تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

الهه ناز (جلد دوم)

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 11 Jan 2014 15:04 | Edited By: paridarya461
الهه ناز-جلد2-قسمت12
منصور نگاهی به من كرد. سریع نگاهم را از او برگرفتم و به جوانهایی كه می رقصیدند نگاه كردم. بعد دوباره به انها نگاه كردم.
منصور اول بهانه تراشید ولی الناز كه مطمئنم می خواست لج مرا در بیاورد دست منصور را گرفت و وسط برد.
نگاه من و منصور به هم برخورد كرد. قلبم داشت پاره پاره می شد. دلم می خواست بلند شوم به صورت هر دوی آنها سیلی بزنم، ولی خب جشن پدرم خراب می شد. البته می دانستم كه منصور هم توی رودرواسی گیر كرده بود، ولی چون قول داده بود، نباید زیر قولش می زد. به او گوشزد كرده بودم نباید با هیچ دختری برقصد، مخصوصاً با شیطان بزرگ.
بدون اختیار بلند شدم به طرف فرهان رفتم. كنارش نشستم كمی باهاش صحبت كردم. صدای خنده هام رو بلند كردم و خلاصه حسابی منصور رو عذاب دادم طوری كه مجبور شد سالن را ترك كند.
مدتی بعد از فرهان اجازه گرفتم و به طبقه بالا رفتم تا از پنجره ببینم منصور چه كار می كند.
هنوز پنج شش پله نرفته بودم كه صدای ثریا تنم را لرزاند:
- آقا كیك رو بیاریم؟
فهمیدم منصور وارد منزل شده و مرا دیده كه بالا می روم. از ترسم می خواستم برگردم، ولی از طرفی نخواستم فكر كند از او می ترسم. به راهم ادامه دادم و به طرف بالا رفتم.
منصور گفت:
- فعلاً نه ثریا، بعد خبرت می كنم.
====================
از پله های آن طرف بالا آمد. قلبم فرو ریخت. از قلب گنجشك هم سریع تر می زد. می دانستم دوباره سیلی را خورده ام.
وارد اتاق خودمان شدم و در را بستم و روی مبل نشستم و دست پیش گرفتم.
در را با عصبانیت باز كرد و گفت:
- به چه حقی رفتی آنطور كنار فرهان نشستی بگو بخند راه انداختی؟
- به همون حق كه تو با الناز رقصیدی.
- من تو رو درواسی موندم ولی تو خودت رفتی.
- تا تو باشی زیر قولت نزنی. اصلاً میدونی چی یه؟ الان هم می خوام برم تا با بهرام برقصم. دیگه همه چیز تموم شد. تو هم برو با الناز جونت برقص.
منصور دستش را بلند كرد كه سیلی به گوشم بزند ولی منصرف شد.
دستش را به علامت تهدید تكان داد و گفت:
- اگه فقط یه بار دیگه ببینم با فرهان یا بهرام یا هر مرد دیگه ای آنطور بگو بخند راه بیندازی یا برقصی جلوی همه می زنم توی صورت اون.
- تو بیجا می كنی، تو كه خودت زیر قولت می زنی، چطور از من توقع داری؟
- گفتم كه من تو رو درواسی موندم، در ضمن من هیچ حرفی رو دوبار نمی زنم.
و با عصبانیت از من دور شد.
- حالا نشونت می دم. شب درازه آقا منصور.
منصور اهمیت نداد و در را محكم بست و رفت.
مصمم شدم تا آخر میهمانی آنجا بنشینم. یك ربع بعد صفورا آمد و گفت:
- خانم، آقا می گن تشریف بیارین می خوان كیك رو ببرن.
- بگو ببرین من نمیام، صفورا خانم.
- بدون شما كه نمی شه.
- چرا نمی شه مگه من چاقوام؟
از لحن كلامم شرمنده شدم و گفتم:
- ببخشین صفورا خانم، اعصابم متشنجه. به منصور بگو من نمیام. ولی به مهمونا بگو الان میام.
- چشم خانم. اما حیفه، پدرتون آرزو داره.
- حالا شما برو، شاید اومدم صفورا خانم.
بیچاره صفورا رفت. هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود كه منصور وارد شد و گفت:
- فعلا وقت لجبازی نیست گیسو خانم، بیشتر از این شبمون رو خراب نكن. بلند شو بیا، می خوایم كیك رو ببریم كه زودتر مهمونها برن . دیگه حوصله احدی رو ندارم.
سكوت كردم.
- مگه با تو نیستم گیسو؟
- من نمیام.
- حوصله ندارم، بلند شو.
- من از تو بدترم. با اون فك و فامیل با معرفتت،حوصله ای برای آدم نمی مونه!
- از دست من عصبانی هستی، به فامیلم چكار داری؟
- همه تون از یه قماشین. برو می خوام تنها باشم. برو دست الناز جونت رو بگیر كه ایشاءالله خبرشو برام بیارن! خواهرمو دق مرگ كرد حالا هم نوبت منه!
منصور به حالت كلافگی دستی به موهایش كشید، چند قدم راه رفت و گفت:
- بلند شو گیسو دیر شد! الان وقت دعوا و عصبانیت نیست. بذار وقتی همه رفتن، باهم دعوا می كنیم. ساعت دوازده س.
- گفتم نمیام برو بگو سرش گیج می ره و حالش خوب نیست.
- بچه ها پس چرا نمیاین؟ چی شده؟
منصور در را باز كرد و گفت:
- بله مامان، اومدیم.
- چی شده؟ چرا گیسو ناراحته؟ تو چرا انقدر برافروخته و پریشونی منصور؟
- نه مادر جون ناراحت نیستم. كمی سرگیجه دارم. بریم.
و بدون اینكه به منصور نگاه كنم از اتاق خارج شدم. مادر و منصور هم دنبالم آمدند.
مراسم بریدن كیك انجام شد و بعد از فیلمبرداری و عكاسی برای پذیرایی سرو شد.
مهمانی تمام شد و پدر و مادر را تا منزل پدر همراهی كردیم.
در راه برگشت منصور گفت:
- ای لعنت بر این الناز كه دست از سر ما بر نمی داره.
- برو بگیرش تا دست از سرت برداره. اینكه مشكلی نیست.
- اگه به این رفتارت و این لجبازی هات ادامه بدی، این كار رو می كنم.
- اتفاقاً منم منتظرم كه تو این كار رو بكنی.
منصور نگاه غضبناكی به من كرد، ولی هیچ نگفت. فكر كنم ترسید اگر ادامه بدهد همان جا وسط راه تركش كنم.
به منزل رسیدیم. خدمه مشغول تمیز كردن منزل بودند. مجدداً تبریك گفتند. تشكر كردم و یكراست بالا آمدم.
زیباترین و عریان ترین لباس خوابم را پوشیدم، بهترین عطر را زدم، مسواك زدم و آمدم روی تخت، رو به دیوار خوابیدم.
پنج دقیقه بعد منصور آمد .لباسش را عوض كرد و رفت مسواك زد و برگشت.
چراغ را خاموش و آباژور را روشن كرد. روی مبل نشست. سیگاری روشن كرد و بعد از مدتی آمد روی تخت دراز كشید. نفهمیدم طاقباز خوابیده یا به پهلو.
با اینكه عادت داشت هر شب توی بغلم قفلش كنم، آن شب عزمش را جزم كرده بود و با فاصله از من خوابید، ولی مرتب وول می خورد.صدای فنر تخت اعصابم را بهم ریخته بود. یعنی در واقع بی اهمیتی و قهرش حالم را بد كرده بود، انتظارش را نداشتم.
بغضم گرفت، البته بیشتر به خاطر حرفهای الناز. اشك در چشمانم جمع شد.
نیم ساعت گذشت. بلند شد دوباره سیگار روشن كرد.
شیطونه می گه بلند شم خودشو با پاكت سیگارش له كنم.
روی مبل نشست. از بس حس شنوایی ام را به كار گرفته بودم خسته شدم. به پهلوی دیگر شدم و پتو را رویم كشیدم و خودم را به خواب زدم. ولی منصور را می دیدم.
نگاهی به من كرد، كمی خیره شد، بعد دود سیگار را به آسمان فرستاد.
بی فكر. به سلامتی خودش كه فكر نمی كرد هیچ، به سلامتی من هم فكر نمی كرد.
چند تا سرفه كردم.
نگاهی به من كرد و سیگار را در جا سیگاری خاموش كرد. بلند شد لای در را باز كرد.
لبه تخت نشست. دستی به موهایش كشید و گفت:
- ای لعنت به جد و آبادت الناز. هم شبمون رو خراب كردی هم نصف شبمون رو! هیچ خری هم پیدا نمی شه اینو بگیره از شرش راحت شیم. حالا دیگه واسه ما همه ادم شناس شدن!
از فشار خنده نزدیك بود بتركم.
كمی پتو را روی صورتم كشیدم كه اقلاً لبخندم رو نبیند.
روی تخت دراز كشید و به من خیره شد و گفت:
- گیسو
جواب ندادم.
- گیسو بیداری؟
باز هم جواب ندادم. بیچاره ناامید شد، فكر كرد خواب هستم. دستش را دراز كرد و روی دست من گذاشت و بعد از مدتی خوابش برد.
یكباره روی تمام نفرت و عصبانیتم آب سرد ریختند. هر دو آرام شدیم. در دل بوسه ای برایش فرستادم و گفتم چقدر وابسته ای عزیز دلم! منم وابسته كردی كه تا این موقع شب به خاطرت نخوابیدم.
جمعه صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم. رفتم دوش گرفتم و لباسم را عوض كردم. اولین جمعه ای بود كه بدون منصور صبحانه می خوردم. تا صدای سلام و علیك ثریا را با منصور شنیدم، فنجانم را سر كشیدم.
- سلام، صبح به خیر
- سلام.
و بدون اینكه نگاهش كنم بلند شدم و از سالن بیرون آمدم.
- ثریا خانم ممنون
- نوش جان
تا آمدم از پله ها بالا بروم، صدای زنگ تلفن بلند شد. ثریا گوشی را برداشت. مادر بود. سلام و احوالپرسی كرد و تبریك گفت و گوشی را به من داد. بعد از تبریك و احوالپرسی، بلافاصله مادر پرسید:
- منصور چطوره؟ آشتی كردین یا نه؟
- نه
ای بابا! گیسو جان! این طوری به ما هدیه عروسی می دین؟ چطور منصور دووم آورده؟
- گاهی لازمه مادر جون. من هنوز در اعتصابم.
- پس منم برای پدرت لازم می دونم.
بعد بلند گفت
- رادمنش، باهات قهرم چون لازم می بینم اعتصاب كنم.
خندیدم
- نمیایین اینور ها؟
- شما بیاین مادر جون.
- پدرت قول گرفته كه یه هفته اینجا باشیم. یادت رفته؟
- آه! بله، خب تنها باشین بهتره مادر
- مگه ما عروس و داماد بیست ساله ایم؟ بلند شین ناهار بیاین اینجا. رادمنش از بیرون غذا می گیره
- آخر شب سری بهتون می زنیم
- آه چقدر ناز دارین شما، اصلا نخواستیم
- خب چرا ناراحت می شین مادر؟ شام میام
- بگو میاییم
- من كه خودم میام. منصور هم اگه دوست داشت خودش بیاد
- از دست شما دو تا! كاری نداری گیسو جان؟
- نه مادر، سلام برسونین. خداحافظ.
گوشی را گذاشتم و به طبقه بالا رفتم. میز آرایشم را مرتب كردم. لباسهایم را آویزان كردم. مایو پوشیدم ربدو شامبر حوله ای را تنم كردم و پایین آمدم.
منصور روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می كرد. نگاهی به قد و بالای من كرد
- ثریا خانم!
- بله خانم
- می خوام برم شنا، لطفا به آقا نبی و آقا مرتضی بگین نیان بیرون
- چشم، الساعه.
وقتی ثریا رفت، منصور با لحنی سنگین گفت:
- اول ببین كسی پشت پنجره ها نباشه بعد برو تو آب، خانم.
داخل استخر شدم. در آب فرو رفتن، یعنی در آرامش فرو رفتن، آن لحظه هیچ چیز مثل شنا نمی چسبید، حتی آشتی با منصور.
یك ربع ساعت كه گذشت منصور هم آمد بیرون و روی صندلی نشست. كمی مرا تماشا كرد و كمی هم مطالعه كرد. ولی چه مطالعه ای! داشت خودش را لعنت می كرد و از محرومیت خودش حرص می خورد.
محبوبه آمد رد شد، گفتم:
- محبوبه خانم این جمعه از خونه و زندگی تون افتادین
- نه خانم، این چه حرفیه؟ انشاءالله تو این خونه همیشه بریز و بپاش شادی باشه
- انشاءالله. نمیاین شنا؟
- اوا خاك به سرم. نه خانم.
و به منصور نگاه كرد
- اون سرش تو كتابه. نگاه نمی كنه!
محبوبه جلو آمد و گفت:
- سرشون تو كتاب هست ولی چشم و دل و حواسشون اینجاست. تو رو خدا باهاشون آشتی كنین
- هنوز زوده محبوبه خانم، باید زجر بكشه
- گناه داره به خدا!
لبخندی زدم و در آب فرو رفتم.
نیم ساعت بعد ثریا آمد و گفت:
- آقا شما غدا میل نمی كنین؟
- نه ثریا، با ایشون می خورم.

Signature
     
#42 | Posted: 11 Jan 2014 15:22 | Edited By: paridarya461
و به من اشاره كرد و ادامه داد:
- البته با آب تنی كه ایشون می كنه، فكر كنم یكبارکی برای شام بیاییم.
ثریا با لبخند گفت:
- هر طور میلتونه.
ده دقیقه بعد از استخر بیرون آمدم منصور نگاهی به پنجره همسایه كرد .اگر هم كسی بود بدبخت از آن فاصله چقدر میتوانست مرا ببیند ؟ اندازه یك عروسك!
روی صندلی نشستم تا آفتاب بگیرم.گفت:
- سرما می خوری گیسو حوله تو بپوش.
قیافه ای گرفتم و سرم را به صندلی تكیه دادم. با آن موهای خیس و اندام سفید،برایش ناز و ادا می امدم. نقطه ضعفش را خوب می دانستم.
سرش توی كتاب بود و چشم و فكرش پیش من .هرچه بیشتر نگاه می كرد بیشتر تشنه می شد.دیگر بس بود بلند شدم روبدوشامبرم را پوشیدم و رفتم دوش گرفتم.
وقتی برگشتم منصور آماده خدمت روی مبل نشسته بود .لباس پوشیدم و موهایم را سشوار كشیدم .كمی آرایش كردم و سجاده ام را پهن كردم و چادر به سر به نماز ایستادم .
كمی برای اهل قبور از جمله مادرم و گیتی و برادرم و خواهر منصور قران خواندم .
منصور گفت:
- گیسو جان روده بزرگه روده كوچیكه رو خوردها.
جانمازم را جمع كردم .
- قبول باشه
- قبول حق باشه.
از اتاق بیرون امدم منصور دنبالم آمد و گفت :
- تصمیم نداری اخمات رو باز كنی ؟ از گره كور هم زده بالاتر
- هر موقع شما در قلبت رو به روی الناز خانم بستین بنده هم اخمام رو باز می كنم
- اصلا من الناز رو آدم حساب نمی كنم چه برسه به ....
- ثریا خانم لطفا غذا رو بیارین دست و پام داره میلرزه
- چشم خانم
وقتی سر میز نشستیم منصور گفت:
- صحت استخر و حمام .
- ممنون
و اخم كردم، ثریا مشغول پذیرایی شد و ما مشغول صرف غذا.
- مامان چی می گفت ؟
- خودت كه شنیدی برای شام دعوتمان می كرد
- كه اینطور حالا می ریم یا نمی ریم سر كار علیه ؟
- من كه میرم شما میل خودتون
- شما تنها هیچ جا نمی ری عزیزم
- منصور دوباره شروع نكن ها ! اعصاب ندارم ظرفیتم پُرِ پُره.
- من كه چیز بدی نگفتم گفتم با هم می ریم .
با ناز نگاهم را بر گرفتم .
- چه نازی هم داره پدر سوخته ناز نازی ! پدر مارو درآورده با این اداهاش
بعد از صرف غذا بلند شدم كه چشمتان روز بد نبیند یك دفعه از درد فریاد كشیدم
- چی شده گیسو
- آی خدا.....
- كجات درد گرفته عزیزم ؟
- كمرم گرفته ،آی آی
- بشین بشین .
- نمی تونم نه نه بهم دست نزن آی خدا نمی تونم تكون بخورم .ثریا ثریا كیسه آب گرم و بیار ببینم
- وقتی بهت می گم حوله رو بپیچ دورت واسه همینه .گوش نمی دی فقط بلدی آدم رو بچزونی .
- دارم می میرم از درد یه كاری كن .
و زدم زیر گریه
منصور هول شد و فریاد كشید :
- ثریا پس كجایی اون كولر رو خاموش كن
- اومدم آقا اومدم بفرمایین چی شد یه دفعه خانم ؟حتما قولنج كردین .
- یادمون رفت كولر رو خاموش كنیم .باد خورده پشتتون .
منصور كیسه آب گرم رو رو كمرم گذاشت و گفت:
- چیزی نیست عزیزم الان بهتر می شی.یه كم تحمل كن
پنج شش دقیقه بعد عضله ام باز شد و توانستم بشینم .
- همه ش عصبی یه از بس اعصابم رو به هم می ریزی منصور .
- من غلط بكنم گیسو جان من تمام تلاشم رو واسه راحتی و آرامش تو میکنم به خدا از این بالاتر چیه كه مامانم را دادم به بابات كه تو از دستم ناراحت نشی
با این كه حرف حساب می زد اما گفتم :
- آره می بینم چقدر به حرفم گوش می دی
- حالا آروم باش بلند شو بریم استراحت كن
- نمی خوام .
اهسته بلند شدم به سمت سالن نشیمن آمدم و روی كاناپه دراز كشیدم.با دست كمرم را می مالیدم كه منصور هم از خدا خواسته آمد مرا همراهی كرد
- من مظلوم بی كس رو اذیت می كنی این طوری می شه دیگه
- تو مظلومی؟خوبه،معنی مظلومیت رو فهمیدیم می ری با دختر ها قر می دی بعد می شی مظلوم ؟ آنوقت ما كه می ریم دو جمله حرف می زنیم می شیم ظالم .
- بابا یه غلطی كردیم .هزار بار پشیمون شدیم و تاوون پس دادیم دیگه ولمون كن گیسو !
- خیلی زشته یه مرد زیر قولش بزنه .
- من كه نرفتم بگم بیا با من برقص.اون ولم نكرد تازه چرا كاری كنم كه فكر كنن از ازدواج مادرم ناراحتم ؟دیشب باید می رقصیدم تا همه بدونن خوشحالم.
- اونم فقط با اون عفریته كه من ازش بیزارم ؟پرروی دریده ! كثافت عوضی به خدا دیشب می خواستم بیرونش كنم
- چون با من رقصید ؟
- نخیر چون فقط بلده متلك بگه بی شعور !
- مگه چی گفته ؟
- دیشب به خاطر اینكه لج منو در بیاره بلند شد با تو رقصید .
- نه عزیزم اشتباه می كنی .
- چی می گی ؟ تو كه نمی دونی بین ما چی گذشت ؟
- چی گذشت ؟
- ولم كن حوصله ندارم
- كجا می ری گیسو ؟
- میرم كپه مرگم رو بذارم و به حال بخت واموندم گریه كنم .
دنبالم امد تو پله ها و گفت :
- چی گفته ؟
- منصور انقدر با من حرف نزن من با تو قهرم باهات حرفی ندارم به خودم مربوطه .
- خب قهر دیگه بسه خواهش می كنم.
- به همین راحتی دیشب كه می خواستی با الناز ازدواج كنی برو دیگه ! من رفتارم بده لجبازم .
وارد اتاق شدم منصور در را بست و گفت :
- تو خانمی عزیزم آدم تو عصبانیت قربون صدقه كه نمی ره.
روی تخت نشستم .
- حالا شدم خانم ؟ نه جونم عوضی گرفتی! در را باز كن باد بیاد
كنارم نشست و گفت:
- باد هم برات خوب نیست من جز تو كسی را ندارم
- به حرف نه در عمل .
- گیسو به خدا دیشب صدات كردم خواب بودی .می دونی كه من تحمل ندارم باهات قهر كنم .
- كم كم تحملت زیاد می شه غصه نخور.عشق عاشقی مال شش ماه اوله.
- من تا آخر عمر عاشق توام به خدا قسم گیسو .
بلند شدم از جلوی منصور رد شدم و از آن طرف روی تخت دراز كشیدم و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم كه بخوابم . بلند شد لباسش را عوض كرد و امد كنارم خوابید.
سرش را روی قلبم گذاشت و گفت:
- به خدا فقط این قلبه كه به من آرامش میدهد.این خونه امید منه
سكوت كردم .
صورتم را بوسید و گفت:
- قول شرف میدهم كه دیگه نرقصم خوبه؟هركی اصرار كرد میگم گیسو ناراحت می شه.
- چرا آبروی منو ببری ؟
- پس چی بگم ولم كنن؟
- هر چی بگی بهتره این وضع .
- آره والله.مردم از دیشب كشتی منو با این نازهات لعنتی .
- منصور برو كنار خوابم میاد .
- خب منم نوازشت می كنم تا تو زودتر خوابت ببره حالا بگو ببینم الناز چی می گفت؟
جریان را براش تعریف كردم .
- غلط كرده فكر كرده همه مثل خودشون كه التماس كنن. بذار ببینمشون حالی شون می كنم .
- نه تو دخالت نكن منصور .
- به جون خودت اگه می دونستم باهاش نمی رقصیدم .
- جون من الكی قسم نخور .امید بابام به منه .
- منم امیدم به توئه.
- امیدوارم.
- وای چه عروسكی گرفتم! به خدا آدمو دیونه می كنه . یك چیزیه كه اصلا نمی شه واسش جذبه گرفت

Signature
     
#43 | Posted: 11 Jan 2014 23:02 | Edited By: paridarya461
الهه ناز-جلد2-قسمت13
یك هفته بعد پدر و مادر به منزل ما آمدند و در ساختمان پشتی ساكن شدند.از اینكه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد كه محبوبه و ثریا و صفورا هر دو منزل را اداره كنند در عوض حقوقشان بیشتر شود .
بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .
دو ماه گذشت .
یك شب به منصور گفتم:
- تكلیف چك های گم شده چی شده منصور ؟
- پریده حسابش كن اثری از آثارشون نیست
- من می خوام بیام شركت
- مگه توی خونه بهت بد می گذره ؟
- بد نمی گذره دیر می گذره دلم می خواد صبح ها هم با تو باشم
- منم همینطور عزیز دلم .ولی خودت كه می دونی توی شركت ارباب رجوع زیاده من هم كه آدم حساسی هستم یكی چپ بهت نگاه كنه قاتی می كنم
- مگه به من اعتماد نداری ؟
- البته كه دارم ولی جناب عالی دل بی صاحب هر مردی رو می لرزونی خانم خوشگله ! چرا بیخود واسه مردم درد سر درست كنیم
- منصور !
- جون منصور
- خب میام توی اتاق تو كنار دست خودت توی كارها كمكت می كنم به خدا صبح ها دلم برات تنگ می شه ،حوصله ام تو خونه سر میره
- مگه قرار نیست منو بابا كنی خودتو مامان ؟به قول خدابیامرز گیتی دلم اووه اووه ی بچه می خواد عزیزم
- هر وقت بچه دار شدیم دیگه نمی ام اصلا تفریحی میام
- نه عزیزم این طوری دوباره من بهت عادت می كنم یه روز كه نیای دیونه می شم
- منصور خواهش می كنم
منصور همان طور كه روی مبل نشسته بود دستش را باز كرد و گفت:
- بیا اینجا ببینم خوشگل من.
بلند شدم كنارش نشستم دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:
- می خوای بیای شركت چكار كنی ؟
- كمك دخالت مدیریت
- همسر من كه دیگه نمی شه تایپیست و منشی و مترجم باشه
- چرا نمی شه؟ این فكر ها رو بریز دور منصور جان اونجا همه می دونن تو رئیس شركتی و در نهایت خودمان و فرزندانمان ایشاالله
- در موردش فكر می كنم
- فكر لازم نیست چون من میام.
- پس باید بیای تو اتاق خودم ها .
- خب من هم واسه این میام كه پیش تو باشم دیگه.
مرا به خودش فشرد و گفت :
- تو عزیز منی .
- پس از فردا بیام .
- قدم به چشم.
سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:
- خیلی بهت عادت كردم منصور مدام نگرانم یكی تو رو از من بگیره.
سرم را بوسید گونه اش را روی سرم گذاشت و گفت:
- گاهی بین اینكه گیتی بهتر بود یا تو می مونم گیسو جان .
از فردا صبح با منصور به شركت رفتم همه خوش امد گفتند و ابراز خوشحالی كردند ولی چه می دانستم داغ فرهان را تازه می كنم .چه می دانستم رفتن یعنی شروع تازه بدبختی ها و تمام شدن خوشبختی.چه میدانستم كه دارم با دست های خودم گور خودم را می كنم .
روزها بیشتر در اتاق منصور بودم در حساب و كتاب ها رسیدگی می كردم.خلاصه هر كاری بود انجام می دادم ترجمه و تایپ ، حسابداری و البته بیشتر پیگیری چك های بی اعتبار و برسی كمبودهای خزانه منصور .
كسری ها مبلغ كمی نبود كه بتوانیم راحت از انها بگذریم باید می فهمیدیم موضوع چیست؟
وقتی غریبه ها به اتاق منصور می امدند به من اشاره می كرد كه از اتاق بیرون بروم. گاهی اوقات با فرهان كار داشتم او باید به اتاق ما می امد در حضور منصور ارتباط با فرهان اشكالی نداشت ولی تنها هرگز.
گاهی كه منصور مجبور بود بیرون برود سفارش می كرد كه پیش خانم حكیمی در سالن بنشینم. تا او بیاید
به فرهان همان حساسیت را داشت كه من به الناز داشتم.با این تفاوت كه منصور فرهان را خیلی دوست داشت .
یك ماه گذشت از رفتار فرهان متعجب بودم .توجه خاصی به من داشت وقتی منصور نبود ارتباط بیشتری با من برقرار می كرد . با ان زبان چرب و نرم و گیرایش مرا تا حدی به خودش جذب كرده بود تا آنجا كه گاهی از ذهنم می گذشت كه اگر همسر فرهان می شدم خوشبخت تر بودم ولی هنوز از علاقه ام به منصور كم نشده بود و دیوانه وار دوستش داشتم.
یك بار یكی از مراجعین در ساعتی به شركت امد كه منصور حضور نداشت.باید زیر ورقه مهر و امضا میشد تا فروش صورت بگیرد فرهان گفت :
- خانم متین می شه محبت كنین مهر مهندس رو به من بدین؟
- می خواین مهر كنین ؟
- بله
- بهتر نیست صبر كنین خود منصور بیاد؟
- موردی نداره من همیشه این كارو می كنم.
به اتاق منصور رفتم و مهرش را آوردم .خدا خدا می كردم منصور از راه برسه و مرا با فرهان و مهندس شاكر ببیند .
زیر ورقه زد و گفت:
- بفرمایین این آمادس مهندس .
- ممنونم فعلا با اجازه خانم مهندس به مهندس سلام برسونین خدا نگهدار .
- خدانگهدار مهندس شاكر
می خواستم از اتاق بیرون بیام كه گفت:
- خانم متین وقت دارین حساب های این ماه را با هم كنترل كنیم؟
- باشه وقتی مهندس اومد
نگاه عجیبی به من كرد گفت:
- من با شما كار دارم نه با ایشون
با رودر باسی روی مبل نشستم.
فرهان خواست در را ببندد كه گفتم:
- لطفا در را باز بزارین وقتی در اتاق بسته س حالت خفه گی بهم دست میده
فهمید كه از ترس منصور این را گفتم لبخندی زد و مقابلم نشست .
دفتر را باز كرد و گفت:
- من می خونم شما بزنین.
و به ماشین حساب اشاره كرد
قبول كردم در ضمن كار احساس می كردم به من خیره شده.
- خب شد ..............تومان حالا این سه رقم رو بزنین
- می شه ........تومان
- بله درسته این هزینه سه دستگاهیه كه خریداری كردیم
- چه دستگاههایی بوده؟
- یه قطعه یه دستگاه بسته بندی و یه دستگاه قالب
- حالا سود كردیم یا نه؟
- زیاد نه.
- می تونم دفتر را ببینم؟
- بله ولی انقدر شلوغ پلوغه كه چیزی سر در نمیارین.
- اشكالی نداره.
+ همیشه آرزو داشتم همسرم این جوری مدبر مدیر باشه ولی افسوس.....
- افسوس كه چی؟
- افسوس كه مهندس همیشه یه قدم از من جلوترن .
- من به قسمت معتقد نیستم اختیار هم شرطه.
- اگه اختیار شرط بود شما به اون چه كه می خواستین می رسیدین.
- آدما می تونن چیزی رو كه از دست دادن یه روز دوباره به دست بیارین .
- منظورتون رو متوجه نمی شم مهندس.
- بگذریم. می تونم یه سوالی ازتون بپرسم گیسو خانم؟
- البته.
- فكر نمی كنین اگه با مرد جوون تری ازدواج می كردین، آزادی بیشتری داشتین؟ تفاوت سن باعث به وجود اومدن تعصب بیش از حد می شه. مخصوصاً در مورد آقایون، چون دوست ندارن همسر جوونشون رو كسی تصاحب كنه.
- مردهای كم سن و سال هم متعصبن. به نظر من هر چه عشق عمیق تره، تعصب بیشتره.
- من این طور فكر نمی كنم. من روی همسرم به اندازه مهندس تعصب نخواهم داشت، در صورتی كه شاید خیلی بیشتر از ایشون عاشق باشم. زن موجود زیبا، فریبنده و هوس انگیزیه. ولی چرا ما مردها باید خودخواهی كنیم؟ اگه به همسرمون اعتماد داریم دیگه كنترل لزومی نداره. آزادی حق انسانهاست، چه مجرد چه متاهل. من مطمئنم الان دل تو دل شما نیست كه مبادا مهندس از راه برسه و من و شما رو اینجا ببینه.
از فراست و طرز فكر فرهان لذت بردم.
- خب بله. اون كمی رو من حساسه.
- كمی نخیر، خیلی زیاد
- من این رو نشونه علاقه ش می دونم، اگه دوستم نداشت بهم اهمیت نمی داد. من منصور رو با همین خصوصیات پذیرفتم.
- ولی آیا ایشون هم همین اندازه، به خودشون سختی می دن؟
- منصور مرد قابل اعتمادیه، من بهش شك ندارم.
خنده عجیبی به معنی چقدر ساده ای تحویلم داد.
- شما چیزی از منصور می دونین؟
- بگذریم گیسو خانم.
- خواهش می كنم.
- مردها اكثراً همین طورن. وقتی به مرادشون رسیدن، یه چیز دیگه می خوان. حتی گاهی اون چیزی رو می خوان كه یه روز نمی خواستن.
قلبم فرو ریخت. بی اختیار فكرم به سمت الناز كشیده شد.
- یعنی شما معتقدین منصور كسی رو می خواد؟
- من دوست ندارم زندگی كسی رو به هم بریزم، گیسو خانم.
- مهندس به من بگین موضوع چیه؟
- هیچی خانم، هیچی. كم كم مهندس پیداشون می شه، دوست ندارم ناراحتتون كنه.
بلند شدم و با دنیایی فكر و غصه از اتاق بیرون آمدم. حالم بد شده بود. نیاز به آرامش و تنهایی داشتم. به اتاق منصور رفتم و در را بستم. روی مبل نشستم و در دنیای شك و خیال دست و پا زدم.
ده دقیقه بعد منصور آمد.
- سلام گیسو جان
- سلام
- چی شده؟ چرا تنها نشستی؟
- هیچی، همین طوری.
- چه خبرها؟ كی اومد؟ كی رفت؟
- مگه مردم می خوان منو بخورن منصور، این مسخره بازیها چیه؟ دزد اومد منو برد، یكی هم منو نگاه كرد، یكی هم خواست منو بخوره.
- چرا انقدر عصبانی هستی؟ می گم یعنی كسی با من كار نداشت؟
- مهندس شاكر اومد.
منصور پشت میزش نشست و در كیفش را باز كرد و اوراقی را بیرون آورد و پرسید:
- چی كار داشت؟
- فرهان از من مهر خواست، منم بهش دادم. البته گفتم صبر كنین منصور بیاد، گفت نیازی نیست، كار همیشگی ماست.
- مهر فرهان مخصوص خودشه، مهر من مخصوص خودم. بدون امضای من نه اجازه خرید هست، نه اجازه فروش.
- من چه می دونم، اصلاً از خودش بپرس.
منصور شماره اتاق فرهان را گرفت.
- سلام مهندس
- ...
- موضوع شاكر چیه؟
- ...
- خب
- ...
- مگه امضای منو بلدی؟
- ...
- پس چطور
- ...
- آها آشنای توئه؟ خب باشه مسئله ای نیست. ممنون.
گوشی را كه گذاشت گفت:
- می گه خریدار دوست خودمه. امضای منو قبول داره و چون معامله پرسودیه، خواسته از دستمون نره.
- امضای تو رو بلده؟
- نه، می گه امضای خودش رو زیر ورقه زده،مهر منو.
با تعجب به منصور خیره شدم. برایم عجیب بود كه فرهان دروغ به این بزرگی بگوید من خودم دیدم امضای منصور را زیر برگه زد
- منصور!
- بله.
- این دستگاههای جدید رو خیلی گرون خریدین ها.
- آره، عوضش سود خوبی داره گیسو جان.
- فرهان كه می گه سود خوبی نداشته.
- تو كی با فرهان حرف زدی؟
با اخم نگاهش كردم و گفتم:
- همون موقع كه مهر رو بهش دادم، جلوی آقای شاكر.
- فرهان گفت این دستگاهها رو می خوایم،منم اجازه دادم. دیگه خودش می دونه.
- یعنی چه؟ پس تو چی كاره ای؟
- فرهان كارشو بلده، بهش اطمینان دارم. حالا این سوالها چیه می كنی عزیزم؟
- همین طوری، برای اطلاعات بیشتر.
- قربونت برم. تو خودت كه علامه دهری.
و مشغول مطالعه اوراق شد.
به چهره اش دقیق شدم. یعنی به غیر از من به كس دیگه ای هم علاقمنده؟ نكنه روم زن بگیره، نه، خدایا! طاقت ندارم، من حتما جدا می شم.
دل تو دلم نبود. باید می فهمیدم فرهان از منصور چی می داند.

Signature
     
#44 | Posted: 12 Jan 2014 15:07 | Edited By: paridarya461
در آن چند روز خیلی پیگیر مسئله شدم، ولی فرهان پاسخ درستی به من نمی داد و حرف را عوض می كرد.
شبها خوابم نمی برد، به منصور احساس بدی پیدا كرده بودم. وقتی به طرفم می آمد، بدم می آمد و از محبت او لذت نمی بردم، دیگر روابط ما آن گرمی سابق را نداشت.
بالاخره یك هفته بعد وقتی منصور از شركت بیرون رفت، به اتاق فرهان رفتم و پرسیدم:
- یا می گین از منصور چی می دونین یا در مورد خودتون فكرهای بد می كنم.
- گفتنش چه فایده داره گیسو خانم؟ شاید من اشتباه می كنم.
- پس چرا تا مطمئن نشدین قضاوت می كنین و اعصاب منو به هم می ریزین مهندس؟
- البته تا حدی مطمئن شدم.
- با تعجب به او خیره شدم.
- اون كیه؟ من می شناسمش؟
- خیلی خوب.
- النازه؟
- بله. البته بیشتر النازه كه موی دماغ منصور خان شده و مطمئنم روزی موفق می شه. الناز دختر هوس انگیزه.
- چی دارین می گین مهندس؟
- حقیقت رو. چشماتون رو باز كنین. تعجب می كنم چطور تا حالا نفهمیدین!
تازه من خر، یادم افتاد كه یك بار منصور گفت اگر من به رفتارم ادامه بدم الناز رو می گیره. خدای من!
- من از اولش می دونستم شما برای مهندس حیفین. اما ترسیدم فكر كنین از سر حسادت می گم. منصور خان عاشق و شیدا زیاد دارن و این یه روز زندگیتون رو به هم می ریزه، همون طور كه زندگی گیتی خانم به هم ریخت و پرپر شد.
دیگر تحمل شنیدن حرفهای فرهان را نداشتم. بلند شدم به طرف پنجره رفتم.
پرسیدم:
- می تونین اینو ثابت كنید؟
- صد در صد! ولی منصور نباید چیزی بفهمه. شاید هم من اشتباه می كنم. بهتره خودتون قضاوت كنین.
- باشه من شما رو لو نمی دم، مطمئن باشین.
- جایزه م چیه؟
- هر چی دوست دارین.
- من شما رو دوست دارم.
با شتاب نگاهش كردم. لبخند قشنگی زد و سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
- البته منو ببخشین. ولی هیچ چیز تو دنیا به اندازه شما منو جذب نكرده. البته قصد خیانت ندارم. اگه خودتون به چشم خودتون دیدین و قضاوت كردین، اون وقت می تونیم با هم خوشبخت باشیم. شاید هم بتونین همین طور ایشون رو بپذیرین و زندگی كنین در اون صورت باز من خودم رو كنار می كشم.
- اگه راست باشه من یه دقیقه نمی مونم. مطمئن باشین.
- من هم اون وقت یه دقیقه معطل نمی كنم گیسو خانم.
- من منتظرم زودتر حقیقت رو ببینم مهندس.
- در اولین فرصت، اما مبادا به روی خودتون بیارین.
- نه، مطمئن باشین.
از اتاق كه بیرون آمدم، رنگ و روی یك جسد از من بهتر بود.
چطور یكباره عشق تبدیل به تنفر می شود؟ چطور یكباره یك چهره زیبای دوست داشتنی تبدیل به یك چهره كریه آزار دهنده می شود؟
منصور در نظر من مثل دیوی شده بود كه وجودم را می لرزاند.
ای كاش زن بهرام شده بودم یا زن همین فرهان.
معلومه كسی كه بتونه اون عشق بی مثال رو زیرخاك دفن كنه و دوباره عاشق بشه، دفعه سوم هم عاشق می شه.
غرق افكار خودم بودم كه فرهان چند ضربه به در زد و گفت:
- اجازه هست؟
- بیا تو پرویز جان.
- خسته نباشین.
تشكر كردیم.
من و فرهان نگاهی معنی دار به هم كردیم. فرهان مقابل من نشست.منصور گفت:
- چه خبر فرهان؟
- سلامتی، راستش خواستم یه چك یك میلیونی بنویسین. این یارو، فروشنده دستگاهها، دبه در آورده.
- دستگاهها كه صد كفن پوسوندن پرویز.
- می گه اگه این قیمتو قبول ندارین، دستگاهها رو پس بیارین. ضرر كردم و از این حرفا. البته حق داره، ارزون به ما داد
- خیلی خب، اگه این طوره بهش بده. بار اول كه نیست ازش خرید می كنیم.
و دسته چكش را از داخل كیفش در آورد و مبلغ را نوشت و امضا كرد وقتی ورقه چك را به سمت فرهان گرفت، پیشدستی كردم و چك را گرفتم و گفتم:
- این بار من می خوام چونه بزنم، اشكالی كه نداره؟
- چونه زدن كار تو نیست عزیزم.
- مگه چه ایرادی داره منصور؟ بذار منم امتحان كنم. نمی شه كه بازی در بیاره.
منصور به فرهان چشم دوخت.
- خانم متین، شما خودتون رو با این جماعت درگیر نكنین. من این پول رو بهشون می دم، ولی بعدا از حلقمشون می كشم بیرون.
- این جماعت فروشنده ان دیگه، اگه بَدَن كه چرا باهاشون معامله می كنین؟ اگه خوبن كه حرف منطقی رو می پذیرن.
- چك رو بده فرهان، خودش قضیه رو پیگیری می كنه گیسو جان.
- وقتی كاری رو شروع كنم تموم می كنم. منو كه خوب می شناسی منصور. اگه نذاری، چك رو برمی دارم واسه خودم خرج می كنم. در وجه حامل هم كه نوشتی.
- خب فدای سرت عزیزم، من دو برابرش رو برات می نویسم. تو اون چك رو بده به فرهان و با جماعت دزد درگیر نشو.
- متاسفم.
احساس كردم فرهان خودش را باخته، چون مرتب مخالفت می كرد و تعصب منصور را به جوش می آورد.
- آخه آدم درستی نیست بیشرف، چشم هیزه! شما رو كه ببینه دیگه هیچ گیسو خانم.
- گیسو، چك رو بده فرهان كه اون وقت منو به جرم قتل صاحب دستگاهها می برن زندون.
- با هم بریم منصور جان. مسئله ای نیست. با مهندس فرهان هم می شه برم.
- گیسو! چك را بده به فرهان.
با عصبانیت چك را روی میز مقابلم گذاشتم و بلند شدم و گفتم:
- شما حقتونه سرتون كلاه بره، چون مدام وحشت دارین. چیه؟ میترسین من برنده بشم و آبروتون بره.
خواستم از اتاق بیرون بیایم كه منصور گفت:
- حالا چرا عصبانی می شی عزیزم؟
- دیگه تا بهم اختیارات ندی، پامو تو این شركت نمی ذارم.
- خیلی خب بیا، هر كاری دوست داری بكن. گیسو خواهش می كنم.
با ناز و قیافه آمدم نشستم. فرهان متعجب به من نگاه می كرد. چك را برداشتم و گفتم:
- مهندس شماره شركت رو به من بدین.
- بعداً براتون میارم خانم.
- ممنون.
- می بینی فرهان چه همسری دارم، دلسوزو فعال!
- بله، همین طوره.
و بلند شد از اتاق بیرون رفت.
- گیسو كار زشتی كردی. ازت توقع نداشتم. الان فرهان فكر می كنه بهش اطمینان نداریم.
- خب فكر كنه. مگه معاونت نیستم؟ منم حقی دارم. دو ماه نبودم گند بالا آوردین.بی عرضه ها! آخه تو چقدر ساده ای! مگه می شه یه شركت اسم و رسم دار بعد از یك هفته، تازه یادش بیفته جنسش رو ارزون فروخته و پول بیشتری بخواد؟ تو همچین كاری می كنی؟
- تو این دنیا همه چیز امكان پذیره.
با كنایه گفتم:
- اینو كه می دونم.
- خب پس چی می گی؟
- تو كار رو بسپر دست من تا برات پولهای از دست رفته رو زنده كنم.
منصور خندید.
- می خندی؟
- اگه تو تونستی این كار رو بكنی من دو دانگ این كارخونه رو به نامت می كنم. به خدا قسم!
- نامردی اگه نكنی.
- نامردم اگه نكنم.
- پس باید بهم اختیارات بدی.
- شما صاحب اختیاری، ولی بنده همسرم رو با پول معاوضه نمی كنم، تنها جایی نمی ری.
- شاید لازم شد خب با مهندس صدیق می رم. »منظورم مرتضی بود«
- من همین طوری به نامت می كنم. از خیرش بگذر.
- ما پول در ازای زحمت می گیریم آقا، منم خواهر اون خدا بیامرزم.
- پس همه جا با هم می ریم، یادت باشه گیسو . دخالتی تو كارت نمی كنم ولی كنارت هستم.

Signature
     
#45 | Posted: 12 Jan 2014 15:23 | Edited By: paridarya461
الهه ناز-جلد2-قسمت14
آن روز فرهان شماره شركت را به من نداد و گفت شماره را گم كرده ام. فردای آن روز مهندس شاكر وارد شركت شد. از اتاق منصور بیرون آمدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
- مهندس شاكر ممكن لیست فروشی رو كه مهندس فرهان براتون مهر كردن، به من بدین؟
مهندس شاكر از داخل اوراق، آن را پیدا كرد و به من داد. نگاهی به امضای زیرش كردم تا مطمئن شوم امضای منصور است. بله، فرهان امضای منصور را جعل كرده بود. آن لیست را به اتاق یكی از همكارها بردم و كپی كردم و اصل را به شاكر برگرداندم و به اتاق فرهان رفتم و گفتم:
- مهندس شماره شركت رو پیدا كردین؟
- بله، اما هر چی می گیرم كسی بر نمی داره گیسو خانم.
- چه شركتیه كه این وقت روز تعطیله، می شه شماره رو دوباره بگیرین؟ شاید اومده باشن.
شماره را گرفت و گفت:
- چی شده گیسو خانم؟ از وقتی در مورد اون موضوع باهاتون صحبت كردم رو رفتار من دقیق شدین، نكنه به من شك دارین.
- این چه حرفیه؟ اتفاقاً رو حرفهاتون فكر كردم دیدم احتمالاً حق با شماست. ولی این دفعه بی گدار به آب نمی زنم و می خوام طرفم رو خوب بشناسم. برای آشنایی بیشتر هم لازمه با هم ارتباط داشته باشیم و برای ارتباط بیشتر لازمه بهانه ای پیدا كنم و به اتاقتون بیام، درسته؟
- آه! بله حق با شماست، من برای جلب رضایت شما هر كاری می كنم. ان وقت سر قولتون هستین؟
- صد در صد.
- كه این طور! باشه در اولین فرصت. منتظرم یه بار كه منصور و الناز با هم قرار گذاشتن، شما رو در جریان بذارم. بر نمی داره. بیاین خودتون گوش كنین.
گوشی را گرفتم. حق داشت ولی گفتم:
- می شه یه بار دیگه بگیرین؟
- بله، صد بار می گیرم
شماره را در ذهنم ثبت كردم. به نظرم شماره آشنا آمد.
- آره بر نمی داره،ممنونم. فعلا با اجازه.
و به اتاق منصور برگشتم.
- كجا بودی گیسو؟
- همین دوروبرها.
- این دوروبرها سوراخ سنبه زیاد داره.
- پیش فرهان بودم. چرا این طوری نگاهم می كنی منصور؟ رفتم بپرسم كه با اون شركت تماس گرفته یا نه؟
- خب حالا بود؟
- نه كسی گوشی رو بر نمی داره.· اونم باید در شركتش رو تخته كنه.
پشت میز تایپ نشستم و شماره ای را كه به خاطر سپرده بودم یادداشت كردم.
ظهر به منزل رفتیم. فرصتی پیدا كردم و شماره را گرفتم. فرهان گوشی را برداشت. تعجب نكردم، چون می دانستم سرم كلاه گذاشته ولی كور خوانده بود. شماره خودش را جای شماره شركت گرفته بود
هر چه می خواستم باور كنم كلاهبرداریها زیر سر فرهان است، نمی توانستم. یعنی باورم نمی شد. فرهان مرد بی ایمان و شارلاتانی نبود. به خاطر همین تمام حرفهایش را درباره منصور باور داشتم و با منصور ارتباط بر قرار نمی كردم.
آن شب هم مثل بقیه شبها منصور سراغم آمد و قربان صدقه ام رفت.
- حوصله ندارم منصور، خسته م.
- من خستگی تو در میارم.
- خسته ترم می كنی.
- یعنی چه؟
- یعنی اینكه برو كنار
به او برخورد و طاقباز خوابید و ساق دستش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمهایش را بست.
آن روز وقتی منصور رفت خوابید، پریز تلفن را كشیدم و به اتاق سابقم رفتم و شماره فرهان را گرفتم.
- بله.
- سلام مهندس.
- سلام گیسو خانم، عصر به خیر.
- ممنون. چه خبر؟ دل تو دلم نیست.
- آروم باشین خانم. بدونین با چه كسی دارین زندگی می كنین بهتره یا عمری بترسین و ندونین؟
- حق با شماست.
- امروز ساعت شیش و نیم بیاین سر خیابون جلوی رستوران. من میام دنبالتون، ماشین نیارین.
- باشه، قراره با الناز كجا برن؟
- قراره منصور بره خونه اونا، در مورد ازدواج با هم صحبت كنن. مبادا چیزی به روش بیارین ها.
- باشه، فعلا خدا نگهدار.
- خدا نگهدار.
مثل مرده ها به مبل تكیه زدم. تمام وجودم می لرزید. آدم مرگ عزیزانش را راحت تر قبول می كند تا خیانت همسرش را. تمام قدرتم را در پاهایم جمع كردم و از روی مبل بلند شدم و به اتاق رفتم، منصور هنوز خواب بود. دو شاخه تلفن را به پریز زدم و روی تخت دراز كشیدم و به چهره منصور كه آرام خوابیده بود، خیره شدم. شاید علت تنفر این بود كه هنوز دوستش داشتم. اصلا فكر نمی كردم به من خیانت كند. كمی اشك ریختم. می دانستم امروز آخرین روز زندگی ماست. دلم برای آن همه عشق و شور و اشتیاق كه به منصور داشتم و آن همه امید كه مرا به این خانه كشاند. بدجوری می سوخت. بعد كه فكر كردم بعد از منصور باید با فرهان ازدواج كنم، با كسی كه می داند همسر اولم چه خیانتی به من كرده، منقلب می شدم. می ترسیدم مرتب به من سركوفت بزند و تحقیرم كند. یا مثلا موقع دعوا بگوید تو اگر لیاقت داشتی، تو اگر آدم بودی، منصور با وجود تو مجددا ازدواج نمی كرد. این بود كه به بهرام فكر كردم.
آن قدر فكرهای جورواجور به سرم زد كه خسته شدم و استغفرالله گفتم.
منصور غلتی زد، چشمهایش نیمه باز كرد و مرا كه دید انگار جن و پری دیده. چند بار چشمهایش را باز و بسته كرد بعد برای اینكه مرا بخنداند، دستهایش را روی چشمهایش مالید و گفت:
- خواب می بینم؟ جناب عالی كه گفتین كنار من نمی خوابین، مور مورتون می شه و از این حرفها .....
- كنار شما نخوابیده م، سر جای خودم خوابیدم.
و پشتم را كردم.
باز غرورش را زیر پا گذاشت و خودش را به من چسباند و گفت:
- آخه تو چرا با من بد شدی؟
- برو از قلبت بپرس، نه از من.
با لحنی بامزه قلبش را نگاه كرد و گفت:
- جناب قلب، می شه محبت بفرمایین بگین چرا همسر نازنینم با من بد شده؟
- بله، بله
- ممنونم جناب قلب.
بعد در گوش من گفت:
- ایشون می فرمایند كه حتما سوءتفاهمی پیش آمده و گرنه كه من » یعنی قلب منصور « فقط به عشق گیسو جان می زنم.
و شروع كرد به بوییدن سر و گردن من.
- آ ، منصور پرتت می كنم اون طرف ها! قاتی پاتی ام حسابی!
- آخه چرا عزیزم؟ به من بگو چته؟ والله، باالله، من فقط تو رو دوست دارم. اگر هم یه وقت چیزی می گم، از روی عصبانیته.
- پس چرا قبلا كه عصبانی می شدی از این حرفا نمی زدی؟ زن می گیرم و زنها سگند و فرهان زن نگیری.
- غلط كردم خوبه؟
- نه، می دونی چرا؟ چون بعد از اینكه عشقبازی تون تموم شد، تازه حرفای اصلی دلتون رو می زنین. یادتون نمیاد كه غلط كردین.
- من به خاطر این مسایل تو رو دوست ندارم، اینو بفهم. آدم اگه كسی رو قلبا دوست نداشته باشه، نمی تونه باهاش ارتباط زناشویی برقرار كنه.
- ا ...! پس اون بدكاره ای كه روز و شب بغل این و اونه، میلونها نفر رو دوست داره؟ اونا هم دوستش دارن؟ آره؟ ما زنها وقتی نیاز شما رو برطرف كردیم می شیم اخ.
- شما هوس رو با عشق عوضی گرفتین، خانم.
- شما هم عشقتون را با من عوضی گرفتین، آقا.
- تو عشق منی، به خدا قسم! فقط فقط فقط تو، تو، تو عشق منی، چرا باور نمی كنی؟
جیغ كشیدم:
- برو اون ور. ازت بدم میاد منصور. چرا باور نمی كنی؟
بدون كلمه ای از كنارم بلند شد. لبه تخت نشست، سیگاری روشن كرد و همانجا كشید. بعد بلند شد لباسش را عوض كرد و از اتاق بیرون رفت.
به حال خودم كمی اشك ریختم. بعد بلند شدم و به طبقه پایین رفتم. منصور مشغول صرف چای بود ولی عصبانی و تو هم. تلویزیون را روشن كردم و روی مبل نشستم.منصور نگاهی به ساعت كرد. ساعت پنج بود. بلند شد بالا رفت و دوش گرفت و تمیز و ادوكلن زده، در حالی كه كت شلوار دودی پوشیده بود، پایین آمدو بدون خداحافظی رفت.
خون خونم را می خورد. اولین بار بود منصور بدون اینكه بگوید كجا می رود و بدون خداحافظی از خانه خارج می شد. فاصله ای را كه بین ما ایجاد شده بود، به وضوح حس می كردم.
بلند شدم با فرهان تماس گرفتم. گفت:
- ساعت شش و نیم منتظرم.
حاضر شدم و مضطرب از پله ها پایین آمدم.
- تشریف می برین بیرون؟
- آره ثریا خانم. می رم كمی قدم بزنم. نمی دونم چرا حالم دگرگونه؟
- قدم بزنین حال و هواتون عوض می شه. راستی، آقا گفتن بهتون بگم میرن خونه یكی از دوستاشون.
- بره قبرستون، كی ناراحت می شه؟
- اوا خانم جون، خدا نكنه! بین زن و شوهرها حرف و قهر زیاده، عشقم زیاده، هر كدوم نباشه اون یكی معنا پیدا نمی كنه.
- خداحافظ. راستی من سعی می كنم قبل از منصور بیام خونه، اگه تماس گرفت نگید من رفتم بیرون بگید تو اتاقم، حمامم، خوابم، نگران می شه مغزم رو میخوره. می شناسیدش كه.
- چشم خانم.
- از همسایه مون چه خبر؟
- خوبن، اتفاقاً آقای رادمنش و خانم هم الان همین سوال رو كردن.
- شب می رم سری بهشون می زنم. فعلا خداحافظ.
- خیر پیش.
سوار ماشین آلبالویی فرهان شدم و سلام و احوالپرسی كردم.
- دیر كه نكردم؟
- نخیر، تا از شاه داماد پذیرایی كنن و صحبت كنن، دو ساعتی طول می كشه.
- گفت می رم خونه یكی از دوستام.
- خب اینا هم دوستن دیگه، دروغ نگفته
و به تمسخر خنده ای كرد.
سری تكان دادم و گفتم:
- می بینین عاقبتم به كجا كشید؟ از همه بدتر گیتی بیچاره فدای چه نامردی چه عاقبتی.
- عاقبت شما خوبه. نگران نباشین. مثل شیر كنارتون نشستم.
- ممنونم. ولی دیگه پشت دستم رو داغ كردم به كسی اطمینان نكنم. البته ببخشین.
- بهتون حق می دم

Signature
     
#46 | Posted: 12 Jan 2014 21:54 | Edited By: paridarya461
وارد خیابانی شدیم كه منزل الناز در آن بود. قلبم داشت می آمد توی دهنم. خدا خدا می كردم كه همه حرفهای فرهان دروغ باشد، ولی وقتی ماشین منصور را مقابل منزل آنها دیدم، عرقی سرد روی پیشانی ام نشست. دستم را روی چشمم گذاشتم و در دل گفتم:
- خدایا بهم صبر بده.
گیتی خوش به سعادتت كه مردی و این روز رو به چشم ندیدی. ای كاش از روز اول من پرستار مادرجون شده بودم، كه الان زیر خاك پوسیده بودم. اقلا با عشق می مردم. ولی حالا با نفرت دست به گریبانم.
مرگ خودم را به چشم دیدم.
فقط این جملات را در دل می گفتم:
- امیدوارم به خونه نرسیده بمیری! امید دارم مغزت از هم بپاشه، امیدوارم اون الناز بی شرف رو زیر خاك كنن. امیدوارم تو بغل هم بمیرین و بپوسین.
- خب، حالا ثابت شد؟
با سر جواب مثبت دادم.
- بریم؟
- نه فرهان. صبر كن تا از خونه بیاد بیرون. تا به چشمم نبینم باور نمیكنم.
لحظه ای در عمق چشمان هم فرو رفتیم.
- باشه صبر می كنیم. دوست ندارم معمایی بمونه.
دقیقا یك ساعت و پانزده دقیقه توی ماشین نشستیم و صحبت كردیم، تا آقای دلباخته از در منزل بیرون آمد. خانواده فرزاد هم تا كنار در نرده ای منصور را بدرقه كردند.
الناز لباس زرشكی به تن داشت و خیلی زیبا شده بود. ولی آن لحظه در چشم من از خوك زشت تر بود. خب معلوم است، هوویم بود.
فرهان مرا زیر نظر داشت.
یك لحظه دستم رفت تا دستگیره در را باز كنم كه فرهان دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
- نه گیسو، خواهش می كنم.
در حالی كه اشكهایم سرازیر شده بود، گفتم:
- تو بودی تحمل می كردی فرهان؟ می نشستی و تماشا می كردی؟
- گیسو ما الان خودمون مجرمیم. اگه الناز و منصور اون طرفن. من و تو هم این طرفیم. می دونی منصور بفهمه تو الان كنار من نشستی چه بلایی به روزگارمون میاره؟ هر چی باشه اون مرده، می تونه صد تا زن بگیره، ولی تو حق نداری الان در كنار من باشی. تو هنوز زن منصوری، می فهمی چی می گم؟
سكوت كردم.
- اگه می خوای به زندگی با منصور ادامه بدی، كه اون حرفی جداست. ولی اگه تصمیم داری از منصور جدا شی، نباید چیزی از امشب برای منصور تعریف كنی. شتر دیدی ندیدی. فقط طلاق بگیر. بگو نمی خوامت، بگو تو خائنی، ولی اثبات نكن. می فهمی چی می گم؟
اشكهایم را پاك كردم و گفتم:
- می فهمم ولی سخته خفه شم فرهان.
- تحمل كن، خواهش می كنم. خب منصور رفت. بریم كه باید میون بر بزنم و شما رو قبل از منصور به خونه برسونم.
و چنان با سرعت و ماهرانه از كوچه پس كوچه ها مرا به خانه رساند كه تعجب كردم.
وقتی پیاده شدم تشكر كردم و گفتم:
- انشاءالله جبران كنم.
- همین كه بهتون برسم جبران شده.
- خدا نگهدار.
- گیسو خانم!
- بله.
- سكوت، سكوت، سكوت! عاقل و سیاستمدار باشید لطفا.
به خانه آمدم. ثریا تا مرا دید گفت:
- خانم چرا رنگتون انقدر پریده؟
- حالم بده ثریا خانم. قلبم خیلی درد می كنه.
- بگم مرتضی شما رو برسونه دكتر؟
- نه كمی استراحت كنم بهتر می شم. منصور كه تماس نگرفت؟
- نه.
- خوبه. نگو بیرون بودم.
- باشه. خیالتون راحت.
- من می رم بالا استراحت كنم، جواب تلفن هم نمی دم.
- بله.
به اتاق خوابمان رفتم. لباسم را عوض كردم. كمی توی آینه خودم را نگاه كردم و گفتم:
- راست می گن خوشگلها بد شانسن.
بعد به اتاق سابقم رفتم. در را قفل كردم و روی تخت، هم آغوش افكار پریشانم شدم.
قلبم تند تند می تپید. اضطراب به جانم افتاده بود. تا آن حد كه خواستم به مرتضی بگویم برویم دكتر. ولی وقتی صدای ماشین منصور را شنیدم، منصرف شدم.
دوباره روی تخت دراز كشیدم.به لوستر نگاه كردم. آن را مثل نیزه چند شاخه ای می دیدم كه می خواست بر قلب من فرود آید. به اشیاء و مبلمان و تابلو ها نگاه می كردم. همه چیز در نظرم زشت و كریه می آمد. از آینه و پرده و كنسول و رنگ دیوار و اتاق و خانه متنفر شده بودم، چه برسد به خود منصور!
خوشبختی ما چه زود گذشت. هنوز شش ماه نشده بود.
به پدرم و مادر جون اندیشیدم كه بعد از جدایی من و منصور چه می كنند؟ هزار بار خودم را لعنت كردم كه چرا واسطه شدم. چون جدایی من از منصور، واقعیتی غیر قابل انكار بود.
دستگیره در اتاقم پایین و بالا شد.
- گیسو! گیسو! در رو باز كن ببینم چته؟ بیا بریم دكتر.
- برو گمشو كثافت. با تمام وزنت، با تمام قدرتت، پا روی قلبم گذاشتی حالا می گی بریم دكتر؟
اینها را در دل گفتم.
- گیسو، با توام خواهش می كنم ...اقلا بگو ببینم حالت خوبه؟ ...
- ثریا! كلید یدكی این در رو بردار بیار ببینم. نكنه ...
- آره، چرا می گی نكنه؟ بگو ایشاالله بمیری كه دیگه راحت بشم و عروس تازه مو بیارم همین خونه.
فریاد كشیدم:
- ثریا خانم من حالم خوبه، بهش بگو بره خونه همون دوستش، احوال اونو بپرسه.
از صدای پای منصور فهمیدم به سمت اتاقش می رود.
ثریا رسید و گفت:
- بفرمایید كلید آقا.
- دیگه لازم نیست، می گه حالش خوبه.
یك ساعت بعد، ثریا برای صرف شام مرا صدا زد. وقتی پایین رفتم، سر میز نشسته بود و منتظر بود ولی شدیدا در فكر بود.
آن شب برای اولین بار بی ادبی كردم و سلام نكردم. من تصمیم داشتم از او خداحافظی كنم. چه سلامی؟ چه علیكی؟
منصور نگاهی به من كرد و گفت:
- علیك سلام.
- سلام.
- بهتری؟
- من چیزیم نبود.
- مگه قلبت درد نمی كرد؟ مگه با تو نیستم؟
- درد می كرد ولی گفتنش چه اهمیتی داره؟
- از درد قلب انقدر اشك ریختی كه چشمات متورم و قرمزه؟
سكوت كردم
- از اینكه بدون خداحافظی رفتم ناراحت شدی؟ ولی من به ثریا پیغام دادم
دو دستم را به حالت ایست مقابل منصور گرفتم و گفتم:
- بس كن منصور، از این به بعد اگه تا صبح هم نیای خونه كسی انتظارت رو نمی كشه. پس راحت باش. اومدم خیر سرم دو لقمه كوفت كنم و برم. ممنون ثریا خانم.
- آخه برای چی؟ این چه طرز صحبت كردنه گیسو؟
- برای اینكه جناب عالی مردی، صاحب اختیاری.
- باور كن كار واجبی بود.
- چه كار واجبی؟
- یكی از دوستام خواسته بود برم منزلش.
- كدوم دوستت؟ من همه اونا رو می شناسم.
- اینو نمی شناسی.
- اتفاقا خوب می شناسم. آره. در كنار اون دوستها بودن خیلی خوبه و خیلی واجب.
- چیزی لازم ندارین؟
- چرا ثریا خانم، یه كم آرامش، بگو كجاست؟
ثریا رو به منصور كرد و گفت:
- خانم امروز حالشون خوب نیست، عصبانی هستن.
این را گفت و رفت.
- مجلس مردونه بود.
- یعنی یه زن هم تو مجلس نبود؟
- نه.
- منزلشون كجا بود؟
- مركز شهر.
- خیلی خب اگه اینطوره، حرفی نیست.
در حالی كه با چاقو شنیسل گوشت را میبریدم. ادامه دادم:
- ولی به همون خدایی كه اون بالاست اگه خلاف این ثابت بشه ...
و چاقو را مقابلش گرفتم:
- با همین چاقو بند این زندگی رو پاره می كنم. این پیوند به اصطلاح مبارك و عاشقانه رو قطع می كنم.
- این حرفها چیه می زنی. تو دعایی شدی گیسو؟!
- یعنی طلاق. حالا یا دعایی شدم، یا جادوم كردن یا چیز خورم كردن یا دیوونه شدم یا كوفت كاری.
- چی شده مرتب اسم طلاق میاری؟ تو كه تا یه ماه پیش عاشق و شیدا بودی، وابسته بودی، دوستم داشتی. بهم عادت داشتی، پس یه دفعه اون همه احساس چی شد؟
- مثل احساس شما پرپر شد. ریخت. حباب بود، شكست. دود بود، رفت آسمون.
- من همون منصور عاشق شیدای زن دوست گیسو دوست دیوونه مجنونم. به خدا قسم!
- انقدر خدا رو قسم نخور، چون نیستی.
- ثابت كن كه نیستم.
- به موقعش.
- موقعش كیه؟
- هر لحظه، منتظر باش. بدبخت بابام كه این وسط اسیر شد.
- به بابات چه كار داری؟ اونها دارن بهتر از ما زندگی می كنن.
- من كه برم، بابام هم دنبالم میاد. چون دوست نداره بشه آینه دق تو.
- كجا می ری؟
- گورستون، قبرستون، هر جا به جز این قصر وامونده، خواهرم رو كه مدفون كردی، حالا نوبت منه؟
- تو بیجا می كنی. من تو رو طلاق نمی دم. اینجا خونه و زندگی توئه، هر موقع منو نخواستی، بگو من برم.
- نمی خوام. من این قصر رو نخواستم، من زندگی بلوری نمی خوام. من جام طلایی تو خالی نمی خوام، من شوهر خیالی نمی خوام، من یه مرد می خوام كه قلبش فقط مال من باشه.
- نكنه اون مرد رو پیدا كردی؟
- این طور فكر كن.
- راحت بگو منو نمی خوای، از من سیر شدی! خوشی زده زیر دلت، از محبت سیراب شدی، بگو كس دیگه ای رو می خوام.

Signature
     
#47 | Posted: 12 Jan 2014 22:10 | Edited By: paridarya461
و بعد با مشت روی بشقاب كوبید و فریاد كشید:
- بگو تو پیری، تو آدمكشی، تو گیتی دوستی، تو متعصبی، تو زیادی به من وابسته ای، د بگو! چرا لال شدی؟
از بلندی صدای منصور سرم را میان دو دستم گرفتم.
بشقاب شكسته را روی زمین پرت كرد و گفت:
- ای لعنت به من كه دستم نمك نداره، لعنت به این زندگی، لعنت به من كه انقدر قربون صدقه ت رفتم و این شد نتیجه ش.
و از سالن خارج شد.
ثریا دوید و گفت:
- چی شده؟ آخه چرا خلق خودتون رو تنگ می كنین؟ والله ارزش نداره!
بغضم شكست. سرم را روی میز گذاشتم و بلند بلند گریستم.
ثریا دست به سرم كشید و گفت
- ببین دخترم، آقا شما رو خیلی دوست دارن.واقعا چطور می شه عشق و دوست داشتن رو ثابت كرد؟ مرتب كه قربون صدقه تون می رن، قهر می كنین، التماستون می كنن. دیگه چیكار كنن؟ آخه یه كم منطقی باشین. به حرف مردم اهمیت ندین. این مردم چشم ندارن زندگی خوب و شیرین شما رو ببینن. والله شما تو چشمین، مدتیه زندگی شما به هم ریخته. ناراحت نشین ها، ولی از وقتی رفتین شركت، این خونه آرامشش رو از دست داده، حالا چرا، نمی دونم!
- برای اینكه بیشتر شناختمش ثریا خانم.
- شما اشتباه می كنین، حالا شا متون رو میل كنین، بعد برین از آقا دلجویی كنین. این همه ایشون اومدن ناز شما رو كشیدن، یه بار هم شما برین. والله ازتون چیزی كم نمی شه. آقا به محبت شما نیاز دارن. از نیاز هم گذشته، عادت دارن. الان مدتیه بی محلی می كنین. اعصابشون خراب شده. محبتون رو دریغ نكنین.
- من محبت می كنم، وقتی اون دلش جای دیگه س، چه فایده داره؟
- آقا كه صبح تا شب پیش شمان، چطور دلشون جای دیگه س؟
- مگه ندیدین عصر رفت بیرون. صبحها هم تو شركت چند با به بهانه كار می ره بیرون. من مطمئنم كه یه چیزی می گم.
- به چشم دیدین؟
- آره دیدم.
- استغفرالله! من كه باور نمی كنم. اون موقع كه تو قلب آقا كسی نبود پی این كارها نبودن، چه برسه به حالا كه قلبشون ، زندگیشون شما هستین. اشتباه می كنین. اشتباه خودتون رو پیدا كنین، نه اینكه زندگی تون رو به هم بزنین.
ثریا شروع به جمع كردن بشقابهای شكسته كرد و گفت:
- ببین چقدر به ایشون فشار اومده كه دست به چنین كاری زدن، غذا هم كه نخوردن، اقلاً شما بخورین.
- نمی تونم.
و بلند شدم به سالن رفتم و روی مبل نشستم.
منصور از بالا صدا زد:
- ثریا یك چسب زخم توی این خانه نكبتی پیدا نمی شه؟
- چی شده آقا؟ دستتون بریده؟
- اعصاب برای آدم نمی ذاره. معلوم نیست چه مرگشه؟
صدای مادر آمد:
- مهمون نمی خواین؟
الهه ناز-جلد2-قسمت15
آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم:
- بفرمایین مادر جون
- سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدین
- سلام. شما كه حالی از ما نمی پرسین. چرا گریه كردی دخترم؟ چی شده؟ منصور كجاست؟
- چیزی نیست مادر جون، كمی حرفمون شده.
- آخه برای چی؟
- مهم نیست، خب چه خبرها؟ تعریف كنین.
پدر گفت:
- مثل اینكه خبرها اینجاست. دعوا سر چیه؟ شما مدتیه یا با هم قهرین، یا چشمهای تو اشكیه، یا اعصاب منصور خرابه، نكنه دعوا سر ماست.
- نه والله بابا! این چه حرفیه؟ به خدا سر شما نیست.
- پس سر چیه؟
- نپرسین، چون خودمون هم هنوز نمی دونیم.
- زن و شوهرها دعوا دارن دیگه رادمنش، خودمون عصری داشتیم با هم دعوا می كردیم یادت رفته. حرف رو عوض كن خواهش می كنم.
- چشم خانم، هر چی شما بفرمایین.
- شام خوردین مادر جون؟
- آره عزیزم، ما یه ساعت پیش خوردیم. بابات گشنه بود، زود خوردیم.
- منصور كجاست؟
- بالاست. زد بشقاب رو شكست، مثل اینكه دستش بریده.
مادر از جا پرید و گفت:
- اوا خاك به سرم! چه بلایی سرش اومده؟
منصور از توی پله ها گفت:
- هیچی مادر، حالم خوبه. سلام. سلام پدرجان.
- سلام پسرم! سلام منصور جان، دستت چی شده؟
- عصبانی شدم، خواستم بكوبم رو میز، خورد تو بشقاب.
- مثل اینكه ما بد موقعی مزاحم شدیم.
- اختیار دارین. اتفاقا خوب موقعی اومدین. روحیه مون عوض می شه. خب، چه حال و خبر؟
- خوبیم پسرم، اومدیم بگیم ما فردا میریم مشهد، شما نمیایین؟
- به به! زیارت چه عالی! خوش بگذره. اگه زودتر می دونستیم می اومدیم، ولی حالا نمی شه. چند تا قرداد دارم، گرفتارم.
- ما هم یه دفعه تصمیم گرفتیم مادر. صبح رادمنش رفت برای ساعت هفت و نیم صبح فردا بلیط گرفت.
- به سلامتی.
- من هم باهاتون میام مادر جون، اگه پرواز كنسلی بود كه با هم می ریم، اگه نبود من عصرش میام. كدوم هتل جا رزرو كردین؟
- هتل هما عزیزم. بیا خوش می گذره. منصور هم اگه كارهاش رو تمام كرد میاد. یه هفته می مونیم.
- من و گیسو یه فرصت دیگه میاییم.
- ولی من می رم.
- كجا می ری؟ مادر و پدر دوتایی می خوان برن.
- من اتاق جدا می گیرم. می خوام مدتی از این خونه دور باشم.
- تو كنار خودمی، اخلاقت این شده، وای به حال اینكه دور بشی. بدون من جایی نمی ری.
پدر گفت:
- دخترم كنار شوهرت باشی بهتره، رضایت اون شرطه. منصور هم دلش به تو خوشه بابا.
- باشه، مشهد نمیام، ولی توی این خونه هم نمی مونم.
پدر گفت:
- ای بابا من چی می گم،تو چی می گی، گیسو.
- می بینین پدر جان، همین جوری لجبازی می كنه. هر چی دندون رو جیگر می ذارم بدتر می شه.
به دست منصور اشاره كردم و گفتم:
- آره، معلومه چقدر دندون رو جیگر می ذاری! مظلومیتت كاملا هویداست. بمیرم الهی.
- یه ماهه دارم تحملت می كنم. خودت هم خوب می دونی.
- خب تحمل نكن. مگه مجبوری زجر بكشی؟
- صلوات بفرستین. شما چرا این طوری می كنین؟ قباحت داره. ما مثلا اومدیم دلمون باز شه.
- خب رفتین خرید؟
- آره دخترم، حالا بعد بیا ببین، سلیقه پدرته.
- مباركتون باشه.
و به خودش اشاره كردم و گفتم:
- پدرم خوش سلیقه س دیگه.
آن شب وقتی مادر و پدر خداحافظی می كردند، مادر جون گفت:
- مواظب همدیگه باشین. منصور كاسه بشقابها رو شمردم، وای به احوالت چیزیش كم بشه!
- حالا اومدیم و بشقاب از دست ثریا خانم افتاد. تقصیر من می ذارین مامان؟
- ثریا دروغ نمی گه. ازش می پرسم. به اعصابت مسلط باش پسرم، جلو رادمنش خجالت می كشم.
- صبح می برمتون فرودگاه مامان.
- نه پسرم، ما ساعت شیش می ریم. مرتضی می بردمون.
- پس مواظب هم باشین. انشاالله خوش بگذره. ما رو هم دعا كنین. در ضمن اونجا دعا كنید اخلاق گیسو مثل سابق بشه.

Signature
     
#48 | Posted: 12 Jan 2014 22:25 | Edited By: paridarya461
منصور به اتاق خواب رفت. ده دقیقه بعد من رفتم لباس خوابم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و به اتاق سابقم رفتم و همان جا خوابیدم. منصور هم اصلا اعتراضی نكرد، حسابی قهر بود.
تا صبح دقیقه ای چشم برهم نگذاشتم. الناز لحظه ای از جلوی چشمم دور نمی شد، بالاخره زهر خودش را به من و گیتی ریخت.
ساعت شش از پنجره دیدم كه پدر و مادر با مرتضی رفتند. آیت الكرسی بدرقه راهشان كردم.
تا ساعت هفت و نیم فكر كردم و تصمیمم را گرفتم. دیگر زندگی زیر یك سقف در كنار منصور برام لذتبخش نبود كه هیچ، عذاب آور هم بود.
به اتاق منصور رفتم. بیدار ولی هنوز در رختخواب بود. دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و به سقف چشم دوخته بود. سلام نكردم. چمدانم را از داخل كمد بیرون آوردم و چند تا لباس و لوازم شخصی داخلش چیدم.
منصور بلند شد نشست و گفت:
- می خوای بری مشهد؟
جواب ندادم. لباسهایم را عوض كردم و شناسنامه ام را از داخل كشو برداشتم و در كیفم گذاشتم. بعد رفتم حوله ام را آوردم و داخل چمدان گذاشتم. زیپ را بستم و گفتم:
- ببخشین اگه براتون زن خوبی نبودم، مهندس متین.
- تو داری چیكار می كنی؟
- خداحافظی. دارم می رم خونه پدرم، منزل سابقش.
بلند شد آمد دستش را روی چمدان گذاشت و گفت:
- زده به سرت؟
- آره خوشی زده زیر دلم. می رم تا تو راحت زندگی كنی و مجبور نشی اون دندونهات رو روی جیگر عاشقت بذاری. یه موقع خون میاد!
- بین همه زن و شوهرها حرف پیش میاد.
به دستش اشاره كردم و گفتم:
- این طوری؟
- مقصرش تو نبودی، خودم بودم.
چمدان را بلند كردم.
- یعنی انقدر از من بیزار شدی؟
- ما برای هم مناسب نیستیم منصور، اصلاً ایراد از منه. ولم كن تو رو خدا.
- من دوستت دارم گیسو، چرا نمی فهمی؟ چرا داری زندگیمون رو خراب می كنی؟ اگه می خوای به پات بیفتم، خوب می افتم، دیگه غروری برام نمونده.
- چرا؟ چون با من ازدواج كردی؟
- از وقتی گیتی عزیزم رو خاك كردم، غرورم رو خاك كردم. اون همه چیز بود، غرورم بود، زندگیم بود، تو هم خواهر اونی، پس برای من تو همونی، این رو بفهم.
- تو منو به خاطر اون دوست داشتی.
- من تو رو به خاطر خودت می خوام.
- ولی من دیگه تو رو نمی خوام.
- بی دلیل كه نمی شه. مگه زندگی لباس تنه؟
- به خودت بگو.
- والله كسی تو زندگی من نیست. اگه چیزی هم گفتم، اگه گفتم می رم زن می گیرم، از روی عصبانیت بود. گیسو قهر و لجبازی بیخودی نكن.
- تعجب می كنم با داشتن اون همه خاطرخواه كه برات سر و دست می شكنن، به من التماس می كنی.
- كدوم خاطرخواه؟ كی در انتظار منه؟ چرا پرت و بلا می گی گیسو؟
- برو كنار منصور، الهه ناز تو كس دیگه س. راست می گن تا سه نشه بازی نش. براش قشنگ تر اهنگ بزن.
بازویم را گرفت و من را روی تخت انداخت و گفت:
- فكر كردی نمی تونم نگهت دارم. دختر بی عقل؟
- برو كنار منصور.
- نمی رم. خودت رو بكشی ، فحشم بدی، رهات نمی كنم.
و شروع كرد به بوسه باران بدن من
- تو عزیز منی، تو عشق منی، وجود منی، لعنتی! اینو بفهم.
هر چه می خواستم از دستش فرار كنم نمی توانستم. ماشاالله زوری داشت مثل فیل.
جیغ كشیدم:
- منصور من از تو بدم میاد، برو كنار، آزام نده.
- گیسو چقدر فریاد می كشی. ثریا میاد بالا زشته.
- بذار بیاد. ثریا خانم!
دستش رو جلوی دهانم گرفت. به فشاری دستش رو برداشتم و فریاد كشیدم:
- ثریا خانم! این داره منو می كشه. به دادم برس.
منصور با یك دستش جلوی دهانم را گرفته بود و با دستش دیگرش باهام مبارزه می كرد، بعد دستش را از جلوی دهانم برداشت.
ثریای بدبخت از جیغ و هوار من چند ضربه به در زد و گفت:
- آقا تو رو خدا ولش كنین. از شما بعیده! شما كه دست بزن نداشتین.
ثریا در را باز كرد و با ناراحتی گفت:
- آقا به خاطر من ....
ولی وقتی ما را دید گفت:
- استغفرالله.
و با خجالت و لبخند از اتاق بیرون رفت و در را بست.
- بی حیا!
- تقصیر توئه كه اپرا اجرا می كنی.
- ولم كن لعنتی! آخه بزور چه فایده داره؟
- فایده داره.
آن قدر دست و پا زدم كه خسته شدم. یعنی از شما چه پنهان در برابر جذابیت منصور كسی نمی توانست مقاومت كند.بنابراین تسلیم شدم، ولی احساسی نشان ندادم.
در آخر مرا بوسید و گفت:
- دیگه باهام آشتی كن. من بدم، پیرم،به درد تو نمی خورم، ولی تو نادیده بگیر. چی كار كنم؟ دوستت دارم.
بلند شدم لباسم را مرتب كردم.
- دیگه كه نمی خوای بری؟
- مگه به خاطر این قهر كرده بودم؟
- گفتم شاید شكستن غرورم دلت رو به رحم بیاره.
- مگه نمی خوای بری شركت؟
- تا از جانب تو مطمئن نشم، نه.
- خیلی خب، من هستم، برو به كارت برس.
- مگه تو نمیای؟
- نه، می خوام بخوابم، دیشب نخوابیدم.
- نری ها!
و بلند شد سر و وضعش را مرتب كرد و گفت:
- بریم صبحانه بخوریم.
- من میل ندارم. اگه خوابم برد بیدارم نكن.
- باشه بگیر بخواب عزیزم. پس خداحافظ.
- خداحافظ.
منصور رفت. شاید اگر ان موقع ها بود و به چشم خودم ندیده بودم كه به دیدن الناز رفته می گفتم:
- آخیش! چقدر باگذشته! چقدر مهربونه! چقدر وابسته س!
ولی آن لحظه هیچ كدام از این جملات را نگفتم. بر عكس فكرم رفت پیش فرهان و خوشبختی هایی كه در كنار او در انتظارم بود.
وقتی منصور به اتاق آمد، خودم را به خواب زدم. ملحفه را رویم كشید، مرا بوسید و آرام گفت:
- خانمم خسته شده، اعصابش ناراحت شده،قربونش برم الهی، چه ناز خوابیده! باید ببرمش مسافرت.
و رفت.
نیم ساعت بعد بلند شدم، آماده شدم. چمدانم را برداشتم و پایین آمدم. خجالت می كشیدم به چشمهای ثریا نگاه كنم.
- سلام ثریا خانم.
با لبخند معنی داری گفت:
- سلام خانم.
- ببخشین تو رو خدا. امروز زده بود به سرش. برای اینكه تركش نكنم، آبرومون رو برد.
- عیب نداره. حالا فهمیدین چقدر دوستتون داره؟ ولی خودمونیم انقدر ترسیده بودم كه حد نداشت. فكر كردم واقعاً دارن شما رو خفه می كنن، نمی دونستم دارن با بوسه و قربون صدقه خفه تون می كنن، دور از جون.
- كور خونده. من دارم می رم ثریا خانم، دیگه خسته شدم، می رم خونه پدرم.
- ای بابا! این كارها چیه؟ ذوق و شوق آقا رو سركوب نكنین.
- اون ذوق و شوقش واسه كس دیگه ایه. خداحافظ.
- خانم جان، نرین تو رو خدا.
- بمونم دعوا مرافعه می شه. چند روزی می رم آرامش بگیرم. شاید به قول منصور خسته شدم.
- پس زود بیاین ها.
- انشاالله. خدانگهدار.
ماشین را روشن كردم و راه افتادم، به خانه كه رسیدم، آن قدر سرم درد می كرد و خسته بودم كه یك لباس راحتی پوشیدم و سیم تلفن را از پریز كشیدم و خوابیدم.
ساعت یك با صدای زنگ در از خواب پریدم. بلند شدم از پنجره نگاه كردم، منصور بود. رفتم در را باز كردم، وقتی آمد داخل گفت:
- این بازیها چیه در آوردی، گیسو؟
- بازی قایم باشك.
- حاضر شو بریم خونه.
- مریض نیستم كه صبح بیام اینجا بخوابم، ظهر بیام خونه.
- اصلاً تو حرف حسابت چیه؟
و در را بست.
- من می خوام از تو جدا شم. شوخی هم نمی كنم، ناز هم نمی كنم، دعوا هم باهات ندارم. دوستانه با هم ازدواج كردیم، دوستانه هم جدا می شیم. هم واسه تو زن زیاده، هم برای من شوهر.
- پس لطفاً دوستانه بگو كی زیر پات نشسته؟
- عقلم، شعورم، غرورم.
- اگه راست می گی ثابت كن.
- منصور من انقدر تو رو دوست داشتم كه تا آخرین لحظه هم دعا می كردم اشباه كرده باشم، ولی متاسفانه حقیقت داشت.
- چی حقیقت داشت؟ چی دیدی؟
- چیزی كه یك زن نمی تونه ببینه.
- منو با كسی دیدی؟
- منصور دیگه مهم نیست. حتی اگر اون مسئله حقیقت هم نداشته باشه، دیگه باهات زندگی نمی كنم. چون بهم دروغ گفتی.
- چه دروغی گفتم؟ لعنتی.
- لعنتی جد و .... استغفرالله ... برو منصور حالم خوش نیست. اومدی زابه راهم كردی.
منصور جلو آمد و مرا به دیوار تكیه داد و گفت:
- اگه راست می گی بگو منو با كی دیدی؟
- برو منصور حوصله ندارم. من فقط طلاق می خوام. نه به این دلیل كه بهم خیانت كردی. به این دلیل كه دیگه دوستت ندارم. ازت متنفرم. ای كاش همون موقع زن بهرام یا فرهان شده بودم. اونا شرفشون از تو بیشتره.
منصور نامردی نكرد و چند سیلی پی در پی به صورتم زد.
مرتب فریاد می كشید:
- آره اونا از من شرفشون بیشتره. من بی شرفم؟ من پستم؟ من خائنم؟ فكر كردی تحملم چقدر كثافت؟ هر چی نازت رو می كشم گندتر می شی. دیگه از دستت خسته شدم! نمی خوای به درك! برو بمیر! برو طلاق بگیر! برو زن فرهان یا بهرام شو. اره دیگه من اخی شدم . ازم خسته شدی.
و بی رحمانه به صورتم سیلی می زد. دیوانه شده بود. شاید هفت سیلی به صورتم زد. صورتم بی حس شده بود. در اثر خونی كه از بینی و لبم جاری شده بود، به خودش آمد و كنار رفت. روی مبل نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. خودش هم به نفس نفس افتاده بود.
از روی میز دستمال كاغذی برداشتم و جلوی بینی ام گرفتم و روی مبل نشستم. سرم را به مبل تكیه دادم تا خونریزی بینی ام بند بیاید. نگاهی به من كرد و گفت:
- بگو منو كجا دیدی؟ با كی دیدی؟ وگرنه همین جا می كشمت.
- بكش راحتم كن. چرا معطلی نامرد؟
بلند شد به طرفم حمله ور شد و گفت:
- بگو وگرنه لهت می كنم. گیسو.
- مگه دیروز بعدازظهر نرفته بودی خونه الناز؟
جا خورد. كم كم عقب رفت و روی مبل نشست.
از ساعت شیش تا هشت و ده دقیقه اونجا بودی و من توی ماشین بیرون منتظرت بودم. تو با الناز رابطه داری، می خوای باهاش ازدواج كنی. دیروز به خاطر قرار مدار رفته بودی اونجا.
منصور مبهوت به من نگاه می كرد.
- چرا ساكتی؟ دفاع كن. بگو نبودم. بگو چشمهام عوضی دیده.
روی مبل نشست و گفت:
- خب، بودم.
- آفرین، پس اونجا مركز شهر نیست. خونه دوستت هم نیست. زن هم توی اون جمع دوستانه بوده، اونم سه نفر. حالا می خوای با دروغهایی كه تحویلم دادی، باور كنم بدون منظور اونجا رفتی.
- خونه الناز رفته بودم، ولی نه برای خواستگاری و قرار مدار ازدواج.
- پس برای چه كوفتی بدون مشورت با من رفته بودی اونجا؟ مگه نمی دونی از اونا بدم میاد؟ اون وقت آلاگارسون می كنی می ری دیدنش؟ ای تف به اون روت بیاد.
- به خاطر كاری رفته بودم.
- چه كاری؟ بگو.
- نمی تونم بگم.

Signature
     
#49 | Posted: 12 Jan 2014 22:49 | Edited By: paridarya461
- منصور، بلند شو از اینجا برو. من دیگه حرفی با تو ندارم. اگه تا حالا به نامردیت شك داشتم، امروز با این رفتار وحشیانه ت مطمئن شدم. برو از جلو چشمهام دور شو. من فردا می رم تقاضای طلاق می كنم. پدرم هم میل خودشه، فقط قضیه ما رو از اونها جدا كن. همین.
- تو داری عجله می كنی گیسو، داری اشتباه می كنی. من الناز رو دوست ندارم.
- ولی اون تو رو دوست داره.
- گیسو زندگی مون رو خراب نكن. به خدا برای این چیزهایی كه تو گفتی اون جا نرفته بودم. ولی نمی تونم بگم چرا اون جا رفته بودم، چون ازم خواهش كردن چیزی نگم.
- آره، به قولی كه به اونا دادی عمل كنی، بهتره.
و فریاد كشیدم:
- برو بیرون از این خونه.
منصور بلند شد و با عصبانیت به سمت در رفت و گفت:
- اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق كن، مطمئن باش خیلی راحت امضا می كنم.
- مطمئنم، خب، الناز بد تیكه ای نیست. از رادمنش ها استفاده كردی، دیگه حالا نوبت اونه.
در را كوبید و رفت. تازه زدم زیر گریه. آن قدر فحش دادم كه خودم خسته شدم. بی رحم چقدر سیلی به صورتم زد.
آن شب فقط منتظر بودم صبح شود بروم تقاضای طلاق بدهم. آن قدر از منصور بدم آمده بود كه به سه طلاقه هم راضی بودم.
صبح به دادگاه خانواده رفتم كارهای مقدماتی را انجام دادم و به خانه برگشتم.
حدود ساعت سه با فرهان تماس گرفتم
- سلام مهندس.
- سلام گیسو خانم، معلوم هست كجایین؟
- من منزل پدرم هستم، منزل سابقمون.
- چرا اون جا؟
- من دیدم مهندس امروز نیومد. پس ... چرا به این زودی؟
- دیر هم شده.
- مهندس چه كرد؟
- هیچی، كمی التماس، كمی دعوا مرافعه، دیروز ظهر هم اومد اینجا، منو به باد كتك گرفت و رفت.
- بهش كه چیزی نگفتین؟
- چرا گفتم كه خونه الناز دیدمت، می گه برای انجام كاری رفته بودم، ولی نمی تونم بگم چه كاری، چون بهشون قول دادم.
- هنوز گیجم. باورم نمی شه تقاضای طلاق دادین. چه ضرب الاجلی!
- پدر و مادر جون مسافرتن، تا اونا نیومده ن باید اقدام می كردم.
- كمكی از دست من برمیاد؟
- نه ممنونم. فقط فعلا موضوع پیش خودمون باشه. تو شركت صحبتی نكنین.
- حتما. شماره منزل پدرتون همون شماره قبلیه؟
- بله. قربان شما.
- خدا نگهدار.
بعدازظهر ثریا تماس گرفت، كلی نصیحتم كرد. خواهش كرد، التماس كرد، ولی به جایی نرسید.
الهه ناز-جلد2-قسمت16
یک هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد ،فقط گاهی تلفن زنگ میخورد،بر می داشتم .قطع میکرد .می فهمیدم منصور است .ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود .
هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام
یک روز بعدازظهر با صدای زنگ در ،گوشی اف اف را برداشتم،پدر و مادرجون بودند از دیدنشان خوشحال شدم .به استقبالشان رفتم .
بعد از پذیرایی گفتم:
- خب مشهد چه خبر؟ زیارتها قبول .
- جاتون خالی بود دخترم ،ولی همه رو از دل و دماغمون در آوردین .این چه بساطیه به پا کردین ؟
- شما خودتون رو ناراحت نکنین مادرجون ، بین من و منصور اختلافی بوجود آمده که زیاد ساده نیست و من دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم .به منصور هم گفتم ، زندگی شما از ما جداست
پدر گفت :
- من چطور تو روی منصور نگاه کنم دختر؟ حرفها میزنی ! میگه طلاق میخوای ، راست میگه ؟
- آره تقاضای طلاق دادم
مادر و پدر از جا پریدند.
- تو چکار کردی؟
- هفته پیش رفتم دادگاه، تقاضای طلاق دادم .همین روزها باید احضاریه ش بیاد در خونه تون
- خیلی سرخود شدی گیسو ! این غلطها چیه؟ زن با کفن از خونه شوهرش بیرون میاد
- گیتی با کفن بیرون اومد بسه .اون مال قدیمهاست .من با یه آدم هوسباز زندگی نمیکنم .ببخشین مادرجون ،ولی باید حقیقت رو بدونین
- منصور میگه منظور خاصی نبوده گیسو جان.البته قبول داره نباید بهت دروغ می گفته ،ولی مبگه از ترسم دروغ گفتم
- بهتون گفت اومد اینجا منو سیلی بارون کرد؟ صورتم پر خون شده بود من دیگه نمی خوامش
- غلط کرد .ولی تو عصبانیت که حلوا خیر نمی کنند مادرجون،خودت می دونی منصور چقدر دوستت داره
- من از شما جز خوبی ندیدم مادرجون،منو ببخشین،ولی تصمیمم رو گرفتم، دیگه توی اون خونه برنمیگردم.اصرارتون بی فایده س
پدر گفت:
- خب منصور چرا نمیگه برای چی رفته اونجا؟ فکر نمی کنه داره زندگیش به هم میخوره ؟ یعنی مردم مهم تر از زنش هستن خانم؟ یعنی چی؟
- آدم خوش قولیه ، سرش بره حرفش نمی ره .رادمنش ، من چکار کنم؟
به کنایه گفتم :
- به منم قول داده بود از الناز دوری کنه مادرجون، اونا با هم سر و سر دارن
- اشتباه می کنی مادر .منصور همچین آدمی نیست ،هرزه نیست، سوءتفاهم شده
- حالا اونا هیچی ،من اصلا دیگه دوستش ندارم .با سیلی هایی که به من زد ، ورقه طلاق رو امضا کرد .اونهمه خون از بینی و لب من اومد ، بلند نشد یه دستمال بهم بده .منصور همچین آدمی بود؟ پس حق رو باید به من بدین
مادر نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمی دونم چی بگم؟ فقط اینو بدونین با این کارهاتون، زندگی من و رادمنش رو هم به هم می ریزین
- شما به ما کار نداشته باشین
پدر گفت:
- مگه میشه، بچه جان؟
- حالا چایی تون رو میل کنین .حرف رو عوض کنیم بهتره
- اگه منصور عذرخواهی کنه و بگه چرا اونجا بوده .میای سر زندگیت عزیزم؟
- نه مادرجون، دیگه نه .معذرت میخوام
مادر دو دستش را بعلامت دیگه چقدر التماس کنم، باز کرد و به مبل تکیه داد
پدر گفت:
- چاییت رو بخور مرجان جون ، اینها خودشون آشتی می کنن .ناراحت نشو.چه ماه عسلی رفتیم ! از شیرینی شکرک زد
- تو بمون اینجا رادمنش، من می رم خونه. تو مغز اینو شستشو بده .من مغز اونو.بلکه خدا بخواد زودتر آشتی کنن . اینم شده یه غصه روی دل ما
- نه مادرجون، من دوست دارم تنها باشم.خواهش میکنم
- بذار بمونم گیسو
- نه بابا، اگه لازم شد خودم خبرتون میکنم
- بابا بلند شو بریم سرخونه زندگیت.این بازیها چیه ؟طلاق چیه؟ از شما بعیده.منصور تو رو طلاق نمی ده
- چرا اتفاقا خودش گفت اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق بده .من راحت زیرش رو امضاء میکنم .الان یه هفته س، نه زنگی زده ، نه سری زده ، پس بدونین اونم خسته شده .اون دلش جای دیگه س
- گیسو جان ،تو اول بیا قیافه اش رو ببین، بعد قضاوت کن. رنگ و روش سیاه شده .غصه میخوره بچه م

Signature
     
#50 | Posted: 13 Jan 2014 14:30 | Edited By: paridarya461
پدر و مادر نتوانستند من را ببرند و رفتند .
از اینکه وقتی بروند منصور می فهمد تقاضای طلاق دادم، احساس خوبی داشتم.دلم خنک می شد
فرهان گاهی با من تماس می گرفت.دروغ نباشد، من هم منتظر تماسش بودم.دلم به او گرم شده بود
روز بعد با زنگ تلفن گوشی را برداشتم .منصور بود.
- سلام گیسو
- سلام
- خوبی؟
- بد نیستم به لطف شما!
مکث کرد
- کاری داشتی منصور؟
دوباره کمی مکث کرد، بعد گفت :
- میخوام خواهش کنم برگردی سر زندگیت .قبول دارم اشتباه کردم، ولی تو گذشت کن
- متاسفم منصور
- بخدا من الناز رو دوست ندارم .بخدا قصد ازدواج با اونو ندارم. کی به تو این چرت و پرتها رو گفته؟
- هیچکس . اینهمه تو مواظب من بودی، یه مدت هم من تو رو زیر نظر گرفتم و خودم فهمیدم
- گیسو من دوستت دارم
- تو جای من بودی چیکار میکردی؟ اگه من همچین خطایی مرتکب شده بودم ، باهام زندگی میکردی؟ مرد و مردونه جواب بده
- شاید تنبیهت میکردم .ولی طلاقت نمی دادم، چون بهت اطمینان دارم.حرفت رو باور میکردم .ولی تو حرف منو باور نمی کنی. هرچی میگم قضیه چیز دیگه ای بوده ، قبول نمی کنی
- اصلا گیریم تو رفتی اونجا، موضوعی رو حل کنی که مربوط به خودت نبوده، بهم دروغ که گفتی ، با مشت زدی تو بشقاب و با سیلی زدی تو صورت من .اینهاست که نمی ذاره باهات ادامه بدم. منم تو رو خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو همه چیز رو خراب کردی.
- برگرد گیسو ،خواهش میکنم . من بدون تو نمی تونم زندگی کنم.حاضرم هر تنبیهی رو بپذیرم
- تنبیه تو فقط اینه که پای ورقه طلاق رو امضا کنی
- گیسو، دیوونگی نکن
- کاری نداری منصور؟
- درست تصمیم بگیر.نمی خوام تهدیدت کنم، ولی اگه پام رو تو دادگاه بذارم، دیگه همه چیز تمومه ها، گیسو!
- حتما بذار .خدانگهدار .
و گوشی را گذاشتم
از لحن ملتمسانه منصور با غمی که در صدایش بود گریه ام گرفت .چرا کار ما به اینجا کشید؟ قابل تصور نبود
دو هفته گذشت .پدر و مادر خیلی سعی کردند ما را آشتی بدهند، اما نتوانستند.
پای عمو منصور هم وسط کشیده شد، ولی بی فایده بود
یکماه بعد ،دادگاه ما تشکیل می شد و من بی صبرانه منتظر آن روز بودم.
طاهره خانم و آقا کریم و نسرین خیلی نصیحتم کردند، ولی بی نتیجه بود. پدر هم دیگر از دستم عصبانی شده بودو قهر کرده بود.می گفت گذشت رو از مادرت یاد نگرفتی .بچه من نیستی و از این حرفها
بیشتر از بیست روز بود که منصور را ترک کرده بودم. وضع و حالم عوض شده بود،حالت تهوع داشتم . با دیدن علامت های بارداری وحشت کردم .بعد از آزمایش فهمیدم تصورم درست بوده و باردارم.حالت مرگ به من دست داد . منصور را لعنت میکردم که آن روز وحشیانه و به زور در من اویخته بود .
حق داشت که می گفت: فکر کردی نمی تونم نگهت دارم ؟
من را پابند کرده بود .کارم شده بود گریه .نمی دانستم باید چکار کنم.جریان را به احدی نگفتم به چند پزشک مراجعه کردم تا سقط کنم .دو نفر از آنها قبول نکردند ، ولی یکی پذیرفت و برای دو روز بعد به من وقت داد
با وجدانم در جنگ بودم .نه دلم راضی میشد بچه ام را با دست خودم بکشم . نه دلم راضی می شد بی پدر یا بی مادر بزرگ شود . تازه با این وضع ،تا نه ماه دیگر هم نمی توانستم طلاق بگیرم و این از همه درد آورتر بود. دلم میخواست زودتر تکلیفم روشن شود.
یعنی با وعده های فرهان قصر طلایی خودم را روی خرابه زندگی منصور ساخته بودم و برای رسیدن به آن روز شماری میکردم و شدیدا عجله داشتم
بالاخره تصمیم گرفتم بچه را بدبخت نکنم و او را سقط کنم تا از این زدگی نکبتی راحت شود .فقط قبل از اینکه به اتاق عمل بروم، باید کارهایی را انجام می دادم .چون معلوم نبود زنده از اتاق عمل بیرون بیایم ، باید یک نفر می دانست من چرا اینکار را میکنم و در کجا. اگر می مردم و می فهمیدند که سقط جنین کرده ام، برایم هزار حرف در می آوردند .آنوقت کجا بودم که ثابت کنم بچه از منصوربوده .این بود که اول وصیت خودم را نوشتم و روی میز گذاشتم ، بعد به دیدن فرهان رفتم
- خب چه خبرها؟ خیلی خوش اومدین
- ممنونم .خبر که زیاد دارم، فقط نمی دونم اول کدوم رو بگم
- راحت باشین
- می دونین مهندس ، من سه چهار روزه متوجه شدم باردارم
بهت زده به من خیره شد
- حالا که نمیخوام با منصور ادامه بدم، تصمیم گرفتم سقط جنین کنم .فردا صبح وقت دارم. به شما گفتم،که اقلا یه نفر بدونه که بچه مال منصوره.شاید مردم، دوست ندارم پشت سرم تف و لعنت باشه
- شما نباید اینکار رو بکنین.قتل نفس گناهه
- هنوز زیر یه ماهه س و حوصله ندارم نه ماه دیگه طلاق به تعویق بیفته میخوام زودتر همه چی تموم بشه
- خب اگه میخواین طلاق بگیرین بگیرین، ولی بچه رو سقط نکنین.من اون بچه رو مثل بچه خودم دوست دارم ، یا می تونیم بدیم به پدرش
- من تصمیم رو گرفتم مهندس ، فقط یه موضوع دیگه........ نمی دونم چطور بگم ، ولی میخوام بدونم چرا با منصور اینکار رو کردین ؟
- کدوم کار رو ؟
- دست بردن تو حسابها ، تقاضای بی دلیل برای چک، جعل امضا، چرا؟
خشکش زد .
- این چه حرفیه گیسو خانم؟من سالهاست با منصور رفیقم و دارم بهش خدمت می کنم
- ببینید مهندس اگه باهام صادق نباشین،منم ازتون صرف نظر می کنم.اینو جدی می گم .من همه چیز رو می دونم .اگه خدا بهم شانس نداده ، الحمدالـله هوش و ذکاوت بی نظیری داده . من از شما مدرک دارم .قصد هم ندارم به منصور چیزی بگم ، فقط میخوام بدونم چرا؟
سرش را پایین انداخت .کمی سکوت کرد بعد گفت :
- حق با شماست ، اما بخدا خیلی دلم از منصور گرفته .اون دوبار به من خنجر زد .روی هرکس دست گذاشتم ،صاحبش شد.گیتی رو تونستم فراموش کنم ، شما رو نتونستم .یکسال و اندی به امید شما از خواب بیدار شدم، به خواب رفتم ، باهاتون زندگی کردم.هرچی به منصور می گفتم پس چی شد؟ به گیسو گفتی ؟ می گفت : آره گفتم، قبول نمی کنه .انقدر به منصور اطمینان داشتم که باور میکردم، ولی نمی دونستم دروغ میگه .شما خودتون رو جای من بذارین. با کسی اینطور.....
و کف دستش را نشان داد
- صادق و صاف باشین و اون اینطور عشقتون رو بدزده ، اونم نه یه بار، دوبار!
فقط خواستم یه جوری تلافی کنم . خودتون می دونین من آدم بی وجدان و بی ایمانی نیستم، اما باید بهش می فهموندم منم زرنگی و سیاست دارم. تصمیم گرفتم ازش بدزدم،موفق هم شدم .الان مبلغ زیادی ازش دزدیده م و همه رو به حسابی که براش باز کردم ریختم .
فقط میخواستم یه روزی اون دفترچه حساب رو جلوش بذارم و بهش بگم، اگه میخواستم سرت کلاه بذارم،می تونستم .
من چشمداشتی به مال منصور ندارم. الحمدالـله بی نیازم . هم خودم زحمت کشیدم ، هم پدر ثروتمندی داشتم که بی اندازه برام ارث گذاشته . پس قبول کنین اون پول رو برای خودم نمی خواستم .به روح مادر و پدرم قسم ، به جون شما که خیلی دوستتون دارم قسم، من دزد نیستم .ولی اعتراف میکنم که بشما نظر دارم ، یعنی به مال منصور نظر ندارم، ولی به ناموسش دارم ، چون شما اول ناموس خودم بودین .
بهم حق بدین گیسو خانم. می دونم خلاف کردم ، ولی اقلا دلم خنک شد. حالا هم ازتون معذرت میخوام .الان می رم دفترچه حسابش رو براتون میارم .
بلند شد به طبقه بالا رفت
انگار با پتک زدند توی سرم .باورم نمیشد فرهان چنین آدمی شده باشد.خدا می داند چقدر به او فشار آمده که دست به چنین کاری زده بود .خب البته با تصوراتی که او کرده بود، حق داشت. وقتی با دفترچه حساب پس انداز برگشت ، آن را به من داد و گفت :
- اینو بهش بدین
- خودتون بهش بدین، من با اون کاری ندارم
- روم نمیشه .من هنوز منصور رو دوست دارم .بخدا فقط ازش گله مندم.نمیخوام رابطه مون بهم بخوره
- منصور هم شما رو خیلی دوست داره، باور کنید شما دچار سوء تفاهم شدین.منصور منو نمی خواست ، من منصور رو دوست داشتم .
وقتی بهش گفتم،گفت اول بخاطر گیتی ، دوم بخاطر فرهان، نمی تونم باهات ازدواج کنم .دوست ندارم فکر کنه زرنگ بازی در میارم ، تو حق فرهانی .خیلی هم از شما تعریف میکرد .بعد به همین علت از خونه ش اومدم بیرون .چون می گفت نمی تونیم با هم ازدواج کنیم .ولی عشق منصور راه قلبم رو بسته بود.هیچکس رو نمی تونستم دوست داشته باشم .این بود که وقتی منصور منو برای شما خواستگاری کرد، رد کردم.بعد بهرام اومد وسط و بقیه ماجراها که می دونین
- واقعا اینطوری بود؟
- بله بخدا قسم
- پس من شیش ماهه در اشتباهم .خدایا منو ببخش ! چه اشتباهی کردم !
و سرش را میان دستهایش گرفت
- من به منصور نمیگم ازش دزدی کردین . مطمئن باشید، فقط چون شرفم رو گرو گذاشتم که این پول رو براش زنده کنم، پول رو بهش پس می دم .میگم طرف اومده پولها رو داده به فرهان، اونم به خواهش من برات حساب جدا باز کرده
- ازتون ممنونم .شما زن بزرگواری هستین ، همیشه به منصور غبطه خوردم
- اگه با چشمهای خودم منصور رو خونه الناز اینها ندیده بودم، فکر میکردم این بساط همه حقه بازی بوده و قصد تلافی داشتین مهندس

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / الهه ناز (جلد دوم) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites