تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

صفحه  صفحه 10 از 17:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  16  17  پسین »  
#91 | Posted: 9 Jan 2014 23:54
که با اشاره اش که می گفت بروم نزدیک تر، تا کنار میزش رفتم... حالا اون آن طرف میز نشسته بود و من این طرف ایستاده... _ منم همین رو عرض کردم خدمتتون... از جایش بلند شد و به من اشاره کرد که روی صندلی اش بنشینم... ابروهایم از تعجب رفتند بالا... با دست به خودم اشاره کردم و نگاه پرسشگرم را دوختم بهش... با تکان سر تایید کرد و پشت به من و رو به پنجره ایستاد و صحبتش را ادامه داد... جلو رفتم و با تردید روی صندلی نشستم... چقدر راحت بود... کمی سرم را به عقب چرخاندم و وقتی مطمئن شدم رویش به سمت پنجره است، بیشتر در صندلی فرو رفتم و به پشتی تکیه دادم و بیشتر در صندلی فرو رفتم... وای که چقدر راحت بود... خدایی آن هم صندلی بود که من داشتم؟!... تکیه که می دادم، آن قدر پشتی اش خشک بود که پشیمان می شدم...بدتر از آن صدای قیژ قیژ گوش خراشش بود... وقتی بلند می شدم و دوباره می نشستم، چنان صدایی می کرد که از نشست و برخاست هم پشیمانم می کرد... نمی دانم چقدر در آن حالت بودم که با صدای علی سیخ ایستادم... _ راحتی...؟! نفسم در سینه حبس شد... _ نه... بشین... هنوز جمله اش تمام نشده بود که دوباره نشستم... آنقدر هول کرده بودم که نمی فهمیدم دارم چه کار می کنم... فقط می دانستم دارم گند می زنم... _ خب... کمی مکث کرد... احساس می کردم ردی از خنده توی صدایش پیداست... ولی چون پشت سرم ایستاده بود، نمی توانستم چهره اش را ببینم... _ خب... اون فایلِ شماره 24 رو باز کن... نگاهم را توی صفحه ی مانیتور چرخاندم به دنبال فایل 24... یک فایل کَد به این نام به چشمم خورد... رویش کلیک کردم... فایل سنگینی بود و کمی طول می کشید تا باز شود...یک باره بی هیچ پیش زمینه و مقدمه ای گفت: _ چرا درست رو ادامه ندادی...؟! از سوال یک باره و خودمانی اش جا خوردم... با خودم که تعارف نداشتم، تهِ دلم قند آب می کردند انگار... همان طور که نگاهم به مانیتور بود گفتم... _ نشد...! _ چرا اون وقت...؟! _.... _ نکنه اینم از عوارض گذشته بوده...؟! نه... این انصاف نبود... این انصاف نبود این طور بی رحمانه به گذشته ی تاریکم اشاره کند... و از همه بدتر لحن حرف زدنش در هنگام ادای آن جمله که رنگی از تمسخر هم داشت... در کسری از ثانیه برگشتم به سمتش... نمی دانم چه در نگاهم دید که نگاهش رنگی از دلجویی گرفت... سعی کرد آن حال و هوا را عوض کند... _ خب... فایل باز شد... ببین، این جا... به همان سرعتی که به سمتش برگشته بودم، نگاهم را ازش گرفتم و به مانیتور دوختم... شروع به توضیح دادن کرد و همان طور که من نشسته بودم و او ایستاده، چند فایل باز و بسته شد و تعداد زیادی طرح و نمونه ی کار نشانم داد و توضیح داد و داد و داد... و من فکرم همه جا بود و پیش حرف های او نبود... نمی دانم کجای توضیحاتش بود که گفت روی قسمتی زوم کنم و من که حواسم نبود کجا را می گوید، مدام اشتباه زوم می کردم... تا اینکه موس را از زیر دستم کشید... کمی به سمت میز خم شد... روی قسمتی زوم کرد ... _ اینجا رو می گم...ببین... و دوباره شروع کرد به توضیح دادن... او می گفت و می گفت و من این بار از نزدیکیِ بیش از حدش و از بوی اودکلن سردش و طنین صدایش که آن قدر گرم و یکنواخت از کنار گوشم شنیده می شد، حواسم پرت شده بود... هر کار هم می کردم حواسم جمع نمی شد... کم کم داشتم از آن همه نزدیکی کلافه می شدم و او هنوز غرق در توضیح بود و از اطرافش غافل... دیگر نمی توانستم تحمل کنم که با گفتن: _ فکر می کنم به اندازه ی کافی متوجه شدم... حرفش را قطع کردم... همان طور که روی مانیتور خم شده بود، برگشت به طرفم، انگار تازه آن موقع بود که متوجه نزدیکی اش شده بود... یک باره صاف ایستاد... احساس کردم کمی دست پاچه شد... من هم ایستادم... _ خب... پس اگر متوجه شدید، کاری رو که الان توی دستتونه یه نگاه می کنم، ببینم تا چه حدی نکاتی رو که گفتم رعایت کردین تا حالا...هر کم و کاستی ای که داشت، طبق توضیحاتی که دادم اصلاح کنید... دلم می خواست دو دستی بر فرق سرم بکوبم... حالا با چه زبانی باید می گفتم من یک کلمه از حرف هایش را نفهمیدم... نگاه مبهوتم را که دید، خودش ادامه داد... _ سیستم من هنوز به شبکه وصل نیست... پس بریم پایین ...روی سیستم خودتون می بینم... این را گفت و جلوتر ازمن به سمت در به راه افتاد... در را که باز کرد، من تازه به خودم آمدم و به راه افتادم... به پله ها که رسیدیم... اِی وایِ من... حالا باید چه غلطی می کردم... آن هم با آن کفش های کذایی... چهار تا فحش آبدار به خودم دادم برای پوشیدن آن کفش ها... خب اول منتظر می شدم تا او برود..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#92 | Posted: 9 Jan 2014 23:55
وای...نه... او بالای پله ها منتظر ایستاده بود... من که رسیدم با دست به پله ها اشاره کرد و گفت: _ بفرمایید... آب دهانم را قورت دادم... _ نه.. شما بفرمایید... ابروهایش از تعجب رفت بالا... _ اصلا حرفشم نزنید... خانم ها مقدمن... نگاه سرگردانم بین منشی و علی و پله ها سرگردان بود... به دنبال بهانه ای می گشتم تا کمی بالا معطل کنم و او برود... و امان از دست این جور وقت ها که مخِ نداشته ام قفل می کرد... _ خانم حقی تا فردا وقت نداریم که... من جلسه دارم... نفس عمیقی کشیدم و به سمت پله ها رفتم...ای خدا لعنتت کند علی... حالا برای من آداب دان شده... خانم ها مقدمن... ههه... مسخره... خودم را به خدا سپردم و پله ی اول را رفتم پایین... از نگاه کردن به زیرپایم، سرم گیج می رفت... ای لعنت بر کسی که این پله ها را ساخته بود... پله ی دوم هم به خیر گذشت... ولی امان از پله ی سوم... آنجا بود که علی هم شروع کرد از پله ها پایین بیاید..و پله ها به طور معمول، وقتی ازشان بالا و پایین می رفتی، اندکی لرزش داشت، چه برسد به اینکه کسِ دیگری هم پشت سرت بیاید... پله ی چهارم بودم ، شاید هم پنجم که خودم هم نفهمیدم چطور پاشنه ی کفشم پیچ خورد و لیز خوردم و زیر پایم خالی شد... چشمانم را بسته بودم و منتظر سقوط بودم... که دو دست محکم بازو هایم را گرفت... وقتی آرام آرام چشمانم را باز کردم، چشمانِ نگران علی را جلوی صورتم دیدم... نمی دانم چقدر بود که در چشمانش غرق شده بودم ... فقط می دانم او زودتر از من به خودش آمد و بازوهایم را رها کرد... نمی دانم چرا مثل بی جنبه ها، حسِ خوشی به ام دست داده بود... با اینکه از خجالت در حال ذوب شدن بودم و می دانستم به احتمال صد در صد، رنگ به رنگ هم شده ام... _ وقتی نمی تونی با اینا راه بری، مجبوری بپوشی...؟! لحن همراه با تمسخرش... پوزخند روی لبش... و نگاهی که یک باره سرد شد... همه و همه باعث شد حال خوشم خراب شود... خاک برسرِ من که خودم را آنقدر راحت مضحکه ی دستش کردم... اصلا کفشِ پاشنه دار و کلاسش بخورد توی فرق سرم... کفش پاشنه دار پوشیدنم دیگر چه غلطی بود... اصلا خاک بر سر ابلهی که این پله های مضحک را ساخت... آخر کدام خری کف پله ی شیشه ای می گذارد... دلم می خواست کفش ها در بیارم و بقیه ی پله ها را پابرهنه بروم... نه دلم می خواست کفش هایم را در بیاورم و با پاشنه اش بکوبم بر فرق سرِ علی... خود به خود بغض کردم و آماده ی گریستن بودم... نگاه دلخورم را ازش گرفتم و بقیه ی پله ها را سعی کردم سریع تر بروم پایین... البته با کمک نرده ها...! وقتی صدای آرام و تمسخرآمیزش را شنیدم که گفت: _ بپا نیافتی... دیگر واقعا می خواستم گریه کنم... وارد اتاق شدم و خودم را روی صندلی کوبیدم... صدایش بلند شدو احتمالا همه به سمتم برگشتند... اما اهمیتی ندادم... حتی به رسولی هم محل نگذاشتم که پرسید: _ چی شده...؟! فایلم را باز کرده بودم که سر و کله ی علی هم پیدا شد... سعی می کردم نگاهم به نگاهش نیافتد... چرا که می دانستم در آن صورت نمی توانم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم... صدای سلام و احوال پرسی اش را با بچه ها شنیدم اما باز هم برنگشتم... آمد بالای دستم... _ خب... اجازه هست یه نگاهی بندازم...؟! کمی خودم کنار کشیدم... اما صندلی ام را بهش تعارف نکردم... و توی دلم گفتم آنقدر بایست تا جانت در بیاید... ولی خب دلم هم نمی آمد که جانش دربیاید... نه... آنقدر بایستد تا پایش میخچه در بیاورد... نه ... نه ... این هم نه... با صدایش که دوباره شروع کرد به توضیح دادن، دست از افکار بی سر و ته ام برداشتم و این بار سعی کردم خوب گوش کنم... چقدر هم پُر چانه شده بود... سه سال پیش به زور دو کلام حرف می زد... فکر کنم اواسط توضیح دادنش بود که صدایش آمد پایین و نزدیک گوشم گفت: _ هنوزم مثل قدیما سریع بغض می کنی...؟! حسم بعد از شنیدن آن جمله وصف نشدنی بود... انگار توی دلم کیلو کیلو قند آب می کردند... یعنی علی به یاد داشت هنوز...؟! احساس کردم بدنم گرم شد... ناخودآگاه برگشتم به سمتش... اشتباه نمی کردم... لبخند نامحسوسی بر لبش نقش بسته بود... این بود همان علیِ قدیمی... نفهمیدم چه شد که لب های من هم به خنده کِش آمد... از همان خنده های کذایی... نفهمیدم چقدر گذشت که با صدای نسبتا بلند علی نگاهم را دوباره به مانیتور دوختم... _ خانم... این بود نتیجه ی اون همه توضیحات من...؟! این چیه آخه...؟! با این جمله اش برگشتم به سمتش دوباره... این بار با چشمانی که از فرط حیرت گشاد شده بودند... و او باز هم ادامه داد... _ تا آخر وقت اداریِ امروز، همه ی اینارو طبق توضیحاتی که دادم آماده می کنید... و رفت... من هنوز مات و مبهوت داشتم رفتنش را نگاه می کردم که برگشت به طرفم و با لحن نسبتا خشنی گفت: _ فراموش نکنید خانم مهندس... تا آخر وقت باید پلات گرفته روی میزم باشه... و من دیگر فکر کنم چشمانم از فرط حیرت از کاسه در آمده بود... دهانم باز مانده بود... به سمت عقب برگشتم و با نگاه های تمسخر آمیز اعلایی و برونی و نجاران مواجه شدم... دوباره به مسیر رفتن علی خیره شدم... یک دفعه ای چه شد...؟!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#93 | Posted: 9 Jan 2014 23:55
چرا یک باره آمپر گرفت...؟! یک لحظه فکر کردم علی قدیمی برگشته است... اشتباه هم نکرده بودم... همان نگاه... همان لبخند مهربان... پس چه شد...؟! انگار سادیسم گرفته بود...! علی مهربانِ گذشته... علیِ درسخوان... علی فداکار...علیِ... حالا شده بود علیِ سادیسمی...! صدای رسولی آمد که با لحن متعجبی پرسید: _ این چِش بود...؟! و من همان طور که هنوز به در اتاق خیره بودم گفتم: _ هیچی... سادیسم گرفته...!قضاوت...! خام و ناپخته قضاوت میكنیم! تحقیق بر دار، گرفتار آمده در سیخ شك با آتش ِحكم ِ ناحقِ بی گنه را كبابش میكنیم ! باخبرنیست بیچاره مظنون از دادگاه پنهانی كه در محضرمیكنیم ! غیبت و تهمت نُقل مجلس ها شده برادر را زنده زنده نشخوار میكنیم! جهنم را خود برای خود مهیا كرده ایم ... ((محمد كوهيان )) * * * * * * * * برگشت به طرفم... لب هایش به خنده باز شد... از همان خنده های قدیمی... و چقدر خوشحال بودم از اینکه می دیدم، هنوز هم فاصله ی دلخوری و خنده اش آن قدر کم است... او به من نگاه می کرد و لب هایش می خندید... من هم به او... سرم را کمی چرخاندم به سمت مانیتور... و اعلایی را دیدم توی سیاهی مانیتور دیدم همان طور که وسط اتاق ایستاده، ما را زیر نظر دارد... نمی خواستم هنوز وقتی هیچ اتفاقی نیافتاده، وقتی هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست، الکی حرف و حدیث دربیاید... پس سریع لحنم را عوض کردم و با لحنی جدی و نسبتا بلند توضیحاتم را تمام کردم... بیچاره ریحانه، نفهمید چه شد که یک دفعه صدایم اوج گرفت و با چشمانی که از فرط تعجب گشاد شده بود نگاهم می کرد... و باز هم چقدرر خنده ام گرفت از دیدن چشم های گشاد شده و دهانِ نیمه بازش... ساعت تقریبا پنج بود و توی اتاقم منتظر نشسته بودم تا ریحانه بیاید و پلات کارهایش را بیاورد...! البته خودم که می دانستم او حتی یک کلمه از توضیحاتم را هم متوجه نشده و پلات گرفتن بی خود است، اما باید جلوی جمع به یک بهانه ای می کشاندمش بالا، تا شاید بتوانم از دلش دربیاورم آن فریاد های آخرم را... با صدای تق تقِ در روی صندلی چرخیدم و به سمت در قرار گرفتم... کمی روی صندلی صاف شدم... _ بفرمایید... در باز شد ... با پیدا شدنِ قامت رسولی، همان پسره ی سبزه رو... اَخم هایم رفت توی هم... وارد اتاق شد و پلات های توی دستش را روی میز قرار داد.. _ اینا چیه...؟! در حالی که برگه ها را باز می کرد گفت: _ کارای مهندس حقی هستن... احساس کردم آمپرم رفت روی هزار... یعنی چه...؟! دیگر کارم به جایی رسیده که کارهایش را بدهد دست این پسرکِ... _ بعد خودشون کجا تشریف دارن...؟! _ خودشون کاری براشون پیش اومد... کمی زودتر رفتن... ابروهایم رفت بالا... ناخودآگاه صدایم هم... _ مگه این شرکت صاحاب نداره که ایشون بی اطلاع کارشون رو رها می کنن به امان خدا...؟! حالا ابروهای رسولی از تعجب رفته بودند بالا... _ ولی مهندس، مرخصی های ساعتی رو، مهندس اعلایی رد می کنن... در ضمن خانم حقی کارشون رو تمام کردن بعد رفتن... این بار دستم را کوبیدم روی میز... _ از این به بعد مرخصی ها باید به اطلاع من برسه... رسولی با چشمان گشاد شده چشمی گفت و بعد هم با اجازه ای...و رفت... آرنج هایم را به میز تکیه دادم و انگشتانم را توی موهام فرو کردم... کمی با کفه دست شقیقه هایم را ماساژ دادم.... تمام خوشی ام از صبح، با دیدن رسولی، زهرمار شد... مگر بین او و ریحانه چه بود که ریحانه او را به جای خودش فرستاده بود... اصلا چرا خودش نیامده بود...؟! یعنی آنقدر دیدن من برایش سخت بود...؟! آنقدر عصبی شده بودم که پشت پلک چپم می زد... دقِ دلی ام را هم سر رسولی خالی کردم... اصلا مرخصی ها به او ارتباطی نداشت که من دادش را سرِ او زدم...!نگاهی به پلات های روی میز انداختم... در کمال تعجب دیدم که اکثر مواردی را که به اش گوشزد کرده بودم، تصحیح شده...! * * * * * * * * روی تخت توی حیاط دراز کشیده بودم و به آسمان خیره شده بودم که صدای در زدن آمد... به ساعتم نگاه کردم، دهِ شب بود... چه کسی می توانست باشد این وقت شبی...؟! مادر چادر به سر توی ایوان پیدایش شد... _ علی ... پس چرا نشستی هنوز... برو ببین کیه... بی حوصله بلند شدم... در را باز کردم... هیچکس جلوی در نبود...! بر مردم آزار لعنت... سرم را به راست چرخاندم... کسی نبود... به چپ چرخیدم، با پاشیده شدن آب به صورتم چشمانم را بستم ... با صدای خنده ای که بلند شد، فهمیدم چه جانوری پشت در است...! _ مگه مرض داری؟! حالا ساسان روبرویم ایستاده بود... _ آره به خدا... تو که می دونی من مرض دارم... باید یه جوری تخلیه بشه یا نه... خب حالا می ری کنار بیام تو یا... و این بار با تفنگ آب پاش توی دستش، تی شرتم را خیس کرد... از جلوی در پریدم کنار و ساسان آمد تو... صدای مادر آمد... _ کی بود علی...؟ ساسان از همان جا صدایش را بلند کرد... _ سلام خاله... مادر کمی آمد جلوتر... _ سلام پسرم خوبی...؟! مامان بابا خوبن..؟! _ خوبن ... سلام دارن خدمتتون... می خواست ادامه دهد که با پس گردنی ای که بر پشت گردنش فرود آوردم، گفت: _ آخ...! مادر با لحن هشدار دهنده ای گفت: _ علییی.... با پس گردنی که بر پشت گردنم فرود آمد گفتم: _ آخ... هوییی... مگه من انقدر محکم زدم...؟! و به سمتش هجوم بردم... ساسان پرید پشت مادرم پناه گرفت... _ خاله... خاله... ببین بعد عمری اومدم خونتون، عوض خوشامد گویی زد پسِ گردنم... مادر با لحن سرزنش آمیزی گفت... _ علی...! مادر هم که انگار سوزنش روی اسم من گیر کرده بود...! با یک کلمه تمام منظورش را می رساند... تنها لحنش عوض می شد... _ مامان... خب ببین چی کارم کرده...؟! و با دست تی شرت خیسم را از بدنم فاصله دادم... که ساسان از پشت سر مادر، دوباره تفنگ آب پاشش را به سمتم نشانه رفت... دیگر طاقت نیاوردم و دنبالش کردم... او دور تا دور حیاط می دوید و مثل دخترها جیغ می زد، من هم به دنبالش... مادر که دید فایده ای ندارد، سری تکان داد و لبخندی زد و رفت تو... بالاخره ساسان کم آورد، خودش را روی تخت ولو کرد و نفس نفس زنان گفت: _ آقا... دیگه ... بسه... من غلط کردم... دیگه ... بسه... من هم نفس نفس زنان نشستم روی تخت... کمی که نفسم آمد سر جا، خودم را انداختم روی ساسان..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#94 | Posted: 9 Jan 2014 23:55
او که اصلا انتظارش را نداشت فریادش درآمد... _ نامرد... یه خبری بده بعد... بعد از نیم ساعت که خوب کشتی گرفتیم و حسابی عرقمان در آمد، این بار واقعا روی تخت ولو شدیم... مادر با یک سینی حاویِ دو لیوان شربت آمد، در حالی که دو تا از تی شرت هایم دستش بود... سینی را گذاشت روی تخت و خودش لبه ی تخت نشست... من و ساسان هم سریع نشستیم... ساسان در حالی که یکی از لیوان ها را برمی داشت گفت: _ به به... دستت درد نکنه خاله... شربت چیه؟! مادر لبخندی زد... _ بیدمشک... _ وای... من عاشق شربتای بیدمشکتونم... _ نوش جونت پسرم... من هم لیوان خودم را برداشتم و شروع کردم به خوردن... بعد از آن همه دویدن و کشتی واقعا می چسبید... مادر تی شرت های توی دستش را گذاشت روی تخت و بلند شد... _ لباساتونو عوض کنید، این طوری سرما می خورید... ساسان در حالی که لیوان خالی را توی سینی قرار می داد گفت: _ کجا خاله... شما هم بشین پیشمون... مادر لبخندی زد... _ نه... من برم داخل یه کم کار دارم... شما رو هم تنها بزارم... شاید با این پسر یه کم حرف زدی فهمیدی این چند روز چشه... من که چیزی نفهمیدم... با لحن اعتراض آمیزی گفتم... _اِ اِ... مامان... _ مگه دروغ می گم...؟! خب من رفتم... فعلا... ساسان آمد بلند شود که با اشاره ی دست مادر که گفت: " راحت باش " دوباره نشست... تی شرت هایمان را عوض کردیم... این بار هر دو رو به آسمان دراز کشیدیم و چشم دوختیم به ستاره ها... _ علی... _ هوووممم... _ باز چی شده...؟! آهی کشیدم... _ هیچی...! برگشت به سمت من... _ یعنی چی هیچی...؟! یعنی نمی خوای به من بگی...؟! اصلا به من نگی به کی می خوای بگی...؟! واقعا هم راست می گفت... من اگر برای ساسان نمی گفتم برای که می توانستم بگویم... باز هم فکر کردم چه خوب است که ساسان هست...! نفس عمیقی کشیدم و گفتم... از ریحانه... از اینکه از وقتی که دوباره هر روز می بینمش همان حال قدیم ها را پیدا کرده ام... حتی شدیدتر از قدیم ها... از رسولی گفتم... از صمیمیتش با ریحانه... از اینکه تمام ترسم از این است که نکند باز هم کسی او را از دستم درآورد... از اینکه صمیمیتش با رسولی را نمی پسندم... از اینکه این رفتارش مدام روی اعصابم است... از اینکه همین رفتارش با رسولی ، به شک ام می اندازد که نکند ریحانه هنوز همان ریحانه ای است که...و ساسان در آخر تنها یک حرف زد: _ اول باید مطمئن شی بعد قضاوت کنی... و همین حرفش مرا برد به گذشته ها... به خیلی گذشته ها... * * * * * * * * سر سفره ی شام نشسته بودیم... مادر ته چین مرغ درست کرده بود... غذای مورد علاقه ی پدر بود... همان طور که مشغول بودیم رو به پدر کردم... _ بابایی... فردا بهم پول می دی؟! برای اردوی مدرسه گفتن بدیم... پدر ابرویش از تعجب رفت بالا... _ من که دیروز بهت دادم... همان طور که دهانم می جنبید گفتم: _ از تو کیفم دزدیدنش... پدر با تعجب گفت: _ دزدیدنش...؟! سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم... _ آره... ولی می دونم کار کیه...! پدر دست از خوردن کشید... _ کار کیه...؟! _ رضا... _ رضا کیه...؟! رضا پسرک لاغر اندام ریز جثه ای بود که همیشه بچه ها می گفتند خوراکی ها و پول تو جیبی هاشان را می دزدد... پسر به شدت درس خوانی بود... اما از سر و وضعش معلوم بود که فقیر است... لباس هایش همیشه وصله دار بود... کفش هایش سوراخ بود و ... پدر ادامه داد... _ خب از کجا می دونی...؟! من هنوز مشغول خوردن بودم... _ همه ی بچه ها می گن... پدر نفس عمیقی کشید... _ یعنی فقط برای اینکه بچه ها می گن...؟! من که حس کردم پدر هنوز متقاعد نشده، فکم از جنبیدن ایستاد... _ خب.. فقیرم هست... برای اردو پول نداشت بیاره... _ یعنی فقط چون فقیره، اون پولاتو برداشته...؟! صدای پدر رگی از عصبانیت داشت... قاشق و چنگال را گذاشتم توی بشقاب... حالا نگاه پدر دیگر مهربان نبود... دلگیر بود... عصبی بود...مادر گفت: _ مهدی... فعلا شامتو بخور... پدر آمد توی حرفش... _ صبر کن سیمین... رو کرد به من... _ می دونی تهمت زدن چقدر گناه داره...؟! سرم را انداختم پایین... _ به من نگاه کن علی...! سرم را آوردم بالا... _ فقیر بودن کسی دلیل بر این نمی شه که دزد باشه...یعنی واقعا این پسره منه که انقدر راحت به کسی تهمت می زنه..؟! دوباره شرمنده سرم را انداختم پایین... پدر نفس عمیقی کشید... _ فردا خودم میام مدرسه پول اردوتو می دم... فردایش که پدر آمد مدرسه، رضا را دید... کمی جداگانه با او حرف زد... و من دیدم که دستی بر سرش کشید و به طرف دفتر رفت... بعدها فهمیدم که رضا پدر و مادر نداشت... با عمه ی ناتنی اش زندگی می کرد... وضع مالیِ درستی نداشتند اما رضا همیشه بعد از مدرسه توی یک مغازه شاگردی می کرد... تا دیروقت سر کار بود و همان طوری درسش را هم می خواند... همیشه هم ممتاز بود... این هارا همان روز که پدر با او صحبت کرد فهمید... و بعدش که به دفتر رفت، فهمید که روز آخر تحویل پول اردو است و رضا هنوز پول نداده... پدر به جای رضا هم پرداخت کرد... هنوز به یاد دارم برق چشمانِ رضا را که چقدر خوشحال شد و می خواست دست پدر را ببوسد از خوشحالی... پدر اجازه نداد و سرش را بوسید... مسلما چنین پسری، نمی توانست دزد باشد...! از آن روز رضا شد دوست صمیمی ام... و تا مدت ها هم ماند...من هیچ وقت نفهمیدم که چه کسی پولم را برداشته بود، اما می دانستم کارِ رضا نبود... یک سال بعد از مرگ پدر بود که از شهرمان رفتند و من دیگر نتوانستم پیدایش کنم... یعنی آن زمان آنقدر از زندگی سیر بودم و تنها به فکر کار کردن، که رضا را از یاد بردم... آن روز وقتی پدر خواست از مدرسه برود، من را به کناری کشید... _ علی... باید یه قول مردونه بهم بدی ... انگشت کوچکش را آورد جلو... من هم... _ قول بده هیچ وقت زود درباره ی کسی قضاوت نکنی... تا چیزی رو با چشم خودت ندیدی، تا مطمئن نشدی، قضاوت نکن...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#95 | Posted: 9 Jan 2014 23:56
چطور فراموش کرده بودم...؟! نگاهی به پر نورترین ستاره کردم... _ اوهوی... کجایی اخوی...؟! _ همین جا... و ادامه دادم... _ راست می گفت... اول باید مطمئن بشم... ساسان چشمانش گشاد شد... _ کی راست می گفت...؟! و من فکر کردم که اول باید مطمئن شوم... اما چطوری...؟!مستی...! این جا سیاه است این جا مردمان اشتیاقی وصف ناشدنی برای زنده به گور کردن خود دارند این جا عاشقی حرام است شادی زشت است سیاهی قشنگ است این جا مردگان زندگی می کنند.... * * * * * * * * حدود یک ماه از آن نامزدیِ کذایی می گذشت... باز هم دیشب پدر و مادر تینا نبودند و باز هم تینا کوروش را دعوت کرده بود و باز هم کوروش شب را کنار تینا بود و باز هم با همان حسِ همیشگی... سر تینا روی سینه ی برهنه ی کوروش بود که حالا، بعد از تمام شدن آن همه تکاپو، بعد از آن هم تقلا آرام بالا و پایین می شد... کوروش آن شب به این نتیجه رسیده بود تینا علاوه بر جذابیتش، به طور غیر قابل باوری، بی پروا ست... با اینکه کوروش را به طور غیر معمولی از خود بی خود می کرد، جوری که یادش نمی آمد آخرین بار کِی و توسط چه کسی آن طور از خود بی خود شده بود، اما بعدش، وقتی کوروش آرام می گرفت... وقتی آتشش می خوابید... آن وقت بود که همان حس، همان حسی که هنوز اسمش را نمی دانست، فقط می دانست حسِ خوبی نیست، به سراغش می آمد... تینا مثل یک بچه گربه خودش را در آغوش کوروش جمع کرده بود... و انگشتان کوروش، مثل شانه، موهای تینا را درمی نوردید... و کوروش باز هم نمی دانست چرا یادِ موهای فِر و مشکیِ ریحانه افتاد... موهای ریحانه را چون فر بود، نمی توانست این طور تویشان دست بکشد... تنها سر انگشتانش را روی سرش حرکت می داد... و ریحانه چقدر دوست داشت... کوروش هنوزم نمی فهمید ریحانه چه حسی به اش دست می داد که آن طور آرام می گرفت... گاهی اوقات حتی خوابش می برد... با صدای زنگ اس ام اس گوشیِ تینا، حواسش به سمت گوشی ای که روی پاتختیِ کناری اش بود جلب شد... قبل از آنکه بخواهد دست ببرد و گوشی را بردارد، تینا همان طور که سرش روی سینه ی او بود، دستش را دراز کرد، کمی خودش را کشید و گوشی را برداشت... دکمه هایی را زد و قفل گوشی را باز کرد... کوروش زیرچشمی حرکاتش را می پایید... اس ام اس را باز کرد و خواند... و کوروش نمی دانست چرا حس می کرد، لبخندی نامحسوس بر لبان تینا نقش بسته... آن قدر کم رنگ که به بودن یا نبودنش شک کرد... بدون اینکه به سمتش برگردد، با همان چشمان نیمه بازی که حرکات تینا را می پایید، گفت: _ کیه...؟! و دید که انگشتان تینا به سرعت چند دکمه را فشار داد و گفت: _ هیچی... از این اس ام اس های تبلیغاتی بود... و کوروش نمی دانست چرا باور نمی کند... نمی دانست چرا احساس می کرد، تینا با فشار دادن چند دکمه ی آخری، اس ام اس را پاک کرده... و نمی دانست چرا این چند روزه تمام شرکت های تبلیغاتی، بند کرده اند به شماره ی تینا...! یک باره از اینکه سر تینا روی سینه اش بودی، احساس خفگی به اش دست داد... یک نفس عمیق کشید... فایده ای نداشت... با شنیده شدن صدای در حیاط و به دنبالش صدای ماشینی که آمد، بهترین فرصت برای خلاصی اش پیش آمد... تینا با گفتن " بابا اینا چه زود اومدن " بلند شد و به سرعت لباسش را پوشید... کوروش در جایش نشست... تی شرتش را پوشید...موهایش را جلوی آینه مرتب کرد... بی توجه به تینا، از اتاق خارج شد... همزمان با پایین آمدن از آخرین پله، در سالن باز شد و خانم حشمتی، وارد شد... کوروش جلوتر رفت و سلامی داد... _ سلام... خانم حشمتی در حالی که کفش هایش را با یک جفت دم پایی روی فرضی عوض می کرد گفت... _ اِ... تو کِی اومدی؟!...سلام خوبی؟! ... مامان بابا خوبن...؟! _ یه ساعتی می شه...مرسی... سلام دارن خدمتتون... آقای حشمتی هم وارد شد و کوروش بی حوصله دوباره مراسم سلام و احوال پرسی را به جا آورد... تینا از پله ها آمد پایین... کوروش با دیدن لباس هایش که یک جین ساده بود و یک تاپ معمولی، پوزخندی زد... مدت ها بود می دید، وقتی که می رود خانه شان، تینا وقتی تنهایند یک جور لباس می پوشد و در حضور پدر و مادرش جور دیگری... آقای حشمتی، روی یکی از مبل ها نشست و بقیه را هم به نشستن دعوت کرد... کوروش با این که به شدت بی حوصله بود و دلش می خواست هرچه زودتر از آن محیط رها شود، به اجبار نشست... آقای حشمتی رو به تینا گفت: _ نگفته بودی کوروش میاد پیشت...! می دونستیم انقدر نگرانت نمی شدیم که تو خونه تنهایی...! تینا کمی هول شد اما بلافاصله خودش را جمع و جور کرد... _ خب... آخه... یه هویی شد...زیاد نیست که اومده... آقای حشمتی سری تکان داد... _ تیام زنگ زده بود...! تینا هیجان زده گفت: _ واقعا؟!... خب چی می گفت؟! نگفت درسش کی تموم می شه...؟!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#96 | Posted: 9 Jan 2014 23:57
کوروش باز هم پوزخندی زد... تیام برادر بزرگ تینا بود... در یکی از دانشگاه های انگلیس، مهندسی برق می خوانذ مثلا... و درسش هم انگار هیچ وقت نمی خواست تمام بشود... کوروش با حساب سرانگشتی ای که کرد، فهمید حدود شش سالی می شود که تیام برای گرفتن یک لیسانس، خانواده اش را منتر خودش کرده...! حالا بحث ها همه حول محور تیام می چرخید و کوروش از کلافگی دلش می خواست سرش را بکوبد به دیوار... خودش هم نفهمید چه شد که سرپا ایستاد و رو به خانم و آقای حشمتی گفت: _ اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم دیگه... دیر وقته... آن ها هم بلند شدند... _ حالا کجا... نشسته بودیم... من تازه می خواستم یه شطرنج باهات بزنم ببینم چند مرده حلاجی... کوروش لبخند اجباری ای زد... _ بازم فرصت هست... الان دیر وقته... با همه خداحافظی کردو به سمت در به راه افتاد... _ من تا دم در باهات میام... نمی دانست به چه زبانی به تینا حالی کند که الان به هیچ وجه حوصله اش را ندارد... تا دم در حیاط، تینا همراهش آمد... کوروش برگشت به سمتش... _ تو برو تو دیگه... تینا دست هایش را دور گردن کوروش حلقه کرد... بوسه ای بر لب های بی حرکت و بی روح کوروش نشاند... انگار خودش هم متوجه سردی کوروش شده بود، اما ترجیح داد به رویش نیاورد... _ مواظب خود باش عزیزم... آروم رانندگی کن... کوروش تنها به گفتن شب به خیری اکتفا کرد... استارت که زد، پایش را روی کلاج فشار داد... حرصش را روی دنده خالی کرد و با تمام زورش دنده را جا انداخت... پایش را روی گاز فشار داد و ماشین با صدای گوش خراشی از جا کنده شد.... * * * * * * * * کمربند بر بدنش فرود می آمد... توی فضای نیمه تاریک انباری، تنها دستی را می دید که بالا و پایین می شود... تنها دردی را که به واسطه ی فرود قلاب کمربند بر بدنش، در تمام اعضا و جوارح بدنش می پیچید، حس می کرد...صدای جیغ ها و ضجه هایی را می شنید که از پشت در به داریوش التماس می کند در را باز کند... _ حالا واسه من آدم شدی سگ پدر...؟! دستش فرود می آمد... _ مرد شدی...؟! و او فقط دستانش را برای محافظت از ضربات بی رحمانه ی او بر صورتش قرار داده بود... _ با آبروی من بازی می کنی... مادر جیغ می زد... داریوش با کمر بند می زد... _ بلایی به سرت بیارم که مثل سگ پشیمون بشی... بدنش دیگر بی حس شده بود... چه خوب که دیگر درد را حس نمی کرد... داریوش مست بود... داریوش ناسزا می گفت و می زد... او دیگر چیزی حس نمی کرد... شاید مرده بود... دست از زدن برداشت... دستانش را از جلوی صورتش کنار زد... به چشمانش زل زد... سعی کرد چیزی بگوید... تنها ناله ای از دهانش خارج شد... دوباره سعی کرد... این بار با فک دردناکش، در همان تاریکی، به چشمان داریوش خیره شد... و زمزمه کرد... _ ازت متنفرم... تو مثل یه حیوون وحشی... حرفش تمام نشده بود که با لگدِ داریوش به دنده هایش... انگار صدای شکستن شان را شنید... * * * * * * * * از خواب پرید... تمام بدنش و سر و صورتش خیسِ عرق شده بود... تی شرتش به بدنش چسبیده بود... دستی به پهلوی چپش کشید... به روی دنده هایش... انگار می خواست مطمئن شود که سالم اند... آباژور کنار تخت را روشن کرد... پتو را کنار زد.... از اتاق بیرون زد... پله ها را طی کرد...وارد آشپزخانه شد، خودش هم نمی دانست دارد توی کابینت ها به دنبال چه می گردد... درب کابینت هارا باز و بسته می کرد بی آنکه بداند چه می خواهد... اما وقتی چشمش به بطری های تهِ کابینت گوشه ی آشپزخانه افتاد، فهمید به دنبال چه می گردد... یک بطری برداشت... می دانست پدرش سرِ بطری هایش حساس است... با بی خیالی شانه ای بالا انداخت... او که دیگر هجده ساله نبود... مثلا پدرش می خواست چه کارش کند... بطری را برداشت و به اتاقش برگشت... ساعت سه نیمه شب بود... در تراس را باز کرد... روی مبل توی تراس لم داد... جرعه ای نوشید... تا توی معده اش سوخت... صورتش جمع شد...واقعا که مشروب سر معده ی خالی، پدر معده را در می آورد...و چه چیزی لذت بخش تر از این...؟! جرعه ای دیگر... هنوز هم بعد از این که تقریبا ده سالی از آن ماجرا می گذشت، باز هم بعضی شب ها کابوسش را می دید... کابوس داریوش دیوانه را... جرعه ای دیگر... آن شب داریوش به راستی که دیوانه شده بود... اگر نه یک حیوان هم آن طور با فرزندش رفتار نمی کرد... جرعه ای دیگر... هنوز هم یادش بود که با آخرین ضربه داریوش، دو تا از دنده هایش شکست... جرعه ای دیگر... یعنی او واقعا پسر داریوش بود...؟! بعدش کاشف به عمل آمد که داریوش آن شب مست بوده... جرعه ای دیگر... ههه.. مست بوده که بوده... به جهنم... از آن روز به بعد یاد نداشت که داریوش را پدر خطاب کرده باشد... می گفت داریوش... نه داریوش خالی... داریوش خان...! جرعه ای دیگر... پوزخندی زد... خان...! واقعا هم برازنده اش بود... با آن شکم برآمده... با آن راه رفتن پر طمطراق و صلابت همیشگی اش... تمام فامیل و دوست آشنا هم به اش می گفتند داریوش خان... یا داریوش خان احمدیان... جرعه ای دیگر... هنوز هم نمی دانست چرا سیاوش عزیز کرده بود و او... سیاوش را دوست داشت... همیشه به عنوان برادر بزرگتر هوایش را داشت... هیچ وقت کسی جرئت نداشت به سیاوس بگوید بالای چشمش ابروست... جرعه ای دیگر... داریوش آدم نبود... داریوش مثل حیوان با بچه اش رفتار کرده بود... سیاوش که کاره ای نبود... سیاوش که گناهی نداشت... حتی اگر شکم دوست دخترش را هم می آورد بالا، باز هم مقصر نبود... نگاهی به بطریِ توی دستش انداخت... نصف بیشتر بطری خالی شده بود...نه... هنوز تا داغان شدنِ کامل معده اش جا داشت... جرعه ای دیگر... اگر دست داریوش بود که سرِ این قضیه هم اگر می توانست کوروش را مقصر می دانست... جرعه ای دیگر... تینا را هم او برایش لقمه گرفته بود...پوزخندی زد... چه لقمه ای هم گرفته بود... هنوز هم با یادآوری اس ام اس های مشکوک تینا، اعصابش خورد می شد... بقیه ی بطری را سر کشید... و بطری خالی شد... معده اش می سوخت... حالا حالش بهتر بود... چه لذتی داشت وقتی خودش، با دست خوش معده اش را به ... می داد...! و ای کاش می توانست کل خودش را و زندگی اش را به ... می داد و خلاص...! شاید آن وقت داریوش...ههه... مسخره بود... اگر می مرد هم داریوش باز سیاوش را بیشتر دوست داشت...! سیگاری آتش زد... هیچ چیز به اندازه ی سیگار، بعد از آن همه نوشیدن نمی چسبید... کلا کار معده اش را تمام تر می کرد...خیلی وقت بود که دیگر با نوشیدن هم مست نمی شد... تنها معده اش می سوخت... داغان می شد... اما مست نمی شد... تنها سرش سنگین می شد... انگار وزن سرش زیاد می شد... سنگین می شد... اما مست نمی شد... کامی از سیگارش گرفت و دودش را بیرون داد... دیگر خیلی وقت بود که با نوشیدن، داریوش را یادش نمی رفت... انباری را هم... و فحش ها را... کتک هارا... ضجه های مادر را... مستی داریوش را... باید فکر دیگری می کرد... دیگر با نوشیدن هم... حقیقت تلخ زندگی اش را... بی کسی اش را... و تنها بودنش را، که حتی همیشه حضور دخترک های رنگارنگ دور و برش نمی توانست کمی کمرنگش کند... چه برسد به اینکه بخواهد محوش کند، از یاد نمی برد...! کام دیگری گرفت... باید راه دیگری می جست...! یک شراب قوی تر... یک مستیِ عمیق تر... یک نابودیِ سریع تر...!


بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#97 | Posted: 10 Jan 2014 00:18
فصل ۱۸

خنده های دردسرساز..


آن روز تمام سعی ام را کردم تا نقشه ها را آن طور که می خواهد اصلاح کنم... البته من که از توضیحاتش، چیز زیادی نفهمیده بودم... یعنی بهتر بود بگویم هیچ نفهمیده بودم...! بعد از اینکه رفت... رسولی به کمکم آمد... واقعا که چه قدر ماه بود این پسر... نصف بیشتر توضیحات علی را، چون میزش کنار میزم بود، شنیده بود... علاوه بر آن به شهره هم زنگ زدم... یکی دو تا از نقشه های خودش را برایم میل کرد تا بر اساس آن ها، نقشه ها را اصلاح کنم... کارم که تمام شد، همه را دادم دست رسولی و قرار شد او ببرد بالا... خودم هم از اعلایی مرخصی گرفتم و آمدم خانه... واقعا هم که تحمل دیدنش را نداشتم، آن هم بعد از آن رفتارهای ضد و نقیض و سادیسمی اش... ساعت دهِ شب بود و من هنوز مردد بودم به رسولی زنگ بزنم بپرسم چه شده یا نه... چقدر این پسر سر به هوا بود... چطور فراموش کرده بود زنگ بزند... ولی الان کمی برای زنگ زدن دیر بود... اصلا چه کاری بود... فردا که می دیدمش، می پرسیدم دیگر... با این فکر پتو را کشیدم روی خودم... پاهایم را جمع کردم توی شکمم و سعی کردم بخوابم... از پهلوی راست به چپ غلط زدم... از چپ به راست... روی شکم خوابیدم... بالش را گذاشتم روی سرم... فایده ای نداشت...! دوباره روی کمر خوابیدم... این بار به سقف زل زدم... نه... فایده نداشت... انگار خواب بر چشمانم حرام شده بود... ساعت گوشی را نگاه کردم... ده و نیم شده بود... مردشور رسولی را ببرد با این گیج بازی هایش... من که این جوری خوابم نمی برد... شماره ی رسولی را آوردم... بین تردیدم برای زنگ زدن و نزدن، بالاخره دکمه ی سبز را فشردم... با بوق دوم جواب داد... _ سلام بر خانم مهندس... _ چه سلامی ... چه علیکی...؟! _ چی شده...؟! _ مگه تو قرار نبود بهم زنگ بزنی تعریف کنی چی شد...؟! _ آخ... آخ ... ببخشید... یادم رفت... سر و صداهایی می آمد... انگار میهمان داشتند... _ انگار مهمون دارین... مزاحم شدم... _ نه بابا... مهمون کجا بود... خالم اینان... دیگر تا آخر ماجرا را فهمیدم... حتما باز هم چشمش به جمال نازنین باز شده بود که آنقدر شنگول بود و یادش رفته بود به ام زنگ بزند... نازنین دخترخاله و ایضا نامزدش بود... _ آهان... پس حواست پیِ نازی جووون بوده دیگه... صدای خنده اش بلند شد... _ نگا، چه ذوقم می کنه...؟! ببند نیشتو... حالا زود بگو ببینم چی شد...؟! خنده اش را خورد و جدی شد... _ هیچی بابا... عصبانی شد... بعدشم دقِ دلی شو سر من خالی کرد...! _ یعنی چی...؟! _ یعنی اینکه اول گفت چرا خودش نیاورده... بعد که گفتم مرخصی گرفتی این دفعه گیر داد که با اجازه ی کی... گفتم اعلایی... این دفعه پیله کرد به اعلایی... آمدم توی حرفش... _ آخرش چی شد...؟! _ آخرش...؟! هیچی دیگه... یه داد سر من زد که از این به بعد مرخصی ها باید از زیر دست اون رد بشن... حالا یکی نبود بگه آخه مرخصیا به من چه ربطی دارن که سر من داد می زنی...؟! _ معذرت می خوام... آمد توی حرفم... _ این چه حرفیه بابا... صدای نازک دختری آمد که گفت: حمییییدد... کجا موندی پس...؟! داری با کی حرف می زنی...؟! _ نازنینِ؟! رسولی که انگار کمی دست پاچه شده بود گفت... _ آره... خب من فردا می بینمت... خنده ام گرفت... _ باشه... فعلا... _ خداحافظ... انگار برای رسولی دردسر شد... می دانستم نازنین خیلی شکاک است... رسولی قبلا از دستش نالیده بود... بیچاره رسولی ... کارش درآمد... اما در عوض حالا می توانستم راحت بخوابم... رسولی هم مشکل خودش بود... می خواست خودش همان بعداز ظهر زنگ بزند... ولی واقعا این جور رفتارها و از کوره در رفتن ها به علی نمی آمد... یعنی آنقدر به اش برخورده بود که خودم کارها را نبردم...؟! اگر هم خورده بود، حقش بود... می خواست آن طور جلوی همه صدایش را نبرد بالا... * * * * * * * * همان طور که پشت سیستم نشسته بودم و به کارم مشغول بودم، حواسم به رسولی هم بود... کلا امروز روی دور نبود... از همان احوال پرسی بی حال و بی جانش، اول صبح مشخص بود... اما از شانس بد، آن روز اعلایی از همان صبح خروس خوان سرِ کار بود.. وقتی هم بود، انگار ما کارگر بودیم و او سرکارگر... نمی شد جیک بزنیم... تقریبا ظهر شده بود و نزدیک های نهار... _ رسولی... بی حوصله جواب داد... _ بله...! _ می گم تو نهار آوردی؟!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#98 | Posted: 10 Jan 2014 00:18
نه...! _ منم نیاوردم، می خوام ساندویج سفارش بدم، برای توام سفارش بدم...؟! _ آره...! چشم هایم گشاد شد... بچه پرو نه لطفانی گفت... نه تشکری کرد... نه واقعا یک چیزیش شده بود... _ رسولی... _ بببللهه... این بار کش دار جواب داد... _ می شه بگی چت شده...؟! _ هیچی...! _ تو چرا همش یه کلمه ای جواب می دی...؟! پوفی کرد... _ سر نهار برات می گم... دیگر مطمئن بودم که اتفاقی افتاده... وقت نهار، بچه ها بلند شدند و با ظرف های غذایشان رفتند به اتاق کناری... یک اتاق جمع و جور که به عنوان غذاخوری استفاده می شد... از آن جایی که من و رسولی می خواستیم حرف بزنیم و غذایمان هم ساندویچ کالباس بود و بی دردسر بود، ترجیح دادیم همان جا بنشینیم و هم نهار بخوریم و هم حرف بزنیم... کاغذ دور ساندویچ را کنار زدم و روبه رسولی گفتم: _ خب... بگو ببینم چی شده..؟! _ هیچی بابا... بازم نازی به ام پیله کرد... و یک گاز بزرگ از ساندویچ اش زد... ابروهایم رفت بالا... خوبه ناراحت بود و آنقدر اشتها داشت...! _ چی گفته مگه...؟! و یک گاز کوچک از ساندویچم زدم... _ یادته که دیشب داشتم باهات حرف می زدم، اومد تو اتاق... با تکان سر تایید کردم... _ آخرش به ات گفتم فردا می بینمت... همین واسه خانم شد بهانه... اول پیله کرد که کی بود... گفتم همکارم... گفت خانم بود؟!... گفتم آره...؟!دیگه شروع کرد به نق زدن... بیچاره رسولی... یک تلفن من چه دردسری برایش درست کرد... _ حالا هرچی می گم، بابا یه همکار ساده ست فقط... باور نمی کرد... آخرش اومد گوشیمو گرفت، هرچی اس ام اس بهت داده بودم و خوند... دهانم از جنبیدن ایستاد... اس ام اس های من و رسولی چیز خاصی توشان نبود... اکثرا جک های قومیتی بود و کل کل های من او با هم سر جک ها... _ خب...؟! _ هیچی دیگه، گفت خوبه یه همکار ساده ست و انقدر باهاش راحتی... _ خب راست می گه دیگه...حرفات با هم تناقض داره... با همان دهان پرُش گفت: _ اِ... حالا دیگه این طوریه... حالا اون راست می گه...؟! _ آره دیگه... ما خانم ها همیشه هوای هم رو داریم...! و گاز دیگری از ساندویچم زدم... خودم هم از حرف خودم خنده ام گرفت... واقعا که خانم ها چقدر از هم حمایت می کنن...! رسولی کمی از نوشابه اش خورد و گفت: _ پس هرچی که پشت سرت گفتم خوب گفتم... در حالی که لقمه ام را قورت می دادم پرسیدم: _ چی گفتی مثلا...؟! و کمی نوشانه خوردم... _ هیچی بابا... گفتم این خانم مهندس، سه چهار سال ازم بزرگتره... جای مادربزرگم می مونه... جای مادربزرگ...؟! بی انصاف حداقل باید می گفت خواهر بزرگتر... همان طور لقمه به دهان، چشمانم از تعجب گشاد شده بود و رسولی داشت برای خودش ادامه می داد... _ گفتم دماغش بزرگه... دستی به بینی ام کشیدم... کوچک نبود، ولی انصافا بزرگ هم نبود... چقدر به پدر گفتم اجازه دهد بینی ام را عمل کنم... این هم نتیجه اش... _ کفش پاشنه دار که می پوشه، می شه مثل زرافه... یعنی واقعا رسولی این ها را راجع به من گفته بود...؟! _ گفتم، روی زمین صاف به زور راه می ره، چه برسه به پله... از پله های شرکت مثل دیو سه سر می ترسه... این دیگر خیلی بی انصافی بود... توی آن شرکت فقط رسولی می دانست که من چقدر با آن پله های کذایی مشکل دارم... حالا داشت می زد توی چشمم؟! داشتم فکر می کردم چطور تلافی کنم... جرعه ی دیگری از نوشابه اش خورد... من هم کمی نوشابه خوردم... سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم... _ خب... اینا رو گفتی کوتاه اومد...؟! دهانش کمی از جنبیدن ایستاد... نگاه متعجبش را دوخت به ام... انگار توقع نداشت با آن آرامش جواب بدهم... _ نه خب... با اینا راضی نشد... مجبور شدم یه کمم به اش دروغ اضافه کنم... چقدر پرو بود این رسولی... یعنی هرچه تا حالا گفته بود راست بود...؟! ادامه داد... _ ببخشیدا... ولی بهت می گم که غیبتت نباشه... حلالم کنی... حالا ساندویچم را گذاشته بودم روی میز... _ حلالی رسولی... بگو...! و توی دلم گفتم که خونت را حلال کردی... _ گفتم، انقدر زشته که آدم نمی تونه تو روش نگاه کنه... آخه مگه من مغز خر خوردم که تورو ول کنم برم با اون... جرعه ی دیگری از نوشابه اش نوشید... نفس عمیقی کشیدم.. _ خب... اون موقع قانع شد...؟! و چشمم را به بطری نوشابه ی رسولی دوختم که تقریبا نصف بیشترش را خورده بود... در حالی که لبخند شیطنت آمیزی بر صورتش نقش بسته بود گفت: _ آره دیگه... درست شد... همزمان با گفتن: خوشحالم... دستم را به بطری نوشابه اش بردم و در یک صدم ثانیه توی صورتش خالی اش کردم... رسولی بلافاصله از جا پرید... بد جور شوکه شده بود... نوشابه از سر و صورتش می چکید... خوشبختانه به لباسش نریخته بود... تنها چند قطره به قسمت روی سینه اش ریخته بود... با دیدن چشمان ور قلمبیده و دهانی که در آن حالت هم از جنبیدن نایستاده بود، زدم زیر خنده... رسولی هم دستی به صورتش کشید و خنده اش گرفت... حالا هر دو با هم می خندیدیم... و من بریده بریده از بین خنده هایم گفتم: _ واقعا ... اینا رو گفتی... خدایی من ... کجا دماغم بزرگه... رسولی هم که حالا از خنده روی صندلی اش ولو شده بود...گفت: _ نه... خواستم ... سر به سرت...بزارم... نمی دانم چقدر خندیدیم که یک دفعه با صدای غضبناکی که گفت: _ این جا چه خبره...! خنده ام را خوردم و صاف نشستم... وقتی برگشتم، نگاهم به چشمان غضبناک علی افتاد... حتی رگ های توی چشمش قرمز شده بودند... نگاهش بین من و رسولی در نوسان بود... نگاهی به رسولی کردم که دیدم حالا سرِپا ایستاده و هنوز ساندویچش توی دستش بود... این بشر چقدر شکمو بود... آن وقت به من می گفت شکمو...! با صدای علی نگاهم را از رسولی گرفتم: _ پرسیدم این جا چه خبره...؟! رسولی دهان باز کرد تا جواب دهد، اما علی با اشاره ی دست ساکتش کرد... _ خانم مهندس حقی... پرسیدم این جا چه خبره...؟! سوالم مفهوم نبود...؟! وایییی... چقدر عصبانی بود... نگاهش مثل همان شبی بود که آمده بود کلانتری دنبالم... البته اگر می خواستم منصفانه بگویم، نه... به آن شدت نبود... ولی آنقدری ترسناک بود که من مجبور شوم، آب دهانم را قورت دهم بعد با صدای لرزانی حرف بزنم... _ هیچی مهندس.. داشتیم نهار می خوردیم...! نگاهش رنگی از تمسخر گرفت... _ اِ... که نهار می خوردین... این چه وضع نهار خوردنِ که صدای خندتون شرکت رو برداشته بود...؟! دیگر داشت بی انصافی می کرد... آن قدر هم صدایمان بلند نبود... چرا که اگر بود اول از همه سر و کله ی آن برونی و نجاران فضول پیدا می شد... ترجیح دادم سکوت کنم... _ نشنیدم جوابتون رو... اِی بابا... حالا دست بردار هم نبود... دوباره خودش ادامه داد... _ اصلا چرا اینجا نهار می خورید...؟! مگه این شرکت سالن غذاخوری نداره...؟! این بار مثلا آمدم چیزی بگویم تا آتشش بخوابد... _ مهندس، کارامون زیاد بود... خواستیم در حین نهار خوردن کار هم بکنیم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#99 | Posted: 10 Jan 2014 00:19
پوزخندی زد... _ بله... کاملا از سیستم های در حال استندبای تون مشخصه...! نگاهی به مانیتور خودم کردم... بعد هم نگاهی به مانیتور رسولی...ای وایِ من... رسولی سری تکان داد به نشان اینکه گند زده ام... _ خانم مهندس... با غیض صدایم کرد... حالا چه گیری به من داده بود... خوب است که رسولی هم خندیده بود... دیگر داشت زیاده روی می کرد... باید می نشاندمش سر جایش... خود به خود نگاهم غضبناک شد... تا آمدم دهانم را باز کنم، او پیش دستی کرد... _ تا نیم ساعت دیگه توی اتاقم باشید... خانم مهندس...! و پشتش را کرد و رفت... نگاهی به رسولی کردم... هنوز هم ساندویچش دستش بود... _ تو هنوز ساندویچت رو وِل نکردی...؟! نگاهی به ساندویچ توی دستش انداخت... گذاشتش روی میز... _ بابا صد رحمت به سبحانی ، این یکی که مثل زلزله هشت ریشتری می مونه... و دوباره خندیدیم... علی چه لقب های پیدا کرده بود... سادیسمی... زلزله ی هشت ریشتری... این بار دستم را جلوی دهانم گرفته بودم تا صدایم بیرون نرود... خانه ی دوست...! من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست، کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند. شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست... بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست (( فریدون مشیری )) * * * * * * * * نفهمیدم چطور پله ها را بالا رفتم... در اتاقم را کوبیدم و خودم را روی صندلی رها کردم... وقتی صدای خنده هایش را با آن پسرک، رسولی شنیدم، خودم هم نفهمیدم چه شد که آنقدر عصبی شدم... چطور ریحانه با آن پسر آن طور می خندید...؟! نمی توانستم که دروغ بگویم به خودم... خنده هایش واقعا شادمانه بود... تصنعی نبود... و من واقعا حسودی ام شد... شاید این حسم خودخواهی بود... نمی دانم... اما با تمام وجود خنده های ریحانه را حق خودم می دانستم...! خیلی جلوی خودم را گرفته بودم که حرفی جلوی رسولی به اش نزنم... برای همین بود که گفتم بیاید اتاقم... گفتم نیم ساعت دیگر بیاید، شاید کمی اعصابم آرام می گرفت... می دانستم اگر با این اعصاب متشنج حرف بزنم قطعا می رنجانمش... صندلی را چرخاندم و روبه پنجره قرار گرفتم... هیچ چیز به اندازه ی نگاه کردن به آسمان آبی، آرامم نمی کرد... نمی دانم چقدر گذشته بود... اما احساس می کردم آرام تر شده ام... صدای در زدن آمد... برگشتم به سمت در... _بفرمایید... در باز شد و قامت ریحانه با آن مانتوی کِرِم رنگ و مقنعه ی مشکی اش در چهارچوب در ظاهر شد... اگرچه خنده هایش به شدت روی اعصابم رفته بود، اما این دلیل نمی شد که منکر ظاهر آراسته و مرتب و صد البته خانمانه اش بشوم... چرا که از هیچ چیز به اندازه ی تیپ های آن چنانی و آرایش های این چنینی، به خصوص در محل کار بدم نمی آمد... چند قدمی آمد جلو و وسط اتاق متوقف شد... _ بفرمایید بشینید... نشست... اما به من نگاه نمی کرد... _ خب... می شنوم...! نگاهش را دوخت به ام... _ ببخشید چی رو...؟! بی حوصله پفی کردم... _ دلیل این رفتارتون رو تو محیط کار...! ابروهایش رفت بالا... دیگر نگاهش پشیمان و یا حتی ترسیده نبود... _ بازم متوجه نشدم مهندس... من فکر نمی کنم رفتار ناشایستی توی محیط کار از خودم نشون داده باشم... نفس عمیقی کشیدم... باید خودم را کنترل می کردم... نباید عصبی می شدم... _ یعنی فکر می کنید اون طور خندیدن، مناسب محیط کاره...؟! شانه ای بالا انداخت و با بی خیالی گفت: _ من جور خاصی نخندیدم... و من نمی توانستم بگویم که چرا... خیلی هم خاص بود... حداقل برای منی که مدت ها بود خنده هایت را ندیده ام خاص بود... _ فکر نمی کنم صدام هم اونقدر بلند بوده باشه... چون ظاهرا هیچ کس به جز شما نشنیده...! نمی توانستم بگویم چقدر آتش گرفتم وقتی دیدم آن خنده هارا... خنده هایی که من سه سال تمام دلم برایشان پر می کشید ، را خرج رسولی می کند... و چقدر این بی تفاوتی و شانه بالا انداختنش داشت دوباره عصبی ام می کرد... و حتی کنایه ی آمیخته با کلامش در جمله ی آخر... _ این مهم نیست که کی شنیده و کی نشنیده... مهم اینه که این اصلا صورت خوشی نداره به نظر من... آمد توی حرفم... _ببخشید... چی صورت خوشی نداره...؟! دیگر واقعا داشت عصبی ام می کرد... یعنی واقعا نمی فهمید...؟! من هم دیگر طاقت از کف دادم... امروز باید هر طور که شده تکلیف را مشخص می کردم... باید مطمئن می شدم که بالاخره چیزی بین او و رسولی هست یا نه... _ ببین خانم مهندس... این اصلا صورت خوشی نداره که شما با یه مرد غریبه، اونم توی محیط کار، اون طوری بگو بخند راه بندازید... احساس کردم برافروخته شد... عصبی شد... سر جایش ایستاد... _ پس چه طوریش صورت خوشی داره...؟! طفره رفتنش واقعا عصبی ام کرده بود... چرا یک کلام نمی گفت که بین او و رسولی چیزی نیست و راحتم کند... نمی دانم چه شد که گفتم: _ شایدم مهندس رسولی خیلی هم غریبه نیستن براتون...! _ خب معلومه که غریبه نیس... حرفش را قطع کرد... انگار تازه متوجه نیش کلامم شده بود... _ شما منظورتون از این حرفا چیه...؟! دارید به من تهمت می زنید...؟! _ من به کسی تهمت نمی زنم... من اون چیزی رو می گم که از روز اول دارم می بینم... کلافه بود... عصبی بود... این را از قرمز شدنش و از نفس های تند و مقطع اش می فهمیدم... اما وقتی حرف زد، به طرز عجیبی آرام بود... یک آرامش ظاهری... _ بله... شما درست می فرمایید... مهندس رسولی برای من غریبه نیست... نفسم در سینه حبس شد... _ ایشون برای من با بقیه ی کارمندا فرق دارن...! احساس خفگی می کردم... دکمه ی بالای پیراهنم را باز کردم... یعنی باز هم دیر رسیده بودم...؟! این انصاف نبود...! نمی دانم چرا آن حرف را زدم... نمی دانم این زبان من بود که آن طور کنایه آمیز و تلخ کلمات را بیرون ریخت...؟! _ برای خودم متاسفم که فکر می کردم عوض شدی... متاسفم که فکر می کردم از گذشته عبرت گرفتی... و برای تو هم متاسفم که باز هم به این جور روابط... هنوز حرفم تمام نشده بود که ریحانه منفجر شد... نمی فهمیدم چطور دارد آن طور کلمات را پشت سر هم ردیف می کند... فقط مات و مبهوت چشمم را به دهانش دوخته بودم... _ تو به چه حقی.. به چه حقی گذشته رو به رخ من می کشی...؟! چطور به خودت اجازه می دی انقدر راحت در مورد دیگران قضاوت کنی...؟! چطور می تونی انقدر راحت تهمت بزنی...؟! اصلا تو فکر کردی چه کاره ای...؟! تو اینجا فقط یه مدیری... می تونی تو چهارچوب کارای اداری اگر مشکلی بود، توبیخ کنی... تنبیه کنی... نه این که بخوای تو زندگی کارمندات سرک بکشی... از روابط شون سر در بیاری... اگر تا الانم چیزی نگفتم فقط به خاطر احترامی بود که برات قایل بودم... ولی دیگه تمام شد... باورم نمی شد این ریحانه است که دارد آن طور تلخ و گزنده با من حرف می زند... این انصاف نبود... انصاف نبود که هیچ کاره بودنم را به رخ بکشد... راست می گفت... سه سال پیش هم چون هیچ کاره بودم نتوانستم کاری کنم... این بار با چشمان خیس ادامه داد... _ منم برای تو متاسفم... برای تو که انقدر کوری علی... انقدر که نتونستی با همون نگاه اول بفهمی من... حرفش را برید... نفسی تازه کرد... بغضش را فرو داد انگار.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#100 | Posted: 10 Jan 2014 00:20
برای خودم بیشتر متاسفم... متاسفم برای خودم که فکر می کردم تو همون علیِ سابق هستی... ولی نیستی... تو عوض شدی... علی ای که من می شناختم این جوری قضاوت نمی کرد... این طوری محکوم نمی کرد... علیِ قدیمی انقدر تلخ نبود... انقدر کینه ای نبود... انگار دیگر نمی توانست بغضش را فرو دهد...برگشت و به سمت در رفت... و من هنوز شوک زده از حرف هایی که شنیده بودم نشسته بودم... و تنها یک جمله در سرم مثل ناقوس صدا می کرد " ایشون برای من با بقیه ی کارمندا فرق دارن...! " ایستاد... برگشت به طرف من... _ در ضمن... فرق رسولی با بقیه برای من اینه که، سه چهار سال از من کوچکتره... نامزد داره... مثل برادر کوچکترم می مونه...پسر بی شیله پیله و چشم پاکیه... مثل اعلایی نیست که با نگاهش آدم رو درسته قورت بده... همینا باعث شده ارتباطم توی شرکت، بیشتر محدود به اون باشه... و بدون اینکه نگاه دیگری به ام بیاندازد، به سمت در رفت... تنها توانستم صدایش بزنم... با لحنی که لبریز بود از خواهش... التماس... پشیمانی... _ ریحانه...! کمی مکث کرد... اما برنگشت... _ خسته نباشید مهندس... در باز و بسته شد و دیگر اثری از ریحانه نبود... انگار که اصلا به این اتاق نیامده بود... و ای کاش که نیامده بود... چقدر سرد...و چقدر تلخ مرا مهندس خطاب کرد... آن علی گفتن کجا و این مهندس گفتن کجا...! دست هایم را در موهایم فرو کردم... می دانستم که بدجور خراب کرده ام... چرا کنترلم را از دست دادم... چرا حرف گذشته ها را پیش کشیدم... چرا رنجاندمش... چرا زود قضاوت کردم... و چرا و چرا و چرا... هیچ کدام فایده ای نداشت... هیچ کدام از چراها فایده ای نداشت... ریحانه رنجیده بود... ریحانه را رنجانده بودم... می دانستم حالا دیگر ازم فرار خواهد کرد...می دانستم خودش را پنهان خواهد کرد... مثل گذشته که... نه... نه... نباید گذشته تکرار می شد... آن دفعه هم ریحانه را رنجاندم... ریحانه از من گریخت... ریحانه از من فرار می کرد که سر و کله ی کوروش پیدا شد... شاید اگر از اول از خودم نمی راندمش، هیچ کدام از آن ماجرا ها هم اتفاق نمی افتاد... اگر این بار هم... نه... از فکرش هم دیوانه می شدم... از شرکت خارج شدم و پشت ماشین نشستم و گاز دادم... نمی دانستم کجا می روم... نمی دانستم کجا می خواهم بروم، فقط می رفتم... حرف های ریحانه توی سرم رژه می رفت... نگاه دل خورش، انگار به دلم چنگ می انداخت... نمی دانم چقدر رفته بودم که خودم را جلوی بهشت زهرا پیدا کردم... لبخندی بر لبم نقش بست... چه جایی بهتر از اینجا... ماشین را پارک کردم ... یک شیشه گلاب خریدم و چند شاخه گل مریم... قطعه ها را یکی یکی رد کردم تا رسیدم به قطعه ی شهدا... آنقدر بعد از رفتنش، قبرستان را گز کرده بودم که چشم بسته هم مزارش را پیدا می کردم... نمی دانم چرا وقتی بود،همان روزهای آخر، توی بیمارستان، می گفت دوست دارد وقتی که رفت و من می خواستم باهاش حرف بزنم، به آسمان نگاه کنم و به ستاره ها... می گفت آن طور بیشتر بهش نزدیکم تا اینکه صورتم را روی یک سنگ سرد بگزارم و بخواهم با او حرف بزنم... آن وقت ها منظورش را نمی فهمیدم... اما بعدها که برای همیشه رفت، وقتی سنگ روی قبرش، گذاشته شد، و من رفتم سر مزارش نشستم... وقتی حرف زدم و گریستم... وقتی خم شدم و صورتم را روی سنگ سرد گذاشتم... وقتی از سردی سنگ تنم لرزید... تازه فهمیدم چرا دوست داشت به ستاره اش نگاه کنم و حرف بزنم... آن موقع تازه چهارده سالم بود... وقتی گریه کردم، دلم آغوش گرمش را می خواست، به امید همان آغوش گرم، به امید اینکه با لمس مزارش، کمی آرام بگیرم، صورتم را بر سنگ گذاشتم، نمی دانستم سردیِ سنگ، بدتر، تلخیِ حقیقت را ، حقیقت سفر همیشگی اش را بر سرم می کوبد... رسیدم... مزار جانباز شهید، سردار مهدی لطفی... و تاریخ تولد و شهادت... نشستم... سنگ را با گلاب شستم... گل هارا بر سنگ گذاشتم... به عکسش چشم دوختم... به لبخندِ دلنشین همیشگی اش... بعد به سنگ خیره شدم... حرف های ریحانه هنوز توی گوشم سوت می کشید... "تو به چه حقی.. به چه حقی گذشته رو به رخ من می کشی...؟!" ((بابا... دیدی بازم خراب کردم...؟! چطور تونستم گذشتش رو به رخش بکشم...؟!)) "چطور به خودت اجازه می دی انقدر راحت در مورد دیگران قضاوت کنی...؟!" ((بابا...یادته ازم قول گرفته بودی زود در مورد کسی قضاوت نکنم...؟! من بازم قولم و شکستم...)) "چطور می تونی انقدر راحت تهمت بزنی...؟! " ((واقعا من چطور انقدر راحت بهش تهمت زدم... بابا... من تهمت زدم...)) "اصلا تو فکر کردی چه کاره ای...؟!" ((راست می گفت... من که کاره ای نبودم... بابا... دلم می خواد تو زندگیش یه کاره ای بشم...)) "تو اینجا فقط یه مدیری... " "نه این که بخوای تو زندگی کارمندات سرک بکشی..." ((دلم نمی خواد تو زندگیش سرک بکشم... دلم می خواد تو زندگیش باشم... دلم می خواد...)) اشک دیدگانم را تار کرد... بغض گلویم را فشرد... "اگر تا الانم چیزی نگفتم فقط به خاطر احترامی بود که برات قایل بودم..." (( فقط احترام...؟! احترام...؟! سهم من از احساس ریحانه فقط احترام بود...؟! این بی انصافیه بابا... نیست...؟! )) "ولی دیگه تمام شد..." (( دیگه تمام...؟! آخه بی انصاف، چی بود که حالا تمام بشه...؟! سهم من از تو چی بود که حالا به این سردی می گی تمام...؟! بابا... سهم من از ریحانه به جز خاطرات عذاب آور چیه که حالا به ام می گه تمام...؟! من که از خدامه این وضع تمام بشه... ولی نمی شه... بابا.. انگار تو برزخم... نمی دونم باید چی کار کنم... می دونم ریحانه به جونم بستس... می دونم بدون او نمی تونم...

اگه جریان این پسره پیش نمی اومد، زودتر از اینا مطمئن می شدم ریحانه عوض شده... ولی حالا... بابا... حالا که مطمئن شدم... اونو رنجوندم... رنجوندمش بابا... چی کار کنم...؟! دیدی چه طوری نگام کرد...؟! یعنی می شه... می شه همه چیز درست بشه...؟!)) دیگرنمی توانستم اشک هایم را کنترل کنم... صورتم را روی سنگ گذاشتم... سردی اش در تنم رسوخ کرد... با صدایی لرزان ادامه دادم... (( بابا، بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم... تو الان باید کنار پسرت باشی... تو باید بودی و برام آستین بالا می زدی...بابا... تو باید بودی و برام پا پیش می زاشتی... من نمی تونم بابا... تو این یکی واقعا نمی تونم... دیگه خسته شدم... دیگه نمی تونم منطقی رفتار کنم... دیگه بریدم... بابا... این کار تو بود... اگه الان این جا بودی، می دونم... می دونم مثل همیشه درستش می کردی... با چند کلمه حرف... درستش می کردی... بابا... ازت گله دارم... این موقع ها باباها زیر پر و بال پسراشون رو می گیرن... تو الان کجایی که هوای منو داشته باشی... ازت گله دارم بابا... زود رفتی بابا... خیلی زود رفتی... خیلی زود تنهام گذاشتی...))

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 10 از 17:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites