تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 18 از 36:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  35  36  پسین »  
#171 | Posted: 5 Apr 2014 13:35
جی جی در حالی که مشغول بازی با موبایلش بود وارد کوچه ی خلوت و نیمه تاریک شد . هم چنان مشغول بود که ناگهان با دیدن کفشهای سیاه براقی که سر راهش ایستاده بودند و مانع عبورش می شدند ایستاد .
ارام سر بلند کرد . شلوار خاکستری و پیراهن قهوه ای که روی ماهیچه های ورزیده سینه و بازوها را پوشانده بود و صورتی استخوانی با ریش !
جی جی به صورت مرد خیره شد . مرد با چشمان کم فروغش به او خیره شده بود بدون هیچ حرکتی !
ناگهان جی جی متوجه مردی دیگر شد که از پشت سر به سمتش امد و راه برگشت را نیز سد کرد . جی جی که مطمئن شد راه برگشت هم ندارد به سمت مرد قهوه ای پوش برگشت . مرد که نگاه پرسشگر جی جی را دید دست در جیب پیراهنش کرد و موبایلی را بیرون اورد و به سمت او گرفت .
جی جی نیم نگاهی به گوشی انداخت .
مرد قهوه ای پوش خشک و رسمی گفت : یکی می خواد باهاتون حرف بزنه .
جی جی اخم هایش را در هم کشید و به موبایل خیره شد . مرد موبایل را بیشتر به طرفش گرفت و با سر تایید کرد .
جی جی با تردید دست دراز کرد و گوشی را گرفت . به محض اینکه گوشی به دستش رسید شروع به زنگ خوردن کرد .
جی جی نیم نگاهی به مرد انداخت و تماس را پاسخ داد . گوشی را به گوشش چسباند . صدای پشت گوشی گفت : جی جی پاواراتی . دربارت خیلی شنیدم .
جی جی در پاسخ سکوت کرد .
-:نمی خواستیم اینطوری مزاحمت بشیم اما راه دیگه ای پیدا نکردیم .
مکثی کرد : بچه ها که اذیتت نکردن ؟
جی جی نگاهی به صورت تخس مرد قهوه ای پوش انداخت و ارام زمزمه کرد : نه .
-:خوب پس ... نمی خوام زیاد وقتت و بگیرم . من یه امانتی پیشت دارم که حالا می خوامش ...!
جی جی ابروانش را بالا کشید .
مرد ادامه داد : می دونی که ؟! فلش و میگم .
جی جی به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد .
-:حالا ... فلش و بده به دوستمون .
جی جی با جدیت گفت : نه .
مرد متعجب پرسید : نه ؟
-:تو تا حالا حرف زدی حالا نوبت منه .
به سمت چپ چرخید و به صفحه ی دوربین مداربسته ی جلوی در یک ساختمان خیره شد و ادامه داد :کامران !
با شنیدن این حرف کامران که در جایی امن و به دور از جی جی مشغول تماشای وی بود شگفت زده شد . کمی عقب رفت و به پشتی صندلی تکیه زد . به صورت مطمئن و تهاجمی جی جی که از درون لنز دوربین به او خیره شده بود نگاه کرد . به چشمانش خیره شد . این پسر بیش از انچه انتظار داشت باهوش بود .
برای چند لحظه سکوت بینشان می تاخت تا بالاخره جی جی پیش قدم شد و این اسب سرکش را رام کرد : یک ... ازت انتظار نداشتم با یه تغییر دهنده ی صدای مسخره بخوای باهام حرف بزنی ...
کامرا در جواب تنها لبخندی زد که از پشت گوشی ملموس نبود .
-:دو ... وقتی فلش دستم رسید یه امانتی نبود ... هنوزم نیست . تو هم نباید بیای دنبالش ... نه تو نه هیچ کدوم از ادمات !
کامران اندیشمند به وی خیره شده بود و حرفی نمی زد .
جی جی کمی سرش را به چپ متمایل کرد : حتما داری فکر می کنی من اینا رو از کجا می دونم .
کامران خود را جلو کشید و کاملا به صورت جی جی مسلط شد . به راحتی میشد افکارش را خواند با این حال همچنان هم خطرناک بود .
-:باید بگم که من قفل فلش و شکوندم . ساده تر از اون چیزی بود که فکرش و می کردم . و خوب خیلی چیزا اون تو بود . اسم اونایی که می خواستن شیطنت کنن ... با مدارک شیطنتشون . مثل افتخاری ... یا اونایی که بچه ی خوبی بودن .
چشمانش را ریز کرد : اما اون زیر میرا یه اسمی هست ؛ اسم یه ادم یا ... یه گروه ! مثل ... مثل یه عدده .
لبخند شیطنت امیزی زد : فکر کنم سی و هفت بود .
کامران دیگر تاب نیاورد : چی می دونی ؟
-:اونقدری می دونم که کل اون گروه ؛ سازمان یا هر چی که هست و نابود کنه ! می دونی تو در کل ادم خوبی هستی ... فقط ؛ به هر حال ادما اشتباه می کنن ! مثل تو ... که ناخواسته باعث شدی اونا به هدفشون نزدیک تر بشن ... خیلی نزدیک ... ولی تو هم کارتو خوب انجام داد ! سر به زنگا جلوی نقشه هاشون و گرفتی ... اما حیف که مدرک اون کمکی که بهشون کردی هنوزی اینجاست توی اون فلش ... !
نترس به نظر می امد . از گفتن این سخنان واهمه ای نداشت . گویا پشتش به جایی گرم بود اما کجا ؟ کامران در حالیکه سعی می کرد برخود چیره شود , به دو مرد دستور داد تا جی جی را بکشند .
جی جی نیم نگاهی به دست مرد قهوه ای پوش که داشت به سمت اسلحه می رفت انداخت و به سرعت گفت : اگه من و بکشی ، همه ی دنیا میفهمن چی کار کردی .
کامران چینی بر پیشانی انداخت و فریاد زد : صبر کنین .
هر دو مرد اسلحه را کنار گذاشتند . جی جی نفس راحتی کشید و دوباره به دوربین خیره گشت .
کامران محتاطانه پرسید : منظورت چیه ؟
جی جی با غرور گفت : اگه من و بکشی همه ی اطلاعات اون فلش رو اینترنت پخش میشه . حتی اگه بتونی خودتم تبرئه کنی ... کشور به اشوب کشیده میشه .
اشاره ای به قلبش کرد : تا وقتیکه این میزنه یه فرکانس به یه دستگاه می فرسته . به محض اینکه این فرکانس قطع بشه همه چیز رو میشه ! حالا چه به دست تو بمیرم یا یکی دیگه ... اخرش همه ؛ همه چیز و می فهمن !
کامران پوزخندی زد : شوخی می کنی .
جی جی با چهره ای جدی پاسخ داد : می دونی که می تونم و انجامش دادم . حالا اگه می خوای امتحان کنی اون یه موضوع دیگه ست .
کامران در سکوت اندیشید . حق با جی جی بود . چاره دیگری نداشت تا وقتیکه نتواند ان گیرنده را بیابد و از کار بیندازد ؛ حق با او بود . باید راه حلی پیدا می کرد اما اگر قبلش اتفاقی برای جی جی می افتاد ... نباید ریسک می کرد .
با صدای جی جی که در گوشی پیچید رشته ی افکارش پاره شد : حالا ... میزارین من از اینجا برم ... ! منم فراموش می کنم کسی سر راهم سبز شده . شما هم فراموش می کنین فلشی هست ... یا حتی سعی نمی کنین اون گیرنده رو پیدا کنین .
کامران خشمگین شد . جی جی منتظر جواب نماند . تماس را قطع کرد و سعی کرد به راهش ادامه دهد که مرد قهوه ای پوش مانع شد .
کامران چشم روی هم گذاشت : بزار بره .
مرد نگاه تهدید امیزش را به جی جی دوخت و در حالیکه با نگاه برایش خط و نشان می کشید قدمی کنار رفت تا جی جی رد شود .
جی جی لبخند رضایتمندی زد و به راهش ادامه داد . چند قدمی نرفته بود که برگشت . مرد قهوه ای پوش پرسشگرانه خیره اش شد . جی جی موبایلی که در دست داشت را به سمت مرد گرفت .
مرد با حرص گوشی را گرفت . جی جی لبخندی به رویش پاشید و سپس روی برگرداند و با طمانینه راهش را در پیش گرفت . مرد قهوه ای پوش که از ارامش جی جی حرصش گرفته بود با عصبانیت دندان هایش را روی هم سایید .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#172 | Posted: 5 Apr 2014 13:36
جی جی وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست . چند قدمی از در فاصله گرفت . دستش را در جیب جین سیاه رنگش فرو برد و خواست چیزی بیرون بیاورد که تقه ای به در خورد . جی جی به سرعت منصرف شد و به سمت در برگشت : بفرمایید .
انریکو در را گشود و کنجکاو سرکی داخل اتاق کشید . با دیدن جی جی در را کامل گشود و لبخندی به روی جی جی زد : چطوری ؟
جی جی سر تکان داد : عالی ! خودت چی ؟ کارات چطور پیش رفت ؟
-:ای ... خودت می دونی که سر و کله زدن با رئیس چطوریه .
جی جی با سر تایید کرد .
-:تو امروز چیکار کردی ؟
جی جی شانه هایش را بالا انداخت : هیچی ... ! همون کارای همیشگی .
انریکو سر تکان داد : باشه ... من خیلی خسته ام ... میرم استراحت کنم .
-:باشه .
انریکو در را بست و در میانش ناپدید گشت . جی جی که از رفتن انریکو مطمئن شد دوباره دست به جیب شد و فلش را بیرون اورد و بدان خیره شد .
در حالیکه لبخند شیطنت امیزی بر لب داشت زمزمه کرد : هر چقدر می خوای دنبال اون گیرنده بگرد کامران ... حتی تو هم نمی تونی چیزی که وجود نداره رو پیدا کنی .
مکثی کرد و اندیشمند به فلش خیره شد : حالا با تو چیکار کنم کوچولو ...؟
و دوباره با چشمان ریز به فلش خیره گشت . ناگهان به سمت تخت رفت : نه ! نباید این کار و بکنم .
و نفس عمیقی کشید . چینی بر پیشانی انداخت : اما این تنها راهشه .
فلش را در دست فشرد و نفسش را در سینه حبس کرد : بالاخره تصمیمش را گرفت .
فلش را را روی زمین انداخت . مغموم بدان خیره شد .
-:انریکو ... ببخشید . اما مجبورم .
و با قدرت پایش را روی فلش فرود اورد و با پاشنه ی پا ان را له کرد . طوریکه قاب پلاستیکی فلش شکست . جی جی اما راضی نشد . برخاست و با شدت بیشتری پاشنه اش را روی فلش فشرد و در همین حین زمزمه کرد : بعضی قفلا بهتره هیچ وقت باز نشن .
انریکو نگاهش را از چشمان سرد و بی حس پیش رویش گرفت و دوخت به صورت چین خورده بهزاد !
زهره نگاه غمناکش را در صورت دخترکش دوخت و گفت : فرانک مامان نظرت چیه ؟
نگاه سرد ؛ کنجکاوانه نگاه انریکو را بر انداز می کرد . به دنبال چیزی در این چشمان نا اشنا می گشت .
انریکو به ارامی سر چرخاند تا از این نگاه فراری باشد . این نگاه همچون نگاه بهار دلش را می لرزاند . نگاه فرانک پر از حرف بود . حرفی که پویش معنی اش را در ان لحظه درک نمی کرد .
زنگ در که به صدا در امد نفس در سینه اش حبس شد . زهره از جا بلند شد و انریکو نگاه منتظرش را به سمت درب ورودی برگرداند . حسی نگاهش را به ان سمت می کشید . حسی وادارش می کرد منتظر باشد . منتظر ورود شخصی که اشنایی اش دلش را می لرزاند . حسی که ضربان قلبش را افزایش داده بود .
قامت بهار که در چهارچوب در ظاهر شد بدون کنترل رفتارش از جا بلند شد .
بهزاد به دقت او را زیر نظر گرفته بود .
نگاه بهار با دیدنش براق شد . قدمی به سمتش امد و بعد از احوالپرسی کوتاهی که در ان چند باری پسرم خطابش کرد و انریکو با تمام وجود کلماتش را بلعید کنار فرانک جا گرفت و دست او را در دست فشرد .
روی صندلی نشست و نگاهش را به صورت مادر دوخت . بهار مشغول صحبت با فرانک بود و نگاه پویش به صورت بهار ...
زهره به جمع پیوست و رو به بهار گفت : اقای فریمان از فرانک خواستن تو شرکتشون مشغول کار بشه .
بهار نگاه خوشحالش را به روی فرانک برگرداند : چه خبر خوبی . این برای فرانک خیلی خوبه .
فرانک نگاه سردش را گرفت : اینطوری اذیتشون می کنم .
پویش از شادی بهار شاد شد و به تندی گفت : مطمئن باشید اینطور نیست . من واقعا از اینکه توی شرکت باشید خوشحال میشم .
زهره با لبخند انریکو را بر انداز کرد اما تمام توجه پویش به روی بهار متمرکز بود و حرکات نوازش گر مادر را روی دست فرانک دنبال می کرد . حسرت ان دستها را داشت . حسرت این حس نوازشگر ... حسرت دستهای مادر را !
بغضی که می امد تا سر باز کند را به سختی فرو داد و از جا بلند شد . به طرف فرانک برگشت و گفت : من فردا صبح کسی رو می فرستم دنبالتون ... ساعت نه صبح اینجا خواهد بود .
فرانک لبهایش را به سختی گشود اما انگار از حرف زدن منصرف شد .
بهزاد دست انریکو را فشرد : واقعا ازتون ممنونم .
لبخندی به روی دایی زد : من به حضور کسی مثل ایشون توی شرکت نیاز دارم .
از بهار به گرمی خداحافظی کرد و بهار با مهربانی نگاهش کرد و گفت : مراقب خودت باش پسرم .
چشمان بارانی اش را به صورت مادر دوخت و زیر لب چشمی زمزمه کرد .
چشمی که بهزاد فکر کرد ایتالیایی مثل او چطور می تواند به این سادگی از ان استفاده کند .
به همراه بهزاد به سمت درب خروجی قدم برداشت . دستش که به دستگیره رسید برگشت . بهار را از نظر گذراند و زیر لب خداحافظی گفت . زهره لبخندی به رویش زد و بهار ... !
بهار نفس عمیق کشید . چقدر این خداحافظ برایش اشنا بود . چرا دوست می داشت این مرد جوان در کنارش بماند . چرا در این مدت به این مرد جوان فکر می کرد و چرا علاقه ای در دل به او حس می کرد . پاسخی برای هیچ کدام از این احساساتش نداشت .
سعید هم گفته بود از این مرد خوشش می اید . گفته بود مرد محترمیست . گفته بود نزدیکی فرانک به مردی مثل او خوب است و بهار ...
ناخوداگاه لبخند زده بود . لبخندی از نزدیکی این مرد جوان به خانواده اش ... این اشنای غریبه برایش بسیار اشنا بود .
انریکو که از در بیرون رفت . احساس کرد چیزی گم کرده است . روی مبل نشست . فرانک با پای لنگانش به سختی به سمت اتاقش قدم برداشت و زهره چادر از سر گشود کنار بهار نشست و گفت : چی شد ؟
-:این جوون ... نمی دونم چرا حس می کنم خیلی برام اشناست .
زهره لبخندی زد : واقعا جوون محترمیه .
بهار تایید کرد و گفت : فکر می کنم حضورش خیلی تو روحیه فرانک تاثیر بزاره . همین که فرانک در برابرش سکوت می کنه و باهاش همراه میشه یعنی اینکه می تونه روحیه اش و تغییر بده .
زهره اهی کشید : دکترش هم همین و میگه .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#173 | Posted: 5 Apr 2014 13:38
عماد سر کوچه ی تنگ که با دیوار های اجری خانه های کلنگی احاطه شده بود ایستاد . به انتهای ناپیدای کوچه چشم دوخت . با اینکه به سختی می شد درهای اخری را دید اما عماد می توانست آشکارا درب انتهایی را ببیند . درست رو به رویش بود . جلوی چشمانش !
خواست قدمی به سمت کوچه بردارد اما هنوز پایش از زمین کنده نشده بود که منصرف شد .
قدمی به عقب برگشت و دوباره به در قهوه ای خیره شد . نمی خواست اینجا باشد ... نمی خواست دوباره پا در ان کوچه بگذارد ... نمی خواست از استانه ان در بگذرد اما ... اما باید می رفت . این کمترین کاری بود که می توانست برایش انجام دهد ؛ برای فرشته ی دوست داشتنی اش ؛ برای او که اولین اموزگار مهربانی اش بود ... هر چند تلاشش بیهوده بود . سرش را پایین آورد و نگاهی به خود انداخت . نباید اینجا می بود ... ! با چه رویی می خواست به دیدنش برود ؟! اصلا شاید ...
روی برگرداند و قدمی از کوچه دور شد . زیر لب زمزمه کرد : نباید برم ... نمی خوام برم . اصلا اون چیکار کرده که ...
ناگهان از حرکت باز ایستاد . می خواست گریه کند . می خواست اشک بریزد اما ... دیگر بچه نبود ، دیگر مثل بچه ها گریه نمی کرد ! مدتها بود که الماس های چشمانش را بدرود گفته بود . انها هم دیگر سراغش نیامده بودند . آری ! یادش رفته بود چگونه باید اشک می ریخت . برای فرشته اش اندوهگین بود ... افسوس می خورد ... قلبش به درد آمده بود . اما هنوز هم نمی توانست اشک بریزد .
یا یک حرکت به سمت کوچه چرخید . به خود مجال درگیری نداد و به سرعت وارد کوچه شد و مستقیم به سمت در قهوه ای به راه افتاد ؛ با قدم هایی تند .
می خواست زودتر برسد ...
یا شاید هم می ترسید اگر اندکی درنگ کند خاطرات کوچه گریبانش را بگیرند .
از حرکت ایستاد . دوباره ان صحنه جلوی چشمانش جان گرفته بود و باز ترسانده بودش .
هنوز هم می ترسید ... بعد از چهارده سال ...


ایران ؛ تهران ؛ چهارده سال پیش :

مرد بازوی کودک هشت ساله را گرفت و به سمت گوشه ی اتاق هلش داد . عماد زمین افتاد و با شکم روی فرش سر خورد . سرش به دیوار خورد و از حرکت باز ایستاد .
صورت مرد از شدت خشم سرخ شده بود و عرق تمام صورتش را پوشانده بود . مرد به سمتش امد و نعره کشید : پسره حروم زاده ... خجالت نمی کشی حرف من و زمین می ندازی ؟! ...
لگدی به پهلویش زد . عماد گریه کنان به خود پیچید . پیشانی اش زخم شده بود . با صدای ضعیفی گفت : غلط کردم ... غلط کردم بابا !
مرد خم شد . دستش را دراز کرد و یقه ی تی شرت عماد را گرفت و بلندش کرد . عماد سعی کرد فرار کند . اما مرد مانع شد بنابراین یقه ی پیراهنش جر خورد .
مرد بی توجه او را عقب کشید و سیلی سنگینی دم گوشش خواباند .
عماد پیراهن مرد را چسبید : بابا ... تو رو خدا ! تو رو ...
مرد او را از خود جدا کرد و یقه اش را چسبید و تقریبا از زمین بلند کرد : اونقدر می زنمت تا ادم شی ... پسره ی جو الق !
تکانش داد : از این به بعد تا من نگفتم از خونه بیرون نمیری ...
عماد نالید : باشه ... باشه .
-:حتی مدرسه هم نمیری .
عماد درمانده ضجه زد : تو رو خدا ... بابا ... مد ... مدرسه ... من ...
مرد دوباره تکانش داد : هان ... نکنه می خوای بازم بری مدرسه ... هان ؟!؟
-:بابا ...
مرد با حرکتی ناگهان رهایش کرد . عماد هم چون دیگر توانی نداشت روی زمین افتاد . مرد دستش را مشت کرد و بالا برد اما قبل از اینکه فرودش بیاورد عماد ناله کرد : مامان ... ! مامان ... !
زن که کنار منقل نشسته بود و در حال خود نبود رو به مرد گفت : بس کن دیگه ... بچه رو چیکارش داری !؟ بیا ... بیا یه کم حال کنیم .
مرد سر تکان داد و با لحن تهدید امیزی خطاب به عماد گفت : شانس اوردی که ننت به دادت رسید .
و به سمت زن رفت . رو به رویش نشست و وافور را به دست گرفت . عماد گوشه ای کنار پشتی نخ نما کز کرده بود و صدای گریه اش بلند بود .
مرد بی آنکه سر بلند کند خطاب به عماد گفت : خفه شو دیگه !
عماد بی توجه هم چنان مشغول اشک ریختن بود . از یادآوری اینکه دیگر نمی تواند به مدرسه برود اشک چشمش روانتر میشد .
مرد با عصبانیت نیم خیز شد . دستش را به نشانه ی سیلی بالا برد و فریاد زد : خفه میشی یا خفت کنم .
عماد از ترس خودش را جمع و جور کرد و عقب کشید . سعی کرد دیگر اشک نریزد . نمی خواست باز هم کتک بخورد . اما اشک هایش مجال نمی دادند . هر چه میکرد نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد .
مرد خشمگین از جا بلند شد : دِ میگم خفه شو پدر سگ !
عماد جلوتر امد : تو رو خدا بابا ! بزار برم مدرسه ...
-:غلط کردی ... ! الکی میری پولام و خرج می کنی حتی ادبم بهت یاد نمیدن .
عماد به التماس افتاد . مرد اما همچنان با فریاد رد می کرد .
ناگهان صدای گریه نوزادی از اتاق رو به رویی به گوش رسید .
زن در حالیکه سعی می کرد علاوه بر نئشگی اش از جا برخیزد گفت : اونقدر صدا کردین تا دریا بیدار شد .
پس از خروج او از اتاق مرد به سمت عماد برگشت . دستش را مشت کرد . عماد با گریه گارد گرفت : نه بابا ... تو رو خدا نزن . تو رو خدا ...
مرد مشتش را پایین اورد . گویی چیزی به ذهنش رسیده بود . به سمت بساطش رفت و صمغی لجنی رنگ بیرون اورد . به سمت عماد برگشت .
کنارش زانو زد : دهنتو باز کن .
عماد امتناع کرد . مرد به زور دهانش را باز کرد و حشسش را در دهانش فرو برد .
با حرص داد زد : بجوئش ...
عماد پیروی نکرد . مرد لگدی به پهلویش زد و او را مجبور به پیروی کرد .
لحظاتی بعد از کنارش بلند شد : حالا مثل بچه ی ادم ساکت میشی .

ایران ؛ تهران ، هم اکنون :

با برخورد چیزی به خود امد . پسر بچه چند قدم جلوتر ایستاد و عذرخواهی کرد . سپس بدون اینکه منتظر جواب بماند به سرعت از او دور شد .
عماد چشم از پسر بچه که هر لحظه دورتر میشد برداشت و دوباره به در خیره گشت . ارام به سمتش رفت . رو به رویش ایستاد . اعلامیه ی سیاه و سفیدی روی در نصب شده بود . به جای چهره اش ؛ تصویر یک گل قرارداشت . حقا که گل بود .
دست مرددش را به سمت کوبه ی در برد و ارام در را کوفت . دقایقی بعد صدای مردی از پشت در به گوش رسید : کیه ؟
و به دنبالش در باز شد . مرد جوانی در آستانه در پدیدار گشت . عماد با دیدنش سلام کرد .
-:سلام .
عماد کمی این پا و ان پا کرد . در حالیکه به اعلامیه اشاره داشت گفت : تسلیت میگم !
-:تشکر ... خدا رفتگانتون و بیامرزه .
عماد با افسوس سر تکان داد .
مرد کنجکاو پرسید : می شناختینش ؟
-:بله ... میشه گفت در حقم مادری کردن .
-:بله ... واقعا قلب مهربونی داشت .
-:میشه بپرسم شما چه نسبتی با مرحومه دارین ؟
-:من برادر زاده شم .
-:اوهوم .
مرد نگاهی به اطراف انداخت : من چقدر بی ملاحظه ام . لطفا بفرمایید تو .
و از پشت در کنار رفت .
عماد نگاهی به حیاط انداخت . تغییر چندانی نکرده بود . نه کاشی هایش ... نه گلهای باغچه اش .
ارام وارد شد . یک خانه ی کلنگی با اتاق هایی تو در تو که به ایوان بلند راه داشتند . ایوان نیز به کمک چند پله به حیاط راه می یافت .
عماد با دیدن پله ها خشکش زد .


چهارده سال پیش :


در آهنی جیغ جیغ کنان باز شد . زن چادری آرام وارد شد . در را پشت سرش بست و کلید هایش را در کیف نهاد . چادر مشکی اش را به دندان گرفت و زیپ کیفش را کشید . به سمت ساختمان چرخید اما با دیدن عماد که روی پله ها چنبره زده بود ایستاد . به صورت زخمی عماد خیره شد . آرام آرام جلو آمد و مهربانانه پرسید : عماد ... اینجا چیکار می کنی ؟
-:سلام ...
زن کنار پله ها ایستاد و صورت عماد را در دست گرفت . عماد چشمان کودکانه و نگاه مظلومش را به چشمان زن دوخت . هیچ حسی در صورتش نبود ؛ نه ترس ؛ نه هیجان ؛ نه ناراحتی !
زن با دلسوزی به زخم روی لبش خیره شد : حالت خوبه ؟!
عماد پاسخی نداد . زن دست دراز کرد و دستان کوچکش را در دست گرفت . ناگهان خشکش زد . دستان عماد خونی بود ... خونی بیشتر از خون خودش !
زن نگاه نگرانش را به چشمان قرمز پیش رویش دوخت . با نگرانی و صدایی که به سختی در می امد پرسید : عماد ...! این چیه ؟
عماد در سکوت برگشت و به ساختمان و در اتاقشان چشم دوخت . زن مسیر نگاهش را دنبال کرد . دستان لرزان عماد را رها کرد و چشمان عماد روی هم افتاد . سرش روی سینه رفت و به سختی نفس کشید . زن کنجکاو و مردد از پله ها بالا رفت .
حس خوبی نداشت . قلبش تند تند میزد . جلوی در چوبی ایستاد . با وجود مشبک بودن در به علت پرده امکان دیدن داخل نبود . بنابراین آرام دست برد و در را گشود .
ناگهان زن قدمی عقب گذاشت : ییـــــــــــهه !
زن دستش را روی قلبش نهاد . رنگش پریده بود . احساس می کرد ... احساسمی کرد الان است که حالش به هم بخورد . تصویر پیش رو ...
لحظاتی بعد زن کمی خود را جمع و جور کرد . دستانش هنوز می لرزیدند . به دیوار تکیه زد و آرام آرام سر خورد . هنوز آن صحنه را باور نداشت .
آرام به سمت عماد برگشت . با صدایی لرزان پرسید : تو ... ت ... تو این کار و کردی !؟
عماد جوابی نداد . همانند تندیس به زن خیره شده بود .
زن دوباره پرسید : در ... دریا ...!
عماد همچنان چون سنگ یکجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد .
هم اکنون :
مرد استکان چایی را در مقابل عماد نهاد : چند روز دیر کردین ! چهلمش دیروز بود ! هر چند کس و کاری نداشت ...
-:شما تنها عضو خانوادشین ؟
-:بله ...
عماد به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد و به استکان بلوری خیره شد .
-:شما ...
سر بلند کرد و به چشمان مرد خیره شد .
-:... من شما رو به جا نمیارم !
-:خوب ... شاید واسه اینه که من خیلی بچه بودم وقتی اینجا بودم .
مرد چینی بر پیشانی انداخت : نکنه ... نکنه شما پسر همون خانواده ای هستین که ...
حرفش را ادامه نداد . عماد اما با لحنی سرد گفت : ... که قتل عامشون کردن ؟!
مرد آرام با سر تائید کرد .
-:بله ... خودمم .
مرد با افسوس گفت : متاسفم . خدا بیامرزتشون .
سربلند کرد : قاتلشون هنوز پیدا نشده ؟
عماد کمی از چایش را نوشید : نه هنوز !
-:واقعا چطور کسی پیدا میشه که یه خانواده رو اونطور بیرحمانه بکشه !
عماد با سر تائید کرد .
-:خوبه که شما با عمم بودین .
-:همینطوره . عمتون واقعا به من لطف داشتن .
-:عمه می گفت شما براش مثل پسر خودشین . وقتی حظانتتونم دادن به عموتون خیلی تلاش کرد تا سرپرستتون بشه ولی عموتون سردادگاهم کلاه گذاشت .
عماد چینی بر پیشانی انداخت : بله ... به یاد دارم . عمتون واقعا به گردن من حق مادری دارن ! ایشون یه خانم واقعی بود ...
مرد با سر تائید کرد .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#174 | Posted: 5 Apr 2014 13:39
جی جی کلافه دستانش را در هوا تکان داد : انریکو ... انریکو ...
انریکو بی توجه به جی جی با آرامش کنارش قدم میزد .
-:چرا دختر داییت و تو شرکت استخدام کردی ؟! نگفتی رئیس می فهمه ؟
-:جی جی یکم اروم باش .
-:چطوری اروم باشم ؟ تو داری رسما به رئیس اعلام می کنی که پویشی !
انریکو با خنده گفت : انقدر داد نزن ... فکر می کنن چی شده !
جی جی نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد .
انریکو با تردید پرسید : تو اصلا واسه چی سعی داری من و ازشون دور کنی ؟
با شنیدن این حرف جی جی از حرکت باز ایستاد . این کارش سبب شد انریکو نیز از رفتن باز بماند . به سمت انریکو برگشت . چینی بر پیشانی انداخت .
انریکو به چشمانش خیره شد .
جی جی ناامیدانه گفت : تو بهم شک داری ؟! نـــه ؟
انریکو آرام گفت : نه ! معلومه که نــه ! ولی ... منم ادمم ! می خوام خانوادم کنارم باشن .
جی جی سرتکان داد . چرخید و به راهش ادامه داد : شاید به خاطر این نمی تونم درکت کنم چون هیچ وقت خانواده نداشتم .
انریکو مهربانانه مشتی به شانه ی جی جی زد : هــــــی ... پس من و دونا چی هستیم ؟
جی جی جوابی نداد .
انریکو منتظر نماند و پاسخ داد : ما یه خانواده ایم .
جی جی لبخند زد .
انریکو دست در جیب شلوارش فرو برد : بعدشم ... تو فکر کردی من انقدر احمقم ؟
جی جی با شیطنت سر تکان داد .
انریکو با جدیت طنز گونه ای پرسید : واقعا ؟ خیلی نامردی !
جی جی تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد . انریکو با جدیت به رو به رو خیره شد : درسته که استخدام فرانک یه ریسکه ولی می تونه امتیازم باشه ... اگه حواسم باشه می تونم با یه تیر دو نشون بزنم .
جی جی کنجکاوانه پرسید : چطوری ؟
-:اینطوری هم خانواده ام و کنارم دارم و هم رئیس و !
جی جی چینی بر پیشانی انداخت و خواست چیزی بگوید اما انریکو ادامه داد : اینطوری رئیس بهم بیشتر اعتماد می کنه !
جی جی متعجب به سمتش برگشت .
-:فکر می کنی واسه چی رئیس با من راه میاد ؟
منتظر پاسخ جی جی نماند : من اون و یاد پویش می اندازم . این و به زبون نمیاره اما واقعیت همینه . من هر چی بیشتر شبیه پویش باشم اون بیشتر میاد سمتم .
-:دیوونه شدی اگه رئیس شک کنه که تو پویشی چی ؟ اصلا اگه رئیس عاشق پویش نباشه چی ؟ اگه تو اشتباه کرده باشی چی ؟
-:جی جی ... ! رئیس شک نمی کنه ... اگرم شک کنه کار مادمازل اونقدر خوب بود که نمی فهمه ... باور کن ! اون هیچ مدرکی پیدا نمی کنه .
جی جی سر تکان داد : کافیه فقط شک کنه اونوقت مدارک خودشون جور میشن .
-:اینطور نمیشه .
-:اصلا رو چه حسابی نقشه رو ریختی ؟ به حساب حرف سی و هفت که میگن رئیس عاشقت شده بود ؟ حتی اونا هم اشتباه می کنن ...
-:نه ... درسته که اونا چشمم و باز کردن اما ... خودم می دونم . می دونم اتش یه حسبی به پویش داشته ... مطمئنم .
-:از کجا ؟ رئیس اصلا احساساتش و بروز نمیده .
-:من می دونم . احساسش می کنم . بعدش به جز این چه دلیل دیگه ای داشت که رئیس من و نکشت ؟ هان ؟!
-:پس چرا بهت شلیک کرد و بعدشم زندانیت کرد ؟ از سر عشق ؟
-:نمی دونم ... اون یه ادم پیچیده هست ...!
-:و تو رو همین ادم پیچیده سرمایه گذاری کردی !
انریکو با خوشبینی گفت : اگه ریسک نکنی که موفق نمیشی .
جی جی خواست حرفی بزند که انریکو به آرامی گفت : جی جی ... تو واسه خودت بادیگارد استخدام کردی ؟
-:نه ... ! چطور ؟
-:دو نفر دارن تعقیبمون می کنن ... از وقتی از شرکت اومدیم بیرون .
جی جی خواست نگاهی بیندازد که انریکو مانع شد : نه ... نگاشون نکن !
جی جی سعی کرد بی تفاوت باشد . همانطور که قدم میزد پرسید : یعنی کی فرستادتشون ؟
-:نمی دونم ... اونقدر ادم دور و برمون هست که نمیشه رو یکی دست گذاشت .
-:حالا چیکار کنیم ؟!
انریکو نگاهی به خیابانها و کوچه های اطراف کرد : جی جی ... دنبالم بیا !
هر دو به سرعت از خیابان عبور کردند .
-:کجا داریم میریم ؟
-:باید از شرشون خلاص بشیم .


*************


*******
عماد روی صندلی راحتی نشست : واقعا می خوای بزاری بیاد بینمون ؟
اتش کتابی که در دست داشت را بست و روی میز قرار داد . اندیشمند پرسید : انریکو رو میگی ؟
-:معلومه دیگه .
آتش متفکر به نقطه ای در دوردست خیره شد و پس از لحظاتی با لودگی پاسخ داد : آره !
و دوباره مشغول کتابخوانی شد .
عماد که حرصش در امده بود گفت : اتش ... من جدی ام !
آتش کتاب را کنار نهاد . به چشمان عماد خیره شد : آره ... میخوام بهش اعتماد کنم . می خوام بزارم از ما بشه !!!
-:واقعا ؟ یعنی می تونی بهش اعتماد کنی ؟
-:چرا که نه !
-:آتش ... اون مرد تا حالا چند بار برات تله گذاشته ، تهدیدت کرده ... هنوزم می خوای این کار و بکنی ؟
-:واسه همینه که می خوام آدمم بشه ! اون باهوش و جسوره ...
-:و خطرناک !
آتش نفس عمیقی کشید . سرش را کمی خم کرد : تو به چی می خوای برسی ؟
عماد با جدیت پاسخ داد : نمی خوام اشتباه کنی ! تو دوباره داری از رو احساست تصمیم میگیری . مثل قضیه اریا .
اتش موهایش را عقب راند : عماد ...
عماد مجال حرف زدن به آتش نداد : تو دوباره داری همون اشتباه و میکنی ! بهت گفتم آریا خطرناکه ... نباید بزاری جلو بیاد ! گفتی نه بزار باهاش بازی کنم . اومدی بازی بدی ، بازی خوردی ! گفتم آریا رو بکشیم گفتی نه ! نمی تونم !!! فراریش دادی و آوردی زندونیش کردی ! بازم نشد ...
-:عماد ... پویش آریا مرده ... دست از سرش بردار !
-:اره ... آریا مرده ولی تو ول کنش نیستی ... حالا هم که انریکو اومده !
-:عماد ... من خیلی خوب میدونم چیکار باید بکنم .
-:همینطوره ... تو رئیسی ! اما وظیفه ی من اینه که مواظبت باشم .
آتش پوزخندی زد : مواظب من ؟
-:آره ... مواظب تو ! احساسات میتونن حتی تو رو هم زمین بزنن !
آتش با لبخند گفت : تو هم که به عالم و آدم شک داری !
-:هر جور می خوای فکر کن ! اما من نمیزارم این پسره پاش و از گلیمش دراز تر کنه !
آتش با خنده سر تکان داد : باشه ... باشه !
عماد از جا برخاست : من دیگه میرم .
آتش سر تکان داد . عماد به سمت در به راه افتاد . چند قدمی به در مانده بود که آتش صدایش زد . برگشت و منتظر ماند .
-:نگران نباش ! من همه ی ژتونام و رو یه عدد شرط نمیبندیم !
-:از همین می ترسم . چون تو خیلی خوب بلدی بازی کنی !

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#175 | Posted: 5 Apr 2014 13:40
مهران یقه کتش را مرتب کرد : مدیر فروش ؟ ... شوخیت گرفته ؟
افتخاری سر بلند کرد .
-:من ... فکر می کردم معاونی چیزی بشم .!
پوزخندی گوشه ی لب افتخاری نشست : معاون ؟! حتی همینم زیاده ... اگه به من بود تو رو یه کارمند ساده می کردم .
مهران سر تکان داد : آره ... اما من واسه کارمند شدن یکم پیرم ! نه ؟
افتخاری بی توجه به کنایه او گفت : فردا بعد از ظهر یه نفر میاد واسه لباست !
-:لباس ؟
-:آره ... هفته ی بعد یه مهمونی ترتیب دادم . اون روز رسما معرفیت می کنم !
-:کارم و از امروز شروع میکنم ؟
-:آره ... شمس الدین دفتر کارت و نشونت میده !
مهران سر بلند کرد و به شمس الدین که رو به رویش کنار میز نشسته بود خیره شد . به نظر از حضور مهران چندان راضی نبود .
مهران لبخند شیطنت امیزی به رویش زد . شمس الدین نیز سعی کرد ابراز رضایت کند . اما موفق نشد .
مهران با خیال راحت روی صندلی بزرگ مشکی نشست . لبخندی زد : چقدر راحته !
چرخی به صندلی داد و همانطور که اتاق دور سرش می چرخید اثاثیه ی اتاق را از نظر گذراند .
به میز سیاه نگاه کرد و لبخند زد . درب سفید و درخچه ی نزدیک ان را هم از نظر گذراند و با ابروان در هم لحظه ای کوتاه به کتابخانه ی سفید و سیاه خیره شد و رو برگرداند . نگاهش که از کتابخانه عبور کرد پرده های حریر سفید و سیاه را هم مرور کرد و با رضایت سر تکان داد : پس اینجا اتاقته ؛ آقای مهران افتخاری ...!
ابروانش را بالا انداخت : هنوز خیلی مونده ... تو هنوز مدیرفروش یه شرکت فرعی هستی ... تا رئیس کمپانی های پیشرو پارس شدن خیلی راهه !
پایش را به زمین فشرد صندلی را که از حرکت با ایستاده بود دوباره چرخاند : آره ... اما منم مهرانم ! مهران افتخاری ... پسر پریا جمشیدی ... پسر مادمازل ! پسر افتخاری بزرگ ... پسر امیراسلان .
پایش را به پایه ی صندلی گرفت و با حرکتی ناگهانی از حرکت ایستاد : اومدم که بازی رو تمومش کنم !
و نگاه نافذش را به گلدان بزرگ کنار در دوخت . نگاهش انقدر برنده بود که اگر کمی ادامه می یافت درخچه را میکشت . اما چیزی مزاحمش شد . با تقه ای که به در خورد به خود آمد . صاف نشست و گلویش را صاف کرد : بفرمایید .
در سفید رنگ باز شد و از میانش قامت کوتاه زنی پدیدار شد . زن سلام کرد و مهران در جواب فقط سر تکان داد . زن در را بست و جلوتر آمد . چند قدمی به مبلمان جلوی میز مهران مانده بود که پا نگه داشت . مهران سر تا پای زن را بر انداز کرد . قدی کوتاه داشت و میشد گفت کمی تپل است . صورت گرد و سفیدی داشت . چشمان ریزش پشت عینک قاب مربعی اش پنهان شده بودند . مهران سرش را کمی عقب کشید و به صورت زن خیره شد . زن که نگاه بی پروای مهران آزارش می داد سر به زیر انداخت و کمی سرخ شد . بالاخره مهران به حرف آمد : پس تو منشی من هستی !
زن سر تکان داد : بله ...
مهران سرش را کمی خم کرد : اما من یه منشی نمی خوام !
زن سر بلند کرد و به صورت مبهمش چشم دوخت : ببخشید ؟
مهران بی توجه پرونده ا ی که پیش رویش بود را بست و به سمت او هل داد : من پروندت و خوندم !
منتظر واکنش زن نماند : خانم نجمی ... مجرد ... لیسانس کامپیوتر ... یه ماهه که استخدام شدی و ...
بی حوصله ادامه داد : ... بقیه چیزا !
نجمی نگاه مضطربش را به صورت مهران دوخت . از استرس گونه هایش گل انداخته بود و بر صفحه ی سفید صورتش به چشم میزد .
-:تحصیلات عالی که نداری ... سابقه کاری هم نداری ... مهارت به درد بخورم ...
سرش را به نشانه ی ناامیدی تکان داد .
نجمی به سرعت گفت : من فرانسوی بلدم .
مهران پوزخندی محو زد : فرانسوی ؟ اون که خودمم بلدم ... حتی بهتر از تو ! چه نیازی به تو هست ؟!
نجمی خواست چیزی بگوید که مهران ادامه داد : تازه خوشگلم که نیستی !
نجمی جا خورد : آقای ...
-:واسه چی باید اینجا نگهت دارم ؟
نجمی شگفتزده مهران را می نگریست . عصبانیت در رگهایش جریان داشت . می خواست داد بزند ... فریاد بزند ... اما خورد را کنترل کرد . نباید عجولانه رفتار می کرد . با هزار زحمت این شغل را به دست آورده بود . با وجود حقوق و مزایای نا چیز باز هم شغل خوبی به نظر می آمد . تمام توانش را جمع کرد و خواست محترمانه جواب دندان شکنی به مهران بدهد که باز مهران مانع شد .
-:همونطور که گفتم من یه منشی نمی خوام !
به چشمان نجمی خیره شد : بیرون پر منشیه ... من کسی رو می خوام که بتونم بهش اعتماد کنم ! کسی که چشم و گوش من بشه ... کسی که هر وقت لازمش داشته باشم کنارم باشه !
نجمی مردد به خود اشاره کرد : شما می خواین که من ...
-:آره ... می خوام تو اون ادم باشی ! این و بدون که هر کی کنارم باشه تا زمانیکه تنهام نزاره من تنهاش نمیزارم . تا وقتیکه بهم وفادار باشه هر چی بخواد بهش میدم ! پول ، اعتماد ، ... هر چی !
نجمی به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد .
-:تو ساختمون مرکزی پیشرو پارس و دیدی !؟ اونجا خیلی با این شرکت پیش پا افتاده فرق داره ... ! می دونی که من پسر افتخاریم ! ... جای من اونجا محفوظه ! اما اگه تو هم کنارم باشی ... تو هم یه جا اونجا پیدا می کنی ! درست کنار من ! برامم اهمیت نداره دیپلمه هستی یا چی ! اگه وفادار باشی ... به اندازه ی کافی باهوش و یکمم فرز ... حله ! اما نمی خوام خیلی باهوش باشی ! چون آدمای خیلی باهوش و نمیشه مهار کرد .
نجمی در سکوت فقط سر تکان میداد .
-:حالا دست خودته ! تا فردا وقت داری تصمیمت و بگیری !
-:بله آقا !
-:اینم بدون اگه جوابت منفی بود اخراج نمیشی ... فقط میگم منتقلت کنن یه بخش دیگه ! همین !
نجمی به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد .


*************


جی جی آرام و با طمانیه در خیابان قدم برمیداشت . آن دو مرد هنوز هم به دنبالش بودند . هیچ ابایی از شناخته شدن هم نداشتند و آشکارا تعقیبش می کردند . جی جی ترسیده بود ... معمولا عادت نداشت کسی این گونه سایه به سایه اش قدم بردارد . پا تند کرد . انها هم همینطور . ناگهان از حرکت باز ایستاد . چرخید و به سمت خیابان رفت . می خواست زودتر از دستشان خلاص شود اما انها دست از سرش برنمی داشتند . به سرعت قدم در خیابان نهاد . انقدر شتابزده عمل می کرد که حتی توجهی به اطرافش نداشت ؛ نه به آن زن که دست در دست فرزندش در پیاده رو مشغول قدم زدن بود ؛ نه به پسری که به صندوق صدقات تکیه زده بود و با گوشی صحبت می کرد . نه به گربه ی کنار سطل بزرگ زباله و نه به ماشینهایی که به سرعت از مقابلش عبور می کردند و ... نه به وانت بار آبی که به سرعت به سمتش می آمد .
تنها مشغله اش فرار از دست آن دو مرد بود . می خواست فرار کند ... اما نه به آن دنیا ... ! به هر وسیله ای ... اما نه با مرگ !
وانت به سرعت به طرفش می آمد و جی جی بیخبر می خواست از خیابان گذرکند . وانت از اتومبیل جلوی اش سبقت گرفت و از پشت آن بیرون پرید . وانت هر لحظه نزدیک تر میشد و ... ناگهان جی جی با فریاد بوق وانت به خود امد . به چپ چرخید و آن اتومبیل آبی کزایی را دید . آب دهانش را به زحمت فرو داد . سر جایش خشکش زده بود . پاهایش حرکت نمی کردند . می دانست باید کاری کند ... می دانست باید عقب بکشد اما ... پاهایش یاری اش نمی کردند . ضربان قلبش بالا رفته بود . در قفسه ی سینه اش احساس سوزش می کرد . گویی دو دست قلبش را گرفته و به دو سوی مخالف می کشیدند .
صدای دلخراش کشیده شدن لاستیک هایش روی آسفالت ترک خورده ی خیابان در فضا پیچید . به طوریکه سبب شد همه به سمتش برگردند . دور حرکت چرخ های وانت کمتر شد اما کافی نبود ... سرعتش هنوز هم زیاد بود و ...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#176 | Posted: 5 Apr 2014 13:42
ناگهان دستی تی شرت زرد رنگ جی جی را چنگ زد و با قدرت او را عقب کشید . در همین حین با اختلاف چند میلی ثانیه وانت با سرعت از کنارش رد شد و راننده اش لیچاری بار جی جی کرد . جی جی که نفس نفس می زد به زحمت به سمت ناجی اش برگشت . باز هم همان دو مرد . اما اینبار تعقیب کننده نبودند بلکه ناجی بودند .
به صورت ناجی اش چشم دوخت . مرد دیگر سرد پرسید : حالت خوبه ؟
جی جی به زحمت چشم از مرد اول گرفت و به مرد دیگر نگریست . آرام سرش را بالا و پایین کرد : (Si)...(Si)
مکث کوتاهی کرد و سپس پرسید : ش ... شما ... کی ... کی هستین ؟!
باز لکنت زبان به سراغش امده بود . سعی داشت بر خودش تسلط یابد پس دوباره پرسید : شما کی ... کی هستین ؟
دو مرد پاسخی نداند . تنها به او خیره بودند .
آرام زمزمه کرد : کامران شما رو فرستاده ؟
همچنان پاسخش سکوت بود .
-:بهش ... بهش بگین با تعقیب کردن من نمی تونه فلش و پیدا کنه ! بگین الکی خودش و خسته نکنه ...
مرد دوم به حرف آمد : ما باید ازتون محافظت کنیم .
-:چی ؟!
-:نباید اتفاقی براتون بیفته ... این وظیفه ماست .
جی جی پوزخندی زد : می ترسین من بمیرم اطلاعات بره رو اینترنت ؟
مرد پاسخی نداد .
-:شما من و ترسوندین . کم مونده بود برم تصادف کنم .
-:ما جونتون و نجات دادیم .
-:اگه نترسونیدم منم اونطوری از خیابون رد نمیشم ...
مرد چیزی نگفت .
-:به کامران بگین دست از سرم برداره . دیگه نمی خوام دنبالم بیاین .
-:ما باید مواظبتون باشیم .
-:گفتم که نمی خوام !
-:رئیسمون اینطور خواستن و ما انجامش میدیدم .
-:پس به رئیستون بگین جی جی اینطوری گفت ... بگین اگه اذیتم کنه همه ی اطلاعات فلش و فاش می کنم ...
مرد سرش را به نشانه ی منفی تکان داد : نمیشه !
جی جی هم چنان مشغول بحث با آن مرد بود و سعی در قانع کردن وی داشت مرد اما بر دستورات پافشاری می کرد .
در همین حین اتومبیل سفید رنگی به آنها نزدیک میشد . انریکو که با دیدن جی جی متعجب شد سرعتش را کم کرد . نیم خیز تا مطمئن شود خود جی جی است . آری ... جی جی بود . به همراه دو مرد ... که به نظر اشنا بودند . دو مردی که ... صبح آنها را ملاقات کرده بود . در حالیکه در حال فرار از دستشان بود به همراه جی جی !
اما جی جی اکنون مشغول صحبت با آنان بود ... و به نظر نمی آمد که آنها را نمی شناسد در حالیکه ادعا کرده بود هیچ یک را نمی شناسد .
چینی بر پیشانی انداخت . با گذر اتومیبل از کنارشان به آینه ی بغل چشم دوخت تا آنها را زیر نظر داشته باشد . آنقدر نگاهشان کرد تا از دیدش ناپدید شدند .
ناگهان افکاری منفی به سراغش امدند ... همان احساسات قدیمی ... همان حس آشنای بی اعتمادی ! حسی که غریبه نبود ... حسی که از رفتنش چیزی نگذشته بود و حال باز کنارش بود ... حسش می کرد .


*************


افتخاری تکانی خورد. کتابی که در دست داشت را ورق زد. بتول بی توجه به بی تفاوتی افتخاری دوباره گفت: آقا از وقتیکه از شرکت برگشته مدام داره قفسه ها رو زیر و رو میکنه! آشپزخونه، انباری... همه جا رو گشته!
افتخاری به دسته ی مبل لم داد و همچنان به خواندن ادامه داد.
بتول با نگرانی ادامه داد: به نظرم آقا داره دنبال...
صدایش را پایینتر آورد: ...الکل میگرده!
افتخاری کتاب را کمی پایینتر آورد و از گوشه ی کتاب نگاهی به صورت چیندار بتول انداخت.
بتول مستاصل پرسید: چیکار کنم آقا!؟
افتخاری گلویش را صاف کرد: هیچی...
-:هیچی؟!
افتخاری کتاب را بست و به بتول خیره شد: آره... هیچی! نگرانش نباش...
-:اما آقا...
افتخاری میان حرفش آمد: من میدونم چیکار کنم! داروهایی که بهت دادم و خورد؟!
-:نمی خورد... منم قاطی غذاش کردم!
لبخند پنهانی گوشه ی لب افتخاری نشست: خودم حواسم بهش هست... تو فقط کارایی که بهت گفتم و بکن!
بتول آرام سر تکان داد: بله آقا!
افتخاری اشاره ای به در کرد: حالا میتونی بری!
بتول مردد به سمت در به راه افتاد. هنگام خروج جلوی در مهران رو به رویش سبز شد. با دیدن مهران تنها به لبخند و به زبان آوردن کلمه ی "آقا" اکتفا و از کنارش گذر کرد.
مهران نیز سعی کرد پاسخ بتول را با لبخند دهد هر چند شباهتی به لبخند نداشت. پریشان به نظر می آمد. موهایش ژولیده بود و صورتش در هم. دستانش به شدت میلرزید.
وارد سالن شد و یکراست به سمت کاناپه ی بژ رنگ رفت. کتش را با حرکتی برداشت و به سمت در برگشت. قدمی بیشتر برنداشته بود که صدای افتخاری متوقفش کرد.
افتخاری بی آنکه چشم از کتاب بردارد گفت: اگه رفتی دیگه برنگرد!
مهران به سمتش برگشت. چینی بر پیشانی انداخت: چی؟!
افتخاری با آرامشی غیرقابل توصیف گفت: اگه پات و از در باغ بزاری بیرون دیگه جایی تو این خونه نداری!
مهران گیج به افتخاری خیره شد. افتخاری بی توجه به او به مطالعه ادامه داد. مهران نیز بی توجه به تهدید افتخاری به سمت در به راه افتاد.
پس از خروج مهران افتخاری کتاب را بست و روی زانوهایش رها کرد. نفس خسته اش را بیرون داد و با نگرانی سایه ی مهران را تعقیب کرد.



*************


شب از نیمه گذشته بود و تا ساعتی دیگر روشنی گرگ و میش نمایان میشد. مهران تلوتلو خوران خود را به کنار در رساند. با چشمان خمارش به دنبال دکمه ی آیفون گشت و پس از دقایقی بالاخره آن را یافت. انگشت بی بنیه اش را روی دکمه گذاشت و فشار داد. اما به جای آن مفاصل انگشتش خم شد.
پوزخندی زد و زمزمه کرد: تو هم داری واسم ناز میکنی...
نفسش را با حزن بیرون داد: هی...
تمام توانش را جمع کرد و دوباره زنگ را فشرد اما جوابی نیامد. دقایقی صبر کرد؛ هیچ! دوباره امتحان کرد... دوباره و سه باره... اما خبری نشد!
مهران درحالیکه به در بسته خیره شده بود آرام آرام عقب رفت. نگاهش را از پای دیوار تا بام ساختمان سه طبقه بالا کشید. چراغ ها خاموش بود و ساختمان آهسته به خواب رفته بود. حتی چراغ در حیاط تا در ساختمان که همیشه روشن بود نیز خوابیده بود. با لحنی سر خوشانه گفت: اینکه خودتی... عمارت طاووس!... پس کی درا رو بسته!
دوباره جلو آمد و زنگ را فشرد باز هم خبری نشد. دست به دستگیره ی طلایی در گرفت. زانوانش خم شد. آرام کنار در روی سنگفرش نشست و به در تکیه زد: هی... هی...
سر بلند کرد و به ماه خیره شد. چینی بر پیشانی انداخت و شاکی گفت: چیه؟! هان...!؟ واسه چی داری میخندی!؟
نیم خیز شد: میام میزنمتا!
از جا بلند شد: دِ میگم نخند!... اون روی سگ من و بالا نیارا!
با عصبانیت فریاد زد: مرتیکه نخند... میگم نخند دیگه!
ناگهان خم شد و قلوه سنگی که کنار پایش بود را به دست گرفت. با حرکتی ناگهانی از جا جهید و سنگ را به شدت به سمت ماه پرتاب کرد درحالیکه فریاد میزد: میگم نخند... عوضی...! فلان فلان شده... دلت میخواد فحشت بدم! هان؟!
در همین حال افتخاری به صندلی بزرگش در اتاق گرم و نرمش تکیه داده بود و از داخل مانیتور تک پسرش را تماشا میکرد. نمی دانست به حرکات مهران بخندد یا از وضعیتش زار بزند.
بازویش را روی میز قرار داد و سرش را بدان تکیه زد . سرش درد میکرد.... از اعماق قلبش سردرد گرفته بود. تک پسرش... تنها چیزی که میدانست در این دنیا متعلق به اوست در مقابل چشمانش... فریاد میزد... میسوخت... نابود میشد!
سرش را بلند کرد. دوباره به مهران که خسته دوباره جلوی در نشسته بود خیره شد. ناگهان فریاد مهران او را ترساند: خدا!!!!!!!!!!!!
افتخاری در حالیکه به نیمرخ مهران از پشت دوربین امنیتی خیره بود دست برد و لب تاپش را بست. با صلابت از جا بلند شد و در حالیکه به سمت اتاق خوابش میرفت زمزمه کرد: باید بخوابم!
و مصمم این جمله را بارها تکرار کرد. هر چند در طول شب خواب به چشمانش نیامد. در تختخواب بزرگ و راحتش مدام از پهلویی به پهلوی دیگر میچرخید. هر گاه چشمانش را میگشود مهران پنج ساله را جلوی رویش میدید. تمام شب کابوس میدید. کابوس بیدارگونه رویای مهران پنج ساله را!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#177 | Posted: 5 Apr 2014 13:44
عماد نگاهش را از رستوران گرفت و به صورت پر از آرامش آتش دوخت و گفت : حالا چرا رستوران ؟!
آتش لبخندی زد : چون نه این وریه نه اون وری .
عماد دستی به موهایش کشید و گفت : هنوزم میگم نباید بهش اعتماد کنی .
آتش به صورتش خیره شد : منم بهت گفتم من به این راحتی به کسی اعتماد نمی کنم . ازش خوشم میاد . احساس میگه در موردش اشتباه نمی کنم . کمک زیادی قراره بهمون بکنه .
عماد با کنایه گفت : مثل آریا ؟
لبخند روی لبهای آتش رنگ باخت . به آرامی سر برگرداند و به ساختمان رستوران چشم دوخت : پویش مرده عماد ... چندین سال از مرگش می گذره ... باید این و باور کنی .
-:تو باور کردی ؟
-:باور کردم که باعث مرگش من بودم . پویش اریا رو من نابود کردم . مرگ برای پویش بهترین راه حل بود . از اینکه مرد و من و بیشتر از این نشناخت خوشحالم .
بغضی که به گلویش می امد را فرو داد و از ماشین پیاده شد .
صدای عماد قبل از بسته شدن در به گوشش رسید : کی بیام دنبالت ؟
-:لازم نیست بیای دنبالم .
-:نکنه می خوای با این مرده برگردی ...
اتش پاسخی نداد . به سمت رستوران قدم برداشت و با بستن لحظه ای چشمانش سعی کرد بر خود مسلط شود . قدم های بعدی اش مثل همیشه محکم و پر از خشم بود . رو به روی انریکو نشست و به صورت پر از لبخند او چشم دوخت .
انریکو گارسون را صدا زد و گفت : دیر کردید .
-:فقط دو دقیقه ...
انریکو با شیطنت خودش را جلو کشید و به چشمان رویایی اش خیره شد : از شما همین دو دقیقه هم بعید بود .
یاس با اسودگی پاسخ داد : منم ادمم . می تونم گاهی کمی دنبال ارفاق باشم .
-:شما هر چی امر کنید همون میشه . لازم نیست دنبال ارفاق باشی در همه حال قبولی حتی اگه ورقه ت سفید باشه .
ابروان اتش بالا رفت . دستانش را روی میز در هم قفل کرد و نگاهش را از منو گرفت : امروز خیلی سرحالی ...
انریکو باز هم شیطنت کرد : تمام این لحظات بخاطر حضور توئه.
-:فکر نمی کنی زیادی چاپلوسی می کنی ؟
-:داری به من توهین می کنی . البته که اینطور نیست . من فقط دارم مثل یه جنتلمن با خانم متشخصی رفتار می کنم .
یاس لبخند زد . لبخندی که روی لبهایش نشست ناخوداگاه و بدون کنترل بود . نگاهش را از چشمان پیش رویش گرفت و منو را به دست گارسون که تازه رسیده بود سپرد و سفارش داد . منتظر سفارش انریکو بود که او افزود : برای منم از همین بیارید .
گارسون دور شد . حالت ارام صورت انریکو را کند و کاو کرد و گفت : باید توی یه امتحان شرکت کنی .
چینی بر پیشانی انریکو نشست و زمزمه کرد : امتحان ؟
-:مگه نمی خواستی کار یاد بگیری .
-:البته که می خوام
-:پس باید امتحان بدی ...
انریکو خشمش را که از رفتار اتش در وجودش شعله کشیده بود را پشت چهره خونسردش پنهان کرد : چرا که نه ... حاضرم هر امتحانی بدم .
یاس از خونسردی او متعجب شد اما ارام تکرار کرد : محموله ای به زودی وارد ایران میشه . بخاطر مشکلاتی که این روزا پیش اومده انتقال این محموله از مرز غیر ممکنه ...
با مکث کوتاه یاس ، انریکو میان حرفش آمد و گفت : و تو می خوای من این محموله رو رد کنم . اگه بتونم از پسش بر بیام و ردش کنم برنده شدم و توی امتحان تو هم قبولم .
یاس چشم رو هم گذاشت و دوباره به صورت انریکو خیره شد : همینطوره .
انریکو چشمک زد : پس بریم سراغ کار ... به زودی این محموله به دستت میرسه .
-:نمی خوای بدونی از کجا و چطوری ؟
-:زیاد مهم نیست الان . بعدا اطلاعات و واسم میفرستی .
-:اون محموله ...
انریکو حرفش را قطع کرد : مهم نیست اون محموله چیه و از کجا میاد . مهم اینه هر کجا که باشه قراره حتما به دست تو برسه . در این شک نکن .
یاس از اعتماد به نفسش دلگرم شد و لبخند زد .
گارسون غذاها را روی میز چید و انریکو لیوان اب را بلند کرد و با خود اندیشید « آتش بینش نیا برنده این بازی منم ... من نمی زارم به سادگی تلاش چند ساله ام و به باد بدی .»


*************


مهران درب بنز سیاه را گشود و سوار شد . کنار دست افتخاری نشست .
افتخاری خطاب به راننده که پشت شیشه ی دودی رنگ قرار داشت گفت : راه بیفت .
اتومبیل به آرامی حرکت کرد . افتخاری بی توجه به مهران صفحات پروژه ای که در دست داشت را ورق میزد .
مهران نیم نگاهی به وی انداخت و با کنابه پرسید : دیشب خوب خوابیدی هوشنگ خان ؟
افتخاری زیر چشمی نگاهی به مهران انداخت و پاسخی نداد که همین مهران را عصبانی تر کرد .
تقریبا فریاد زد : تو خوشت میاد ببینی یکی التماست می کنه نه ؟!
افتخاری همچنان سکوت کرده بود .
مهران چرخی به کمرش داد و به سمت افتخاری برگشت . به صورتش خیره شد : مگه من ... پسرت نیستم ؟!... چطور دلت اومد من و دو روز تموم تو خونه راه ندی ؟!
افتخاری سر بلند کرد و به چشمان مهران خیره شد : تو پسرم نیستی ... پسر افتخاری الکلی نیست !
مهران پوزخندی زد : هه ... الکلی !
افتخاری ادامه داد : در ضمن اگه الان اینجایی به خاطر بتوله ...
-:خوبه که حداقل یه نفر بهم اهمیت میده .
-:و باید بدونی هنوزم نمی تونی وارد عمارت طاووس بشی .
-:چی ؟ چرا!؟!
-:همونطور که گفتم تو پسرم نیستی ... پس حقی تو اون خونه نداری !
مهران از عصبانیت سر تکان داد . این تنها کاری بود که از دستش بر می آمد .
بالاخره تسلیم شد : چی می خوای ؟ ! می خوای چیکار کنم ؟
افتخاری که انگار منتظر همین حرف بود به سرعت برگی را از میان پرونده اش بیرون کشید . به سمت مهران گرفتش .
مهران متعجب پرسید : این چیه ؟
-:باید این و امضا کنی !
مهران مردد برگه را گرفت و مشغول خواندنش شد .
-: تو این برگه تو تعهد می کنی که تا دو ماه الکل و کاملا ترک کنی و اگه اینطور نشه من حق دارم تمام دارایی هات و ضبط کنم .
مهران پوزخندی زد : با خودت چی فکر کردی ؟ حتما می خوای بقیه ی پولای مادمازل و بالا بکشی ... عمارت و شرکتا بس نبود حالا ...
افتخاری میان حرفش دوید : یه بندی که تو اینجا ذکر نشده اینه که پلیس خیلی رفتار خوبی با آدمای الکلی نداره !
مهران بی توجه به لحن تهدید آمیز افتخاری گفت : چرا فکر کردی من این چیز احمقاته رو امضا می کنم ؟
-:چون این تنها راهیه که می تونی برگردی پیش کسایی که بهت اهمیت میدن .
مهران متفکر به برگه خیره شد . افتخاری نیز با آرامش به تماشای مناظر بیرون مشغول شد زیرا از خود مطمئن بود .
مهران دقایقی بعد خودکاری از جیبش بیرون کشید و برگه را امضا کرد . مردد آن را به دست افتخاری داد . افتخاری نیز با رضایت آنرا پذیرفت . هر دو به چشمان هم خیره شدند . در نگاهشان چیزی موج نمیزد همانند دو غریبه یکدیگر را می نگریستند . اما در پس این نگاه های غریبانه نقشه هایی خفته بود . نقشه هایی که برای هم داشتند .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#178 | Posted: 5 Apr 2014 13:45
انریکو تکانی خورد. روی صندلی اش راحت به نظر نمی آمد.
کامران بی توجه به او زمزمه کرد: پس رئیس بازم نقشه داره...!
-:آره... میخواد امتحانم کنه! باید یه محموله رو از افغانستان بیارم تهران!
-:محموله چیه؟!
-:نمی دونم... حقم ندارم توش و ببینم!
-:خوب... کار سختیه؟!
انریکو سر تکان داد: میدونم!
-:الان دو سه سالی هست که پلیس خیلی حواسش به مرزای شرقی به ویژه مرز افغانستانه! همینطورم افتخاری... اون مثل عقاب بالا سر مرزا ایستاده تا محموله های رئیس و به چنگ بیاره!
-:واسه همین این کار و بهم داده!
-:پس حالا میخوای چیکار کنی؟
-:تو بگو...
کامران چینی بر پیشانی انداخت: من؟!
انریکو حق به جانب گفت: آره... تو گفتی برو با رئیس همکاری کن... تو کلی نیرو و تجهیزات داری!
کامران پوزخندی زد: آره... اما رئیس که قرار نیست به من اعتماد کنه! تو باید اعتماد رئیس و جلب کنی و این کارم باید خودت انجام بدی!
انریکو به صندلی تکیه زد: رو شما حساب کردن مسخره ترین کار دنیاست!
کامران تائید کرد: واسه همینه که ما هنوز سرپاییم! اگه قرار بود مستقیما وارد کاری بشیم الان...
سرش را به چپ و راست تکان داد.
انریکو نفس عمیقی کشید و پس از لحظاتی سکوت گفت: پس نمی خواین کمکم کنین!؟
-:چرا!... تو نقشهات و بکش! هر جا کمک لازم داشتی ما هستیم!
لحظه ای درنگ کرد: راستی... فیونا رو یادته؟!
انریکو با سر تائید کرد: آره...
-:از این به بعد لازم نیست مدام بیای اینجا! بهمون مشکوک میشن! فیونا رابط بین ما میشه!
-:پس میخواین واسم جاسوس بزارین!
کامران بی هیچ انکاری گفت: نیمه ی پر لیوان و ببین! اینطوری هم یه کمک داری... هم لازم نیست مدام به ما گزارش بدی!
انریکو اندیشمند زمزمه کرد: فیونا! آره؟!
کامران با سر تائید کرد. انریکو دستش را زیر چانه قرار داد و در افکارش غرق شد.


*************


مهران یقه ی پیراهن صورتی رنگش را مرتب کرد و کیف سامسونتش را با غرور به دست گرفت و وارد دفتر شد. نجمی با دیدن مهران به سرعت بلند شد و سلام کرد.
مهران با خوشرویی پاسخ گفت: سلام... حالتون خوبه؟!
نجمی لبخند آرامی زد: مرسی!
مهران خواست به راهش ادامه دهد که جعبه ای کنار در توجهش را جلب کرد. به سمت نجمی برگشت: این جعبه واسه چیه؟!
نجمی مغموم گفت: میخواستم بهتون بگم... دیروز صبح آقای رئیس شخصا اومدن و وسایلاتون و از اتاق جمع کردن و ریختن تو این جعبه! درم قفل کردن!
مهران تقریبا عصبانی گفت: واسه چی؟!
-:گفتن دستور آقای افتخاریه! مثل اینکه ایشون گفتن...
سخنش را نیمه رها کرد.
مهران کنجکاو پرسید: چی گفته!؟
-:گفتن که...
مهران به دهان نجمی چشم دوخته بود.
-:...که شما لیاقت این اتاق و ندارین!
مهران تقریبا فریاد زد: چی؟!
نجمی به نشانه استیصال سر تکان داد.
مهران در حالیکه با عصبانیت به سمت در میرفت خطاب به نجمی گفت: میرم ببینم حرف حسابشون چیه!
سر راهش در را به شدت کوفت تا شاید کمی از عصبانیتش کاسته شود. پس از خروج مهران نجمی با افسوس روی صندلی اش جا گرفت.
زیر لب زمزمه کرد: شانس ما رو... الان این مرده رو از اینجا میندازن بیرون منم بیکار میشم!
به صندلی تکیه داد و در آن فرو رفت: آخه خدا...این چه کاریه؟! این همه منشی تو این شرکته درست من باید منشی پسر عزیز دردونه ی افتخاری بشم... کسی که تا حالا حتی یه دفترم دستش نگرفته... آخ...
با زنگ خوردن تلفن دردودلش نیمه ماند. نگاهی به گوشی ارزان قیمتش که روی میز زنگ میخورد و میرقصید انداخت. با دیدن شماره ی مادرش به سرعت گوشی را برداشت و پاسخ گفت:
-:الو... مامان!
-:..
-:سلام...
-:...
-:مامان... نگران نباش!
-:...
-:گفتم که من پول چکاش و جور میکنم!
-:...
-:رئیسم آدم خوبیه... کمکم میکنه!
-:...
-:نه... سر یه هفته پولش و هر جور شده جور میکنم! نمیزارم داداش بره زندان!
-:...
نجمی با لحنی غمگین گفت :مامان... الکی گریه نکن... ببین... منم گریم میگیره ها! خدا خودش کمکمون میکنه!
با صدای سرفه ای، نجمی به سرعت برگشت و با دیدن مهران که به او خیره شده بود از جا بلند شد و آرام سر تکان داد.
-:مامان... من بعدا باهات تماس میگیرم!
-:...
-:فعلا خداحافظ...
صدایش را پایینتر آورد: انقدرم فکرای الکی نکن!
-:...
-:باشه! خداحافظ!
نجمی تماس را قطع کرد: خوب!
مهران نفس عمیقی کشید: مثل اینکه الان دور، دوره ایناس!
نجمی آرام سر تکان داد.
مهران پس از درنگی کوتاه گفت: خانم نجمی... توی پارکینگ یه انباری هست...! دیدینش!؟
نجمی چینی بر پیشانی انداخت: نه... فکر نکنم!
-:منم ندیدمش! ولی میگن جای دنجیه!
مردد گفت: شاید...
مهران در حالیکه سر میجنباند گفت: به هر حال... از این پس اونجا دفتر کارمونه!
نجمی سرش را کمی خم کرد.
مهران دستانش را از هم باز کرد: پس وسایلتون و جمع کنین بریم اونجا!
نجمی آرام سر تکان داد. مهران اشاره ای به جعبه ی مقوایی کنار در کرد: وسایل من و زحمت کشیدن خودشون جمع کردن! شما هم عجله کن... سریع بریم تا جامون و به کس دیگه ندادن!
نجمی از شوخی های مهران لبخندی روی لبش آمد.
مهران نیز لبخندی زد و با سر به میز اشاره کرد: بدو دیگه!
نجمی نیز بی درنگ دست به کار شد.


*************


مهران با لگد در چوبی را گشود. با این تلنگر تمام گرد و خاک خفته در پشت در از جا برخاستند. مهران نگاهی به پاره روزنامه هایی که روی سنگهای سفید سرگردان بودند انداخت. در گوشه ی اتاق 12 متری میزی معلول قرار داشت و در انتها نیز چند صندلی که از سرو کول هم بالا میرفتند.
گامی جلو گذاشت و وارد شد. به دنبالش نیز نجمی وارد شد. کنار در ایستاد. نگاهی به اوضاع آشفته ی اتاق انداخت: آقای افتخاری...
مهران به سمتش برگشت و به وی گوش سپرد.
-: فکر نمیکنین اینجا واسه مدیر فروش این شرکت یکم...
سخنش را ادامه نداد.
-:یکم چی؟! افت داره!
نجمی با سر تائید کرد.
-:خوب... جهت اطلاعتون؛ من دیگه مدیر فروش نیستم! یه چیزایی در حد مفتخور که فقط حقوق میگیرم!
ابروانش را بالا انداخت: اگه اونم قطع نکنن!
نجمی به سرعت پرسید: پس من چی؟!
مهران چینی بر پیشانی انداخت: تو... خوب تو اخراجی!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#179 | Posted: 5 Apr 2014 13:46
نجمی وا رفت.
مهران با خنده گفت: شوخی کردم! تو که کاری نکردی... حقت نیست به خاطر من اخراج بشی! این و به رئیسم گفتم و اونم قبول کرد!
نجمی از شوخی بیجای مهران عصبانی بود اما نمی توانست اعتراض کند بنابراین با لحن ملایمی گفت: آقای افتخاری... اینجور شوخی ها از شما بعیده!
-:چرا؟!
مهران به سمت میز معلول رفت و کیفش را بی توجه به گرد و خاک روی آن نهاد: خانم نجمی شما فکر میکنین من کیم!؟
-:ببخشید!؟
-:منم یه آدمیم مثل شما... من نه از فضا اومدم... نه لای پر قو بزرگ شدم!
نجمی بی تفاوت به حرفهای او گوش سپرده بود.
مهران زمزمه کرد: حرفام و باور نکردی نه؟!
نجمی با سر تائید کرد.
مهران آه عمیقی کشید: میدونستم! منم بودم باور نمی کردم!
نجمی خواست چیزی بگوید که مهران مانع شد: به هر حال...
اشاره ای به اثاثیه گوشه ی اتاق کرد: بیا اینا رو بچینیم!
نجمی پیروی کرد. کیفش را در گوشه ای رها ساخت و مشغول شد. با تلاش های بی وقفه ی هردو کم کم اتاق شباهتی به دفتر کار می یافت. ابتدا اثاثیه را بیرون برده و کف اتاق و دیوار ها را تمیز کردند. سپس به تعمیر و بازسازی اسباب پرداختند.
بالاخره زمان چیدمان رسید. مهران با هزار مشقت میز معلول را درست رو به روی در قرار داد. دستش را به کمر گرفت و درحالیکه نفس نفس میزد زمزمه کرد: اینم از این!
نجمی خسته به دیوار تکیه زد: اما... من میز ندارم!
مهران نگاهی به اطراف انداخت: راس میگی! اصلا دقت نکرده بودم!
نجمی کلافه پرسید: پس چیکار کنیم!؟
مهران در حالیکه میزان کجی میز را میسنجید گفت: خوب دوتایی از این میز استفاده میکنیم!
-:دوتایی؟!
-:آره... شما اونور میشینی، منم کنار دیوار!
نجمی نگاهی به میز انداخت و سعی کرد گفته های مهران را تصور کند. خنده دار به نظر میرسید.
-:اینطوری نگاش نکن... این دفتر خاطره انگیز ترین دفتری میشه که تا حالا داشتی!
نجمی آرام سر تکان داد.
مهران چند تکه سنگ که از اتاق یافته بود را به دست گرفت: حالا هم بیاین کمک کنین این میز و درست کنیم!
نجمی به خود آمد: خوب... من باید چیکار کنم!؟
-:شما این میز و بلند کن... منم این سنگا رو میزارم زیر پایش!
-:باشه!
نجمی جای مهران قرار گرفت و مهران نیز در سمت دیگر میز قرار گرفت.
نجمی آرام پرسید: حاضرین؟!
-:آره... بلندش کن!
نجمی زوری به میز داد و آن را بلند کرد. صورتش در هم رفته بود. مهران نیز سعی میکرد به سرعت این کار را انجام دهد تا نجمی زیاد اذیت نشود.
نجمی اندیشمند پرسید: آقای افتخاری... میتونم یه سوالی بپرسم!؟
-:بپرسین!
-:چی کار کردین که پدرتون انقدر از دستتون عصبانی شدن!؟
مهران به سرعت سر بلند کرد: پ...
پیش از کامل کردن حرفش سرش به شدت به لبه ی فلزی میز برخورد کرد. آخ جانسوز مهران در فضا پخش شد. برخورد مهران سبب شد میز بلرزد و از دست نجمی رها شود. رها شدن میز همان آن و برخورد دوباره ی آن با سر مهران همانا !
نجمی به سرعت خود را مهران رساند: حالتون خوبه!؟
مهران با صورتی در هم لبخند زد: آره...
و مشغول ماساژ محل ضربه شد.
-:واقعا شرمنده... حواستون و پرت کردم!
-:نه بابا... تقصیر خودم بود!
مهران نفسش را بیرون داد و از جا بلند شد : چیزی نیست...
نجمی رو به رویش ایستاد: مطمئنین حالتون خوبه؟!
-:آره... چیزی نیست! داشتم چی میگفتم!؟
نجمی آرام گفت: درباره ی پدرتون!
-:آهان... آره! میدونی خانم نجمی! رابطه ی من و هوشنگ خان یکم متفاوته!
-:هوشنگ خان؟!
-:آره... افتخاری بزرگ و میگم دیگه!
نجمی به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد.
-:یه روز سر وقت براتون تعریف میکنم! ولی همین قدر بدونین که تقصیر خودمه! شما هم دارین به آتیش من میسوزین!
نجمی سر تکان داد: نه! اصلا!
مهران عقب عقب رفت و روی میز نشست: چه کار خسته کننده ایه!
نجمی با سر تائید کرد. روی صندلی نشست و در حالیکه خستگی در میکرد گفت: میخواستم یه چیزی بهتون بگم!
مهران سر بلند کرد و به نجمی خیره شد: چی!؟
-:من تصمیمم و گرفتم!
مهران چینی بر پیشانی انداخت: تصمیم!؟
-:اره... همون که گفتین که میخوام براتون کار کنم یا نه!
مهران ناگهان از جا پرید: آهان... اون و میگین!
نجمی با سر تائید کرد.
-:خوب... حالا تصمیمتون چیه؟!
نجمی کمی این پا و آن پا کرد: من میخوام براتون کار کنم!
اشاره ای به اطراف کرد: حتی تو این انباری!
مهران اندیشمند سر تکان داد: که اینطور... باشه!
نجمی با خیال راحت به صندلی تکیه داد. هر دو به استراحت نیاز داشتند پس در سکوت سعی کردند کمی خستگی در کنند.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#180 | Posted: 5 Apr 2014 13:47
جی جی خندان از پله ها سرازیر شد. با شادی با شخص پشت خط صحبت میکرد: آره...
که ناگهان با دیدن انریکو که رو به رویش روی کاناپه نشسته بود از حرکت باز ایستاد.
آرام زمزمه کرد: من بعدا بهت زنگ میزنم!
-:...
-:منم!
پس از قطع تماس به راهش ادامه داد و از پله ها پایین آمد: کی اومدی...!؟ اصلا نفهمیدم!
انریکو تکانی خورد: یه چند دقیقه ای میشه! صدات زدم اما...
اشاره ای به گوشی جی جی کرد: انگار نشنیدی!
جی جی به سرعت گفت: آره... داشتم با دونا حرف میزدم!
انریکو متعجب پرسید: دونا؟! مگه اون فارسی میفهمه!؟
جی جی سرش را کمی خم کرد: هان! فارسی... ! نه! میخواست ببینه فارسی رو خوب یاد گرفتم یا نه!
انریکو لبخندی زد: آها...
جی جی کنارش نشست: چه خبر!؟
انریکو شانه هایش را بالا انداخت: هیچی!
-:پس از این به بعد فیونا با ما کار میکنه!
انریکو سر تکان داد: آره...
با شکاکی ادامه داد: اما نباید زیاد بهش اعتماد کرد...
جی جی سر تکان داد: منم زیاد ازش خوشم نمیاد!
به کاناپه تکیه زد: حالا نقشه ای داری؟
انریکو اندیشمند زمزمه کرد: اره... اما باید کامرانم کمکمون کنه!
-:فکر میکنی محمولش چی باشه!؟
انریکو سر تکان داد: نمی دونم... اما با شناختی که از رئیس دارم... مسخره ترین چیز ممکن و فرض کن...
-:خوب!
-:حالا دو برابرش کن!
جی جی پوزخندی زد.
انریکو نیز خندید: باور کن همینطوریه! من یه بار یه همچین امتحانی رو گذروندم!
-:با رئیس!؟
-:آره... اون معمولا عادت داره دور و بریاش و وقت و بی وقت امتحان کنه!
چینی بر پیشانی انداخت: به نظرم واسه همینه که همیشه موفقه!
جی جی نفس عمیقی کشید: اما اینطوری نیست! اگه یکی رو زیاد امتحان کنی ممکنه آخرش موفق نشه و همه چی خراب شه! من مطمئنم رئیسم یکی رو داره که هیچ وقت امتحانش نمی کنه!
انریکو ابرویی بالا انداخت: شاید!
نفسش را با صدا بیرون داد: میدونی خیلی وقت پیشا رئیس چی بهم گفت؟!
-:نه! چی گفته؟
-:یه دوره ای بود که نمی دونستم چی درسته و چی غلط... چی واقعیه و چی دروغ... ولی رئیس کمکم کرد. بهم گفت باید یکی رو پیدا کنی که مطمئن باشی همیشه باهات رو راسته! کسی که بهت دروغ نمیگه! اون وقت می تونی بفهمی چی واقعیه!
-:یعنی اون آدم کیه!؟ هر کی هست رئیس خیلی بهش اعتماد داره!
انریکو تائید کرد: آره... ولی به هر کی بیش از اندازه اعتماد کنی آخرش از اون آدم ناامید میشی!
-:ولی من اینطور فکر نمیکنم!
انریکو به صورتش خیره شد. ادامه داد: آدم باید یکی رو داشته باشه که بتونم بهش اعتماد داشته باشه... کسی که هیچ وقت تنهات نذاره! کسی که هر وقت از دنیا بریدی... هر وقت همه ی دنیا لعنتت کردن کنارت باشه!
-:اما من تموم عمرم از این و اون خیانت دیدم... چیزی که من تو این سالا فهمیدم اینه که اعتماد به دیگران باعث شکستت میشه!
جی جی با اعتماد به نفس گفت: پس هنوز اون آدمی که رئیس گفته رو پیدا نکردی!
انریکو خواست حرفی بزند که جی جی مانع شد: میدونی مشکل تو چیه؟!
سپس بی آنکه منتظر جواب باشد ادامه داد: مشکل تو اینه که میخوای از همه چی باخبر باشی... تو باور نداری که دورو بریات... کسایی که دوست دارن یه چیزایی رو ازت مخفی میکنن فقط به خاطر خودت... به خاطر این که بیشتر آسیب نبینی!
انریکو در پاسخ تنها زمزمه کرد: شاید حق با توئه!
زندگی بر پایه اعتماد ادمیست !
اعتماد بر پایه ی دوست داشتن است !
و زندگی برابر دوست داشتن !
پویش اعتمادت سرچشمه از قلب پاکت می گیرد .
پویش دوست بدار تا اعتماد کنی !
مهران پشت میزش نشسته بود و کاغذهای روی میزش را به منظور وقت گذرانی زیر و رو میکرد. ناگهان چیزی به یادش آمد. به سرعت موبایلش را بیرون آورد و شماره ی افتخاری را گرفت.
پس از چند بوق صدای شمس الدین در گوشی پیچید: بله... بفرمایید!
مهران متعجب گفت: سلام...
-:سلام آقا مهران!
-:هوشنگ نیستش!؟
-:آقای افتخاری الان تو یه جلسه ی مهم هستن. من تماساشون و جواب میدم!
مهران سر تکان داد: آهان!
-:اگه کاری از دست من برمیاد بفرمایین... از هیچ تلاشی دریغ نمی کنم!
جملاتش را با کنایه ادا میکرد. مهران نیز تیزی جملات را به خوبی درک میکرد.
-:نه... فقط به هوشنگ بگو بهم زنگ بزنه!
-:حتما!
چینی بر پیشانی انداخت: شمس الدین!
-:بله آقا!
-:تو میدونی تاریخ مهمونی کیه؟!
-:مهمونی...!؟ کدوم مهمونی!؟
مهران بادی به غبغب انداخت: همونی که هوشنگ خان برای معرفی من ترتیب داده بود!
شمس الدین در حالیکه سعی میکرد پوزخندش را مخفی سازد گفت: اون مهمونی منتفی شد!
مهران ناباورانه پرسید: واسه چی؟!
-:خوب... آقای افتخاری اینطور دستور دادن... ایشون هنوز مطمئن نیستن که شما شایستگی این که پسرشون باشین و دارین یا نه!
مهران با حرص مشتش را به هم فشرد. اما نمی خواست بیش از این شمس الدین را خوشحال سازد بنابراین با خونسری گفت: که اینطور... پس هیچ1 به هوشنگ بگو من زنگ زدم!
-:بله...
-:فعلا!
و بی درنگ تماس را قطع کرد. در حالیکه با عصبانیت گوشی اش را میفشرد زمزمه کرد: خیلی دور ورداشتی... وقت نمایش منم میرسه... تا اون وقت خوش باش!
با ورود نجمی به خود آمد: آقا افتخاری!
-:خانم نجمی!
نجمی بی درنگ به سمت میز آمد و دفترچه حسابی را روی میز قرار داد: این چیه آقای افتخاری!؟
مهران بی تفاوت دفترچه را به دست گرفت: خوب... این دفترچه حساب بانک...
نگاهی به صفحه ی اولش انداخت: که مال شماست!
نجمی در حالیکه سعی میکرد خود را کنترل سازد گفت: اینا رو میدونم! میخوام برام اون مبلغ هنگفتی که تو حساب هست رو توضیح بدین!
مهران چینی بر پیشانی انداخت.
-:چرا این پول و ریختین تو حسابم!؟
مهران سر تکان داد: آهان... من دیروز حرفاتون و شنیدم... نیم خواستم فضولی کنم! اما وقتی داشتین با مادرتون صحبت میکردین شنیدم و فهمیدم پول نیاز دارین... واسه همین...
نجمی با عصبانیت میان حرفش آمد: من گدا نیستم آقا! من به صدقه ی شما نیازی ندارم!
مهران با جدیت پاسخ داد: منم آدمی که به خاطر پول طرف منه رو نمیخوام!
-:چی؟!
-:شما فقط به خاطر اون پول پیشنهاد من و قبول کردین... نگران نباشین... من هیچ طلبی از شما ندارم! درخواستم دادم تا منتقلتون کنن یه بخش دیگه!
نجمی با عصبانیت گفت: بسیار خوب!
و رو گرداند برود که صدای مهران متوقفش کرد: اگه فکر میکنین ارزش شما رو نداره... پس چی ارزش چی رو داره!؟ وفاداریتون و!؟
نجمی برگشت: آقای افتخاری... وفاداری چیزی نیست که بشه با پول خرید! برای اینکه وفاداری یه نفر و داشته باشین چیزی بیشتر از پول نیازه!
-:مثلا چی؟!
نجمی اندیشمند به مهران خیره شد. در ذهنش به دنبال جوابی دهن پر کن بود.
مهران اشاره ای به صندلی نجمی زد: چرا نمیشینین تا در این مورد صحبت کنیم!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 18 از 36:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites