تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 29 از 36:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  35  36  پسین »  
#281 | Posted: 29 Sep 2015 20:32
کامران به صندلی تکیه زد: فکر نمیکردم قبول کنی که باهاش کار کنی!

-:مسایل زیادی بین منو مهران هست که باعث میشه به همکاری باهاش فکر کنم! ناگفته نماند که منم همین فکرو در موردت میکردم!

-:از قدیم گفتن دوست و نزدیک نگه دار دشمنو نزدیکتر!

ابروانش را بالا کشید. دست راستش را روی میز قرارداد و دکمه های گران قیمت و براق سر آستین هایش را به نمایش گذاشت: پس مهران دشمنته!

-:فکر نکنم اون اصلا دوستی داشته باشه...

-:همینطوره!

سکوت برقرار شد.

انریکو تکه ای از کیک خامه ای را در دهان گذاشت: یه چیزی! جی جی دسترسی کامل به فایلای شما رو میخواد!

کامران پوزخندی زد: واقعا فکر کرده من اینکارو میکنم!

-:اون میتونه هکتون کنه...

ابرو بالا انداخت: ...اگه بخواد! اما این کار وقتگیریه! در ضمن ما قرار بود منابعمونو با هم به اشتراک بذاریم!

-:فایروال ما در کاروانسرا نیست که بشکونتش!

پوزخند زد: من نگفتم هست، اما تو که قابلیاتاشو میدونی! در ضمن اگه اینکارو کنه تو هم دچار دردسر میشی!

-:ادمای من خیلی بهتر از مال توان؛ همینطور هکرام! اونا بهترینن!

انریکو با شیطنت گفت: میخوای یه جنگ هکری راه بندازی؟!

-:نه... اما دسترسی کامل امکان نداره! یه فکری براش میکنم!

با ورود مهران هر دو ساکت شدند و به سمت او برگشتند.

در کت و شلوار سیاه رنگ براق قد بلند تر به نظر می رسید. باقی مانده تارهای سیاه موهایش هم کم کم رنگ می باخت. لاغرتر از قبل بنظر می رسید. با لودگی دستانش را به طرفین گشود: به به... رفقا!

کامران زیرلب زمزمه کرد: احمق!

انریکو نگاهی به صورت شاد و بیخیال مهران انداخت.صدای کامران را هنگام زمزمه کردن کلمه ی احمق شنیده بود. شاید ب نظر احمق می آمد اما اینطور نبود، هنوز برق تیزبینی در چشمانش میدرخشید! کامران به اندازه ی او مهران را نمی شناخت که برق تیز نگاهش را نمی دید؟

به محض مستقر شدن مهران، کامران تبلتش را روی میز گذاشت: من تصویر اون آدمو به تموم واحدا دادم، هنوز هیچ ردی ازش پیدا نشده! حتی دوربینای ترافیکی و امنیتی تموم راههای مربوط به پارکی که گفتی رو هم چک کردم، هیچی! انگار هیچوقت تو اون پارک نبوده!

مهران تبلت را پیش کشید و به تصویر مرد خیره شد و با خنده گفت: یعنی کارش خیلی درسته؟!

انریکو گفت: هرچقدرم کارش درست باشه یه جایی سوتی میده. ما هر کدوم به شیوه خودمون دنبالش می گردیم. اگه قراره همه با هم کار کنیم باید همگی با هم دنبالش بگردیم.

مهران خندید و سر به شانه ی راستش خم کرد: انریکو تو همیشه مدافع همکاری تیمی بودی.

انریکو پوزخندی زد و رو برگرداند. سکوت سنگینی بین هر سه ایجاد شد. کامران برای شکستن سکوت گفت: باید یه جایی پیدا کنیم که راحت بتونیم رفت و آمد کنیم. نمیشه همیشه همینجا همدیگر و ببینیم. اگه یکی دوبار دیگه رفت و آمدمون به اینجا ادامه داشته باشه اوضاع مشکوک میشه.

مهران دست به زیر چانه برد: حق با توئه... من یه خونه بیرون از شهر...

کامران حرفش را نیمه کاره قطع کرد: تو نه. خونه تو نباشه بهتره. من حاضر نیستم هر جایی که متعلق به تو باشه پا بزارم.

مهران به خنده افتاد: مثل اینکه یادت رفته همین الانشم تو ملک منی.

کامران دندان روی هم فشرد: اینجا شاید متعلق به تو باشه اما چشمای منه که حکمفرمایی می کنه.

مهران پوزخند زد اما در دلش آشوبی به پا شد. این کلوپ هم دیگر به درد نمی خورد. مطمئنا به محض بیرون رفتنش از این اینجا کلوپ را با خاک یکسان می کرد. هر منطقه ای که متعلق به او بود و چشمان دیگری آن را اداره می کرد باید نابود می شد. انریکو از جا بلند شد. وقت رفتن بود. برای اینجا بودن و با این آدم ها بودن زیادی وقت صرف کرده بود. فرانک منتظرش بود. برای رفتن به مهمانی خانه خواهرش... در دل آشوبی داشت. قلبش می لرزید برای بودن در کنار خانواده اش. عجیب دلشوره داشت. برای لحظات بودن در کنار کسانی که تمام وجودش برای با آنها بودن می تپید.

مهران پرسید: کجا؟

-:دارم میرم. شاید تو بیکار باشی اما من کلی کار دارم که باید انجام بدم.

کامران میان خشم فرو خورده شان مداخله کرد و گفت: پس بهتره تو یه جایی پیدا کنی.

چند لحظه ای با تردید به هر دو نگاه کرد و بعد سر تکان داد: باشه. خبرتون می کنم.

بدون حرفی دیگر از آنها جدا شد. پشت ماشین سفید و اسپرتش که نشست دلشوره اش برای بودن در کنار خانواده بیشتر شد. به دیدن بهار می رفت... سعید را هم می دید. حس خوب بودن در میان بهار و سعید را لمس می کرد. پرهام شاید چند کلمه ای مهمانش می کرد. دخترک پریناز را در آغوش می کشید... بعد از سالها در میان جمع خانواده اش در خانه ی خواهرش مهمانی لذت بخشی می شد. بودن در کنار بهزاد و خانواده اش... بودن در خانه ی فرناز در خانه ی تمام اقوامی که به نوعی بخاطر بودن در کنار فرانک نزدیکش می شدند هیچ کدام نمی توانست حسی را که امروز می توانست در کنار خواهر و خانواده اش تجربه کند را برای او تکرار کند. خانواده اش را می خواست. محبت های مادرانه بهار را می خواست. نگاه پدرانه سعید را باید حس می کرد. لمس می کرد و به جان می خرید. باید برای مبارزه با دشمنانش خانواده اش را لمس می کرد.

فرانک کنارش نشست. شلوار صورتی رنگ و کت بلند سفید با شال سفید و صورتی اش ست شده بود. مطمینا برای مهمانی حسابی وقت صرف کرده بود. برای رهایی از دلشوره ای که به وجودش چنگ می زد باید کاری می کرد. دست فرانک را گرفت. به سوی خود کشید و بوسه ای بر لبهایش زد. فرانک اخم کرده غرید: آرایشم خراب میشه.

خندید. بیشتر بوسیدش بلکه دلشوره ی وجودش میان حس و حال بودن با همسر گم شود. میان بودن های فرانک وجودش آرام شود.

قبل از اینکه آرامش بر وجودش چیره شود فرانک خود را عقب کشید. سر کج کرد: داره دیر میشه.

لب به دندان گرفت. ماشین به راه افتاد. از گوشه ی چشم به فرانک نگاه کرد: چطوره امشب و پیش من بمونی؟!

هوسی که از بودن فرانک لحظه ای در وجودش چنگ انداخت خود را به رخ می کشید. مطمین بود زمانی که خانه ی پریناز را ترک کند تنها چیزی که بیشتر از همیشه آزارش خواهد داد تنها بودن است. در نبودن های جی جی، در تاریکی خانه و خلوت تک نفره اش بیش از پیش به نبودن در کنار خانواده اش می اندیشید. حال فرانک خانواده ی او محسوب می شد. فرانک خانواده اش بود. باید کنار فرانک می بود. فرانک را می خواست برای بودن در کنارش. برای آرامشی که در کنار او باید می یافت.

فرانک دست روی دستش گذاشته و حالش را پرسید. بجای پاسخ در مورد بهزاد و زهره پرسید. فرانک توضیح داد با بهار و سعید به مهمانی رفته اند. در برابر گل فروشی ایستاد. باید برای اولین ورودش به خانه ی خواهرش چیزی می گرفت. بهار همیشه در گوشش تکرار می کرد:«برادر که بخواد بره خونه ی خواهرش باید دست پر بره» پریناز از برادر بودنش خبر نداشت اما او که می دانست؛ در مورد برادر بودنش می دانست و می خواست وظیفه ی برادری را بجا آورد.

کنار فرانک وارد گل فروشی شدند. اجازه داد فرانک گل ها را انتخاب کند. سفارش دسته گلی بزرگ داد و میان انتظارشان به گلها خیره شد. برای نامزدی پریناز هم خرید کرده بود. گل ها را او سفارش داده بود. ماشین را هم او گل زده بود.

دسته گل بزرگ را بلند کرد. در را برای فرانک گشود و دسته گل را روی صندلی عقب قرار داد. فرانک در مورد مسعود و پریناز می گفت. از نسبت فامیلی و علاقه ای که بینشان بود. افکارش اما در پی مرور خاطرات می گذشت. روز نامزدی پریناز را یادآور می شد. از رفتارهای قبل از نامزدی مشکوکشان... لحظاتی را که مچ پریناز و مسعود را می گرفت و با شیطنت می خندید. برای سکوتش رشوه می گرفت و در نهایت هم در میان جمع هر دو را لو می داد. لبخند روی لبهایش فرانک را کنجکاو کرد و پرسید: واسه چی می خندی؟

با گنگی که به او نگاه کرد فرانک اندیشید زبان گفتاری اش زیادی عامیانه بوده است که متوجه نشده و اینبار ساده تر پرسید: چرا لبخند می زنی؟

پوزخندی زد؛ از طرز فکر فرانک خنده اش گرفته بود. اما نگذاشت فرانک این خنده ی تلخ را ببیند. دستی به موهایش کشید. انگشتانش را از میان آن ها عبور داد و قسمت جلوی بالا رفته ی آن ها را کمی عقب هل داد. سعی کرد افکارش را متمرکز کند. پشت چراغ قرمز توقف کرد و کمی به سمت فرانک برگشت: چرا ساکت شدی؟

فرانک لب ورچید: ازت سوال پرسیدم.

کوتاه خندید. گونه ی آرایش شده ی فرانک را بین انگشت اشاره و شستش فشرد و کمی به سمت خود کشیدش... با فریاد فرانک رهایش کرد. فرانک انگشتانش را روی صورتش کشید و گفت: زشته قرمز میشه... یکی ببینه چه فکری می کنه؟!

با به حرکت در آمدن ماشین نگاهش را به جلو داد و از گوشه ی چشم نگاهش کرد و به ایتالیایی گفت: فکر خاصی نمی کنن جز اینکه ممکنه من گازت گرفته باشم.

فرانک با مکث کلمات او را معنا کرد. صورتش بطور بامزه ای در هم رفت. مشت گره شده اش را روانه ی بازویش کرد و تشر زد.

پریناز در کنار مسعود به استقبالشان آمده بود. به دنبال فرانک وارد خانه شد. دست مسعود را که به سویش دراز شده بود فشرد و لبخندی به رویش زد. به سمت پریناز برگشت. دستش را به سمت پریناز می گرفت که به سرعت عقب کشید. سرش را کمی در برابر پریناز خم کرد و لبهایش را تر کرد: ممنونم از دعوتتون.

پرینار لبخند زد: خیلی خوش اومدین.

فرانک دسته گل را به دست پریناز داد. مسعود تعارف زد. باید آرام می شد. این محیط را تحمل می کرد. او به خانه ی خواهرش نیامده بود. به خانه ی دختر دایی همسرش آمده بود. خود را به سمت فرانک کشید. دستش را توی دست گرفت و به نگاه متعجبش لبخندی زد. فرانک با محبت دستش را بیشتر فشرد. با حاضرین جمع سلام و احوالپرسی کردند. در تمام مدت از فرانک دور نشد. شاید در کنار او بودن یادآور می شد چه نقشی در بین این خانواده دارد. بهار با محبت از حالشان پرسید و نگاه های مادرانه خرجش کرد. سعید رفتار هایش را به پای خجالت زده شدنش گذاشت و بحث شوخی را گشود. در میان جمع خانوادگی احساس خانواده را بیشتر درک می کرد. با همه حس راحتی داشت تنها نگاه تیز و پر از اخم پرهام آزارش می داد.

فرانک شمین را در آغوش گرفت و کنارش نشست. شمین دست به دهان نگاهش کرد. چشمانش با کنجکاوی صورتش را می کاوید. دست پیش برد تا دستش را از دهانش دور کند که سر در سینه فرانک فرو برد. خندید. فرانک اشاره ای به کیفش زد و گفت: بهش شکلات بده.

با شیطنت کیفش را پیش کشید و شکلاتی برداشت و به سمت شمین گرفت. برای گرفتن شکلات که پیش آمد دستش را عقب کشید و زمزمه کرد: بوس بده.

لب ورچید اما پیش آمد. خود را در آغوش انریکو بالا کشید. دستانش را دور تن کوچکش حلقه کرد و لبخند زد. صورتش را بوسید و برای گرفتن شکلات دست پیش برد. شکلات را به دستش داد و در آغوش فشردش...

همسر فرناز با خنده گفت: اینطور که معلومه به بچه علاقه دارین باید هر چه زودتر به فکر عروسی باشین.

فرانک خجالت زده سر به زیر انداخت.

انریکو اندیشید کودکی از وجود خود... کودکی که متعلق به او بود... خانواده اش محسوب می شد. لبخند زد لبخندی پر از امید به زندگی.

نگاهش بر روی پریناز بی پروا می چرخید. بهار را از نظر می گذراند و به سعید لبخند می زد. مهمانی که برای او یاد آور دوران خوش گذشته بود. نگاهش به روی مسعود که چرخید گویی خشمگین بود. ابروانش در هم گره خورده بود. متعجب به او خیره شد. نگاه مسعود لحظاتی بعد به روی همسرش حرکت کرد. مسعود ناراحت بود. از نگاه بی پروایی که به پریناز دوخته می شد. حق داشت؟ حق داشت. او حال برادر پریناز نبود. مهمانی بود که در صورت مراوده در مهمانی ها با او روبرو می شد. سر به زیر انداخت و انگشتانش را روی پیشانی اش به حرکت در آورد. فرانک برایش میوه ای پوست کند. تشکر کرد و سعی کرد اینبار نگاهش را از پریناز دور نگه دارد. دوست نداشت به دلیل ناراحتی مسعود از دیدار های گهگاه خانواده اش هم محروم شود. با گریه کودک فرناز، زن و شوهر برخاسته و عزم رفتن کردند. نگاهی به فرانک انداخت. فرانک سر خم کرد: بیشتر بمونیم!

زمانی می اندیشید مرد چگونه در برابر خواسته های همسرش کوتاه می آید. حال درک می کرد... یک قسمتی از قلبش تحمل ناراحتی فرانک را نداشت... همان قسمت هم بر قسمت اعظمی از مغزش فرمانروایی می کرد. قسمتی از مغزش که بعد تشر می زد و او را به سوی آرامشی که داشت دعوت می کرد.

به بهار که در حال بگو بخند با زهره بود خیره شد. مزه ای تلخ دهانش را پر کرد. سر چرخاند. دلش لیوانی آب می خواست. آبی خنک بر گرمای داغ وجودش... مسعود برای پاسخ به تماسی به اتاق رفته بود. حس تنهایی کلافه اش کرده بود. تنها نگاه می چرخاند و کلافه تر می شد. این مهمانی برخلاف آنچه انتظارش را داشت زیادی خسته کننده شده بود. زمانی عاشق این مهمانی ها بود. از مهمانی ها لذت می برد و در کنار خانواده اش شاد بود و حال جمع خانوادگی اش برایش خسته کننده و طولانی شده بود. تغییر کرده بود؟ دلش مهمانی ها پرجنب و جوشی که شرکت می کرد را می خواست. دلش مهمانی پر از صدای موسیقی می خواست تا تمام توان فکر کردن را از ذهنش دور کند.

مسخره به نظر می رسید اما دلتنگی اش را که کنار می گذاشت تمایلی برای بودن در کنار خانواده اش نداشت. این جمع... این مهمانی... نمی توانست هیجانات وجودش را برطرف کند.
     
#282 | Posted: 29 Sep 2015 20:33
جی جی از روی کیسه ی سیاهی که روی سرش کشیده شده بود پشت سرش را خاراند: یعنی ما الان داریم میریم پایین؟

کامران که بیخیال به میله آسانسور تکیه داده بود گفت: چه پایینی؟

-:مگه پایگاهتون زیر زمین نیست؟

-: کی گفته؟

-:تو فیلما معمولا اینجوریه. مثلا ته دریاست یا زیر زمین!

پوزخندی زد: تو واقعا بچه ای...

-:پس ما کجا داریم می ریم؟

-:اگه می خواستم بدونی که اون و رو سرت نمی کشیدم.

جی جی سر تکان داد: راس میگی!!!

-:اما تو خیلی احمقی! بی چون و چرا دنبالم اومدی... نمی ترسی بلایی سرت بیارم؟!

-:نه!... اگه تو بخوای تو خیابونم می تونی من و بکشی. پس چرا الان باید بترسم؟ در ضمن کشتن من به نفعت نیست من هنوز فلش و دارم.

کامران سر تکان داد: من اشتباه کردم تو خیلی باهوشی.

پس از مکث کوتاهی ادامه داد: بزار یه نصیحتی بهت بکنم. خیلی باهوش نباش، آدما از کسایی که خیلی باهوشن خوششون نمیاد!

جی جی زیر کیسه لبخند معنا داری زد: چرا؟

-:چون ازشون میترسن، آدمای باهوش با هر کارشون بهت میفهمونن که باید ازشون بترسی، باعث میشن فکر کنی اگه یه روز علیهت شدن چیکار باید بکنی.

-:واقعا؟

-:اوهوم... از مهران یاد بگیر اون خیلی باهوشه ولی جوری رفتار کرده که همه فکر می کنن یه احمقه فقط وقتی دشمنت بشه میفهمی چقدر تواناست.

-:واسه همین ازش خوشت نمیاد؟

-:اون نتونسته من و مثل بقیه گول بزنه واسه همین در افتادیم.

ناگهان آسانسور از حرکت ایستاد. جی جی به سرعت گفت: مثل اینکه رسیدیم.

با پاسخ مثبت کامران، هیجانزده پرسید: حالا می تونم درش بیارم؟

کامران با تحکم گفت: نه!

سپس اشاره ای به مرد همراهش کرد. مرد محکم بازوی جی جی را چسبید و به محض باز شدن در با نیروی کمی، او را به جلو هل داد. پس از گذشتن از کنار میز ها و افرادی که بی توجه به آنها مشغول کار خودشان بودند به اتاقی که با پارتیشن از بقیه جدا شده بود وارد شدند.

کامران پشت سرش در را بست: حالا می تونی ورش داری.

جی جی کیسه را از سر بیرون کشید. ابتدا روشنایی بیش از حد اتاق چشمش را زد اما به سرعت خود را جمع و جور کرد و اولین چیزی که دید صورت متعجب دختری بود که روبرویش قرار داشت. دختر با دیدن جی جی چینی به پیشانی انداخت: اینه؟

کامران جلوتر آمد: اوهوم...

دختر قدمی عقب رفت و نگاه خریدارانه ای به سر تا پایش کرد: بهش نمی خوره.

جی جی با ترشرویی گفت: چرا؟

کامران جلوتر رفت و بین آن دو ایستاد. اشاره ای به جی جی کرد: این جی جی ـه که قراره مهمونمون باشه.

اشاره ای به دختر زد: اینم پروانه ست. قراره باهاش همکاری کنی.

جی جی سعی کرد در برخورد اول خوب بنظر برسد پس با خوش رویی دست دوستی به طرفش دراز کرد اما پروانه با بد اخلاقی دست رد به سینه اش زد: من عادت ندارم زیاد با کسی صمیمی بشم.

جی جی نگاهی به دست خود انداخت و سریعا آن را عقب کشید.

-:پروانه... باهاش مهربون باش. آدم به درد بخوریه.

پروانه بیخیال سرتکان داد.

کامران اشاره ای به پنجره ها زد: کرکره ها همیشه پایین میمونن. اون بیرون چیزی واسه دیدن نیست. در ضمن هر چهار طرف دوربین داره پس سعی نکن زیر آبی بری!

جی جی نگاهی به گوشه های اتاق کرد: اینجا فقط چند متره. این همه دوربین...

پروانه به تحقیر گفت: بخاطر توئه دانشمند!

-:اوم... ببخشید؟!

کامران به سرعت گفت: بهش توجه نکن.

-:اما اینجا خیلی کوچیک نیست؟

اشاره ای به اطراف کرد: بیشترشم که کامپیوتر اشغال کرده.

-:نگران نباش، باهاش کنار میای!

-: راستی؛ شما فقط کارای اداری و اینجا انجام میدین، نه؟!

-:چطور مگه؟

-:چون همه دفتر پر بود از کامپیوتر. ندیدم کسی کار دیگه ای بکنه.

کامران چینی بر پیشانی انداخت: ندیدی؟

-:خب... نشنیدم. صدای کلیک کلیک همه جا رو پر کرده بود.

کامران لحظه ای متفکر نگاهش کرد: بهتره به وظیفت عمل کنی به چیزای بیخود فکر نکن. بهتره ما دیگه بریم.

با خروج کامران پروانه به سمتش برگشت: خوشم اومد... یه چیزایی حالیته.

جی جی دستانش را توی جیب فرو برد و گفت: با اینکه آخری و نفهمیدم ولی ممنون...

چرخی به بالا تنه اش داد و به دور و بر نگاه کرد و ادامه داد: اما یه چیزی، ما تو طبقه ی وسط یه برج چیکار می کنیم؟

پروانه لبخندی زد: کامران همیشه یه حرفی میزنه؛ هیچوقت نذار بقیه بفهمن چقدر باهوشی... من فقط می تونم این نصیحت و بهت بکنم.

به سمت صندلی اش رفت: بیا بکارمون برسیم.

روی صندلی نشست: خیلی زود به سیستم عادت می کنی، از اینجا می تونی به تموم اطلاعات دسترسی داشته باشی، البته با اجازه من!

به سمتش برگشت و انگشت تهدید به سویش گرفت: همینطور... سعی نکن خرابکاری کنی وگرنه کاری می کنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.

-:چی؟!

-:همونی که گفتم.

اشاره ای به صندلی کرد: نمیشینی؟

جی جی آرام روی صندلی نشست: میدونی... من خیلی اصطلاحا رو بلد نیستم. اما انگار خیلی حرف دوستانه ای نبود،نه؟

پروانه حق به جانب گفت: درسته... اما اگه سیستممو بهم بریزی، غیر دوستانه تر هم میشه!

لب ورچید و شانه بالا انداخت: باشه...

برای لحظاتی سکوت بی مهابا میتازاند که پروانه جلویش را گرفت.

-:بله قربان...

جی جی با تعجب به سمتش برگشت. پروانه اشاره ای به گوشی اش کرد: با گوشی صحبت می کنم.

و دکمه اینتر را با شدت فشار داد: الان میام.

از جا برخاست: دو دقیقه ای میام. به هیچی دست نزن.

-:مگه بچه ام؟

پروانه بی هیچ جوابی از اتاقک خارج شد. در آنطرف دفتر کامران پشت میزش نشسته بود و منتظر چشم به صفحه ی نمایش دوخته بود. با چشمانی ریز هر حرکت جی جی را زیر نظر داشت اما جی جی کاری نمی کرد. آرام روی صندلی چرخدار نشسته بود و از طرفی به طرف دیگر چرخ می خورد و این کامران را عصبی تر می کرد. تقه ای به در شیشه ای خورد و به دنبالش پروانه وارد شد و پرسید: کاری داشتین؟

کامران منتظر ماند تا در بسته شود سپس گفت: دیدیش؟

-:بله. حالا فهمیدم چرا اینقدر نگران بودین.

-:پس حواست بهش باشه... حتی یه لحظه ام تنهاش نزار. هر کاری که با کامپیوتر می کنه باید زیر نظر تو باشه.

-:ترتیبشو دادم.

مکثی کرد: با اینکه به من ربطی نداره اما... می خواستم بگم به نظرتون ریسکش بالا نیست که اونو آوردین اینجا! هر چقدرم ما حواسمون باشه اون ممکنه یه چیزایی بفهمه!

-:می دونم، اما پیدا کردن این آدم الان از همه چی مهمتره! و اونم کمک بزرگیه برامون!

-:من تمام سعیم و می کنم.
     
#283 | Posted: 29 Sep 2015 20:33
انریکو نیم خیز شد و صندلی اش را جلوتر کشید تا به جی جی نزدیکتر شود. آرام زمزمه کرد: چیزی فهمیدی؟

جی جی همانطور که به مانیتور خیره بود بی تفاوت گفت:نه!

-:نه؟!!! چرا؟

به سمتش برگشت: چون دختره خیلی تیزه! اصلا نمیزاره تکون بخورم. حتی پرونده های لازم و اون اون باید تایید کنه تا من بتونم بهشون دسترسی داشته باشم.

-:پس حسابی تو دردسر افتادی.

-:آره... مثل عقاب میشینه بالاسرم! حواسشم به همه چی هست؛ هم منو می پاد هم به کاراش رسیدگی می کنه. خیلی خیلی باهوشه.

انریکو چینی بر پیشانی انداخت: خنده داره؟!

لبخند روی لبان جی جی ماسید: چی؟... نه!

-:پس چرا می خندی؟

-:نمی خندم.

انریکو چشمانش را ریز کرد: ازش خوشت اومده؟

پوزخندی زد: چی؟ من؟ نه بابا!... تو که می دونی من عاشق سارام!

و به سمت کامپیوتر برگشت: ولی خیلی جالبه.

-:چی؟

-:اینکه یکی رو داشته باشی که هر حرفی رو که میزنی بفهمه! مثلا من وقتی به سارا میگم که من با استفاده از این ترفند این سایتو هک کردم... خیلی نمیفهمه چی میگم... اما پروانه، اون واقعا ارزش کاری و که کردم میدونه!

-:پس خیلی باهاش گرم گرفتی.

-:نه... فقط وقتای استراحت یکم باهم حرف میزنیم.

با هیجان انگار که چیزی یادش آمده باشد ادامه داد: راستی... می دونستی که پروانه می خواسته سیستم پنتاگونو هک کنه؟

-:می خواسته! یعنی نتونسته.

-:دیدی؟ این و میگفتم. پنتاگون که هرکی هرکی نیست. همینم که گیر نیفتاده خیلیه!

انریکو پوزخندی زد: باز دوباره خر شدی!

-:به پای تو که نمیرسم.

انریکو با لحن ناامیدانه گفت: بکارت برس... خودتم اینقدر درگیر زنا نکن.

-:می خوای مثل تو پدر بشم!

-:پدر چیه؟ من دارم ازدواج می کنم. فرانک به اون خوشگلی رو نمیبینی؟

-:نمی دونم فرانک تو توی پلاسیده چی دیده؟

پوزخندی زد: پلاسیده؟! مردای با تجربه واسه زنا جذابترن.

-:تو که راست میگی!

در همین حین در باز شد و کامران و به دنبالش مهران وارد شدند. کامران با لبخند تمسخر آمیزی گفت: فقط سنت رفته بالا، هنوزم مثل بچه ها دنبال مسابقه دادنی.

-:نه که تو بدو بدو از پله ها بالا نمیومدی که زودتر برسی.

-:مسخرست... چرا من باید بخوام قاطی بازی هات بشم! من فقط تند تند راه میرم.

مهران اشاره ای به انریکو که با تعجب آندو را مینگریست کرد: این مرد یه دروغ گوئه! بهش اعتماد نکن.

کامران جلوتر رفت و زیر لب گفت: دیگ به دیگ میگه روت سیاه.

مهران بی توجه گفت: حالا چی پیدا کردین؟

جی جی اشاره ای به مانیتور کرد: ایناهاش.

هر دو به سمت جی جی رفتند.

-:ما صورت اون مرده رو اسکن سه بعدی کردیم و فرستادیمش تو یه برنامه که دوربینای امنیتی و اینا رو چک می کنه که اگه مورد مشابهی پیدا شد بفهمیم... هر چند سخت بود، چون ما آناتومی بدنشو نداشتیم...

مهران بی حوصله گفت: تهش چی؟

-:تهش...

با انگشت دکمه ی اینتر را فشرد: این تنها عکسیه که پیدا کردیم. یه دوربین ترافیکی وقتی داشته از چراغ قرمز زد می شده گرفته. یه زن بغل دستیش نگاه کن.

و روی صورت زن زوم کرد.

مهران متفکر گفت: من این زنو می شناسم.

کامران به سرعت گفت: معلومه که میشناسیش...

جی جی فایل جدیدی را گشود: این اطلاعات اون زنه است. ماشینم مال اونه!

کامران با تمسخر گفت: واسه داشتنش باید حسابی پول خرج کنی...

صورت مهران در هم رفت و خواست چیزی بگوید اما انریکو مانع شد: خوب... این به نفعمونه! اینطوری مهران می تونه زیر زبون دختره رو بکشه! باید بکشیمش طرف خودمون و ازش کمک بگیریم.

مهران سر تکان داد: اون کمکمون نمی کنه.

جی جی نیم نگاهی به او انداخت: چرا؟

-:چون خیلی از من خوشش نمیاد.

کامران پوزخند زد: به هر حال این تنها کارتمونه.

******

مردی که همراه زن بود در طرف دیگر در جای گرفت و دست به کمر صاف ایستاد. زن نگاهی به مرد دیگر که از پیش آنجا بود کرد و لبخند جذابی زد. مرد صاف تر ایستاد و با صدای رسا گفت: آقا منتظرتونن!

سپس خم شد و تقه ای به در زد و بی آنکه منتظر پاسخی بماند در چوبی را گشود. کنار رفت و اجازه داد تا زن وارد شود. زن تکانی به شانه هایش داد و وارد اتاق شد. در به سرعت پشت سرش بسته شد. زن نگاهی سرسری ای به پیرامون انداخت. راهروی سفید رنگی که به یک اتاق بزرگ ختم می شد مثل تمام اتاق های هتل. نگاهی به خود در آینه ی گچکاری شده ی روی دیوار انداخت. لبانش را غنچه کرد و بوسه ای برای خود فرستاد. سپس لبخندی زد و دوباره به راه افتاد. جلوتر با دیدن مردی که روی مبل نشسته بود از حرکت باز ماند. مرد موهای کم پشت جو گندمی داشت حتی با وجود مبل می شد پی به اندام درشتش برد. سعی کرد همانطور که پشت مرد به او بود او را شناسایی کند. اما عملیات شناسایی با برخاستن مرد ناتمام ماند. مرد یقه ی کت سیاهش را درست کرد و به سمت زن چرخید . زن با دیدن مرد تعجب کرد اما تمام شگفتی اش را پشت لبخند جذاب و مرموزش پنهان ساخت.

آرام زمزمه کرد: مهران...

با تکبر سرتکان داد: تعجب کردی؟!

زن پوزخندی زد: دیگه از دیدن آدما تعجب نمی کنم.

-:واقعا؟

-:خیلی وقته.

-:حیف شد... وقتی تعجب می کنی خوشگل تر میشی! چشات درشت تر میشه، ابروهات میره بالا و... لبت و گاز میگیری.

-:هنوزم می دونی چطور از خانما تعریف کنی...

-:بعضی چیزا هیچوقت عوض نمیشه!

زن اشاره ای به سرتاپایش کرد: اما قیافت خیلی عوض شده، شبیه آدم حسابیا شدی... اما فقط شبیهشون.

مهران بی توجه به سوء نیتش گفت: تو هم همینطور! دیگه لباسای مارک می پوشی...

اشاره ای به پاشنه بلند های مشکی زن کرد: از کفشات خوشم میاد!

سر بلند کرد و به چشمانش خیره شد: معلومه حسابی گرونن.

-:همه ی اینا به لطف توئه!

-:من؟

زن موهای ریخته روی پیشانی اش را با ناز عقب فرستاد: آره... من به نصیحتت گوش دادم و بیخیال عشق شدم! چسبیدم به کار و حسابی پیشرفت کردم.

پوزخند زد: جوری میگی پیشرفت که انگار تو برنامه ی اتمی نقش داشتی.

زن نفس عمیقی کشید: اینم کار منه... حتی اگه کسی خوشش نیاد.

لب ورچید. بی محابا تاخته و حسابی گرد و خاک کرده بود. باید اوضاع را آرام می کرد. اشاره ای به مبل زد: چرا نمیشینی؛ آیناز!

زن به آرامی از کنارش گذشت و برخلاف خواسته ی مهران روی لبه ی تخت نشست. مهران آرام سر تکان داد و به تبعیت از زن؛ کنارش نشست.

-:آیناز... ناز مهتاب!

-:چیزای زیادی دربارت شنیدم! انگار تو علاقه ای به آرامش نداری.

-:خودت می دونی که من مرد عملم!

آیناز به سمتش چرخید: مرد عمل... کم پیدایی! دیگه تقریبا از دیدنت ناامید شده بودم.

به چشمان براق زن خیره شد: دارم سعی می کنم بهتر زندگی کنم... سر به زیرتر.

آیناز خنده ای کرد: جک جالبی بود...

دستش را به آرامی روی سینه ی مهران گذاشت: همه می دونن که تو هیچوقت آدم نمیشی!

دستش را روی دست آیناز گذاشت: اما همه هم می دونن که من تو شگفت زده کردن چقدر خبره ام!

آیناز خودش را به او نزدیک تر کرد: شایعه های زیادی در موردت هست.

سرش را به سر آیناز نزدیک تر کرد و خیره در چشمانش پرسید: مثلا چی؟

دستش را از زیر دست او بیرون آورد و آرام به سمت صورتش برد. انگشت اشاره اش را روی گونه اش گذاشت و گفت: صورتت خیلی نرمه... چی میزنی؟

-:نگفتی؟!

-:خب میدونی همون چیزایی که معمولا میگن.

مهران همچنان با جدیت منتظر جواب بود.

آیناز لبخند شیطنت آمیزی زد: میگن که از بعد زنت به هیچ زنی نزدیک نشدی... میگن که... دیگه به زنا علاقه ای نداری!

پوزخند زد: هر کی یه چیزی میگه.

آیناز آرام لبانش را به لبان مهران چسباند. لحظه ای عقب رفت و به چشمان مهران خیره شد: نمی خوای بهشون ثابت کنی که اشتباه می کنن؟

در اتاق کناری اما اوضاع جور دیگری بود. کامران با عصبانیت گوشی را از گوشش بیرون آورد و روی میز کوبید: باورم نمیشه نشستیم اینجا و داریم به لاس زدن این مرتیکه نگاه می کنیم.

انریکو بی آنکه چشم از مانیتوری که به دوربین اتاق بغلی وصل بود بگیرد گفت: اینطور نیست.

دست پیش برد و با تایپ چند دستورالعمل فیلم یکی از پنجره ها را به عقب بازگرداند. نگاهی به کامران انداخت: اینجا رو ببین... قیافه ی دختره رو میبینی!

انریکو تصویر صورت آیناز را بزرگ کرد. کامران مشکوک سر تکان داد: اون می دونه.

-:آره... از دیدن مهران اصلا شوکه نشد. اون منتظرش بود...

-:منظور طرفم همین بود؛ وقتی گفته خیلی راحت می تونی پیدام کنی.

-:اون می دونسته که مهران این زنه رو میشناسه و می دونسته تنها چیزی که میشه ازش پیدا کرد اون عکسه!

-:دختره یه معبر نیست. جاسوسه.

کامران گوشی را دوباره به گوش گذاشت: باید به مهران بگیم.

دکمه ی روی گوشی را فشرد: مهران... حواست باشه! دختره همه چی و میدونه.

مهران دستانش را دو طرف زن روی تخت قرار داد. بی مقدمه گفت: تو میدونی که من برای چی انجام.

-:معلوم نیست!

مهران با لحنی جدی ادامه داد: نیومدم اینجا باهات وقت بگذرونم، تو هم این و میدونی.

آیناز مهران را کنار زد و از جا برخاست: چرا انقدر طولش دادی؟ دیگه داشتم ازت ناامید می شدم.

مهران رژ را از روی لبانش پاک کرد: می خوام ببینمش.

-:او... او... نمی تونی ببینیش! اما می تونی بهش پیغام بدی؛ هر چی که ازش می خوای بهم بگو، من بهش میگم... اگه لازم بود خودش باهات تماس میگیره.

-:خودت می دونی که من چجوری ام!

-:واسه همین تعجب می کنم که اومدی سراغم!

-:نیومدم که ازش کمک بگیرم...

آیناز با خنده گفت: این همون مهرانیه که می شناسمش... آخه کدوم احمقی می خواد بتو کمک کنه.

-:اما تو قراره بهم کمک کنی.

-:چرا اونوقت؟

مهران با پرویی تمام گفت: بخاطر گذشته.

آیناز نفس عمیقی کشید: فکر کنم داری پیر میشی... آلزایمر گرفتی!

-:مغزم هنوز خوب کار می کنه، حتی اگه چروکیده بشم.

زن از جا برخاست و همانطور که دور می شد گفت: پس بزار دوباره قضیه رو مرور کنیم؛ تو بهم گفتی که من ارزش عشقو نمی دونم، که من حق ندارم عاشق بشم... یادت رفته!؟

-:موضوع عشق نیست، کاره! تو بهم کمک کن، منم بهت هر چقدر بخوای پول میدم.

-:می دونی اگه خیلی حرف بزنم، میکشنم!

از جا برخاست: من ازت مراقبت می کنم، نمیزارم کسی بهت آسیب برسونه! قول میدم.

-:سعی نکن دوباره گولم بزنی!

-:نمی خوام گولت بزنم... دارم راستش و میگم! میدونی که اگه حرفی بزنم پاش وایمیستم.

-:اما اونا زورشون بیشتره... نابودت می کنن!

-:تو نگران منی؟

آیناز با ترشرویی گفت: وقتی از خودت نتونی مراقبت کنی چطوری می خوای از من مراقبت کنی؟!

-:تو نگران نباش... من اون مهران سابق نیستم! من الان مهران افتخاری ام، پسر افتخاری! الان مردی پولدارتر از من توی ایران نیست.

-:فقط با پول که نمیشه...

-:تو قبول کن...

-:یه شرطی دارم!

مهران با شادی گفت: قبول!

-:اول گوش کن بعد...

-:بگو

-:باید باهام ازدواج کنی.

مهران از جا پرید: چی؟

زن ابرو بالا انداخت.

مهران کلافه چرخی به دور خود زد: چرا؟

-:چون دوسِت دارم!

-:مسخرم نکن.

-:من جدیم! می خوام باهات ازدواج کنم... می خوام بهت ثابت کنم که تمام مدت اشتباه می کردی!
     
#284 | Posted: 29 Sep 2015 20:34
آتش خسته روی مبل ولو شد. عماد زیر چشمی نگاهی به او انداخت. خم شد و کنترل را از روی میز برداشت و تلویزیون را خاموش کرد. با جدیت به سمت آتش برگشت.

-:درباره ی مهران فکر کردی؟

آتش گلویش را صاف کرد: نیازی به فکر نداره!

عماد از کوره در رفت: چرا نمیفهمی!؟ اون که میگفت فریمان و نمیشناسه حالا چطوری باهاش جون جونی شده، در حالیکه افتخاری از فریمان خوشش نمیاد. تازه، اون مرده کیه تو عکس... اصلا کنجکاو نیستی؟!

آتش دستانش را در هم قفل کرد: نه نیستم!

عماد فریاد زد: آخه تو چه مرگته؟ چرا مهرانو که جلوی چشمته نمی بینی!؟ کور شدی... مگه اون مرتیکه کیه!؟ کیه که داری طرفداریشو میکنی؟

آتش سعی کرد صبور باشد اما سکوتش عماد را عصبانیتر میکرد: اصلا گوش میدی چی میگم!؟

عماد همچنان ادامه میداد که ناگهان با خشم رئیس روبه رو شد. با قدرت مشتش را روی دسته ی صندلی کوفت: تمومش کن...

سر بلند کرد و به چشمانش خیره شد. از چشمان آتش شراره خشم میبارید.

عماد صدایش را پایینتر آورد: فقط دارم میگم که نباید بهش اعتماد کنی، مدرکشم جلوته. از هر ده تا حرفش نه تاش دروغه! چرا نمی فهمی! اون لیاقت اعتمادتو نداره!

آتش با خونسردی پای چپش را روی دیگری انداخت: اینطور که معلومه تو هم لیاقتشو نداری!

-:چی؟!

-:مگه بهت نگفتم تحقیق کنی!؟ مگه نگفتم اون نمک به حرومو پیدا کنی! کسی که تو خونه من نشسته و درو برای دشمن باز میکنه!

-:دنبالشم! خیلی زود پیداش میکنم!

-:پس تا وقتی که ماموریتتو تموم نکردی، درباره ی بقیه کارا نظر نده!

-:اما...

-:اینجا من رئیسم، من تعیین میکنم که اولویت با چیه!

انگشت حقارت به سمتش گرفت: تو فقط یه سربازی... وظیفه ی منه که فکر کنم، تو کاری که من میگم و انجام میدی! فکر نمیکنی، انجام میدی!

-:آتش...

-:رئیس... رئیس... حالا هم ازت میخوام بفهمی کی انقدر نزدیکه بهمون که همه چی رو میدونه اما ما خبر نداریم! بهتره هر چه زودتر پیداش کنی وگرنه کسی که انگشتاش میشکنه تویی! فهمیدی؟

عماد با عصبانیت از جا برخاست: باشه...

پیش از رفتن آتش با یک حرکت ساعدش را چسبید و با قدرت او را به سمت خود کشید. با تحکم زیر گوشش زمزمه کرد: دیگه هم هیچوقت تصمیماتمو زیر سوال نبر، مفهومه!؟

عماد با دست دیگرش دست آتش را گرفت. تلاش کرد بدون درگیری ساعدش را آزاد کند. در حالیکه از عصبانیت دندانهایش را به هم میسایید گفت: بله رئیس... فهمیدم!

آتش دستش را گشود و عماد را ازاد کرد: دیگه میتونی بری!

عماد پوزخند تلخی زد و بی هیچ حرفی راه اتاقش را در پیش گرفت. آتش آرام آب دهانش را فرو داد. خودش هم نمی خواست چنین رفتاری داشته باشد اما باید اینطور میبود. باید اقتدار رئیس را به همه نشان میداد بدون استثنا!

گوشی اش را از کیف دستی اش بیرون آورد و محکم در دست گرفت. دو دل بود؛ نمی دانست زمانش رسیده یا نه، اما هر چه زودتر باید این ماجرا را پایان میداد وگرنه رابطه اش با عماد خرابتر میشد. به صفحه ی گوشی خیره شد و همانطور که قفلش را باز میکرد در دل گفت: خواهش میکنم، اونطور که فکرمیکنم نباش... مهران... حداقل تو آدم خوبه بمون!

لبش را گزید و در صفحه گوشی شماره ای را وارد کرد. پس از دو بوق متمادی تماس پاسخ داده شد.

-:رئیسم! درباره ی اون آدم تحقیق کردی!؟

-:..

-:خوبه. همچنان حواست به مهران باشه!

-:...

-:در ضمن یادت باشه اگه لو بری حذف میشی!

-:...

تماس را قطع کرد. زیر لب زمزمه کرد: چه غلطی داری میکنی مهران!

همچنان که آتش سعی داشت کنترل اوضاع را در دست بگیرد عماد از رفتار سرد رئیس ناامید شده بود. در بالکن اتاقش ایستاده بود و دوباره و دوباره رفتارش را از ذهن میگذراند. نرده ی فلزی جلوی رویش را چسبید. برخلاف دستانش نرده سرد سرد بود اما توجهی نکرد. به نرده تکیه زد و به سیاهی مطلق رو به رویش خیره شد. هیچ نوری رو به رویش قرار نداشت تنها ماه تربیع نورافشانی میکرد و سایه درختانی که سر تکان میدادند را روشن میکرد. پشت درختان، پشت دیوار سنگی ویلا هیچ چیز قرار نداشت؛ اگر هم بود در تاریکی شب گم شده بود.

زهره کنارش ایستاد: چیکار میکنی؟

عماد راست ایستاد: هواخوری!

-:در زدم، جواب ندادی واسه همین اومدم تو!

عماد نگاهی به داخل کرد: عیبی نداره... اینجا که خونه ی من نیست!

-:عماد...

-:راستش و میگم زهره، اینجا خونه من نیست، شمام خونوادم نیستین... ما با هم غریبه ایم!

-:حرفاتونو شنیدم! میدونی که چند وقته اعصابش خورده. مهران با آوردن شهاب کمکش نکرد، خوردش کرد. بهش فهموند که اگه اون نباشه، رئیس از پس افتخاری بر نمیاد!

-:به خاطر اون نیست...

-:پس چی؟

-:من که نمی تونم تا آخر عمرم بچسبم به آتش! من دیگه 18 سالم نیست که آتش بهم امرو نهی کنه. من الان یه مردم که میخواد مستقل باشه!

زهره هم به رو به رو خیره شد: حق با توئه! تو جزء خونوادمون نیستی!

عماد به سمتش سر برگرداند. زهره بی توجه ادامه داد: میدونی که فقط خونواده ها بی چشمداشت بهم کمک میکنن! آتش کمکت کرد. اگه اون نبود معلوم نبود الان کجا بودی!

-:منظورت چیه؟

-:اگه میخوای بری، برو! اما قبلش باید دینتو به آتش بدی!

-:چطوری؟

-:از مهران دورش کن!

عماد پوزخندی زد: به همین آسونی نیست که! میگن آدمی که خودشو زده به خواب و نمیشه بیدار کرد. آتشم همینطوره!

-:مثل اینکه خوب نشناختیش! آتشی که من میشناسم همینطوری نمیشینه. الان حتما داره در موردش تحقیق میکنه! حتما به مهران مشکوک شده!

عماد دستانش را از هم گشود: خوب، پس دیگه همه چی حله! آتش میدونه مهران فرشته نیست!

زهره سر تکان داد: اما من اینو نمیخوام!

عماد جا خورد: نمی خوای؟

زهره مطمئن گفت: هر چقدرم تحقیق کنه، چیزی که من دیدم و نمیبینه! وقتی رانندش روی شهاب اسلحه کشید، آتش هیچوقت اون لحظه رو نمیبینه. من ذوق آدم کشتن و تو چشای مهران دیدم. چیزی که من میخوام اینه که آتش بفهمه مهران حتی میتونه نزدیکترین دوستاشم خیلی راحت بکشه! من دنبال اینم...

-:هر کسی که یکم مهرانو بشناسه میدونه که مهران نرمال نیست. اون از آزار دادن بقیه لذت میبره!

با خنده ادامه داد: گاهی فکر میکنم من و اون مثل همیم!

-:آتش اینطور نیست. آتش نمیتونه ببینه، کسی که همیشه کنارش بوده و همیشه حمایتش کرده یه دیوونه ست. مهران واسه آتش یه آدم عادی نیست، خودت میدونی که!

-:فکر کردی من جادوگرم!

-:واسه همین یه بار، باید جادو کنی!

عماد خواست چیزی بگوید اما زنگ خوردن گوشی زهره مانع شد. زهره نگاهی به گوشی انداخت و آن را به سمتش گرفت: با تو کار داره!

عماد دو دل گوشی را گرفت: با من؟

-:اون پسر هکرست! باهات کار داره!

با تردید تماس را پاسخ داد: الو...

-:عماد!

-:کاری داشتی؟

-:اره... فکر کنم باید یه اردو بریم دور و بر خونه ی افتخاری. منو میبری؟

-:خونه ی افتخاری؟! اونجا واسه چی؟

-:زهره خانم میگه فکر خوبیه اگه اطلاعات کامپیوتر مهرانو داشته باشیم و از اونجایی که ما دنبال اطلاعات شخصی هستیم، اونی که تو خونه شونه بهتره!

-:نمی تونی از همون الونکت انجامش؟

-:خوب راستش... اونا یه سیستمی دارن که اول به اون وصل میشن بعدش به اینترنت وصل میشن که این سیستم جدید نمیزاره هیچ چیز مشکوکی وارد کامپیوتر بشه. اون سیستمم فقط تو داخل ساختمون کار میکنه و نمیشه از بیرون هکش کرد. یه جور فایروال مجازیه!

-:باشه، باشه...

-:آسونتر از این نمیشد توضیح بدم...

-:میبرمت!

-:خوبه!

بی هیچ حرف اضافه ای تماس را قطع کرد. عماد نگاهی به گوشی کرد و آن را به سمت زهره گرفت: قطع کرد!

-:خوب... اون خیلی اهل حرف زدن نیست!

-:آره... خیلیم بیخیاله! واسش اهمیت نداره سر بقیه چی میاد.

زهره با سر تائید کرد: تا وقتی خوب پول بدیم طرف ماست!

-:انگار خیلی پول داری!

زهره سرش را کمی خم کرد: یه کم!

     
#285 | Posted: 29 Sep 2015 20:35
مهران جرعه ای از لیوان آب پیش رویش نوشید. اشاره ای به میزهای خالی دور و برش کرد: آخه اینجا کجاس که منو کشونده! عین شهر ارواحه!

از پنجره های بزرگ آنطرف رستوران به درختان پاییزی خیره شد: اینجا خیلی کهنه ست! واسه چی اصلا همه ی رستوران و رزرو کرده! گارسوناشم که گم و گور شدن! اصلا خودش چرا نمیاد! گوش میدی؟!

به طرف مونا برگشت که روی میز خم شده بود و چشم به در چوبی رستوران دوخته بود. مونا بی آنکه حرکتی کند گفت: اوم...

مهران دست روی شانه اش گذاشت: چی شده؟!

-:هیچی!

-:پس چرا نگام نمیکنی؟!

مونا از روی میز بلند شد و خیره به صورت مهران گفت: خوبه؟!

-:چرا ناراحتی؟

-:گفتم که... هیچی!

-:میدونی که هیچی نیست!

-:باشه... میخوام یه چیزی بپرسم!

مهران سر تکان داد.

-:تو که نمیخوای واقعا با اون زن ازدواج کنی، نه؟!

مهران با خنده گفت: آهان... پس حسودیت شده!

-:نخیرم! همینطوری پرسیدم!

دست راستش را روی قلبش گذاشت: من؛ مهران افتخاری قسم میخورم که تا آخر عمر فقط عاشق مونا باشم و با هیچ زنی، تاکید میکنم؛ هیچ زنی به جز اون ازدواج نکنم!

-:پس اون زنه چی؟!

-:آیناز؟! اونو بیخیال... رابطه منو اون کاریه! حتی اگه ازدواجم کنیم، سوریه!

لبخند گرمی زد: من تا لحظه ی مرگم، حتی بعداز اون عاشقت میمونم! هیچ زن دیگه ای به جز تو به چشمم نمیاد! حتی اگه مجبور بشم یه زن دیگه رو ببوسم، با یاد تو میبوسمش!

مونا با ناز گفت: واقعا!؟

-:معلومه!

در همین حین گارسون به میزشان نزدیک شد: آقای افتخاری تشریف آوردن!

مهران نفس عمیقی کشید: بالاخره!

دوباره نگاهش را به در چوبی دوخت و منتظر ماند. لحظاتی بعد در گشوده شد و افتخاری وارد شد.

-:پس بالاخره اومدی!

افتخاری به محض نشستن پشت میز به گارسون سفارش سلطانی داد:باید کباباشونو امتحان کنی! واقعا خوشمزست!

-:نگو که کشوندیم اینجا تا واسم شام بخری!

-:نه...

افتخاری با وسواس کارد و چنگال روی میز را صاف کرد: تو هتل دیدنت... با یه زن!

مهران به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد: آهان... پس بگو!

افتخاری طلبکارانه خیره اش شد: باهاش چیکار داشتی؟

مهران بیشرمانه گفت: با یه همچین زنی، توی هتل... یه مرد چیکار میتونه داشته باشه!!

-:خیلی بی حیایی!

مهران پوزخندی زد: مگه پسر تو نیستم!

افتخاری سعی کرد آرامش خود را حفظ کند: تو... باید حواست باشه! تو دیگه مهران نیستی؛ تو الان مهران افتخاری هستی، جانشین شرکت پیشرو پارس!

مهران در دل گفت: باز شروع شد.

-:انقدر مسخره بازی درنیار! الباتیم بذار کنار! باید دیگه بزرگ شی...

مکث کوتاهی کرد: اگه انقدر چشت دنبال زناس، ازدواج کن! ازدواج کن و بچه دار شو!

-:دلت نوه میخواد!؟

-:بچه دار شو و بچتو درست تربیت کن، ازش غفلت نکن، نذار مثل خودت بشه!

-:یه جوری حرف میزنی انگار دست زنمو گرفتم آوردم پیشت...

دستانش را به نشانه ی شکم بزرگ جلو شکمش گرفت: ... اونم حاملست!

حرفش خنده دار بود اما افتخاری نخندید!

با ناامیدی نفسش را رها کرد: یعنی تو زندگیت هیچی نبوده که واقعا بخوای داشته باشیش!؟

-:چطور مگه؟

اشاره ای به اطراف کرد: اینجا رو میبینی! خیلی سال پیش من هر روز از جلوی این رستوران رد میشدم. چندتا خیابون بالاتر کار میکردم. اون موقع آدمای پولدارو میدیدم که میان و جلوی در از ماشینای گرونشون پیاده میشن و میان تو. آرزوم بود که منم از اون در یه روز بیام تو، اما با یه وضعی که دربانش جلوم آب بشه از احترام. میدونی بوی گوشت کبابیشون تا اونور خیابون میرفت. اما این آرزو اونقدر موند تا آخرش عقده شد. به محض اینکه به یه پول و پله ای رسیدم اینجا رو خریدم و بستمش! حالا این رستوران فقط برای من غذا سرو میکنه، هر وقت که من بخوام اجاقش روشن میشه، هر وقت که من بخوام دربونش درو وا میکنه! مهم نیست پشت در کیه، اگه من نخوام در باز نمیشه!

-:راست گفتی؛ واقعا عقده ای شدی!

-:شاید عقده باشه، اما من بهش رسیدم؛ به چیزی که میخواستم حتی بیشتر! تو چی؟! تا حالا چیزی نبوده که از ته دلت بخوای داشته باشیش... یه چیزی که حاضر بشی تموم زندگیتو روش قمار کنی!؟

-:میدونی بدی آرزو چیه؟!... اینکه وقتی بهش میرسی، میبینی هیچی نبوده، فقط حرص و ولع زیاد اونو تبدیل به آرزو کرده بوده...

دستانش را صاف روبه رویش گرفت و پایین آمدن یک ساختمان را نمایش داد: ...کاخ آرزوهات میریزه پایین!

-:مال تو ریخته!؟

-:خیلی وقته! یه زمانی آرزوم داشتن توجه تو بود. وقتی میدیدم چطور بقیه ی پدرا به بچه هاشون افتخار میکنن، چطور از اشتباهاتشون میگذرن، چطور تنبیهشون میکنن... دلم میخواست تو هم اون کارو بکنی! مهم نبود اگه ازت کتک میخوردم، حداقل میفهمیدم که واست مهمم! اما تو اونقدر نادیدم میگرفتی که حتی برات مهم نبود من دارم گند میزنم به زندگیم! تصادف کردم نیومدی، دستگیرم کردن نیومدی، خودکشی کردم نیومدی، دعوا کردم نیومدی، ازدواج کردم نیومدی، زنم مرد... نیومدی!

بغضش را فرو خورد: اونقدر نیومدی که فهمیدم من یه اشتباه تو دفتر زندگیت بودم که میخواستی پاکش کنی، اما منو با جوهر نوشتی، با هرچی پاکم کنی گندش در میاد. مگه اینکه صفحشو پاره کنی!

-:انگار دلت خیلی پره!

-:بعد یهویی شروع کردی به توجه کردن بهم؛ یهویی تو شدی پدر نمونه سال که نگران اعتیاد الکل پسر تنهاش بود. تو اومدی و گند زدی به زندگی و تنهاییم! درست از وقتی که بیخیالت شدم تو سرو کلت پیدا شد. اولش گفتم بالاخره یه بابا پیدا کردم! اما حالا... ارزو میکنم که کاش از اولش صفحه رو پاره میکردی! کاش نمیومدی دنبالم! اونوقت منم مثل خودت نمی کردی، منم یه هیولای ترسناک نمیشدم! هیولایی که حتی عکس تو آینه هم ازش میترسه!

-:میدونی خوبی هیولا چیه؟! اونا هیچ احتیاجی به بقیه ندارن، چون اونا میدونن چیزی به اسم عشق و محبت خالصانه وجود نداره... تو الان فهمیدی محبت پدری وجود نداره؛ تو اینجایی چون یکی بعد من باید شرکتو بگردونه!

-:میدونم... من جایگاهمو میدونم. اما میترسم صبرم اونقدر زیاد نباشه که منتظر مرگت بشم!

از جا برخاست: شام خوش بگذره! خوب بخور چون لازمش داری!

بی معطلی به سمت در به راه افتاد. افتخاری با خیال راحت به صندلی تکیه داد و کمی از آب پیش رویش نوشید. لبخند رضایت بخشی زد: درسته... تو پسر منی!
     
#286 | Posted: 16 Oct 2015 11:47
پروانه با دست نیمی از صورتش را پوشاند و برای لحظه ای چشمانش را بست. به زخمت به میز تکیه داده بود. جی جی با نگرانی گفت: مطمئنی حالت خوبه؟

به سرعت چشمانش را گشود و لبخندی به رویش زد: آره... چیزی نیست!

-:چطور چیزی نیست! رنگت پریده، لبات ترک خورده... خودتم که به زور سر پایی.

-:یکم سرما خوردم.

جی جی صندلی اش را نزدیکتر برد. با نگرانی پرسید: دکتر رفتی؟

-:دکتر چیه؟ یه سرماخوردگی ساده ست. با چندتا دارو حل میشه!

-:دارو خوردی!؟ بهتره یکم استراحت کنی. برو خونه و یکم بخواب.

پروانه نگاهی به صفحه مانیتور کرد. سرش آنقدر درد میکرد که به زحمت حروف را از هم تشخیص میداد. صندلی اش را عقب تر کشید: فکر کنم حق با توئه! بهتره دیگه کار و تعطیل کنیم.

از جا برخاست: به کامران میگم که داری میری!

جی جی از جا پرید: چی؟

-:من میخوام استراحت کنم، تو که تنهایی نمی تونی اینجا بمونی!

جی جی اشاره ای به مانیتور کرد: آخه تازه دارم به یه چیزایی میرسم؛ الان وقت تعطیل کردنش نیست!

-:به چی داری میرسی؟

-:ببین، من دارم مسیرای احتمالی اونا رو از وقتی که دوربین ترافیکی عکسشونو گرفته بررسی میکنم. دوربین اداره ها و بانکا و فروشگاهارو... اینطوری میتونیم بفهمیم کجا رفتن! اینطوری یه قدم جلو می افتیم!

جی جی بی آنکه منتظر پاسخ بماند دوباره شروع به کار کرد. پروانه با عصبانیت مچ دستش را گرفت و مانع شد: گفتم که... نمیشه...

به طرفش برگشت: پروانه...

ناگهان دستش را رها کرد. دستش را جلوی دهانش گرفت طوریکه انگار حالت تهوع دارد.

-:حالت خوبه؟

بی آنکه جوابی دهد به سرعت به سمت در دوید. جی جی با نگرانی او را تا بسته شدن در تعقیب کرد. سپس به آرامی برگشت و نگاهی به مانیتور انداخت: فکر کنم وقتشه!

لبخند شیطنت آمیزی زد و به سرعت دست به کار شد. برای ورود به سیستم پروانه باید پسورد ورود به فایل هایش را باز می کرد. به سرعت وارد سرور خود شد. یکی از برنامه هایی که خود نوشته بود را روی سیستم باز کرد و ادرس فایل های پروانه را وارد نرم افزار کرد. در تمام مدتی که نرم افزار در حال بازیابی پسورد فایل ها بود نگاهش را به اطراف می چرخاند. پایش روی زمین ضرب گرفته بود. استرس داشت و زمان در حال تلف شدن بود. اما نمی توانست استرس خود را بروز دهد. دوربین هایی که اطراف اتاق قرار داشت مانع از هر حرکت مشکوکی می شد. باید هر چه سریعتر اطلاعات را بیرون می کشید. با نمایش پسورد روی صفحه برنامه ها را بست. وارد فایل ها شد و اولین فایلی که رنگ مشکی داشت را گشود. وارد اطلاعات شد و با باز شدن صفحه نگاهش روی تصویر مهران در میان تصاویر ثابت ماند. به سرعت بک کرد و از فایل کپی گرفت و روی سرور خود آپ کرد که ناگهان احساس سوزشی در پوست سرش احساس کرد. موهایش با نیرو به عقب کشیده شد و به دنبالش سرش. تا به خود بیاید پروانه را بالای سرش دید که با خشم انگشتانش را در میان موهایش فرو کرده بود و با قدرت موهایش را میکشید.

با فریادی که سعی در کنترلش داشت گفت: داری چه غلطی میکنی!؟

جی جی آب دهانش را فرو داد: پروانه...

پروانه قدرت بیشتری به انگشتانش داد: منو احمق فرض کردی یا خودتو خیلی وارد؟

جی جی با دست راستش مچش را چسبید و با لحن مستاصل گفت: موهامو کندی، ولم کن!

پروانه که صورت مظلومش را دید دلش به رحم آمد. مردد انگشتانش را شل کرد. جی جی موهایش را نوازش کرد و با گلایه گفت: دردم گرفت!

پروانه با عصبانیت لگدی به صندلی جی جی زد و آن را به سمت میز هل داد. صندلی با شدت به میز خورد و میز به شکم جی جی فرو رفت: آخ...!

بی توجه کنارش نشست. جی جی با درد صندلی را عقب فرستاد: خیلی نامردی!

پروانه درحالیکه به گوشه ی اتاق مینگریست گفت: بهتره دیگه بری! نمیخوام دیگه اینجا ببینمت!

جی جی با پررویی تمام گفت: میدونی که نمیشه، ما باید با هم کار کنیم.

-:پس میخوای مجبورم کنی تا به کامران همه چی رو بگم تا بندازتت بیرون؟

جی جی چینی بر پیشانی انداخت: یعنی نمی خوای بگی؟

-:اگه بگم قبل از تو خودم خراب میشم که یه جوجه هکر میخواسته وارد سیستمم بشه!

جی جی نیشخندی زد: من یه جوجه هکر نیستم، تا حالا اسم ماسکراتا رو نشنیدی؟!

پروانه پوزخندی زد: فقط دو دسته از هکرا واسه خودشون اسم انتخاب میکنن؛ اونایی که میخوان لو برن و اونایی که میخوان معروف بشن!

-:یعنی تو هیچ اسمی نداری؟

پروانه با شیطنت گفت: من اومدم سراغ کامپیوتر که همه بشناشنم دیگه!

-:پس چیه؟ اسمت چیه؟

پروانه که هیجان غیرقابل وصفش را دید بادی به غبغب انداخت: به زودی میفهمی، منتظر یه کادو از طرفم باش!

جی جی خود را جلو کشید: چی؟!

پروانه با خشم به او چشم دوخت و اشاره ای به در کرد: حالام گمشو برو تا نکشتمت!

صورت جی جی در هم رفت.
     
#287 | Posted: 24 Oct 2015 21:35 | Edited By: sepanta_7
عماد خم شد و از پشت فرمان نگاهی به سرتاسر خیابان خلوت و تاریک انداخت. باد سر پاییزی در سکوت ولان میداد و گاه یکی از برگهای درختان به خواب رفته را میدزدید. شیشه را کمی پایین کشید. به محض باز شدن شکاف، باد فرصت طلب وارد شد. برای لحظه ای لرزه ای به تنش افتاد اما توجهی نکرد.

با تردید پرسید: مطمئنی این تنها راهشه!؟

عماد* ابنبات را از دهانش در آورد و نگاهی به آن انداخت: چرا آدامسش در نمیاد؟!!

با حرص گفت: بزارش دهنت!

با خونسردی آبنبات را به دهانش برگرداند و همانطور که شیره ی انگشتانش را با شلوار جینش پاک میکرد گفت: بهت که گفتم...

نیمخیز شد و از صندلی عقب جعبه ی سیاهی برداشت و به سمت عماد گرفت: فقط کافیه بری تو ساختمونو و اینو بچسبونی به مودمشون!

عماد لبخند تمسخرامیزی زد: هوم... خونه ی خالم نیست که تق تق در بزنم اونام درو وا کنن!

با لحن تحقیر آمیزی رو به خیابان کرد: پس بگو ترسیدی!

با عصبانیت جعبه را از دستش بیرون کشید: خفه شو!

عماد* سر تکان داد: ولی حق داری بترسی!

-:نترسیدم!

بی توجه ادامه داد: از اونجایی که مهران تعادل روانی نداره، کسی نمی دونه اگه گیر بیفتی چی میشه! افتخاری که صد در صد میکشتت، مهران اما...

مکث کوتاهی کرد: شاید مجبورت کنه که خودت، خودتو بکشی!

-:انگار مهرانو خوب میشناسی!

لپ تاپش را از کیف بیرون آورد و روی پاهایش گذاشت: به هر حال مجبوری انجامش بدی. با توجه به اینکه شاید مهران تو کامپیوترش چیز به درد بخوری نداشته باشه، ریسک بالایی داره. اما به هر حال باید بفهمیم چی تو ذهنش میگذره که در نتیجه باید کامپیوترشو ببینیم!

ضربه ای به شانه اش زد: حالام برو و همونطور که زهره خانم دستور داده کارتو انجام بده!

نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد: من سر ساعت هر سه حفاظا رو از کار میندازم و دوربینا رو معطل میکنم. اما یادت باشه فقط بیست دقیقه! تو باید تو این ده دقیقه مودمو پیدا کنی و کارتو انجام بدی! خودم احتمال میدم که مودم یا تو اتاق کنترل دوربینا باشه یا اتاق کار امیرارسلان! خلاصه پیداش کن دیگه!

عماد سر تکان داد و دست به دستگیره برد اما پیش از آنکه در را بگشاید عماد* بازویش را چسبید.

به طرفش برگشت: هوم؟

-:تفنگت... بدش به من!

-:چی؟

-:نمی تونم ریسک کنم که تو با تفنگ بری اون تو!

-:میخوای بمیرم!؟

عماد* نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت: ببین... من و تو رابطه ی خاصی با هم نداریم، واسمم مهم نیست اگه بکشنت اما اگه مهران بمیره، هرج و مرج میشه! پس تفنگتو بده بهم و بزار این همکاری دلنشین ادامه پیدا کنه!

صورت عماد در هم رفت. اما او بی تفاوت شانه بالا انداخت. در آخر عماد مجبور به اطاعت شد؛ دست به کمر برد و اسلحه اش را بیرون آورد. نگاه ناامیدانه ای بدان انداخت و روی داشبورد گذاشتش.

-:پره پره!

نگاه تحقیر آمیزی به عماد* انداخت و ادامه داد: من مثل تو ماشینی نیستم، پس اگه چیزی شد ازش استفاده کن. سوئیچم رو ماشینه!

-:باشه... اگه صدای تیر شنیدم میرم!

خم شد و اسلحه را برداشت: بابت اینم ممنون... اما فکر نکنم لازمم بشه؛ میدونی که از درگیری بدم میاد!

به صورت عماد که از رفتارش ناامید شده بود چشم دوخت: دیگه باید بری... در پشتی باغ، بیست دقیقه! حواست به ساعت باشه سر بیست و پنج دقیقه شروع می کنم.

لبخندی زد: یادت نره!

خصمانه پاسخ داد: نمیره!

با حرص پیاده شد و در را به هم کوبید. پس از چند متر پیاده روی وارد کوچه ی تنگ و تاریکی شد. نگاهی به سرتاسر کوچه که آسفالت درستی نداشت انداخت. از دو طرف شاخه های درختان هجوم آورده و دیدن انتهای کوچه را ناممکن ساخته بودند. چراغ قوه اش را از جیب بیرون آورد و روشنش کرد. نورش را ضعیفتر کرد و همانطور که پیش میرفت به دنبال دری برای ورود میگشت. سرانجام به در آهنی کوچکی که پشت شاخه های درخت بیدمجنون قایم شده بود رسید. با وجود ضدزنگ قرمز در پوسیده بود. معلوم بود که سالهاست باز نشده است. سریع به این نتیجه رسید که باز کردنش ارزش وقت تلف کردن ندارد. سر بلند کرد و به دیوار آجری که پیرامون در را احاطه کرده بود نگاهی انداخت. ارتفاعش کم بود و به آسانی میشد از آن بالا رفت.

زیر لب زمزمه کرد: این بچه واقعا هیچی از دزدی کردن نمیدونه! واسه چی باید یه در پرسر و صدا رو باز کنم!

صدای عماد* در گوشش پیچید: آماده باش!

زیرلب زمزمه کرد: موشو آتیش زدی!

-:الان تجهیزات از کار میفتن! 3...2...1 برو!

عماد به سرعت دست به کار شد. چراغ قوه را به دهان گذاشت. قدمی عقب رفت سپس دوان دوان به سمت در رفت و از جا جهید و لبه ی دیوار را گرفت. بازوهایش را خم کرد و پای راستش را بین آجرها محکم کرد و خود را بالا کشید. با دست لبه ی طرف دیگر را چسبید و سینه اش را به روی دیوار انداخت و چرخی زد و روی دیوار به حالت افقی دراز کشید. پیش از انکه حرکت دیگری بکند صدای پر استرس عماد* در گوشش پیچید: تکون نخور!

برای لحظه ای فریز شد و سپس بی آرامی چراغ قوه را از دهانش بیرون آورد: چی شده؟

-:مگه بهت نگفتم از در برو احمق!

-:نمیفهمی باز کردن اون در چقدر سروصدا داره!

-:تویی که نمیفهمی. الان زیر تن لشت پر حسگر وزنیه که اگه تکون بخوری آژیر میکشه و مثل چی میریزن سرت! اون در واسه اینه که سر طرف و شیره بمالن، وگرنه خیلیم خوب کار میکنه! به جاش روی دیوار پر حسگره چون میدونن احمقایی مثل تو دوست دارن از رو دیوار برن!

عماد از کوره در رفت: خفه شو و خلاصم کن!

-:دارم همین کارو میکنم اما سیستم اینا با بقیه فرق داره، واسه همین گفتم که از در بری!

-:باید بهم میگفتی!

-:لازم نیست تو همه چی رو درباره ی کارم بفهمی، همونطور که لازم نیست من بفهمم که چطور آدم میکشی!

-:اگه قرار باشه تو رو بکشم، بهت مربوط میشه!

-:هیس...

عماد آرام آب دهانش را فرو داد.

-:حالا میتونی بری! حداقل از راهی که گفتم برو تا به پست سگا نخوری، وگرنه ساکت کردنشون خیلی سخت میشه!

عماد با حرص گفت: اطاعت میشه!

چراغ قوه را برداشت و دست برد و از درختی که یکی از شاخه هایش به او نزدیک تر بود آویزان شد و پایش را روی تنه درخت کشید. نگاهش به محافظی بود که به آرامی پیش می رفت و منتظر کوچکترین صدایی بود تا واکنش نشان دهد. پایش را روی تنه درخت به آرامی سر داد. نباید فرصتی ایجاد می کرد. دست کش چرم دستانش سر خورد به سرعت دستش را رها کرده و پایش را روی درخت گذاشت و مانع از ایجاد سر و صدا شد. آرام خود را پایین کشید و با برخورد نوک کفشش با زمین نفس آسوده ای کشید. برگشت و نگاهی به در انداخت. واقعا معمولی به نظر میرسید. نگاهی به ساعتش انداخت که مدت 16دقیقه را یادآور میشد. وقتی برای تلف کردن نداشت. همین حالا هم چهار دقیقه از وقتش هدر رفته بود. نگاهی به اطراف انداخت یکی از محافظان به آرامی طول مسیر را طی کرد و به سمت ته باغ رفت. نگاهش به مرد بود که حال تقریبا به ته باغ رسیده بود. به زودی برمی گشت و فرصتی برای تلف کردن نبود. چرخید و اطراف را از نظر گذراند. به سرعت به سمت مجسمه های چیده شده دور استخر حرکت کرد. روی نوک پا قدم برمی داشت تا مانع ایجاد کوچکترین صدایی شود. به استخر که رسید نگاهش به روی خط های لیزری که دور استخر را احاطه کرده بودند خیره ماند. افتخاری برای عمارت طاووس بهترین امنیت را تدارک دیده بود. عقب گرد کرد و از فاصله ای دور از استخر به سمت ساختمان رفت. لباس های سیاهش در تاریکی شب چندان قابل دید نبود و می توانست راحت تر از دید ها پنهان شود. با شنیدن صدای پایی به عقب برگشت. یکی از محافظان به سمتش می آمد. مطمینا در چند قدمی دیگر او را می دید. قدم تند کرد و خود را به یکی از مجسمه های طاووس گوشه ی استخر رساند. نگاهی به اطراف آن انداخت که مبادا اینجا هم خبری از لیزر باشد و پشت آن پنهان شد. صدای عماد* در گوشش پیچید که پرسید: نرسیدی؟

دندان روی هم سایید و پچ پچ کرد: خبر مرگت می رسیدم میگفتم.

عماد * بیخیال گفت: بخاطر خودت میگم الان 14 دقیقه بیشتر وقت نداری. دیر کنی من میرم. تو میمونی و افتخاری و مهران و سگای گرسنه اش.

با خشم غرید: خفه...

اطراف که خلوت شد قدم تند کرد. تقریبا روی نوک پا به سمت ساختمان دوید. قدم هایش سریع بود و در عین حال بی سر و صدا. خود را به در پشتی ساختمان و پنجره هایی که از آشپزخانه به حیاط باز می شد رساند. پنجره ها حفاظ داشتند و ورود امکان پذیر نبود. به سمت در رفت. امکان باز بودنش وجود داشت. پرده های توری سفید رنگ جمع شده میان در مانع از دید داخل می شد. گوش به در چسباند تا صدایی بشنود. با دو دلی سر از روی در بلند کرد. صدایی نمی آمد اما فرصتی برای تلف کردن نبود. دست روی دستگیره گذاشت و به آرامی آن را پایین کشید. در را کمی به عقب هل داد و نگاهش را در میان تاریکی آشپزخانه چرخاند. با مطمئن شدن از نبود کسی در را بیشتر به جلو هل داد و وارد آشپزخانه شد. از خروجی آشپزخانه سرک کشید. خبری نبود آرام به راه افتاد. جز مهران و افتخاری و خدمتکاران کسی درون ساختمان حضور نداشت. تا جایی که می دانست نگهبانان اجازه ورود به ساختمان را نداشتند. نگاهی به اطراف انداخت و به سمت پله ها رفت. در حال بالا رفتن از پله ها نگاهش هم به ساعت بود. فقط 10دقیقه فرصت داشت. در اتاق کار افتخاری را گشود و خود را درون اتاق انداخت. نگاهش را در اطراف چرخاند. به سمت میز افتخاری رفت که صدای عماد* در گوشش پیچید: فکر نمی کنم تو اتاق کنترل باشه. مطمئنا تو همون اتاقه... گوشه های اتاق و بگرد؛ دور و بر میز کنسول و... جایی که خیلی تو دید نباشه. نمی تونه کنار میز کارش باشه چون خیلی تو چشمه و افتخاری بیشتر پشت میز میشینه پس نمی تونه اون قسمت پنهونش کرده باشه که راحت به دیدش بزاره.

به سمت میزی که گوشه ی اتاق قرارداشت رفت. تلفن روی میز را هم چک کرد. میز کنسول بزرگ گوشه ی اتاق را هم چک کرد. خبری نبود. مبلمان گوشه ی اتاق هم همینطور... داخل کمدها را هم گشت. گوشه ای ایستاد و تمام اتاق را از نظر گذراند. تقریبا همه جای اتاق را گشته بود اما خبری از مودم نبود. چرخی زد و نالید: خبری نیست... فکر کنم اشتباه کردی.

-:افتخاری آدمی نیست به کسی به سادگی اعتماد کنه. اون هیچکس و به اندازه خودش قبول نداره.

دست به کمر دوباره چرخی به دور خود زد. عماد* گفت: زود باش وقت داره میگذره!

نگاهش به گلدان کوچکی که روی پایه بزرگی قرار داشت کشیده شد. گلدان کاملا کنار میز کار افتخاری قرار گرفته بود. به سمت گلدان رفت. با دیدن نور اندک سبز رنگی که شیشه ی سیاه رنگ میز را رنگ می داد لبخندی زد و روی زانو خم شد. به حالت چهار دست و پا نشست و سرش را خم کرد. با دیدن مودم زیپ کتش را گشود و دستگاهی که عماد* داده بود را بیرون آورد. سیم سیاه رنگش را به مودم وصل کرد و دستگاه را بالا کشید و درون گلدان انداخت. درون گلدان امن ترین جا برای مودم بود. لبخندی زد و دست به میز گرفت و بلند شد. با چسبیدن برگه ای به دستش برگه تکان خورد و به سمتش کشیده شد. برگشت و برگه را برداشت تا همانطور مرتب سرجایش بگذارد که نگاهش از روی کنجکاوی به روی نوشته های آن کشیده شد. هر لحظه ای که می گذشت ابروانش بیشتر در هم می رفت. هر ثانیه ای که می گذشت دستانش بیشتر کاغذ را چنگ میزد و صورتش برافروخته تر میشد. نفسش به سختی بالا می آمد. چشمانش سیاهی می رفت و افکارش کاملا بهم ریخته بود. نمی توانست چیزی که جلوی چشمانش بود را باور کند. دلش میخواست کاغذ را مچاله کرده و در سطل زباله بیندازد و با لبخند بگوید" اشتباه شده" اما اشتباه نشده بود و این بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.

با فریاد عماد* توی گوشش از جا پرید: چه غلطی داری میکنی؟!

زیر لب زمزمه کرد: وایسا... کار دارم!

-:دستگاه و که نصب کردی...

تقریبا فریاد زد: خفه شو...

از خوش شانسی اش بود که کسی فریادش را نشنید اما در آن لحظه عماد به شانس باور نداشت، برای او این لحظه سختترین لحظه ی زندگی اش بود. همانطور بی تکه کاغذ خیره شده بود. نمی دانست چه کار باید بکند، نمی دانست چه چیز را باور کند حتی نمی دانست چطور باید نفس بکشد.

عماد* بی توجه گفت: اگه الان نیای بیرون دیگه هیچوقت نمی تونی بیای...

پاسخی نشنید پس دوباره ادامه داد: کاری ندارم میخوای با زندگیت چیکار کنی، اما اگه ماموریت لو بره...

ناگهان سر بلند کرد. گویی ذهن یخ زده اش دوباره شروع به کار کرده بود. لحظه ای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. نباید خود را می باخت. در این لحظه جایی برای باختن وجود نداشت. چشم گشود. برگه را به سرعت سرجاش قرار داد و از اتاق خارج شد. بی پروا شده بود. سریعتر حرکت می کرد. گویی خشمی که درونش شعله ور شده بود باعث شده بود نترس شود. ترسی برای گیر افتادن نداشت. برای زندانی افتخاری بودن اما هدفی بیرون از این خانه داشت. باید می رفت. می رفت و پاسخ سوالاتش را می یافت. قدم تندتر کرد. از پنجره ته راهرو که حفاظش را باز کرده بود آویزان شد. خبری از محافظان در مسیر نبود. پاهایش را روی دیوار کشید و خود را پایین پرت کرد. رها شد. با برخورد تنش با زمین دندان روی هم سایید. عماد* در گوشش می گفت فقط دو دقیقه زمان دارد اما او بی توجه به تمام محیط اطرافش فقط می خواست پیش رود.

به سمت مسیری که آمده بود حرکت کرد. به استخر نزدیک می شد که با دیدن یکی از نگهبانان عقب کشید. خود را پشت درختی کشید و ایستاد. باید هر چه سریعتر خارج می شد فرصتی برای وقت تلف کردن نداشت. خم شد و آرام و نشسته به سمت درب خروجی حرکت کرد. به در که رسید دست بلند کرد. اطراف را پایید و دستگیره را پایین کشید. عماد* در گوشش آخرین لحظات پایانی را می شمرد. در را کمی به سمت خود کشید و با باز شدنش به سرعت خود را از لای آن بیرون کشید و در را هم پشت سر خود همراه کرد. با بسته شدن در به سمت ماشین دوید.
     
#288 | Posted: 24 Oct 2015 21:36
مهران کنار کاناپه ایستاد و نگاهی گذرا به دور و بر انداخت. آیناز کنارش ایستاد و لبخند پیروزمندانه ای تحویلش داد. مهران سر تکان داد و به سمت بتول که به تازگی وارد پذیرایی شده بود برگشت.

-:اومدین!

با خوشرویی گفت: سلام...

اشاره ای به آیناز کرد: معرفی می کنم... ایشون آیناز هستن.

بتول لبخندی زد: خوشبختم.

-:این خانم مهربونم بتول هستن... هر کاری داشتی می تونی بهش بگی!

آیناز جلوتر رفت و دستش را به سمتش دراز کرد: خوشوقتم...

بتول مردد دستش را فشرد و نگاه پرسشگرش را به مهران دوخت.

مهران با شیطنت گفت: خیلی زود می فهمی آیناز کیه!

با ورود دو مرد که چمدان هایی به دست داشتند مهران پرسید: اتاقی که گفته بودم حاضر کردی بتول؟

با پاسخ مثبت بتول به سمت آن دو مرد برگشت: وسایلو ببرین طبقه بالا!

با لبخند به سمت آیناز چرخید: اتاقت درست کنار مال منه! اینطوری به هم نزدیکتریم.

آیناز که از رفتار مسخره ی او خنده اش گرفته بود با لحن محبت آمیزی گفت: خیلی خوبه، عزیزم!

بتول که هر لحظه بیشتر مطمین می شد که حدسش درست است؛ ناامیدانه به مهران خیره شد. در دلش غوغایی بر پا بود. با اینکه این زن را نمی شناخت اما می دانست ورودش به عمارت برابر جنگ و دعواست این را حس ششمش خبر می داد حسی که با سپری کردن سالهای دور و دراز در این عمارت نفرین شده به دست آورده بود. و با توجه به شناختی که از مهران داشت می دانست که امکان ندارد این ماجرا در صلح حل و فصل شود. از آخرین باری که مهران دست زنی را گرفته و به خانه آورده بود بیشتر از ده سال می گذشت. به خوبی بیاد داشت که آن روز، چه روز عذاب آوری بود روزی که برای اولین بار شاهزاده ی سربه هوای عمارت طاووس اظهار داشته بود که قصد دارد با دختری که همراه آورده بو ازدواج کند و بعد از مجادله ی سختی که با پدرش داشت، دست دختر را گرفته و رفته بود. برخلاف تصور همه که فکر می کردند این کارش تنها برای عذاب دادن افتخاری بوده، مهران با آن دختر ازدواج کرد و همه را بهتزده بجا گذاشت. بعد از آن ماجرا، مهران برای سالها قدم در خانه ی پدری نگذاشت اما اینبار مهران یک زن را همراه وسایلش به خانه آورده، آن هم زنی که زمین تا آسمان با مبینا فرق داشت.

-:هوشنگ خان بالاست؟

بتول به سرعت بخود آمد. مهران انگشت اشاره اش را به سمت طبقه بالا گرفته بود و منتظر به او چشم دوخته بود. با سر تایید کرد: تو اتاق کارشونن!

-:بتول... از خانم پذیرایی کن تا من برگردم.

همانطور که به سمت در می رفت برگشت و گفت: چند دقیقه همین جا منتظر بمون تا بیام.

سپس رو برگرداند و به راهش ادامه داد. با سرعت از پله ها بالا می رفت تا هر چه سریعتر خود را به افتخاری برساند و این خبر مسرور کننده را به او بدهد. شاید این ازدواج باب میلش نبود اما از تصور واکنش افتخاری خوشحال بود. بالاخره راهی یافته بود تا افتخاری را حرص دهد. با لبخند شیطنت آمیزی پشت در اتاق ایستاد و بی آنکه در بزند در را گشود: هوشنگ خان!

افتخاری که غرق در کارش بود با شنیدن صدایش سر بلند کرد. دیگر به مزاحمت هایش عادت کرده بود. آرام به صندلی تکیه زد و منتظر ماند تا مهران جلوتر بیاید: هنوز در زدن بلند نیستی؟!

مهران سر تکان داد: بلدم!

افتخاری بی توجه ادامه داد: پشت در وایمیسی، انگشت اشاره ی دست راستت و جمع می کنی و با گره اولش به در ضربه میزنی؛ دوبار! بعدش منتظر میمونی تا اون خری که داخل طویله اس اجازه ورود بده.

مهران پوزخندی زد: از دفعه بعد در میزنم.

صورت افتخاری در هم رفت. رفتارش امروز فرق می کرد، مثل همیشه حاضر جوابی نمی کرد. چشمانش را ریز کرد؛ معلوم نبود باز چه سوژه ای برای بدست انداختنش پیدا کرده.

مهران روی مبل نشست: من درباره ی حرفای اون روزت فکر کردم.

-:کدوماش؟

-:همونایی که گفتی ازدواج کنم و سر و سامون بگیرم.

افتخاری رضایتش را پشت یک خوبه ی ساده پنهان کرد: به شمس الدین میگم دخترایی که برات مناسبن پیدا کنه.

-:لازم نیست.

افتخاری با تعجب پرسید: کسی رو زیر سر داری؟

-:اوهوم.

افتخاری که شک به یقین داشت که مهران دوباره سر به سرش می گذارد با حرص پرسید: کی؟

-:اون دختری که تو هتل آمارشو بهت داده بودند یادته؟!

چشمان افتخاری از عصبانیت از حدقه بیرون زد: با اون؟ مگه عقلتو از دست دادی؟

مهران در کمال خونسردی سر تکان داد: آره... با اون! در ضمن عقلمم هنوز سرجاشه!

افتخاری به ناگاه از کوره در رفت. برای اولین بار در طول این سالها فراموش می کرد مردی که رو به رویش نشسته، پسری ست که سعی در به دست آوردن دلش دارد. طی حرکتی غیرارادی دست پیش برد و اولین چیزی که دم دستش آمد را از روی میز برداشت و با قدرت به سمتش پرتاب کرد. تمام این حوادث آنقدر سریع اتفاق افتاد که مهران مجال واکنش نیافت. حتی اگر مجالش را هم داشت، بختک خاطرات کودکی چنان او را محکم به صندلی چسبانده بود که حتی یک میلیمتر هم نمی توانست تکان بخورد. همانطور که اسب بلورین به سمتش پرواز می کرد یاد لیوان مشروبی افتاد که پریا سالها پیش به سمتش پرتاب کرده بود. همان لیوانی که سالها پیش او را روانه ی بیمارستان کرده بود و همانجا دریافته بود هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن دارد. همانجا دریافته بود سرنوشت نقشه های بزرگی برایش دارد و همچنان فهمیده بود که این بار از دست مرگ فرار کرده است. اما بعدها که بزرگتر شد و حوادث بیشتری برایش رخ داد فهمی که نه تنها آن دفعه که همیشه از دست مرگ فرار می کرد؛ گویا فرشته ی مرگ قصد ندارد حتی از یک کیلومتری اش گذر کند. تندیس شیشه ای پس از برخورد به هدف جهید و روی زمین افتاد و چند تکه شد. افتخاری که تازه عقلش سرجایش آمده بود ناباورانه به صورت مهران خیره شد. مهران آب دهانش را به زحمت فرود داد و آرام با سر انگشتانش استخوان گونه اش را لمس کرد. درد شدیدی در سرتاسر جمجمه اش پخش شد دردش حتی بیشتر از لحظه ی برخورد بود و ثانیه به ثانیه هم بیشتر می شد. انگشتانش را جلوی چشمانش گرفت و به مایع قرمز رنگ روی آنها خیره شد. در ورای انگشتانش صورت خشمگین افتخاری قرار داشت. افتخاری نمی خواست کوتاه بیاید بنابراین فریاد زد: گمشو بیرون!... گمشو!

نفس عمیقی کشید و از جا برخاست: به هر حال اون از امروز اینجا می مونه، ما هر چه زودتر سعی می کنیم مراسمو برگزار کنیم چون نمی خوایم زیاد بزرگ باشه.

افتخاری از شدت عصبانیت صندلی اش را چنگ می زد اما مهران دست بردار نبود. با وجود پاداش نه چندان جالبش همچنان سعی داشت تمام حرفش را بزند.

"گمشو بیرون!" در حالیکه سعی می کرد آرامشش را به دست آورد این را زمزمه کرد. مهران بی توجه به موقعیت ادامه داد: امشب با هم شام می خوریم! وقتتو خالی بزار!

مهران نمی خواست تسلیم شود و این کاسه ی صبرش را لبریز می کرد. بیخیال تمام اتفاقات و تمام روابط و تمام پیش آمدها شد و پرونده هایی که روی میز قرار داشتند را برداشت و همه را به سمتش پرتاب کرد: گمشو... گمشو عوضی، مرتیکه ی حرومزاده!

همانطور که مورد اصابت آماج حملات افتخاری قرار میگرفت؛ چه لفظی و چه فیزیکی روی گرداند و به سمت در رفت.
     
#289 | Posted: 24 Oct 2015 21:42
عماد کلافه سرش را به فرمان تکیه زد. تمام شب را به این موضوع فکر میکرد. همه چیز عقلانی به نظر میرسید اما باز هم نمی خواست قبول کند. برای اولین بار قلبش حرفی میزد که اصلا با عقل جور در نمی آمد. برای اولین بار عقل و قلبش با هم درگیر شده بودند. از لحظه ای که قدم به اتاق افتخاری گذاشته بود دنیا برایش جهنم شده بود، آرزو میکرد که همان موقع گیر می افتاد، آرزو میکرد پیش از آنکه فرصت دیدن آن کاغذ را داشت مهران سر میرسید! کاش میمرد و آن کاغذ را نمیدید. کاش همان لحظه زلزله ای ، چیزی اتفاق می افتاد اما آن کاغذ را نمیدید. حتی به این اندیشید که کاش عمارت طاووس مورد اصابت چند موشک قرار میگرفت اما... اما آن کاغذ را نمیدید!

سر بلند کرد و به ساختمان که نمای سنگی سفید داشت خیره شد، قدیمی بود اما دلنشین! همانطور که او دوست داشت. زیرلب زمزمه کرد: اشتباه میکنم، نه! بگو که اشتباه میکنم... امکان نداره، امکان نداره تو این کارو کرده باشی... امکان نداره!

سعی کرد به خود قوت قلب بدهد. لبانش را به هم فشرد و در دل گفت: اون اینطور آدمی نیست، اون منو نمیفروشه،... اون منو نمی فروشه!

با سر تائید کرد: آره... اونکه آدم فروش نیست! چرا من همیشه الکی به بقیه شک میکنم... باید حداقل یه بار تو عمرم بهش اعتماد کنم، اون لیاقتشو داره!

به صندلی تکیه زد: حتما یه دلیلی داره، آخه اصلا افتخاری از کجا باید اونو بشناسه، حتما یه بوهایی برده و دربارش تحقیق کرده، امیرارسلان تو این کارا خیلی خوبه، کلی آدم داره واسه زیرو رو کردن زندگی آدما! آره همینه! همینه!

ناگهان با عصبانیت مشتش را روی فرمان کوبید. با عصبانیت فریاد زد: هر چقدم این حرفو بزنم چیزی عوض نمیشه! داره چه غلطی میکنه که همچین اتفاقایی افتاده... مگه بهش نگفتم حواسشو جمع کنه، مگه نگفتم اون دهن گشادشو جلو هر کس و ناکسی باز نکنه!

سر خم کرد: شایدم خودش منو فروخته!

با ناامیدی زمزمه کرد: نباید بهش اعتماد میکردم... نباید به همچین کسی اعتماد میکردم... از همون اولم مسخره بود که فکر میکردم اون با بقیه فرق داره!

نگاه ترسناکش را به ساختمان دوخت: باید از خودش بپرسم!

بی معطلی سوییچ را بیرون کشید و از ماشین پیاده شد. بی آنکه نگاهی به اطراف بیندازد از خیابان رد شد و به سمت در کرم رنگ رفت. کلید را از جیبش در آورد و در را گشود. نگاهی به پله های سنگی انداخت. برای لحظه ای تردید کرد. چیزی که بالای این پله ها منتظرش بود، جوابی که قرار بود بشنود او را میترساند. با اینکه مدام به خود دلگرمی میداد اما ته دلش میدانست که حقیقت چیست و این آزارش میداد. برای اولین بار در زندگی اش واقعا دلش میخواست که اشتباه کرده باشد اما...

در را بست و به سمت پله ها رفت. باید خود را به طبقه سوم میرساند. به طبقه سوم که رسید، به سرعت به سمت واحد سمت چپ رفت و زنگ در را فشرد. صدایی از پشت سر او را متوجه واحد بغلی کرد. سعی کرد آرام باشد. به سمت مرد که در آستانه در ایستاده بود برگشت.

-:به به... عماد خان! کم پیدایی!

-:سلام... یه کم سرم تو شرکت شلوغه!

-:به هر حال خوب نیست که یه زن جوونو تو خونه تنها بزاری! میدونی که این روزا دزد زیاد شده!

عماد با کنایه گفت: همینطوره... ولی ما زیاد لازم نیست نگران باشیم، چون شما همیشه اینجایین، نه؟!

مرد که گویا منظورش را نفهمیده بود گفت: به هر حال من که نگهبان خونه شما نیستم، منم کار و زندگی دارم! زنت کم سن و سال و خامه واسه همین این حرفا رو میگم، خوب نیست زیاد تنها بمونه...

-:از اینکه نگرانشین ممنون... واسه همین تو فکر اینم که یکم کارم و کم کنم!

اشاره ای به در کرد: حالام اگه اجازه بدین باید برم، خیلی خسته ام ، میخوام یکم استراحت کنم!

با حرص کلید را در سوراخ جاسازی کرد و در را گشود. وارد که شد پشت سرش در را به شدت کوبید. میخواست عصبانیتش را سر در خالی کند یا میخواست توجهش را جلب کند؛ خودش هم نمی دانست در هر صورت موفق نشد چون نه از عصبانیتش کاسته شد و نه کسی فریادرس در شد.

برای لحظاتی جلوی در ایستاد و منتظر ماند. باید خود را میرساند، با این سروصدا باید می آمد، یعنی خانه نبود. باید صدایش میکرد؛ اگر صدایش میکرد با چه لحنی! با صدایی بلند تا خشمش را نشان دهد یا با حالت همیشگی اش!؟ پاسخ هیچکدام از این سوالها را نمی دانست. پیش از این یقه ی بسیاری را گرفته بود، پیش از این با افراد زیادی دعوا کرده بود، سر بسیاری فریاد زده بود؛ تجربه ی زیادی در این کارها داشت اما... اما هیچ کدام از آن اشخاص او نبودند و هیچکدام انقدر به او نزدیک نبودند. هیچ کدام آنقدر نزدیک نبودند که رازی را، خانه ای را و زندگی را با او شریک شوند.

تصمیم گرفت کاری نکند. کفشهایش را در آورد و همانجا رهایشان کرد. وارد سالن شد و نگاهی به دور و اطراف انداخت. آشپزخانه خالی بود، همانجایی که اگر خبر آمدنش را میشنید به سرعت برایش غذایی میپخت. اتاق نشیمن هم مانند همیشه تمیز و مرتب بود. از کنار کاناپه یاسمنی گذشت و به سمت در سفید رنگ رفت. مکث کوتاهی کرد و در را گشود. نگاهی به روی تخت خواب دو نفره انداخت. وسیله ی زیادی آنجا نبود، یک کمد و تخت و میز آرایش. برگشت و در را بست. به سمت اتاق کناری رفت. آنجا هم خبری نبود. حتی سرویس را هم گشت اما کسی نبود. پس از جستجوی کوتاه روی کاناپه نشست. به انعکاس صورت خود بر صفحه ی تلویزیون خیره شد.

از اینکه خانه نبود خوشحال بود یا ناراحت. میخواست از هر برخورد خصمانه ای جلوگیری کند. شاید عدم حضورش به او فرصتی میداد تا خودش را جمع و جور کند اما از طرفی این موضوع عصبی ترش میکرد، میخواست هر چه زودتر موضوع حل شود. میخواست هر چه سریعتر پی به بی گناهی اش ببرد.

ناگهان صدای آتش در گوشش پیچید: اول تک تک ناخوناشو میکشم...

دستش را با حرص مشت کرد. آنقدر با قدرت این کار را کرد که ناخنهای کوتاهش در کف دستش فرو رفتند. سعی کرد به چیز دیگری بیندیشد اما بی فایده بود.

-: بعدش انگشتاشو بند به بند میبرم... نباید اسون بمیره...

از عصبانیت به کوسن سفید رنگ چنگ زد و با حرص فشارش داد. دوباره همان صدا، دوباره همان لحن ترسناک و دوباره همان کلمات وحشتناک... شاید اگر این کلمات از دهان کس دیگری خارج میشدند اینقدر جدی نمیگرفتشان، شاید با خود میگفت فقط از روی عصبانیت بوده باشد اما رئیس... رئیس آدم این حرفها نبود. از تصور اینکه او گناهکار باشد و آتش این موضوع را بفهمد لرزه بر جانش افتاد.

ناگهان عصبانیت تمام وجودش را پر کرد. کوسنی را که در دست داشت با خشم به سمت ال ای دی پرت کرد. صفحه ی تلویزیون پس از برخورد لرزید و کوسن به زمین افتاد. دست برد و از جیب شلوارش پاکت سیگاری بیرون آورد. پاکت تقریبا خالی بود و در ته آن تک سیگاری خوابیده بود. آن را بیرون آورد و گوشه ی لبش گذاشت. پاکت را مچاله کرد و به گوشه ای انداخت. فندکش را در دست گرفت و فیتیله اش را چرخاند. با اینکه چندین بار اینکار را تکرار کرد و بیرون امدن جرقه ها را دید اما خبری از آتش نبود. فندک را با عصبانیت به زمین کوبید: تو هم بازیت گرفته!؟!

با عصبانیت سیگار را از گوشه ی لبش گرفت و مچاله اش کرد و به کناری انداخت. دوباره به تصویرش خیره شد. دوباره کابوسها به سراغش آمد. معمولا حافظه ی خوبی نداشت و این چیزها در یادش نمیماند اما حالا چگونه بود که تهدیدات رئیس را کلمه به کلمه در یاد داشت. به نظرش مسخره می آمد و زجرآور!

"تاوان میده. خیلی ام بد میده. نباید اسون بمیره... اول تک تک ناخوناشو میکشم، بعدش انگشتاشو بند به بند میبرم؛ جوری که آرزو کنه که ای کاش انگشت نداشت! میدونی ، انگشتا خیلی مهمن... نبودشون زندگی رو سخت میکنه... اما این ادم از بودنشون پشیمون میشه...؛ جوری که آرزو کنه که ایکاش انگشت نداشت!"

اعصابش آنقدر خراب بود که فقط سیگار میتوانست آرامش کند. دوباره دست در جیب کرد. تک تک جیبهایش را گشت اما چیزی نیافت. ناگهان یادش آمد که پاکتی را محض اطمینان در کشوی میزش نگه داشته است. بلافاصله برخاست و به سمت اتاق خودش رفت. در را که باز کرد اولین چیزی که توجهش را جلب کرد تختخواب تک نفره اش بود؛ شب های زیادی رویش نخوابیده بود؛ حتی به سختی آخرین بار را به خاطر می آورد. او صاحب این خانه نبود، تنها مسافری بود که گاهی شبها مهمان خانه میشد. نگاهی به میز تحریر گوشه ی اتاق انداخت. به سرعت به سمتش رفت و کشوی اول را عقب کشید. به محض دیدن پاکت بازنشده و فندک کنارش لبخند رضایتبخشی روی لبش نقش بست.

به سرعت دست به کار شد و سیگاری برای خودش روشن کرد. با اولین پک گویا به جان مرده روح تازه دمیده شد. خیالش راحت شد. به میز تکیه زد و از پشت پرده های سبز نیمه کشیده بود ساختمانهای اطراف خیره شد. اولین سیگار را دود کرد، نگاهی به دور و بر انداخت. زیرسیگاری دور و برش نبود. ته مانده ی سیگار را در دست گرفت و با خشم روی میز فشرد تا خاموش شود. میدانست این کار چقدر عصبانی اش میکند اما باز هم این کار را کرد. میخواست کارش را جبران کند. سیگار دیگری بیرون آورد و خواست روشنش کند که دست نگه داشت. گویا چیزی به ذهنش خطور کرده بود. برگشت و نگاهی به کشوی بیرن کشیده شده انداخت. دوباره سر بلند کرد و اطراف را نگریست. ناگهام فندک را روی زمین انداخت و به سمت اتاقش رفت.
در را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت. برای لحظه ای گیج بود، نمی دانست باید از کجا شروع کند. چشم به کمد لباسهایش دوخت و بی آنکه چشم از آن بردارد به سمتش رفت و درهایش را گشود. به سرعت مشغول جستجو شد. لباسهایش را به هم ریخت، لوازمش را... برایش مهم نبود تنها میخواست خودش را آرام کند. وقتی از کمد چیزی دستگیرش نشد به سمت پا تختی رفته و آن را نیز زیر و رو کرد. اما چیزی نیافت. به دیوار تکیه زد. نفس نفس میزد، گویی کوه کنده است. لبخندی صورتش را پوشاند. نگاهش روی لباسها و جعبه های روی زمین چرخید، احساس عذاب وجدان میکرد اما از طرفی هم خوشحال بود.
نگاهی به ساعت انداخت. هنوز وقت برای جمع و جور کردنشان داشت، تا او از موضوع با خبر نشود. خم شد و جعبه ای را از روی زمین برداشت و خواست محتویاتش را درونش بریزد که نگاهش افتاد به میز آرایش و کشوهایش. با تردید جعبه را روی زمین رها کرد. راست شد و به میز خیره شد. آرام به طرفش رفت و کشوی اول را بیرون کشید. دست برد و وسایلش را زیر و رو کرد باز هم دست خالی برگشت. کشوی دوم هم دستکمی نداشت. با خیال راحت کشوی سوم را بیرون کشید. تعدادی کاغذ و خودکار فضایش را اشغال کرده بود. تکانی به کاغذها داد و خواست کشو را ببندد که چیزی توجهش را جلب کرد. دست برد و آن را بیرون کشید. گوشی مشکی رنگ موبایل را در مقابل چشمانش گرفت. مطمئن بود که این گوشی را قبلا ندیده بود. گوشی او نبود. زیرلب زمزمه کرد: این گوشی ماله کیه؟! چرا باید یه گوشی دیگه داشته باشه؟!
عقب عقب رفت و روی تخت نشست. لحظه به لحظه شکش بیشتر میشد. دکمه ی گوشی را فشرد و روشنش کرد. صفحه ی رمز را که دید با حرص گفت: حالا رمز لعنتیشو از کجا بیارم!؟
لحظه ای اندیشید. چینی بر پیشانی انداخت: سال تولدش...
پیغام ارور را که دید زمزمه کرد: نه... باباش... سال تولد باباش... کی بود!؟!!
باید عاقلانه انتخاب میکرد. تنها دوبار فرصت داشت. کمی اندیشید؛ او علایق زیادی نداشت و همین کار را سختتر میکرد. چینی بر پیشانی انداخت: نکنه...
رمز جدیدی وارد کرد و در عین ناباوری قفل باز شد. با ناراحتی توام با شگفتی زمزمه کرد: یعنی این دختر به جز من هیچ کس و نداره؟!!
این را خودش میدانست، از خیلی وقت پیش اما... اما انتظار این را نداشت. انتظار نداشت که چنان نقش مهمی در زندگی اش داشته باشد؛ برای او عماد همه چیزش بود. نگاهی به عکس خودش روی پاتختی انداخت. گفته بود که وجود آن عکس آرامش میکند انگار که همیشه کنارش است!
از جا برخاست.حالا وقتش نبود، حالا وقت به یاد آوردن خاطرات نبود. نباید پایش میلرزید، نباید دلش میلرزید.
پیش از آنکه صفحه ی گوشی خاموش شود، شروع به چک کردن پیامکها و تماسها کرد. هیچ پیامکی وجود نداشت، معلوم بود که از پیش همه شان پاک شده اند و در لیست تماس هم تنها یک شماره قرار داشت؛ یک شماره ناشناس. گوشی خود را بیرون آورد و شماره را وارد کرد. در گوشی اش سیو نشده بود. به سرعت شماره ی عماد* را گرفت. پس از چند زنگ تماس برقرار شد. بی معطلی گفت: عماد... چک کن ببین این شماره مال کیه؟!
پس از خواندن شماره گفت: چقدر طول میکشه؟
-:یه کم... وایسا!
دقایق کشنده که نفسش را بند آورده بود به زحمت سپری میشد.
-:الو... شماره ثبت نشده!
-:واقعا؟!
-:آره... اما یه کم صبر کنی میتونم معلوم کنم که به کدوم دکل مخابراتی وصله الان!
-:صبر میکنم!
-:تهران کافیه، یا شهرای دیگه رو هم بگردم؟
-:نه... همون تهران.
-:راستی... هزینه ی کارای شخصی جداست، میدونی که!
بی حوصله گفت: تو پیداش کن، من هر چقدر بخوای بهت میدم!
پاسخی دریافت نکرد. مردد گفت: الو... میشنوی؟
لحظاتی بعد صدایی آمد: یه لحظه... اوهوم... پیداش کردم!
-:خوب، کجاست؟
-:اول بگو ببینم این شماره کیه؟
-: نمی دونم، واسه همین ازت خواستم پیداش کنی دیگه!
-:ربطی که به افتخاری نداره؟
عماد سعی کرد آرام باشد: افتخاری چیه بابا؟ یه مسئله شخصیه. حالا میگی؟
-:گوشی در حال حاضر وصله به یه آنتن تو محله ای که عمارت طاووس هست.
عماد ناامیدانه زمزمه کرد: عمارت طاووس؟
-:آره... واسه همین پرسیدم ربطی به افتخاری داره یا نه؟
-:باشه... به کسی هم نگو.
-:اگه پولمو بدی، نمی گم!
شاکی گفت:گفتم که میدم...
و با عصبانیت تماس را قطع کرد. به شماره ای که در دست داشت خیره شد: عمارت طاووس... خوب، شاید مال یکی دیگه ست! عجیبه، اما شاید اتفاقیه!
موهایش را عقب فرستاد و در دل گفت: اینقدر بهونه الکی جور نکن...
دست در جیب شلوارش فرو برد و گوشی دست دومی را بیرون آورد و از بین سیمکارتهایی که در کیف پولش داشت یکی را درون گوشی قرار داد و روشنش کرد. نگاهی به شماره کرد و شروع به وارد کردن شماره در گوشی جدید کرد. دکمه ی ثبت تماس را فشرد و گوشی را به گوشش چسباند. چندین بار زنگ خورد اما کسی تماس را جواب نداد. قطع کرد و دوباره زنگ زد. باز هم کسی جواب نداد. دیگر داشت ناامید میشد که صدای مردی در گوشش پیچید: بله؟!!
به سرعت دست به دهان گذاشت. سعی کرد صدایش را تغییر دهد تا شناخته نشود بیخیال گفت: حمید داداش کجایی؟
-:اشتباه گرفتین!
-:باشه.
تماس را قطع کرد و گوشی را کنارش رها کرد. نفس راحتی کشید. باورش نمیشد، خودش بود، صدای خودش بود؛ صدای شمس الدین دست راست افتخاری! حق با او بود، تمام این مدت حق با او بود.
روی کاناپه دراز کشید و سیگاری روشن کرد. برای تمام سوالاتش فقط یک جواب وجود داشت و برای تمام اتفاقات فقط یک توضیح وجود داشت؛ خیانت!
دود سیگار را با حرص بیرون داد و مستاصل زمزمه کرد: آخه من با تو چیکار کنم، فرشته! نه راه پیش گذاشتی واسم نه راه پس...
دیگر حتی عصبانی هم نبود، ناراحت هم نبود، حسش فراتر از همه ی اینها بود. حسی که تا به آن روز تجربه نکرده بود، یک حس جدید؛ حسی مثل ناامیدی؛ ناامیدی از تمام دنیا و از خودش...
ساعتها همانطور روی مبل ماند. ساعتها به سقف خیره شد. ساعتها سیگار دود کرد و ساعتها به این موضوع فکر کرد. مهم نبود چندبار به اتفاقات دیشب و امروز فکر کند، دوباره همان حس به سراغش می آمد. خیز برداشت و ته مانده سیگار را روی میز فشرد. میدانست اینکار ناراحتش میکند اما برایش اهمیت نداشت؛ میخواست غمی را که تحمیل کرده بود جبران کند، حتی اگر بسیار کم باشد. میخواست هرطور شده عصبانی اش کند. میخواست از جا بلند شود و تمام خانه را به هم بریزد اما... حوصله ی این کار را هم نداشت. غلطی زد و به ورودی خیره شد. چرا نیامده بود. چرا دیر کرده بود. پوزخندی زد؛ هنوز هم نگرانش میشد.
دوباره به سقف خیره شد. سیگار دیگری روشن کرد و در دریای افکارش غرق شد. صدای باز شدن در توجهش را جلب کرد اما واکنشی نشان نداد. دقایقی بعد اندام ظریف زنی در آستانه پدیدار شد. با دیدن عماد که روی کاناپه ولو شده بود لبخندی زد: اومدی؟!
غلظت دود سیگار در اتاق آنقدر زیاد بود که گلویش گرفت. سرفه ای کرد. چینی بر پیشانی انداخت: چیزی شده؟
باز هم جوابی نشنید. به این رفتارش عادت داشت، حتما باز هم مشکلی برایش پیش آمده بود. بی هیچ حرف اضافه ای به سمت مبل رفت. خریدهایش را روی مبل گذاشت و به سمت پنجره رفت. همانطور که پنجره را باز میکرد گفت: خودتو با سیگار خفه نکن!
شالش را از سر بازکرد. همانطور که دکمه های مانتوی سیاهرنگش را یکی یکی باز میکرد گفت: ناهار خوردی؟ چون نگفته بودی میای، ناهارو بیرون خوردم. میخوای واست غذا بپزم؟
پشت اوپن ایستاد و به جسم بی حرکتش خیره شد. میخواست به حرفش بیاورد اما عماد مقاومت میکرد. ناامید نشد. ادامه داد: بیرون سرده! میخوای چایی درست کنم؟
بالاخره طاقتش طاق شد: عماد... میشنوی چی میگم؟
از جا برخاست. سیگارش را خاموش کرد و نگاهی به فرشته انداخت. لبخند مهربانی تحویلش داد: از چیزی ناراحتی؟
بلند شد و به سمتش رفت: آره!
-:میخوای چیزی بگی؟
رو به رویش ایستاد: آره!
شانه ای بالا انداخت: خوب، بسم الله!
گلویش را صاف کرد: یه کم اوضاع پیچیده شده! یادته بهت گفتم که رئیس دنبال خائنه؟
به سمت سینک رفت و کتری را پر آب کرد: اوهوم!
منتظر ماند تا اجاق را روشن کند. زیر کتری را روشن کرد و به سمتش برگشت. عماد به چشمانش خیره شده بود و این اوضاع را سختتر میکرد.
سعی کرد عادی رفتار کند. امکان نداشت عماد به او شک کرده باشد: خوب؟
-:پیداش کردم.
ابرویی بالا انداخت: واقعا؟
با قساوت قلب گفت: آره... اما نمی دونم تحویلش بدم یا نه؟
بیخیال گفت: چرا؟
عماد برخلاف دقایقی پیش با مهربانی گفت: آخه اون هر آدمی نیست...
-:شاید اشتباه کردی و اون بی تقصیره!
لبانش را به هم فشرد. از اینکه تظاهر به بیخبری میکرد بیشتر حرصش میگرفت. گوشی را که در دست داشت روی سنگ مرمر گذاشت. به ناگاه رنگ از صورتش پرید اما چیزی نگفت. عماد که تغییر حالتش را به طور واضح حس کرده بود گفت: نمی خوای بگی این چیه؟
حق به جانب گفت: اتاقمو گشتی؟
-:اوهوم... آره... گشتم! حالا تو جوابمو بده.
-:گوشی دوستمه، پیش من جا مونده.
-:دوستت منو میشناسه؟
-:آره... یعنی نه!
دیگر تابش را نداشت. عماد در حالت عادی هم ترسناک بود چه برسد به حالا که عصبانی هم بود. دست و پایش را گم کرده بود، نمی دانست چه جوابی بدهد.
-:اگه نمیشناسه پس چطوری تاریخ تولد من رمزشه؟
-:بازش کردی؟
-:آره... خیلی سخت نبود.
-:نمی دونم، باید ازش بپرسم!
-:دوستت آدم جالبیه! همه ی پیاماشو و شماره هاشو پاک میکنه، هیچ عکس و فیلمیم نداره، اصلا واسه چی گوشی خریده!؟
-:آخه تازه خریدتش.
-:اوهوم... اما یه شماره ای توش بود. حدس بزن شماره ی کی؟
فرشته آرام آب دهانش را فرو خورد: من چه بدونم!
عماد واقعا عرصه را برایش تنگ کرده بود. نیاز به تنفس داشت.باید به دور از چشمش نفسی تازه میکرد. نگاهی به کتری انداخت. با خود اندیشید: چرا نمی جوشه؟
خواست به سمت اجاق گاز برود که عماد مچ دستش را چسبید و با حرص آن را به اوپن کوبید. دردش گرفت. با درد به عماد خیره شد. چشمانش پر خون شده بود و صورتش سرخ. محکم او را به سمت خود کشید.
از درد نالید: عماد... ولم کن!
در چشمانش خیره شد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت: چرا این کار و کردی؟
-:من که کاری نکردم!
این حرفش مثل این بود که روی آتش نفت بریزد. عماد ناگهان از کوره در رفت. با دست راستش او را بیشتر به سمت خود کشید و با دست چپش هم فکش را گرفت و فشرد: از کی خبرچین افتخاری شدی؟
     
#290 | Posted: 30 Oct 2015 18:38
با این حرفش آب پاکی را ریخت روی دستش. عماد کاملا از حرفش مطمئن بود و این او را میترساند. دیگر جایی برای بهانه اوردن و انکار نمانده بود، عماد از همه چیز خبر داشت. بار این حرف آنقدر سنگین بود که درد بازویش را به کلی فراموش کرد. عماد که پاسخی از فرشته نشنید عصبانی تر شد. بیشتر تکانش داد تا به حرف بیاید. هنوز هم امید داشت، امید داشت که انکارش کند، که بگوید اشتباه میکند. اما... اما فرشته خلافش را انجام داد.

قطره اشکی از گوشه ی چشمش بیرون پرید. ناگهان دست عماد لرزید؛ دستش بود یا دلش، مطمئن نبود. دندانهایش را از حرص به هم سایید؛ از دست خودش بیشتر عصبانی بود که هنوز هم فرشته برایش مهم است. با عصبانیت به عقب هلش داد و فریاد زد: چرا؟ ... چرا؟

فرشته از شدت ضربه عقب عقب رفت و به یخچال برخورد کرد. یخچال بر خود لرزید. فرشته که دیگر صبرش تمام شده بود، به هق هق افتاد. میان گریه هایش فریاد زد: به خاطر تو... به خاطر توی عوضی بود! هش به خاطر تو بود.

پوزخندی زد: من؟ مسخرم کردی؟

بغضش را فرو داد: میدونی هر شب که بهم زنگ نمیزدی به چی فکر میکردم، به اینکه باز چی شده؟ به اینکه باز داری کی رو میکشی؟ مثل احمقا نگرانت بودم که نکنه یکی از اون تیرا بخوره بهت! به خاطر تو بود... به خاطر تو...

عماد غرید: دروغ نگو... من هیچ اهمیتی واست نداشتم...

با لحن آرامتری ادامه داد: اگه مهم بودم منو مسخره خاص و عام نمیکردی! الان هم رئیس داره به ریشم میخنده هم افتخاری...

فرشته که از شدت اشک صدایش گرفته بود سعی کرد فریاد بزند: رئیس... رئیس... مگه این آدم کیه که انقدر دنبالشی... اونم یکیه عین افتخاری! چه فرقی با هم دارن؟! هان؟! هان؟

ناامیدانه پاسخ داد: تو دیوونه شدی... دیوونه!

-:آره... دیوونه شدم! تو دیوونم کردی... کاری کردی عاشقت بشم، که دوست داشته باشم... بعدشم ولم کردی و رفتی... فکر کردی جونت فقط واسه خودت مهمه!

عماد آرام عقب رفت: بهت گفتم... گفتم دوسم نداشته باش... بهت گفتم که تو تو زندگی من فقط یه مهمونی... گفتم!

فرشته با پشت دست اشکهایش را پاک کرد: که چی؟ فکر کردی اگه بگی عاشقم نشو، عاشقت نمیشم... انقدر احمقی! مگه تو خدایی که به یکی بگی چیکار کنه چیکار نکنه! اگه میخواستی عاشقت نشم نباید میومدی دنبالم، نباید بهم اهمیت میدادی، نباید...

هجوم دوباره اشک فرصت حرف زدن را از فرشته گرفت. روی زمین کف آشپرخانه چنبره زد و شروع به گریه کرد. با خود اندیشید که دیگر حرفی برای گفتن ندارد اما داشت؛ دلش پر از درد بود، سرش پر از فکر بود، سینه اش پر از حرف بود اما چه فایده؟! وقتی گوشی برای شنیدن نبود. عماد مثل همیشه سنگدل بود و آتش محبت فرشته در او اثر نمیکرد. عماد به صورت فرشته خیره شد. این اشکها دلش را میسوزاند. او ارزش این اشکها را نداشت. او ارزش این را نداشت که قلب مهربان فرشته برایش بتپد.

لبش را گاز گرفت. آرام، طوری که فرشته متوجه نشود سینه اش را صاف کرد تا صدایش نلرزد؛ تا مثل همیشه سرد و بیروح به نظر برسد. گفت: باید بری... تو دیگه تو این خونه جایی نداری!

فرشته ناباورانه سر بلند کرد. باورش نمیشد عماد انقدر بی احساس باشد. برای لحظه ای اندیشید که شاید اشتباه شنیده است، اما عماد خیلی زود این خیال خام را از او گرفت.

صدای گریه ی فرشته که قطع شد ادامه داد: دیگه تو زندگی منم جا نداری؟ انگار اصلا هم دیگرو نمی شناسیم... وسایلتو جمع میکنی و از این خونه میری! واسه همیشه گم میشی، از جلوی چشام گم میشی...

با بددلی ادامه داد: دیگه نمی خوام ببینمت! گورتو از زندگی و خونم گم کن...

فرشته به زحمت لب گشود: ع... عماد! عماد!

با عصبانیت فریاد زد: خفه شو... خفه شو...

انگشت اشاره اش را به لبانش فشرد: شششش... هیچی نگو! تو حق نداری هیچی بگی! اصلا با چه رویی میخوای حرف بزنی!

فرشته چهار دست و پا به طرف اپن خزید. با دست لرزانش گوشه ی سنگ را چسبید و به زحمت خودش را بالا کشید: غلط کردم عماد... غلط کردم... تو رو خدا... عماد...

با عصبانیت به سمتش برگشت؛ طوری که فرشته از ترس خاموش شد. از چشمانش آتش میبارید. صورتش سرخ و برافروخته شده بود. پره های بینی اش از عصبانیت گشاد شده بود و صدای نفسهایش فضا را پر کرده بود.

این سزای کاری بود که انجام داده بود. سزای فداکاری به خاطر عشقش بود، به مردی که چیزی از عشق نمیفهمد! این بهایی بود که باید میپرداخت برای آنکه سعی کرده بود عماد را از آن جهنم نجات دهد. باید از ان خانه میرفت؛ تنها خانه ای که در تمام عمرش داشت. تنها خانه ای که در داشت، پنجره داشت و داخلش مردی خانه داشت که تمام دنیایش بود. دیگر چیزی نگفت، سرش را پایین انداخت و سرنوشتش را قبول کرد. بیش از این نمی خواست خورد شود، به اندازه ی کافی غرور نداشته اش را زیر پای این مرد انداخته بود، به اندازه ی کافی برای به دست آوردنش تلاش کرده بود! دیگر نمی توانست، دیگر نمی خواست این مرد را دوست داشته باشد. باید از او جدا میشد، باید از او و خاطراتش جدا میشد و این کار را با ترک این خانه آغاز میکرد.

با صدای به هم خوردن در به خود آمد. به جای خالی چند لحظه پیشش خیره شد؛ عماد رفته بود. برای همیشه رفته بود و این پایان ماجرا بود. پایان داستان فرشته و عماد.

عماد در را که گشود زن چادری بالای پله ها به سرعت ناپدید شد. نگاهی به در نیمه باز همسایه ی رو به رو کرد و بی توجه به آنها در را پشت سرش کوبید. با خشم پله ها را دوتا یکی پایین رفت. باید میرفت یک جای امن، جایی که هیچ ناراحتی ای نباشد. اما کجا باید میرفت، همین الان غار امنش را ترک کرده بود. همین الان خانه ای که در یک سال و نیم گذشته مامن تنهایی و استرسش بود را ترک کرده بود. همین الان زنی را که همیشه با لبخند به پیشوازش می آمد و تمام غم هایش را از دلش پاک میکرد رها کرده بود. همین الان که پله های این ساختمان را پایین میرفت پشت سرش تمام دلخوشی اش را جا میگذاشت و میرفت.

خودش هم نمیدانست که کی به پایین پله ها رسیده بود و کی عرض خیابان را طی کرده و به درون اتومبیلش خزیده بود. حال خوشی نداشت. آنقدر که حتی نمی توانست درست پشت فرمان بنشیند و از آنجا دور شود. همانطور روی صندلی راننده نشسته بود. پاهایش را حس نمیکرد. درب اتومبیل را باز گذاشته بود و پاهایش را از آن اویزان کرده بود. دوباره به ساختمان نگریست؛ از پشت پرده ی اشکی که چشمانش را پوشانده بود این ساختمان کلنگی چقدر زیبا به نظر میرسید.

ناگهان بغضش ترکید. همانطور که هق هق میکرد، بریده بریده زمزمه کرد: منو ببخش فرشته... ببخش که اونقدر باهوش نیستم که جلوی رئیس وایسم، ببخشم... اما این تنها راهشه؛ فقط اینطوری میتونم از دست رئیس نجاتت بدم... باید بری، باید گم و گور شی! اینطوری اون هیچ وقت پیدات نمیکنه، هیچ وقت پیدات نمیکنه تا بتونه اذیتت کنه!
     
صفحه  صفحه 29 از 36:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites