تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 6 از 36:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  35  36  پسین »  
#51 | Posted: 8 Jan 2014 17:20
مرد مشتاقانه گفت: آقاي فريمان... تعريفتون و از خيلي ها شنيدم...!
انريكو لبخند بر لب گفت: مثل اينكه خيلي مشهور شدم!
آدريانا صدفي از درون سيني برداشت: اما من تا وقتي كه انريكو رو نديده بودم نمي شناختمش!
-:شايد چون فقط دو ساله كه برگشتم اينجا!
-:آقاي فريمان... ميخواستم درباره ي يكي از پروژه هام باهاتون صحبت كنم!
انريكو دست در جيب كتش كرد و كارتي را بيرون كشيد: فكر نكنم اينجا جاي مناسبي براي حرف زدن در اين مورد باشه...
كارت را به طرف مرد گرفت: اگه با منشيم تماس بگيرين مي تونيم بعدا در اين مورد صحبت كنيم!
مرد كه انگار منتظر همين بود سريع كارت را گرفت و جمع آنها را ترك كرد.
آدريانا موهايش را كمي كنار زد: فكر نميكردم انقدر طرفدار داشته باشي!
انريكو به طرف او چرخيد. نيم نگاهي به ياس كه در وسط سالن چيزي را جستجو ميكرد انداخت و با لبخند گفت: حالا كجاش و ديدي!
مرد به طرف مكان اوليه اش به راه افتاد. ياس با چشمانش سالن را 180 درجه كاويد تا تيموري را بيابد اما نا موفق بود.
-:دنبال من ميگردي!
ياس حركتي نكرد. لبخندي زد و به سمتش برگشت: آقاي تيموري! فكر نميكردم بياي!
بي علاقه ادامه داد: اينجا چيكار ميكني!؟
تيموري كه مردي مسن با صورتي گرد و دماغي كوفته اي بود عينك مستطيلي اش را كمي روي صورتش جا بجا كرد.
-:اومدم از قراردادم دفاع كنم!
چيني بر پيشاني انداخت و با تمسخر گفت: قراردادت!؟
تيموري با جديت گفت: من واسه اين قرارداد خيلي تلاش كردم...
چشمانش را ريز كرد: نمي ذارم خرابش كني!
-:مثل اينكه اين دفعه واقعا تصميمت و گرفتي!
-:خوبه كه هميشه طرفت و ميشناسي!
ياس: واسه همينه كه دووم آوردم!
مكث كوتاهي كرد: اما بايد بگم كه منم تصميمم و گرفتم...!
اين جمله را طوري با تحكم ادا كرد كه ديگر جاي بحثي باقي نگذاشت.
ياس لبخندي زد و به طرف آدريانا و انريكو رفت. بحث داغی در جریان بود.
آدریانا: اما به نظر من این عشقه که سرچشمه ی بیشتر آثار "پترارکه"!
انریکو حرفش را تصدیق کرد: درسته...! اما قبل از اینکه پترارک عاشق "لورا" بشه هم یه شاعر موفق بود...
مرد جوانی که در جمع آنها بود گفت: درسته... لورا نقش مهمی تو موفقیت پترارک داشته... اما این پترارک بوده که اونا رو سروده نه لورا...!
انریکو که تا به حال یاس را زیر چشمی تعقیب میکرد آشکارا به طرفش برگشت و او را مخاطب قرار داد: نظر شما در مورد پترارک چیه!؟
با این حرف او همه به طرف یاس برگشتند و منتظر جواب شدند.
یاس لبخند آرامی زد: به نظر من شعرای پترارک فوق العاده ان...! اما ...
سرش را کمی خم کرد و ادامه داد: هیچ کس نمی تونه عشق و توصیف کنه حتی اگه پترارک باشه...!
انریکو مخالفت کرد: اما من مخالفم... توی یکی از سونت (غزل ایتالیایی) هاش دوگانگی عشق و خیلی خوب به تصویر کشیده...
و شروع به خواندن کرد:



Pace non trovo, e non ho da far guerra

E temo, e spero, ed ardo, e son un ghiaccio:

E volo sopra 'l cielo, e giaccio in terra;

E nulla stringo, e tutto 'l mondo abbraccio.

Tal m'ha in priggion, che non m'apre, né serra,

Né per suo mi ritien, né scioglie il laccio,

E non m'uccide Amor, e non mi sferra;

Né mi vuol vivo, né mi trahe d'impaccio.

Veggio senz'occhi; e non ho lingua e grido;

E bramo di perir, e cheggio aita;

Ed ho in odio me stesso, ed amo altrui:

Pascomi di dolor; piangendo rido;

Egualmente mi spiace morte e vita.

In questo stato son, Donna, per Voi

صلحی نمی بینم، قصد جنگ نیز ندارم.

می ترسم ولی امید دارم؛ می سوزم ولی یخ می بندم.

در آسمان پرواز می کنم امّا در زمین بی حرکت مانده ام.

چیزی در دست ندارم، امّا دنیا را در آغوش گرفته ام.

عشق زندانی برایم ساخته که نه باز است و نه بسته،

به مرا به خود می طلبد، نه طناب مرا رها می کند.

نه مرا کاملا می کشد، نه آزادم می کند.

نه می گذارد زندگی کنم، نه دردم را کم می کند.

بی چشم نگاه می کنم و بی زبان فریاد می کشم.

دیر زمانی است که مرده ام، امّا برای کمک ناله می کنم.

از خود متنفرم، امّا دیگری را دوست دارم.

رنجم بده، به گریه ام بینداز و بخندان

مرگ و زندگی مرا از خود رانده اند.

با این وجود، بانویم، هستم به خاطر تو.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#52 | Posted: 8 Jan 2014 17:23
-:این کاملا وصف حال عاشقیه که می دونه عشقش با اون خیلی فاصله داره...
یاس چینی بر پیشانی انداخت: انگار خیلی با پترارک احساس همدردی میکنید...!
انریکو به یاس خیره شد: شما تا حالا همچین احساسی نداشتید؟!
در عمق چشمان یاس فرو رفته بود.
یاس بی تفاوت سر تکان داد: نه... تا حالا عاشق نشدم...!
آدریانا: انریکو... بهم نگفته بودی...! باید یه بار برام تعریف کنی!
انریکو با لبخند جواب داد: چیز زیاد مهمی نیست...! چند سال پیش تو امریکا عاشق دختری شدم که خیلی با من متفاوت بود ...! آرمانهاش... خانوادش... شخصیتش...
آدریانا مشتاقانه پرسید: خوب... بعد چی شد!؟
انریکو حالت غمگینی به خود گرفت: اون فهمید به دردش نمیخورم و ولم کرد ... اما من دیر این و فهمیدم!
آدریانا احساساتی شده بود: وای چه بد؟!
یاس چینی بر پیشانی انداخت: براتون متاسفم...!
-: نباشین...!
-:ببخشید؟
-:اون اتفاق خیلی چیزا بهم یاد داد... یادم داد که باید برم دنبال چیزایی که مال منن...!
-:چیزایی که نتونن نابودت کنن قویترت میکنن...!
-:درسته...!
آدریانا وارد بحث شد: من باید برم...! آشپز تو دردسر افتاده!
هر دو لبخندی زدند و آدریانا از آنها دور شد.
-:شنیدم تحریم های اقتصادی سختی علیه ایران هست... کار و براتون سخت نمیکنه...؟!
-:زیاد نه... تو دنیای تجارت هر اتفاقی مزیت هایی هم داره...! فقط باید ازشون استفاده کرد!
-:حق با شماست...!
یاس نگاهی به در ورودی انداخت. ببخشیدی گفت و از او دور شد.
انریکو با نگاه یاس را تعقیب کرد که به طرف مردی تیره پوست با کت خاکستری و شلوار مشکی رفت و با احترام مشغول خوش آمدگویی به او شد. انریکو چند لحظه به آن دو خیره ماند. یاس با اعتماد به نفس و لبخندی اطمینان بخش در کنار مرد قدم میزد و با او صحبت میکرد. مرد گویی از همکلامی با یاس خشنود بود و هر لحظه احساس رضایت در صورتش موج میزد.
در همین حال تیموری به آنها نزدیک شد. یاس با رفتاری محترمانه و با آغوشی باز او را در جمع پذیرفت. برخوردی که کاملا متفاوت با برخورد مدتی پیش تیموری و یاس بود. تیموری هم رفتاری مشابه داشت.




ایران ، تهران ، سه سال پیش:




پویش نگاهی به آینه های دور و برش انداخت. در میانشان تکه عکس های خانواده اش قرار داشت... تکه عکس های صورت سوخته اش... نگاهش را از عکسی که صورت سوخته اش را کاملا نشان میداد چشم گرفت و به صورتش در آینه ی کناری اش خیره شد... کاملا تغییر کرده بود... رنگ چشمانش... رنگ موهایش... مدل صورتش...
در باز شد و مادمازل در آستانه در پیدا شد.
-:اینجا کجاست؟!
بدون اینکه جوابی بدهد آمد و رو به رویش روی صندلی فلزی نشست.
پویش عصبی و درحالیکه سعی میکرد چشمش به عکس یا آینه ها نیفتد زمزمه کرد: چرا اینجا رو اینجوری کردی!؟
-:چی... ؟
پویش صدایش را کمی بلند تر کرد: چرا اینجا اینطوریه؟!
-:نشنیدم!
پویش سرش ار بلند کرد و با صدایی رسا گفت: چرا اینجا رو اینطوری کردی؟!
مادمازل خود را جلو کشید و بازو هایش را روی میز قرار داد: اوهوم... وقتی با کسی حرف میزنی محکم باش... تو چشماش زل بزن و حرف بزن...
در چشمانش خیره شد: چرا عصبی هستی...؟! ترسیدی...!؟
با تمسخر ادامه داد: از یه اتاق اینقدر ترسیدی...؟! مسخره ست...
مادمازل همچنان ادامه میداد و پویش از ترس فضای اطرافش فقط به او چشم دوخته بود. میترسید فقط قدری زاویه ی دیدش را تغییر دهد تا خاطرات خوردش کنند.
دستش را روی صورتش گذاشت و سعی کرد تصور کند دیوارها سفید رنگ هستند.
بعد از چند دقیقه دستش را برداشت و به صورت مادمازل خیره شد؛ مصمم و بی احساس...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#53 | Posted: 8 Jan 2014 17:24
مادمازل ساکت شد.
-:همینه...
-:نمیخوای جوابم و بدی!؟
-:امروز روز امتحانه...
کنترلی را بیرون آورد و به سمت تلویزیون گوشه ی اتاق که مایل به آنها و در تیررس پویش بود گرفت و روشنش کرد.
صحنه ای از جایی پر جمعیت و شلوغ روی صفحه پدیدار شد.
-:این فیلم دوربین امنیتی ایستگاه مترویه... میخوام به صورت تک تک این آدما نگاه کنی... رفتاراشون... بهم بگو به چی فکر میکنن!؟
پویش به تصویر خیره شد. بعد از ان همه مطالبی که درباره ی حالت صورت افراد کار آسانی به نظر میرسید...
به صورت دختر جوانی با کوله که در گوشه ی تصویر بود خیره شد. مادمازل فیلم را پلی کرد.
دختر کوله اش را روی صندلی رها کرد و کنارش ولو شد. نفسش را با حرص بیرون داد.
ناگهان دوربین عوض شد و زاویه ای دیگر را نشان داد.
-:خوب...!؟
-:یه بار دیگه...
-:بار دیگه ای نیست...
-:تو که انتظار نداری...
عکس العمل مادمازل حرفش را نا تمام گذاشت. ابروانش را بالا انداخت و به صندلی تکیه داد.
-:خیلی خوب... اون دختره... با مانتو ی سرمه ای... دانشجو... کلافه... ناامید... سر یه چیزی گیر کرده... نمی دونه چیکار باید بکنه... یه چیزی ذهنش و مشغول کرد...
-:چی؟!
پویش حق به جانب گفت: نمی دونم... تاین غیر ممکنه... تو فکر کردی من...
مادمازل بی توجه از جا بلند شد و به طرف در رفت.
برگشت و به او خیره شد: تا وقتی نتونستی ذهن کل آدمای این فیلم و بخونی از اینجا بیرون نمیری...
مادمازل رفت و در بسته شد. فیلم دوباره پلی شد.
پویش به صورت تک تک افراد داخل فیلم خیره شد... از هر جنس آدمی بود... پیر ، جوان ، زن ، مرد ، بچه ... نمی توانست ذهن تمام این افراد را بخواند... کاری غیرممکن بود... اما او باید انجام میداد...
سعی میکرد نگاهش روی صفحه سیاه ثابت بماند اما گاهی نگاهش سر میخورد و به عکس پنج نفره که درست روی SCREEN بود میچسبید... عکس خانواده ای شاد... پریناز... پرهام... مادر... و پدر!
دلش میخواست بلند شود و تمام عکس ها را پاره کند... تمام آینه ها را بشکند... اما آخرش که چه!؟ نمی توانست که تمام آینه های دنیا را بشکند... نمی توانست تمام عکس های پنج نفره را پاره کند... این انریکو بود... نه پویش... انریکو...
به صندلی فلزی تکیه زد و تمام فیلم را دوباره در ذهنش تکرار کرد... نکته به نکته... جزء به جزء...
مادمازل رو به رویش نشست. پویش خودش را جلو کشید و رخ به رخ مادمازل ایستاد.
-:اون دختره داره به شهریه ی دانشگاهش فکر میکنه... نتونسته جورش کنه...
و شروع کرد به بازگویی تمام افکار آنها...
مادمازل در سکوت به حرف هایش گوش داد و در آخر بدون هیچ حرفی از جا بلند شد و دوباره به سمت در رفت.
-:کجا داری میری...؟ مگه همین و نمیخواستی؟!
-:تو اون فیلم حداقل هزار نفر آدم بود... تو فقط مال صدتاش و گفتی...!
مکثی کرد و ادامه داد: باید همزمان بتونی ذهن چند نفر و با هم بخونی!
پویش کلافه برگشت و به SCREEN خیره شد.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#54 | Posted: 8 Jan 2014 17:25
رم ، ایتالیا ، هم اکنون:


انریکو موبایلش را از جیب بیرون کشید و آرام بالا برد. بدون جلب توجه از تیموری و آن مرد عکسی انداخت و به شماره ای فرستاد. بلافاصله با همان شماره تماس گرفت.
-:الو... جی جی (Gigi)
-:...
-:چندتا عکس برات فرستادم... پیدا کن کین؟ چیکاره ان؟!
-:...
-:مهم نیست... سریع میخوامشون...
-:...
انریکو تماس را قطع کرد و باز به آنها خیره شد.
بعد از چند دقیقه گوشی اش زنگ خورد.
-:الو... بگو...
صدای جی جی در گوشی پیچید: اون یارو که عینکیه... اسمش تیموری... نماینده یه شرکتیه به اسم پیشرو پارس... یا یه همچین چیزی...
انریکو تصدیق کرد و با لهجه ی فارسی گفت: پیشرو پارس...
-:آهان همون... بزرگترین مجموعه شرکتای ایرانی و از معدود شرکتایی که روابط بین الملل داره... چیز زیادی ازش پیدا نکردم...
-:عیب نداره... همینم خوبه...
-:اون مرد تیره پوستم... عربه... اسمش ابو کریم محمد القاسم السعودی... از تجار عربستانه... زیاد خوشنام نیست... میگن تو کار قاچاق اسلحه است... تو بعضی کشورا هم ممنوع الورود... مثل مولداوی... آفریقای شمالی و ...
-:مولداوی...؟!
-:آره... یه کشور اروپایی چسبیده به اوکراین... الان چند سال درگیر اغتشاشاته...
-:اوهوم ممنون...
-:خب من رفتم...
انریکو گوشی را قطع کرد و به طرف آدریانا برگشت.
-:از کجا فهمیدی من اینجام...!؟
-:حالا دیگه... مشکل حل شد... ؟
آدریانا سرش را به چپ و راست حرکت داد: تقریبا...
انریکو برگشت و دوباره به جمع سه نفره که حالا دو نفره شده بود نگاهی انداخت.



*******




یاس با لبخند گفت: من درباره ی شما خیلی شنیدم... شما به آزادی خیلی از کشورها کمک کردین...
ابو کریم با رضایت گفت: نظر لطفتونه اما همه اینطور فکر نمیکنن...
-:به هر حال تو هرزمانی مخالفایی وجود دارن!
-:بله...
-:در حقیقت من میخواستم کمکتون کنم...
-:خوشحال میشم!
-:من میتونم براتون اسلحه جابجا کنم...
-:پیشنهاد فوق العاده ای از یه خانم فوق العاده ست اما میدونین که ما با امیر ارسلان کار میکنیم
-:بله... اما من یه راه بهتر دارم... من میتونم کاری کنم که محموله ها خیلی راحت به دستتون برسن... کاملا قانونی... فکر نمیکنین باید شهرت لطمه دیده تون و بازسازی کنین...
ابو کریم فکری کرد و گفت: چطور؟! چطور ممکنه!؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#55 | Posted: 8 Jan 2014 17:26
ابو کریم فکری کرد و گفت: چطور؟! چطور ممکنه!؟
-:عربستان سالانه هزاران قبضه اسلحه از آمریکا میخره...
ابو کریم متفکر لبخندی زد: پیشنهاد وسوسه کننده ایه... بعد از مشورت باهاتون تماس میگیرم...!
لبخند یاس پررنگتر شد: خوشحالم که تصمیم درست و گرفتین... آدمای باهوش همیشه تصمیم درست و میگیرن...!
-:امیدوارم پشیمون نشم...!
-:نمیشین! این و مطمئن باشین ... کار با من بهتر از کار با امیر ارسلانه
ابوکریم نگاهی به تیموری انداخت : کار امیر ارسلانم خیلی خوبه
-:درسته ولی من بهترم وقتی باهام کار کنید این و کاملا درک می کنید
ابوکریم سکوت کرد .
یاس اشاره ای به گارسون کرد و با نزدیک شدنش گفت : از اقا بخوبی پذیرایی کنید . مهمان ویژه من هستن
گارسون به سرعت پاسخ داد : بله خانم
تیموری نگاهش را به مرد جوانی که مهمانان حاضر در کنارش جمع شده بودند دوخته بود و زیر نگاه کنجکاوانه اش زیر و رویش می کرد . مرد جوانی که در جمع مهمانی ها بسیار نا اشنا به نظرمی رسید . در کمتر مهمانی ای امکان داشت کسی مثل او حضور داشته باشد ... مخصوصا اگر مهمانی به رئیس تعلق داشته باشد . باید ادم مهمی می بود که اجازه حضور یافته باشد .
نگاهی به اطراف انداخت و رو به گارسونی که نزدیکش شده بود سینی شراب ها را به طرفش گرفته بود گفت : اون مرد ؟!
گارسون مسیر نگاهش را دنبال کرد و گفت : اطلاعی ندارم قربان
تیموری چهره در هم کشید . با برداشتن گیلاسی به طرف مرد به راه افتاد . کمی دور از جمع ایستاد و به صحبتهای مهمانانی که دور مرد جمع شده بودند گوش سپرد ...
یکی از زن ها با لباس شب قرمز رنگ . در حالی که دست دور بازوی مرد سیاه پوست کنارش انداخته بود گفت : اقای فریمان به نظرتون اینبار کدوم سهام قراره بره بالا ؟!
تیموری گوش تیز کرد . نامی که شنیده بود زیادی اشنا به نظر می رسید .
نامی که در طول دو سال گذشته بازار کار بورس بود و هر کسی رو در مورد این اسم کنجکاو می کرد . و حال مردی که مدت ها به دنبالش بود در مهمانی رئیس حضور داشت ...
رئیس ...
قدمی به طرف مرد برداشت و در جمع ایستاد .
مرد به سرعت سر بلند کرد و لبخندی به رویش زد . در همان حال که مشغول صحبت با دو مرد و زن پیش رویش بود اما متوجه حضور تیموری هم شده بود و این نشان از دقت او داشت .
به عقب برگشت .
ابوکریم و یاس همچنان در حال صحبت بودند و این برای تیموری زنگ خطری بیش نبود .
انریکو به طرفش برگشت و نگاهی بهش انداخت .
تیموری دستش را جلو برد و گفت : پیشگوی بورس ... پسر توماس بزرگ ... تاجر خوش اوازه ... در این مهمانی ... و بالاخره حضور در میان جمع ... جای تعجب داره ؟!
انریکو با ارامش چشم در چشمش دوخت : افتخار اشنایی باهاتون و نداشتم
تیموری دست گرم قرار گرفته در دستش را فشرد و گفت : تیموری ، نماینده شرکت پیشرو پارس ، از ایران
-:امشب ایرانیها این جا جمع شدن
-:در مهمانی یک ایرانی ایرانی حضور خواهد داشت . همه جا سرای من هست ...
انریکو چهره در هم کشید : میگن همه جای ایران ایران سرای من است
تیموری گیلاسش را به لب برد : چه دقتی
انریکو لبخند کوتاهی زد .



*******




کتش را روی مبل انداخت. چرخی دورش زد و روی کاناپه ولو شد. چشمانش را بست و سعی کرد آرام بماند. سیندی بی صدا به طرفش امد و خود را به پاهایش مالید. احساس خوبی به انریکو دست داد. چشمانش را باز کرد و نیم خیز شد. سیندی را از روی زمین برداشت و به خود نزدیک کرد. صورتش را به صورت خود نزدیک کرد.
-:هی... چطوری؟
سیندی آرام میو کرد. انریکو صورتش را به صورت پشمالویش مالید و لبخند زد.
در چشمان وحشی سیندی خیره شد : امروز دیدمش ... بعد از سه سال
اه بلندی کشید و سیندی را در سینه فشرد : وقتی با اون لباس سرمه ای و موهای پرکلاغیش دیدم یاد اولین باری که دیدمش افتادم .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#56 | Posted: 8 Jan 2014 17:26
اه بلندی کشید و سیندی را در سینه فشرد : وقتی با اون لباس سرمه ای و موهای پرکلاغیش دیدم یاد اولین باری که دیدمش افتادم . همون موقع که کلاه و از سرش بیرون کشیده بودم اون لحظه ازش متنفر نبودم سیندی اما چیزی طول نکشید که حس تنفرم برگشت . من نمی تونم دوسش داشته باشم . نباید دوسش داشته باشم ، اون نابودم کرد . خانواده ام و ازم گرفت .
از جا بلند شد . چرخی دور خود زد و به طرف اشپزخانه قدم برداشت . گیلاسی برداشت ...
رو زانو خم شد . سیندی را روی زمین گذاشت و به گربه پشمالویش خیره شد : حالا باید تو خونه خودم می بودم پیش پدر و مادرم ، خواهر و برادرم ، خواهر زاده ام ... ولی ببین کجام !
زیر لب ادامه داد : دارم به حرفای زنی گوش میدم که می دونم نمی تونم بهش اعتماد کنم . دارم همونطور که اون می خواد بازی می کنم و می دونم پایان این بازی فایده ای برای من نخواهد داشت ... دارم کاری می کنم که اون می خواد ...
خم شد و از توی بوفه بطری های بطری بزرگی برداشت و به عقب قدم برداشت . سیندی هم به دنبالش روان شد . خودش را به کاناپه رساند و روی ان ولو شد .
پاهایش را در اغوش جمع کرد . سیندی خودش را روی کاناپه کشید و کنارش نشست . گیلاس را پر کرد و یک نفس سر کشید ...
گیلاس دوم ...
گیلاس سوم ...
در برابر گیلاس چهارم مکثی کرد . نگاهی به سیندی انداخت و گفت : این و میبینی ؟
باز هم یک نفس بالا کشید و ادامه داد : یه زمانی از اینکه به لبهام نزدیک بشه وحشت داشتم ...
یه زمانی ازش فراری بودم ... حالم بهم می خورد ....
ابروهایش را بهم نزدیک کرد : پویش ازشون فرار می کرد ... حالش بهم می خورد ... پویش از این چیزا متنفر بود
ناخوداگاه با پوزخند و زمزمه وارد ادامه داد : کجایی بهار خانم که ببینی پسرت چطور بطری های مشروب و بالا می کشه ؟!
دوباره گیلاس را پر کرد : یه زمانی اسمشون که میومد تنم می لرزید ...
مکثی کرد : حالا با اینا زندگی می کنم ... بدون اونا یادم میاد چقدر خریت کردم ...
لبهایش را روی دیوار شیشه ای گیلاس قرار داد و دستش را بالا برد ... طعم تلخش را روی زبانش حس کرد . سالها بود از مزه تلخش ... فرار نمی کرد ...
نگاهش به سقف افتاد .
لبخند کوتاهی زد و به ارامی چشمهایش را باز و بسته کرد : میبینی خدا ! خیلی وقته به این روز افتادم ... یاد بنده ات می کنی ؟ بنده ای که زندگیش و ازش گرفتی ؟! یادت می افته یکی مثل من بنده ی تو بود ؟
اشک هایش جوشید ... چشمانش تار شد
-:خدا ...
تکرار کرد : خدا ... کجایی ؟ چرا بهم رحم نمی کنی ؟ چرا نجاتم نمیدی ؟ میشه بکشیم بیرون ! از این منجلاب بکشم بیرون ... بزار چشم باز کنم و ببینم همش خوابه ... ببینم فراموشم نکردی ... هنوزم بندتم
قطره های اشک خودشان را از کناره های گوش هایش پایین کشیدند .
-:دلم گرفته خدا ... دلم ازت گرفته ... بهم بگو گناهم چی بود ؟ چرا باید اینجا باشم ؟! اشتباهم کجا بود ؟
صدایش بالا رفت : من که همیشه خوب زندگی کرده بودم ...
من که قدمی چپ نذاشته بودم ! ...
من که به خودم افتخار می کردم ...
جام اینجا نیست خدا ...
خدا چرا هیچی اونطوری که من می خوام نیست ؟
چرا ؟
یه بارم بزار اونطور که من می خوام باشه ...
یه بارم بزار من بخوام و اونا به سازی که میزنم برقصن
خسته ام خدا
حتی صدامم به سازی که من میزنم نمی رقصه


If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#57 | Posted: 8 Jan 2014 17:27
حتی صدامم به سازی که من میزنم نمی رقصه
سیندی روی پاهایش کشیده شد . چشمان سرخ شده اش را به گربه پشمالویش دوخت و گفت : تو هم می خوای تنهام بزاری نه ؟ تو هم یه روزی ولم می کنی ... مثل همه ی اونایی که ولم کردن ... مثل همه ی اونایی که حتی نخواستن بدونن کجام ... مثل همون خدای بالای سرم




*******




خودش را به پویش چسباند و بیشتر در آغوشش فرو رفت. پویش با رضایت دستش را روی موهای پرکلاغی اش کشید و با آنها بازی کرد. بوی خوشی به مشامش میرسید. نمی دانست این بوی خوش مال موهای وحشی آهویش است یا متعلق به گلهای وحشی که اطرافشان را پر کرده بود.
بهار بود... نور سفیدی اطراف را پر کرده بود. صدای موسیقی دلنوازی اطرافشان در پرواز بود...
-:پویش...
-:جانم!
-:مامان اینا زنگ زدن... قراره شام بیان اینجا!
-:باشه...
-:زود بیا...
-:چشم... حتما! راستی... پریناز اینا هم میان!
-:بدون شمین که توفیقی نداره...!
-:آره... لپاش چقدر بامزه هست... آخی دایی قربونش بشه!
-:آره... دلم میخواد لپاش و از جا بکنم...
-:بچه ها رو دوست داری!؟
-:پویش... یه چی میپرسیا! کی بچه ها رو دوست نداره... اونا خیلی شیرین و بامزه ان!
پویش تاملی کرد: آره... نظرت در مورد بچه خودمون چیه؟
ناگهان از جا پرید. نیمخیز شد و به چشمانش خیره شد.
پویش ادامه داد: چشاش مثل مال تو باشه... بعد دماغ و لباش مثل مال من... فکر کن... ملکه زیبایی جهان میشه...!
-:بچه من و تو...! اما به نظر من باید چشاش مثل مال تو مشکی باشن... بعد ابرو هاش نازک و کمونی باشن...
-:نه دیگه نشد... چشاش باید مثل مال تو باشن... خوشگل... چشات اونقدر خوشگلن که من میخوام دو جفت داشته باشم...!
-:اونوقت چشای من برات تکراری میشن...
پویش دستش را دورش حلقه کرد و او را به سمت خود کشید.
سرش را درمیان موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید. باز همان عطر خوش...
نفسش را بیرون داد و گفت: تو هیچ وقت برام تکراری نمیشه... شکارچی هیچ وقت اولین آهویی که شکار کرده رو فراموش نمیکنه!
خنده ی آرامی کرد و آرام زمزمه کرد: این آهو عاشق شکارچیشه...! خیلی دوست دارم دیوونه...!
پویش بوسه ای بر پیشانی اش زد: نه به اندازه من... من به اندازه تموم گلهای دنیا... و تا اخرین گل مصنوعی و طبیعی که وجود داشته باشه دوست دارم...
دوباره نیمخیز شد و با شیرینی لبخند زد: چه زبون چربی داری!!!
پویش جوابی نداد. در چشمانش خیره شد و با لذت گفت: تو خیلی خوشگلی... صنم!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#58 | Posted: 8 Jan 2014 17:29
ناگهان انریکو از جا پرید. عرق صورتش را پاک کرد. به زحمت نفس میکشید. از جا بلند شد و به سمت بالکن رفت. در را گشود و داخل شد. دکمه های اول پیراهنش را باز کرد تا بتواند نفس بکشد. باد سردی میوزید. ساعت 4 صبح بود اما رم هنوز نخوابیده بود. دستی دور گردنش کشید.
حتی این باد سرد پاییزی هم نمی توانست حرارت بدنش را کم کند. بدنش داغ بود... نه... درونش داغ بود... ذهنش داغ بود...
مدتی آنجا ایستاد. چراغ های روشن منظره زیبایی به وجود آورده بودند. آن بیرون زندگی وجود داشت.
انریکو از بالکن به اتاق خواب رفت. نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت. نگاهش به صورت خود در اینه قدی ایستاده با قاب سفید افتاد. حتی در تاریکی اتاق هم صورتش را به وضوح میدید.
چرخی دور تخت زد و جلوی دراور سفید ایستاد. دست پیش برد و کشو را بیرون کشید. کتابی را برداشت. عکس خانوادگی ای را از لای ان بیرون آورد. خانواده پنج نفره پویش بود. به عکس خیره شد. عقب عقب رفت و روی تخت دستنخورده نشست.


ایران ، تهران ، سه سال قبل:



مادمازل با شدت روی میز کوبید: اسمت چیه؟! شغلت چیه؟ از کجا اومدی!؟ جواب بده لعنتی! یالا!
پویش سردرگم سرش را در میان دستانش گرفت. نمی توانست جواب دهد.
مادمازل هر لحظه فشار را بیشتر میکرد. ناگهان پویش عصبانی شد. با عصبانیت کف دستانش را روی میز شیشه ای کوبید.
-:چی از جونم میخوای!؟ خستم کردی!
از جا بلند شد و چشم در چشم مادمازل ایستاد.
مادمازل با صورتی آرام برگشت و به او خیره شد.
-:چند روزه داریم این بازی مسخره رو بازی میکنیم...! بگو از جونم چی میخوای تا خلاص شم!
مادمازل چرخی دور میز زد و کنار پویش ایستاد. پویش به طرفش برگشت.
-:میخوام اینجا رو عوض کنم...
دستش را روی قفسه سینه پویش گذاشت. اشاره به قلبش داشت...
ادامه داد: ... و اینجا رو!
دستش را بالا برد و با انگشت به شقیقه پویش ضربه زد: اینا احساسات پویشن... اینا تفکرات اونن... اما پویش مرده... دفنش کردن... اینجا جای تفکرات انریکوئه... جای احساسات انریکوئه... جای هوش انریکوئه ...
با دستش او را نشان داد: پویش میشکنه اما انریکو نه... پویش نقطه ضعف داره اما انریکو نه... پویش خانواده داره... عاشقه... اما انریکو...
سرش را به چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد: ... نه! تو انریکویی... پس انریکو باش... نه یه مرده...
دستش را پایین انداخت: وقتی ازت میپرسم اسمت چیه باید اولین اسمی که به ذهنت میاد انریکو فریمان باشه... شغلت تجارته... خانواده ای نداری... شاید دفعه بعدی من این سوال و ازت نپرسم... شاید رئیس بپرسه...
مکثی کرد: اون وقت انریکو باید جواب بده... انریکو باش... وگرنه میبازی!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#59 | Posted: 8 Jan 2014 17:30

ایتالیا ، رم ، هم اکنون:




با حسرت نگاهی به عکس انداخت و آرام زمزمه کرد: انریکو نمی بازه... من نمیبازم...!
از جا بلند شد واز در بیرون آمد. چرخی دور دیوار زد و وارد اشپزخانه شد. به طرف کشو ی کابینت رفت و فندکی طلایی را بیرون اورد. دوباره به عکس خیره شد. دلش نمی آمد... تنها عکس خانواده اش بود... اما او دیگر پویش نبود...

میتونی ازشون بگذری...!؟
میتونی خاطراتت و جمع کنی رو هم...
روشون بنزین بپاشی و بسوزونیشون...
میتونی یه شب و بدون اینکه
دیروز رو ورق بزنی و خاطرات گذشته رو مرور کنی
بگذرونی...
میتونی با نبودشون کنار بیای...
میتونی قبول کنی که بدون اونا باشی...
میتونی باور کنی که اون خاطرات مال تو نیستن...
یا حتی اون عشق...
تو قوی هستی... باید بندازیشون دور...
خاطرات صبح دیروز رو برنمیگردونن...
فقط فردات رو سیاهتر میکنن...
ابری تر... طوفانی تر...

آرام و بی صدا فندک را روشن کرد. صورتش در تاریکی درخشید. اشکهایش بیشتر... با دستهایی لرزان عکس را به شعله نزدیک کرد. گوشه ی عکس آتش گرفت. ابتدا به سختی اما بعد به اسانی اب خوردن سوخت و سیاه شد.
ناگهان بر خود لرزید. به سرعت به گوشه ی عکس چنگ زد و بدون احساس درد آن را خاموش کرد...

مثل سیگار از درون نابودت میکنن...
مثل زالو میفتن به جونت و بی صدا
از داخل میخورنت...
اما نمی تونی ولشون کنی...
نمی تونی سیگار و ترک کنی...
نمی تونی خاطراتت و ترک کنی...
شاید آخر ماجرا تنها چیزی که برات بمونه همین خاطرات باشه...
شاید آخر ماجرا مثل سنگ بشی...
شاید دیگه حتی اشکم نریزی...
اما شاید اون روز خاطرات یادت بیارن که ...
که همیشه اینطوری نبودی...
همیشه سنگی نبودی...
یه موقعی از جنس شیشه بودی...
اما شکستنت...

دوباره به عکس خیره شد...
اینبار جای کسی در عکس خالی بود... اینبار کسی سوخته بود... خاکستر شده بود... پویش به کل از عکس محو شده بود... طوری که انگار از اول انجا نبوده...
لبخند تلخی زد و اشکهایش را پاک کرد.
با بغض زمزمه کرد: آخرش نابودتون میکنم... شما رو هم با خودم میکشم پایین... میدونم... اما نمی تونم بزارم برین...
لبش را گزید تا جلوی اشکش را بگیرد: نمی تونم...


If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#60 | Posted: 8 Jan 2014 17:32
ایران ، تهران ، سه سال قبل:


مهران اشاره ای به جای خالی عکس روی screen کرد و گفت: دیدی... تیرت به سنگ خورد... اون نمی تونه از خانوادش دست بکشه...
جای عکس پنج نفره خالی بود.
مادمازل با آرامش گفت: تو خیلی عجولی مهران... معلومه که نمی تونه از خانوادش دست بکشه...
-:منظورت چیه؟!
-:دوست کوچولومون بیشتر از همیشه داره کمکمون میکنه... داره نقطه ضعفش و نشونمون میده...
مکثی کرد و ادامه داد: همیشه نقطه ضعف دور و بریات و تو دستت نگه دار...
مهران با جدیت گفت: حتی در مورد من!؟
مادمازل خنده ای کرد و از اتاق بیرون رفت.




رم ، ایتالیا ، هم اکنون:


یاس روی صندلی قهوه ای نشست و بازو هایش را به دسته هایش تکیه داد.
نگاهی به مرد که جلوی screen بزرگ ایستاده بود کرد و گفت : شروع کن!
مرد کمی با تبلتی که در دست داشت مشغول شد و سپس شروع کرد.
تصویری از انریکو به روی صفحه آورد : انریکو فریمان... اصلیت ایرانی... پدربزرگ پدریش از بزرگای مسیحی های اصفهان بوده... حدود 50 سال پیش به ایتالیا مهاجرت میکنن... پدرش با یه زن ایتالیایی ازدواج میکنه... مادرش موقع زایمان میمیره...
وقتی 11 سالش بوده پدرش میمیره و برای ادامه تحصیل میره آمریکا... شیکاگو... اما کالج و ول میکنه... فعال محیط زیست بوده... الکل... دخترای خوشگل... دعوا... پرونده ی کلفتی تو اداره ی پلیس داشته... تو تمام این سالها هم پدرخوندش خرجش و میداده... توماس، رئیس بانک فرانسوی...
تا اینکه دو سال پیش عقلش میاد سر جاش... آمریکا رو ول میکنه و برمیگرده ایتالیا. سهام پدرش و میفروشه و یه شرکت سرمایه گذاری میزنه... خیلی زود کارش میگیره... بهش لقب پیشگوی بورس و دادن...
شرکتش خیلی گسترده هست اما کارمندای کمی داره... کارمنداش کمن اما بهترینان... از هر صنعتی یه کارشناس تو شرکتش داره... کارشناس عمران... کارشناس کشاورزی و ... ، تحلیلگر اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و ...
مرد عکس یک زن و دو مرد را روی صفحه آورد.
-:اینا صمیمی ترین کارمنداشن...
روی عکس زن زوم کرد و ادامه داد: دونا بوتزاتی ( Donna Buzzati ( منشی فریمان ، دست راستشه ، در واقع معاونشه... هر جا مشکل داشته باشه کارا رو میسپاره دست همین. بیشتر معامله ها رو دونا جوش میده...
یاس به صورت زن خیره شد. صورت کشیده و موهایی طلایی ، لبانی کوچک با بینی ای متوسط . اعتماد به نفس در صورتش موج میزد.
-:بعدی...
مرد اینبار روی عکس پسر جوانی با موهای فشن و طلایی و چشمانی سیاه کلیک کرد. کم سن و سال به نظر میرسید.
-: جی جی پاواروتی ( Gigi Pavarotti ) نابغه ی کامپیوتر... هکر... تو اینترنت از خودش چیزی پیدا نکردم اما یه لقب داره... به اسم mascherata ( بالماسکه ) ... همه ی کاراش و به اون اسم انجام میده... مسئول بخش کامپیوتری شرکت فریمان...
-:خوب...
مرد اخرین عکس را روی صفحه آورد. یاس نگاهش را روی هیکل درشت و عضلانی او چرخاند و به صورت طلبکارش چشم دوخت. چشمان و موهایش به رنگ مشکی بودند. ته ریش کمی داشت.
-:فدریکو بالسامو ( Balsamo Federico )... رانندشه... اما باهاش صمیمیتره... هیچی در موردش نیست... میگن بادیگاردشم هست...
مرد حرفهایش را تمام کرد و به یاس خیره شد. یاس چشم از screen برداشت و گفت: ازشون یه کپی میخوام...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 6 از 36:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites