تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 25 از 36:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  35  36  پسین »  
#241 | Posted: 18 Aug 2014 18:43
مهران چرخی به صندلیش داد: واقعا این دفتر خیلی کسل کننده ست!

احتشام چشم چرخاند و اتاق را ورانداز کرد: اما اینجا خیلی نورگیر و روشنه! چیدمانشم که خوبه! فکر کنم بهترین اتاق شرکته!

-:پس چی...! میدونی چقدر واسه این دفتر تلاش کردم!

-:تو فقط یه ماهه به اینجا رسیدی!

-:میدونی چقدر مقاومت جلوی افتخاری سخته!؟ لامصب جوری نگاه میکنه که اگه حواستو جمع نکنی، به گناه نکردتم اعتراف میکنی...

احتشام متفکر سر تکان داد: همینطوره!

مهران دوباره چرخی زد: اما میدونی من کدوم دفتر و میخوام؟! اونی که ته راهرو سمت چپیه!

احتشام لحظه ای اندیشید: دفتر افتخاری؟!

-:اوهوم... اون صندلی گندهه، جایی که من باید بهش تکیه بزنم! اونجا دفتریه که من لیاقتشو دارم!

-:خیلی به خودت مغرور شدی، مهران! قدیما اینطوری نبودی!

-:واسه اینکه چیزایی که الان هست، قدیما نبودن...

-:اما مواظب باش... اگه خیلی تند بری؛ پیچ و خم جاده رو نمیبینی!

-:باشه...

پس از درنگ کوتاهی ادامه داد: نگفتی افتخاری چیکارت داشت!؟

-:کار مهمی نداشت، صدام کرده بودخط و نشون بکشه!

-:کشید؟!

-:نچ... میدونی که من خودم ته هفت خطام!

مهران با صدای بلند خندید. احتشام اما با جدیت ادامه داد: اما یه چیزی گفت...

مهران کنجکاو پرسید: چی؟!

-:یه چیزی گفت... انگار که همه چی رو میدونه! میدونه که واسه چی تو این همه آدم و دوروبرت جمع کردی... یه جورایی غیر مستقیم بهم گفت که میدونه تو نیت خوبی نداری...

-:یعنی میدونه که من میخوام نابودش کنم؟

-:آره...

مهران بی تفاوتشانه ای بالا انداخت: خوب...که چی؟!

احتشام ناباورانه پرسید: نگران نیستی!؟

-:خودمم میدونستم یه بوهایی برده، خوب اون امیرارسلانه اما ... هیچ وقت اینطور صریح حرفشو پیش نکشیده بود... به هر حال تا وقتی که نخواد کاری علیهم بکنه، هیچی واسه نگرانی نیست!

-:خوب... اگه اینطور فکر میکنی... باشه!

احتشام برگه ای از کیفش بیرون کشید و روی میز مشکی قرارداد.مهران کنجکاوانه ان را در دست گرفت و پرسید: این چیه؟

-:مگه نگفتی حوصلت سررفته!؟میخوام برات چند تا دوست پیدا کنم تا باهاشون بازی کنی!

مهران بی توجه به شوخی احتشام ابروانش را بالا کشید و گفت:جدی!

گوشه ی لب احتشام کمی بالا رفت:منم جدی گفتم.

پا روی پا انداخت و تکیه زد:باید به ادمای توی این لیست نزدیک بشیم. اونا ادمای با نفوذین !

مهران نگاهی سرسری به لیست انداخت و گفت: اووو ... این همه ؟!

-:قدرت یه آدم با آدمای دور و برش سنجیده میشه! باید نظر همه ی اینا رو جلب کنیم ... یا حداقل بیشترشون و ...!

مهران دوباره چشم به برگه دوخت و لحظاتی بعد دست روی اسمی گذاشت و گفت :این یارو کیه؟

احتشام خود را کمی جلو کشید و نگاهی به مرکز اشاره ی مهران انداخت : رئیس صنف طلا فروشا!

-:با اونم کار داریم؟

-:زرگرا تو ایران قدرت زیادی دارن ...

با ابرو اشاره ای به لیست زد و گفت : با همه ی آدمای اون لیست کار داریم ... نماینده های مجلس ، روئسای صنفا ، وزیرا ...سرمایه دارا و کلی های دیگه !

مهران متفکر لیست را بررسی کرد و به اخرین نفر لیست که رسید گفت : این اخریه...

قبل از اینکه جمله اش تمام شود احتشام با خنده ای که توی صدایش موج می زد گفت : اون یدونه کار تو نیست !

مهران پرسشگر نگاهش کرد که احتشام ادامه داد : اون منشی پادشاه پتروشمیه!

-:پادشاه پتروشیمی ؟! همون ...

احتشام میان حرفش پرید:دقیقا همونی که فکر می کنی! باید ترتیبی بدی نجمی باهاش دوست بشه! اون به اندازه ی رئیسش برامون مهمه ! چون منشیا بیشترین تاثیر و روی رئیساشون دارن.

مهران فقط سرتکان داد.

-:راستی درباره ی اون موضوعی که بهت گفته بودم چیکار کردی؟

مهران بلند شد و در حالی که به سمت پنجره می رفت گفت : کدوم موضوع؟

-:بهت گفتم باید به ادمای افتخاری نزدیک بشی!

مهران به پنجره تکیه زد و به سمتش برگشت :دارم روش کار می کنم. انگار افتخاری میخواد یه جلسه ای بزاره که شمس الدین قراره منم ببره اونجا ... اینطور که معلومه برنامه هایی واسه اونجا داره ...

-:افتخاری عصبانی نشه برنامه هاش و بهم میزنی ...

مهران پوزخندی زد: برعکس فکر می کنم خوشحالم بشه ... شمس الدین که اینطور میگه ...

-:زیادی به شمس الدین اعتماد داری اینطور نیست؟

-:به هر حال اون ادم منه !

-:ولی یادت نره قبل از تو ادم افتخاری بود . اون حتی به افتخاری هم خیانت کرد. کسی که سالها واسش کار کرده بود...

مهران با آرامش گفت: اون به من خیانت نمی کنه .تو این یکی مطمئنم .

احتشام شانه ای بالا انداخت و بعد از سکوتی کوتاه گفت : هر چه سریعتر باید توجه اینا رو جلب کنیم ... در ضمن باید روی افتخاری هم خیلی کار کنی ... قانعش کن تو رو وارد جلسات اتاق بازرگانی کنه ... اتاق بازرگانی می تونه نقطه شروع مهران افتخاری باشه !

-:چرا در مورد اون اتاق اسرار داری؟

-:چون ورودت به اونجا می تونه برابر با کنترل بازار باشه ... در واقع اونا یه جور مافیای قانونی ان ... اونایی که اونجان یا مدیرعاملن یا عضو هیئت مدیره بزرگترین شرکت ها و موسسات اقتصادی یا از سهامدارای بزرگ بورسن ...البته بینشون ادمای دیگه هم پیدا میشه ... اونایی که بخاطر تخصصشون یا اینکه بخاطر قدرت سیاسیشون که البته از میزان دارایی این ادما خدا عالمه !!! اگه قراره حرفی برای زدن داشته باشی باید بشی یکی از این شصت نفر ... از این شصت نفری که هیچ وقت نمی تونی از بیست نفر نماینده دولتی باشی پس مجبوری بری سراغ اون چهل نفر باقی مونده از سرمایه دارا ... افتخاری خیلی راحت می تونه جای خودش و بهت بده یا برات جایی اونجا باز کنه ... درسته دیر یا زود با وجود پسر افتخاری بودن وارد این جمع میشی ولی اینکه وقتی وارد این جمع میشی فقط بخاطر پسر افتخاری بودن وارد بشی یا اینکه جا پای خودت محکم باشه و بیشتر بخاطر قدرتت وارد بشی این خیلی برات فرق می کنه ... پس بهتره بری دنبال قدرت و به عنوان یکی از قدرتمندان وارد جمع بشی ... توی اون اتاق باید تمام گرایشات سیاسیت و بزاری کنار و فقط بشی یه اقتصاد دان ! مثل همه ی اونای دیگه ... باید بشی یکی از چهل نفر نماینده نشست های صبحانه این اتاق ! باید اونقدر جای پات محکم باشه که بتونی هرچی که نیاز داری و بکشی سمت خودت ... اونجا می تونی بازار و به نفع خودت بچرخونی ... اگه تصمیم داری یه سرمایه جدید راه بندازی اول از همه باید اونجا دست بکار بشی ... اگه میخوای یه محصول جدید و با بهترین قیمت بفروشی باید اونجا جاش بدی . باید اونقدر قوی بشی اونجا که حتی بزرگترین دشمنات هم نتونن اونجا حرفی برای گفتن داشته باشن.مثل رئیس!

مهران دستانش را به پشت سر تکیه زد: رئیسم جزو این ادماست؟!

احتشام بلند شد:یکی از مهم تریناشه !

نگاهی به صورت متفکر مهران انداخت و ادامه داد : راستی افتخاری واست یه توصیه ای داشت ...

مهران از افکارش بیرون آمد:یه کلمه هم از مادر عروس ...

-:گفت بهت بگم زیاد به دور و بریات اعتماد نکنی !!!

مهران با تمسخر گفت : سعی می کنم آویزه گوشم کنمش!

احتشام سرتکانی داد و از اتاق بیرون رفت . صدای کف زدن که بلند شد مهران نگاه از پنجره گرفت و به سمت مونا که روی صندلی چرخدار َش پشت میز نشسته بود برگشت .

-:تبریک میگم ... اگه من بودم بهت جایزه ی بهترین بازیگر سال و میدادم .

مهران روی کاناپه نشست و سرش را عقب کشید ... همانطور که زیر چشمی مونا را بر انداز می کرد لبخندی زد.

-:حتی احتشامم باورش شده که بهش اعتماد داری !

-:ما اینیم ...

مونا بلند شد و گفت : یادمه یبار بهم گفتی تو حتی به چشاتم اعتماد نداری

مهران چشم بست :اعتماد چیز مسخره ایه وقتی که هر کسی می تونه هر وقتی که خواست به هر دلیلی بهت خیانت کنه!

مونا به آرامی روی پاهایش نشست .

مهران به تندی چشم گشود .دست دور کمرش انداخت و گفت: اذیت نکن مونا ... کلی کار دارم!

مونا لب ورچید :چیکار داری؟

-:نمیبینی کلی تکلیف ریختن سرم؟!حتی تو مدرسه هم اینقدر تکلیف انجام ندادم.

مونا خندید و صدای خنده اش فقط به گوش مهران رسید.

کفش های مشکی برگهایی که یاد آور خزان های گذشته بودند را در هم می شکستند و پیش می آمدند. به پای پله که رسید ایستاد. نگاهی به آلاچیق و زن تنهایی که در بالا سو نشسته بود انداخت . زن سر بلند کرد و گفت :اومدی؟

قدم برداشت به سوی زن ... وارد آلاچیق شد و چرخی در آن زد و روبروی زن ایستاد:اینجا خیلی عوض شده !

زن سرتکان داد:از آخرین باری که اینجا بودیم خیلی گذشته!!

دستهایش را از جیبش بیرون کشید و پیش قدم شد .کنار زن نشست و گفت:همینطوره ... سالها از اون روز گذشته.

-:کجا رفتن؟! ... اون روزا... اون آدما!...

پوزخندی زد: فکر نکنم واقعا بخوای بدونی!

زن آرام خندید:آره حق با توئه...

مکثی کرد و ادامه داد:اما می دونی با اینکه اون آدما از هویت واقعیم خبر نداشتن اما جز صمیمی ترین دوستام بودن !

لبخندی به روی زن زد:اوهوم ... اون صمیمیت خاصی که خیلی وقته از بین رفته ...

-:کنار اونا من احساس واقعی بودن می کردم.

-:شاید واقعیت ماهم همون بود ... صنم هفت تیر کش و مهران لایی کش !

-:اما حالا ببین کجاییم !من دیگه بدون اسلحه آدم میکشم و تو هم سالهاست که پشت رُل نَشستی!!!

مهران نفسش را سنگین بیرون فرستاد: تو چت شده آتش!؟ واسه چی یهو پاشدی اومدی اینجا؟

آتش دست روی سینه اش گذاشت: راستش مهران احساس می کنم اینجام داره درد می کنه ... مثل اینکه یه ضربه ی ناگهانی به قفسه سینم وارد شده.خون نمیاد ... کبود نشده ولی ... ولی نمی تونم نفس بکشم .انگار از دو طرف دارن بهم فشار میارن .

-:می سوزه؟

-:آره ... دلم بدجور داره می سوزه !!!

-:پس اوضاع خیلی خرابه ... کی چیکارت کرده؟

آتش نفس عمیقی کشید:راستش ... یکی مجبورم کرد بین گذشته و آیندم یکی رو انتخاب کنم.

-:اوه ... چه انتخاب سختی.

خود را کمی جلو کشید و نگاه دقیقش را به صورت آتش دوخت :اصلا دلم نمی خواد جای تو می بودم.

آتش بلافاصله پرسید:اگه تو بودی چیکار می کردی؟

مهران متفکر به سقف آلاچیق چشم دوخت و با کج کردن لبهایش پاسخ داد:مَــــن ... می دونی من تو گذشتم چیز بدرد بخوری ندارم که بخوام اون و انتخاب کنم . آیندمم همچین روشن نیست امــا... اگه من بودم آیندم و انتخاب می کردم شاید بتونم بسازمش !

خندید و دوباره به آتش چشم دوخت :اما ... تو چیکار کردی؟ گذشته یا آینده؟!

آتش شانه ای بالا انداخت . پاهایش را جلوتر کشید و جفت کرد . خیره به نوک بوت هایش گفت: هیچکدوم ... حال و انتخاب کردم.

مهران کمی سرش را به سمت شانه اش متمایل کرد و برگرداند : تصمیم عاقلانه ایه اما با گذشتت چیکار کردی؟!

-:سعی کردم از خودم برونمش ... با نشون دادن واقعیت !

مهران با شیطنت پرسید: یعنی هیولای درونت و بهش نشون دادی!؟!

آتش با صراحت پاسخ داد:نــه ! ... نتونستم اونقدر بی رحم باشم ... فقط یه گوشه ای از واقعیت و نشونش دادم... نشونش دادم که با تصور اون خیلی فرق دارم. راستش هنوزم اونقدر بهش دلبسته ام که نمی تونم تصور کنم دربارم فکر بد کنه...

-:پس گذشتت خیلی خوش شانسه که بعد از این همه سال هنوزم برات مهمه !!!

آتش لبخند کوتاهی زد.

مهران کمی جا به جا شد:پس اون یکی گذشتت چی؟ فکر می کردم اون برات با اهمیت تر باشه ...

-:نمیشه باهم مقایسشون کرد ... اگه هزار نفرم بیان بازم نقش رامان کمرنگ نمیشه ...!

-:اما پویش هزار نفر نبود !

آتش با صدای بلند خندید و گفت : مشکل دقیقا همینه ... اون یه نفر بود اما ...

مهران هم خندید : اما آتش ... اگه پویش زنده بود و اگه تو می تونستی انتخاب کنی ! رامان و انتخاب می کردی یا پویش و ؟!

-:اگه ... اگه ... اگه ... اگــــه ! خیلی از این اگرا تو زندگی هست که من بهشون فکر نکردم. به این یکی هم نمیخوام فکر کنم ...

دقایقی سکوت گوی سبقت را دزدید . تا اینکه مهران وارد میدان شد : اما آتش ادمایی مثل ما هرچقدرم تلاش کنن نمی تونن هیولای درونشون و پنهون کنن ... بالاخره دیر یا زود همه چی معلوم میشه .درون ما یه حیوون خوابیده که صدای خرناسش اونقدر بلنده که همه رو خبر می کنه.آدمایی مثل من و تو نمی تونن چهره ی معصوم به خودشون بگیرن و عقب بکشن .

آتش در سکوت فقط سری برای تایید حرف های او تکان می داد.

مهران به سمتش برگشت و لحظاتی طولانی او را خیره نگریست و بالاخره گفت : می تونم یه چیزی بپرسم ؟

آتش باز هم با سرتایید کرد و مهران پرسید : آدمی که اینطور بازیت داده احتمالا انریکو فریمان نیست؟!

آتش همچنان سرتکان داد. مهران خود را نزدیک تر کشید .دست دور شانه های آتش انداخت و سرش را به روی شانه اش گذاشت. به گرمی او را در آغوش کشید . آرامشی در صورت آتش نمایان شد .چشم روی هم گذاشت و لبخند محزونی زد و گفت: کاش که می شد تو رو با خودم ببرم خونه ... هر وقت بهت تکیه می کنم همه چی خیلی آسون میشه !!!

-:هر وقت دیدی همه چی خیلی سخت شد بیخیال غرورت بشو ... مطمئن باش من میام و دیوارت میشم.

چشم روی هم گذاشت و سرش را به سر آتش تکیه زد و انگشتانش را دور بازوی آتش محکم تر کرد با خود اندیشید اون موقع ها که میومدیم اینجا و تو سر و کله هم می زدیم کی فکرش و می کرد یه روزی من بشم مهران افتخاری و تو بشی بزرگترین رقیبم و پویش ... بشه یه تاجر موفق ! کی فکرش و می کرد پلیس خوبمون بتونه تا اینجا پیش بره . تا جایی که بتونه قلب آتش و اینطوری بشکونه اما ... داره زیادی تند میره . خیلی تند !!! حتی اگه آتش یه هیولا باشه بازم خواهر کوچیکه منه !!!



*****************



پشت میز نشست و به مانیتور پیش رویش چشم دوخت . دونا لبخندی به رویش زد و گفت :اوضاع اونجا چطوره؟

نگاهی به برگه های روی میز انداخت و با کنجکاوی برگه ی سفید تا خورده را برداشت و گفت : تعریف چندانی نداره... از وقتی از وین برگشتیم آتش ازم دوری می کنه ... دیگه نه تلفنام و جواب میده نه وقت ملاقاتام و قبول می کنه .

دونا خندید :پس حسابی عصبانیش کردی ...

تای برگه را گشود و گفت : همینطوره ... اما باید هرچه زودتر این عصبانیت و فراموش کنه تا من بتونم مرحله بعدی نقشم و اجرا کنم .

متعجب مشغول خواندن شد و با دیدن نام فرانک هیچ از جمله ای که دونا بر زبان آورده بود نفهمید . با تعجب و صدای بلند گفت : این دیگه یعنی چی ...

دونا پرسید : چی شده؟

برگه را بلند کرد:استعفا نامه فرانک ... یعنی چی؟ اصلا چه معنی داره یهویی ... یکدفعه ای ...!

دستش را روی مانیتور فشرد و با شنیدن صدای منشی گفت : فرانک و برام بگیر ...

-:ایشون وسایلشون و جمع کردن و رفتن .

باشه ای گفت و قطع کرد برگشت و به دونا گفت : یعنی چی ؟ چرا بی مقدمه اینکار و کرد؟ ... چرا مثل دزدا داره میره؟

دونا موهای بلند طلایی اش را پشت گوش فرستاد و گفت : انتظار نداشتی که بیاد و رو در رو استعفا نامه اَش و بهت بده ...

-:چرا ... این حداقل اینطوری کمی برام احترام قائل می شد ... فکر می کنم در برابر کارایی که براش کردم این کمترین حقم بوده .

دونا ناباورانه سری تکان داد : انریکو نمیفهمی یا خودت و زدی به اون راه ...!

انریکو متعجب ابروانش را در هم گره زد: منظورت چیه؟

-:یعنی دلیل کارای فرانک و نمیفهمی؟ نمی دونی یهویی واسه چی اینقدر عوض شده !
     
#242 | Posted: 6 Sep 2014 21:09
انریکو چینی بر پیشانی انداخت و با انگشتانش سرش را فشرد .

دونا از این پریشانی نجاتش داد و دوستانه غرید : احمق ... جان! اون عاشقت شده .

انریکو پوزخندی زد و ناباورانه تر گفت : چی؟

-:من جدیم ! اون عاشقت شده واسه همینم این اواخر ازت دوری می کرد . واسه همین استعفا داده چون فکر می کنه دوست داشتن تو وقت تلف کردنه .

-:دونا ... مسخره نباش !

-:مسخره نیستم انریکو ... این واقعیتیه که تو نمی خوای باورش کنی . همونطور که نمی خوای باور کنی فرانک پویش و دوست داشته !

-:اگه راس میگی واسه چی باید استعفا بده؟

-:یکم فکر کن انریکو ... تو کی هستی؟ تو پویش آریا نیستی ... انریکو فریمانی ... عاشق کسی مثل تو شدن یه اشتباه بزرگه ! بخصوص برای زنی مثل فرانک .

انریکو متعجب پرسید :چرا؟

-:شما زمین تا آسمون با هم فرق دارین . اولشم از اینجا شروع میشه که اون یه ایرانیه و تو یه ایتالیایی . اون یه مسلمونه و تو یه مسیحی . اون یه آدم عادیه ؛ تو یه تاجر بین المللی ... ! خانواده ای که اون توش بزرگ شده قواعدی دارن که توی زندگی الان تو هیچ جایی نداره .فراموش نکن فرانک و با خودت کجاها بردی ... تو اون و به سمت دنیای خودت دعوت کردی و بهش نشون دادی دنیای تو دنیای مهمونی های پرزرق و برقه ... دنیای پولای میلیونی و خونه ها و ماشین های آنچنانیه . تو بهش نشون دادی عقاید اون توی زندگی تو جایی نداره . عقایدی که فرانک بهش باور داره توی زندگی تو زیر پا گذاشته میشه .

انریکو متفکر به صندلی اش تکیه زد : زندگی داره دوباره مسخره بازیاش و شروع می کنه. دوباره می خواد من و عصبانی کنه.

تمام طول مسیر در افکارش غرق بود . زمانی که ماشین را در برابر خانه ی بهزاد متوقف کرد خودش هم نمی دانست چرا علاقه ی فرانک برایش این چنین مهم شده است ... می دانست نباید به دنبال فرانک بیاید و باعث آزارش شود اما ...

دستش را روی زنگ در گذاشت و به صورت ممتد فشارش داد. صدای زنی بود که متعجب گفت : انریکو ...

سعی کرد لبخندی روی لبهایش بنشاند : خاله جان! ... فرانک خونه هست؟

-:آره ... بیا تو ...!

-:نه ... نه ... بگید چند لحظه بیاد دم در .

با شنیدن باشه رو برگرداند و پشت به در دستانش را در جیب شلوار سرمه ای اش فرو برد. نگاهش به ماشین جدید مشکی اش دوخت . با باز شدن در به تندی چرخید و گفت :فَ...

اما قبل از اینکه کلمات را کاملا بر زبان آورد با چهره ی آرام بهزاد رو برو شد. سریع عقب کشید و سلام داد.

بهزاد لبخند ی زد و بدون مقدمه گفت : می تونیم باهم صحبت کنیم؟

متعجب سری تکان داد و گفت: بله ...

-:پس اشکالی نداره که بریم یه جایی کمی صحبت کنیم؟

قدمی دیگر عقب گذاشت و به سمت ماشین چرخید : البته بفرمایید ...


*****************


بهزاد فنجان قهوه را پیش کشیده و گفت : بجای فرانک اومدم چون می خواستم بشینیم و باهم مرد و مردونه حرف بزنیم.

انریکو سری تکان داد و لبخندی زد: خوشحال میشم.

-:می دونم نباید این و بپرسم اما بهم حق بده من یه پدرم که نگران دخترمم ... فرانک توی این سالها آسیب زیادی دیده و من دلم نمی خواد باز هم فرانک قبل بشه . اون تو چند ماه اخیر خیلی تغییر کرده با تشکر از شما ... مطمئنم از کار کردن توی شرکت شما لذت می بره اما این اواخر کمی تغییر کرده. احساس می کنم چیزی آزارش میده. می خواستم بپرسم مشکلی توی شرکت پیش اومده؟!

انریکو با تردید نگاهش را به صورت بهزاد دوخت. بهزادی که زمانی محرم اصرارش بود. بهزادی که برایش الگوی زندگی بود ... گاه پدر می شد و گاه برادر ؛ گاه دست نوازش به سرش می کشید و گاه خشم می گرفت.

نگاهش را به فنجان قهوه اش دوخت و گفت: من سعی کردم برای فرانک دوست خوبی باشم. فرانک برای من مهمه ... می خوام حالش خوب باشه. این اواخر مشکلاتی وجود داشته که من تمام تلاشم و می کنم فرانک و از این مشکلات دور کنم. اما باید با فرانک صحبت کنم . اجازه بدید با فرانک صحبت کنم تا بتونم مشکلات و حل کنم.

بهزاد لبخندی زد: در این که می تونی فرانک و از این مشکلات دور کنی شکی ندارم. چون مطمئنم روحیه ی فرانک این اواخر هم بخاطر حضور تو و محبت هات خوب شده بود.

با صدای بلند جی جی که صدایش می زد از افکارش بیرون آمد و گیج نگاهی به او انداخت. جی جی فنجان قهوه را در برابرش گذاشت و گفت : بهش فکر نکن ...

دستش را روی میز مشت کرد و یکطرفه به صندلی تکیه زد: من واقعا دلم می خواد با این خانواده باشم ... اونا خانوادمن ... نمی تونم فراموششون کنم. هر چند به عنوان انریکو فریمان ... اما اینکه کنارشون باشم برام شیرینه .

جی جی روی صندلی که دقیقا رو بروی انریکو در آن سوی میز قرار داشت نشست و متفکر به فنجان قهوه اش خیره شد ...

انریکو باز هم در افکارش غرق می شد که جی جی سر بلند کرد . به چشمان قهوه ای انریکو خیره شد و گفت : پس باهاش ازدواج کن .

-:چی؟

-:با فرانک ازدواج کن!

انریکو تقریبا فریاد زد: دیوونه شدی؟ این غیر ممکنه !!!

-:می دونم دیوونگیه اما خب اینجا رم نیست و تو هم پویش آریا نیستی ...

-:منظورت چیه؟

-:منظورم اینه که تو دیگه هیچ ارتباط فامیلی با فرانک نداری ؛ پس هیچ مانعی برای ازدواجتون وجود نداره .

انریکو فنجان قهوه را عقب فرستاد و از روی صندلی بلند شد. همانطور که به سمت پله ها می رفت گفت : تو دیوونه شدی!!!

وارد اتاقش شد... در را بست و به آن تکیه زد...از تصور آنچه جی جی بر زبان آورده بود پوزخندی روی لبهایش جا گرفت که کم کم تبدیل به خنده می شد ...

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی ...

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی ...

شاکی بشی ولی شکایت نکنی...

گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن ...

خیلی چیزا رو ببینی ولی ندیدش بگیری...

خیلی ها دلت و بشکنن و تو سکوت کنی ...

زانوانش سست شد. فرانک دوست داشتنی اش عاشق شده بود. دختر دایی کوچولویش عاشق شده بود .عاشق او ... فرانک او عاشق پویش بوده ...

چقدر سخت بود هضم این اتفاقات ...

چقدر سخت بود رو در روی آتش ایستادن و او را متعلق به مردی دیگر دیدن... هر که از راه رسیده بود از عشق آتش به پویش گفته بود . از علاقه ی آتش به پویش گفته بود و هیچکس حرفی از رامان نزده بود تا خود را آماده ی مقابله با احساس حضور رامان کند ...

زار زده بود زمانی که آتشی که حس می کرد فقط متعلق به اوست را در آغوش آن مرد دیده بود ... آتشی که با تمام آتش بودنش فقط متعلق به او بود و بس ... آتشی که آتش بودن هایش هم در آغوش او بود و نمی دانست رامانی وجود دارد که آتش بودن های آتش هم مال اوست .

با تمام بغضی که بوجودش چنگ می زد می خندید...

در میان خنده هایش صدای جی جی را شنید: انریکو... انریکو...

به دنبالش تقه ای به در خورد. سرفه ی آرامی کرد تا صدایش صاف شود. موهایش را به عقب فرستاد و با صدایی رسا گفت: چیه؟!

-:یکی اینجاست که میخواد ببینتت!

آرام از جا برخاست. چه کسی به دیدارش آمده بود آن هم آن وقت شب... منتظر کسی نبود، پس این مهمان ناخوانده که بود! در را گشود و بیرون آمد. جی جی که به سمت پله ها میرفت با دیدن انریکو برگشت. انریکو آرام پرسید: کیه؟!

پیش از آنکه جی جی پاسخی دهد صدایی از سالن گفت: منم انریکو...

انریکو متعجب به جی جی خیره شد: این اینجا چی میخواد؟!

جی جی شانه ای بالا انداخت. هر دو از پله ها پایین رفتند . انریکو در استانه در ایستاد و به مرد خیره شد. شلوار پارچه ای آبی و پیراهن سفید رنگ به تن داشت. آستینهایش را بالا زده بود و دستانش را در جیب شلوار سیاهش فرو کرده بود. نگاه موشکافانه اش به تابلوی نقاشی بالای شومینه بود!

انریکو صدایش کرد؛ طوریکه تعجبش را از حضورش اعلام کند: مهران؟!

به سمتش چرخید: انریکو...

لبخندی به صورتش افزود: چطوری!؟

انریکو با خوشرویی به سمتش رفت: آفتاب از کدوم طرف در اومده!

مهران از شومینه فاصله گرفت: اومدم بهت سر بزنم!

انریکو با سر اشاره ای به کاناپه ی ال شکل کرد: چرا نمیشینی!

و فکر کرد بودن مهرانی که ادعا می کند از او متنفر است اینجا ؟!...

مهران اطاعت کرد. جی جی به سمت آشپزخانه به راه افتاد: آبجو میخوری مهران!؟

مهران سر تکان داد: نه! خیلی میونم باهاش خوب نیست!

انریکو پوزخندی زد. مهران با لبخند ادامه داد: جدی میگم!

جی جی در یخچال را گشود: پس چی میخوری!؟

-:سون آپ هست؟!

-:بزار ببینم... نه! کوکا داریم...

-:باشه! همون خوبه!

جی جی در پاسخ فقط سر تکان داد و پرسید :... انریکو؛ تو چی؟!

-:منم کوکا!

جی جی کوکا به دست به سمتشان امد و به دست هرکدام یکی از آنها را داد.

-:خودت نمیخوری!

جی جی نگاهی به مهران انداخت و پاسخ داد: نه! من بیرون یه کاری دارم... واسه همون دارم میرم!

مهران لبخند زد :خوب...

-:شما راحت باشین...

رو به مهران ادامه داد: از دیدنت خوشحال شدم مهران... دفعه ی بعد بیشتر حرف میزنیم!

-:حتما...

-:فعلا!

کاپشنش را از کمد داخل سالن برداشت و بیرون رفت.

مهران در سکوت درب بطری را باز کرد: نمیخواستم دست خالی بیام... چون اولین باره که میام خونت!

-:از کی تا حالا انقدر با ملاحظه شدی!؟ ایتالیایی ها روی این چیزا زیاد حساس نیستن.

شانه ای بالا انداخت: من خیلی عوض شدم... به هر حال چیزی نخریدم، گفتم شاید خوشت نیاد!

با تلخی ادامه داد: علاوه بر اون تو یه ایتالیایی نیستی ...

انریکو ترجیح داد از کنایه مهران بگذرد و پرسید : واسه چی خوشم نیاد؟!

مهران پا روی پا انداخت و گفت: آخه حرفایی که میخوام بگم؛ فکر نکنم زیاد به مزاجت خوش بیاد..

انریکو سرش را چرخاند و به نیم رخ مهران خیره شد: مگه چی میخوای بگی؟

-:اوم... راستش، نمی دونم از کجا شروع کنم... خودمم نمی دونم واسه چی اومدم... اما میدونم که باید میومدم و این حرفا رو بهت میزدم!

-:چی شده!؟ داری کنجکاوم میکنی!

-:ببین انریکو، نه! ببین پویش... من فکر میکنم داری خیلی سریع پیش میری!

ابروان انریکو که در هم گره خورد مهران یک نفس و به تندی گفت : در مورد آتش...

-:یعنی چی؟!

-:یعنی باید تمومش کنی... تو داری آتش و آزار میدی! و این منو ناراحت میکنه! ما دوستای قدیمی هستیم... اون تو ناراحتیا کنارم بوده... من نمی خوام ناراحتیشو ببینم!

پوزخند انریکو آرام بود اما به گوش مهران رسید. انریکو با تمسخر ادامه داد : حالا چی شده یهویی یادت افتاده که اون دوستته!؟ مگه خودت نمی گفتی که آدمای این بازی باید جزای کاراشونو ببینن!

-:درسته اما...

قبل از اینکه مهران حرف دیگری بزند انریکو میان حرفش رفت : مگه تو نمی دونستی که هدف من چیه!؟ خودت بهم کمک کردی...

مهران به میز مقابلش خیره شد و سر تکان داد :همشون درست! اما وقتی گفتی میخوای انتقام بگیری من فکر نمی کردم منظورت این باشه! من فکر میکردم میخوای شرکتشو، مقامشو، شهرتشو ازش بگیری... نه اینکه...

انریکو به مهران خیره شد: بچه شدی مهران! اینکه یه بازی بچه گانه نیست...

-:ببین انریکو! من بهت اجازه نمی دم که اینطوری قلب آتشو بشکنی!

تقریبا فریاد زد: چی؟!

-:من دوستشم و این اجازه رو بهت نمی دم!

دستانش را در هم گره زد و خود را جلوتر کشید به سمت مهران و گفت : امشب خیلی شوخ شدی ... حرفای جالبی میزنی ! فکر می کنم حالت زیاد خوش نیست. مهران از من می خوای با آتش مراوده کنم؟!از کی تا حالا به این فکر افتادی که آتش دوستته؟ یادت رفته آتش کیه و با من چیکار کرده؟! می خوای فراموش کنم زندگی و خانوادم و ازم گرفته؟!

مهران سعی کرد آرامتر صحبت کند: من نمیگم انتقام نگیر... برو ازش انتقام بگیر... پول و ثروتش و ازش بگیر... شهرتش و بگیر... چه می دونم داشته و نداشتش و بگیر ...ولی ...

لحظه ای مکث کرد و ادامه داد: ولی با دلش کار نداشته باش . باهاش بازی نکن. اون آتشه ... همونی که امیرارسلان با دلش بازی کرد و باعث شد بشه اینی که هست .

به چشمان متعجب انریکو خیره شد: نزار بشه یکی بدتر از این آتشی که الان هست پویش . نزار بود و نبودت و به باد بده ... باهاش بازی کن اما با دلش بازی نکن که بدون اگه این اتفاق بیفته بدجور پشتش در میام .

-:تو چرا شدی دایه مهربون تر از مادر براش؟ داری پدر و برادری می کنی براش؟ نکنه عاشقش شدی!

مهران تقریبا فریاد زد: خفه شو ... من کیم که به اون چشم داشته باشم. هرکسی لایق یکی مثل آتش نیست . حتی تو ... نکنه چون فکر کردی عاشقته می تونی کاری کنی بازم عاشقت بشه و بعد مثل یه آشغال بندازیش بیرون ... ببین پویش من حوصله موصله ندارم اومدم اینجا بهت بگم حواست باشه اون آتیشی که داری باهاش اونطوری بازی می کنی کیه و چیه ... با دلش بازی نکن که بدجور می خوری زمین ... هرکار میخوای بکنی برو بکن اما به دلش کار نداشته باش .

انریکو از جا بلند شد: هزار بار این زهرمار و تکرار نکن . پس اون چی؟ وقتی با دل من بازی کرد چی؟ فکر کردی صنم واسه من کی بود؟ فکر کردی بیخودی افتاده بودم دنبالش که نزارم یکی بیشتر بکشه ... اونم با دل من بازی کرد ... پنج سال اونی که جلوی چشمم بود توی یه لحظه نابود شد و رفت هوا ... فکر کردی وقتی دیدم خانوادم واسم مراسم ختم گرفتن دلم نشکست؟ وقتی بالا سر قبر خودم زار زار گریه کردم دلم نشکست؟ چند تا قبر به اسم من الان وجود داره ... واسه من اینکه برم تو اون جهنم و بالا سر قبرایی که به اصطلاح توشون خوابیدم زار بزنم هزار بار دل شکستنه ...! اینکه بچه خواهرم بهم بگه دایی و من همینطور زل بزنم تو صورتش که چرا دایی ... چرا عمو نه ... چرا باید دایی باشم تا اون ته دلم بسوزه .مهران اومدی اینجا داغ دل من و تازه کنی... اومدی اینجا بگی خیلی مردی ...

جلوتر آمد دستانش را در برابر مهران روی میز کوبید و پیش رویش خم شد: مرد حسابی وقتی وایستاده بودی بیرون ماجرا و تماشا می کردی مَردیَتت کجا رفته بود؟ هان ؟! مگه مرد نبودی اون موقع که پشت مادرت قایم شده بودی و میزاشتی هر کی هر کاری دلش می خواد بکنه. اون موقع نبودی دستم وبگیری و بگی بیا بیرون پویش با دلت بازی می کنن . اون موقع چرا نرفتی سراغ همین آتش به اصطلاح دوستت و بهش نگفتی با دلم بازی نکنه . هان؟!

هانی که بر زبان آورد بیشتر فریاد گوش خراش بود که خانه را لرزاند. مهران از جا بلند شد . پشت به انریکو و با تمسخر به خنده ی انریکو به سمت در خروجی قدم برداشت و در همان حال گفت: اون روزا به تو هم هشدار دادم . یادته حرف از بلد بودن بازی می زدی . یادته دور افتاده بودی که جنم ملیت و نشون بدی . میخواستی اون رخت و لباست و به رخ بکشی .

به سمت انریکو برگشت و رخ در رخ او ایستاد : اون روزا فکر می کردی خیلی حرفه ای هستی. یادت رفته هر کی از راه رسید می گفت بکشی کنار می گفت بهای این بازی عزیزاته ...همه چیزته. همه کسته ... حالا که عرق ملیت خشک شده یادت افتاده دلت سوخته!!!

در برابر سکوت پویش ادامه داد: اومدم اینجا بگم حواسم بهت هست . هرطور میخوای بازی کن ولی حق نداری با دل آتش بازی کنی.
     
#243 | Posted: 6 Sep 2014 21:12
بتول فنجان قهوه را روی میز گذاشت . مهران لبخندی زدو بتول کنارش ایستاد : دیروقته نمی خوای بخوابی؟

مهران سری تکان داد: می خوابم بتول ... تو برو بخواب .

-:این روزا خیلی کار می کنی ...

-:بزودی همشون تموم میشه .

-:شبت بخیر...

بتول از اتاق بیرون رفت و مهران فبلت را روی پا گذاشت . صفحه چت روم را گشود و نوشت: خبری از کامران نیست.

صفحه ی چت روم خاموش شد و خبری از پاسخ نشد. مهران ناامید از رسیدن پاسخ نگاهش را به فنجان قهوه دوخت. انتظار برایش عذاب آور بود و حال انتظار رسیدن پاسخ از سوی این آشنا برایش از همیشه عذاب آورتر می رسید. فنجان قهوه را به لب نزدیک کرد که صفحه فبلت روشن شد و نوشته ای که روی آن ظاهر شد باعث شد مهران ناآرامتر از قبل باشد.

«عجله نکن خبر میشه»

نوشت : فکر نمی کنم خبری بشه . بنظرم کامران آدمی نیست که برای نابود کردن یکی از دشمناش به یکی دیگه از دشمناش قدرت بده.

شکلک لبخندی قرار گرفت : برعکس کامران آدمیه که برای خلاصی از دست افتخاری در حال حاضر هر کاری می کنه. این دیر کردشم دلیل داره. کامران الان منتظره ... داره تمام جوانب و می سنجه و با بالا دستیا مذاکره می کنه . تصمیم گیرنده کامران نیست اون بالا دستیان ، اما کامران می تونه نظرات اونا رو به نفع ما تغییر بده کامران آدمیه که به همه چیز توجه می کنه مطمئنا الانم داره دنبال فواید و مزایای این همکاری می گرده. زیاد طول نمی کشه که باهامون تماس میگیره اما باید تا اون موقع صبر کنیم.

-:که یکی مثل کامران تو کارمون دخالت کنه ... نمی فهمم چرا باید برای زمین زدن افتخاری از کامران استفاده کنیم.

-:اشتباه نکن کامران نه اما اون بالایی ها یکی از مهره های اصلی این بازی هستن ... افتخاری و رئیس در واقع توی یه خط قرار دارن و در مقابلشون کامران و بالا دستی ها قرار دارن ... افتخاری و رئیس هرچند نشون داده میشه مقابل هم ایستادن اما اینطور نیست . اونا باهم دشمنن اما وقتی منافعشون میاد وسط هر دو طرف هم هستن تا مقابل کامران و بالایی هاش بایستن ... کامران و بالایی هاش جزو مافیای دولتی هستن ... اونا نمی تونن تحمل کنن یکی مثل افتخاری و رئیس بیاد و چیزی که حق اوناست وبگیره و توی این بازی افتخاری بزرگتر از رئیسه ... از اول هم اون بالایی ها برای افتخاری نقشه کشیده بودن و رئیس طعمه ای بود تا به افتخاری برسن . دقیقا همون کاری که تو کار مواد مخدر انجام میدن . مافیای ناپولیتن در ایتالیا سالهاست توزیع مواد مخدر و توی ایتالیا و کشورهای همسایه بدست گرفتن . و برای اینکه کارشون بهتر انجام بشه بیشتر قاضی ها و پلیس ها و کسایی که می تونن جلوی این اوضاع رو بگیرن خریدن و با دست باز و فارغ از هر تعقیبی بکار خود ادامه میدن. این وسط اگه کسی هم بخواد تو کارشون دخالت کنه ؛ حالا به هر نحوی یه جوری اطلاعات لازم برای افشا گری رو به دست افراد کاری برسونه , از سر راهشون برمی دارن و ساکتش می کنن.سالها بعد تعداد زیادی از این مافیا توی آمریکا مستقر شدن و با خریدن سیاست مدارای آمریکا تونستن بازار توزیع مواد مخدر آمریکا رو از آن خود کنن. روالی که توی ایران پا برجاست برداشتی از همین اوضاعه... مافیای ایرانی بازار مواد مخدر و توی دستای خودشون دارن با این مشکل که مافیای ایرانی یکی دو دسته نیست ... دسته ای هستن که با اسم دولت و خرید دولت مدارا این کار و انجام میدن و با زور دولت دسته ی دومم مافیایی هستن که به زور پول اینکار و انجام میدن مثل افتخاری و رئیس ... و قطعا هم افتخاری و رئیس دوست دارن اون دسته ی اول از بین بره و هم اون دسته دوست دارن افتخاری و رئیس از بین برن ... برای اینکه هر کدوم از این دسته ها رو نابود کنی باید حواست خیلی جمع باشه ... چیزی که به نفع ماست اینه که در حال حاضر با دسته اول همکاری کنیم تا بتونیم این دسته رو بدست بیاریم . بعد از اون باید چنان بازی رو توی دستمون بگیریم که بتونیم جناح دسته اول و هم بدست بیاریم . اینطوری کل مافیای ایران یک دسته میشه و برنده این بازی مالک تمام قدرت دولت و ثروت خواهد شد.

-:چرا نباید طرف افتخاری رئیس باشیم تا بتونیم دسته اول و بدست بیاریم .

-:چون با از بین رفتن دسته اول هرگز دستمون به افتخاری و رئیس نمیرسه . در حال حاضر کمتر کسایی وجود دارن که از قدرت بیشتر از پول بترسن اما این آدما وجود دارن و با از بین رفتن دسته ی اول قدرتی که دسته دوم بدست میارن خیلی خیلی بیشتر از این حرفاست که بشه دیگه اونا رو از میان برداشت . در حال حاضر جا پا محکم کردن افتخاری و همینطور پیشرفت و بزرگ شدن رئیس باعث شده دسته ی دوم خیلی قدرتمند تر بشه و این یه خطر برای دسته ی اول هست که می دونن در صورت همکاری بین رئیس و افتخاری چیزی از قدرتشون باقی نخواهد موند .

مهران لبخندی روی لب نشوند و نوشت : بتو چی میرسه این وسط ؟!

شکلک لبخند باز هم تکرار شد: نمی دونم... منتظرم ببینم قراره چی بهم برسه .

مهران خندید. مطمئنا طرف مقابلش می خواست بازی کند. مطمئن بود این آشنا چندان هم به او اعتماد ندارد. این آشنا که او را از مرگ نجات داده بود ادعا دارد اما اعتماد نه ... برایش اهمیتی هم نداشت. اعتماد در این زمینه چندان خوب بنظر نمی رسید.

صدای اس ام اس گوشی بلند شد. مهران خم شد و در حال بلند کردن گوشی نوشته ی روی فبلت را خواند: تو هدفت چیه؟

اس ام اس گوشی را گشود. شماره ی روی گوشی نا آشنا بود اما جمله ای که روی صفحه حک شده بود لبخند را مهمان لبهای مهران کرد. چشم روی هم گذاشت و توی فبلت نوشت: چه حلال زاده هست .

به تندی پاسخ آمد: چی گفت؟

-:می خواد ببینتم. یه قرار دو نفره ... بازی شروع شد.

شکلک لبخند آمد : موفق باشی .

کمتر از بیست و چهار ساعت بعد ... مهران رو در روی کامران نشست .کامران با لبخند خوش آمد گفت و اشاره ای به گارسون زد. گارسون به سرعت نزدیک شد. مهران بدون اینکه چشم از صورت کامران بگیرد سفارش قهوه داد. کت زرشکی رنگ کامران را از نظر گذراند و گفت: واو ... فکر نمی کردم یه پیرمرد همچین لباسی بپوشه .

کامران خندید و گفت: زمونه عوض شده .

مهران پوزخندی زد و سکوت کرد.

با قرار گرفتن فنجان قهوه در برابر مهران و دور شدن گارسون کامران به صندلی اش تکیه زد و گفت: خیلی فکر کردم، من و تو دشمنای مشترک و اهداف مشترک زیادی داریم اما...

مهران میان کلامش پرید و با لحنی که جدی گرفتنش سخت بود گفت : و همینطور دوستای مشترک...

اما صورتش آنقدر جدی بود که شوخ طبعی کلامش را از بین می برد.

کامران از آنچه شنیده بود راضی نمی رسید . تقریبا غرید: اما ... هیچکدوم باعث نمیشه با هم دوست باشیم.

با جدیت ادامه داد : ما برای رسیدن به هدف هامون راه های مختلفی داریم.

مهران از جنگی که راه انداخته بود راضی بنظر می رسید. زیرا ناجی اش به خوبی زیر و بم این نبرد را به او آموخته بود. این نبرد برایش همچون جنگی شیرین بود که می دانست تعجب حریفش را برانگیخته است . می دانست این جنگ در حال حاضر با شکی که به حریف وارد کرده است برنده ای جز او نخواهد داشت. کامرانی که حال برایش شناخته شده بود به سادگی نمی توانست برنده این جنگ کلامی باشد. و او هرگز اجازه برنده شدن را به کامران نمی داد. به هیچوجه راضی به باخت در این جنگ نبود.

اخم هایش را که می رفت در هم کشیده شود گشود و چشم در چشم کامران گفت: فکر کنم همینطوره چون من حاضر نمیشم آدمای بیگناه و بکشم.

کامران کوتاه آمد. نمی توانست این چنین با این شیر زخمی ادامه دهد. باید کمی عقب نشینی می کرد و برای حمله آماده ی فرصتی مناسب می شد. این بازی در صورت حمله های مداوم به شکست می انجامید. باید در برابر این شیر آماده با حمله ای هوشمندانه عمل می کرد .

-:تو قصدت از ورود به این بازی چیه؟از جون آدمای این ماجرا چی می خوای؟

مهران از عقب نشینی کامران متعجب شد بنابراین صادقه اعتراف کرد: می خوام عدالت برقرار بشه .

کامران لحظاتی مبهوت به مهران خیره شد و بعد با صدای بلند زیر خنده زد . تن منقبض شده اش را رها کرد و اینبار خوشحال از فرصتی که برای حمله ایجاد شده بود حمله کرد. ببین کی داره از عدالت حرف میزنه. اوه باورنکردنیه ... کسی طرف بیگناه هاست که هیچکس باور نمی کنه. باورنکردنیه پسر امیرارسلان نامدار تصمیم گرفته عدالت و برقرار کنه.

مهران از چیزی که شنیده بود راضی بنظر نمی رسید. سعی کرد سرش را که به سمت پایین خم میشد خم نکند. نمی توانست در برابر کامران ضعف نشان دهد. او قوی بود. قوی تر از آنچه دیگران می پنداشتند. ناجی اش در مورد تیز بودن های کامران تاکید کرده بود. می دانست کامران آدم شناس خوبیست و حال او را به بازی گرفته است. نمی توانست اجازه دهد بازنده این بازی او باشد. نمی توانست اجازه دهد کامران با ضربه ای کشنده پیروز میدان شود. پسر امیرارسلان بودن همچون همیشه آزار دهنده بود . همچون گذشته ها که مادمازل در گوشش میخواند تو هم پسر همون پدری ... و او امروز هم به جرم پسر امیرارسلان بودن تحقیر می شد. همچون گذشته ها...!!! تلخ بود شنیدن آنچه از آن بیزار است. آرزومند بود ای کاش در برابرش مادمازل قرار داشت نه کامران... تا همچون گذشته های فریاد زند. خشمش را میان صدایش رها کند اما کامرانی که در برابرش قرار داشت نباید هرگز ضعف او را می دید.

-:هیچکس و بخاطر کارای یکی دیگه مجازات یا تشویق نمی کنن مثلا تو رو بخاطر فداکاری های هم رزمت کرده هیچوقت تشویق نکردن.

کامران سر به زیر انداخت. می دانست ضربه اش کاری بوده است یادآوری خاطراتی که گاه بنظر شیرین هستند و گاه تلخ همیشه می تواند انسان ها را خلع سلاح کند.


*****************


آتش آخرین برگه های امضا شده را به دست منشی داد و سر بلند کرد. منشی تشکر کرد و افزود: آقای جورج تماس گرفته بودن... از طرف شرکت...

آتش میان کلامش رفت: می دونم. می شناسمش ... بهشون بگو با مترجم شرکت صحبت کنن. فعلا نمی تونیم روی اونا حساب خاصی باز کنیم. اینبار که تماس گرفتن وصلشون کن به هراتیان بزار با اون صحبت کنن. هرچیزی لازم بود اون بهم اطلاع میده.

منشی سری تکان داد و با گفتن بله عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت. آتش تکانی به صندلی اش داد و از جا بلند شد. محموله ی جدید به زودی وارد کشور می شد و باید ایده ای جدید برای پخش این محموله می اندیشید. به تازگی پلیس توانایی های خود را به رخ کشیده بود و بیشتر راه های پخش محموله را به روی او و آدم هایش بسته بود . البته خوب می دانست حضور افتخاری در این موارد بی تاثیر نیست. اما نمی توانست همانطور که افتخاری انتظار دارد درگیر این موضوع شود. همیشه راه حل های جدید بهترین روش برای مقابله با حملات کوچک بودند.

چندضربه به در خورد و منشی با لبخند به همراه دسته گل وارد شد و گفت: دسته گل امروز هم رسید.

اتش نگاهش را به دسته گل سفید با تزئینات طلایی اش دوخت و سر تکان داد: بزارش رو میز...

عماد بین چهارچوب در ایستاد و با دیدن منشی که دسته گل را درون گلدان روی میز می گذاشت و دسته گل قبلی را بیرون می کشید گفت: بالاخره میخوای با این دسته گلای هر روزه چیکار کنی؟ تکلیفشون چیه؟ می خوای اجازه بدی همینطور بیان؟!

آتش از منشی که کارش تمام شده بود تشکر کرد. منشی از اتاق بیرون رفت و در را پشت سر بست. عماد شانه ی راستش را به دیوار کنار در تکیه زد و منتظر به آتش چشم دوخت. آتش رو برگرداند . پشت به عماد در برابر جلوی پنجره قدی ایستاد و دستانش روی سینه در هم گره زد: تا وقتی که خودش بیاد ...

عماد از بین دندان های به هم چسبیده اش غرید: خودش !

-:آره ... منم می تونم بسپارم به منشی تا هر روز یه دسته گل سفارش بده و بفرسته... اگه مهم باشه خودش میاد.

-:چرا اجازه میدی یکی مثل انریکو اطرافت باشه؟! تو آدمی نیستی که گیر همچین مردی بیفتی...

-:من بهش نیاز دارم ،اون مثل یه زمینه که من و افتخاری سرش دعوا داریم. من نمی تونم به سادگی این زمین و تقدیم افتخاری کنم.

عماد آرام پیش آمد: پس چرا از خودت میرونیش؟

-:برای اینکه می خوام ارزش من و بدونه.

-:اما ...

بعد از مکث طولانی ادامه داد: چه اتفاقی توی وین افتاده که باعث شده اونطور عصبانی بشی!

آتش سکوت کرد. برای گفتن یا نگفتن تردید نداشت اما... حتی یاد آوری آن شب هم عذاب آور بود. نمی توانست به سادگی اسم او را بر زبان آورد و خاطرات را مرور کند. نفس عمیقی کشید: رامان و دیدم.

عماد نیم لبخندی زد: خوب دلیل عصبانی بودنت بعد از دیدن رامان چیه؟

سخت بود اعتراف حقیقت اما اعتراف کرد: چون رامان برام یادآور آتش گذشته هاست و من فکر می کردم بودن رامان برابر با خوشبختی که آتش گذشته می خواسته؛ بودن رامان آتش گذشته رو توی من زنده کرد و واقعا از ته دل می خواستم باهاش از اونجا برم.

-:یعنی علاقه ات به رامان اینقدره؟

-:تو چی فکر می کنی؟

-:تو این چند سال اخیر بندرت شنیدم در موردش حرف بزنی؛ اما همیشه در مورد پویش حرف میزنی !

-:جدا از پویش رامان یه جای خاص تو قلبم و زندگیم داره. اون آدمی نیست که بشه مدام در موردش حرف زد. احساس من به اون یه حسه خاصه . میدونی تو نمی تونی اولین آدمی که بوسیدی رو فراموش کنی .

به سمت عماد برگشت :اینطور نیست؟

عماد خود را روی مبل چرمی انداخت و گفت: نمی دونم. من تا حالا هیچ زنی رو نبوسیدم.

آتش لبخندی زد و پشت میز نشست.
     
#244 | Posted: 21 Sep 2014 18:50 | Edited By: sepanta_7
شمس الدین به مبل سیاه چرمی تکیه زده بود و با لذت شربت توی لیوان پایه بلند را مزه مزه می کرد. انتظار کشیدن برای مهران چندان هم سخت به نظر نمی رسید. مخصوصا زمانی که می دانست مهران به زودی خواهد آمد و او هیچ عجله ای برای به زبان آوردن کلماتی که مهران باید از آنها مطلع می شد نداشت.

در به تندی باز شد و مهران پیچیده در کت و شلوار سیاه رنگ و پیراهن سفیدی که همچون باغی پر از گل های سیاه رنگ بود پیش آمد. به دنبال شمس الدین چشم چرخاند و با دیدنش روی مبل به طرفش قدم برداشت . قدمی به سمتش برداشت و گفت: فکر نمی کردم اینجا باشی ...

لیوان را روی میز گذاشت : حرفهایی که برای گفتن داشتم من و به اینجا کشونده .

مهران ابروانش را بالا کشید و روی مبل رو در روی شمس الدین نشست: کنجکاوم بدونم چیا برای گفتن داری!

-:فکر کردم خیلی دلت می خواد خودت و به همه ی آدمای افتخاری ثابت کنی.

با تکان سرمهران به علامت مثبت ادامه داد: پس بهتره خودت و آماده کنی. افتخاری همه ی خلافکار و جمع کرده و یه جلسه برگزار کرده اگه می خوای نظر این آدما رو جلب کنی امروز روزشه .

-:افتخاری می خواد چیکار کنه؟

شمس الدین با آرامش خم شد و لیوان را دوباره بدست گرفت. از کنجکاوی مهران لذت می برد و از انتظار مهران لذتش بیشتر می شد.

اخم های مهران که در هم رفت شمس الدین زبان گشود: نمیدونم. اطلاعی که دارم اینه که این جلسه خیلی مهمه و قطعا افتخاری کار مهمی باهاشون داره.

-:بنظرت افتخاری چیکارمی تونه باهاشون داشته باشه؟ اونایی که به این جلسه دعوت شدن کیان؟ آدمای بزرگین؟

شمس الدین با خنده بلند شد: خیلی بیشتر از اونی که بتونی فکرش و بکنی بزرگن!

-:انگار زیاد دلت نمی خواد حرف بزنی .

شمس الدین شانه بالا انداخت و در برابر پنجره ایستاد. سرش را کمی به راست خم کرد و گفت: حشیش؛ ماری جوانا ؛ کوکائین ؛ ال اس دی؛ متادون و تریاک ... به گوشت که خورده؟

-:خوب که چی؟

-:برده داری ! قاچاق انسان ، اسلحه ، محترقه ، ناریه ، میکروبی ، شوکر، شیمیایی و ...

به طرفش برگشت: همه اون بزرگا که توی اینا دستی دارن برای این جلسه جمع میشن... قیمت جدید کوکائین ، تریاک ... اسلحه و حتی برده ها امروز تعیین میشه. جلسه امشب یه جور تجارته ... یه اتحادیه صنفیه ...همه چی اینجا معنی پیدا می کنه! قیمت های جدید و میدن و میگیرن. آمار قاچاقاشون و میدن و سودی که تقریبا بدست آوردن و مشخص می کنن ...

-:چرا خبری از قاچاق چی های عتیقه نیس؟

شمس الدین لحظاتی مهران را نگریست و گفت: فکر می کردم تعجب میکنی وقتی بفهمی افتخاری با کیا جلسه داره .

مهران کمی جا به جا شد و چشم دوخت به شمس الدین : فکر می کنی من نمی دونستم افتخاری چیکاره هست؟

-:قاچاق عتیقه ، اجناس ، خشکبار ، طلا و ... به اضافه قسمتی از مواد مخدر هم دست رئیسه !

-:ادمای رئیسم تو این جلسه هستن؟!

-:نه! اینجا فقط جای آدمای امیرارسلانه!رییسم واسه خودش یه اتحادیه دیگه راه انداخته ... اگه می خوای قوانین رئیسم دنبال کنی باید تو اتحادیه اون شرکت کنی که در این صورت اینجا جایی نداری!آدمای رئیس جای خودشونن ، آدمای افتخاری هم جای خودشون ... هر چی هم میمونه دست رئیسه ...! خیلی بیشتر از اونی که تو فکر کنی واسه قاچاق و خلاف ایده هست که من و تو از هیچکدومشون خبر نداریم !

-:افتخاری آدمی هم بین آدمای رئیس داره؟

شمس الدین سرش را به طرفین تکان داد: نه ... متاسفانه همه اونایی که تو این اتحادیه ها شرکت می کنن به اونی که میگن کاملا پا بندن ! آدمای رئیس به هرچی خودشون بگن با جون و دل پا بندن همونطور که آدمای افتخاری به بودن افتخاری پا بندن !

مهران لبهایش را روی هم فشرد: پس نمیشه هیچکدوم وخرید !

شمس الدین با مکث کوتاهی گفت : نه !


****************


سالن کنفرانس در میان سر و صدا ها می لرزید. آدم های حاضر در سالن گاه دعوا می کردند و گاه بحث هایش به نتایجی می رسید و راضی از نظرات مشابه لبخند می زدند و صدایشان را پایین تر می آوردند.افتخاری بالاتر از همه به صندلی اش تکیه زده بود و در سکوت به هیجانات در حال انتقال چشم دوخته بود . نمی توانست ادعا کند از این فضای متشنج موجود راضی است و هیچ دلهره ای برای نتیجه این بحث ندارد اما تمام تلاشش را بکار می برد تا در چشم حاضرین آرام بنظر برسد.

بالاخره خسته از این تنش ایجاد شده دست روی میز کوبید و باعث شد تمام نگاه ها به سمت او برگردد . سکوت سالن را فرا گرفت. شمس الدین که دست به سینه پشت سر افتخاری ایستاده بود منتظر حرکتی از سوی افتخاری کمی خم شد و منتظر دستوری از سوی افتخاری ماند.

افتخاری نگاهش را روی تک تک افراد حاضر در سالن چرخاند و بالاخره نگاهش را به صورت شمس الدین که حال با فاصله اندکی از صورتش قرار داشت برگرداند و گفت: اسلحت و بزار رو میز ...

شمس الدین متعجب از دستور افتخاری دست به کمر برد و کلت کمری اش را بیرون کشید. در برابر نگاه های متعجب آن را در برابر افتخاری روی میز گذاشت . افتخاری به تندی کف دستش را روی اسلحه گذاشت و سر بلند کرد. در حالی که حاضران را از نظر می گذراند گفت: پس شما فکر می کنید من صلاحیت ریاست این اتحادیه رو ندارم.

نگاه مردان حاضر در سالن بین یکدیگر چرخید و بالاخره یکی از مردان که در میان مجلس قرار داشت بلند شد: تو این مدت رئیس توی صنفای ما دخالت می کنه. داره دستش خیلی دراز میشه و شما هیچ کاری برای جلوگیری از این مسئله نمی کنید . انتظار دارید بشینیم و ببینیم رئیس همه چی رو از چنگمون در میاره؟

به دنبال او مرد دیگری ادامه داد: رئیس داره تمام مواد وارداتی و صادراتی رو از چنگمون در میاره... با این ماده ای هم که این روزا وارد بازار کردن دیگه کسی سراغ هروئین نمیاد . اخرین بار هروئین هنوزم رو دستمون مونده ... اسلحه هم تمام عربا از رئیس میخرن ... دیگه کسی نیست بیاد سراغ ما ... همشم بخاطر ضعفیه که این روزا شرکتای شما رو تهدید می کنه.

پسرتون ... کسی که تا حالا هیچ خبری ازش نبود از ناکجا آباد شده وارث همه چیز... کسی که حتی بلد نیست دماغش و بالا بکشه. تا بیاد کار یاد بگیره هم سن و سال شما گذشته و بدرد ما نمیخوره... همچین جوونم نیست که بخواد کار و زود یاد بگیره.

افتخاری در سکوت لحظاتی انها را نگریست و سپس سر به زیر انداخت. گویی پاسخی برای این سخنان که مطمئنا بر حق بر زبان آورده شده بود نداشت . مردان با سرخوشی از شکست افتخاری لبخند می زدند که سر بلند کرد. لبخند ها با نگاه خیره اش فرو خورده شد.

نگاهش را به مردان دوخت: از روزی که این اتحادیه رو پایه گذاری کردم اجازه ندادم نه رئیس نه دولت ؛ نه بزرگتر از اوناش و نه هیچکس دیگه جلوم بایسته و باعث کاهش سود هیچکدومتون بشه. شرکت من هیچ افتی نداشته. مثل قبل و حتی خیلی بهتر از قبل داره ادامه میده ... این و هم شما میدونید هم من که این اوضاع بالا اومدن رئیس نه دست منه نه دست کس دیگه . اگه رئیس داره سودتون و ازتون میگیره پس اشکال از خود شماست . شمایید که نمی تونید مشتری هاتون و راضی نگه دارید تا اونا سراغ رئیس نرن.
     
#245 | Posted: 21 Sep 2014 18:52
لحظاتی سکوت کرد و ادامه داد: و اما پسرم... این اتحادیه رو این شرکت و من پایه گذاری کردم. هرچی هست و من بالا کشیدم... من به اینجا رسوندم! اگه دارم میگم مهران برای این نیست که پسرمه نه ...

از روی صندلی بلند شد و سنگینی اش را به روی میز بزرگ سیاه رنگ انداخت و ادامه داد: نه به خاطر اینکه خون من تو رگاشه! من به هیچ کدوم از اینا اعتقادی ندارم... من فقط به یه چیز اعتقاد دارم؛ چیزی که باعث شده اونو به عنوان جانشینم معرفی کنم... و اون چیز، چیزیه که درونشه! اون قابلیت اینو داره که همه رو مجبور کنه کاری که میخواد و انجام بدن... میتونه تو بدترین شرایط بهترین تصمیم و بگیره! تصمیمی که به نفع همست! از همه مهمتره، اون میتونه ریسک کنه... میتونه سر چیزایی که میخواد ریسک کنه!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد: گستاخ و کم توجهه، درست... کم تجربه و الکی خوشه، درست... الکلی و زن باره ست، درست... اما اون پسر، اون کسیه که میتونه این تشکیلات و اداره کنه؛ حتی بهتر از من!

افتخاری حرفش را تمام کرد. نگاهی به صورت تک تک افراد حاضر در سالن انداخت. سخنرانی نفس گیری بود اما حداقل توانسته بود تردید را از دلهایشان بیرون کند؛ البته تقریبا!

افتخاری با رضایت سر تکان میداد که ناگهان صدای تشویق و دست زدن از میان جمعیت برخاست. افتخاری به مرد که موهای خاکستری یکدست داشت خیره شد. مرد که به صندلی لم داده بود و شکم بزرگش را پشت میز پنهان کرده بود به زحمت تکانی خورد و خود را به میکروفون نزدیک کرد: حرفای شما واقعا تاثیر گذار بود... به خصوص برای کسایی که شما رو میشناسن... مردی که همیشه با اطمینان و با اعتماد به نفس حرف میزنه و کاری که باید و انجام میده!

افتخاری با سر تائید کرد.

-:حق با شماست... مهران خصوصیات بدی داره، هممون داریم! خوب... مهران یکم بیشتر از بقیه! و همینطور اون خصوصیات خیلی خوبیم داره، خصوصیتهایی که هر کسی نداره اما... اما شما گفتین که اون مرد ریسکه! کسی که به راحتی ریسک میکنه! این خیلی خوبه!خیلی... اما آقای افتخاری یه نگاه به ما بندازین... به آدمای این جلسه! بیشتر ما شصت-هفتاد سالمونه... به ندرت آدمای جوون بینمون پیدا میشه! به نظرتون ما الان آدمایی هستیم که به ریسک نیاز دارن، ما الان بیشتر از هر چیز به اطمینان خاطر نیاز داریم... اینکه وضعیت الانمونو حفظ کنیم...

-:شاید ما الان اینو بخوایم اما رقیبمون اهل آرامش نیست... رئیس یه آدم جوون و تازه نفسه! اون از تلاش دست برنمیداره و مدام در حال پیشرفته! تو این وضعیت ساکن موندن سمه! در ضمن رئیسم وقتی اومد تو بازی، جوون و بی تجربه بود؛ اما پیشرفت کرد و حالا داره جلوی شماها که باتجربه هستین عرض اندام میکنه!

-:شما نباید مهرانو با رئیس مقایسه کنید! حتی رئیسم وقتی اومد وسط بی عیب و نقص نبود، اون چندبار شکست خورد تا بالاخره موفق شد؛ اما پسرشما وقتی برای شکست خوردن و تلاش دوباره نداره... در ضمن؛ رئیس و نباید با کسی مقایسه کرد؛ با اینکه دشمنمونه اما اگه بخوایم صادق باشیم، اون یه اعجوبه بود که دیگه مثلش پیدا نمیشه... و همینطور اون بلد بود چجوری از پس دشمناش بر بیاد، اما مهران حتی نمی تونه یه اسلحه دستش بگیره، محافظاش که همیشه کنارش نمی مونن!

-:همینطوره!

همه با تعجب به سمت تازه وارد برگشتند. مهران در حالیکه از در فاصله میگرفت و به سمت میز می آمد ادامه داد: اما من یه سلاح دیگه دارم! من با زبونم خودمو نجات میدم!

به مرد خیره شد: خیلی موثرتر از یه تیکه آهنه!

مرد پوزخندی زد.

-:تو اینجا چیکار میکنی!؟

مهران به سمت افتخاری برگشت: این دادگاه برای منه، فکر نمی کنی خودمم باید حاضر میشدم! این آدما اینجا جمع شدن چون میخوان مطمئن بشن... فکر کنم خودم بتونم بهترین تضمینو بهشون بدم!

-:هر چه سریعتر از اینجا برو! تو به این جسه دعوت نشدی و جایی اینجا نداری!

-:میدونم خیلی بی ادبانه ست بدون دعوت جایی بری اما همونطور که خودت گفتی و این آقایون هم قبول دارن، من آدم گستاخی هستم!

نیم نگاهی به چهره های متعجب و گاه عبوس حضار انداخت: اما شما راحت باشین... به بحثتون ادامه بدین! فکر کنین من اینجا نیستم!

و روی صندلی ای که در نزدیکی قرار داشت نشست.

مرد به سمت افتخاری چرخید. با دست اشاره ای به مهران کرد: اینم یکی دیگه از دسته گلای پسرتون! اون فکر میکنه با اجرای این نمایش میتونه توجه ما رو جلب کنه!

افتخاری نگاه از مرد گرفت و در سالن چشم چرخاند: همتون همین فکر و میکنین!؟ فکر میکنین تصمیمم اشتباهه!؟

مهران چینی بر پیشانی انداخت و با ریزبینی صورت همه را از نظر گذراند. بعضی ها بی تفاوت نشسته بودند، گویی برایشان اهمیتی ندارد. عده ای نیز با صورتهای درهم به افتخاری خیره شده بودند. چند نفری هم مدام به بقیه نگاه میکردند. چند نفری هم نگاه خود را به مرد کناری افتخاری که در بالادست میز نشسته بود، دوخته بودند و منتظر واکنش او بودند. با وجود این اختلاف عقیده کسی حرفی نمی زد... همه در سکوت به کار خود مشغول بودند.

افتخاری وقتی سکوتشان را دید گفت: باید بگم که مهران اولین و آخرین انتخاب من به عنوان جانشینمه! اما ریاست این شورا... قضیش کاملا فرق میکنه! اگه فکر میکنین من دیگه صلاحیت این مقام و ندارم، میتونین کس دیگه ای رو انتخاب کنین! اما یادتون باشه... یادتون باشه که برای برکنار کردن من اول باید منو بکشین!

ناگهان حالت صورت همه تغییر کرد. همه ناشیانه شگفتزده شده بودند. خود مهران هم همینطور...

-:زیر صندلی همه یه اسلحه تعبیه شده، سالمه و واقعا شلیک میکنه! اگه کسی میخواد من برکنار بشم همین الان دست به کار بشه... من قول میدم که بعد از مرگم کسی بهش آسیب نرسونه اما به یه شرط... باید با همون یه گلوله کارمو تموم کنه! وگرنه از به دنیا اومدنش پشیمون میشه!

مهران پوزخندی زد. با خود اندیشید افتخاری چقدر حماقت به خرج داده است. اما هنگامیکه واکنش حضار را دید دانست که افکارش احمقانه است. افتخاری چنان جذبه ای بین این آدمها داشت که حتی کسی جرئت لمس اسلحه را نیز به خود نداد. همه مانند چوب خشک شده سر جایشان مانده بودند.

مهران کمی خم شد و دست زیر صندلی اش برد. سردی فلز را که احساس کرد سریع انگشتانش را جمع کرد. برگشت و نگاهی به بقیه انداخت. همچنان بی هیچ حرکتی برجای مانده بودند، گویی زمان متوقف شده بود و این آدمها را نیز با خود متوقف کرده بود. تنها حرکت سر افتخاری که مدام نگاهش را بینشان میچرخاند این نظریه را نقض میکرد.

دوباره خم شد و اسلحه را در دست گرفت. نمی دانست کجایش را لمس کرده اما حدس میزد لوله ی اسلحه باشد. با کمی زحمت اسلحه از جا درآمد. آرام آن را در زیر میز جلوی چشمانش گرفت و چسبش را کند. اسلحه را به درستی در دست گرفت و انگشتش را روی ماشه گذاشت. اسحه سرد بود و دستش گرم و اصلا از این تضاد خوشش نمی آمد.

به آرامی از جا برخاست. نگاه همه به سمتش برگشت: پیشنهاد احمقانه ای بود، هوشنگ خان!

اسلحه را بالا آورد و به سمت افتخاری نشانه رفت: در عین حال شجاعانه! امروز... من امروز میخوام به همه ثابت کنم که تو ضد گلوله نیستی... که با یه گلوله تو سرت میمیری و تنها چیزی که برای کشتنت لازمه یکم جرئته! چیزی که این پیرمردا ندارن!

افتخاری در پاسخ پوزخندی زد.

-:تو هم باور نمی کنی نه!؟ فکر میکنی نمی تونم شلیک کنم! همینطوره، نه؟! واسه همینه که کسی حرفاتو باور نمی کنه، چون خودتم بهشون ایمان نداری... اما من... من امروز تموم محاسباتو بهم میریزم!

آرام گلنگدن اسلحه را عقب کشید. نگاه حضار مدام بین اسلحه و افتخاری میچرخید. افتخاری به چشمان مهران خیره شد؛ باز پیدا بود, آتشی که در چشمان مهران بود باز شعله ور شده بود. زبانه هایش به روشنی در زجاجیه چشمانش پیدا بود. همان چیزی که همیشه از آن هراس داشت. شگفتزده نشده بود! میدانست... میدانست روزی در حالیکه با چشمان آتشینش به او خیره شد و نفرت در وجودش شعله میکشد، کمر به نابودی اش میبندد اما... اما فکر نمیکرد این اتفاق انقدر زود به وقوع بپیوندد...

مهران لبخند نامعلومی زد و ماشه را کشید. گازهای داغ و متراکم به دنبال گلوله ی چرخان از لوله ی اسلحه خارج شدند. دست مهران قوی و استوار بود، اما نه آنقدر که جلوی لگد زدن اسلحه را بگیرد. دستش پس از شلیک به عقب پرتاب شد. قابل پیش بینی هم بود، دستش برای در دست گرفتن اسلحه تمرین داده نشده بود.

افتخاری سبنه اش را جلو داد و محک بر سر جایش ایستاد. اینجا دیگر آخر خط بود!

ناگهان مرد دست راستی اش که از روی صندلی اش برخاسته بود نقش زمین شد. افتخاری به سرعت به سمت مهران برگشت: داری چیکار میکنی!؟

-:کمک!

-:تو همین الان یکی از قدیمیترین آدمامو کشتی!

-:ریشه های گندیده و کرم خورده باید جدا بشن تا یه درخت بتونه به زندگیش ادامه بده، حتی اگه اون ریشه از قدیمیترین ریشه ها باشه!

افتخاری نیم نگاهی به مرد انداخت.

مهران شانه ای بالا انداخت: واسه چی شلوغش میکنی... خودتم خوب میدونی که اون نمرده!

افتخاری سر تکان داد و به شمس الدین که در گوشه ی اتاق ایستاده بود دستور داد تا مرد را دستگیر کنند!

مهران نگاهی به مرد مخالف انداخت. مرد با احساس رضایت خنده ای تحویل مهران داد.
     
#246 | Posted: 29 Sep 2014 20:14
-:فکر نمی کردم کارت با اسلحه انقدر خوب باشه!

مهران خیره به دستش گفت: نه نیست!

و هنگامیکه لرزش انگشتانش را دید به سرعت مشتش کرد: تیرم خطا رفت... من سرشو نشونه گرفته بودم!

شمس الدین در مبل فرو رفت و پوزخندی زد: حالا بگو از کجا فهمیدی که گلوله ها مشقین...!

-:نمی دونستم... فقط به این فکر کردم که افتخاری آدمی نیست که اسلحه بده دستت و بگه بهم شلیک کن!! مگه اینکه مطمئن باشه که نمیمیره! من فکر کردم ضد گلوله تنشه...

-:خوش شانسی... درست مثل پدرت!

مهران بالاخره چشم از مشت گره شده اش گرفت و به شمس الدین نگاه انداخت: من مثل اون نیستم... خودت گفتی!

-:راست میگی...

تقه ای به در خورد و بلافاصله دو تاق در از هم جدا شدند. افتخاری بی اجازه وارد اتاق شد. شمس الدین به سرعت از جا برخاست: قربان!

مهران بی تفاوت به مبل تکیه داد و در آن فرو رفت.

-:میخوام باهات حرف بزنم!

سر بلند کرد و به شمس الدین نگاهی انداخت. شمس الدین به سرعت گفت: من دیگه باید برم!

-:تو اتاق کارم منتظر بمون... باهات کار دارم!

-:بله... چشم!

با بسته شدن در افتخاری از کنار مهران گذشت و به سمت پنجره رفت و از پشت آن به تماشای باغ ایستاد: این چه نمایشی بود که راه انداختی!؟ فکر کردی اونجا تئاتر اودئونه!

-:خوشت نیومد!؟ به نظرم که جالب بود! تازه دهن پر کنم بود!

-:تو قرار نبود اونجا باشی... واسه چی سرخود کارایی میکن که برنامه هامو بهم بریزی...

-:اگه من نیومده بودم مثلا میخواستی چیکار کنی، هان؟!

-:فکر کردی من نمی دونستم این آتیشا همش از گور کی بلند میشه! من فقط میخواستم بقیه بفهمن این قبری که بالاش گریه میکنن توش مرده نیست! که اون مرتیکه جرئتشو نداره که جلوم وایسه!

-:الانم همینطور شد دیگه!... اونا فهمیدن که یارو جربزشو نداره... تازه فهمیدن که این تو بمیری؛ از اون تو بمیریا نیست... فهمیدن که مهران... مهران افتخاری کسی نیست که بشه سر به سرش گذاشت!

-:و همینطور فهمیدن که من یه دروغگو ام!

-:باور کن اونا به اینکه رئیسشون یه دروغگو باشه اهمیت نمی دن! وگرنه تو رو رئیسشون نمی کردن!

افتخاری با عصبانیت به سمتش برگشت. مهران بی آنکه تکانی بخورد عصبانیتش را حس کرد و با لذت ادامه داد: راستی میدونی که رئیس هر حرفی بزنه سرش وایمیسه! میگه سرمم بره قولم نمیره!

افتخاری نفس عمیقی کشید: واسه همینه که همیشه نفر دومه! خوبی و راستی تو این دنیا جایی نداره!

مهران سر تکان داد: این خوب حرفیه! فکر کنم بر همین اساس زندگیتو با پریا شروع کردی!

-:دیگه داری زیادی حرف میزنی!

-:باشه... اما یه چیزی... من زن باره نیستم... اصلا این چه کلمه ایه!؟ من فقط به زنا خیلی علاقه داشتم، همین... اونم خیلی وقته که بیخیالش شدم! الکلم به دستور شما گذاشتم کنار... تو سخنرانی بعدیت صفتای دیگه ای برام پیدا کن!

-:با اینکه زن باره بودی ولی گشتی و گشتی و بدترین زنو برای ازدواج انتخاب کردی!

ناگهان مهران با عصبانیت از جا برخاست. افتخاری پوزخندی زد: چیه؟! دوست نداری یکی حقیقتو تف کنه تو صورتت!؟

مهران به سمت افتخاری برگشت: مونا زن خوبی بود...

-:آره، خیلی... واسه همین ازت...

مهران میان حرفش پرید: اجازه نمیدم درباره زنم اینطوری حرف بزنی! حد خودتو بدون!

-:ولش کن... نمی خوام الکی لفتش بدم و درباره ی چیزی که خودتم قبول داری بیخودی بحث کنم... در ضمن واسه من از حد و حدود حرف نزن!

افتخاری در حالیکه دستانش را در پشتش به هم قلاب کرده بود به سمت در به راه افتاد.

-:راستی... چیزایی که تو جلسه گفتی... در مورد خصوصیات خوبم... واقعا اینطور فکر میکنی!؟ یعنی انقدر بهم اعتماد داری!؟

افتخاری از رفتن باز ماند. چرخی زد و به سمتش برگشت: تو چی فکر میکنی!؟

مهران سر تکان داد: نمی دونم!

-:من بهت اعتماد ندارم... چون هم من خوب میدونم هم تو که آدم قابل اعتمادی نیستی!

در پاسخ پوزخندی زد.

افتخاری بی توجه ادامه داد: اما بهت باور دارم... میدونم اگه همونطوری که من و پریا رو عصبانی میکردی و بعد مجبورمون میکردی چیزی که میخوایو بهت بدیم، با بقیه رو به رو بشی... حتما موفق میشی! چون تو بیرحمانه به نقطه ضعف آدما حمله میکنی و برخلاف تصورت، آدم دلسوزی نیست... تو سنگدلی... چون هر چی نباشه، تو پسر من و پریایی... حتی اگه قبولشم نکنی!

افتخاری پس از گفتن این حرف درنگ نکرد و از اتاق خارج شد. از راه پله سرازیر شد و به سمت طبقه ی دوم و اتاقش رفت؛ جایی که شمس الدین منتظرش بود!

شمس الدین با دیدن افتخاری از جا بلند شد: قربان...

-:بشین!

شمس الدین اطاعت کرد. افتخاری پشت میزش جا گرفت: باهاش چیکار کردین!؟

-:فعلا هیچی... منتظر دستور شما بودیم...

افتخاری لحظه ای اندیشید: ازش بازجویی کنین... ببین از کی دستور میگرفته! اون آدمی نیست که بتونه تنهایی کاری بکنه، حتما یکی تشویقش کرده...

-:فکر میکنین کی پشت این قضایا باشه!؟

-:نمی دونم... اما هر کی که باشه، کاری میکنم که از به دنیا اومدنش پشیمون بشه!

-:من بیشترین تلاشمو میکنم! بهتون قول میدم که پیداش میکنم!

-:باید بهش بفهمونیم که امیرارسلان کیه!

-:بله قربان...

-:دیگه میتونی بری!

شمس الدین از جا برخاست: بله... فردا میبینمتون!

افتخاری سر تکان داد.

شمس الدین به راه افتاد. هنوز قدم از قدم برنداشته بود که صدایش کرد: شمس الدین!

به سرعت برگشت: قربان...

افتخاری سر بلند کرد و به چشمانش خیره شد: میدونم که تو نمایش امروز دست داشتی...

-:قر...

-:فقط یادت باشه که واسه ی کی کار میکنی! همین!


********


بتول سینی چای را روی میز گذاشت: برات چایی آوردم تا گرم شی... با کیک!

مهران که روی تخت دراز کشیده بود و چشمانش را زیر بازویش پنهان کرده بود با صدایی خسته گفت: نمی خورم... ببرش!

بتول بی توجه جلو آمد و کنار مهران روی تخت نشست: چیزی شده!؟

-:نه خوبم...

-:از کی تا حالا دروغ میگی!؟

مهران پوزخندی زد: خیلی وقته!

بتول با مهربانی موهای روی پیشانی اش را عقب فرستاد. مهران بازویش را کنار زد و به بتول خیره شد.

-:موهات داره سفید میشه!

-:آره...

بتول با بغض گفت: خیلی سخته که ببینی موهای پسرت داره سفید میشه!

مهران دست بلند کرد و دست بتول که روی موهایش بود را گرفت. آرام آن را پایین آورد و به لبانش نزدیک کرد. بوسه ی قدردانانه ای بر آن زد: میدونم چی میگی! همینطور خیلی سخته که ببینی موهای مادرت داره دسته دسته میریزه در حالیکه تو یه عالمه مو داری... وقتی پریا داشت شیمی درمانی میکرد، بیشتر از همه چی دلم واسه موهاش میسوخت!

نیم خیز شد: میدونی که... اون موهای قهوه ای خیلی قشنگی داشت!

بتول آرام سر تکان داد: آره... موهای مادرت پرپشت و لطیف بود!

-:پریا مرده... کی باورش میشه!

بتول دست مهران را محکم در دستش گرفت: دلت واسش تنگ شده!

-:آره... خودم باورم نمیشه اما... آره! دلم میخواست می بود و الان سرش غر میزدم که فلان و بهمان...

-:اونم دلش واست تنگ شده!

-:از کجا میدونی!؟

-:یه مادر همیشه دلش واسه بچش تنگ میشه... حتی اگه بچش نزدیکش باشه...

-:تو هم دلت واسه بچه هات تنگ شده!؟

-:معلومه!

-:چرا یه سر نمیری پیششون!؟

-:اونا سرشون شلوغه... من فقط مزاحمشون میشم!

مهران لبخندی زد: تو خیلی با ملاحضه ای، بتول!

بتول با لبخند سر تکان داد: هنوزم نمی خوای بگی چی ناراحتت کرده!

مهران دستش را زیر چانه گذاشت و رو به بتول به پهلو خوابید: بتول...

-:هوم!؟

-:تو هم فکر میکنی که من یه روزی یه آدم بد میشم... یه آدمی مثل امیرارسلان... مثل مادمازل...

بتول با دلسوزی زمزمه کرد: مهران...

مهران دوباره به پشت خوابید و به سقف خیره شد: همه میگن که عاقبت گرگ زاده گرگ میشه! میگن منم آخرش یکی میشم مثل اونا... اما این مسخرست... من الان چهل سالمه! اگه میخواستم آدم بدی بشم، فکر نمی کنی باید خیلی زودتر از اینا بروزش میدادم! هان؟!... تو چی فکر میکنی!؟

-:میدونی مهران! میخوام واست یه داستانی بگم...

-:اوهوم...

-:سالها پیش... یه دختر بچه ای بود، خیلی شیرین و تو دل برو... پنج سالش بود اما خیلی بیشتر از هم سن و سالاش میفهمید! پدرت فکر میکرد اون دختر بزرگترین دشمنشه! فکر میکرد اون میخواد نابودش کنه! مسخره بود نه!؟ فکرشو بکن، یه دختر پنج ساله بشه بزرگترین دشمن یه مرد بزرگ و پرقدرت! یه بچه ی پنج ساله آخه چیکار میخواست بکنه! من مانعش شدم! گفتم کشتن یه بچه دور از انسانیته! اونم قبول کرد... سالها گذشت و گذشت و گذشت... تا اینکه، اون دختر بچه برگشت! دیگه یه بچه ی پنج ساله نبود، حالا یه زن کامل شده بود... اون عاقل و بالغ شده بود...

مهران سر بلند کرد: داری درباره ی رئیس حرف میزنی!؟

-:آره... میدونی وقتی اون از مسکو برگشت، هنوزم بیگناه و معصوم بود... اگه پدرت اون بلاها رو سرش نمی آورد... اگه من مانع پدرت میشدم... اگه... اگه... هنوزم که هنوزه بهش فکر میکنم! اینکه چی میشد اگه آتش به تهران بر نمی گشت... اما میدونی، اوضاع نمی تونست جور دیگه ای پیش بره... این اتفاقا باید میوفتادن!

بغضش را فرو خورد: مهران... من نمی دنم که چی برات بهتره! اینکه خودتو تو مشروب غرق کنی... یا اینکه تو گرداب افتخاری گیر بیوفتی... واقعا نمی دونم!

خودش را جلوتر کشید و دست روی سینه ی مهران گذاشت: اما یه چیزو خوب میدونم... اونم اینه که تو این سینه یه دل بزرگ هست... یه دل بزرگ و پاک! و میدونم که این دل، بهت اجازه نمیده که بد بشی...

مهران دستش را روی دست بتول گذاشت: کاشکی منم همینقدر به این دل اعتماد داشتم! کاش...
     
#247 | Posted: 29 Sep 2014 20:15
جی جی بی آنکه چشم از صفحه نمایشگر بگیرد پرسید: پس بالاخره چیکار میکنی؟!

انریکو بیشتر گاز داد و از جی جی جلو زد: چی رو چیکار میکنم!

جی جی گوشی اش را بالاتر آورد و دستانش را راست کرد و با قدرت روی صفحه فشرد تا خود را به انریکو برساند: مهمونی رو میگم! میخوای بری...

-:معلــــــــــــومه! دور از ادبه که دعوتشو رد کنم!

-:واقعا؟!

-:آره.... این بهترین فرصته که ببینمش و باهاش حرف بزنم! باید دلشو بدست بیارم!

جی جی پوزخندی زد و با تمسخر زمزمه کرد: دلشو بدست بیاره...

انریکو بی توجه پرسید: تو چیکار کردی... با اون دختره؛ آنا!؟

-:هیچی... همون کاری که گفتی! اولش باورش نمیشد، اما دونا کمکم کرد... با اون انسان شناسی پیچیدش! دوربینایی که تو خونش جاسازی کرده بودی هم خیلی کمک کرد! دختره باورش شد که رئیس همه ی این سالا تعقیبش می...

ناگهان از جا پرید. دستانش را با هیجان بالا برد و تقریبا فریاد زد: همینه! من بردم...

صدای سوت ابزار آتش بازی در فضا پخش شد و به دنبال آن صفحه تلویزیون پر شد از کاغذ های رنگی...

انریکو بی میل به پشتی تکیه زد و گوشی اش را روی کاناپه پرت کرد. با اخم رقص شادی جی جی را به نظاره نشست. جی جی بالا پرید و پاهایش را به هم کوبید. پس از تکرار این کار، سرانجام انریکو از کوره در رفت: خوب دیگه...!

جی جی با شادی به سمتش برگشت و با لحجه ی غلیظ گفت: دماغ سوخته... دماغ سوخته!

انریکو چپ چپ نگاهش کرد. جی جی که واکنش انریکو را دید، آرام شد. سر جایش، روی کاناپه برگشت. نفس عمیقی کشید: اوه...

برگشت و به صورت اخموی انریکو خیره شد: تو چت شده؟!

-:تو چت شده!؟ دو-سه روزه خیلی سرخوشی!

-:هیچی!

انریکو مشکوک به چشمانش خیره شد.

-:هیچی بابا... به خاطر تعطیلاته!

-:تو تو کریسمسم انقدر خوشحال نیستی، حالا چی شده که ...

-:بالاخره میتونم برگردم رم... نمی دونی چقدر دلم واسه رم تنگ شده!

انریکو اما قانع نشد. جی جی برای اینکه بحث را عوض کند، گفت: ولی انریکو، واقعا... داری چیکار میکنی؟! این طرف میخوای دل آتشو بدست بیاری، بعد اون ور میونش و با آنا بهم میزنی!

انریکو لبخند مرموزی زد: هوم... ببین جی جی! من به یه نتیجه ای رسیدم! اونم اینکه فقط یه جور دلم خنک میشه، اونم اینه که همونطور که آتش زندگیمو بهم ریخت، زندگیشو بهم بریزه! من فهمیدم که آتش هنوز امید داره... اون هنوز امیدواره که یه روز برگرده و تو مسکو به زندگی راحت داشته باشه... من میخوام اون امیدشو ازش بگیرم!

-:اما اینطوری تو داری تموم پلای پشت سرشو خراب میکنی! به این فکر کردی که تو با این کارت بیشتر اونو به منجلاب میکشی!

-:نیازی نیست منو اونو به منجلاب بکشم، اون خودش یه منجلابه! من اول شک کردم، چون فکر میکردم اون آدم خوبیه اما جی جی... حتی اگه آتشم بخواد هیچی نمیتونه مثل گذشته بشه... اون کارای وحشتناکی کرده! این بی عدالتی در حق بشریته که آتش بعد همه ی کاراش برگرده و زندگی شادشو ادامه بده!

جی جی متفکر سر تکان داد: داره ماجرا خیلی جدی میشه!

-:درباره ی رامان چی؟!

-:هنوز هیچی... آخه چجور میخوای این حرفا رو به خوردش بدی... اونطور که اون عاشق آتشه، به این راحتی حرفامو باور نمی کنه!

-:تو این مورد ما کار زیادی نمی کنیم! خود آتش زحمت قانع کردنشو میکشه!

-:منظورت چیه!؟

-:الان مطمئنا آنا بهش یه چیزایی گفته! اگه تو هم چندتا مدرک درباره ی کارای رئیس بهش بدی جوری که به فکر حرف زدن با آتش بیوفته، همه چی حله... کافیه با آتش تماس بگیره! اونوقت خود آتش حقیقتو بهش میگه... اگه آتش همونقدر که نشون میده، عاشقش باشه؛ نمی تونه بهش دروغ بگه... پس واقعیتو بهش میگه و بعدش... رامان دیگه نمی تونه عاشق یه همچین هیولایی باشه...

-:اهان... اما اگه نگه چی؟! اگه همه چی رو انکار کنه...

-:اونوقت میفهمیم که آتش واقعا عاشق رامان نیست... یعنی رامان یه اهرم قوی برای فشار آوردن به رئیس نیست! اونوقته که رامان اهمیتشو برامون از دست میده... و اونم میتونه به خیال خامش درباره ی آتش ادامه بده!

جی جی سر تکان داد: راهکار عاقلانه ایه... اینطوری ما هم درگیر نمیشیم...

-:آره...

-:انریکو... درباره ی 37 فکر کردی؟!

-:درباره ی چیش؟!

-:چند وقتیه ازشون خبری نیست... فیونا هم هر روز میاد سر کار و مثل یه کارمند خوب رفتار میکنه!

-:خوب اینکه خوبه!...

چهره ی جی جی در هم رفت.

انریکو ادامه داد:... اما نه در مورد کامران! یه خبرایی درموردش شنیدم! انگار داره با مهران یه کارایی میکنه!

-:با مهران؟!

-:اره... میدونم مثل دوستی آب و آتیشه اما واقعیت داره!

-:این مهران واقعا چی میخواد؟!

-:نمی دونم! نمی خوامم بدونم!

-:یعنی چی؟!

-:یعنی اینکه من دیگه بیخیال کامران و مهران و افتخاری و بقیه شدم! دیگه نمی خوام باهاشون سر و کله بزنم! من آدم بازی اونا نیستم! اونا میتونن تا هر وقت که میخوان خون همدیگه رو بمکن!

جی جی کلافه گفت: باز چی شده!؟

انریکو چپ چپ او را نگریست.

-:چیه!؟ میخوای بگم تو این مدت چندبار گفتی به من ربطی نداره و دوباره رفتی دنبالش!؟

-:این دفعه جدیم! میخوام حال آتش و بگیرم و بعدشم برگردم رم ...

-:نه بابا!

انریکو خواست چیزی بگوید که جی جی مانع شد: به هر حال... ولی من واقعا مهرانو درک نمی کنم!

-:میدونی... مهران آب زیرکاه ترین آدم این بازیه! اگه من جای افتخاری و کامران بودم همه رو ول میکردم و یقه ی مهرانو میگرفتم! اولش فکر میکردم که اشتباه شناختمش... اما هر چی بیشتر میگذره، میفهمم که درست فکر میکردم!

-:اگه اینطوره؛ پس چرا سعی نمی کنی جلوشو بگیری، میدونی که میتونی!

-:نمی خوام... مهران هیچ بدی ای در حق من نکرده! خدا رو چه دیدی... شاید اون بهتر از افتخاری بتونه کسب و کارشو اداره کنه! فقط یه چیزی رو نمی فهمم... اینکه چرا انقدر در مورد آتش محتاطه! انگار همش مواظبه تا آسیبی به آتش نرسه!

جی جی لحظه ای اندیشید: میخوای یه چیزی ببینی!؟

-:چی؟!

جی جی گوشی اش را به دست انریکو داد: این عکسا رو ببین... کسی که گذاشته بودیم تا مواظب مهران باشه این عکسا رو گرفته!

انریکو محتاطانه گوشی را در دست گرفت و به صفحه اش چشم دوخت. با تعجب پرسید: اینا آتش و مهرانن!

-:آره... میبینی چقدر صمیمی ان... صمیمیتر از یه دوست به نظر میان! اگه آتش دوست دخترم بود به خاطر این باهاش به هم میزدم...

انریکو سر بلند کرد: منظورت اینه که...

-:آره... دقیقا همینه!

-:من فکر نکنم!

-:پس یه دلیل قانع کننده بگو که بتونه اینو توضیح بده!

-:خوب... اونا دوستای قدیمی ان! مثل یه خواهر و برادر صمیمی ان!

-:اما احتمالشم هست، مگه نه!؟ اینکه مهران عاشق آتش باشه... این همه چی رو توضیح میده...

-:اما مهران عاشق موناست... مثل دیوونه ها!

-:آره... اما مونا مرده!

انریکو گوشی را به جی جی برگرداند: تو دیوونه شدی... همچین چیزی اصلا امکان نداره... حتما یه دلیل منطقی واسه این رفتار مهران وجود داره... شاید یه نقشه ای واسه آتش کشیده!

-:شاید...

انریکو به پشتی تکیه زد: اما داشتم فکر میکردم جی جی... که یه راهی نیست که آتشو تو روسیه ممنوع الورود کنیم... جوری که دیگه هیچ وقت نتونه وارد روسیه بشه...

-:چرا... میتونیم اما... فکر نمی کنی این دیگه زیاده رویه!

-:نه!... حتی اگه بخواد بره روسیه، دیگه نمی تونه از اسم واقعیش استفاده کنه...

-:میتونیم سایت FSB (سازمان ضد جاسوسی روسیه) رو هک کنیم و اسم آتشو اونجا بذاریم اما... این کار خیلی خطرناکه!

-:چرا... میترسی گیر بیوفتی!؟

-:نه... مگه کسی میتونه ماسکراتا (بالماسکه) رو گیر بندازه!

-:نه... هیچ کس...

-:ببین، تو بهتر از من میدونی که این بازی با دم شیره! اگه همه چی طبق برنامه پیش نره حتی ممکنه یه جنگ راه بیوفته! من تا حالا سازمانای زیادی رو هک کردم! اما واسه مقاصد خوب... واسه اینکه مردم بفهمن تو دنیاشون چه خبره! که سیاستمدارا دارن چه بلایی سرشون میارن... من یه هکتیویستم نه یه کلاه سیاه...

جی جی نفس عمیقی کشید: من بهتر از تو از عواقب این کار خبر دارم؛ باور کن! حالا فکر کن ببین ارزششو داره یا نه!

انریکو کلافه عرق ننشسته روی صورتش را پاک کرد: نمی دونم جی جی... نمی دونم! هر کاری میکنم دلم خنک نمیشه... هر بلایی که سرش میارم، بازم فکر میکنم در مقابل کاری که باهام کرده؛ چیزی نیست... یه چیزی... یه چیزی تو دلم هست که هیچوقت آروم نمیشه... سعی میکنم باهاش کنار بیام اما نمیشه! خواستم ببخشمش، نتونستم... یعنی اون نذاشت! همش میگه: "نه... نه! اون لیاقتشو نداره!" الانم که اینطوری... واقعا نمی دونم باهاش چیکار کنم!

-:میدونی آفت انتقام چیه، انریکو؟!

انریکو به علامت نفی سر تکان داد.

-:همینه... همین عطش سیری ناپذیر انتقام! الان انریکو... اگه حتی فرصتی پیش بیاد که بتونی تموم بلاهایی که سرت آورده رو عین خودشونو سرش بیاری بازم... بازم راضی نمیشی! این ویژگی انتقامه! اون چیزی که میگی... هیچ وقت از دستش خلاص نمیشی! چه انتقام بگیری، چه ببخشیش...! اون تا آخر عمر باهات میمونه! مثل همون زخمی که روی سینت داری! تو هیچوقت نمی تونی اون زخم و از بین ببری، این احساسم همینطور!

-:نمی دونی... گاهی که یادش میوفتم... داغ میکنم! یاد تموم کاراش که میوفتم، یاد اینکه چقدر ساده بودم و اون چه آسون بازیم داد... حرصم میگیره! انگار صورتم، دستام... همه جام، انگار میسوزن! نمی تونم نفس بکشم... اونقدر عذابم میده که میخوام سرمو بکوبم دیوار... دلم میخواد با دستام خفش کنم! فکر میکنی چیکار باید بکنم؟! هان...! چیکار؟!

جی جی کمی اندیشید: نمی دونم انریکو! فکر نکنم صلاحیتشو داشته باشم... نه! چون من نمی تونم درکت کنم! نمی فهمم که چی میکشی! اما یه چیزی... من نمیگم که ببخشش... چون لباقتشو نداره اما... تو لیاقت آرامشو داری... تا وقتی که اون دور وبرته، تو نمی تونی راحت باشی... هر وقت که میبینیش دردت تازه میشه!

انریکو با تردید گفت: داری میگی که ...

-:دارم میگم که اگه من بودم ولش میکردم! برمیگشتم رم و دنبال یه دختر خوب برای ساختن یه زندگی نو میگشتم! اما تو من نیستی، انریکو! تصمیمی که من میگیرم قرار نیست همونی باشه که تو میگیری...!


خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد:
وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد ...
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.
زمان حال فراموش شان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
بعد پرسیدم ...
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرند که من اینجا هستم.
     
#248 | Posted: 29 Sep 2014 20:17
آتش پروژه ای که در دست داشت را ورق زد. چند لحظه در آن دقیق شد. سپس آن را روی میز گذاشت و از بین پروژه ها و دفتر دستک روی میز یکی را بیرون آورد و ورق زد تا موضوع مورد نظرش را یافت. سر بلند کرد. در میان دفاتر به دنبال چیزی گشت و هنگامیکه آن را نیافت در جیبهای مانتوی سبز رنگش به دنبالش گشت اما باز چیزی دستگیرش نشد. با نگاهش اطراف را کاوید و سرانجام چیزی که میخواست را در آنسوی میز کارش یافت. نیمخیز شد و ماژیکش را که در زیر کتابی پنهان شده بود برداشت. بدون فوت وقت قسمتی از متن را های لایت کرد و به سراغ بعدی رفت.

هنوز دفتر را به درستی در دست نگرفته بود که گوشی اش زنگ خورد. دفتر را روی میز گذاشت و صندلی اش را عقب فرستاد. گوشی اش را بیرون آورد و به صفحه ان خیره شد. با تعجب زمزمه کرد: این دیگه کیه؟!

نفس عمیقی کشید و تماس را پاسخ داد: بله... بفرمایید!

پاسخی نیامد.

آتش دوباره تلاش کرد: الو... بفرمایید!

و باز هم بی پاسخ ماند. با تعجب گوشی اش را مقابل صورتش گرفت: یعنی چی؟!

گوشی را دوباره به گوشش چسباند: الو... الو...

صدای آرامی از پشت تلفن صدایش زد: آتش...

ناگهان رنگ از رخسارش پرید. زبانش گرفته بود اما به سختی پاسخ داد: بله...

-:من... رامانم!

-:میدونم...

-:راستش، شمارتو از آنا گرفتم! با کلی اصرار...

-:اوهوم...

-:میخواستم باهات حرف بزنم!

آتش به خود آمد: درباره ی چی؟!

-:اوم... من... من یه چیزایی شنیدم! یه چیزایی درباره ی تو!

-:خوب...

-:که چیزای خوبی هم نیستن!

-:منظورت چیه!؟

-:من یه چیزایی دربارت شنیدم! درباره ی اینکه کی هستی و داری تو ایران چیکار میکنی!؟ من باورش نکردم اما... اما آنا میگه حقیقت داره! اون خیلی زود اعتمادشو بهت از دست داد! اما من باور نکردم! تو که نمی تونی همچین کاری بکنی! آتش من نمی تونه اینطوری باشه... اینو به آنا هم گفتم!

آتش بی صبرانه پرسید: مگه چی شنیدی!؟

-:میگن که... میگن که تو یه قاتلی... یه خلافکار بزرگ! یه چیزی مثل... مثل مافیا!

آتش در صندلی فرو رفت. دلش میخواست حرفی بزند اما چی میتوانست بگوید... تکذیبشان کند یا حقیقت زشت زندگی اش را برایش فاش کند.

رامان ادامه داد: دروغه... مگه نه! مثل همه ی دروغای بی اساس که مردم میسازن! دروغه، همش دروغه! آره آتشم...

واژه آخری که از دهان رامان خارج شد، آتش به جانش زد. سالها بود که کسی او را از آن خود ندانسته بود. سالها بود که کسی او را حق مسلم خود نخوانده بود. و حالا... حالا باز هم همان طعم شیرین آشنا!

-:آتش...

آتش به خود آمد. رامان منتظر پاسخ بود. پاسخی برای تائید اعتمادش... برای تائید حرفهایش... تا باز با غرور سرش را بالا بگیرد و بگوید که شما همه اشتباه کردید!

آتش خواست تائیدش کند. که دوباره او را به کام خیال بکشاند اما... بعدش چه؟! باز رامان به زندگی وفادارانه اش به آتش ادامه میداد... باز دیگران را رد میکرد، به خاطر او! به امید اینکه روزی برگردد... و اگر بر نمیگشت چه؟! اگر تا ابد در این منجلاب گیر می افتاد چه؟! آنگاه رامان میشد آخرین قربانی اش... آخرین قربانی خودخواهی اش! آیا میتوانست به این اندازه خودخواه باشد که زندگی رامان را نادیده بگیرد؟!

آرام لب گشود: رامان...

-:اوم...

-:بهتره دیگه بهم زنگ نزنی! بهتره دیگه هیچ وقت انقدر بهم اعتماد نداشته باشی!

-:آتش!

-:رامان... همشون راستن!

بغضش را فرو خورد. لبه ی مانتو اش را چنگ زد: هر چی میگن، راسته! اینکه میگن قاتلم، قاچاقچی ام... راسته!

-:آتش... دیوونه شدی! من باور نمی کنم! اینا راست باشن... نه! آتش من این کارو نمی کنه!

آتش تقریبا فریاد زد: آتش تو مرده، نمیبینی!؟ زنی که داری باهاش حرف میزنی آتش تو نیست! اون آتش بینش نیاست... کسی که همه ی خلافکارا ازش حساب میبرن! کسی که آدم کشتن واسش مثل آب خوردنه!

-:آت...

میان حرفش دوید: دیگه قطع میکنم... تو هم بهتره که واقعیتو قبول کنی! آتش تو مرده، همون روزیکه از مسکو رفت مرد! اینو بفهم... اینطوری واسه خودتم بهتره!

گوشی را از گوشش جدا کرد و مقابل صورتش گرفت. آرام قطع تماس را فشرد. دستانش میلرزید. گوشی را روی میز رها کرد و جفت دستانش را مشت کرد. انگشتانش را محکم فشرد؛ طوریکه ناخنهای بلندش در گوشتش فرو رفت اما دردی حس نکرد. دستانش را آرام از هم گشود. هر دو دستش را به حالت کاملا باز مقابل صورتش گرفت؛ هنوز هم میلرزیدند.

با زنگ خوردن گوشی، توجهش بدان جلب شد. با دیدن همان شماره پیشین عقب رفت. خود را محکم در صندلی فرو برد و دسته هایش را در دست گرفت و فشرد. نگاه تارش را به گوشی دوخت. گوشی زنگ خورد و زنگ خورد تا سرانجام قطع شد. نفسش را با خیال راحت بیرون فرستاد. اما هنوز از حالت تدافعی خارج نشده بود که دوباره گوشی زنگ خورد... باز هم رامان بود!

گوشی چندین و چند بار زنگ خورد اما آتش آنقدر شجاعت نداشت که دوباره با صدای گرم رامان رو به رو شود. محکم به صندلی چسبیده بود و به رامان فکر میکرد. تمام فکر و ذکرش رامان شده بود... رامان و خاطرات خوشی که اکنون اشک را مهمان چشمانش کرده بودند. آنقدر غرق در افکارش بود که اگر ورود عماد نبود حتی نفس کشیدن را هم از یاد میبرد.

عماد متعجب نزدیکتر آمد. نگاهی به حالت عجیب آتش انداخت. گویی گوشی سحرش کرده بود. صدایش زد: آتش... آتش!

آتش به خود آمد. چشم از گوشی گرفت و به عماد خیره شد. صورتش را واضح نمیدید اما بعد از کمی دقت سرانجام دیدش را به دست آورد.

عماد مشکوک پرسید: چیزی شده!؟

-:نه... هیچی!

-:عین جن زده ها چسبیدی به صندلی و چشاتم قرمز شده، اونوقت میگی هیچی...

-:چیزی نشده!

عماد نزدیکتر آمد. از کنار میز رد شد و کنار صندلی آتش ایستاد. آرام دستانش را دور آتش حلقه کرد و سرش را روی سینه گذاشت: میدونم سخته... اما باید تحمل کنی!

آتش بازوی عماد را چسبید. بغضش ترکید. اشکهایش آرام روان شدند. عماد دست روی سر آتش کشید. خم شد و آرام بوسه ای بر سرش زد: آروم باش... آروم باش...

آتش با هق هق میان اشکهایش زمزمه کرد: دیگه همه چی تموم شد، عماد... همه چی! از امروز به بعد... دیگه آتش ویولونیست و نمی بینی! دیگه نمیبینیش...!

-:هیش! اینطوری نگو...

-:عماد... آرزوهام به باد رفتن... همشون... من حالا یه زن آواره ام! بدون گذشته... بدون آینده...
     
#249 | Posted: 20 Oct 2014 21:27 | Edited By: sepanta_7
دست نوازشش را بر روی ویلون کشید و لبخند زد. چشمانش می لرزید.نمی توانست ... گذشته در برابر چشمانش بود .این ویلون مهمان تمام لحظات تنهایی اش بود . این ویلون همیشه همراهش شده بود گاه جای مادر را برایش پر کرده بود و گاه جای پدر...

چطور می توانست این هم دم را از خود جدا کند؟

چطور می توانست شیرین ترین خاطرات تمام زندگی اش را دور بریزد.

پوزخندی به تصویر خود روی شیشه ی پنجره زد : خاطراتی که هیچ وقت تکرار شدنی نبودند. خاطراتی که می دانست وجود داشتنش باعث عذاب خواهند بود!؟ اما...

گذشته ها دور ریختنی بودند با تمام شیرین بودنشان؟ با وجود رامان ... با وجود دوستانش؟ با وجود کافه دوست داشتنی اش ! چگونه فراموش می کرد بودن ها را!

دلش قهوه میخواست ... از همان هایی که کافه چی در برابرش می گذاشت . دلش بودن های رامانی را می خواست که حال میدانست هرگز نمی تواند او را داشته باشد. می دانست رامانی دیگر هرگز وجود نخواهد داشت .

رامان حال تصویر واقعی او را می دانست تصویری از آتش بینش نیا نه تصویری از یاس داشت تصویری از صنم داشت و در تمام این ها رامان حال رئیس را می شناخت . حال دیگر تصویر واقعی او برای رامان هم روشن شده بود همانطور که پویش فهمیده بود حال رامان هم می دانست . رامان هم مانند پویش دیگر علاقه ای به او نداشت . همانطور که برای پویش مرده بود حال برای رامان هم زمان مرگ آتش فرا رسیده بود.

چنگی به سینه اش زد و یقه بلوز یاسمنی اش را از تنش دور کرد.نفس کم آورده بود از فشاری که این روزهای روی افکارش سنگینی می کرد.

اشکهایش سرازیر شد. به آرزویش رسیده بود . انریکو او را به آرزویش رسانده بود. نواختن حتی بدون تماشاگر ... حتی با یک تماشاگر هم برای او قابل قبول بود . راحت تر از قبل می توانست از ویلونش خداحافظی کند .

بلند شد. آرشه را درون کیف گذاشت و درب کیف را بست . به سمت پنجره چرخید و رو به تاریکی دستانش را پشت سر قفل کرد. نگاه خیره اش را به آسمان دوخت .

لب زد: خدا داری باهام چیکار می کنی؟

چند ضربه به در خورد . به عقب برگشت . زهره سرش را از باریکه نوری که به اتاق می تابید داخل کشید و گفت: بیا دکتر میخواد باهامون صحبت کنه.

سرتکان داد و زهره بیرون رفت . چرخید تا از اتاق بیرون رود نگاهش به ویلون افتاد .لبخند تلخی زد و بلندش کرد.

این ویلون از تمام آدم های زندگی اش برایش رفیق تر بود.



دلتنگ شدی پیش من بیا کمی غصه هست با هم میخوریم

کیف ویلون را کنار درب ورودی به کمد لباس ها تکیه زد و رو به زهره که منتظر او بود گفت : بیرون رفتی اینم بفروشش!

چشمان زهره گرد شد. متعجب پرسید: چرا؟

لبخند تلخی زد: چیزی که قرار نیست هیچوقت استفاده بشه بهتره که فروخته بشه . شاید یکی بهتر از من بتونه ازش استفاده کنه.

زهره لبخند تلخی زد و به کنارش آمد: مطمئنی میخوای بفروشیش؟

نگاه خیره اش را از کیف سیاه رنگ ویلون گرفت. نباید دو دل می شد. به تندی چرخید . به سمت اتاق قدم برداشت و قبل از ورود جدی غرید : بفروشش!

دکتر شهابی به احترام ورودش برخاست . سعی کرد لبخندی روی لبهایش بنشاند . دست دکتر را فشرد و روی مبل مخصوصش نشست . زهره هم با فاصله از او روی صندلی نشست وبا اشاره به میوه های روی میز تعارف زد. شهابی سر تکان داد و آتش پرسید : اوضاع شهاب چطوره؟

دکتر به صورت جدی دختر پیش رویش زل زد. این دختر با تمام دخترانه هایش سختی غیر قابل نفوذی داشت . با تمام اطلاعاتش با تمام موفقیت هایش در تمام بیمارانی که تا به حال تحت نظرشان داشت این دختر برایش متفاوت بود. هرچند می دانست او بیمارش نیست و هرگز هم نخواهد بود اما خواه یا ناخواه علاقه مند بود تا احساسات سرکوب شده پشت چشمان سرد این دختر را کشف کند. این خانه با تمام شکوه و عظمتش ... اسم و رسمی که از این دختر می دانست و حضور زنی که می دانست مادر نیست برای این دختر و پسر بیمارش اما می دانست این زن مادرانه هایش مادرانه تر خرج این خواهر و برادر می شود. در برابر این دخترک هیچ نداشت و خالی از تمام اطلاعات ...

دختری که از همان بدو ورود افکارش را به سمت خود جلب کرده بود. دختری که می اندیشید به سن و سال او باید سرشار از شادی باشد اما این دخترک پیش رویش بیگانه تر از آنی بود که انتظار داشت.

سعی کرد افکارش را در کنار هم متمرکز سازد . باید به این چشمان سرد و جدی پاسخی می داد تا مورد مواخذه اش قرار نگرفته بود.

لبی تر کرد و آرام و شمرده زمزمه کرد: همونطور که قبلا هم گفتم شهاب پیشرفت خوبی داشته، خوب... اما نه چشمگیر...مشکل شهاب بیشتر محیطیه... ضریب هوشی اون بیشتر از افراد مشابهشه! اما همونطور که میبینین وضعیتش...

به نشانه ی تاسف سر تکان داد.

آتش بی صبرانه گفت: اما من تلاشم و کردم که...

دکتر میان حرفش آمد: درسته... تلاشتونو کردین اما... کافی نبوده! شما روند بهبودی اونو سرعت بخشیدین با فراهم آوردن امکانات خوب اما... قبل از هر چیزی شهاب یه محیط آروم و خونوادگی میخواد... محیطی که شما نتونستید ایجادش کنید... شما میخواین شهاب و امن نگه دارین اما همزمان دارین بزرگترین ضربه رو بهش وارد میکنین... شما اونو تو این خونه حبس کردین و اونو از آدمای بیرون محافظت میکنین! شهاب باید یاد بگیره که همه ی آدمای بیرون بد نیستن... طرز برخورد باهاشونو یاد بگیره و بفهمه که با سرکشی و مریض شدن نمی تونه از خودش دفاع کنه!

دکتر که ساکت شد زهره گفت: اما آقای دکتر... شهاب خودش علاقه ای به بیرون رفتن نداره، ما چندین بار سعی کردیم برای پیاده روی و گردش ببریمش... شهاب خودش مقاومت میکنه!

-:این کاملا منطقیه! شهاب فکر میکنه بیرون از این خونه دنیا تموم میشه... اینکه اون بیرون جهنمه و نمی خواد بره بیرون... اون علاقه ای به تغییرات نداره!

رو به آتش کرد و ادامه داد: خانم بینش نیا... شما هم باید مراقب خودتون و رفتارتون باشین... تنشی که تو رفتارتون هستو شهاب به خوبی میتونه احساس کنه... شاید اینطور به نظر نیاد اما حقیقت داره! این یکی از دلایلیه که اون از شما دوری میکنه البته خاطره اون حادثه تلخم بی تاثیر نیست! شاید شما فراموشش کرده باشین اما اون فراموش نکرده! حتی ممکنه با کوچکترین جزئیات ممکن تو خاطرش باشه...

آتش متفکر سر تکان داد: همه ی اینا درست... اما من همیشه سعی میکنم کارمو داخل خونه نیارم! شده بیرون یه اتفاق ناراحت کننده برام بیفته اما وقتی میام خونه سعی میکنم فراموشش کنم، حداقل کنار شهاب...

-:بله... شما سعیتونو میکنین اما... مثلا الان من میتونم اضطرابتونو درک کنم، با اینکه صورت خونسردی دارین اما... صداتون تن غمگینی داره! با اینکه خیلی نامحسوسه اما کسایی مثل شهاب با دقت بی اندازه به جزئیات متوجه این تغییر صدا میشن...

-:حالا پیشنهاد شما چیه؟!

دکتر با خوشرویی رو به زهره کرد: همه ی اینا رو گفتم تا برسم به این حرف! راستش به نظر من بهتره اونو تو یه آموزشگاه ثبت نام کنین... جایی مخصوص کودکان اوتیسم... جایی که اون میتونه افرادی مثل خودشو ببینه و بفهمه که تنها نیست... بفهمه که اگه بخواد میتونه مثل اونا با دنیای بیرون ارتباط برقرار کنه! اونجا روش های درمان اوتیسم زیر نظر متخصصای خبره انجام میگیره... روش هایی مثل روش هنری، روش ماساژ درمانی و... خیلی دیگه! به نظر من روش هنری از همه جالبتره! اوتیسم ها بیشترشون تو رشته های نقاشی و موسیقی استعداد نهفته ای دارن! تو این روش بیشتر سعی میشه بهشون ابزار کار و بدن تا بتونن بهتر احساساتشونو بیان کنن... ملاک این نیست که اونا یه شاهکار خلق کنن... فقط بیان احساسات مهمه!من یه شخصه این روش و بیشتر میپسندم! در ضمن تو این مرکز درمانی برای هر بیمار با توجه به شرایط خاصش روش های مختلفی ارائه میشه!

     
#250 | Posted: 20 Oct 2014 21:27 | Edited By: sepanta_7
آتش به شهابی خیره شد: اما دکتر... مثل اینکه شما شرایط ما رو فراموش کردین... اون بیرون آدمایی هستن که خیلی دل خوشی از ما ندارن... این راهکار شما حداقل هفته ای چند جلسه حضور تو مرکز و می طلبه! چیزی که امکانش نیست...

-:شما خیلی مواظب شهاب هستین! این قابل احترامه! اما به این فکر کردین که اگه یه روزی شما نباشین چه بلایی سر شهاب میاد! اگه زهره خانوم یا آقا عماد و ازش دور کنین چقدر بهم میریزه! شما نمیتونین تا آخر عمر مراقبش باشین! اون باید یاد بگیره که از خودش دفاع کنه... من تو همین مرکز کسایی رو میشناسم که در کنار آدمای عادی زندگی میکنن، تحصیل میکنن و به مدارج عالی میرسن... شغل، خونواده... همه ی چیزایی که آدمای معمولی دارن و اونا هم دارن! هر چند الان کمی برای شهاب دیر شده اما هنوزم امید هست... شاید به طور کامل بهبود پیدا نکنه اما میتونه بیشتر اجتماعی بشه...

آتش نگاهی به زهره انداخت. زهره به نشانه تائید سر تکان داد. آتش مضطرب سرش را پایین انداخت و در افکارش غرق شد.

دکتر می دانست آنچه بر زبان آورده افکار این دختر را بیش از پیش بهم ریخته اما نمی توانست در برابر بیمارش سکوت کند. تکانی به خودش داد و بلند شد:من یه سر به شهاب میزنم .

آتش سری به تایید تکان داد و زهره بلند شد : راهنماییتون می کنم.

دکتر لبخند گرمی به همراهی زهره زد و همراه او از در بیرون رفت .

دست به سینه برد و روی قلب گذاشت . ضربان قلبش تند بودند و او می توانست این ضربان را معنا کند . تصاویر آن روز باز هم در برابر دیدگانش زنده شده بود . شهاب همچنان آن روز را به یاد داشت . روزی که شاهین در برابر چشمانشان نابود شده بود . نگاهش ناخوداگاه به انگشتان دستش کشیده شد. چطور توانسته بود در آن لحظات اسلحه به دست گیرد و به سمت شاهین تیری شلیک کند . حتی تصورش هم در آن روزها سخت بود. گویی شاهین خوب می دانست که همچون گذشته ها تکرار کرده بود : نمی تونی خون توی رگهات و پنهون کنی .

حق با شاهین بود با وجود مادری مثل مریم و پدری مثل شاهین اگر همچنان سعی کرده بود همه چیز را بر اساس اصول انجام دهد باز هم نمی توانست انکار کند خونی که در رگ هایش جریان دارد متعلق به خانواده ای خلافکار است. دستانش می لرزید و قلبش می جوشید اما خوب می دانست برای مرگ شاهین اشک نخواهد ریخت . اشک هایش برای برادری بود که می دانست شاهد قاتل بودنش است. می دانست تنها شاهد قاتل بودن اوست و فقط او ... فقط شهابی می توانست بر علیه اش شهادت دهد که می دانست در آن لحظه شاهد تک تک اتفاقات بوده .

و کاش شهاب درک می کرد بیش از آنچه او می ترسد خود از خود می ترسد. از قاتلی که در وجودش خفته است می ترسد. می ترسد از وجودی که می توانست به سادگی نابودش کند. این سالها با تمام وجود داشتن های آن لحظه ها تلاش کرده بود هرگز لحظات گذشته را یاداوری نکند. روزها و شب ها بعد از آن اتفاق خود را باخته بود . باخته بود روحش را ... شهاب هیچ نمی دانست از کابوس هایی که لحظات قاتل بودنش را به تصویر می کشد.نمی دانست هر شب و هر شب لحظه ی خلاصی تیر می شود کابوس زندگی اش و روزهای آینده اش را به جهنم می کشاند. شهاب هیچ نمی دانست از آنچه برای او گذشته بود و کاش می توانست کنار شهاب بنشیند . کاش می توانست در کنار برادرش، برادرانه داشته باشد و از درد هایش بگوید کاش می توانست سر به شانه ی شهاب بگذارد و از درد هایش بگوید . از انچه بگوید که نمی توانست به برادرانه های مهران دوست بگوید . شهاب هر چه بود هم خونش بود و آنچه باید از مهران مخفی می ماند را به سادگی می توانست در برادرانه های شهاب بازگو کند.

زهره بالای سرش ایستاد و لبخندی زد: خوبی؟

سر تکان داد و زمزمه کرد :خوبم.

زهره نگاه نگرانش را به صورتش دوخت و پرسید :مطمئنی؟

نگاهش بین صورت و دستش که روی قلب قرار داشت در رفت و آمد بود.

به تندی دستش را از روی قلب عقب کشید و تکانی به خودش داد. متفکر لحظه ای زهره را نگریست و برای تغییر بحث گفت: بهم میاین.

زهره متعجب نگاهش کرد و بعد از درک منظور آتش اخم کرد:چه حرفا...

آتش چشمکی زد: مرد خوبیه. معلومه به دلش نشستیا!

زهره بشقاب های روی میز را جمع کرد: چرا اینا رو بخودت نمیگی؟

آتش از جا بلند شد و بدون تفکر گفت : چندان به خوب بودنش اطمینان ندارم.

زهره به دنبالش قدم برداشت :داری چیکار می کنی؟

آتش شانه ای بالا انداخت و به سمت پله ها رفت: زندگی ... شاید!

شایدی که آتش زمزمه کرده بود با آن کشش روی «شا» زهره را نگران می کرد. دل مادرانه اش را می لرزاند همچون زمانی که در گوش پیمان زمزمه زده بود: عاشق شدی؟

و زمزمه ی پیمان که تکرار کرده بود: شـــاید.

مرد کت و شلوار پوش تکانی به خودش داد و لیوان آب پرتقال را روی سینی گارسونی که رد می شد گذاشت و به سمت میزبان مهمانی رفت. میزبان با خوش رویی در برابرش ایستاد: خیلی خوش اومدین .

مرد لبخندی زد: خانم آریا منش این مهمانی تحولی بزرگ توی صنعت تجارت شما ایجاد می کنه. براتون موفقیت های بیشتری آرزومندم و امیدوارم توی این صنعت جای پای محکمی داشته باشید.

یاس زنانه هایش را به رخ کشید و کمی سرش را به راست کج کرد. نگاهش را کمی آرامش بخشید و به چشمان مرد خیره شد: با وجود کمک های شما قطعا موفق خواهم بود.

مرد عرض اندامی از خود نشان داد و در برابر یاس خم شد و با احترام زمزمه کرد: افتخاریست برای من کمک به شما بانو!

آتش از لفظ بانویی که با تیزی در پایان جمله ی مرد جا گرفته بود چندان مهربان نبود. این بانو گفتن ها برایش هزاران معنا داشت . این بانو گفتن ها می توانست تمام دخترانه هایش را زیر سوال ببرد. این بانو گفتن از نگاه هیزی که در طول مهمانی از سمت انریکو فریمان دریافت می کرد هم سنگین تر بود و او اجازه این بی احترامی را نمی داد . قدمی عقب گذاشت و اینبار با جدیت زمزمه کرد: من کمک های شما رو با موفقیتی که توی اینکار بدست میارین جبران خواهم کرد. از مهمانی لذت ببرید.

به تندی چرخید و دور شد. لحظه ای نگاهش به روی انریکو فریمان با ژست خاصی که بخود گرفته بود ثابت ماند. در دل اعتراف کرد کت و شلوار سفید بیش از آنچه می اندیشید برازنده ی اوست.

انریکو سربلند کرد و به تندی نگاه آتش را اسیر کرد. لبخندی نزد فقط با جدیت زل زد به چشمان خیره ی آتش ...

یاس خجالت زده از نگاه خیره ی غافلگیر شده اش ابروانش را در هم کشید و رو برگرداند. چطور توانسته بود میان این جمع چنین او را بر انداز کند. چطور توانسته بود این گونه او را زیر نظر بگیرد تا نگاهش این چنین غافلگیر شود. مهمانی دیگر پیش آمد و او سعی کرد لبخندی روی لبهایش بنشاند. باید لبخند می زد.

انریکو خوشحال از نگاهی که به سادگی شکار کرده بود تکانی به تن خود داد. حضورش در مهمانی یاس آریا منش توجه ها را به سمت خود جلب کرده بود. می دانست برای ایرانی های حاضر در این مهمانی حضورش بیش از آنکه می اندیشیدند مورد توجه است. برای این مردم مهمانی از دیار دگر و موفقیتش بیش از هم وطن به چشم می آمد.

نگاهی به مهران که دست به جیب میان افراد حاضر می چرخید و نگهبان هایش را به دنبال خود می کشید انداخت و به سمتش قدم برداشت.

مهران با دیدنش ابروانش را بالا کشید و لبخند زد : فکر نمی کردم اینجا ببینمت !

انریکو لبخند شیطنت آمیزی زد: چرا؟ مگه من دعوت نشده بودم.

-:همیشه یه دنده بودی !

انریکو خندید و گفت: اتفاقا من فکر می کردم تو نیای!

مهران نگاه کوتاهی به محافظانش انداخت و با اخم کوتاهی گفت: شرکت ما و شرکت آریامنش جزو بزرگترین شرکت های این کشورن و باهم روابط دوستانه دارن !

انریکو باز هم خندید : نمی دونم چرا هر وقت این کلمه رو از تو می شنوم خندم میگیره .

و بعد با صدای نسبتا کوتاهی تکرار کرد: دوستانه!

مهران بی توجه به لحن پر تمسخر انریکو گفت : چرا هیچوقت به حرفام گوش نمی کنی؟!

-:خودت دلیلش و میدونی!

مهران در سکوت فقط به چشمان قهوه ای انریکو خیره شد.

انریکو لحظاتی همچون مهران به صورتش زل زد و بالاخره خسته از این نگاه عذاب آور سر چرخاند و گفت: مهمونی بزرگیه ! نه؟

-:همینطوره . جالبه که آتش همه ی کارمنداش و شب سال نو دور هم جمع کرده. شرکت واسه اون مثل یه خانواده هست بنظرم ما هم باید مثل اون با کارمندامون برخورد کنیم .

-:بنظر من خانواده چندان هم برای آتش اهمیت نداره.

-:اگه آتشی که من می شناسم و می شناختی می دونستی هیچی به اندازه خانواده برای آتش اهمیت نداره.

انریکو پوزخندی زد .

مهران سری برای آتشی که نگاهش به آن دو بود تکان داد و قدمی جلوتر رفت : اوه پسر... تو هیچی از آتش نمی دونی! هیچی از شهاب نمی دونی . از خانواده بینش نیا هیچی نمی دونی !

با شنیدن نام شهاب انریکو مشتاقانه به مهران خیره شد و زمزمه کرد: شهاب؟

-:فکر کنم تا حالا چیزی در مورد شهاب نشنیدی نه؟

انریکو عجولانه پرسید: تو شهاب و میشناسی؟

مهران با تمسخر گفت:معلومه!

-:یعنی میدونی الان کجاست؟

-:تو چی حدس میزنی؟

این را با هیجان بر زبان آورد و انریکو را از انچه به آن می اندیشید مطمئن کرد.

انریکو لحظاتی سکوت کرد و بالاخره خسته از کنجکاوی که در درونش وجود داشت گفت: بییشتر از شهاب بگو ...

مهران که لیوان آب میوه ای که یکی از محافظانش به دستش داده بود را مزه مزه می کرد گفت: شهاب... موم... شهاب، اصلا اونی نیست که فکر میکنی! زمین تا آسمون با اونی که تو ذهنته فرق داره!

-:تو از کجا میدونی من درباره ی شهاب چی فکر میکنم!

-:میدونم دیگه... از اونجایی که تو یه آدم نرمالی و آدمای نرمال تصورات یکسانی دارن!

     
صفحه  صفحه 25 از 36:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites