تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 8 از 36:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  35  36  پسین »  
#71 | Posted: 11 Jan 2014 01:24
هواپیما روی باند نشست. چراغ های راهنمای روی باند زیبایی خاصی به آن بخشیده بودند. انریکو در حالیکه کیف سامسونت نقره ای در دست داشت به آرامی از پله ها پایین می آمد. پشت سرش فدریکو درحالیکه دستانش را در جیبهای شلوارش گذاشته بود خواب آلود پله ها را یکی دو تا پایین می آمد و پشت سر او نیز جی جی درحالیکه مدام اطراف را می نگریست قرار داشت.
انریکو با متانت قدم روی زمین آسفالت گذاشت و نفس عمیقی کشید. بعد از چند سال هوای وطن... خاک وطن...
نا خودآگاه لبخندی زد.



وطن! وطن!
نظر فکن بهمن که من
به هر کجا غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام
تو نیک می شناسیام
من از درون قصّهها و غصّهها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاهچشم کدخدا
ز پشت دود کشتهای سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعلههای کورهها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبودهام
یکی ز چهرههای بیشمار تودهام
چه غمگنانه سالهاکه بالها
زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پارهها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشودهام
گهر ز کام مرگ در ربودهام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند ماندهام
شکنجه دیدهام
سپید هر سپیده، جان سپردهام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنودهام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستودهام
کنون اگر که خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام
و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو شکستهام
اگر میان سنگهای آسیا
چو دانه های سودهام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانهای که بودهام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچههای قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سرودهام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشودهام




بهار شمین را روی کاناپه رها کرد و از جا بلند شد.
پریناز متعجب پرسید : چی شد مامان ؟
بهار هراسان دست روی قلب گذاشت : نمی دونم مادر ... انگار یه اتفاقی افتاد ...
پریناز عروسک خرس را در اغوش شمین رها کرد و از جا بلند شد : اتفاق بد ؟
بهار سرش را به طرفین تکون داد : نه ... نه ... احساس خوبی دارم
زیر لب گفت : مثل اون موقع ها که پویش از ماموریت برمی گشت . مثل اون دفعه که به دروغ گفته بودن مرده و برگشت !!!
پریناز لبخندی زد و او را دراغوش گرفت : انشاا... خیره مامانی
بهار تکرار کرد : انشاا...
با گریه شمین پریناز به طرف دخترکش رفت و او را در اغوش گرفت .
بوسه ای روی گونه های سرخ کودکش زد و ارام ارام تکرار کرد : من اینجام مامانی گریه نکن دخترکم
بهار قدم هایش را به طرف پله ها برداشت . مسیری که در نظر داشت جایی جز اتاق پسر ارشدش نبود . سه سال از روزی که برادرش پیش رویش ایستاده بود . قلبش به تپش افتاده بود . از این حرکت برادرش در ان لحظه متنفر بود .
دوست داشت فریاد بزند : برو بهزاد ... همین الان از اینجا برو ... نمی خوام چیزی که برای گفتنش اومدی رو بشنوم .
اما سکوت کرد و با دستانی لرزان به طرف برادرش قدم برداشت .
بهزاد سر به زیر انداخته بود و فقط با دو کلمه وجودش را به اتش کشیده بود : متاسفم بهار
زانوانش سست شده بود و روی زمین از حال رفته بود . دو کلمه به سادگی عزیزدردانه اش را از او جدا کرده بود . پسرکش ... پویشش
دستگیره در را پایین کشید و وارد اتاق شد . بوی عطر پویش همچنان در اتاق پیچیده بود . در تاریکی اتاق به طرف تخت پویش قدم برداشت . اخرین باری که روی ان خوابیده بود شبانه به او سر زده بود و پتوی برگشته از روی پسرکش را مرتب کرده بود .
روی تخت نشست . به بالشتش دست کشید .
اشکهایش سرازیر شد .
     
#72 | Posted: 11 Jan 2014 01:25
انریکو در چوبی را گشود و وارد راهرو سفید رنگ شد. ساکش را کنار در روی زمین رها کرد. فدریکو و جی جی هم به دنبالش.
انریکو چند قدم جلو رفت و به راست چرخید. با دست به پایین پله ها اشاره کرد. اتاق نشینمنی به رنگ سفید همراه با آمیزه ای از قرمز و سیاه.
جی جی به سرعت از چند پله ی موجود پایین رفت و روی کف پارکت ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت و روی کاناپه سفید ولو شد و کوسن قرمز رنگ را در دست گرفت.
چراغ نقره ای ، تابلو های نقاشی شده با رنگ سفید ، گلدان سفید و LED که به دیوار نصب شده بود را از نظر گذراند و دوباره به انریکو رسید.
لبخندی زد: دوسش دارم!
-:دیدی... اونقدرا هم بد نیست!
جی جی جوابی نداد.
انریکو ادامه داد: اتاق بغلی آشپزخونه و ناهار خوریه... سمت چپ راهرو هم اتاق کار منه! اتاقا طبقه بالان. هر کدوم و خواستین میتونین وردارین به جز اونیکه ته راهرویه... اون مال منه!
فدریکو به سمت پلکان طبقه ی بالا به راه افتاد: میرم اتاقم!
-:باشه...
جی جی به سرعت از جا پرید و به دنبال فدریکو دوید: صبر کن... حق نداری اتاق من و ورداری!
انریکو با خنده نزاع آنها را در راه پله تماشا میکرد.
دو پله ای را که پایین آمده بود برگشت و به سمت اتاق کارش رفت. از پله ها پایین رفت و در چوبی زرشکی رنگ را گشود. نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت.قفسه های قهوه ای رنگ کتاب ، گلدان زرشکی ، کاناپه سفید و زرشکی و میز کار سفید.
به طرف میز کار رفت و روی صندلی چرخدار خاکستری نشست. کامپیوتر را روشن کرد. یاهو مسنجر را باز کرد و آن لاین شد. به سرعت برایش
-:خوش اومدی! از خونه خوشت اومد؟
-:آره...
-:مادمازل میخواد ببینتت!
-:کجا؟
-:فردا بیا خونه!
-:باشه...
به سرعت off line شد. انریکو به تصویر desktop خیره مانده بود. تصویر پس زمینه ویندوز7 خودنمایی میکرد.
کمی با کامپیوتر ور رفت. تمام فایل ها خالی بودند. کمی در اینترنت درباره تجارت در ایران ، یاس و رقبایش تحقیق کرد و پس از ساعتی راه اتاق خواب را در پیش گرفت.
طول راهروی سفید را به سمت اتاق ته راهرو طی میکرد که صدای به هم خوردن چیزی به دیوار را از در سمت راست شنید. کمی نزدیکتر رفت. تقه ای به در زد و پس از چند ثانیه مکث داخل شد.
فدریکو روی تخت دراز کشیده بود و طبق معمول توپ تنیسش را به دیوار رو به رویی میکوبید.
بی انکه از کارش باز ایستد پرسید: چیزی میخواستی!؟
انریکو در را بست و به سمت فدریکو رفت: اتاق و دوست داری؟!
-:آره...
انریکو نگاهی به تصویر خودش در آینه ی پشت تخت انداخت.
-:فردا خونه رو پاکسازی کن... نمیخوام هیچ دوربین یا میکروفونی ببینم!
-:باشه!
-:جی جی هم نفهمه!
-:چرا باهاش رو راست نیستی!؟
-:نمی خوام آسیب ببینه!
فدریکو پوزخندی زد: فکر نمی کنی اگه بفهمه بهش اعتماد نداری بیشتر آسیب ببینه!
انریکو به سرعت جواب داد: تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره!
ناگهان فدریکو از پرتاب توپ بازایستاد. بی هیچ حرفی به دیوار رو به رو خیره شد. انریکو هم حرفی نزد.
مدتی به همین منوال گذشت.
بالاخره انریکو حرکتی کرد: به هر حال کاری رو که گفتم بکن!
برگشت و از اتاق خارج شد. هنوز در را نبسته بود که صدای برخورد شدید توپ با دیوار به گوش رسید.
     
#73 | Posted: 11 Jan 2014 01:25

فدریکو با دست ساختمان بلندی را نشان داد: برج آزادی...
جی جی نگاهی به سرتاپای برج انداخت: چه بامزه هست... انگار پاهاش و باز کرده!
-:اره...
جی جی نگاهی به اطراف انداخت: اینجا خیلی با رم فرق داره...
-:آره... چون یه کشور آسیاییه و تازه مسلمانم هست!
-:آخه مسلمانا که اینطوری لباس نمی پوشن... من چندباری رفتم محله ی مسلمونای رم ؛ اینطوری نیستن!
فدریکو نگاهی به اطراف انداخت: خب... ایران یکم با بقیه ی دنیا فرق داره... ولی آدماش خیلی خوبن!
-:فدریکو؟
-:هوم...
-:تو اینا رو از کجا میدونی؟!
فدریکو مکثی کرد.
جی جی منتظر به صورت فدریکو چشم دوخته بود.
-:از ویکی پدیا... واقعا به درد بخوره!
-:آره... اگه یاد بگیری میتونی هرکاری با یه تبلت بکنی!
-:مرسی... من بیشتر دوست دارم کارام و دستی انجام بدم!
جی جی با شیطنت گفت: خودم یادت میدم!
-:اصلا چطوره بریم پاساژ ها رو ببینیم!
-:باشه!



*******



جی جی با دست اشاره ای به تابلوی پشت ویترین کرد: فدریکو اینا چقدر باحالن...!
فدریکو با سر تائید کرد.
-:فدریکو... اون عکس کجاست؟
فدریکو مسیر انگشت جی جی را تعقیب کرد و به تابلویی از تخت جمشید رسید.
-:تخت جمشید... قدیمی ترین بنای سنگی ایران... حتی از آمفی تئاتر رم هم قدیمی تره!
-:واقعا...؟ بریم ببینیمش!
فدریکو با تعجب به صورت هیجانزده اش خیره شد: جی جی... حالت خوبه!؟
-:آره... چطور مگه؟
-:آخه تو معمولا دوست نداری بری یه همچین جاهایی!
-:میخوام ببینم آمفی تئاتر ما بهتره یا تخت جمشید اینا!
فدریکو پوزخندی زد: به هر حال نمی تونیم بریم! چون تخت جمشید تو شیرازه!
-:شیراز؟
-:آره... یه شهریه تو جنوب... بعدا میریم میبینیمش!
جی جی به طرف نرده برگشت: هی اون بچه رو ببین تو استخر! چه بامزه هست!
-:آره... جی جی تو یه لحظه اینجا وایسا تا بیام باشه!
-:باشه!
جی جی قدمی جلوتر رفت و به نرده تکیه داد و مشغول تماشای کودکان درحال بازی در استخر بود.
مردی با لباس نظامی به او نزدیک شد: آهای خوشتیپ!
جی جی بی توجه به او به کارش ادامه داد.
مرد نزدیکتر آمد: آهای آقا!
و با دست بر شانه ی جی جی کوبید. متعجب به طرفش برگشت.
-:این چه لباسیه پوشیدی!؟
اشاره ای به تی شرتش کرد. جی جی به خودش نگاه کرد. تی شرتی سفید با حاشیه های آبی!
سرش را بلند کرد و دوباره به مرد که ریشهای بلندی داشت خیره شد.
مرد یک ریز به حرف زدن ادامه میداد و جی جی هم چنان به او خیره شده بود.
     
#74 | Posted: 11 Jan 2014 01:26
رد یک ریز به حرف زدن ادامه میداد و جی جی هم چنان به او خیره شده بود.
ناگهان چیزی یادش افتاد. به سرعت از کیفش دیکشنری را بیرون آورد و مشغول ورق زدن ان شد. روی صفحه ای ایستاد و به مرد اشاره کرد.
-: Signore!
کتاب را به طرفش برد و کلمه ی "من" را نشانش داد.
مرد نگاهی به دیکشنری انداخت و گفت: You cant speak Persian?
جی جی به سرعت جواب داد: Yes, Yes... I cant!
ناگهان با صدای فدریکو هر دو به طرفش برگشتند: جناب... ایشون توریستن! فارسی بلد نیست!
مرد به طرفش رفت: شما چی؟
فدریکو آب دهانش را قورت داد: من... من چند سالی ایران نبودم! ایشونم دوستم هستن! برای سفر اومدیم اینجا!
-:به هر حال باید بهتون تذکر بدم که اینجا خارج نیست! شما و دوستتون باید پوششتون و اسلامی کنین!
-:بله... بله! حتما!
مرد بعد از مدتی صحبت بالاخره فدریکو را رها کرد و رفت.
جی جی به طرفش رفت: چی میگفت؟! کی بود؟
-:گشت ارشاد!
-:گشت ارشاد؟ اون دیگه چیه؟
-:بعدا بهت میگم... راستی بیا ببین برات چی خریدم!
و پکیجی را نشانش داد.
-:نرم افزار جاذبه های گردشگری ایران به 6 زبون زنده دنیا! که ایتالیایی هم جزو شونه!
جی جی پکیج را از دستش گرفت و به ان خیره شد.
ناگهان فدریکو ضربه ای از پشت احساس کرد. به سرعت برگشت. مردی جوان با ریش پروفسوری و صورتی شکسته!
رنگ صورت فدریکو پرید.
-:هادی... باورم نمیشه! بعد از این همه سال!
فدریکو به سرعت به خود آمد: نه... اشتباه گرفتین!
-:هادی شوخی نکن! من دیگه تو رو نشناسم باید برم بمیرم!
-:آقا... اشتباه گرفتین! اسم من هادی نیست... فدریکوئه! در ضمن من تازه از ایتالیا اومدم!
مرد مصمم تر گفت: هادی مسخره بازی درنیار! اصلا عوض نشدی پسر!
فدریکو زیر چشمی نگاهی به جی جی انداخت که بی توجه به آنها مشغول وارسی پکیج بود. بازوی مرد را گرفت و او را با خود به طرفی کشید. جلوی ویترین یکی از مغازه ها ایستاد. فشار دستش را بیشتر کرد که باعث شد بازوی مرد درد بگیرد و آخی بگوید.
فدریکو دندانهایش را به هم سایید: هادی مرده... من دیگه فدریکو ام! یه ایتالیایی! شیر فهم شد؟
مرد: ولی هادی...
فدریکو به او مجال حرف زدن نداد و بازویش را بیشتر فشرد: اگه از دهنت بپره که من و دیدی خودم میام سر بختت!
به سرعت او را رها کرد و به کنار جی جی برگشت.
جی جی به او خیره شده بود. لبخندی زد.
جی جی آرام زمزمه کرد: دوستت بود؟! هادی...! یه اسم ایرانی نیست؟
فدریکو جوابی نداد.
جی جی پکیج را به سینه فدریکو کوبید: مال خودت ، فدریکو!
نام " فدریکو" را با غیظ به زبان آورد. تاملی نکرد و به سرعت به راه افتاد.
آرام زمزمه کرد: من و ببر خونه!
فدریکو به دنبالش دوید و بازویش را با قدرت گرفت: جی جی... داری اشتباه میکنی!
جی جی با عصبانیتی که کمتر از او سر میزد گفت: تو و انریکو چی فکر کردین!؟ من که بچه نیستم! اصلا اسم انریکو چیه! حتما اونم فادیه!
     
#75 | Posted: 11 Jan 2014 01:26
انریکو کنار مادمازل روی مبل قهوه ای نشست. مادمازل بی آنکه چشم از فیلم در حال پخش روی پرده بردارد گفت:
-:خوشحالم که برگشتی!
انریکو هم مانند او به صحنه خیره شد.
"رایان فیلیپ اسکناس ده دلاری را از روی میز برداشت و اسکناسی دیگر به جای آن قرار داد. هنگامی که میخواست اسکناس را در کیف پولش جای دهد ناخودآگاه آن را بویید و ..."
مادمازل فیلم را متوقف کرد: تئوری آشفتگی... فیلم جالبیه!
-:درست مثل کتابش!
-:درسته...
مکثی کرد: تو هم باید همینطوری رفتار کنی! جوری که رئیس نفهمه ماجرا چیه!
-:میدونم!
-:دوست دارم زودتر تمومش کنیم!
انریکو بی توجه گفت: میخوام برام یه قرار بزاری با ...
مکثی کرد و ادامه داد: هوشنگ افتخاری... رئیس شرکت پیشرو پارس!
مادمازل آرام به طرفش برگشت. در این سه سال تغییر بسیاری نکرده بود.
-:چرا؟
-:اون رقیب رئیسه!
-:بهتره دور و بر اون مرد نگردی!
انریکو لبخندی زد: میدونی که هیچ وقت به حرفت گوش نمیدم پس چرا خودت و خسته میکنی!
از جا بلند شد: به هر حال یا تو این قرار و برام جور میکنی یا خودم یه کاریش میکنم... خودت که بهتر میدونی!
مادمازل دوباره به صفحه خیره شد: مهم نیست... من این کار و نمی کنم!
انریکو ابروانش را بالا انداخت: راستی ، منم خوشحالم که دیدمت!
لبخندی زد و از اتاق نمایش بیرون آمد. مادمازل موبایلش را از روی میز سنگی جلوی رویش برداشت و شماره ای را وارد کرد.
-:الو...
-:...
-:میخوام ببینی کسی درمورد ما تحقیق میکنه یا نه!؟
-:...
مادمازل تماس را قطع کرد و به صفحه ی تاریک موبایلش خیره شد: انگار سربازمون خودش و خیلی دست بالا گرفته!
ناگهان در باز شد. مادمازل به سرعت به در خیره شد. مهران در آستانه در پدیدار شد.
وارد شد و بی تعارف روی مبل نشست.
-:دوباره داری این فیلم و نگاه میکنی!؟
مادمازل جوابی نداد.
مهران ادامه داد: چطوره فیلم زندگیمونه بسازیم و اسمش و بزاریم آشفتگی 2!
مادمازل با جدیت گفت: چی میخوای؟
مهران بی توجه ادامه داد: پویش و دیدم! میگم شروع شده ، نه!؟
با شیطنت ادامه داد: نقشه های شیطانیت و میگم!
مادمازل جوابی نداد.
-:بالاخره نگفتی چه بلایی میخوای سر آبجیمون بیاری!
مادمازل به سرعت به طرفش برگشت: صد بار گفتم اون خواهرت نیست!
مهران برای اینکه مادمازل را بیشتر عصبانی کند گفت: مهم نیست تو چی بگی... اگه دختر بابای عزیزمه ؛ پس خواهر منم هست!
مادمازل با تاسف گفت: خسته نشدی!؟
مهران با جدیت گفت: من 34 سال تموم زجر نکشیدم که خیلی راحت خسته بشم!
دستش را آرام بلند کرد و روی پیشانی اش در محل خط رویش موهایش سمت راست کشید.
-:چرا مدام گذشته رو یادم میاری؟
-:میخوام روزهای خوبمون یادت نره!
-:تقصیر من نبود! خودتم این و خوب میدونی!
-:میدونی... تقصیر هیچ کس نبود... فقط بابام عاشق شده بود... تو نمی تونستی تحمل کنی... بابام پولات و برد... تو مشروب میخوردی... منم که مهم نبودم! اصلا تقصیر هیچ کس نیست!
مادمازل به چشمانش خیره شده بود. چشمان مهران سرد بود ، درست مثل پدرش!
مهران سرش را کمی خم کرد: به هر حال... یه کم پول میخوام!
-:میخوای بازم مست کنی!؟
مهران از جا بلند شد و با خنده گفت: نه! میخوام به افتخار خونوادمون جشن بگیرم!
به طرف در به راه افتاد.
-:مهران...
دستش را به سمت دستگیره برد و کمی فشارش داد و بدون اینکه برگردد گفت: تا شب بریز به عابربانکم!
در را گشود و بیرون رفت و در را آرام بست.
مادمازل سرش را به مبل تکیه داد و چشمانش را بست.
صداهایی در سرش پخش میشد.
مادمازل لیوان پر از الکل را سر کشید و لیوان را روی میز کوبید. شیشه ی مشروب را بلند کرد و دوباره لیوان را پر کرد.
صدای کودکانه ای در فضا پخش شد: مامان...
مادمازل با عصبانیت سر بلند کرد: مامان و درد... مامان و مرض... هان؟ چیه؟ چرا مثل بابای عوضیت نگاه میکنی؟!
در یک حرکت لیوان را از روی میز بلند کرد و به سویش پرتاب کرد. لیوان در هوا چرخ خرد و الکل درونش بیرون ریخت. هر لحظه سرعتش بیشتر میشد و بالاخره روی پیشانی مهران فرود آمد. در یک لحظه لیوان ترک خورد و شکست. خرده های لیوان روی زمین ریختند و به دنبال آنها قطرات خون!
مهران دستش را روی پیشانی اش گذاشت و آرام زمزمه کرد: مامان...
سرش گیج رفت و به دیوار خورد و به زمین افتاد.
مادمازل ناگهان از جا پرید و درحالیکه مدام نامش را فریاد میزد به سمت مهران 6 ساله دوید.
     
#76 | Posted: 11 Jan 2014 01:27 | Edited By: sepanta_7
جی جی عصبانی وارد راهرو شد. فدریکو هم به دنبالش. بی آنکه در را ببندد دستش را گرفت و گفت:
-:جی جی صبر کن! باید با هم حرف بزنیم!
جی جی آرام به طرفش برگشت:هان؟ چیه!؟ بگو!
فدریکو ارام در را بست و گفت: بیا بریم بشینیم! همه چی رو واست...
جی جی بی توجه به ادامه حرفش به سمت نشیمن به راه افتاد. فدریکو که سعی میکرد خود را کنترل کند آرام از پله ها پایین رفت.
جی جی کیفش را در آورد و روی کاناپه پرت کرد: گوش میدم!
فدریکو از کنارش رد شد و روی کاناپه نشست.
نفس عمیقی کشید و آرام گفت: حق با توئه! من دروغ گفتم!
نیم نگاهی به جی جی انداخت ؛ چینی بر پیشانی انداخته بود و به او خیره شده بود. سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
-:اسم من هادیه! ایتالیایی نیستم...
-:من احمق و بگو... از همون اول وقتی ایتالیایی رو با لهجه حرف میزدی باید میفهمیدم!
فدریکو سر تکان داد: بزار حرف بزنم! 4 سال پیش فرار کردم و رفتم ایتالیا... ویزا نداشتم ، چند سال غیرقانونی زندگی کردم ، با تاکسی همسایم شبا مسافرکشی میکردم! تا اینکه انریکو رو دیدم... اون بهم پیشنهاد کار داد ؛ یه هویت جدید ، یه زندگی جدید!
-:از چی فرار میکردی؟
-:از... پلیسا!
-:مگه چیکار کرده بودی؟
جوابی نداد. مدام با انگشتانش بازی میکرد. جی جی دوباره تکرار کرد. سر بلند کرد و به او خیره شد. مشتاقانه منتظر جواب بود.
-:من... من...
-:تو چی؟!
-: من یه ...
سرش را پایین انداخت: ... قاتلم!
جی جی تغییر حالت داد. صورتش در هم رفت و ابروانش به هم گره خورد. آرام زمزمه کرد: قاتل...
-:اره... من آدمای زیادی رو...
-:ادمای زیادی رو چی؟! کشتی؟!
صدایش بالاتر رفت و درحالیکه سعی میکرد لکنت زبانش را کنترل کند گفت: شما... واقعا... فدریکو... من... شما... خانواده ... من بودین... تو... تو... برادرم... بودی!
فدریکو از جا بلند شد و بازویش راگرفت. در حال لرزیدن بود.
-:جی جی... نباید عصبانی بشی...دوباره لکنت گرفتی! بیا بشین... برات آب میارم!
بازویش را از میان دست نیرومند فدریکو بیرون کشید:نِ...نِ... نمیخوام! د... د... دستت و بکش!
با عصبانیت برگشت و از پله ها دوان دوان بالا رفت. فدریکو دستش را به شدت روی پیشانی اش کوبید و به طرف کاناپه رفت. اولین چیزی که دم دستش بود را برداشت و با شدت به زمین کوفت. بعد از کوسن ها نوبت کیف جی جی و سپس گلدان و تزئینات روی میز بود!
سعی کرد خود را کنترل کند و روی کاناپه نشست. چند نفس عمیق کشید. با دیدن جی جی که از پله ها پایین می آمد. از جا بلند شد.
-:کجا؟

-:کجا؟
-:میرم بیرون!
-:تو که جایی رو نمیشناسی! کجا میخوای بری!؟
جی جی به طرفش برگشت و از بالای پله ها به چشمانش خیره شد: هر جایی که شما نباشین!
و به سمت در رفت. فدریکو به سرعت از پله ها بالا رفت و خود را به جی جی رساند. دستش را گرفت.
-:تو جایی نمیری!
جی جی با عصبانیت به طرفش برگشت:تو... تو حق ن... ن... نداری! تو که... با...بابام... نیستی!
و روی برگرداند که برود. فدریکو با عصبانیت دستش را کشید و او را به عقب هل داد.
-:گفتم هیچ جا نمیری!
جی جی خواست چیزی بگوید که فدریکو با عصبانیت لگدی نصیب در کرد و ضربه ای به دیوار کناری اش زد و به دنبالش تزئینات روی دراور را به زمین ریخت. شدت ضربه به قدری بود که همه ی انها در یک آن خرد شدند. جا سوئیچی را از روی دیوار کند و روی زمین انداخت.
جی جی که شاهد تمام اینها بود فقط یک کلمه به زبان آورد: وحشی!
سپس به سمت اتاقش روان شد.
     
#77 | Posted: 11 Jan 2014 01:28
پرهام جعبه ای که در دست داشت را در صندوق عقب جا داد و رو به پدر گفت : پس این مامان اینا چرا نمیان ؟
پدر مهربان دست روش شانه اش گذاشت : عجله نکن پسر ... به وقتش میرسیم
-:اخه همیشه همینطور دیر می کنن ... نگاه کنین تو رو خدا ... یه اماده شدن این همه وقت می بره ؟ مگه دارن چیکار می کنن
-:پسر صبور باش
با خروج پریناز و بهار پرهام قدم هایش را تند کرد . شمین را از اغوش مادر بیرون کشید .
او را در اغوش بالا انداخت و گفت : دیگه بزرگ شده . چرا بغلش می کنید ؟
شمین چهره در هم کشید و دستانش را برای در اغوش رفتن مادر بزرگ از هم گشود .
پرهام قدمی عقب گذاشت و گفت : پریناز برخلاف تو این بچت اصلا حرف نمیزنه . فکر کنم به مسعود رفته
پریناز زبانش را بیرون کشید و به روی برادرش اخم کرد .
پرهام صورتش را به گونه کودک چسباند که صدای گریه اش بالا رفت . پریناز کودک را از اغوشش بیرون کشید : داری چیکار می کنی ؟
پرهام دستانش را به طرفین باز کرد : مگه چیکارکردم ؟ این دختر تو نازنازیه ...
پریناز چشم غره ای رفت : با اون ریشی که گذاشته بچه صورتش درد میگیره خوب ... اخه یکی نیست بهت بگه لازمه مد روز باشی ؟
پرهام دستی به ته ریش صورتش کشید : مگه چشه ؟
پدر شمین را دراغوش کشید و به سینه فشرد : دختر بابا که گریه نمی کنه
شمین در اغوش پدربزرگ به صورت پرهام چنگ زد . پرهام به سرعت سرش را عقب کشید و با صدای بلندی گفت : چیکار می کنی پدرسوخته ؟
بهار کیفش را به بازوی پرهام کوبید : بانوه من درست صحبت کن
-:إإإ ؟ ببین تو رو خدا ! چه زود من و به این یه علف بچه فروخت ... مادر من ، من پسرتم ... این نوه ته ... من باید مهم تر باشم ...
شمین زبانش را بیرون اورد که پرهام قدمی جلو گذاشت و در حالی که گونه ی شمین را ما بین دو انگشتش می فشرد گفت : این عادتش و از تو به ارث برده
شمین زیر لب و خیلی جدی و ازرده در حالی که سرش را عقب می کشید تا گونه اش را از دسترس دایی دور کند گفت : بَدددد...
پدر در حال خنده به طرف ماشین رفت و روی صندلی جلو جا گرفت . اشاره ای به پرهام زد و گفت : بشین پشت فرمان
پریناز پشت پدر جا گرفت و گفت : اذیتتون نکنه بابا !
-:بشین بچه دیر شد
پریناز پر صدا خندید و کنار بهار جا گرفت .
با به راه افتادن ماشین انریکو خودش را عقب کشید و سعی کرد از دید محو شود .
با به راه افتادن ماشین انریکو خودش را عقب کشید و سعی کرد از دید محو شود . صدای بلند پریناز را شنید که گفت : پرهام یه خورده گاز بده الان صدای دایی اینا در میادا
و صدای اعتراض بهار که در میان صدای موتور ماشین گم شد . دستش را از دیوار پشت سر برداشت و لبخند تلخی زد . خانواده اش خوشبخت بودند . حتی بودن حضور او ...
پوزخندی زد و با کشیدن نفس عمیق نگاهش را به اطراف چرخاند . حواسش کاملا به دور و برش بود تا مورد تعقیب یکی از ادم های مادمازل نباشد.
     
#78 | Posted: 11 Jan 2014 01:29
انریکو کلید را در قفل چرخاند و در را گشود. صدای موسیقی راک که از داخل به گوش میرسید بلند تر شد. نگاهی به چینی های قرمز و سفید که جلوی در شکسته بودند انداخت و به آهستگی وارد شد.
بالای پله ها ایستاد و نگاهی به طبقه بالا انداخت. چرخید و درحالیکه از پله ها پایین میرفت فدریکو را در میان آشفته بازار نشیمن یافت. روی کاناپه دراز کشیده بود و توپش را به دیوار پرتاب میکرد.
-:اینجا چه خبره؟
فدریکو جوابی نداد. انریکو کنارش نشست و به توپ خیره شد.
-:دعواتون شده؟!
فدریکو آرام زمزمه کرد: جی جی همه چی رو فهمیده!
-:از کجا؟!
-:من بهش گفتم!
-:همه چی رو؟!
-:همه چی... درباره ی خودم!
انریکو جوابی نداد.
-:حق با تو بود! جی جی بزرگ شده! باید همه چی رو بهش بگی!
-:نه...
فدریکو توپ را گرفت و از جا بلند شد: باید بهش اعتماد کنی! اون اخرین کسیه که بهت خیانت میکنه! هیچ کس به خوانوادش خیانت نمی کنه!
انریکو از جا بلند شد.
-:بیشتر از این دلش و نشکن! بزار حداقل یکیمون آدم بمونه!
انریکو سری تکان داد و از پله ها بالا رفت. هر چه جلوتر میرفت صدای موزیک بیشتر میشد. جلوی اتاق جی جی ایستاد. تاملی کرد و سپس تقه ای به در زد. جوابی نبود اگر هم بود صدای موزیک مانع میشد.
آرام در را باز کرد و سرک کشید: میتونم بیام تو!
-:آره...
در را کامل باز کرد و داخل شد. جی جی رو به شکم روی تخت دراز کشیده بود و سرش را در بالشت مشکی فرو برده بود. انریکو به طرف پخش روی پاتختی رفت تا ولوم موزیک را کمتر کند اما بعد پشیمان شد. روی تخت کنارش نشست.
جی جی به حرف آمد: تو میدونستی ، نه؟!
آرامتر شده بود و دیگر زبانش نمی گرفت.
-:آره...
-:پس چرا بهم نگفتی؟!
-:نمی دونم!
-:میدونی... روزی که تو رو دیدم فکر کردم بالاخره یکی پیدا شده که من براش اهمیت دارم! بالاخره یکی...
حرفش را ادامه نداد.
-:من بهت اهمیت میدم... به خاطر همین نمی خواستم بدونی! تو این ماجرا هر چی بیشتر بدونی ؛ بیشتر آسیب میبینی!
-:مثلا چی میخواد بشه... آخرش زندانه دیگه!
انریکو لبخند تلخی زد: نه... آخرش زندان نیست ؛ قبرستونه!
-:چی!؟
-:میدونم که نباید می اوردمت اینجا! میدونم که نباید اجازه میدادم وارد بازی بشی اما... بهت احتیاج دارم!
جی جی نیمخیز شد و به انریکو نگریست: منظورت چیه؟
-:میخوام واست یه داستان تعریف کنم ؛ یه داستان واقعی!
-:در مورد چیه!؟
-:یه زندگی...
     
#79 | Posted: 11 Jan 2014 01:30
-:یه زندگی...
انریکو به انعکاس صورتش در آینه ی رو به رویی خیره شد و ادامه داد:
-:چند سال پیش یه پلیس بود... وظیفه شناس ، خانواده دار ، جوون ، موفق... تا اینکه یه پرونده بهش پیشنهاد میشه! اون نمی تونه اون پرونده رو قبول نکنه! پرونده در مورد یه باند قاچاق بود... این آقا پلیسه طبق معمول وظیفش و انجام میده! پنج سال صرف پیدا کردن رئیس باند میکنه ؛ اما پنج سال به همین راحتی نمی گذره!
انریکو سکوت کرد . سکوتی که باعث شد جی جی سر بلند کند : مگه چی شد ؟
-:اون پلیس عاشق شد ، بهترین دوستش و از دست داد ، خیانت و تجربه کرد و... ولی بعد از پنج سال بالاخره پیداش کرد . بالاخره فهمید کی مغز متفکر اون باند بود.
نفس عمیقی کشید : اولین زنی که عاشقش شده بود . اولین زنی که تحسینش کرده بود
جی جی متعجب گفت : یعنی اون زنی که دوست داشت رئیس باند بود ؟
انریکو در سکوت سر تکان داد .
جی جی ادامه داد : بعدش چی شد ؟!
-:بعدش اون زن بین پلیس و خودش ، یکی رو انتخاب کرد ؛ خودش و ...
همه فکر کردن پلیسه مرده ... دفنش کردن ... براش مراسم ترحیم گرفتن ... خانواده اش براش گریه کردن . اما اون پلیس نمرده بود ... هر چند فرقی با مرده نداشت . تو تمام مدتی که فکر می کردن مرده برای زنده بودن تلاش می کرد .
بعد که به هوش اومد دید جایی برای رفتن نداره . کسی برای دیدن نداره ! کسی منتظرش نبود ! اون مرده بود !
-:بالاخره چی شد ؟
انریکو نفسش را با افسوس بیرون داد : بالاخره نتونست تحمل کنه . رگش و زد و خودش و ازاد کرد .
جی جی چهره در هم کشید : می تونست برگرده پیش خانواده اش !
-:خانواده اش خیلی وقت پیش قبول کرده بودن اون مرده ، دیگه جایی پیش اونا نداشت .
-:تو اینا رو از کجا می دونی ؟
-:من ...
برگشت و تو چشمای جی جی خیره شد : همون پلیسم
جی جی ناباوران بلند شد و دوباره سرجای خود نشست : یعنی چی ؟ مگه نگفتی رگش و زد ؟
انریکو لبخند تلخی زد : اون پلیس مرده ! من انریکو فریمانم !
-:اون زن ... همون یاسه مگه نه ؟
انریکو ارام با سر تایید کرد . جی جی سرش را به طرفین تکان داد . انریکو از جا بلند شد و به سمت در رفت . در را گشود . به طرف جی جی برگشت و گفت : شام خریدم . بیا بخور
جی جی متفکر سر تکان داد : فدریکو هم می دونه ؟
-:نه ... فقط تو می دونی
و با تاکید ادامه داد : و قراره فقط تو بدونی
جی جی لبخندی زد .
انریکو با مهربانی نگاهش کرد : من نمی دونم داستان فدریکو چیه ! اما مطمئن باش داستان اونم کمتر از این نیست . سخته اما بفهم چی میگه




*******



رم ، ایتالیا ، دو سال پیش :

جی جی روی صندلی نشسته بود و مدام به در و دیوار اتاق کوچک نگاه میکرد. ناگهان در باز شد و انریکو وارد شد.
جی جی آرام سر بلند کرد و نیم نگاهی به انریکو انداخت. انریکو کت و شلواری سرمه ای به تن داشت و پوشه ای در دست. شباهتی به پلیس ها نداشت.
آرام زمزمه کرد: فکر میکردم قراره برم اداره پلیس!
انریکو بی توجه به جی جی پرونده را روی میز چوبی پرت کرد: بالاماسکه یا جی جی پاواروتی ؛ خوره کامپیوتر! توی پرورشگاه بزرگ شدی ، یه ساله که از اونجا زدی بیرون...
مکثی کرد: یا بهتره بگم فرار کردی! تو حتی به سن قانونی نرسیدی! برای شرکتای تجاری تله میزاری!
انریکو صاف ایستاد و پرسید: خوب، حالا داستان تو چیه؟!
جی جی در حالیکه سعی میکرد خونسردی اش را حفظ کند گفت: خودت که همه چی رو گفتی!
انریکو لبخندی زد: این فقط پروندت بود!
-:هر جفتشون یکیه!
انریکو دستانش را روی میز قرار داد و به سمتش خم شد: چرا؟! چرا شرکت من!؟ میدونی به خاطر تو من تا مرز ورشکستگی رفتم! حالا مثل بچه ادم بهم بگو چرا؟
جی جی سربلند کرد و به چشمان انریکو خیره شد: چون شما بی دردا اونقدر دارین که اینا به چشتون نمیاد! چون میخوام بهتون نشون بدم من یه اشغال بی مصرف نیستم... من از شما بهترم!
انریکو لبخندی زد. صاف شد و کارتی را از جیب کتش بیرون کشید: فردا صبح اینجا باش!
جی جی پوزخندی زد: میخوای برات کار کنم!
-:نه! میخوام تو رو به آرزوهات برسونم!


جی جی روی تخت نشست. بعد از چند بوق بالاخره صدای دونا در گوشی پیچید.
-:جی جی! رفتی ایران من و فراموش کردی!
-:نه! اینطور نیست!
دونا با لحنی نگران پرسید: جی جی... چی شده!؟
-:هیچی!
-:هیچی؟!
-:دونا!
-:هوم!
-:تو که بهم دروغ نگفتی!؟
-:منظورت چیه؟
-:منظورم اینه که اسم تو واقعا دوناست!؟ واقعا روانشناسی!؟ واقعا...
ادامه نداد.
-:جی جی... چی شده!؟ چرا داری این سوالای مسخره رو میپرسی؟! معلومه که من...
مکثی کرد: کسی بهت دروغ گفته!؟ فدریکو یا انریکو...
-:نه...
-:فدریکو بهت دروغ گفته نه؟!
جی جی جوابی نداد.
-:... یا هر دوشون! واقعیت چیه؟!
-:میدونی دونا... بهتر بیخیال بشیم! حداقل مطمئنم یکی این وسط راست گفته!
-:جی جی... صبر کن ببینم!
-:مرسی دونا!
-:جی جی...
صدای مردی در گوشی پیچید: عزیزم... چیزی شده!
دونا: هیچی... الان میام!
-:برو... معذرت میخوام که دیر وقت زنگ زدم!
-:اشکالی نداره! اما سر فرصت باید همه چی رو بهم توضیح بدی!
-:باشه... مواظب خودت باش!
-:تو هم همینطور! خداحافظ!
-:خداحافظ!




*******



انریکو پیراهنش را درآورد و روی تخت انداخت. در کمد را گشود و تیشرت و شلواری را بیرون کشید. در کمد را بست و به عکس خود روی آینه خیره شد. در عمق چشمان سیاهش خیره شد. دلش برای سیاهی چشمانش که در پس لنزهای دروغین همیشه پنهان بود تنگ شده بود. اه جانسوزی کشید.
ناگهان صدای زنگ موبایلش او را به خود آورد. گوشی را از روی تخت برداشت و جواب داد.
     
#80 | Posted: 11 Jan 2014 01:32
-:آقای فریمان...
-:چیزی فهمیدین؟
-:بله... بیشتر کادر بیمارستان مهران و میشناختن! یه سال تموم هر روز بالای سر زنش بوده! اسمش مبینا اصغری بوده اما مهران همیشه مونا صداش میکرده!
-:میدونم!
-:و اسم شوهرش ، مهران جمشیدیه!
-:مهران جمشیدی!؟
-:شناسنامش و پیدا کردم! اسم مادرش پریا جمشیدیه!
-:و اسم پدر؟
-:اسم پدری توش نیست! شناسنامش صادره از پاریسه!
-:یعنی پدر نداره؟
-:دارم روش کار میکنم!
-:خوبه!
-:اگه اطلاعات بیشتری پیدا کردم تماس میگیرم!
انریکو تماس را قطع کرد و روی تخت ولو شد: مهران جمشیدی پسر پریا جمشیدی یا مادمازل... چرا زندگی خصوصیتون انقدر پیچ در پیچه!
مکثی کرد: یعنی دنیای تاریکت چیه مهران!؟
صدای مهران در گوشش پیچید: همه ی عشقا نابود نمی کنن... بعضیا میسازن...
کمی از الکل درون لیوان نوشید و ادامه داد: من داشتم تو سیاهچال زندگی میکردم تا اینکه سر و کله مبینا پیدا شد...
انریکو متفکر پرسید: منا یا مبینا!؟
مهران خنده تلخی کرد: منا ... مبینا... چه فرقی میکنه... مهم اینکه اومد تا من بفهمم بیرون اون لجنزار زندگی هست!
-:اگه انقدر اون بیرون و دوست داری چرا هنوز اینجایی؟
مهران به طرفش برگشت و در چشمانش خیره شد: چون از وقتی به دنیا اومدم اسمم و گذاشتن لجن و پرتم کردن وسط اینجا...
انریکو جوابی نداد.
مهران ادامه داد: من فهمیدم آزادی... خوشبختی ... معنی نداره. همیشه باید غصه بخوری... همیشه باید بهت ظلم بشه!
انریکو نوشیدنی اش را به یکباره بالا کشید: شاید...!



*******



انریکو روی مبل قرمز رنگ نشسته بود و مدام صفحات مجله را ورق میزد. با ایستادن شخصی در مقابلش توجهش به او جلب شد. نگاهی به کفشان پاشنه 10 سانتی سفید کرد و پس از وارسی شلوار جین و مانتو سفید به صورت یاس رسید.
یاس لبخندی تحویلش داد: آقای فریمان!
انریکو از جا بلند شد و لبخندی تحویلش داد.
-:مثل اینکه من و شما علاقه داریم هم دیگه رو سورپرایز کنیم!
انریکو فقط به لبخندی اکتفا کرد.
-:بفرمایین از این طرف!
و انریکو را به سمت دفترش راهنمایی کرد: فکر نمی کردم به این زودیا بیاین!
-:به هر حال... من دوست دارم کارام و با سرعت انجام بدم!
یاس جلوی در در چوبی ایستاد و کمی کنار کشید: بفرمایین!
انریکو لبخندی زد: اول شما!



انریکو لبخندی زد: اول شما!
-:ممنون!
در را گشود و وارد شد ، انریکو هم به دنبالش.
یاس کیف سفیدش را روی میز گذاشت و پشتش قرار گرفت: لطفا بشینین!
انریکو تشکر کرد و روی صندلی که از چرم و آلومینیوم بود نشست.
یاس نیز روی صندلی چرخدار بزرگ مشکی نشست. به صورت انریکو خیره شد.
-:کار چطوره؟
-:عالی!
-:جایی رو پیدا کردین؟
-:چندتا جا دیدم اما...
سرش را خم کرد: هنوز نه.
-:خب... چیزی میل دارین؟ قهوه ، چای یا...
انریکو نگاهش را از کتابهای درون کتابخانه سفید گرفت و به یاس دوخت: آب میوه لطفا!
-:حتما...
انریکو پس از مدتی سکوت گفت: رنگ سیاه بیشتر بهتون میومد!
-:ببخشید؟
اشاره ای به موهای هایلایت شده یاس که از زیر شال سیاهش بیرون زده بود کرد: رنگ موهاتون و میگم ؛ رنگ طبیعی ش بهتر بود!
مکثی کرد: اما هنوزم زیبا هستین!
یاس لبخندی زد: ممنون!
-:درباره ملاقات امروز باید بگم که اومدم همکاریمون و شروع کنیم!
-:همکاریمون؟
-:بله... اول از همه میخوام بدونم که چرا با پدرخوندم دشمنین؟
یاس لبخندی زد: مهمه؟
-:به هر حال باید مقاصدمون برای هم روشن باشه!
-:بسیار خب... آقای توماس برای یکی از رقبام پولشویی میکنه ، حالا من میخوام مانع این کار بشم!
-:این خودش یه اتهام بزرگه ؛ اگه بتونین ثابتش کنین که ...
-:من نمیخوام قانونی این کار و بکنم! در ضمن من مدارک کافی ندارم!
-:خب... مشکلی نیست. فقط...
چینی بر پیشانی انداخت و ادامه داد: این رقیبتون احتمالا آقای افتخاری نیستن!؟
یاس لبخندی زد: فرقی میکنه؟
-:نه... معلومه که نه! فقط میخواستم بدونم! خب... شما چی در نظر دارین!؟
یاس خودش را کمی جلو کشید: میخوام ورشکست بشه! از دنیای تجارت محو بشه! طوریکه انگار هیچ وقت شخصی به اسم البر توماس پا تو دنیای تجارت نذاشته!
مکثی کرد: شما چی؟
انریکو با جدیت گفت: من میخوام دشمنم از روی زمین محو بشه!
و لبخندی به صورتش پاشید.
     
صفحه  صفحه 8 از 36:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites