تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

صفحه  صفحه 14 از 17:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  17  پسین »  
#131 | Posted: 11 Jan 2014 17:36
هییسس... ساکت... من باید بگم... توام باید گوش کنی... آهی کشید... _ می دونم در مورد من چه فکری می کنی... یه پسر دخترباز و هوس باز و ...ولی باید بدونی... باید بدونی من قبل از این که اینا باشم یه آدمم... منم قلب دارم... احساس دارم... منم می تونم واقعا عاشق باشم... نه کوروش...نه... نباید بگویی... نه حالا... کوروش داری چه کار می کنی...؟! _ تو هیچی در مورد من نمی دونی ریحانه... هیچی... نه در مورد گذشته ام... نه در مورد خانواده ام... و نه...و نه... چیزی درباره ی عمق تنهایی ام... اشتباه نمی کردم... چشم های کوروش خیس بود... نه... این کوروشی که من می شناختم نبود...!کوروش نکن... این کار را نکن... همان کوروش یک دنده و کله شق بهتر بود... همان که زور بگوید و مسخره کند...کوروش باید آن طور باشد... باید... آهی کشید... _ من خیلی تنها بودم ریحان... خیلی... وقتی با خانواده ات نباشی... وقتی بخوای تنهایی ات رو با کسایی به جز خانواده ات پُر کنی... وقتی بخوای خوشحالی رو ، خوشبختی رو بیرون از خونه پیدا کنی... می شی این...! کمی مکث کرد... _ می دونم این رو می فهمی... چون خودت هم این طوری بودی... فکر کردی شب هایی که به آغوش من پناه می آوردی، نمی دونستم چرا به همه ی اعتقاداتت پشت پا زدی و توی بغل منی...؟!تو هم یه جورایی مثل من بودی ریحان... تو هم داشتی خوشبختی ات رو بیرون از خونه پیدا می کردی... تو هم می خواستی تنهاییت رو با غریبه ها پر کنی... خوشی هاتو با غریبه ها تقسیم کنی... برای همینم نمی خواستم بهت آسیب بزنم...شاید هر پسر دیگه ای جای من بود، نهایت استفاده اش رو ازت می برد... خودتم خوب می دونی که اگه می خواستم، می تونستم...! مثل روز برام روشنه که در کمال رضایت قبول می کردی... به خودم که نمی توانستم دروغ بگویم...! راست می گفت...! آن وقت ها کوروش اگر می گفت بمیر، می مردم...! _ ولی من همچین کاری نکردم... می دونستم بالاخره یه روز می فهمی امن ترین جا، برات همون خونه است... بهترین دوستات هم همون پدر و مادرتن... حالا هر چقدرم که باهاشون مشکل داشته باشی...ولی باور کن... باور کن ریحان دلم نمی خواست غرق بشی... دلم می خواست وقتی که می فهمی همه ی این خوشی ها پوشالی ان، مثل من غرق نشده باشی... مثل منی که دیگه نمی تونستم برگردم... نفسی تازه کرد... _ برای همینم دلم نمی خواست بهت آسیب بزنم... برای همین هم اون شبی که کنار آب، اولین پُک سیگارت رو کشیدی اخم کردم... برای همین وقتی اون شب توی پارتی اولین پیک شرابت رو رفتی بالا، اخم کردم... تو نباید قاطی اینا می شدی... اگه مزه اش می رفت زیر زبونت، اگه عادت می کردی دیگه نمی تونستی بی خیالش بشی...فهمیده بودم وقتی واکنش نشون می دم تو بدتر می کنی، سعی می کردم خونسرد باشم... نگاهم کرد... حالا دیگر شک نداشتم... چشمان کوروش بارانی بود... _ ریحان... تو هیچ وقت قابل ترحم نبودی...! چشمان من هم ناخواسته خیس شده بودند... _ تو عالی بودی ریحان...عالی...تو انقدر خوب بودی که من دلم نمی خواست چیزیت بشه... می دیدم کمر بستی به خراب کردن همه ی خوبی هات، می دونستم اگر با من نه، بالاخره با کسِ دیگه ای شروع می کردی... می دونستم دلت می خواد تمام حریم هارو، حد و مرزها رو بشکنی...چون این حال تو رو خودم تجربه کرده بودم... این چیزا پسر و دختر نداره ریحان... وقتی من کمر به نابودی خودم بستم، هیچ کس سعی نکرد جلومو بگیره... انقدر با این دختر و او دختر پریدم... انقدر مست کردم... انقدر سیگار دود کردم...حتی قرص هم خوردم... حتی توی یه زمانی تا مرز معتاد شدن هم رفتم اونم تازه وقتی که نوجون بودم...تا اینکه هجده سالم بود و پدرم به خاطر بلایی که سر یه دختر آوردم، تا مرز کشتن، کتکم زد... اصلا نمی توانستم باور کنم... نمی توانستم باور کنم این زندگی کوروش باشد...!کمی سکوت کرد... انگار به همان روزها برگشته بود... _همون کتک ها، با اینکه من رو از پدرم متنفر کرد، ولی یه تلنگر بود... تلنگری که باعث شد دیگه با هیچ دختری این کار رو نکنم...شاید از ترس بود، ولی خب... ولی با این حال انقدر غرق بودم که نتونم کامل خودم رو از لجنی که توش گیر کرده بودم بیرون بکشم...چه فرقی می کنه که پسر بودم...؟! درسته، دختر نبودم که بخوام جسما دست خورده بشم، ولی روحا چی...؟! من روح و قلب خودم رو داغون کردم ریحان... می دیدم تو هم می خوای همین کار رو بکنی...می دونستم داری همون راه رو می ری...می دونستم هم یه روز پشیمون می شی...به خاطر همین نمی خواستم روزی که پشیمون میشی دیگه راه برگشتی برات نمونده باشه... نمی خواستم تلنگری که قراره بهت بخوره تا به خودت بیای، مثل من از پدر یا مادرت متنفرت کنه... چون نفرت خیلی خطرناک تره...من از هجده سالگی به بعدم رو با تنفر از خانواده ام تباه کردم... آه عمیقی کشید...برگشت به سمت جلو...به صندلی اش تکیه داد... _ اینا رو نمی گم که کارامو توجیه کنم...من خیلی در حقت بد کردم...خیلی...شاید به خاطر نزدیک بودن به شهره باهات دوست شدم... شاید دوستت نداشتم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#132 | Posted: 11 Jan 2014 17:37
اما باور کن همیشه نگرانت بودم... همیشه نگران بودم از اینکه خودتو نابود کنی...من به ات احساس ترحم نداشتم ریحان... من نوجوونی خودم رو توی تو می دیدم...نمی خواستم اون بلاها سر تو هم بیاد...تو اون روز نباید حرف های من و شهره رو می شنیدی... با اون حرفا بد ضربه ای بهت زدم... می دونم... تا قبلش داشتم سعی می کردم یواش یواش خودمو از زندگیت بکشم بیرون...دیگه درسمون داشت تمام می شد... برمی گشتی پیش خانواده ات...مسلما با اونا که بودی دیگه خطری تهدیدت نمی کرد... رابطه ات با من هم می شد یه تجربه ی تلخ توی زندگیت... می شد همون تلنگری که باید می خوردی... ولی همه چیز خراب شد... برگشت به طرفم... _ اون شبی رو یادته که پارتی بودیم و تو با یه پسر دیگه رقصیدی...؟! که بعد پلیسا ریختن توی مهمونی...؟! با تکان سر تایید کردم...مگر می شد آن شب وحشتناک را فراموش کرده باشم... _ اون شب من فرار کردم... فکر کردی نمی تونستم تو رو هم ببرم...؟! چرا... می تونستم... ولی نبردم... می دونی چرا...؟! چونکه احساس کردم برات بهتره که بگیرنت... برات بهتره که خانواده ات بفهمن... برات بهتره که یک بار تو عمرت انقدر بترسی که دیگه دور و بر این کارارو خط بکشی... دوباره در چشمان خیره شد... _ ریحان... اینارو نمی گم که خودم رو تبرئه کنم... من اشتباه کردم... شاید اون موقع شهره انقدر کورم کرده بود که با این فکرا فقط می خواستم یه جوری وجدانم رو برای بودن با تو راحت کنم... نمی دونم... فقط می خوام بدونی، حس من اون زمان نسبت به تو هرچی که بود، ترحم نبود...! تو هیچ وقت قابل ترحم نبودی...! حالا اشک هایم به وضوح روان شده بود... _ می دونم نمی تونم هیچ چیز رو جبران کنم...ولی می خوام بدونی بعد از تمام شدن همه ی اون ماجراها، وقتی که بازم تنهایی هام رو با دخترای رنگ و وارنگ پر می کردم، تازه فهمیدم اون موقع وقتی تورو بغل می کردم چه حسی داشتم... تازه اون موقع بود که فهمیدم حس من به تو چی بود...نمی گم عشق بود...نه... ولی دوستت داشتم... باور کن ریحان... حتی خودمم اون موقع نمی دونستم... دستش را به صورتش کشید...باور نمی کردم این دوچشم سرخ از اشک، چشمان کوروش است... _ بگذریم...احساس می کردم این حرفا رو بهت بدهکارم...! سرم را انداخته بودم پایین... _ ریحان...! نگاهش کردم... _ الانم دوستت دارم...! نه... کوروش انصاف نبود این حرف ها... _ بیشتر از گذشته...! کوروش زبان در کام بگیر...این حرف ها گفتن ندارد... _ بیشتر از همیشه...! کوروش نه آن نگرانی هایت را در گذشته می خواستم و نه دوست داشتن الانت را می خواهم... _ می دونستی ساسان، دوست صمیمی علی، اون شبی که مست بودی، دید که من دارم می بوسمت...؟! نفسم در سینه حبس شد... احساس کردم راه نفسم بسته شده...بدنم از سرما یخ زد... _ یعنی به علی گفته...؟! سرش را به طرفین تکان داد... _ نمی دونم...! برای همیناست که اون شب توی رختکن بهت گفتم علی به دردت نمی خوره...ریحان... درست فکر کن... علی یه مرده... اونم یه مرد مذهبی و متعصب... الان داغه... هردوتون داغید... نمی فهمید... نفهمیدم چطور صدایم بالا رفت و گفتم... _ بس کن...! آهی کشید... _ باشه... باشه...من چیزی نمی گم... تصمیم با خودته... حق داری بهم اعتماد نکنی... آمدم توی حرفش... _ بهت اعتماد دارم...ولی من الان علی رو دوست دارم... دوباره موجی از غم نگاهش را دربرگرفت... سعی کردم التماس نگاهش را نادیده بگیرم و حرفم را ادامه دهم... _ انقدر دوسش دارم که حاضرم این ریسک رو قبول کنم... حاضرم تمام تلاشم رو برای خوشبخت شدنمون بکنم...می خوام دلم رو به دریا بزنم... کوروش سری به معنای فهمیدن تکان داد... _ کوروش... گاهی وقت ها برای پشیمونی خیلی دیره... چشمانش از مرز خیسی گذشت و یک قطره اشک بر گونه اش روان شد... روی اش را از من برگرداند و چشم به روبرو دوخت... _ گاهی برای عوض کردن احساس خیلی دیره...من دوست داشتنت رو الان نمی خوام... همون طور که قدیما نگرانیت رو نمی خواستم... اشک هایم را پاک کردم... یک نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم... _ من اون وقت ها دلم می خواست دوستم داشته باشی، همون طوری که من دوستت داشتم... و الان... کمی مکث کردم... _ الان می خوام فقط نگرانم باشی و دوستم نداشته باشی... مثل یه دوست نگرانم باشی... چونکه همین نگرانی باعث می شه که به خاطر ترس از خراب کردن زندگی ام، دیگه روزی مثل امروز نیای دم در شرکت بایستی یا بهم زنگ بزنی...! کوروش هیچ نگفت... ساکت ساکت بود... چند لحظه بعد صدای باز شدن قفل آمد... کمی تعلل کردم بلکه چیزی بگوید اما او مصرانه سکوت کرده بود... دستم به دستگیره رفت و در را باز کردم... _ خداحافظ...! و پیاده شدم... در آخرین لحظات که داشتم در را می بستم، صدای ضعیف کوروش را شنیدم که گفت: _ نگران نباش... من همیشه نگرانتم...! * * * * * * * *ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#133 | Posted: 11 Jan 2014 17:40
فصل ۲۲

بازگشت...!

کلید را در قفل چرخاند و وارد سوییتش شد... این چند روز کارهای شرکت خیلی سنگین بود و خدارا شکر سر پارسا آن قدر گرم کارها و پروژه ها و ... بود که کمتر وقتی پیدا می کرد تا با شهره بگذراند و برای شهره چه چیزی بهتر از این...؟! لباس هایش را عوض کرد و چند دقیقه بعد زیر دوش آب گرم بود... حمام را بخار گرفته بود... قطرات آب بر سر و صورتش می ریخت و او چشم هایش را بسته بود و سعی می کرد به هیچ چیز فکر نکند... اما مگر می شد فکر نکند...؟! یک هفته ی دیگر عروسی ریحانه بود...! و او هم دعوت بود...! واقعا دعوت بود...؟! خودش که فکر نمی کرد...اگر دعوت کردن صرفا گفتن چند کلمه حرف بود مثلا " خوشحال می شم بیای " و یا " سعی کن حتما بیای " بله... دعوت بود...! ولی این ها از نظر شهره دعوت کردن نبود... از سر باز کردن بود...! از نظر شهره، ریحانه تنها تعارف کرده بود و این برای شهره کاملا قابل لمس بود که ریحانه برای بودن شهره در مراسم عروسی اش تمایل چندانی نداشت...فقط تعارف کرده بود که گفته باشد... خب شاید هم حق داشت نخواهد شهره را ببیند دیگر... او حق داشت بخواهد از هرکسی که به طریقی در اتفاقات تلخ گذشته نقش داشت دور بماند...شهره هم اصراری به رفتن نداشت...مثلا می رفت که چه بشود...؟!همین که شنیده بود ریحانه به خواسته اش خواهد رسید برایش کافی بود...همان هم خوشحالش می کرد... به یاد حرف های کوروش افتاد... این هم از همان ادعاهای رفاقت بود...؟! جلوی آینه ی روشویی قرار گرفت... دستی به آینه کشید و مه گرفتگی اش را پاک کرد... به چشم های خودش خیره شد... چشم هایی خالی از زندگی... خالی از جوانی...واقعا با خودش چه کرده بود...؟! چرا خودش را از منجلابی که درونش گیر کرده بود بیرون نمی کشید...؟! نکند واقعا منتظر یک سوپرمن بود که بیاید و دستش را بگیرد...؟! چرا خودش کاری نمی کرد...؟! دوباره به چشم های توی آینه خیره شد... این همان شهره بود...؟! شهره ای که کافی بود اراده کند تا همه چیز برایش مهیا شود...؟! نه... نبود... این چهره ی یک دختر مفلوک بود... کسی که خودش را همه جوره تسلیم کرده بود... الحق که کوروش درست گفته بود... با آن که زبانش نیش داشت... با آن که حرف ها و طعنه هایش مثل یک خنجر قلبش را سوراخ کرده بود، اما درست گفته بود... او واقعا تشنه ی جلب توجه بود... نمی توانست منکر لذتی شود که از حس نگاه های خیره و تحسین برانگیز این و آن، به او دست می داد...!کوروش درست می گفت... برایش فرقی نمی کرد پیر یا جوان... مجرد یا متاهل... فقط باید بهترین می بود...! حق با کوروش بود... کوروش به او خیره می شد، شهره لذت می برد...کوروش با نگاهش تحسین اش می کرد و شهره لذت می برد... با آن که هیچ وقت دلش نمی خواست به ریحانه آسیبی بزند... یا دلش نمی خواست کاری کند که کوروش ریحانه را رها کند، اما دست خودش که نبود... از نگاه های تحسین برانگیز کوروش بر خودش لذت می برد...! مثل آن وقت ها که از توجه پارسا در کلاس لذت می برد...! هنوز هم به یاد داشت آن وقت ها را... زمان هایی که دخترها راجع به جذابیت پارسا، یا تخسی او حرف می زدند و شهره در دلش قند آب می شد که می دید چنان مرد تخس و جذابی از نظر بچه های کلاس، به او توجه می کند...!کوروش درست می گفت، او عقده ی جلب توجه داشت... کوروش درست می گفت... روزی که به او جواب رد داده بود، به ریحانه فکر می کرد، اما حس لذتی که از سنگ روی یخ کردن کوروش به او دست داده بود هم قوی تر بود و هم شیرین تر...! اگر حالا گرفتار پارسا شده بود، مقصر خودش بود...هرچقدر هم که بهانه می آورد، هر چقدر هم پارسا را نفرین می کرد که با ادعای پدری جلو آمد و بعد خودش هم نفهمید چطور یک باره شد معشوقه اش، باز هم خودش می دانست این ها بهانه بود...باز هم می دانست که خودش مقصر بود...باز هم می دانست اگر می خواست بفهمد که نیت پارسا واقعا چیست، می توانست بفهمد...! او تنها خودش را گول می زد... تنها با این فکر که پارسا او را جای دخترش می داند، بودنش با پارسا را برای خودش توجیه می کرد، در حالی که همان وقت هم خودش می دانست دارد خودش را گول می زند...می دانست... خودش مقصر بود...دلش می خواست خودش را از این منجلاب رها کند... و برای رهایی، برای جبران، قدم اول پذیرفتن اشتباهات بود... و شهره پذیرفت... شهره پذیرفت که هیچ کس به اندازه ی خودش در به وجود آمدن این وضع مقصر نبود...عمه بهانه بود... کاوه بهانه بود... حتی پارسا هم بهانه بود... مقصر خودش بود... خودِ خودِ خودش...! * * * * * * * * آب موهایش را با حوله گرفت... جلوی آینه نشست و با اتوی مو شروع به خشک کردن شان کرد... صدای زنگ آیفون باعث شد دستش متوقف شود... متعجب به آیفون خیره شد... چه کسی می توانست باشد...؟! آن هم ساعت 9 شب... وقتی آمده بود دیده بود که پیرزن و پیرمرد صاحب خانه نیستند...می دانست آخر هفته ها می روند شهریار...شاید کسی با آن ها کار دارد و زنگ بالا را فشرده...! با به صدا در آمدن دوباره ی زنگ اتو را خاموش کرد و بلند شد. _ کیه...؟! کمی سکوت بود... و بعد صدایی که گفت: _ منم...! شهره به گوش هایش شک کرده بود... مگر می توانست او باشد...؟! همان بهت زدگی هم باعث شد بپرسد: _ شما...؟! صدا انگار که ملافه شد... پُفی کرد... _ کاوه...!حالا می شه در رو باز کنی...؟! و شهره نمی دانست چه شد که دکمه را زد و تازه آن موقع بود که حواسش به لباس هایش جمع شد... یک تاپ خانگی و شلوارک کوتاه اصلا لباس مناسبی نبود برای دیدار با کاوه... به سرعت شلوارکش را با شلوار جین عوض کرد و تاپ خانگی اش را با یک تاپ کش بافت مشکی عوض کرد... نگاهش که به صورت بی روح و رنگش در آینه افتاد، دستش رژگونه رفت که صدای تق تق در آمد...برس رژگونه را به جایش برگرداند... چاره ای نبود... باید با همان چهره ی رنگ پریده به استقبال کاوه می رفت..! در را باز کرد... کاوه بدون هیچ حرفی وارد شد... نگاهش را در سوییت چرخاند... _ پس این سوییتته...؟! شهره در حالی که در را می بست گفت: _ آره... کاوه سری تکان داد...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#134 | Posted: 11 Jan 2014 17:57
_ خوبه... جمع و جوره...! و شهره پوزخندی زد... جمع جور یعنی همان لانه موش...! _ بشین... و با دست به مبل دو نفره اشاره کرد...کاوه بدون هیچ حرفی نشست...شهره روی مبل کناری قرار گرفت... _ خیلی خوش اومدی... حالا چی شد یادی از من کردی...؟! کاوه نفس عمیقی کشید... _ ناراحتی برم...؟! شهره دست پاچه شد... _ نه... نه... منظورم اینه که تعجب کردم که بی خبر اومدی...! کاوه سری تکان داد... _ می دونستم اگه باخبر بخوام بیام کلی عذر و بهانه میاری که نیام...! و شهره فکر کرد که حق با او بود... اگر به خودش بود، بعد از حرف های آن شب کاوه، دیگر حاضر نبود ببیندش... نه آنکه دوست نداشته باشد، نه... فقط دیگر تحمل حرف های کنایه آمیز و نیش دار را نداشت...شهره تنها توانست "آهانی "بگوید... کاوه سکوت کرده بود، او هم... فقط صدای تیک تاک ساعت بود که سکوت را می شکست... شهره مردد مانده بود...از طرفی سکوت به طرز وحشتناکی دل آزار بود، از طرف دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت تا سکوت را بشکند و خودش هم باورش نمی شد این، او و کاوه هستند که هیچ حرفی برای گفتن ندارند...! مخصوصا او که همیشه همه چیز را یک بند و یک نفس برای کاوه تعریف می کرد... چه شد که کارشان به این جا رسید...؟! آن قدر غریبانه... آن قدر دور از هم... بغض بدی راه گلویش را بسته بود... بهترین راه فرار کردن از آن فضا بود... بهتر بود به بهانه آوردن چای به آشپزخانه می رفت... نیم خیز شده بود که دست کاوه دور مچش پیچید... _ بشین...! _ می خوام برم چای بیارم... کاوه کمی فشار دستش را بیشتر کرد و او را وادار به نشستن کرد... _ گفتم بشین... برای چای خوردن نیاومدم ... ابروهای شهره رفت بالا... _ پس برای چی اومدی...؟! کاوه نگاه جدی اش را به او دوخت... _ اومدم باهات حرف بزنم... شهره پوزخندی زد... _ از همون حرفای اون شب توی رستوران...؟! _ جدی باش شهره... یه سری چیزا باید برام روشن بشه... سوال می کنم مثل بچه ی آدم جواب می دی...! چشمان شهره گشاد شد...خندید... _ پس بازجوییه...؟! صدای کاوه بی اراده بالا رفت... _ بهت می گم جدی باش... شهره به وضوح از فریاد نابهنگام کاوه ترسید...کاوه نفس عمیقی کشید... _ چند وقته با این مرتیکه می پری...؟! شهره آب دهانش را فرو داد... _ مگه مهمه...؟! صدای کاوه دوباره اوج گرفت... _ حتما مهمه که می پرسم... فکر کردی اینجا داری تنها زندگی می کنی، می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی...؟! چشمانش از شدت خشم قرمز شده بود... شهره بلند شد... کاوه هم به سرعت برخاست و رو به رویش قرار گرفت... _ بشین شهره... تا سوالامو جواب ندی هیچ جا نمی تونی بری...! شهره در حالی که از جلوی او رد می شد گفت: _ اگه نخوام جواب بدم چی...؟! مثلا چه غلطی می خوای بکنی...؟! در کسری از ثانیه انگشتان کاوه دور مچ شهره حلقه شد و او را به طرف خود کشید... بازوهایش را گرفت و فشرد... صورتش را آورد جلو و در چشمان وحشت زده ی شهره خیره شد... _ تو تا حالا اون روی سگ من رو ندیدی شهره...! مثل بچه ی آدم جواب سوالامو می دی... اگه دادی که هیچ، اگر نه مجبورم زنگ بزنم به اون شهرام بی غیرت بگم خواهرش داره این جا چه غلطی می کنه...! رنگ شهره به وضوح پرید... کاوه او را به طرف مبل هل داد و شهره روی مبل افتاد... آن قدر از تهدید کاوه شوکه شده بود که حتی درد کتفش را که به تکیه گاه مبل برخورد کرد، احساس نکرد... کاوه همان طور که بالای سرش ایستاده بود تکرار کرد... _ چند وقته با این مرتیکه می پری...؟! شهره نفسش را بیرون داد... _ پنج سال...! دود از سر کاوه بلند شد... دوباره صدایش اوج گرفت... _ پنج سال...؟! تو که تازه سه ساله اومدی توی این خراب شده...! شهره نگاهش را به پایین دوخت...در حالی که با انگشتانش بازی می کرد گفت... _ استاد دانشگاهم بود... دو سال آخر دانشگاه... کاوه که موضوع را دریافته بود، دستش را توی هوا تکان داد... _ بسه دیگه... خودم بقیه اش رو فهمیدم... بعدش آوردت اینجا که دم دستش باشی...! شهره نگاهش را به چشمان کاوه دوخت... به راحتی می توانست رگ های سرخ توی چشمانش را ببیند که از شدت عصبانیت، متورم شده بودند...کاوه نگاهش را از چشمان شهره گرفت... شروع کرد توی اتاق قدم زدن... _ فکر کردی اینجا تنهایی می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی...؟!اون شهرام که کمپانی غیرت تشریف داشتن چی...؟! یه بار نیومد یه سرک بکشه ببینه خواهرش این جا داره چه گهی بالا میاره...؟! شهره دیگر نتوانست تحمل کند... عصبانی از جا برخواست...سینه به سینه ی کاوه ایستاد... _ چی داری برای خودت بلغور می کنی...؟!چرا الکی موضوع رو بزرگ می کنی...؟! رابطه ی من با اون فقط یه دوستی ساده ست...! حالا می دید که گوش های کاوه از شدت عصبانیت قرمز شده اند... _ یه دوستی ساده...؟! صدایش اوج گرفت و این بار با فریاد پرسید... _ یه دوستی ساده...؟! و همان طور جلو می رفت و شهره عقب... _ پس به خاطر همین دوستی ساده ست که تا چند ساعت بعد از تعطیلی شرکت هنوز اون تویی...؟! به خاطر همین دوستی ساده ست که گاهی وقت ها یک بار گاهی وقت ها هم چند بار در روز تشریف می برین به اتاق همین آقای رییس که از قضا یه دوست ساده هم بیشتر نیست و معلوم نیست چه غلطی می کنید که بقیه می دونن نباید بیان تو اتاق...؟! چشمان شهره از فرط حیرت گشاد شده بود... نفسش بند آمده بود... کاوه از کجا این ها را می دانست...؟! همان طور که عقب عقب می رفت به دیوار رسید و متوقف شد...به سمت چپ متمایل شد که دست کاوه مانعش شد...به راست متمایل شد و دست دیگر کاوه جلویش را گرفت... حالا در حصار دست های کاوه اسیر شده بود... و همزمان فکر کرد که قبل ترها... وقتی کوچک بود... کاوه ملایم تر بازجویی می کرد...! _ چیه ؟! تعجب کردی...؟! فکر کردی از اون شب توی رستوران بی خیال شدم رفتم پی کارم...؟! فکر کردی آزادت می زارم هر غلطی خواستی بکنی...؟!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#135 | Posted: 11 Jan 2014 17:58
کمی مکث کرد... _ می دونی، دوست شدن با منشی شرکت استادت، اصلا کار سختی نبود...! حرف کشیدن هم کار سختی نبود... از بس که چشم دیدنت رو نداشت با یه سوال من همه چیز رو گفت... آه از نهاد شهره برآمد... واقعا خاک بر سر کاظمی..! کاوه نفسی تازه کرد... _ حالا با زبون خوش می پرسم... رابطه ات با اون در چه حدی بوده...؟! شهره لب هایش را خیس کرد... _ گفتم که... یه دوستیِ... هنوز حرفش تمام نشده بود که کاوه دستش را بر دیوار کوبید و با فریاد گفت: _ بهت می گم راستش رو بگو...!اصلا تو هنوز دختری یا نه...؟! نفس شهره بند آمد... اصلا انتظار نداشت کاوه آن طور برود سر اصل مطلب...!آن طور صریح بپرسد...با صدای کاوه به خودش آمد... _ مگه با تو نیستم...؟! اشک در چشمان شهره جمع شد... چه باید می گفت...؟! باید می گفت با حماقت تمام... با خریت خودش همه چیزش را برباد داده بود...؟! کاوه دوباره پرسید... _ با توام شهره...! این بار مردمک چشمان کاوه می لرزید... صدایش هم...! انگار خودش از سکوت شهره جواب را دریافته بود... اشک از چشمان شهره سرازیر شد... کاوه بازوهای شهره را گرفت و تکانش داد... _ با توام لعنتی...دِ حرف بزن...! شهره در حالی که می گریست سرش را به طرفین تکان داد...کاوه هنوز هم بهت زده نگاهش می کرد... _ باورم نمی شه شهره... باورم نمی شه... باور نمی کنم این تویی که راحت خودت رو در اختیار کسی گذاشتی که لیاقتت رو نداره... باور نمی کنم تو همون شهره کوچولوی منی که وقتی برای اولین بار می خواست به یه پسر زنگ بزنه، رنگش از ترس پریده بود... تو چی کار کردی با خودت شهره...؟! گریه ی شهره شدیدتر شد... کاوه بازوانش را رها کرد و کمی از او فاصله گرفت...دستی توی موهایش کشید... صدای نفس های نامنظمش نشان از کلافگی و عصبانیتش بود... _ وقتی این کارو می کردی، هیچ به عواقبش فکر کردی...؟!آخه احمق، تو داری توی ایران زندگی می کنی... جایی که مردمش یه سری عقاید خاص دارن...من ده سال اون طرف بودم... با همه جور دختری بودم...اون جا این جور چیزا عادیه...شاید برای من... کمی مکث کرد... _ اصلا گور بابای من و طرز فکرم... تو فکر نکردی که داری کجا زندگی می کنی...؟! وقتی صدایی از شهره نشنید، فریاد زد... _ با توام...؟! لال شدی...؟! و آن جا بود که شهره منفجر شد...شروع به حرف زدن کرد... پشت سر هم و مسلسل وار... جوری که کاوه با چشمان حیرت زده، بدون پلک زدن فقط گوش می داد...و شهره یک سره می گفت... انگار که می خواست عقده های همه ی آن سال ها را یک باره بیرون بریزد... _ چی داری برای خودت می گی...؟! نه سال تمام رفتی و پشت سرت رو نگاه نکردی... بعدم که برگشتی خودت رو این جوری تبرئه کردی که شهره به خاطر غرورش بی خیال من شد...!اصلا باشه... درسته... من به خاطر یه غرور بچگانه دیگه سراغی ازت نگرفتم... ولی تو چی...؟! تو که بزرگتر بودی چی...؟! تو که همیشه پشت و پناهم بودی از بچگی چی...؟! شهره می گریست و می گفت... هق هق می کرد و می گفت... _ تو که می دونستی چقدر دوسِت دارم... تو که می دونستی چقدر به ات وابسته ام... تو که می دونستی همه ی زندگیم کاوه بود... تو که می دونستی هنوز بچه ام...تو که همه ی اینا رو می دونستی چرا بی خیال شهره کوچولوت شدی...؟! تو که می دونستی چقدر عاشقت بودم، چطور باورکردی که من نامزد کردم...؟! شهره کنار دیوار تا شد و روی زمین نشست... _ من رو به هرزگی متهم می کنی..؟! در حالی که به سینه اش می کوبید گفت: _ آره... آره... من یه هرزه ام...ولی تو می دونی چطور شد که این طوری شدم...؟! تو می دونی وقتی مامانت، وقتی عمه ی من، اون جوری خردم کرد چی به روز من اومد...؟! تو می دونی وقتی موهای سفید شهرام رو می دیدم که زیر بار خرج ما داره از پا درمیاد چی کشیدم...؟! تو می دونی وقتایی که داشتم دق می کردم، وقتایی که نمی فهمیدم چی درسته و چی غلط و به تو احتیاج داشتم و تو نبودی چی کشیدم...؟! آره... آره...من خودم رو تسلیم کردم... به کسی که لیاقتم رو نداشت... کاوه آمد جلوتر و روبروی شهره بر زمین نشست... _ می دونی اون وقت ها که تو نبودی اون چقدر به ام کمک کرد...؟! می دونی چقدر بهم وعده داد که کمکم می کنه...؟! کمکم می کنه مستقل بشم... کمکم می کنه یه باری از روی دوش شهرام بردارم...؟! این کارم کرد... کرد... واقعا کمکم کرد... ولی می دونی به چه قیمتی...؟! با دست هایش پیراهن کاوه را چنگ زد و تکانش داد...با فریاد گفت: _ می دونی به چه قیمتی...؟! به قیمت زندگیم... به قیمت آینده ام... به قیمت اسیر کردنم... دست های کاوه روی دست های مشت شده ی شهره قرار گرفت... صدای شهره آمد پایین... _ بار اول به زور بود... بار اول من نمی خواستم... نگاه اشکی اش را به چشمان خیس کاوه دوخت... _ بار اول به ام تجاوز کرد...! کاوه ناخودآگاه بر دستان شهره فشار می آورد... چشمانش را بست... _ به من تجاوز کرد کاوه... به شهره کوچولوی تو تجاوز کرد...! قطره اشکی از گوشه ی چشم کاوه سرازیر شد... _ اون وقتی که به من تجاوز کرد تو کجا بودی کاوه...؟! و شهره نمی دانست با هر بار به کار بردن کلمه تجاوز چه به روز کاوه می آورد... با هر بار گفتن انگار کاوه خرد می شد...انگار با چکش بر قامتش می کوبیدند او خم می شد... می شکست... خرد می شد... _ شاید تو اون موقع دانشگاه بودی...شایدم تو خونه داشتی درس می خوندی... خندید... _ شایدم تو بغل دوست دخترت داشتی خوش می گذروندی...! کاوه نگاهش را به پایین دوخت... اما هنوز هم دست های شهره را رها نکرده بود... _ بار اول به زور بود...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#136 | Posted: 11 Jan 2014 17:58
بار اول تجاوز بود... ولی دفعه های بعد نه... دفعه های بعد نه کاوه... دفعه های بعد من با پای خودم می رفتم... کاوه سرش را به طرفین تکان می داد... _ دیگه چیزی برای از دست دادن نبود... دیگه چیزی نبود... پس چرا حداقل من هم استفادم رو از اون نمی کردم...؟! اون از من استفاده کرد... من هم از اون... منصفانه است نه...؟! کاوه سرش را آورد بالا و به شهره نگاه کرد... _ شهره...! شهره انگشت لرزانش را به نشان سکوت بر لب کاوه قرار داد... _ سسسس... هیچی نگو... اینا رو نگفتم که حرفت رو پس بگیری... اینا رو گفتم که بدونی... فقط برای اینکه بدونی...مثل قدیما... لبخندی برلبش نقش بست... _ مثل اون وقتا که هر خراب کاری ای می کردم برات می گفتم... همه چیز رو می گفتم... یادته یه فیلم بد نگاه کرده بودم...؟! کاوه هم در حالی که چشمانش اشکی بود، لبش به لبخندی کشیده شد و با سر تایید کرد که به خاطر دارد... _ یادته چطور همه چیزو برام توضیح دادی...؟! یادته هیچ وقت ازت خجالت نمی کشیدم...؟! الانم همین طور... دیدی بازم برات گفتم...؟! حداقل این یه چیز عوض نشده...! کاوه دست هایش را آورد بالا و اشک های شهره را پاک کرد... اشک ها را پاک می کرد و دوباره اشک ها روان می شدند... _ شهره...! شهره چشم هایش را بست... _ کاوه... بالاخره برگشتی...! کاوه سری تکان داد... انگار که دیگر بی تاب شده بود، شهره را با تمام وجود در آغوش کشید و سر شهره را بر سینه اش قرار داد... حالا شهره با شدت بیشتری می گریست...دست کاوه، بر سر شهره قرار گرفته بود و انگشتانش میان موهایش می لغزید... _ آره عزیزم... برگشتم... ببخش... ببخش که دیر برگشتم... ببخش که رفتم... ببخش که تنهات گذاشتم... کاوه می گفت و شهره تنها می گریست... _ عزیز دلم... من برگشتم... کاوه ات برگشته... دیگه تموم شد... خودم همه چیز رو روبه راه می کنم... خودم درستش می کنم... کاوه می گفت و شهره همه چیز را فراموش کرده بود... فلاکت زندگی اش را...بدبختی هایش را...پارسا را... نگاه های همکارانش را...روزهای خاکستری اش را... تنهایی اش را... انگار که دوباره او همان شهره کوچولوی گذشته بود و کاوه هم همان کایِ همیشگی... گویی کاوه هرگز نرفته بود...! * * * * * * * *عروسی (1) چشمک...! چرا ای " جان " ... مگر مامور بودی...؟! که از همراهی ام معذور بودی! نمی دانم ولی حدس من این است گمانم تابع دستور بودی تو را دیدم جدا می رفتی از من سرا پا اشتیاق و شور بودی رها بودی و آرام و سبکبال شبیه سایه ای از نور بودی و آغشته به عطر یاس و ریحان که شاید هم نشین حور بودی به دنیا هرچه من نزدیک بودم تو از دلبستگی ها دور بودی تن بیمار من از جنس این خاک تو اما بی هراس از گور بودی ((ملیحه دهقان)) * * * * * * * * فردا روز عروسی بود و هزار یک کار بر سرمان ریخته بود... آن وقت ساسان از صبح کله سحر آمده بود خانه ی ما و به بهانه ی آن که آخرین روز مجردی من بود و به قول ساسان آخرین روز خوشی من، مدام روی اعصابم بود... مثلا آمده بود کمک من...!ولی عملا به جز سر و صدا و وراجی هیچ خاصیت دیگری نداشت..! البته خودم که احتمال می دادم چون می می دانست حاجی و نرگس، از شب قبل عروسی می آیند خانه ی ما، خودش را دعوت کرده بود و از صبح آمده بود که مثلا رد گم کند...! ولی من که دیگر ساسان را می شناختم...انصافا توی این مدت هم خیلی تغییر کرده بود... خودم هم باورم نمی شد واقعا ساسان آن قدر تغییر کند...! نمازش را هر سه وقت می خواند... و وقتی یک شب خانه مان مانده بود و صبح در کمال تعجب دیدم که ساعتش زنگ خورد و برای نماز صبح بیدار شد، واقعا شاخ هایم داشت در می آمد...! غیرقابل باور بود، اما شده بود... ساسان نماز هایش را اول وقت می خواند...در این یک ماه اخیر می دانستم که نه میهمانی رفته و نه لب به مشروب زده...من که ندیده بودم اما خودش گفته بود... و من مطمئن بودم که ساسان هیچ وقت به من دروغ نمی گوید...اگر می گفت لب نزده، مطمئن بودم که نزده...هنوز هم ته دلم یک جورهایی از انتخاب ساسان راضی نبودم... نه این که ساسان را پسر خوبی نمی دانستم، نه... اما احساس می کردم دنیای او ونرگس خیلی فرق دارد... حتی اگر ساسان کلی تغییر کرده باشد...اما به این چیزها که نبود...مثلا چه کسی فکر می کرد من و ریحانه بعد از آن همه ماجرا، باز هم با هم ازدواج کنیم...؟! از صبح تا ظهر با ساسان دنبال کارها بودیم... هیچ وقت فکر نمی کردم یک جشن عروسی آن قدر دردسر داشته باشد...! ظهر خسته و کوفته رسیدیم خانه...وارد حیاط که شدیم، از روی یک جفت کفش مردانه و زنانه ی غریبه حدس زدم که میهمان داریم... و به احتمال زیاد هم حاجی و نرگس بودند... رو به ساسان گفتم: _ فکر کنم حاجی اومده...! نیشش تا بنا گوش باز شد...یکی زدم توی سرش... _ ببند نیشتو... رفتیم تو مثل بچه آدم رفتار می کنیا... مسخره بازی درنیاری...! مظلومانه نگاهم کرد...خنده ام گرفت... _ این جوری نگام نکن مارمولک... من که می دونم از صبح برای همین اومدی...! دوباره نیشش باز شد... _ نه به جون داش علی...! _ بچه پر رو... جون خودت...! و همزمان یکی دو ضربه کوچک به درب زدم و یاالله گویان وارد شدم... ساسان هم به دنبالم...وارد هال که شدیم اول از همه حاجی را دیدم که به محض دیدن مان برخاست... _ سلام حاجی... بشینید توروخدا... حاجی خندید... در آغوشم کشید و یکی دوبار بر کمرم زد... _ سلام باباجون...مبارکه پسرم... مبارکه... خیلی برات خوشحالم... انگار دامادی پسر خودمه... از آغوشش بیرون آمدم و به محض اینکه خواستم چیزی بگویم، ساسان خودش را انداخت وسط... _ سلام حاجی...خوبید...؟! و حاجی اصلا فرصت نکرد جواب بدهد چرا که ساسان آویزانش شده بود و سر و رویش را می بوسید...!واقعا که چاپلوس بود این پسر...! احوالپرسی مان با حاجی تمام شده بود که مادر و نرگس از آشپزخانه خارج شدند... ساسان که به محض دیدن نرگس باز هم نیشش باز شده بود و خیره شده بود به او... نرگس هم سرش را انداخته بود پایین... با سقلمه ای که به ساسان زدم، نگاهش را از نرگس گرفت...مادر رو به ساسان گفت: _ خسته نباشی پسرم...واقعا که برادری رو در حق علی تمام کردی...! چه خوش خیال بود مادر...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#137 | Posted: 11 Jan 2014 18:05
نمی دانست این مارمولک برای نفع خودش است که این جاست... ساسان هم خودش را جدی گرفته بود و گفت: _ اختیار دارید خاله... وظیفه ست... علی مثل داداشم می مونه...! * * * * * * * * سر میز نهار بودیم... حاجی و نرگس کنار هم نشسته بودند... مادر رو بروی نرگس نشسته بود و من رو به روی حاجی...ساسان هم بین من و حاجی بود...هیچ صدایی به جز صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب به گوش نمی رسید که مادر سکوت را شکست و به ساسان گفت: _ ساسان جان... مامان اینا بالاخره از مسافرت برگشتن...؟! ساسان در حالی که لقمه اش را فرو می داد گفت: _ امشب می رسن دیگه... مادر لبخندی زد و گفت: _ پس، فردا شب توی عروسی می بینیمشون دیگه...؟! ساسان در حالی که یک لیوان دوغ برای خودش می ریخت گفت: _ ان شاالله...! مادر در حالی که ساسان را زیر چشمی می پایید گفت: _ خوبه... شاید همون فردا شب توی عروسی، یه دختر خوب و خانم هم برای تو پیدا کنیم، دست تو رو هم بند کنیم...! ساسان هم به جای آنکه مثلا خجالت بکشد جواب داد: _ خدا از زبونت بشنوه خاله...! این مامان من که اصلا به فکر نیست... مگر اینکه شما یه فکری به حالم بکنید...! با این حرفش همه خندیدند...مادر رو به نرگس کرد... _ ان شاالله بعدش هم نوبت نرگس جونه...! نرگس سرخ شد و سرش را انداخت پایین... حاجی زیرچشمی نگاهی به نرگس انداخت و رو به مادر گفت: _ نرگس هم کم کم قراره باباشو تنها بزاره...! نرگس اعتراض آمیز گفت: _اِ... آقا جون...! حاجی خندید... _ مگه دروغ می گم...؟! مادر کنجکاو نگاهشان کرد و گفت: _ مگه خبریه...؟! نرگس که خودش را با غذایش مشغول کرده بود... حاجی جواب داد: _ تقریبا...! با این حرف حاجی، غذا پرید توی گلوی ساسان و به سرفه افتاد...مادر مضطرب یک لیوان آب گرفت جلوی ساسان... _ چی شد پسرم...؟! ساسان در حالی که هنوز سرفه می کرد، لیوان را گرفت و یک سره نوشید...نگاه پرسشگرش را به من دوخت و من سرم را به نشانه ی ندانستن به طرفین تکان دادم...وقتی اوضاع دوباره عادی شد، مادر رو به حاجی کرد: _ خب حاجی... جریان چیه...؟! و حاجی شروع کرد به تعریف کردن از پسری که هم دانشگاهی نرگس بود و هم رشته اش اما سال بالایی...دارو سازی می خواند و دستیار استاد بود...از اینکه مدت ها بوده چشمش به دنبال نرگس بوده و نرگس هم از او بدش نمی آمده... تا این که بعد از چندین ترم بالاخره نرگس موضوع را با حاجی در میان گذاشته و آن پسر با خانواده اش آمده بود خواستگاری... عملا همه چیز بین دو خانواده حل شده بود و تنها باید رسمی می شد... و حاجی همان طور از داماد آینده اش می گفت و تعریف می کرد که چه پسر محجوب و با خدایی است و ... نرگس سرش پایین بود و با خجالت به غذایش ناخونک می زد... مادر با لبخند گوش می کرد و من دست از خوردن کشیده بودم و نگاه مبهوتم بین ساسان و حاجی سرگردان بود...در آن جمع، سر میز نهار، هیچ کس به غیر از من حواسش به ساسان نبود که چطور در خودش فرو رفته بود و دست از غذایش کشیده بود... حتی وقتی که مادر از نرگس سوالاتی در مورد نامزدش پرسید و او شروع کرد به جواب دادن، هیچ کس حواسش نبود که ساسان چطور تشکر کرد و رفت به طرف اتاق من... من هم به دنبالش بلند شدم و به اتاق رفتم... ساسان روی تخت من دراز کشیده بود... دست هایش را زیر سرش قلاب کرده بود و نگاهش را به سقف دوخته بود... روی لبه تخت کنارش نشستم... _ ساسان...! سکوت... _ ساسان...! باز هم سکوت... _ هوی ساسان... و همزمان یک مشت زدم توی شکمش...از جا پرید و نشست روی تخت... _ مگه مریضی...؟! _ چرا هرچی صدات می زنم جواب نمی دی...؟! چپ چپ نگاهم کرد... _ مثلا شکست عشقی خوردما...! نمی دانم به خاطر لحنش بود یا عشقش که خنده ام گرفت و زد زیر خنده... _ خنده داره...؟! من باز می خندیدم... _ با توام...می گم خنده داره...؟! و من باز هم چیزی نگفتم... کمی نگاهم کرد و بعد با دستش را طوری تکان داد انگار که بگوید به درک، و رویش را از من برگرداند و پشت به من دراز کشید...خنده ام بند آمد... یعنی واقعا ناراحت شده بود...؟! باورم نمی شد...! یعنی واقعا ساسان آن قدر از نرگس خوشش آمده بود...؟! او که یکی دو بار بیشتر او را ندیده بود...؟!خب مگر خودم وقتی بار اول ریحانه را دیده بودم ازش خوشم نیامده بود...؟! نمی دانستم چرا به نظرم اصلا به ساسان نمی آمد به خاطر یک دختر آن طور زانوی غم بغل بگیرد... ولی انگار واقعا گرفته بود...!دستم را روی شانه اش گذاشتم و تکانش دادم... _ ساسان...! جوابم را نداد... _ ساسان... با توام... معذرت می خوام دیگه... ببخشید...! این بار برگشت به طرفم... باورم نمی شد این چشم های ساسان است که آن قدر غمگین است...تنها توانستم بگویم: _ ساسان...! کمی نگاهم کرد... _ باورت نمی شد واقعا ازش خوشم اومده باشه نه...؟! تا دهان باز کردم، با اشاره ی دستش ساکتم کرد... _ هیچی نگو... می دونم از همون اول که بهت گفتم باور نکردی... فکر می کردی اینم مثل قبلی هاست...حتی وقتی بهت گفتم عوض می شم هم باور نکردی... کمی مکث کرد...و من نگاهم را به زمین دوختم... _ ولی دیدی که شدم...! دیدی که عوض شدم، چون این بار واقعا می خواستم...! برگشتم به طرفش... _ معذرت می خوام... ساسان سری تکان داد... _ اشکال نداره... تو با همه ی خوبی هات یه ایراد داری... اونم اینه که همیشه زود قضاوت می کنی...! آهی کشید... _ من واقعا از نرگس خوشم اومده بود... نمی گم یه دل نه صد دل عاشقش شده بودم... نه... ولی خیلی وقت بود دیگه از دخترای رنگ و وارنگ دور و برم خسته شده بودم...دخترایی که مهم ترین دغدغه شون رنگ مو و لاک ناخن و ... بود.بهت گفته بودم دیگه هیچ کدوم از اونا نمی تونن آرومم کنن...حتی دخترای فامیل خودمون... اونایی که مامانم برام نشون می کرد...همه مثل هم بودن... ولی نرگس یه چیز دیگه بود... یه آرامش خاصی داشت...نمی دونم چطور بهت بگم... یه جورایی احساس می کردم اگر یه نفر باشه که بتونه از این تنهایی... از این سردرگمی نجاتم بده... آرومم کنه...اون نرگسه... نگاهم را به چشمانش دوختم... لبخندی زدم... _ الانم نجاتت داده...! نگاه ساسان متعجب شد... _ الانم نجاتت داده ساسان... شاید من با همه ی خوبی هام توی این هفت سالی که باهات دوست بودم، نتونستم بهت نشون بدم آرامش واقعی کجاست...؟! نتونستم بهت بگم کی رفیق واقعی تنهایی هاست...من فقط بهت می گفتم " ساسان نماز بخون " ولی نمی تونستم بهت بگم چرا...؟! فقط می گفتم " ساسان مشروب نخور " چرا؟!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#138 | Posted: 11 Jan 2014 18:05
چون حرامه... همین... نه چیز بیشتری... کمی مکث کردم... _ ولی تو به خاطر رسیدن به نرگس هم که شده، شروع کردی به نماز خوندن... چون می خواستی نماز بخونی، دیگه همون گه گاهی هم لب تر نکردی...این که به نرگس رسیدی یا نه مهم نیست ساسان...مهم اینه که نرگس به طور غیر مستقیم بهت فهموند آرامش واقعی کجاست...پیش کیه... کاری که من، با این که هفت سال دوستت بودم... چهار سال هم خونه ات بودم نتونستم انجام بدم... ساسان لبخندی زد... _ می بینی...؟! ضرر نکردی ساسان... تو یک ماه به خاطر نرگس سعی کردی... سعی کردی خوب بشی... حتی صبح ها هم از خواب بیدار می شدی و نمازت رو می خوندی... مطمئنم حالا که می دونی نرگسی هم درکار نیست، باز هم می خونی... نه به خاطر ترس از عذاب و جهنم و ...نه... به خاطر آرامشی که بهت می ده... به خاطر اینکه می بینی توی تنهاترین لحظاتت هم تنها نیستی... می بینی خدا رو همیشه داری... ساسان... آرامشی که توی نرگس دیدی از خودش نیست...! آرامشش رو از خدا می گیره... توام می تونی به همچین آرامشی برسی... هممون می تونیم... کافیه فقط بخوایم... با صدای زنگ گوشی نگاهم را از ساسان گرفتم... به طرف میز رفتم و گوشی را برداشتم... با دیدن اسم ریحانه لبخندی زدم... * * * * * * * * صبح وقتی از خواب بیدار شدم، ساسان هنوز خواب بود...سعی کردم بی سر و صدا لباس هایم را جمع کنم و بروم توی حمام...!همین کار را هم کردم ولی نمی دانم آن جانور چطور متوجه شد که در لحظات آخر که می خواستم درب حمام را ببندم، از آن طرف دستگیره در را گرفته بود و به طرف داخل هل می داد و من هم به طرف بیرون...تمام سعی ام را می کردم که در را ببندم ولی نمی دانم چرا آن قدر زورش زیاد شده بود...! _ جون داش علی اگه بزارم... حمام دامادیت رو خودم باید ببرمت...! تنها راهی که به نظرم رسید این بود که فریبش دهم... _ باشه بابا...باشه... یه کم هل نده تا در رو باز کنم...! این جوری در رو ول کنم با کله پرت می شی تو...! کمی مکث کرد... _ راست می گی...؟! خنده ام گرفته بود... _ آره...! _ قول...؟! _ قول...! کمی که فشار دست هایش کم شد، در را بستم و پشت سرش سریع قفل کردم...صدای اعتراض ساسان بلند شد... _ ای تو اون روحت... من رو گول می زنی...؟! دارم برات... همزمان صدای مادر را شنیدم که گفت: چی شده پسرم...؟! و جواب ساسان که گفت: هیچی خاله... این... و دیگر من زیر دوش بودم و بقیه حرف هار را نمی شنیدم... از حمام که بیرون آمدم، مادر بالای سرم اسفند دود میکرد...ساسان که مثلا قهر کرده بود و روی مبل نشسته بود، رو به مادر گفت: _ پس من چی خاله...؟! مادر خندید و به طرفش رفت... _ برای تو هم دود می کنم...! همان طور که منقل کوچک را بالای سر ساسان می چرخاند گفت: _ ان شاالله عروسی تو...! و ساسان لبخند تلخی زد...شاید هم مثل همیشه بود و به نظر من تلخ آمد... _ حاجی و نرگس کجان پس...؟! مادر درحالی که به طرف آشپزخانه می رفت گفت: _ رفتن به یکی دو تا از قوم و خویشاشون سر بزنن... * * * * * * * * اول از همه ماشین را با ساسان بردیم کارواش... بعد هم رفتیم آرایشگاه... از آن جا بود که گروه فیلمبرداری هم به مان ملحق شد...کت و شلوار پوشیده و آماده بودم... به اصرار ساسان، کراوات هم بستم...! بعد هم که به طرف گل فروشی رفتیم... ساسان توی ماشین فیلمبردار بود...بماند این که برای یک دسته گل انتخاب کردن و گرفتن، چندبار رفتم و برگشتم و چقدر فیلم بازی کردم...!بالاخره با هر بدبختی ای که بود، دسته گل را گرفتم...هنوز هم باور نمی کردم... شاید تا ریحانه را در لباس عروس نمی دیدم باور نمی کردم... شاید تاخطبه ی عقد دائم بین مان خوانده نمی شد باور نمی کردم...به طرف آرایشگاه می رفتم و ماشین فیلمبردار هم به دنبالم بود که یک آن چیزی به نظرم رسید...من باید جایی می رفتم...! شماره ساسان را گرفتم... _ بله شادوماد...! _ ساسان... من باید برم جایی...! _خوب داریم می ریم دیگه... داریم می ریم آرایشگاه...! پفی کردم... _ نه ساسان... جایی کار دارم... تو فیلمبردار و ببر آرایشگاه، من چند دقیقه دیگه میام... _ نمی شه که...می خوان ازت فیلم بگیرن...! _ ای بابا... به اندازه ی کافی گرفتن...بسه دیگه...! ساسان مکثی کرد... _ این یکی رو خوب اومدی... آخه تو قیافه داری انقدر ازت فیلم بگیرن...؟! _ ساسان...! _ باشه داداش... برو خیالت نباشه... فقط زود بیای ها...! _ باشه... مرسی...! قطع کردم و از اولین دور برگردان دور زدم و افتادم در لاین مخالف... چند شاخه گل مریم خریدم و یک شیشه گلاب...و قطعه ها را یکی یکی رد کردم...چشم بسته هم می توانستم بیابمش...به قطعه که رسیدم، شروع کردم به شمارش..." یک...دو...سه...چهار........ده" به ده که رسیدم، رسیده بودم به خانه ی پدر...روی پاهایم نشستم... ممکن بود شلوارم چروک شود، ولی مهم نبود...مطمئن بودم اگر مادر می فهمید روز عروسی ام آمده بودم بهشت آباد کُلی سرزنشم می کرد... ولی برای اولین بار در عمرم، سرزنش مادر برایم مهم نبود... تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که امروز و در این لحظه من می بایست آن جا می بودم... در بهشت آباد... قطعه ی شهدا...بر سر مزار پدر... سنگ را با گلاب شستم... گل های مریم را روی سنگ قرار دادم... نگاهی به عکس همیشه خندان پدر انداختم... خندیدم... _سلام بابا...خوبی...؟!مطمئنم که خوبی... مثل من...مطمئنم که خوشحالی... مثل من... آهی کشیدم... _ خیلی خوشحالم بابا... خیلی... ولی هنوز هم یه چیزی ته دلم خالیه... می دونی...جای توئه که خالیه...امروز روز ازدواج منه... ازدواح علی کوچولوی تو... باورت می شه انقدر بزرگ شدم...؟! انقدری که باید مسئولیت زندگی یه نفر دیگه رو هم گردن بگیرم...؟! دست خودم نبود... بغض بدی گلویم را گرفته بود... _ بابا می دونی امروز چقدر تنهام...؟! نه برادری دارم که کمکم کنه... نه خواهری که برام کِل بکشه...! نه تو هستی... می دونم...می دونم... ساسان مثل داداشم می مونه... می دونم امروز برادری رو در حقم تمام کرد و یه لحظه هم تنهام نذاشت... می دونم مامان هست...می دونم... همه چی رو می دونم...ولی... ولی... اینم می دونم که تو نیستی...! صدایم لرزید... چشمانم تار شد... _ می دونم که جای تو خالیه... شاید جای برادر نداشته ام رو ساسان پُر کنه... شاید مامان هم بتونه برام مادر باشه و هم خواهر... ولی تو چی...؟! کی می تونه جای تو رو بگیره...؟! آهی کشیدم... _ نه... اشتباه نکن... نیومدم به خاطر رفتنت ازت گله کنم... نیومدم به خاطر تنهاییم شکایت کنم...نه... اومدم...اومدم... دستم را بر روی صورت خندانش در عکس قرار دادم... _ اومدم ازت بخوام برام دعا کنی بابا...برام دعا کن...برام دعا کن بابا...همین...دارم ازدواج می کنم... ریحانه داره می شه شریک زندگیم... قراره دیگه تنها نباشم... اما اونم نمی تونه جای تو رو بگیره...من هنوزم به دعاهات احتیاج دارم... بلند شدم...صورتم را پاک کردم...آخرین نگاهم را به عکس انداختم... _ ای کاش اینجا بودی بابا... ای کاش بودی...! و نگاهم را گرفتم و به راه افتادم...و فکر کردم که این ای کاش ها انگار با تمام وجودم آمیخته شده اند...نمی دانم چند قدم از آرامگاه پدر فاصله گرفته بودم...دو قدم... شاید هم سه قدم... که باد نسبتا شدیدی وزیدن گرفت...و یکی از گل های مریمی که روی سنگ قبر گذاشته بودم، جلوی پایم افتاد... خم شدم و گل را برداشتم... باد از وزش افتاد... گل را بوییدم... برگشتم به طرف عکس پدر... هنوز هم داشت می خندید...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#139 | Posted: 11 Jan 2014 18:06
من هم خندیدم... _ مرسی بابا... مرسی... نمی دانم چه شد که حس کردم چشم پدر به چشمکی باز و بسته شد...! مثل همان هایی که وقتی بچه بودم و مثلا من و او رازی داشتیم، برایم می زد و من از شادی ریسه می رفتم... این بار هم مثل بچگی ها از خنده ریسه رفتم... دستی برایش تکان دادم و گل را توی جیب کتم گذاشتم... این بار قدم هایم را تند کردم... ریحانه در آرایشگاه منتظرم بود...! * * * * * * * *عروسی (2) * * * * * * * * از صبح ساعت هشت تا ظهر آرایشگاه بودم...همیشه برایم سوال بود که آرایشگرها از صبح تا ظهر روی صورت یه عروس چه کار می کنند که انقدر طول می کشد...امروز که خودم عروس بودم فهمیدم...!وقتی می خواستم بیایم آرایشگاه، خواهری که نداشتم همراهم بیاید... دختردایی ها و دختر عمه ها و ... اعلام آمادگی کرده بودند برای آمدن، ولی من حوصله ی هیچ کدامشان را نداشتم...اما این وسط یک نفر بود که همیشه جای خواهرم بود... لیلا... دیشب خودش به ام زنگ زد و گفت فردا همراهم می آید آرایشگاه... با این که خیلی خوشحال شدم اما ترسیدم به خاطر عسل اذیت شود که گفت عسل را می گذارد پیش عماد...و چه چیزی بهتر از این برای من...؟! واقعا خواهری را درحقم تمام کرده بود... آن هم با همه ی کارهایی که من در حقش کرده بودم...هنوز هم به یاد داشتم روزی را که زنگ زده بود برای عروسی اش دعوتم کرده بود... آن هم بعد از همه ی کم محلی های من...اما من نرفتم به عروسی اش...نه این که نمی خواستم...نه... عروسی اش دقیقا زمانی بود که من موهایم را به طرز وحشتناکی کوتاه کرده بودم...صورتم آب رفته بود...از همه بدتر روحیه ی در هم شکسته ام بود... با این اوصاف، جایی برای عروسی رفتن می ماند...؟! این ها را بعدها برای لیلا مو به مو تعریف کرده بودم... با آن که می دانستم تعریف نکرده هم لیلا، مرا می بخشید...لیلا همیشه خودش را خواهر من می دانست...چه آن موقع که کودکی بیشتر نبودیم و توی کوچه بازی می کردیم... چه توی مدرسه... چه بعدها وقتی که با روحیه ای خراب برگشتم... و چه حالا که روز عروسی ام بود... لیلا همیشه در کنارم بود... چه در شادی هایم و چه در غم هایم...آیا او از یک خواهر هم به من نزدیک تر نبود...؟! قطعا که بود... با کمک دستیار آرایشگر لباسم را پوشیدم... از اتاق که بیرون آمدم، لیلا به طرفم برگشت...و تقریبا جیغ کشید... _ وایییییی.... چقدر خوشکل شدی... و نفهمیدم چطور در آغوشم کشید...با صدای آرایشگر که گفت: _ یواش خانومی... الان تورشو خراب می کنی... رهایم کرد...کمی فاصله گرفت و دوباره براندازم کرد... _ مثل یه تیکه ماه شدی...! او هم زیبا شده بود... در آن لباس بنفش تیره... با موهایی فر کرده واقعا زیبا شده بود... _ توام خوشگل شدی...! با صدای آرایشگر که گفت: _ نمی خوای خودت رو توی آینه ببینی...؟! نگاهم را از لیلا گرفتم و به طرف آینه برگشتم...دلم نمی خواست از خودم تعریف کنم، اما زیبا شده بودم...نمی گویم محشر... نمی گویم عالی... نمی گویم رویایی... فقط می گویم زیبا... در آن مدت کم فهمیده بودم علی آرایش های غلیظ را نمی پسندد... خودم هم دلم نمی خواست آرایشم طوری باشد که انگار خودم نیستم... دلم نمی خواست چهره ام عوض شود...آرایشم نسبتا ملایم بود... موهایم هم نیمه باز... البته یک مقدار موی مصنوعی هم قاطی موهایم شده بود...یک پنس با گل هایی سفید توی موهایم گذاشته شده بود...لباسم را هم علی تا به حال ندیده بود... یعنی خودم دوست نداشتم تا روز عروسی ببیند...بالاخره با هزار بدبختی من و لیلا روی یک لباس با هم به تفاهم رسیده بودیم... لباس دکلته بود و بدون هیچ مهره دوزی...تقریبا نباتی رنگ بود...از کمر گشاد می شد و یک دنباله ی کوتاه داشت...تنها پایین دامنش کمی مهره دوزی شده بود...لیلا دستکش هایم را هم آورد و دستم کردم....شنلم را هم آماده روی صندلی گذاشته بود...دوباره به چهره ام در آینه خیره شدم...امشب قرار بود شروع تازه ای باشد... هم برای من و هم برای علی...آیا تصمیم درستی گرفته بودم...؟! آیا خوشبخت می شدم...؟!از روزی که کوروش گفته بود علی خیلی بیشتر از آن چه من فکر می کردم می داند، دوباره دلم به شور افتاده بود، اما ترجیح می دادم بهش فکر نکنم...نباید هم فکر می کردم...تنها چیزی که باید به اش فکر می کردم علی بود... مثلا واکنش علی وقتی که توی این لباس ببیندم...!شوکه می شد...؟! دست و پایش را گم می کرد...؟! شاید هم از برهنگی لباس خوشش نمی آمد...! اما مجلس که زنانه مردانه بود...!وقتی می دیدم، از خود بی خود می شد...؟!هه... چه خیال خامی...! علی از خود بی خود شود...؟! ریحانه...باز هم داری به بیراهه می روی...علی مثل بقیه نیست... علی کسی ست که با آنکه سه ماه محرمت بود، یک بوسه هم از لب هایت نگرفت...!علی خوددارتر از این حرف ها بود...! با صدای لیلا که گفت: _ علی اومد...! نگاهم را از آینه گرفتم... چشمانم را به چشمان لیلا دوختم...نگاه لیلا ابری بود... و لحظاتی بعد هم خیس... دستش را گرفتم... _ چرا گریه می کنی...؟! دستم را فشرد... _ گریه ی خوشحالیه... خیلی برات خوشحالم... خیلی...! چشمان من هم خیس شد... _ لیلا... من خوشبخت می شم، مگه نه...؟! لیلا خندید... _ معلومه که خوشبخت می شی... علی مرد خوبیه...هم دیگه رو هم که دوست دارین... چرا خوشبخت نشین...؟! نگاه او تردید داشت... من هم...انگار خودش هم به حرف خودش مطمئن نبود... من هم...! دستم را رها کرد... _ بسه دیگه... علی منتظره... یه وقت پشیمون می شه ول می کنه میره ها...! خندیدم... _ عمرا... راستی تو چطوری میری...؟! دستش را به کمرش زد و گفت: _ عماد اومده دنبالم... تازه قراره بریم آتلیه عکسم بگیریم...! ابروهایم رفت بالا... _ چیه...؟! فکر کردی فقط خودت خوشگل شدی...؟! صدای آرایشگر آمد که گفت: _ عروس خانم... زودباش دیگه... آقا داماد منتظره...! دیگر نشد جواب لیلا را بدهم و به طرف درب سالن به راه افتادم... لیلا با کمی فاصله، در حالی که شنلم را در دست داشت پشت سرم می آمد...آرایشگاه یک در ورودی داشت که رو به یک پاگرد باز می شد... البته کمی از یک پاگرد بزرگتر بود و شبیه یک اتاق بود...و بعد درب دوم که رو به بیرون بود... داماد می توانست تا همان اتاق یا پاگرد بیاید...یک نفس عمیق کشیدم... دستگیره را فشردم و در را باز کردم... با باز شدن در علی سرش را بلند کرد... یک دسته گل سفید و گرد و جمع و جور در دستش بود... با کت و شلوار مشکی و کراوات طوسی... پیراهن سفید...من به او نگاه می کردم و او به من...ته ریش همیشگی را داشت... اما موهایش با همیشه فرق داشت... وسط موهایش کمی رفته بود بالاتر... البته نه خیلی محسوس... احتمال می دادم کار ساسان باشد که علی را مجبور به این مدل مو کرده... انصافا دستش درد نکند... خیلی ماه شده بود...!انگار ماجرا برعکس شده بود... من از خود بی خود شده بودم و داشتم علی را با چشم هایم قورت می دادم...!علی زودتر از من به خودش آمد انگار... چرا که نگاهش را به چشمانم دوخت... لبخندی زد و گفت: _ چه خوشگل شدی...! نا خودآگاه اخم هایم رفت توی هم...همین...؟! چه خوشگل شدم...؟!پسره ی بی احساس...!نگاه علی از دیدن اخم هایم متعجب شد... اما فرصت نکرد چیزی بگوید چرا که گروه فیلمبردار... منظورم دو دختر با دو دوربین فیلمبرداری در دستشان، وارد شدند و ولوله ای برپا کردند...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#140 | Posted: 11 Jan 2014 18:12
عروس خانم سرتو این طرف کن.... حالا یه لبخند...آقای داماد می ری جلو...عروس خانم رو می بوسی... باز هم خدا خیر بدهد فیلمبردار را...! بالاخره به علی یادآوری کرد مثلا باید مرا ببوسد... علی جلوتر آمد...حالا سینه به سینه ام ایستاده بود... و من قلبم تاپ تاپ می زد...اما وقتی که علی دستم را بلند کرد و بر لب برد، آه از نهادم برآمد...!و از شانس بدم هم، فیلمبردار هیچ اعتراضی نکرد... _ عروس خانوم حالا یه چرخ می زنی داماد لباست رو ببینه... عروس خانم... آقا داماد... عروس خانم... آقاداماد...وایییی خدای من...! صدای دخترک بدجور روی اعصابم بود... به هر بدبختی ای که بود، قسمت آرایشگاه هم تمام شد...لیلا بیرون آمد و با علی احوالپرسی کرد.... شنل را روی دوشم قرار داد و کلاهش را هم بر سرم...علی دستم را گرفت و بیرون رفتیم... با کُلی رفت و برگشت و قطع و وصل بالاخره سوار ماشین شدیم... همان سمند بژِ علی... وقتی توی ماشین نشستیم، کمی کلاه شنل را بالا دادم تا بتوانم رو به رویم را ببینم...نگاهی به علی انداختم که خونسردانه رانندگی می کرد... واقعا زهی خیال باطل...! چرا این بشر آن قدر خونسرد بود...؟! مگر چندبار تا به حال ازدواج کرده بود...؟!انگار سنگینی نگاهم را حس کرد که به طرفم برگشت... _ چی شده خوشگل خانم...؟! اخمات تو همه...! چیزی نگفتم و رویم را به طرف پنجره برگرداندم.... پسره ی بی بخار... شیربرنج... هر کسی جای او بود... هر کسی...ریحانه...حواست باشد... باز هم داری قاطی می کنی...! منظورت از هر کسی چیست...؟! دیگر توی ذهنت هم باید فقط علی باشد، نه هیچ کس دیگری... نه هر کسی... نه هیچ کسی... فقط و فقط علی...! علی دستم را گرفت... همان طور که رانندگی می کرد، بوسه ای بر کف دستم نشاند... _ نگفتی چرا اخم کردی...؟! چه می شد کرد... علی واقعا شوت بود...!اشکالی نداشت... بالاخره که درست می شد...!لبخندی زدم... _ هیچی...! دستم را رها کرد و دنده را عوض کرد...دوباره دستم را گرفت... ماشین فیلمبردار حالا جفت ماشین ما می آمد... کمی که نزدیکتر شد گفت توی ماشین برقصیم...! علی خنده اش گرفت... _ این جور کارا کار ساسانِ... نه من...! من هم خنده ام گرفت... از تصور رقصیدن علی خنده ام بیشتر هم شد...! علی هم می خندید و فیلمبردار هنوز هم اصرار داشت که ما برقصیم... آخرش هم زورش نرسید و تا آتلیه دیگر بی خیال رقصیدن ما در ماشین شد...! بماند اینکه در آتلیه هم وضع دست کمی از آرایشگاه نداشت و من دیگر واقعا به ستوه آمده بودم...! اما برعکس من، علی...!خونسرد و با حوصله بود... هرچه که عکاس ایراد می گرفت و سعی می کرد ژست های مان را اصلاح کند، علی برعکس من که زیر لب مدام غر می زدم، تنها لبخندی می زد و با حوصله سعی می کرد دستورات عکاس را اجرا کند... وقتی که دیگر محض رضای خدا چند دقیقه به مان استراحت دادند، علی کنارم نشست... _ خسته شدی...؟! لب برچیدم و گفتم: _ آره... تو چی...؟! _ نه...! چشمانم از تعجب گشاد شد... نگاه متعجبم را که دید، خودش ادامه داد... _ مگه می شه کنار تو باشم و خسته بشم...؟! دستم را گرفت... _ اونم وقتی که بعد از سال ها امروز بالاخره به آرزوم رسیدم...؟! لبخند زد...در چشمانم خیره شد... _ دلم می خواد بدونی چقدر دوسِت دارم ریحانه...دلم می خواد بدونی هیچ وقت از بودن با تو خسته نمی شم... چه وقتی مثل الان که زیبایی ات خیره کننده ست، اون قدری که می ترسم بهت خیره بشم و زمان و مکان از یادم بره... لبخندی زدم...نه... انگار زیادی هم شیربرنج نبود...! _چه وقتی که بدون این آرایش و لباس خیره کننده باشی... چه وقتایی که می خندی و خوشحالی و چه وقتایی که ناراحتی...می خوام بدونی تو هر جور که باشی، من از بودن باهات خسته نمی شم...! می دانستم... همه را می دانستم... چه می گفت و چه نمی گفت...همه را از نگاهش می خواندم و گاهی وقت ها حتی وحشت هم می کردم... وحشت از اینکه نکند چنین کسی از سرم زیاد باشد... نکند لیاقتش را نداشته باشم... مدام ته دلم می ترسیدم یک اتفاق همه چیز را خراب کند... نگاه علی بین چشم ها و لب هایم سرگردان بود...نگاه من هم...کمی به طرف من خم شد...من هم کمی جلوتر رفتم...کمی او و کمی هم من... که با صدای جیغ جیغوی دخترک عکاس هر دو از جا پریدیم... _ استراحت دیگه بسه... کُلی کار داریم... و واقعا بر خرمگس معرکه لعنت....! بقیه ی آن روز و شب جشن برایم مثل یک رویا بود... نفهمیدم چگونه گذشت...انگار روی ابرها بودم...و قشنگترین لحظه اش وقتی بود که خطبه ی عقد دائم بین مان جاری شد... وقتی که با دفعه ی سوم...با بوسه ای که علی بر پشت دستم نشاند، بله را گفتم...و چه زیرلفظی ای بهتر از آن...و بله گفتن علی در میان لوده بازی ها و شوخی های ساسان...! و تنها چیزی که در اتاق عقد آزارم می داد، وجود همان ساسان بود...نه آنکه دوستش نداشتم، نه... واقعا پسر ماه و بی شیله پیله ای بود... اما از تصور اینکه او شاهد بوسه ی من و کوروش بوده... از تصور این که قبل از این که کوروش مرا بیابد او در اتاق بوده و من به یادنمی آوردم در عالم مستی چه کرده ام و چه گفته ام... تنم مور مور می شد... حتی وقتی که برای گفتن تبریک جلو آمد سرم را پایین انداخته بودم تا نگاهم به نگاهش نیافتد... با آنکه او اصلا به روی خودش نمی آورد... اما من که خودم می دانستم... وقتی عاقد و بقیه ی مردها رفتند، علی شنلم را باز کرد... حلقه ها رد و بدل شد... عسل خوردن و .... وقتی نوبت به رقص رسید، واقعا کسی نتوانست حریف علی بشود و وادارش کند به رقصیدن...البته بعدش فهمیدم که در قسمت مردانه، ساسان حسابی از خجالتش درآمده بود... لیلا که برایم سنگ تمام گذاشت...یک لحظه هم ننشست و یک لحظه هم نگذاشت من بنشینم...! آن شب شاید اولین شبی بود که اختلافاتم با دختردایی و ... برایم مهم نبود... با همه می رقصیدم و خوشحال بودم... خیلی خوشحال... نوبت به رقص دو نفره رسیده بود و من به شدت نگران بودم که نکند علی باز هم نخواهد برقصد...! نشسته بودم تا کمی خستگی پاهایم را در کنم که دیدم دست علی به طرفم دراز شده...متعجب نگاهش کردم... _ نمی خوای برقصیم...؟! فکر کنم این آهنگ رو برای ما گذاشتنا...! خندیدم...دستم را در دستش قرار دادم و با کمکش بلند شدم...به وسط سالن که رسیدیم، یک دستش را دور کمرم حلقه کرد و هم قدم با من، آرام آرام شروع به حرکت کرد... من که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم...نمی گویم خوب می رقصید، نه... اما حقیقتش فکر نمی کردم همان را هم بلد باشد...لحظاتی بعد سرم روی سینه اش قرار گرفت و علی هنوز آرام آرام تکان می خورد...نه او حرفی می زد... نه من... انگار طبق یک قانون نانوشته، وقتی که لبریز از احساس بودیم هر دو سکوت می کردیم...!اواخر آهنگ بود که در کمال تعجب دیدم علی یک دور مرا چرخاند و بعد روی دستش برگرداند و به رویم خم شد...!چشمانم از فرط تعجب گشاد شده بود... علی در همان تاریکی و رقص دود و نور هم نگاه متعجبم را دید انگار که باز هم لبخندی زد و گفت: _ تعجب کردی نه...؟! کمی بیشتر رویم خم شد...و در کمال ناباوری، لب هایش بر لبم نشست...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 14 از 17:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites