تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 13 از 36:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  35  36  پسین »  
#121 | Posted: 5 Apr 2014 10:54
احتشام وارد شد: خانم!
مادمازل بی انکه چشم از برگرداند گفت: بگو...!
-:محافظا هیچ کدوم چیزی ندیدن! فقط یکیشون گفت که دو روز پیش شب یه صدا هایی شنیده ولی بقیش یادش نمیاد!
مادمازل با عصبانیت سر برگرداند: یعنی چی یادش نمیاد!
احتشام جوابی نداد.
نگاه مادمازل به سمت مهران که بی توجه از راهرو عبور میکرد کشیده شد. صدایش زد.
مهران چند قدم از در دور شده بود که مادمازل صدایش زد. چینی بر پیشانی انداخت و با اوقات تلخی گفت: شانس ما رو...!
و با بی میلی به سمت در برگشت. با قدم هایی سست آمد و در آستانه در ایستاد: بله...؟!
-:بیا کارت دارم!
مهران با لودگی گفت: اول اون آهنگ و قطع کن! یاد روزای حماقت و مستیت میوفتم! همون روزایی که از خیانت هوشنگ خان میسوختی!
مادمازل با کنترل آهنگ را قطع کرد: خیلی خوب... بسه!
مهران جلوتر آمد و جلوی مادمازل ایستاد: بفرمایید!
-:دو روز پیش ندیدی کسی بیاد اینجا... تو خونه؟!
مهران لحظه ای اندیشید. لبخند ژکوندی زد: بستگی داره!
مادمازل بی حوصله گفت: چی میخوای؟!
-:دویست میلیون...

-:دویست میلیون...
-:میخوای چیکار؟!
-:اگه نمی خوای معامله کنی میرم سراغ دَدی! از خداشم هست بهم پول بده!
مادمازل نفس عمیقی کشید: خیلی خوب... بگو... به حسابت میریزم!
-:هر وقت پولا رسید به حسابم میگم!
مادمازل با عصبانیت دندان هایش را روی هم سایید: احتشام...! دویست میلیون بریز تو حساب مهران خان!
مهران لبخندی زد: حالا شد!
نفسش را بیرون داد: آقا پلیس دو شب پیش داشت دور و ور گاوصندوقت ول میچرخید!
مادمازل چینی بر پیشانی انداخت: پویش؟!
مهران لبخند کمرنگی زد و سرش را کمی به راست خم کرد.


*************


مادمازل با عصبانیت رو به روی انریکو ایستاد. انریکو با آرامش گفت: نباید میومدی شرکت! اگه رئیس یا امیرارسلان اینجا ببیننت، بد میشه!
مادمازل با صورتی برافروخته و در حالیکه سعی در کنترل صدایش داشت گفت: حماقت داره از صورتت میباره!
انریکو چیزی نگفت و به چشمان مادمازل خیره شد.
مامازل: چرا؟! چرا اومدی خونه من دزدی؟! به خاطر توماس... تو تازه به دوران رسیده داری نقشه هام و خراب میکنی!
انریکو ابروانش را بالا انداخت: پس واسه دعوا اومدی!
-:نه... اومدم بهت اخطار بدم! اگه همینطور حماقت کنی دیگه جایی واسه انتقام نمی مونه! می دونی وجود توماس کنار امیرارسلان چقدر خطرناکه!
اسلحه اش را از کیفش بیرون آورد و در کسری از ثانیه آن را به سمت انریکو نشانه رفت: اما دیگه نمی زارم حماقت کنی!
انریکو: خودتم می دونی که نمی تونی اینجا بکشیم!
و با تاکید ادامه داد: اصلا نمی تونی من و بکشی!
-:فکر کردی... من به نابود شدن سرمایه هام تو یه آن عادت کردم! تو نشدی یه احمق دیگه رو پیدا میکنم!
-:اونا هم میتونن رئیس و نابود کنن؟!
مادمازل خواست جوابی بدهد که در با شدت باز شد و مهران خود را داخل اتاق انداخت و به سرعت در را پشت سرش بست.
نگاه به چهره ی هر دو کرد: آفرین... خیلی خوبه!
به مادمازل خیره شد: پریا خانم... اسلحت و بکش کنار!
پریا بی توجه به وی اسلحه را محکمتر در دست گرفت.
مهران با لحن تهدید آمیز گفت: مادمازل بزارش کنار... وگرنه پشیمونت میکنم!
مادمازل در چشمان مهران خیره شد. جدی بود و اثری از شوخی نبود. آرام اسلحه را پایین آورد.
مهران به سمتش آمد: بهتره بری خونه! حالت اصلا خوب نیست! دیگه هم حماقت نکن!
و او را از اتاق بیرون برد.
انریکو نفس راحتی کشید و پشت میزش قرار گرفت. هنوز روی صندلی ننشسته بود که مهران دوباره وارد اتاق شد.
انریکو خواست تشکر کند که مهران مجال نداد.
با تهدید گفت: دیگه حق نداری مادرم و عصبانی کنی! فهمیدی!؟ اگه میخوای خودکشی کنی تنهایی خودکشی کن! در ضمن دیگه هم تو مسائل افتخاری دخالت نکن!
روی برگرداند برود که چیزی یادش افتاد. دوباره برگشت: راستی... این دفعه جلوش و گرفتم چون با کشتن تو بین این همه آدم چیزی حل نمی شد. تضمینی برای دفعه بعدوجود نداره! من آدمت نیستم که مواظبت باشم!
و با عصبانیت از اتاق خارج شد.
انریکو پوزخندی زد و روی صندلی نشست: چه خانواده ی نرمالی! یکی از یکی عادی تر!
معتمدی دستی بر سرش کشید.
زینالی در حالیکه پرونده ها را جابجا میکرد گفت: دایی... اصلا باورم نمیشه دکتر مرد! خیلی ناگهانی بود!
معتمدی با سر تایید کرد: آره... می خواست دو هفته بعد برگرده، نه؟
-:آره... صبح قبل از رفتنش خیلی سرحال به نظر میومد. کی باورش میشه که بعد از ظهر همون روز تو تصادف رانندگی در جا کشته بشه!
معتمدی با افسوس گفت: آره... اجل خبر نمی کنه! مرگش رسیده بوده دیگه!
زینالی با تاسف سر تکان داد.
معتمدی با تردید پرسید: حالا قبل از مرگش چیزی بهت نگفت؟!
-:نه!
زینالی سر بلند کرد و به چشمان معتمدی چشم دوخت: دایی مشکوک میزنی ها!
معتمدی لبخندی زد: واسه چی؟! من باهاش یه کاری داشتم؛ میخواستم ببینم در اون مورد چیزی بهت نگفته باشه!
زینالی سر تکان داد.
معتمدی به اطراف نگاهی انداخت. با دیدن جعبه ای که روی پیشخوان قرار داشت بدان اشاره کرد: این چیه؟!
-:وسایلای اون مرحومه! می خوام بفرستم واسه خانوادش!
معتمدی چشمانش را ریز کرد و به جعبه خیره شد: می تونم یه نگاهی بهش بندازم؟
-:دایی... تو با اینکه بازنشسته شدی اما هنوزم دنبال پلیس بازی هستیا!
معتمدی لبخندی در جوابش زد.
-:باشه...
معتمدی آرام در جعبه را گشود و مشغول بررسی اسباب داخلش شد. یک عکس خانوادگی... چند پرونده پزشکی... تعدادی وسایل تزئینی. معتمدی پرونده ها را بیرون آورد و یکی یکی آنها را بررسی کرد اما چیز جالبی پیدا نکرد.
ناامید مشغول برگرداندن لوازم داخل جعبه شد که چیزی از ته جعبه به او چشمک زد.
سریع آن را بیرون آورد. یک پرونده پزشکی بود. مشغول ورق زدنش شد. در صفحه اول کمی اطلاعات پزشکی بود اما نام بیمار درج نشده بود. در صفحه بعد عکس صورت سوخته پویش از تمام جهات قرار داشت.
معتمدی به سرعت سر بلند کرد: این چیه؟!
زینالی نیم نگاهی به پوشه ی آبی رنگ انداخت: آهان... این و برای دکتر فاکس کرده بودن ؛ اما به دستش نرسید. بعداز ظهر همون روزی که مرد.
معتمدی سر تکان داد و دوباره مشغول ورق زدن شد. ناگهان عکسی از میان صفحه بیرون پرید. معتمدی با تعجب عکس فریمان را از بین پرونده بیرون کشید و بدان خیره شد. به نظر آشنا می آمد اما کجا وی را دیده بود.
زینالی چینی بر پیشانی انداخت: چی شده دایی!
معتمدی عکس را پایین آورد و آن را به سمت او گرفت: دایی... این و میشناسی؟!
زینالی نگاهی به عکس انداخت: اِ... عکس آقای فریمان اینجا چیکار میکنه؟
معتمدی مشکوک پرسید: فریمان؟!
-:آره... همون تاجری که قبول کرده رو پروژم سرمایه گذاری کنه! اون روز که اومده بود اینجا دیدیش! همونی که تو تریا باهام بود!
معتمدی سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد: آهان!
معتمدی در حالیکه سعی می کرد لبخندش را پنهان کند دوباره ورق زد و در صفحه آخر رسیدی را یافت. رسید پرداخت پول برای جراحی...
سر بلند کرد زینالی مشغول کار با کامپیوتر بود. در حالیکه به او خیره شده بود آرام دست برد و رسید را از روی کاغذ کَند و سریع در جیبش گذاشت.
زینالی که نگاه خیره معتمدی را حس کرده بود به طرفش برگشت.
معتمدی پرونده را جمع کرد و در جعبه قرار داد: خوب... من دیگه میرم!
با زینالی خداحافظی کرد و به سمت در خروجی به راه افتاد. چند قدمی بیشتر نرفته بود که چیزی به ذهنش رسید.
برگشت و گفت: دایی... من یه چیزی یادم رفت!
-:چی شه دایی؟!
-:میگم چطوره آدرس این آقای فریمان و بدی تا من برم ازش تشکر کنم!
زینالی مشکوک گفت: نه... نیازی نیست! اخه ایشون سرشون خیلی شلوغه!
-:زیاد مزاحمشون نمی شم! فقط میخوام تشکر کنم که خواهر زاده گلم و خوشحال کرده و بعد یه عمر بالاخره یکی رو پروژش سرمایه گذاری کرده!
-:دایی... این شغل آقای فریمانه! رو پروژه های هوشمندانه ، سرمایه گذاری میکنه و یه درصدی هم میگیره! نیازی نیست!
معتمدی خواست حرفی بزند که مردی به آنها نزیک شد: خانوم... عذر میخوام! من مامور پُستم! شما بسته ای دارین؟
معتمدی به سمت احتشام برگشت و او را سر تا پا بررسی کرد.
زینالی با خوشرویی به سمتش برگشت: بله...
اشاره ای به جعبه کرد: ایناهاش...
تکه کاغذی را به طرفش گرفت: آدرس و رو این کاغذ نوشتم! فقط لطف کنین هزینه اش و با کیلینیک حساب کنین!
-: بله! حتما.
احتشام چیزی روی کاغذهای روی برد نوشت و جعبه را برداشت و از آنها دور شد.
چیزی در دل معتمدی او را تشویق به تعقیب احتشام میکرد. به سرعت از خواهر زاده اش خداحافظی کرد و به دنبالش به راه افتاد.
احتشام از کیلینیک خارج شد و سوار اتومبیل شد. استارت زد و راه افتاد. معتمدی هم به دنبالش...!
چند کیلومتری که رانندگی کردند ناگهان احتشام اتومبیل را متوقف کرد. به همراه جعبه از ماشین پیاده شد. معتمدی هم اتومبیلش را چند متر جلوتر متوقف کرد و از داخل آینه ی بغل مشغول پاییدن احتشام شد. احتشام عرض خیابان را عبور کرد و خود را به کارتن خواب های آن ور خیابان که آتشی شعله ور کرده بودند رساند.
مشغول خوش و بش با آنها شد و پس از دقایقی در جعبه را گشود و وسایل داخلش را بیرون آورد و یکی یکی داخل آتش ریخت. در آخر هم جعبه را درون آتش انداخت. تا سوختن کامل آنها، کنارشان ماند و سپس برگشت و سوار اتومبیلش شد.
معتمدی دستش را روی سوئیچ گذاشت و زمزمه کرد: میدونستم یه چیزی مشکوکه!
و باز هم به دنبالش روان شد.
چند خیابان آن طرف تر فکری به ذهنش خطور کرد. پایش را بیشتر روی گاز فشرد و فاصله اش را با احتشام کمتر کرد. احتشام که پشت چراغ قرمز توقف کرد ؛ اتومبیلش را به شدت به وی کوباند.
احتشام لحظه ای او را از آینه ی جلو نگریست و سپس پیاده شد.
معتمدی موبایلش را روی ضبط صدا تنظیم کرد و از ماشین پیاده شد.
     
#122 | Posted: 5 Apr 2014 10:56
معتمدی موبایلش را روی ضبط صدا تنظیم کرد و از ماشین پیاده شد.
احتشام: حواست کجاست آقا؟! زدی ماشینم و داغون کردی!
معتمدی خم شد و به سپر مچاله شده نگاهی انداخت: عذر میخوام... یه لحظه چراغ و ندیدم!
-:خوب... چشاتو وا کن! حالا من چیکار کنم؟
-:چیزی نشده که؟!
معتمدی نگاهی به افرادی که دورشان حلقه زده بودند انداخت: الان زنگ میزنم مامور بیاد!
-:نمی خوا د من عجله دارم!
-:پس در اون صورت کارتتون و بدین تا من بعدا خسارت و متحمل بشم!
احتشام با اوقات تلخی با ساعتش نگاه کرد: لازم نیست! من از خسارتم میگذرم! فقط چشات و از این به بعد باز کن.
معتمدی لبخندی زد: ممنونم، آقا! حتما! مرسی...
احتشام سوار اتومبیلش شد و از او دور گشت. معتمدی باز هم به طور نامحسوس به تعقیب وی ادامه داد.
احتشام جلوی درب منزل پریا توقف کرد و پس از دقایقی در باز شد و وارد شد. معتمدی بر سر کوچه ایستاده بود و او را مشاهده میکرد.
با از نظر دور شدن احتشام ضربه ای بر روی فرمان زد: پس اینجا مقرتونه!


*************


رحمان مظاهری روی صندلی پشت میز نشست: آقای معتمدی... بعد سه سال، سورپرایزم کردین! شنیدم بازنشسته شدین؟!
معتمدی سر تکان داد: بله! میخواستم باهاتون تماس بگیرم اما گفتم حضوری مزاحمتون بشم!
-:این چه حرفیه! شما مزاحم نیستین. من و خانوادم همیشه مدیون شما هستیم. این که به کسی نگفتین که من...
سرش را پایین انداخت: تو فراری دادن اون متهم نقش داشتم، واقعا دین بزرگی به گردن گذاشتین!
-:دینی نیست. شما باید از رئیسام تشکر کنین که خیلی زود پرونده رو بستن و تقاضای من برای دوباره به جریان انداختنش و نادیده گرفتن.
-:به هر حال... من، زندگی دخترم و آبروی خودم و مدیون شمام!
-:بگذریم... من درباره یه موضوعی خدمت رسیدم!
-:گوش میدم!
-:شما گفتین که مردی با شما تماس می گرفته و دخترتون و تهدید میکرده!
-:بله...
-:و اینکه مجبورتون میکره درباره متهم ما بهشون اطلاعات بدین!
مظاهری با سر تائید کرد.
-:شما هنوزم صدای اون مرد یادتونه! منظورم اینه که می تونین شناساییش کنین؟!
-:البته... صدای بم اون مرد هرگز یادم نمیره! کسی که زندگیمون و تو خطر می انداخت.
-:بسیار خوب...
معتمدی گوشی اش را از جیب بیرون آورد: من اینجا یه نمونه صدا دارم! فکر کنم این همون تهدید کننده شما باشه!
و دکمه ی پخش را فشرد. صدای احتشام در اتاق پیچید. صدای عصبانی اش.
پس از پایان مکالمه؛ معتمدی پرسشگر به مظاهری چشم دوخت.
مضاهری سر تکان داد: بله... خودشه! همون صداست... و همون شخص!
معتمدی لبخندی زد: ممنونم آقای دکتر! شما خیلی کمکم کردین!
از جا بلند شد و به سمت در رفت که با صدای مظاهری برگشت: فقط آقای معتمدی... لطفا مواظب باشین! من... دوست ندارم دوباره خانوادم تهدید بشه!
معتمدی سر تکان داد: مطمئن باشین! کسی از راز من و شما با خبر نمیشه!
مظاهری سر تکان داد: در ضمن، مراقب خودتون باشین! اونا ادمای خطرناکی هستین!
معتمدی لبخندی زد و سر تکان داد.
مهران وارد اتاق شد. مادمازل کنار درب شیشه ای تراس ایستاده بود و برای کبوتران روی تراس دانه می پاشید.
مهران بی صدا کنارش رفت و دسته به سینه به چهارچوب در تکیه زد. لبخند شیطنت آمیزی زد: خوب... مادمازل! از اینکه دست پروردت گازت گرفت چه حسی داری؟!
مادمازل از گوشه ی چشم نگاهی به مهران انداخت. جلوتر رفت و تمام کبوتران را پراند.
به سمت مهران برگشت: این کبوترا رو میبینی!؟ من بهشون دون میدم... بعضی وقتا هم می پرونمشون یا حتی می زنمشون! ولی بازم برمیگردن!
نزدیکتر شد: جون من بهشون دون میدم! اونا بلد نیستن جور دیگه غذا بدست بیارن! اونا به من نیاز دارن!
مهران: اما آریا کبوترت نیست!
مادمازل وارد اتاق شد و مهران هم به دنبالش.
-:درسته... میگن اگه میخوای یکی رو همیشه سیر کنی بهش ماهیگیری یاد بده!
به سمت مهران برگشت: به نظرت من بهش ماهیگیری یاد دادم!
مهران با لبخند سر تکان داد.
مادمازل: اون پسر دیر یا زود میاد سراغم... چون همیشه ماهی حاضری خورده! بلد نیست ماهی بگیره!
مهران: اگه برنگرده هم تو مجبورش میکنی برگرده!
مادمازل لبخندی زد و ابروانش را بالا انداخت.




*************


جی جی رو به روی انریکو ایستاد. درحالیکه با تبلتش مشغول بود گفت: درباره ی اون ادمایی که گفته بودی تحقیق کردم!
انریکو به سرعت سر بلند کرد: خوب!
جی جی بدون اینکه سر بلند کند گفت: کوروش و سجاد و همون چند نفر اول لیست که هر کدوم به خاطر جرم های ساده 6 ماه تا پنج سال زندانی شدن... اما صنم... همشون ازش یه اسمی بردن اما پیداش نکردن... آخرم ولش کردن چون جرم خاصی نداشته!
-:به همین راحتی ولش کردن؟!
-:به همین راحتی که نه ولی پروندش مختومه اعلام شده!
-:بقیه؟
-:محمدی هم به جرم تبانی با قاچاقچیا و خیانت به کشور متهم شناخته شده. ولی عجیب اینه که تو دادگاه نظامی محاکمه نشده!
-:پس چی؟!
-:بازداشت شده و از بازداشتگاهم ناپدید... از پرونده ی ناقصشم در حد مسائل امنیت ملی محافظت میشه!
انریکو شگفت زده با جی جی خیره شد. جی جی لحظه ای به انریکو خیره شد و سپس برای اینکه جو را عوض کند ادامه داد: محسنی... همون پیرمرده، زیر دست رئیس هم همچنان تحت تعقیبه!
-:معتمدی چی؟!
-:معتمدی ترفیع گرفته و تقریبا میشه گفت جای تو رو گرفته. اون درست بعد از اتفاقایی که برات افتاده ادعا کرده که مدارکی داره که ثابت میکنه رئیس، همون آتش بینش نیا ست!
انریکو آرام زمزمه کرد: پس اطلاعات و گرفته!
-:چیزی گفتی؟!
-:نه ادامه بده!
-:اما خوب مدارک گم شدن... یا معتمدی ادعا کرده که گم شدن!
انریکو پوزخندی زد: گم شدن!
-:آره... بعد اون مسائلم به سرعت بازنشست شده!
-:عجیبه!
-:اره... خوب... چیزی نموند! در ضمن پرونده ی همشون و فرستادم به کامپیوترت... می تونی ببینیشون!
-:ممنون...
در همین حین تقه ای به در خورد.
انریکو: بفرمایید!
فدریکو وارد شد و به سمت آنها آمد.
انریکو: اه... فدریکو... اون کارایی که گفته بودم و انجام دادی؟!
فدریکو بی حوصله جواب داد: آره...
جی جی: چرا اینطوری هستی؟!
فدریکو رو به انریکو گفت: پس کی میخوای شروع کنی؟!
انریکو چینی بر پیشانی انداخت: چی رو؟!
فدریکو صدایش را پایین آورد: انتقامت... زمین زدن رئیس!
انریکو لبخندی زد: من همین الانم شروع کردم!
     
#123 | Posted: 5 Apr 2014 10:58
جی جی رو به روی انریکو ایستاد. درحالیکه با تبلتش مشغول بود گفت: درباره ی اون ادمایی که گفته بودی تحقیق کردم!
انریکو به سرعت سر بلند کرد: خوب!
جی جی بدون اینکه سر بلند کند گفت: کوروش و سجاد و همون چند نفر اول لیست که هر کدوم به خاطر جرم های ساده 6 ماه تا پنج سال زندانی شدن... اما صنم... همشون ازش یه اسمی بردن اما پیداش نکردن... آخرم ولش کردن چون جرم خاصی نداشته!
-:به همین راحتی ولش کردن؟!
-:به همین راحتی که نه ولی پروندش مختومه اعلام شده!
-:بقیه؟
-:محمدی هم به جرم تبانی با قاچاقچیا و خیانت به کشور متهم شناخته شده. ولی عجیب اینه که تو دادگاه نظامی محاکمه نشده!
-:پس چی؟!
-:بازداشت شده و از بازداشتگاهم ناپدید... از پرونده ی ناقصشم در حد مسائل امنیت ملی محافظت میشه!
انریکو شگفت زده با جی جی خیره شد. جی جی لحظه ای به انریکو خیره شد و سپس برای اینکه جو را عوض کند ادامه داد: محسنی... همون پیرمرده، زیر دست رئیس هم همچنان تحت تعقیبه!
-:معتمدی چی؟!
-:معتمدی ترفیع گرفته و تقریبا میشه گفت جای تو رو گرفته. اون درست بعد از اتفاقایی که برات افتاده ادعا کرده که مدارکی داره که ثابت میکنه رئیس، همون آتش بینش نیا ست!
انریکو آرام زمزمه کرد: پس اطلاعات و گرفته!
-:چیزی گفتی؟!
-:نه ادامه بده!
-:اما خوب مدارک گم شدن... یا معتمدی ادعا کرده که گم شدن!
انریکو پوزخندی زد: گم شدن!
-:آره... بعد اون مسائلم به سرعت بازنشست شده!
-:عجیبه!
-:اره... خوب... چیزی نموند! در ضمن پرونده ی همشون و فرستادم به کامپیوترت... می تونی ببینیشون!
-:ممنون...
در همین حین تقه ای به در خورد.
انریکو: بفرمایید!
فدریکو وارد شد و به سمت آنها آمد.
انریکو: اه... فدریکو... اون کارایی که گفته بودم و انجام دادی؟!
فدریکو بی حوصله جواب داد: آره...
جی جی: چرا اینطوری هستی؟!
فدریکو رو به انریکو گفت: پس کی میخوای شروع کنی؟!
انریکو چینی بر پیشانی انداخت: چی رو؟!
فدریکو صدایش را پایین آورد: انتقامت... زمین زدن رئیس!
انریکو لبخندی زد: من همین الانم شروع کردم!
فدریکو پوزخندی زد: شروع کردی؟! اصلا کاری به جز بیرون رفتن و خوش گذرونی کردی!
انریکو نگاهی به جی جی انداخت. از صورتش میشد فهمید که او هم این نظر را دارد.
انریکو لبخندی زد: من میخوام از اثر پروانه ای کمک بگیرم!
فدریکو با تعجب پرسید: اثر پروانه ای؟!
جی جی به سرعت گفت: از کجا می دونی رئیس یه تابع درجه دومه!
فدریکو به سمت جی جی برگشت. گیج پرسید: صبر کن ببینم! اصلا اثر پروانه ای یعنی چی؟!
جی جی: اثر پروانه ای... نظریه ی آشوب... ادوارد لورنتس...
فدریکو در حالیکه هر لحظه بیشتر گیج میشد گفت: من اصلا نمی دونم اینا چین؟! یا اون یارو کیه؟!
انریکو به صندلی تکیه زد: ببین... اثر پروانه ای یکی از اثرات نظریه آشوبه! از نظر ریاضی اگه تو یه نمودار درجه دو ی ساده و نیمساز ربع اول و سوم و بکشی با ...
انریکو با دیدن قیافه ی متجب و گیج فدریکو حرفش را قطع کرد: الان چیزی نفهمیدی نه؟!
فدریکو با سر تائید کرد.
انریکو: ببین این یه نظریه هست که میگه با تغییر یه چیز کوچولو... یه مورد کوچیک که نقش اساسی تو مجموعه داره یه مجموعه بزرگ به هم میریزه و از هم می پاشه! اگه بتونی تو یه مجموعه نقاط حساس و پیدا کنی با تغییر کوچیکی تو اونا کل مجموعه تغییر میکنه! مثلا اگه یه پروانه تو سواحل آفریقا بالاش و به هم بزنه تو برزیل باد میاد... به خاطر همین اسمش و گذاشتن اثر پروانه ای!
فدریکو: خوب...
انریکو: خوب که خوب...
فدریکو: خوب این چه ربطی به رئیس داره!
-:ببین... فکر میکنی چرا افتخاری هنوز نتونسته رئیس و زمین بزنه!
فدریکو شانه ای بالا انداخت.
جی جی به جای فدریکو جواب داد: چون از پایین شروع میکنه! سعی داره یکی یکی مهره های رئیس حذف کنه؛ درحالیکه رئیسم با حذف هر مهره یکی دیگه رو جایگزینش میکنه!
انریکو بشکنی زد: بینگو...!
و رو به فدریکو ادامه داد: در واقع نقطه ی حساس دار و دسته رئیس خود رئیسه! ما باید رئیس و از سر راه ور داریم!
فدریکو متفکر سر تکان داد.
جی جی: حالا نگفتی از کجا می دونی رئیس تابع درجه دومه؟
انریکو لبخندی زد: نمی دونم... حدس میزنم!
جی جی خواست حرفی بزند که تلفن روی میز زنگ زد. انریکو به سرعت تماس را جواب داد.
فردوسی با اضطراب گفت: آقای فریمان... چند تا مامور آگاهی اومدن اینجا!
انریکو متعجب پرسید: واسه چی؟
-:نمی دونم... میگن میخوان هادی نمی دونم چی چی رو دستگیر کنن!
انریکو نگاهی به فدریکو انداخت: هادی رو...!
فدریکو با اشاره ماجرا را پرسید. انریکو عکس العملی نشان نداد و به خانم فردوسی گفت: راهنمایی شون کن داخل!
و گوشی را زمین گذاشت و به فدریکو خیره شد.
فدریکو: چی شده؟!
انریکو آرام گفت: اومدن دستگیرت کنن!
ناگهان فدریکو وا رفت.
جی جی متعجب از عکس العمل فدریکو پرسید: چه خبره؟! چی دارین به هم میگین...
و در آخر اضافه کرد: ... به فارسی!
در همین حین تقه ای به در خورد و مامورین وارد شدند.
در همین حین تقه ای به در خورد و مامورین وارد شدند؛ دو سرباز به همراه یک افسر.
افسر با دیدن فدریکو به سمتش آمد: هادی قره داغی یا فدریکو بالسامو؟!
فدریکو مردد نگاهی به انریکو انداخت. انریکو با سر تائید کرد.
فدریکو به سمت افسر برگشت: بله... خودم هستم!
افسر اشاره ای به یکی از سربازها کرد: خودشه... دستبند بزن!
سرباز به سمت فدریکو آمد و مچ دستش را گرفت. انریکو از پشت میز بیرون آمد.
انریکو: یه لحظه صبر کنین!
و مانع دستبند زدن فدریکو شد.
رو به افسر ادامه داد: من انریکو فریمان هستم... رئیس این شرکت...
افسر: خوشوقتم!
-:همچنین... ایشون راننده و معتمد من هستن... میتونم بپرسم جرمشون چیه؟!
افسر: بله...
لای پرونده در دستش را گشود: هادی قره داغی به جرم دو فقره قتل، قاچاق مواد مخدر و جعل هویت بازداشت هستن!
انریکو چینی بر پیشانی انداخت: قتل؟! ایشون چند سالی میشه که برای من کار میکنن و من مطمئنم که ایشون قاتل نیستن! حتما اشتباهی شده!
افسر با جدیت گفت: هیچ اشتباهی نشده! اگه اعتراضی دارین به آگاهی مراجعه کنین!
فدریکو در حالیکه سعی در حفظ آرامشش داشت گفت: جناب... اشتباه شده! من کسی رو نکشتم!
افسر بی توجه به سرباز اشاره کرد: دستبند بزن بریم!
فدریکو به سرعت مچ دست سرباز را گرفت و آن را پیچاند و سپس او را به عقب هل داد.
سرباز دیگر به سمتش آمد و سعی کرد فدریکو را دستگیر کند اما فدریکو مقاومت کرد. مامورین با عصبانیت سعی در دستگیری وی داشتند. جی جی هم با اضطراب کنار میز ایستاده بود و سعی داشت از ماجرا سر در بیاورد.
ناگهان انریکو با شدت مچ دست فدریکو را گرفت و او را آرام کرد: فدریکو... سعی نکن مقاومت کنی!
فدریکو با چشمانی که درشان آتش شعله میکشید به انریکو خیره شد. نگاه انریکو مطمئن و آرامش بخش بود.
فدریکو دست از تکاپو برداشت. افسر به سرعت فرمان دستبند زدن داد اما انریکو مانع شد.
-:جناب سروان... عذر میخوام اما من مرد محترمی هستم و تا حالا همچین مشکلی برام پیش نیومده! دوست ندارم کسی از ماجرا باخبر بشه! اگه میشه لطف کنین تا دم در ساختمون به ایشون دستبند نزنین!
افسر به سرعت جواب داد: نخیر آقا! نمیشه!
انریکو به سمت افسر رفت: تقاضا میکنم!
-:اگه فرار کنه شما دستگیرش میکنی؟!
-:من ضمانتش و میکنم! مطمئن باشین فرار نمی کنه!
افسر نگاه مرددش را به انریکو دوخت: باشه...!
انریکو به سمت فدریکو برگشت: کار احمقانه ای نکن! فقط منتظرم باش!
فدریکو: اما...
افسر مجال نداد: ببرینش!
و هر چهار نفر از اتاق خارج شدند. انریکو هم به دنبالشان روان شد. پس از خارج شدن مامورین از شرکت انریکو به سمت فردوسی برگشت.
در حالیکه سعی میکرد تن صدایش آرام باشد گفت: از این اتفاق کسی با خبر نمیشه!
فردوسی: حتما... آقای فریمان!
-:خوبه! راستی... بهترین وکیل ایران و پیدا کن. خیلی سریع!
-:بله...
انریکو دوباره وارد اتاق شد. نگاهی به جی جی انداخت. جی جی که از اتفاقات پیش آمده گوشه ی اتاق خشکش زده بود به خود آمد.
به انریکو نزدیک شد: برای چی فدریکو رو دستگیر کردن؟!
انریکو با نگرانی سر بلند کرد و به چشمان منتظر جی جی چشم دوخت. شمرده شمرده گفت: بهش اتهام قتل و قاچاق مواد مخدر زدن!
جی جی به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد: براش پرونده سازی کردن!
-:چی؟!
-:تو تمام اتهاماتشو پاک کرده بودی نه؟!
انریکو با سر تائید کرد.
جی جی ادامه داد: می دونستم دشمنی رئیس و افتخاری یه همچین بلایی سرش میاره!
-:یعنی کار رئیس و امیرارسلانه!؟
-:معلومه! دیگه محاله بتونی از اونجا درش بیاری!
انریکو لبخند گرمی زد: نه... من نمیزارم متهم بشه!
جی جی لبخند تلخی زد: شاید...
انریکو لحظه ای سکوت کرد. دنبال کلماتی بود تا به جی جی دلگرمی بدهد اما دریغ از یک جمله ی مناسب...!
سر بلند کرد. برای اینکه فضا را عوض کند گفت: اصلا توجه نکردم! لکنت زبون نگرفتی!
جی جی بی حوصله جواب داد: پلیسا عصبیم نمی کنن!
انریکو آرام سر تکان داد.
     
#124 | Posted: 5 Apr 2014 11:07
ایران، تهران، ده سال پیش:

آتش آرام در را گشود و پیاده شد. سعی کرد خود را به پیمان برساند. در چند متری کلبه ای متروک ایستادند.
آتش در حالیکه خدا خدا میکرد منظور پیمان این نباشد با تردید پرسید: اینجاست؟!
-:آره...!
-:ولی...
پیمان به سمتش برگشت.
آتش: اینجا خیلی قدیمیه! ما نمی تونیم تو این بمونیم!
پیمان با افسوس گفت: اما جای دیگه ای نداریم که بریم!
-:بریم هتل...!
پیمان پوزخندی زد: تو که هویت نداری... شهاب اجازه ی سرپرست نداره و عمادم که معلوم نیست کیه! به نظرت راهمون میدن!
آتش سر تکان داد و به کلبه خیره شد.
پیمان: بهت گفتم که نرو دیدن امیرارسلان... برای سرمون جایزه گذاشته! چه مرده، چه زنده ما رو میخواد... یه مشت خودشیرین احمقم که ...
حرفش را ادامه نداد.
آتش در حالیکه با حسرت به کلبه خیره شده بود زمزمه کرد: هیچ وقت تو حساب بانکیم انقدر پول نداشتم... اما هیچ وقتم بی خانمان نبودم!
پیمان پوزخندی زد. آتش با حرکتی ناگهانی به سمت پیمان برگشت. پیمان با تعجب به وی چشم دوخت.

آتش آرام زمزمه کرد: پیمان... تو و زهره مجبور نیستین که با ما بمونین!
-:چی؟!
-:امیرارسلان با شما کاری نداره! می تونین راحت باشین! من هر چقدر که لازم باشه بهتون پول میدم!
پیمان با پوزخند گفت: فکر کردی ما به خاطر پول باهات موندیم! آتش... اشتباه نکن... مادرم برای شهاب مادری کرده! یه مادر بچه شو به همین راحتی ول نمی کنه!
آتش با سر ائید کرد: درسته... شما برای ما کارای زیادی کردین! اما...
مکثی کرد: ... اما اگه با ما بمونین کشته میشین!
نگاهی به چهره ی درهم پیمان انداخت. دست برد و دستش را در دست گرفت: پیمان... زهره و عماد و وردار و برین! من و شهابم...
پیمان به سرعت دستش را از دست آتش بیرون کشید. با دو دست بازوهای آتش را چسبید و به چشمانش خیره شد: مگه نمی گفتی یه خانواده میخوای...!؟ بیا اینم خانواده! ما یه خانواده ایم!
سرش را به علامت نفی تکان داد: اعضای یه خانواده همدیگرو تنها نمیزارن! اونا همیشه باهمن! اگه تو و شهاب اینجا میمونین پس ما هم میمونیم! اگه تو با امیرارسلان دشمنی؛ ما هم باهش دشمن میشیم! با هم باهاش رو به رو میشیم!
ناگهان اشکهای آتش سرازیر شد: پیمان... من... من دیگه نمی تونم!
پیمان کمی از فشار دستان پرقدرتش کاست.
آتش هم چنان ادامه داد: من دارم میمیرم! پیمان... من آدمش نیستم! نمی تونم با امیرارسلان رو به رو بشم!
آتش مکثی کرد: پیمان... من خیلی میترسم!
پیمان آتش را به سمت خود کشید و او را در آغوش خود فرو برد.
آتش با صدایی گرفته گفت: شبا از ترس خوابم نمیبره! می ترسم... از اون هیولایی که تو اون خونه بود میترسم!
پیمان دستش را روی سر آتش قرار داد و او را بیشتر به خود فشرد: هیش...! آروم باش...! گریه نکن... تو نباید گریه کنی! تو نباید پا پس بکشی! هزار تا گرگ منتظرن تا تو ناامید بشی! اگه... اگه میخوای قاچاقی میریم! از اینجا میریم ترکیه و از اونجا هم روسیه! فقط کافیه تو بخوای!
آتش خود را از پیمان جدا کرد: اونموقع... همش باید بترسیم! همش باید نگران باشیم که کسی نشناستمون!
پیمان مستاصل گفت: پس چی؟! چیکار کنیم!
آتش در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد زمزمه کرد: نمیدونم! حتی خودمم نمی دونم!
پیمان کتش را مرتب کرد. آثار اشکهای آتش بر روی شانه ی راستش باقی بود.
دستانش را روی شانه های آتش قرار داد و به چشمانش خیره شد. با نگاه اطمینان بخشی گفت: آتش... امیرارسلان نمی تونه ما رو تهدید کنه! اون نمی تونه زندگیمون و کنترل کنه! پس آروم باش... ما شکستش میدیم! من و تو... با هم!
آتش بغضش را فرو خورد و آرام سر تکان داد.
-:آفرین دختر خوب... حالا میرم و بقیه رو میارم... تو هم برو خونه رو ببین! ما کلی کار داریم هنوز...!
آتش لبخند تلخی زد: باشه...
پیمان آرام سر تکان داد و در حالیکه هنوز رو به او داشت کم کم از او دور شد.



*************


آتش اسلحه را محکمتر در دست گرفت و دوباره شلیک کرد ولی بازهم به هدف اصابت نکرد.
اسلحه را با عصبانیت به زمین پرت کرد: Черт возьми!, Вот дерьмо! (لعنت به تو... لعنتی!)
پیمان به سمتش امد: چی شده!
آتش در حالیکه نفس نفس میزد گفت: اصلا به هدف نمی خوره! نصفه روزه که دارم تمرین میکنم اما هیچی...!
پیمان با خونسردی گفت: آروم باش... در ضمن... اسلحه رو اونطوری نزن زمین... در میره و یکی رو میکشه!
-:اصلا یاد گرفتم به چه دردم میخوره!
پیمان با جدیت گفت: آتش... از این به بعد آدمای زیادی میخوان بکشنت!
-:مگه الان نمی خوان!
-:چرا... ولی تو تا حالا با هیچ کدوم رو در رو نشدی! اونا یه کیسه ی شنی نیستن که وایسن تا تو بالاخره یاد بگیری ماشه رو بکشی! اونا واقعا میکشنت! باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی! چه با اسلحه، چه بی اسلحه! باید یاد بگیری از وسایل اطرافت اسلحه بسازی!
قدمی به آتش نزدیکتر شد و کنارش ایستاد: اسلحه رو باید با ثبات دستت بگیری! نباید بزاری دستت بلرزه! حالا ورش دار!
آتش خم شد و اسلحه را برداشت و به سمت هدف گرفت. پیمان طرز درست اسلحه گرفتن را به او یاد داد.
پیمان: چشمات و روی لوله ثابت نگهدار و ببین به کدوم طرف گرفته میشه!
آتش یکی از چشمانش را بست و به نوک لوله ی اسلحه خیره شد.
پیمان: حالا لوله رو به طرف هدف بگیره!
آتش اطاعت کرد.
-: خوب... اسلحه رو محکم نگهدار. دستات نلرزه! باید بتونی قدرت اسلحه رو کنترل کنی! اگه نتونی، خودتم آسیب میبینی! قدرت اسلحه پرتت میکنه! باید بتونی تو دستت نگهش داری! حالا... ماشه رو بکش!
آتش آب دهانش را فرو داد و دستانش را روی اسلحه ثابت کرد. یکی از چشمانش را بست و به شیشه سبز رنگ خیره شد. نفس عمیقی کشید و ماشه را با قدرت کشید. قدرتی او را به عقب هل داد اما مقاومت کرد. صدای شکستن شیشه در فضا پخش شد.
پیمان با خنده گفت: دیدی! به هدف خورد!
آتش چشمش را باز کرد و به شیشه ی نیمه شکست خیره شد. کم کم خنده روی لبانش نقش بست.
-:میبینی! اگه به قسمت حجیمش بزنی بهتر میشکنه! آسونترم میشه! الان فقط سرش شکسته!
آتش با سر تائید کرد.
پیمان: باید نقطه ضعف حریفت و بشناسی بعد شلیک کنی! اینطوری تیرات هدر نمیرن!
-:باشه...!
آتش به سمت پیمان برگشت: با آدمای شاهین قرار گذاشتی!؟
-:دارم سعی میکنم! خیلی هاشون راضی نمیشن! ولی مطمئن باش... تا آخر این هفته، همشون و یه جا جمع میکنم!
-:خوبه...! سعی کن امیرارسلان چیزی نفهمه!
پیمان لبخندی زد: چشم رئیس!
آتش به طرفش برگشت: رئیس؟!
-:اره دیگه! تو همه ی دستورا رو میدی! تو رئیسی دیگه! رئیس ما!
آتش آرام زمزمه کرد: رئیس...! ازش خوشم میاد!
چشمانش را نازک کرد: من رئیس دنیام!
     
#125 | Posted: 5 Apr 2014 11:10

فردوسی رو به رو فریمان ایستاد. پرونده ای را به سمتش گرفت: این لیست بهترین وکیلای ایرانه!
انریکو پرونده را گرفت و جلوی رویش گشود.
فردوسی به حرف آمد: نفر اول محسن رمضانیه... خیلی موفقه! سی و دو ساله و فوق لیسانس حقوق! اما در حال حاضر هیچ پرونده ای رو قبول نمی کنه!
انریکو سر بلند کرد: چرا؟!
-:ایشون وکیل حقوقی شرکت پیشرو پارس و وکیل خصوصی آقای افتخاری هستن! و ازشون خواستن که برای کس دیگه ای کار نکنن!
انریکو صفحه را ورق زد. رزومه ی زنی را دید: و این خانوم!
-:ایشون خانم فریبا داوری هستن! تا حالا هیچ پرونده ای رو نباختن! ایشونم فارغ التحصیل از دانشگاه هاروارد در رشته حقوق! و سی و هشت ساله!
-:همین خوبه! برای کس خاصی که کار نمی کنه!
-:چرا! برای شرکت آریامنش!
-:آریا منش...!
فردوسی با سر تائید کرد. انریکو کلافه اوراق را ورق زد: خانم فردوسی... من ازتون خواستم که لیست وکلا رو برام بیارین اون وقت شما لیست دارایی های رقیبامون و برام آوردین!
و به صورت فردوسی خیره شد. فردوسی جوابی نداد.
انریکو صفحه را ورق زد. نگاهی به عکس عاقل مرد 50 ساله با موهای کم پشت خاکستری و عینک مربعی انداخت: حتما ایشونم واسه جمشیدی کار میکنه!
فردوسی به سرعت جواب داد: خیر... ایشون دقیقا آدمیه که به دردمون میخوره!
انریکو سر بلند کرد: خوب؟!
-:ایشون دکترای حقوق دارن و یکی از خبره ترین آدما تو این کارن اما چند ساله که وکالت و کنار گذاشتن...!
-:کنار گذاشته!
-:بله... ایشون در حال حاضر در دانشگاه تهران مشغول تدریس حقوق هستن!
انریکو راست نشست و لبخندی زد: همینه! بهش زنگ بزن و هر جور شده راضیش کن!
و نام وی را زیر لب تکرار کرد: بهمن جلالی.
فردوسی: حتما!
انریکو به صندلی تکیه داد و با انگشت روی میز با ریتم ضربه میزد. قبل از اینکه فردوسی از اتاق خارج شود صدایش زد.
فردوسی: بله؟
-:خانم فردوسی... دشمنامون منتظر یه اشتباه از طرف ما هستن! اگه از ماجرای آقای فدریکو باخبر بشن، سهام شرکت سقوط میکنه و ... بقیشم خودتون می دونین!
-:بله!
-:پس خواهشا کسی از این ماجرا باخبر نشه!
-:حتما!
انریکو سر تکان داد.



*************


جلالی نگاهی به صورت انریکو انداخت: آقای فریمان باید بگم ان پرونده خیلی مشکله و امکان برد خیلی کم!
جی جی پرسید: چرا؟!
نگاهی به وی که رو به رویش روی صندلی نشسته بود و هندزفری را به گوشهایش گذاشته بود انداخت: ایشون گوش میدن!؟
انریکو: بله... فقط فارسی رو خوب بلد نیستن!
جلالی: اوهوم... بله داشتم میگفتم. حالا این اتهامات واهین یا واقعی ، افراد زیادی هستن که دوست دارن ایشون متهم شناخته بشه! و باید بگم که این افراد بسیار پر نفوذ هستن.
انریکو: پس چه راه حلی دارین؟
جلالی: اول از همه ما باید به هم اعتماد کنیم... شما و آقای قره داغی باید همه چیز و بهم بگید... بدون کم و کاست! شما می دونین چه کسانی میخوان ایشون و محکوم کنن؟
انریکو سری تکان داد: کم و بیش!
جلالی جلوتر آمد: آقای فریمان... اتهامای هادی جدی ان! و مطمئنم کسی که این اتهامات و زده دست پر میاد جلو... دادستان از همین الان توپش پره! حتی ایشون و تا وقت دادگاه ممنوع الملاقات کرده! و تنها کسی که می تونه بهشون کمک کنه منم! این دلیل خوبی برای اینکه بهم اطمینان کنین نیست؟!
انریکو سر تکان داد.
جلالی: می شنوم!
انریکو رو به جی جی کرد: میشه چند لحظه ما رو تنها بزاری؟
جی جی با بی میلی از جا بلند شد و به سمت در رفت. چند قدم دور تر نشده بود که جلالی صدایش زد: شما جی جی هستین، درسته!؟
جی جی با کمی مکث به طرفش برگشت و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
جلالی: هادی برات یه پیغام داره!
جی جی منتظر به جلالی چشم دوخت.
-:هادی گفت که حرفایی که زده رو فراموش نکنین!

جی جی سری تکان داد: ! digli che io agirò secondo me
انریکو رو به جلالی گفت: بهش بگین من به گفتم عمل میکنم!
جلالی لبخندی زد. جی جی سر تکان داد و از اتاق خارج شد.
انریکو رو به جلالی شروع به تعریف ماجرا کرد: درسته که هادی جعل هویت کرده ولی این به خاطر حفاظت از خودش بوده ...




*************


ایران، تهران، ده سال پیش:

امیرارسلان به شمس الدین خیره شد: چی؟! می خواد همه رو جمع کنه و جلسه بزاره!
شمس الدین: بله قربان...
-:کسی هم قبول کرده!؟
شمس الدین لبانش را به هم فشرد: یه چند نفری...
-:چی؟! چطور جرات کردن!
-:قربان... اون دختر با اومدنش به اینجا ثابت کرد که خیلی جرات داره و نترسه! همین طور... اون شاهین و کشته! پدر خودش... پس بی رحمم هست!
-:مرتیکه های احمق... فقط منتظر یه فرصتن تا واسم نقشه بکشن!
سرش را بلند کرد به شمس الذین خیره شد: اسم اونایی که قصد دارن تو اون جلسه شرکت کنن و برام بیار... در ضمن! اون دختره رو پیدا کن و بکش!هر جور شده! اون دختر نباید به اون جلسه برسه!
-:اطاعت...
-:از مهران چه خبر؟
-:جدیدا با یه دختری آشنا شده! میگن که میخواد باهاش ازدواج کنه!
-:مهران هر دختری رو میبینه میخواد باهاش ازدواج کنه اما هنوزم مجرده!
شمس الدین آرام سر تکان داد.
امیرارسلان: حالا دختره چیکاره هست؟
شمس الدین پاکتی روی میز گذاشت: اسمش مبیناست! خواننده یه گروه موزیک زیرزمینیه! از یه خانواده ی متوسط.
امیرارسلان به عکس های داخل پاکت خیره شد. تصویر دختری با چشمان قهوه ای روشن و موهایی سیاه رنگ.
-:عاشق چیه این دختره شده! سلیقش چقدر مزخرفه! یه دختر معمولی با یه قیافه ی معمولی تر!
     
#126 | Posted: 5 Apr 2014 11:11
"آتش با جدیت گفت: میزنمت! به مقدسات قسم میزنمت!
شاهین درحالیکه سعی میکرد آرام باشد گفت: جراتش و نداری! نمی تونی...
آتش اسلحه را محکمتر در دست گرفت: به خدا میزنمت!
-:گفتم که نمی تونی... پس بزارش زمین...
و با خشم فریاد زد: گفتم اون لعنتی رو بزارش زمین!
و با گامهایی سنگین و خسن به سمتش آمد: حماقت نکن!
فاصله ی چند قدمی را پیمود و به سمتش یورش آورد و تا اسلحه را از دستش بگیرد. قدمی بیش نمانده بود و شاهین همچنان داشت رجز میخواند که آتش برای یک لحظه کنترل از کف داد.
فقط چند سانت انگشتش لرزید و به فاصله اندکی صدای خشن گلوله و به عقب هل داده شدن تن ظریف آتش...
تا به خود آمد شاهین را در مقابلش دید که روی زانوانش افتاد و توجهش به پیراهن سفید شاهین جلب شد که دیگر رو به سرخی میرفت.
گلوله دقیقا به هدف خورده بود. سینه ی شاهین را شکافته بود. شاهین قی ای کرد و زا دهانش خون بیرون زد.
در حالیکه ناباورانه به چشمان آتش خیره شده بود زمزمه کرد: یادم رفته بود که آدمکشی تو خونته!
بعد زا زمزمه کردن این جمله فرونشست و چهارزانو روی زمین قرار گرفت و نفسش را بیرون داد. سپس نقش زمین شد."
آتش با صدای فریادی به سرعت از جا پرید. کابوس هایش تمامی نداشت. عرق رو پیشانی اش را پاک کرد. صدای فریاد و گریه ی شهاب یازده ساله از طبقه پایین می آمد. هراسان از جا بلند شد و با سرعت پله های چوبی را یکی ، دوتا کرد.
زهره شهاب را در آغوش گرفته بود و سعی داشت آرامش کند. پیمان با چند بسته باند و یک بتادین در همین حین سر رسید.
آتش جلوتر آمد: چی شده!
زهره جوابی نداد. پیمان در حالیکه سعی میکردشهاب را ساکن نگه دارد گفت: یکم آب داغ ریخته رو دستش!
آتش به سرعت به طرفشان دوید. دست شهاب را گرفت و مشغول بازرسی وی شد. قسمتی از بازوی شهاب به شدت سوخته بود و قرمز شده بود.
آتش با عصبانیت فریاد زد: یکم؟!... نمی بینی چطوری سوخته! چطوری این اتفاق افتاد؟
زهره به زحمت لب گشود: تو فلاسک تازه آب جوش ریخته بودم و دنبال درش میگشتم که شهاب آب فلاسک و ریخت رو دستش!
-:مگه داشتی چیکار میکردی؟! نمی دونی نباید تنهاش بزاری!
پیمان دستش را روی شانه ی آتش گذاشت: آتش...
آتش سریع شانه اش را عقب کشید: ولم کن!
و دستی بر سر شهاب که بی وقفه گریه میکرد کشید: نترس داداشی... چیزی نشده که... نترس...
و بانداژ را با عصبانیت از دست پیمان بیرون کشید.
پیمان: باید پوست روش و ور داریم... وگرنه تاول میزنه!
آتش به سرعت به طرفش برگشت: چی؟! چطوری؟
پیمان آتش را کنار زد. قسمتی از دستمال کاغذی را کند و سعی کرد روی سوختگی بچسباند اما شهاب اجازه نمی داد.
پیمان رو به آتش گفت: نزار حرکت کنه!
اتش بازوهای شهاب را گرفت و سعی کرد با در آغوش کشیدن وی را آرام سازد. پیمان با دقت دستمال را روی زخم گذاشت. و سعی کرد دستمال کاغذی را با شدت از روی زخم بردارد اما شهاب مقاومت میکرد و مدام فریاد میزد.
پیمان نگاهی به زهره که گوشه ی اتاق ایستاده بود انداخت. دستانش را جلوی صورتش گرفته بود و بی مهابا اشک میریخت.
پیمان: مامان... بیا کمک کن!
زهره عقب رفت: نه... نمی تونم! نمی تونم...
پیمان کلافه سر تکان داد. ناگهان نگاهش به عماد افتاد که بی تفاوت روی صندلی زوار در رفته نشسته بود.
-: تو میتونی کمک کنی!؟
عماد به سرعت از جا بلند شد و به سمتشان آمد: چیکار کنم!؟
-:این بازوش و محکم نگه دار...
-:باشه!
عماد محکم و با تمام قوا بازوی شهاب را چسبید. اما شهاب مدام فریاد میزد و عماد را گاز میگرفت.
ناگهان پیمان دست از کار کشید.
آتش: پس چی شد؟
پیمان انگشتش را روی لبانش گذاشت. اشاره ای به عماد کرد تا مانع فریاد زدن شهاب شود. عماد بی معطلی دستش را روی دهان شهاب قرار داد.
پیمان گوشهایش را تیز کرد: صدای ماشین میاد...
به سرعت از جا برخاست و به طرف پنجره رفت. گوشه ی پرده ی ضخیم را کمی عقب زد و به منظره ی بیرون خیره شد. حرکاتی غیر عادی در اطراف مشاهده میشد.
به سرعت برگشت: آدمای امیرارسلانن!
و به سمت کمد رفت و چند اسلحه بیرون آورد: نباید بفهمن ما اینجاییم!
نگاهی به زهره انداخت: مامان... وسایل و جمع کن! باید تو انباری مخفی بشیم!
آتش: پس شهاب چی؟!
-:فعلا نزار صداش در بیاد ببینیم!
آتش نگاهی به وضعیت شهاب انداخت. آب دهانش را فرو داد و تصمیمش را گرفت.
رو به عماد گفت: میتونی محکم نگهش داری؟
عماد با سر تائید کرد. آتش چرخی دور شهاب زد و جلوی ویلچرش زانو زد: محکم بگیرش...
نگاهی به بازوی شهاب انداخت و دست جلو برد و کمی دستمال را بلند کرد. شهاب دست عماد را گاز گرفت و عماد سریع دستش را پس کشید: آخ...!
پیمان به سمتشان برگشت: هیش...!
آتش نگاهی به اوضاع کرد و سریع بازویش را در دهان شهاب فرو برد. شهاب که از وضعیتش ناراضی بود با شدت بیشتر دندانهایش را در بازوی آتش فرو کرد. آتش چینی بر پیشانی انداخت اما تسلیم نشد. کمی از وزنش را روی شهاب انداخت تا کمتر تکان بخورد.
دوباره نگاهی بر سوختگی انداخت. از اندوه چهره اش در هم رفت. دست جلو برد و گوشه ی دستمال را گرفت. چشمانش را بست و در یک آن دستمال را به همراه پوست سوخته جدا کرد. از فشاری که دندانهای شهاب بر بازویش می آورد کمی از شدت درد شهاب را درک کرد.
در حالیکه نفس نفس میزد رو به عماد گفت: نزار داد بزنه تا من باند پیچیش کنم!
عماد اطاعت کرد و دستش را روی دهان شهاب قرار داد. آتش درحالیکه دستانش میلرزید بتادین را روی باند ریخت . گازی که کنار بتادین بود و باز کرد و روی زخم گذاشت و سرسری بازوی شهاب را باند پیچی کرد. صورتش سرخ شده بود.
پیمان به طرفشان برگشت. اشاره ای به دریچه ی روی کف کرد: برین اونجا...
زهره به سرعت جلو رفت و دریچه را گشود و وسایل را با خود داخل برد. آتش نگاهی به شهاب انداخت که از شدت درد بیهوش شده بود. لحظه ای تامل کرد و خدا را سپاس گفت. سپس به سرعت او را در آغوش کشید و به طرف دریچه رفت.
در حالیکه سعی میکرد زیاد سر و صدا نکند رو به عماد گفت: عماد... ویلچر شهاب و ور دار و برو پایین!
عماد اطاعت کرد. آتش کنار دریچه ایستاد و کمی خم شد: زهره... می تونین با عماد شهاب و بگیرین؟!
زهره: آره... آره!
آتش سر تکان داد و با دقت شهاب را پایین فرستاد. زهره و عماد به کمک هم شهاب را روی ویلچر نشاندند. آتش چند نفس عمیق کشید. پیمان به سمتش آمد.
اسلحه ای به دستش داد: سعی کن خوب کنترلش کنی! اگه مطمئن بودی ازش استفاده کن!
آتش اطاعت کرد و از نردبان چوبی پایین رفت. پیمان کنار دریچه زانو زد. نگاهی به صورت تک تک شان انداخت: مواظب خودتون باشین... سر و صدا نکنین!
آتش بریده بریده پرسید: مگه تو نمیای!؟
پیمان سرش را به نشانه نفی تکان داد: نه! من بیرون میمونم تا اگه خطری تهدیدمون کرد سرشون و گرم کنم!
-:پی...
به صورت رنگ پریده ی آتش خیره شد و میان حرفش پرید: پیمان بی پیمان...
-:اما...
-:همون که گفتم! یادت باشه... تو رئیسی!
آتش دوباره نامش را صدا زد. پیمان بی توجه دریچه را بست و فرش را روی آن پهن کرد. نگاهی به باندهای روی میز انداخت. کلافه به سمتشان رفت و همه را در دستش جمع کرد. با چشم به دنبال جایی بود که آنها را پنهان کند اما چون ناامید شد، دکمه های بالایی پیراهنش را باز کرد و آنها را داخل پیراهنش فرو برد.
بی صدا به سمت نیم طبقه ی بالا رفت و از پشت پنجره چند مرد قوی هیکل را دید که وارد کلبه می شدند. نفسش را حبس کرد و خود را به دیوار چسباند.
آتش نگاهی به زهره که کنار شهاب روی زمین چمبره زده بود انداخت. قدمی جلو گذاشت و کنارش زانو زد.
آتش با ناراحتی گفت: معذرت میخوام زهره!
زهره آشفته سر بلند کرد: چرا؟
آتش با خجالت سر به زیر انداخت: واسه اینکه سرت داد زدم.
زهره لبخند مهربانانه ای زد: عیبی نداره... تقصیر تو نبود. منم اگه بودم همینطور به هم میریختم.
آتش با افسوس سر تکان داد: چرا! تقصیر منه!
زهره: نه... تقصیر من بود! نباید بی احتیاطی میکردم... مخصوصا تو این شرایط!
آتش لبخندی زد و خود را در آغوش زهره انداخت: تو خیلی خوبی...!
با صدای گوشخراشِ در کهنه ی کلبه، عماد که گوش به زنگ ایستاده بود انگشتش را روی لبانش قرار داد: هیس!
زهره دستی بر سر آتش کشید و نگاهش به بازوی آتش افتاد. آثار دندانهای شهاب روی بازیش مانده و سرخ و خونی شده بود.
آرام دستش را به بازویش نزدیک کرد. با برخوردی کوچک ، آتش از شدت سوزش به سرعت دستش را عقب کشید.
زهره با تاسف گفت: داره خون میاد...
آتش سر تکان داد: چیزی نیست!
پیمان از بالای پله ها بطور نامحسوس مواظب دریچه بود. در حالیکه بقیه ی افراد مشغول جست و جو بودند مردی خاکی پوش که به نظر مقامش بالاتر بود نگاهی به نیم طبقه بالا انداخت. پیمان به سرعت خود را عقب کشید. مرد به سمت پله ها به راه افتاد.
پیمان به سمت کمد چوبی چند متر آنطرف تر رفت و آرام داخلش جا گرفت. صدای قدم های مرد که از پله ها بالا می آمد مانند پتکی بر سر پیمان کوبیده میشد.
پیمان با پشت دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و دستش را داخل جادستی ای که برای بسته نگه داشتن در لازم بود کرد.
مرد به طبقه ی بالا رسید. نگاهی به اطراف انداخت. به سمت تخت و ملحفه ی به هم ریخته ی رویش رفت. دستش را آرام روی تشک کشید. هنوز گرم بود. مرد لبخند شیطانی ای زد.
نگاه مشکوکی به کمد انداخت و به سمتش رفت. دست پیش برد و سعی کرد در را بگشاید اما نتوانست. چینی بر پیشانی انداخت و بیشتر زور زد اما پیمان باز هم تسلیم نشد.
انگشتش درد گرفته بود و تمام مفاصل انگشت کوچکش از درد حرکت نمی کرد. ضربان قلبش بالا رفته و صورتش سرخ شده بود.
ناگهان صدایی از پایین فریاد زد: رئیس... یه لحظه بیاین!
با شنیدن این جمله قلب پیمان برای لحظه ای از حرکت ایستاد؛ مانند اینکه قلبش را گرفته و به دو جهت مختلف بکشی تا پاره شود. با پایین رفتن مرد با احتیاط از کمد بیرون آمد.
مرد بی معطلی از پله ها پایین رفت. یکی از افرادش روی زمین زانو زده بود. مرد جلوتر رفت. زیردستش اشاره ای به قسمتی از کف کرد. مرد نیز زانو زد.
-: اینجا قربان...
و به لکه ای قهوه ای تیره اشاره کرد. مرد دست جلو برد و انگشتش را روی آن کشید. دستش را جلوی بینی اش گرفت و آنرا بو کشید.
مرد: بتادینه! هنوز خیسه...تازه ست!
سر بلند کرد. نگاهش به گوشه ی جمع شده ی فرش افتاد. از جا بلند شد. اشاره ای به افرادش کرد و آنها را به نزدیکی خود دعوت کرد.
به دو نفر از آنها اشاره کرد تا به طبقه ی بالا بروند و دستور داد در کمد را هر طور شده بگشایند.
به بقیه ی افراد هم اشاره کرد تا اسباب روی فرش را کنار بزنند و فرش را جمع کنند.
پیمان که از بالا نظاره گر این اتفاقات بود پشت به نرده تکیه زد و آرام چنبره زد. وقت زیادی نداشت. دو مرد هر لحظه به او نزدیکتر میشدند.
نگاهی به منظره ی سبز بیرون از پنجره ی کوچک انداخت. ناگهان چراغی در ذهنش روشن شد. گلنگدن اسلحه اش را کشید و هوای زیادی را به درون ریه هایش فرستاد.
مردها پا روی پله ها گذاشتند. پیمان هر لحظه نزدیک شدنشان را حس میکرد. لبانش را به هم فشرد. اسلحه ی در دستش را فشرد و ناگهان از جا پرید.
اسلحه را به طرف دو مرد گرفت و قبل از اینکه انها به خود بیایند به هردو شلیک کرد و آنها را عقب راند.
با صدای شلیک همه دست از کار کشیدند و به سمت پله ها دویدند.
پیمان نیز معطل نکرد و با تمام سرعت به سمت پنجره دوید. بازوهایش را جلوی صورتش گفت و به سمت شیشه شیرجه رفت. شیشه خورد شد و همراه با خورده های شیشه ، پیمان نیز به زمین خورد.
مرد خطاب به افرادش فریاد زد: منتظر چی هستین... بگیرینش...
افرادش در جستجوی پیمان از در بیرون دویدند.
پیمان پشت کلبه روی زمین افتاده بود. نیمخیز شد. از درد چهره اش در هم رفته بود. پای چپش را به زحمت دراز کرد. نگاهی به تکه شیشه ی فرو رفته در رانش کرد. دستش را به سمت شیشه برد و سعی کرد آن را بیرون بیاورد. از شدت درد به زمین چنگ زد و علفها را در مشتش فشرد.
چینی بر پیشانی انداخت و از درد دندانهایش را به هم فشرد. با یک حرکت شیشه ی شکسته را بیرون آورد و آن را به کناری پرت کرد.
نگاهی به دستش که شیشه سبب زخم شدنش شده بود انداخت. صدای دویدن افراد به گوشش رسید. بی توجه به شدت زخم هایش اسلحه اش را از زمین برداشت و لنگان لنگان به سمت درختان دوید.
مرد خاکی پوش هنوز داخل کلبه بود. با قدرت گوشه ی فرش را گرفت و با یک حرکت اسباب را به هم ریخت وفرش را به کناری انداخت.
با دیدن دریچه خنده ای شیطانی سر داد: پس اینجا قایم شدی...! دختر کوچولو... !
آتش نگاه مستاصلی به زهره انداخت و نفسش را حبس کرد. عماد نگاهی به دریچه انداخت. قبل از اینکه کسی حرکتی بکند عماد ناگهانی اسلحه را از دست آتش قاپید و به سمت دریچه گرفت.
مرد درحالیکه اسلحه را آماده به طرف دریچه گرفته بود محتاطانه دست دراز کرد و انگشتش را داخل سوراخ کوچک روی دریچه که تنها راه باز کردن دریچه بود فرو برد.
عماد معطل نکرد و با قنداق اسلحه ضربه ای به انگشتش زد که سبب شد آخ مرد دربیاید. پس از آن درنگ نکرد و ضربه ای قدرتمند به دریچه زد و به محض اینکه دریچه با سرعت باز شد شروع به شلیک کرد.
صدای آخ مرد و زمین خوردنش در سکوت کلبه پیچید. آتش متعجب زمزمه کرد: عماد...!
عماد با جدیت و بی توجه به جنازه ی مرد خیره شده بود.
     
#127 | Posted: 5 Apr 2014 11:12 | Edited By: sepanta_7

Очень много раз я себе задавал вопрос
Для чего родился на свет, я взрослел и рос
Для чего плывут облака и идут дожди
В этом мире ты для себя ничего не жди Я бы улетел к облакам – да крыльев нет
Манит меня издалека тот звездный свет
Но звезду достать нелегко, хоть цель близка
И не знаю, хватит ли сил для броска Я подожду еще чуть-чуть
И собираться буду в путь
Вслед за надеждой и мечтой
Не догорай звезда моя, постой Сколько же еще мне дорог предстоит пройти
Сколько покорить мне вершин, чтоб себя найти
Сколько же с отвесной скалы мне падать вниз
Сколько начинать все с нуля, и есть ли смысл


بارها از خودم پرسیده ام
چرا به دنیا آمدم،رشد کرده و بزرگ شدم؟
چرا ابرها شناورند و باران می بارد
از زندگی توقع چیزی برای خود نداشته باش
آرزو داشتم تا ابر ها پرواز کنم
نور آن ستاره از دورست مرا جذب خود می کند
اگرچه نزدیک می نماید اما رسیدن به آن ساده نیست
و نمی دانم قدرت کافی برای آن دارم
کمی بیشتر صبر خواهم کرد
و بعد آماده ی سفر خواهم شد
از پی امید ها و رویاهایم
آه ستاره من،نسوز،صبر کن
چقدر از راه رفتنی ام مانده است؟
چند قله را باید فتح کنم تا خودم را دریابم؟
از چند پرتگاه تند دیگر باید سقوط کنم؟
چند بار دیگر باید از صفر شروع کنم،معنایی دارد؟



ایران ، تهران ، هم اکنون :

انریکو به صندلی چرخدارش تکیه زد و چرخی زد: خوب... چه خبر از خودت؟
صدای دونا در فضا پیچید: با این بادیگاردایی که بابا واسم گذاشته میخوای چه خبر باشه! دیگه کسی از ترسش نزدیکم نمیشه! هر چی میگم لازم نیست قبول نمیکنه! من میتونم از خودم محافظت کنم!
انریکو خنده ای کرد.
دونا: باور نمی کنی؟
انریکو با سر تائید کرد: باور میکنم... باور میکنم... تو بهتر از همه ی ما میتونی از خودت مراقبت کنی!
دونا با جدیت گفت: درسته...
انریکو: خوب، دیگه چه خبر؟
دونا: ببینم از فدریکو چه خبر؟ چیکار میکنه؟!
انریکو مکثی کرد: اونم هست... خوبه! چطور مگه؟
-:اخه بعد اون اتفاقی که واسم افتاد، فدریکو هر شب زنگ میزد و توصیه های ایمنی رو بهم میکرد اما حالا یه هفته هست که خبری ازش نیست!
انریکو با خنده گفت: هیچی... فقط یکم سرمون این اواخر شلوغه واسه همین!
دونا: انریکو... چیزی شده؟! جی جی؟!
جی جی که تا کنون ساکت نشسته بود نگاهی به انریکو انداخت. انریکو سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
جی جی: نه!
انریکو: دیدی؟!
دونا: پس چرا وقتی از فدریکو پرسیدم لحنت عوض شد...؟
انریکو: لحنم عوض شد؟!... خب... آخه از فدریکو خواستم یه کاری واسم انجام بده... نگرانم از پسش برنیاد...
دونا: از پسش برمیاد...باور کن...
انریکو: میدونم... فقط یکم نگرانم!
جی جی و انریکو کمی با دونا خوش و بش کردند و سپس قطع کردند.
جی جی: چرا بهش نگفتی که چه واسه فدریکو چه اتفاقی افتاده؟
انریکو: نمی خاستم ذهنیتش نسبت به فدریکو خراب بشه... اگه کسی بخواد در این مورد به دونا چیزی بگه؛ اون آدم باید خود فدریکو باشه!
جی جی با سرتائید کرد.

جی جی: انریکو... نمیخوای کاری در مورد فدریکو بکنی؟!
انریکو: جی جی... تو دیگه چرا؟! میبینی که دارم تمام تلاشم و میکنم اما رئیس و امیرارسلان نمیزارن...
با افسوس اضافه کرد: اما اونا خیلی قدرتمندن!
جی جی با جدیت گفت: پس تو هم قوی شو!
انریکو به چشمان جی جی خیره شد. کاملا جدی بود.
انریکو حق به جانب گفت: منم همین و میگم! اما فدریکو قبول نمی کنه! مدام میگه من و از اینجا بیرون بیارین!
جی جی متفکر گفت: شرایط اونم سخته!
انریکو با عصبانیت گفت: هنوزم احمقانه حرکت میکنه! باورت میشه داشت به فرار فکر میکرد!
جی جی با چشمانی گرد تکرار کرد: فرار؟!
سپس با هیجان ادامه داد: بگوکه جلوش و گرفتی... بگو که منصرفش کردی؟
انریکو با سر تائید کرد: راضیش کردم یکم صبر کنه! با این حماقتها فقط جرمش و سنگین میکنه!
جی جی با سر تائید کرد.
انریکو: راستی... چند روزیه میخوام یه چیزی ازت بپرسم!
جی جی منتظر به انریکو خیره شد: چی؟
انریکو با تردید گفت: درباره ی پیامیه که فدریکو بهت داده بود... چیزی هست که من باید بدونم!
جی جی جند ثانیه متفکر به انریکو خیره شد: نه... یه چیزی خصوصی بین من و فدریکو بود... چیز زیاد مهمی نبود!
انریکو لبخندی زد و سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد. زنگ خوردن گوشی روی میز فضای سنگین سکوت اتاق را بر هم زد.
تماس را پاسخ داد: بله!
-: ...
انریکو با تعجب زمزمه کرد: سرگرد معتمدی؟!
-: ...
-:راهنماییشون کنین داخل!
گوشی را زمین گذاشت. جی جی از جا بلند شد: من دیگه میرم!
پس از خروج جی جی؛ معتدی وارد شد. انریکو با دیدن معتمدی از جا بلند شد.
معتمدی به سمت انریکو رفت و با او دست داد: من معتمدی هستم! سرگرد بازنشسته ی آگاهی!
انریکو با سر تائید کرد: خوشوقتم...
اشاره ای به صندلی ها کرد: بفرمایید!
معتمدی روی صندلی روبه روی انریکو جا گرفت.
انریکو محتاطانه پرسید: من چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
معتمدی: اول از همه میخواستم ازتون تشکر کنم که با این همه مشغله من و به حضورتون قبول کردین!انریکو با لبخند سر تکون داد: نیازی به تشکر نیست...
معتمدی: من یکی از آشناهای خانم زینالی هستم!
انریکوآرام زمزمه کرد: زینالی... اوم... /اهان/۱ ایشون متخصص اعصاب هستن، درسته!
معتمدی با سر تائید کرد: درسته... در واقع ایشون خواهرزاده ام هستن!
انریکو لبخندی زد: که اینطور...
معتمدی بی مقدمه گفت: در واقع من اومدم اینجا تا کمکتون کنم!
انریکو با تعجب پرسید: کمک؟!
معتمدی مطمئن پاسخ داد: بله... شنیدم یکی از کارکنانتون توی دردسر افتاده...
انریکو لبخندی زد: اشتباه به عرضتون رسوندن باید بگم که ...
معتمدی میان حرفش پرید: من میدونم که در حال حاضر رانندتون توی زندان منتظر حکم دادگاه هستن! نیازی به پنهان کاری نیست!
انریکو با لبخند تصنعی که همیشه بر لب داشت سر تکان داد: آقای معتمدی... من نمی دونم که این و از کجا شنیدین اما باید بگم که متاسفانه... بله درسته!
به چشمان معتمدی خیره شد: اما... من دوست ندارم که کسی از ماجرا با خبر بشه! حتی تو خود شرکت... چون این اتهامات هر چند واهین اما به هر حال به حیثیت شرکت صدمه میزنن!
معتمدی: کاملا درک میکنم! منم به همین خاطر اینجام. هر کمکی از دستم بربیاد انجام میدم تا رانندتون متهم نشن!
انریکو با لبخند: ازتون سپاس گذارم... من یه وکیل خبره برای رسیدگی به پرونده استخدام کردم... نیازی نیست شما خودتون و به زحمت بندازین.
در حالیکه معتمدی مدام اصرار میکرد و فریمان امتناع هریک در افکار خویش غرق بودند.
معتمدی با خود اندیشید: برای کی کار میکنی آریا...؟! خودت و به چی فروختی؟!
انریکو لبخند بر لب داشت اما در دلش غوغایی بود: معتمدی چی میخواد...؟! نکنه چیزی فهمیده باشه! واسه چی اومده اینجا!
بالاخره با اینکه معتمدی یکدنده بود اما به پای انریکو نمی رسید. انریکو معتمدی را قانع ساخت که نیازی به کمک او ندارد و از شرش خلاص شد!
     
#128 | Posted: 5 Apr 2014 11:13
مهران در حالیکه با چنگال به گوشت کبابی درون بشقاب سیخونک میزد گفت: خیلی مسخرست!
سر بلند کرد و نگاهی به هوشنگ و پریا انداخت: کدومتون اول پیشنهاد داد هر از چند گاهی دور هم جمع بشیم...؟!
امیر هوشنگ جرعه ای از نوشابه اش نوشید: این دورهمی کمک میکنه صمیمیتمون بیشتر بشه!
مهران پوزخندی زد: تنها چیزی که من دور این میز نمی بینم صمیمیته!
و زیر لب غرید : صمیمیت ! نه تا وقتی که به خون هم تشنه این !
چنگالش را درون بشقاب رها کرد و بشقاب را به عقب هل داد و با عصبانیت از جا بلند شد.
مادمازل با لحنی خشک پرسید: کجا؟!
مهران با لودگی گفت: نترس... فرار نمیکنم! میخوام برم دستشویی!
و از آنها و میز سفید رنگ وسط سالن دور شد. تمام میزها خالی بودند زیرا هوشنگ تمام رستوران را رزرو کرده بود. سکوت سنگین فضای رستوران را تنها موسیقی ملایم پیانو میشکافت.
امیر هوشنگ نگاهی به پریا که بی صدا و رسمی مشغول خوردن بود انداخت: هیچ وقت فکر نمیکردم دوباره دور یه میز جمع بشیم!
پریا بی آنکه سر بلند کند جواب داد: من این پیشنهاد و قبول کردم تا حداقل یه بار تو ماه مهران حس کنه عضو یه خانوادست!
هوشنگ با دقت پریا را زیر نظر گرفته بود . دستمالی که کنار دستش قرار داده بود و هر از چند گاهی از ان استفاده می کرد . قاشق و چنگالی که کاملا توی دستش چرخ می خورد و تسلطش را بیان می کرد . سالها پیش برای یاد گرفتن این حرکات از او تقلید کرده بود .گفت : پس هنوز من و نبخشیدی؟!
پریا سر بلند کرد و در چشمان هوشنگ خیره شد: خودت جوابش و میدونی!
هوشنگ سر تکان داد: درسته... ولی خوب فکر میکردم با این همه نفرت ازم انتقام میگیری!
-: کی گفته که من نمی خوام ازت انتقام بگیرم!
هوشنگ پوزخندی زد.
پریا بی توجه ادامه داد: اما قبل از تو یکی هست که باید زمین بزنمش... رئیس! بعد از اون، فقط من میمونم و تو! کار من اونوقت باهات شروع میشه!
هوشنگ: از کجا میدونی اونقدر زنده میمونی که همه ی این کارا رو بکنی؟!
پریا مطمئن گفت: زنده میمونم... تا تو رو دفن نکنم قصد مردن ندارم... درضمن حتی اگه بمیرمم، روحم راحتت نمیزاره!
و با عصبانیت کارد را داخل گوشت فرو برد و آن را تکه تکه کرد.
هوشنگ با خنده گفت: آروم...
پریا سر بلند کرد: اما... یه سوالی ازت دارم! صادقانه بهش جواب میدی؟!
هوشنگ: مونده تا چی باشه!
پریا: چرا اون پسره کیا رو کشتی و اون پلیسه رو فرستادی سراغ رئیس...؟
هوشنگ: منظورت اینه که چرا آریا رو فرستادم سراغ آتش درالیکه هیچ وقت به پلیسا اعتماد نکردم یا به قول تو، تو بازی راهشون ندادم!؟
پریا با سر تائید کرد.
هوشنگ: اولا اون پسره، کیا، موی دماغم شده بود... داشت زیادی از امیرارسلان میفهمید. با اینکه عددی نبود اما باید بگم همه جا یه آدمی داشت؛ نخود هر آش بود. بعدش ادرس رئیس و گذاشتم تو جیبش تا آریا رو بفرستم سراغ آتش... چون؛ ۱- اون پسره فکر کرده بود با یه تصادف ساختگی ماشین میتونه من و قول بزنه و بگه که مرده و من خواستم بهش بفهمونم که نه تنها اون نتونسته من و بازی بده بلکه من اون و بازی میدم طوریکه حتی نفهمه!
پریا: و دومیش...؟!
هوشنگ: فکر میکردم آتش عاشق این پسره شده پس نمی تونست اون و بکشه، آریا هم آدمی نبود که از هدفش دست بکشه... خواستم ببینم کدومشون بالاخره پیروز میشه... عشق یا وظیفه!
پریا: ولی اشتباه میکردی... آتش عاشق نبود و با یه گلوله ناقابل اون و کشت!
هوشنگ: دقیقا... ! اون دختر همیشه من و سورپرایز میکنه!
پریا خندید: میدونی چرا شکست دادن یه زن سخته؟
هوشنگ چینی بر پیشانی انداخت و منتظر ادامه ی حرفش شد.
پریا: چون اونا یه زنن! یه زن مهارتهایی داره که هیچ مردی نداره... زنا زیرک و لوندن... جذابن و میدونن چطوری از جذابیتشون استفاده کنن و بیرحم و مغرور...ترکیب اینا چیز خطرناکی میشه!
پریا دوباره پرسید: اما میدونی چرا شکست دادن یه زن آسونه؟!
هوشنگ با خنده گفت: داری واسم پارادوکس طرح میکنی؟!
پریا بی توجه پاسخ خودش را داد: چون اونا یه زنن... احساساتی و دلرحم... میدونی! برای یه زن هیچی باارزشتر و مهمتر از عشقش و بچش نیست!
هوشنگ: تو چی؟!
پریا: خودت چی فکر میکنی؟!
هوشنگ: جزء دسته ی دوم نیستی...! چون نه من برات ارزشی دارم نه مهران...
پریا: ببین کی داره این حرف و میزنه! پدر نمونه سال... من اگه بیشتر از تو واسه مهران ارزش قایل نشم، کمتر قایل نمیشم. در ضمن اون عشقی که تو ازش حرف میزنی خیلی وقته که مرده! خودت گفتی بکشمش!
مکثی کرد و کمی آب نوشید تا عصبانیتش فرو کش کند.
سپس ادامه داد: اگه هم حالا از من و مهران میخوای باهات زندگی کنیم واسه اینه که آقای امیرهوشنگ افتخاری... تو تو اون عمارت تنها موندی... مثل سگ تنها موندی... طوریکه حتی زیبایی اون عمارت هم به چشت نمیاد... اما باید بگم حقته!
با هر جمله ی پریا صورت هوشنگ در هم میرفت بالاخره طاقت نیاورد: خفه شو پریا... چرا چرت و پرت میگی... آبرومون و بردی!
پریا به صندلی تکیه زد و دوباره کمی آب نوشید: چرت و پرت نیست... واقعیته!
هوشنگ خواست حرفی بزند که با ورود مهران ساکت شد. هر دو شروع به لبخند زدن کردند.
مهران زیر لب زمزمه کرد: مثل احمقا مدام بهم لبخند میزنن!
و با حرص سر میز گرد نشست.
     
#129 | Posted: 5 Apr 2014 11:16
ایران، تهران، ده سال پیش:



عماد جلوی در کوچکی ایستاد. سرش را بلند کرد و نگاهی به ساختمان آجری قدیمی با پنجره های زیاد انداخت.
آتش با تردید پرسید: همین جاست؟!
عماد با سر تائید کرد: آره، فکر کنم!
آتش دوباره به ساختمان خیره شد: خوب... بیا شروع کنیم! اگه امیرارسلان میخواد بازی کنه؛ منم باهاش بازی میکنم... نشونش میدم آتش بینش نیا کیه!
عماد با تردید پرسید: مطمئنی؟
آتش به سمتش برگشت.
عماد: آتش... معصومیت چشمای تو من و تا اینجا کشونده! مطمئنی میخوای اون معصومیت و از دست بدی!
مکثی کرد: اصلا میتونی!؟
آتش با افسوس پاسخ داد: اگه نتونم چیکار کنم! عماد تو خودت وضعیتمون و میبینی! دیدی که پیمان به چه روزی افتاده! علاوه بر اینکه تمام صورتش زخمی شده تو پاش شیشه رفته و گلوله خورده! یا اصلا شهاب... از ترس اون روز الان چند روزه که غذا نمیخوره! مریض شده... هر روز تب میکنه! حال و روز خودم و ببین!
عماد با تاسف سر تکان داد.
آتش ادامه داد: الان بهم دست بزنی میسوزی... چند هفته ست آرامش ندارم! هر وقت چشم رو هم میزارم کابوس میبینم. همش میترسم یه چیزی بشه... یه چیزی که بدبخترمون کنه!
عماد با لبخند تلخی گفت: میدونم چه حالی داری... منم تجربش کردم! وضعیت تو خیلی بهتره!
آتش لبخند مهربانانه ای زد و عماد را در آغوش گرفت: بعضی وقتا شک میکنم که تو فقط یه بچه ی دوازده ساله ای!
عماد خنده ای کرد. از آغوش آتش بیرون آمد. آتش قطره اشکش را پاک کرد.
عماد اشاره ای به کیف دستی مشکی آتش کرد: با اون بمب میخوای چیکار کنی!
آتش با شیطنت گفت: میخوام یکم سر و صدا به پا کنم... به هر حال رئیس اومده!
عماد چینی بر پیشانی انداخت.
آتش: هر کی طرف من نباشه، دشمنمه پس باید جزاش و ببینه!
عماد دستی به بازوی آتش زد: موفق باشی!
آتش دست گرمش را روی دست عماد کشید و به سمت در آهنی زنگ زده به راه افتاد.
آرام و مصمم از پله ها بالا میرفت. به طبقه ی دوم که رسید لحظه ای ایستاد و نگاهی به سرتاسر راهروی بلند انداخت. راهرو خالی از اسباب بود و فقط چند در آبی رنگ در جای جای آن به چشم میخورد.
ناگهان چیزی نازک را دور گردنش احساس کرد که به گردن باریکش فشار می آورد. به سرعت دست به گردنش برد و سعی کرد سیم را جدا کند اما مرد قاتل با تمام زورش سیم را میکشید طوریکه رگ دستانش بیرون زده بود.
آتش کم کم داشت ضعیف میشد. کیفش از دستش زمین افتاد. تقلا فایده ای نداشت باید فکری اساسی میکرد.
پاهایش را با قدرت زمین گذاشت و خود را به همراه مرد به عقب هل داد. سر مرد با شدت به دیوار گچی پشت سرش خورد اما تسلیم نشد.
آتش پس از تکرار چند باره ی این عمل در حالیکه اثری نداشت. دستش را به سمت صورت مرد و بالای سرش برد و ناخنهای تیزش را در صورت گوشتی مرد فرو برد.
مرد فریاد خفیف کشید و او را به سمت دیوار هل داد. صورت آتش با شدت به دیوار خورد و آخش بلند شد. مرد چند بار سرش را با شدت به دیوار کوباند.
آتش دست مشت شده اش را بلند کرد و چند مشت به صورت مرد زد و بی معطلی با بازویش چند ضربه به پهلوی مرد زد.
مرد از شدت درد کمی خم شد. آتش مجالی نداد و دوباره مشتی پر قدرت به صورت مرد زد که باعث شد سیم از دست مرد رها شود و مرد چند قدمی عقب برود.
قدرت ضربه ی آتش به خودش هم برگشت و باعث شد با شدت به دیوار رو به رو بخورد و نقش زمین شود. آتش که از بند رها شده بود دست بر گردنش گذاشت. از هول نفس کشیدن به سرفه افتاده بود. صورتش سرخ شده بود.
هنوز نیرویش را باز نیافته بود که مرد با پرشی از جا بلند شد. به سمت آتش آمد و با لگدی او را به پشت برگرداند. آتش به پشت دراز کشید و سعی کرد نفس بکشد.
مرد به سمتش هجوم آورد. اما آتش با لگدی او را به عقب راند. مرد با عصبانیت سر تکان داد و سیم سیاهرنگ در دستش را با عصبانیت صاف کرد و به دور دستانش تاباند.
آتش هم چنان سرفه میکرد. هر بار که مرد میخواست نزدیک شود آتش با پاهایش مانع میشد. آتش دست به دیوار رفت و با زحمت بلند شد.
مرد بی مهابا درحالیکه سیم را به سمت گلوی آتش نشانه رفته بود به سمتش دوید. آتش خم شد و جاخالی داد. درحالیکه خم شده بود مشتی به شکم مرد وارد کرد.
مرد بدون توجه به ضربه پایش را جلوی آتش گرفت تا نقش زمین شود. آتش پایش به پای قاتل گیر کرد و درحالیکه نقش زمین میشد مرد دوباره سیم را دور گردن آتش انداخت و او را میان زمین و هوا نگه داشت.
دستانش را به هم نزدیک کرد و به حالت ضربدری نگه داشت. با نیرویی ناگهانی آتش را که مایل به سمت زمین بود بلند کرد و باعث شد آتش صاف بایستد. آتش احساس میکرد گردنش هم اکنون است که خورد شود.
مرد قدمی به عقب گذاشت و آتش را نیز به عقب کشید. اما چون آتش پاهایش را محکم به زمین چسبانده بود سبب شد کمر آتش به صورت هلالی به بیرون در آید که آتش اگر میتوانست از درد فریاد میزد.
آتش از درد مهره های کمرش تسلیم شد و با شدت به زمین خورد. مرد سیم را با شدت بیشتری کشید و آتش را به دنبال خود کشان کشان برد. آتش مدام پا میزد و گاه دست به سیم میگرفت و گاه زمین را چنگ میزد.
دیگر امیدش را از دست داده بود. از تکاپو باز ایستاد و آرام چشمانش را رویهم گذاشت. ضربان قلبش به شدت کاهش یافته بود و صورتش کبود شده بود.
آتش چشمانش را بست و ناخودآگاه به مسکو اندیشید. موسیقی ی ویلون در گوشش پیچید. صدای آرام بخشی داشت. از یادآوری آن خاطرات احساس خوبی یافت ولی حتی ان هم نمی توانست احساس بد خفه شدن را خنثی کند.
ناگهان با صدای خفیف گلوله ای همه چیز تغییر یافت. سیم کم کم شل شد. قطرات کوچک خون از وسط ابروان کمانی و پرپست مرد بیرون تراوید و به سمت صورتش هجوم آورد. پس از چند ثانیه مرد سیم را کاملا رها کرد و نقش زمین شد.
عماد بی معطلی به سمت آتش دوید: آتش... آتش...
بالای سرش زانو زد و سرش را به سمت دهان آتش برد. آتش به سختی نفس میکشید. عماد چند ضربه به صورتش زد و او را تکان داد. با گذشت لحظاتی آتش آرام چشم باز کرد.
عماد ناخودآگاه شروع به لبخند زدن کرد و کم کم لبخندش تبدیل به خنده شد. آتش نفس نفس میزد اما عماد با صدای بلند میخندید.
آتش که حالش سر جایش آمد نیمخیز شد و روی زمین نشست: واسه... واسه چی میخندی!؟
عماد خنده رو از روی زمین بلند شد. دستش را برای کمک به سمت آتش گرفت: فعلا بلند شو که دیر شد!
آتش به زحمت از جا بلند شد. سر و صورتش را درست کرد. گچ روی مانتوی سیاهرنگش را تکاند.
آتش: خوب شد؟!
عماد با سر تائید کرد. آتش لبخندی به روی عماد زد. کیفش را از روی زمین برداشت و لنگان لنگان به سمت پله های طبقه ی سوم به راه افتاد.
عماد پشت سرش فریاد زد: میتونی خودت بری؟
آتش در حالیکه به راهش ادامه میداد دستش را بلند کرد و تکان داد: خودم میرم!
عماد با خنده گفت: از کجا میدونی طبقه بالا یکی دیگه نباشه!؟
آتش پس از طی پله ها به راهرویی شبیه قبلی رسید. به سمت انتهای راهرو به راه افتاد و جلوی دری ایستاد. نفس عمیقی کشید و کیفش را در دست فشرد. با فشار انگشت اشاره اش بر روی شستش صدای شکستن چیزی بلند شد.
دست جلو برد و دستگیره ی فلزی سرد را احساس کرد. کف دستش عرق کرده بود. در را گشود و وارد اتاق بزرگی با دیوارهای سفید شد.
با باز شدن در مردانی اعم از چاق و لاغر، قدبلند و کوتاه که دور تا دور اتاق روی مبلمان نشسته بودند به سمت در برگشتند. هجوم این همه نگاه آتش را مضطرب میشاخت اما آتش کوتاه نیامد و مصمم وارد اتاق شد.
همه ی نگاه ها او را میپاییدند و منتظرر اشتباهی کوچک از وی بودند پس باید مواظب میبود.
آتش با قدم هایی استوار طول سالن را پیمود و در بالای مجلس روی صندلی بزرگی نشست. سکوت سنگینی در فضا حاکم بود.
آتش پس از جا گرفتن بر صندلی به صورت تک تک حضار نگاهی انداخت. بر خلاف تصور اولیه اش تعداد آنها آنقدر هم زیاد نبود؛ شش یا شاید هم هفت نفر..
     
#130 | Posted: 5 Apr 2014 11:17
آتش پس از جا گرفتن بر صندلی به صورت تک تک حضار نگاهی انداخت. بر خلاف تصور اولیه اش تعداد آنها آنقدر هم زیاد نبود؛ شش یا شاید هم هفت نفر...
آتش نفس عمیقی کشید. در دریای اضطراب در حال غرق شدن بود اما نباید خود را میباخت. سعی کرد خود را آرام، خونسرد و بی تفاوت جلوه دهد.
شروع به صحبت کرد. هر چه زمان میگذشت ؛ تسلطش بر جلسه بیشتر میشد. کسی سخنی نمی گفت و تمام چشمها به دهان این تازه وارد پرجرات دوخته شده بودند.
پس از ساعتی بحث آتش مکثی کرد: و در آخر... میخوام یه چیزی بگم! تو این اتاق آدما دو دسته ان... اونایی که با منن و اونایی که علیه منن! یه گروه زنده میمونن و یه گروه میمیرن... تصمیم با خودتونه!
و با نگاه به صورت تک تک حضار نگاه تهدید آمیزش را به سمت آنها پاشید.
ناگهان صدای تشویقی از گوشه ی سالن سکوت سنگین حکمفرما بر فضا را شکست.
آتش به سمت پیرمردی نحیف روی ویلچر برگشت.
محسنی دست زدن را متوقف کرد و گفت: آفرین... ! سخنرانیت خیلی خوب بود! ولی فقط تو دانشگاه! خانم کوچولو؛ تو فراموش کردی که ما تو دنیای واقعی داریم زندگی میکنیم !
آتش در سکوت به حرفهای او گوش میداد.
محسنی: اینجا دنیای امیرارسلانه و هیچکس نمی تونه جلوش وایسه! چه برسه به تو!
آتش سر تکان داد: درسته که از نظر شما من آدم چندان مهمی نیستم و قدرتم ندارم! اما همین الان قبل از اینکه وارد این سالن بشم به جونم سوء قصد شد و... این اولین بار نبود و آخرین بارم نخواهد بود! چرا؟!
مکثی کرد و به چهره های منتظر افراد چشم دوخت.
با اطمینان ادامه داد: چون امیرارسلان احساس خطر کرده! چون امیرارسلان از سمت ؛ همون بچه دبیرستانی 18 ساله احساس خطر کرده! اون نمیخواست من به این جلسه برسم چون میترسه من که مهمم نیستم وفاداری افرادش و بدزدم. چون میترسه جایگاهش و تهدید کنم!
چینی بر پیشانی انداخت: حالا شما بگین... من مهمم یا نه!؟
نگاهی به صورتهای مردد جمع انداخت و ادامه داد: همه ی شما اینجایین چون نمیخواین واسه امیرارسلان کار کنین... حداقل اونایی که واسه جاسوسی برای امیرارسلان اینجا نیستن!
مکثی کرد: ... اما تا حالا هیچ کدومتون جرات شورش علیهش و نداشتین... اما اون الان احساس خطر کرده! اون ترسیده که ما با هم متحد بشیم... پس بهتر نیست این احساس خطر و به یه تهدید جدی تبدیل کنیم!
مردی از میان جمع گفت: دختر جون... تو یه تازه واردی و چیزی از این دنیا نمی دونی چطوری میخوای با امیرارسلان بجنگی؟!
آتش لحظه ای اندیشید: ناپلئونم وقتی رفت پاریس؛ چیزی از سیاست نمی دونست اما بعدا پادشاه فرانسه و بعدش جهان شد. بعضی وقتا باید به نیروهای تازه فرصت داد.
مرد: اما ناپلئون از نظر خانوادگی و تحصیلات کاملا مناسب بود!
آتش: خانواده ی منم پیشینه ی مناسبی دارن... در ضمن من افراد وفاداری دارم که هرگز تنهام نمیزارن!
مرد سر تکان داد. آتش به صورت تک تک افراد نگریست. دیگری حرفی برای زدن نمی ماند. از جا برخاست و به وسط سالن رفت.
آتش: حالا... کی میخواد رو این خانم کوچولوی دبیرستانی روس که خیلی هم مهم نیست ریسک کنه؟!
همه با تردید به یکدیگر نگریستند. پس از چند ثانیه محسنی ویلچرش را از جای خود حرکت داد و به سمت آتش آمد.
محسنی: بدون ریسک بردن معنایی نداره!
آتش چشم روی هم گذاشت: خوش اومدی!
پس از او پور منصور که از رفتارش معلوم بود فرد متشخصی است از جای خود برخاست و به سمت آنها آمد.
دستش را به طرف آتش دراز کرد. آتش دستش را به گرمی فشرد.
پورمنصور: امیدوارم اشتباه نکرده باشم!
آتش سر تکان داد: من بهتون اطمینان میدم!
سپس همراه آنها به سمت در به راه افتاد. قبل از اینکه از در خارج شود به سمت آنها برگشت.
با لبخند شیطنت آمیزی گفت: راستی... اسم من رئیسه! گفتم شاید بخواین قبل از مردن اسم قاتلتون و بدونین!
و با لبخند پیروزمندی از اتاق خارج شد.
یکی از مردها رو به دیگری کرد: منظورش چی بود!
فردی دیگر اشاره ای به کنار صندلی آتش کرد: کیفش و جا گذاشته این خانم رئیس...!
پس از چند ثانیه ناگهان یکی از آنها فریاد زد: فرار کنین!
اتش به ارامی همراه محسنی و پور منصور از اتاق بیرون امدند . اتش به طرف پور منصور که ویلچر محسنی را حرکت می داد برگشت و گفت : سریعتر حرکت کنید !
پور منصور نگاه مرددی به اتش انداخت و با لحظه ای درنگ تکان شدیدی به ویلچر داد و ان را تندتر به حرکت در اورد .
از ساختمان که خارج شدند ؛ اتش به عقب برگشت . اشاره ای به پور منصور کرد و گفت : می تونید سوار اون ماشین بشین !
پور منصور به همراه محسنی به طرف ماشین رفتند . نگاهش را به ساختمان دوخت . لبخندی روی لبش نشست . نگاهی به دستش انداخت و کمی ان را بالا اورد .
زمزمه کرد : من بازیکن قهاری هستم .
با سنگدلی تمام دکمه ی روی ریموت کنترل را فشرد.


*************


ایران، تهران، هم اکنون:


مهران آواز خوان از اتاقش خارج شد و در حالیکه با سوئیچش بازی میکرد از پله ها پایین آمد. ناگهان احتشام جلوی رویش سبز شد.
احتشام: آقا مهران... باید باهاتون حرف بزنم!
مهران بی توجه به نگرانی احتشام گفت: بزارش واسه بعد... من کار دارم!
احتشام: اما خیلی مهمه!
مهران چینی بر پیشانی انداخت و به صورت مضطرب احتشام خیره شد: باشه!
احتشام اشاره ای به طبقه ی بالا کرد: میشه بریم اتاقتون؟
مهران آرام سر تکان داد و هر دو از پله ها بالا رفتند.
مهران با لودگی پرسید: چی شده؟! افتخاری داره میمیره و واسم ارث بزرگی گذاشته؟!
احتشام با جدیت پاسخ داد: نه!
مهران ابروانش را بالا انداخت و هر دو وارد اتاقش شدند.
مهران روی صندلی بادی ولو شد: خلاصش کن! کار دارم!
احتشام با جدیت مقابلش نشست. پرونده ای جلوی رویش گذاشت: لطفا این و بخونین!
مهران: که چی؟! خودت بگو دیگه!
احتشام گلویش را صاف کرد و سپس آرام زمزمه کرد: مادرتون داره میمیره!
مهران چینی بر پیشانی انداخت و به چشمان احتشام خیره شد. ناگهان از خنده منفجر شد. احتشام شگفت زده نظاره گر وی بود.
پس از دقایقی خنده، اشک گوشه ی چشمش را که از خنده ی زیاد بیرون تراویده بود پاک کرد و پرسید: چقدر فکر کردین تا به این سناریو ی مسخره رسیدین؟!
احتشام سرش را به علامت نفی تکان داد: این شوخی نیست مهران... !
پرونده را دوباره به سمتش گرفت: این پرونده ی پریاست! اون سرطان خون داره! دکتر گفته اگه شیمی درمانی نکنه چند ماه بیشتر زنده نیست! بقیه دارو ها جواب ندادن! شیمی درمانی آخرین راه!
مهران با جدیت پرونده را گرفت و با عصبانیت شروع به ورق زدنش کرد: خوب... چرا داری به من میگی؟!
احتشام: چون تو تنها کسی هستی که میتونی راضیش کنی... اون نمیخواد شیمی درمانی کنه!
مهران با عصبانیت پرونده را به کناری پرت کرد و غرید: اصلا چرا داری الان این و میگی؟!
احتشام سعی کرد مهران را آرام کند: آروم باش...مادمازل نمی خواست تو بفهمی... الان بدون اینکه بفهمه دارم بهت میگم!
مهران درحالیکه نفس نفس میزد، گوشه ی میز مکعبی را چنگ زد.
احتشام دستش را روی بازویش گذاشت: حالت خوبه؟!
مهران با دستش، دست احتشام را کنار زد: برو بیرون...
احتشام: مهران...
مهران غرید: گفتم برو بیرون... نذار روم تو روت باز بشه!
احتشام سر تکان داد: باشه... من میرم... اما سعی کن آروم باشی !
مهران همچنان سر به زیر انداخته بود . احتشام بی سر و صدا از اتاق خارج شد. مهران با عصبانیت سر بلند کرد. چشمانش قرمز شده بود...
نگاهی به تصویر مادمازل که همراه بقیه ی کاغذهای پرونده اش کنار دیوار افتاده بود و به او چشمک میزد انداخت.
از جا بلند شد و آن را از زمین برداشت. لحظاتی به صورت مادرش خیره شد. کم کم توانش را از دست داد و به دیوار تکیه زد.
آرام سرش را به دیوار میکوبید. سرش را به دیوار تکیه زد و زانوانش را خم کرد و روی زمین چمبره زد. همچنان به عکس مادمازل خیره بود.
ناگهان سربلند کرد و به سقف خیره شد: آره بخند... بخند... تو که غمی نداری! بعد این کیه؟! مونا... مادرم... بعدش کیه؟! خوبه بچه ای چیزی ندارم! وگرنه بعد مونا نوبت اون بود، نه! ؟
با حرص ادامه داد: تو که غمی نداری... اصلا نمیدونی خانواده یعنی چی؟! همونی که ازم دریغش کردی رو میگم... حالا هم داری همون چند نفری که داشتم و ازم میگیری!
مکثی کرد: آره قبول... من بد! من خر...
ضربه ای به سر خود زد: من احمق... من نامرد...
با شدت بیشتری شروع به خود زنی کرد: من نامرد... من بیرحم...
دست از خودزنی برداشت. هجوم اشکها چشمانش را ابری کرد: تو که خوبی چرا ؟! تو که میبینی بعد پریا من کسی رو ندارم ! نکنه میخوای این دفعه هم من و محتاج اون مردک کنی...! همونی که ولمون کرد تا بمیریم...
بغضش را فرو خورد: یه بار بگو چرا...؟! بعد من دست از سرت ورمیدارم... اصلا تو که انقدر علاقه به کشتن داری، چرا من و نمی کشی... به من که میرسی فرشته هات فول تایمن!؟ اصلا عزراییل و کی خواست! همون ابلیسم بفرستی واسه گرفتن جون من کافیه !
مشتی بر زمین کوبید: خوب بگو چی میخوای چی میخوای از جونم... خانوادم و که گرفتی... زنم و که گرفتی... دو تا دونه دوست داشتم اونا رو هم گرفتی... یه ذره آدمیت داشتم که حراجش کردم! دیگه چی میخوای... ؟! گفتم به پریا دل نبندم که باز هوا ورت نداره که انگار این براش مهمه؛ ازش بگیرمش...
مهران همچنان ضجه میزد و گاه خود و گاه در و دیوار را میکوبید!
     
صفحه  صفحه 13 از 36:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites