تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 17 از 36:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  35  36  پسین »  
#161 | Posted: 5 Apr 2014 13:18
چشم گشود . نوری که از چراغ بالای سرش به چشمانش می زد باعث شد چند باری ارام پلک زند . دستش را بلند می کرد که چیزی دستش را کشید . سرش را چرخاند تا نگاهش را به دستش بدوزد که چشمانش روی صورتی ثابت ماند . پلک زد ... ذهنش به کار افتاد ... ! خسته از سرکار برمی گشت ! به خانه ی عمه می رفت ! کمری سیاه رنگ و برخوردش با ماشین ... ! نگاه از مرد گرفت و سعی کرد بلند شود . به سختی روی تخت نیم خیز شد و نگاهش را دوخت به مرد ... گچ پای سنگینش را به سختی تکان داد . فکر نمی کرد پایش شکسته باشد .
چشمان بسته مرد نشان از خوابیدنش داشت . سرش را کمی کج کرد ...! در همین حین چند ضربه به در خورد و قبل از اینکه به طرف در برگردد مرد چشم باز کرد و نگاه خیره اش را به او دوخت . پرهام و به دنبالش بهار وارد اتاق شدند . بهار نزدیکش شد . مرد سر پا ایستاد ... بهار در اغوشش کشید و گفت : بمیرم مادر چی شد ؟
سرش را به شانه ی بهار تکیه زد : چیزی نیست عمه !
بهار فرانک را از خود جدا کرد و با چشمان خیسش به او خیره شد . صورتش را نوازش کرد و گفت : پات خیلی درد می کنه ؟
انریکو تک سرفه ای کرد ... بغضی که در گلو داشت را به سختی فرو داد . توجه پرهام به او جلب شد . پرهام چشم غره ای به او رفت و انریکو به سختی لب گشود : متاسفم ... من با خانم تصادف کردم !
پرهام غرید : حواست کجاست مرد حسابی ... زدی داغونش کردی !
انریکو نگاه خیره اش را به صورت پرهام دوخت . لبخند تلخی روی لبهایش نشست . برادرش بزرگتر از انی شده بود که فکرش را می کرد . چشمان پرهام که گرد شد انریکو به تندی به خود امد و سر به زیر انداخت . نگاهش را به زیر دوخت و گفت : حق با شماست من حواسم پرت بود !
فرانک از کنار بهار به او خیره شده بود . کمی خم شد : تقصیر ایشون نیست ... سرعتی نداشتن اصلا من حواسم نبود ...
پرهام با تردید به فرانک خیره شد . فرانک سرش را به طرفین تکان داد : من حالم خوبه پسر عمه !
انریکو به تندی نگاهش کرد ... ! فرانک همیشه او را پرهام صدا می کرد ... پویش بود که پسر عمه محسوب می شد ... تنها پسر عمه اش او بود ... !
بهار به طرفش برگشت : ممنونم رسوندیش بیمارستان !
ناخواسته به روی مادر لبخند زد : کاری نکردم م...!
لبهایش باز شده بود تا کلمه ی مادر را تکرار کند ولی به سختی ان را فرو خورد و سکوت کرد . بهار نزدیکش شد : همین که رسوندیش بیمارستان کافیه پسرم !
انریکو چشمان به اشک نشسته اش را از بهار گرفت و دستی به صورتش کشید . بهار و پرهام در حال صحبت بودند ... سنگینی نگاهی باعث شد سر بلند کند . فرانک به تندی چشم گرفت و خود را در بحث پرهام و بهار رها کرد : چیزیم نیست عمه جان !
انریکو حس کرد نیاز است مداخله کند . گفت :چیزشون نیست ... دکتر گفتن شکستن پاشون هم بخاطر ضعف استخوانیه که دارن !
بهار نالید : هی بهت میگم بخودت برس ... توجهی نمی کنی فرانک جان !
پرهام دست به سینه نگاهش را به انریکو دوخته بود . انریکو چند لحظه ای خیره نگاهش کرد . پرهام منتظر بود ... !
انریکو با تردید نگاهش را از پرهام گرفت . برگه های روی صندلی را برداشت و به طرف فرانک گرفت : این برگه های بیمارستانه !
دستش را در جیب فرو برد و کیف پول مارک دارش را بیرون کشید . کارتی از کیف بیرون اورد و به طرف فرانک گرفت : این کارت منه ... هر مشکلی بود با من در تماس باشید .
سعی می کرد در حد توانش از صحبت به زبان فارسی جلوگیری کند . موبایلش زنگ خورد . به تندی سخنش را قطع کرد و با عذرخواهی چند قدمی دور شد . گوشی اش را بیرون کشید . جی جی پشت خط بود . اینبار به ایتالیایی پرسید : چی شده جی جی ؟
-:حالت خوبه انریکو !
-:معلومه که خوبم
-:چرا بهم نگفتی داری میری ایران ؟
-:از کجا فهمیدی؟
جی جی با شیطنت افزود : من و دست کم گرفتی ؟
نفسش را ارام بیرون فرستاد : حق با توئه ... ! حالم خوبه نگرانم نباش
-:مواظب خودت هستی؟
-:حتما هستم ... مواظب سیندی باش ... فعلا!
تماس را قطع کرد و به طرف ان ها برگشت . پرهام اینبار جای او ایستاده بود . نگاهش را از کارت گرفت و گفت : ایرانی نیستید ؟
انریکو به سختی نفس کشید : نه ... ایتالیایی هستم!
پرهام ادامه داد : خیلی خوب فارسی صحبت می کنید ...
انریکو تلخ لبخند زد و سکوت کرد . فرانک همچنان نگاهش می کرد . نگاهش را دوخت به فرانک و گفت : من دوری میزنم و برمی گردم !
بهار گفت : خودتون و زحمت ندین ...
به تندی میان حرف بهار رفت : مشکلی نیست دکتر گفتن با تموم شدن سرمشون می تونن مرخص بشن ولی تاکید کردن حتما زیر نظر باشن بخاطر ضعفشون ممکنه سخت پاشون جوش بخوره ! برمی گردم میرسونمتون!
پرهام به تندی گفت : خودمون ماشین داریم !
انریکو لبخند زد : پس منتظرم باشید تا برگردم !
به تندی خودش را از اتاق بیرون انداخت . دستش را روی سینه گذاشت و نفس کشید ... چند نفس عمیق ! پرستاری که رد می شد متعجب نگاهش کرد . به تندی از او رو گرفت و به راه افتاد . دو لیوان اب را پشت سرهم سر کشید ... می خواست با لیوان اب گرمای وجودش را خاموش کند .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#162 | Posted: 5 Apr 2014 13:19 | Edited By: sepanta_7
انتظار نداشت مادرش و پرهام به دنبال فرانک بیایند . پرهام از حضورش ناراضی بود ... این را می توانست از رفتارهای برادر کوچکترش احساس کند . مادرش ... دلتنگ مادرش بود ! به سختی توانسته بود مانع خود شود تا مادر را در اغوش نکشد !
نگاه سنگین فرانک ... ! سکوتش ... ارامشش !
پلک زد ... ! بالاخره از نیمکت ابی رنگ دل کند و بلند شد . باید با دکتر حرف می زد . باید از حال فرانک جویا می شد !
دکتر میان سال رو به رویش نشست و گفت : شکر خدا بلایی سرش نیومده !
انریکو به سختی لبخند زد .
دکتر ادامه داد : بدنش خیلی ضعیفه ... کافی بود یکم ضربه سنگین تر بهش می خورد و اون موقع معلوم نبود چه بلایی سرش میومده !
انریکو چهره در هم کشید : چرا باید بدنش ضعیف باشه !
-:با توجه به حالتاش فکر می کنم از مشکلات روحی رنج میبره !
انریکو خود را جلو کشید : متوجه منظورتون نمیشم !
-:فکر می کنم مشکلی دارن که عذابشون میده !
ابروانش بالا رفت . مشکل ؟ دختر دایی شیطانش چه مشکلی می توانست داشته باشد . بالاخره از جا بلند شد و از دکتر تشکر کرد . قبل از ورود به اتاق چند ضربه به در زد و وارد شد . فرانک و بهار در اتاق بودند ... خبری از پرهام نبود !
نزدیک شد و رو به فرانک پرسید : حالتون چطوره ؟
فرانک سرتکان داد :خوبم ممنونم !
برگه ای به طرف بهار گرفت : مرخص شدن ... ! می تونن برن ولی دکتر تاکید کردن باید تحت نظر باشن و همینطور حسابی به خودشون برسن !
بهار لبخند زد : خیر ببینی پسرم !
انریکو ناخوداگاه لبخند شیرینی زد . چقدر دل تنگ این کلمات از زبان مادر بود . چقدر شیرین بود شنیدن این کلمات از زبان مادر !
با حرکت فرانک به خود امد و گفت و گفت : می تونم برسونمتون !
بهار نگاهش کرد : پسرم الان برمی گرده . ممنونم از زحماتت !
-:کاری نکردم م ...
مکثی طولانی کرد : کمترین کاریه که می تونم انجام بدم !
بهار لبخند زد و از جا بلند شد . نگاهش را دوخت به فرانک و گفت : یه زنگ به پرهام بزنم و بیام !
بهار دور شد و انریکو خیره نگاهش کرد . چشمانش به روی مادر بود ... دوست داشت پیش رود ... مادر را در اغوش بگیرد و سرش را به سینه بگذارد . دوست داشت صدا زند ... کلمات مامان را تکرار کند و بهار مثل همیشه لبخند زند .
فرانک زمزمه کرد : متاسفم ...
به تندی نگاه از بهار گرفت و به طرفش برگشت . گنگ نگاهش کرد . فرانک سکوت کرده بود و مجبورش کرد بپرسد : چرا ؟
-:بخاطر این که وقتتون و گرفتم !
لبخند زد . لبخندی که فرانک حس کرد برایش اشناست .
-:هیچ مشکلی نیست مطمئن باشید .
بهار نزدیک شد و گفت : پسرم الان میاد !
انریکو لبخند زد : پس با اجازتون من مرخص میشم . مشکلی بود حتما باهام تماس بگیرید !
بهار باز هم تشکر کرد و انریکو سعی می کرد با کلمات زمان را متوقف کند و بیشتر در کنار مادر بماند . اما بالاخره زمان رفتن فرا رسید . از اتاق بیرون زد . خودش را به ماشین رساند و سوار شد . چشمانش را بست و سر روی فرمان گذاشت .
صدای کامران در گوشش نواخت :
"این کشور ارزش جون همه ی ما رو داره !"
کامران گفته بود این کشور ارزش جان همه ی ادم ها را دارد . این کلمات را باور داشت . جانش را برای کشورش می داد اما ... ! مادرش پیش رویش بود و او را نشناخت ... ! برادرش با او احساس راحتی نمی کرد ... مادرش او را پسرم صدا زد و او سکوت کرد .
چشمانش را با تمام قدرت روی هم فشرد .
زمان به سختی گذشت تا توانست بر خود مسلط شود . به ارامی سر بلند کرد . نگاهش را به خروجی بیمارستان دوخت . از پرستار خواسته بود با خانواده ی فرانک تماس بگیرند ... مادرش به بیمارستان امده بود . انتظار دیدن مادر را نداشت ... خود را برای دیدن دایی و زندایی اش اماده می کرد .
پرهام و به دنبالش بهار و فرانک از بیمارستان خارج شدند . پرهام پشت فرمان نشست و بهار کنار فرانک روی صندلی عقب ... !
ماشین را روشن کرد . نمی توانست به سادگی از روی این مسئله بگذرد ... یعنی نقشه ای در کار بود ؟ چرا باید مادرش به بیمارستان می امد ؟
پرهام مسیر منزل اریا را در پیش گرفته بود . ماشین که در برابر منزل اریا متوقف شد بهار و فرانک داخل شدند و پرهام هم لحظاتی بعد پشت فرمان نشست و از انجا دور شد . نگاهش را به درب منزل دوخت . فرانک به خانه ی انها امده بود . گیج شده بود .باید از این مسئله سردر می اورد .
روی کاناپه قرمز رنگ رها شد و تلفن را از روی میز برداشت . دستش روی دکمه های تلفن چرخید و بعد پشیمان شد . کلافه موبایلش را برداشت و شماره گرفت . جی جی با سرخوشی جواب داد : بگو انریکو ...
-:کجایی ؟
-:فرودگاه !
انریکو تقریبا فریاد زد : کجا ؟
جی جی با ارامش جواب داد : فرودگاه ... !
انریکو صدایش بالا رفته بود : فرودگاه چیکار می کنی ؟
-:دارم میام ایران ...
انریکو سکوت کرد ... جی جی می امد ایران ؟ خوب بود ؟ وجود جی جی کنارش خوب بود ... بهترین بود در این لحظات اما ... !
صدایش اینبار ارام بود : چرا داری میای ؟
-:باید بیام انریکو ...
-:تو از ایران بدت میاد !
-:می خوام کنارت باشم ...
-:ولی ...
جی جی بی تفاوت گفت : اگه دوست نداری نمیام
انریکو از جا بلند شد : منتظرت هستم . پروازت کیه ؟
-:برای ساعت پنج و نیم عصر از استانبول پرواز دارم !
-:تو فرودگاه می بینمت .
تماس را قطع کرد و دوباره روی کاناپه نشست . جی جی می امد . لبخند زد . با جی جی می توانست بر اوضاع مسلط تر شود . متفکر چند لحظه ای نگاه خیره اش را تلویزیون دوخت و بالاخره گوشی را برداشت و شماره گرفت .
صدای مردی در گوشی پیچید : سلام جناب فریمان !
-:حالتون چطوره دکتر ؟
-:ممنونم شما چطورید ؟
-:دکتر اطلاعاتی از پرونده ی بیماری می خواستم !
دکتر با خنده گفت : اطلاعات جناب فریمان ؟ برای شما ؟
-:دیروز توی بیمارستان بستری شدن !... فرانک بلوری ... شکستگی پا داشته ... می خوام شماره تلفن و ادرسش و برام بفرستید .
-:چشم جناب فریمان بهم نیم ساعتی فرصت بدید هر دو رو تقدیم می کنم .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#163 | Posted: 5 Apr 2014 13:20 | Edited By: sepanta_7
باید می فهمید در این خانه چه می گذرد . باید از این خانه سر در می اورد . چطور ممکن بود ادرس ثبت شده در پرونده ی فرانک ادرس منزل اریا باشد . چطور ممکن بود به جای زن دایی و دایی اش در بیمارستان مادرش و پرهام حضور یابند .
نگاهش را دوخت به دسته گل رز سفید ... !
دستش را از زیر عینک افتابی اش روی چشمانش کشید . بو کشید ... بوی خانه ی ای که سالها از ان دور بود را به تن کشید . جان گرفت و لبخند تلخ زد . دست پیش برد و زنگ در را به صدا در اورد . با باز شدن درب منزل به ارامی دستش را به طرف درب برد و ان را به جلو هل داد . به ارامی قدمی داخل خانه گذاشت . قبل از اینکه میزبان به استقبالش اید نگاهش را به دور تا دور خانه چرخاند . به روی حوض دوست داشتنی لبخند زد . حیاط را با دقت کاوید .
بهار به او نزدیک شد .
به تندی نگاهش را به طرف مادر برگرداند و گفت : سلام ...
-:سلام پسرم خیلی خوش اومدی ... چرا اونجا وایستادی بفرما داخل !
باز هم گفته بود پسرم ... باز هم مادرش او را پسرم خطاب کرده بود . به سختی بغضش را فرو خورد و گفت : می بخشید مزاحم شدم .
بهار در را پشت سرش بست . او را به طرف ساختمان هدایت کرد . نگاهش دقیق تک تک اجزای ساختمان را می کاوید . چقدر دلتنگ این خانه بود ... !
بهار از جلوی در کنار رفت . بی توجه به رفتار همیشگی اش و در میان افکار در هم ریخته اش وارد سالن شد . هیچ تغییری در ساختمان بوجود نیامده بود . خانه شان همانی بود که همیشه دوست داشت .
بهار کنارش ایستاد و اشاره ای به سرویس مبلمان جدید زد : بفرمایید !
به طرف بهار برگشت .نگاهش را به چشمان مادر دوخت . عینکش را در جیب فرو برد . احساس می کرد تک تک سلول های بدنش برای در اغوش کشیدن بهار فریاد می زنند . برای فرار از موقعیتی که در ان قرار داشت دسته گل را به طرف او گرفت : حال دختر خانمتون خوبه ؟
بهار دسته گل را گرفت : دخترم نیست ... برادر زادمه ... حالش خوبه ! تمام روز خواب بوده ... الان پیداش میشه !
-:پس مزاحم شدم
بهار اخم کرد : البته که نه . بشین پسرم
باز هم خودش را باخت . دوست داشت فریاد زند من و پسرم صدا نزن . تو رو به روح پویش قسم من و پسرم نزن ... نزار خودم و ببازم !
بهار از سالن بیرون رفت . به ارامی روی مبل نشست و نگاهش را دوخت به پذیرایی ... تغییرات جزئی داشت . مثل مدل تلویزیون ... مبلمان ...!
بهار وارد سالن شد : خیلی خوش اومدی پسرم !
به احترام بهار از جا بلند شد . بهار لبخندی زد و وسایل پذیرایی را روی میز چید و گفت : اجازه بده یه سر به فرانک بزنم و برگردم !
به سختی لبخند زد و نگاهش را دوخت به بهار !



ایران ؛ اصفهان :

سکوت شبانگاهی سوئیت سفارشی هتل کمی خوف ناک به نظر می رسید . جسم درشت هیکلی که روی تخت بخواب رفته بود و صدای خروپوفش تمام سوئیت را پر کرده بود .
صدای حرکتی باعث شد صدای جسم تکانی روی تخت بخورد . صدای خروپوف قطع شده بود . مردی که نقاب به صورت داشت سرش را به طرف رفیق قد بلندش برگرداند و با خشم دستش را تکان داد . مرد قد بلند سرتکان داد و اینبار ارامتر قدم برداشت . حال هیچ صدایی جز حرکت ارام قدم ها به گوش نمی رسید .
مرد نقاب دار کاملا به تخت نزدیک شده بود . نگاهش را به چشمان بسته ی صورت پیش رویش دوخت و کمی به طرف جسم روی تخت خم شد که ضربه ای به شکمش خورد . قبل از اینکه بتواند به خود اید به عقب پرت شد .
مهران به تندی از روی تخت پایین پرید و دستش را به سمت چراغ خواب روی پا تختی برد . ان را برداشت و بلند کردنش باعث کشیده شدن سیم برقش شد . مهران بی توجه به کشیده شدن چراغ ان را به سمت مرد قد بلند که به طرفش می امد برد و سعی کرد مانع مرد قد بلند شود . مرد قد بلند به طرفش قدم برداشت و مهران با عقب کشیدن دستش چراغ را به سمت او پرتاب کرد . قبل از اینکه مرد نقاب دار به او نزدیک شود از روی تخت به عقب پرید و به طرف درب خروج رفت . اما قبل از اینکه به درب خروجی برسد دستی بازویش را گرفت و به سمت خود کشید . به تابلوی روی دیوار چنگ زد . ان را برداشت و به صورت مرد نقاب دار کوبید . با رها شدن دستش به تندی خود را عقب کشید . مرد قد بلند به سمتش می امد . نگاهش را به اطراف چرخاند و مجسمه ی بزرگ روی میز را برداشت و به سوی مرد قد بلند پرتاب کرد . مرد جای خالی داد و مهران قدم هایش را عقب کشید و به در خروجی نزدیک شد . قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد چیزی به سرش خورد . فریادی کشید و با خشم به طرف مرد قد بلند برگشت . دستش را به پشت سرش کشید و با خشم غرید . دستش را به دستگیره گرفت و ان را به عقب کشید اما در قفل شده بود . نگاهش را به دو مرد که در چند قدمی اش بودند دوخت . به در تکیه زد و چشم چرخاند .
دو مرد قدمی به طرفش برداشتند . نگاه پر از ترسش را به ان ها دوخت ... نباید می ترسید اما قطعا این دو مرد برای کشتنش به اینجا امده بودند .
نگاهش به قالی زیر پای دو مرد افتاد . دستانش را به در گرفت و پاهایش را با تمام توان روی قالی چفت کرد .
پاهایش را که عقب کشید قالی تکان شدیدی خورد و دو مرد را تکان داد . همین درنگ کوتاه برای دو مرد کافی بود تا مهران به تندی از کنارشان رد شود و به سمت پنجره ها فرار کند .
دستش به پنجره رسیده بود که دستی روی دهانش قرار گرفت و مانع حرکتش شد . چشمانش را برای لحظه ای کوتاه بست . مرد نقاب دار دستش را بیشتر دور دهان او فشرد . نفس هایش تنگ شده بود . دست دستکش دار مرد مانع رسیدن هر گونه اکسیژن به او می شد . دستانش را به بازوی مرد تکیه زد و سعی کرد مانع فشار دست مرد شود اما هر لحظه نفس کشیدن برایش سخت تر و سخت تر می شد .
چشمانش سنگین شده بود . مرد قد بلند به طرف تخت رفته بود . به سختی بازویش را بالا اورد و در پهلوی مرد کوبید . به محض تکان دست مرد خودش را از چنگ مرد بیرون کشید . به طرف بالکن رفت و قبل از اینکه مرد به ان ها برسد خودش را از میله های سفید تراس اویزان کرد . پاهایش فاصله ی زیادی با تراس پایین داشت اما با تاب دادن پاهایش سعی کرد خودش را در تراس بیندازد .
با دیدن مرد قد بلند که وارد تراس شده بود چشمانش را بست و دستانش را رها کرد اما پاهایش فاصله ی بین دو تراس را رد کرد و به زمین برخورد نکرد .
به تندی چشمانش را باز کرد . مرد قد بلند روی تراس خم شده بود . به زیرپایش نگاه کرد . تراسی که در نظر داشت را رد کرده بود . به تراس سوم که می رسید دستانش را برای گرفتن نرده ها پیش برد . دستش به میله ی سفید رنگ که قفل شد چشمانش را بست و نفس کشید .
به سختی اب دهانش را فرو داد و سعی کرد خودش را بالا بکشد .
دستانش هر لحظه بیشتر عرق می کرد و توانش برای نگه داشتن خودش بر روی ان میله ها سخت تر ... نگاهی به پایین انداخت . فقط دو طبقه ی دیگر برای رسیدن به روی ان پشت بام ورودی هتل فاصله وجود داشت . یا باید اویزان می ماند و منتظر دو قاتلی که برای کشتنش پیش قدم شده بودند یا باید فرار می کرد به هر قیمتی که می توانست !
نفس عمیقی کشید و دستانش را رها کرد .
برخوردش به روی کف نقره ای ایزوگام شده همزمان شد با تا شدن زانویش و به عقب پرت شدنش ... کمرش تیر کشید . برای لحظه ای از زور درد دندانهایش را روی هم فشرد و سعی کرد مانع فریادش شود . لحظات به تندی می گذشت . به ارامی دستانش را به روی زمین تکیه زد و سعی کرد بلند شود . کمرش تیر کشید . نگاهی به بالا انداخت . مرد بلند قد همانجا بود اما خبری از مرد نقاب دار نبود . قطعا به دنبالش امده بود .
با تمام سختی ها نشست و اینبار باید تلاش می کرد بلند شود . پای چپش تیر می کشید . به سختی می توانست ان را تکان دهد . خم شد و زانوی راستش را تکیه گاهی کرد برای بلند شدن . خودش را به سمت لبه ی دیوار مانند کشید و با کمک ان ایستاد . نگاهی به پایین انداخت . باز هم فاصله ای برای پایین رفتن وجود داشت . نگاهش به روی میله های وصل شده به دیوار بغل ثابت ماند . لبخند تلخی مهمان لبهایش شد . به تندی پای چپش را دنبال خود کشید و به سمت دیوار رفت . فاصله ی میله ها از او زیاد بود . روی لبه ی دیوار مانند نشست و پاهایش را اویزان کرد . دستش را به سمت میله ها دراز کرد و به تندی خودش را به سمت میله ها پرتاب کرد . دستش که به دور میله ها قفل شد نفس کشید . به ارامی پای چپش را روی یکی از میله ها گذاشت و پایش تیر کشید . چهره اش از درد در هم رفت . پای راستش را پایین تر گذاشت و به سختی میله ها را به سمت پایین رفت . به اندازه ی دو متری با زمین فاصله وجود داشت . پاهایش را تا جایی که می توانست اویزان کرد و خودش را پایین کشید . به کمترین فاصله ی ممکن از زمین که رسید دستانش را رها کرد . پای چپش که با زمین برخورد کرد ناخوداگاه فریادی از گلویش خارج شد اما به تندی سر برگرداند . اطرافش را از نظر گذراند و به ارامی بلند شد . به سمت خروجی هتل به راه افتاد . باید از اینجا بیرون می رفت . به هر نحو ممکن !
خودش را به سختی از لای در پارکینگ هتل بیرون کشید . دستش را به روی پای چپش گذاشته بود و به سختی راه می رفت . دست دیگرش را به دیوار گرفته بود و قدم برمی داشت . سعی می کرد قدم هایش تند تر باشد و هر چه سریعتر از این محیط دور شود . به پیچ کوچه ای رسید و پیچید ... نگاهی به روی سایه ای ثابت ماند که بخاطر نور چراغ ها ایجاد شده بود . سایه ی مردی که به دنبالش می امد .
به تندی وارد کوچه شد و نگاهی به اطراف انداخت . ته کوچه به خیابان ختم می شد . به تندی قدم برداشت و از پیچ کوچه پیچید . چند قدمی طی کرد و باز هم به کوچه ی بعدی پیچید . دست در جیبش کرد و کارت تلفنی که در جیب داشت را بیرون کشید . با فشار اندکی ان را نصف کرد . از زیر چراغ پر نور چراغ برق قد کشیده به اسمان رد شد و نگاهش را به زمین دوخت تا سایه ی مرد را احساس کند . مرد با فاصله ی زیادی دنبالش می امد . نگاهی به اطراف انداخت و وارد اولین کوچه در دست راستش شد . خودش را پشت دیوار کشید . نمی توانست سایه را ببیند گوشهایش را تیز کرد تا صدای قدم ها را تشخیص دهد . با نزدیک تر شدن قدم ها دستش را بلند کرد و اماده حمله شد . به محض وارد شدن مرد به کوچه دستش را از پشت دور گردن مرد حلقه کرد و او را به طرف خود کشید . لبه ی تیز کارت تلفن شکسته شده را به گردن مرد گذاشت و گفت : کی بهت گفته من و بکشی؟
مرد تکانی خورد : من نمی خواستم بکشمتون !
مهران چند بار پشت سرهم نفس کشید : برای چی دنبالمی ؟
دست مرد که تکان خورد مهران هوشیارتر نگاهش را دوخت به دست مرد . مرد تلفنی که در دست داشت را به طرفش گرفت . مهران با تردید نگاهش را به تلفن دوخته بود .
مرد دستش را تکان داد : با شما کار دارن !
مهران متعجب و با مکث تلفن را از دست مرد بیرون کشید و به گوش نزدیک کرد : بله ؟
-:مهران خوبی ؟
پوزخندی روی لبهایش جا گرفت : خوب ؟ نه به خوبی تو !
امیرهوشنگ نالید : چیزیت که نشده ؟
-:نگو که به فکر منی !
-:تو پسرمی !!!
-:حرفای خنده دار میزنی ! دشمنات باز می خواستن حسابم و برسن !
-:من نمی خواست ...
میان کلامش رفت ...
مهران نگاهش را به صورت مرد که حالا دست در جیب نگاهش می کرد انداخت و گفت : بسه برای من دلیل تراشی نکن !
-:مهران اونا فقط یه مشت احمق بودن که اومده بودن تو رو گروگان بگیرن !
مهران پوزخندی زد : اره واقعا احمق بودن چون فکر کردن من برای تو اهمیتی دارم ...
امیرهوشنگ با دلخوری گفت : اینطوری نگو مهران ... من بهترینا رو برات می خوام !
مهران ارام خندید و گفت : اگه اینطوریه بهتره بری به دشمنات اعلام کنی که من پسرت نیستم و برات ارزشی ندارم تا زرت و زرت نیان خفتم کنن !
قبل از اینکه امیرهوشنگ جوابی دهد تماس را قطع کرد و تلفن را به طرف مرد گرفت . مرد تلفن را از دستش بیرون کشید و در جیب گذاشت . مهران پوزخند تمسخر امیزی به روی مرد زد و راه افتاد . اولین قدم را برداشته بود که برقی به بدنش متصل شد و قبل از اینکه تکانی بخورد چشمانش روی هم افتاد .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#164 | Posted: 5 Apr 2014 13:24
ایران ؛ تهران ؛ عمارت طاووس :


چشمانش را به ارامی باز کرد . نگاهش را به سقف گچ بری شده دوخت و به سختی پلک زد . دستش را به سمت سر برد و به ارامی موهایش را نوازش کرد . احساس گنگی داشت . تنش کرخت بود چشمانش سنگین و احساس می کرد نیازمند خواب است . باز هم چشمانش را بست و ارام گرفت . نفس کشید و بخواب رفت .
اینبار که چشم گشود رو به رویش درب قهوه ای رنگ کنده کاری شده ی اتاق را دید . چشمانش را ارام تا روی تابلوی خط دار ترکیبات مثلث روی دیوار کشید و به تندی نیم خیز شد . اتاقش ... ! عمارت طاووس !
به تندی چشم چرخاند . دستی به روتختی سفید طوری کشید و بلند شد . از روی تخت پایین پرید . با حرکتش بالشت کرم رنگ هم روی پارکت های قهوه ای همرنگ درب رها شد . نگاهی به عکس خودش در قاب کوچک طلایی بر روی پا تختی انداخت و پوزخند . قدمی به عقب برداشت که به کمد کشویی سفید و طلایی برخورد کرد . به تندی چرخید و به سمت در رفت . باز شدن در و برخورد هوای تازه به صورتش ... !
پلک زد و در را همانطور باز رها کرد و به سمت کاناپه اشک مانند قدم برداشت . دستش را روی پشت استوانه ای ان حرکت داد و چشمانش را از روی بوفه ی پر زرق و برق سفید گوشه ی سالن گرفت ... ! لبخندی به روی مبل بزرگ سفید رنگ جلوی پنجره زد و برای لحظه ای مادمازل را روی ان تصور کرد . لبخند زد و چشم چرخاند . تلویزیون قدیمی با تلویزیون بزرگ قدی تعویض شده بود !
صدایی باعث شد به عقب برگردد .
نگاهش را دوخت به لباس دامن دار زن و ان را بالا کشید . زن با دامن سفیدش و ان لباس های مخصوص به طرفش می امد . به نزدیک میز که رسید سینی پر محتوای کیک و قهوه را روی میز گذاشت و گفت : خییلی خوبه که دوباره میبینمت ! خوشحالم از اینکه اینجایی !
مهران پوزخند به لب روی مبل اشک مانند بنفش رنگ نشست و گفت : امیر هوشنگ کجاست ؟
-:رفتن بیرون !
مهران دستش را روی پشتی استوانه ای گذاشت و گفت : تو عمارت به این بزرگی حوصلش سر رفته بود که رفته بیرون !
زن شانه هایش را بالا انداخت و سکوت کرد .
با تصمیم عجولانه ای از جا بلند شد . قدم هایش را به سمت پله ها برداشت و گفت : بهش بگو از مهمان نوازیش ممنونم ولی جای من اینجا نیست !
-:گفته همین جا منتظرش بمونی !
-:اشتباه کرده اگه فکر کرده من منتظرش می مونم !
قبل از اینکه زن چیزی بگوید از پله ها سرازیر شد . نگاهش را دوخت به دو مجسمه طاووس در دو طرف پله ها و دستش را روی یکی از ان ها چرخاند و مابقی پله ها را از سمت راست پایین دوید . به دو مجسمه ی طاووس بزرگتر در برابرش پوزخند زد و اولین قدم را به سوی در خروجی برداشت . قبل از باز شدن در دستی روی شانه اش قرار گرفت : شما نمیتونید بیرون برید اقا ...
چرخید . نگاهش را دوخت به مرد کت و شلوار پوش بلند قد . دستش را به بازوی مرد زد و ان را از روی شانه اش پرتاب کرد . دوباره به سمت در برگشت که اینبار مرد دیگری جلوی در ایستاد : متاسفم اجازه خروج ندارید !
پوزخند زد . سرش را کمی کج کرد و گفت : فکر کردی می تونی جلوی من و بگیری؟
-:می تونید ما رو بکشید ولی اجازه خروج ندارید !
چشمانش به خشم نشست . زیر لب لعنتی زمزمه کرد و در عملی غیر منتظره مشتش را بلند کرد و در شکم مرد کوبید .
مرد از درد خم شد .
قدمی عقب گذاشت و در حالی که چرخیده بود و به سمت سالن می رفت گفت : این و زدم که بفهمی به من نباید جواب نه بدی !
پاهایش را روی سرامیک های معرق سفید و قهوه ای کشید . پوزخندی به روی مجسمه های طاووس زد . پله ها را ارام ارام بالا رفت . به محل اتصال پله ها که رسید ایستاد . روی نرده های کنده کاری شده ی سفید خم شد و نگاهش را دوخت به چهار مجسمه ی طاووس ... دستانش را تکیه گاه کرد و سنگینی اش را به ان ها منتقل کرد .
زیر لب زمزمه زد : عمارت طاووس ... عمارت مادمازل بزرگ !!!
پاهایش را کشید و روی میز برد . روی هم قفل کرد و دست به سینه به صفحه ی بزرگ پیش رویش خیره شد .
جی جی نگاهش را از صفحه ی تلویزیون گرفت و به طرفش برگشت : بدون عینک میبینی؟
انریکو متفکر نگاهی به عینکش روی میز انداخت و گفت : هان راست میگی ... !
دست پیش برد تا عینک را بلند کند که جی جی ادامه داد : لازم نیست بزنی ...
انریکو که نگاهش کرد افزود : تو که حواست اینجا نیست . من و هم از فیلم دیدن انداختی پاشو برو به فکرات برس یا اینکه به منم بگو چه خبره !
انریکو از جا بلند شد و گفت : فعلا فیلمت و ببین تا بعد ...
از جی جی دور شد و به سمت پله ها رفت . قدم هایش را ارام ارام برمی داشت . دستانش در جیب های شلوار پاکتی اش بود !
صدای بهار در گوشش طنین انداخت : هنوز به پدر و مادرش خبر ندادیم . راضی نیست نمی خواد سفر اونا خراب بشه ! می خواد بهشون خوش بگذره !
پس دایی و زندایی اش در سفر بودند . دلیل حضور فرانک در خانه اشان همراه نشدن با پدر و مادرش بود .
کنجکاوی های ذهنی اش را رها کرده بود و با پرویی از صحبت های دکتر برای بهار گفته بود . بهار چند لحظه ای در سکوت سرتکان داده بود و این متعجب ترش کرده بود . این یعنی خبر داشتن بهار از شرایط روحی فرانک !
و بالاخره جوابش در برابر صحبت های انریکو از خیانت شوهرش بوده ... از خودکشی اش در شبی که شاهد خیانت شوهرش بوده .
در جسم انریکو و روح پویش چقدر برای دختر دایی دو دوست داشتنی اش ناراحت شده بود . با حضور فرانک در برابرش ایستاده بود و به ارامی و با مهربانترین کلماتی که سالها بود از خود سراغ نداشت از او حالش را پرسیده بود .
حضور بهار در کنارش هیجاناتش را تداوم بخشیده بود و حضور فرانک در سکوت طولانی که با خود همراه کرده بود و حرکات دستانش روی هم برای خلاصی از شرش باعث شده بود زودتر از انچه فکر می کرد از ان خانه بیرون اید .
فرانک همانجا زیر لب خداحافظی زمزمه کرده بود . اما بهار تا نزدیکی ماشینش با او همراه شده بود . کنارش قدم زده بود و از خودش پرسیده بود و چقدر سخت بود در برابر مادرش بایستد و از هویت جدیدش صحبت کند .
زمانی که بهار از سن و سالش پرسیده بود و در جواب اینکه سی و پنج ساله است لبخند تلخی زده و زمزمه کرده بود : چند سالی از پسر من کوچکتری !
انریکو جان داده بود با این کلمات ... !
مادرش ادامه داده بود : پسرم سی و هشت ساله هست ! نظامیه !
و انریکو بغضش را به سختی فرو داده بود . قدمی به سوی مادر برداشته بود . بهار از مرگش حرفی نزده بود . بهار از گذشته حرف نزده بود ... هر انچه بهار گفته بود از حال بود . از زنده بودن فرزندش بود ...!
در یک قدمی بهار ایستاده و نگاه حسرت بارش را به مادر دوخته بود !
روی تخت نشست ... دستی میان موهایش کشید و کلافه خودش را روی تخت رها کرد . چطور می توانست فراموش کند خانواده ای را که به جانش بسته بود . چطور توانسته بود این همه سال از انها دور باشد . چطور توانسته بود سکوت کند و شاهد رنج کشیدن اعضای خانواده اش باشد . مادرش همچنان مرگش را باور نداشت ... باور نداشت که از او در زمان حال یاد می کرد . فرانک دوست داشتنی ... خیانت همسرش ... ! هیچ وقت فکر نمی کرد فرانک کوچولویش این چنین رو به رویش ظاهر شود . دخترکی که با ذوق و شوق بالا و پایین می پرید چطور می توانست در این حال باشد . چطور می توانست این گونه ارام باشد ؟
دستهایش را از دو طرف رها کرد و کشید .
نفس کشید ... دلش برای خانه ی دوست داشتنی شان پر می کشید . دوست داشت روی تخت خود باشد ... دستهایش را رها کند ! مادرش تغییر کرده بود ... صورتش چین دار شده بود ... پرهام بزرگتر شده بود ... و پدر ! چقدر دوست داشت در ان خانه بماند و او را هم ببیند . چقدر دوست داشت با پدرش صحبت کند . در اغوش او فرو رود و صحبت های مردانه شان را ادامه دهد .
دلش برای صحبت های مردانه با پدر تنگ شده بود .
غلت زد . به روی شکم خوابید و سرش را میان نرمی رو تختی پنهان کرد ... دلتنگ بود و کلافگی اش از دلتنگی اش اغاز می شد .
چشمانش را به سختی روی هم فشرد و سعی کرد فراموش کند تمام اتفاقات را ... پدرش را ... مادرش را ...
لبخند مهربان بهار را !
چشمان متفاوت فرانک را !
و حس شیرینی پرهام را !
چشم گشود و به روی جی جی در چهارچوب در خیره شد .
جی جی دستش را تکیه گاه کرد و به ان تکیه زد : حالت خوبه ؟
خودش را بالا کشید و دستانش را زیر سینه محکم کرد : خوبم !
-:این چند روزه همش کلافه ای !
روی تخت نشست . موهایش را بهم ریخت و دستانش را روی پاهایش قفل کرد : دلتنگم !
جی جی پیش امد . کنارش روی تخت نشست و گفت : باید فراموششون کنی !
-:امکان نداره !
جی جی تلخ لبخند زد : وقتی به این باور برسی اونا برای تو نیستن اون موقع می تونی فراموششون کنی .
-:مادرم باور نداره من مردم
-:مهم نیست اون مادره ... هیچ وقت مرگ فرزندش و باور نخواهد کرد . حتی اگه تو مرده بودی هم اون بازم باورش نمیشد .
انریکو نگاهش کرد .
جی جی بی توجه به رو به رو خیره بود . گفت : انریکو فریمان خیلی وقت پیش خانواده اش و از دست داده ... جایی برای اینکه بخوای جزو یه خانواده باشی وجودنداره . انریکو فریمان فقط و فقط یه تاجر بزرگه ... انریکو فریمان دشمن رئیس و افتخاریه !
-:من پویش اریام
-:پویش اریا چهارسال پیش دفن شده ... انریکو فریمان می تونه قسمتی از ارمان های پویش و داشته باشه . می تونه رفتارهای اون و داشته باشه ولی نباید خانواده ی اون و داشته باشه . نباید زندگی اون و داشته باشه !
انریکو همچون جی جی نگاهش را به دیوار دوخت . خانواده ی اریا ... برای انریکو فریمان غریبه ای بیش نبودند . انریکو فریمان باید فراموش می کرد در کنار خانواده اش است . باید این را درک می کرد که برای خانواده اش غریبه است ... برادرش او را به چشم مزاحمی می بیند . مادرش او را همچون غریبه ای اشنا می نامد و دختردایی اش ... سرد شده است ... متفاوت شده است .
حق با جی جی بود انریکو فریمان فقط انریکو فریمان بود نه پویش اریا !

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#165 | Posted: 5 Apr 2014 13:25
انریکو از اتومیل پیاده شد . در حالیکه در را می بست نگاهی به دور و بر انداخت . بازاری با مغازه های قدیمی اجری با ویترین چوبی که ادامه ی راه را مسدود کرده بودند و تنها باریکه ای از میانشان پیدا بود .
انریکو به کوچه ی تنگ رو پیش رویش که اب باریکه ای ان را به دو نیم تقسیم کرده بود ؛ خیره شد . افتاب در انتهای کوچه ایستاده بود و منتظر بود تا زمان غروب فرا رسد . اما حتی اکنون نیز نگریستنش سخت بود و چشم را ازار میداد .
انریکو سری تکان داد و وارد کوچه شد شاید برای به دست اوردن خورشید ... !
کوچه گاه تنگ میشد و گاه پهناور ... گاه میپیچید و گاه سرراست ... گاه تاریک و گاه روشن مانند زندگی ...
اما هیچ یک ... هیچ یک از اینها ؛ نه غروب افتاب ، نه دل پیچه کوچه و نه ویترین رنگ و رو رفته و غبار گرفته ی دکان ها نظر این مرد را جلب نمی کرد .
انریکو تنها ؛ در حالیکه پیراهن ابی و شلوار مشکی به تن داشت از کوچه های در هم تنیده می گذشت و به نگاه های گاه متعجب فروشنده ها توجه نمی کرد . قدمهایش استوار بودند . به نظر مصمم می امد اما اینطور نبود ... مصمم که نبود هیچ ... ! حتی ترسیده بود . از زندگی اش ترسیده بود یا از حقایقی که انتظارش را می کشیدند . اما ... هنوز هم باید می رفت .
در را گشود . صدای زنگوله ای که به در اویزان بود به گوش رسید . انریکو وارد شد : سلام
پاسخی نیامد .
انریکو دوباره پرسید : کسی نیست ؟
باز هم سکوت .
به راهروی رو به رویش خیره شد . دور و برش پر بود از اشیاء قدیمی ... چاره ای به جز طی کردن راه رو به رویش نداشت پس رفت ...
چند قدمی که طی کرد به مکانی بزرگتر رسید که میشد گفت کمی خلوت تر بود . در بین اسباب کهنه و در هم ریخته میز کهنه و چوبی پیدا بود . ناگهان صدایی به گوشش رسید . صدای تکان خوردن چیزی که سبب شد انریکو قدمی به عقب بردارد و هوشیارانه تر عمل کند .
کامران از زیر میز بیرون امد . با دیدن انریکو لبخندی زد : اوه ... اریای جوان !
انریکو کمی خیالش راحت شد و چند قدم جلو امد . فقط قدمی با میز فاصله داشت .
کامران روی صندلی نشست . نگاهی به سرتا پای انریکو انداخت . اشاره ای به صندلی کرد : چرا نمیشینی ؟
انریکو برگشت و نیم نگاهی به صندلی چوبی رنگ و رو رفته انداخت . چند قدم عقب رفت و روی ان نشست . صندلی صدای جیر جیر داد و نشست کرد .
انریکو بی توجه به صورت کامران خیره شد : فکر نمی کردم مغازت یه همچین جایی باشه !
کامران ابرویی بالا انداخت : چرا ؟!... من فقط یه پیرمرد بی ازارم که تو این گوشه یه سمساری دارم . عیبی داره ؟!
انریکو پوزخند زد : فقط اینکه زیادم بی ازار نیستی و مدام تو کاراری بقیه دخالت می کنی!
-:اشتباه نکن ! ما فقط می خوایم کشورمون و حفظ کنیم!
-:که اینطور ... اما اینجا زیادم امن نیست!
-:تو که نیومدی اینجا درباره ی امنیت باهام صحبت کنی!
سرش را کمی خم کرد : واسه چی اومدی اینجا ؟!
انریکو به صندلی تکیه زد و باز هم صدای جیر جیر صندلی زوار در رفته !
-:من چند تا سوال داشتم ...
-:سوال؟
انریکو با سرتایید کرد.
-:خوب ... بپرس ... اما اطمینان نمیدم که جواب بدم .
انریکو بی توجه پرسید : از کجا ... از کجا میدونین رئیس عاشق من شده بود ؟
-:اوم ... خوب ! هر کسی یه الگوی رفتاری خاصی داره ! اتش وقتی کنارت بود رفتارش عوض میشد ... الگوی رفتاریش میگه که عاشقت بوده !
انریکو مشکوکانه پرسید : اگه اینطوره ... پس چرا کسی متوجه نشد ؟!
-:اتش کارش خیلی خوبه ! به ندرت احساساتش و بروز میده !
بادی به غب غب انداخت : البته ! کی میتونه کامپیوترای سی و هفت و گول بزنه !
انریکو پوزخند صدا داری زد .
کامران شانه هایش را بالا انداخت .
انریکو بی توجه نگاهش را از کامران گرفت و مشغول بازی با دسته ی صندلی شد . بی انکه سر بلند کند پرسید : اتوسا ... سپند ...
کامران با حوصله به حرفهای او گوش سپرده بود .
انریکو سر بلند کرد : اونا رو کی کشت ؟
-:اتوسا و سپند ... ! دقیقا نمیدونم ... یا رئیس یا امیرارسلان ! هیچ وقت معلوم نشد ...
-:ماموریت اونا این بود که بهت اطلاعات بدن ! درسته ؟
-:همینطوره ! اونا باید تو رو تو ماموریت نگه میداشتن ... باید کمکت می کردن تا هدفت و گم نکنی !
انریکو باز هم پوزخند زد : هه! ... هدف!
کامران واکنشی نشان نداد . لحظاتی بعد با تمسخر گفت : سوال بعدی !
-:اگه این به قول شما هدف ؛ اونقدرا مهم بوده ... پس چرا از اول بهم نگفتین ؟اگه بهم می گفتین ... اگه ... اگه می دونستم هدف افتخاریه ... ! دیگه ...
دستانش را به نشانه ی استیصال باال گرفت : ... وقتم و واسه گرفتن رئیس تلف نمی کردم ! از همون اول رو افتخاری زوم می کردم !
کامران سرتکان داد : خوب شاید اینطور می شد اما ...
اشاره ای به سر تا پای انریکو کرد : ... یه نگاه به خودت بکن !
انریکو متعجب منتظر شد .
-:تو دیگه همون پسر بی تجربه ی شاد و الکی خوش نیستی ! تو حالا انریکو فریمان شدی ! کسی که یه ایل ادم با تجربه رو میبره دم نهر و تشنه برمی گردونه ! مجله ی ( ... ) تو رو به عنوان نابغه ی تجارت سال معرفی کرده !
-:پس شما من و به اینجا کشوندین !
کامران پوزخندی زد : نه ... معلومه که نه ! حتی خدا هم نمی تونه این کار و بکنه !
خیزی به جلو برداشت : یادت باشه مرد جوان ... اگه به اینجا رسیدی به خاطر خودته ! شاید بقیه هم بی تقصیر نباشن اما ... تصمیمای خودته که تو رو به اینجا رسونده !
-:شما نذاشتین پلیس من و پیدا کنه !
-:بعدش چی ؟ بعدش می تونستی بری و همه چی رو به پلیس بگی ! اما ... تو غرورت له شده بود ... رئیس تو رو یه ادم بی ارزش فرض کرده بود واسه همین برگشتی تا بهش بفهمونی اشتباه کرده .
انریکو در سکوت به حرفهایش گوش می داد .
-:درست نمیگم جناب فریمان ؟
انریکو با سر تائید کرد : درسته ... اما؛ حالا از من می خواین چیکار کنم ؟ بیام واسه شما کار کنم ؟
نفسش را در سینه حبس کرده بود . کوتاه امده بود چون تمام جملات کامران چیزی جز حقیقت نبود ... کامران بهتر از خودش او را می شناخت .
-:نه ! ... من خیلی خوب می دونم ادمایی مثل تو رو نمیشه تو قید و بند نگه داشت !
-:واقعا ؟
-:اره ... ما ازت می خوایم باهامون همکاری کنی ! میدونم با راهکارای ما موافق نیستی ... می دونم که فکر می کنی ما داریم اشتباه می کنیم اما ... تو هم همین و می خوای نه ؟ تو هم می خوای افتخاری رو زمین بزنی ! مگه نه ؟
انریکو سر تکان داد : اره ... اما نه اینجوری!
-:اره ... گفتم که با روش ما موافق نیستی ! اما هدفمون که یکیه ... بهتره با هم همکاری کنیم . تو قوانین خودت و زیر پا نزار ما هم قوانین خودمونو ! ما الان به هم نیاز داریم ! تو اطلاعات ما رو می خوای و ما هم ازت می خوایم یه کارایی رو واسمون انجام بدی !
-:همین ؟!
کامران با سر تایید کرد .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#166 | Posted: 5 Apr 2014 13:25
مهران روی صندلی چرمی نشست . نگاهی به دور و بر انداخت اما باز هم مثل همیشه تنها طرح طاووس بود که او را مجذوب می کرد . طرحی که با تمام کودکی اش در هم امیخته بود .
دستش را روی پای ضرب دیده اش گذاشت . دردی احساس نمی کرد . اصلا تا دقایقی پیش فراموش کرده بود پایش ضرب دیده است . شاید بخاطر دستورات امیرهوشنگ بزرگ بود که مسکن های قوی مانع احساس این درد می شد شاید هم پایش کاملا خوب شده بود .
نگاهش را برگرداند روی طرح طاووس
طرح طاووس هزار رنگ ... عمارت طاووس ... امیرهوشنگ
از یاداوری خاطرات گذشته عصبی می شد بنابراین سرش را بالا گرفت تا از هجوم احساسات جلوگیری کند .
نگاهش بر روی افتخاری ثابت ماند که مشغول امضا و بررسی چند سند بود . مهران خمیازه ای کشید .
افتخاری بی انکه سر بلند با لحنی خشک گفت : شب نخوابیدی ؟
مهران پوزخندی زد : خواب ؟ ... اگه تو به بیهوش بودن میگی خواب ... باید بگم ادمات خیلی خوب بیهوشم کرده بودن ! سنگین خوابیده بودم .
افتخاری بی توجه به کنایه های مهران دوباره سر کارش بازگشت .
مهران لب گشود که حرفی بزند اما پشیمان شد . لحظاتی بعد دوباره خواست حرفی بزند اما حرفش را عوض کرد : میگم چرا چیدمان اتاق کارت و عوض نمی کنی ؟
افتخاری خودکارش را روی میز رها کرد و سر بلند کرد : چی می خوای بگی !؟
مهران سر تکان داد : خوب اینکه تو نصفه شبی دو نفر و فرستادی من و بیهوش کنن و بیارن اینجا مسخره ست ! اما سوال اینجاست چرا ؟
-:واسه این که دشمنام می خواستن بکشنت و اون ادم و فرستاده بودم تا نجاتت بده !
-:یک ؛ من خودم از پس خودم برمیام و وقتی ادمات رسیده بودن من فرار کرده بودم ! دو ؛ بیهوش کردن پسرت و به زور به اینجا اوردنش ادم ربایی محسوب نمیشه؟
-:تو پسرمی .
-:من پسرت نیستم ؛ حتی اسم تو تو شناسنامم نیست !
-:مه ...
مهران مجالی برای صحبت به افتخاری نداد : چرا من و اوردی اینجا ؟!
افتخاری از جا بلند شد : مهران ... تو تنها پسرمی ... تنها بچم ... تو جانشینمی !
مهران پوزخندی زد .
افتخاری بی توجه ادامه داد : همه میگن افتخاری بزرگ یه جانشین واسه خودش نداره ! همین چند روز پیش با خبر شدم که چند تا از زیر دستام نقشه کشیدن بعد از مرگم تمام اموالم و به دست بگیرن !
-:پس تو به مرگم فکر میکنی !
افتخاری در چشمان مهران خیره شد : میدونی ... هر چقدر میخوای زخم زبون بزن ! من مثل مادرت ناراحت نمیشم !
مهران با لودگی گفت : خوبه گفتی تا الکی انرژیم و هدر ندم !
افتخاری از حرف مهران لبخندی بر لبش امد .
-:خوب ... پس حالا تو می خوای من بیام و نقش پسر وظیفه شناس و بازی کنم و بشم عصای دست بابا جونم !
افتخاری با سر تایید کرد .
-:اما تو ... یادت رفته که واسم نقش پدر فداکار و بازی نکردی که حالا ... من بخوام برات نقش پسر فداکار و بازی کنم ؟!
-:مهران ... هیچ پدری بدی پسرش و نمی خواد !
-:تو من و از خونه بیرون کردی ! من و با یه مادر الکلی فرستادی ته دنیا ! من یه ماه تمام تو بیمارستان بستری بودم ! یه سال تموم تو خونه ی این و اون گذروندم تا پریا ترک کنه !
افتخاری به میز نزدیک شد . کف دستانش را روی میز قرار داد و به انها تکیه کرد : من تو رو از خونه بیرون نکردم ... پریا تو رو برداشت و با خودش برد ! من سالها ازت بیخبر بودم ...
-:من و احمق فرض نکن ! افتخاری بزرگ اگه اراده کنه یخچالای قطب شمالم ذوب میشن ... اون وقت نمی دونه تک پسرش کجاست ! احمقانه ست ... و خنده دار !
مهران سخنانش را با خنده تمسخر امیزی همراه کرد . افتخاری اما با جدیت به سخنان مهران گوش سپرده بود .
پس از اتمام حرفهایش به صورت افتخاری چشم دوخت . افتخاری لحظاتی متفکر در چشمان مهران خیره بود تا جملاتی مناسب بیابد اما هیچ جمله ای ... هیچ کلمه ای ... در هیچ زبانی نمی توانست تاسف او را برای رها کردن پسرش بیان کند .
بالاخره زبان گشود : مهران ... میدونم که هیچ وقت پدر خوبی برات نبودم !
مهران خواست حرفی بزند که افتخاری مانع شد : می خوای بگی من اصلا برات پدری نکردم .
مهران با سر جواب مثبت داد .
-:... حق داری ! این تنها چیزیه که می تونم بگم ! اما ... یه نگاه به خودمون بنداز ! پریا مرده ... مبینا هم همینطور ! فقط من و تو موندیم ! درسته همراهای خوبی واسه هم نیستیم ... اما تو پسرمی ! منم دیگه نمی تونم تو این خونه تنهایی زندگی کنم !
-:فکر کردی من برمی گردم تو این خونه و مثل بچگیام مدام میدوم این ور و اون ور و ورجه ورجه می کنم !
از یاداوری خاطرات گذشته و مهران چهار ساله که مدام از پله ها پایین میدوید و روی سرامیک ها سر می خورد لبخندی ناپیدا روی لبان افتخاری امد .
مهران با افسوس و بی توجه به افتخاری ادامه داد : اما نه من دیگه پنج سالمه و نه اونقدری دلخوشی واسم مونده که بخوام رو نرده ها سر بخورم و بابا بابا کنم !
-:درسته ... اما تو هنوز جوونی ... بچه هات ! نوه های من ... اونا جای مهران پنج ساله رو میگیرن ! اونا رو پله ها میدون و من عصبانی میشم !
مهران اشاراه ای به خود کرد : من و نگاه کن !
مکثی کرد تا توجه افتخاری به وی جلب شود . ادامه داد : من جوونم ؟
افتخاری به موهای خاکستری روی شقیقه های پسرش نگریست ؛ به چین روی پیشانی اش ، به خط اخم دور لبانش !
-:من فقط سی و پنج سالمه ! اما ... ببین ... من حتی از تو هم پیرتر دیده میشم ! من نه مثل جوونا به نظر میام نه مثل جوونا انرژی دارم ! من خسته ام ... خسته ! حتی دیگه حوصله کارای خودمم ندارم !.
پوزخندی زد : بچه ؟! اخه کی میاد با من ازدواج کنه ؟! با مردی که هنوز شبا با زن مردش می خوابه ! کسی که پسر بزرگترین تاجر و خلافکار کشوره ؟! مردی که نه اخلاق داره نه قیافه ... یه گرون پولیم که داره واسه باباشه ...!
افتخاری متاثر سر تکان داد .
مهران با لحنی که خشم در ان موج میزد گفت : اینطوری سرت و تکون نده ! ... میدونی چیه ؟! این خونه و خانواده طلسم شدن ! هیچ کس طعم خوشبختی رو نمیچشه !
مهران از جا بلند شد . با اطمینان گفت : تو هیچ وقت نوه هات و نمیبینی که روی پله ها بدون ! چون ... اقای امیر هوشنگ افتخاری ! ...
تمام حرصش را سرکلمات " اقای امیرهوشنگ افتخاری " خالی کرد .
-:تبریک میگم بهتون ! تمام تلاشتون برای بدبخت کردن تنها پسرتون به سرانجام رسیده !
دستانش را از هم گشود : حالا من یه بدبخت فلک زده ی از زندگی سیرم !
کلماتش خشمناک بودند اما این حتی درصدی از تمام خشم اندوخته درون او نبود . خشمی که سالیان سال درون او انباشته شده بود و با هیچ یک از زخم زبانهایش کم نمی شد . حتی اینکه سر افتخاری فریاد بزند هم ارامش نمی کرد و این کاری بیهوده بود و مهران معمولا عادت نداشت کار بیهوده انجام دهد .
دستانش از عصبانیت می لرزید و دیدن ارامش همیشگی چشمان افتخاری بیشتر ازارش می داد . انقدر نقش بازی کرده بود که حتی برای پسرش هم نمی توانست ناراحتی اش را بروز دهد . همیشه خودش را پشت ان ارامش ، به گفته ی مهران ، احمقانه پنهان کرده بود .
مهران لبانش را از حرص به هم فشرد . رفتن بهترین کار بود . بی توجه به چشمان کم فروغ افتخاری روی برگرداند و با گامهایی بزرگ خود را از ان اتاق رهاند .
به سرعت از پله ها بالا رفت و به سمت اتاقش دوید . روی هر پله ی سنگی که قدم می گذاشت خاطرات کودکی اش زنده می شدند و جلوی چشمانش راست راست راه می رفتند .
مهران پنج ساله که مدام از کنارش می گذشت و به او هم توجهی نمی کرد . معمولا به هیچ کس توجه نمی کرد !
خود را به اتاقش رساند . در را گشود و مانند گنجشکی که باز به دنبالش بودند در اتاقش پناه گرفت . در را پشت سرش بست و بدان تکیه زد . نفس هایش به شمارش افتاده بود . به خاطر دویدن بود یا هجوم خاطرات ؟! هیچ نمی دانست !
اما مهران پنج ساله به دنبالش امده بود . به او اجازه ی ورود نداده بود اما مهران روی تخت بالا و پایین می پرید و مدام مادرش را صدا میزد .
مهران دستانش را روی شقیقه هایش قرار داد و زمزمه کرد : برو ... از این جا برو بیرون ! ... خفه شو ... خفه !!!!!!!!!!
کم کم زیر لب هایش به فریاد تبدیل شد : خفه شو ... خفه شو !!!!!!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#167 | Posted: 5 Apr 2014 13:27
افتخاری پشت پنجره بزرگ ایستاده بود و سیگار کوبایی اش را دود می کرد . در ارامش به درختان سرسبز باغش که سر به فلک کشیده بودند خیره شده بود .
شمس الدین پرونده های جدید را لا به لای قبلی ها جا داد . تمرکز افتخاری بر روی چشم انداز رو به رویش او را به نزدیک پنجره کشاند .
با دیدن مهران که کوله اش را روی دوش انداخته بود و با قدم هایی تند سنگین از جاده ی سنگلاخی بین درختان به سمت در میرفت و افتخاری که در ارامش رفتنش را تماشا میکرد ، شگفت زده شد .
مردد پرسید : داره میره ؟!
افتخاری بی انکه نگاهش را از مهران بگیرد پاسخ داد : اره !
-:پس ...
افتخاری میان حرفش امد : برمیگرده !
-:واقعا ؟
-:اون پسر و من خیلی خوب می شناسم ! الان تنهاست و من تنها کسیم که اون داره ! برخلاف چیزایی که میگه او از تنهایی می ترسه ! بیشتر از هر چیزی ! واسه همین برمی گرده !!!
تقه ای به در خورد . شمس الدین به سمت در برگشت .
افتخاری بی انکه تکان بخورد گفت : بیا تو !
در باز شد و بتول سینی به دست وارد شد : اقا ! چای عصرتون !
افتخاری سر برگرداند و سرش را به نشانه ی تائید تکان داد .
بتول سینی را روی میز قرار داد و قدمی عقب رفت .می خواست حرفی بزند اما دو دل بود . بالاخره دل به دریا زد : اقا !
افتخاری به سمتش برگشت : چی شده ؟
بتول چیبی بر پیشانی انداخت و مردد گفت : مهران خان ... دارن میرن !
-:خوب ؟
-:حالشون زیاد خوب نبود ! فکر نمی کنین ...
-:نه ! باید یکم تنها باشه ! اما برمی گرده !
بتول ارام سرتکان داد .
-:تو اتاقش و اماده کن شب برمی گرده !
انریکو دستانش را در جیب شلوارش فرو کرده بود و طول کوچه را می پیمود . نفس عمیقی کشید . سرش را بلند کرد و به اسمان خیره شد . خورشید رفته بود و تنها سرخی خون اخرین نفسهایش به جا مانده بود .
مدام صداهایی در گوشش می پیچید . حرفها ... صداها ... نصیحت ها ... کلافه اش کرده بودند .
نمی خواست به انها گوش بسپرد . نمی خواست انها را بشنود . اما ... انها در ذهنش بودند ؛ در یادش ... در خاطراتش ! حرفهایی که تاکنون حتی نمی دانست به خاطر داد و یا حتی گوینده اش را !
صدای مهران که میگفت : برگرد پیش خانوادت و ما رو فراموش کن ! انگار که هیچ وقت ما رو ندیدی !
یا صدای یاس : هر چی بزرگتر بشی زمین خوردنت هم اسونتر میشه !
پریا می گفت : مهم اینه که امیرهوشنگی نباشه که بتونه تو طاووس قدم بزنه !!!
دونا گفته بود : اگه تنهات بزاریم با حسرت میمیریم ... حسرت این که چرا بهترین دوستمون و تنها گذاشتیم !
صدای کیا واضح تر در ذهنش پیچید : بهای این بازی جونت نیست ، همه چیزته ، همه کسته ، عزیزاته !
کامران گفت :
هدفمون کوتاه کردن دست یه عده بود که مثل علف هرز تو این مملکت ریشه کردن و دارن خون مردمش و می مکن !
صورت مهران در برابر چشمانش جان گرفت : درد تو این نیست ... تو نمی تونی از این کار دست بکشی!
یاس لبخند زد و با جدیت گفت : می تونی امتحان کنی ... اگه انقدر مشتاقی !
جی جی گفت : ادما از اول بد نیستن ... این شرایط و ادمای دور و برشونه که باعث بدی اونا میشن !
مهران تلخ لبخند زد : یه روز تو هم میشی مثل من ، و به ای کاش و شاید فکر می کنی !
و در اخر حرفی که روزی خودش به جی جی گفته بود و صادقانه ترین حرفی بود که انریکو به زبان اورده بود : هنوزم مطمئن نیستم بتونم به اندازه ی اونا بیرحم باشم !
به جلوی اتومبیلش رسیده بود . درست رو به رویش ایستاد و بدان خیره شد . دوست نداشت سوارش شود . نمی خواست در فضای بسته قرار گیرد . در فضای ازاد نفسش می گرفت چه رسد به داخل اتومبیل !
اما هنوز هم گفت و گوهای گذشته دست از سرش برنمی داشتند . نمیدانست چه کند . اصلا می توانست ...؟! می توانست به ادمهایی کمک کند که ده لاس از زندگی اش را به بازی گرفته بودند ؟! می توانست ؟ ایا می توانست بیخیال انتقامش شود ؟! می توانست قولش به پریا را فراموش کند ؟! می توانست در مقابل افتخاری بزرگ بایستد ؟! اصلا توانش را داشت ؟! او افتخاری بزرگ بود ! اسطوره تجارت و تبهکاری ایران ! مردی که حتی سی و هفت هم از او می ترسید ! کسی که کامران هم او را یک اسطوره می خواند .
دستانش را روی کاپوت نسبتا گرم اتومبیل گذاشت و بدان تکیه زد .
به خودش اطمینان داشت . اما افتخاری هم کم کسی نبود ! اگر رئیس هیولا بود افتخاری صد یا حتی هزاران برابر بدتر از وی بود !
ترسیده بود ! اری ... ترسیده بود ! از جان اطرافیانش ترسیده بود ... و جان خودش ! دیگر ان شور و شوق جوانی را نداشت ! دیگر سرش بوی قرمه سبزی نمیداد و دیگر دلش غش نمی رفت برای دستگیری مجرمین !
روزیکه از دانشکده فارغ التحصیل شد خوشحال بود ! شتاب میکرد تا تبهکاران را دستگیر کند و راهی زندان ! دلش می خواست پرونده های سردرگم کننده را حل کند ! دلش می خواست عدالت را برقرار کند !
اما حالا حتی نمی دانست عدالت چیست ؟! ایا عدالت بازی کردن با زندگی و اعتقادات یک سرباز وظیفه شناس است ؟! ایا عدالت سرنگونی افتخاری و رئیس است ؟! ایا ...
نفسش را با حرص بیرون داد و سر بلند کرد . به اتومبیل گران قیمتش خیره گشت ! هر چه که بود فعلا مهم نبود ! اکنون زندگی انریکو فریمان ایتالیایی انتظارش را می کشید ؛ شرکتش ... خانه اش ... کارمندانش !

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#168 | Posted: 5 Apr 2014 13:32
مهران کوله پشتی قرمز رنگش را روی شانه اش جا به جا کرد . سرش پایین بود و به کتانی های سیاهش خیره بود ؛ به قدم های مردد و کم انرژی اش .
هر از گاهی افرادی از کنارش رد می شدند و تنه ای به او میزدند . مهران اما مانند درخت سرو بلند قامت تکانی می خورد و باز استوار بر جا می ماند و به راهش ادامه می داد .
ذهنش درگیر بود . مدام سعی می کرد به چیز دیگری بیندیشد اما نمی توانست . مهمترین دوراهی زندگی اش پیش رویش بود . نمی توانست بی توجه به این این مسئله از کنارش بگذرد . مانند تمام چیزهای مهم زندگی اش که برایش ذره ای ارزش نداشتند . همه ی زندگی اش این کار را کرده بود . سعی کرده بود از کنار تصمیماتی که باید می گرفت اسوده بگذرد و مسئولیتش را به گردن دیگران بیندازد .
برخلاف زبان نیشدارش هیچ قدرتی نداشت . تمام زندگی اش اجبار بوده ! تنها تصمیم مهمی که در زندگی اش گرفته بود و مصمم بود انجامش دهد در مورد مونا بود .تنها زنی که عاشقش بود اما در آخر ... مثل همیشه کم اورده بود .
همیشه کم می آورد ! عادت کرده بود ... حتی اگر کارها خوب پیش میرفت خودش سبب میشد تا اوضاع به هم بریزد .
اکنون هم ...
به خودش قول داده بود ...
روزیکه با مونا از این خانه خارج شد ؛ روزیکه هوشنگ محترمانه گفت که مونا را به عنوان عروسش قبول ندارد با خود سوگند خورد که هرگز به ان خانه برنگردد .
اما ...
اما روزگارر بازی های عجیبی دارد . حالا عمارت طاووس تنها خانه ای بود که داشت ... تنها جایی که کسی انتظارش را می کشید . تنها خانه ای که اگر دیر می کرد کسی نگرانش می شد !
دیگر پریا نبود ... دیگر پریا نبود تا به او سرکوفت بزند ! مدام با موبایلش تماس بگیرد و جویای حالش شود . وقتی شبها مست به خانه می امد از او نگه داری کند !
اما مردی که در عمارت طاووس منتظرش بود مرد خوبی نبود ... پدر خوبی هم نبود ...
کسی نبود که نگرانش شود .
او کسی بود که زندگی او و مادرش را به باد داده بود . مردی که حتی ذره ای قبولش نداشت ! مردی که دوست داشت نابودی اش را ببیند ! مردی که ...
ناگهان برخورد چیزی این سرو استوار را از ریشه کند و عقب راند .
رشته ی افکارش پاره شد .
تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد . تا لحظاتی گیج بود و نمی دانست چه شده !
مرد جوان به سرعت ایستاد . به سمتش برگشت و با دیدن مهران که به زمین خورده بود به سمتش امد . عذر خواست و گفت : شرمنده داداش !
مهران سر بلند کرد و به صورت مرد خیره شد : عیبی نداره !
مرد کنارش زانو زد و شروع به جمع کردن وسایلی که از کوله ی مهران بیرون ریخته بود شد : واقعا معذرت می خوام ! یکم عجله داشتم !
مهران لبخندی تحویلش داد : مهم نیست ! شما به کارتون برسین ... خودم جمعشون می کنم .
-:نه من بهتون خوردم !
مهران مانع کار مرد شد : واقعا میگم ! خودم جمعشون می کنم !
مرد مردد نگاهش کرد . مهران سرتکان داد . مرد از جا بلند شد و با تشکر از او دور شد .
مهران شروع به جمع کردن وسایلش کرد . ناگهان از حرکت باز ایستاد . در میان وسایلش چیزی پیدا کرده بود ... چیزی که حتی فکر نمی کرد به همراه داد .
عکس پریا !!!
عکسی سیاه و سفید از پریا ... پریای عکس هنوز جوان بود . هنوز بلد بود بخندد و به روی مهران لبخند میزد .
دست و پای مهران شل شد . چهار ستون بدنش تحلیل رفت . روی زانو نشست و به عکس خیره شد .
صدای پریا در گوشش پیچید : من فقط می خواستم دوباره ملکه ی عمارت طاووس بشم !
در دلش چیزی تکان خورد . غم بزرگی بر دلش نشست . اخرین لحظات پریا ... اخرین نفسهایش ! اخرین حرفهایش ...
پریا به ارامی گفت : چقدر پیر شدی ! ...
بینی اش را بالا کشید ...
-:تو پسرمی ... تنها امید زندگیم !
و به دنبال ان خاطرات به سویش هجوم اوردند .
صدای پریا در میان صدای سرد احتشام گم شد : مادرتون دارن میمیرن !
و باز پریا : من شاهزاده ی قصر طاووس بودم ... ! ... هوشنگ تو لبه ی پرتگاه زندگی می کنه و سقوط از ارتفاع سرگرمیشه !
و بالاخره مونا : وقتش که برسه ... تو یه تصمیم مهم میگیری ! ... و باور کن تا تهش میری ! من بهت باور دارم مهران ! باور دارم !
و صدای لرزان مادمازل : تو نمی تونی انتقام بگیری ... هر چقدرم بد باشی بازم دستت میلرزه ...!
دستش را بالا برد به دست مردانه اش خیره شد . دستش ضخیم بود ... به نظر نمی امد بلرزد ... حتی نمی توانست لرزیدنش را تصور کند .
شاید ... شاید پریا اشتباه کرده بود . او کسی بود که زیاد اشتباه می کرد ! شاید این بار هم اشتباه کرده بود ... شاید پسرش را نشناخته بود ! شاید ... !
از جا بلند شد . سریع وسایلش را درون کوله اش ریخت و با لبخند شیطنت امیزی زمزمه کرد : اشتباه کردی ملکه ی قصر طاووس ... اشتباه !
مهران وارد سالن ناهارخوری شد. سالن بزرگی که یک میز مستطیلی چوبی کنده کاری شده درست در وسطش قرار داشت. در گوشه ای میز کنسول ظروف قرار داشت و درست رو به روی آن چراغ ایستاده ای به شکل طاووس.
مهران به میز خیره شد. آن را بزرگتر به یاد می آورد. شاید هم مهران دیگر آنقدر بزرگ شده بود که زیرش جا نمی شد .
صدای افتخاری مهران را به خود آورد. تمام توجهش را معطوف وی کرد. افتخاری که در بالای میز راست نشسته بود دست از غذا کشید و با دستمالی دور دهانش را زدود.
افتخاری اشاره ای به رو به رویش کرد: نمی شینی !؟
مهران رد نگاه او را گرفت و به تک صندلی چرمی که در انتهای میز قرار داشت رسید. سری تکان داد و به سمتش به راه افتاد.
انطرف میز هم چیده شده بود و بشقابی برای او وجود داشت .
مهران صندلی را عقب کشید و رویش نشست. سر بلند کرد و به افتخاری خیره شد : بتول واسه منم بشقاب گذاشته!
افتخاری با سر تائید کرد: می دونستم میای!
مهران بدون اینکه شگفت زده شود گفت: میدونی !؟ ... نباید به آدما بگی مطمئن بودی یه کاری رو میکنن ! حتی اگه صد در صد باشه !
مکثی کرد . به صورت شنوای افتخاری لبخندی زد : چون ممکنه یه روزی یه کاری بکنن که واقعا شگفتزده و نگرانت کنه!
افتخاری ابرویش را بالا انداخت : تو هم همین تصمیم و داری ؟
مهران سر تکان داد : هنوز تصمیمش و نگرفتم ولی وقتی گرفتم حتما خبرت میکنم !
افتخاری سر تکان داد و مهران نیز لبخند زد .
با ورود بتول هر دو ساکت شدند . بتول سلام کرد و به دنبالش مردی کت و شلوار پوش وارد شد .
بتول کنار میز ایستاد و مرد به سمت وسط میز رفت و سوپخوری را برداشت و به سمت مهران آمد . کنار میز ایستاد و بتول پس از خوش و بش کردن با مهران برایش سوپ ریخت .
پس از اینکه آن دو اتاق را ترک کردند مهران بی مقدمه گفت : من فقط پسر افتخاری میشما ...
افتخاری سر بلند کرد. چینی بر پیشانی انداخت.
مهران افزود: گفته باشما !
افتخاری پوزخندی زد.
مهران سر تکان داد .
افتخاری همانطور که قاشقش را در برنج فرو میبرد گفت : بتول برات همون اتاق و آماده کرده ! امشب اونجا بمون فردا یه دکوراتور میاد هر اتاقی که خواستی رو برات می چینه ! چند روز بیشتر طول نمی کشه !
-:منظورت از همون اتاق ، اتاق مهمونه ؟
افتخاری سر تکان داد. مهران چیزی نگفت.
-:از این به بعد راس ساعت ده باید خونه باشی ! مهمونی رفتن و وقت تلف کردنم نداریم ...
مهران پوزخندی زد : مگه خوابگاهه ؟!
افتخاری خیلی جدی پاسخ داد : خونه ی من ، پول من ، قوانین من !
-:فکر کنم گفتی اینجا خونه منم هست!
افتخاری ابرویی بالا انداخت: اینجا خونه ی افتخاریاست ! روزیکه من تو رو رسما به عنوان پسر و جانشینم اعلام کنم و تو هم فامیلیت بشه افتخاری ... اون موقع اینجا خونه ی تو هم میشه!
-:اوووو! کی میره این همه راه رو !
افتخاری سر تکان داد و سکوت کرد .
پس از صرف شام مهران از جا برخاست.
افتخاری بی آنکه سر بلند کند گفت : بهتره بری استراحت کنی! فردا کلی کار داریم!
مهران بی هیچ حرفی از پشت میز بیرون آمد و به سمت در چوبی مشبک به راه افتاد . چند قدمی بیشتر برنداشته بود که افتخاری صدایش زد .
مهران به اجبار برگشت .
-:چیزی یادت نرفته !
مهران با جدیت گفت : نکنه بوس شب بخیر میخوای !
برای حرفش نخندید ... نه خودش ... نه افتخاری !
افتخاری بی توجه به کنایه ی مهران گفت : کوله پشتیت هنوز پشت دره ! نمی خوایش !
مهران چینی بر پیشانی انداخت و لحظه ای اندیشید . سپس طوریکه انگار تازه دلیلش را دریافته گفت : آهان... چون هنوز یه افتخاری نیستم باید خودم کارام و بکنم!
افتخاری با سر تائید کرد .
مهران غرولند کنان به سمت در دیگر به راه افتاد . هنگامی که از کنار افتخاری میگذشت طوریکه او بشنود گفت: خوبه گذاشتی غذا بخورم و نگفتی برو خودت یه چی پیدا کن، بخور!
افتخاری اما توجهی به وی نکرد. مهران کوله اش را با عصبانیت روی شانه اش انداخت و به سمت راه پله به راه افتاد.
دقایقی پس از رفتن او افتخاری بتول را صدا زد. پس از مدتی بتول وارد شد.
-:با من کار داشتین آقا!؟
افتخاری سر تکان داد: آره... همونطور که میدونی از این به بعد مهران اینجا میمونه!
بتول با سر تائید کرد.
افتخاری سر بلند کرد و به صورت سفید بتول خیره شد: هر چی الکل تو خونه هست جمع کن! هر چی که حتی یه درصد توش الکل باشه...
-:برای چی ؟!
-:نمی خوام دم دست باشن ! بریزشون دور... نمی دونم ! یه کاری کن دست مهران بهشون نرسه !
-:بله آقا !
-:از این به بعد ... اگه مهران دیر اومد خونه بدون اجازه ی من حق نداری راه بدی خونه ! اگه یه روزی مست اومد ... یا احساس کردی که مشروب خورده حتی یه قطره ... راهش نمیدی خونه !
با تاکید ادامه داد: پاش و از در باغ این ور نمیذاره ! خوب ؟!
بتول سر تکان داد: چشم آقا !
-:دلم و براش سوخت و تاب ناراحتیش و ندارم و ... از اینجور چیزا نداریم!
بتول سر تکان داد.
-:باشه ؟!
بتول تائید: حتما آقا !

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#169 | Posted: 5 Apr 2014 13:32
عماد ساندویچی که در دست داشت را گاز زد و پس از جویدن و قورت دادنش گفت : من واقعا نمی دونم الان واسه چی اینجام ! اصلا واسه چی اون تیکه ی عکس و برگردوندی سر جاش ؟! ما میتونستیم خیلی چیزا ازش بفهمیم!
صدای یاس از پشت گوشی پیچید: عماد... ادمایی که معتمدی رو اونطور تمیز کشتن مو لای درزشون نمیره ! حتما میفهمن گوشه ی اون عکس پاره شده و میان دنبالش ! اون وقت تو اونجا منتظری تا بفهمی کین! بعدشم ... من به توانایی های تو باور دارم ! و باور کن تو تنها کسی هستی که میتونی از پسش بر بیای !
عماد کلافه سر تکان داد : باشه... کم هندونه زیر بغلم بده !
آتش خندید.
عماد ادامه داد : اما حالا دو روزه که من اینجام و خبری ازشون نیست !
-:اونا یکم معطل میکنن ! اونقدر که مردم یادشون بره کسی اونجا مرده تا جلب توجه نکنن ! بعدشم من و تو ناامید بشیم و بریم!
عماد خواست چیزی بگوید که منصرف شد . با دیدن مردی که وارد ساختمان قدیمی شد چینی بر پیشانی انداخت و آرام زمزمه کرد: آتش...!
آتش با هیجان و نگرانی پرسید : چی شده؟
-:یه ... یه نفر اومده ... مشکوک میزنه !
-:چطور مگه !؟
عماد بی حوصله جواب داد: مشکوک میزنه دیگه !
-:خوب... چطوریه !
-:یه مرد جوون! دور و بر 25 - 30 ! موهای مشکی فر داره اما کوتاهن ! یه عینک هم زده !
-:مواظب باش !
-:باشه !
عماد نگاهی به پراید نوک مدادی که با فاصله ی چند متری از او پارک شده بود انداخت .
به پلاکش خیره شد: آتش...
-:بله!
-:میتونی صاحب یه ماشین و پیدا کنی!؟
-:ماشین همون مرده!
-:آره !
-:بگو !
-:یه پراید نوک مدادی مدل به شماره پلاک ...
-:یه لحظه صبر کن !
عماد سر تکان داد و به در خیره شد اما با خروج مرد از ساختمان به سرعت سرش را دزدید و زیر فرمان قایم شد.
آتش ناباورانه زمزمه کرد: امکان نداره !
عماد در حالی که از کمبود اکسیژن نفس نفس میزد پرسید: چی شده !؟
-:عماد... برو دنبالش! اون شماره پلاک اصلا ثبت نشده!
عماد کمی سرش را بلند کرد تا نگاهی به مرد بیندازد اما با جای خالی پراید رو به رو شد.
ناامیدانه زمزمه کرد: رفته...!
-:چی؟!
عماد پاسخ نداد. به جایش به سرعت استارت زد و اتومبیلش را حرکت داد. در همان حال گفت: فکر کنم گمش کردم!
-:نه... صبر کن! دوربینای ترافیکی!
-:چی؟!
-:هیچی... تو همینطوری برو... من میگم کجا رفته!
عماد سر تکان داد و پایش را بیشتر روی گاز فشرد .
-:ببین... سر راه یه دوربین ترافیکی هست. به چهار راه که رسیدی بپیچ به چپ!
عماد سر تکان داد. دقایقی بعد به چهار راه رسید و طبق گفته ی اتش عمل کرد.
پس از طی مسافتی دوباره پراید را یافت: دیدمش !
-:خوبه... زیاد نزدیکش نشو! مواظب باش شک نکنه!
-:باشه!
به تندی پایش را روی گاز می فشرد و با سرعت پیش می رفت . چشم از پراید نوک مدادی برنمی داشت . پس از ساعتی ؛ همچنان در حال تعقیب پراید نوک مدادی بود و او نیز به آرامی و با آرامش خیال رانندگی میکرد. گویی متوجه عماد نشده بود.
عماد با لرزیدن چیزی در جیب شلوار جینش دست برد و گوشی اش را بیرون آورد.
-:الو... آتش!
-:کجایی عماد؟!
-:داریم از شهر خارج میشیم!
-:متوجه نشده!؟
-:نه! خیلی آرومه!
-:خوبه!
در همین حال پراید وارد یک فرعی شد .
عماد به سرعت گفت : فعلا !
تماس را قطع کرد و بی توجه به پراید از کنار فرعی رد شد . هنوز چند متری بیشتر نرفته بود که سرعتش را کم کرد و چراغهایش را خاموش !
با دنده عقب برگشت و ارام وارد جاده ی خاکی شد . با وجود چراغ های روشن پراید که در تاریکی به طرز رعب اوری میدرخشیدند پیدا کردنش اسان بود .
جاده ناهموار بود و عماد مدام و چپ و راست می شد . صدای پارس سگ از هر سو به گوش می رسید اما خبری از هیچ انسانی نبود .
بالاخره پراید وارد محوطه ی بزرگی شد که به نظر متروکه می امد . عماد هم با فاصله به دنبالش .
با توقف پراید عماد هم ایستاد و موتور اتومبیل را خاموش کرد .
با وجود نور مهتاب می توانست ببیند که مرد از اتومبیل پیاده شد و به سمت ساختمان رفت . اون نیز به ارامی در را گشود و پیاده شد . با قدمهایی ارام اما استوار به سمت ساختمان به راه افتاد . حواسش به اطراف نیز بود . به ساختمان که رسید به دیوار بتنی اش تکیه داد و دوباره نگاهی به دور و برانداخت . ارام اسلحه اش را از کمر شلوارش بیرون کشید و دوباره پیراهن سیاه رنگش را مرتب کرد .
شروع کرد و ارام و با قدمهایی شمرده فاصله ی بین خود و در اهنی را طی کرد و به پشت در رسید . دوباره به دیوار تکیه زد و نفسش را بیرون فرستاد . انگشتانش را روی اسلحه محکم کرد و انگشت اشاره ی راستش را روی ماشه ثابت گذاشت .
شانه هایش را کمی تکان داد و سپش با قدمی بلند خود را به سمت دیگر در رسانید . بدون اینکه از دیوار جدا شود ارام با پای راستش در را گشود . وقتی خبری نشد ارام ، دقیق و با تکیه به در وارد شد . اسلحه اش را بالا گرفته بود تا اولین جنبنده ای را که میبیند شکار کند فضای داخل اما تاریک بود .
چند متری که جلوتر رفت فضا روشنتر شد گویی چراغی روشن بود . به سرعت خود را پشت جعبه های چوبی روی هم چیده شده پنهان ساخت . خم شد و نگاهی به محوطه ی روشن انداخت اما خبری نبود نه از مرد نه از کس دیگری !
در همین حین گوشی اش دوباره در جیب لرزید . عقب کشید و دست در جیب فرو برد . با دیدن شماره اتش تماس را رد کرد .
دوباره خم شد و نگاهی به محوطه ی خالی انداخت . چند قدم در طول دیوار جعبه ای پیمود و سپس در حالیکه در یک دست اسلحه ی اماده به شلیکش را داشت برای اتش نوشت : فکر کنم پایگاهشون و پیدا کردم !
و دوباره گوشی را در جیبش قرار داد و برگشت سر کارش . وقتی دید کسی نیست تصمیم گرفت جلوتر برورد . با رعایت احتیاط لازم خود را به جعبه های چوبی دیگری که کمی نزدیک تر بودند رساند ...
در همین حین اتش در دفترش با نگرانی منتظر بود . موبایلش را به دهانش چسبانده بود و پنهانی اتاق را طی می کرد .
محسنی که با ویلچرش کنار میز بزرگ چوبی نشسته بود بالاخره از تماشای اتش خسته گشت و گفت : چی شده ؟
اتش از حرکت ایستاد و به سمت محسنی برگشت : یه چیزی جور در نمیاد !
-:چی ؟
-:اون الان باید بفهمه که عماد دنبالشه ... مگه کارش همین نیست ؟!
محسنی چینی بر پیشانی انداخت .
اتش ادامه داد : پس چرا هنوز نفهمیده ؟! اونا که کارشون و اونطور تمیز انجام میدن پس ...
محسنی میان حرفش پرید : تله است !
اتش با نگرانی تایید کرد .
محسنی به سرعت مشغول تماس با موبایلش شد و در حالیکه منتظر بود خطاب به اتش گفت : من چند نفرو می فرستم دنبالش ...!
اتش با سر تائید کرد و دوباره شماره ی عماد را گرفت .
عماد اما کلافه از تماس های پی در پی اتش ارام زمزمه کرد : اه ... اتش!!!
و سعی کرد نسبت به موبایلش بی تفاوت باشد . نگاهی به اطراف انداخت اما دید خوبی نداشت . طول دیوار را طی کرد و از طرف دیگر به صحنه ی نورانی خیره شد باز هم خبری نبود . موبایلش همچنان مصرانه زنگ می خورد و عماد همچنان بی تفاوت ...
نگاهی به اطراف انداخت و دوباره به سرعت خود را به جعبه های دیگر رساند و پشتشان مخفی گشت .
موبایلش همچنان به خود می لرزید . بالاخره عماد را کلافه کرد . گوشی اش را بیرون اورد و پاسخ داد .
با عصبانیت کنترل شده ای گفت : چیه ؛ اتش ؟!
اتش با نگرانی و هیجان زمزمه کرد : از اونجا بیا بیرون !
عماد چینی بر پیشانی انداخت و خواست چیزی بگوید که ضربه ای به قفسه ی سینه اش خورد و او را عقب راند با این حال هنوز سرپا بود و اسلحه اش را داشت اما موبایلش روی زمین افتاد .
مرد بی معطلی لگدی دیگر به بازوی عماد زد که سبب شد اسلحه اش را از دست بدهد .
عماد هم بی توجه به درد بازویش چرخی زد و مشتی حواله ی صورت مرد کرد . مرد که غافلگیر شده بود قدمی عقب رفت . عماد مجالی نداد ؛ روی یک پایش بلند شد و با تیغه ی پا ضربه ای به گردن مرد نواخت .
مرد باز هم عقب رفت . گردنش را به دست گرفت و چند سرفه ی ارام کرد .
در همان حال پایش را روی زمین محکم کرد و او را عقب راند . عماد سعی کرد در مقابلش بایستد بنابراین دستانش را به هم قفل کرد و چند ضربه ی پیاپی به گردن مورد نواخت اما مرد خواسته اش را به کرسی نشاند .
چند قدمی به دیواره ی چوبی مانده بود مرد قفل دستانش را از هم گشود و در همان حال عماد را به سمت جعبه های هل داد .
عماد عقب عقب رفت و به جعبه ها خورد و اخی گفت . اما جعبه ها برخود لرزیدند و بر سر عماد ریختند .
قبل از اینکه عماد حرکتی بکند مرد اسلحه اش را برداشت و بالای سرش ایستاد .


If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#170 | Posted: 5 Apr 2014 13:34
عماد به زحمت سر بلند کرد و او را در حالیکه اسلحه را به سمت او گرفته بود تماشا کرد .
مرد با خشم خیره اش بود .
اسلحه را در دستش تکان داد : هنوزم همون براونینگ قدیمی رو داری ؟!
عماد پاسخی نداد در عوض خواست تکانی بخورد که مرد السحه را مصمم تر به طرفش گرفت : نوچ ... نوچ ... نوچ !
عماد زمزمه کرد : از کجا فهمیدی ؟
-:برخلاف تو که من و نمی شناسی من خیلی خوب می شناسمت ؛ عماد امیدواری ...
چینی بر پیشانی انداخت : یا فیروزی ؟!
عماد لبانش را از حرص به هم فشرد اما ساکت ماند .
-:از گذشتت خوشت نمیاد اقا عماد ؟
عماد زیر لب فحشی نثار مرد کرد .
مرد چینی بر پیشانی انداخت : هوم ؟... نشنیدم ؟! ... چی گفتی ؟
ناگهان عماد جعبه ای را به سمت مرد پرتاب کرد و به سرعت از جا بلند شد .
مرد که انتظار این حرکت را نداشت از شدت درد عقب رفت و زمین خورد .
در حالیکه به سختی روی پایش می ایستاد گفت : احمق!
مرد اما به سرعت از جا بلند شد . رو به روی عماد ایستاد : افرین !
پایش را کمی در هوا تکان داد تا دردش کمتر شود : معلوم شد همه ی زورت به اسلحت نیست !
مرد نیم نگاهی به اسلحه و صورت عماد انداخت . با حرکتی ناگهانی اسلحه را به طرفی پرتاب کرد . به صورت عبوس عماد خیره شد و با غرور گفت : یر به یر !
عماد سرتکان داد و گارد گرفت . مرد اما بی حرکت ایستاده بود . عماد نگاه تهدید امیزش را به چشمان مرد دوخت . مرد نیز با نگاهش او را به مبارزه دعوت میکرد .
عماد قدمی به جلو برداشت و پای چپش را به سمت مرد پرتاب کرد . مرد اما عقب کشید و پس از گذرپای عماد از کنار گوشش چرخی زد و با دو دست پای عماد را چسبید . عماد در حالیکه به سختی روی یک پا ایستاده بود برای ازادی تقلا میکرد و با هر تقلای او مرد قدرت دستانش را بیشتر میکرد .
مرد با تمسخر گفت : شروع خوبی نبود !
ناگهان عماد دل را به دریا زد . پایی که روی زمین بود را کمی خم کرد و سپس با قدرت جهید و سعی کرد با پای ازدش ضربه ای به سینه ی مرد بزند و موفق هم شد .
با برخورد پای عماد با سینه ی مرد قدرت دستانش کم شد و پای عماد را رها ساخت . شدت ضربه به قدری بود که قدمی او را عقب راند . عماد با اینکه پایش ازاد شده بود اما به شدت زمین خورد . به خاطر ضربه ای که به قفسه ی سینی مرد وارد شده بود مرد برای لحظه ای گیج شده بود . عماد هم از فرصت استفاده کرد . دستش را به زمین گرفت و خود را به جلو هل داد و با پایش ضربه ای به ساق پای مرد زد که مرد استقامتش را از دست داد و عقب عقب رفت تا به دیواره ی سیمانی برخورد . سریع از جا جهید و به سمت مرد رفت .
مرد نیز با شدت به دیوار برخورد کرد و واکنش دیوار نیز سبب شد تا دوباره به جلو برگردد و مقابل عماد زانو زند .
عماد نیز درنگ نکرد و با روی پا لگدی به صورت مرد نواخت که سبب شد مرد نیم چرخی بزند و به پست بخوابد .
عماد هم به سرعت به سمتش امد . نیشخندی زد و پایش را روی قفسه ی سینه ی مرد گذاشت و فشرد . مرد اخی گفت و از شدت درد زمین خاکی را چنگ زد . عماد اما بی توجه بود .
ناگهان مرد دستانش را بلند کرد و با دو دست پای عماد را چسبید و در حرکتی غیر منتظره پای عماد را با زور چرخاند که سبب شد مچ پایش پیچ بخورد .
عماد از فشار پایش کاست و اخی گفت . مرد نیز پای عماد را با شدت به سمتی هل داد که سبب شد عماد زمین بخورد .
قبل از اینکه عماد فرصت از جا برخاستن بیابد مرد بالای سرش نازل شد و با پا لگدی به صورت عماد زد . سر عماد به شدت عقب رفت و اثرات خون و اب دهان برجای گذاشت .
مرد دوباره لگدی به پهلوی عماد وارد کرد که سبب شد عماد از درد به خود بپیچد . بی درنگ بر کمر عماد سوار شد و بازوانش را دور گردن عماد حلقه کرد و به شدت فشرد . قصدش خفه کردن عماد نبود بلکه شکستن گردنش بود .
مرد چرخی به شانه هایش داد و سعی کرد سر عماد را نیز با خود بچرخاند . عماد که وضعیت را بحرانی دید سعی کرد به سرعت راه حلی بیابد .
بنابراین دست برد و به صورت مرد چنگ انداخت . تلاشش بی فایده بود اما دلسرد نشد . بار دیگر دست برد و این بار یقه ی مرد را گرفت . انگشتانش را به هم چفت کرد و به سرعت و با تمام قدرت او را به زیر کشید .
مرد کنار او به زمین افتاد . عماد در حالیکه صورتش سرخ شده بود و نفس نفس می زد گردن رگ به رگ شده اش را در دست گرفت .
هنوز کاملا خود را باز نیافته بود که متوجه مرد شد که اسلحه به دست بالای سرش ایستاده بود .
دلش می خواست چیزی بگوید ؛ حرکتی بکند اما در این زمان انرژی هیچ یک را نداشت .
-:ازت خوشم اومد ! اما حیف که باید برم !
عماد تنها توانست پوزخندی بزند .
مرد بی توجه به او انگشتش را روی ماشه ثابت کرد و اماده ی شلیک شد . عماد ارام چشمانش را بست . نمی خواست این صحنه را ببیند . نمی دانست چگونه اتفاق می افتد . هیچ گاه از این زاویه به ماجرا ننگریسته بود .
صدای گوش خراش شلیک گلوله در فضای تاریک و پر تنش سالن پخش شد و اکویی ارام نیز به دنبال داشت . به دنبال ان چند گلوله پی در پی !
عماد دردی حس نکرد . فکر کرد شاید بدنش بی حس شده است . اما هنگامی که پس از لحظاتی چشم گشود مرد انجا نبود ... رفته بود و او سالم بود ؛ بدون هیچ خراش گلوله ای !
سر برگرداند ... و تنها چیزی که در تاریک و روشن اتاق دید افراد رئیس بودند که به سمتش می دویدند .


*************


مرد جلوی میز شیشه ای ایستاد . تکه عکس را روی میز گذاشت . سر بلند کرد و به صورت کامران خیره شد : خودم شخصا رفتم دنبالش !
کامران لبخند رضایت مندی تحویلش داد . مرد هم در جواب فقط سرتکان داد .
تکه عکس را برداشت و بدان خیره شد . مرد همچنان بی حرکت ایستاده بود .
کامران بی انکه سر بلند کند پرسید : گردنت چی شده ؟!
مرد دستی به گردنش و خراش نسبتا عمیق کشید . ابروانش را بالا انداخت : حق با شما بود !
کامران سر بلند کرد و به چشمان مرد خیره شد .
مرد ادامه داد : ادمای رئیس اونجا بودن !
کامران تکه عکس را روی میز گذاشت : حالا جوابت و گرفتی ؟!
مرد با سر پاسخ مثبت داد .
کامران از جا برخاست و به سمت پنجره ی بزرگ اتاقش که به قسمت اداری پایگاه باز می شد رفت . مرد نیز با نگاهش وی را تعقیب می کرد .
در حالیکه به مرد پشت کرده بود گفت : معتمدی با اینکه باهوش بود و به درد می خورد اما ...
به سمتش برگشت و ادامه داد : ... اما اون قبل از اینکه مفید باشه مضر بود ! اون خودشم نم یدونست ولی اگه درباره ی ما می فهمید رئیسم دنبال خودش می اورد . سالها بود که چشم رئیس روش بود و امکان نداشت رئیس نفهمه !
مرد با سر تایید کر .
برای لحظاتی هر دو ساکت بودند تا اینکه مرد پرسید : حالا باید چیکار کنیم ؟
کامران چینی بر پیشانی انداخت و اندیشمند پاسخ داد : فکر کنم وقتشه که قضیه ی فلش و تموم کنیم !
مرد شگفت زده پرسید : الان ؟
کامران با سر تایید کرد و گفت : فریمان داره میاد طرف ما ! اگه جی جی چیزی راجع به فلش بگه برنامه هامون به هم میریزه !
-:اگه فریمان بفهمه بر ضدمون میشه ... در حالیکه دربارمون میدونه !
درنگی کرد و بیر حمانه ادامه داد : پس باید بکشیمش !
مرد حرفهایش را تایید کرد : اما من نمی خوام برنامه چندین سالمون همینطوری تلف بشه !
-:پس نباید چیزی بفهمه ! یعنی جی جی باهامون راه میاد!؟
کامران سر تکان داد : هنوز نمی دونم اما نمی خوام حذفش کنم !
-:بعد فدریکو اگه جی جیم بمیره انریکو شک میکنه !
کامران تایید کرد . چرخی زد و دوباره به مجتمع خیره شد : می تونی بری !
مرد سرتکان داد و به سمت در خروجی به راه افتاد اما قبل از اینکه خارج شود کامران صدایش زد : پویا !
مرد ایستاد و به سمتش برگشت .
کامران ادامه داد : کسی که صورتت و ندید ؟!
-:نه ! هیچ کس با صورت خودش نمیره ماموریت !
کامرا با سر تایید کرد و اشاره ای به خراش روی گردنش کرد : خونت چی !؟
-:جایی نخورد ... ! یه خراش ساده بود !
کامران لبخندی زد : خوبه ! نمی خوام ادم بعدی که حذف میشه معاونم باشه !
پویا با سرتایید کرد و لبخند گنگی زد .


*************


انریکو نرسیده به میزهای رستوران مکثی کرد و به دنبال یاس گشت . با دیدن یاس که پشت میز دو نفره ای نشسته بود و با لیوانش بازی می کرد لبخندی زد و به سمتش رفت .
یاس نیز با دیدن انریکو با لبخند منتظرش شد .
انریکو در همان حال که به سمت یاس می رفت گفت و گویش را با کامران به یاد اورد .
« تو فقط باید پیشنهاد بینش نیا رو قبول کنی و براش کار کنی !
-:چرا ؟
-:اینطوری می تونی به افتخاری هم نزدیکتر بشی !
-:چون افتخاری هم سعی میکنه من و بدست بیاره ؟
کامران با سرتایید کرد : اره ! بین افتخاری و اتش جنگه ! الانم هر دوشون دوست دارن تو رو تو مشتشون داشته باشن ! واسه همین وقتی تو بری طرف اتش ، افتخاری هم سعی می کنه تو رو بکشه سمت خودش و اینطوری مزایای بیشتری بهت میده !
-:خوب اگه اینطوری نشد و افتخاری خواست نابودم کنه چی ؟!
-:خوب امکانش هست ! اما حتیاگه با یه نفر بجنگی هم می تونی بشناسیش ! خصوصا اینکه رئیس خیلی چیزا راجع به دشمن قدیمیش میدونه !
-:حتی بیشتر از شما ؟
کامران ابرویش را بالا انداخت : حتی بیشتر از ما ! »
با صدای یاس به حال برگشت . یاس رو به رویش ایستاده بود . انریکو پس از سلام و احوال پرسی پشت میز نشست .
پس از سفارش غذا یاس بی مقدمه پرسید : انریکو ... انتظار نداشتم انقدر ناگهانی بیای سراغم !
-:چرا ؟ مگه ما باهم شریک نیستیم ؟!
یاس با سر تایید کرد : درسته ... اما اینکه یه دفعه تماس بگیری و بگی در مورد پیشنهادم فکر کردی ... من انتظار نداشتم حتی بهش فکر کنی !
-:پس چرا این پیشنهاد و بهم دادی ؟
یاس شانه هایش را بالا انداخت : تیری تو تاریکی بود !
انریکو پوزخندی زد . یاس بی توجه کمی اب نوشید .
انریکو تکانی خورد : خوب ... راستش من خیلی به حرفات فکر کردم و ...
یاس چینی بر پیشانی انداخت و منتظر ماند .
-: ... اینکه من از وقتی که شرکت مو راه انداختم چند باری با وضعیت بحرانی رو به رو شدم ... ولی تو ... ! تو حتی یه بارم تو شرایط بد قرار نگرفتی !
غرور با نگاه یاس در امیخت و انریکو نیز ان را حس کرد .
-:در واقع تو همیشه پشتیبانی میشی ؛ با ...
مکثی کرد و سپس ارام گفت : ... همون پولا !
یاس سرش را کمی کج کرد . گویا این سخن به مزاقش خوش نیامده بود اما انریکو بی توجه ادامه داد : منم می خوام خیالم همیشه مطمئن باشه ... اینکه اونقدر پول دارم که حتی می تونم یه کشورم بخرم !
با سکوت انریکو یاس لبخند تمسخر امیزی زد و گفت : امیدوارم متوجه شده باشی که با این حرفات بهم توهین کردی !
انریکو به سرعت پاسخ داد : نه ! منظور من اصلا توهین نبود ! من ... من فقط می خواستم رو راست باشم .
یاس با جدیت گفت : به هر حال ! باید بگم که فقط پول این شرکتی که میبینی رو نساخته انریکو ! این شرکت و یاس اریامنش ساخته !
و تاکید کرد : یاس اریامنش !
انریکو ارام گفت : یاس اریامنش یا اتش بینش نیا ؟
یاس با ارامش پاسخ داد : یاس اریامنش ... چون اتش بینش نیا یه قاچاقچیه بی کلاسه که وقت سرخاروندن نداره !
انریکو از اینکه او یاس و اتش را جدا از یکدیگر می دانست خنده اش گرفته بود .
یاس که گویی ذهنش را خوانده بود گفت : اتش ... اتشه ! یاس ... یاسه !
انریکو با شیطنت پرسید : پس خانواده ی بینش نیا هیچ ربطی به یاس اریامنش ندارن ؟
یاس ابرویی بالا انداخت و به چشمان قهوه ای انریکو خیره شد . لبخندی زد و پاسخ داد : چرا ... من وظیفمه که از خانواده ی اریامنش محافظت کنم !
مکثی کرد و ادامه داد : تو هم ... اگه بیای طرف ما وظیفت همین میشه !
انریکو با تردید پرسید : مگه اونا کین که همه باید ازشون محافظت کنن ؟ مگه اونا نمی تونن از خودشون مراقبت کنن ؟
-:انریکو ... همه نمی تونن یه هیولا باشن ! تو دنیای ما هم اگه بخوای سالم بمونی باید هیولا بشی !
-:پس قبول داری که تو هم یه هیولایی ؟
یاس در پاسخ تنها گفت :انکه دیری در مغاکی چشم دوزد ان مغاک نیز در وی چشم می دوزد !
انریکو با رضایت لبخندی زد .
یاس لحظه ای به لبخند راضی انریکو خیره شد و سپس ادامه داد : تو هم یه هیولا تو وجودت داری ... ! همه دارن ! فقط بیرون نمیارنش !
انریکو که گیج شده بود گفت : تو که میگی همه نمی تونن هیولا باشن !
-:اخه می دونی !؟ ... بعضی ادما اونقدر خوبن ... اونقدر خوبن که بدیشون و نمی تونی باور کنی !
-:از کجا می دونی که نقش بازی نمی کنن ؟
-:چون قابلیتش و ندارن . اونا نمی تونن دروغ بگن .
-:پس تو هم یه چیزایی رو باور می کنی .
یاس نیشخندی زد : فقط چیزایی رو که صادقانه باشن !
-:از کجا می دونی صادقانه ان ؟!
یاس سرش را پایین انداخت و با انگشت لبه ی لیوان را لمس کرد . بی انکه سر بلند کند گفت : می دونم به نظرت مسخره میاد اما ... منم دل دارم ! این دلمه که بهم میگه کی صادقه و کی صادق نیست .
انریکو شگفت زده به یاس خیره شده بود . یاس سنگینی نگاه او را حس کرده بود و ان را دوست نداشت . بنابراین سعی کرد بحث را عوض کند : خوب ... پس حالا شدی ادم من .
انریکو با سرتایید کرد : اره ... اما من یه شرطی دارم .
-:... شرط ؟ فکر نمی کنی تو این شرایط حرفت مسخره ست ؟!
انریکو ابروانش را بالا انداخت : شاید ... اما حداقل باید بشنویش قبل از اینکه ردش کنی .
یاس با سر تایید کرد و منتظر ماند .
انریکو کمی جا به جا شد : من ... می خوام سهامی که تو شرکت من داری رو به اسم خودم بزنی !!!
یاس خندید اما صورت انریکو هم چنان مصر بود .
-:می دونی از چیت خوشم میاد ؟
انریکو با ارامش زمزمه کرد : از چی ؟
-:از اینکه همه جوره می خوایم سلطت و روی اون شرکت حفظ کنی و این و به همه بفهمونی !
انریکو سرتکان داد : خوب اون دارایی منه .
یاس به صندلی اش تکیه داد : درسته ! اما زیاد یه چیزی رو سفت نچسب چون همون چیز میشه نقطه ضعفت و خیلی زود از دستش میدی!
-:حرفت و اویزه ی گوشم می کنم .
-:خوبه !
انریکو پس از لحظاتی سکوت گفت : خوب ... حالا من باید چیکار کنم ؟
-:کار سختی نیست . فقط باید سیاست های من و تو شرکتت اعمال کنی .
-:همین ؟
یاس با سر تایید کرد .
-:اما من نمی خوام فقط پشت میز بشینم .
یاس چینی بر پیشانی انداخت : منظورت چیه ؟
-:تو نمی خوای به من ازادی عمل بدی ... اگه یه روزی تو نباشی چی ؟
-:هیچ کس نمی تونه من و نابود کنه.
-:حتی نفوذ ناپذیرترین قلعه ها هم یه روزی فتح میشن ؛ قلعه بابک ، تروا و خیلی های دیگه .
-:چی می خوای ؟
-:می خوام همون کارایی که تو می کنی رو بکنم . می خوام من و با اون کله گنده ها اشنا کنی !
-:تو نمی تونی ... نمی تونی مثل من باشی !
انریکو با ارامش پرسید : چرا ؟
-:چون من میگم ... این کار مثل تجارت نیست .
-:باور کن منم مثل یه تاجر نیستم .
یاس با صدای نسبتا ارامی خندید .
انریکو با لحن خشکی گفت : من کاملا جدی ام .
لحنش به قدی مصمم بود که یاس نیز تسلیم شد : باشه ... بهت خبر میدم .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 17 از 36:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites