تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

صفحه  صفحه 17 از 17:  « پیشین  1  2  3  ...  15  16  17  
#161 | Posted: 14 Jan 2014 21:19
تو با آگاهی کامل باهاش ازدواج کردی... حق نداشتی علی... حق نداشتی با زندگیش بازی کنی...گیریم هم همه ی فکرات و تصوراتت هم درست بود...حتی به یه قاتل هم فرصت دفاع می دن...فرصت حرف زدن می دن...بعد تو چطور به همسرت فرصت حرف زدن ندادی...؟! من فقط در سکوت لب هایم را گاز می گرفتم...چه می توانستم بگویم به مادر...چه می توانستم بگویم...؟! _ تو چی کار کردی علی...؟!چی کار...؟!چی کار کردی که همسرت باید با چندتا کاغذ باهات حرف بزنه...؟! اشک هایش سرازیر شد... سرش را به طرفین تکان داد...و با خودش زمزمه کرد... _ تو روی مهدی شرمندم کردی علی... شرمنده...جواب پدر مادر ریحانه رو چی بدم...؟! بگم ببخشید، پسرم دخترتون رو با یه بچه تو شکمش فراری داد...؟! کمی مکث کرد... _ البته اگر هنوز هم بچه ای در کار باشه...! و اشک من از گوشه ی چشمم چکید...مادر بلند شد... رو به رویم ایستاد... _ علی... باید پیداش کنی... هر طور که شده...اگر پیداش کردی که کردی... اگر نه دیگه پسر من نیستی... هیچ وقت نمی بخشمت... کمی در چشم هایم نگاه کرد... _ علی، پیداش کن... با بچه یا... کمی مکث کرد... _ یا بی بچه... ریحانه در هر صورت همسرته...پیداش کن... و من هم می دانستم باید پیدایش کنم... اما از کجا...؟! چطور...؟! سه روز گذشت... و ریحانه نیامد... سه روز گذشت و ریحانه را پیدا نکردم... سه روز گذشت و من از همسرم خبر نداشتم...کجایی ریحانه... کجایی...؟!برگرد... چطور فکر کردی من از تو نفرت پیدا خواهم کرد...؟! دلخور هستم...عصبی هستم...ناراحت هستم... اما... اما باز هم متنفر نیستم...من نمی توانم از تو متنفر باشم ریحانه... نمی توانم... تو بخشی از وجود خودم هستی...برای تنفر از تو، باید اول از همه از خودم متنفر باشم...ریحانه... برگرد...! سه روز شد یک هفته و خبری از ریحانه نبود... پدر و مادرش تماس می گرفتند و من از ماه عسل کذایی می گفتم...!بیشتر تماس های شان را جواب نمی دادم... از هر سه تماس، یکی را جواب می دادم...هر بار هم نبود ریحانه را با دروغی توجیه می کردم... پدر و مادرش کم کم شک کرده بودند، اما از بس به من اطمینان داشتند، باور می کردند...!و من باز دروغ می گفتم... دروغ...و من باز هم پنهان می کردم...می بینی ریحانه...؟! می بینی...؟! من هم دروغ می گویم... من هم پنهان می کنم...می بینی...؟! من از تو بهتر نیستم...من و تو مثل هم هستیم... برگرد ریحانه... نگذار بیشتر از این دروغ بگویم... نگذار بیشتر از این پنهان کنم...برگرد... با کودک مان برگرد...اگر... اگر...اگر کودکی هم در کار نیست برگرد...این بار جسارتش را داشته باش و برگرد...برگرد و بر سرم فریاد بکش که من هم به اندازه ی تو مقصرم... شاید هم بیشتر از تو... چشمم را از عکس ریحانه گرفتم و پیشانی ام را به میز تکیه دادم...خدا هیچ بنده ای را درمانده نکند...آن طور که من درمانده شده بودم...!ساعت هشت شب بود و من هنوز توی دفتر بودم... بودن و نبودنم فرقی نمی کرد...!سر هیچ کاری که تمرکز نداشتم...! همه هم متوجه شده بودند...بیشتر کارها را همان جوانک، رسولی انجام می داد...و الحق و والانصاف که به خوبی جور همه چیز را به گردن می کشید...با صدای زنگ گوشی ام از جا پریدم... به امید اینکه شاید ریحانه باشد... با دیدن اسم لیلا، آهی کشیدم... دکمه ی سبز را فشردم و بی حوصله گفتم: _ سلام...!بهترین کار ممکن...! * * * * * * * * وقتی درب خانه را باز کردم و تو را با آن حال نزار... با چمدان کوچکی که کنارت بود، دیدم، تا تهِ داستان را خواندم...و چه می توانستم بکنم جز اینکه با تمام وجود در آغوشت بکشم...؟! حرف درست و حسابی نمی زدی...گیج بودی انگار... غذای درست و حسابی هم نمی خوردی...از بچه ات می پرسیدم، اشک در چشمانت جمع می شد...و توی دل من خالی می شد...! و فقط به این فکر می کردم که اگر بلایی بر سر بچه ات آورده باشی، هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم... نمی بخشیدم برای قسمی که خورده بودم و به علی هیچ نگفته بودم... بعد از ظهر رسیدی... بعد از ظهر آمدی... و باز هم با یک کوله بار از تجربه های تلخ آمدی... و مرا به یاد سه سال پیش انداختی...یادت هست...؟! وقتی که درست تمام شد و آمدی...وقتی که یک هفته بعد از برگشتنت، آمدی پیش من... پیش آبجی بزرگه ات...و آن موقع هم در آغوشت کشیدم... و تو آن روز هم یک دل سیر گریه کردی... آن قدر گریه کردی تا آرام شدی... یادت هست...؟! قطعا که یادت هست...! وقتی که باهام حرف زدی... همه چیز را مو به مو گفتی...و من چقدر خودم را سرزنش کردم به خاطر تنها رها کردنت...تو می گفتی و می گفتی و می گفتی... و من بار عذاب وجدانم سنگین تر می شد... دست آخر هم از آن شب مستی ات گفتی... از آن که از خود بی خود بودی و صبح در آغوش همان دوست پسر کذایی ات به هوش آمده بودی... و علی رغم حرف های او، باز هم نگران بودی از آنکه نکند بلایی بر سرت آورده باشد...و من هرچه سعی می کردم آرامت کنم... دلداری ات بدهم و اطمینان بدهم که اگر چنین اتفاقی افتاده بود، صد در صد تو وقتی بیدار شده بودی، متوجه می شدی...فایده ای نداشت...! گوش ات به این حرف ها بدهکار نبود...مثل همیشه گوش ات به هیچ چیز بدهکار نبود...تا آخرش مجبور شدم ببرمت دکتر زنان...!می دانستم برای خودت هم سخت بود... ولی می دانستم آن تردیدی که به جانت افتاده بود به آن راحتی ها رهایت نمی کرد...انگار بعد از حدود یک ماه که از آن شب گذشته بود، تازه هوشیار شده بودی و ترس به جانت ریخته شده بود... یادت هست با هم رفتیم دکتر...من آن جا هم نقش آبجی بزرگه ات را داشتم... یادت هست چه دروغ هایی برای دکتر سرِ هم کردیم...؟! این که عقد کرده بودی و به دلایلی داشتی از همسرت جدا می شدی...! اما چون خانواده مان متعصب بودند می خواستند، مطمئن باشند که دخترشان هنوز دختر است...! و خانم دکتر هم باور کرد...! البته به نظر من باور کرده بود...ولی تو بعدش گفتی او روزی صدتا مثل تو را درس می دهد و از همان اول فهمیده بود که این ماجراها ساختگی ست...! من که از این چیزها سر در نمی آوردم...ولی به نظر من که باور کرده بود... یادت هست ریحانه...؟! یادت هست که من وقتی تازه در آن جا فهمیدم تو با خودت چه کرده ای چه قدر رنگ به رنگ شدم...؟! یادت هست چقدر از شدت خشم رنگ به رنگ شدم و هرچه تا خانه سعی کردی یک جوری باهام حرف بزنی، من اهمیت ندادم...؟! آخر دست هم وقتی توی خانه به گریه افتادی جوابت را دادم...خودت هم خوب می دانستی هیچ وقت طاقت اشک هایت را ندارم... وقتی که مدام با گریه می گفتی پشیمانی...گریه می کردی و می گفتی توبه کرده ای، من چه می توانستم بگویم...؟! هنوز هم وقتی یاد حرف های دکتر می افتم از دستت آتشی می شوم... نه اینکه بگویم از بدی ات بوده، نه...از سادگی ات آتش می گرفتم...یادت هست دکتر بعد از معاینه ات چه ها گفت...؟! رو به من گفت: خانم... خواهرتون از اون نظر که می گید مشکلی نداره و سالمه... اما، من متوجه شدم که ایشون و همسرشون از راه دیگه ای رابطه داشتند...! وقتی چشم های گِرد شده ی مرا دید ادامه داد...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#162 | Posted: 14 Jan 2014 21:20
این جور روابط توی دوران نامزدی و عقد خیلی رایج شده ولی از نظر ما پزشک ها، اصلا شیوه ی مورد تاییدی نیست...!برای این که ممکنه باعث بروز مشکلاتی در آینده بشه...البته خواهر شما از این نظر به مشکل جدی ای برنخوردن... اون هم می تونه به دلیل کم بودن دفعات رابطه باشه...ولی بهتره دیگه هیچ وقت، چنین رابطه ای رو با همسرشون برقرار نکنن...برای این که سیستم بدن شون مستعدِ ایجاد مشکل هست... دیگر بقیه ی حرف های دکتر را نمی شنیدم و تو از خجالت سرت را پایین انداخته بودی و نگاهم نمی کردی...! ولی بعدش تو واقعا عوض شدی ریحانه... با چشمان خودم می دیدم که چقدر پشیمانی و چقدر سعی کردی برای جبران...کم کم شدی همان ریحانه ی قدیمی... همان آبجی کوچیکه ی خوبِ من... حتی از قبل هم بهتر بودی... دیگر با مادرت هیچ مشکلی نداشتی... خیلی وقت ها به اش حق هم می دادی...دیگر برای همه چیز اول خوب فکر می کردی و بعد تصمیم می گرفتی...و دیگر هیچ وقت لجوجانه روی کاری تاکید نمی کردی و خیلی چیزهای دیگر... آن راز برای همیشه بین من و تو ماند...!اصلا گویی که اتفاق نیافتاده بود... و وقتی سه سال بعد با علی ازدواج کردی، واقعا لیاقت یک زندگی پاک را داشتی...من به تو ایمان داشتم...و امیدوار بودم که علی هم داشته باشد...! اما باز هم از آینده می ترسیدم...و وقتی چمدان به دست پشت در خانه ظاهر شدی، فهمیدم نگرانی ام بی خود نبوده...! به شدت اصرار داشتی به علی نگویم که پیش منی...!قسم ام دادی و من باز هم قسم خوردم...حتی گفتی به عماد هم نگویم با علی قهر کرده ای... قرار بود بگویم علی به ماموریت رفته و تو آمده ای پیش من..! ولی شرمنده ریحانه...من به عماد نمی توانستم دروغ بگویم...!حقیقت را گفتم...و او به شدت اصرار داشت به علی بگویم... اما من به تو قول داده بودم... سه روز بعد، تو طبق معمول توی اتاق عسل که به تو تعلق گرفته بود خودت را حبس کرده بودی که علی آمد در خانه...و من دیدم چقدر پریشان است... دیدم ریش هایش درآمده... دیدم چقدر آشفته است... اما باز هم نگفتم تو در خانه ای...! و وقتی شب عماد آمد و فهمید، نیمه شب، توی اتاق خوابمان، تا می توانست سرزنشم کرد و دعوا کرد... گفت دارم زندگی تان را این طور خراب می کنم و ... می بینی ریحانه...؟! هیچ وقت در طول زندگی مشترک مان با عماد آن طور جر و بحث مان نشده بود...! که به لطف تو آن شب شد...!برای این هم خیالی نیست ریحانه... خیالی نیست... ولی می دانی آخرش چرا قسم ام را شکستم...؟! چرا روی قولم نماندم...؟! برای آن که هرشب، وقتی می خوابیدی می آمدم بالای سرت...می دیدم توی خواب گریه می کنی...می دیدم اسم علی را صدا می زدی... مدام بچه ات را صدا می زدی... و من هنوز هم نمی دانستم بچه ای در کار هست هنوز یا نه...؟! داشتی دستی دستی خودت را نابود می کردی...و من فهمیدم که اشتباه کرده ام...می دانی در چه مورد...؟! در مورد اینکه فکر کرده بودم این بار هم مثل سه سال پیش آمده ای پیش من...! ولی اشتباه کرده بودم...!این بار وضع خیلی بدتر بود...می دانستم حال ات این بار خیلی بدتر است...مخلص کلام، مثل دیوانه ها شده بودی...! می دانستم این بار اگر بیافتی دیگر بلند شدنی در کار نیست...می دیدم که جانت به علی بسته است و تو به زور می خواهی جان خودت را بگیری...می دانستم این کارت خودکشی ست... و من دیگر نمی خواستم مثل قبل ترها، یک روز حسرت امروز را بخورم که چرا وقتی به کمک من نیاز داشتی، من به کمکت نشتافتم...!نه ریحانه... این از من برنمی آمد...!نابودی تو از من بر نمی آمد... این شد که با تشویق ها و دلگرمی های عماد، گوشی را برداشتم و شماره ی علی را گرفتم.. بعد از چند بوق جواب داد... _ سلام...! کمی مکث کردم و با لبخند عماد انگار که دلم قرص شد... _ سلام... خوب هستید...؟! بی حوصله و کلافه گفت: _ چه خوبی ای لیلا خانم...؟! روز و شبم رو نمی فهمم چطور می گذره...! بعدش با بغض ادامه داد... _ یک هفته ست از زنم خبر ندارم... نمی دونم کجاست... پیش کیه...نمی دونم جواب پدر مادرش رو چی بدم...تا کِی دروغ بگم...؟! او همان طور می گفت...و من به فکرم رسید که چقدر تو سنگدل شده ای ریحانه...؟! چطور دلت آمده بود با علی چنین کنی...؟! این شد که حرفش را قطع کردم... _ علی آقا... نگران نباشید... جای ریحانه امنه..! به وضوح جا خوردنش را احساس کردم... وقتی دوباره حرف زد باورم نمی شد آن لحن زنده... امیدوار و صد البته پُر هیجان، صدای همان مرد ناامید و دردمند چند لحظه ی پیش است... _ازش خبر دارید...؟! کجاست..؟!خوبه...؟! سالمه... حرفش را قطع کردم... _ این جاست... خونه ی من...! علی مکث کرد... و دوباره پرسید: _ کِی اومده...؟! امروز...؟! نگفت این یک هفته کجا بوده...؟! نفسم بند آمد... جای سختش همین جا بود... چطور باید می گفتم...؟! می بینی ریحانه...می بینی مرا به چه کارهایی وادار می کنی...؟!نگاه اشکی ام را به عماد دوختم و او اشاره کرد ادامه دهم... _ از اولم جایی نرفته بود... خونه ی من بود...! علی به وضوح جا خورد...انتظار داشتم که داد و فریاد راه بیاندازد... حتی ناسزا بگوید... اما وقتی حرف زد، تازه فهمیدم چرا همیشه می گفتی علی زیادی خوب است...! _ خدا رو شکر... خدا رو شکر... حالش چطوره...؟! خوبه...؟! و من آه از نهادم برآمد... چه بگویم به تو ریحانه...چه بگویم... _ خوبه...فقط نه درست و حسابی حرف می زنه و نه غذا می خوره... کمی مکث کردم... _ ببخشید علی آقا... شرمنده ام... ریحانه قسمم داده بود چیزی به شما نگم... ترسیدم اگه بگم... حرفم را قطع کرد... _ خواهش می کنم... این چه حرفیه...شما کاری رو کردین که به نظرتون درست بوده... تازه باید ازتون تشکر هم بکنم که یک هفته از همسرم مراقبت کردین... واقعا این چند وقته از فکر این که خدایی نکرده کوچکترین بلایی به سرش بیاد، دیوونه شده بودم... و من آن موقع تازه فهمیدم علی چقدر خوب است... تازه فهمیدم ریحانه... _ لیلا خانم...؟! _ بله...؟! با ترس و لرز... شاید هم با استرس پرسید: _ در مورد بچه... در حالی که اشک هایم روان شده بود گفتم: _ نمی دونم... نمی دونم علی آقا... به من که هیچی نگفته...! علی آهی کشید... _ اشکال نداره الان بیام اونجا...؟! مزاحم نیستم...؟! سریع گفتم: _ نه...نه... چه مزاحمتی... بفرمایید... در کسری از ثانیه گفت: _ پس من تا ده دقیقه ی دیگه اونجام...فقط خواهش می کنم بهش نگید که من دارم میام... می ترسم... رفتم توی حرفش... _ خیالتون راحت... منتظرتونم...! ریحانه نمی دانی وقتی تماس را قطع کردم چقدر احساس سبکی می کردم... سرم را بر شانه ی عماد قرار دادم گفتم: _ کار درستی کردم... مگه نه...؟! و او روی موهایم را بوسید و گفت: بهترین کار ممکن رو کردی...! و من مطمئن بودم همه چیز درست خواهد شد... آن علی ای که من دیدم از مجنون هم مجنون تر بود...!زهر شیرین...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#163 | Posted: 14 Jan 2014 21:20
بسی گفتند دل از عشق برگیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست ولی ما دل به او بستیم و دیدیم : که او زهر است اما ... نوش داروست... * * * * * * * * به عکس عروسی مان خیره شدم...این تنها عکسی بود که از خانه آورده بودم... من و علی چقدر توی عکس خوشحال بودیم... هر دوی مان می خندیدیم...دستم را روی صورت علی کشیدم... باورم نمی شد دیگر علی ای در کار نیست...!اشک هایم سرازیر شد...من چه کرده بودم...؟!من بدون علی چه می خواستم بکنم...؟!از همان روزی که به خانه ی لیلا آمدم، پشیمان شدم...من نمی توانستم بدون علی زندگی کنم... زندگی چه بود...؟! حتی نمی توانستم نفس بکشم...!حالا چه می توانستم بکنم...؟! هیچ...!مطمئن بودم که حالا علی قطعا چشم دیدنم را ندارد...!ریزش اشک هایم شدت گرفت... خودم با آن نامه همه چیز را تمام کردم... حالا شانه هایم می لرزید... غصه نخور ریحانه... غصه نخور... این هم خواهد گذشت... این هم می گذرد...خب وقتی گذشت چه می شد...؟! باز هم من می ماندم و یک عالم حسرت...!حسرت روزهای با علی بودن... حسرت آغوش علی... حسرت عطر آغوش علی... گرمی آغوشش... خدای من... چطور می خواستم بدون این ها سر کنم...؟! حاضر بودم با علی باشم و او هر روز به من شک کند... اصلا همیشه به ام شک کند... اصلا هر طور دلش می خواست رفتار کند... فقط باشد...فقط علی ام باشد... سعی می کردم هق هق هایم را خفه کنم... چه می گویی ریحانه...؟! چه می گویی...؟! حرف هایی نزن که فکر کنم هنوز هم خنگی...! تو به خاطر خودت این کار را نکردی... به خاطر علی کردی...! علی را خلاص کردی...تو یک بار سنگین بر دوش علی بودی...تو راه نفسش را بسته بودی انگار...تو...تو زن زندگی علی نبودی...تو عذاب زندگی علی بودی...از همان اول... خودت را گول نزن... همین یک بار... یک بار در زندگی ات واقع بین باش...عشق علی به تو مثل نیاز یک معتاد به مواد بود...!مثل معتادی که می داند مواد برایش سم است...می داند نابودش خواهد کرد...می داند تباهش خواهد کرد، اما حاضر است از همه چیزش بگذرد تا به موادش برسد...عشق علی به تو این گونه بود... از اولش فقط برایش عذاب ساخت و عذاب...دیگر بس اش بود...نبود...؟! اعتراف کن که بود...! او نمی توانست اعتیادش را ترک کند، اما تو باید ترکش می دادی...مگر نه ریحانه...؟!به خاطر خودش... به خاطر حفظ زندگی اش... نباید اجازه می دادی بیشتر از آن خودش را به خاطر تو نابود کند...! می بینی...؟! تو کار درستی کردی ریحانه... کار درستی کردی...! با خودم می گفتم و با خودم می گریستم... هق هق می کردم و با خودم درد و دل می کردم...تا به حال چندبار این حرف ها را به خودم یادآوری کرده بودم...؟!ده بار... صدبار... هزار بار...میلیون بار...؟! نمی دانم...فقط می دانم از وقتی که خانه ی علی را، منزل گاه عشقم را ترک کرده بودم، هر روز بارها و بارها با خودم تکرارشان می کردم این حرف ها را... برای آن که روی تصمیم ام بمانم... برای آنکه برنگردم...! برای آنکه علی را ترک دهم...!برای آنکه علی را نجات دهم...! راستی، یک معتاد، چقدر مواد نکشد، پاک می شود...؟! سه روز...؟! یک هفته...؟! یک ماه...؟! الان یک هفته گذشته بود... یعنی علی ترک کرده بود...؟! صدای تق تق در آمد... جواب ندادم...می دانستم باز هم لیلاست... می دانستم باز هم می خواهد حرف هایش را تکرار کند...پشت به در دراز کشیدم و پتو را تا زیر چانه ام کشیدم...دوباره تق تق...عجب سمج شده بود لیلا...!باز هم جوابش را ندادم... کمی بعد سکوت بود... حتما رفته بود... باید فکری می کردم... دیگر بیشتر از آن نمی توانستم سربار لیلا باشم... باید به پدر و مادر می گفتم...توی همین فکرها بودم که در باز شد... خودم را به خواب زدم... بهترین کار ممکن همان بود... نزدیک شدن قدم هایی را حس می کردم... و یک بوی آشنا را...نفس عمیقی کشیدم و بوی آشنا را بعلیدم...تخت تکان خفیفی خورد... انگار که کسی کنارم نشسته باشد...! دستی اشک های جمع شده در گوشه ی چشمانم را پاک کرد... چشمانم را بیشتر بر هم فشردم... چه رویای شیرینی...! یعنی به همان زودی به خواب رفته بودم...؟! شنیدن یک تُن صدای آشنا... صدایی که دلم برای شنیدن اش پر پر می زد، صدایی که با لحنی پر نرم و دلنشین و صد البته بغض دار گفت: _ بلاخره پیدات کردم...! در کسری از ثانیه چشم هایم باز شد و به طرف صاحب صدا برگشتم...چشم هایم دوباره از اشک لبریز شد...بر جایم نشستم...خواب بود...؟! رویا بود...؟!یعنی درست می دیدم...؟! او علی بود...؟! علیِ من...؟!نه... او علی نبود... با آن سر و وضع آشفته... با موهای در هم.. ریش های بلند شده... دستم را روی صورتش قرار دادم... چشم هایش را بست...لحظاتی بعد وقتی باز کرد، چشمانش پُر از حرف بود... پُر از دلخوری... پُر از چرا... چرا... چرا... _ من هر چقدرم که در حقت بد کرده باشم، فکر می کردم ارزش یه خداحافظی درست و حسابی رو داشتم...! اشک هایم شدت گرفت... _ شایدم از نظر تو ارزش همون رو هم نداشتم...آره...؟! و گریه ی من شدیدتر شد...آهی کشید... _ من یه عذر خواهی به ات بدهکارم... بابت سریع قضاوت کردنم...بابت این که به ات حق حرف زدن و توضیح دادن ندادم... به خاطر اینکه... به خاطر اینکه بهت شک کردم...! کمی ساکت شد...و من هنوز هم گریه می کردم... _ ولی این دلیل نمی شه که به این راحتی فراموش کنم که چنین قضیه ی مهمی رو از من پنهان کردی... از اون بدتر از یه مرد غریبه کمک خواستی... و خیلی بدتر از اون، از کسی که می دونستی من چقدر نسبت به اش حساسیت دارم... دستی به صورتش کشید... می دانستم به سختی دارد حرف می زند... _ دروغ گفتی...! حالا به وضوح با صدای بلند گریه می کردم ولی علی بی توجه به اشک های من ادامه می داد... _ اونم به من...! به منی که... حرفش را قطع کرد... _ بگذریم... یک هفته ی تمام من رو بدون هیچ خبری به حال خودم رها کردی...بدون هیچ خبری... حالا برای خفه کردن صدایم، دستم را جلوی دهانم گرفته بودم...و او نگاه دلخورش را به من دوخت... _ این حق من بود...؟!که به این و اون زنگ بزنم و سراغ زنم رو بگیرم...؟! که یک هفته ی تمام مثل اسفند روی آتیش آروم و قرار نداشته باشم...؟! همان طور خیره نگاهم می کرد... منتظر یک جواب بود انگار...و من چه می توانستم بگویم جز یک معذرت خواهی... و گفتم... هرچند بریده بریده... هرچند بغض دار... ولی گفتم... _ مع...ذرت...می... خوام...! نگاهم کرد...با همان نگاه سرد... دلخور... و غمگین، سری تکان داد... به طرفم خم شد... بوسه ای بر پیشانی ام نشاند... هرچند سرد... هرچند کوتاه...هر چند دلخور... و من چقدر هلاک بودم برای یک ذره گرمای آغوشش...!اما تا قبل از آنکه به خودم بیایم، خودش را عقب کشیده بود... آب دهانش را قورت داد... شاید هم بغضش را... _ می بخشمت...می دونی چرا...؟! در حالی که با چشمان اشکی ام، سرم را به نشانه ی چرا به طرفین تکان می دادم گفتم: چرا...؟! لبخند تلخی زد... _ برای این که تو همسر منی...و همسر من هم می مونی...! و باز هم گریه ام شدت گرفت... همسرش بودم و می ماندم...؟! لب هایش را با زبانش خیس کرد... _ زندگی بچه بازی نیست که با هر اتفاقی چمدونت رو ببندی و یاعلی...! سکوت... _ مادامی که همسر منی...مادامی که اسمت توی شناسنامه ی منه... حق نداری بی خبر بزاری و بری...! سکوت... _ دفعه ی دیگه بخششی در کار نیست...! سکوت... _ دفعه ی دیگه اگه این جوری بری...دیگه برگشتی در کار نیست...! با صدایی لرزان... به سختی...گفتم... _ من به خاطر تو این کار رو کردم...! صدایش ناخودآگاه اوج گرفت... _ به خاطر من...؟! به خاطر من کاری کردی که یک هفته ی تمام ،روز و شبم یکی بشه...؟! سرم را پایین انداختم... _ به من نگاه کن...! نگاه نکردم...صدایش بلندتر شد... _ می گم به من نگاه کن...! نگاهش کردم...با دست به سینه ی خودش اشاره کرد... _ به خاطر من این کار رو کردی...؟! به خاطر من بچه مون رو کُشتی...؟! به خاطر من، بی خبر از من... بدون اجازه ی من...به خاطر من حق پدر شدن رو ازم گرفتی...؟! اسم بچه که آمد، اشک توی چشمانش جمع شد...نفس عمیقی کشید...از روی تخت بلند شد...رو به من ایستاد... _ ریحانه... من هرچیزی رو که ببخشم، از این کارِت نمی تونم بگذرم...!هر اتفاقی هم که می افتاد، تو حق نداشتی... تو حق نداشتی این کار رو بکنی...نمی دونم چقدر طول می کشه تا ببخشمت..نمی دونم اصلا می تونم این موضوع رو فراموش کنم یا نه... فقط بدون بدجور خُردم کردی ریحانه... بدجور...! کمی مکث کرد... _ بیرون منتظرتم...مهمونی دیگه بسه... وسایلت رو جمع کن بریم...! رویش را برگرداند و به طرف در رفت...به سرعت ایستادم و صدایش کردم... _ علی...! بی حوصله برگشت به طرفم... _ ببین ریحانه به اندازه ی کافی توی این یه هفته با اعصابم بازی کردی... با زبون خوش برو وسایلت رو جمع کن ... اگرنه مجبور می شم... آمد توی حرفش و سریع گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#164 | Posted: 14 Jan 2014 21:40
_ نتونستم...! در جایش خشک شد... خیره نگاهم کرد... _ نتونستم...تا اونجا رفتم... روی تخت هم خوابیدم... اما... اما نتونستم...! چند قدم جلو آمد...با ناباوری گفت: _ یعنی... یعنی... در حالی که اشک هایم جاری بود...سری به نشانه ی تایید تکان دادم...دستم را بر شکمم قرار دادم... _ بچه ی تو... بچه ی ما... زنده ست علی... نتونستم...! در حالی که سرم را به طرفین تکان می دادم تکرار می کردم... گریه می کردم و تکرار می کردم... _ نتونستم... نتونستم علی... نتونستم...! علی جلو آمد... یک قدم... یک قدم دیگر... حالا درست در مقابلم بود... دست هایش باز شد و یک نفس دیگر و سر من بر سینه اش قرار گرفت... _ چطور می تونستم بچه ام رو از بین ببرم...! بچه ی تو رو... بچه ای که از وجود توِ... از وجود ماست... بچه ای که... بچه ای که... و گریه توان ادامه ی حرف را ازم گرفت...علی همان طور که مرا به سینه اش می فشرد...همان طور که موهای ژولیده ام را نوازش می کرد زیر گوشم گفت: _ ششش... آروم عزیزم... آروم باش...! و من باید می گفتم... اگر نمی گفتم خفه می شدم... _ علی...علی... من رو ببخش... ببخش علی...من نمی تونم بدون تو حتی یک لحظه هم نفس بکشم...علی... گریه می کردم و می گفتم... _ همون شب اولی که اومدم اینجا پشیمون شدم... پشیمون شدم علی... ولی نباید برمی گشتم... نباید...می خواستم تو رو از دست خودم خلاص کنم ... می خواستم راحتت کنم... علی هنوز هم سعی داشت آرامم کند... اما من آرام که نمی شدم هیچ... بدتر می لرزیدم...می لرزیدم و می گفتم... انگار تمام فشار های این چند وقت را می خواستم بیرون بریزم... _ می خواستم از دست من خلاص بشی...می خواستم راحت بشی...می خواستم دیگه عذاب نکشی... علی سعی کرد مرا از خودش جدا کند...ولی من هنوز می لرزیدم و می گریستم... _ به من نگاه کن...! و من نمی توانستم سرم را بلند کنم...سرم گیج می رفت...چشمانم سیاهی می رفت...دلم می خواست سرم را به سینه ی علی تکیه دهم...علی چانه ام را با دست گرفت و سرم را از روی سینه اش بلند کرد... _ من رو نگاه کن... ببین... من رو ببین... ببین منم بدون تو نمی تونم زندگی کنم... می بینی...؟!من عاشقتم... می دونی...؟! سرم را به نشانه تایید تکان دادم... _ هرچی که باشی عاشقتم ریحانه... هرچی که بودی هم باز عاشقتم... می فهمی...؟! باز هم با تکان دادن سر تایید کردم... _ ریحانه... تو یه تیکه از وجود منی...می فهمی...؟! بدون تو، منم وجود ندارم...! بدون تو علی ای هم وجود نداره...! بودن تو برای من خوشبختیه، نه عذاب...می فهمی...؟!اگرم فکر می کنی عذابه، پس بدون من این عذاب رو به جون می خرم... دوباره اشک هایم شدت گرفت...دیگر نمی توانستم سرم را نگه دارم... دوباره سرم را روی سینه اش قرار دادم... و او دوباره مرا به خودش فشرد... حالا لرزش های بدنم آرام گرفته بود... اما ضعف کماکان وجود داشت... _ من هفت ساله که دارم با این عذاب زندگی می کنم ریحانه... هفت سال...!دیگه با من این کار رو نکن... دیگه ترکم نکن... باشه...؟! و فرصتی نشد جوابش را بدهم...همان جا...در آغوش علی از حال رفتم... و چقدر شیرین بود وقتی که با پاشیدن چند قطره آب به صورتم به هوش آمدم و خودم را در آغوش علی دیدم که با لحنی نگران می پرسید... _ ریحانه...؟! خوبی...؟! چِت شد آخه...؟! و من لبخند زدم... _ خوبم... خوبِ خوب...! و به راستی که هیچ وقت به آن خوبی نبودم...! صدای لیلا آمد که گفت: _ نگاه بچه پر رو چه می خنده...! ما رو نصفه جون کردی بعد خودت می خندی...؟! تازه آن وقت فهمیدم که لیلا هم توی اتاق است... همان طور که چشمانم بسته بود، بیشتر خندیدم...علی بیشتر در آغوشم کشید... _ فایده ای نداره... باید حسابی تقویتت کنم تُپُل مُپُل شی...! و با صدای لیلا که گفت: _ اِهِم...اِهِم... آدم این جا ایستاده... لطفا بقیه اش رو ببرید خونه ی خودتون...! هرسه بلند خندیدم...و من بعد از مدت ها از تهِ دل خندیدم...! * * * * * * * *سلامی دوباره...! * * * * * * * * _ علی...! نگاه کن...! سرش را از توی کتاب بلند کرد...دستش را گرفتم و روی شکم ام قرار دادم... _ ببین...داره تکون می خوره...! کمی بعد حرکت بچه را که حس کرد، لبخند زد...خم شد و روی شکمم را بوسید... * * * * * * * * _ ریحانه... دیر وقته...نمی خوای بخوابی...؟! در حالی که دوباره صورتم را به طرف تلویزیون می کردم، گفتم: _ نه... الان خوابم نمی بره... زوده..! نگاهی به ساعت مچی اش کرد... _ ساعت دوازده ست... بعد می گی زوده...؟! در حالی که صدای تلویزیون را بیشتر می کردم گفتم: _ وقتی می گم خوابم نمی بره... نمی بره دیگه...! ابروهایش رفت بالا...کتابش را بست...ایستاد...!متعجب پرسیدم: _ کجا...؟! در حالی که می خندید گفت: _ اگه تو خوابت نمیاد، در عوض من یکی که خیلی خوابم میاد...! و به طرف اتاق به راه افتاد...معترض گفتم: _ علیییی...! همان طور که برمی گشت به طرفم جواب داد: _ جانم...؟! به محض آن که برگشت، بالشتکی را که به طرفش پرت کرده بودم، صاف خورد توی صورتش...! _ من رو می زنی...؟! خندیدم... _ آره...!هیچ کاری ام نمی تونی بکنی...! سری تکان داد... _ حالا هی از موقعیتت سو استفاده کن...! باشه... اصلا تقصیره منه... خواستم برگردم پیشِت...ولی حالا این طوری کردی می رم بخوابم...! دوباره معترض گفتم: _ علی...! همان طور که به طرف اتاق می رفت، بدون آن که برگردد جواب داد: _ بی خودی التماس نکن... شب بخیر...! و واقعا رفت...!نامرد...! می دانست از فیلم نگاه کردن تنهایی بیزارم...هر وقت می خواستم تا دیر وقت فیلم و سریال ببینم، اگر علی بیدار بود، می نشستم پای فیلم... اگرنه بعد از کمی حوصله ام سر می رفت... برایم هم مهم نبود که به همراهم فیلم نگاه می کند یا نه... همین که بیدار باشد کافی بود... چرا که اکثر وقت ها، مثل امشب در حال مطالعه بود...! از وقتی که دکتر گفته بود به علت ضعف باید تقویت بشوم و استراحتم هم باید سر وقت باشد، علی بیچاره ام کرده بود...! اولا که آنقدر به خوردم می داد که تا مرز ترکیدن می رسیدم...بعد هم که شب ها مثل یک مامور، مجبورم می کرد زود بخوابم...! البته زود، منظورم همان دوازده بود...! ماه هفتم بارداری را می گذراندم و مثل بوم غلتان شده بودم...!اصلا از قیافه ی خودم بدم می آمد...!اما علی می گفت بامزه شده ام...!و از نظر من، بامزه همان محترمانه ی زشت بود...! دستم را روی شکمم گذاشتم...یاد آن زمانی افتادم که تازه فهمیده بودم باردارم...و لیلا گفته بود که این بچه خوش قدم خواهد بود... و واقعا هم بود...پسرمن... پسر من و علی...مهدیِ ما...خیلی به موقع سر و کله اش پیدا شد...مهدی کوچولو به پدر و مادرش یک فرصت دوباره داد...!بی خبر آمد... سرزده آمد...ولی واقعا خوش آمد...! * * * * * * * * صبح جمعه بود...من توی اتاق، روی تخت نشسته بودم و داشتم درس می خواندم مثلا...!کنکور اواخر بهمن بود و به احتمال زیاد بچه اویل بهمن به دنیا می آمد... هرچه به علی می گفتم با این وضع قبول هم بشوم نمی توانم بروم دانشگاه، او فقط می خندید و می گفت: تو اول قبول شو... بعد برای اونشم یه فکری می کنیم...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#165 | Posted: 14 Jan 2014 21:42
صدای زنگ آیفون آمد... از همان جا داد زدم... _ علی...! و صدای علی از توی آشپزخانه می آمد انگار... _ باز می کنم...! آیفون را جواب داد...نمی دانم که بود...فقط صدای علی را شنیدم که گفت: _ بفرمایید...! من دوباره از همان جا داد زدم... _ کی بود علی...؟! علی جواب نداد...لحظاتی بعد، زنگ واحد به صدا درآمد... در باز شد...و حالا صدای احوالپرسی علی با یک زن را می شنیدم... گوش هایم ناخودآگاه تیز شد...!از جایم بلند شدم... با آن شکم بیشتر شبیه اردک راه می رفتم...! از اتاق که خارج شدم، یک زن شیک پوش را در حال تعارف تکه پاره کردن با علی دیدم... صدایش به طرز وحشتناکی آشنا بود...!اما سبد گُلی که دستش بود، جلوی چهره اش را گرفته بود...علی با دیدن من، رو به زن گفت: _ بفرمایید... این هم ریحانه خانم...! زن به طرف من برگشت...ناخودآگاه گفتم: _ شهره...! * * * * * * * * ده دقیقه ای از آمدن شهره می گذشت...من هنوز هم از شوک حضورش خارج نشده بودم...بعد از آن ماجراها، من دوباره خطم را عوض کرده بودم...رابطه ام با شهره هم به کُل قطع شده بود...اوایلش، مثل همان زمان عروسی، از واکنش های علی، کم و بیش متوجه شده بودم دوست ندارد دیگر با شهره در ارتباط باشم... همان هم باعث شده بود که برای مراسم عروسی، به شهره، تنها یک تعارف سرسری بکنم...! حالا واکنش علی در برابر شهره واقعا برایم عجیب بود...!استقبال کردنش با روی خوش...!تعارف تکه پاره کردن...!لبخند زدن...! و تعجبم وقتی خیلی زیاد شد که به بهانه ی خرید خانه، من و شهره را تنها گذاشت و از خانه بیرون زد...! اصلا شهره آدرس خانه را از کجا آورده بود...؟!با صدای شهره که گفت: _ خُب... الان چند ماهِته...؟!پسره یا دختر...؟! حواسم به طرف او جلب شد... خندیدم... _ تقریبا هفت ماه...!پسره...می گم...خیلی زشت شدم، نه...؟! خندید... _ نه... با مزه شدی...! اخم کردم... _ علی هم همش همین رو می گه...من که می دونم محترمانه داره می گه زشت شدی...! شهره دوباره خندید... _ اونو نمی دونم... ولی من واقعا می گم بامزه شدی...! فقط لبخند زدم...نمی دانستم چرا اصلا حرف زدنم نمی آمد... اصلا نمی دانستم چه باید بگویم...؟!انگار نه انگار که یک زمانی من و شهره دو دوست صمیمی بودیم...!تازه حواسم به سر و وضعش جلب شد... موهایش را روشن تر کرده بود نسبت به قبل... طبق معمول آرایش برنز کرده بود... کمی لاغرتر شده بود...مانتوی بالا زانوی شکلاتی پوشیده بود...شالش باز بود و موهایش طبق معمول همیشه ولو...در یک کلام، مثل همیشه شیک و آراسته بود...! مثل همان وقت هایی که جذب آراستگی و آرایشش شده بودم... همان وقت ها که فکر می کردم با این جور چیزها می توانستم مورد توجه باشم... عزیز باشم...می توانم زیبا باشم...و همه چیز از همان خواستن های کوچک و به ظاهر جزیی شروع شد و به کجا ختم شد...! هر کسی ظاهرش را می دید، شاید آرزو می کرد که ای کاش به جای او بود... مثل خودم...! خودم که قبل ترها، روزی هزار بار آرزو می کردم که ای کاش به جای او بودم...!و آن موقع نمی دانستم که تنها ظاهرش آن طور خوشبخت است...اما در باطن، او از من هم بدبخت تر بود...!و من چقدر دیر این را فهمیده بودم...! حالا دیگر زیبایی اش برایم مهم نبود...جذبم نمی کرد... حسرتش را نمی خوردم... دلم نمی خواست به جایش باشم... حالا من دیگر جای خودم را پیدا کرده بودم...! _ تو که خیلی بی معرفتی...! بی خبر خطت رو عوض می کنی...! پوزخندی زدم... _ آره... بعد از ماجرای... آمد توی حرفم... _ می دونم...! متعجب نگاهش کردم... _ کوروش برام گفت...همون موقع به ام زنگ زده بود که مطمئن بشه من به کسی عکس دادم یا نه...منم به اش گفتم که هیچ عکسی از اون دوره نگه نداشتم...!ولی نمی دونم چرا ازم خواست بهت چیزی نگم...! پس آدرس را از کوروش گرفته بود...؟! _ آدرس رو از کوروش گرفتی...؟! خندید... _ نه خیر... اون وقتی که جنابعالی بی خبر گذاشته بودی رفته بودی، علی به من زنگ زد... ابروهایم از تعجب بالا رفت... _ شماره ام رو از بچه های قدیمی گرفته بود...شماره اش رو نگه داشته بودم...دیروز زنگ زدم ازش آدرس گرفتم...به اش گفتم چیزی به تو نگه...! آهانی گفتم... _ ریحان...! نگاهش کردم... _ چرا وقتی گذاشتی از خونه رفتی، به من زنگ نزدی...؟! گوشی خودت که خاموش بود...هر چی منتظر شدم زنگ بزنی، نزدی...!من یه زمانی نزدیک ترین دوستت بودم...! لبخند تلخی زدم... _ خودتم داری می گی یه زمانی...! آهی کشید... _ می دونم... خیلی در حقت بد کردم...! دویدم میان حرفش... _ من خودم عقل داشتم...خودم باید صلاح خودم رو تشخیص می دادم...اشتباه نکن...کم شدن ارتباطم به خاطر این نبود... حقیقتش از اول نامزدیم با علی متوجه شدم زیاد راضی نیست باهات در ارتباط باشم... مستقیما چیزی نگفت ها...ولی من فهمیدم...ولی... راستش... بعدش خودمم دیگه نخواستم... چشمانش خیس شد انگار...دستش را گرفتم... _ شهره... توروخدا ناراحت نشو...منظورم این نیست که... چطوری بگم... فقط دیگه دلم نمی خواست به هیچ طریقی یاد قدیما بیافتم...من واقعا از یادآوری اون دوره متنفرم...!واقعا می گم شهره...! سری تکان داد... _ ناراحت نشدم...اتفاقا خوشحالم برات... خیلی هم خوشحالم...خوشحالم که خوشبخت شدی بالاخره... علی مرد خیلی خوبیه...! دست در کیفش کرد و یک جعبه ی کوچک درآورد... _ این کادوی نو رسیده است...! خندیدم... _ این کارا چیه...؟! تازه این نو رسیده هنوز سه ماه مونده تا برسه...! جعبه را به دستم داد... بازش کردم... یک سکه بود... _ وای دختر... چقدر زحمت کشیدی... ممنون...! شهره نفس عمیقی کشید... _ قابل تو رو نداره...به جاش وقتی دنیا اومد از طرف من لُپاش رو محکم ببوس...! _ خوب خودت بیا ببوس...! نگاهم کرد... _ من دارم برای همیشه می رم...! _ کجا...؟! تهران...؟! لبخندی زد... _نه... آلمان...! ناخودآگاه صدایم رفت بالا... _ آلمان...؟! در حالی که لیوان شربتش را از روی میز برمی داشت گفت: _ چیه...؟! بهم نمیاد...؟! و جرعه ای از شربتش نوشید... _ نه... یعنی چرا.. آخه منظورم اینه که... حرفم را قطع کرد... _ دارم می رم پیش کاوه...! ناخودآگاه خندیدم... _ قراره ازدواج کنید...؟!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#166 | Posted: 14 Jan 2014 21:42
شانه ای بالا انداخت... _ نمی دونم...فعلا هیچی نمی دونم...تنها چیزی که می دونم اینه که می خوام از اینجا برم... در حالی که به لیوان شربتش خیره شده بود ادامه داد... _می خوام از این زندگی ای که برای خودم ساختم خلاص بشم...دلم نمی خواد دیگه کسی رو از روی اجبار تحمل کنم... دیگه نمی خوام به بهانه ی یه اشتباه، بقیه ی زندگیم رو خراب کنم...دیگه نمی خوام تسلیم بشم... نگاهم کرد... _ چه فرقی می کنه که با کاوه ازدواج کنم یا نه...؟! مهم اینه که اون برگشته و داره من رو با خودش می بره... درسته که یه کم دیر کرد... در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، خندید... _ تاخیرش ده سال که بیشتر نبود...بود...؟! من هم در میان اشک ها خندیدم... _ مهم اینه که حمایتم می کنه...مثل گذشته...مهم اینه که اون به چشم یه هرزه به ام نگاه نمی کنه... مهم اینه که اونجا به چشم یه هرزه به ام نگاه نمی کنن... کمی سکوت کرد...انگار داشت گذشته را مرور می کرد... _ از همه مهم تر اینکه، من اینجا دلبستگی ای ندارم...!خانواده ام چهار سال بدون من زندگی کردن...بقیه اش رو هم می تونن...! لیوانش را روی میز برگرداند... کیفش را برداشت و بلند شد... _ خب...من برم دیگه...! من هم بلند شدم... _ کجا...؟! تو که تازه اومدی...؟! در حالی که به طرف در می رفت گفت: _ یکی دو جای دیگه هم کار دارم... باید برم...! رو به روی در که رسید برگشت به طرفم... توی چشم هایم خیره شد... _ حلالم کن ریحانه...! اشک هایش جاری شد... _ حلالم کن...شاید اگر من نبودم...هیچ وقت... حرفش را بریدم و در آغوشش کشیدم... _ هییسسس...!شاید... اما... اگر...کِی می خوایم یاد بگیریم بدون اینا زندگی کنیم...؟! از خودم جدایش کردم...اشک هایش را پاک کرد... _ مهم اینه که الان هر دومون داریم یه زندگی دیگه رو شروع می کنیم...!مخصوصا من... دستم را روی شکمم گذاشتم... _ با این فینگیلی که هنوز نیومده عاشقش شدم...! خندیدم... _ باورت نمی شه شهره... نمی دونی حسِ مادری چه حسیه...! تمام حس ها رو تحت شعاع قرار می ده...!نمی دونم... انگار یه جورایی وقتی مادر می شی، تازه به بلوغ می رسی...بزرگ می شی...یه موجود کوچولو...می شه همه کسِت...می شه زندگیت... این که حس کنی یه کسی رو داری توی وجود خودت پرورش می دی...خیلی حس قوی ایه...نمی دونم چطور باید بهت بگم... باید تجربه اش کنی...! بازوهایش را گرفتم... _ من الان یه مادرم شهره...!دیگه به گذشته حتی یه نیم نگاهم نمی اندازم...!الان فقط به بچه ام فکر می کنم...و به همسرم...به این که می خوام یه مادر نمونه باشم... یه همسر نمونه باشم... به خاطر همین برای من، دیگه گذشته وجود نداره...! همه چیز من، حالاست... همین الان...! شهره لبخند زد... _ واقعا برات خوشحالم...واقعا...! برای بار آخر هم دیگر را در آغوش کشیدیم...و شهره رفت... برای همیشه رفت... برای یک شروع جدید رفت... شاید روزی او هم با کاوه ازدواج می کرد... شاید هم با کس دیگری... با کسی که او را همان گونه که هست بخواهد... با کسی که در حال زندگی کند...نه در گذشته...! و شهره رفت تا به زندگی سلامی دوباره بدهد...! * * * * * * * *همزاد عاشقان جهان...! * * * * * * * * کلید انداختم و وارد خانه شدم...با دیدن فضای نیمه تاریک خانه، فهمیدم ریحانه خواب است...در را آرام بستم...سرکی توی آشپزخانه کشیدم... چراغ را روشن کردم...میز شام را چیده بود... وارد اتاق خواب شدم...از دیدن صحنه ی مقابلم، ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش بست... شاید زیباترین صحنه ای بود که در عمرم دیده بودم... به هیچ وجه از دیدنش سیر نمی شدم...!ریحانه در حالی که کوچولوی مان...مهدی را در آغوش گرفته بود، به خواب رفته بود...فسقلی از وقتی که آمده بود،ریحانه وقت سر خاراندن هم پیدا نمی کرد...!مخصوصا حالا که تازه یاد گرفته بود چهار دست و پا هم راه برود...!همیشه باید حواسمان را می دادیم که بلایی بر سر خودش نیاورد... هرچه مجسمه و قاب و... دمِ دستی داشتیم، جمع کرده بودیم...!سعی کردم آرام و بی سر و صدا لباس هایم را عوض کنم...به آشپزخانه برگشتم... حوصله ی گرم کردن کتلت ها را نداشتم... همان طور سرد خوردم...!ظرف ها را جمع و جور کردم...ماشین لباسشویی کارش تمام شده بود و لباس ها هنوز توی اش بودند... با آن که خسته بودم، دلم نیامد ریحانه را به خاطر لباس ها بیدار کنم... لباس ها را هم توی تراس پهن کردم...!صدای زنگ تلفن که آمد، سریع خودم را به سالن رساندم و تا قبل از آن که ریحانه بیدار شود، گوشی را برداشتم... _ بله...؟! _ سلام عزیزم...خوبی...؟! _ سلام... مامانی کم پیدا... نیستی...! خندید... _ تو همیشه سر کاری... اگرنه من که هر روز اونجام...دیگه کم کم می ترسم ریحانه بگه این دیگه چه مادرشوهریه...!انگار خونه زندگی نداره...! من هم خندیدم... _ این چه حرفیه...؟! اتفاقا ریحانه خیلی هم دوسِت داره...! _ دل به دل راه داره...!الان کجاست...؟! مهدی کجاست...؟! خوبه...؟! _ من که اومدم جفتشون خواب بودن... مادر آمد توی حرفم... _ ریحانه طفلک حق داره...از یه طرف دانشگاه...از یه طرفم این ور وره جادو... خیلی شیطونه...نمی دونم به کی رفته...تو که بچگی هات خیلی آروم بودی...! _ ریحانه که می گه به خودش رفته...!پس خودشم باید جورش رو بکشه...! مادر بعد از کمی خوش و بِش و احوالپرسی قطع کرد... مثل فرشته ها بود... اصلا دست کمی از پدر نداشت در مهربانی... هر وقت ریحانه کلاس داشت، جور مهدی را بر دوش می کشید...!آن هم با کمال میل... خودش که می گفت از بس عاشق مهدی ست، اصلا از نگه داشتنش خسته نمی شود... رابطه اش با ریحانه هم خیلی خوب بود... کسی می دیدشان بیشتر خیال می کرد مادر و دخترند تا مادرشوهر و عروس... هنوز هم به یاد دارم روزی را که ریحانه بعد از یک هفته به خانه برگشت... قبل از آنکه به خانه بیاییم، وقتی ریحانه داشت وسایلش را در خانه ی لیلا جمع و جور می کرد، به مادر اطلاع داده بودم...وقتی فهمید ریحانه سالم است، چندین بار خدا را شکر کرد...از بچه پرسید... جوابش را که دادم... گفت، از اول هم می دانسته ریحانه کسی نیست که بچه اش را از بین ببرد...! وقتی وارد خانه شدیم، واقعا مثل یک مادر ریحانه را درآغوش کشید...و ریحانه چقدر که در آغوشش گریست... در کمال ناباوری من، مادر هیچ چیز را به روی ریحانه نیاورد...از آن به بعد ریحانه به شدت با مادر احساس نزدیکی می کرد...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#167 | Posted: 14 Jan 2014 21:43
گاهی اوقات فکر می کردم آن قدری که با مادر من راحت است، با مادر خودش راحت نیست...! راز آن یک هفته برای همیشه بین من، ریحانه و مادر باقی ماند...به پیشنهاد مادر فردایش با ماشین به طرف مشهد حرکت کردیم...ماه عسلی که بالاخره رفتیم...!رفت و برگشت و اقامتمان کلا ده روز طول کشید... و پدر و مادر ریحانه هنوز هم گمان می کردند ما هفده روز را در ماه عسل گذرانده ایم...! به آشپزخانه برگشتم، یک لیوان چای برای خودم ریختم و پشت میز نشستم... بخار چای به خودش می پیچید . بالا می رفت...می رفت تا محو می شد...!همان طور که به بخار خیره شده بودم، فکر کردم...فکر کردم به تمام ماجراهایی که من و ریحانه از سر گذراندیم...! شاید دست تقدیر بود...و شاید هم سرنوشت که با تمام ناملایمات... با تمام پیش آمدهای ناگوار... باز هم من و ریحانه با هم بودیم...نه فقط اینکه با هم باشیم... با هم خوشبخت بودیم... بعد از آخرین اتفاقی که زندگی مان را تا مرز از هم گسیختگی رساند، حالا انگار آب دیده شده بودیم...! اصلا انگار همان اتفاق عشق مان را... زندگی مان را...و دلبستگی مان را محکم تر کرد... من در همان یک هفته ای که ریحانه رفت، مطمئن شدم که بی ریحانه نمی توانم... آن موقع آن قدر بی تاب بودم که حاضر بودم ریحانه برگردد، به هر قیمتی...حتی به آن جا رسیده بودم که اگر بلایی هم بر سر بچه آورده باشد، باز هم برَش گردانم...و بعدش چقدر خدا را شکر کردم که بچه مان سالم بود... چرا که اگر ریحانه واقعا بلایی بر سرش می آورد، نمی دانم کِی می توانستم ببخشمش...! کوروش را دیگر ندیدم...نه من...و نه ریحانه... همان طور که در روز آخر به ام قول داد، دیگر هیچ گاه دور و بر زندگی مان پیدایش نشد... کوروش هر که بود... هر کار که کرده بود... هر چقدر هم که گناهکار بود... از نظر من واقعا مرد بود...! کاری که او در حق من و ریحانه کرد، کار هر کسی نبود...می توانستم حرف هایش را باور نکنم...! یعنی هر وقت دیگری بود باور نمی کردم...اما آن روز...او کوروش همیشگی نبود...شاید هم بود و من کوروش همیشگی را هیچ وقت نشناخته بودم...! و ریحانه هیچ وقت از دیدار و صحبت های آن روز من و کوروش مطلع نشد...! شهره هم رفت... این بار سرنوشت مثل گذشته رقم نخورد... آن طور که همه بروند و من تنها بمانم... این بار همه رفتند، اما من با ریحانه ام ماندم...! چای را که تقریبا سرد شده بود، یک باره سر کشیدم و از آشپزخانه خارج شدم...وارد اتاق که شدم، دلم برای در آغوش کشیدن مهدی غنج می رفت... بی معرفت همیشه ی خدا که من می آمدم خواب بود...! البته تقصیری هم نداشت، از زمانی که در دانشگاه هم چند واحدی تدریس می کردم، معمولا تا شب در شرکت می ماندم... وقتی می آمدم خواب بود... صبح که می رفتم خواب بود...! دیگر نتوانستم بیشتر از آن با میل در آغوش گرفتنش مبارزه کنم... آرام بلندش کردم...لُپ های تُپُلش را بوسیدم... بیشتر شبیه من بود تا ریحانه...دوباره بوسیدمش و توی تختش قرارش دادم... بالای سرش ایستادم و توی خواب تماشایش کردم... از پنجره به بیرون نگاه کردم... آسمان صاف صاف بود... پُر از ستاره... (( می بینی بابا... بالاخره خوشبخت شدم... می بینی چقدر خوشحالم...؟! بابا... کمکم کن بتونم مثل تو، بابای خوبی برای پسرم باشم...)) خندیدم... (( اما نمی خوام مثل تو که من رو زود تنها گذاشتی، زود تنهاش بزارم...دلم می خواد همیشه کنارش باشم... همیشه...)) به طرف تخت برگشم... پتو از روی ریحانه کنار رفته بود...پتو را رویش مرتب کردم... کنارش دراز کشیدم... دستم را دورش حلقه کردم و کشیدمش طرف خودم... _ علی...! پیشانی اش را بوسیدم... _ جانم...؟! همان طور که چشمانش بسته بود...در حالی که به زور سعی می کرد واضح حرف بزند گفت: _ شام... خوردی...؟! _ آره عزیزم... و دوباره به خواب رفت...! موهایش ژولیده و در هم گره خورده بود...موهایش را از توی صورتش کنار زدم...زیر نور ضعیف آباژور به صورتش خیره شدم... چقدر دوستش داشتم...؟!نمی دانستم... فقط می دانستم حاضر بودم برای او و پسرمان، هر کاری بکنم... عاشقش بودم... به معنای واقعی...حتی با همان موهای ژولیده و در هم... حتی اگر او قبل از رسیدن من، از شدت خستگی خوابیده باشد...حتی اگر وقت نکند مثل اوایل ازدواج مان، هر روز به خاطر من، خودش را یک جور بیاراید... حتی اگر لباس ها را در لباسشویی می گذاشت و فراموش می کرد... حتی اگر گاهی اوقات مثل امشب، من لباس ها را پهن می کردم... گذشته اش هرچه بود...باز هم من عاشقش بودم...! او هر که بود...باز هم عاشقش بودم...! ریحانه تکه ای از خودم بود...شاید هم برای همین بود که با همان نگاه اول اسیرش شدم...! شاید برای همین بود که همیشه با من بود...! در هر حال... در هر لحظه... در هر نفس...در هر آن... من در نگاه اول... در همان روز اول دانشگاه دل باختم...چه روزی بود...؟! نمی دانم...! چند شنبه بود...؟! نمی دانم...! حتی مهم نبود که چه فصلی بود...! مهم آن بود که من از روز اول دل باختم...و مهم بود که ماه من..ریحانه ی من هم، در همان روز به من دل باخته بود...!مهم آن بود که آن روز ما در نگاه هم خیره شدیم...! مهم نبود که چرا سال ها نگاه هم را گُم کرده بودیم...! مهم این بود که باز هم پیدا کردیم...باز هم یکدیگر را یافتیم...! مهم نبود که چه روزی...؟! مهم نبود چند شنبه...؟! حتی مهم نبود که چه فصلی...؟!مهم این بود که نگاه گم شده مان را یافتیم...و در همان لحظه از نو متولد شدیم...از نو سلام گفتیم... مهم نبود چه فصلی بود... ولی من می دانم قطعا بهار بود...! هر روزی که دوباره متولد بشویم، بهار است...! تولد دوباره من و ماهِ من...!سلام دوباره ی من و ماهِ من...! ریحانه ماهِ من بود... تصویرش لرزید... متزلزل شد... گسیخت... اما محو نشد...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#168 | Posted: 14 Jan 2014 21:44
(( هر چند عاشقان قدیمی، از روزگار پیشین تا حال... از درس و مدرسه ، از قیل و قال بیزار بوده اند اما..اعجاز ما همین است: ما عشق را به مدرسه بردیم...در امتداد راهرویی کوتاه... در یک کتابخانه ی کوچک...بر پله های سنگی دانشگاه... و میله های سرد و فلزی...گل داد و سبز شد... آن روز، روز چندم اردیبهشت... یا چند شنبه بود...نمی دانم... آن روز هرچه بود... از روزهای آخر پاییز...یا آخر زمستان... فرقی نمی کند... زیرا ما هر دو در بهار...در یک بهار... چشم به دنیا گشوده ایم... ما هر دو در یک بهار چشم به هم دوختیم... آن گاه ناگهان... متولد شدیم...و نام تازه ای بر خود گذاشتیم... فرقی نمی کند... آن فصل... فصلی که می توان متولد شد... حتما بهار باید باشد... و نام تازه ما، حتما دیوانه وار باید باشد... فرقی نمی کند... امروز هم... ما هرچه بوده ایم، همانیم... ما باز می توانیم... هر روز ناگهان متولد شویم... ما... همزاد عاشقان جهانیم...))



پـــــــــایــــــــان





بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 17 از 17:  « پیشین  1  2  3  ...  15  16  17 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites