تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 22 از 36:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  35  36  پسین »  
#211 | Posted: 5 Apr 2014 18:40 | Edited By: sepanta_7
یاس کمی خم شد و از روی میزش کاغذی برداشت. سرجایش برگشت و کاغذ را بدست انریکو داد. انریکو نیم خیز شد و کاغذ را گرفت. نیم نگاهی بدان انداخت و گفت: خوب... آره! از این فراخوان واسه منم اومده!

و بی تفاوت ادامه داد: مال یه مزایده ست!

-:ولی نه هر مزایده ای! یه مزایده ی دولتیه!... بزرگترین مزایده سال...

انریکو چشمانش را ریز کرد: کلا... یا فقط واسه تو؟!

-:نه! واسه افتخاری... این مزایده ایه که افتخاری دنبالشه... خیلی منتظر یه همچین فرصتی بود...

-:واسه همین واست انقدر جالبه...

فراخوان را روی میز رها کرد: اما... من چه کمکی میتونم بکنم!؟

-:خیلی... میخوام با هم این مزایده رو برنده بشیم... باید برنده بشیم!

-:چرا؟!... منظورم اینه که تو تنهایی هم میتونی برنده بشی... منو میخوای چیکار!؟

-:این مزایده خیلی واسه افتخاری مهمه... پس اون به هر جایی دست میندازه تا برنده بشه... به ویژه سازمانای دولتی! و من به اندازه ی اون تو دولت نفوذ ندارم... پس میخوام بی نقص ظاهر بشم... میخوام جوری باشه که نتونن تو حرفم نه بیارن...

-:منابع مالی؟!

-:نه... من فقط خودتو میخوام؛ آوازتو... تجربتو...

انریکو اندیشمند سر تکان داد. به چهره ی مطمئن آتش چشم دوخت و گفت: باشه... بهش فکر میکنم!

در همین حین در زیر آسمان همان شهر... در یکی از طبقات آسمان خراشی دیگر همین بحث داشت دنبال میشد. در شرکت پیشرو پارس و در اتاق رئیس کل...

افتخاری به چشمان مهران که مانند دیگر کارمندانش دسته به سینه جلویش ایستاده بود نگاه کرد: این مزایده واقعا مهمه... با این مزایده ما میتونیم نه تنها جایگاهمون و تو اقتصاد کشور که تو سیاست هم خودمونو تثبیت کنیم...

-:فکر نمی کنین بهتر باشه این پروژه رو به یکی دیگه واگذار کنین!

افتخاری با تحکم پاسخ داد: نه! تو پسر منی... وارث این شرکت... پس تو باید این و به عهده بگیری و به انجام برسونیش... فهمیدی! من میخوام تو با این پروژه به مدیرا و بقیه بفهمونی که بیخودی اسمتو مهران افتخاری نذاشتن... تو باید برنده بشی... میفهمی؟! اگه ببازی... من دیگه نمی تونم واست کاری بکنم! این... کاریه که تو باید انجامش بدی... وگرنه...

حرفش را ادامه نداد. تنها به نشانه ی تاسف سر تکان داد. چهره ی مهران در هم رفت. اصلا از این برخورد و خط و نشان کشیدن خوشش نمی آمد. او وارث به حق شرکت بود... پس نیازی نداشت که این را به دیگران ثابت کند... نه آن مدیران احمق و نه به کس دیگری...

اما باید به خودش ثابت میکرد... باید به خودش میفهماند که خون امیرهوشنگ افتخاری در رگهایش جاریست... و به دیگران... باید به دیگرانی که هیچ ارزشی برایش نداشتند ثابت میکرد که او کسی نیست که بتوان ساده از کنارش گذشت... باید میفهماند که او مردیست که در خاطره ها میماند... برای سالیان سال!

و از همه مهمتر باید به... مونا ثابت میکرد! باید به او ثابت میکرد که اعتمادش بی پاسخ نیست! باید به زنیکه عاشقش بود میفهماند که اگر بخواهد میتواند،که او تحکم و سرسختی یک مرد را دارد!

مهران شانه های ستبرش را عقب داد. سینه سپر کرد و با اطمینان گفت: من برنده میشم هوشنگ خان... این پروژه مال ما میشه... من آتش و شکست میدم! بهت قول میدم!

افتخاری رضایتش را تنها با تکان سر اعلام داشت.



**********************************



آتش دستانش را در جیبهایش فرو برد و خود را جمع و جور کرد: هو! هوا سرده!

زهره در پاسخ لبخند مهربانی تحویلش داد. هردو در آن شب تاریک و ساکت در قلب شب روی سنگفرش سرد جاده آرام آرام پیشروی میکردند بی آنکه مقصدی داشته باشند.

آتش غرق در افکارش سرگرم شمردن سنگفرشها بود که با صدای زهره به خود آمد: زندگی چطوره!؟

آتش سر بلند کرد و به تاریکی مطلق رو به رویش خیره شد. تنها نور ماه بود که جاده را روشن کرده بود و امکان پیاده روی را میداد.

آرام زمزمه کرد: بستگی داره!... بستگی داره که از کدوم نظر بپرسی...

-:کلا!

-:کلا... میگذره!

-:خوبه... تا وقتی بگذره خوبه!

آتش که دوباره سر به زیر انداخته بود ناگهان سر بلند کرد: زهره!

-:جانم...

-:این روزا...

صدایش را پایینتر آورد: این روزا حس میکنم یه چیزی کم دارم... یعنی تو هستی، شهای هست، عماد... همه هستن... اما یه چیزی کمه! یعنی راستیتش خیلی وقته که این حس و دارم ولی این اواخر واقعا حس میکنم نمی تونم زندگی کنم... یه چیزی که... نمی دونم چطوری بگم... حتی خودمم نمی دونم چی اما...

حرفش را نیمه کاره رها ساخت.

زهره لب پایینش را گاز گرفت و گفت: فکر کنم بدونم چی کم داری!

-:چی؟!

-:آرامش... تو تو زندگیت آرامش نداری!

-:نه... اینطور نیست! من تو این خونه، کنار شماها خیلی آرومم!

زهره لبخند تلخی زد: آتش دخترم... آرامش دو نوعه؛ یکی وقتیه که تو یکی را در آغوش میگیری و تمام مسئولیتاش و می پذیری... تمام فکر و ذکرت میشه این که ازش محافظت کنی! این حس خوبی به آدم میده... این که یکی بتونه بهت تکیه کنه، که به یکی آرامش بدی... این خوبه اما نوع دمش آرامش واقعیه! این که یکی تو رو بغلت کنه؛ یکی که واقعا دوست داشته باشه. جلوی آسیبارو بگیری... مانع دشمنات بشه و خلاصه هر کاری واست بکنه و تو تنها تو بغلش بشینی و ببینی چطور به خاطرت میجنگه... این جنگیدن... این که ببینی یکی به خاطرت داره خودشو به آب و آتیش میزنه... یه حسی به آدم میده، حسی که نمی تونی درکش کنی! نمی تونی وصفش کنی... فقط باید احساسش کنی!

زهره بینی اش را پاک کرد و ادامه داد: آتش... تو یه همچین حسی رو کم داری... که یه روز، فقط یه روز بشینی و فکر نکنی که باید از کسی محافظت کنی یا به فکر برملا کردن نقشه های دیگرون باشی...فقط به خودت فکر کنی و به زندگیت!

آتش پوزخندی زد: زهره، حرفا میزنیا! من تو این آشوب از کجا همچین آدمی پیدا کنم! اصلا وجود داره همچین کسی!؟

-:تو پیداش نمی کنی واسه این که نمیزاری کسی بغلت کنه... نمیزاری کسی احساساتت و لمس کنه! تو قوی هستی درست! اما بعضی وقتا قویا هم کم میارن!

-:زهره منو سرزنش نکن! منم میدونم داری از چی حرف میزنی... منم یه روزی زندگی خوبی داشتم... اون کسی که تو میگی رو پیدا کرده بودم! حتی از اونیکه تو میگی هم بهتر بود... اصلا؛ بعضی وقتا فکر میکردم واقعا فقط دوتا بال کم داره تا یه فرشته بشه اما... دنیا نذاشت! بعدشم پویش و پیدا کردم... فکر کردم میتونم بهش تکیه کنم! اما اون رسم عاشقی بلد نبود! نمی دونست عشق از هر چیزی ارزشمندتره! اونم اونطوری خواست قالم بزاره!

-:مشکل تو همینه!هنوز درگیر پویشی!

-:من نمی تونم بعد اون به کسی فکر کنم! هر وقت میخوام به کسی دل ببندم، اون میاد جلو چشم. به خودم میگم واسه چی باید دوسش داشته باشم وقتی آخرش نابودش میکنم!... وقتی هم اونو خرد میکنم هم خودم ترک برمیدارم!

-:یه فرصت دیگه به خودت و زندگیت بده! از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه! این دفعه حتما همه چی درست میشه! اصلا چرا به اون شریکت فریمان اجازه نمیدی نزدیکتر بیاد... چندباری بهت اظهار علاقه کرده و اینجور که معلومه بی میل نیست...

-:فریمان... نه! ازش خیلی خوشم نمیاد! آدمی نیست که بتونی چشم بسته بهش اعتماد کنی!

-:آتش تو دور خودت به دیوار کشیدی...

-:آره... شاید راست بگی! اما میخوام ببینم که من ارزششو دارم، که کسی هست که بیاد و به خاطرم از اون دیوار رد بشه! تازه... فریمانم که دغلباز از آب در اومد!

زهره خنده ای کرد: آتش... آتش... همه دغلباز و حیله گرن... تو این دنیا دیگه آدم درستکار نمونده!

-:چرا! مونده... شهاب! اون خیلی معصومه... خیلی صاف و روراست!

-:نه! حتی اونم حقه بازه!

-:نه اینطور نیست!

-:چرا! اون دوست داره اما به روت نمیاره... هر وقت که بغلش میکنی اون مثل سنگ باهات سرد برخورد میکنه طوریکه انگار اصلا براش مهم نیستی در حالیکه اینطور نیست!

-:اون بیماره!

-:همه ی ما بیماریم!

-:زهره... یه چیزی بهت بگم!

-:بگو!

-:فقط به کسی نگو!

-:باشه!

-:امروز... وقتی فهمیدم انریکو، انریکو ی واقعی نیست برگشتم دفترم! انریکو اونجا منتظرم بود. وقتی به صورتش نگاه کردم... وقتی دیدمش... برای یه لحظه؛ فقط یه لحظه آرزو کردم که ای کاش اون انریکو باشه... پویش نمرده باشه و مثلا برای انتقام اومده باشه... چجوریشو نمی دونم اما اون تو مرگ ساختگی خیلی ماهر بود... مثلا مرگ خودشو جعل کرده باشه و حالا هم اومده باشه که انتقام بگیره... که مثلا منو به سزای کارام برسونه!

نفس عمیقی کشید. صدایش بغض داشت: اما بعد به افکارم خندیدم... اون واقعا مرده! اصلا با اون وضعیتی که اون داشت نمی تونست الکی نقشه بکشه... اون مرده و من دفنش کردم... خودم با دستام دفنش کردم!

زهره دستش را دور شانه های آتش گره زد. آرام شانه اش را نوازش کرد: ای... دختر کوچولوی من!

آتش بغضش را فرو داد: به نظرت... این بده که من انریکو رو شبیه پویش میبینم!؟

زهره مطئن گفت: نه! معلومه که نه! عاشق شدن که جرم نیست!

و آتش را بیشتر به خود فشرد.
آتش روسری ای بنفشش را مرتب کرد. از داخل آینه نگاهی به عماد که با حالتی تهاجمی روی صندلی نشسته بود انداخت.
عماد با خشم کنترل شده ای گفت: یعنی تو همه ی اینا رو میدونستی و ازش خواستی تو مزایده باهات باشه!
بدون انکه منتظر پاسخ باشد ادامه داد: اصلا یه ذره فکر کردی که شاید اون جاسوس افتخاری باشه... اینطور که معلومه میونش با مهران خیلی خوبه که رازاشم میدونه!
آتش لبخندی به خود در آینه زد؛ از آن لبخند های دلربایش. سپس به سمت عماد برگشت و با حالتی جدی گفت: نه! اون ادم افتخاری نیست... قبول دارم که مهران خیلی چیزا در مورد انریکو میدونه... و واقعا هم نمی دونم از کجا!؟ اما اون واسه افتخاری کار نمی کنه... اگه اون عامل افتخاری بود به این راحتی لوش نمیدادن... مهران اونقدرا هم احمق نیست!
عماد سر تکان داد: هست! باور کن هست!
-:حالا... اونا فقط میخوان میونه ی ما رو بهم بزنن!
عماد نفسش را بیرون داد: پوف! حالا تو این هیری ویری مزایده چه صیغه ای بود!
-:یه صیغه ی خوب!یه حسی بهم میگه این مزایده مال ماست! تازه... کلاغا خبر آوردن که افتخاری مهران و مسئول این مزایده کرده! یعنی اگه ببریم اعتماد افتخاری هم به مهران کم میشه و خیال تو هم راحت...
-:خدا کنه
-:فقط عماد...
-:هوم؟!
-:من یکی رو میخوام ... که قابل اعتماد باشه! که بره امریکا و درمورد انریکو فریمان تحقیق کنه تا بفهمیم این یارویی که خودشو جاش زده کیه و چی میخواد!
-:یکی از بچه ها رو میفرستم!
-:نه! همینطوری یکی رو نفرست... کسی باشه که نم پس نده! نمی خوام کسی از این ماجرا باخبر بشه... یکی رو پیدا کن که حتی اگه سرشم بره حرفی نزنه!
عماد از جا برخاست: اطاعت خانوم!
آتش نگاهی به ساعتش انداخت: خوب دیگه... وقتشه برم! راننده منتظره!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#212 | Posted: 5 Apr 2014 18:41
انریکو صندلی روکش دار را عقب کشید. آتش تشکری کرد و روی آن نشست. خودش نیز در کنارش نشست. آتش نگاهش را در سالن چرخاند. پشت تعدادی از میزها وکلا و طرفهای مزایده نشسته بودند. به میز روبه رویی خیره شد. جایگاه شرکت پیشرو پارس خالی بود. هنوز کسی از آنها نیامده بود. با صدای انریکو به سمتش برگشت.

-:بهتر نبود خودمون نمیومدیم! اینطوری کاملا نشون میدیم که این مزایده چقدر بارمون مهمه!

-:نیازی به پنهانکاری نیست... همه میدونن که من و افتخاری میخوایم پوزهمو به خاک بمالیم!

با ورود مهران به همراه وکلایش آتش سکوت کرد. مهران رو به رویشان پشت میز ایستاد و به هر دو لبخند زد. هر سه به احترام تازه واردها نیمخیز شدند.

مهران در وسط دو وکیلش قرار گرفت. مدام زیر گوش هم پچ پچ میکردند و در این میان مهران لبخندی تحویل آتش میداد. آتش نیز خم شد و چیزی زیر گوش وکیلش گفت.انریکو اما در کمال آرامش سرگرم بررسی بیشتر موضوع بود.

عکاسان و خبرنگاران نیز مدام با این و آن مصاحبه میکردند. سالن کرم رنگ پر شده بود از فلش دوربین و صدای همهمه و پرسش های خبرنگاران فضا را مشوش کرده بود.

با ورود برگزار کنندگان مزایده سکوتی نسبی در سالن برقرار شد. خبرنگاران به سرعت دور گروه مزایده گزار گرد آمدند و سوالهای پایان ناپذیرشان را بی وقفه میپرسیدند. بالاخره هیئت مزایده گزار در جایگاه خود جای گرفتند.

با کوبانده شدن چکش روی میز همه به مرد اول گروه مزایده گزار چشم دوختند. پیرمرد با تجربه پس از دقایقی سخنرانی رسما شروع جلسه را آغاز کرد. هیاهویی در سالن پیچید. در ابتدا قیمتها به سرعت بالا میرفت. گاهی نیز در کار گره می افتاد و چیزی به پایان نمی ماند اما کسی شجاعت به خرج میداد و قیمت بالاتری پیشنهاد میکرد.

مهران نیز همراه سیل عظیم مزایده گران به پیش میرفت با اینکه سعی میکرد عقب نماند اما بیشتر حواسش به یاس بود. نگاه زیرزیرکی اش تمام مدت او را می آزرد. اما برای مهران اهمیت نداشت که یاس متوجه نگاه هایش شود.

انریکو آرام زیر گوش یاس زمزمه کرد: مهران خیلی حواسش بهت هست!

یاس لبخند ملیحی تحویل مهران داد و بی آنکه از او چشم بگیرد پاسخ داد: خودش رقیبش و میشناسه!

انریکو پوزخندی زد و به چشمان مهران خیره شد. در نگاهش چیزی موج میزد؛ چیزی ناآشنا! نگاهش چیزی بیشتر از نگاه یه فرد به رقیبش بود.

بالاخره پس از مدتی مزایده به سراشیبی پایان وارد شد. در لحظات پایانی تنها سه شرکت باقی مانده بود. گروه مهران آخرین رقم پیشنهادی را مطرح کرد. رقم بسیار بالایی بود. مهران با رضایت به صندلی تکیه زد و منتظر ماند.

به گروه سوم چشم دوخت و با اطمینان و شیطنت زمزمه کرد: بیرون!

یکی از وکلا به سمتش برگشت: ببخشین؟!

-:چیز مهمی نیست!

و گروه سوم با کلافگی کناره گیری خود از مزایده را اعلام کرد. لبخند کمرنگی روی لبان مهران نقش بست. به سرعت چشم چرخاند و به یاس خیره شد. در دل گفت: خوب... ادامه بده!

یاس بی توجه به نگاه مهران پس از مشورت با انریکو و وکیلش قیمت بعدی را پیشنهاد کرد. سپس به چشمان مهران خیره شد و با رضایت سر تکان داد.

مهران به سرعت با وکلا مشورت کرد. کمی این پا و ان پا کرد و در آخر با بی میلی قیمت بعدی را پیشنهاد کرد. با اعلام این قیمت دوباره سروصدای سالن بالا گرفت. قیمت واقعا بالایی بود. انتظار نمی رفت قیمتها تا این حد صعود کنند. مزایده گزارها نیز با رضایت با هم پچ پچ میکردند. میدانستند شرکت پیشرو پارس ناامیدشان نخواهد کرد و قیمتهای بسیار خوبی پیشنهاد خواهد کرد.

یاس به سرعت به سمت وکیلش برگشت و قیمت بعدی را با وی در میان نهاد. انریکو حساب سرانگشتی ای کرد و با تحکم گفت: نمی ارزه!

وکیل حرفش را تائید کرد: همینطوره! این طوری سود خیلی کمی بدست میاریم... این قیمت اصلا به صرفه نیست! بهتره عقب بکشیم!

یاس ناراضی از این حرف به سمت انریکو برگشت و پرسشگر به صورتش خیره شد. انریکو به سرعت معنای نگاهش را فهمید. کمی اندیشید و سپس گفت: اگه واقعا میخوایش...

حرفش را نیمه کاره رها کرد و تنها با تکان سر او را به پیش راند. یاس بادی به غبغب انداخت و آماده ی صحبت شد.

به یکباره سالن در سکوتی بزرگ فرو رفت. همه چشم به دهان یاس دوخته بودند. او بود که تعیین میکرد مزایده تمام است یا هنوز ادامه دارد. نفس ها در سینه ها حبس شده بود. مهران نیز با چشمانی ریز تنها به دهان وی خیره بود و هر حرکتش را زیر نظر داشت. یاس با اعتماد به نفس قیمت بعدی را پیشنهاد کرد.

مهران نفس عمیقی کشید. نگاهی به هر دو وکیلش انداخت. هر دوی آنها تصمیم نهایی را به مهران واگذار کردند. اگر میخواست قیمتی پیشنهاد کند باید سریعتر میجنبید وگرنه چکش بزرگ فرود می آمد و همه چیز پایان می یافت.

دستانش را در هم قلاب کرد و با زور به هم فشرد. در پایان این جلسه تنها برنده مزایده معلوم نمی شد بلکه لیاقت او هم سنجیده میشد. نمی خواست کم بیاورد. نمی خواست در مقابل هوشنگ سرشکسته شود...

برای لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. صورت نورانی مونا در مقابلش جان گرفت: تو میتونی مهران... باور کن میتونی!

گوشه ی لبانش کمی بالا رفت. چشمانش را گشود و دوباره حالت عبوسش را به خود گرفت. باید جدی میبود... برای اعلام تصمیمش میبایست شجاعت و قدرت در صورتش موج میزد!

اب دهانش را فرو داد . سر بلند کرد و لب گشود .
مهران دستش را در جیب شلوار سیاه رنگش فرو برد. کلافه نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و نفس عمیقی کشید. نیم نگاهی به وکیلی که کنارش ایستاده بود انداخت و دوباره سر به زیر انداخت. صدای پایی که در سالن سنگی پخش شده بود توجهش را جلب کرد. حدس میزد صدای پا متعلق به کیست و نمی خواست با این شخص رو در رو شود. به زحمت سر بلند کرد.

نیم نگاهی به شخص نزدیک شونده انداخت. مانتوی بالای زانوی ارغوانی رنگ به تن داشت با جین مشکی. نگاهش را بالاتر کشید. پس از گذر از روسری بنفش به گردی صورتش رسید. آرایش ملایمی داشت مانند همیشه!

یاس به رویش لبخند زد و نزدیکتر آمد. انریکو نیز همراهش بود.

-:آقای افتخاری... مزایده ی خوبی بود!

مهران سر تکان داد: همینطوره...

انریکو گلویی صاف کرد: قیمتهای پیشنهادی هم بالا بودن...

مهران با رضایت سر تکان داد: بله... مخصوصا قیمتهای آخر!

-:شاید! اما برای بیشتر شرکتا هدف سود مالیش نبود... واسه همین طرفین فراتر از حد انتظار ظاهر شدن!

-:مثل ما!

آتش نیم نگاهی به انریکو انداخت و گفته اش را تائید کرد.

مهران بی توجه به انها نگاهی به بنز مشکی رنگ جلوی درب انداخت: خوب... به هر حال براتون آرزوی موفقیت میکنم!

به سمت انریکو چرخید: همینطور برای شما آقای فریمان... امیدوارم تجارت خوبی تو ایران داشته باشین و به مشکلی برنخورین!

انریکو نیز برایش آرزوی موفقیت کرد و با وی دست داد.

-:امیدوارم تو مزایده های بعدی هم ببینمتون خانوم آریامنش و... آقای فریمان! من دیگه باید برم!

و با لبخندی از هر دوی آنها دور شد. چند قدمی که دور شد موبایلش زنگ خورد. آرام گوشی اش را از جیب بیرون آورد و با دیدن شماره ی افتخاری سر تکان داد. برگشت و از روی شانه نیم نگاهی به انریکو و یاس که سرگرم صحبت بودند اندخت و پوزخندی زد.

همانطور که راننده برایش درب را میگشود تماس را برقرار کرد. روی صندلی عقب نشست و گوشی را به گوشش چسباند.

صدای اقتخاری که از عصبانیت میلرزید درون اتاقک اتومبیل را پر کرد: معلومه چه غلطی داری میکنی!؟ فقط بهم بگو چرا!؟ هان!؟

مهران با آرامش چشم روی هم گذاشت: یه دلیل خیلی ساده و منطقی؛ صرف نمی کرد... هیچ سودی نمی کردیم!

-:مگه من بهت نگفتم که منابع مالیت نامحدوده! مگه نگفتم که مهم سود مالیش نیست... پس واسه چی؟!

-:هوشنگ خان... بهتر یه کم آروم باشین...

-:مهران... بیا شرکت... باید باهات حرف بزنم!

-:من الان تو راهم! باشه... تو شرکت حرف میزنیم!

و تماس را قطع کرد. با راحتی خیال نفسش را بیرون داد: آخیش... فکر کنم خودمو باید برای یه جنگ حسابی آماده کنم!

و اتومبیل به راه افتاد.

یاس که دور شدن اتومبیل را تماشاگر بود رو به انریکو گفت: عجیب رفتار میکرد نه؟

انریکو شانه ای بالا انداخت: من که اینطور فکر نمی کنم... اون مثل یه بازرگان محترم برخورد کرد! خیلی معمولی...

آتش سری تکان داد: شاید چون خیلی خوب نمی شناسیش این حرفو میزنی!

-:حق با توئه! به هر حال تو بهتر میشناسیش...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#213 | Posted: 5 Apr 2014 18:42
مهران با شجاعت سینه سپر کرده بود و صاف در مقابل افتخاری ایستاده بود. افتخاری از فرط عصبانیت نگاه همیشه خیره اش را به پنجره و دورنمای بیرون آن دوخته بود و از نگریستن به صورت بی تفاوت مهران پرهیز میکرد. میترسید کاری کند یا حرفی بزند که دل پسرش بشکند.

آرام پرسید: حتما یه دلیلی داری مگه نه؟!

-:بله...

-:میتونم بپرسم چی؟!

-:هوشنگ خان... شما فقط به من اعتماد کنین...

-:ببین مهران... من بهت اعتماد ندارم... تو کل زندگیم جز خودم به کسی اعتماد نداشتم! الانم اگه بهم یه دلیل قانع کننده بهم ندی باید بندازمت بیرون چون تو یه پروژه ی بزرگ خراب کردی!

-:هوشنگ خان... فقط یه هفته بهم مهلت بدین... همه چی رو درست میکنم!

-:من میدونم که همه چی رو درست میکنی... فقط میخوام بدونم نقشت چیه! چرا گذاشتی این مزایده از دستت بپره!

-:هوشن...

افتخاری با حرص روی میز کوبید.

مهران از ترس ازجا پرید اما چیزی نگفت.

-:هوشنگ خان و مرض...

به سمتش برگشت. دستانش از حرص میلرزید. مهران تقریبا مطمئن بود که باختن در مزایده او را اینطور عصبانی نکرده بود... شاید لفظ هوشنگ خان او را این چنین بهم ریخته بود.

نفس عمیقی کشید و کوشید آرام باشد: میمیری بهم بگی بابا...

مهران ناباورانه به وی خیره شد. چندبار پشت سرهم پلک زد. سعی کرد جلوی لبخند احمقانه ای که روی لبانش نقش میبست را بگیرد. گاهی از فرط عصبانیت لبخند میزد؛ ناخودآگاه بود!

به هر زحمتی بود جلوی خود را گرفت و آرام لب گشود: ب... ب...

نمی توانست. نمی توانست این مرد را پدر صدا کند. نمی توانست با پدر نامیدن وی این بی احترامی را به واژه ی پدر کند.

با قصاوت تمام گفت: آقای افتخاری...

افتخاری به چشمانش خیره شد. میخواست واژه ی پدر را از زبان مهران بشنود... حداقل حالا که در اوج عصبانیت است! مطمئن بود که این واژه آرامش خواهد کرد. همیشه آرامش میکرد... میخواست پس از سالها دوباره آرامش این واژه را حس کند اما... اما مهران با سنگدلی تمام او را از این حق محروم کرد.

دست خودش نبود... واژه ی بابا در دهانش نمی چرخید. سالها بود کسی را این گونه صدا نزده بود. برایش ناآشنا بود!

افتخاری خواست اعتراض کند که مهران مانع شد: شما دلیلشو میخواین باشه!؟ به نظر من شما تا حالا نتونستین آتش و شکست بدین چون فقط به فکر پیروزی بودین... من میخوام هم برنده بشم هم آتش و زمین بزنم!

-:چطوری؟!

-:به راحتی... فقط کافیه آبروی شرکت بینش نیا از بین بره...

افتخاری لبش را تر کرد و کمی اندیشید: باشه... فقط یه هفته وقت داری... بعدش اگه کاری از پیش نبری اخراجی!

مهران سر تکان داد: نیازی به اخراج نیست! اگه موفق نشم خودم استعفا میدم... از عمارتم میرم!

-:یعنی اینقدر مطمئنی!

-:من خودمو باور دارم... این اولین گام پیروزیه... مگه نه؟! هو...

افتخاری برای انکه آن کلمات کزایی را باز نشنود به سرعت تائید کرد: همینطوره! میتونی بری...

مهران سر تکان داد و از دفتر بیرون آمد. در مقابل دفترش نجمی منتظر بود. با دیدنش سریع جلو آمد.

مهران در حالیکه وارد میشد پرسید: واسه چی اینجا وایسادی!؟

نجمی به دنبالش راه افتاد: نگران بودم!

مهران سر برگرداند و نگاهش کرد: بهم اعتماد نداری؟!

-:به تو که آره... اعتماد دارم اما... به پدرت نه!

-:نگران نباش... اون منو بیرون نمیندازه... اگرم اخراجم کنه هنوز میتونی تو عمارت پیدام کنی... امروز وقتی بهش گفتم که از عمارت میرم اصلا خوشحال نشد! باور کن حاضره همه چیشو بده اما من جایی نرم!

-:اگه همه ی اینارو میدونی واسه چی اذیتش میکنی!؟

مهران ناگهان از حرکت باز ایستاد. به سمتش برگشت و در چشمانش خیره شد: وقتی من دارم اذیت میشم اون چرا نباید اذیت بشه!

نجمی آرام سر تکان داد:باشه...

تلاش کرد موضوع را تغییر دهد: حالا چطوری میخوای اوضاعو درست کنی!؟

-:پل استر میگه وقتی همه ی کارتای تو دستت نشون میده که بازنده ای فقط با شکستن قوانین میتونی برنده شی!

-:خب... حالا این قوانین چی هستن!؟

-:فقط بشین و نگاه کن خانم نجمی... این دفعه هوش مهران افتخاری و میبینی!


ایران،پایگاه 37:

مرد جوان خواست به احترام کامران از جا برخیزد اما کامران مانع گشت: بشین... بشین!

مرد اطاعت کرد و دوباره روی صندلی نشست. کامران پشت سرش ایستاد و دستانش را روی پشتی صندلی حایل قرار داد. خم شد و به صفحه کامپیوتر خیره شد: چه خبر؟!

-:خبرای خوب! مهران مزایده رو باخت بی هیچ زحمتی!

کامران راست شد و شگفتزده پرسید: به همین راحتی!؟

مرد با سر تائید کرد.

-:چطور ممکنه... دربارش تحقیق کردی؟!

-:بله... اینجور که من فهمیدم افتخاری به پسرش گفته که هر چقدر میخوای پول خرج کن اما باید تو مزایده برنده بشی... وگرنه ازشرکت اخراج میشی! و مهرانم مزایده رو باخته فقط به یه دلیل...

-:اوم...

-:اینکه مبلغ پیشنهادی اریامنش خیلی بالا بوده و در واقع اگه مهران پیشنهاد بالاتری میداده از نظر مالی ضرر میکردن!

-:افرین مهران... از کی تا حالا صرفه جو شده!

جوان شانه هایش را بالا انداخت پس از درنگی کوتاه ادامه داد: اما افتخاری مهرانو اخراج نکرده...

-:که دو حالت داره یا افتخاری رگ پدریش باد کرده و یا... مهران یه نقشه ای تو سرش داره!

-:البته همه ی اینا اطلاعات جسته گریخته هستن! چون مهران خیلی تو این مورد حساسه و نذاشته کسی از چیزی خبردار بشه الا دستیارش...

-:بازم این دستیارش... دربارش تحقیق کن... راستی... ببین بینشون چیزی هست یا نه!؟ اینطور که معلومه خیلی بهم نزدیکن!

جوان سرتکان داد: بله اما... قربان...

-:چی شده؟!

-:شما یکم زیادی حساسیت نشون نمیدین... منظورم اینه که مهران یه ادم دست و پا چلفتیه!

-:نه... اینطور نیست! شاید مهران به نظر یه آدم دست و پا چلفتی به نظر برسه اما اینطور نیست هر چی باشه اون پسر امیرارسلان و مادمازله! هوش و ستمگری اونا رو به ارث برده! اون حتی از پدر و مادرشم خطرناکتره! اون واسه این تا حالا بی آزار بوده چون هدفی نداشته! اما حالا یه هدفی داره... اون حالا هم گوی و داره هم میدون... به زودی میبینی! او تک تک آدمای این بازی رو بدبخت میکنه! حتی ما رو! باید زودتر جلوش و بگیریم!

مرد جوان به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد.

-:نباید کم کاری بشه!

-:بله... اما تو گروه رئیسم یه خبرایی هست!

-:چی؟

-:هنوز نمی دونیم! اما عماد و رئیس دارن یه کارایی میکنن که خیلی مشکوکه! خودشون دوتا فقط ازش خبر دارن!

کامران آرام سر تکان داد: حتما خیلی مهمه! حواستون بهشون باشه! هر وقت فهمیدین بهم خبر بدین!

-:بله... حتما!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#214 | Posted: 5 Apr 2014 18:45 | Edited By: sepanta_7
عماد روی کاناپه ولو شد. آتش از پشت گوشی پرسید: الان تو کجایی؟
عماد نگاهی به دور و برش انداخت. تمام اثاثیه خانه را از نظر گذراند و دوباره به تصویر خود در صفحه ی تلویزیون خیره شد: خونه ی یکی از دوستامم!
آتش با تعجب پرسید: خونه ی یکی از دوستات!؟
-:اره! مگه من نمی تونم دوست داشته باشم!؟
-:چرا! فقط تعجب کردم... آخه تو به ندرت با کسی دوست میشی!
-:خوب... حالا دیگه! اصلا خودت کجایی!؟
اتش نفسش را ارام بیرون فرستاد و گفت : من پشت فرمونم! دارم میرم خونه!
-:اتفاقی افتاده؟!
-:نه!...
مکث طولانی کرد : فقط، شاید باور نکنی اما... دلم یکم شور میزنه
-:شور میزنه!؟
-:اوهوم!
عماد خیلی جدی گفت : چه عجب! رفتارای انسانی تو ، تو هم دیده شد!
-:مسخره نکن!
-:باشه!
عماد مکثی کرد و ادامه داد: آتش همه چی خوبه! اصلا تو واسه چی انقدر نگرانی!؟
آتش نفس عمیقی کشید: مهران، عماد! مهران...
عماد غرش کرد : باز اون توله سگ چیکار کرده!؟
-:هیچی...
-:هیچی؟!
-:آره... واسه همین نگرانم! اون لبخند دیروزش... اون باخته بود واسه چی باید میخندید! خندش عصبی نبود برعکس؛ از سر رضایت بود!
-:فکر کنم دیوونه شدی آتش! اون پسره ی دست و پا چلفتی چیکار میخواد بکنه!؟
آتش آرام و شمرده شمرده زمزمه کرد: دست و پا چلفتی... خیلی هم مطمئن نیستم! منظورم اینه که منم اول یه دختر دست و پا چلفتی بودم اما... حالا ببین! ببین چی شدم!
-:آتش تو فقط میخواستی از شهاب نگه داری کنی... تو هدف داشتی...
-:مهرانم داره...
-:کدوم هدف! اون زندگیش نابود شده! زنی که عاشقش بوده رو با دستای خودش کشته! مادرش، تنها کسی که بهش اهمیت میداده مرده! پدرشم که... اون هیچ دلیلی واسه جنگیدن نداره... اون الکی خودشو تو دردسر نمیندازه...
-:کاشکی همینطور بشه عماد... ای کا...
با صدای بلند بوق کامیونی عماد از جا پرید . نفس هایش سنگین شده بود . همه ی اتفاقات خیلی سریع پیش می امد . لحظه ها به کندی می گذشتند . عماد با دقت به صدای کامیونی که رد می شد گوش می داد . صدای فریاد آتش در میان سروصدا گم شده بود .سکوت ... سکوتی طولانی بعد از صدای ان کامیون به وجود امده بود . دیگر صدای آتش شنیده نمی شد . تنها صدای برخورد چیزی فضا را پر کرده بود. نفس عماد در سینه حبس شده بود .
به زحمت زبان گشود: آتش... آتش... آ...
-:عماد!

نفسش را بیرون فرستاد : خدایا شکرت... آتش...

صدای اتش می لرزید :ع... عماد ترمزم نمی گیره... ماشین از جاده منحرف شده!

-:آتش...

ناگهان صدای برخوردی بر خاست. آتش پاسخ نمی داد.

عماد نا خودآگاه از جا برخاست: آتش... آتش...

صداها در گوشش تکرار می شد . صدای برخورد های شدیدی که می توانست شدت ان ها را حتی از پشت گوشی هم حس کند . از سرو صدای نامفهوم داخل کابین میتوانست حدس بزند چه اتفاقی افتاده ... آتش نتوانسته بود اتومبیل را کنترل کند و...

و حالا اتومبیل در حال غلط زدن بود شاید در سراشیبی کنار جاده و یا...

در میان تمام صداهای نامربوط ناگهان صدای ظعیفی به گوشش رسید: م... مواظب شهاب...

سخنش ناتمام ماند. ناگهان تماس قطع شد. صدای بودق ممتد در گوش عماد پیچید. برای لحظاتی عماد گیج و منگ بود. صورت آتش مدام جلوی چشمش بود با صورتی خونین... چشمان خاکستری اش که دو کاسه ی خون شده بود. لبان ترک خورده اش که خون از آنها جاری بود... درست مثل دریا... درست مانند خواهر نوزادش... برای لحظه ای این آتش نبود که تصادف کرده بود. برای لحظه ای در مقابل چشمانش دریا بود... فقط دریا! و باز صدای بوق ممتد .



************



دستش را روی صفحه کلید ورودی حرکت داد . در با قبول رمز عبور باز شد . انریکو نگاهش را به چراغ های روشن دوخت و قدمی به داخل گذاشت . در پشت سرش بسته شد . قدم هایش را سنگین برداشت و به سمت سالن بزرگ رفت . با دیدن دخترکی که روی کاناپه نشسته بود چشمانش گرد شد . به تندی سر چرخاند . جی جی پشت اجاق در اشپزخانه بود و صدای سوت زدنش به گوش می رسید و میان سوت هایش چیزی بر زبان می اورد . قدمی دیگر پیش گذاشت .

جی جی با فارسی دست و پا شکسته اش گفت : امروز برات یه غذای خوب ایتالیایی اماده می کنم . مطمئن باش توی هیچ رستورانی نمی تونی همچین غذایی بخوری .

انریکو قدمی دیگر به جلو برداشت . دختر با دیدن انریکو به تندی ایستاد .انریکو نگاهش را روی صورت دختر به حرکت در اورد . چشمان پر از ترسش به انریکو خیره بود . چشمان سیاهش که ترکیب زیبایی با هایلایت سیاه موهایش داشت . با ان تیشرت بلند خاکستری و شلوار جین ... و موهایی که از سمت راست به پشت گوش فرستاده بود دوست داشتنی به نظر می رسید . برعکس تمام دوست دختر های جی جی او ساده بود . با تیپی معمولی ... با لباس هایی که برعکس دوست دختر های دیگرش پیراهن های چندین هزار دلاری نبود . تیشرتی ساده بود که به اندام لاغرش می نشست .

دختر به تندی و با لرز سلام کرد .

جی جی هم با صدای دختر به سمت او برگشت و با تعجب گفت : انریکو ! ...

نگاهش را ما بین دختر و جی جی حرکت داد . جی جی از اشپزخانه بیرون امد و کنار دختر ایستاد . انریکو نگاهش را به زیر دوخت . تک سرفه ای زد و گفت : متاسفم . مزاحمتون نمیشم .

قدم های بلندی برداشت و پله ها را دو تا یکی طی کرد . با قدم هایی سریع خود را به اتاقش رساند و درب را به روی تمام ادم های پشت سر بست . روی تخت نشست و نگاهش را به دیوار دوخت . چند نفس عمیق کشید ... حضور ان دختر در خانه ... چشمانش را روی هم فشرد ... سال ها بود با این جو زندگی کرده بود چرا به سادگی حس می کرد برای لحظه ای به گذشته برگشته است ؟ چرا حس می کرد لحظه ای از اینکه ارتباطی بیشتر از یک دوستی ما بین ان دختر و جی جی باشد هراسان است ؟ چرا لحظه ای ان دختر را به جای پریناز حس کرده بود ؟ بخاطر تیشرت بلند خاکستری بود ؟ شبیه به تیشرتی که پریناز بسیار دوستش داشت ؟ سرش را به طرفین تکان داد . نباید به این چیزها فکر می کرد . نباید به پریناز و خانواده اش فکر می کرد . پریناز ...

از یاداوری دخترک پریناز لبخندی روی لبهایش نشست .

دلش برای بازی های ان دخترک تنگ شده بود . برای روزی که پریناز به عنوان مهمان وارد خانه ی دایی اش شده بود . زمانی که از حضور انریکو در ان خانه جا خورده و به روی خود نیاورده بود . کودکی که با کنجکاوی او را بر انداز کرده بود و انریکو با لبخند چشم دوخته بود به صورتش . به سختی توانسته بود نگاه از صورت خواهر بگیرد و کلمه ای در برابرش بر زبان نیاورد . حضور پریناز شیرین بود در ان لحظه و پر از غم ... سختی که برای در اغوش نکشیدن پریناز تحمل می کرد . تلاشی که برای بوییدن و بوسیدن خواهر زاده اش به خرج داده بود . و دخترکی که با چشمان پر از شیطنت و انگشت به دهان به او خیره شده بود .

نگاهش به روی موبایلش سر خورد . به ارامی ان را به دست گرفت . نیازمند شنیدن صدایی ارام بود تا او را از این حال و هوا دور کند .

صدای «بله» گویش که در گوشی پیچید اب دهانش را فرو داد و گفت : فرانک ؟

-:اقای فریمان !

با تلخی این نام را در ذهن تکرار کرد : با گذشت این مدت طولانی از اشناییمون تو همچنان من و به این اسم صدا میزنی !

صدای متاسف فرانک تکرار کرد : متاسفم .

-:نیازی به تاسف نیست . قطعا من هنوز نتونستم با تو خانم جوان ارتباط برقرار کنم . این تقصیر منه ...

فرانک به تندی گفت : اینطور نیست . من فقط نمی خوام بی احترامی کنم .

-:می دونی که من و تو الان دوست هستیم تا رابطه ی کارمندی و کافرما .

-:حق با شماست .

سکوت انریکو طولانی شد . فرانک پرسید : مشکلی پیش اومده ؟

-:البته که نه !

-:ولی تماستون این وقت شب !

-:از اینکه باهات تماس گرفتم ناراحت شدی ؟

-:نه ... نه !

-:من خیلی ازارت میدم .

-:انریکو اینطور نیست .

دستش را روی پایش مشت کرد و برا ی عوض کردن بحث پیش قدم شد : می خواستم حالی ازت بپرسم . به نظرم رسید عصر زیاد سر حال نبودی . مشکلی که پیش نیومده ؟

-:نه !

-:می دونی که می تونی روی من حساب کنی . هر مشکلی که بود ...

-:ممنونم .

-:خواهش می کنم . من دیگه باید برم . خدانگهدار .

-:خداحافظ .

در همین حین چند ضربه به در خورد . جی جی میان چهارچوب در ایستاد و گفت : مگه قرار نبود با اتش برای شام بری بیرون ؟

روی تخت دراز کشید : بود .

-:پس چی شد ؟

-:گفت نمی تونه بیاد . کاری داره ...

به سمت جی جی برگشت و دستش را زیر سر گذاشت : چرا نمیری پیش دوست دخترت ؟

-:رفت .

چشمانش گرد شد : رفت ؟ چرا ؟

-:از بودنت خجالت می کشید . معذب شده بود .

-:متاسفم .

-:اشکالی نداره . من باید قبل از این بهت می گفتم .
برگشت تا از اتاق بیرون برود که انریکو صدایش زد .
. دست به سینه به سمتش برگشت و منتظر به انریکو چشم دوخت . لحظه ای پلک زد : جی جی می دونی که اینجا ایرانه .

نگاه جی جی همچنان منتظر بود . ادامه داد : اون دختر یه دخترایرانیه ... باید مراقب باشی ... نمی خوام ناخواسته به اینجا پابند بشی ... اینجا روابط قبل از ازدواج در حد دوستیه ... اون دختر و به اینده امیدوار ...

جی جی میان کلامش اومد : می دونم انریکو ... من به این چیزا فکر نمی کنم . اون دختر با بقیه خیلی برام فرق داره . من فقط میخوام کنارم باشه . دوست دارم باهاش حرف بزنم . بهم اعتماد کنه .

لبخندی روی لبهایش نشست . خودش را روی تخت رها کرد و چشم بست : خوشحالم جی جی برات .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#215 | Posted: 5 Apr 2014 18:51
حرکت نوازش وار دستانش را روی موهایش حس می کرد . وجودش می لرزید . از نبودنش ... از همراه نشدنش ... از دوری او . از وجودی که حس می کرد به زودی از دستش خواهد داد . اشکهایش سرازیر بود .

دستش را محکم بین دستانش گرفته بود و می فشرد . نگاه اشک الودش را به چشمان بسته ی او دوخته بود . به هر ترتیبی تلاش داشت او را متوجه خود کند . می خواست مانع این دوری شود . تلاشش برای کنار او بودن بود ...

اما چشمان خاکستری پیش رویش به هر نحوی او را از خود دور می کردند . دست سردی که میان انگشتانش قرار داشت رو به سردی می رفت . بدون هیچ احساسی ... سر به روی دست سرد گذاشته بود و زجه می زد . برای کنار او بودنش ... برای همراه او بودنش . کاش می توانست زنجیری به دور دستان خود و ان دست سرد گره بزند تا مانع این دوری شود .

دست سردی دیگر را احساس می کند . دستی که موهای رو پیشانی اش را عقب می فرستد . سرش را بلند می کند و به چشمان خاکستری خیره می شود . به هیچ وجه نمی تواند از این چشمان دور شود . تمام زندگی اش در این چشمان و این دست نوازش بار خلاصه می شود . چطور می تواند به این سادگی او را رها کند ... چطور می تواند به رفتن او رضایت دهد .

چشمان خاکستری متاسف به چشمانش خیره اند . اشکهایش را از روی صورتش عقب می زند و صدایش را از میان بغضهایش بیرون می کشد : مامان ...

دست نوازشگر باز هم نوازشش می کند . خم می شود . بوسه ای بر پیشانی اش می زند : دختر کوچولوی من ...

او را به سمت خود می کشد . حس می کند جسمی کوچک است ... جسمی به اندازه ی اتش پنج ساله ... به یاد ان سالها . زمان به عقب برگشته است . در اغوش مادر فرو می رود . دست نوازش مادر بر سرش حرکت می کند : اهوی من ...

-:مامان کجا میخوایم بریم ؟

بیشتر در سینه ی مادر فرو می رود . اغوشی که نمی خواهد به سادگی فراموشش کند . مادر صورتش را با دست قاب می گیرد : اهوی من ؟

از پشت پرده ی اشک به چشمان خاکستری مادر چشم می دوزد : مامان ...

-:اهوی من تو دیگه اهو نیستی از این به بعد اتشی ...

از تکرار نام اتش زیر لب می لرزد . خواهرش ... خواهری که دیگر همراهش نیست . دست روی دست مادر می گذارد : مامان پس اتش چی ؟

مادر لبخند تلخی می زند : اتش دیگه برنمی گرده .

بغضش را رها می کند . اشکهایش بیشتر فرو می ریزند . مادر در اغوش می فشردش : گریه نکن دخترم ... گریه نکن عزیزکم ...! تو دیگه بزرگ شدی . خانم شدی ... داری میری یه جای دور .

از میان کلمات مادر فقط اغوشش را درک می کرد . مادر بیشتر به سینه فشردش : مراقب خودت باش ... مراقب خودت باش اهو ...

دستانی دور کمرش حلقه شده و او را می کشد . اشکهایش بیشتر سرازیر می شود . می نالد ... مادر را صدا می زند . اشکهای مریم سرازیر می شود . از پشت پرده اشک به چشمان مادر خیره می شود . دلتنگ مادر است ... حتی با این فاصله ی کم . دست و پا می زند در اغوش شاهین ...

مریم از جا بلند می شود . به سمتش قدم برمی دارد . خود را از اغوش شاهین بیرون می کشد و به سمت مادر می دود .

مادر صدایش می زند : اتش ...
صدای اتش در گوشش تکرار می شود . اتشی که برایش دور است . دورتر از انکه بتواند به ان گوش فرا دهد .

عماد دست اتش را میان دستانش فشرد و گفت : بلند شو اتش ... جای تو اینجا نیست . نه روی این تخت ... جای اون ابهت ... جای اون قدرت اینجا ... خوابیده روی این تخت نیست . اتش بلند شو و قدرتت و به همه نشون بده . بلند شو ... من میخوام بازم اون چشما رو ببینم . اون چشمای اشنا رو ببینم . این چشما رو یبار دیگه از من نگیر اتش ...



ایران ، تهران ، یازده سال پیش :

پیمان ماشین را کنار خیابان متوقف کرد و دست به فرمان به سمتش برگشت : همین جا بشین تا برگردم .

نگاه معصومانه اش را به صورت پیمان دوخت : این وقت شب کجا داری میری ؟

-:باید یه کاری انجام بدم . زود برمی گردم . بهت قول میدم .

چشم روی هم گذاشت و سرتکان داد . پیمان به سرعت از ماشین پیاده شد . نگاهش را از قامت دور شونده پیمان گرفت . میان تاریکی شب ... هیچ صدایی جز زوزه سگ به گوش نمی رسید . نگاهی به خرابه پیش رویش انداخت . به خانه ای که دیوارش تا چند خط اجر سرریز شده بود . به خانه ای که بیشتر شبیه به خرابه بود تا خانه . بازوانش را دور خود حلقه کرد و بیشتر در خود جمع شد . چشمانش را بست و سعی کرد ارام باشد . نفس عمیق کشید . هیچ تمایلی برای اینجا بودن ... در این کشور بودن . میان این ادم ها بودن نداشت . دلش جمع دوستانه اشان را می خواست . دلتنگ صدای تشویق دوستانش بود . دلتنگ اهنگ زیبای ویلونش بود ... چشمانش به اشک نشست . از کنار این ادم ها بودن به شدت بیزار بود .

با تصمیم غیر منتظره دست به دستگیره گرفت و پیاده شد . سوز سردی میان عضلات تنش پیچید و لرز به جانش انداخت . انگشتانش را روی بازوانش به حرکت در اورد و سعی کرد ارام باشد . چشم به روی تاریکی بست و نفس کشید .

صدایی باعث شد با ترس تکان شدیدی بخورد . به تندی چشم گشود . مردی با لباس مندرس ... با ریش و سیبل بلند و نامرتب نزدیک شد . کلاهی که به صورت کج به سر داشت سوراخ بزرگی را به نمایش گذاشته بود . مرد با صدای پر از شادی گفت : انگار امشب زندگی بهم رو کرده ... خوشگل و تو دل برویی !

با ترس به مرد خیره شده بود . مرد قدمی جلو امد . قدمی به عقب برداشت . با تنه سرد ماشین برخورد کرد . مرد نیشخند زنان گفت : چیه ؟ چرا میری عقب ؟ می ترسی ؟

از این کلمه که بر زبان اورده بود خندید .

-:ترس نداره ... من نمیخوام اذیتت کنم . فقط میخوام دوتامون خوش بگذرونیم . تو و من ...

از این کلمه لرزی که بر تنش بود شدید تر شد . حس خوبی به این مرد نداشت . با تمام دقت زل زده بود به این مرد . مرد کاملا رو به رویش ایستاد و دست به روی بازویش گذاشت . با ترس نفس کشید . دست مرد را پس زد و به سختی نالید : از اینجا برو ...

مرد با صدای بلند و بمی خندید : کجا برم بهتر از اینجا ؟ اینجا که تو هستی ؟ حیف نیست ... تو رو به این خوشگلی با این چشما اینجا ول کنم ؟ می ترسی ؟ من کاری بهت ندارم .

با این حرف بازویش را محکم تر گرفت و او را به سمت خود کشید . صدایی که از دهانش به سختی خارج شد چیزی شبیه به فریاد بود . مرد خندید و صدای فریادش میان خنده های مرد پنهان شد . اشکهایش سرازیر شده بود . نمی خواست ... از این لحظه بیزار بود . از تک تک ادم های این کشور بیزار بود . از تک تک چیزهایی که متعلق به این ادم ها می شد بیزار بود .

تمام تلاشش را بیرون کشیدن خودش از اغوش این مرد به کار برد . بازویش را به شکم مرد کوبید : ولم کن ...

مرد چهره اش را در هم کشید و غرید : من و میزنی ؟ بلایی به سرت بیارم مرغای اسمون به حالت گریه کنن .

اشکهایش جان گرفت . از چشمان براق مرد می ترسید ... بیشتر از تمام سالهایی که به تنهایی زندگی کرده بود می ترسید . می ترسید از تک تک حرکات این مرد . با صدای فریاد مرد دستانش ازاد شد . به تندی قدمی به عقب گذاشت . مرد تکانی خورد و خم شد . نگاهش به روی پسر بچه ای که با ترس به حرکات مرد خیره بود ثابت ماند . پسرک به تندی نزدیکش شد . کنار او ایستاد ... با لرز به دستان خونی مرد که بالا امده بودند نگاه کرد . به چاقوی کوچکی که در ران پایش فرو رفته بود . خون به سرعت روی پارچه ی شلواری پخش می شد . دستش را روی شانه ی پسرک گذاشت و او را عقب کشید . به تندی در ماشین را گشود و پسرک را درون ماشین فرستاد . خود هم با ترس کنارش نشست . خم شد و درب های ماشین را قفل کرد . نگاهش در چشمان پسرک قفل شد . نگاه معصومانه اش ...

با برخورد چیزی به سقف ماشین به تندی برگشت . مرد با دست خونی اش به شیشه ی ماشین کوبید . اینبار از ته دل جیغ کشید . فریادش از ته گلویش بود . صدای فریاد پیمان باعث شد حس ارامشی وجودش را در بر گیرد . برخورد تن زخمی مرد به تنه ی ماشین ... فریاد پیمان . اشکهای روانش و ترس پسرک .

پیمان به جان مرد افتاده بود . به جان تن زخمی اش . به سختی نالید : پیمان ...

سر بلند کرد . نگاهش را به چشمان خاکستری دوخت و با تنه ی پا ضربه ای به صورت مرد نواخت : خوبی ؟

نالید . اشکهایش را از روی صورتش کنار زد : می کشیش !

پیمان با تمسخر باز هم ضربه زد : دیگه بهتر ... همچین اشغالی مردنش شرافتمندانه تر از بودنشه . همچین عوضی مردنش خیلی بهتر از بودنشه .

به سختی قدم هایش را به سمت پیمان کشید . بازویش را میان انگشتانش گرفت : خواهش می کنم ولش کن پیمان ... می میره . ولش کن . بیا بریم . بریم می ترسم .

پیمان در اغوشش کشید . سرش را به سینه گرفت : ببخشید تقصیر من بود . نباید میاوردمت اینجا ... بریم ... از اینجا می برمت .

نگاه ترسانش را به صورت خواب الود پسرک دوخته بود . پیمان با اخم پسرک را بر انداز می کرد . پسرک نالید : من برم .

به سمت پسرک برگشت : این وقت شب بیرون از خونه چیکار می کنی ؟

پسرک پوزخندی زد : خونه ندارم .

-:مادر و پدرت ؟

-:مردن !

به صورت خشک پسرک نگاه می کرد . پسرک با تسمخر گفت : نیستن .

-:فامیلی ، دوستی ! اشنایی ؟ کسی رو نداری پیشش باشی ؟

-:چرا یه عمو دارم .ولی اونم فروختم .

پسرک با ارامش به سوالاتش جواب می داد . به سمت پیمان برگشت و گفت : بریم خونه .

پیمان نگاهی به پسرک انداخت . با سر به جلو اشاره کرد : با ما میاد پیمان .

چشمان پیمان گرد شد . چهره در هم کشید : من میگم پیمان .

پیمان سر تکان داد .

باز هم به عقب برگشت : می خوای با من بیای ؟

-:می تونم ؟

بعد از تمام دو ساعت دلهره اور پیش می توانست لبخند بزند . لبخند روی لبهایش را به صورت پسرک پاشید : اسمت چیه ؟ اسم من اتشه !

-:عماد !

-:عماد چرا اینکار و کردی ؟ چرا کمکم کردی ؟

-:چشمات خیلی باحالن ... مثل دریا !

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#216 | Posted: 5 Apr 2014 18:52
ایران ، تهران ، اکنون :


انریکو کنار عماد نشست: از ماشین چه خبر؟!

عماد سرش را بلند کرد و بی آنکه نگاهی به انریکو بیندازد گفت:نمی دونم... سیستم ماشین یه جوریه که نمیشه فهمید قطعه ی آسیب دیده خودش اونطوری شده یا یکی کاری باهاش کرده! موضوع اینجاست که ماشین تمام مدت تو پارکینگ بوده و کسی بهش دسترسی نداشته..

-:شاید هکش کردن!

-:آره... امکانش هست!

-:تو فکر میکنی کسی این کارو کرده!؟

عماد به سرعت و با لحنی مطمئن پاسخ داد: آره... مهران!

انریکو ناباورانه گفت: مهران... مهران افتخاری؟!

عماد با سر تائید کرد.

-:آخه واسه چی باید این کارو کنه!؟

-:واسه اینکه ما تو مزایده برنده شدیم!

انریکو پوزخندی زد: چی؟! چه ربطی داره... اخه مثلا اگه آتش بمیره چی بهش میرسه !

عماد با تحکم گفت: انتقام...

-:نه... این خیلی مسخره ست...

-:شاید مسخره باشه اما... حقیقت داره... فکر کردی همه ی این بازیا سر چیه!؟ سر یه انتقام مسخره ست که تا حالا زندگی هزارتا ادمو سیاه کردن!

-:هنوزم مسخره ست!

-:ببین انریکو... ادما واسه سه تا چیز آدم میکشن؛ عشق، پول یا انتقام!

-:اما به نظرم مهران همچین ادمی نیست... یعنی تیپش به قاتلا نمی خوره!

عماد آرام سر تکان داد.

انریکو پس از لحظاتی سکوت ادامه داد: از شرکت خبر داری!؟

-:نه... اصلا وقت نکردم! اوضاع کلا به هم ریخته!

-:امروز یه ایمیلی بهم رسید...

-:چی بود؟

-:بانک اعتبارمونو تائید نکرده... شرکت مزایده گذارم مدام داره اذیت میکنه....

عماد برای اولین بار به چشمان قهوه ای انریکو خیره شد. برخلاف انتظارش؛ چشمانش قرمز و پف کرده نبود. هیچ تغییری نکرده بود. مانند همیشه سرد بود؛ پس از آن همه اتفاق و بلا چشمانش هنوز هم بی روح بود.

آرام زمزمه کرد: یعنی چی؟!

-: یعنی...

نفس عمیقی کشید:... یعنی شاید مزایده رو از دست بدیم!

-:چی؟!

انریکو با سر تائید کرد.

عماد با صدایی دورگه که از عصبانیت میلرزید زمزمه کرد: آتش... آتش... کجایی که همه چی بهم ریخته...

صدایی از ته سالن به گوش رسید: عماد!

عماد به سرعت از جا پرید. انریکو متعجب به سمت صدا برگشت. زنی با چادر سیاه با حالی خراب به سوی آنها می آمد.

عماد به پیشوارش رفت: زهره...! تو اینجا چیکار میکنی!؟

زهره مقابل عماد از حرکت باز ایستاد. دستش را روی سینه اش گذاشت و نفس عمیقی کشید: آتش... آتش چطوره!؟ همونطوریه؟!

عماد با سر تائید کرد: آره... چجوری اومدی؟

-:با راننده اومدم!

عماد زیرزیرکی نگاهی به انریکو انداخت. بازوی زهره را آرام گرفت و به دنبال خویش کشید و کمی از انریکو دور کرد. آرام زیر لبش زمزمه کرد: شهاب چی؟!

-:گذاشتمش پیش پرستارش!

-:واسه چی اومدی!؟ مگه خبرنگارا رو جلوی در ندیدی!؟

-:میدونم نباید میومدم اما...

درمانده ادامه داد: دلم تاب نیاورد! دخترم رو تخت بیمارستانه...

عماد کلافه سر تکان داد: باشه... باشه

-:میزارن بریم ببینیمش!؟

-:آره... بزار به دکتر بگم!

-:حال دخترم چطوره عماد... خوب میشه!

در طول این لحظاتی که مشغول گفتگو با عماد بود ته دلش می سوخت. گویی آتش گرفته باشد. تنها باری که چنین حسی داشت چندین سال پیش بود. هنگامیکه خبر مرگ پیمان را شنید. حس میکرد دلش را گرفته و از دو طرف میکشند. آنقدر که از وسط جر بخورد... اما دلش همچنان ایستادگی میکند!

عماد با وجود تمام تلاشی که کرده بود تا کمی از تاسفی که در درونش در جریان بود به لحن کلامش دهد با لحنی خشن گفت: دکترا میگن زنده نمی مونه! میگن اگه به هوش بیاد حتما معجزه شده...

زهره سرش را بالا گرفت. نه به سمت سقف و ان چراغ های مهتابی ناامیدکننده؛ او در نگاهش ورای آنها را میدید. بالا تر از پشت بام و آلودگی خفه کننده هوای تهران. آری... روی سخن او با خدا بود! خدا! آرام زمزمه کرد:خدایا... به حق درگاهت؛ دخترمو ازم نگیر!

رو به عماد گفت: تو هم دعا کن!

عماد پوزخندی زد: زهره... معجزه مال ما نیست! مال آدم خوباست! الکی امیدوار نشو!

زهره با اطمینان گفت: همه شایسته ی معجزه ان!

-:پس من چرا تا حالا هیچ معجزه ای ندیدم!؟

-:اگه به معجزه اعتقاد داشته باشی... هر روز زندگیت، هر روزی که از خواب پا میشی یه معجزه ست! اما اگه بهش باور نداشته باشی؛ معجزه هیچ وقت اتفاق نمی افته!
نجمی پرونده ها را روی میز گذاشت: اینم پرونده هایی که خواسته بودین! همه شو از بایگانی به زور پیدا کردم ولی یکی رو نتونستم پیدا کنم... بایگانی خیلی به هم ریخته!

مهران چرخی به صندلی اش داد و به سمت نجمی چرخید. نیم نگاهی به پوشه های رنگارنگ انداخت: عیبی نداره... بازم مرسی!

-:خواهش میکنم...

مهران با لبخندی سر تکان داد. نجمی کمی درنگ کرد. احساس کرد چیزی میخواهد بگوید اما در گفتنش دو دل است.

بالاخره نجمی دل از خیره شدن به میز کند و خواست بیرون برود که مهران مانع شد.

-:چیزه...

به سمتش برگشت.

مهران آرام و شمرده شمرده گفت: اتفاقی افتاده... ؟ احساس میکنم چند وقتیه باهام خیلی سر سنگینی!

چینی بر پیشانی انداخت و با تردید پرسید: من... کاری کردم که... ناراحتت کنه!؟

نجمی در چشمانش خیره شد: نه! فقط چند روزه یه چیزی تو ذهنمه که... میخوام ازت بپرسم اما...

چین پیشانی مهران از هم باز شد: بپرس...

نجمی آی دهانش را فرو فرستاد. لب پایینش را گاز گرفت و بالاخره به حرف امد: این که کار تو نیست؟! تو که باعثش نشدی!؟

-:چی؟!

نجمی با دست اشاره ای به دور کرد: همین تصادف آتش...

مهران آرام سر تکان داد. به عقب خم شد و به صندلی تکیه زد. با انگشتش مدام به میز ضربه میزد. در ذهنش به دنبال پاسخ مناسبی میگشت. واژه هایی که با نظم کنار هم چیده شده باشند؛ با هوشی بینظیر!

در آخر پاسخش را یافت: تو... تو چی فکر میکنی!؟

نجمی از روی استرس انگشتان دستش را با شصتش می فشرد. دلش نمی خواست پاسخی که می شنود برخلاف میلش باشد. حداقل این مورد نه!

سرش را به راست مایل کرد و گفت: من... من هیچ فکری نمی کنم!فقط... فقط امیدوارم!

مهران کمی سرش را به جلو خم کرد و منتظر ادامه ی سخنان نجمی شد.

-:امیدوارم این کار تو نباشه!

مهران سر تکان داد. با پای راستش مدام به سرامیک سفید رنگ ضربه میزد. لبخند تلخی زد: خوبه که تو انقدر امیدواری... اما... حق با توئه!باید بگم که من این کارو نکردم!

نجمی آرام سر تکان داد. نمی دانست جوابش واقعی ست یا تنها برای از سر باز کردنش منکر ان شده بود. با این حال خیالش راحت شده بود. یک جمله از سوی مهران می توانست تمام زندگی اش را دگرگون کند و این بار دلش را آرام ساخته بود.

در که بسته شد مهران دوباره در صندلی فرو رفت. از صداقت نجمی خوشش می آمد. به در بسته خیره شد و زمزمه کرد: اما سوال این نیست نجمی... سوال اینه که من میتونم هم خون خودمو بکشم!

ناگهان چراغی در ذهنش درخشید. به سرعت از جا جهید و به سمت گوشی سفید خیز برداشت.

-:الو... خانم!

-:...

-:یه وقت خالی پیدا کن واسم! میخوام برم ملاقات خانم آریا منش!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#217 | Posted: 5 Apr 2014 18:54
هق زد : که شبها چشم تو بازه ...

اشکهایش روی دست اتش نشست . سر به دست اتش تکیه زد : پاش و دخترکم . پاش و مادر فدات شه ... پاش و دخترم . چشات و باز کن . بخاطر شهاب چشات و باز کن . بخاطر من ... قول داده بودی دخترم بمونی . قول دادی همراهم باشی ... قول دادی جای پیمان و واسم پر کنی . پاش و تنهام نزار . پاش و جای پیمان و واسم پر کن اتش . چشات و باز کن ... شهاب منتظرته ... چشم دوخته به در که تو بیای . منتظره خواهرش بیاد مثل همیشه پشتیبانش باشه .

عقربه های ساعت به تندی می گذشتند . با سرعت سرسام اور ... با سرعت نور روزها را پشت سر می گذاشتند . مثل تمام هفت روز گذشته که چشم ها دوخته شده بود به این تخت ... به این تن نیمه جان روی تخت ... انتظار ها بیرون از ساختمان برای نفس کشیدن این تن خسته بود .

خبرنگار هایی که روزشان را در برابر ساختمان بیمارستان شب می کردند . برای گرفتن خبری از تاجر خوشنام ایرانی .برای رسیدن به کلمه ای از سمت افرادی که با او در ارتباط بودند .

ماشین سیاه رنگ با تن براقش وارد حیاط بیمارستان شد . تمام نگاه ها به ان سمت برگشت . ماشین در برابر ساختمان متوقف شد . راننده پیاده شد و به تندی در عقب را گشود . مرد قوی هیکل هم از درب بغل راننده پایین امد و دست به سینه در برابر مهران ایستاد . خبرنگاران دور ماشین جمع شدند . مهران افتخاری ... رقیب یاس اریا منش ... ! در این بیمارستان .

مهران نگاهش را روی خبرنگاران به حرکت در اورد . با لبخند ان ها را بر انداز کرد و قدمی به جلو برداشت . یکی از خبرنگاران به خود جرات داد و پرسید : اقای افتخاری شما اینجا ؟!

سوالش در عین سادگی پر از سوال بود .

مهران نگاهی به بادیگاردش انداخت . مرد به تندی به سمت خبرنگار برگشت که مهران دست بلند کرد . قبل از هر واکنشی از سمت بادیگاردش با ارامش خبرنگار را نگاه کرد . بالاخره لب گشود : من ... مهران افتخاری ... به عنوان یکی از رقبای یاس اریامنش به اینجا نیومدم . یاس اریامنش قبل از اینکه رقیب ما باشه دوست ماست . تجارت برای ما معنی پر مصماییست . اما در کنارش ما رفاقت می کنیم . یاس اریامنش قبل از تاجر بودن یه انسانه . انسانی که من و خانواده ام دوسش می داریم .

خبرنگار دیگری پرسید : بنظر شما این حادثه عمدی بوده ؟

مهران چشم دوخت به سیاهی چشمان خبرنگار پیش رویش : بنظر من خانم اریامنش یه تاجر موفق و در عین حال انسان دوست هستن . فکر نمی کنم ایشون ادمی باشن که دشمنی داشته باشن . اونم دشمنی که ارزوی این حادثه رو براشون داشته باشه !

خبرنگار ها پشت سر هم سوال می پرسیدند . اما مهران اشاره ای به بادیگارد هایش زد و انها به سمت خبرنگار ها پیش رفتند . به تندی از بین خبرنگار ها گذشت و وارد ساختمان بیمارستان شد و یکراست به سمت بخش مراقبت های ویژه رفت .

پرستار از جلوی در کنار رفت و گفت : بفرمایید اقای افتخاری .

قدم های تند برداشت . وارد اتاق شد . با بسته شدن در اتاق به سمت جسم نیمه جان روی تخت برگشت . قدم هایش اینبار ارام بود . با طمانینه و کشیده . بالای سر اتش ایستاد . نگاهش را به چشمان بسته ی او دوخت و گفت : با اینکه الان روی این تخت خوابیدی اما هنوزم ترسناکی !

پوزخندی به کلمات خود زد . کمی جا به جا شد : بیرون از این ساختمان هزاران نفر چشم دوختن به بیدار شدنت ... به پیروزیت ! ولی اتش اینبار برنده این بازی منم . من قول دادم به افتخاری ... قول دادم ... هر طور که هست . هر طور که بتونم برنده باشم . اتش اون مناقصه ... این بازی باید یه برنده داشته باشه . فقط و فقط من !

سکوت اتش کلافه اش می کرد . کاش می توانست رو در روی او بنشیند و اینطور سخن بگوید .

چشمانش را برای ارامش گرفتن بست و زمزمه کرد : این روزا خیلی فکر می کنم . خیلی بیشتر از اونی که بتونی فکر کنی . به اینکه اگه امیرهوشنگ واقعیت و می دونست بازم دنبال من میومد ؟ اگه امیرهوشنگ می فهمید بازم برای اینکه پسرش باشم تلاش می کرد ؟

عماد قدم هایش را تند کرد . پله ها را دو به یک بالا رفت . صدای فریادش از ته راه رو بر سر دو نگهبان جلوی در فرود امد : می کشمتون .

هر دو بادیگارد با چشمان پر از ترس به او چشم دوختند . به پسر بچه ای که باعث ترس بیش از اندازه تک تک ان ها بود . عماد نزدیک شد و غرید : مگه نگفتم هیچ کس حق نداره وارد اون اتاق بشه ؟ مگه نگفتم کسی نره اون تو ؟

یکی از مردان اب دهانش را به سختی فرو داد و گفت : ولی ایشون اقای افتخاری بودن ؟

عماد به سمتش هجوم برد . یقه اش را بین دستانش گرفت و غرید : هر اشغالی که می خواست باشه . اون تو هیچکس حق نداره قدم بزاره . این و حالیت میشه ؟ گورتون و گم کنید . چهار بادیگارد دیگر وارد راهرو شدند . پرستار ها با ترس به حرکات عماد خیره بودند . عماد به سمت اتاق قدم برداشت و با خشم به روی ان چهار نفر غرید : حواستون باشه هیچکس وارد اینجا نشه .
مهران بالای سر اتش ایستاد . نگاهش را به دستگاه ها دوخت و زمزمه کرد : اگه یه روز بفهمه ؟ اگه تو باشی و افتخاری همه چیز و بفهمه ؟!

نگاهش را دوخت به دستگاه ها ... لبخند تلخی زد : متاسفم اتش ... برای بودنت و نفهمیدنت ! اما اگه تو نبودی من خیالم برای همیشه تخت بود .چون همیشه مهران افتخاری باقی می موندم .

دستش به روی سیم های متصل به دستگاه ثابت ماند . ارام دستش را روی سیم ها به حرکت در اورد که در به تندی باز شد . دست به سیم ؛ چشمانش به روی عماد ثابت ماند . عماد با خشم و چشمان به خون نشسته می پاییدش . صدای فریاد عماد پوزخندی روی لبش کاشت « داری چه غلطی می کنی ؟»

قدمی عقب گذاشت . شانه بالا انداخت : اومده بودم ملاقات ... فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه .

عماد نزدیک تر شد : مشکل داره . کسی این اجازه رو نداره بیاد ملاقات ... بهتره رات و بکشی و بری و این ورا پیدات نشه . هیچوقت .

مهران نزدیک تر شد . سینه به سینه ی عماد ایستاد و گفت : خیلی داری تند میری ... ما با هم دوست هستیم .

-:من دوستی با تو ندارم . گم شو بیرون ...

مهران با ارامش لبخند زد : در هر حال امیدوارم خیلی زود بهشون بیاد .

عماد غرید : گم شو ...

مهران به سمت درب خروجی قدم برداشت .



**********



افتخاری با افتخار چشم دوخت به مهران و گفت : نقشه هوشمندانه ای بود . هیچوقت به این یکی فکر نکرده بودم . کارت حرف نداره . انتظار نداشتم اینقدر بی رحم باشی .چطور تونستی این کار و بکنی ؟ با وجود اون همه محافظ ... با وجود اون امنیت .بهت افتخار می کنم .

-:من ماشین اون و دستکاری نکردم !

افتخاری با لبخند گفت : انتظار نداری که باور کنم ؟

-:من و اینطور می شناسی؟

-:حالا فهمیدم اصلا نمی شناختمت ! تو پسر منی ... خون من تو رگاته !

-:این باعث نمیشه من بی رحم بشم .

افتخاری با خوشحالی گفت : تو نمی تونی این خون و انکار کنی ...

افتخاری حرف می زد و مهران با ارامش مشغول بود . قاشقی که در دست داشت را به ارامی درون بشقاب سوپ فرو می برد و به دهان می گذاشت . افتخاری همچنان از افتخار مزایده می گفت و او به چشمان بسته ی اتش فکر می کرد . افتخاری از مزایده ای که حال به ان ها تعلق داشت صحبت می کرد و مهران چشم دوخته بود به مونا که ، کنارش نشسته بود و با لبخند نگاهش می کرد . به بازی نور در اینه ی چشمانش خیره بود . افتخاری می گفت و گوشهای مهران نفس های مونا را می بلعید . افتخاری از پشت میز بلند شد . مهران سر چرخاند . رفتن او را نظاره گر شد ... با خروج افتخاری از سالن غذاخوری زیر لب زمزمه زد : تو هم فکر می کنی کار من بود ؟

-:من تو رو خوب می شناسم مهران!

سر برگرداند . سنگینی تنش را روی میز رها کرد و دستش را تکیه گاه سر کرد : من این کار و ...

مونا به سمتش خم شد . انگشت اشاره اش را به ارامی روی لبهای مهران گذاشت . خودش را جلوتر کشید : شیشـــ ! لازم نیست هیچی بگی . من می دونم مهران من کیه . بهت اعتماد دارم . به کارایی که می کنی ایمان دارم .

به لبخند پر شیطنتی که روی لبهای مونا بود لبخند زد و زمزمه کرد : دلم برات تنگ شده !

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#218 | Posted: 5 Apr 2014 18:55
پایش را روی ترمز فشرد . نگاهی به ساعت مچی اش انداخت . عقربه ی ساعت شمار به سه نزدیک می شد . سرش را عقب کشید و نفسش را رها کرد . چشمانش سنگین بود اما هیچ توانی برای خواب نداشتند . قلبش می تپید اما تپشش کندتر از هر زمانی بود . قلبش به سختی روز هایش می تپید .
ایش را روی ترمز فشرد . نگاهی به ساعت مچی اش انداخت . عقربه ی ساعت شمار به سه نزدیک می شد . سرش را عقب کشید و نفسش را رها کرد . چشمانش سنگین بود اما هیچ توانی برای خواب نداشتند . قلبش می تپید اما تپشش کندتر از هر زمانی بود . قلبش به سختی روز هایش می تپید .

دستش را به دستگیره گرفت و پیاده شد . نگاهش را از ساختمان سفید رنگ و چراغ های کم نورش گرفت و پیش رفت . درب شیشه ای قبل از نزدیکی اش گشوده شد . قدم هایش ارام و خسته بود . درون اسانسور که ایستاد خستگی تنش را روی دیوار اینه ای رها کرد . چشمانش را بست . اینجا ... میان این نور ها ... دلیلش برای این حضور چه بود ؟ دلیلی این بیخوابی ها ... از کنار زن جوانی که به رویش لبخند میزد گذشت . صدای صحبت کردن ارامی در گوشش پیچد . از کنارشان عبور کرد . به دو نگهبانی که روی نیمکت نشسته بودند خیره شد . خبری از عماد یا زهره نبود . سر بالا گرفت . نگهبان ها ایستادند . سری تکان داد . نگاهی به اطراف انداخت . پیش رفت . از پشت شیشه به صورت اتش خیره شد . برگشت . دستش را روی دستگیره گذاشت و وارد شد . قبل از هر حرفی در را پشت سرش بست . به ان تکیه زد و چشمانش را روی هم گذاشت . وجودش درون این اتاق ... کنار اتش .

با تردید جلو رفت. در چند قدمی تخت ایستاد. بیش از این نمی توانست جلو رود وگرنه میسوخت. آتش میسوزاندش! سرجایش باقی ماند؛ مانند سنگ خارا!

احساس عجیبی داشت. غوغایی در درونش بر پا بود. دلش میگفت برو اما عقلش میگفت میسوزی! و در آخر...

همانجا ایستاد؛ بی هیچ تکانی! به صورت آتش خیره شد. به جز چند خراش هیچ اثری از تصادف در صورتش دیده نمی شد. مانند همیشه بود با آن چهره ی مظلومش!

با خود اندیشید اگرآن چشمان خاکستری اش نبود، اگر... اگر آن درخشش ترسناک چشمانش را نداشت... صورتش معصومتر میشد... اما بعد فکر کرد ویژگی آتش همان چشمان براقش است. اگر آنها را نمی داشت که آتش نمی شد!

سرفه ی کوتاهی کرد. امید داشت بتواند با این کار توجه او را جلب کند. سپس از کار خود خنده اش گرفت؛ آتش که به هوش نبود!

خنده اش خیلی زود قطع شد. آرام و با نرمی گفت: اومدم...

حرفش را برید. پوزخندی زد ؛ تلخ و ادامه داد: حتی خودمم نمی دونم واسه چی اومدم!

قدمی نزدیکتر شد: راستی! فهمیدی مهران مزایده رو برد! وقتی تو تصادف کردی بانک پشتیبان شرکتت نشد و مزایده لغو شد. بعدش هم که میدونی مزایده رسید به بالاترین پیشنهاد قبل از پیشنهاد تو... یعنی شرکت پیشرو پارس!

سر تکان داد: میبینی... بعد تو، هر چی ساختی نابود میشه! اگه تو نباشی همشون به باد میرن!

مکثی کرد، قدمی نزدیک تر شد و اینبار کاملا کنارش ایستاد . کمی خم شد . زیرگوشش گفت : تو هم که نمی تونی همیشه زنده بمونی... یه روزی میمیری...

تلخ تر اضافه کرد : دیدی ! همش واسه هیچی بود... واسه هیچی زندگی بقیه رو نابود کردی ، زندگی منو... زندگی خودتو! سر هیچی... به خاطر چیزایی که حتی یه لحظه هم دووم نمیارن...

نگاهی به سرتاپای آتش انداخت . آرام و درمانده آنجا روی ان تخت سفید رنگ افتاده بود .

-:یادته... چند سال پیش منم مثل تو روی همین تخت خوابیده بودم... یادته مگه نه!؟ چطور میشه یادت نباشه! زندگی یه ادم خیلی مهمه حتما یادته... اون روز تو منو نابود کردی...

با دست پیراهنش را چسبید و کشید : تو منو به این تبدیل کردی... تو! میبینی! شاید همه بگن این اتفاق خوبی بوده... من پولدار شدم، خوش قیافه شدم، به جاهایی رفتم که حتی تو خوابم نمی دیدم... غذاهایی خوردم که یه زمانی حتی اسمشونم نمی دونستم، لباسای مارکدار پوشیدم! اما...

نفس ژرفی کشید؛ به ژرفای وجودش... سعی کرد خشمش را کنترل کند: ...اینا به چه دردی میخورن؟! همش اجاره این! هیچ کدومش مال من نیست... مال انریکو فریمانن نه پویش آریا... نه سرهنگ پویش آریا... سرهنگی که آرزوی شنیدن کلمه ی سرهنگ کنار اسمشو به گور برد... آره؛ همون گوری که تو واسش ساختی! اونجا فقط یه مرد نه؛ یه دنیا آرزو خوابیده!

منتظر ماند. به امید پاسخی منتظر ماند. اما تنها جواب دندان شکن آتش صدای بوق دستگاه بود. انگار مانند گذشته آتش به حرفهایش اهمیتی نمی داد.

اما او سوگند خورده بود که امروز تمام حرفهایش را بزند حتی اگر گوش شنوایی نباشد که آنها را ببلعد!

-:میخواستم بهت تبریک بگم... آره تبریک! تعجب نکن... تو، تو منو عاشق خودت کردی... من؛ سرهنگ پویش آریا رو... کسی که همه فکر میکردن به جای دل یه تیکه سنگ داره! تو باعث شدی زندگیم عوض بشه! تو اولین زنی بودی که آرزو کردم کاش همسرم می بودی... آره تو... تو کسی بودی که باعث شدی فکر کنم زن رویاهامو پیدا کردم... کسی که منو می فهمید اما...

انریکو با افسوس ادامه داد: من به خاطر تو میخواستم با خانوادم مخالفت کنم... میخواستم جلوشون وایسم و بگم آره من عاشق یه دختر خلافکار شدم... میخواستم به خاطر تو با همه ی دنیا بجنگم... با همه ی اونایی که میگفتن آقا پلیسه نباید عاشق خانم دزده بشه اما تو... تو گند زدی به همه ی آرزوهام... به همه ی خواسته هام!

درنگ کرد. نفسش بالا نمی آمد. آرام اشاره ای به تخت کرد: اما حالا... تو اینجا خوابیدی... بالاخره گذر پوست به دباغ خونه افتاد! بالاخره تو هم طعم این تختو چشیدی! اینکه اینجا افتاده باشی و همه چی به هم بریزه و تو هم نتونی کاری بکنی! آره... اینه عدالتی که همه میگن اما... کمه! منو راضی نمی کنه! تو هنوز خونواده داری... هنوز داری کسایی رو که بالاسرت گریه کنن... که واسه نجاتت دعا کنن... تو هنوز هویتتو داری، صورتت... تو هنوز به اونجایی که من رسیدم نرسیدی...

آب دهانش را فرو داد: هنوز باهات کار دارم! باید بلند شی... باید با چشای خودت ببینی که همه چیت نابود میشه؛ حتی خونواده ای که واسش جنگیدی! همه شو ازت میگیرم... میبینی!

در صدایش هیچ موجی از محبت نبود! تمامش حرص بود و نفرت!

آرام در را گشود و بیرون آمد. آرام شده بود. در دلش دیگر جدالی بر پا نبود... حس رضایت لبخندی روی لبانش کاشته بود. آرام طول سالن را طی کرد و به سمت آسانسور رفت. دکمه اش را فشرد و منتظر ماند. لحظاتی بعد آسانسور بالا آمد. با باز شدن در آماده داخل رفتن میشد که با دیدن زهره باز ایستاد. زهره با دیدنش سر خم کرد. انریکو سلام کرد.

زهره پاسخ داد: شما باید آقای فریمان باشین...

انریکو تائید کرد.

-:اوم... وقت دارین با من چای بخورین... میخواستم باهاتون حرف بزنم!

انریکو مردد سر تکان داد. زهره اشاره ای به آسانسور کرد: خوب نیست زیاد اشغالش کنیم!

انریکو با لبخند سر تکان داد و وارد شد. دکمه ی آسانسور را فشرد. کنجکاو بود. میخواست بداند این زن مسن که انقدر به آتش نزدیک است چه برای گفتن دارد ان هم به او!

با صدای زهره به خود آمد: این وقت شب، اتفاقی افتاده که اینجا اومدین!؟

انریکو چینی بر پیشانی انداخت: بله؟!

-:ساعت سه و نیم صبحم گذشته... فکر نکنم که برای ملاقات اومده باشین...

-:خوب راستش... من یکم درمورد مزایده نگران بودم، به ویژه که شرکت منم به هر حال ضرر میکنه... میخواستم با عماد حرف بزنم اما... مثل اینکه اینجا نیست!

زهره آرام سر تکان داد: آها... فهمیدم!

انریکو روبه روی زهره روی صندلی قرمز رنگ نشست. کافه تریا ساکت بود. تنها چندتن در اتاق حضور داشتند.

زهره بی مقدمه گفت: من زهره ام... دایه ی آتش!

انریکو با تعجب پرسید: دایه!؟

-:آره... در واقع من مثل مادرشم... آتش منو خیلی دوست داره، منم همینطور... اون مث دخترمه!

-:خوب... آتش معمولا در مورد زندگی خصوصیش حرف نمی زنه واسه همین تا حالا با هم آشنا نشده بودیم... به هر حال از آشناییتون خوشحالم!

زهره با خوشرویی پاسخ داد: منم همینطور... برخلاف شما، من خیلی خوب میشناسمتون! آتش معمولا درباره شما باهام حرف میزنه!

-:جدی؟!

-:بله...

-:اون همه چی رو بهم گفته درباره ی شما... مثلا درباره ی تمایلی که نسبت به آتش اظهار کردین!

انریکو ناباورانه زمزمه کرد: تمایل؟!

-:بله! من میخواستم در همین مورد باهات حرف بزنم... ببین پسرم آتش دختر منه! خدا شاهده خوشبختیشو میخوام!

انریکو آرام سر تکان داد.

-:راستش تا حالا مردای زیادی بودن که به آتش اظهار علاقه کردن اما هیچ کدوم به اندازه ی شما قابل توجه نبودن!

-:واقعا؟!

-:بله... هر چند آتش اینطور فکر نمیکنه! پسرم... آتش خیلی قویه! اون ستون خونواده ی ماست! اونه که مارو کنار هم نگه داشته! واسه همینه که هیچوقت نمی شکنه، ترک برمیداره اما نمیشکنه!

نفس عمیقی کشید: اما اونم یه آدمه... یه زنه! میدونی... همه ی ما ادما یکی رو میخوایم که بهش تکیه کنیم! که از ما محافظت کنه... آتشم همینطور!

-:حرفای شما درسته اما... آتش هیچ علاقه ای به من نداره... اینو کاملا میشه از رفتارش فهمید!

-:نه... اینطور نیست! آتش از تو بدش نمیاد! همه ی اینا به خاطر اینه که آتش درگیر یه عشق دیگست!

-:یه عشق دیگه؟!

-:آره... یه عشق قدیمی! عشقی که دیگه باید فراموشش کنه!

-:چرا این حرفو میزنین!؟ اگه آتش عاشق اون مرده، به نظرم بهتره رضایت بدین که بره دنبال خواستش... اون لیاقت اینو داره!

-:آره... آتش لیاقتشو داره... منم رضایت کامل داشتم اما آتش... اون راضی نبود. آتش عاشق او مرد بود اما از این عشق راضی نبود... شاید الان کنار هم بودن البته اگه اون مرد زنده بود...

انریکو آرام زمزمه کرد: مرده!؟
زهره با سر تائید کرد: آره... و آتش خودشو مسئول مرگش میدونه... واسه همین بهت نزدیک نمیشه... اون میگه که به همه ی دور و بریاش آسیب میرسونه و به تو هم مثل بقیه آسیب میرسونه!

انریکو پوزخندی زد: مسخره ست!

-:اره... مسخره ست! واسه همین میخواستم باهات حرف بزنم... میخوام بهت بگم تسلیم نشو... کنارش بمون!

مکث کرد و سپس نفسش را با صدا بیرون داد: من ازت یه خواهشی دارم... آتش منو تنها نزار... اون شایسته ی یه زندگی آزاده... مثل خودش...

-:شما میخواین که ...

جمله ای برای توصیفش نمی یافت. پایان جمله را کشید تا ادامه اش را بیابد که زهره به کمکش آمد.

-:ازتون میخوام که اگه دوسش دارین تنهاش نزارین، کنارش بمونین حتی اگه ناراحتتون کنه!

انریکو کمی عقب رفت. میخواست فضای بیشتری برای تنفس داشته باشد. به چشمان مهربان زهره خیره شد. آتش چه کرده بود که این زن اینگونه برای خوشبختی اش تلاش میکرد! یعنی آتشی که شناخته بود واقعی نبود... یعنی آتش روی دیگری داشت... چهره ی دیگری که این زن را این گونه شیفته اش کرده بود!
آرام زمزمه کرد: اگه دوستش نداشته باشم چی؟!
زهره با قاطعیت پاسخ داد: پس ولش کن...
انریکو چینی بر پیشانی انداخت: ولش کنم؟!
زهره با سر تائید کرد: ولش کن! بزار کسی که واقعا دوستش داره و شایستشه رو پیدا کنه!
در همین حین که انریکو شگفتزده به صحبتهای زهره گوش سپرده بود در طبقه ی سوم ساختمان بیمارستان اتفاق جالبی درحال روی دادن بود. پدیده ای هیجان انگیز که معدود افرادی منتظر ظهورش بودند؛ شاید تنها کسانی که واقعا به آتش باور داشتند؛ به قدرتش، به اراده اش، به حس خانواده دوستی اش و ... و اینکه او به همین راحتی کنار نمی رود!

آری! در طبقه ی سوم و در بخش مراقبتهای ویژه زندگی کسی دوباره به جریان افتاد با یک جرقه ی کوچک. جرقه ای به کوچکی یک تکان انگشت و یا پریدن پلک! این بار زندگی به میهمانی آتش آمده بود.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#219 | Posted: 5 Apr 2014 18:57
پشت چراغ قرمز ایستاد. خیابان در سکوت شب فرو رفته بود. چراغ های خیابان اما روشن بودند. نگاهی به ثانیه شمار انداخت. با دست چپش موهایش را عقب فرستاد و نفسش را با پوف بیرون داد. باد پاییزی از پنجره ی اتومبیل وارد میشد و صورتش را نوازش میکرد. احساس خستگی میکرد؛ انگار که کوه کنده باشد! اما سبک شده بود. حرفهایی که سر دلش سنگینی میکرد را به زبان آورده بود. همه را بیرون ریخته بود! بالاخره به آرزویش رسیده بود. به صورت آتش خیره شده بود و تمام ناگفته هایش را گفته بود حتی اگر آتش آنها را به خاطر نمی آورد.

صدای بلند آهنگی آرامشش را بر هم زد. اتومبیل سفید رنگی به سرعت و بی توجه به چراغ از کنارش رد شد. انریکو با خنده سر تکان داد و دستش را تا آرنج از پنجره بیرون برد تا زندگی آرامی که در بیرون جریان داشت را لمس کند.

ناگهان نگاهش به تصویر خود در آینه ی بغل افتاد. لبخند بر لبانش ماسید. این صورت... مال او نبود؛ این لباسها، این اتومبیل، این زندگی متعلق به وی نبود! حس غریبی داشت. حسی کسی که در میان تمام آشنایانش بیگانه بود.

نگاهش را از چهره ی خود گرفت و به رو به رو خیره شد. چراغ سبز شده بود اما تفاوتی به حالش نمیکرد. به دوراهی پیش رویش... شگفتزده شد. هر روز از این خیابان میگذشت. هر روز این راه را طی میکرد اما هرگز بدان توجه نکرده بود... یکی از راهها به وسط شهر ختم میشد. به خانه ی خانواده ی آریا... به خانه ی کودکی هایش و دیگری به شمال شهر؛ به خانه ی مجلل انریکو فریمان!

شباهت بی نظیری به دوراهی زندگی اش داشت. دلش میخواست... دلش میخواست فرمان را بچرخاند و بی توجه به چراغ قرمزی که پایانش نزدیک بود به راست برود. به راهی که سی سال تمام طی کرده بود برگردد... به آن خانه بازگردد و دوباره روی تختش بخوابد! اما پیش از خواب موهای پریناز را نوازش کند...

اما... سالها بود که دیگر به حرف دلش گوش نمیکرد! یاد گرفته بود که دل چیزی جز یک حماقت بزرگ در سر ندارد و همواره انسان را بدان ترغیب میکند. دیری بود که تصمیماتش عقلانی شده بود. و به هر چیزی با دید منطق مینگریست!

پس منتظر ماند. آرام به چراغ قرمز که خاموش شد و چراغ سبز که دوباره روشن شد. پایش را از روی کلاچ برداشت و فشار کمی به گاز داد. آرام آرام فرمان را چرخاند و به سمت چپ رفت. به شمال شهر؛ به خانه ی انریکو فریمان تا روی تخت انریکو فریمان دراز بکشد و به اینده ی انریکو فریمان بیندیشد!


***********


عماد کنار دست آتش نشسته بود. آتش صاف روی تخت نشسته بود و قاشق به دست با غذا بازی میکرد. تمام حواسش پیش فرد پشت تلفن بود. عماد هر حرفی که از دهان آتش بیرون می آمد را با حرص مانند کویر می بلعید.

آتش تماس را قطع کرد و گوشی را آرام روی میز غذا رها کرد. زیر چشمی به عماد که با اشتیاق منتظر نتیجه بود نگریست و بی تفاوت گفت: هیچ کاریش نمیشه کرد! مزایده از دست رفته! پیشرو پارس کارشو شروع کرده!

عماد مشتی به میز زد که سبب شد بشقاب و لیوان از جا بپرند.

-:آروم!

-:اه...

-:باید کارو سریعتر شروع میکردین! باید میرفتین سراغ بانک و همه چیز و جفت و جور میکردین ...

صدایش را پایینتر آورد و زیرلبی ادامه داد: به جای این اه اه کردن!

-:میخواستی چیکار کنم!؟ شرکت به هم ریخته بود... زهره نگرانت بود... شهاب مدام بهونتو میگرفت!

آتش پوزخندی زد: یه چیزی بگو باورم بشه!

-:واقعا!

آتش شانه هایش را بالا انداخت. قاشقی از سوپ را در دهانش گذاشت و پرسید: زهره رفت خونه!؟

عماد با سر پاسخ مثبت داد.

-:حالا میخوای با این پسره چیکار کنی؟!

آتش سوپش را سریع فرو داد و به سمتش برگشت. با سر پرسید: کی؟!

-:مهرانو میگم دیگه! شرط میبندم تصادفم کار خودش بوده! پشتش به افتخاری گرمه فکر میکنه هر کاری بخواد میتونه بکنه! باید بشونیش سر جاش!

آتش ابرویی بالا انداخت: نوچ! هنوز وقتش نیست!

کمی آب نوشید: راستی... از آمریکا چه خبر؟!

-:هنوز خبری نیست... اما آدممون داره به یه جاهایی میرسه، به زودی خبرای خوبی میشنوی!

-:خوبه! من باید بفهمم این فریمان چی رو داره قایم میکنه!

-:اوهوم...

-:اون رفتارش چطور بود؟!

-:خوب... اینطور که معلوم بود خیلی از کما رفتنت ناراحت نبود! گاه و بیگاه میومد اینجا سرک میکشید! میخواست ببینه اوضاع چجوریاست! واسه مزایده هم کاری نکرد... انگاری خودشم میخواست تو ببازی!

-:اخه چرا؟! اونم که با ما ضرر کرد!

-:آره... شاید به خاطر دوستی ایه که مهران میزنه زیرش...

-:نمی دونم...

آتش قاشق را در بشقاب رها کرد و آن را پس زد: همه چی قرو قاطی شده!

اشاره ای به عماد کرد: برو ببین این آقای دکتر رضایت میده مرخص بشم یا نه... سعی کن راضیش کنی! خبرنگارا رو هم یه جوری دست به سرشون کن! بگو بعدا یه کنفرانس خبری میزاریم و مفصل حرف میزنیم!

عماد سیخ ایستاد: بله خانوم!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#220 | Posted: 10 Apr 2014 11:30
نجمی مردد جلوی مهران ایستاد. بی آنکه سر بلند کند گفت: مهران خان... فکر کنم یه اشتباهی پیش اومده!

مهران به صندلی تکیه زد: اشتباه!؟

نجمی فیش حقوقی اش را روی میز نهاد: ببین! فکر کنم صفراش اشتباه شده!

مهران سعی کرد لبخندش را پنهان سازد و در حالیکه لبش را گاز گرفته بود گفت: کو؟!

نجمی برگه را به سمت مهران هل داد و با انگشت به رقم حقوقش اشاره کرد: ایناها!

مهران بالاخره تسلیم خنده اش شد و با خنده ی شیطنت آمیزی گفت: نه! درسته!

نجمی با تعجب سر بلند کرد و به مهران خیره شد: چی شده!؟

مهران اشاره ای به برگه کرد: کادوی نامزدیه!

-:این... این خیلی زیاده...

مهران سر تکان داد: نچ... هیچم زیاد نیست! تو داری ازدواج میکنی؛ الان بیشتر از هر وقتی لازمش داری!

خودش را لوس کرد و آرام گفت: ناگفته نماند که این هدیه شرکته! مال من بعدا از راه میرسه!

نجمی با هیجان کنترل شده ای سر بلند کرد: مهران!

مهران لبخندی زد و ادامه داد: به راننده هم سپردم هر وقت خواستی هرجایی که گفتی ببردت! در ضمن... هر وقت مرخصی خواستی به خودم بگو...

نجمی اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد و زمزمه کرد: تو... خیلی خوبی!

مهران دستش را روی سینه گذاشت: چاکریم!

-:راستی! برات بلیط گرفتم... تو قسمت فرست کلاس! مستقیم به کیش!

مهران لب و لوچه اش را بازی داد: راستش خیلی دلم نمی خواد برم! آخه چی میشه قرارداد و ایمیل کنن ما اینجا امضا کنیم بعد پس بفرستیم! مگه عصر حجره که پاشیم بریم اونجا!

-:اینا همش فرمالیتست! هدف اینه که بری باهاشون آشنا بشی و بهشون بفهمونی که تو رئیس آینده ی شرکتی!

مهران در صندلی فرو رفت: آرومتر شدم!

نجمی لبخندی زد.



**********


ایران، پایگاه 37:

ایران، پایگاه 37:

کامران بالای سر دختر جوانی ایستاد. دختر آرام سر بلند کرد و با دیدن کامران لبخند زد: قربان...

-:اطلاعاتی که خواسته بودم و به دست آوردی!

-:بله...

و اشاره ای به اسکرین رو به رویش کرد. دستش را به سمت اسکرین برد و نمای سه بعدی نقشه ی روی اسکرین را بیرون کشید. سپس با اشاره به نقشه ادامه داد: این جاهاییه که آدم بینش نیا تو شیکاگو بهشون سر زده! اینو از روی اطلاعات موبایلشو و سیستمهای تو مراکز و خیابونا بدست آوردم!

کامران چینی بر پیشانی انداخت: به نظر آشنا میان!

-:بله... چون دقیقا همون جاهایی رفته که انریکو فریمان وقتی تو شیکاگو بوده رفته...

سپس دوباره از گوشه ی صفحه نمایش چیزی را بیرون کشید و روی نقشه رها کرد: این خطای قرمز پاتوقای فریمانن... میبینین که دقیقا منطبقه! این آدم هرجایی که انریکو بوده رفته! مدرسه، کالج، دانشگاه، خونه، حتی هرجایی که فریمان دربارش تو شبکه های اجتماعی حرف زده... من تاریخچه مرورگر موبایل و تبلتشو چک کردم! درباره ی تموم پستا و کامنتای فریمان تحقیق کرده!

زن مکث کوتاهی کرد و سپس با اطمینان ادامه داد: این آدم دنبال فریمانه!

-:چرا؟! رئیس مگه تا حالا ده بار دربارش تحقیق نکرده... پس چرا دوباره!

-:شاید به چیزی شک کرده!

-:به چی؟! اگه شک کرده پس چرا ما نفهمیدیم!

زن در جوابش سکوت کرد.

کامران بی آنکه چشم از نقشه ی سه بعدی بردارد با صدای بلند و خطاب به همه حضار گفت: حواستون و جمع کنین! الان پرونده ی فریمان مهمترین پرونده ست! نمی خوام اون مرد درباره ی فریمان و آریا چیزی بفهمه! نباید دی ان ای یا اثرانگشت فریمان و پیدا کنه! جلوشو بگیرین... تموم اثر انگشتا و شناخت های هویتی فریمان که تو اداره ی پلیس، بیمارستان یا هر جایی هست و عوض کنین! مال آریا رو بزارین سر جاش!

برای لحظه ای ساکت شد. از برق چشمانش میشد فهمید در مورد موضوع مهمی می اندیشد!

ناگهان به حرف امد: اگه رئیس بهش شک کرده باید یه چیزی بهش بدیم...

به سمت بقیه افراد که پشت میزهایشان گوش به فرمان او بودند برگشت: این یه چالشه! و یه امتحان خوب... میخوام برای فریمان یه پرونده بسازین! هویتشو جعل کنین... نمی دونم؛ نشون بدین اون فریمان واقعی نیست اما آریا هم نیست... یه پرونده ای بسازین که نشون بده فریمان یه چیزی رو قایم میکنه... هر چیزی غیر از آریا بودنشو!

گلویش را صاف کرد: بهترین ایده مورد پذیرشه! در ضمن از مهران افتخاری هم غافل نشین! باید اونم بشونیم سر جاش! اون مزایده رو برد و رئسامون فکر میکنن این از کمکاری ما بوده... اون امروز میره کیش! باید سایه به سایه مراقبش باشین... کجا میره، چی میخوره، کی رو میبینه و از این دست چیزا! نمی خوام دیگه ازتون حرفی بشنوم جز بله قربان و ماموریت انجام شد! فهمیدین!

همه یکصدا پاسخ دادند: بله قربان!

کامران با رضایت سر تکان داد: بله!



**********


آتش کمی ازآب درون لیوان نوشید و لیوان را دوباره به روی میز برگرداند. با لبخند چهره ی همه ی خبرنگاران را از نظر گذراند. فلش دوربینها چشمش را نمی زد سالها بود که به اینگونه جلسات عادت کرده بود.

-:همونطور که جناب سرگرد هم فرمودن هیچ عمدی در تصادف من دخالت نداشت و علت این تصادف تنها یه نقص فنی ساده بود که خیلی اتفاق می افته!

صدایی از میان خبرنگاران پرسید: وضعیت جسمانیتون در حال حاضر در چه وضعیه!؟

-:خوب... من از بیمارستان مرخص شدم و فعلا در حال استراحت تو خونه هستم اما دورادور برکارها نظارت دارم... از هفته آینده هم اگه خدا بخواد برمیگردم سرکار!

-:نظرتون درباره ی مزایده چیه؟! اینکه سازمان برگزار کننده بدون توجه به حق تقدم شما و فقط به خاطر وضعیت جسمانیتون مزایده رو به شرکت پیشرو پارس دادن نظرتون دربارش چیه!؟

-:خوب... این یه معجزه بود که من زنده موندم؛ چون همونطور که خودتون خبر دارین دکترا ازم قطع امید کرده بودن! اما من هنوز قانع نشدم چرا بانک پشتوانه موردنیاز و تامین نکرد... چون اون شرکت بدون من هم شرکت موفقی خواهد بود! بر طبق قانون مزایده گزار حق فسخ مزایده رو داره و اون از حقشون استفاده کردن... و برای شرکت پیشرو پارس خوشحالم که برنده شدن؛ اونا واقعا این مزایده رو میخواستن و شایستشم بودن!

-:نظرتون درباره ی مهران افتخاری چیه؟

-:ایشون وقتی من در بیمارستان بستری بودم به ملاقاتم اومدن و این نشون دهنده طبع بلند ایشونه! در واقع با اینکه من و آقای افتخاری با هم رقیبیم اما قبل از رقیب بودن ما دوستیم. مهران افتخاری میشه گفت از دوستای نزدیک هم هستیم... ایشون واقعا انسان محترم و قابل ستایشی هستن برخلاف شایعاتی که دربارشون پخش شده! فقط آدمایی که بهش نزدیکن میتونن درک کنن ایشون چه مرد مهربانی ان! توصیه من به مردم اینه که ندونسته حرفی نزنن و شایعه پراکنی نکنن... اینطوری ممکنه اشخاصی مثل آقای افتخاری آسیب ببینن!

-:درباره ی شرکت فریمان چطور؟! آیا شما پس از این شکست دوباره با این شرکت و آقای فریمان همکاری خواهید کرد؟

-:بله... من و آقای فریمان پیش از این هم همکاری نزدیکی با هم داشتیم و حالا هم اگه مشکلی پیش نیاد به همکاری ادامه خواهیم داد...

خبرنگار دیگری باز سوالی پرسید گویا سوالاتشان تمامی نداشت. آتش اما بردبارانه به تمام پرسشها پاسخ میداد. سرانجام با اعلام اینکه آتش به استراحت نیاز دارد جلسه به پایان رسید.

پس از خروج از جلسه عماد به سرعت خود را به آتش نزدیک کرد: دیوونه شدی... یارو رو رسما فرشته کردی رفت! من دارم میگم اون باعث تصادفت بوده اونوقت تو...

آتش به میان حرفش آمد: تو خودتم کاملا مطمئن نیستی... حتی پلیسم میگه که ماشین دستکاری نشده!

-:از کی تا حالا آدم قانونمندی شدی...

-:موضوع این نیست... من مطمئن نیستم که اون اینکار و کرده! نمی خوام الکی واسه خودم دشمن بتراشم!

عماد تقریبا فریاد زد: آتش...

آتش به سرعت واکنش نشان داد. دستش را روی لبان عماد فشرد: سیس!

عماد صدایش را پایینتر آورد: خوب... اما اون همینجوریشم دشمنته! اون پسر افتخاریه ! یادت رفته! ندیدی چجوری نگات میکنه انگار دشمن خونیته!

-:عماد... مهران و ولش کن! من خودم میدونم باهاش چیکار کنم!

-:به همین راحتی...؟!

-:ولش کن... بزار بره دنبال زندگیش! بره به سفر کیشش و قراردادش برسه!

-:باشه... باشه!

-:انریکو رو چیکارش کردی؟!

-:طرف قراره اطلاعاتو واسمون بفرسته! فردا یا پس فردا...

سپس گوشی همراهی را از جیبش بیرون آورد: بیا! اینو عماد جونت داد! قراره اطلاعاتو به این بفرستن! مستقیم به دستت میرسه!

گوشی را جلوتر برد: بگیر دیگه!

آتش آرام دستش را مشت کرد: باشه... یه لحظه صبر کن... دستم داره گز گز میکنه!

عماد نگران زمزمه کرد: حالت خوبه؟!

آتش با سر تائید کرد: خوبم...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 22 از 36:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites