی قدم زد . دوباره نشست .من بجای او خسته شدم.آمدم روی تخت دراز کشیدم .
با خودم گفتم :
آخه چطور فراموشت کنم ؟چطور در آغوش مرد دیگه ای فرو برم در صورتی که تو را میخوام؟ نه وجدانم قبول میکنه . نه دلم راضی میشه .
گیتی تو رو به روح پاکت قسم ، تکلیف منو معلوم کن .اگه دوست نداری با منصور ازدواج کنم .بیا توی خواب بهم بگو، یا یه چیزی پیش بیاد که من و منصور از هم دور بشیم .اگرم دوست داری که خودت کمکمون کن.
خدایا یه کاری کن مادر بفهمه گیتی مرده و بهش صبر بده تا منم از این خونه برم .
اشک از دیدگانم روان شد . از آن پهلو خوابیدن خسته شدم و آرام به این پهلو شدم .
چند ضربه ملایم به در خورد از جا پریدم ، گفتم :
- کیه؟
آهسته گفت:
- منم، باز کن
- اینجا اومدی چکار؟
- باز کن گیسو تا بهت بگم
می ترسیدم در را به روش باز کنم
- نترس من هنوز همان منصور وفا دارم
در را باز کردم داخل شد در را بست و گفت:
- تو هم بیداری؟
- خواب و بیدار بودم .چی شده منصور ؟ آشفته ای؟
- اضطراب دارم .بیقرارم .نمی دونم چم شده گیسو
در حالیکه دیوار کوب را روشن میکردم گفتم :
- بیا بشین.
منصور نشست.مقابلش روی مبلی دیگر نشستم و پرسیدم :
- چه فکری آزارت می ده به من بگو
فقط نگاهم کرد
پرسیدم:
- نمیخوای بگی؟
دستهایش را به هم مالید و با اضطرابی خاص گفت :
- نمی خوام تو رو از دست بدهم، این فکر آرامش رو از من سلب کرده
- مگه قراره از دست برم؟
- تو واقعا میخوای بعد از سال گیتی ازدواج کنی گیسو؟
- منصور! کی آینده رو دیده هان؟
- درسته ، اما برنامه ریزی تصویری از آینده است . تو اینطور برنامه ریختی، مگه نه؟
- حالا تا خدا چی بخواد
- اگه مادر بفهمه که گیتی مرده ترکمون می کنی؟
- خب آره دیگه ، بمونم اینجا که چی بشه ؟ هر دو زجر بکشیم ؟
- گیسو بخدا به اندازه گیتی دوستت دارم
- خب، من هم دوستت دارم منصور .تو چت شده ؟
مثل ابر بهار گریست . دلم ریش شد خودم هم بغض کرده بود برخاستم مقابلش زانو زدم و پرسیدم :
- میخواهی بهت آرام بخش بدم
بعلامت منفی سرش را تکان داد
- پس آمدی نصفه شبی اعصاب منو بهم بریزی؟ آره؟ حالا که من اینجام عزیز من
- اگه بری من تنهایی چکار کنم
- زندگی می کنی .تو باید ازدواج کنی ، باید زندگی را به نوع دیگه از سر بگیری
- با این دل گرفته ؟ با این دل شکسته؟
- نه دیگه باید دلت را روشن کنی و عینک دیگه ای به چشمهات بزنی و دنیا را جور دیگه ای ببینی
- نگرانم . دلتنگم دارم می میرم گیسو. من مرگ گیتی را با عشق تو پذیرفتم.تو نباشی من می میرم
- خدا نکنه . این حرفها چیه میزنی ؟ ببین منصور اگه نماز بخونی آروم می شی. بخدا پناه ببر .قرآن بخون .همه چیز را از او بخواه .باهاش ارتباط برقرار کن. اگه به صلاحت باشه منو بهت می ده
- اگه صلاحم نباشه؟
- خب نمی ده دیگه
- نه ، من به مصلحت کار ندارم .اگه بدبخت هم بشم باز هم تو را میخوام.فقط گیتی رضایت بده بقیه اش مهم نیست
- برم برات قرص بیارم تو حالت خوب نیست
- نه ، نمیخواد
کمی نگاهم کرد و گفت:
- خیلی سخته آدم با احساس و دل و نفسش بجنگه . گیسو خیلی سخته
- آره خیلی سخته .اما یادت باشه که یاد خدا آرام بخش دلهاست .آنقدر که در بدترین شرایط به آدم تسکین می ده.فقط کافیه وجودش را بپذیری و صداش بزنی و باهاش مانوس بشی. همین
- من صداش می زنم .من دوستش دارم. من باهاش مانوسم .من خدا رو می شناسم گیسو ، اما هر روز عشق تو توی قلبم عمیقتر میشه .وابسته شده م گیسو. چطور بشینم شوهر کردن تو رو تماشا کنم، بعد هم بگم خدا نخواست .من بیشتر از هرکسی بهت نیاز دارم، اما دستم بسته است .عجله دارم اما موانع جلومه
- می فهمم چی میگی درکت میکنم منصورجان .اما صبور باش و بخدا توکل کن ، حالا هم که هنوز شوهر نکرده ام و پیش توام .پاشو ، پاشو برو بگیر بخواب و اصلا هم نگران نباش .هرچی خدا بخواد همون میشه از دست ما کاری ساخته نیست
از جا بلند شد و گفت:
- تا کنارمی آرامش دارم وقتی ازم دور میشی دگرگون می شم نه اینکه فقط جای گیتی را برام پر میکنی ، نه خدا شاهده.تو را جای خودت دوست دارم اگه یک چهره دیگه هم داشتی باز هم دوستت داشتم
بهش لبخند زدم و گفتم :
- می دونم من هم معنی آرامش را در کنار تو فهمیدم
منصورعاشقانه نگاهم کرد ، لبخند کمرنگی به لبش نقش بست و گفت :
- شب بخیر ، ببخشید بیدارت کردم
- من بیدار بودم و داشتم از این بالا نگاهت میکردم و غصه میخوردم
لبخندش پر رنگتر شد و گفت:
- پس حق دارم اینطور جوش بزنم که از دستت ندهم.شب بخیر
- شب بخیر
منصور رفت و تازه بغضم شکست یکی باید به خودم دلداری می داد و من هیچکس را نداشتم
تعطیلات عید نوروز به پیشنهاد منصور به شمال رفتیم .بیشتر هدف این بود که با دوست و آشنا و اقوام ارتباط نداشته باشیم . می ترسیدیم نکند اقوام نتوانند جلوی زبان خود را بگیرند و حقیقت را لو بدهند.
تمام سیزده روز نوروز را در شمال سپری کردیم و بالاخره به تهران برگشتیم.
روز پانزدهم فروردین مدام به یاد گیتی بودم که در این روز خبر بارداریش را به من داد و چقدر خوشحال بود.
مادر مرتب از من می پرسید :
- چرا چشمهات اشکی است؟ چرا ناراحتی ؟ چرا کسلی؟
من هم می گفتم :
- امروز سالگرد روزیه که فهمیدم باردارم . بحال خودم اشک می ریزم ، مادر جون
**********
اوائل اردیبهشت ماه بود .یک روز بعد از ظهر منصور سراسیمه وارد اتاقم شد و گفت:
- گیسو برادر آذر اومده باهام کار داره
- چکار داره؟
- حتما اومده التماس . گیسو! تو حواست به مامان باشه تا من برگردم
- باشه تو برو، خیالت راحت
وقتی منصور رفت ، به اتاق مادر رفتم و او را به حرف گرفتم .
وقتی ثریا ما را برای چای دعوت کرد، از پرچانگی دست برداشتم و گفتم :
- مادر بیایین بریم پایین چای بخوریم
بعد از صرف چای خوشبختانه مادر با مرتضی بیرون رفت .
پرسیدم: -
چکار داشت؟
- اومده بود التماس که از خواهرم بگذرین .جوونه، پشیمونه. منم گفتم محاله ازش بگذرم .فقط منتظر روزی هستم که اونو بالای دار ببینم
- خوب کردی، نباید به اون رحم کنیم.الان اگه گذشت کنیم بازم زهرش رو به ما می ریزه .شاید هم دوباره بیاد سراغت
- بخدا می کشمش .حتی شده به خواسته ش تن در بدم. ولی بعدش می کشمش
- به خواسته ش تن در بدم یعنی چه؟
- یعنی بگیرمش
از عصبانیت گر گرفتم .حالت انفجار به من دست داد.فکر نمیکردم نقطه جوش حسادت و غیرت این اندازه باشد .نگاه غضبناکی به او کردم و گفتم :
- شما مردها رو جون به جونتون کنن بی وفایین!
و بطرف پله ها آمدم
آمد بازویم را گرفت و گفت :
- مگه من میخوام از روی عشق و شهوت بگیرمش گیسو؟ منظورم اینه که از پشت بهش خنجر می زنم و فریبش می دم ، درست مثل خودش
- لازم نکرده .بپا اون گولت نزنه آقای کارآگاه دو صفر هفت
- چرا عصبانی شدی؟ مگه من چی گفتم ؟
- ولم کن منصور.
و از پله ها بالا آمدم
دنبالم آمد و گفت :
- تو متوجه منظور من نشدی
- حالا که هوس کردی پنج دقیقه باهاش باشی ، بعدها حاضری ببخشیش و یک عمر باهاش باشی و اینطوریه که نامردیت رو ثابت کنی. این یعنی گذشت .این یعنی از خون گیتی گذشت
- تو فکر کردی من رضایت می دم؟
- بعید نمی دونم ! آذر بد تیکه ای است
جلوی اتاق مادر رسیده بودیم . لحظه ای با عصبانیت نگاهم کرد ، بعد گفت :
- تو رو که می پرستم نمی گیرم، چه برسه به اون قاتل آدم کش بیوه رو
کاش می مردم و این جمله را نمی شنیدم!
کاش شنوایی ام را از دست داده بودم!
خدایا چقدر ذلیل شدم که.....
- فکر کردی منتظرم منو بگیری؟
از اشکی که در چشمهایم حلقه زد، پی به بغض درونم برد و گفت :
- منظور این نبود گیسو .باور کن! می گم یعنی.......
- همین امشب همه چیز رو به مادر می گم و اینجا رو ترک می کنم. محبت و دلسوزی زیادی آخرش خفت و ذلته ! عجب اشتباهی کردم! دلسوزی به شما نیومده ! باید همون گیسوی سابق باشم که وقتی باهات حرف می زدم تو چشمات نگاه نمیکردم
- گیسو، بخدا منظورم این نبود!
- ولم کن منصور ، میخوام برم
- گیسو! خواهش میکنم!

Signature
     
#13 | Posted: 4 Jan 2014 15:48 | Edited By: paridarya461
محکم در اتاقم را به هم کوبیدم و بسترم را پر از اشک کردم.
اگر بخاطر مادر نبود. همان لحظه آنجا را ترک میکردم
منصور در اتاقم را باز کرد، داخل شد و در را بست .آمد روی تخت کنارم نشست.
در حالیکه دمر دراز کشیده بودم و اشک می ریختم ، دستش را روی شانه هام گذاشت و گفت :
- گیسو بخدا آرزوی منه که باهات ازدواج کنم .شاید ندونی چقدر افسوس میخورم !شاید ندونی که تا حالا بارها و بارها خواستم خودم رو قانع کنم! ولی نمی تونم گیتی رو فراموش کنم.احساس میکنم اگه ازدواج کنم روحش عذاب می کشه .خودت می دونی من و اون چقدر به هم علاقه داشتیم .بارها خودم رو لعنت کردم که چرا ازت خواستم بمونی که اینطور عشقت مثل آتیش به جونم بیفته .هر چند که می دونم اگه اینجا هم نمی موندی باز هم بهت علاقمند می شدم.
ای کاش می دونستی که توی این دل صاحب مرده م ، وجدان و عشق چه جنگی با هم دارن!
ای کاش می دونستی وقتی می بینمت، چقدر لذت می برم و چقدر آرامش می گیرم!
تو رو بخاطر خودت دوست دارم گیسو، بخدا قسم ! ولی چه کنم که این دل لعنتی راضی نمیشه!
من می دونم که بهترین مردها آرزوی تو رو دارن. ولی تو منتظر منی. میدونم که تو دوستم داری .اما چه کنم؟ میترسم نتونم خوشبختت کنم .تو حیفی، می ترسم با روح سرگردونم تو رو فراری بدم .اونوقت اگه ترکم کنی ، دیوونه می شم . ولی اینجوری تو توی شرکت هستی، بهمون سر میزنی ، هر روز می بینمت ، هیچوقت هم ازم سیر نمی شی.می فهمی گیسو؟
همانطور دمر دراز کشیده بودم و دستهایم را زیر گونه ام گذاشته بودم و اشک می ریختم ، گفت :
- هیچی نمی گی؟ یعنی انقدر بدم؟
بطرفش برگشتم و گفتم :
- من افتخار میکنم که خواهرم چنین همسری داشته ، آخه چی بگم منصور؟ چی بگم؟ از دردهام بگم؟ از غصه هام بگم؟ از برادرم که خودش رو کشت؟ یا مادرم که دق کرد؟ از پدرم که مریضه؟ یا از خواهرم که همراه بچه ش به قتل رسیده؟ یا از وجدانم بگم که پدر بیمارمو رها کردم، اومدم تیمارداری تو و مادرت رو می کنم، چون دوستت دارم .یا از عذاب وجدانم بگم که بجای عزاداری برای خواهرم ، شدم رقیبش و به دردش دچار شدم. شاید نشه به کار آذر ایراد گرفت .من که خواهر گیتی بودم عاشقت شدم .وای بحال یه غریبه! من که فرهان و هزار تا خاطرخواه دیگه دارم و وضعم رو به راهه عاشقت شدم. وای بحال اون بیوه ستمدیده !
تنها تفاوت من و آذر در اینه که من به خواهرم خیانت نکردم ولی آذر خیانت کرد .آره، حق با توئه! منم وجدانم قبول نمی کنه جای خواهرم رو بگیرم .هر چند مطمئنم راضیه.بارها خودش به من گفته بود. فقط ازت خواهش میکنم منو آزاد کن.میخوام برم خونه م. به عذاب کشیدنم راضی نباش منصور!حقیقت رو به مادرت بگو. با اینکه می دونم مادرت از من متنفر میشه، ولی اون تنفر رو به این درد کشیدن ترجیح می دم .میخوام برم منصور .بذار برم دنبال زندگی خودم
- نه گیسو منو تنها نذار.بذار به همین که در کنارتم دلخوش باشم، حداقل تا وقتی ازدواج کنی
- روزی که مادرت حقیقت رو بفهمه اینجا رو ترک میکنم. از امشب خودم کم کم مادرت رو آماده میکنم .این حرف آخر منه منصور!
منصور گریه اش شدت گرفت و بغض همه دردهایش را در قلب من خالی کرد .درد خودم روی قلبم کم سنگینی میکرد ، اندوه او را هم باید تحمل میکردم
- اینطور گریه نکن منصور، طاقتش رو ندارم
لحظه ای در چشمهای اشکبار هم خیره شدیم! بلند شد و از اتاق بیرون رفت
**********
به سال گیتی نزدیک می شدیم .تصمیم گرفتیم مادر را با مینو خانم به شمال بفرستیم .تا بتوانیم مراسم سال را برگزار کنیم.
چهار روز به سالگرد گیتی باقی بود. آن روز که از شرکت برگشتیم ، وقتی به مادر سلام کردیم ، با گریه جواب ما را داد و سریع بالا رفت.چهره اش انگار چندسال پیرتر شده بود.آنقدر گریه کرده بود که چشمهایش پف کرده و قرمز بود .من و منصور با تعجب به هم نگاه کردیم
- ثریا! ثریا!
- بله آقا! سلام .خسته نباشین
- سلام! مامان چش شده؟ چرا گریه می کنه؟
- والـله چی بگم اقا .من رفته بودم تو باغ که برای آقا نبی چای ببرم . خانم تلفن رو برداشتن.وقتی برگشتم دیدم ایشون رو مبل خشکشون زده . رفتم جلو صداشون کنم ، زدن زیر گریه .چنان گریه میکردن که چهار ستون بدنم لرزید بخدا.گفتم چی شده خانم جون؟ گفتن چرا به من نگفتین گیتی مرده؟ تنم لرزید .گفتم کی گفته گیتی خانم مرده؟ اشتباه شنیدین .سرم داد زدن که بسه دیگه .هرچی فریبم دادین بسه .بعد هم گفتن برو میخوام تنها باشم .الان دوساعته که روی اون مبل نشستن و اشک می ریزن
- کی بهش زنگ زد؟
- نمی دونم اقا
به اتاق مادر رفتم . در زدم و در را باز کردم.منتظر بودم سرم فریاد بکشد . ولی نکشید .روی مبل نشسته بود و عکس گیتی را در دست گرفته بود و اشک می ریخت
- مادر جون!
نگاهی به من کرد .با دستمال اشکهایش را پاک کرد و گفت:
- تو این خونه چه خبر بوده گیسو؟
وجودم لرزید .بدنم مور مور شد. از خجالت دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و مرا می بلعید
جلوی مادر زانو زدم .دستهایش را در دستم گرفتم و گفتم :
- خیلی خبرها مادر! خیلی خبره!
- شما در حق من خوبی نکردین .ظلم کردین که فریبم دادین
- نگران سلامتی تون بودیم مادر جون.باور کنین می ترسیدیم دوباره حالتون بد شه .اونوقت دیگه گیتی که نبود از شما پرستاری کنه .من عرضه او را ندارم
صدای هق هق گریه هر دوی ما فضا را پر کرد .سرم را روی پای مادر گذاشتم و گریستم .
منصور وارد اتاق شد. ما را که در آن حال دید، خودش هم زد زیر گریه و روی مبل نشست .
- من راضی نبودم شما به اضافه درد داغ گیتی، درد نقش بازی کردنم بکشین.آخه چطور این اتفاق افتاد منصور؟ اینطوری از بچه م نگهداری کردی؟
- کی به شما زنگ زد مامان؟
- خواهر آذر.ازم پرسید چه نسبتی با تو دارم .منم گفتم . شروع به التماس کرد و من همه چیز رو فهمیدم
- متاسفم مامان .به ما حق بدین .من تو این دنیا فقط شما رو دارم .باید احتیاط میکردم
- مادرجون ، می دونم کار خوبی نکردم و صد سال نمی تونم جای گیتی باشم، ولی هر کاری کردم بخاطر شما بود .
دستهایم را گرفت و فشرد و گفت:
- تو با گیتی فرقی نداری گیسو جان .دیدی که من اصلا نفهمیدم. البته شک میکردم، ولی باورم نمیشد
- آذر چرا گیتی و نوه ام را کشت؟
برایش همه چیز را تعریف کردم .دست روی قلبش گذاشت و گفت :
- جگرم داره آتیش میگیره .خدایا! اون دختر معصوم و بچه ش چه گناهی کرده بودن؟ او که به آذر رحم کرد .دختر خوبم! گیتی مهربونم!
و ناله هایش جگر من و منصور را خون کرد و بالاخره بدنش یخ کرد و از حال رفت .
ثریا شربت قند آورد. شانه های مادر را مالیدیم تا کمی حالش جا آمد.
- منصور چرا به من نگفتی؟ چرا نذاشتی تو مراسمش شرکت کنم؟ چرا نذاشتی سر قبرش برم .اون عزیز من بود ، ناجی من بود. به گردن من و تو خیلی حق داشت .الهی بمیرم براش! الهی بمیرم براش!
منصور مادرش را در آغوش گرفت و مثل بچه ای در آغوش مادر اشک ریخت . تحمل آن فضا برایم مشکل بود. از اتاق مادر بیرون آمدم و به اتاق خودم رفتم با اینکه غم دنیا به دلم بود، اما خوشحال بودم از اینکه دیگر آزادم .باید بدنبال سرنوشتم می رفتم .منصور به من تعلق نداشت

Signature
     
#14 | Posted: 4 Jan 2014 16:03 | Edited By: paridarya461
الهه ناز-جلد2-قسمت4
مراسم سالگرد گیتی با حضور مادر انجام شد .
مادر تا یک هفته بعد ساکت بود و از اتاق خودش بیرون نمی آمد .بعد از آن، وقتی احساس کردم مادر از حال طبیعی خارج نشده .خیالم راحت شد و یک روز بعدازظهر چمدانم را بستم و به طبقه پایین آمدم .منصور و مادرش در سالن مشغول صحبت از خاطرات گیتی بودند.تا مرا با چمدان دیدند بی اختیار از جا بلند شدند.
منصور گفت:
- کجا میخوای بری گیسوجان؟
- با اجازه زخمت رو کم می کنم.ببخشین، این مدت خیلی زحمتتون دادم
- دیگه چی مادر؟ مگه من می ذارم بری.من دلم به تو خوشه دختر
- ممنونم مادرجون.بخدا به اندازه گیتی دوستتون دارم.باور کنین قصد فریب شما رو نداشتم ، فقط نگران سلامتی تون بودم .در هر صورت حلالم کنین. از اینکه مادر خوبی برای من و خواهرم بودین، از اینکه باعث شدین خواهرم خوشبختی رو حس کنه، ازتون ممنونم.گیتی از شما راضی بود .خیلی هم براتون دلتنگی میکرد .شما هم از اون راضی باشین .
جلو رفتم مادر را ببوسم .اجازه نداد و گفت :
- نه نمی ذارم بری.برو چمدونت رو بذار بالا .
- باید برم مادر .ترکتون که نمی کنم.میام بهتون سر میزنم
منصور آرام روی مبل نشست و دستهای لرزانش را روی گیجگاهش گذاشت .انگار باز زانوهایش سست شده بود و توان ایستادن نداشت
- بمون گیسو .میخوای منصور رو دق بدی؟
- نه مادر، من و منصور قبلا حرفامون رو با هم زدیم . ازش قول گرفته بودم که نباید به من وابسته بشه .هرچند که حالا این منم که نمی تونم دل بکنم.ولی خب، چه میشه کرد؟
منصور بیچاره حرفی برای گفتن نداشت.بگوید بمان که باید برای چی می ماندم .بگوید برو که دلش نمی خواست بروم .گفتم:
- منصور برات آرزوی خوشبختی میکنم. فقط یه نصیحت خواهرانه می کنم .نصیحتی که مطمئنم گیتی دلش میخواد بگه .فکر نکن با ازدواجت اون ناراحت میشه. من خواهرمو میشناسم .عمرت رو تو تنهایی سر نکن.دخترهای خوب مثل گیتی زیادن از وفاداریت نسبت به گیتی ، از چشم پاکیت نسبت به خودم ، بی نهایت سپاسگزارم .واقعا خوش بحال همسر آینده ات .خدانگهدار مادر جون. با اجازه
- گیسو بمون .تو داری خواهش منو رد میکنی !
- خدا منو بکشه اگر چنین قصد داشته باشم .ولی منم باید برم دنبال سرنوشتم مادر .اینجا دارم ذره ذره آب میشم. درکم کنید
- سرنوشتت اینجاست ، کنار منصور! تو و منصور می تونین با هم خوشبخت بشین .منصور تو رو دوست داره
- بله، من هم ایشون رو دوست دارم.ولی هر دومون معذوریت داریم مادر. من راضی نیستم تا آخر عمر رل گیتی رو بازی کنم .دوست هم ندارم جای اون رو بگیرم .ازش خجالت میکشم .ایشون هم بخاطر گیتی معذوریت داره . پس راهمون از هم جداست
- منصور تو یه چیزی بگو. چرا ساکتی؟
چمدانم را برداشتم و بار دیگر خداحافظی کردم .منصور حتی جواب خداحافظی مرا هم نداد، یعنی قادر نبود. از ثریا و بقیه هم خداحافظی کردم و بمنزل خودم رفتم.
تازه فهمیدم گیتی آن روز که منزل منصور را ترک کرد، چه حالی داشت.دیگر از حال و روزگارم نمی گویم که ناگفتنش بهتر است
ساعت نه صبح فردا زنگ تلفن بصدا درآمد. با وحشت گوشی را برداشتم .
- بفرمایین
- سلام گیسو جان
- سلام مادر، حالتون چطوره؟
- از دست شما جوونها مگه حالی واسه آدم می مونه؟
- متاسفم مادر جون ، منصور چطوره ؟
- حالش خوب نیست.سر درد شدید داره.کمی هم تشنج داره .تا صبح دکتر سپهرنیا بالای سرش بود. می گفت مشکلش عصبیه
- بله، هروقت ناراحت میشه، دچار تشنج میشه
- منصور تو رو میخواد گیسو
- ایشون فقط به حضور من در اون خانه عادت کردن، دو سه روز که بگذره به نبودنم عادت می کنن
- یعنی حتی بعنوان اینکه شوهر خواهرت بوده .نمیخوای بیای عیادتش؟
- البته که میام .همین الان میام
- پس بلند شو بیا.منتظرم!
- چشم مادرجون
بلند شدم حاضر شدم و به منزل آنها رفتم.
از چهارچوب در اتاق منصور او را دیدم که رنگ به چهره نداشت .سلام کردم
- سلام دخترم بیا تو
منصور نگاهی به من کرد .منتظر بودم جواب سلام مرا بدهد که یکدفعه فریاد کشید:
- برای چی اومدی؟ اومدی ببینی خودکشی کردم یا نه؟ نه عزیز من، خودکشی نکردم .چرا باید برای دختری که معنی عشق و دوست داشتن رو نمی فهمه و محبت منو به محبت به خواهرش می دونه خودکشی کنم؟ مگه جونم رو از سر راه آوردم؟ حتی بهم فرصت نمی دی فکر کنم! بله، راه برای تو بازه، فرهان، شاهین ، کیارستمی ، و خیلی های دیگه .ولی من چی؟ دیگه کی رو پیدا کنم که جای گیتی رو برام پر کنه ؟ برو دنبال سرنوشتت! برو، سال گیتی تموم شده، برو شوهر کن ! برو، مبادا دیر بشه!
هاج و واج مانده بودم .مادر گفت:
- منصور تو چت شده؟ من ازش خواستم بیاد، زده به سرت؟
- حالا هم ازش بخواین بره .اگه دایم اینجا می مونه که قدمش رو چشم .ولی اگه نمی مونه همین حالا بره .علت بیماری من خودشه .اونوقت اومده حال منو بپرسه
مادرش فریاد کشید:
- وقتی نمیخوای بعد از گیتی ازدواج کنی ، برای چی بمونه؟ مگه دیوونه س؟ بمونه موهاش رو برای تو سفید کنه که چی بشه؟

منصور بلند شد رفت کنار پنجره.دستهایش می لرزید .صورتش برافروخته شده بود. دو دستش را به موهایش کشید و سرش را به عقب انداخت .حالت مرگ به من دست داده بود .بغضم هر لحظه در حال شکستن بود. با اینحال با آرامشی خاص گفتم :
- مادر جون خودتون رو ناراحت نکنین .منصور عصبانیه .با اجازه، من مرخص می شم. خدانگهدار
و با دنیایی بغض از پله ها پایین آمدم.
مادر دنبالم آمد
- صبر کن گیسو .نرو، منصور رو ول کن، بیا اتاق من
- نه مادر حالم خوب نیست .انشاءا.... یه فرصت دیگه .خداحافظ
- خداحافظ دخترم .تو رو خدا ببخشین!
به خانه که رسیدم بغضم شکست .از عصبانیت تلفن را از پریز کشیدم .دلم نمی خواست با هیچکس ارتباط داشته باشم .از زمین و زمان خسته و بیزار بودم.
یک هفته خودم را زندانی کردم .آن یک هفته مثل هفتصد سال بر من گذشت، نه در را روی کسی باز کردم ، نه بیرون رفتم ، نه چیز درست و حسابی خوردم ، نه خواب راحتی داشتم .رنگ و رویم پریده و سفید شده بود. حتی دو قدم راه رفتن هم برایم سخت شده بود
بعد از ظهر روز هشتم با صدای پی در پی زنگ آپارتمان از جا بلند شدم .صدای طاهره خانم را می شنیدم که می گفت:
- گیسو خانم! منم طاهره .بازکن تو رو خدا! جون به لب شدیم .اقلا یه کلمه بگو خوبی یا نه دخترم
جوابی ندادم
- تو رو به روح گیتی جون باز کن. بخدا دیشب به خوابم آمد .نگرانت بود. بهم گفت بهت سر بزنم
بی رمق بلند شدم . در را باز کردم
- سلام طاهره خانم
- سلام .این چه رنگ و روییه ؟ با خودت چه کردی دختر؟ آب شدی! خدا منو مرگ بده
- خدا نکنه بفرمایین
آقا کریم هم از پله ها بالا آمد و سلام احوالپرسی کردیم .داخل آمدند
- چرا تلفن رو جواب نمی دی؟
دید سیم را از پریز کشیده ام .ادامه داد:
- این کارها چیه؟ بنده خدا خانم متین و مهندس قبض روح شدن .مهندس چهار پنج بار اومده زنگ زده، در رو باز نکردی .آخر دست به دامن من شدن
- خسته شدم طاهره خانم .دیگه تحمل غصه ندارم .از این زندگی نکبتی به تنگ اومدم .آخه چندتا داغ تحمل کنم.منتظرم خبر مرگ بابام رو بشنوم، بعد خودم رو بکشم
- این حرفها چیه؟ چرا کفر میگی دختر؟ صبور باش، چرا شرکت نرفتی؟
- حوصله کار کردن هم ندارم .دیگه نیازی هم ندارم .طاهره خانم نصف اجاره مغازه برام زیاد هم هست
- میتونم یه تلفن بزنم گیسو جان؟
- بله، خواهش میکنم
تا طاهره خانم تلفن را به پریز زد و شماره گرفت، آقا کریم گفت:
- خیلی ترسیدیم .گفتیم نکنه خدای ناکرده تو منزل اتفاقی براتون افتاده یا زبونم لال دست به کار خطرناکی زدین
- سلام خانم متین
- .......
- قربان شما ، سلام می رسونه
- ........
- بله ما الان پیش گیسو خانم هستیم .نگران نباشین.کسالت داشتن
- ............
- کمی بی حوصله بودن . شده دو پاره استخوون
- .......
- بله، گوشی خدمتتون
- ..........
- بیا دخترم ، با تو کار دارن
گوشی را گرفتم
- سلام مادر جون
- سلام عزیزم، معلوم هست کجایی؟ نصف عمر شدیم بخدا
- شرمنده م .حالم خوش نبود
- از دست منصور ناراحت شدی؟
- از دست زمانه، دنیا، روزگار، از ایشون که جز محبت ندیدم
- وقتی تو رفتی ، منصور مثل ابر بهار گریه کرد. اعصابش ضعیف شده .از بس بهت علاقه داره اون حرفها رو زد. در واقع یه نوع التماس بود. دلش میخواست پیشش بمونی
- بله می دونم .منم از بس دوستشون دارم به این روز افتادم
- قربون تو دختر گلم برم. پاشو بیا اینجا!
- نه مادر! حالم خوش نیست .منصور چطوره ؟
- اونم زیاد رو به راه نیست. نگرانی و شرمندگی هم مریض ترش کرده . چند روزی نرفت شرکت
- متاسفم
- منصور چندبار اومد در خونه ت، ولی دست خالی برگشت .خیلی نگرانته
- ازشون تشکر کنین
- الان رفته پیش وکیلش .مثل اینکه اعدام آذر نزدیکه .من که واسه اون روز لحظه شماری می کنم
- منم همینطور
- تو عروس خودمی .حالا می بینی! به منصور فرصت بده
- افتخارمه مادر جون، ولی غیر ممکنه
- غیر ممکن اینه که تو همسر کسی دیگه ای بشی. کی میای اینجا؟
- در اولین فرصت
- اگر نیای، ما میاییم ها!
- تشریف بیارین .منزل خودتونه
- کاری نداری دخترم؟
- نه، محبت کردین .سلام برسونین
- خداحافظ
- خدانگهدار
و گوشی را گذاشتم

Signature
     
#15 | Posted: 4 Jan 2014 16:50 | Edited By: paridarya461
طاهره خانم اصرار کرد که به منزل آنها بروم ، ولی قبول نکردم .
بعد از رفتن آنها به حمام رفتم .بعد پشت پیانو نشستم و کمی آهنگ زدم و اشک ریختم که صدای زنگ در بلند شد. طاهره خانم بود. برایم از بیرون دو پرس چلو کباب گرفته بود و آورده بود که هم شامم باشد، هم ناهارم.
تشکر کردم و رفت .
در را که بستم ، تلفن زنگ زد .حدس زدم منصور است ، گوشی را برنداشتم .کتاب انگلیسی را برای مطالعه برداشتم و مشغول شدم. بعد کمی خانه را گردگیری کردم و جارو زدم که صدای زنگ در بلند شد .
از پنجره نگاه کردم بنز منصور از سفیدی برق میزد .هرچه خواستم در را باز نکنم نتوانستم .
لعنت به این دل عاشق!
گوشی اف اف را برداشتم:
- بله
- گیسو! بازکن. منم، منصور
در آپارتمان را باز گذاشتم و به اتاق خواب رفتم تا لباس بهتری بپوشم
- گیسو! تو کجایی؟
از اتاقم بیرون آمدم و گفتم :
- بفرمایین! سلام منصور! خوش اومدی
- سلام خانم قهرو! چطوری؟
- می بینی که! چرا زحمت کشیدی ؟ شیرینی چیه؟
- شیرینی آشتی کنون. مادر گفت فشارت اومده پایین، برات شیرینی گرفتم که منو دیدی غش نکنی
- از دست تو! بیا بشین
- چرا انقدر لاغر شدی، این چه وضعیه؟
- نیست خودت خیلی رستم شدی؟
- خب، من از دوری تو اینطور شدم ، ولی تو که ما رو دوست نداری!
- چرا مادر رو نیاوردی؟
- جلوی مادر روم نمی شد عذرخواهی کنم
- این چه حرفیه منصور، عذرخواهی لازم نیست
- من اون روز خیلی قاتی پاتی بودم.خیلی شرمنده م ولی همه رو بذار بحساب علاقه
- باشه می ذارم به حسابت
- کجا می ری؟
- چای بیارم با شیرینی بخوریم ، فشارمون بیاد بالا
منصور هم دنبالم به آشپزخانه آمد، روی صندلی نشست و گفت:
- شونزده روز دیگه، روز اعدام آذره، مژدگانی بده
- اینم مژدگانی
و چای را مقابلش گذاشتم و رفتم از سالن شیرینی را آوردم و توی ظرف چیدم و مقابلش گذاشتم و نشستم
- با من قهر کرده بودی یا با خودت؟
- با هردومون، با زندگی
- نمی گی نگران می شیم؟
- من دیگه کسی رو ندارم برام نگران بشه.اونایی هم که میان بهم سر می زنن و به اصطلاح نگرانم می شن از سر خداشناسی و دلسوزیه .می گن بذار به این دختر تنها و بی پناه سری بزنیم و حالی بپرسیم
- ولی من بخاطر خودم اومدم .نه بخاطر تو
- ممنونم.چیه؟ دلتون واسه گیتی تنگ شده؟
- اومدم ببرمت گیسو
- شما بیرونم کردین .یادتون که نرفته؟
- چطور اینهمه التماست کردم بمونی ، نموندی؟ اونوقت یه بار بیرونت کردم، گوش کردی؟
- التماسی ندیدم .جز سکوت.تازه، همیشه اثر حرف تلخ و گزنده تو دل آدم بیشتره
- تو چه می دونی حقیقت چیه؟
- آره، اصلا من هیچی نمی دونم .اصلا داخل آدم نیستم . خوش بحال آذر؟ اقلا می دونه چرا شکنجه و مجازات می شه
- آره، تو داخل آدم نیستی چون فرشته ای! حالا فلسفه نباف .بلند شو چمدونت رو ببند
- سال گیتی تموم شده .منم از تنهایی خسته شدم .تصمیم گرفتم برم پدرم رو بیارم پیش خودم ، بعد هم ازدواج کنم
- میخوای به پدر بگی گیتی مرده؟
- نه،فعلا به صلاح نیست .براش فیلم بازی می کنیم .گاهی من از خونه می رم بیرون ، اونوقت با شما میام دیدن پدر
- حالا تا پدرت رو بیاری، بیا اونجا
- من خونه خودم رو دوست دارم ، چون اینجا می تونم تو رو فراموش کنم منصور، پس کمکم کن
- یعنی منم نیام؟
سکوت کردم
- شرکت که میای؟
- نه!
- دیوونه شدی گیسو؟ این لجبازیها چیه که می کنی؟
- لجبازی نیست،خداحافظیه ، دل کندنه
- هر موقع به مردی بله گفتی و دفتر رو امضا کردی می فهمم واقعا خداحافظی کردی
- شما هم هر موقع گیتی رو کامل فراموش کردی. می فهمم منو دوست داری
- این چه انتظاریه؟ خوبه تو خواهرشی
- برای همین می گم. چون می دونم هیچوقت فراموشش نمی کنی
- ولی من تو رو دوست دارم .همونقدر که اونو دوست داشتم
- ممنونم
- چاییت سرد شد منصور
صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم
- بله!
- سلام گیسو خانم
- سلام مهندس فرهان .حال شما؟
- ممنونم
شیرینی پرید توی گلوی منصور .خنده ام گرفت .توی دلم گفتم حسودخان اگه خداحافظی کنم که حتما خفه میشی
- مهمون دارین؟
- بله، مهندس هستن ، سلام می رسونن
- ایشون که دارن سرفه می کنن
- اومدن بگن سلام برسون ، شیرینی پرید تو گلوشون
- که اینطور؟ سلام برسونین .بی موقع مزاحم شدم
- نخیر، اختیار دارین
- چند روزی ازتون بی خبر بودیم .چندبار تماس گرفتم گوشی رو برنمی داشتین .نگران شدم .یکبار هم اومدم منزلتون، کسی نبود.مهندس هم می گفتن بی خبرن.اینه که دل تو دلم نبود
- ممنونم مهندس، کمی حال ندار بودم
- خدا بد نده!
- چیز مهمی نبود.
- حالا بهترین؟
- بله، به لطف خدا و شما بهتره
- گویا ماموریتتون در منزل مهندس تموم شده
- تقریبا بله
- شرکت تشریف نمیارین؟
- فعلا نه، حالا ببینم چی پیش میاد
- در هر صورت اگر کاری داشتین به من بگین .در خدمتتون هستم به مهندس هم سلام برسونین
- ممنونم، شما همیشه لطف دارین
گوشی را که گذاشتم، گفت:
- اینم شده قوز بالا قوز .اگه همه مشکلاتمون حل شه، این یکی رو چیکار کنیم؟
- من با فرهان هم ازدواج نمی کنم چون اونم زمانی گیتی رو دوست داشت. نمی تونه منو خوشبخت کنه .من دلم میخواد منو بخاطر خودم دوست داشته باشن، نه اینکه اونو در چهره من ببینن. راستش اصلا از تهران بدم اومده.اون روز که با گیتی به تهران اومدیم هیچوقت فکر نمیکردم اونو اینجا دفن کنم.بیخود نبود نگران بودم .ای کاش گیتی رو هم تو شیراز دفن می کردیم. حالا گیتی اینجاست و من میخوام برم شیراز.
اشکهایم جاری شدند .بلند شدم بطرف پنجره آشپزخانه رفتم.منصور هم بلند شد آمد و گفت:
- من نمی ذارم بری گیسو، حتی اگه تو همین خونه هم باشی، باز هم دلگرمم
- تو خونه شوهرم چی؟
- با اینکه حسرت میخورم، ولی باز هم دلگرمم .همون معنی واقعی دوست داشتن! حاضرم خوشبخت ببینمت حالا با کی، مهم نیست
- به من سر میزنی؟
- البته، مگه میشه تو رو نبینم عزیزم؟
صورتم را بسمت منصور برگرداندم، اشکهایم را پاک کرد و گفت :
- از خدا میخواهم که قسمت خودم باشی گیسو ، چون اینهمه شکنجه حقم نیست. درد خودم کم نیست که درد دوری تو رو هم تحمل کنم؟ دوستت دارم گیسو اینو بفهم ، درکم کن و خودت رو جای من بذار
- درکت میکنم منصور .
صدای زنگ در بلند شد
- یعنی کیه؟
- الان معلوم میشه .
و رفتم گوشی اف اف را برداشتم
- بله
- .......
- زنگ طبقه سوم رو بزنین خانم
- ........
- خواهش میکنم
گوشی را سرجایش گذاشتم .
منصور آمد روی مبل نشست و گفت:
- مزاحم وقت نشناس! داشتیم دو کلمه اختلاط می کردیم ها!
خندیدم
- گیسو ، بریم خونه ما.مادر خوشحال میشه
- نه منصور، باشه یه دفعه دیگه .فعلا که تو اینجایی
- پس بگو ببینم شام چی داری، خانم کدبانو؟
- شام چلو کباب داریم .پیش پای تو طاهره خانم برام غذا آورد ، با هم می خوریم
- عالیه! البته امیدوارم سیر بشیم
- سیر میشیم ، چون دو پرس گرفته .شاید هم می دونسته تو میای اینجا
- خب، خیالم راحت شد. حالا بریم یه کم برام پیانو بزن
- باشه، ولی قبل از اون بلند شو به مادر زنگ بزن ، بگو اینجایی ، دلش شور نزنه
- چشم، الساعه
و تماس گرفت
- قبل از اینکه بنوازی ، بگو میای شرکت یا نه
- نه
- ببین گیسو من که رهات نمی کنم.میام مرتب بهت سر میزنم .پس بیخود بخودت زجر و سختی نده.صبح ها هم قیافه منو تحمل کن
- دیدن قیافه تو ، شنیدن صدای تو، آرام ترین و بهترین لحظات رو برای من میاره منصور، ولی بهتره سعی کنیم همدیگه رو فراموش کنیم
- میخوای اشکهام رو در بیاری؟
- معلومه، نه!
- پس از این حرفها نزن .صبح منتظرم
- حالا ببینم
- باید بیای
- انشاءا... راستی از الناز چه خبر؟
- اتفاقا پریروز بعدازظهر اونجا بود. وقتی فهمید تو رفتی با دمش گردو می شکست .می ماندی سنگر را حفظ میکردی
- باهاش ازدواج کن منصور، گناه داره
- تو بیشتر گناه داری یا اون؟
- من دلسوز نمیخوام
- ولی من میخوام .الناز دلسوز من نیست.اون فقط پول رو میشناسه و بس .ولی تو.........
- چه فایده ؟ هیچ چیز بدتر از این نیست که دو نفر عاشق هم باشن ، هیچ مشکلی هم برای ازدواج نداشته باشن.اما نتونن با هم ازدواج کنن ، درد آوره!مرگ تدریجیه!
- پس ببین من چی می کشم دختر خوب! هر چی باشه من مردم، با احساسات قوی تر، اما توکل بر خدا .نمی دونم چرا گیتی به خوابم نمیاد گیسو؟ نکنه از وقتی عاشق تو شدم باهام قهر کرده؟
- شاید! پس بهتره بکشی کنار منصورجان
- در اون صورت حاضرم قهر کنه، خودش آشتی میکنه میاد به خوابم
هر دو زدیم زیر خنده
- راستی پنج شنبه به جشن عروسی سوسن دعوت شدیم
- جدی؟ چه زود! اونا که تازه نامزد شدن
- دو ماه نامزدی کافیه دیگه گیسو جان! میای که؟
- مگه منم دعوتم؟
- کارت جدا برای شما هم فرستادن ، خانم خانما!
- لطف کردن .باهاشون تماس میگیرم تبریک می گم
- مگه نمیای؟ نامزدیش که نرفتیم ، اقلا عروسیش بریم .بده
- نه منصور، من نسبتی با اونا ندارم .از خونه شما هم که بیرون اومدم
- یعنی چی؟ اگه نیای منم نمیرم
- باز شروع کردی؟
- در هر صورت!
- من حوصله جشن ندارم
- والـله منم ندارم، ولی زشته که نریم
- دیگه من بیام چکار؟
- اونها تو رو بخاطر خودت دوست دارن، عزیز من
- تردید دارم
- مطمئن باش همه می دونن تو گیسویی و گیتی نیستی و همه هم دوستت دارن
- امیدوارم
- پس میای؟
- حالا ببینم
- من می برمت، حالا بزن ببینم

Signature
     
#16 | Posted: 4 Jan 2014 17:10 | Edited By: paridarya461
برای منصور آهنگ سلطان قلبها را نواختم که گیتی همیشه می نواخت .تازه فهمیدم چقدر هنرمندم، چون اشک منصور را در آوردم.
چند تا آهنگ دیگر زدم و شام خوردیم .
ساعت یازده شب منصور رفت
**********
فردای آن روز به شرکت رفتم .همه از دیدن من خوشحال شدند.
منصور با کت و شلوار طوسی و کراوات دودی وارد شد.
جلوی پایش بلند شدم
- سلام مهندس!
- سلام! به به! شرکت منور شد
- چوبکاری می فرمایین؟
- اختیار دارین.
بعد اهسته گفت:
- مطمئنم امروز باز این فرهان خرابکاری میکنه
- چطور مگه؟
- از ذوقش
آن روز ، روز پر مشغله ای بود. ساعت دو بعدازظهر ، منصور مرا به منزلم رساند و رفت و غروب باز آمد و تا آخر شب پیشم بود. فردای آن روز منصور به اصرار مرا به منزلشان برد و مادر بسیار خوشحال شد.
آنشب آنجا ماندم و صبح با منصور به شرکت رفتم .
روز سه شنبه به خواهش منصور با هم برای خرید کت و شلوار بیرون رفتیم.باید در انتخاب رنگ بهش کمک میکردم.
کت و شلوار دودی رنگ زیبایی انتخاب کردم .
بعد از آن به اصرار، برایش پیراهن مشکی قشنگی به انتخاب خودم خریدم
چهارشنبه با منصور از راه شرکت به رستوران رفتیم .بعد به منزل من آمدیم و غروب به منزل آنها رفتیم .خلاصه اسمش این بود که از هم دوریم . به قول مادر می رفتم منزل آنها بهتر بود، باز دست کم او تنها نمی ماند. منصور که ول کن نبود.
پنج شنبه زهره برای درست کردن سر و صورت ما آمد.
موهایم را فر زد و همه را بالا برد و بحالت آبشار از پس سرم آویزان کرد که خیلی به من می آمد.صورتم را کمی آرایش کرد.
لباسم را پوشیدم ، کفشهای مشکی پوشیدم ، زیور آلات مرواریدی به دست و گردن و گوشم آویختم و حسابی تو دل برو شدم. آنچنان که وقتی از پله ها پایین آمدم منصور صحبتش را با ثریا قطع کرد و گفت:
- می تونی بری ثریا.
- اینطوری که همه رو دیوونه می کنی. خواستگارها در خونه ما صف می کشن ،خانم خانما!
به منصور گفتم :
- ای بابا
- خیلی ناز شدی دخترم!
- ممنونم مادر جون ! شما هم همینطور
- ظاهرمون زیباست و درونمون داغون و پوسیده! مرگ گیتی بدجوری داغ رو دلم گذاشت. خدا رحمتش کنه .یادش بخیر! یه بار سر انتخاب کیف با اون کت دامن سفیدش چنان از این پله ها زمین خورد که مردم و زنده شدم. بعد هم بلند شد و گفت اینهمه بدبختی کشیدم آخرش نگفتین کدوم کیف بهتره
- راستی منم یادم رفت کیف بردارم
منصور گفت:
- مواظب باش نیفتی گیسو!
- می بینی چه ماه شده ماشاءا... منصور؟
- بله مامان! می بینم و لذت می برم و افسوس میخورم
- پس بجنب تا از دست ندادیش
با گله مندی گفتم :
- مادرجون!
- نمی دونم چرا امشب همه ش فکر میکنم گیسو رو تو این مجلس از ما میگیرن .دلم شور میزنه
منصور نگاه عجیب و نگرانی به مادرش کرد و گفت:
- این دیگه چه حسیه مامان!
- یه احساس بد! باور کن منصور! آخه دیشب خواب دیدم یه پسر خیلی خوشگل دست گیسو رو گرفت و برد. انقدر تو خواب جیغ زدم که از خواب پریدم .می گفتم گیسو مال منصوره، نه مال تو .اونم می گفت نه، گیسو، مال منه
منصور نگاه نگرانی به من کرد. بعد گفت:
- می خواین نریم؟ ولی اگه خوشگل بوده من بودم ، جای نگرانی نیست
صدای خنده بلند شد .مادر گفت:
- تو که بور و زاغ نیستی .اون که من تو خواب دیدم .بلوند بود .خیلی هم خوشگل بود
منصور دوباره تو هم رفت و گفت:
- بریم دیر شد .خواب زن چپه
- آره بریم دست گیسو رو بذاریم تو دست سرنوشتش و بیایم . توکل برخدا
- مامان جان! شما هم هی دل منو خالی کنین ها!
- خب، پس عجله کن پسر! احساسات رو بذار کنار، والـله گیتی راضیه
- اگه راضی بود می اومد به خوابم.فقط هم اگه به خواب خودم بیاد قبول دارم
بالاخره رفتم کیفم را برداشتم و آهسته از پله ها پایین آمدم که مبادا کیف برداشتن من هم خاطره شود و راهی شدیم.
عروسی در باغ بزرگی برگزار میشد. صاحبان میهمانی به استقبالمان آمدند و ما را به بالای باغ راهنمایی کردند.
به عروس و داماد تبریک گفتیم و نشستیم.نگاهی به جمعیت انداختم .چشمم به الناز و المیرا که افتاد ، منقلب شدم. بطرف ما آمدند و سلام و احوالپرسی کردند .
مادر آهسته در گوشم گفت:
- الان منصور تمام حواسش به آقایونه که ببینه کی بور و زاغه
از خنده ریسه رفتیم
- چیه نمکی می خندی؟
گفتم:
- آخه خیلی با نمک بود، منصور!
- گیسو! گیلاسها داره میاد خودت رو آماده کن
- منم خواهر اون خدا بیامرزم .گیلاسی هم نیستم .البته شما دیگه آزادین.
سینی گیلاس را مقابلمان گرفتند و هیچکدام بر نداشتیم
- پس چرا برنداشتی منصور؟
- خب، خودم رو آماده مبارزه کردم دیگه.خودش رفته ، لنگه ش رو که جا گذاشته
- اگه سیگار رو هم کامل ترک میکردی، دیگه حرف نداشتی
- هر موقع غصه های دنیا ما رو ترک کردن، ما هم اون یکی دوتا سیگار رو ترک می کنیم
ارکستر آهنگ قشنگی را نواخت که اکثر جوانها وسط رفتند .در همان موقع خانواده ای که معلوم بود خیلی متشخص هستند بطرف ما راهنمایی شدند .
پدر و مادر با دختر و پسری زیبا که من از شباهتشان فهمیدم خواهر و برادرند .هر دو بلوند و چشم سبز بودند .پسر حدودا سی و دو ساله و دختر بیست و شش ساله بنظر می رسید .
مادر سوسن آنها را بطرف صندلی های کنار ما راهنمایی کرد و گفت:
- بفرمایین اینجا! در جوار خانواده متین
به احترامشان بلند شدیم و با آنها دست دادیم .
مادر سوسن معرفی کرد:
- مهندس متین ، یکی از دوستان عزیز ما. ایشون هم گیسو خواهر همسر مرحومشون و ایشون هم مادر مهندس هستن . و تیمسار مقتدر، همسرشون لیلی خانم ، دکتر بهرام مقتدر پسرشون و دکتر بنفشه مقتدر دخترشون
- خوشوقتیم
- ما هم همچنین
بهرام کنار منصور نشست و بقیه اعضای خانواده اش هم کنارش. پسر خونگرمی بنظر می آمد. با منصور گرم صحبت شد. مادر کنار گوشم گفت :
- از همون که می ترسیدم .دیدی پسره بور و زاغه ! چقدر هم خوشگله ماشاءا....! این همون پسره س که تو خواب دیدم .بخدا شبیه همین بود. ای خدا منو مرگ بده .
و زد رو دستش
- مادر جون خدا نکنه . هر خوابی که تعبیر نمیشه .این خونواده رو چه به من؟
- فراموش نکن تو آرزوی هر پسر و هر خونواده ای هستی .آخ آخ بمیرم برای منصور! چه اومد کنارش هم نشست ! الان دل تو دلش نیست .تشنج نکنه!
مدتی که گذشت بنفشه مقابل منصور قرار گرفت و گفت :
- جناب مهندس افتخار می دین؟ من این آهنگ رو خیلی دوست دارم
منصور به من نگاهی کرد و گفت:
- بله البته، افتخار ماست
و بلند شد
بیچاره انتظار نداشت ، چنین دختر زیبا و با پرستیژی از او درخواست رقص کند. وقتی با هم می رقصیدند انگار مته در دل من فرو کرده بودند و می چرخاندند. بیشتر از خودم دلم به حال گیتی می سوخت.دلم نمی آمد کسی را جای گیتی ببینم.می دانستم فقط خودم می توانم حافظ منافع خواهرم باشم. همانطور که آنها را نگاه میکردم و حرص میخوردم ، دکتر مقتدر روبرویم قرار گرفت و گفت :
- گیسو خانم! درسته؟
- بله
- افتخار می دین خانم محترم؟
نگاهی به مادر کردم .بیچاره رنگش رو باخته بود. گفتم:
- عذر میخوام آقای دکتر.من نمی رقصم
گفت:
- پس ممکنه بشینم کنارتون
- البته بفرمایید
مادر آهسته گفت:
- رفتی که رفتی .ای که خاک بر سر منصور کنن! بی عرضه!
توی چشمهایم زل زد و گفت :
- شما هم اشنای عروس خانمید؟
- بله
- مهندس با شما چه نسبتی دارن؟ درست متوجه نشدم
- ایشون همسر خواهر مرحومم هستن
- خدا رحمتشون کنه .چند وقته فوت کردند؟
- یک سال و یک ماه
- متاسفم ! پس خواهرزن تا این حد عزیزه؟
- ما با هم خیلی صمیمی هستیم . در ضمن من مترجم و منشی شرکت ایشون هم هستم
- آه! که اینطور
- ازدواج نکردین؟
- نخیر
- چند سالتونه
- بیست و هفت رو دارم پشت سر می ذارم
- بهتون نمیاد.شما خیلی زیبا و شاداب هستین
- ممنونم لطف دارین
- رشته تحصیلی تون چیه؟
- زبان انگلیسی
- چه عالی! من پزشکی خوندم و تخصص مغز و اعصاب دارم
همان لحظه یاد پدرم افتادم و گفتم:
- آشنایی باعث افتخار بنده س، دکتر!
- اختیار دارین .حقیقت اینه که ابهت و وقار و زیبایی تون در برخورد اول توجه منو جلب کرد
- لطف دارین
خدایا!چرا چشمان این پسر انقدر نافذه.مگه من منصور رو دوست نداشتم ؟ پس چرا مهر این پسر به دلم افتاده؟ حتما گیتی داره کمکم میکنه و بهم می فهمونه منصور قسمت من نیست
- شما قصد ازدواج ندارین؟
- تا خدا چی بخواد
- مایلم کمی از خونواده م بگم .پدرم تیمسار ارتشه و مرد سختگیریه .مادرم تحصیلکرده س ولی خونه داره، در رشته ادبیات فارسی تحصیل کرده .بنفشه خواهرم، سال پنجم دندون پزشکیه.خودمم مطب دارم، بیمارستان هم مشغولم. از نظر مالی به خونواده وابسته نیستم .همه چیز دارم ولی در حال حاضر با اونها زندگی میکنم.خونواده ریشه دار و اصیلی هستیم و دوست داریم با چنین خانواده هایی وصلت کنیم که البته مطمئنم شما از ما بهترین
- خواهش میکنم
- حالا شما بگید گیسو خانم!
- راستش پدرم در شیراز مغازه عتیقه فروشی بزرگی داشت ، ولی الان بعلت بیماری اعصاب در آسایشگاه بستریه .مادر و برادر و خواهرم به رحمت خدا رفتن .خونواده متشخص و اصل و نسب داری هستیم ولی دست روزگار همه چیز رو از ما گرفت .از دار دنیا اون مغازه برامون مونده و مقداری پول .الان هم منزلی در تهران اجاره کردم و تنها زندگی میکنم .قصد دارم یا برم شیراز زندگی کنم یا پدر رو بیارم اینجا
- بیماری پدر چیه؟
- برادرم بخاطر عشق دختری خودکشی کرد. بعد از اون مادرم دق کرد و پدرم اعصابش بهم ریخت و تمام ثروتش رو به باد داد
- گفتین الان در آسایشگاه بستری هستن؟
- بله، در شیراز .گاهی کارهای خطرناک میکرد، حرف های عجیب میزد .حواس پرتی داشت ولی حالا رفتارش طبیعیه ، فقط افسرده س
- میتونم خواهش کنم پدرتون رو به مطب من بیارین؟
- بله، از خدا میخوام که شما ایشون رو مداوا کنین .شاید خدا شما رو وسیله کرده .
- امیدوارم که اینطور باشه

Signature
     
#17 | Posted: 4 Jan 2014 17:32 | Edited By: paridarya461
الهه ناز-جلد2-قسمت5
بنفشه و منصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من و بهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد و گفت :
- من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟
گفتم : بله
و برایش نوشتم
اینها هیچکدام از چشم منصور دور نماند.
احساس کردم سرخ شده و حالت عصبی دارد .انگار خواب مادر داشت تعبیر میشد.
دنده ش نرم! تا اون باشه مرده پرستی نکنه ، زنده کش و مرده پرست که می گن حکایت منصوره بخدا!
بهرام و بنفشه با هم به وسط مجلس رفتند
منصور گفت :
- بلند شو بیا اینجا بشین
یک صندلی جلوتر آمدم و کنار منصور نشستم
- موضوع چیه؟
- چطور؟
- بهرام رو می گم
- تعبیر خواب مادرتونه دیگه. متخصص مغز و اعصابه . از من خواست پدرم رو ببرم پیشش
- دیگه چی ازت خواست؟
- یکی یکی جلو بریم بهتره .اول شما بفرمایین بنفشه خانم چی کارتون داشتن؟
- صحبت ما در حد آشنایی بود. نه اون خواستگاری کرد نه من
- صحبت ما کمی پیشرفته تر بود
- پس ازت خواستگاری کرد؟
- ای، همچین!
- تو چی گفتی؟
- گفتم توکل بر خدا
مادر سرش را جلو آورد و گفت:
- دیدی چه حس ششمی دارم ؟ دیدی چه خوابم تعبیر شد؟ بهرام همون کسیه که بدن منو لرزوند
بعد با حرص زد پشت دستش و گفت:
- منصور! بجنب
منصور نگاهی طولانی به مادرش کرد و در افکارش غرق شد. بعد گفت :
- پس فرهان چی؟
- فرهان رو نمیخوام .بهتون گفتم که چرا. در ضمن گفته بودم بعد از سال گیتی به اولین خواستگارم جواب مثبت می دم.
خلاصه شب رویایی و زیبایی بود.
آنشب به منزل منصور رفتم و باز آخر شب آهنگ الهه ناز دیدگانم را پر از اشک کرد. یعنی واقعا این مرد از اینکه هر شب این آهنگ را بزند خسته نمی شد؟ یعنی این عشق آنقدر ریشه دار بود؟
گیتی! خوش بحالت!
نفهمیدم چطور خوابم برد
**********
دو سه روز بعد در شرکت با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتم
- روز بخیر، بفرمایین
- سلام خانم!
- سلام
- می تونم با جناب مهندس متین صحبت کنم؟
- جناب رئیس جلسه دارن. امرتون؟
- به ایشون بفرمایین بنفشه مقتدر تماس گرفت
- بنفشه خانم شما هستین؟ من گیسو هستم
- آه شمایین گیسو خانم؟ حالتون چطوره
- الحمدالـله .خوبم .خانواده خوبند؟
- بله، سلام می رسونن.بهرام گفته بود در شرکت مهندس مشغولین ولی نشناختم ، ببخشید
- خواهش میکنم
- خانم متین، پدرتون خوبن؟
- الحمدالـله ، ممنونم
- بهرام از شما خیلی تعریف می کنه.برادرم اصولا خیلی سخت پسند و ایرادگیره ..وقتی از شما تعریف کرد. ذوق کردیم .گفتیم مثل اینکه بالاخره دلش جایی گیر کرد. چه کسی بهتر از شما!
- نظر لطف ایشون و شماست
- جلسه کی تموم میشه؟
- یه ربع، نیمساعت دیگه
- پس من دوباره تماس می گیرم
گوشی را که گذاشتم از انقلابی که در قلبم برپا شده بود، سرم را روی میز گذاشتم و بحال خود وامانده ام افسوس خوردم .
بنفشه آن دختر مهربان و خونگرم و زیبا ، عاشق منصور شده بود .الناز کم بود او هم اضافه شد! خدایا!
مشکل تنها سر خودم نیست ، نمی تونم کسی رو جای گیتی ببینم .حالا خودم به درک! فوقش زن بهرام می شم که از منصور هم خوشگل تره.تازه جوون تر هم هست.ازدواج هم نکرده
- چی شده گیسو؟ چرا سرت رو رو میز گذاشتی
- آه! جلسه تموم شد؟ ببخشین کمی سردرد گرفتم
- مسکن بخور
- لازم نیست
- چه خبر؟
- مهندس شاهین تماس گرفتن و بنفشه خانم
- بنفشه خانم کیه دیگه؟
- یعنی شما ایشون رو نمی شناسین؟
- یادم نمیاد
- پس بهتره بگم خواهر بهرام مقتدر، شاید یادتون بیاد
- آه! چکار داشت؟
- کارش رو به من نگفت .با شما کار داشت
- اون شب از من کارت شرکت رو گرفت .فکر نمیکردم جدی باشه
- حالا که جدی شده .شما هم جدی بگیرین
- برداشتهای اشتباه رو بذار کنار گیسو جان
زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم
- روز بخیر بفرمایین
- گیسو خانم! منم بنفشه
- آه شمایین؟ چه به موقع تماس گرفتین. همین الان جلسه تموم شد. گوشی خدمتتون
جلوی دهنی گوشی را گرفتم و گفتم :
- بفرمایین داخل اتاق ، مهندس
منصور همان جا روی مبل نشست و گوشی را گرفت .می خواست بفهماند که حق با اوست و من بی مورد حساسم.
- سلام خانم
- .....
- ممنونم.شما خوبید
- ...........
- خانواده خوبند؟
- ..........
- الحمدالـله، ممنون .سلام دارن خدمتتون
- .........
- لطف دارین
- ............
- بله، ایشون دست راست ما تو این شرکت محسوب می شن
- ........
- جدا؟ چه عالی! کی انشاءا...؟
- ........
- حتما! انشاءا.... کنفرانس موفقی داشته باشین
- .........
- چهارشنبه ساعت دو بعدازظهر ، دانشگاه تهران، بله حتما میام
- ........
- محبت کردین .خوشحال شدم .سلام برسونین
- .........
- خدانگهدار
گوشی را به من داد و گفت :
- بیچاره میخواست دعوتم کنه .چهارشنبه کنفرانس داره ، ازم خواست برم
- بیچاره، آخی بمیرم الهی. پس چرا از من دعوت نکرد؟ دیدی برداشتم اشتباه نیست؟
منصور زد زیر خنده و گفت :
- گیسو ولمون کن تو رو خدا. عشق فقط گیتی .زندگی فقط با گیسو. البته انشاءا... خواهیم دید.برو از خواهرت گله کن ، نه از من
- من از کسی گله ندارم ، چون راهم رو انتخاب کردم و میخوام شما رو از دغدغه و خیال نجات بدم. دیگه هم بشما فکر نمی کنم .خیالتون راحت !
منصور ناراحت شد نگاهش را به زمین دوخت و گفت:
- نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار؟
و بلند شد
شانه هایم را بالا انداختم و گفت:
- اینطور فکر کن
منصور نگاه گله مندی به من کرد و به اتاقش رفت
**********
در آن هفته خواهر و برادر آذر مرتب می آمدند یا تلفن می کردند و التماس می کردند که از آذر بگذریم .حالا که به روز انتقام نزدیک می شدیم دلم به رحم آمده بود. خانم متین و منصور که می گفتند فقط قصاص
روز چهارشنبه منصور ساعت یک و نیم از اتاق بیرون آمد و گفت:
- گیسو جان من میرم دانشگاه ، کنفرانس بنفشه .امروز با اکبر برو خونه .می گم تو رو برسونه
- من خودم می رم .اکبر راننده شرکته.راننده من که نیست
- راننده من که هست .اون از من حقوق می گیره
سکوت کردم حرف حساب جواب نداشت
- کاری نداری؟
- نه، خوش بگذره
- خدانگهدار
- خداحافظ
وقتی منصور رفت ، چیزی تو قفسه سینه ام بال بال میزد، دلم میخواست به منصور می گفتم پس چرا این بار ازم نخواستی باهات بیام؟ چطور این بار بدون من رفتی ؟ پس حق دارم اونطور برداشت کنم .برو، برو دنبال سرنوشتت ! منم میشم زن برادر زنت و داغت می کنم.تو هم بهرام رو ببین و حرص بخور.
فردای آن روز چون از دست منصور عصبانی بودم که چرا به من تعارف نکرد ، به شرکت نرفتم .
من که تا خود بنفشه دعوتم نمی کرد، نمی رفتم .ولی منصور یک تعارف ظاهری می توانست بکند.پس حتما مزاحمش بودم .
شب هم حتی به من تلفن نزد .
صبح، ساعت یک ربع به نه تلفن زنگ زد. ساعت نه تلفن بعدی ، ساعت نه و ده دقیقه زنگ بعدی و پی در پی تا ساعت یازده هیچکدام را جواب ندادم .چون می دانستم منصور است.گفتم بذار اونم کمی بال بال بزنه ببینه چه مزه ای داره!
بی حال و حوصله روی تخت افتاده بودم و فکر میکردم .
ساعت دوازده صدای زنگ در بلند شد. کشان کشان رفتم گوشی اف اف را برداشتم
- بله
- گیسو! باز کن
خواب از سرم پرید .پشیمان که چرا گوشی اف اف را برداشتم .فکر نمی کردم منصور باشه .فکر کرده بودم شاید مامور سازمان آب یا برق باشد. یا کسی با واحدهای بالا کار دارد و زنگ مرا زده .
دکمه اف اف را زدم و سریع موهایم را مرتب کردم .
در را باز کردم
- سلام
- سلام خوبی؟
- این بستگی به حال جنابعالی داره
- بیا تو
- چی شده؟چرا نیومدی شرکت ؟ صد دفعه تماس گرفتم، گوشی رو بر نداشتی
- حوصله نداشتم
منصور ابرویی بالا انداخت و گفت:
- کدوم منشی به رییسش میگه حوصله نداشتم؟
- کدوم رییسی شرکت رو رها میکنه، میره کنفرانس ؟ اون شرکت با اون رئیس ، باید چنین منشی ای داشته باشه
- خانم حاضر جواب ! من نیمساعت قبل از تعطیل شدن شرکت رفتم ، ولی شما از صبح نیومدین
- دیشب نخوابیدم .خوابم اومد
- چرا؟
- فکرها به مغزم حمله کرده بودن. حال، آینده ، ساعت هفت صبح تازه رهام کردن
- چه فکری؟
- هزار تا فکر! چقدر سوال می کنی منصور!
- امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشی که رفتم کنفرانس
- نه، مهم نیست .شما راحت باشین .اتفاقا خیلی خوشحال شدم که اقلا یکی پیدا شد که باعث شد شما یه شب رو بدون زنگ زدن به من سر کنی، تازه زحمت اومدن و به من سرزدن رو هم از رو دوشت برداشت
- گیسو، باور کن مدام تو فکر تو بودم .ولی ساعت سه و نیم تازه کنفرانس شروع شد و تا پنج و نیم طول کشید .بعد ازم دعوت کرد بریم تئاتر .بعد هم رفتیم بیرون شام خوردیم. تا رسوندمش و اومدم خونه شد یازده و نیم . گفتم حتما خوابی ، مزاحم نشدم
- نخیر، تا هفت صبح بیدار بودم
- خب، معذرت میخوام .
و بلند شد آمد کنارم نشست
- چرا عذرخواهی میکنی منصور؟ خلافی مرتکب نشدی
- چرا! منم بودم ناراحت میشدم.باور کن دیروز خیلی دلم میخواست تو رو هم با خودم می بردم ، اما چون بنفشه دعوتت نکرده بود نخواستم کوچیکت کنم
- جاهای دیگه کوچیکم کردی مشکلی نبود؟
- کجا،کوچیکت کردم ؟ هرجا بردمت دعوت داشتی عزیز من
- خب بگذریم، خوش گذشت؟
- نه،کجا بدون تو خوش می گذره؟
- یعنی در جوار بنفشه چشم سبز سفید روی زیبا به شما خوش نگذشت؟
- تو که باور نمی کنی، پس چرا بیخود به خودم فشار بیارم. حالا بلند شو بریم خونه ما
- ممنونم شما اینجایی،چه فرقی میکنه؟ ناهار هم یه چیزی با هم می خوریم
- مثلا چه چیزی؟راستش با اینکه پاییزه ولی من میخواستم آب دوغ خیار بخورم چون جیگرم داشت آتیش می گرفت .گفتم یه چیز خنک بخورم، ولی به افتخار شما زرشک پلو با مرغ درست میکنم، خوبه؟
- آخ گفتی گیسو ! ، بخدا دلم برای آب دوغ خیار لک زده ، به جون تو
- تعارف که نمی کنی
- من اگه با تو تعارف داشتم که الان اینجا نبودم .بلند شو بریم با هم درست کنیم
منصور داشت خیار خرد میکرد که نگاهش کردم و خندیدم .
گفت:
- چرا می خندی؟ بهم نمیاد کمک کنم؟
- یاد حرف گیتی خدابیامرز افتادم که می گفت کاری کنم که کارهای ثریا خانم رو هم انجام بده و چه گل گفت
منصور چنان زد زیر خنده که دیدنی بود.

Signature
     
#18 | Posted: 7 Jan 2014 15:30 | Edited By: paridarya461
بعد گفت :
- شما دوتا خواهر عجب وروجکهایی هستین بخدا .ولی چه کنیم دیگه ، زن ذلیلم و این کارها از افتخاراتمونه.
بعد خنده از لبش محو شد و سری به افسوس تکان داد و گفت :
- چطور مثل گل پرپر شد! چه روزهایی با هم داشتیم ! خدا لعنتت کنه آذر!
مقابل منصور نشستم و گفتم:
- منصور!
- بله
- میخوام یه چیزی بهت بگم
- بگو
- بیا از آذر بگذریم
- چکار کنیم؟
- ببخشیمش.زندان براش کافیه
- زده به سرت گیسو؟ معلوم هست چی میگی ؟ چی چی رو گذشت کنیم؟ یادت رفته گیتی چه مظلوم مرد؟ یادت رفته چه ارزوها داشت؟ یادت رفته برای اومدن بچه ش چطور روزشماری میکرد؟
- نه یادم نرفته .ولی گذشت شیرین تر از انتقامه .مطمئن باش اون تقاص اشتباهش رو پس می ده و تو در برابر گذشتت پاداش می گیری
- گاهی باورم نمیشه تو خواهر گیتی هستی
- شاید یک جورایی هووش باشم منصور! ولی مطمئن باش از تو بیشتر دوستش داشتم. دلرحمی هم نعمتیه که هرکسی از اون بهره مند نیست
- تو که خودت می گفتی بالای چوبه دار می بینمت .به حرفهای خواهر و برادرش توجه نکن. اونها همچین که رضایت رو بگیرن .می رن دیگه پیداشون نمیشه. حتی یه فاتحه هم برای گیتی نمی خونن.همون آذر، وقتی آزاد بشه ، انتقام مدتی رو که تو زندون گذرونده از من و تو می گیره .چه بسا این بار تو رو از من بگیره .نه، من رضایت نمی دم. دیه ش رو هم آماده کردم. هفته دیگه روزیه که به آرزوم می رسم و انتقامم رو از این خائن عوضی می گیرم .من ازش نمی گذرم.می دونی چرا؟ چون هم عشقم رو ازم گرفت و هم بچه م رو و هم باعث شد عشق تو به جونم بیفته گیسو! اگه اون اتفاق نیفتاده بود من الان گیتی کنارم بود و وجدانم راحت .ولی حالا هم عشق تو توی قلبمه، هم از گیتی بخاطر این عشق خجالت می کشم و نمی تونم اونو فراموش کنم .از اون طرف روز و شب غصه میخورم که چرا نمی تونم با تو دختر زیبا و خوب ازدواج کنم و چه راحت ایستادم خواستگارهات رو تماشا می کنم . اگه تو ازدواج کنی یعنی آذر تو رو هم ازم گرفته .پس چرا بگذرم ! چرا؟ او روحم رو کشته، می فهمی گیسو؟ منو تباه کرده .رحم و مروت به بعضی آدم ها روا نیست و آذر جزو اون آدمهاست .اشتباه گیتی رو تکرار نکن .با اینحال اگه تو ازم بخوای .ازش می گذرم .اما نخواه گیسو.بذار دلم آروم بگیره
سکوت کردم .حق با منصور بود .ولی من دل رحم تر از این حرفها بودم وقتی دیدم منصور شدیدا در فکر است و خیار خرد می کند، گفتم:
- حالا چرا انقدر چاقو رو تکون می دادی؟ مردم از ترس، مرد!
منصور لبخند زد و گفت :
- چه آب دوغ خیاری میشه گیسو! پر از انتقام و عشق و حسرت و.....
هر دو زدیم زیر خنده .
گفتم :
- بیا اینم گردو، کشمش ، خامه ، سبزی، بریز توش که پر ملاط تر شه .
**********
روز مجازات آذر فرا رسید .
آن روز اصلا دلم نمی خواست به زندان بروم .
چه بدبخت بودم!
بالاخره با منصور رفتیم.
تو ماشین ، خیلی از منصور خواستم از آذر بگذریم ، ولی او هنوز مصمم بود و مرتب می گفت:
- از من نخواه گیسو! بذار انتقامم رو بگیرم
وقتی حلقه دار را دیدم حالت تهوع بهم دست داد. یاد برادرم افتادم .زانوهایم سست شد.تمام بدنم می لرزید . انگار می خواستند مرا دار بزنند .
منصور متوجه رنگ پریدگی من شد . شانه های مرا گرفت و مرا روی صندلی نشاند .
خانواده آذر آمدند .چقدر گریه و زاری کردند، بماند.ولی منصور قلبش از سنگ شده بود.
هرچه به من التماس می کردند، هیچ نمیگفتم و به منصور نگاه میکردم . با دو دستم بازوهایم را گرفته بودم و می لرزیدم
در باز شد و آذر را آوردند.چقدر لاغر شده بود .یک لحظه دلم بحالش سوخت.
بلند شدم، دستهای منصور را گرفتم و به معنی بگذر فشردم و نگاهش کردم .
دستم را فشرد و گفت:
- آروم باش گیسو! گیتی رو یادت بیار، آروم میگیری.
ولی دستهای خودش هم می لرزید و یخ کرده بود.
سربازی آذر را جلو آورد .دست بسته جلوی ما زانو زد. اشک ریخت و التماس کرد
- من اشتباه کردم ، غلط کردم ، تو رو خدا رحم کنین .من به اندازه کافی اسارت و عذاب وجدان کشیدم .تو رو خدا از من بگذرین
منصور با نفرت نگاهش را از آذر برگرفت .
خم شدم، آذر را بلند کردم.
منصور دستم گرفت و مرا بطرف خودش کشید و گفت:
- دستت رو به این جانی بیرحم نزن گیسو!
باز برادر و خواهرش آمدند .صدای التماس و زاری اتاق را پر کرده بود. دلم ریش شد.طاقتش را نداشتم .هرچه کردم زجری که خواهر باردارم کشیده بود بیاد بیاورم و دلم را سنگ کنم نتوانستم .
سرباز اذر را بطرف حلقه دار برد و حلقه را دور گردنش آویخت .دیگر نتوانستم تحمل کنم .به منصور گفتم :
- منصور خواهش میکنم بهش رحم کن. می دونم چه دردی تو سینه ته، ولی گذشت کن.جوونه
- مگه اون به ما رحم کرد؟ اگر گیتی ذره ای با این بدی کرده بود، شاید می بخشیدمش ، ولی گیتی آذر رو نوازش کرد. تو که نبودی ببینی گیسو! نبودی ببینی گیتی عزیزم چطور جون داد! چطور نگاهم کرد ! چطور به دستم بوسه زد و حلالیت خواست! نبودی ببینی دل کندن چقدر براش دشوار بود! اگه طاقت دیدنش رو نداری ، برو بیرون گیسو ! اگه اون موقع به خواهش گیتی گوش نکرده بودم، الان داشتم زندگیم رو میکردم و بچه داشتم.درسته که تو برام عزیزی ، ولی خواهشت رو نمی پذیرم
از منصور فاصله گرفتم و بطرف در رفتم.طاقت دیدن جان دادن آذر را نداشتم .تا خواستم در را باز کنم ،صدای جیغ دلخراش خواهر و برادر آذر بلند شد. برگشتم .آذر دست و پا میزد و منصور رویش را برگردانده بود. دیگر نتوانستم بایستم.به در تکیه زدم و دو زانو روی زمین نشستم و اشک ریختم .
منصور آمد مرا بلند کرد و از اتاق بیرون برد .روی نیمکت نشستیم .مرا به سینه اش چسباند و گفت :
- منو ببخش گیسو جان. اگه انتقامم رو نمی گرفتم ، نمی تونستم آروم زندگی کنم .آخرین نگاه گیتی رو نمی تونم فراموش کنم
بخانه برگشتیم .در بین راه کلمه ای با منصور حرف نزدم .آنقدر بی حوصله بودیم که حتی جواب سلام مادر را هم به زور دادیم .هرکدام به اتاقهای خودمان رفتیم.
ناهار نخوردم، اصلا اشتها نداشتم .دست و پا زدن آذر لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی شد .
منصور چند ضربه به در زد و وارد شد و گفت:
- گیسو بیا بریم ناهار بخوریم
در حالیکه دمر روی تخت دراز کشیده بودم سکوت کردم .
کنارم نشست و گفت:
- گیسو انقدر عذابم نده ، بلند شو دیگه!
- برو منصور می خوام تنها باشم
- با من قهر کردی که به حرفت گوش نکردم ؟
- تو باعث شدی که مرگ برادرم برام تداعی بشه. حتی صبر نکردی من از اتاق بیرون برم
- گیسو چرا حال منو درک نمی کنی؟ تو الان امید داری ازدواج کنی برای خودت زندگی تشکیل بدی .ولی من چی؟ زندگی رو از دست دادم و آینده ای مبهم در انتظارمه .بخدا یه مرده متحرک ناطقم
- بهت حق می دم .حالا برو منصور!
- تا نگی منو بخشیدی نمی رم.
- تو کاری نکردی ببخشمت.تازه قدر دانی هم باید بکنم
- پس چرا ناراحتی؟
- برای اینکه دلم به حال آذر میسوزه.برای اینکه به آذر رحم نکردی ، برای اینکه حالا فهمیدم گیتی رو بیشتر از من دوست داری
- والـله اینطور نیست.فکر کردی من برای آذر ناراحت نیستم؟ اگه گذشت میکردم ، همین خود تو ، پس فردا نمی گفتی به آذر نظر داری؟ یه دلیلش همین بود.حالا بلند شو بریم ناهار بخوریم
- میل ندارم ، باور کن! نمی تونم، بعدا میخورم
- پس بگو از من ناراحت نیستی؟
- ناراحت نیستم
منصور موهایم را نوازش کرد و گفت:
- همین دلرحمی تون منو دیوونه کرده .
و بلند شد و رفت .
خلاصه تا دو سه روز حال خوشی نداشتیم ولی کم کم قضیه برایمان عادی شد
اواخر هفته، یک روز که در شرکت مشغول بودم ، با کمال تعجب دیدم بنفشه وارد شرکت شد .نگاهی به همه کرد و تا مرا دید بطرفم آمد و گفت:
- سلام گیسو خانم!
- سلام بنفشه خانم! حال شما؟
- ممنونم خوبید؟
- مرسی
- مهندس هستن ؟قرار قلبی داشتم .
جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم
- بله تو اتاقشون هستن .اجازه بدین بهشون اطلاع بدم
بنفشه روی مبل نشست. به اتاق منصور رفتم و گفتم :
- مهمون دارین
- کیه؟
- همون که منتظرش هستین .گویا قرار قبلی داشتین
- آره، آره ، صبح تماس گرفت .گفت میاد .یادم رفت بگم ، گیسو جان!
نگاه گله مندی بهش کردم .
گفت :
- تو هم بیایی ها
- فکر میکنم ایشون با الناز برای شما متفاوته و تعارفتون هم شاه عبدالعظیمیه
و با عصبانیت نگاهم را از او برگرفتم و بیرون آمدم .
لبخندی تصنعی به بنفشه زدم و گفتم :
- بفرمایین. منتظرتون هستن
- ممنونم با اجازه
از شدت حرارت داشتم خاکستر می شدم.
دیگه کارهات هم مخفیانه شده؟ حالا نشونت می دم!
اینه عشق به گیتی و گیسو! ای که ایشاءا... دور قلب پاره پاره ت رو گل بگیرن

Signature
     
#19 | Posted: 7 Jan 2014 16:00 | Edited By: paridarya461
نیمساعت بعد منصور از اتاقش بیرون آمد و به من گفت :
- پس چرا نمیای گیسو؟
- من برای چی باید بیام؟
- چون من میخوام
- شما اگه دوست داشتین یه ساعت قبل به بنده اطلاع می دادین .دیگه شماره مستقیم اتاقتون رو هم که تقدیمشون کردین!
- گیسو، خواهش میکنم! بخدا گفت روم نمیشه هی به گیسو خانم بگم با منصور کار دارم و شماره مستقیم اتاقم رو خواست. این ولم نمی کنه، من چیکار کنم؟
- شما صاحب اختیارین .هر کاری دوست دارین بکنین .منم هرکاری دوست دارم میکنم ، یعنی نمیام
منصور عصبانی رفت .
نیمساعت بعد ، وقتی صدای خداحافظی را از درون اتاق شنیدم ، سریع به اتاق فرهان رفتم تا حرصش را در بیاورم .در اتاق فرهان را هم بستم تا منصور آتش بگیرد .
فرهان که جا خورده بود گفت:
- به به! چه عجب! افتخار دادین ، خانم رادمنش !
- اختیار دارین ، اومدم نامه ها رو واسه تایپ ببرم
- بفرمایین بشینین
- ممنونم .
و نشستم
- خب، خسته نباشین
- ممنونم ، شما هم خسته نباشین
- گویا مهندس مهمون دارن؟
- بله
- البته مهمون ایشون به پای مهمون بنده نمی رسه
لبخند زدم و تشکر کردم .
- راستش مدتهاست که میخوام......
- بله بفرمایین .
منصور در را باز کرد و وارد شد.
- آه، شمایین مهندس؟
- خسته نباشی پرویز جان!
- متشکرم
نگاهی به من کرد و گفت :
- گیسو جان کارت تمام شد، بیا اتاق من
- باشه، فعلا دارم با مهندس صحبت میکنم .اشکالی نداره که؟
منصور نگاه معنی داری به من کرد و گفت :
- نخیر ، ابدا ! راحت باشین .
و رفت و در را باز گذاشت
- می فرمودین
- راستش مدتهاست می خواستم در مورد خواستگاری با شما صحبت کنم .اگر اجازه بدین خدمت برسم.
- خواهش میکنم .ولی الان مدتیه زیاد روحیه م خوب نیست . مجازات آذر تاثیر بدی روم گذاشته .بهم وقت بدین
- شما که باید خوشحال باشین
- طبع حساس بدیش همینه .حتی برای دشمن هم دلسوزه
- خودتون رو ناراحت نکنین .اون حقش بود.گیتی خانم برای خاک حیف بود
- بله، حق با شماست
- باشه ، من باز هم صبر میکنم
- البته فکر نکنین من قول صد درصد به شما دادم مهندس، امکان داره جوابم هم منفی باشه
- از این شوخیها با قلب ضعیف من نکنین گیسو خانم!
- می دونین مهندس؟ من شخصیت و ظاهر شما رو می پسندم .اما یه چیزی این وسط مانع ازدواج ماست ، و اون اینه که شما عاشق خواهرم بودین و من نمی تونم با کسی ازدواج کنم که منو بجای اون می بینه .یعنی شما هر چی به من محبت کنین ، من فکر میکنم این محبت رو به گیتی می کنین . من دلم میخواد خانم خونه خودم باشم .دلم میخواد چراغ دل همسرم باشم . نه یاد آور خاطرات یه عشق دیگه
- این چه فکریه شما می کنین خانم؟ مگه من میخوام خودم و شما رو گول بزنم .من به خود شما علاقمندم
- شاید فکر اشتباهیه . ولی در هر صورت مانع ازدواج ماست
- ای بابا گیسو خانم! بعد از دو سال تازه می گین نه؟
- شما که خواستگاری رسمی نکرده بودین مهندس! من هم قولی به شما نداده بودم
- ای بابا
- حالا صد در صد هم نه نمی گم ولی فعلا قصد ازدواج ندارم مهندس!
- باشه، جز صبر چاره ای ندارم. انشاءا... که نظرتون عوض میشه
- باور کنین ازدواج با شما افتخار منه . ولی اون مسئله که گفتم ناراحتم میکنه
- اون مسئله بیشتر یه بهونه س گیسو خانم! گاهی یه فکرهایی می کنم . بعد بخودم تشر میزنم ......
- چه فکرهایی؟
- نمی دونم چرا احساس میکنم مهندس به شما علاقه داره. می ترسم باز من بازنده باشم.
- هیچ چیز تو این دنیا بعید نیست ، اما منصور هم مثل شما، تازه بدتر، اونکه دیوونه گیتی بوده .خب دیگه برم تا اخراج نشدم
لبخند تلخی زد و گفت:
- ایشون منو بیرون می کنه، شما رو هرگز!
- مهندس به شما خیلی علاقه داره
- منم همینطور
- با اجازه .راستی نامه ها رو بدین تایپ کنم
- بفرمایین
- ممنون .فعلا با اجازه .
کنار در که رسیدم گفتم :
- به قسمت معتقدین مهندس؟
- البته!
- پس انقدر فکر نکنین .توکل بر خدا! شاید هم ما قسمت هم باشیم
- امیدوارم! آرزومه
با لبخند از اتاقش بیرون آمدن و به اتاق منصور رفتم .
با اخم و تخم گفتم:
- خسته نباشین
- ممنون، والـله مذاکرات سیاسی بین المللی کمتر از این مذاکره شما وقت میبره
- هنوز به اندازه مذاکره شما و بنفشه خانم نشده .بیست دقیقه کمتر بوده
- بشین
- ممنون .خب امرتون؟
- مگه نگفتم تو هم بیا .چرا نیومدی؟
- تعارف جدی رو از تعارف الکی خوب تشخیص می دم در ضمن دوست ندارم مزاحم کسی باشم
- یعنی من تعارف الکی کردم؟
- بله
- چطور ثابت می کنی؟
- صبح به من نگفتین با بنفشه قرار دارین
- بخدا فراموش کردم گیسو! به جان خودت که خیلی برام عزیزی
- قسم نخورین ، چون دیگه برام مهم نیست
- یعنی چی؟
- بعدا می فهمین
- با اعصاب من بازی نکن گیسو
- کاری ندارین؟
- فرهان چی بهت می گفت؟
- بنفشه چی می گفت؟
- گیسو!
- چیزی که عوض داره گله نداره
- بنفشه دختر اجتماعی و راحتیه ولی پررو نیست .هنوز ازم خواستگاری نکرده خیالت راحت .تازه اگرم پیشنهادی بده جوابش منفیه
- بنفشه دختر خوبیه منصور، روش بیشتر فکر کن .با الناز فرق می کنه
- خیلی ممنون.باشه، روش فکر میکنم.منتظر اجازه جنابعالی بودم
- بله که باید اجازه بگیری .من اجازه نمی دم هر کسی جای گیتی رو بگیره. ولی بنفشه اجازه داره .جدی میگم بخدا
- اگه یادت باشه بهت گفتم اگه تصمیم به ازدواج بگیرم اول تویی
- ولی دیگه اگه خواستگاری هم بکنی، جوابت منفیه منصور!
حالت چهره منصور فرق کرد و گفت:
- اینو از ته قلبت می گی گیسو؟
- نه، قلبم که هنوز با شماست ، ولی عقلم اینطور حکم می کنه. اتفاقا الان با فرهان بحث سر همین بود .گفتم با دو نفر ازدواج نمی کنم .یکی شما، یکی اون
- تو بیخود می کنی! من فقط منتظرم گیتی به خوابم بیاد و بهم اجازه بده.بعد از اون لحظه ای درنگ نمی کنم
- تا من بله نگم که نمیشه .اون موقع بنده می گم نه
- می گی آره
- امتحان کنین
- چیه؟بهرام رو دیدی دیگه کسی رو قبول نداری؟
- آره، بهرام برام مناسب تره
منصور عصبانی از صندلی اش بلند شد بطرف پنجره رفت .دستهایش را توی جیب شلوارش کرد.حرفی برای گفتن نداشت .
خانم حکیمی ابتدا چند ضربه به در زد بعد در را باز کرد و گفت :
- گیسو جان، تلفن!
- کیه خانم حکیمی؟
- آقای مقتدر
- ممنونم
منصور نگاه عجیبی به من کرد، بعد به خانم حکیمی گفت:
- لطفا وصل کنین به اتاق من ، همین جا صحبت می کنن
- چشم ، آقای مهندس !

Signature
     
#20 | Posted: 7 Jan 2014 16:23 | Edited By: paridarya461
الهه ناز-جلد2-قسمت6
- بیا صحبت کن .
و گوشی را به من داد و روی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنود
- بله
- سلام گیسو خانم!
- سلام دکتر مقتدر! حالتون چطوره؟
- ممنونم .خوبم. شما خوبین ؟ مهندس، خانم متین ، پدرتون چطورن؟
- الحمدالـله ، همه سلام دارن خدمتتون.جویای حال شما از بنفشه خانم هستم
- ممنونم .گویا بنفشه صبح پیش شما بوده
- بله، یه ساعت پیش تشریف بردن
- خدا نکنه بنفشه از چیزی خوشش بیاد، تا به دستش نیاره ول کن نیست ، البته دختر مغروریه و اولین باره که می بینم از مردی خوشش اومده .جدا مهندس مایه افتخار ما هستن
- بله، مهندس افتخار همه هستن
- چه خبر خانم؟
- سلامتی. مشغولیم دکتر! روزگار رو می گذرونیم
- منتظر بودم پدر رو بیارین مطب
- راستش فرصت نکردم برم شیراز .در اولین فرصت این کار رو می کنم
- خوشحال می شم .بی صبرانه منتظرتون هستم
با ترس نگاهی به منصور کردم و گفتم:
- لطف دارین
- گیسو خانم امروز بعد ازظهر افتخار می دین با هم بریم بیرون؟
از جذبه منصور فهمیدم که باید بگویم نه .تازه فهمیدم تمام تصمیماتی که گرفته بودم، کشک بود
- راستش جناب دکتر ، بعدازظهر جایی دعوتم .باشه یه وقت دیگه . اشکالی نداره؟
- نخیر خانم، چه اشکالی داره؟ می خواین بذاریم برای فردا؟
- فردا هم معذوریت دارم دکتر
- پس فردا چطور؟
منصور از حرص لبش را می گزید. دیگر نتوانستم بهانه ای بتراشم .گفتم :
- بله، پس فردا خوبه
و از نگاه منصور قلبم فرو ریخت
- پس ،پس فردا ساعت پنج بعد از ظهر میام در منزلتون با هم بریم بیرون
- هر طور میل شماست؟
- آدرس منزل رو می دین؟
- بله، یادداشت بفرمایین......
گوشی را که گذاشتم ، منصور رفت پشت میزش نشست و سکوت کرد.
دست پیش گرفتم و گفتم:
- اصلا ازتون توقع نداشتم .مگه من مکالمات شما را گوش می کنم؟
- می خوام تنها باشم گیسو!
با اینکه باز هم توقع نداشتم .اما سکوت کردم و از اتاق بیرون آمدم.
آنقدر عصبانی بودم که سریع کیفم را برداشتم و از خانم کاظمی و بقیه خداحافظی کردم و به خانه رفتم .
آن روز و آن شب منصور نه تماس گرفت و نه به من سر زد.تصمیم گرفتم صبح به شرکت نرم.
ساعت نه و نیم با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتم
- بله بفرمایین
- سلام
- سلام
- پس چرا نیومدی شرکت؟
- خواستم تنها باشین ، خودتون خواستین
- ببین گیسو اختلاف ما ربطی به شرکت نداره .خیلی سریع بلند شو بیا سر کارت .خداحافظ
و گوشی را گذاشت .
بی ادب و بی نزاکت!
سریع شماره مستقیم منصور را گرفتم
- بله
- ببین منصور، من دیگه شرکت نمیام.فکر منشی جدید باش .من دارم می رم شیراز . خدانگهدار
بلند شدم چمدانی از داخل کمد بیرون آوردم تا خالی ببرم و وسایل پدر را داخل آن بگذارم و بیاورم .
لباس پوشیدم به سرم زد به دکتر مقتدر زنگ بزنم و بگویم نمی توانم فردا بیایم ولی خجالت کشیدم .هر طور بود باید تا فردا ظهر بر می گشتم .برای همین تصمیم گرفتم بلیط برگشت را برای همین امشب بگیرم.
داشتم کفشهایم را پایم می کردم که زنگ آپارتمان زده شد.
در را باز کردم و با تعجب چشمم به منصور افتاد.مانده بودم چطور به این سرعت آمده.
- سلام
- سلام
- کجا؟
- زادگاهم
- مگه میخوای بری بمونی که چمدون می بری؟
- آره، از تهران خسته شدم
- مگه با بهرام قرار نداری؟
- قرار رو به هم می زنم .بفرمایین تو
آمد داخل، در را بست و گفت :
- خوشت میاد منو از کار بیکار کنی؟ نمی گی شاید تصادف کنم؟
- مگه مرض دارم؟ شما کار خودت رو بکن .منم کار خودم را می کنم .من به شما چیکار دارم؟
- منو به خودت وابسته کردی ، دیوونه م کردی، بعد میگی من به شما چکار دارم؟
- وابستگی رو کم کن منصور! ما برای هم ساخته نشدیم
- می خوای بری شیراز چیکار؟
- می خوام برم پیش بابام.از تهران خیری ندیدم
- گیسو، اذیت نکن
- مگه خودت نگفتی میخوای تنها باشی
- من یه غلطی کردم ، حسودیم شد.ببخشین
- منصور داره دیرم میشه بخدا .ممنونم که اومدی ، ولی باید برم .زود میام
کمی خیره در چشمهایم تگریست و با معصومیت خاصی گفت:
- نرو گیسو! خواهش میکنم خب با بهرام برو بیرون .من دندون رو جیگر می ذارم . به تو اطمینان دارم
- موضوع بهرام نیست منصور.میخوام وابستگیها رو کم می کنم .تو به زندگی خودت برس. منم به زندگی خودم می رسم
- زندگی من تویی؟
- زندگی منم تویی منصور، ولی همه قلبهای عاشق با هم جفت نمی شن.من می خواستم تو نخواستی، ولی حالا منم نمیخوام .می دونی من بدترین دردها و داغها رو تحمل کردم ، تو هم همینطور .پس تحمل این خیلی ساده س .دلیل نمیشه اگه همدیگر رو دوست داریم حتما با هم ازدواج کنیم .با هم دوستیم، نزدیکیم، همین کافیه .وقتی هم ازدواج کنیم ، بازم با هم می ریم میاییم
صورتم را از مقابل صورت منصور گرفتم.اشک در چشمهایش حلقه زده بود.دلم به حالش سوخت. گفتم:
- خیلی خب، گریه نکن.شب بر میگردم آقای ساده بی خط
- پس این چمدون چیه؟
- برش دار ببین چیه؟
منصور چمدان را از روی زمین بلند کرد و با تعجب گفت:
- اینکه خالیه
- چمدون خالی می برم، پر میارم .می رم بابا رو بیارم
- منو دو ساعته سر کار گذاشتی گیسو؟ خدا بگم چیکارت کنه! بخدا نصف عمر شدم
- تا تو باشی و دیگه یه جمله نگی و گوشی رو قطع کنی ، آقای رییس!
منصور لبخند زد و لبخندش به خنده و بعد به قهقهه تبدیل شد .خودمم خنده ام گرفت .
گفت:
- یعنی بابات رو میخوای بذاری تو چمدون؟
- آره، حالا اجازه می فرمایین برم؟
- منم میام
- دیگه چی؟
- مگه نمی گی شب برمیگردی ؟
- خب آره .اگه بلیط گیرم بیاد
- گیر میاد .بریم
- منصور! جواب بابام رو چی بدم اگه سراغ گیتی رو بگیره؟
- خب بگو گیتی هستی؟
- وقتی اومد تهران، بگم گیسو کجاست؟
- خب بگو گیسو هستی ، منو آوردی کمکت کنم . گیتی هم خونه س .باید فیلم بازی کنیم دیگه
- دوباره شروع شد ! نترس! بزن بریم ، آقای از شرکت فراری
- شرکت یا شیراز؟
- شرکتی در شیراز بنام آسایشگاه سالمندان
- خب، پس بذار به مادر زنگ بزنم
- می ریم بلیط می گیریم. بعد می ریم پیش مادر جون .احتمالا پرواز بعدازظهره
- شاید مجبور شیم شب اونجا بمونیم ها!
- خب بمونیم. ولی من تا فردا ظهر باید اینجا باشم. سنگ از آسمون بباره میام ، چون با آقای دکتر قرار دارم
- با دکتر قرار داشته باشی بهتر از اینه که ما رو رها کنی بری شیراز

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / الهه ناز (جلد دوم) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites